3
genesis
exodus
leviticus
numbers
deuteronomy
joshua
judges
1_samuel
2_samuel
1_kings
2_kings
isaiah
jeremiah
ezekiel
hosea
joel
amos
obadiah
jonah
micah
nahum
habakkuk
zephaniah
haggai
zechariah
malachi
psalms
proverbs
job
songs
ruth
lamentations
ecclesiastes
esther
daniel
ezra
nehemiah
1_chronicles
2_chronicles
romans
1_corinthians
2_corinthians
galatians
ephesians
philippians
colossians
1_thessalonians
2_thessalonians
1_timothy
2_timothy
titus
philemon
hebrews
james
1_peter
2_peter
1_john
2_john
3_john
jude
matthew
mark
luke
acts
john
revelation
genesis
1
در آغاز، خدا آسمانها و زمین را آفرید.
زمین، بیشکل و خالی بود، و تاریکی آبهای عمیق را پوشانده بود. و روح خدا بر سطح آبها در حرکت بود.
خدا فرمود: «روشنایی بشود.» و روشنایی شد.
خدا روشنایی را پسندید و آن را از تاریکی جدا ساخت.
او روشنایی را «روز» و تاریکی را «شب» نامید. شب گذشت و صبح شد. این، روز اول بود.
سپس خدا فرمود: «فضایی باشد بین آبها، تا آبهای بالا را از آبهای پائین جدا کند.»
پس خدا فضایی به وجود آورد تا آبهای پائین را از آبهای بالا جدا کند.
خدا این فضا را «آسمان» نامید. شب گذشت و صبح شد. این، روز دوم بود.
پس از آن خدا فرمود: «آبهای زیر آسمان در یک جا جمع شوند تا خشکی پدید آید.» و چنین شد.
خدا خشکی را «زمین» و اجتماع آبها را «دریا» نامید. و خدا دید که نیکوست.
سپس خدا فرمود: «زمین نباتات برویاند، گیاهان دانهدار و درختان میوهدار که هر یک، نوع خود را تولید کنند.» و چنین شد.
زمین نباتات رویانید، گیاهانی که برحسب نوع خود دانه تولید میکردند، و درختانی که برحسب نوع خود میوۀ دانهدار میآوردند. و خدا دید که نیکوست.
شب گذشت و صبح شد. این، روز سوم بود.
سپس خدا فرمود: «در آسمان اجسام نورافشانی باشند تا روز را از شب جدا کنند، و نشانههایی باشند برای نشان دادن فصلها، روزها، و سالها.
و این اجسام نورافشان در آسمان، بر زمین بتابند.» و چنین شد.
پس خدا دو جسم نورافشان بزرگ ساخت: جسم نورافشان بزرگتر برای حکومت بر روز و جسم نورافشان کوچکتر برای حکومت بر شب. او همچنین ستارگان را ساخت.
خدا آنها را در آسمان قرار داد تا زمین را روشن سازند،
بر روز و شب حکومت کنند، و روشنایی و تاریکی را از هم جدا سازند. و خدا دید که نیکوست.
شب گذشت و صبح شد. این، روز چهارم بود.
سپس خدا فرمود: «آبها از موجودات زنده پر شوند و پرندگان بر فراز آسمان به پرواز درآیند.»
پس خدا حیوانات بزرگ دریایی و انواع جانداران را که میجنبند و آبها را پر میسازند و نوع خود را تولید میکنند، و نیز همۀ پرندگان را که نوع خود را تولید میکنند، آفرید. و خدا دید که نیکوست.
پس خدا آنها را برکت داده، فرمود: «بارور و زیاد شوید. حیوانات دریایی آبها را پُر سازند و پرندگان نیز بر زمین زیاد شوند.»
شب گذشت و صبح شد. این، روز پنجم بود.
سپس خدا فرمود: «زمین، انواع حیوانات را که هر یک نوع خود را تولید میکنند، به وجود آورد: چارپایان، خزندگان و جانوران وحشی را.» و چنین شد.
خدا انواع جانوران وحشی، چارپایان، و تمام خزندگان را، که هر یک نوع خود را تولید میکنند، به وجود آورد. و خدا دید که نیکوست.
سپس خدا فرمود: «انسان را به صورت خود و شبیه خودمان بسازیم، تا بر ماهیان دریا، پرندگان آسمان، و بر چارپایان و همۀ جانوران وحشی و خزندگان روی زمین حکومت کند.»
پس خدا انسان را به صورت خود آفرید؛ ایشان را به صورت خدا آفرید؛ ایشان را مرد و زن آفرید.
سپس خدا ایشان را برکت داده، فرمود: «بارور و زیاد شوید، زمین را پُر سازید، بر آن تسلط یابید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همۀ حیواناتی که بر زمین حرکت میکنند، فرمانروایی کنید.»
آنگاه خدا گفت: «تمام گیاهان دانهدار روی زمین را و همۀ میوههای درختان را برای خوراک به شما دادم،
و همۀ علفهای سبز را به همۀ جانوران وحشی، پرندگان آسمان و خزندگان روی زمین، یعنی به هر موجودی که جان در خود دارد، بخشیدم.»
آنگاه خدا به آنچه آفریده بود نظر کرد و کار آفرینش را از هر لحاظ عالی دید. شب گذشت و صبح شد. این، روز ششم بود.
2
به این ترتیب آفرینش آسمانها و زمین و هر چه در آنها بود، تکمیل گردید.
با فرا رسیدن روز هفتم، خدا کار آفرینش را تمام کرد؛ پس در هفتمین روز، از همۀ کار خود بیاسود.
خدا روز هفتم را برکت داده، آن را مقدّس اعلام فرمود، زیرا روزی بود که خدا پس از پایان کار آفرینش، آرام گرفت.
این بود تاریخچۀ آسمانها و زمین. هنگامی که یهوه خدا آسمانها و زمین را ساخت
هیچ بوته و گیاهی بر زمین نروییده بود، زیرا یهوه خدا هنوز باران نبارانیده بود، و همچنین آدمی نبود که روی زمین کِشت و زرع نماید؛
اما آب از زمین بیرون میآمد و تمام خشکیها را سیراب میکرد.
آنگاه یهوه خدا از خاکِ زمین، آدم را سرشت. سپس در بینی آدم روح حیات دمیده، به او جان بخشید و آدم، موجود زندهای شد.
پس از آن، یهوه خدا در سرزمین عدن که در شرق بود، باغی به وجود آورد و آدمی را که آفریده بود در آن باغ گذاشت.
یهوه خدا انواع درختان زیبا در آن باغ رویانید تا میوههای خوش طعم دهند. او در وسط باغ، «درخت حیات» و همچنین «درخت شناخت نیک و بد» را قرار داد.
از سرزمین عدن رودخانهای به سوی باغ جاری شد تا آن را آبیاری کند. سپس این رودخانه به چهار رود کوچکتر تقسیم گردید.
رود اول فیشون است که سراسر سرزمین حَویله را که در آنجا طلا یافت میشود، دور میزند.
طلای آن سرزمین بسیار خالص است، و در آنجا صَمْغ خوشبو و سنگ جَزَع نیز یافت میشود.
رود دوم جیحون است که از سرزمین کوش عبور میکند.
سومین رود، دِجلِه است که به سوی شرق آشور جاری است و رود چهارم فرات است.
یهوه خدا آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن کار کند و از آن نگهداری نماید.
اما یهوه خدا به او گفت: «تو میتوانی از همۀ میوههای درختان باغ آزادانه بخوری،
بهجز میوهٔ درخت شناخت نیک و بد. زیرا اگر از میوهٔ آن بخوری، مطمئن باش خواهی مرد.»
یهوه خدا فرمود: «شایسته نیست آدم تنها بماند. باید برای او یار مناسبی به وجود آورم.»
آنگاه یهوه خدا همهٔ حیوانات و پرندگانی را که از خاک سرشته بود، نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نامهایی بر آنها خواهد گذاشت. بدین ترتیب تمام حیوانات و پرندگان نامگذاری شدند.
پس آدم تمام چارپایان و پرندگان آسمان و همۀ جانوران وحشی را نامگذاری کرد، اما برای او یار مناسبی یافت نشد.
آنگاه یهوه خدا آدم را به خواب عمیقی فرو برد و یکی از دندههایش را برداشت و جای آن را با گوشت پُر کرد.
آنگاه یهوه خدا از آن دنده، زنی سرشت و او را پیش آدم آورد.
آدم گفت: «این است استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم. نام او ”نسا“ باشد، چون از انسان گرفته شد.»
به این سبب است که مرد از پدر و مادر خود جدا میشود و به زن خود میپیوندد، و از آن پس، آن دو یک تن میشوند.
آدم و زنش هر چند برهنه بودند، ولی احساس شرم نمیکردند.
3
مار از همهٔ حیواناتی که یهوه خدا ساخته بود، زیرکتر بود. روزی مار نزد زن آمده، به او گفت: «آیا حقیقت دارد که خدا شما را از خوردن میوهٔ تمام درختان باغ منع کرده است؟»
زن در جواب گفت: «ما اجازه داریم از میوهٔ همهٔ درختان بخوریم،
بهجز میوهٔ درختی که در وسط باغ است. خدا فرموده است که از میوهٔ آن درخت نخوریم و حتی به آن دست نزنیم و گرنه میمیریم.»
مار گفت: «مطمئن باش نخواهید مُرد!
بلکه خدا خوب میداند زمانی که از میوهٔ آن درخت بخورید، چشمان شما باز میشود و مانند خدا میشوید و میتوانید خوب را از بد تشخیص دهید.»
آن درخت در نظر زن، زیبا آمد و با خود اندیشید: «میوهٔ این درختِ دلپذیر، میتواند، خوش طعم باشد و به من دانایی ببخشد.» پس از میوهٔ درخت چید و خورد و به شوهرش هم که با او بود داد و او نیز خورد.
آنگاه چشمانِ هر دو باز شد و ناگهان متوجۀ برهنگی خود شده، احساس شرم کردند. پس با برگهای درختِ انجیر پوششی برای خود درست کردند.
عصر همان روز وقتی آدم و زنش، صدای یهوه خدا را که در باغ راه میرفت شنیدند، خود را لابلای درختان پنهان کردند.
یهوه خدا آدم را ندا داد: «ای آدم، کجا هستی؟»
آدم جواب داد: «صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم، زیرا برهنه بودم؛ پس خود را پنهان کردم.»
خدا فرمود: «چه کسی به تو گفت که برهنهای؟ آیا از میوهٔ آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری؟»
آدم جواب داد: «این زن که یار من ساختی، از آن میوه به من داد و من هم خوردم.»
آنگاه یهوه خدا از زن پرسید: «این چه کاری بود که کردی؟» زن گفت: «مار مرا فریب داد.»
پس یهوه خدا به مار فرمود: «به سبب انجام این کار، از تمام حیوانات وحشی و اهلی زمین ملعونتر خواهی بود. تا زندهای روی شکمت خواهی خزید و خاک خواهی خورد.
بین تو و زن، و نیز بین نسل تو و نسل زن، خصومت میگذارم. نسلِ زنْ سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنهٔ وی را خواهی زد.»
آنگاه به زن فرمود: «درد زایمان تو را زیاد میکنم و تو با درد فرزندان خواهی زایید. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.»
سپس يهوه به آدم فرمود: «چون گفتهٔ زنت را پذیرفتی و از میوهٔ آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری، زمین زیر لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ایام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد.
از زمین خار و خاشاک برایت خواهد رویید و گیاهان صحرا را خواهی خورد.
تا آخر عمر به عرق پیشانیات نان خواهی خورد و سرانجام به همان خاکی باز خواهی گشت که از آن گرفته شدی؛ زیرا تو از خاک سرشته شدی و به خاک هم برخواهی گشت.»
آدم، زن خود را حَوّا (یعنی «زندگی») نامید، چون او میبایست مادر همهٔ زندگان شود.
یهوه خدا لباسهایی از پوست حیوان تهیه کرد و آدم و زنش را پوشانید.
سپس یهوه خدا فرمود: «حال که انسان مانند ما شده است و خوب و بد را میشناسد، مبادا دست خود را دراز کند و از میوهٔ ”درخت حیات“ نیز گرفته، بخورد و تا ابد زنده بماند.»
پس یهوه خدا آنها را از باغ عدن بیرون راند، تا آدم برود و در زمینی که از خاکِ آن سرشته شده بود، کار کند.
یهوه خدا پس از بیرون راندن آنها، در سمت شرقی باغ عدن کروبیانی قرار داد و نیز شمشیری آتشین در آن گذاشت که به هر طرف میچرخید، تا راه «درخت حیات» را محافظت کند.
4
حوّا از آدم حامله شده، پسری زایید. آنگاه حوّا گفت: «به کمک يهوه مردی حاصل نمودم.» پس نام او را قائن گذاشت.
حوّا بار دیگر حامله شده، پسری زایید و نام او را هابیل گذاشت. هابیل به گلهداری پرداخت و قائن به کشاورزی مشغول شد.
پس از مدتی، قائن هدیهای از حاصلِ زمینِ خود را به حضور يهوه آورد.
هابیل نیز چند رأس از نخستزادگان گلهٔ خود را ذبح کرد و بهترین قسمت گوشت آنها را به يهوه تقدیم نمود. يهوه هابیل و هدیهاش را پذیرفت،
اما قائن و هدیهاش را قبول نکرد. پس قائن برآشفت و از شدت خشم سرش را به زیر افکند.
يهوه از قائن پرسید: «چرا خشمگین شدهای و سرت را به زیر افکندهای؟
اگر درست عمل کنی، آیا پذیرفته نمیشوی؟ اما اگر درست رفتار نکنی، بدان که گناه در کمین توست و میخواهد بر تو مسلط شود، ولی تو باید بر آن چیره شوی.»
روزی قائن از برادرش هابیل خواست که با او به صحرا برود. هنگامی که آنها در صحرا بودند، ناگهان قائن به برادرش حمله کرد و او را کشت.
آنگاه يهوه از قائن پرسید: «برادرت هابیل کجاست؟» قائن جواب داد: «از کجا بدانم؟ مگر من نگهبان برادرم هستم؟»
يهوه فرمود: «این چه کاری بود که کردی؟ خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمیآورد.
اکنون ملعون هستی و از زمینی که با خون برادرت آن را رنگین کردهای، طرد خواهی شد.
از این پس، هر چه کار کنی، دیگر زمین محصول خود را آنچنان که باید، به تو نخواهد داد، و تو در جهان آواره و پریشان خواهی بود.»
قائن گفت: «مجازات من سنگینتر از آن است که بتوانم تحمل کنم.
امروز مرا از این سرزمین و از حضور خودت میرانی و مرا در جهان آواره و پریشان میگردانی، پس هر که مرا ببیند مرا خواهد کُشت.»
يهوه به او گفت: «چنین نخواهد شد؛ زیرا هر که تو را بکشد، مجازاتش هفت برابر شدیدتر از مجازات تو خواهد بود.» سپس يهوه نشانی بر قائن گذاشت تا هرگاه کسی با او برخورد کند، او را نکشد.
آنگاه قائن از حضور يهوه بیرون رفت و در زمین نُود (یعنی «سرگردانی») در سمت شرقی عدن ساکن شد.
چندی بعد همسر قائن آبستن شده خَنوخ را به دنیا آورد. آنگاه قائن شهری ساخت و نام پسرش خنوخ را بر آن شهر گذاشت.
خنوخ پدر عیراد، عیراد پدر محویائیل، محویائیل پدر متوشائیل و متوشائیل پدر لِمک بود.
لِمک دو زن به نامهای عاده و ظله گرفت.
عاده پسری زایید و اسم او را یابال گذاشتند. او کسی بود که خیمهنشینی و گلهداری را رواج داد.
برادرش یوبال اولین موسیقیدان و مخترع چنگ و نی بود.
ظله، زنِ دیگر لمک هم پسری زایید که او را توبل قائن نامیدند. او کسی بود که کار ساختن آلات آهنی و مسی را شروع کرد. خواهر توبل قائن، نَعمه نام داشت.
روزی لمک به همسران خود، عاده و ظله، گفت: «ای زنان به من گوش کنید. جوانی را که مرا مجروح کرده بود، کُشتم.
اگر قرار است مجازات کسی که قائن را بکشد، هفت برابر مجازات قائن باشد، پس مجازات کسی هم که بخواهد مرا بکشد، هفتاد و هفت برابر خواهد بود.»
پس از آن، آدم و حوّا صاحب پسر دیگری شدند. حوّا گفت: «خدا به جای هابیل که به دست برادرش قائن کشته شده بود، پسری دیگر به من عطا کرد.» پس نام او را شیث (یعنی «عطا شده») گذاشت.
وقتی شیث بزرگ شد، برایش فرزندی به دنیا آمد که او را انوش نام نهادند. در زمان انوش بود که مردم به خواندن نام يهوه آغاز کردند.
5
این است شرح پیدایش آدم و نسل او. هنگامی که خدا خواست انسان را بیافریند، او را شبیه خود آفرید.
او آنها را مرد و زن خلق فرموده، برکت داد و از همان آغاز خلقت، ایشان را انسان نامید.
آدم: وقتی آدم ۱۳۰ ساله بود، پسرش شیث به دنیا آمد. او شبیه پدرش آدم بود. بعد از تولد شیث، آدم ۸۰۰ سال دیگر عمر کرد و صاحب پسران و دختران شد. آدم در سن ۹۳۰ سالگی مرد.
شیث: وقتی شیث ۱۰۵ ساله بود، پسرش انوش به دنیا آمد. بعد از تولد انوش، شیث ۸۰۷ سال دیگر عمر کرد و صاحب پسران و دختران شد. شیث در سن ۹۱۲ سالگی مرد.
انوش: وقتی انوش نود ساله بود، پسرش قینان به دنیا آمد. بعد از تولد قینان، انوش ۸۱۵ سال دیگر عمر کرد و صاحب پسران و دختران شد. انوش در سن ۹۰۵ سالگی مرد.
قینان: وقتی قینان هفتاد ساله بود، پسرش مهللئیل به دنیا آمد. بعد از تولد مهللئیل، قینان ۸۴۰ سال دیگر عمر کرد و صاحب پسران و دختران شد. او در سن ۹۱۰ سالگی مرد.
مهللئیل: وقتی مهللئیل شصت و پنج ساله بود، پسرش یارد به دنیا آمد. پس از تولد یارد، مهللئیل ۸۳۰ سال دیگر عمر کرد و صاحب پسران و دختران شد. او در سن ۸۹۵ سالگی مرد.
یارد: وقتی یارد ۱۶۲ ساله بود، پسرش خنوخ به دنیا آمد. بعد از تولد خنوخ، یارد ۸۰۰ سال دیگر عمر کرد و صاحب پسران و دختران شد. یارد در سن ۹۶۲ سالگی مرد.
خنوخ: وقتی خنوخ شصت و پنج ساله بود، پسرش متوشالح به دنیا آمد. بعد از تولد متوشالح، خنوخ ۳۰۰ سال دیگر با خدا زیست. او صاحب پسران و دخترانی شد و ۳۶۵ سال زندگی کرد. خنوخ با خدا میزیست و خدا او را به حضور خود به بالا برد و دیگر کسی او را ندید.
متوشالح: وقتی متوشالح ۱۸۷ ساله بود، پسرش لمک به دنیا آمد. بعد از تولد لمک، متوشالح ۷۸۲ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد. متوشالح در سن ۹۶۹ سالگی مرد.
لمک: وقتی لمک ۱۸۲ ساله بود، پسرش نوح به دنیا آمد. لمک گفت: «این پسر، ما را از کار سختِ زراعت که در اثر لعنت يهوه بر زمین، دامنگیر ما شده، آسوده خواهد کرد.» پس لمک اسم او را نوح (یعنی «آسودگی») گذاشت. بعد از تولد نوح، لمک ۵۹۵ سال دیگر عمر کرد و صاحب پسران و دختران شد. او در سن ۷۷۷ سالگی مرد.
نوح: نوح در سن ۵۰۰ سالگی صاحب سه پسر به نامهای سام، حام و یافث بود.
6
وقتی تعداد انسانها روی زمین زیاد میشد، و دختران برای ایشان متولد میشدند،
پسران خدا دیدند که دختران انسانها زیبا هستند، پس هر کدام را که پسندیدند، برای خود به زنی گرفتند.
آنگاه يهوه فرمود: «روح من همیشه در انسان باقی نخواهد ماند، زیرا او موجودی است فانی و نفسانی. پس صد و بیست سال به او فرصت میدهم تا خود را اصلاح کند.»
در آن روزها و نیز پس از آن، وقتی پسران خدا و دختران انسانها با هم وصلت نمودند، مردانی غولآسا از آنان به وجود آمدند. اینان دلاوران معروف دوران قدیم هستند.
يهوه دید که شرارت انسان بر زمین چقدر زیاد شده است، و نیتهای دل او دائماً به بدی تمایل دارد.
پس يهوه از آفرینش انسان متأسف شد و در دل محزون گشت.
پس يهوه فرمود: «من نسل بشر را که آفریدهام از روی زمین محو میکنم. حتی چارپایان و خزندگان و پرندگان را نیز از بین میبرم، زیرا از آفریدن آنها متأسف شدم.»
اما در این میان نوح مورد لطف يهوه قرار گرفت.
این است تاریخچۀ نوح و خاندانش: نوح در میان مردمان زمان خویش مردی صالح بود و با خدا راه میرفت.
نوح سه پسر داشت به نامهای سام، حام و یافث.
در این زمان، گناه و ظلم بسیار زیاد شده بود و از نظر خدا به اوج خود رسیده بود.
خدا شرارت بشر بر روی زمین را مشاهده کرد، زیرا همۀ مردم دنیا فاسد شده بودند.
پس خدا به نوح فرمود: «تصمیم گرفتهام تمام این مردم را هلاک کنم، زیرا زمین را از شرارت پُر ساختهاند. من آنها را همراه زمین از بین میبرم.
«اما تو، ای نوح، با چوب درخت سرو یک کشتی بساز و در آن اتاقهایی درست کن، و درون و بیرونش را با قیر بپوشان.
آن را طوری بساز که طولش ۳۰۰ ذراع، عرضش ۵۰ ذراع و ارتفاع آن ۳۰ ذراع باشد.
یک ذراع پایینتر از سقف، پنجرهای برای روشنایی کشتی بساز. در داخل آن سه طبقه بنا کن و درِ ورودی کشتی را در پهلوی آن بگذار.
«بهزودی من سراسر زمین را با آب خواهم پوشانید تا هر موجود زندهای که در آن هست، هلاک گردد.
اما عهد خود را با تو استوار خواهم ساخت، و تو وارد کشتی خواهی شد؛ تو و پسرانت و زنت و زنان پسرانت، همراه تو.
از تمام حیوانات، یک جفت نر و ماده با خود به داخل کشتی ببر، تا از خطر این طوفان در امان باشند.
جفتی از هر نوع پرنده، از هر نوع چارپا و از هر نوع خزنده نزد تو خواهند آمد تا آنها را زنده نگاه داری.
همچنین خوراک کافی برای خود و برای تمام موجودات در کشتی ذخیره کن.»
نوح تمام اوامر خدا را انجام داد.
7
سپس يهوه به نوح فرمود: «تو و اهل خانهات داخل کشتی شوید، زیرا در بین همهٔ مردمان این روزگار فقط تو را عادل یافتم.
از همۀ حیوانات حلال گوشت، هفت جفت، نر و ماده، با خود بردار، و نیز از حیوانات نجس، یک جفت، نر و ماده،
و از پرندگان هفت جفت، نر و ماده؛ تا بعد از طوفان، نسل آنها روی زمین باقی بماند.
پس از یک هفته، به مدت چهل شبانه روز باران فرو خواهم ریخت و هر موجودی را که به وجود آوردهام، از روی زمین محو خواهم کرد.»
پس نوح هر آنچه را که يهوه به او امر فرموده بود انجام داد.
وقتی که آن طوفان عظیم بر زمین آمد، نوح ششصد ساله بود.
او و همسرش به اتفاق پسران و عروسانش به درون کشتی رفتند تا از خطر طوفان در امان باشند.
همه نوع حیوان، چه حلال گوشت چه حرام گوشت، و نیز پرندگان و خزندگان،
همراه نوح به داخل کشتی رفتند. همانطوری که خدا فرموده بود، آنها جفتجفت، نر و ماده، در کشتی جای گرفتند.
پس از هفت روز، آب طوفان زمین را فرا گرفت.
وقتی نوح ششصد ساله بود، در روز هفدهم ماه دوم، همۀ آبهای زیرزمینی فوران کرد و باران به شدت از آسمان بارید.
باران چهل شبانه روز بر زمین میبارید.
اما روزی که طوفان شروع شد، نوح و همسر و پسرانش، سام و حام و یافث و زنان آنها داخل کشتی بودند.
همراه آنان از هر نوع حیوان اهلی و وحشی، و پرنده و خزنده نیز در کشتی بودند.
از هر نوع حیوان که نَفَس حیات در خود داشتند، دو به دو، داخل کشتی شدند.
پس از آنکه حیوانات نر و ماده، طبق دستور خدا به نوح، وارد کشتی شدند يهوه درِ کشتی را از عقب آنها بست.
به مدت چهل شبانه روز باران سیلآسا میبارید و به تدریج زمین را میپوشانید، تا اینکه کشتی از روی زمین بلند شد.
رفتهرفته آب آنقدر بالا آمد که کشتی روی آن شناور گردید.
سرانجام بلندترین کوهها نیز به زیر آب فرو رفتند.
باران آنقدر بارید که سطح آب به پانزده ذِراع بالاتر از قلهٔ کوهها رسید.
همهٔ جاندارانِ روی زمین یعنی حیواناتِ اهلی و وحشی، خزندگان و پرندگان، با آدمیان هلاک شدند.
هر موجودِ زندهای که در خشکی بود، از بین رفت.
بدینسان خدا تمام موجودات زنده را از روی زمین محو کرد، بهجز نوح و آنانی که در کشتی همراهش بودند.
آب تا صد و پنجاه روز همچنان روی زمین را پوشانیده بود.
8
اما خدا، نوح و حیوانات درون کشتی را فراموش نکرده بود. او بادی بر سطح آبها وزانید و سیلاب کمکم کاهش یافت.
آبهای زیرزمینی از فوران بازایستادند و باران قطع شد.
آب رفتهرفته از روی زمین کم شد. پس از صد و پنجاه روز،
در روز هفدهم از ماه هفتم، کشتی روی کوههای آرارات قرار گرفت.
دو ماه و نیم بعد، در حالی که آب همچنان پائین میرفت، قلۀ کوهها نمایان شد.
پس از گذشت چهل روز، نوح پنجرهای را که برای کشتی ساخته بود، گشود
و کلاغی رها کرد. کلاغ به این سو و آن سو پرواز میکرد تا آن که زمین خشک شد.
پس از آن، کبوتری رها کرد تا ببیند آیا کبوتر میتواند زمین خشکی برای نشستن پیدا کند.
اما کبوتر جایی را نیافت، زیرا هنوز آب بر سطح زمین بود. وقتی کبوتر برگشت، نوح دست خود را دراز کرد و کبوتر را گرفت و به داخل کشتی برد.
نوح هفت روز دیگر صبر کرد و بار دیگر همان کبوتر را رها نمود.
این بار، هنگام غروب آفتاب، کبوتر در حالی که برگ زیتون تازهای به منقار داشت، نزد نوح بازگشت. پس نوح فهمید که در بیشتر نقاط، آب فرو نشسته است.
یک هفته بعد، نوح باز همان کبوتر را رها کرد، ولی این بار کبوتر باز نگشت.
در ششصد و یکمین سال از زندگی نوح، در اولین روز ماه اول، آب از روی زمین خشک شد. آنگاه نوح پوشش کشتی را برداشت و به بیرون نگریست و دید که سطح زمین خشک شده است.
در روز بیست و هفتم از ماه دوم، سرانجام همه جا خشک شد.
در این هنگام خدا به نوح فرمود:
«اینک زمان آن رسیده که همه از کشتی خارج شوید.
تمام حیوانات، پرندگان و خزندگان را رها کن تا تولید مثل کنند و بر روی زمین زیاد شوند.»
پس نوح با همسر و پسران و عروسانش از کشتی بیرون آمد.
و تمام حیوانات و خزندگان و پرندگان نیز دستهدسته از کشتی خارج شدند.
آنگاه نوح مذبحی برای يهوه ساخت و از هر حیوان و پرندهٔ حلال گوشت بر آن قربانی کرد.
يهوه از این عمل نوح خشنود گردید و با خود گفت: «من بار دیگر زمین را به خاطر انسان که دلش از کودکی به طرف گناه متمایل است، لعنت نخواهم کرد و اینچنین تمام موجودات زنده را از بین نخواهم برد.
تا زمانی که جهان باقی است، کشت و زرع، سرما و گرما، زمستان و تابستان، و روز و شب همچنان برقرار خواهد بود.»
9
خدا، نوح و پسرانش را برکت داد و به ایشان فرمود: «بارور و زیاد شوید و زمین را پُر سازید.
همهٔ حیوانات و خزندگان زمین، پرندگان هوا و ماهیان دریا از شما خواهند ترسید، زیرا همهٔ آنها را زیر سلطهٔ شما قرار دادهام.
من آنها را برای خوراک به شما دادهام، همانطور که گیاهان سبز را به شما بخشیدم.
اما گوشت را با خونش که بدان حیات میبخشد نخورید.
و من تاوان خون شما را باز میستانم. آن را از هر جانوری باز میستانم. تاوان جان انسان را از دست همنوعش نیز باز میستانم.
هر که خون انسانی را بریزد، خون او نیز به دست انسان ریخته خواهد شد؛ زیرا خدا انسان را به صورت خود آفرید.
و اما شما، فرزندان زیاد تولید کنید و زمین را پُر سازید.»
سپس خدا به نوح و پسرانش فرمود:
«من با شما و با نسلهای آیندهٔ شما عهد میبندم،
و نیز با تمام حیواناتی که با شما در کشتی بودند یعنی همۀ پرندگان، چارپایان و جانوران.
بله، من با شما عهد میبندم که بعد از این هرگز موجودات زنده را بهوسیلۀ طوفان هلاک نکنم و زمین را نیز دیگر بر اثر طوفان خراب ننمایم.
این است نشان عهد جاودانی من:
رنگینکمان خود را در ابرها میگذارم و این نشان عهدی خواهد بود که من با جهان بستهام.
وقتی ابرها را بالای زمین بگسترانم و رنگینکمان دیده شود،
آنگاه قولی را که به شما و تمام جانداران دادهام به یاد خواهم آورد و دیگر هرگز تمام موجودات زنده بهوسیلهٔ طوفان هلاک نخواهند شد.
وقتی رنگینکمان را در ابرها ببینم، عهد جاودانی میان خدا و هر موجود زنده بر زمین را به یاد خواهم آورد.»
سپس خدا به نوح گفت: «این رنگینکمان نشان عهدی است که من با تمام موجودات زندهٔ روی زمین میبندم.»
سه پسر نوح که از کشتی خارج شدند، سام و حام و یافث بودند. (حام پدر قوم کنعان است.)
همه قومهای دنیا از سه پسر نوح به وجود آمدند.
نوح به کار کشاورزی مشغول شد و تاکستانی غرس نمود.
روزی که شراب زیاد نوشیده بود، در حالت مستی در خیمهاش برهنه خوابید.
حام، پدر کنعان، برهنگی پدر خود را دید و بیرون رفته به دو برادرش خبر داد.
سام و یافث با شنیدن این خبر، ردایی روی شانههای خود انداخته عقبعقب به طرف پدرشان رفتند تا برهنگی او را نبینند. سپس او را با آن ردا پوشانیدند.
وقتی نوح به حال عادی برگشت و فهمید که حام چه کرده است،
گفت: «کنعان ملعون باد. برادران خود را بندهٔ بندگان باشد.»
و نیز گفت: «متبارک باد یهوه، اللها سام! کنعان بندهٔ او باشد.
خدا زمین یافث را وسعت بخشد، و او را شریک سعادت سام گرداند، و کنعان بندهٔ او باشد.»
پس از طوفان، نوح ۳۵۰ سال دیگر عمر کرد
و در سن ۹۵۰ سالگی وفات یافت.
10
اینها هستند نسل سام و حام و یافث، پسران نوح، که بعد از طوفان متولد شدند:
پسران یافث عبارت بودند از: جومر، ماجوج، مادای، یاوان، توبال، ماشَک و تیراس.
پسران جومر: اَشکناز، ریفات و توجَرمِه.
پسران یاوان: الیشه، ترشیش، کتیم و رودانیم.
فرزندان این افراد به تدریج در سواحل و جزایر دنیا پخش شدند و اقوامی را با زبانهای گوناگون به وجود آوردند.
پسران حام اینها بودند: کوش، مصرایم، فوط و کنعان.
پسران کوش: سبا، حویله، سبته، رعمه، سبتکا. پسران رعمه: شبا و ددان.
یکی از فرزندان کوش، شخصی بود به نام نمرود که در دنیا، دلاوری بزرگ و معروف گشت.
او با قدرتی که يهوه به وی داده بود، تیرانداز ماهری شد؛ از این جهت، وقتی میخواهند از مهارتِ تیراندازی کسی تعریف کنند، میگویند: « يهوه تو را در تیراندازی مانند نمرود گرداند.»
قلمرو فرمانروایی او ابتدا شامل بابِل، ارک، اَکَد و کَلنِه در سرزمین شنعار بود.
سپس قلمرو خود را تا آشور گسترش داده، نینوا، رحوبوت عیر، کالح
و ریسن (شهر بزرگی که بین نینوا و کالح واقع است) را بنا کرد.
مصرایم، جد اقوام زیر بود: لودیها، عنامیها، لهابیها، نفتوحیها،
فتروسیها، کسلوحیها (که فلسطینیها از این قوم به وجود آمدند) و کفتوریها.
صیدون پسر ارشد کنعان بود و از کنعان اقوام زیر به وجود آمدند: حیتّیها،
یبوسیها، اموریها، جرجاشیها،
حوّیها، عرقیها، سینیها،
اروادیها، صماریها و حماتیها. پس از آن، طوایف کنعانی منشعب شدند،
و قلمرو کنعان از صیدون در شمال تا جرار و غزه در جنوب، و در شرق تا سدوم و عموره و ادمه و صبوئیم که نزدیک لاشع بود، میرسید.
اینها نسل حام بودند که در قبایل و سرزمینهای خود زندگی میکردند و هر یک زبان خاص خود را داشتند.
از نسل سام، که برادر بزرگ یافث بود، عابر به وجود آمد (عابر جد عبرانیان است).
این است اسامی پسران سام: عیلام، آشور، ارفکشاد، لود و ارام.
اینانند پسران ارام: عوص، حول، جاتر و ماشک.
ارفکشاد پدر شالح، و شالح پدر عابر بود.
عابر صاحب دو پسر شد. نام اولی فِلِج بود زیرا در زمان او بود که مردم دنیا متفرق شدند. برادر او یُقطان نام داشت.
یُقطان جد الموداد، شالف، حضرموت، یارح،
هدورام، اوزال، دقله،
عوبال، ابیمائیل، شبا،
اوفیر، حویله و یوباب بود. اینان همه از نسل یُقطان بودند.
ایشان از نواحی میشا تا کوهستانهای شرقی سفاره پراکنده بودند و در آنجا زندگی میکردند.
اینها بودند فرزندان سام که در قبایل و سرزمینهای خود زندگی میکردند و هر یک زبان خاص خود را داشتند.
همهٔ افرادی که در بالا نام برده شدند، از نسل نوح بودند که بعد از طوفان، در دنیا پخش شدند و قومهای گوناگون را به وجود آوردند.
11
در آن روزگار همهٔ مردم جهان به یک زبان سخن میگفتند.
جمعیت دنیا رفتهرفته زیاد میشد و مردم به طرف شرق کوچ میکردند. آنها سرانجام به دشتی وسیع و پهناور در بابِل رسیدند و در آنجا سکنی گزیدند.
آنها با هم مشورت کرده، گفتند: «بیایید خشتها درست کنیم و آنها را خوب بپزیم.» (در آن منطقه خشت به جای سنگ و قیر به جای ملات به کار میرفت.)
سپس گفتند: «بیایید شهری بزرگ برای خود بنا کنیم و برجی بلند در آن بسازیم که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خود پیدا کنیم. این کار مانع پراکندگی ما خواهد شد.»
اما يهوه فرود آمد تا شهر و برجی را که مردم بنا میکردند، ببیند.
يهوه گفت: «مردم با هم متحد شدهاند و همگی به یک زبان سخن میگویند. از این به بعد هر کاری بخواهند میتوانند انجام دهند.
پس بیایید به پائین برویم و زبان آنها را تغییر دهیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.»
این اختلافِ زبان موجب شد که آنها از بنای شهر دست بردارند؛ و به این ترتیب يهوه ایشان را روی زمین پراکنده ساخت.
از این سبب آنجا را بابِل نامیدند، چون در آنجا بود که يهوه در زبان آنها اغتشاش ایجاد کرد و ایشان را روی زمین پراکنده ساخت.
این است تاریخچۀ نسل سام: دو سال بعد از طوفان، وقتی سام ۱۰۰ ساله بود، پسرش ارفکشاد به دنیا آمد.
پس از تولد ارفکشاد، سام ۵۰۰ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
وقتی ارفکشاد سی و پنج ساله بود، پسرش شالح متولد شد.
پس از تولد شالح، ارفکشاد ۴۰۳ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
وقتی شالح سی ساله بود، پسرش عابر متولد شد.
پس از تولد عابر، شالح ۴۰۳ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
وقتی عابر سی و چهار ساله بود، پسرش فِلِج متولد شد.
پس از تولد فِلِج، عابر ۴۳۰ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
فِلِج سی ساله بود که پسرش رعو متولد شد.
پس از تولد رعو، فِلِج ۲۰۹ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
وقتی رعو سی و دو ساله بود، پسرش سروج متولد شد.
پس تولد سروج، رعو ۲۰۷ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
وقتی سروج سی ساله بود، پسرش ناحور به دنیا آمد.
پس از تولد ناحور، سروج ۲۰۰ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
وقتی ناحور بیست و نه ساله بود، پسرش تارح، به دنیا آمد.
پس از تولد تارح، ناحور ۱۱۹ سال دیگر زندگی کرد و صاحب پسران و دختران شد.
تارح هفتاد ساله بود که صاحب سه پسر شد به نامهای ابرام، ناحور و هاران.
این است تاریخچۀ نسل تارَح: تارح پدر ابرام و ناحور و هاران بود؛ و هاران پدر لوط.
هاران در همان جایی که به دنیا آمده بود (یعنی اور کلدانیان) در برابر چشمان پدرش در سن جوانی درگذشت.
ابرام و ناحور ازدواج کردند. نام زن ابرام سارای، و نام زن ناحور مِلکه بود. (مِلکه و خواهرش یسکه دختران برادر ناحور، یعنی هاران بودند.)
سارای نازا بود و فرزندی نداشت.
تارح پسرش ابرام، نوهاش لوط و عروسش سارای را با خود برداشت و اور کلدانیان را به قصد کنعان ترک گفت. اما وقتی آنها به شهر حران رسیدند در آنجا ماندند.
تارح در سن ۲۰۵ سالگی در حران درگذشت.
12
يهوه به ابرام فرمود: «ولایت، خانه پدری و خویشاوندان خود را رها کن و به سرزمینی که من تو را بدانجا هدایت خواهم نمود برو.
من تو را پدر امت بزرگی میگردانم. تو را برکت میدهم و نامت را بزرگ میسازم و تو مایه برکت خواهی بود.
آنانی را که تو را برکت دهند، برکت خواهم داد، و آنانی را که تو را لعنت کنند، لعنت خواهم کرد. همه مردم دنیا از تو برکت خواهند یافت.»
پس ابرام طبق دستور يهوه، روانه شد و لوط نیز همراه او رفت. ابرام هفتاد و پنج ساله بود که حران را ترک گفت.
او همسرش سارای و برادرزادهاش لوط، غلامان و تمامی دارایی خود را که در حران به دست آورده بود، برداشت و به کنعان کوچ کرد.
وقتی به کنعان رسیدند، در کنار بلوطِ موره واقع در شکیم خیمه زدند. در آن زمان کنعانیها در آن سرزمین ساکن بودند،
آنگاه يهوه بر ابرام ظاهر شده، فرمود: «من این سرزمین را به نسل تو خواهم بخشید.» پس ابرام در آنجا مذبحی برای يهوه که بر او ظاهر شده بود، بنا کرد.
سپس از آنجا کوچ کرده، به سرزمین کوهستانی که از طرف غرب به بیتئیل و از طرف شرق به عای ختم میشد، رفت. ابرام در آن محل خیمه زد و مذبحی برای يهوه بنا کرده، او را پرستش نمود.
بدین ترتیب ابرام با توقفهای پیدرپی به سمت نِگب کوچ کرد.
ولی در آن سرزمین قحطی شد، پس ابرام به مصر رفت تا در آنجا زندگی کند.
وقتی به مرز سرزمین مصر نزدیک شدند، ابرام به همسرش گفت: «تو زن زیبایی هستی.
وقتی مصریها تو را ببینند، خواهند گفت: ”این زن اوست. او را بکشیم و زنش را تصاحب کنیم!“
پس به آنها بگو تو خواهر منی، تا به خاطر تو مرا نکشند و با من به مهربانی رفتار کنند.»
وقتی وارد مصر شدند، مردم آنجا دیدند که سارای زن زیبایی است.
عدهای از درباریانِ فرعون، سارای را دیدند و در حضور فرعون از زیبایی او بسیار تعریف کردند. فرعون دستور داد تا او را به قصرش ببرند.
آنگاه فرعون به خاطر سارای، هدایای فراوانی از قبیل گوسفند و گاو و شتر و الاغ و غلامان و کنیزان به ابرام بخشید.
اما يهوه، فرعون و تمام افراد قصر او را به بلای سختی مبتلا کرد، زیرا سارای، زن ابرام را به قصر خود برده بود.
فرعونْ ابرام را به نزد خود فرا خواند و به او گفت: «این چه کاری بود که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که سارای زن توست؟
چرا او را خواهر خود معرفی کردی تا او را به زنی بگیرم؟ حال او را بردار و از اینجا برو.»
آنگاه فرعون به مأموران خود دستور داد تا ابرام و همسرش را با نوکران و کنیزان و هر آنچه داشتند روانه کنند.
13
ابرام با زن خود سارای و لوط و هر آنچه که داشت به نِگِب، در جنوبِ، کنعان کوچ کرد.
ابرام بسیار ثروتمند بود. او طلا و نقره و گلههای فراوانی داشت.
ابرام و همراهانش از نگب رهسپار شده، مرحله به مرحله، به سوی بیتئیل رفتند، و میان بیتئیل و عای، جایی که قبلاً اطراق کرده بودند، اردو زدند.
این همان جایی بود که قبلاً ابرام در آنجا مذبحی ساخت و نام يهوه را خواند.
لوط نیز گاوان و گوسفندان و غلامان زیادی داشت.
ابرام و لوط به علّت داشتن گلههای بزرگ نمیتوانستند با هم در یک جا ساکن شوند، زیرا برای گلههایشان چراگاه کافی وجود نداشت
و بین چوپانان ابرام و لوط نزاع در میگرفت. (در آن زمان کنعانیها و فرّزیها نیز در آن سرزمین ساکن بودند.)
پس ابرام به لوط گفت: «ما قوم و خویش هستیم، و چوپانان ما نباید با یکدیگر نزاع کنند.
مصلحت در این است که از هم جدا شویم. اینک دشتی وسیع پیش روی ماست. هر سمتی را که میخواهی انتخاب کن و من هم به سمت مقابل تو خواهم رفت. اگر به طرف چپ بروی، من به طرف راست میروم و اگر طرف راست را انتخاب کنی، من به سمت چپ میروم.»
آنگاه لوط نگاهی به اطراف انداخت و تمام دره رود اردن را از نظر گذراند. همهٔ آن سرزمین تا صوغر، چون باغ عدن و مصر سرسبز بود. (هنوز يهوه شهرهای سدوم و عموره را از بین نبرده بود.)
لوط تمام درهٔ اردن را برگزید و به طرف شرق کوچ کرد. بدین طریق او و ابرام از یکدیگر جدا شدند.
پس ابرام در سرزمین کنعان ماند و لوط به طرف شهرهای درهٔ اردن رفت و در نزدیکی سدوم ساکن شد.
مردمان شهر سدوم بسیار فاسد بودند و نسبت به يهوه گناه میورزیدند.
بعد از جدا شدن لوط از ابرام، يهوه به ابرام فرمود: «با دقت به اطراف خود نگاه کن!
تمام این سرزمین را که میبینی، تا ابد به تو و نسل تو میبخشم.
نسل تو را مانند غبار زمین بیشمار میگردانم.
برخیز و در سراسر این سرزمین که آن را به تو میبخشم، بگرد.»
آنگاه ابرام برخاست و خیمهٔ خود را جمع کرده، به بلوطستانِ ممری که در حبرون است کوچ نمود. در آنجا ابرام برای يهوه مذبحی ساخت.
14
در آن زمان امرافل پادشاه بابِل، اریوک پادشاه الاسار، کَدُرلاعُمَر پادشاه عیلام و تدعال پادشاه قوئیم،
با پادشاهان زیر وارد جنگ شدند: بارع پادشاه سدوم، برشاع پادشاه عموره، شنعاب پادشاه ادمه، شمئیبر پادشاه صبوئیم، و پادشاه بالع (بالع همان صوغر است).
پس پادشاهان سدوم، عموره، ادمه، صبوئیم و بالع با هم متحد شده، لشکرهای خود را در درۀ سدّیم که همان درۀ دریای مرده است، بسیج نمودند.
ایشان دوازده سال زیر سلطهٔ کدرلاعمر بودند. اما در سال سیزدهم شورش نمودند و از فرمان وی سرپیچی کردند.
در سال چهاردهم، کدرلاعمر با پادشاهان همپیمانش به این قبایل حمله برده، آنها را شکست داد: رفائیها در زمین عشتروت قرنین، زوزیها در هام، ایمیها در دشت قریتین،
حوریها در کوه سعیر تا ایل فاران واقع در حاشیهٔ صحرا.
سپس به عین مشفاط (که بعداً قادش نامیده شد) رفتند و عمالیقیها و همچنین اموریها را که در حَصّون تامار ساکن بودند، شکست دادند.
آنگاه لشکریان پادشاهان سدوم، عموره، ادمه، صبوئیم و بالع (صوغر) بیرون آمده، در وادی سِدّیم صفآرایی کردند.
آنها با کدرلاعمر پادشاه عیلام، تدعال پادشاه گوییم، امرافل پادشاه بابِل، و اریوک پادشاه الاسار وارد جنگ شدند؛ چهار پادشاه علیه پنج پادشاه.
درهٔ سدّیم پُر از چاههای قیر طبیعی بود. وقتی پادشاهان سدوم و عموره میگریختند، به داخل چاههای قیر افتادند، اما سه پادشاه دیگر به کوهستان فرار کردند.
پس پادشاهان فاتح، شهرهای سدوم و عموره را غارت کردند و همهٔ اموال و مواد غذایی آنها را بردند.
آنها لوط، برادرزادهٔ ابرام را نیز که در سدوم ساکن بود، با تمام اموالش با خود بردند.
یکی از مردانی که از چنگ دشمن گریخته بود، این خبر را به ابرامِ عبرانی رساند. در این موقع ابرام در بلوطستانِ ممری اموری زندگی میکرد. (ممری اموری برادر اشکول و عانر بود که با ابرام همپیمان بودند.)
چون ابرام از اسیری برادرزادهاش لوط آگاهی یافت، ۳۱۸ نفر از افراد کارآزمودهٔ خود را آماده کرد و سپاه دشمن را تا دان تعقیب نمود.
شبانگاه ابرام همراهان خود را به چند گروه تقسیم کرده، بر دشمن حمله برد و ایشان را تار و مار کرد و تا حوبَه که در شمالِ دمشق واقع شده است، تعقیب نمود.
ابرام، برادرزادهاش لوط و زنان و مردانی را که اسیر شده بودند، با همهٔ اموالِ غارت شده پس گرفت.
هنگامی که ابرام کدرلاعمر و پادشاهان همپیمان او را شکست داده، مراجعت مینمود، پادشاه سدوم تا درهٔ شاوه (که بعدها درهٔ پادشاه نامیده شد) به استقبال ابرام آمد.
همچنین مِلکیصِدِق، پادشاه سالیم که کاهن اللها متعال هم بود، برای ابرام نان و شراب آورد.
آنگاه مِلکیصِدِق، ابرام را برکت داد و چنین گفت: «مبارک باد اَبرام از جانب اللها متعال، خالق آسمان و زمین.
و متبارک باد اللها متعال، که دشمنانت را به دستت تسلیم کرد.» سپس ابرام از غنائم جنگی، به مِلکیصِدِق دهیک داد.
پادشاه سدوم به ابرام گفت: «مردمِ مرا به من واگذار، ولی اموال را برای خود نگاه دار.»
ابرام در جواب گفت: «قسم به یهوه خدا، اللها متعال، خالق آسمان و زمین،
که حتی یک سر سوزن از اموال تو را برنمیدارم، مبادا بگویی من ابرام را ثروتمند ساختم.
تنها چیزی که میپذیرم، خوراکی است که افراد من خوردهاند؛ اما سهم عانر و اشکول و ممری را که همراه من با دشمن جنگیدند، به ایشان بده.»
15
بعد از این وقایع، يهوه در رویا به ابرام چنین گفت: «ای ابرام نترس، زیرا من همچون سپر از تو محافظت خواهم کرد و اجری بسیار عظیم به تو خواهم داد.»
اما ابرام در پاسخ گفت: «ای يهوه یهوه، این اجر تو چه فایدهای برای من دارد، زیرا که من فرزندی ندارم و این العازار دمشقی، غلام من، صاحب ثروتم خواهد شد.
تو به من نسلی نبخشیدهای، پس غلامم وارث من خواهد شد.»
سپس يهوه به او فرمود: «این غلام وارث تو نخواهد شد، زیرا تو خود پسری خواهی داشت و او وارث همه ثروتت خواهد شد.»
يهوه شب هنگام ابرام را به بیرون خانه فرا خواند و به او فرمود: «ستارگان آسمان را بنگر و ببین آیا میتوانی آنها را بشماری؟ نسل تو نیز چنین بیشمار خواهد بود.»
آنگاه ابرام به يهوه ایمان آورد و يهوه این را برای او عدالت به شمار آورد.
خدا به ابرام فرمود: «من همان يهوهی هستم که تو را از شهر اور کلدانیان بیرون آوردم تا این سرزمین را به تو دهم.»
اما ابرام در پاسخ گفت: « يهوه یهوه، چگونه مطمئن شوم که تو این سرزمین را به من خواهی داد؟»
يهوه به او فرمود: «یک گوسالهٔ مادهٔ سه ساله، یک بز مادهٔ سه ساله، یک قوچ سه ساله، یک قمری و یک کبوتر برای من بیاور.»
ابرام همۀ اینها را نزد يهوه آورد و هر کدام را از بالا تا پایین دو نصف کرد و پارههای هر کدام از آنها را در مقابل هم گذاشت؛ ولی پرندهها را نصف نکرد.
و لاشخورهایی را که بر اجساد حیوانات مینشستند، دور نمود.
هنگام غروب، ابرام به خواب عمیقی فرو رفت. در عالم خواب، تاریکی وحشتناکی او را احاطه کرد.
آنگاه يهوه به ابرام فرمود: «یقین بدان که نسل تو مدت چهارصد سال در مملکت بیگانهای بندگی خواهند کرد و مورد ظلم و ستم قرار خواهند گرفت.
اما من آن قومی را که ایشان را اسیر سازند، مجازات خواهم نمود و سرانجام نسل تو با اموال زیاد از آنجا بیرون خواهند آمد.
(تو نیز در کمال پیری در آرامش خواهی مُرد و دفن شده، به پدرانت خواهی پیوست.)
آنها بعد از چهار نسل، به این سرزمین باز خواهند گشت، زیرا شرارت قوم اموری که در اینجا زندگی میکنند، هنوز به اوج خود نرسیده است.»
وقتی آفتاب غروب کرد و هوا تاریک شد، تنوری پُر دود و مشعلی فروزان از وسط پارههای حیوانات گذشت.
آن روز يهوه با ابرام عهد بست و فرمود: «من این سرزمین را از مرز مصر تا رود فرات به نسل تو میبخشم،
یعنی سرزمین اقوام قینی، قِنِزّی، قَدمونی،
حیتّی، فِرزّی، رِفایی،
اَموری، کَنعانی، جِرجاشی و یِبوسی را.»
16
اما سارای زن ابرام، فرزندی برای او به دنیا نیاورده بود. سارای کنیز مصری داشت به نام هاجر.
پس سارای به ابرام گفت: « يهوه مرا از بچهدار شدن بازداشته است. پس تو با کنیزم همبستر شو، تا شاید برای من فرزندی به دنیا آوَرَد.» ابرام با پیشنهاد سارای موافقت کرد.
پس سارای، همسر ابرام، کنیز مصری خود هاجر را گرفته، به ابرام به زنی داد. (این واقعه ده سال پس از سکونت ابرام در کنعان اتفاق افتاد.)
ابرام با هاجر همبستر شد و او آبستن گردید. هاجر وقتی دریافت که حامله است، مغرور شد و از آن پس، بانویش سارای را تحقیر میکرد.
آنگاه سارای به ابرام گفت: «تقصیر توست که این کنیز مرا حقیر میشمارد. خودم او را به تو دادم، ولی از آن لحظهای که فهمید آبستن است، مرا تحقیر میکند. يهوه خودش حق مرا از تو بگیرد.»
ابرام جواب داد: «او کنیز توست، هر طور که صلاح میدانی با او رفتار کن.» پس سارای بنای بدرفتاری با هاجر را گذاشت و او از خانه فرار کرد.
فرشتهٔ يهوه هاجر را نزدیک چشمۀ آبی در صحرا که سر راه «شور» است، یافت.
فرشته گفت: «ای هاجر، کنیز سارای، از کجا آمدهای و به کجا میروی؟» گفت: «من از خانهٔ بانویم سارای فرار میکنم.»
فرشتهٔ يهوه به او گفت: «نزد بانوی خود برگرد و مطیع او باش.»
و نیز گفت: «من نسل تو را بیشمار میگردانم.»
فرشته ادامه داد: «اینک تو حامله هستی، و پسری خواهی زایید. نام او را اسماعیل (یعنی ”خدا میشنود“) بگذار، چون يهوه آه و نالهٔ تو را شنیده است.
پسر تو مردی وحشی خواهد بود و با برادران خود سر سازگاری نخواهد داشت. او بر ضد همه و همه بر ضد او خواهند بود.»
هاجر با خود گفت: «آیا براستی خدا را دیدم و زنده ماندم؟» پس يهوه را که با او سخن گفته بود «اَنتَ ایل رُئی» (یعنی «تو اللهای هستی که میبینی») نامید.
به همین جهت چاهی که بین قادش و بارد است «بئرلَحَی رُئی» (یعنی «چاه اللها زندهای که مرا میبیند») نامیده شد.
پس هاجر برای ابرام پسری به دنیا آورد و ابرام او را اسماعیل نامید.
در این زمان ابرام هشتاد و شش ساله بود.
17
وقتی ابرام نود و نه ساله بود، يهوه بر او ظاهر شد و فرمود: «من اِل شَدّای، اللها قادر مطلق هستم. از من اطاعت کن و آنچه راست است بجا آور.
با تو عهد میبندم که نسل تو را زیاد کنم.»
آنگاه ابرام رو به زمین خم شد و خدا به وی گفت:
«من با تو عهد میبندم که قومهای بسیار از تو به وجود آورم.
از این پس نام تو ابرام نخواهد بود، بلکه ابراهیم؛ زیرا من تو را پدر قومهای بسیار میسازم.
نسل تو را بسیار زیاد میکنم و از آنها قومها و پادشاهان به وجود میآورم.
من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت، نسل اندر نسل برقرار میکنم. من اللها تو هستم و اللها فرزندانت نیز خواهم بود.
تمامی سرزمین کنعان را که اکنون در آن غریب هستی، تا ابد به تو و به نسل تو خواهم بخشید و اللها ایشان خواهم بود.»
آنگاه خدا به ابراهیم فرمود: «وظیفهٔ توست که عهد مرا نگاه داری، تو و فرزندانت و نسلهای بعد.
این است عهدی که تو و نسلت باید نگاه دارید: تمام مردان و پسران شما باید ختنه شوند.
باید گوشت قُلفۀ خود را ببرید تا بدین وسیله نشان دهید که عهد مرا پذیرفتهاید.
«در نسلهای شما، هر پسر هشت روزه باید ختنه شود. این قانون شامل تمام مردان خانهزاد و زرخرید هم میشود.
همه باید ختنه شوند و این نشانی بر بدن شما خواهد بود از عهد جاودانی من.
هر کس نخواهد ختنه شود، باید از قومِ خود منقطع شود، زیرا عهد مرا شکسته است.»
خدا همچنین فرمود: «اما در خصوص سارای، زن تو: بعد از این دیگر او را سارای مخوان. نام او سارا (یعنی ”شاهزاده“) خواهد بود.
من او را برکت خواهم داد و از وی به تو پسری خواهم بخشید. بله، او را بسیار برکت خواهم داد و از او قومهای بسیار به وجود خواهم آورد. از میان فرزندان تو، پادشاهان خواهند برخاست.»
آنگاه ابراهیم سجده کرد و خندید و در دل خود گفت: «آیا برای مرد صد ساله پسری متولد شود و سارا در نود سالگی بزاید؟»
پس به خدا عرض کرد: « يهوها، همان اسماعیل را منظور بدار.»
ولی خدا فرمود: «مطمئن باش خودِ سارا برای تو پسری خواهد زایید و تو نام او را اسحاق (یعنی ”خنده“) خواهی گذاشت. من عهد خود را با او و نسل وی تا ابد برقرار خواهم ساخت.
اما در مورد اسماعیل نیز تقاضای تو را اجابت نمودم و او را برکت خواهم داد و نسل او را چنان زیاد خواهم کرد که قوم بزرگی از او به وجود آید. دوازده امیر از میان فرزندان او برخواهند خاست.
اما عهد خود را با اسحاق که سارا او را سال دیگر در همین موقع برای تو خواهد زایید، استوار میسازم.»
آنگاه خدا از سخن گفتن با ابراهیم بازایستاد و از نزد او رفت.
سپس ابراهیم، فرزندش اسماعیل و سایر مردان و پسرانی را که در خانهاش بودند، چنانکه خدا فرموده بود ختنه کرد.
در آن زمان ابراهیم نود و نه ساله و اسماعیل سیزده ساله بود. هر دو آنها در همان روز با سایر مردان و پسرانی که در خانهاش بودند، چه خانهزاد و چه زرخرید، ختنه شدند.
18
هنگامی که ابراهیم در بلوطستان ممری سکونت داشت، يهوه بار دیگر بر او ظاهر شد. شرح واقعه چنین است: ابراهیم در گرمای روز بر در خیمه خود نشسته بود.
ناگهان متوجه شد که سه مرد به طرفش میآیند. پس از جا برخاست و به استقبال آنها شتافت. ابراهیم رو به زمین نهاده،
گفت: «ای سَروَرم، تمنا میکنم اندکی توقف کرده،
در زیر سایه این درخت استراحت کنید. من میروم و برای شستن پاهای شما آب میآورم.
لقمه نانی نیز خواهم آورد تا بخورید و قوت بگیرید و بتوانید به سفر خود ادامه دهید. شما میهمان من هستید.» آنها گفتند: «آنچه گفتی بکن.»
آنگاه ابراهیم با شتاب به خیمه برگشت و به سارا گفت: «عجله کن! چند نان از بهترین آردی که داری بپز.»
سپس خودش به طرف گله دویده، یک گوسالهٔ خوب گرفت و به نوکر خود داد تا هر چه زودتر آن را آماده کند.
طولی نکشید که ابراهیم مقداری کره و شیر و کباب برای مهمانان خود آورد و جلوی آنها گذاشت و در حالی که آنها مشغول خوردن بودند، زیر درختی در کنار ایشان ایستاد.
مهمانان از ابراهیم پرسیدند: «همسرت سارا کجاست؟» جواب داد: «او در خیمه است.»
آنگاه یکی از ایشان گفت: «سال بعد در چنین زمانی نزد تو خواهم آمد و سارا پسری خواهد زایید!» (سارا پشت درِ خیمه ایستاده بود و به سخنان آنها گوش میداد.)
در آن وقت ابراهیم و سارا هر دو بسیار پیر بودند و دیگر از سارا گذشته بود که صاحب فرزندی شود.
پس سارا در دل خود خندید و گفت: «آیا زنی به سن و سال من با چنین شوهر پیری میتواند بچهدار شود؟»
يهوه به ابراهیم گفت: «چرا سارا خندید و گفت: ”آیا زنی به سن و سال من میتواند بچهدار شود؟“
مگر کاری هست که برای يهوه مشکل باشد؟ همانطوری که به تو گفتم سال بعد، در چنین زمانی نزد تو خواهم آمد و سارا پسری خواهد زایید.»
اما سارا چون ترسیده بود، انکار نموده، گفت: «من نخندیدم!» گفت: «چرا خندیدی!»
آنگاه آن سه مرد برخاستند تا به شهر سدوم بروند و ابراهیم نیز برخاست تا ایشان را بدرقه کند.
اما يهوه گفت: «آیا نقشهٔ خود را از ابراهیم پنهان کنم؟
حال آنکه از وی قومی بزرگ و قوی پدید خواهد آمد و همهٔ قومهای جهان از او برکت خواهند یافت.
من او را برگزیدهام تا فرزندان و اهل خانهٔ خود را تعلیم دهد که مرا اطاعت نموده، آنچه را که راست و درست است به جا آورند. اگر چنین کنند من نیز آنچه را که به او وعده دادهام، انجام خواهم داد.»
پس يهوه به ابراهیم فرمود: «فریاد علیه ظلمِ مردم سدوم و عموره بلند شده است و گناهان ایشان بسیار زیاد گشته است.
پس به پایین میروم تا به فریادی که به گوش من رسیده است، رسیدگی کنم.»
آنگاه آن دو نفر به جانب شهر سدوم روانه شدند، ولی يهوه نزد ابراهیم ماند.
ابراهیم به او نزدیک شده، گفت: « يهوها، آیا عادلان را با بدکاران با هم هلاک میکنی؟
شاید پنجاه عادل در آن شهر باشند. آیا به خاطر آنها، از نابود کردن آنجا صرفنظر نخواهی کرد؟
یقین دارم که تو عادلان را با بدکاران هلاک نخواهی نمود. چطور ممکن است با عادلان و بدکاران یکسان رفتار کنی؟ آیا داور تمام جهان از روی عدل و انصاف داوری نخواهد کرد؟»
يهوه در پاسخ ابراهیم فرمود: «اگر پنجاه عادل در شهر سدوم پیدا کنم، به خاطر آنها از نابود کردن آنجا صرفنظر خواهم کرد.»
ابراهیم باز عرض کرد: «به منِ ناچیز و خاکی اجازه بده جسارت کرده، بگویم که
اگر در شهر سدوم فقط چهل و پنج عادل باشند، آیا برای پنج نفر کمتر، شهر را نابود خواهی کرد؟» يهوه فرمود: «اگر چهل و پنج نفر آدم درستکار در آنجا باشند، آن را از بین نخواهم برد.»
ابراهیم باز به سخنان خود ادامه داد و گفت: «شاید چهل نفر باشند!» يهوه فرمود: «اگر چهل نفر هم باشند آنجا را از بین نخواهم برد.»
ابراهیم عرض کرد: «تمنا اینکه غضبناک نشوی و اجازه دهی سخن گویم. شاید در آنجا سی نفر پیدا کنی!» يهوه فرمود: «اگر سی نفر یافت شوند، من آنجا را از بین نخواهم برد.»
ابراهیم عرض کرد: «جسارت مرا ببخش و اجازه بده بپرسم اگر بیست عادل در آنجا یافت شوند، آیا باز هم آنجا را نابود خواهی کرد؟» يهوه فرمود: «اگر بیست نفر هم باشند شهر را نابود نخواهم کرد.»
ابراهیم بار دیگر عرض کرد: « يهوها، غضبت افروخته نشود! این آخرین سؤال من است. شاید ده نفر عادل در آن شهر یافت شوند!» يهوه فرمود: «اگر چنانچه ده عادل نیز باشند، شهر را نابود نخواهم کرد.»
يهوه پس از پایان گفتگو با ابراهیم، از آنجا رفت و ابراهیم به خیمهاش بازگشت.
19
غروب همان روز وقتی که آن دو فرشته به دروازهٔ شهر سدوم رسیدند، لوط در آنجا نشسته بود. به محض مشاهدهٔ آنها، از جا برخاست و به استقبالشان شتافت و روی بر زمین نهاده، گفت:
«ای سَروَرانم، امشب به منزل من بیایید و پاهایتان را بشویید و میهمان من باشید. فردا صبحِ زود هر وقت بخواهید، میتوانید حرکت کنید.» ولی آنها گفتند: «در میدان شهر شب را به سر خواهیم برد.»
اما لوط آنقدر اصرار نمود تا اینکه آنها راضی شدند و به خانهٔ وی رفتند. او نان فطیر پخت و شام مفصلی تهیه دید و به ایشان داد که خوردند.
سپس در حالی که آماده میشدند که بخوابند، مردان شهر سدوم، پیر و جوان، از گوشه و کنار شهر، منزل لوط را محاصره کرده،
فریاد زدند: «ای لوط، آن دو مرد را که امشب میهمان تو هستند، پیش ما بیرون بیاور تا آنها را بشناسیم.»
لوط از منزل خارج شد تا با آنها صحبت کند و در را پشت سر خود بست.
او به ایشان گفت: «نه، ای برادران من، خواهش میکنم چنین کار زشتی نکنید.
ببینید، من دو دختر باکره دارم. آنها را به شما میدهم. هر کاری که دلتان میخواهد با آنها بکنید؛ اما با این دو مرد کاری نداشته باشید، چون آنها در پناه من هستند.»
مردان شهر جواب دادند: «از سر راه ما کنار برو! ما اجازه دادیم در شهر ما ساکن شوی و حالا به ما امر و نهی میکنی. الان با تو بدتر از آن کاری که میخواستیم با آنها بکنیم، خواهیم کرد.» آنگاه به طرف لوط حمله برده، شروع به شکستن در خانهٔ او نمودند.
اما آن دو مرد دست خود را دراز کرده، لوط را به داخل خانه کشیدند و در را بستند،
و چشمان تمام مردانی را که در بیرون خانه بودند، کور کردند تا نتوانند درِ خانه را پیدا کنند.
آن دو مرد از لوط پرسیدند: «در این شهر چند نفر قوم و خویش داری؟ پسران و دختران و دامادان و هر کسی را که داری از این شهر بیرون ببر.
زیرا میخواهیم این شهر را نابود کنیم. فریاد علیه ظلمِ مردمِ این شهر به حضور يهوه رسیده و او ما را فرستاده است تا آن را ویران کنیم.»
پس لوط با شتاب رفت و به نامزدان دخترانش گفت: «عجله کنید! از شهر بگریزید، چون يهوه میخواهد آن را ویران کند!» ولی این حرف به نظر آنها مسخره آمد.
سپیده دم روز بعد، آن دو فرشته به لوط گفتند: «عجله کن! همسر و دو دخترت را که اینجا هستند بردار و تا دیر نشده فرار کن وگرنه شما هم با مردمِ گناهکار این شهر هلاک خواهید شد.»
در حالی که لوط درنگ میکرد آن دو مرد دستهای او و زن و دو دخترش را گرفته، به جای امنی در خارج از شهر بردند، چون يهوه بر آنها رحم کرده بود.
یکی از آن دو مرد به لوط گفت: «برای نجات جان خود فرار کنید و به پشت سر هم نگاه نکنید. به کوهستان بروید، چون اگر در دشت بمانید مرگتان حتمی است.»
لوط جواب داد: «ای سَروَرم، تمنا میکنم از ما نخواهید چنین کاری بکنیم.
تو در حق من خوبی کرده، جانم را نجات دادهای، و محبت بزرگی در حق من کردهای. اما من نمیتوانم به کوهستان فرار کنم، زیرا میترسم قبل از رسیدن به آنجا این بلا دامنگیر من بشود و بمیرم.
ببینید این دهکده چقدر نزدیک و کوچک است! اینطور نیست؟ پس بگذارید به آنجا بروم و در امان باشم.»
او گفت: «بسیار خوب، خواهش تو را میپذیرم و آن دهکده را خراب نخواهم کرد.
پس عجله کن! زیرا تا وقتی به آنجا نرسیدهای، نمیتوانم کاری انجام دهم.» (به این دلیل آن دهکده را صوغر یعنی «کوچک» نام نهادند.)
آفتاب داشت طلوع میکرد که لوط وارد صوغر شد.
آنگاه يهوه از آسمان گوگرد مشتعل بر سدوم و عموره بارانید
و آن دو شهر را با همهٔ شهرها و دهات آن دشت و تمام سکنه و نباتات آن به کلی نابود کرد.
اما زن لوط به پشت سر نگاه کرد و به ستونی از نمک مبدل گردید.
ابراهیم صبح زود برخاست و به سوی همان مکانی که در آن به حضور يهوه ایستاده بود، شتافت.
او به سوی شهرهای سدوم و عموره و آن دشت نظر انداخت و دید که اینک دود از آن شهرها چون دود کوره بالا میرود.
هنگامی که خدا شهرهای دشتی را که لوط در آن ساکن بود نابود میکرد، دعای ابراهیم را اجابت فرمود و لوط را از گرداب مرگ که آن شهرها را به کام خود کشیده بود، رهانید.
اما لوط ترسید در صوغر بماند. پس آنجا را ترک نموده، با دو دختر خود به کوهستان رفت و در غاری ساکن شد.
روزی دختر بزرگ لوط به خواهرش گفت: «در تمامی این ناحیه مردی یافت نمیشود تا با ما ازدواج کند. پدر ما هم بهزودی پیر خواهد شد و دیگر نخواهد توانست نسلی از خود باقی گذارد.
پس بیا به او شراب بنوشانیم و با وی همبستر شویم و به این طریق نسل پدرمان را حفظ کنیم.»
پس همان شب او را مست کردند و دختر بزرگتر با پدرش همبستر شد. اما لوط از خوابیدن و برخاستن دخترش آگاه نشد.
صبح روز بعد، دختر بزرگتر به خواهر کوچک خود گفت: «من دیشب با پدرم همبستر شدم. بیا تا امشب هم دوباره به او شراب بنوشانیم و این دفعه تو برو و با او همبستر شو تا بدین وسیله نسلی از پدرمان نگه داریم.»
پس آن شب دوباره او را مست کردند و دختر کوچکتر با او همبستر شد. این بار هم لوط مثل دفعهٔ پیش چیزی نفهمید.
بدین طریق آن دو دختر از پدر خود حامله شدند.
دختر بزرگتر پسری زایید و او را موآب نامید. (قبیلهٔ موآب از او به وجود آمد.)
دختر کوچکتر نیز پسری زایید و نام او را بِنعمّی گذاشت. (قبیله عمون از او به وجود آمد.)
20
آنگاه ابراهیم به سوی سرزمین نِگِب در جنوب کوچ کرد و مدتی بین قادش و شور ساکن شد، و بعد به جرار رفت. وقتی ابراهیم در جرار بود،
سارا را خواهر خود معرفی کرد. پس اَبیمِلِک، پادشاه جرار، کسانی فرستاد تا سارا را به قصر وی ببرند.
اما همان شب خدا در خواب بر ابیملک ظاهر شده، گفت: «تو خواهی مُرد، زیرا زن شوهرداری را گرفتهای.»
اَبیمِلِک هنوز با او همبستر نشده بود، پس عرض کرد: « يهوها، من بیتقصیرم. آیا تو مرا و قوم بیگناهم را خواهی کشت؟
خودِ ابراهیم به من گفت که او خواهرش است و سارا هم سخن او را تصدیق کرد و گفت که او برادرش میباشد. من هیچگونه قصد بدی نداشتم.»
خدا گفت: «بله، میدانم؛ به همین سبب بود که تو را از گناه باز داشتم و نگذاشتم به او دست بزنی.
اکنون این زن را به شوهرش بازگردان. او یک نبی است و برای تو دعا خواهد کرد و تو زنده خواهی ماند. ولی اگر زن او را بازنگردانی، تو و اهل خانهات خواهید مُرد.»
روز بعد، اَبیمِلِک صبح زود از خواب برخاسته، با عجله تمامی خادمانش را فرا خواند و خوابی را که دیده بود برای آنها تعریف کرد و همگی بسیار ترسیدند.
آنگاه پادشاه، ابراهیم را به حضور خوانده، گفت: «این چه کاری بود که با ما کردی؟ مگر من به تو چه کرده بودم که مرا و مملکتم را به چنین گناه عظیمی دچار ساختی؟ هیچکس چنین کاری نمیکرد که تو کردی.
چه دیدی که به من این بدی را کردی؟»
ابراهیم در جواب گفت: «فکر کردم مردم این شهر ترسی از خدا ندارند و برای این که همسرم را تصاحب کنند، مرا خواهند کشت.
درضمن، او خواهر ناتنی من نیز هست. هر دو از یک پدر هستیم و من او را به زنی گرفتم.
هنگامی که يهوه مرا از زادگاهم به سرزمینهای دور و بیگانه فرستاد، از سارا خواستم این خوبی را در حق من بکند که هر جا برویم بگوید خواهر من است.»
پس اَبیمِلِک گوسفندان و گاوان و غلامان و کنیزان به ابراهیم بخشید و همسرش سارا را به وی بازگردانید،
و به او گفت: «تمامی سرزمین مرا بگرد و هر جا را که پسندیدی برای سکونت خود انتخاب کن.»
سپس رو به سارا نموده، گفت: «هزار مثقال نقره به برادرت میدهم تا بیگناهی تو بر آنانی که با تو هستند ثابت شود و مردم بدانند که نسبت به تو به انصاف رفتار شده است.»
آنگاه ابراهیم نزد خدا دعا کرد و خدا پادشاه و همسر و کنیزان او را شفا بخشید تا بتوانند صاحب اولاد شوند؛
زیرا يهوه به این دلیل که ابیملک، سارا زن ابراهیم را گرفته بود، همهٔ زنانش را نازا ساخته بود.
21
يهوه به وعدهای که به سارا داده بود، وفا کرد.
سارا در زمانی که يهوه مقرر فرموده بود، حامله شد و برای ابراهیم در سن پیری پسری زایید.
ابراهیم پسرش را که سارا برای او به دنیا آورده بود، اِسحاق (یعنی «خنده») نام نهاد؛
و ابراهیم طبق فرمان خدا اسحاق را هشت روز بعد از تولدش ختنه کرد.
هنگام تولدِ اسحاق، ابراهیم صد ساله بود.
سارا گفت: «خدا برایم خنده و شادی آورده است. هر کس خبر تولد پسرم را بشنود با من خواهد خندید.
چه کسی باور میکرد که روزی من بچهٔ ابراهیم را شیر بدهم؟ ولی اکنون برای ابراهیم در سن پیری او پسری زاییدهام!»
اسحاق بزرگ شده، از شیر گرفته شد و ابراهیم به این مناسبت جشن بزرگی بر پا کرد.
یک روز سارا متوجه شد که اسماعیل، پسر هاجر مصری، اسحاق را اذیت میکند.
پس به ابراهیم گفت: «این کنیز و پسرش را از خانه بیرون کن، زیرا اسماعیل با پسر من اسحاق وارث تو نخواهد بود.»
این موضوع ابراهیم را بسیار رنجاند، چون اسماعیل نیز پسر او بود.
اما خدا به ابراهیم فرمود: «دربارهٔ پسر و کنیزت آزردهخاطر نشو. آنچه سارا گفته است انجام بده، زیرا توسط اسحاق است که تو صاحب نسلی میشوی که وعدهاش را به تو دادهام.
از پسر آن کنیز هم قومی به وجود خواهم آورد، چون او نیز پسر توست.»
پس ابراهیم صبح زود برخاست و نان و مشکی پُر از آب برداشت و بر دوش هاجر گذاشت، و او را با پسر روانه ساخت. هاجر به بیابان بئرشِبَع رفت و در آنجا سرگردان شد.
وقتی آب مشک تمام شد، هاجر پسرش را زیر بوتهها گذاشت
و خود حدود صد متر دورتر از او نشست و با خود گفت: «نمیخواهم ناظر مرگ فرزندم باشم.» و زارزار بگریست.
آنگاه خدا به نالههای پسر توجه نمود و فرشتهٔ خدا از آسمان هاجر را ندا داده، گفت: «ای هاجر، چه شده است؟ نترس! زیرا خدا نالههای پسرت را شنیده است.
برو و او را بردار و در آغوش بگیر. من قوم بزرگی از او به وجود خواهم آورد.»
سپس خدا چشمان هاجر را گشود و او چاه آبی در مقابل خود دید. پس به طرف چاه رفته، مشک را پر از آب کرد و به پسرش نوشانید.
و خدا با اسماعیل بود و او در صحرا بزرگ شده، در تیراندازی ماهر گشت.
او در صحرای فاران زندگی میکرد و مادرش دختری از مصر برای او گرفت.
در آن زمان ابیملکِ پادشاه، با فرماندهٔ سپاهش فیکول نزد ابراهیم آمده، گفت: «خدا در آنچه میکنی با توست!
اکنون به نام خدا سوگند یاد کن که به من و فرزندان و نوادههای من خیانت نخواهی کرد و همانطوری که من با تو به خوبی رفتار کردهام، تو نیز با من و مملکتم که در آن ساکنی، به خوبی رفتار خواهی نمود.»
ابراهیم پاسخ داد: «سوگند میخورم چنانکه گفتید رفتار کنم.»
سپس ابراهیم دربارهٔ چاهِ آبی که خدمتگزاران ابیملک به زور از او گرفته بودند، نزد وی شکایت کرد.
ابیملکِ پادشاه گفت: «این اولین باری است که راجع به این موضوع میشنوم و نمیدانم کدام یک از خدمتگزارانم در این کار مقصر است. چرا پیش از این به من خبر ندادی؟»
آنگاه ابراهیم، گوسفندان و گاوانی به ابیملک داد و با یکدیگر عهد بستند.
سپس ابراهیم هفت بره از گله جدا ساخت.
پادشاه پرسید: «چرا این کار را میکنی؟»
ابراهیم پاسخ داد: «اینها هدایایی هستند که من به تو میدهم تا همه بدانند که این چاه از آنِ من است.»
از آن پس این چاه، بئرشبع (یعنی «چاه سوگند») نامیده شد، زیرا آنها در آنجا با هم عهد بسته بودند.
آنگاه ابیملک و فیکول فرماندهٔ سپاهش به سرزمین خود فلسطین بازگشتند.
ابراهیم در کنار آن چاه درخت گزی کاشت و يهوه، اللها ابدی را عبادت نمود.
ابراهیم مدت زیادی در سرزمین فلسطین در غربت زندگی کرد.
22
مدتی گذشت و خدا خواست ایمان ابراهیم را امتحان کند. پس او را ندا داد: «ای ابراهیم!» ابراهیم جواب داد: «بله، يهوها!»
خدا فرمود: «یگانه پسرت یعنی اسحاق را که بسیار دوستش میداری برداشته، به سرزمین موریا برو و در آنجا وی را بر یکی از کوههایی که به تو نشان خواهم داد به عنوان هدیهٔ سوختنی، قربانی کن!»
ابراهیم صبح زود برخاست و مقداری هیزم جهت آتش قربانی تهیه نمود، الاغ خود را پالان کرد و پسرش اسحاق و دو نفر از نوکرانش را برداشته، به سوی مکانی که خدا به او فرموده بود، روانه شد.
پس از سه روز راه، ابراهیم آن مکان را از دور دید.
پس به نوکران خود گفت: «شما در اینجا پیش الاغ بمانید تا من و پسرم به آن مکان رفته، عبادت کنیم و نزد شما برگردیم.»
ابراهیم هیزمی را که برای قربانی سوختنی آورده بود، بر دوش اسحاق گذاشت و خودش کارد و وسیلهای را که با آن آتش روشن میکردند برداشت و با هم روانه شدند.
اسحاق پرسید: «پدر، ما هیزم و آتش با خود داریم، اما برهٔ قربانی کجاست؟»
ابراهیم در جواب گفت: «پسرم، خدا برهٔ قربانی را مهیا خواهد ساخت.» و هر دو به راه خود ادامه دادند.
وقتی به مکانی که خدا به ابراهیم فرموده بود رسیدند، ابراهیم مذبحی بنا کرده، هیزم را بر آن نهاد و اسحاق را بسته او را بر هیزم گذاشت.
سپس او کارد را بالا برد تا اسحاق را قربانی کند.
در همان لحظه، فرشتهٔ يهوه از آسمان ابراهیم را صدا زده گفت: «ابراهیم! ابراهیم!» او جواب داد: «بله يهوها!»
فرشته گفت: «کارد را بر زمین بگذار و به پسرت آسیبی نرسان. اکنون دانستم که تو بسیار خداترس هستی، زیرا یگانه پسرت را از او دریغ نداشتی.»
آنگاه ابراهیم قوچی را دید که شاخهایش در بوتهای گیر کرده است. پس رفته قوچ را گرفت و آن را در عوض پسر خود به عنوان هدیهٔ سوختنی قربانی کرد.
ابراهیم آن مکان را «یهوه یری» (یعنی « يهوه تدارک میبیند») نامید که تا به امروز به همین نام معروف است.
بار دیگر فرشتهٔ يهوه از آسمان ابراهیم را ندا داده، به او گفت:
« يهوه میفرماید به ذات خود قسم خوردهام که چون مرا اطاعت کردی و حتی یگانه پسرت را از من دریغ نداشتی،
بهیقین تو را برکت خواهم داد و نسل تو را مانند ستارگان آسمان و شنهای دریا کثیر خواهم ساخت. آنها بر دشمنان خود پیروز شده،
موجب برکت همهٔ قومهای جهان خواهند گشت، زیرا تو مرا اطاعت کردهای.»
پس ایشان نزد نوکران باز آمده، به سوی منزل خود در بئرشِبَع حرکت کردند.
بعد از این واقعه، به ابراهیم خبر رسید که مِلْکَه همسر ناحور برادر ابراهیم، هشت پسر به دنیا آورده است.
اسامی آنها از این قرار بود: پسر ارشدش عوص، و بعد بوز، قموئیل (جد ارامیان)،
کاسد، حزو، فلداش، یدلاف و بتوئیل.
(بتوئیل پدر ربکا بود). علاوه بر این هشت پسر که از مِلکه به دنیا آمده بودند،
ناحور همچنین از کنیز خود به اسم رئومه، چهار فرزند دیگر داشت به نامهای طابح، جاحم، تاحش و معکه.
23
وقتی سارا صد و بیست و هفت سال داشت،
در حبرون واقع در سرزمین کنعان درگذشت و ابراهیم در آنجا برای او سوگواری کرد.
سپس ابراهیم از کنار بدن بیجان سارا برخاسته، به بزرگان حیتّی گفت:
«من در این سرزمین غریب و مهمانم و جایی ندارم که همسر خود را دفن کنم. خواهش میکنم قطعه زمینی به من بفروشید تا زن خود را در آن به خاک بسپارم.»
حیتیها به ابراهیم جواب دادند:
«شما سَروَر ما هستید و میتوانید همسر خود را در بهترین مقبرهٔ ما دفن کنید. هیچیک از ما مقبرهٔ خود را از شما دریغ نخواهیم داشت.»
ابراهیم در برابر آنها تعظیم نموده،
گفت: «حال که اجازه میدهید همسر خود را در اینجا دفن کنم، تمنا دارم به عفرون پسر صوحار بگویید
غار مکفیله را که در انتهای مزرعهٔ اوست، به من بفروشد. البته قیمت آن را تمام و کمال در حضور شاهدان خواهم پرداخت تا آن غار مقبرهٔ خانوادگی من بشود.»
عفرون در حضور بزرگان حیتّی که در دروازهٔ شهر جمع شده بودند گفت:
«ای سَروَرم، من آن غار و مزرعه را در حضور این مردم به شما میبخشم. بروید و همسر خود را در آن دفن کنید.»
ابراهیم بار دیگر در برابر حیتّیها سر تعظیم فرود آورد،
و در حضور همه به عفرون گفت: «اجازه بده آن را از تو خریداری نمایم. من تمام بهای مزرعه را میپردازم و بعد همسر خود را در آن دفن میکنم.»
عفرون در پاسخ گفت:
«ای سرورم، قیمت آن چهارصد مثقال نقره است؛ ولی این مبلغ در مقابل دوستی ما چه ارزشی دارد؟ بروید و همسر خود را در آن دفن کنید.»
پس ابراهیم چهارصد مثقال نقره، یعنی بهایی را که عفرون در حضور همه پیشنهاد کرده بود، تمام و کمال به وی پرداخت.
این است مشخصات زمینی که ابراهیم خرید: مزرعه عفرون واقع در مکفیله نزدیک مِلک ممری با غاری که در انتهای مزرعه قرار داشت و تمامی درختان آن.
این مزرعه و غاری که در آن بود در حضور بزرگان حیتّی که در دروازهٔ شهر نشسته بودند، به ملکیت ابراهیم درآمد.
پس ابراهیم همسرش سارا را در غار زمین مکفیله در نزدیکی ممری، که همان حبرون است، در سرزمین کنعان دفن کرد.
به این ترتیب، مالکیت آن زمین و غار به ابراهیم واگذار شد تا به عنوان مقبرهٔ خانوادگی از آن استفاده کند.
24
ابراهیم اکنون مردی بود بسیار سالخورده و يهوه او را از هر لحاظ برکت داده بود.
روزی ابراهیم به خادم خود که رئیس غلامانش بود، گفت: «دستت را زیر ران من بگذار
و به يهوه، اللها آسمان و زمین قسم بخور که نگذاری پسرم با یکی از دختران کنعانی اینجا ازدواج کند.
پس به زادگاهم نزد خویشاوندانم برو و در آنجا برای اسحاق همسری انتخاب کن.»
خادم پرسید: «اگر هیچ دختری حاضر نشد زادگاه خود را ترک کند و به این دیار بیاید، آن وقت چه؟ در آن صورت آیا اسحاق را به آنجا ببرم؟»
ابراهیم در جواب گفت: «نه، چنین نکن!
يهوه، اللها آسمان، به من فرمود که ولایت و خانۀ پدریام را ترک کنم و وعده داد که این سرزمین را به من و به فرزندانم به مِلکیت خواهد بخشید. پس خودِ يهوه فرشتهٔ خود را پیش روی تو خواهد فرستاد و ترتیبی خواهد داد که در آنجا همسری برای پسرم اسحاق بیابی و همراه خود بیاوری.
اما اگر آن دختر نخواست با تو بیاید، تو از این قسم مبرا هستی. ولی به هیچ وجه نباید پسرم را به آنجا ببری.»
پس خادم دستش را زیر ران سَرور خود ابراهیم گذاشت و قسم خورد که مطابق دستور او عمل کند.
او با ده شتر از شتران ابراهیم و مقداری هدایا از اموالِ او به سوی شمالِ بینالنهرین، به شهری که ناحور در آن زندگی میکرد، رهسپار شد.
وقتی به مقصد رسید، شترها را در خارج شهر، در کنار چاه آبی خوابانید. نزدیک غروب که زنان برای کشیدن آب به سر چاه میآمدند،
او چنین دعا کرد: «ای يهوه، اللها سَروَر من ابراهیم، التماس میکنم نسبت به سرورم لطف فرموده، مرا یاری دهی تا خواستهٔ او را برآورم.
اینک من در کنار این چاه ایستادهام، و دختران شهر برای بردن آب میآیند.
من به یکی از آنان خواهم گفت: ”سبوی خود را پایین بیاور تا آب بنوشم.“ اگر آن دختر بگوید: ”بنوش و من شترانت را نیز سیراب خواهم کرد،“ آنگاه خواهم دانست که او همان دختری است که تو برای اسحاق در نظر گرفتهای و سرورم را مورد لطف خویش قرار دادهای.»
در حالی که خادم هنوز مشغول راز و نیاز با يهوه بود، دختر زیبایی به نام رِبِکا که سبویی بر دوش داشت، سر رسید. او دختر بتوئیل، پسر مِلکه بود، و ملکه همسر ناحور، برادر ابراهیم بود.
ربکا دختری بسیار زیبا و به سن ازدواج رسیده بود، و مردی با او همبستر نشده بود. او به چشمه پائین رفت و کوزۀ خود را پر کرده، بالا آمد.
خادم نزد او شتافت و از وی آب خواست.
دختر گفت: «سَروَرم، بنوش!» و فوری سبوی خود را پایین آورد و او نوشید.
سپس افزود: «شترانت را نیز سیراب خواهم کرد.»
آنگاه آب را در آبشخور ریخت و دوباره به طرف چاه دوید و برای تمام شترها آب کشید.
خادم چشم بر او دوخته، چیزی نمیگفت تا ببیند آیا يهوه او را در این سفر کامیاب خواهد ساخت یا نه.
پس از آنکه ربکا شترها را سیراب نمود، خادم یک حلقهٔ طلا به وزن نیم مثقال و یک جفت النگوی طلا به وزن ده مثقال به او داده، گفت:
«به من بگو دختر که هستی؟ آیا در منزل پدرت جایی برای ما هست تا شب را به سر ببریم؟»
او در جواب گفت: «من دختر بتوئیل و نوهٔ ناحور و مِلکه هستم.
بله، ما برای شما و شترهایتان جا و خوراک کافی داریم.»
آنگاه آن مرد يهوه را سجده کرده، گفت:
«ای يهوه، اللها سَروَرم ابراهیم، از تو سپاسگزارم که نسبت به او امین و مهربان بودهای و مرا در این سفر هدایت نموده، به نزد بستگان سرورم آوردی.»
پس آن دختر دواندوان رفته، به اهل خانهٔ خود خبر داد.
ربکا برادری به نام لابان داشت. او دواندوان بیرون آمد تا آن مردی را که سر چاه بود ببیند،
زیرا حلقه و النگوها را بر دست خواهرش دیده بود و سخنان آن مرد را از خواهرش شنیده بود. پس بیدرنگ سر چاه رفت و دید آن مرد هنوز پیش شترهایش ایستاده است.
لابان به او گفت: «ای که برکت يهوه بر توست، چرا اینجا ایستادهای؟ به منزل ما بیا. ما برای تو و شترهایت جا آماده کردهایم.»
پس آن مرد با لابان به منزل رفت و لابان بار شترها را باز کرده، به آنها کاه و علف داد. سپس برای خادم ابراهیم و افرادش آب آورد تا پاهای خود را بشویند.
وقتی غذا را آوردند، خادم ابراهیم گفت: «تا مقصود خود را از آمدن به اینجا نگویم لب به غذا نخواهم زد.» لابان گفت: «بسیار خوب، بگو.»
او گفت: «من خادم ابراهیم هستم.
يهوه او را بسیار برکت داده است و او مردی بزرگ و معروف میباشد. يهوه به او گلهها و رمهها، طلا و نقرهٔ بسیار، غلامان و کنیزان، و شترها و الاغهای فراوانی داده است.
«سارا همسر سرورم در سن پیری پسری زایید، و سرورم تمام دارایی خود را به پسرش بخشیده است.
سرورم مرا قسم داده که از دختران کنعانی برای پسرش زن نگیرم،
بلکه به اینجا نزد قبیله و خاندان پدریاش آمده، زنی برای او انتخاب کنم.
«من به سرورم گفتم: ”شاید نتوانم دختری پیدا کنم که حاضر باشد به اینجا بیاید؟“
او به من گفت: ” يهوهی که از او پیروی میکنم، فرشتهٔ خود را همراه تو خواهد فرستاد تا در این سفر کامیاب شوی و دختری از قبیله و خاندان پدریام پیدا کنی.
تو وظیفه داری به آنجا رفته، پرس و جو کنی. اگر آنها از فرستادن دختر خودداری کردند، آن وقت تو از سوگندی که خوردهای مبرا خواهی بود.“
«امروز که به سر چاه رسیدم چنین دعا کردم: ”ای يهوه، اللها سَروَرم ابراهیم، التماس میکنم که مرا در این سفر کامیاب سازی.
اینک در کنار این چاه میایستم و به یکی از دخترانی که از شهر برای بردن آب میآیند خواهم گفت: «از سبوی خود قدری آب به من بده تا بنوشم.»
اگر آن دختر جواب بدهد: «بنوش و من شترانت را نیز سیراب خواهم کرد»، آنگاه خواهم دانست که او همان دختری است که تو برای اسحاق پسر سرورم در نظر گرفتهای.“
«هنوز دعایم تمام نشده بود که دیدم ربکا با سبویی بر دوش سر رسید و به سر چاه رفته، آب کشید و سبو را از آب پُر کرد. به او گفتم: ”کمی آب به من بده تا بنوشم.“
او فوراً سبو را پایین آورد تا بنوشم و گفت: ”شترانت را نیز سیراب خواهم کرد“ و چنین نیز کرد.
«آنگاه از او پرسیدم: ”تو دختر که هستی؟“ «او به من گفت: ”دختر بتوئیل و نوه ناحور و مِلکه هستم.“ «من هم حلقه را در بینی او و النگوها را به دستش کردم.
سپس سجده کرده يهوه، اللها سَروَرم ابراهیم را پرستش نمودم، چون مرا به راه راست هدایت فرمود تا دختری از خانوادۀ برادر سرور خود برای پسرش پیدا کنم.
اکنون به من جواب بدهید؛ آیا چنین لطفی در حق سرور من خواهید کرد و آنچه درست است به جا خواهید آورد؟ به من جواب بدهید تا تکلیف خود را بدانم.»
لابان و بتوئیل به او گفتند: « يهوه تو را به اینجا هدایت کرده است، پس ما چه میتوانیم بگوییم؟
اینک ربکا را برداشته برو تا چنانکه يهوه اراده فرموده است، همسر پسر سرورت بشود.»
به محض شنیدن این سخن، خادمِ ابراهیم در حضور يهوه به خاک افتاد و او را سجده نمود.
سپس لباس و طلا و نقره و جواهرات به ربکا داد و هدایای گرانبهایی نیز به مادر و برادرانش پیشکش کرد.
پس از آن او و همراهانش شام خوردند و شب را در منزل بتوئیل به سر بردند. خادم ابراهیم صبح زود برخاسته، به آنها گفت: «حال اجازه دهید برویم.»
ولی مادر و برادر ربکا گفتند: «ربکا باید اقلاً ده روز دیگر پیش ما بماند و بعد از آن برود.»
اما او گفت: «خواهش میکنم مرا معطل نکنید. يهوه مرا در این سفر کامیاب گردانیده است. بگذارید بروم و این خبر خوش را به سرورم برسانم.»
ایشان گفتند: «بسیار خوب. ما از دختر میپرسیم تا ببینیم نظر خودش چیست.»
پس ربکا را صدا کرده، از او پرسیدند: «آیا مایلی همراه این مرد بروی؟» وی جواب داد: «بله، میروم.»
آنگاه با او خداحافظی کرده، دایهاش را همراه وی فرستادند.
هنگام حرکت، ربکا را برکت داده، چنین گفتند: «خواهر، امیدواریم مادرِ فرزندان بسیاری شوی! امیدواریم نسل تو بر تمام دشمنانت چیره شوند.»
پس ربکا و کنیزانش بر شتران سوار شده، همراه خادمِ ابراهیم رفتند.
در این هنگام اسحاق که در سرزمین نِگِب سکونت داشت، به بئرلحی رُئی بازگشته بود.
یک روز عصر هنگامی که در صحرا قدم میزد و غرق اندیشه بود، سر خود را بلند کرده، دید که اینک شتران میآیند.
ربکا با دیدن اسحاق به شتاب از شتر پیاده شد
و از خادم پرسید: «آن مردی که از صحرا به استقبال ما میآید کیست؟» وی پاسخ داد: «اسحاق، پسر سَروَر من است.» با شنیدن این سخن، ربکا با روبندِ خود صورتش را پوشانید.
آنگاه خادم تمام داستان سفر خود را برای اسحاق شرح داد.
اسحاق ربکا را به داخل خیمهٔ مادرش سارا آورد و او را به زنی گرفته به او دل بست و از غم مرگ مادرش تسلی یافت.
25
ابراهیم بار دیگر زنی گرفت که نامش قِطوره بود.
قِطوره برای ابراهیم چندین فرزند به دنیا آورد. اسامی آنها عبارت بود از: زمران، یُقشان، مدان، مدیان، یشباق و شوعه.
شبا و ددان پسران یقشان بودند. ددان پدر اشوریم، لطوشیم و لئومیم بود.
عیفه، عیفر، حنوک، ابیداع و الداعه، پسران مدیان بودند.
ابراهیم تمام دارایی خود را به اسحاق بخشید،
اما به سایر پسرانش که از کنیزانش به دنیا آمده بودند، هدایایی داده، ایشان را در زمان حیات خویش از نزد پسر خود اسحاق، به دیار مشرق فرستاد.
ابراهیم در سن صد و هفتاد و پنج سالگی، در کمال پیری، کامیاب از دنیا رفت و به اجداد خود پیوست.
پسرانش اسحاق و اسماعیل او را در غار مکفیله، نزدیک مَمری، واقع در زمین عفرون پسر صوحارِ حیتّی، دفن کردند.
این همان زمینی بود که ابراهیم از حیتیها خریده و همسرش سارا را در آنجا دفن کرده بود.
بعد از مرگ ابراهیم، خدا اسحاق را برکت داد. (در این زمان اسحاق نزدیک بئرلحی رُئی، واقع در نِگِب ساکن بود.)
این است تاریخچۀ نسل اسماعیل، پسر ابراهیم، که از هاجر مصری، کنیز سارا به دنیا آمد.
این است نامهای پسران اسماعیل به ترتیب تولدشان: نبایوت پسر ارشد اسماعیل، قیدار، ادبئیل، مِبسام،
مشماع، دومه، مسا،
حداد، تیما، یطور، نافیش و قدمه.
هر کدام از این دوازده پسر اسماعیل، قبیلهای به نام خودش به وجود آوردند. محل سکونت و اردوگاه این قبایل نیز به همان اسامی خوانده میشد.
اسماعیل در سن صد و سی و هفت سالگی مُرد و به اجداد خود پیوست.
فرزندان اسماعیل در منطقهای بین حویله و شور که در مرز شرقی مصر و سر راه آشور واقع بود، ساکن شدند. آنها در دشمنی با همۀ برادران خود زندگی میکردند.
این است تاریخچۀ نسل اسحاق، پسر ابراهیم. ابراهیم اسحاق را آورد،
و اسحاق چهل ساله بود که ربکا را به زنی گرفت. ربکا دختر بتوئیل و خواهر لابان، اهل فَدّاناَرام بود.
ربکا نازا بود و اسحاق برای او نزد يهوه دعا میکرد. سرانجام يهوه دعای او را اجابت فرمود و ربکا حامله شد.
به نظر میرسید که دو بچه در شکم او با هم کشمکش میکنند. پس ربکا گفت: «چرا چنین اتفاقی برای من افتاده است؟» و در این خصوص از يهوه سؤال نمود.
يهوه به او فرمود: «از دو پسری که در رحم داری، دو قوم به وجود خواهد آمد. یکی از دیگری قویتر خواهد بود، و بزرگتر کوچکتر را بندگی خواهد کرد!»
وقتی زمان وضع حمل ربکا رسید، او دوقلو زایید.
پسر اولی که به دنیا آمد، سرخ رو بود و بدنش چنان با مو پوشیده شده بود که گویی پوستین بر تن دارد. بنابراین او را عیسو نام نهادند.
پسر دومی که به دنیا آمد پاشنهٔ پای عیسو را گرفته بود! پس او را یعقوب نامیدند. اسحاق شصت ساله بود که این دوقلوها به دنیا آمدند.
آن دو پسر بزرگ شدند. عیسو شکارچیای ماهر و مرد بیابان بود، ولی یعقوب مردی آرام و چادرنشین بود.
اسحاق، عیسو را دوست میداشت، چون از گوشت حیواناتی که او شکار میکرد، میخورد؛ اما ربکا یعقوب را دوست میداشت.
روزی یعقوب مشغول پختن آش بود که عیسو خسته و گرسنه از شکار برگشت.
عیسو گفت: «برادر، از شدت گرسنگی رمقی در من نمانده است، کمی از آن آش سرخ به من بده تا بخورم.» (به همین دلیل است که عیسو را ادوم نیز مینامند.)
یعقوب جواب داد: «به شرط آنکه در عوض آن، حق نخستزادگی خود را به من بفروشی!»
عیسو گفت: «من از شدت گرسنگی به حال مرگ افتادهام، حق نخستزادگی چه سودی برایم دارد؟»
اما یعقوب گفت: «قسم بخور که بعد از این، حق نخستزادگی تو از آن من خواهد بود.» عیسو قسم خورد و به این ترتیب حق نخستزادگی خود را به برادر کوچکترش یعقوب فروخت.
سپس یعقوب آش عدس را با نان به عیسو داد. او خورد و برخاست و رفت. اینچنین عیسو حق نخستزادگی خود را بیارزش شمرد.
26
روزی قحطی شدیدی همانند قحطی زمان ابراهیم سراسر سرزمین کنعان را فرا گرفت. به همین دلیل اسحاق به شهر جرار نزد ابیملک، پادشاه فلسطین رفت.
يهوه در آنجا به اسحاق ظاهر شده، گفت: «به مصر نرو. آنچه میگویم انجام بده.
در این سرزمین همچون یک غریبه بمان، و من با تو خواهم بود و تو را برکت خواهم داد. من تمامی این سرزمینها را به تو و نسل تو خواهم بخشید، و بدین ترتیب به سوگندی که برای پدرت ابراهیم یاد کردم وفا خواهم کرد.
نسل تو را چون ستارگان آسمان بیشمار خواهم گردانید و تمامی این سرزمین را به آنها خواهم داد و همۀ قومهای جهان از نسل تو برکت خواهند یافت.
این کار را به خاطر ابراهیم خواهم کرد، چون او احکام و اوامر مرا اطاعت نمود.»
پس اسحاق در جرار ماندگار شد.
وقتی که مردم آنجا دربارهٔ ربکا از او سؤال کردند، گفت: «او خواهر من است!» چون ترسید اگر بگوید همسر من است، به خاطر تصاحب زنش او را بکشند، زیرا ربکا بسیار زیبا بود.
مدتی بعد، یک روز ابیملک، پادشاه فلسطین از پنجره دید که اسحاق با همسرش رِبِکا شوخی میکند.
پس ابیملک، اسحاق را نزد خود خوانده، به او گفت: «چرا گفتی ربکا خواهرت است، در حالی که زن تو میباشد؟» اسحاق در جواب گفت: «چون میترسیدم برای تصاحب او مرا بکشند.»
اَبیمِلِک گفت: «این چه کاری بود که با ما کردی؟ آیا فکر نکردی که ممکن است یکی از مردم ما با وی همبستر شود؟ در آن صورت ما را به گناه بزرگی دچار میساختی.»
سپس ابیملک به همه اعلام نمود: «هر کس به این مرد و همسر وی زیان رساند، کشته خواهد شد.»
اسحاق در جرار به زراعت مشغول شد و در آن سال صد برابر بذری که کاشته بود درو کرد، زیرا يهوه او را برکت داده بود.
هر روز بر دارایی او افزوده میشد و طولی نکشید که او مرد بسیار ثروتمندی شد.
وی گلهها و رمهها و غلامان بسیار داشت به طوری که فلسطینیها بر او حسد میبردند.
پس آنها چاههای آبی را که غلامان پدرش ابراهیم در زمان حیات ابراهیم کنده بودند، با خاک پُر کردند.
ابیملکِ پادشاه نیز از او خواست تا سرزمینش را ترک کند و به او گفت: «به جایی دیگر برو، زیرا تو از ما بسیار ثروتمندتر و قدرتمندتر شدهای.»
پس اسحاق آنجا را ترک نموده، در درهٔ جرار ساکن شد.
او چاههای آبی را که در زمان حیات پدرش کَنده بودند و فلسطینیها آنها را پُر کرده بودند، دوباره کَند و همان نامهایی را که قبلاً پدرش بر آنها نهاده بود بر آنها گذاشت.
غلامان او نیز چاه تازهای در درهٔ جرار کَنده، در قعر آن به آب روان رسیدند.
سپس چوپانان جرار آمدند و با چوپانان اسحاق به نزاع پرداخته، گفتند: «این چاه به ما تعلق دارد.» پس اسحاق آن چاه را عِسِق (یعنی «نزاع») نامید.
غلامانِ اسحاق چاه دیگری کَندند و باز بر سر آن مشاجرهای درگرفت. اسحاق آن چاه را سِطنه (یعنی «دشمنی») نامید.
اسحاق آن چاه را نیز ترک نموده، چاه دیگری کَند، ولی این بار نزاعی درنگرفت. پس اسحاق آن را رحوبوت (یعنی «مکان وسیع») نامید. او گفت: « يهوه مکانی برای ما مهیا نموده است و ما در این سرزمین ترقی خواهیم کرد.»
وقتی که اسحاق به بئرشبع رفت
در همان شب يهوه بر وی ظاهر شد و فرمود: «من اللها پدرت ابراهیم هستم. ترسان مباش، چون من با تو هستم. من تو را برکت خواهم داد و به خاطر بندهٔ خود ابراهیم نسل تو را زیاد خواهم کرد.»
آنگاه اسحاق مذبحی بنا کرده، يهوه را پرستش نمود. او در همان جا ساکن شد و غلامانش چاه دیگری کندند.
روزی ابیملکِ پادشاه به اتفاق مشاور خود احوزات و فرماندهٔ سپاهش فیکول از جرار نزد اسحاق آمدند.
اسحاق از ایشان پرسید: «چرا به اینجا آمدهاید؟ شما که مرا با خصومت از نزد خود راندید!»
پاسخ دادند: «ما آشکارا میبینیم که يهوه با توست؛ پس میخواهیم سوگندی در بین ما و تو باشد و با تو پیمانی ببندیم.
قول بده ضرری به ما نرسانی همانطور که ما هم ضرری به تو نرساندیم. ما غیر از خوبی کاری در حق تو نکردیم و تو را با صلح و صفا روانه نمودیم. اکنون ببین يهوه چقدر تو را برکت داده است.»
پس اسحاق ضیافتی برای آنها بر پا نمود و آنها خوردند و آشامیدند.
صبح روز بعد برخاستند و هر یک از آنها قسم خوردند که به یکدیگر ضرری نرسانند. سپس اسحاق ایشان را به سلامتی به سرزمینشان روانه کرد.
در همان روز، غلامان اسحاق آمدند و او را از چاهی که میکَندند خبر داده، گفتند که در آن آب یافتهاند.
اسحاق آن را شَبَع (یعنی «سوگند») نامید و شهری که در آنجا بنا شد، بئرشبع (یعنی «چاه سوگند») نامیده شد که تا به امروز به همان نام باقی است.
عیسو پسر اسحاق در سن چهل سالگی یودیه، دختر بیری حیتّی و بسمه دختر ایلونِ حیتّی را به زنی گرفت.
این زنان زندگی را بر اسحاق و ربکا تلخ کردند.
27
اسحاق پیر شده و چشمانش تار گشته بود. روزی او پسر بزرگ خود عیسو را فراخواند و به وی گفت: «پسرم.» عیسو پاسخ داد: «بله، پدرم.»
اسحاق گفت: «من دیگر پیر شدهام و پایان زندگیام فرا رسیده است.
پس تیر و کمان خود را بردار و به صحرا برو و حیوانی برایم شکار کن
و از آن، خوراکی مطابق میلم آماده ساز تا بخورم و پیش از مرگم تو را برکت دهم.»
اما ربکا سخنان آنها را شنید. وقتی عیسو برای شکار به صحرا رفت،
ربکا، یعقوب را نزد خود خوانده، گفت: «شنیدم که پدرت به عیسو چنین میگفت:
”مقداری گوشت شکار برایم بیاور و از آن غذایی برایم بپز تا بخورم. من هم قبل از مرگم در حضور يهوه تو را برکت خواهم داد.“
حال ای پسرم هر چه به تو میگویم انجام بده.
نزد گله برو و دو بزغالهٔ خوب جدا کن و نزد من بیاور تا من از گوشت آنها غذایی را که پدرت دوست میدارد برایش تهیه کنم.
بعد تو آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و قبل از مرگش تو را برکت دهد.»
یعقوب جواب داد: «عیسو مردی است پُر مو، ولی بدن من مو ندارد.
اگر پدرم به من دست بزند و بفهمد که من عیسو نیستم، چه؟ آنگاه او پی خواهد برد که من خواستهام او را فریب بدهم و به جای برکت، مرا لعنت میکند!»
ربکا گفت: «پسرم، لعنت او بر من باشد. تو فقط آنچه را که من به تو میگویم انجام بده. برو و بزغالهها را بیاور.»
یعقوب دستور مادرش را اطاعت کرد و بزغالهها را آورد و ربکا خوراکی را که اسحاق دوست میداشت، تهیه کرد.
آنگاه بهترین لباس عیسو را که در خانه بود به یعقوب داد تا بر تن کند.
سپس پوست بزغاله را بر دستها و گردن او بست،
و غذای خوش طعمی را که درست کرده بود همراه با نانی که پخته بود به دست یعقوب داد.
یعقوب آن غذا را نزد پدرش برد و گفت: «پدرم!» اسحاق جواب داد: «بله، کیستی؟»
یعقوب گفت: «من عیسو پسر بزرگ تو هستم. همانطور که گفتی به شکار رفتم و غذایی را که دوست میداری برایت پختم. بنشین، آن را بخور و مرا برکت بده.»
اسحاق پرسید: «پسرم، چطور توانستی به این زودی حیوانی شکار پیدا کنی؟» یعقوب جواب داد: «یهوه، اللها تو آن را سر راه من قرار داد.»
اسحاق گفت: «نزدیک بیا تا تو را لمس کنم و مطمئن شوم که واقعاً عیسو هستی.»
یعقوب نزد پدرش رفت و پدرش بر دستها و گردن او دست کشید و گفت: «صدا، صدای یعقوب است، ولی دستها، دستهای عیسو!»
اسحاق او را نشناخت، چون دستهایش مثل دستهای عیسو پرمو بود. پس یعقوب را برکت داده،
پرسید: «آیا تو واقعاً عیسو هستی؟» یعقوب جواب داد: «بله پدر.»
اسحاق گفت: «پس غذا را نزد من بیاور تا بخورم و بعد تو را برکت دهم.» یعقوب غذا را پیش او گذاشت و اسحاق آن را خورد و شرابی را هم که یعقوب برایش آورده بود، نوشید.
بعد گفت: «پسرم، نزدیک بیا و مرا ببوس.»
یعقوب جلو رفت و صورتش را بوسید. وقتی اسحاق لباسهای او را بویید به او برکت داده، گفت: «بوی پسرم چون رایحهٔ خوشبوی صحرایی است که يهوه آن را برکت داده باشد.
خدا باران بر زمینت بباراند تا محصولت فراوان باشد و غله و شرابت افزوده گردد.
قومهای بسیاری تو را بندگی کنند، بر برادرانت سَروَری کنی و همهٔ خویشانت تو را تعظیم نمایند. لعنت بر کسانی که تو را لعنت کنند و برکت بر آنانی که تو را برکت دهند.»
پس از این که اسحاق یعقوب را برکت داد، یعقوب از اتاق خارج شد. به محض خروج او، عیسو از شکار بازگشت.
او نیز غذایی را که پدرش دوست میداشت، تهیه کرد و برایش آورد و گفت: «اینک غذایی را که دوست داری با گوشتِ شکار برایت پخته و آوردهام. برخیز؛ آن را بخور و مرا برکت بده.»
اسحاق گفت: «تو کیستی؟» عیسو پاسخ داد: «من پسر ارشد تو عیسو هستم.»
اسحاق در حالی که از شدت ناراحتی میلرزید گفت: «پس شخصی که قبل از تو برای من غذا آورد و من آن را خورده، او را برکت دادم چه کسی بود؟ هر که بود برکت را از آنِ خود کرد.»
عیسو وقتی سخنان پدرش را شنید، فریادی تلخ و بلند برآورد و گفت: «پدر، مرا برکت بده! تمنّا میکنم مرا نیز برکت بده!»
اسحاق جواب داد: «برادرت به اینجا آمده، مرا فریب داد و برکت تو را گرفت.»
عیسو گفت: «بیدلیل نیست که او را یعقوب نامیدهاند، زیرا دو بار مرا فریب داده است. اول حق نخستزادگی مرا گرفت و حالا هم برکت مرا. ای پدر، آیا حتی یک برکت هم برای من نگه نداشتی؟»
اسحاق به عیسو پاسخ داد: «من او را سَروَر تو قرار دادم و همۀ خویشانش را غلامان وی گردانیدم. محصول غله و شراب را نیز به او دادم. دیگر چیزی باقی نمانده که به تو بدهم.»
عیسو گفت: «آیا فقط همین برکت را داشتی؟ ای پدر، مرا هم برکت بده!» و زارزار گریست.
اسحاق گفت: «باران بر زمینت نخواهد بارید و محصول زیاد نخواهی داشت.
به شمشیر خود خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی کرد، ولی سرانجام خود را از قید او رها ساخته، آزاد خواهی شد.»
عیسو از یعقوب کینه به دل گرفت، زیرا پدرش او را برکت داده بود. او با خود گفت: «پدرم بزودی خواهد مُرد؛ آنگاه یعقوب را خواهم کُشت.»
اما ربکا از نقشهٔ پسر بزرگ خود عیسو آگاه شد، پس به دنبال یعقوب پسر کوچک خود فرستاد و به او گفت که عیسو قصد جان او را دارد.
ربکا به یعقوب گفت: «کاری که باید بکنی این است: به حران نزد دایی خود لابان فرار کن.
مدتی نزد او بمان تا خشم برادرت فرو نشیند
و کاری را که نسبت به او کردهای فراموش کند؛ آنگاه برای تو پیغام میفرستم تا برگردی. چرا هر دو شما را در یک روز از دست بدهم؟»
سپس ربکا نزد اسحاق رفته به او گفت: «از دست زنان حیتّی عیسو جانم به لب رسیده است. حاضرم بمیرم و نبینم که پسرم یعقوب یک دختر حیتّی را به زنی بگیرد.»
28
پس اسحاق یعقوب را فراخوانده، او را برکت داد و به او گفت: «با هیچیک از این دختران کنعانی ازدواج نکن.
بلکه بلند شو و به فَدّاناَرام، به خانهٔ پدر بزرگت بتوئیل برو و با یکی از دختران دایی خود لابان ازدواج کن.
اللها قادر مطلق تو را برکت دهد و به تو فرزندان بسیار ببخشد تا از نسل تو قبایل زیادی به وجود آیند!
او برکتی را که به ابراهیم وعده داد، به تو و نسل تو دهد تا صاحب این سرزمینی که خدا آن را به ابراهیم بخشیده و اکنون در آن غریب هستیم بشوی.»
پس اسحاق یعقوب را روانه نمود و او به فَدّاناَرام، نزد دایی خود لابان، پسر بتوئیل ارامی رفت.
عیسو فهمید که پدرش اسحاق از دختران کنعانی بیزار است، و یعقوب را از گرفتن زن کنعانی برحذر داشته و پس از برکت دادن او، وی را به فَدّاناَرام فرستاده است تا از آنجا زنی برای خود بگیرد و یعقوب هم از پدر و مادر خود اطاعت کرده به فَدّاناَرام رفته است.
پس عیسو هم نزد خاندان عمویش اسماعیل که پسر ابراهیم بود رفت و علاوه بر زنانی که داشت، محلت، دختر اسماعیل، خواهر نبایوت را نیز به زنی گرفت.
پس یعقوب بئرشبع را به قصد حران ترک نمود.
همان روز پس از غروب آفتاب، به مکانی رسید و خواست شب را در آنجا به سر برد. پس سنگی برداشت و زیر سر خود نهاده، همان جا خوابید.
در خواب نردبانی را دید که پایهٔ آن بر زمین بود و سرش به آسمان میرسد و فرشتگان خدا از آن بالا و پایین میروند
و يهوه بر بالای نردبان ایستاده است. سپس يهوه چنین فرمود: «من يهوه، اللها ابراهیم و اللها پدرت اسحاق هستم. زمینی که روی آن خوابیدهای از آن توست. من آن را به تو و نسل تو میبخشم.
فرزندان تو چون غبار زمین، بیشمار خواهند شد! از مشرق تا مغرب، و از شمال تا جنوب را خواهند پوشانید. تمامی مردمِ زمین توسط تو و نسل تو برکت خواهند یافت.
هر جا که بروی من با تو خواهم بود و از تو حمایت نموده، دوباره تو را به سلامت به این سرزمین باز خواهم آورد. تا آنچه به تو وعده دادهام به جا نیاورم تو را رها نخواهم کرد.»
سپس یعقوب از خواب بیدار شد و گفت: «بدون شک يهوه در این مکان حضور دارد و من ندانستم!»
پس ترسید و گفت: «این چه جای ترسناکی است! این است خانهٔ خدا و این است دروازهٔ آسمان!»
پس یعقوب صبح زود برخاست و سنگی را که زیر سر نهاده بود، چون ستونی بر پا داشت و بر آن روغن زیتون ریخت.
او آن مکان را بیتئیل (یعنی «خانهٔ خدا») نامید. (نام این شهر پیش از آن لوز بود.)
آنگاه یعقوب نذر کرده گفت: «اگر خدا در این سفر با من باشد و مرا محافظت نماید و خوراک و پوشاک به من بدهد،
و مرا به سلامت به خانهٔ پدرم بازگرداند، آنگاه یهوه اللها من خواهد بود؛
و این ستونی که به عنوان یادبود بر پا کردم، مکانی خواهد بود برای عبادت خدا و دهیک هر چه را که او به من بدهد به وی باز خواهم داد.»
29
یعقوب به سفر خود ادامه داد تا به سرزمین مردمان مشرق رسید.
در صحرا چاهی دید که سه گلۀ گوسفند کنار آن خوابیده بودند، زیرا از آن چاه، به گلهها آب میدادند. اما سنگی بزرگ بر دهانۀ چاه قرار داشت.
(رسم بر این بود که وقتی همهٔ گلهها جمع میشدند، آن سنگ را از سر چاه برمیداشتند و پس از سیراب کردن گلهها، دوباره سنگ را بر سر چاه میغلتانیدند.)
یعقوب نزد چوپانان رفت و از آنها پرسید که از کجا هستند. گفتند از حران هستند.
به ایشان گفت: «آیا لابان نوۀ ناحور را میشناسید؟» گفتند: «بله، او را میشناسیم.»
یعقوب پرسید: «حالِ او خوب است؟» گفتند: «بله، حالش خوب است. اینک دخترش راحیل نیز با گلهاش میآید.»
یعقوب گفت: «هنوز تا غروب خیلی مانده است. چرا به گوسفندها آب نمیدهید تا دوباره بروند و بچرند؟»
جواب دادند: «تا همهٔ گلهها سر چاه نیایند ما نمیتوانیم سنگ را برداریم و گلههایمان را سیراب کنیم.»
در حالی که این گفتگو ادامه داشت، راحیل با گلهٔ پدرش سر رسید، زیرا او نیز چوپان بود.
وقتی یعقوب دختر دایی خود، راحیل را دید که با گله لابان میآید، سنگ را از سر چاه برداشت و گلهٔ او را سیراب نمود.
سپس یعقوب، راحیل را بوسیده، با صدای بلند شروع به گریستن نمود!
یعقوب خود را معرفی کرد و گفت که خویشاوند پدرش و پسر ربکاست. راحیل به محض شنیدن سخنان او، دواندوان به منزل شتافت و پدرش را باخبر کرد.
چون لابان خبر آمدن خواهرزادهٔ خود یعقوب را شنید به استقبالش شتافت و او را در آغوش گرفته، بوسید و به خانهٔ خود آورد. آنگاه یعقوب داستان خود را برای او شرح داد.
لابان به او گفت: «تو از گوشت و استخوان من هستی!» یک ماه بعد از آمدن یعقوب،
لابان به او گفت: «تو نباید به دلیل اینکه خویشاوند من هستی برای من مجانی کار کنی. بگو چقدر مزد به تو بدهم؟»
لابان دو دختر داشت که نام دختر بزرگ لَیه و نام دختر کوچک راحیل بود.
لیه چشمانی ضعیف داشت، اما راحیل زیبا و خوشاندام بود.
یعقوب عاشق راحیل شده بود. پس به لابان گفت: «اگر راحیل، دختر کوچکت را به همسری به من بدهی، هفت سال برای تو کار خواهم کرد.»
لابان جواب داد: «قبول میکنم. ترجیح میدهم دخترم را به تو که از بستگانم هستی بدهم تا به یک بیگانه.»
یعقوب برای ازدواج با راحیل هفت سال برای لابان کار کرد، ولی به قدری راحیل را دوست میداشت که این سالها در نظرش چند روز آمد.
آنگاه یعقوب به لابان گفت: «مدت قرارداد ما تمام شده و موقع آن رسیده است که راحیل را به زنی بگیرم.»
لابان همهٔ مردم آنجا را دعوت کرده، ضیافتی بر پا نمود.
وقتی هوا تاریک شد، لابان دختر خود لیه را به حجله فرستاد و یعقوب با وی همبستر شد.
(لابان کنیزی به نام زلفه به لیه داد تا او را خدمت کند.)
اما صبح روز بعد، یعقوب به جای راحیل، لیه را در حجلهٔ خود یافت. پس رفته، به لابان گفت: «این چه کاری بود که با من کردی؟ من هفت سال برای تو کار کردم تا راحیل را به من بدهی. چرا مرا فریب دادی؟»
لابان جواب داد: «رسم ما بر این نیست که دختر کوچکتر را زودتر از دختر بزرگتر شوهر بدهیم.
صبر کن تا هفتهٔ عروسی لیه بگذرد، بعد راحیل را نیز به زنی بگیر، مشروط بر اینکه قول بدهی هفت سال دیگر برایم کار کنی.»
یعقوب قبول کرد و لابان پس از پایان هفتهٔ عروسی لیه، دختر کوچک خود راحیل را هم به یعقوب داد.
(لابان کنیزی به نام بلهه به راحیل داد تا او را خدمت کند.)
یعقوب با راحیل نیز همبستر شد و او را بیشتر از لیه دوست میداشت و به خاطر او هفت سال دیگر برای لابان کار کرد.
وقتی يهوه دید که یعقوب لیه را دوست ندارد، لیه را مورد لطف خود قرار داد و او بچهدار شد، ولی راحیل نازا ماند.
آنگاه لیه حامله شد و پسری زایید. او گفت: « يهوه مصیبت مرا دیده است و بعد از این شوهرم مرا دوست خواهد داشت.» پس او را رئوبین نامید، زیرا گفت: « يهوه مصیبت مرا دیده است، اکنون شوهرم مرا دوست خواهد داشت.»
او بار دیگر حامله شده، پسری به دنیا آورد و او را شمعون نامید، زیرا گفت: « يهوه شنید که من مورد بیمهری قرار گرفتهام و پسر دیگری به من داد.»
لیه باز هم حامله شد و پسری به دنیا آورد و او را لاوی نامید، زیرا گفت: «اینک مطمئناً شوهرم به من دلبسته خواهد شد، زیرا این سومین پسری است که برایش به دنیا آوردهام.»
بار دیگر او حامله شد و پسری به دنیا آورد و او را یهوده نامید، زیرا گفت: «این بار يهوه را ستایش خواهم نمود.» آنگاه لیه از زاییدن بازایستاد.
30
راحیل وقتی فهمید نازاست، به خواهر خود حسد برد. او به یعقوب گفت: «به من فرزندی بده، اگر نه خواهم مرد!»
یعقوب خشمگین شد و گفت: «مگر من خدا هستم که به تو فرزند بدهم؟ اوست که تو را نازا گردانیده است.»
راحیل به او گفت: «با کنیزم بلهه همبستر شو تا از طریق او صاحب فرزندان شوم.»
پس کنیز خود بِلهه را به همسری به یعقوب داد و او با وی همبستر شد.
بلهه حامله شد و پسری برای یعقوب زایید.
راحیل گفت: «خدا دعایم را شنیده و به دادم رسیده و اینک پسری به من بخشیده است»، پس او را دان (یعنی «دادرسی») نامید.
بلهه باز آبستن شد و دومین پسر را برای یعقوب زایید.
راحیل گفت: «من با خواهر خود سخت مبارزه کردم و بر او پیروز شدم»، پس او را نفتالی نامید.
وقتی لیه دید که دیگر حامله نمیشود، کنیز خود زلفه را به یعقوب به زنی داد.
زلفه برای یعقوب پسری زایید.
لیه گفت: «خوشبختی به من روی آورده است»، پس او را جاد نامید.
سپس زلفه دومین پسر را برای یعقوب زایید.
لیه گفت: «چقدر خوشحال هستم! اینک زنان مرا زنی خوشحال خواهند دانست.» پس او را اَشیر نامید.
روزی هنگام درو گندم، رئوبین مقداری مِهرگیاه که در کشتزاری روییده بود، یافت و آن را برای مادرش لیه آورد. راحیل از لیه خواهش نمود که مقداری از آن را به وی بدهد.
اما لیه به او جواب داد: «کافی نیست که شوهرم را از دستم گرفتی، حالا میخواهی مِهرگیاه پسرم را هم از من بگیری؟» راحیل گفت: «اگر مِهرگیاه پسرت را به من بدهی، من هم اجازه میدهم امشب با یعقوب بخوابی.»
آن روز عصر که یعقوب از صحرا برمیگشت، لیه به استقبال وی شتافت و گفت: «امشب باید با من بخوابی، زیرا تو را در مقابل مِهر گیاهی که پسرم یافته است، اجیر کردهام!» پس یعقوب آن شب با وی همبستر شد.
خدا دعاهای وی را اجابت فرمود و او حامله شده، پنجمین پسر خود را زایید.
لیه گفت: «چون کنیز خود را به شوهرم دادم، خدا به من پاداش داده است.» پس او را یساکار نامید.
او بار دیگر حامله شده، ششمین پسر را برای یعقوب زایید،
و گفت: «خدا به من هدیهای نیکو داده است. از این پس شوهرم مرا احترام خواهد کرد، زیرا برایش شش پسر زاییدهام.» پس او را زبولون (یعنی «احترام») نامید.
مدتی پس از آن دختری زایید و او را دینه نامید.
سپس خدا راحیل را به یاد آورد و دعای وی را اجابت نموده، فرزندی به او بخشید.
او حامله شده، پسری زایید و گفت: «خدا این ننگ را از من برداشته است.»
سپس افزود: «ای کاش يهوه پسر دیگری هم به من بدهد!» پس او را یوسف نامید.
بعد از آنکه راحیل یوسف را زایید، یعقوب به لابان گفت: «قصد دارم به وطن خویش بازگردم.
اجازه بده زنان و فرزندانم را برداشته با خود ببرم، چون میدانی با خدمتی که به تو کردهام بهای آنها را تمام و کمال به تو پرداختهام.»
لابان به وی گفت: «خواهش میکنم مرا ترک نکن، زیرا از روی فال فهمیدهام که يهوه به خاطر تو مرا برکت داده است.
هر چقدر مزد بخواهی به تو خواهم داد.»
یعقوب جواب داد: «خوب میدانی که طی سالیان گذشته با چه وفاداری به تو خدمت نمودهام و چگونه از گلههایت مواظبت کردهام.
قبل از اینکه پیش تو بیایم، گله و رمهٔ چندانی نداشتی ولی اکنون اموالت بینهایت زیاد شده است. يهوه به خاطر من از هر نظر به تو برکت داده است. اما من الان باید به فکر خانوادهٔ خود باشم و برای آنها تدارک ببینم.»
لابان بار دیگر پرسید: «چقدر مزد میخواهی؟» یعقوب پاسخ داد: «لازم نیست چیزی به من بدهی. فقط این یک کار را برای من بکن و من باز از گلههایت مراقبت خواهم کرد.
اجازه بده امروز به میان گلههای تو بروم و تمام گوسفندان ابلق و خالدار و تمام برههای سیاه رنگ و همهٔ بزهای ابلق و خالدار را به جای اجرت برای خود جدا کنم. اینها مزد من خواهد بود.
از آن به بعد، اگر حتی یک بز یا گوسفند سفید در میان گلهٔ من یافتی، بدان که من آن را از تو دزدیدهام.»
لابان گفت: «آنچه را که گفتی قبول میکنم.»
پس همان روز لابان تمام بزهای نری که خطّدار و خالدار بودند و بزهای مادهای که ابلق و خالدار بودند و تمامی برههای سیاه رنگ را جدا کرد و به پسرانش سپرد.
آنگاه آنها را به فاصلهٔ سه روز راه از یعقوب دور کرد. درضمن، خود یعقوب در آنجا ماند تا بقیهٔ گلهٔ لابان را بچراند.
آنگاه یعقوب شاخههای سبز و تازهٔ درختان بید و بادام و چنار را کَند و خطّهای سفیدی بر روی آنها تراشید.
این چوبها را در کنار آبشخور قرار داد تا وقتی که گلهها برای خوردن آب میآیند، آنها را ببینند. وقتی گلهها برای خوردن آب میآمدند، و میخواستند جفتگیری کنند،
جلوی چوبها با یکدیگر جفتگیری میکردند و برههایی میزاییدند که خطّدار، خالدار و ابلق بودند.
یعقوب، این برّهها را از گلهٔ لابان جدا میکرد و به گلهٔ خود میافزود. به این ترتیب او با استفاده از گلهٔ لابان، گلهٔ خودش را بزرگ میکرد.
در ضمن هرگاه حیوانات مادهٔ قوی میخواستند جفتگیری کنند، یعقوب چوبها را در آبشخور جلوی آنها قرار میداد تا کنار آنها جفتگیری کنند.
ولی اگر حیوانات ضعیف بودند، چوبها را در آنجا نمیگذاشت. بنابراین حیوانات ضعیف از آنِ لابان و حیوانات قوی از آن یعقوب میشدند.
بدین ترتیب یعقوب بسیار ثروتمند شد و صاحب کنیزان و غلامان، گلههای بزرگ، شترها و الاغهای زیادی گردید.
31
روزی یعقوب شنید که پسران لابان میگفتند: «یعقوب همهٔ دارایی پدر ما را گرفته و از اموال پدر ماست که اینچنین ثروتمند شده است.»
یعقوب بهزودی دریافت که رفتار لابان با وی مثل سابق دوستانه نیست.
در این موقع يهوه به یعقوب فرمود: «به سرزمین پدرانت و نزد خویشاوندانت بازگرد و من با تو خواهم بود.»
پس یعقوب، برای راحیل و لیه پیغام فرستاد که به صحرا، جایی که گله او هست، بیایند تا با آنها صحبت کند.
وقتی آمدند یعقوب به آنها گفت: «من متوجه شدهام که رفتار پدر شما با من مثل سابق دوستانه نیست، ولی اللها پدرم مرا ترک نکرده است.
شما میدانید که با چه کوشش طاقت فرسایی به پدرتان خدمت کردهام،
اما او بارها حق مرا پایمال کرده و مرا فریب داده است. ولی خدا نگذاشت او به من ضرری برساند؛
زیرا هر وقت پدرتان میگفت: ”حیواناتِ خالدار از آن تو باشند،“ تمامی گله برههای خالدار میآوردند و موقعی که از این فکر منصرف میشد و میگفت: ”تمام خطدارها مال تو باشند،“ آنگاه تمام گله برههای خطدار میزاییدند!
بدین طریق خدا اموال پدر شما را گرفته و به من داده است.
«هنگامی که فصل جفتگیری گله فرا رسید، در خواب دیدم قوچهایی که با میشها جفتگیری میکردند خطدار، خالدار و ابلق بودند.
آنگاه فرشتۀ خدا در خواب به من گفت: ”یعقوب!“ و من گفتم: ”بله، امر بفرما!“
گفت: ”ببین، تمام قوچهایی که با میشها جفتگیری میکنند خطدار، خالدار و ابلق هستند، زیرا از آنچه که لابان به تو کرده است آگاه هستم.
من همان اللهای هستم که در بیتئیل به تو ظاهر شدم، جایی که ستونی از سنگ بر پا نموده بر آن روغن ریختی و نذر کردی که مرا پیروی کنی. اکنون این دیار را ترک کن و به وطن خود بازگرد.“»
راحیل و لیه در جواب یعقوب گفتند: «در هر حال چیزی از ثروت پدرمان به ما نخواهد رسید،
زیرا او با ما مثل بیگانه رفتار کرده است. او ما را فروخته و پولی را که از این بابت دریافت داشته، تماماً تصاحب کرده است.
ثروتی که خدا از اموال پدرمان به تو داده است، به ما و فرزندانمان تعلق دارد. پس آنچه خدا به تو فرموده است انجام بده.»
روزی هنگامی که لابان برای چیدن پشم گلهٔ خود بیرون رفته بود، یعقوب بدون اینکه او را از قصد خود آگاه سازد، زنان و فرزندان خود را بر شترها سوار کرده، تمام گلهها و اموال خود را که در فَدّاناَرام فراهم آورده بود برداشت تا نزد پدرش اسحاق به زمین کنعان برود. پس با آنچه که داشت گریخت. او با خانواده از رود فرات عبور کرد و به سوی کوهستان جلعاد پیش رفت. (در ضمن راحیل بُتهای خاندان پدرش را دزدید و با خود برد.)
سه روز بعد، به لابان خبر دادند که یعقوب فرار کرده است.
پس او چند نفر را با خود برداشت و با شتاب به تعقیب یعقوب پرداخت و پس از هفت روز در کوهستان جلعاد به او رسید.
همان شب، خدا در خواب بر لابان ظاهر شد و فرمود: «مراقب باش حرفی به یعقوب نزنی.»
یعقوب در کوهستانِ جلعاد خیمه زده بود که لابان با افرادش به او رسید. او نیز در آنجا خیمۀ خود را بر پا کرد.
لابان از یعقوب پرسید: «چرا مرا فریب دادی و دختران مرا مانند اسیران جنگی برداشتی و رفتی؟
چرا به من خبر ندادی تا جشنی برایتان بر پا کنم و با ساز و آواز شما را روانه سازم؟
لااقل میگذاشتی نوهها و دخترانم را ببوسم و با آنها خداحافظی کنم! کار احمقانهای کردی!
قدرت آن را دارم که به تو صدمه برسانم، ولی شبِ گذشته اللها پدرت بر من ظاهر شده، گفت: ”مراقب باش حرفی به یعقوب نزنی.“
از همهٔ اینها گذشته، تو که میخواستی بروی و اینقدر آرزو داشتی که به زادگاه خویش بازگردی، دیگر چرا بُتهای مرا دزدیدی؟»
یعقوب در جواب وی گفت: «علّت فرار پنهانی من این بود که میترسیدم به زور دخترهایت را از من پس بگیری.
اما در مورد بُتهایت، هر که از ما آنها را دزدیده باشد، کُشته شود. اگر از مال خودت چیزی در اینجا پیدا کردی، در حضور این مردان قسم میخورم آن را بدون چون و چرا به تو پس بدهم.» (یعقوب نمیدانست که راحیل بُتها را با خود آورده است.)
لابان به جستجو پرداخت. اول خیمهٔ یعقوب، بعد خیمهٔ لیه و سپس خیمهٔ کنیزان یعقوب را جستجو کرد، ولی بُتها را نیافت. سرانجام به خیمهٔ راحیل رفت.
راحیل که بُتها را دزدیده بود، آنها را زیر جهاز شتر پنهان نموده، روی آن نشسته بود! پس با این که لابان با دقت داخل خیمه را جستجو کرد چیزی پیدا نکرد.
راحیل به پدرش گفت: «پدر، از این که نمیتوانم در حضور تو بایستم مرا ببخش، چون عادت زنان بر من است.»
یعقوب دیگر طاقت نیاورد و با عصبانیت به لابان گفت: «چه جرمی مرتکب شدهام که مرا اینچنین تعقیب کردی؟
حال که تمام اموالم را تفتیش کردی، چه چیزی یافتی؟ اگر از مال خود چیزی یافتهای آن را پیش همهٔ مردان خودت و مردان من بیاور تا آنها ببینند و قضاوت کنند که از آن کیست!
در این بیست سال که نزد تو بودهام و از گلهٔ تو مراقبت نمودهام، حتی یکی از بچههای حیواناتت تلف نشد و هرگز یکی از آنها را نخوردم.
اگر حیوان درندهای به یکی از آنها حمله میکرد و آن را میکشت، حتی بدون این که به تو بگویم، تاوانش را میدادم. اگر گوسفندی از گله در روز یا در شب دزدیده میشد، مرا مجبور میکردی پولش را بدهم.
در گرمای سوزان روز و سرمای شدید شب، بدون این که خواب به چشمانم راه دهم، برای تو کار کردم.
آری، بیست سال تمام برای تو زحمت کشیدم، چهارده سال به خاطر دو دخترت و شش سال برای به دست آوردن این گلهای که دارم! تو بارها حق مرا پایمال کردی.
اگر رحمت اللها جدم ابراهیم و هیبت اللها پدرم اسحاق با من نمیبود، اکنون مرا تهیدست روانه میکردی. ولی خدا مصیبت و زحمات مرا دیده و به همین سبب دیشب بر تو ظاهر شده است.»
لابان گفت: «زنان تو، دختران من و فرزندانت، فرزندان من و گلهها و هر آنچه که داری از آن من است. پس امروز چگونه میتوانم به دختران و نوههایم ضرر برسانم؟
حال بیا با هم عهد ببندیم و از این پس طبق آن عمل کنیم.»
پس یعقوب سنگی برداشت و آن را به عنوان نشانهٔ عهد، به صورت ستونی بر پا کرد
و به همراهان خود گفت که سنگها گرد آورند و آنها را به صورت تودهای بر پا کنند. آنگاه یعقوب و لابان با هم در پای تودهٔ سنگها غذا خوردند.
آنها آن تودهٔ سنگها را «تودهٔ شهادت» نامیدند که به زبان لابان یجرسهدوتا و به زبان یعقوب جَلعید خوانده میشد. لابان گفت: «اگر یکی از ما شرایط این عهد را رعایت نکند، این سنگها علیه او شهادت خواهند داد.»
همچنین آن تودۀ سنگها را مِصفَه (یعنی «برج دیدبانی») نام نهادند، چون لابان گفت: «وقتی که ما از یکدیگر دور هستیم، يهوه بر ما دیدبانی کند.
اگر تو با دخترانم با خشونت رفتار کنی یا زنان دیگری بگیری، من نخواهم فهمید، ولی خدا آن را خواهد دید.»
لابان افزود: «این توده و این ستون را ببین که آن را میان ما برپا داشتهام.
اینها شاهد عهد ما خواهند بود. هیچیک از ما نباید به قصد حمله به دیگری از این توده بگذرد.
اللها جد ما ابراهیم و اللها جد ما ناحور میان ما داوری کند.» سپس یعقوب به هیبت اللها پدرش اسحاق قسم یاد نمود که این عهد را نگه دارد.
آنگاه یعقوب در همان کوهستان برای يهوه قربانی کرد و همراهانش را به مهمانی دعوت نموده، با ایشان غذا خورد و همگی شب را در آنجا به سر بردند.
لابان صبح زود برخاسته، دختران و نوههایش را بوسید و آنها را برکت داد و به خانهٔ خویش مراجعت نمود.
32
یعقوب به سفر خود ادامه داد. در بین راه فرشتگان خدا بر او ظاهر شدند.
یعقوب وقتی آنها را دید، گفت: «این است اردوی خدا.» پس آنجا را مَحَنایِم نامید.
آنگاه یعقوب، قاصدانی با این پیام نزد برادر خود عیسو به ادوم، واقع در سرزمین سعیر فرستاد: «بندهات یعقوب تا چندی قبل نزد دایی خود لابان سکونت داشتم.
اکنون گاوها، الاغها، گوسفندها، غلامان و کنیزان فراوانی به دست آوردهام. این قاصدان را فرستادهام تا تو را از آمدنم آگاه سازند. ای سَروَرم، امیدوارم مورد لطف تو قرار بگیرم.»
قاصدان پس از رساندن پیام، نزد یعقوب برگشته، به وی گفتند: «برادرت عیسو را دیدیم و او الان با چهارصد نفر به استقبال تو میآید!»
یعقوب با شنیدن این خبر بینهایت ترسان و مضطرب شد. او افراد خانوادهٔ خود را با گلهها و رمهها و شترها به دو دسته تقسیم کرد
تا اگر عیسو به یک دسته حمله کند، دستهٔ دیگر بگریزد.
سپس یعقوب چنین دعا کرد: «ای اللها جدم ابراهیم و اللها پدرم اسحاق، ای يهوهی که به من گفتی به وطن خود نزد خویشاوندانم برگردم و قول دادی که مرا برکت دهی،
من لیاقت این همه لطف و محبتی که به خادمت نمودهای ندارم. آن زمان که زادگاه خود را ترک کردم و از رود اردن گذشتم، چیزی جز یک چوبدستی همراه خود نداشتم، ولی اکنون مالک دو گروه هستم!
يهوها، التماس میکنم مرا از دست برادرم عیسو رهایی دهی، چون از او میترسم. از این میترسم که مبادا او این زنان و کودکان را هلاک کند.
به یاد آور که تو قول دادهای که مرا برکت دهی و نسل مرا چون شنهای ساحل دریا بیشمار گردانی.»
یعقوب شب را در آنجا به سر برد و از آنچه با خود داشت این هدایا را برای تقدیم به برادرش عیسو انتخاب کرد:
دویست بز ماده، بیست بز نر، دویست میش، بیست قوچ،
سی شتر شیرده با بچههایشان، چهل گاو ماده، ده گاو نر، بیست الاغ ماده و ده الاغ نر.
او آنها را دستهدسته جدا کرده، به خادمانش سپرد و گفت: «از هم فاصله بگیرید و جلوتر از من حرکت کنید.»
به مردانی که دستهٔ اول را رهبری میکردند گفت که موقع برخورد با عیسو اگر عیسو از ایشان بپرسد: «کجا میروید؟ برای چه کسی کار میکنید؟ و این حیوانات مال کیست؟»
باید بگویند: «اینها متعلق به بندهات یعقوب میباشند و هدایایی است که برای سَروَر خود عیسو فرستاده است. خودش هم پشت سر ما میآید.»
یعقوب همین دستورها را به افراد دستۀ دوم و سوم و به همۀ کسانی که بدنبال گلهها میآمدند داده، گفت: «وقتی به عیسو رسیدید، همین سخنان را به او بگویید.
و نیز بگویید: ”بندهات یعقوب نیز پشت سر ما میآید.“» یعقوب با خود فکر کرد: «با این هدایایی که جلوتر از خودم میفرستم او را نرم خواهم کرد. پس از آن وقتی او را ببینم شاید مرا بپذیرد.»
پس او هدایا را جلوتر فرستاد اما خودش شب را در اردوگاه به سر برد.
شبانگاه یعقوب برخاست و دو همسر و کنیزان و یازده پسر و تمام اموال خود را برداشته، به کنار رود اردن آمد و آنها را از گذرگاه یبوق به آن طرف رود فرستاد و خود در همان جا تنها ماند. سپس مردی به سراغ او آمده، تا سپیدهٔ صبح با او کشتی گرفت.
وقتی آن مرد دید که نمیتواند بر یعقوب غالب شود، مفصل لگن ران او را محکم گرفت، به طوری که لگن او از جا در رفت.
سپس آن مرد گفت: «بگذار بروم، چون سپیده دمیده است.» اما یعقوب گفت: «تا مرا برکت ندهی نمیگذارم از اینجا بروی.»
آن مرد پرسید: «نام تو چیست؟» جواب داد: «یعقوب.»
به او گفت: «پس از این نام تو دیگر یعقوب نخواهد بود، بلکه یسرال، زیرا نزد خدا و مردم مقاوم بوده و پیروز شدهای.»
یعقوب از او پرسید: «نام تو چیست؟» آن مرد گفت: «چرا نام مرا میپرسی؟» آنگاه یعقوب را در آنجا برکت داد.
یعقوب گفت: «در اینجا من خدا را رو به رو دیدم و با وجود این هنوز زنده هستم.» پس آن مکان را فنیئیل (یعنی «چهرهٔ خدا») نامید.
یعقوب هنگام طلوع آفتاب به راه افتاد. او به خاطر صدمهای که به رانش وارد شده بود، میلنگید.
(بنییسرال تا به امروز ماهیچهٔ عِرق النِساء را که در ران است نمیخورند، زیرا این قسمت از رانِ یعقوب بود که در آن شب صدمه دید.)
33
آنگاه یعقوب از فاصلهٔ دور دید که عیسو با چهارصد نفر از افراد خود میآید. پس فرزندانش را بین لیه و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد.
بدین ترتیب خانوادهاش را در یک صف به سه دسته تقسیم کرد. در دستهٔ اول دو کنیز او و فرزندانشان، در دستهٔ دوم لیه و فرزندانش و در دستهٔ سوم راحیل و یوسف قرار داشتند.
خود یعقوب نیز در پیشاپیش آنها حرکت میکرد. وقتی یعقوب به برادرش نزدیک شد، هفت مرتبه او را تعظیم کرد.
عیسو دواندوان به استقبال او شتافت و او را در آغوش کشیده، بوسید و هر دو گریستند.
سپس عیسو نگاهی به زنان و کودکان انداخت و پرسید: «این همراهان تو کیستند؟» یعقوب گفت: «فرزندانی هستند که خدا به بندهات عطا فرموده است.»
آنگاه کنیزان با فرزندانشان جلو آمده، عیسو را تعظیم کردند،
بعد لیه و فرزندانش و آخر همه راحیل و یوسف پیش آمدند و او را تعظیم نمودند.
عیسو پرسید: «این همه گله و رمه که در راه دیدم، چیستند؟» یعقوب گفت: «آنها را هدیۀ من است به تو، تا مورد لطف تو قرار گیرم.»
عیسو گفت: «برادر، من خود گله و رمه به قدر کافی دارم. آنها را برای خودت نگاه دار.»
یعقوب پاسخ داد: «اگر واقعاً مورد لطف تو واقع شدهام، التماس دارم هدیهٔ مرا قبول کنی. دیدن روی تو برای من مانند دیدن روی خدا بود! حال که تو با مهربانی مرا پذیرفتی،
پس هدایایی را که به تو پیشکش کردهام قبول فرما. خدا نسبت به من بسیار بخشنده بوده و تمام احتیاجاتم را رفع کرده است.» یعقوب آنقدر اصرار کرد تا عیسو آنها را پذیرفت.
عیسو گفت: «آماده شو تا برویم. من و افرادم تو را همراهی خواهیم کرد.»
یعقوب گفت: «چنانکه میبینی بعضی از بچهها کوچکند و رمهها و گلهها نوزادانی دارند که اگر آنها را به سرعت برانیم همگی تلف خواهند شد.
ای سرورم، شما جلوتر از بندهات بروید و ما هم همراه بچهها و گلهها آهسته میآییم و در سعیر به شما ملحق میشویم.»
عیسو گفت: «لااقل بگذار چند نفر از افرادم همراهتان باشند تا شما را راهنمایی و محافظت کنند.» یعقوب پاسخ داد: «لزومی ندارد، ما خودمان میآییم. از لطف سَروَرم سپاسگزارم.»
عیسو همان روز راه خود را پیش گرفته، به سعیر مراجعت نمود،
اما یعقوب با خانوادهاش به سوکوت رفت و در آنجا برای خود خیمه و برای گلهها و رمههایش سایبانها درست کرد. به همین دلیل آن مکان را سوکوت نامیدهاند.
سپس از آنجا به سلامتی به شکیم واقع در کنعان کوچ کردند و خارج از شهر خیمه زدند.
او زمینی را که در آن خیمه زده بود از خانوادهٔ حمور، پدر شکیم به صد پاره نقره خرید.
در آنجا یعقوب مذبحی ساخت و آن را «اِل الوهی یسرال» نامید.
34
روزی دینه، دختر یعقوب و لیه، برای دیدن دخترانی که در همسایگی آنها سکونت داشتند بیرون رفت.
وقتی شکیم پسر حمور، پادشاه حّوی، دینه را دید او را گرفته، به وی تجاوز نمود.
شکیم سخت عاشق دینه شد و سعی کرد با سخنان دلنشین توجه او را به خود جلب نماید.
شکیم این موضوع را با پدر خویش در میان نهاد و از او خواهش کرد که آن دختر را برایش به زنی بگیرد.
چیزی نگذشت که این خبر به گوش یعقوب رسید، ولی چون پسرانش برای چرانیدن گلهها به صحرا رفته بودند، تا مراجعت آنها هیچ اقدامی نکرد.
حمور، پدر شکیم، نزد یعقوب رفت تا با او صحبت کند.
او وقتی به آنجا رسید که پسران یعقوب نیز از صحرا برگشته بودند. ایشان از شنیدن آنچه بر سر خواهرشان آمده بود به شدت خشمگین بودند، زیرا این عملِ زشت حیثیت آنها را پایمال کرده بود.
حمور به یعقوب گفت: «پسرم شکیم دلباختۀ دختر شماست. خواهش میکنم وی را به زنی به او بدهید.
علاوه بر این، میتوانیم با هم وصلت کنیم، دختران خود را به پسران ما بدهید و دختران ما را برای پسران خود بگیرید.
شما میتوانید میان ما ساکن شوید؛ این سرزمین به روی شما باز است! در اینجا ساکن شوید و با ما تجارت کنید. میتوانید در این سرزمین صاحب املاک شوید.»
آنگاه شکیم به پدر و برادران دینه گفت: «خواهش میکنم در حق من این لطف را بکنید و اجازه دهید دینه را به زنی بگیرم. هر چه به من بگویید خواهم کرد.
هر چقدر مهریه و پیشکش بخواهید به شما خواهم داد. فقط این دختر را به زنی به من بدهید.»
برادران دینه به خاطر این که شکیم خواهرشان را رسوا کرده بود، به نیرنگ به شکیم و پدرش گفتند:
«ما نمیتوانیم خواهر خود را به یک ختنه نشده بدهیم. این مایهٔ رسوایی ما خواهد شد.
ولی به یک شرط حاضریم این کار را بکنیم، و آن شرط این است که همهٔ مردان و پسران شما ختنه شوند.
آنگاه دختران خود را به شما خواهیم داد و دختران شما را برای خود خواهیم گرفت و در بین شما ساکن شده، یک قوم خواهیم بود.
اگر این شرط را نپذیرید و ختنه نشوید، دخترمان را برداشته از اینجا خواهیم رفت.»
حمور و شکیم شرط آنها را پذیرفتند.
شکیم که در خاندان خود بسیار مورد احترام بود، در انجام این کار درنگ ننمود، زیرا عاشق دختر یعقوب بود.
پس او و پدرش به دروازهٔ شهر رفتند و به اهالی آنجا گفتند:
«این مردم، دوستان ما هستند. اجازه دهید در میان ما ساکن شده، به کسب و کار خود مشغول شوند. زمین وسیع است و جای کافی برای آنها وجود دارد و ما و آنها میتوانیم با هم وصلت کنیم.
اما آنها فقط به این شرط حاضرند در اینجا بمانند و با ما یک قوم شوند که همۀ مردان و پسران ما مانند ایشان ختنه گردند.
اگر چنین کنیم، اموال و گلهها و آنچه که دارند از آن ما خواهد شد. بیایید با این شرط موافقت کنیم تا آنها در اینجا با ما زندگی کنند.»
اهالی شهر پیشنهاد شکیم و پدرش را پذیرفتند و ختنه شدند.
ولی سه روز بعد، در حالی که آنها هنوز درد داشتند، شمعون و لاوی، برادران دینه، شمشیرهای خود را برداشته، بدون روبرو شدن با کوچکترین مقاومتی وارد شهر شدند و تمام مردان را از دمِ شمشیر گذرانیدند.
آنها حمور و شکیم را کُشتند و دینه را از خانهٔ شکیم برداشته، با خود بردند.
سپس پسران یعقوب رفتند و تمام شهر را غارت کردند، زیرا خواهرشان در آنجا رسوا شده بود.
ایشان گلهها و رمهها و الاغها و هر چه را که به دستشان رسید، چه در شهر و چه در صحرا،
با زنان و اطفال و تمامی اموالی که در خانهها بود غارت کردند و با خود بردند.
یعقوب به شمعون و لاوی گفت: «شما مرا به دردسر انداختهاید؛ حال کنعانیها و فرّزیها و تمامی ساکنان این مرزوبوم دشمن من خواهند شد. عدهٔ ما در برابر آنها ناچیز است؛ اگر آنها بر سر ما بریزند، ما را نابود خواهند کرد.»
آنها با خشم جواب دادند: «آیا او میبایست با خواهر ما مانند یک فاحشه رفتار میکرد؟»
35
خدا به یعقوب فرمود: «حال برخیز و به بیتئیل برو. در آنجا ساکن شو و مذبحی بساز و آن اللهای را که وقتی از دست برادرت عیسو میگریختی بر تو ظاهر شد، عبادت نما.»
آنگاه یعقوب به تمامی اهل خانهٔ خود دستور داد که بُتهایی را که با خود آورده بودند، دور بیندازند و غسل بگیرند و لباسهایشان را عوض کنند.
او به ایشان گفت: «به بیتئیل میرویم تا در آنجا برای اللهای که به هنگام سختی، دعاهایم را اجابت فرمود و هر جا میرفتم با من بود، مذبحی بسازم.»
پس همگی، بُتهای خود و گوشوارههایی را که در گوش داشتند به یعقوب دادند و او آنها را زیر درخت بلوطی در شکیم دفن کرد.
سپس آنها بار دیگر کوچ کردند. و ترس خدا بر تمامی شهرهایی که یعقوب از آنها عبور میکرد قرار گرفت تا به وی حمله نکنند.
سرانجام به لوز که همان بیتئیل باشد و در سرزمین کنعان واقع است، رسیدند.
یعقوب در آنجا مذبحی بنا کرد و آن را مذبح اللها بیتئیل نامید (چون هنگام فرار از دست عیسو، در بیتئیل بود که خدا بر او ظاهر شد.)
چند روز پس از آن، دبوره دایهٔ پیر ربکا مُرد و او را زیر درخت بلوطی در درهٔ پایین بیتئیل به خاک سپردند. از آن پس، درخت مذکور را بلوط گریه نامیدند.
پس از آنکه یعقوب از فَدّاناَرام وارد بیتئیل شد، خدا بار دیگر بر وی ظاهر شد و او را برکت داد
و به او فرمود: «بعد از این دیگر نام تو یعقوب خوانده نشود، بلکه نام تو یسرال خواهد بود.
من هستم اللها قادر مطلق. بارور و زیاد شو! قومهای زیاد و پادشاهان بسیار از نسل تو پدید خواهند آمد.
سرزمینی را که به ابراهیم و اسحاق دادم، به تو و به نسل تو نیز خواهم داد.»
سپس خدا از نزد او به آسمان صعود کرد.
پس از آن، یعقوب در همان جایی که خدا بر او ظاهر شده بود، ستونی از سنگ بنا کرد و هدیهٔ نوشیدنی برای يهوه بر آن ریخت و آن را با روغن زیتون تدهین کرد.
یعقوب آن محل را بیتئیل (یعنی «خانۀ خدا») نامید، زیرا خدا در آنجا با وی سخن گفته بود.
سپس او و خانوادهاش بیتئیل را ترک گفتند و به سوی افرات رهسپار شدند. اما هنوز به افرات نرسیده بودند که دردِ زایمانِ راحیل شروع شد.
پس از زایمان بسیار سخت، سرانجام قابله گفت: «نترس، یک پسر دیگر به دنیا آوردی!»
ولی راحیل در حال مرگ بود. او در حین جان سپردن، پسرش را بِن اونی نام نهاد، ولی بعد پدرش او را بِنیامین نامید.
پس راحیل وفات یافت و او را در نزدیکی راه افرات که بیتلحم هم نامیده میشد، دفن کردند.
یعقوب روی قبرش ستونی از سنگ بنا کرد که تا به امروز باقی است.
آنگاه یعقوب از آنجا کوچ کرد و در آن طرف برج عیدر خیمه زد.
در همینجا بود که رئوبین با بلهه کنیز پدرش همبستر شد و یعقوب از این جریان آگاهی یافت.
یعقوب دوازده پسر داشت که اسامی آنها از این قرار است: پسران لیه: رئوبین (بزرگترین فرزند یعقوب)، شمعون، لاوی، یهوده، یساکار و زبولون.
پسران راحیل: یوسف و بنیامین.
پسران بلهه کنیز راحیل: دان و نفتالی.
جاد و اشیر هم از زلفه، کنیز لیه بودند. همه پسران یعقوب در فَدّاناَرام متولد شدند.
سرانجام یعقوب نزد پدر خود اسحاق به قریهٔ اربع واقع در مِلک ممری آمد. (آن قریه را حبرون نیز میگویند. حبرون همان جایی است که ابراهیم و اسحاق در آن در غربت به سر میبردند.)
اسحاق ۱۸۰ سال زندگی کرد.
آنگاه آخرین نفسش را برآورده، در کمال پیری وفات یافت و به اجداد خویش پیوست و پسرانش عیسو و یعقوب او را دفن کردند.
36
این است تاریخچۀ نسل عیسو که همان ادوم است.
عیسو از دختران کنعان دو زن گرفت: عاده دختر ایلون حیتّی، و اهولیبامه دختر عنا، نوه صبعون حّوی.
او همچنین بسمه دختر اسماعیل، خواهر نبایوت را نیز به زنی گرفت.
عاده، الیفاز را برای عیسو زایید و بسمه رعوئیل را.
اهولیبامه، یعوش و یعلام و قورح را زایید. همهٔ پسران عیسو در سرزمین کنعان متولد شدند.
عیسو، زنان و پسران و دختران و همهٔ اهل بیت و همۀ چارپایان و دارایی خود را که در سرزمین کنعان به دست آورده بود، برداشت و به سرزمینی دیگر دور از برادرش یعقوب رفت.
زمین به اندازۀ کافی برای هر دوی آنها نبود، زیرا اموال و گلههای زیادی به دست آورده بودند.
پس عیسو (که همان ادوم است) در کوهستان سعیر ساکن شد.
این است تاریخچۀ نسل عیسو، پدر ادومیان، که در کوهستان سعیر زندگی میکرد.
این است نامهای پسران عیسو: الیفاز پسر عاده همسر عیسو؛ رعوئیل پسر بسمه همسر عیسو.
پسران الیفاز: تیمان، اومار، صفوا، جعتام و قناز بودند.
الیفاز، پسر عیسو، مُتعهای به نام تمناع داشت که عمالیق را برای الیفاز به دنیا آورد. اینها هستند نوههای عاده، همسر عیسو.
پسران رعوئیل نحت، زارح، شمه و مزه بودند. اینها هستند نوههای بسمه همسر عیسو.
عیسو از اهولیبامه، دختر عنا و نوهٔ صبعون نیز پسران داشت به نامهای یعوش، یعلام و قورح.
اینها هستند سران طایفههای نسل عیسو: نسل الیفاز پسر ارشد عیسو که از سران طایفهها بودند: تیمان، اومار، صفوا، قناز،
قورح، جعتام و عمالیق. قبایل نامبرده فرزندان الیفاز پسر ارشد عیسو و همسرش عاده بودند.
سران این طایفهها فرزندان رعوئیل پسر عیسو از همسرش بسمه بودند: نحت، زارح، شمه و مزه.
اینها هستند پسران اهولیبامه همسر عیسو که از سران طایفهها بودند: یعوش، یعلام و قورح. اینها سران طایفههای اهولیبامه همسر عیسو بودند که دختر عَنا بود.
این است نامهای طایفههایی که از نسل سعیر حوری بودند. آنها در سرزمین ادوم زندگی میکردند: لوطان، شوبال، صبعون، عنه،
دیشون، ایصر، دیشان. اینها هستند نسل سعیر که از سران طایفههای حوری در سرزمین ادوم بودند.
حوری و هومام از نسل لوطان بودند. لوطان خواهری داشت به نام تمناع.
اینها پسران شوبال بودند: علوان، مناحت، عیبال، شفو و اونام.
پسران صبعون ایّه و عنا بودند. (عنا همان پسری بود که موقع چرانیدن الاغهای پدرش چشمههای آب گرم را در صحرا یافت.)
فرزندان عنا دیشون و اهولیبامه بودند.
پسران دیشون حمدان، اشبان، یتران و کران بودند.
پسران ایصر بلهان، زعوان و عقان بودند.
پسران دیشان عوص و اران بودند.
پس اینها بودند سران طایفههای حوری: لوطان، شوبال، صبعون، عنا،
دیشون، ایصر و دیشان. طایفههای حوری برحسب سران طایفههایشان که در سرزمین سعیر زندگی میکردند نامیده شدند.
اینها هستند پادشاهانی که در سرزمین ادوم سلطنت میکردند، قبل از آنکه پادشاهی بر بنییسرال سلطنت کند:
بالع، پسر بعور اهل دینهابه که در ادوم سلطنت میکرد.
پس از مرگ بالع، یوباب، پسر زارح از شهر بصره به جای او پادشاه شد.
پس از مرگ یوباب، حوشام، از سرزمین تیمانیها به جای او پادشاه شد.
پس از مرگ حوشام، هَدَد، پسر بِداد از شهر عَویت به جای او پادشاه شد. او همان بود که لشکر مدیانیها را در سرزمین موآب شکست داد.
پس از مرگ هدد، سمله از شهر مسریقه به جای او پادشاه شد.
پس از مرگ سمله، شائول از شهر رحوبوت که در کنار رودخانهای واقع بود، به جای او پادشاه شد.
پس از مرگ شائول، بعل حانان، پسر عکبور به جای او پادشاه شد.
پس از مرگ بعل حانان، هدد از شهر فاعو به جای او پادشاه شد. همسر هدد مهیطبئیل دختر مطرد و نوهٔ میذهب بود.
اینها هستند سران طایفههای نسل عیسو که در جاهایی زندگی میکردند که به نام خودشان بود: تمناع، علوه، یتیت،
اهولیبامه، ایله، فینون،
قناز، تیمان، مبصار،
مجدیئیل و عیرام. همهٔ اینها ادومی و از نسل عیسو بودند و هر یک نام خود را بر ناحیهای که در آن ساکن بودند نهادند.
37
یعقوب بار دیگر در کنعان یعنی سرزمینی که پدرش در آن اقامت کرده بود، ساکن شد.
این است تاریخچۀ نسل یعقوب: وقتی یوسف هفده ساله بود، به برادران ناتنی خود که فرزندان بلهه و زلفه کنیزان پدرش بودند، در چرانیدن گوسفندان پدرش کمک میکرد. یوسف کارهای ناپسندی را که از آنان سر میزد به پدرش خبر میداد.
یعقوب یوسف را بیش از سایر پسرانش دوست میداشت، زیرا یوسف در سالهای آخر عمرش به دنیا آمده بود، پس جامهای رنگارنگ به یوسف داد.
برادرانش متوجه شدند که پدرشان او را بیشتر از آنها دوست میدارد؛ در نتیجه آنقدر از یوسف متنفر شدند که نمیتوانستند با ملایمت با او سخن بگویند.
یک شب یوسف خوابی دید و آن را برای برادرانش شرح داد. این موضوع باعث شد کینهٔ آنها نسبت به یوسف بیشتر شود.
او به ایشان گفت: «گوش کنید تا خوابی را که دیدهام برای شما تعریف کنم.
در خواب دیدم که ما در مزرعه بافهها را میبستیم. ناگاه بافهٔ من بر پا شد و ایستاد و بافههای شما دور بافهٔ من جمع شدند و به آن تعظیم کردند.»
برادرانش به وی گفتند: «آیا میخواهی پادشاه شوی و بر ما سلطنت کنی!» پس خواب و سخنان یوسف بر کینۀ برادران او افزود.
یوسف بار دیگر خوابی دید و آن را برای برادرانش چنین تعریف کرد: «خواب دیدم که آفتاب و ماه و یازده ستاره به من تعظیم میکردند.»
این بار خوابش را برای پدرش هم تعریف کرد؛ ولی پدرش او را سرزنش نموده، گفت: «این چه خوابی است که دیدهای؟ آیا به راستی من و مادرت و برادرانت آمده، به تو تعظیم خواهیم کرد؟»
برادرانش به او حسادت میکردند، ولی پدرش دربارۀ خوابی که یوسف دیده بود، میاندیشید.
یک روز که برادران یوسف گلههای پدرشان را برای چرانیدن به شکیم برده بودند
یعقوب به یوسف گفت: «برادرانت در شکیم مشغول چرانیدن گلهها هستند. برو و ببین اوضاع چگونه است؛ آنگاه برگرد و به من خبر بده.» یوسف اطاعت کرد و از درۀ حبرون به شکیم رفت.
در آنجا شخصی به او برخورد و دید که وی در صحرا سرگردان است. او از یوسف پرسید: «در جستجوی چه هستی؟»
یوسف گفت: «در جستجوی برادران خود و گلههایشان میباشم. آیا تو آنها را دیدهای؟»
آن مرد پاسخ داد: «بله، من آنها را دیدم که از اینجا رفتند و شنیدم که میگفتند به دوتان میروند.» پس یوسف به دوتان رفت و ایشان را در آنجا یافت.
همین که برادرانش از دور دیدند یوسف میآید، تصمیم گرفتند او را بکشند.
آنها به یکدیگر گفتند: «خواب بیننده بزرگ میآید!
بیایید او را بکشیم و در یکی از این چاهها بیندازیم و به پدرمان بگوییم جانور درندهای او را خورده است. آن وقت ببینیم خوابهایش چه میشوند.»
اما رئوبین چون این را شنید، به امید این که جان او را نجات بدهد، گفت: «او را نکشیم.
خون او را نریزیم، بلکه وی را در این گودال بیندازیم. با این کار بدون این که دستمان را به خونش آلوده کنیم، خودش خواهد مرد.» (رئوبین در نظر داشت بعداً او را از چاه بیرون آورد و نزد پدرش بازگرداند.)
به محض این که یوسف نزد برادرانش رسید، آنها بر او هجوم برده، جامهٔ رنگارنگی را که پدرشان به او داده بود، از تنش بیرون آوردند.
سپس او را در چاهی که آب نداشت انداختند
و خودشان مشغول خوردن غذا شدند. ناگاه از دور کاروان شتری را دیدند که به طرف ایشان میآید. آنها تاجران اسماعیلی بودند که کتیرا و ادویه از جلعاد به مصر میبردند.
یهوده به برادرانش گفت: «از کشتن برادرمان و مخفی کردن این جنایت چه سودی عاید ما میشود؟
بیایید او را به این تاجران اسماعیلی بفروشیم. به هر حال او برادر ماست؛ نباید به دست ما کشته شود.» برادرانش با پیشنهاد او موافقت کردند.
وقتی تاجران رسیدند، برادران یوسف او را از چاه بیرون آورده، به بیست سکۀ نقره به آنها فروختند. آنها هم یوسف را با خود به مصر بردند.
رئوبین که هنگام آمدن کاروان در آنجا نبود، وقتی به سر چاه آمد و دید که یوسف در چاه نیست، از شدت ناراحتی جامهٔ خود را چاک زد.
آنگاه نزد برادرانش آمده، به آنها گفت: «یوسف را بردهاند! حالا من چه کنم؟»
پس برادرانش بزی را سر بریده جامه زیبای یوسف را به خون بز آغشته نمودند.
سپس جامهٔ آغشته به خون را نزد یعقوب برده، گفتند: «آیا این همان ردای پسرت نیست؟ آن را در صحرا یافتهایم.»
یعقوب آن را شناخت و فریاد زد: «آری، این ردای پسرم است. بهیقین جانور درندهای او را دریده است.»
آنگاه یعقوب لباس خود را پاره کرده، پلاس پوشید و روزهای زیادی برای پسرش ماتم گرفت.
تمامی اهل خانوادهاش سعی کردند وی را دلداری دهند، ولی سودی نداشت. او میگفت: «سوگوار پیش پسرم به قبر خواهم رفت.» این را میگفت و میگریست.
اما تاجران مدیانی پس از این که به مصر رسیدند، یوسف را به فوطیفار، یکی از افسران فرعون فروختند. فوطیفار رئیس نگهبانان دربار بود.
38
در همان روزها بود که یهوده خانهٔ پدر خود را ترک نموده، به عدولام رفت و نزد شخصی به نام حیره ساکن شد.
در آنجا او دختر مردی کنعانی به نام شوعا را به زنی گرفت
و از او صاحب پسری شد که او را عیر نامید.
شوعا بار دیگر حامله شد و پسری زایید و او را اونان نام نهاد.
وقتی آنها در کزیب بودند، زن یهوده پسر سوم خود را به دنیا آورد و او را شیله نامید.
وقتی عیر، پسر ارشد یهوده، بزرگ شد پدرش دختری را به نام تامار برای او به زنی گرفت.
اما چون عیر شخص شروری بود، يهوه او را کُشت.
آنگاه یهوده به اونان برادر عیر گفت: «مطابق رسم ما، تو باید با زن برادرت تامار ازدواج کنی تا نسل برادرت از بین نرود.»
اونان با تامار ازدواج کرد، اما چون نمیخواست فرزندش از آنِ کس دیگری باشد، هر وقت با او نزدیکی میکرد، جلوگیری نموده، نمیگذاشت تامار بچهای داشته باشد که از آنِ برادر مردهاش شود.
این کار اونان در نظر يهوه ناپسند آمد و خدا او را نیز کشت.
یهوده به عروس خود تامار گفت: «به خانهٔ پدرت برو و بیوه بمان تا وقتی که پسر کوچکم شیله بزرگ شود. آن وقت میتوانی با او ازدواج کنی.» (ولی یهوده قلباً راضی به این کار نبود، چون میترسید شیله نیز مثل دو برادر دیگرش بمیرد.) پس تامار به خانۀ پدرش رفت.
پس از مدتی، زن یهوده مُرد. وقتی که روزهای سوگواری سپری شد، یهوده با دوستش حیرهٔ عدولامی برای نظارت بر پشمچینی گوسفندان به تمنه رفت.
به تامار خبر دادند که پدر شوهرش برای چیدنِ پشمِ گوسفندان به طرف تمنه حرکت کرده است.
تامار لباس بیوگی خود را از تن درآورد و برای این که شناخته نشود چادری بر سر انداخته، دم دروازهٔ عینایم سر راه تمنه نشست، زیرا او دید که هر چند شیله بزرگ شده ولی او را به عقد وی در نیاوردهاند.
یهوده او را دید، ولی چون او روی خود را پوشانیده بود، او را نشناخت و پنداشت زن بدکارهای است.
پس به کنار جاده به طرف او رفته، به او پیشنهاد کرد که با وی همبستر شود، غافل از این که عروس خودش میباشد. تامار به او گفت: «چقدر میخواهی به من بدهی؟»
یهوده گفت: «بزغالهای از گلهام برایت خواهم فرستاد.» زن گفت: «برای این که مطمئن شوم که بزغاله را میفرستی باید چیزی نزد من گرو بگذاری.»
یهوده گفت: «چه چیزی را گرو بگذارم؟» زن جواب داد: «مُهر و بند آن و عصایت را.» پس یهوده آنها را به او داد و با وی همبستر شد و در نتیجه تامار آبستن گردید.
پس از این واقعه، تامار به خانه بازگشت و روبند خود را برداشت و دوباره لباس بیوِگی خود را پوشید.
یهوده بزغاله را به دوستش حیرهٔ عدولامی سپرد تا آن را برای آن زن ببرد و اشیاء گرویی را پس بگیرد، اما حیره آن زن را نیافت.
پس، از مردم آنجا پرسید: «آن روسپی بتکده که دمِ دروازه، سر راه نشسته بود کجاست؟» به او جواب دادند: «ما هرگز چنین زنی در اینجا ندیدهایم.»
حیره نزد یهوده بازگشت و به او گفت: «او را نیافتم و مردمان آنجا هم میگویند چنین زنی را در آنجا ندیدهاند.»
یهوده گفت: «بگذار آن اشیاء مال او باشد، مبادا رسوا شویم. به هر حال من بزغاله را برای او فرستادم، ولی تو نتوانستی او را پیدا کنی.»
حدود سه ماه بعد از این واقعه، به یهوده خبر دادند که عروسش تامار زنا کرده و حامله است. یهوده گفت: «او را بیرون آورید و بسوزانید.»
در حالی که تامار را بیرون میآوردند تا او را بکشند این پیغام را برای پدر شوهرش فرستاد: «مردی که صاحب این مُهر و بند آن و عصا میباشد، پدر بچهٔ من است، آیا او را میشناسی؟»
یهوده مُهر و عصا را شناخت و گفت: «او تقصیری ندارد، زیرا من به قول خود وفا نکردم و او را برای پسرم شیله نگرفتم.» یهوده دیگر با او همبستر نشد.
چون وقت وضع حمل تامار رسید، دوقلو زایید.
در موقع زایمان، یکی از پسرها دستش را بیرون آورد و قابله نخ قرمزی به مچ دست او بست و گفت: «این اول بیرون آمد.»
اما او دست خود را عقب کشید و پسر دیگر، اول به دنیا آمد. قابله گفت: «چگونه بیرون آمدی؟» پس او را فارص نامیدند.
اندکی بعد، پسری که نخ قرمز به دستش بسته شده بود متولد شد و او را زارح نامیدند.
39
و اما یوسف به دست تاجران اسماعیلی به مصر برده شد. فوطیفار که یکی از افسران فرعون و رئیس نگهبانان دربار بود، او را از ایشان خرید.
يهوه با یوسف بود و او را در خانهٔ اربابش بسیار برکت داد، به طوری که آنچه یوسف میکرد موفقیتآمیز بود.
فوطیفار متوجۀ این موضوع شده و دریافته بود که يهوه با یوسف است و در هر آنچه میکند، يهوه او را کامیاب میسازد.
از این رو یوسف مورد لطف اربابش قرار گرفت. طولی نکشید که فوطیفار او را ناظر خانه و کلیه امور تجاری خود ساخت.
يهوه فوطیفار را به خاطر یوسف برکت داد بهطوری که تمام امور خانهٔ او به خوبی پیش میرفت و محصولاتش فراوان و گلههایش زیاد میشد.
پس فوطیفار مسئولیت ادارهٔ تمام اموال خود را به دست یوسف سپرد و دیگر او برای هیچ چیز فکر نمیکرد جز این که چه غذایی بخورد. یوسف جوانی خوشاندام و خوشقیافه بود.
پس از مدتی، نظر همسر فوطیفار به یوسف جلب شد و از او خواست تا با وی همبستر شود.
اما یوسف نپذیرفت و گفت: «اربابم آنقدر به من اعتماد دارد که هر آنچه در این خانه است به من سپرده
و تمام اختیار این خانه را به من داده است. او چیزی را از من مضایقه نکرده جز تو را که همسر او هستی. پس چگونه مرتکب چنین عمل زشتی بشوم؟ این عمل، گناهی است بزرگ نسبت به خدا.»
اما او دست بردار نبود و هر روز از یوسف میخواست که با وی همبستر شود. ولی یوسف به سخنان فریبندۀ او گوش نمیداد و تا آنجا که امکان داشت از وی دوری میکرد.
روزی یوسف طبق معمول به کارهای منزل رسیدگی میکرد. آن روز کسی دیگر هم در خانه نبود.
پس آن زن چنگ به لباس او انداخته، گفت: «با من همبستر شو!» ولی یوسف از چنگ او گریخت و از منزل خارج شد، اما لباسش در دست وی باقی ماند.
آن زن چون وضع را چنین دید،
با صدای بلند فریاد زده، خدمتکاران را به کمک طلبید و به آنها گفت: «شوهرم این غلام عبرانی را به خانه آورده، حالا او ما را رسوا میسازد! او به اتاقم آمد تا به من تجاوز کند، ولی فریاد زدم.
وقتی شنید که فریاد میزنم، لباسش را جا گذاشت و فرار کرد.»
پس آن زن لباس او را نزد خود نگاه داشت و وقتی شوهرش به منزل آمد
داستانی را که ساخته بود، برایش چنین تعریف کرد: «آن غلامِ عبرانی که به خانه آوردهای میخواست به من تجاوز کند،
ولی من با داد و فریاد، خود را از دستش نجات دادم. او گریخت، ولی لباسش را جا گذاشت.»
فوطیفار چون سخنان زنش را شنید، بسیار خشمگین شد
و یوسف را به زندانی که سایر زندانیان پادشاه در آن در زنجیر بودند، انداخت.
اما در آنجا هم يهوه با یوسف بود و او را برکت میداد و وی را مورد لطف رئیس زندان قرار داد.
طولی نکشید که رئیس زندان، یوسف را مسئول ادارهٔ زندان نمود، بهطوری که همهٔ زندانیان زیر نظر او بودند و او بر همۀ امور نظارت میکرد.
رئیس زندان در مورد کارهایی که به یوسف سپرده بود نگرانی نداشت، زیرا يهوه با یوسف بود و او را در انجام کارهایش موفق میساخت.
40
مدتی پس از زندانی شدن یوسف، رئیس ساقیان و رئیس نانوایان فرعون به سَروَر خود، پادشاه مصر، خیانت ورزیدند.
فرعون بر این دو خدمتگزار خود خشمگین شده،
آنها را به زندان رئیس نگهبانان دربار که یوسف در آنجا بود، انداخت.
آنها مدت طولانی در زندان ماندند و رئیس نگهبانان یوسف را به خدمت آنها گماشت.
یک شب هر دو آنها خواب دیدند.
صبح روز بعد، یوسف دید که آنها ناراحت هستند.
پس، از آنها که همراه او در زندان سَروَرش بودند، پرسید: «چرا امروز غمگین هستید؟»
گفتند: «دیشب ما هر دو خواب دیدیم و کسی نیست که آن را تعبیر کند.» یوسف گفت: «تعبیر کردن خوابها کار خداست. به من بگویید چه خوابهایی دیدهاید؟»
اول رئیس ساقیان خوابی را که دیده بود، برای یوسف تعریف کرد: «دیشب در خواب درخت انگوری را دیدم که سه شاخه داشت. ناگاه شاخهها شکفتند و خوشههای زیادی انگور رسیده دادند.
من جام شراب فرعون را در دست داشتم، پس خوشههای انگور را چیده، در جام فشردم و به او دادم تا بنوشد.»
یوسف گفت: «تعبیر خواب تو این است: منظور از سه شاخه، سه روز است.
تا سه روز دیگر فرعون تو را از زندان آزاد کرده، دوباره ساقی خود خواهد ساخت.
پس خواهش میکنم وقتی دوباره مورد لطف او قرار گرفتی، مرا به یاد آور و سرگذشتم را برای فرعون شرح بده و از او خواهش کن تا مرا از این زندان آزاد کند.
زیرا مرا که عبرانی هستم از وطنم دزدیده، به اینجا آوردهاند. حالا هم بدون آنکه مرتکب جرمی شده باشم، مرا در زندان انداختهاند.»
وقتی رئیس نانوایان دید که تعبیر خواب دوستش خیر بود، او نیز خواب خود را برای یوسف بیان کرده، گفت: «در خواب دیدم که سه سبد پر از نان روی سر خود دارم.
در سبد بالایی چندین نوع نان برای فرعون گذاشته بودم، اما پرندگان آمده آنها را خوردند.»
یوسف به او گفت: «تعبیر خواب این است: سه سبد، سه روز است.
سه روز دیگر فرعون سرت را از تنت جدا کرده، بدنت را به دار میآویزد و پرندگان آمده گوشت بدنت را خواهند خورد.»
سه روز بعد، جشن تولد فرعون بود و به همین مناسبت ضیافتی برای مقامات مملکتی ترتیب داد. او فرستاد تا رئیس ساقیان و رئیس نانوایان را از زندان به حضورش آورند.
سپس رئیس ساقیان را به کار سابقش گمارد،
ولی رئیس نانوایان را به دار آویخت، همانطور که یوسف گفته بود.
اما رئیس ساقیان یوسف را به یاد نیاورد.
41
دو سال بعد از این واقعه، شبی فرعون خواب دید که کنار رود نیل ایستاده است.
ناگاه هفت گاو چاق و فربه از رودخانه بیرون آمده، شروع به چریدن کردند.
سپس هفت گاو دیگر از رودخانه بیرون آمدند و کنار آن هفت گاو ایستادند، ولی اینها بسیار لاغر و استخوانی بودند.
سپس گاوهای لاغر، گاوهای چاق را بلعیدند. آنگاه فرعون از خواب پرید.
او باز خوابش برد و خوابی دیگر دید. این بار دید که هفت خوشهٔ گندم روی یک ساقه قرار دارند که همگی پُر از دانههای گندم رسیده هستند.
سپس هفت خوشهٔ نازک دیگر که باد شرقی آنها را خشکانیده بود، ظاهر شدند.
خوشههای نازک و خشکیده، خوشههای پُر و رسیده را بلعیدند. آنگاه فرعون از خواب بیدار شد و فهمید که همه را در خواب دیده است.
صبح روز بعد، فرعون که فکرش مغشوش بود، تمام جادوگران و دانشمندان مصر را احضار نمود و خوابهایش را برای ایشان تعریف کرد، ولی کسی قادر به تعبیر خوابهای او نبود.
آنگاه رئیس ساقیان پیش آمده، به فرعون گفت: «الان یادم آمد که چه خطای بزرگی مرتکب شدهام.
مدتی پیش، وقتی که بر غلامان خود غضب نمودی و مرا با رئیس نانوایان به زندانِ رئیس نگهبانانِ دربار انداختی،
هر دو ما در یک شب خواب دیدیم و خواب هر یک از ما تعبیر خاص خود داشت.
ما خوابهایمان را برای جوانی عبرانی که غلامِ رئیس نگهبانان دربار و با ما همزندان بود، تعریف کردیم و او خوابهایمان را برای ما تعبیر کرد؛
و هر آنچه که گفته بود اتفاق افتاد. من به خدمت خود برگشتم و رئیس نانوایان به دار آویخته شد.»
آنگاه فرعون فرستاد تا یوسف را بیاورند، پس با عجله وی را از زندان بیرون آوردند. او سر و صورتش را اصلاح نمود و لباسهایش را عوض کرد و به حضور فرعون رفت.
فرعون به او گفت: «من دیشب خوابی دیدم و کسی نمیتواند آن را برای من تعبیر کند. شنیدهام که تو میتوانی خوابها را تعبیر کنی.»
یوسف گفت: «من خودم قادر نیستم خوابها را تعبیر کنم، اما خدا معنی خوابت را به تو خواهد گفت.»
پس فرعون خوابش را برای یوسف اینطور تعریف کرد: «در خواب دیدم کنار رود نیل ایستادهام.
ناگهان هفت گاو چاق و فربه از رودخانه بیرون آمده، مشغول چریدن شدند.
سپس هفت گاو دیگر را دیدم که از رودخانه بیرون آمدند، ولی این هفت گاو بسیار لاغر و زشت و استخوانی بودند. هرگز در تمام سرزمین مصر، گاوهایی به این زشتی ندیده بودم.
این گاوهای لاغر آن هفت گاو چاقی را که اول بیرون آمده بودند، بلعیدند.
پس از بلعیدن، هنوز هم گاوها لاغر و استخوانی بودند. در این موقع از خواب بیدار شدم.
کمی بعد باز به خواب رفتم. این بار در خواب هفت خوشهٔ گندم روی یک ساقه دیدم که همگی پر از دانههای رسیده بودند.
اندکی بعد، هفت خوشه که باد شرقی آنها را خشکانیده بود، نمایان شدند.
ناگهان خوشههای نازک خوشههای پُر و رسیده را خوردند. همهٔ اینها را برای جادوگران خود تعریف کردم، ولی هیچکدام از آنها نتوانستند تعبیر آنها را برای من بگویند.»
یوسف به فرعون گفت: «معنی هر دو خواب یکی است. خدا تو را از آنچه که در سرزمین مصر انجام خواهد داد، آگاه ساخته است.
هفت گاو چاق و فربه و هفت خوشهٔ پُر و رسیده که اول ظاهر شدند، نشانهٔ هفت سالِ فراوانی است.
هفت گاو لاغر و استخوانی و هفت خوشهٔ نازک و پژمرده، نشانهٔ هفت سال قحطی شدید است که به دنبال هفت سال فراوانی خواهد آمد.
همانطور که به فرعون گفتم، خدا آنچه را که میخواهد بهزودی در این سرزمین انجام دهد، به فرعون آشکار ساخته است.
طی هفت سال آینده در سراسر سرزمین مصر محصول، بسیار فراوان خواهد بود.
اما پس از آن، هفت سال قحطی پدید خواهد آمد، و همۀ آن فراوانی در سرزمین مصر فراموش خواهد شد و قحطی این سرزمین را تباه خواهد کرد.
این قحطی چنان سخت خواهد بود که سالهای فراوانی از خاطرهها محو خواهد شد.
خوابهای دوگانه تو نشانهٔ این است که آنچه برایت شرح دادم، بهزودی به وقوع خواهد پیوست، زیرا از جانب خدا مقرر شده است.
من پیشنهاد میکنم که فرعون مردی دانا و حکیم بیابد و او را بر ادارهٔ امور کشاورزی این سرزمین بگمارد.
سپس فرعون باید مأمورانی مقرر کند تا در هفت سال فراوانی، یک پنجم محصولات مصر را ذخیره کنند.
و همۀ آذوقۀ این سالهای خوب را که در پیش است، جمع کرده، به انبارهای سلطنتی ببرند.
بدین ترتیب، در هفت سال قحطی بعد از آن، با کمبود خوراک مواجه نخواهید شد. در غیر این صورت، سرزمین شما در اثر قحطی از بین خواهد رفت.»
فرعون و همۀ افرادش پیشنهاد یوسف را پسندیدند.
سپس فرعون گفت: «چه کسی بهتر از یوسف میتواند از عهده این کار برآید، مردی که روح خدا در اوست.»
سپس فرعون رو به یوسف نموده، گفت: «چون خدا تعبیر خوابها را به تو آشکار کرده است، پس داناترین و حکیمترین شخص تو هستی.
هم اکنون تو را بر کاخ خود میگمارم، و تمامی قوم من مطیع فرمان تو خواهند بود. فقط بر تخت سلطنت از تو بالاتر خواهم بود.»
سپس فرعون به یوسف گفت: «تو را بر سراسر سرزمین مصر میگمارم.»
آنگاه فرعون انگشتری سلطنتی خود را از دستش بیرون آورده، آن را به انگشت یوسف کرد و لباس فاخری بر او پوشانیده، زنجیر طلا به گردنش آویخت،
و او را سوار دومین ارابهٔ سلطنتی خود کرد. او هر جا میرفت جلوی او جار میزدند: «زانو بزنید!» بدین ترتیب یوسف بر تمامی امور مصر گماشته شد.
فرعون به یوسف گفت: «من فرعون هستم، ولی بدون اجازۀ تو هیچکس در سراسر سرزمین مصر حق ندارد حتی دست یا پای خود را دراز کند.»
فرعون به یوسف، نام مصری صَفِنات فَعنیح را داد و اَسِنات دختر فوطی فارع، کاهن اون را به عقد وی درآورد. و یوسف در سراسر کشور مصر مشهور گردید.
یوسف سی ساله بود که فرعون او را به خدمت گماشت. او دربار فرعون را ترک گفت تا به امور سراسر کشور رسیدگی کند.
طی هفت سالِ فراوانی محصول، غله در همه جا بسیار فراوان بود.
در این سالها یوسف محصولات مزارع را در شهرهای اطراف ذخیره نمود.
یوسف غلۀ بسیار زیاد همچون ریگ دریا، ذخیره کرد، به طوری که حساب از دستش در رفت، زیرا که دیگر نمیشد آنها را حساب کرد.
قبل از پدید آمدن قحطی، یوسف از همسرش اسنات، دختر فوطی فارع، کاهن اون صاحب دو پسر شد.
یوسف پسر بزرگ خود را منسی نامید و گفت: «با تولد این پسر خدا به من کمک کرد تا تمامی خاطرهٔ تلخ جوانی و دوری از خانهٔ پدر را فراموش کنم.»
او دومین پسر خود را اِفرایم نامید و گفت: «خدا مرا در سرزمینِ سختیهایم، پرثمر گردانیده است.»
سرانجام هفت سالِ فراوانی به پایان رسید
و همانطور که یوسف گفته بود، هفت سالِ قحطی شروع شد. در کشورهای همسایهٔ مصر قحطی بود، اما در انبارهای مصر غلهٔ فراوان یافت میشد.
گرسنگی بر اثر کمبود غذا آغاز شد و مردمِ مصر برای طلب کمک نزد فرعون رفتند و فرعون نیز آنها را نزد یوسف فرستاده، گفت: «بروید و آنچه یوسف به شما میگوید انجام دهید.»
پس در حالی که قحطی همه جا را فرا گرفته بود، یوسف انبارها را گشوده، غلهٔ مورد نیاز را به مصریها میفروخت، زیرا قحطی در سرزمین مصر بسیار سخت بود.
همچنین مردم از جاهای مختلف برای خرید غله نزد یوسف به مصر میآمدند، زیرا قحطی در سراسر زمین بسیار سخت بود.
42
یعقوب چون شنید در مصر غله فراوان است، به پسرانش گفت: «چرا نشسته، به یکدیگر نگاه میکنید؟
شنیدهام در مصر غله فراوان است. قبل از این که همه از گرسنگی بمیریم، بروید و از آنجا غله بخرید.»
بنابراین ده برادر یوسف برای خرید غله به مصر رفتند.
ولی یعقوب، بنیامین برادر تنی یوسف را همراه آنها نفرستاد، چون میترسید که او را هم از دست بدهد.
پس پسران یعقوب هم با کسانی که برای خرید غله از سرزمینهای مختلف به مصر میآمدند وارد آنجا شدند، زیرا شدت قحطی در کنعان مثل همه جای دیگر بود.
چون یوسف حاکم مصر و مسئول فروش غله بود، برادرانش نزد او رفته در برابرش به خاک افتادند.
یوسف وقتی برادرانش را دید، فوری آنها را شناخت، ولی وانمود کرد که ایشان را نمیشناسد و با خشونت از آنها پرسید: «از کجا آمدهاید؟» گفتند: «از سرزمین کنعان برای خرید غله آمدهایم.»
هر چند یوسف برادرانش را شناخت، اما آنها او را نشناختند.
در این لحظه یوسف خوابهایی را که مدتها پیش در خانهٔ پدرش دیده بود، به خاطر آورد. او به آنها گفت: «شما جاسوس هستید و برای بررسی سرزمین ما به اینجا آمدهاید.»
آنها گفتند: «ای سَروَر ما، چنین نیست. ما برای خرید غله آمدهایم.
همهٔ ما برادریم. ما مردمی صادق هستیم و برای جاسوسی نیامدهایم.»
یوسف گفت: «چرا، شما جاسوس هستید و آمدهاید سرزمین ما را بررسی کنید.»
آنها عرض کردند: «ای سَروَر، ما دوازده برادریم و پدرمان در سرزمین کنعان است. برادر کوچک ما نزد پدرمان است و یکی از برادران ما هم مرده است.»
یوسف گفت: «از کجا معلوم که راست میگویید؟
فقط در صورتی درستی حرفهای شما ثابت میشود که برادر کوچکتان هم به اینجا بیاید و گرنه به حیات فرعون قسم که اجازه نخواهم داد از مصر خارج شوید.
یکی از شما برود و برادرتان را بیاورد. بقیه را اینجا در زندان نگاه میدارم تا معلوم شود آنچه گفتهاید راست است یا نه. اگر دروغ گفته باشید به جان فرعون سوگند که شما جاسوس هستید.»
پس همهٔ آنها را به مدت سه روز به زندان انداخت.
در روز سوم یوسف به ایشان گفت: «من مرد خداترسی هستم، پس آنچه به شما میگویم انجام دهید تا زنده بمانید.
اگر شما واقعاً افراد صادقی هستید، از شما برادران یکی در زندان بماند و بقیه با غلهای که خریدهاید نزد خانوادههای گرسنه خود برگردید.
ولی شما باید برادر کوچک خود را نزد من بیاورید. به این طریق به من ثابت خواهد شد که راست گفتهاید و من شما را نخواهم کشت.» آنها این شرط را پذیرفتند.
آنگاه برادران به یکدیگر گفتند: «همهٔ این ناراحتیها به خاطر آن است که به برادر خود یوسف بدی کردیم و به التماس عاجزانهٔ او گوش ندادیم.»
رئوبین به آنها گفت: «آیا من به شما نگفتم این کار را نکنید؟ ولی حرف مرا قبول نکردید. حالا باید تاوان گناهمان را پس بدهیم.»
البته آنها نمیدانستند که یوسف سخنانشان را میفهمد، زیرا او توسط مترجم با ایشان صحبت میکرد.
در این موقع یوسف از نزد آنها به جایی خلوت رفت و بگریست. سپس نزد آنها بازگشت و شمعون را از میان آنها انتخاب کرده، دستور داد در برابر چشمان برادرانش او را در بند نهند.
آنگاه یوسف به خادمانش دستور داد تا کیسههای آنها را از غله پُر کنند، درضمن پولهایی را که برادرانش برای خرید غله پرداخته بودند، در داخل خورجینهایشان بگذارند و توشهٔ سفر به آنها بدهند. پس آنها چنین کردند
و برادران یوسف غله را بار الاغهای خود نموده، روانهٔ سرزمین خویش شدند.
هنگام غروب آفتاب، وقتی که برای استراحت توقف کردند، یکی از آنها خورجین خود را باز کرد تا به الاغها خوراک بدهد و دید پولی که برای خرید غله پرداخته بود، در دهانهٔ خورجین است.
پس به برادرانش گفت: «ببینید! پولی را که دادهام در دهانۀ خورجینم گذاشتهاند.» آنگاه از ترس لرزه بر اندام آنها افتاده، به یکدیگر گفتند: «این چه بلایی است که خدا بر سر ما آورده است؟»
وقتی برادران به سرزمین کنعان نزد پدر خود یعقوب بازگشتند، آنچه را که برایشان اتفاق افتاده بود برای او تعریف کرده، گفتند:
«آن مرد که حاکم آن سرزمین بود با خشونت زیاد با ما صحبت کرد و پنداشت که ما جاسوس هستیم.
به او گفتیم که ما مردمانی درستکار هستیم و جاسوس نیستیم؛
ما دوازده برادریم از یک پدر. یکی از ما مرده و دیگری که از همهٔ ما کوچکتر است نزد پدرمان در کنعان میباشد.
حاکم مصر در جواب ما گفت: ”اگر راست میگویید، یکی از شما نزد من به عنوان گروگان بماند و بقیه، غلهها را برداشته، نزد خانوادههای گرسنهٔ خود بروید
و برادر کوچک خود را نزد من آورید. اگر چنین کنید معلوم میشود که راست میگویید و جاسوس نیستید. آنگاه من هم برادر شما را آزاد خواهم کرد و اجازه خواهم داد هر زمانی که بخواهید به مصر آمده، غلهٔ مورد نیاز خود را خریداری کنید.“»
آنها وقتی خورجینهای خود را باز کردند، دیدند پولهایی که بابت خرید غله پرداخته بودند، داخل خورجینهای غله است. آنها و پدرشان از این پیشامد بسیار ترسیدند.
یعقوب به ایشان گفت: «مرا بیاولاد کردید. یوسف دیگر برنگشت، شمعون از دستم رفت و حالا میخواهید بنیامین را هم از من جدا کنید. چرا این همه بدی بر من واقع میشود؟»
آنگاه رئوبین به پدرش گفت: «تو بنیامین را به دست من بسپار. اگر او را نزد تو باز نیاورم دو پسرم را بکُش.»
ولی یعقوب در جواب او گفت: «پسر من با شما به مصر نخواهد آمد؛ چون برادرش یوسف مرده و از فرزندان مادرش تنها او برای من باقی مانده است. اگر بلایی بر سرش بیاید پدر پیرتان از غصه خواهد مُرد.»
43
قحطی در کنعان همچنان ادامه داشت.
پس یعقوب از پسرانش خواست تا دوباره به مصر بروند و مقداری غله بخرند، زیرا غلهای که از مصر خریده بودند، تمام شده بود.
ولی یهوده به او گفت: «آن مرد سخت به ما هشدار داده، گفت: ”اگر برادرتان همراه شما نباشد، روی مرا نخواهید دید.“ اگر بنیامین را با ما بفرستی ما به مصر میرویم تا برای تو غله بخریم.»
یعقوب به آنها گفت: «چرا به او گفتید که برادر دیگری هم دارید؟ چرا با من چنین کردید؟»
گفتند: «آن مرد تمام جزئیات زندگی ما و خانوادهٔ ما را به دقت از ما پرسید و گفت: ”آیا پدر شما هنوز زنده است؟ آیا برادر دیگری هم دارید؟“ ما مجبور بودیم به سؤالات او پاسخ بدهیم. ما از کجا میدانستیم به ما میگوید: ”برادرتان را نزد من بیاورید؟“»
یهوده به پدرش گفت: «پسر را به من بسپار تا روانه شویم. در غیر این صورت ما و فرزندانمان از گرسنگی خواهیم مُرد.
من تضمین میکنم که او را سالم برگردانم. اگر او را نزد تو باز نیاوردم و در حضورت حاضر نساختم، گناهش تا ابد به گردن من باشد.
اگر موافقت کرده، او را همراه ما فرستاده بودی تا به حال به آنجا رفته و برگشته بودیم.»
سرانجام یعقوب به ایشان گفت: «حال که اینچنین است از بهترین محصولاتی که در این سرزمین داریم، برای حاکم مصر به ارمغان ببرید. مقداری بلسان و عسل، کتیرا و مُر، پسته و بادام بار الاغهایتان نموده، به مصر بروید.
دو برابر پولی را هم که دفعه پیش در کیسههایتان گذاشته بودند با خودتان ببرید، شاید اشتباهی شده باشد.
در ضمن، برادرتان بنیامین نیز همراه شما خواهد آمد.
امیدوارم که اللها قادر مطلق شما را مورد لطف آن مرد قرار دهد تا شمعون و بنیامین را برگرداند. اگر خواستِ خدا چنین است که بیاولاد شوم، بگذار بیاولاد شوم.»
پس ایشان هدایا و پولِ دو برابر برداشته، همراه بنیامین عازم مصر شدند و نزد یوسف رفتند.
چون یوسف بنیامین را همراه آنها دید، به پیشکار خانهٔ خود گفت: «امروز ظهر این مردان با من نهار خواهند خورد. آنها را به خانه ببر و برای خوراک تدارک ببین.»
پس آن مرد طبق دستور یوسف عمل کرده، ایشان را به قصر یوسف برد.
پسران یعقوب وقتی فهمیدند آنها را به کجا میبرند، بینهایت ترسان شدند و به یکدیگر گفتند: «شاید به خاطر آن پولی که در خورجینهای ما گذاشته شده بود، میخواهند ما را بگیرند و به اسارت خود درآورند و الاغهای ما را نیز تصاحب نمایند.»
برادران نزد پیشکار خانۀ یوسف رفتند و در درگاه خانه با او سخن گفتند:
«ای آقا، دفعۀ اول که برای خرید غله به مصر آمدیم،
هنگام مراجعت چون خورجینهای خود را گشودیم، پولهایی را که برای خرید غله پرداخته بودیم در آنها یافتیم. حال، آن پولها را آوردهایم.
مقداری هم پول برای خرید این دفعه همراه خود آوردهایم. ما نمیدانیم آن پولها را چه کسی در خورجینهای ما گذاشته بود.»
پیشکار به آنها گفت: «نگران نباشید. اللها شما و اللها اجدادتان این ثروت را در خورجینهایتان گذاشته است، چون من پول غلهها را از شما گرفتم.» پس آن مرد شمعون را از زندان آزاد ساخته، نزد برادرانش آورد.
سپس آنها را به داخل قصر برده، آب به ایشان داد تا پاهای خود را بشویند و برای الاغهایشان نیز علوفه فراهم نمود.
آنگاه آنها هدایای خود را آماده کردند تا ظهر که یوسف وارد میشود به او بدهند، زیرا به آنها گفته بودند که در آنجا نهار خواهند خورد.
وقتی که یوسف به خانه آمد هدایای خود را به او تقدیم نموده، در حضور او تعظیم کردند.
یوسف از احوال ایشان پرسید و گفت: «پدر پیرتان که دربارهٔ او با من صحبت کردید چطور است؟ آیا هنوز زنده است؟»
عرض کردند: «بله، او هنوز زنده و سالم است.» و بار دیگر در مقابل او تعظیم کردند.
یوسف چون برادر تنی خود بنیامین را دید پرسید: «آیا این همان برادر کوچک شماست که دربارهاش با من صحبت کردید؟» سپس به او گفت: «پسرم، خدا تو را برکت دهد.»
یوسف با دیدن برادرش آنچنان تحت تأثیر قرار گرفت که نتوانست از گریستن خودداری نماید؛ پس به جایی خلوت شتافت و در آنجا گریست.
سپس صورت خود را شسته نزد برادرانش بازگشت و در حالی که بر خود مسلط شده بود، دستور داد غذا را بیاورند.
برای یوسف جداگانه سفره چیدند و برای برادرانش جداگانه. مصریهایی هم که در آنجا بودند از سفرهٔ دیگری غذا میخوردند، زیرا مصریها عبرانیها را نجس میدانستند.
یوسف برادرانش را برحسب سن ایشان بر سر سفره نشانید و آنها از این عمل او متعجب شدند.
او از سفرهٔ خود به ایشان غذا داد و برای بنیامین پنج برابر سایرین غذا کشید. پس آن روز ایشان با یوسف خوردند و نوشیدند و شادی نمودند.
44
وقتی برادران یوسف آمادهٔ حرکت شدند، یوسف به پیشکار خانه خود دستور داد که خورجینهای آنها را تا حدی که میتوانستند ببرند از غله پُر کند و پول هر یک را در دهانهٔ خورجینش بگذارد.
همچنین به پیشکار دستور داد که جام نقرهاش را با پولهای پرداخت شده در خورجین بنیامین بگذارد. پیشکار آنچه که یوسف به او گفته بود انجام داد.
برادران صبح زود برخاسته، الاغهای خود را بار کردند و به راه افتادند.
اما هنوز از شهر زیاد دور نشده بودند که یوسف به پیشکار خانهاش گفت: «به دنبال ایشان بشتاب و چون به آنها رسیدی بگو: ”چرا به عوض خوبی بدی کردید؟
چرا جام مخصوص سَروَر مرا که با آن شراب مینوشد و فال میگیرد دزدیدید؟“»
پیشکار چون به آنها رسید، هر آنچه به او دستور داده شده بود، به ایشان گفت.
آنها به وی پاسخ دادند: «چرا سَروَر ما چنین میگوید؟ قسم میخوریم که مرتکب چنین عمل زشتی نشدهایم.
مگر ما پولهایی را که دفعهٔ پیش در خورجینهای خود یافتیم نزد شما نیاوردیم؟ پس چطور ممکن است طلا یا نقرهای از خانهٔ اربابت دزدیده باشیم؟
جام را پیش هر کس که پیدا کردی او را بکش و بقیهٔ ما هم غلامان سَروَرمان خواهیم شد.»
پیشکار گفت: «بسیار خوب، ولی فقط همان کسی که جام را دزدیده باشد، غلام من خواهد شد و بقیهٔ شما میتوانید بروید.»
آنگاه همگی با عجله خورجینهای خود را از پشت الاغ بر زمین نهادند و آنها را باز کردند.
پیشکار جستجوی خود را از برادر بزرگتر شروع کرده، به کوچکتر رسید و جام را در خورجین بنیامین یافت.
برادران از شدت ناراحتی لباسهای خود را پاره کردند و کیسهها را بر الاغها نهاده، به شهر بازگشتند.
وقتی یهوده و سایر برادرانش به خانه یوسف رسیدند، او هنوز در آنجا بود. آنها نزد او به خاک افتادند.
یوسف از ایشان پرسید: «چرا این کار را کردید؟ آیا نمیدانستید مردی چون من با فالگیری میتواند بفهمد چه کسی جامش را دزدیده است؟»
یهوده گفت: «در جواب سَروَر خود چه بگوییم؟ چگونه میتوانیم بیگناهی خود را ثابت کنیم؟ خواست خداست که به سزای اعمال خود برسیم. اینک برگشتهایم تا همگی ما و شخصی که جام نقره در کیسهاش یافت شده، غلامان شما شویم.»
یوسف گفت: «نه، فقط شخصی که جام را دزدیده است غلام من خواهد بود. بقیه شما میتوانید به سلامت نزد پدرتان بازگردید.»
یهوده جلو رفته، گفت: «سَروَرم، میدانم که شما چون فرعون مقتدر هستید، پس بر من خشمگین نشوید و اجازه دهید مطلبی را به عرضتان برسانم.
«دفعه اول که به حضور شما رسیدیم، از ما پرسیدید که آیا پدر و برادر دیگری داریم؟
عرض کردیم: ”بله. پدر پیری داریم و برادر کوچکی که فرزندِ زمانِ پیری اوست. این پسر برادری داشت که مرده است و او اینک تنها پسر مادرش میباشد و پدرمان او را خیلی دوست دارد.“
دستور دادی که آن برادر کوچکتر را به حضورت بیاوریم تا او را ببینی.
عرض کردیم که اگر آن پسر از پدرش جدا شود، پدرمان خواهد مرد.
ولی به ما گفتی که دیگر به مصر برنگردیم مگر این که او را همراه خود بیاوریم.
«پس نزد غلامت پدر خویش برگشتیم و آنچه به ما فرموده بودید، به او گفتیم.
وقتی او به ما گفت که دوباره به مصر برگردیم و غله بخریم،
گفتیم که نمیتوانیم به مصر برویم مگر این که اجازه بدهی برادر کوچک خود را نیز همراه خود ببریم. چون اگر او را با خود نبریم حاکم مصر ما را به حضور نخواهد پذیرفت.
پدرمان به ما گفت: ”شما میدانید که همسرم راحیل فقط دو پسر داشت.
یکی از آنها رفت و دیگر برنگشت. بدون شک حیوانات وحشی او را دریدند و من دیگر او را ندیدم.
اگر برادرش را هم از من بگیرید و بلایی بر سرش بیاید، پدر پیرتان از غصه خواهد مُرد.“
«حال، ای سَروَرم، ما نمیتوانیم بدون این جوان نزد پدرمان برگردیم. جان پدرمان به جان او بسته است.
اگر او ببیند که پسرش همراه ما نیست، از غصه خواهد مُرد. آن وقت ما مسئول مرگ پدر پیرمان خواهیم بود.
من نزد پدرم ضامن جان این پسر شدم و به او گفتم که اگر او را سالم برنگردانم، گناهش تا ابد به گردن من باشد.
«بنابراین التماس میکنم مرا به جای بنیامین در بندگی خویش نگاه دارید و اجازه دهید که او همراه سایرین نزد پدرش برود.
زیرا چگونه میتوانم بدون بنیامین نزد پدرم برگردم و بلایی را که بر سر پدرم میآید ببینم؟»
45
یوسف دیگر نتوانست نزد کسانی که در حضورش بودند، خودداری کند، پس فریاد زد: «همه از اینجا خارج شوید!» وقتی همه رفتند و او را با برادرانش تنها گذاشتند او خود را به ایشان شناساند.
سپس با صدای بلند گریست، به طوری که مصریها شنیدند و این خبر به دربار فرعون رسید.
او به برادرانش گفت: «من یوسف هستم. آیا پدرم هنوز زنده است؟» اما برادرانش که از ترس، زبانشان بند آمده بود، نتوانستند جواب بدهند.
یوسف گفت: «جلو بیایید!» پس به او نزدیک شدند و او دوباره گفت: «منم، یوسف، برادر شما که او را به مصر فروختید.
حال از این کار خود ناراحت نشوید و خود را سرزنش نکنید، چون این خواست خدا بود. او مرا پیش از شما به مصر فرستاد تا جان مردم را در این زمان قحطی حفظ کند.
از هفت سال قحطی، دو سال گذشته است. طی پنج سال آینده کشت و زرعی نخواهد شد.
اما خدا مرا پیش از شما به اینجا فرستاد تا برای شما بر روی زمین نسلی باقی بگذارد و جانهای شما را به طرز شگفتانگیزی رهایی بخشد.
آری، خدا بود که مرا به مصر فرستاد، نه شما. در اینجا هم خدا مرا مشاور فرعون و سرپرست خانه او و حاکم بر تمامی سرزمین مصر گردانیده است.
«حال، نزد پدرم بشتابید و به او بگویید که پسر تو، یوسف عرض میکند: ”خدا مرا حاکم سراسر مصر گردانیده است. بیدرنگ نزد من بیا
و در زمین جوشن ساکن شو تا تو با همهٔ فرزندان و نوههایت و تمامی گله و رمه و اموالت نزدیک من باشی.
من در آنجا از تو نگهداری خواهم کرد، زیرا هنوز پنج سالِ دیگر از این قحطی باقیست. اگر نزد من نیایی تو و همۀ فرزندان و بستگانت از گرسنگی خواهید مُرد.“
«همهٔ شما و برادرم بنیامین شاهد هستید که این من هستم که با شما صحبت میکنم.
پدرم را از قدرتی که در مصر دارم و از آنچه دیدهاید آگاه سازید و او را هر چه زودتر نزد من بیاورید.»
آنگاه یوسف، بنیامین را در آغوش گرفته و با هم گریستند.
بعد سایر برادرانش را بوسید و گریست. آنگاه جرأت یافتند با او صحبت کنند.
طولی نکشید که خبر آمدن برادران یوسف به گوش فرعون رسید. فرعون و تمامی درباریانش از شنیدن این خبر خوشحال شدند.
پس فرعون به یوسف گفت: «به برادران خود بگو که الاغهای خود را بار کنند و به کنعان بروند.
و پدر و همهٔ خانوادههای خود را برداشته به مصر بیایند. من حاصلخیزترین زمینِ مصر را به ایشان خواهم داد تا از محصولاتِ فراوانِ آن بهرهمند شوند.
برای آوردن پدرت و زنان و کودکان، چند ارابه به آنها بده که با خود ببرند.
به ایشان بگو که دربارهٔ اموال خود نگران نباشند، زیرا حاصلخیزترین زمین مصر به آنها داده خواهد شد.»
یوسف چنانکه فرعون گفته بود، ارابهها و آذوقه برای سفر به ایشان داد.
او همچنین به هر یک از آنها یک دست لباس نو هدیه نمود، اما به بنیامین پنج دست لباس و سیصد مثقال نقره بخشید.
برای پدرش ده بارِ الاغ از بهترین کالاهای مصر و ده بارِ الاغ غله و خوراکیهای دیگر به جهت سفرش فرستاد.
به این طریق برادران خود را مرخص نمود و به ایشان تأکید کرد که در بین راه با هم دعوا نکنند.
آنها مصر را به قصد کنعان ترک گفته، نزد پدر خویش بازگشتند.
آنگاه نزد یعقوب شتافته، به او گفتند: «یوسف زنده است! او حاکم تمام سرزمین مصر میباشد.» اما یعقوب چنان حیرتزده شد که نتوانست سخنان ایشان را قبول کند.
ولی وقتی چشمانش به ارابهها افتاد و پیغام یوسف را به او دادند، روحش تازه شد
و گفت: «باور میکنم! پسرم یوسف زنده است! میروم تا پیش از مردنم او را ببینم.»
46
پس یعقوب با هر چه که داشت کوچ کرده، به بئرشبع آمد و در آنجا برای اللها پدرش اسحاق، قربانیها تقدیم کرد.
شب هنگام، خدا در رویا به وی گفت: «یعقوب! یعقوب!» عرض کرد: «بله، يهوها!»
گفت: «من خدا هستم، اللها پدرت! از رفتن به مصر نترس، زیرا در آنجا از تو قوم بزرگی به وجود خواهم آورد.
من با تو به مصر خواهم آمد و تو را به یقین باز خواهم آورد. تو در مصر خواهی مرد و یوسف با دست خود چشمانت را خواهد بست.»
یعقوب از بئرشبع کوچ کرد و پسرانش او را همراه زنان و فرزندانشان با ارابههایی که فرعون به ایشان داده بود، به مصر بردند.
آنها گله و رمه و تمامی اموالی را که در کنعان اندوخته بودند، با خود به مصر آوردند.
یعقوب با پسران و دختران و نوههای پسری و دختری خود و تمام خویشانش به مصر آمد.
اسامی پسران و نوههای یعقوب که با وی به مصر آمدند از این قرار است: رئوبین پسر ارشد او
و پسرانش: حنوک، فلو، حصرون و کرمی.
شمعون و پسرانش: یموئیل، یامین، اوحد، یاکین، صوحر و شائول. (مادر شائول کنعانی بود.)
لاوی و پسرانش: جرشون، قهات و مراری.
یهوده و پسرانش: عیر، اونان، شیله، فارص و زارح. (اما عیر و اونان پیش از رفتن یعقوب به مصر در کنعان مردند.) پسران فارص، حصرون و حامول بودند.
یساکار و پسرانش: تولاع، فوّه، یوب و شمرون.
زبولون و پسرانش: سارد، ایلون و یاحلئیل.
اینها بودند پسران لیه که آنها را با دختر خود دینه، در فَدّاناَرام برای یعقوب به دنیا آورد. این پسران و دختران یعقوب در مجموع سی و سه نفر بودند.
پسران جاد: صفیون، حجّی، شونی، اصبون، عیری، ارودی و ارئیلی.
پسران اشیر: یمنه، یشوه، یشوی، بریعه و دخترش سِراح. پسران بریعه حابر و ملکیئیل بودند.
اینان بودند پسران یعقوب و زلفه، کنیزی که لابان به دخترش لیه داده بود. آنها در مجموع شانزده نفر بودند.
پسران راحیل، همسر یعقوب: یوسف و بنیامین.
پسران یوسف که در مصر متولد شدند: منسی و افرایم. مادرشان اسنات، دختر فوطی فارع، کاهن اون بود.
پسران بنیامین: بالع، باکر، اشبیل، جیرا، نعمان، ایحی، رش، مفیّم، حفیّم و آرد.
اینان بودند پسران راحیل و یعقوب. آنها در مجموع چهارده نفر بودند.
پسر دان: حوشیم.
پسران نفتالی: یحصئیل، جونی، یصر و شلیّم.
اینان بودند پسران یعقوب و بلهه، کنیزی که لابان به دخترش راحیل داده بود. در مجموع هفت نفر بودند.
پس تعداد افرادی که از نسل یعقوب همراه او به مصر رفتند (غیر از زنان پسرانش) شصت و شش نفر بود.
برای یوسف نیز دو پسر در مصر متولد شدند. پس جمع افراد خانوادهٔ یعقوب که در مصر بودند، هفتاد نفر میشد.
یعقوب، پسرش یهوده را پیشاپیش نزد یوسف فرستاد تا از او بپرسد که از چه راهی باید به زمین جوشن بروند. وقتی به جوشن رسیدند،
یوسف ارابهٔ خود را حاضر کرد و برای دیدن پدرش به جوشن رفت. وقتی در آنجا پدرش را دید، او را در آغوش گرفته، مدتی گریست.
آنگاه یعقوب به یوسف گفت: «حال، مرا غم مُردن نیست، زیرا بار دیگر تو را دیدم و میدانم که زندهای.»
یوسف به برادرانش و تمامی افراد خانواده آنها گفت: «حال میروم تا به فرعون خبر دهم که شما از کنعان به نزد من آمدهاید.
به او خواهم گفت که شما چوپان هستید و تمامی گلهها و رمهها و هر آنچه را که داشتهاید همراه خویش آوردهاید.
پس اگر فرعون از شما بپرسد که شغل شما چیست،
به او بگویید که از ابتدای جوانی تا به حال به شغل چوپانی و گلهداری مشغول بودهاید و این کار را از پدران خود به ارث بردهاید. اگر چنین به فرعون پاسخ دهید او به شما اجازه خواهد داد تا در جوشن ساکن شوید، چون مردم سایر نقاط مصر از چوپانان نفرت دارند.»
47
یوسف به حضور فرعون رفت و به او گفت: «پدرم و برادرانم با گلهها و رمهها و هر آنچه که داشتهاند از کنعان به اینجا آمدهاند، و الان در جوشن هستند.»
یوسف پنج نفر از برادرانش را که با خود آورده بود، به فرعون معرفی کرد.
فرعون از آنها پرسید: «شغل شما چیست؟» گفتند: «ما هم مثل اجدادمان چوپان هستیم.
آمدهایم در مصر زندگی کنیم، زیرا در کنعان به علّت قحطی شدید برای گلههای ما چراگاهی نیست. التماس میکنیم به ما اجازه دهید در جوشن ساکن شویم.»
فرعون به یوسف گفت: «حال که پدرت و برادرانت نزد تو آمدهاند،
هر جایی را که میخواهی به آنها بده. بگذار در جوشن که بهترین ناحیهٔ مصر است ساکن شوند. اگر افراد شایستهای بین آنها میشناسی، آنها را بر گلههای من نیز بگمار.»
سپس یوسف، پدرش یعقوب را نزد فرعون آورد، و یعقوب فرعون را برکت داد.
فرعون از یعقوب پرسید: «چند سال از عمرت میگذرد؟»
یعقوب جواب داد: «صد و سی سال دارم و سالهای عمرم را در غربت گذراندهام. عمرم کوتاه و پر از رنج بوده است و به سالهای عمر اجدادم که در غربت میزیستند، نمیرسد.»
یعقوب پیش از رفتن، بار دیگر فرعون را برکت داد.
آنگاه یوسف چنانکه فرعون دستور داده بود بهترین ناحیهٔ مصر، یعنی ناحیهٔ رعمسیس را برای پدر و برادرانش تعیین کرد و آنها را در آنجا مستقر نمود،
و یوسف برحسب تعدادشان خوراک کافی در اختیار آنها گذاشت.
قحطی روزبهروز شدت میگرفت به طوری که همۀ مردم مصر و کنعان گرسنگی میکشیدند.
یوسف تمام پولهای مردم مصر و کنعان را در مقابل غلههایی که خریده بودند، جمع کرد و در خزانههای فرعون ریخت.
وقتی پولِ مردم تمام شد، نزد یوسف آمده، گفتند: «دیگر پولی نداریم که به عوض غله بدهیم. به ما خوراک بده. نگذار از گرسنگی بمیریم.»
یوسف در جواب ایشان گفت: «اگر پول شما تمام شده، چارپایان خود را به من بدهید تا در مقابل، به شما غله بدهم.»
آنها چارهای نداشتند جز این که دامهای خود را به یوسف بدهند تا به ایشان نان بدهد. به این ترتیب در عرض یک سال، تمام اسبها و الاغها و گلهها و رمههای مصر از آنِ فرعون گردید.
سال بعد، آنها بار دیگر نزد یوسف آمده، گفتند: «ای سَروَر ما، پول ما تمام شده و تمامی گلهها و رمههای ما نیز از آن تو شده است. دیگر چیزی برای ما باقی نمانده جز خودمان و زمینهایمان.
نگذار از گرسنگی بمیریم؛ نگذار زمینهایمان از بین بروند. ما و زمینهایمان را بخر و ما با زمینهایمان مالِ فرعون خواهیم شد. به ما غذا بده تا زنده بمانیم و بذر بده تا زمینها بایر نمانند.»
پس یوسف تمامی زمین مصر را برای فرعون خرید. مصریها زمینهای خود را به او فروختند، زیرا قحطی بسیار شدید بود.
به این طریق مردمِ سراسر مصر غلامان فرعون شدند.
تنها زمینی که یوسف نخرید، زمین کاهنان بود، زیرا فرعون خوراک آنها را به آنها میداد و نیازی به فروش زمین خود نداشتند.
آنگاه یوسف به مردم مصر گفت: «من شما و زمینهای شما را برای فرعون خریدهام. حالا به شما بذر میدهم تا رفته در زمینها بکارید.
موقع برداشت محصول، یک پنجم آن را به فرعون بدهید و بقیه را برای کشت سال بعد و خوراک خود و خانوادههایتان نگاه دارید.»
آنها گفتند: «تو در حق ما خوبی کردهای و جان ما را نجات دادهای، بنابراین غلامان فرعون خواهیم بود.»
پس یوسف در تمامی سرزمین مصر مقرر نمود که از آن به بعد، هر ساله یک پنجم از تمامی محصول به عنوان مالیات به فرعون داده شود. محصول زمینهای کاهنان مشمول این قانون نبود. این قانون هنوز هم به قوت خود باقی است.
پس بنییسرال در سرزمین مصر در ناحیهٔ جوشن ساکن شدند و بر تعداد و ثروت آنها پیوسته افزوده میشد.
یعقوب بعد از رفتن به مصر، هفده سال دیگر زندگی کرد و در سن صد و چهل و هفت سالگی درگذشت.
او در روزهای آخر عمرش، یوسف را نزد خود خواند و به او گفت: «دستت را زیر ران من بگذار و سوگند یاد کن که مرا در مصر دفن نکنی.
بعد از مردنم جسد مرا از سرزمین مصر برده، در کنار اجدادم دفن کن.» یوسف به او قول داد که این کار را بکند.
یعقوب گفت: «برایم قسم بخور که این کار را خواهی کرد.» پس یوسف برایش قسم خورد و یعقوب بر سر بسترش سجده کرد.
48
پس از چندی به یوسف خبر دادند که پدرش سخت مریض است. پس دو پسرش منسی و افرایم را برداشته، به دیدن پدر خود رفت.
چون یعقوب خبر آمدن یوسف را شنید، نیروی خود را جمع کرده، در رختخواب نشست.
او به یوسف گفت: «اللها قادر مطلق در ناحیه لوز کنعان به من ظاهر شد و مرا برکت داد.
او به من فرمود: ”به تو فرزندان زیادی خواهم بخشید و از نسل تو قومهای بسیاری به وجود خواهم آورد و این سرزمین را به نسل تو خواهم داد تا مِلک دائمی ایشان باشد.“
اکنون دو پسرت منسی و افرایم که قبل از آمدن من، در مصر به دنیا آمدهاند، مانند فرزندانم رئوبین و شمعون وارثان من خواهند بود.
ولی فرزندانی که بعد از این برایت به دنیا بیایند متعلق به خودت بوده از سهم افرایم و منسی ارث خواهند برد.
من این کار را به خاطر مادرت راحیل میکنم. پس از بیرون آمدنم از فَدّاناَرام او بین راه در نزدیکی افرات مُرد و من هم او را در آنجا، کنار راه افرات دفن کردم.» (افرات همان بیتلحم است.)
وقتی یعقوب پسران یوسف را دید از او پرسید: «آیا اینها پسران تو هستند؟»
یوسف گفت: «بله، اینها پسران من هستند که خدا آنها را در مصر به من بخشیده است.» یعقوب گفت: «آنها را نزد من بیاور تا برکتشان بدهم.»
یعقوب بر اثر پیری چشمانش ضعیف و تار گشته بود و نمیتوانست خوب ببیند. پس یوسف پسرانش را نزد او آورد. او آنها را بوسید و در آغوش کشید.
یعقوب به یوسف گفت: «هرگز فکر نمیکردم دوباره تو را ببینم ولی حال خدا اجازه داده حتی فرزندانت را نیز ببینم.»
یوسف پسرانش را از روی زانوان یعقوب برداشت و در مقابل پدرش سر تعظیم فرود آورد.
سپس افرایم را در طرف چپ و منسی را در طرف راست یعقوب قرار داد.
اما یعقوب دستهای خود را عمداً طوری دراز کرد و بر سر پسرها گذاشت که دست راست او بر سر افرایم، پسر کوچکتر، و دست چپ او بر سر منسی، پسر بزرگتر قرار گرفت.
آنگاه یوسف را چنین برکت داد: «اللهای که پدرانم ابراهیم و اسحاق در حضورش زندگی میکردند، این دو پسرت را برکت دهد. اللهای که مرا در تمام عمرم شبانی کرده،
آن فرشتهای که مرا از هر بدی محفوظ داشته، آنها را برکت دهد. باشد که این دو پسر نام من و نام پدرانم ابراهیم و اسحاق را زنده نگاه دارند و از آنها قوم عظیمی به وجود آید.»
اما یوسف چون دست راست پدرش را روی سر افرایم دید ناراحت شد، پس دست راست او را گرفت تا آن را روی سر منسی بگذارد.
یوسف گفت: «پدر، تو دستهایت را به اشتباه روی سر پسرها گذاشتهای! پسر بزرگتر من این یکی است. دست راست خود را روی سر او بگذار.»
اما پدرش نپذیرفت و گفت: «پسرم، من میدانم چه میکنم. از منسی هم یک قوم بزرگ به وجود خواهد آمد، ولی برادر کوچکتر او افرایم، بزرگتر خواهد بود و از نسل او قومهای بسیاری به وجود خواهند آمد.»
آنگاه یعقوب پسران یوسف را در آن روز برکت داده، گفت: «باشد که قوم یسرال با این کلمات یکدیگر را برکت داده، بگویند: خدا تو را مثل افرایم و منسی کامیاب و سعادتمند گرداند.» به این ترتیب یعقوب افرایم را بر منسی برتری بخشید.
سپس یعقوب به یوسف گفت: «من بهزودی میمیرم، اما خدا با شما خواهد بود و شما را بار دیگر به سرزمین اجدادتان باز خواهد گردانید.
من زمینی را که به کمان و شمشیر خود از اموریها گرفتم، به تو که بر برادرانت برتری داری، میبخشم.»
49
آنگاه یعقوب پسرانش را فرا خواند و به ایشان گفت: «دور من جمع شوید تا به شما بگویم که در آینده بر شما چه خواهد گذشت.
ای پسران یعقوب به سخنان پدر خود یسرال گوش دهید.
«رئوبین، تو پسر ارشد منی! توانایی من و نوبر قدرت من! تو در مقام و قدرت از همه برتری،
ولی چون امواج سرکش دریا، خروشانی. پس از این دیگر برتر از همه نخواهی بود، زیرا با یکی از زنان من نزدیکی نموده، مرا بیحرمت کردی.
«شمعون و لاوی، شما مثل هم هستید، مردانی بیرحم و بیانصاف.
من هرگز در نقشههای پلید شما شریک نخواهم شد، زیرا از روی خشم خود انسانها را کُشتید و خودسرانه رگ پاهای گاوان را قطع کردید.
لعنت بر خشم شما که اینچنین شدید و بیرحم بود. من نسل شما را در سراسر سرزمین یسرال پراکنده خواهم ساخت.
«ای یهوده، برادرانت تو را ستایش خواهند کرد. تو دشمنانت را منهدم خواهی نمود.
یهوده مانند شیر بچهای است که از شکار برگشته و خوابیده است. کیست که جرأت کند او را بیدار سازد؟
عصای سلطنت از یهوده دور نخواهد شد و نه چوگان فرمانروایی از فرزندان او، تا شیلو که همهٔ قومها او را اطاعت میکنند، بیاید.
الاغ خود را به بهترین درخت انگور خواهد بست و جامهٔ خود را در شراب خواهد شست.
چشمان او تیرهتر از شراب و دندانهایش سفیدتر از شیر خواهد بود.
«زبولون در سواحل دریا ساکن خواهد شد و بندری برای کشتیها خواهد بود و مرزهایش تا صیدون گسترش خواهد یافت.
«یساکار حیوان بارکش نیرومندی است که زیر بار خود خوابیده است.
وقتی ببیند جایی که خوابیده دلپسند است، تن به کار خواهد داد و چون بردهای به بیگاری کشیده خواهد شد.
«دان قبیلهٔ خود را چون یکی از قبایل یسرال داوری خواهد کرد.
او مثل مار بر سر راه قرار گرفته، پاشنه اسبان را نیش خواهد زد تا سوارانشان سرنگون شوند.
يهوها، منتظر نجات تو میباشم.
«جاد مورد یورش غارتگران واقع خواهد شد، اما آنها وقتی عقب نشینند، او بر آنها یورش خواهد آورد.
«اشیر سرزمینی حاصلخیز خواهد داشت و از محصول آن برای پادشاهان خوراک تهیه خواهد کرد.
«نفتالی غزالی است آزاد که بچههای زیبا به وجود میآورد.
«یوسف درخت پرثمریست در کنار چشمهٔ آب که شاخههایش به اطراف سایه افکنده است.
دشمنان بر او هجوم آوردند و با تیرهای خود به او صدمه زدند.
ولی کمان او پایدار ماند و بازوانش قوی گردید به دست اللها قادر یعقوب، شبان و صخرۀ یسرال.
باشد که اللها قادر مطلق، اللها پدرت، تو را یاری کند و از برکات آسمانی و زمینی بهرهمند گرداند و فرزندان تو را زیاد سازد.
برکت پدر تو عظیمتر از وفور محصولات کوههای قدیمی است. تمام این برکات بر یوسف که از میان برادرانش برگزیده شد، قرار گیرد.
«بنیامین گرگ درندهای است که صبحگاهان دشمنانش را میبلعد و شامگاهان آنچه را که به غنیمت گرفته است، تقسیم مینماید.»
این بود برکات یعقوب به پسران خود که دوازده قبیلهٔ یسرال را به وجود آوردند.
سپس یعقوب چنین وصیت کرد: «من بهزودی میمیرم و به اجداد خود میپیوندم. شما جسد مرا به کنعان برده، در کنار پدرانم در غاری که در زمین عِفرون حیتّی است دفن کنید،
همان غاری که در زمین مکفیله، نزدیک ممری است و ابراهیم آن را با مزرعهاش از عفرون حیتّی خرید تا مقبره خانوادگیاش باشد.
در آنجا ابراهیم و همسرش سارا، اسحاق و همسر وی ربکا دفن شدهاند. لیه را هم در آنجا به خاک سپردم.
پدربزرگم ابراهیم آن غار و مزرعهاش را برای همین منظور از حیتّیها خرید.»
پس از آنکه یعقوب این وصیت را با پسرانش به پایان رساند، بر بستر خود دراز کشیده، جان سپرد و به اجداد خود پیوست.
50
آنگاه یوسف خود را روی جسد پدرش انداخته، گریست و او را بوسید.
سپس دستور داد تا جسد وی را مومیایی کنند.
کار مومیایی کردن مرده چهل روز طول میکشید. پس از مومیایی کردن جسد یعقوب، مردمِ مصر مدت هفتاد روز برای او عزاداری کردند.
بعد از اتمام ایام عزاداری، یوسف نزد درباریان فرعون رفته، از ایشان خواست که از طرف وی به فرعون بگویند:
«پدرم مرا قسم داده است که پس از مرگش جسد وی را به کنعان برده، در قبری که برای خود آماده کرده است دفن کنم. درخواست میکنم به من اجازه دهید بروم و پدرم را دفن کنم. پس از دفن پدرم مراجعت خواهم کرد.»
فرعون موافقت کرد و به یوسف گفت: «برو و همانطوری که قول دادهای پدرت را دفن کن.»
پس یوسف روانه شد تا پدرش را دفن کند. تمام مشاوران فرعون، بزرگان خاندان فرعون، و همۀ بزرگان سرزمین مصر همراه وی رفتند.
یوسف همچنین همۀ اهل خانۀ خود و برادرانش و اهل خانۀ پدرش را نیز با خود برد. اما بچهها و گلهها و رمههایشان در جوشن ماندند.
ارابهها و سواران نیز آنها را همراهی میکردند. به این ترتیب گروه عظیمی راهی کنعان شد.
وقتی که به خرمنگاه اطاد در آن طرف رود اردن رسیدند، با صدای بلند گریستند و به نوحهگری پرداختند و یوسف برای پدرش هفت روز ماتم گرفت.
کنعانیهای ساکن اطاد چون این سوگواری را دیدند آن محل را آبِل مِصرایِم نامیدند و گفتند: «اینجا مکانی است که مصریها ماتمی عظیم گرفتند.»
بدین ترتیب، پسران یعقوب همانطور که او به ایشان وصیت کرده بود، عمل کردند:
بدن او را به سرزمین کنعان برده، در غاری دفن کردند که در زمین مکفیله در نزدیکی ممری بود و ابراهیم آن را با مزرعهاش از عفرون حیتّی خریده بود تا مقبرۀ خانوادگیاش باشد.
یوسف پس از دفن پدرش، با برادران و همهٔ کسانی که همراه او رفته بودند به مصر بازگشت.
وقتی برادران یوسف دیدند که پدرشان مرده است، به یکدیگر گفتند: «حالا یوسف انتقام همهٔ بدیهایی را که به او روا داشتیم از ما خواهد گرفت.»
پس این پیغام را برای یوسف فرستادند: «پدرت قبل از این که بمیرد چنین وصیت کرد:
”به یوسف بگویید: از تو تمنا دارم از سر تقصیر برادرانت بگذری و گناهشان را ببخشی، زیرا که به تو بدی کردهاند.“ حال ما، بندگان اللها پدرت، التماس میکنیم که ما را ببخشی.» وقتی که یوسف این پیغام را شنید گریست.
آنگاه برادرانش آمده، به پای او افتادند و گفتند: «ما غلامان تو هستیم.»
اما یوسف به ایشان گفت: «از من نترسید. مگر من خدا هستم؟
هر چند شما به من بدی کردید، اما خدا عمل بد شما را برای من به نیکی مبدل نمود و چنانکه میبینید مرا به این مقام رسانیده است تا افراد بیشماری را از مرگِ ناشی از گرسنگی نجات دهم.
پس نترسید. من از شما و خانوادههای شما مواظبت خواهم کرد.» او با آنها به مهربانی سخن گفت و خیال آنها آسوده شد.
یوسف و برادرانش و خانوادههای آنها مثل سابق به زندگی خود در مصر ادامه دادند. یوسف صد و ده سال زندگی کرد.
او توانست سومین نسل فرزندانِ افرایم را ببیند، و نیز شاهد تولد فرزندان ماخیر، پسر منسی که فرزندان یوسف محسوب میشدند، باشد.
یوسف به برادران خود گفت: «من بهزودی میمیرم، ولی بدون شک خدا شما را از مصر به کنعان، سرزمینی که وعدهٔ آن را به نسل ابراهیم و اسحاق و یعقوب داده است، خواهد برد.»
سپس یوسف برادرانش را قسم داده، گفت: «هنگامی که خدا شما را به کنعان میبرد، استخوانهای مرا نیز با خود ببرید.»
یوسف در سن صد و ده سالگی در مصر درگذشت و جسد او را مومیایی کرده در تابوتی قرار دادند.
exodus
1
این است نامهای پسران یسرال (همان یعقوب است) که با خانوادههای خود همراه وی به مصر مهاجرت کردند:
رئوبین، شمعون، لاوی، یهوده،
یساکار، زبولون، بنیامین،
دان، نفتالی، جاد و اشیر.
کسانی که به مصر رفتند هفتاد نفر بودند. (یوسف پیش از آن به مصر رفته بود.)
سالها گذشت و در این مدت یوسف و برادران او و تمام افراد آن نسل مردند.
ولی فرزندانی که از نسل ایشان به دنیا آمدند به سرعت زیاد شدند و قومی بزرگ تشکیل دادند تا آنجا که سرزمین مصر از ایشان پر شد.
سپس، پادشاهی در مصر روی کار آمد که یوسف را نمیشناخت و از خدمات او خبر نداشت.
او به مردم گفت: «تعداد بنییسرال در سرزمین ما روزبهروز زیادتر میشود و ممکن است برای ما وضع خطرناکی پیش بیاورند.
بنابراین بیایید چارهای بیندیشیم و گرنه تعدادشان زیادتر خواهد شد و در صورت بروز جنگ، آنها به دشمنان ما ملحق شده بر ضد ما خواهند جنگید و از سرزمین ما فرار خواهند کرد.»
پس مصریها، قوم یسرال را بردهٔ خود ساختند و مأمورانی بر ایشان گماشتند تا با کار اجباری، آنها را زیر فشار قرار دهند. یسرالیها شهرهای فیتوم و رَمِسیس را برای فرعون ساختند تا از آنها به صورت انبار آذوقه استفاده کند.
با وجود فشار روزافزون مصریها، تعداد یسرالیها روزبهروز افزایش مییافت. این امر مصریها را به وحشت انداخت.
بنابراین، آنها را بیشتر زیر فشار قرار دادند،
به طوری که قوم یسرال از عذاب بردگی جانشان به لب رسید، چون مجبور بودند در بیابان کارهای طاقتفرسا انجام دهند و برای ساختن آن شهرها، خشت و گل تهیه کنند.
از این گذشته، فرعون، پادشاه مصر، به شفره و فوعه، قابلههای عبرانی دستور داده،
گفت: «وقتی به هنگام زایمان زنان عبرانی به آنها کمک میکنید تا فرزندشان را به دنیا بیاورند، ببینید اگر پسر بود، او را بکشید؛ ولی اگر دختر بود زنده نگه دارید.»
اما قابلهها از خدا ترسیدند و دستور فرعون را اطاعت نکردند و نوزادان پسر را هم زنده نگه داشتند.
پس فرعون ایشان را احضار کرد و پرسید: «چرا از دستور من سرپیچی کردید؟ چرا پسران یسرالی را نکشتید؟»
آنها جواب دادند: «ای پادشاه، زنان یسرالی مثل زنان مصری ناتوان نیستند؛ آنها پیش از رسیدن قابله وضع حمل میکنند.»
پس لطف خدا شامل حال این قابلهها شد و تعداد بنییسرال افزوده شد و قدرتشان نیز بیشتر شد.
و چون قابلهها از خدا ترسیدند، خدا نیز آنان را صاحب خانواده ساخت.
پس فرعون بار دیگر به قوم خود چنین دستور داد: «از این پس هر نوزاد پسر یسرالی را در رود نیل بیندازید؛ اما دختران را زنده نگه دارید.»
2
در آن زمان مردی از قبیلهٔ لاوی، یکی از دختران قبیله خود را به زنی گرفت.
آن زن حامله شده پسری به دنیا آورد. آن پسر بسیار زیبا بود، پس مادرش او را تا مدت سه ماه از دید مردم پنهان کرد.
اما وقتی نتوانست بیش از آن او را پنهان کند، از نی سبدی ساخت و آن را قیراندود کرد تا آب داخل سبد نشود. سپس، پسرش را در آن گذاشت و آن را در میان نیزارهای رود نیل رها ساخت.
ولی خواهر آن کودک از دور مراقب بود تا ببیند چه بر سر او میآید.
در همین هنگام دختر فرعون برای شستشو به رود نیل آمد. دو کنیز او هم در کنارۀ رود میگشتند. دختر فرعون ناگهان چشمش به سبد افتاد، پس یکی از کنیزان را فرستاد تا آن سبد را از آب بگیرد.
هنگامی که سرپوش سبد را برداشت چشمش به کودکی گریان افتاد و دلش به حال او سوخت و گفت: «این بچه باید متعلق به عبرانیها باشد.»
همان وقت خواهر کودک نزد دختر فرعون رفت و پرسید: «آیا میخواهید بروم و یکی از زنان شیرده عبرانی را بیاورم تا به این کودک شیر دهد؟»
دختر فرعون گفت: «برو!» آن دختر به خانه شتافت و مادرش را آورد.
دختر فرعون به آن زن گفت: «این کودک را به خانهات ببر و او را شیر بده و برای من بزرگش کن، و من برای این کار به تو مزد میدهم.» پس آن زن، کودک خود را به خانه برد و به شیر دادن و پرورش او پرداخت.
وقتی کودک بزرگتر شد، مادرش او را پیش دختر فرعون برد. دختر فرعون کودک را به فرزندی قبول کرد و او را موسی یعنی «از آب گرفته شده» نامید.
سالها گذشت و موسی بزرگ شد. روزی او به دیدن قوم خود یعنی عبرانیها رفت. هنگامی که چشم بر کارهای سخت قوم خود دوخته بود، یک مصری را دید که یکی از عبرانیها را کتک میزند.
آنگاه به اطراف خود نگاه کرد و چون کسی را ندید، مرد مصری را کشت و جسدش را زیر شنها پنهان نمود.
روز بعد، باز موسی به دیدن قومش رفت. این بار دو نفر عبرانی را دید که با هم گلاویز شدهاند. جلو رفت و به مردی که دیگری را میزد، گفت: «چرا برادر خود را میزنی؟»
آن مرد گفت: «چه کسی تو را حاکم و داور ما ساخته است؟ آیا میخواهی مرا هم بکشی، همانطور که آن مصری را کشتی؟» وقتی موسی فهمید که کشته شدن آن مصری به دست او آشکار شده است، ترسید.
هنگامی که خبر کشته شدن آن مصری به گوش فرعون رسید، دستور داد موسی را بگیرند و بکشند. اما موسی به سرزمین مدیان فرار کرد. روزی در آنجا سرچاهی نشسته بود.
هفت دختر یترون، کاهن مدیان آمدند تا از چاه، آب بکشند و آبشخورها را پر کنند تا گلهٔ پدرشان را سیراب نمایند.
ولی چند چوپان آمدند و دختران یترون را از سر چاه کنار زدند تا گلههای خود را سیراب کنند. اما موسی جلو رفت و آنها را عقب راند و به دختران کمک کرد تا گوسفندانشان را آب دهند.
هنگامی که دختران به خانه بازگشتند، پدرشان رِعوئیل پرسید: «چطور شد که امروز اینقدر زود برگشتید؟»
گفتند: «یک مرد مصری به ما کمک کرد و چوپانان را کنار زد و برایمان از چاه آب کشید و گله را سیراب کرد.»
پدرشان پرسید: «آن مرد حالا کجاست؟ چرا او را با خود نیاوردید؟ بروید و او را دعوت کنید تا با ما غذا بخورد.»
موسی دعوت او را قبول کرد و از آن پس در خانهٔ آنها ماند. یَترون هم دختر خود صفوره را به عقد موسی درآورد.
صفوره برای موسی پسری زایید و موسی که در آن دیار غریب بود، به همین دلیل او را جرشوم (یعنی «غریب») نامید.
سالها گذشت و پادشاه مصر مرد. اما بنییسرال همچنان در بردگی به سر میبردند و از ظلمی که به آنان میشد، مینالیدند و از خدا کمک میخواستند.
خدا نالهٔ ایشان را شنید و عهد خود را با اجدادشان یعنی ابراهیم و اسحاق و یعقوب به یاد آورد.
پس خدا از روی لطف بر ایشان نظر کرد و تصمیم گرفت آنها را از اسارت و بردگی نجات دهد.
3
روزی هنگامی که موسی مشغول چرانیدن گلهٔ پدرزن خود یَترون، کاهن مدیان بود، گله را به آن سوی بیابان، به طرف کوه حوریب، معروف به کوه خدا راند.
ناگهان فرشتهٔ يهوه از درون بوتهای مشتعل بر او ظاهر شد. موسی دید که بوته شعلهور است، ولی نمیسوزد.
با خود گفت: «عجیب است! چرا بوته نمیسوزد؟» پس نزدیک رفت تا علّتش را بفهمد.
وقتی يهوه دید که موسی به بوته نزدیک میشود، از میان بوته ندا داد: «موسی! موسی!» موسی جواب داد: «بله، میشنوم!»
خدا فرمود: «بیش از این نزدیک نشو! کفشهایت را درآور، زیرا جایی که بر آن ایستادهای، زمین مقدّس است.
من هستم اللها اجدادت، اللها ابراهیم، اللها اسحاق و اللها یعقوب.» موسی روی خود را پوشاند، چون ترسید به خدا نگاه کند.
يهوه فرمود: «من رنج و مصیبت قوم خود را در مصر دیدهام و نالههایشان را برای رهایی از بردگی شنیدهام. بله، من از رنجشان آگاهم.
اکنون نزول کردهام تا آنها را از چنگ مصریها آزاد کنم و ایشان را از مصر بیرون آورده، به سرزمین خوب و پهناوری که در آن شیر و عسل جاری است ببرم، سرزمینی که اینک قبایل کنعانی، حیتّی، اموری، فرزّی، حوّی و یبوسی در آن زندگی میکنند.
آری، نالههای بنییسرال به گوش من رسیده است و ظلمی که مصریها به ایشان میکنند، از نظر من پنهان نیست.
حال، تو را نزد فرعون میفرستم تا قوم من بنییسرال را از مصر بیرون آوری.»
موسی گفت: «اللهاا، من کیستم که نزد فرعون بروم و بنییسرال را از مصر بیرون آورم؟»
خدا فرمود: «من با تو خواهم بود و وقتی بنییسرال را از مصر بیرون آوردی، در همین کوه مرا عبادت خواهید کرد. این نشانهای خواهد بود که من تو را فرستادهام.»
موسی عرض کرد: «اگر نزد بنییسرال بروم و به ایشان بگویم که اللها اجدادشان، مرا برای نجات ایشان فرستاده است، و آنها از من بپرسند: ”نام او چیست؟“ به آنها چه جواب دهم؟»
خدا فرمود: «هستم آنکه هستم! به ایشان بگو ”هستم“ مرا نزد شما فرستاده است.»
و باز خدا به موسی گفت: «به بنییسرال بگو: ”یهوه، اللها اجداد شما، اللها ابراهیم، اللها اسحاق و اللها یعقوب مرا نزد شما فرستاده است.“ «این نام جاودانهٔ من است و تمام نسلها مرا به این نام خواهند شناخت.
«حال، برو و تمام مشایخ یسرال را جمع کن و به ایشان بگو: ”یهوه، اللها اجداد شما، اللها ابراهیم، اسحاق و یعقوب بر من ظاهر شد و فرمود: من از نزدیک مشاهده کرده و دیدهام چگونه مصریها با شما رفتار کردهاند.
من وعده دادهام که شما را از سختیهایی که در مصر میکشید، آزاد کنم و به سرزمینی ببرم که در آن شیر و عسل جاری است، سرزمینی که اینک کنعانیها، حیتیها، اموریها، فرزیها، حویها و یبوسیها در آن زندگی میکنند.“
«مشایخ یسرال سخن تو را خواهند پذیرفت. تو همراه آنان به حضور پادشاه مصر برو و به او بگو: ”یهوه، اللها عبرانیها، از ما دیدار کرده است. اجازه بده به فاصلهٔ سه روز راه، به صحرا برویم و در آنجا به یهوه، اللها خود قربانی تقدیم کنیم.“
«ولی من میدانم که پادشاه مصر اجازه نخواهد داد که بروید، مگر آن که دستی نیرومند او را مجبور سازد.
پس من دست خود را بلند کرده، مصریها را با انجام همه نوع معجزات در میانشان خواهم زد. پس از آن او شما را رها خواهد کرد.
من کاری میکنم که مصریها برای شما احترام قائل شوند، به طوری که وقتی آن سرزمین را ترک میگویید، تهیدست نخواهید رفت.
هر زن یسرالی از همسایۀ مصری خود و از بانوی میهمان در خانهاش اجناسی از نقره و طلا و لباس خواهد خواست. شما آنها را بر پسران و دخترانتان خواهید پوشاند. به این ترتیب شما مصریها را غارت خواهید کرد.»
4
آنگاه موسی به خدا گفت: «اگر بنییسرال سخنان مرا باور نکنند و به من گوش ندهند و بگویند: ”چگونه بدانیم که يهوه به تو ظاهر شده است؟“ من به آنان چه جواب دهم؟»
يهوه از موسی پرسید: «در دستت چه داری؟» جواب داد: «عصا.»
يهوه فرمود: «آن را روی زمین بینداز!» وقتی موسی عصا را بر زمین انداخت، ناگهان عصا به ماری تبدیل شد و موسی از آن فرار کرد!
يهوه فرمود: «دستت را دراز کن و دمش را بگیر!» موسی دست خود را دراز کرد و دم مار را گرفت و مار دوباره در دستش به عصا تبدیل شد!
آنگاه يهوه فرمود: «این کار را بکن تا سخنان تو را باور کنند و بدانند که يهوه، اللها اجدادشان ابراهیم، اسحاق و یعقوب بر تو ظاهر شده است.»
سپس يهوه فرمود: «دستت را داخل ردایت ببر!» موسی دستش را داخل ردایش برد و همین که آن را بیرون آورد، دید که دستش بر اثر جذام مثل برف سفید شده است.
او گفت: «حالا دستت را دوباره داخل ردایت ببر!» وقتی موسی بار دیگر دستش را داخل ردایش برد و آن را بیرون آورد، دید که دستش دوباره صحیح و سالم است.
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «اگر چنانچه مردم معجزهٔ اول را باور نکنند، دومی را باور خواهند کرد.
اما اگر پس از این دو معجزه باز سخنان تو را قبول نکردند، آنگاه از آب رود نیل بردار و روی خشکی بریز. آب به خون تبدیل خواهد شد!»
موسی گفت: « يهوها، من هرگز سخنور خوبی نبودهام، نه در سابق و نه اکنون که با من سخن گفتهای. گفتار و زبان من کند است.»
يهوه فرمود: «چه کسی زبان به انسان بخشیده است؟ گنگ و کر و بینا و نابینا را چه کسی آفریده است؟ آیا نه من که يهوه هستم؟
بنابراین، برو و من به تو قدرت بیان خواهم داد و هر آنچه باید بگویی به تو خواهم آموخت.»
اما موسی گفت: « يهوها، تمنا میکنم کس دیگری را به جای من بفرست.»
پس يهوه بر موسی خشمگین شد و فرمود: «برادرت هارونِ لاوی سخنور خوبی است و اکنون میآید تا تو را ببیند. او از دیدنت خوشحال خواهد شد.
آنچه را که باید بیان کنی به هارون بگو تا از طرف تو بگوید. من به هر دوی شما قدرت بیان خواهم بخشید و به شما خواهم گفت که چه باید بکنید.
او در برابر مردم سخنگوی تو خواهد بود و تو برای او چون خدا خواهی بود و هر چه را که به او بگویی بیان خواهد کرد.
این عصا را نیز همراه خود ببر تا با آن معجزاتی را که به تو نشان دادم ظاهر سازی.»
موسی نزد پدرزن خود یترون بازگشت و به او گفت: «اجازه بده تا به نزد بستگانم در مصر برگردم و ببینم آنها زندهاند یا نه.» یترون گفت: «برو به سلامت.»
پیش از آنکه موسی سرزمین مدیان را ترک کند، يهوه به او گفت: «به مصر برو، چون کسانی که میخواستند تو را بکشند، دیگر زنده نیستند.»
پس، موسی «عصای خدا» را در دست گرفت و زن و فرزندان خود را برداشت و آنان را بر الاغ سوار کرده، به مصر بازگشت.
يهوه به او فرمود: «وقتی به مصر رسیدی، نزد فرعون برو و معجزاتی را که به تو نشان دادهام در حضور او ظاهر کن. ولی من قلب فرعون را سخت میسازم تا بنییسرال را رها نکند.
به او بگو که يهوه میفرماید: ”یسرال، پسر ارشد و نخستزادۀ من است؛
بنابراین، به تو دستور میدهم بگذاری او از مصر خارج شود و مرا عبادت کند. اگر سرپیچی کنی، پسر ارشد تو را خواهم کشت.“»
پس موسی و خانوادهاش به سوی مصر رهسپار شدند. در بین راه وقتی استراحت میکردند، يهوه به او ظاهر شد و او را به مرگ تهدید کرد.
اما صفوره، زن موسی، یک سنگ تیز گرفت و پسرش را ختنه کرد و با پوست اضافی پای موسی را لمس کرد و گفت: «بدون شک تو برای من داماد خون هستی.»
(«داماد خون» اشارهای بود به ختنه). بنابراین، خدا از کشتن موسی چشم پوشید.
آنگاه يهوه به هارون فرمود تا به استقبال برادرش موسی به صحرا برود. پس هارون به سوی کوه حوریب که به «کوه خدا» معروف است، روانه شد. وقتی آن دو به هم رسیدند، یکدیگر را بوسیدند.
سپس، موسی برای هارون تعریف کرد که يهوه به او چه دستورهایی داده، و چه معجزاتی باید در حضور پادشاه مصر انجام دهد.
سپس موسی و هارون به مصر بازگشتند و تمام مشایخ بنییسرال را جمع کردند.
هارون هر چه را که يهوه به موسی فرموده بود، برای ایشان تعریف کرد و موسی نیز معجزات را به آنها نشان داد.
آنگاه قوم یسرال باور کردند که آنها فرستادگان خدا هستند، و هنگامی که شنیدند يهوه به مصیبتهای ایشان توجه فرموده و میخواهد آنها را نجات دهد، خم شده، خدا را عبادت کردند.
5
پس از دیدار با بزرگان قوم، موسی و هارون نزد فرعون رفتند و به او گفتند: «ما از جانب یهوه اللها یسرال پیامی برای تو آوردهایم. او میفرماید: ”قوم مرا رها کن تا به بیابان بروند و مراسم عید را برای پرستش من بجا آورند.“»
فرعون گفت: «یهوه کیست که من به حرفهایش گوش بدهم و بنییسرال را آزاد کنم؟ من يهوه را نمیشناسم و بنییسرال را نیز آزاد نمیکنم.»
موسی و هارون گفتند: «اللها عبرانیها ما را ملاقات کرده است. اکنون به ما اجازه بده که یک سفر سه روزه، به بیابان برویم و در آنجا برای يهوه اللها خود قربانی کنیم و گرنه او ما را بهوسیله بلا یا شمشیر خواهد کشت.»
پادشاه مصر به موسی و هارون گفت: «چرا بنییسرال را از کارشان باز میدارید؟ به کار خود برگردید!
حال که تعدادتان زیاد شده است، میخواهید دست از کار بکشید؟»
در آن روز فرعون به سرکارگران مصری و ناظران یسرالی خود چنین دستور داد:
«از این پس به یسرالیها برای تهیه خشت، کاه ندهید؛ آنها باید خودشان کاه جمع کنند.
اما تعداد خشتها نیز نباید کمتر شود. پیداست به اندازه کافی کار ندارند و گرنه فکر رفتن و قربانی کردن به سرشان نمیزد.
چنان از آنها کار بکشید که فرصتی برای گوش دادن به حرفهای بیهوده نداشته باشند.»
پس ناظران و سرکارگران به قوم یسرال گفتند: «به فرمان فرعون از این پس به شما برای تهیه خشت، کاه داده نخواهد شد.
خودتان بروید و از هر جا که میخواهید کاه جمع کنید و از آن خشت بسازید. مقدار خشتها نیز نباید از گذشته کمتر باشد.»
پس، بنییسرال در سراسر مصر پراکنده شدند تا پوشال برای تهیۀ کاه جمع کنند.
در این میان، ناظران مصری نیز بر آنها فشار میآوردند تا به همان اندازهٔ سابق خشت تولید کنند
و سرکارگران یسرالی را میزدند و میگفتند: «چرا کارتان را مثل گذشته انجام نمیدهید؟»
سرکارگران یسرالی نزد فرعون رفتند و شکایت کرده، گفتند: «چرا با ما اینچنین رفتار میشود؟
ناظران به ما کاه نمیدهند و انتظار دارند به اندازهٔ گذشته خشت تولید کنیم! آنها بیسبب ما را میزنند، در حالی که ما تقصیری نداریم، بلکه خودشان مقصرند.»
فرعون گفت: «شما تنبلید! تنبل! و گرنه نمیگفتید: ”اجازه بده برویم و برای يهوه قربانی کنیم.“
حال به سر کارتان بازگردید، همانطور که دستور دادهام کاه به شما داده نخواهد شد و به اندازهٔ گذشته باید خشت تحویل بدهید.»
سرکارگران یسرالی وقتی سخنان فرعون را شنیدند که نباید از تعداد خشتها چیزی کم شود، فهمیدند در وضع بدی گرفتار شدهاند.
وقتی آنها از قصر فرعون بیرون میآمدند، به موسی و هارون که بیرون قصر منتظر ایستاده بودند، برخوردند.
پس به ایشان گفتند: « يهوه داد ما را از شما بگیرد که همهٔ ما را از چشم فرعون و درباریانش انداختید و بهانهای به دست ایشان دادید تا ما را بکشند.»
پس، موسی نزد يهوه آمد و گفت: « يهوها، چرا قوم خود را با سختیها مواجه میکنی؟ آیا برای همین مرا فرستادی؟
از وقتی که پیغام تو را به فرعون رساندهام، بر این قوم ظلم میکند و تو هم به داد ایشان نمیرسی.»
6
يهوه به موسی فرمود: «اکنون خواهی دید که با فرعون چه میکنم! من او را چنان در فشار میگذارم که نه فقط قوم مرا رها کند، بلکه ایشان را به زور از مصر بیرون براند.»
خدا همچنین به موسی گفت: «من یهوه هستم.
من بر ابراهیم، اسحاق و یعقوب با نام اللها قادر مطلق ظاهر شدم، ولی خود را با نام یهوه به آنان نشناساندم.
من با آنها عهد بستم که سرزمین کنعان را که در آنجا غریب بودند، به ایشان ببخشم.
من نالههای بنییسرال را که در مصر اسیرند، شنیدم و عهد خود را به یاد آوردم.
پس برو و به بنییسرال بگو: ”من یهوه هستم و شما را از ظلم و ستم رهایی خواهم داد. من شما را از بردگی در مصر نجات خواهم بخشید و با بازوی قدرتمند و داوریهای عظیم شما را خواهم رهانید.
شما را قوم خود خواهم ساخت و اللها شما خواهم بود. آنگاه خواهید دانست که من یهوه، اللها شما هستم که شما را از دست مصریها نجات دادم.
من شما را به سرزمینی خواهم برد که وعدهٔ آن را به اجدادتان ابراهیم و اسحاق و یعقوب دادم و آن سرزمین را میراث شما خواهم ساخت. من یهوه هستم.“»
موسی آنچه را که خدا فرموده بود به بنییسرال بازگفت، ولی ایشان که به سبب سختی کار طاقتشان به سر رسیده بود، به سخنان او اعتنا نکردند.
آنگاه يهوه به موسی فرمود:
«بار دیگر نزد فرعون برو و به او بگو که باید قوم یسرال را رها کند تا از این سرزمین بروند.»
موسی در جواب يهوه گفت: «وقتی قوم یسرال به گفتههایم اعتنا نمیکنند، چطور انتظار داشته باشم که فرعون به سخنانم گوش دهد؟ من سخنور خوبی نیستم.»
يهوه به موسی و هارون امر فرمود که پیش بنییسرال و پادشاه مصر بروند و بنییسرال را از مصر بیرون آورند.
اینها سران برخی خاندانهای یسرال هستند: رئوبین، پسر ارشد یعقوب چهار پسر داشت به نامهای حنوک، فلو، حصرون و کرمی. از هر یک از این افراد، طایفهای به وجود آمد.
شمعون شش پسر داشت به نامهای یموئیل، یامین، اوهَد، یاکین، صوحر و شائول. (مادر شائول کنعانی بود.) از هر یک از این افراد نیز طایفهای به وجود آمد.
لاوی سه پسر داشت که به ترتیب سن عبارت بودند از: جرشون، قهات و مراری. (لاوی صد و سی و هفت سال عمر کرد.)
جرشون دو پسر داشت به نامهای لبنی و شمعی. از هر یک از این افراد خاندانی به وجود آمد.
قهات چهار پسر داشت به نامهای عمرام، یصهار، حبرون و عزیئیل. (قهات صد و سی و سه سال عمر کرد.)
مراری دو پسر داشت به نامهای محلی و موشی. همه کسانی که در بالا به ترتیب سن نامشان آورده شد، طایفههای لاوی را تشکیل میدهند.
عمرام با عمهٔ خود یوکابد ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد به نامهای هارون و موسی. (عمرام صد و سی و هفت سال عمر کرد.)
یصهار سه پسر داشت به نامهای قورح، نافج و زکری.
عزیئیل سه پسر داشت به نامهای میشائیل، ایلصافان و ستری.
هارون با الیشابع دختر عمیناداب و خواهر نحشون ازدواج کرد. فرزندان هارون عبارت بودند از: ناداب، ابیهو، العازار و ایتامار.
قورح سه پسر داشت به نامهای اسیر، القانه و ابیاساف. این افراد سران خاندانهای طایفۀ قورح هستند.
العازار پسر هارون با یکی از دختران فوتیئیل ازدواج کرد و صاحب پسری به نام فینحاس شد. اینها بودند سران خاندانها و طایفههای لاوی.
هارون و موسی که اسامی آنها در بالا ذکر شد، همان هارون و موسی هستند که يهوه به ایشان فرمود تا تمام بنییسرال را از مصر بیرون ببرند
و ایشان نزد فرعون رفتند تا از او بخواهند قوم یسرال را رها کند.
وقتی يهوه در سرزمین مصر با موسی سخن گفت،
به او فرمود: «من یهوه هستم. پیغام مرا به فرعون، پادشاه مصر، برسان.»
اما موسی به يهوه گفت: «من سخنور خوبی نیستم، چگونه انتظار داشته باشم پادشاه مصر به سخنانم گوش دهد؟»
7
يهوه به موسی فرمود: «به آنچه میگویم توجه کن: من تو را در برابر فرعون خدا ساختهام و برادرت هارون، نبی تو خواهد بود.
هر چه به تو میگویم به هارون بگو تا آن را به فرعون بازگوید و از او بخواهد تا قوم یسرال را رها کند.
ولی بدان که من قلب فرعون را سخت میکنم، تا معجزات زیاد و علامات شگفتانگیز خود را در مصر ظاهر نمایم،
او باز به سخنانتان گوش نخواهد داد. اما من با ضربهای مهلک بر مصر دست خواهم نهاد و با داوریهای بزرگ خود، قوم خود، بنییسرال را از مصر بیرون خواهم آورد.
وقتی قدرت خود را به مصریها نشان دادم و بنییسرال را از مصر بیرون آوردم، آنگاه مصریها خواهند فهمید که من يهوه هستم.»
پس موسی و هارون آنچه را که يهوه فرموده بود، انجام دادند.
زمانی که آنها پیش پادشاه مصر رفتند، موسی هشتاد سال داشت و برادرش هارون هشتاد و سه سال.
يهوه به موسی و هارون فرمود:
«این بار پادشاه مصر از شما معجزهای خواهد خواست، پس هارون باید عصای خود را در حضور فرعون به زمین اندازد و عصا به مار تبدیل خواهد شد.»
موسی و هارون باز پیش فرعون رفتند و همانطور که يهوه فرموده بود، هارون عصای خود را پیش پادشاه و درباریان او بر زمین انداخت و عصا به مار تبدیل شد.
اما فرعون حکیمان و جادوگران مصری را فرا خواند و آنها نیز به کمک افسونهای خود همین عمل را انجام دادند.
آنها عصاهای خود را به زمین انداختند و عصاهایشان به مار تبدیل شد! اما مار هارون، همهٔ مارهای جادوگران را بلعید.
با وجود این معجزه، دل پادشاه مصر همچنان سخت ماند و همانطور که يهوه فرموده بود، به سخنان موسی و هارون اعتنایی نکرد.
يهوه به موسی فرمود: «دل فرعون همچنان سخت است و هنوز هم حاضر نیست قوم مرا رها کند.
فردا صبح عصایی را که به مار تبدیل شده بود به دست بگیر و کنار رود نیل برو و در آنجا منتظر فرعون باش.
آنگاه به او بگو: ”یهوه، اللها عبرانیها مرا نزد تو فرستاده است که بگویم قوم مرا رها کنی تا به صحرا بروند و او را عبادت کنند. تا به حال از دستور خدا اطاعت نکردهای،
پس اکنون يهوه چنین میفرماید: «کاری میکنم که بدانی من يهوه هستم.» من به دستور او، با ضربهٔ عصای خود، آب رود نیل را تبدیل به خون میکنم.
تمام ماهیها خواهند مرد و آب خواهد گندید، به طوری که دیگر نتوانید از آب رودخانه جرعهای بنوشید.“»
سپس يهوه به موسی گفت: «به هارون بگو که عصای خود را به سوی تمام رودخانهها، چشمهها، جویها و حوضها دراز کند تا آب آنها به خون تبدیل شود. حتی آبهایی که در ظرفها و کوزههای خانههاست به خون تبدیل خواهد شد.»
موسی و هارون همانطور که يهوه فرموده بود، عمل کردند. هارون در حضور پادشاه مصر و همراهان او، با عصای خود ضربهای به رود نیل زد و آب تبدیل به خون شد.
تمام ماهیها مردند و آب گندید، و از آن پس مردم مصر نتوانستند از آب رود نیل بنوشند. در سراسر مصر به جای آب، خون بود.
ولی جادوگران مصری هم با افسون خود توانستند آب را به خون تبدیل کنند. پس دل فرعون همچنان سخت ماند و همانطور که يهوه فرموده بود، به گفتههای موسی و هارون اعتنایی نکرد.
او بدون اینکه تحت تأثیر این معجزه قرار گیرد، به کاخ خود بازگشت.
از آن پس مصریها در کنارهٔ رود نیل چاه میکندند تا آب برای نوشیدن پیدا کنند، چون در رود به جای آب، خون جاری بود.
از زمانی که يهوه رود نیل را زد یک هفته گذشت.
8
يهوه به موسی فرمود: «پیش فرعون برگرد و به او بگو که يهوه چنین میفرماید: بگذار قوم من بروند و مرا عبادت کنند؛
و گرنه سرزمینت را پر از قورباغه خواهم نمود.
رود نیل پر از قورباغه خواهد شد. قورباغهها از رود بیرون آمده، به کاخ تو هجوم خواهند آورد و حتی وارد خوابگاه و بسترت خواهند شد! نیز به خانههای درباریان و تمام قوم تو رخنه خواهند کرد. آنها حتی تغارهای خمیر و تنورهای نانوایی را پر خواهند ساخت.
قورباغهها از سر و روی تو و مردم و درباریانت بالا خواهند رفت.»
سپس يهوه به موسی فرمود: «به هارون بگو که عصای خود را به سوی رودخانهها، چشمهها و حوضها دراز کند تا قورباغهها بیرون بیایند و همه جا را پر سازند.»
پس هارون دستش را به سوی آبهای مصر دراز کرد و قورباغهها بیرون آمده، سرزمین مصر را پوشاندند.
ولی جادوگران مصری هم با جادوی خود، همین کار را کردند و قورباغههای بسیار زیادی پدید آوردند.
پس فرعون، موسی و هارون را فرا خواند و گفت: «از يهوه درخواست کنید این قورباغهها را از ما دور کند و من قول میدهم بنییسرال را رها کنم تا بروند و برای يهوه قربانی کنند.»
موسی در جواب فرعون گفت: «زمانی را معین کن تا برای تو و درباریان و قومت دعا کنم و تمام قورباغهها بهجز آنهایی که در رود نیل هستند نابود شوند.»
فرعون گفت: «فردا.» موسی جواب داد: «این کار را خواهم کرد تا تو بدانی که هیچکس مانند اللها ما یهوه نیست.
تمام قورباغهها از تو و خانهات، و از درباریان و قومت دور خواهند شد. آنها فقط در رود نیل باقی خواهند ماند.»
موسی و هارون از دربار فرعون بیرون آمدند و موسی از يهوه خواهش کرد تا قورباغهها را از بین ببرد.
يهوه هم دعای موسی را اجابت فرمود و تمام قورباغهها در سراسر مصر مردند.
مردم آنها را جمع کرده، روی هم انباشتند، آنچنان که بوی تعفن همه جا را فرا گرفت.
اما وقتی قورباغهها از بین رفتند، فرعون باز هم دل خود را سخت کرد و همانطور که يهوه فرموده بود راضی نشد قوم یسرال را رها کند.
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «به هارون بگو که عصای خود را به زمین بزند تا گرد و غبار در سراسر مصر به پشه تبدیل شود.»
موسی و هارون همانطور که يهوه به ایشان فرموده بود عمل کردند. وقتی هارون عصای خود را به زمین زد انبوه پشه سراسر خاک مصر را فرا گرفت و پشهها بر مردم و حیوانات هجوم بردند.
جادوگران مصر هم سعی کردند همین کار را بکنند، ولی این بار موفق نشدند.
پس به فرعون گفتند: «دست خدا در این کار است.» ولی همانطور که يهوه فرموده بود، دل فرعون باز نرم نشد و به موسی و هارون اعتنایی نکرد.
پس يهوه به موسی فرمود: «صبح زود برخیز و به کنار رودخانه برو و منتظر فرعون باش. وقتی او به آنجا آید به او بگو که يهوه میفرماید: قوم مرا رها کن تا بروند و مرا عبادت کنند،
و گرنه خانهٔ تو و درباریان و تمام مردم مصر را از مگس پر میکنم و زمین از مگس پوشیده خواهد شد.
اما در سرزمین جوشن که محل سکونت بنییسرال است، مگسی نخواهد بود تا بدانی که من يهوه این سرزمین هستم
و بین قوم تو و قوم خود فرق میگذارم. این معجزه فردا ظاهر خواهد شد.»
يهوه به طوری که فرموده بود، قصر فرعون و خانههای درباریان را پر از مگس کرد و در سراسر خاک مصر ویرانی به بار آمد.
پس فرعون، موسی و هارون را فراخواند و به آنها گفت: «بسیار خوب، به شما اجازه میدهم که برای اللها خود قربانی کنید، ولی از مصر بیرون نروید.»
موسی جواب داد: «ما نمیتوانیم در برابر چشمان مصریها حیواناتی که آنها از کشتنشان کراهت دارند، برای يهوه، اللها خود قربانی کنیم؛ چون ممکن است ما را سنگسار کنند.
ما باید با یک سفر سه روزه، از مصر دور شویم و طبق دستور يهوه، در صحرا برای يهوه، اللها خود قربانی کنیم.»
فرعون گفت: «من به شما اجازه میدهم تا به صحرا بروید و برای يهوه، اللها خود قربانی تقدیم کنید؛ ولی زیاد دور نشوید. حال، برای من دعا کنید.»
موسی گفت: «وقتی از اینجا خارج شوم، نزد يهوه دعا خواهم کرد و فردا این بلا از تو و درباریان و مردم مصر دور خواهد شد. اما مواظب باش بار دیگر ما را فریب ندهی، بلکه بگذاری قوم من برود و برای يهوه قربانی تقدیم کند.»
پس موسی از حضور فرعون بیرون رفت و نزد يهوه دعا کرد.
يهوه دعای موسی را اجابت فرمود و تمام مگسها را از فرعون و قومش دور کرد، به طوری که حتی یک مگس هم باقی نماند.
ولی این بار نیز دل فرعون نرم نشد و اجازه نداد قوم یسرال از مصر بیرون بروند.
9
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «نزد فرعون بازگرد و به او بگو که يهوه، اللها عبرانیها میفرماید: قوم مرا رها کن تا بروند و مرا عبادت کنند،
اگر همچنان آنها را نگهداری و نگذاری بروند
بدان که دست يهوه تمام دامهایتان را از گلههای اسب، الاغ، شتر، گاو و گوسفند، به مرضی جانکاه دچار خواهد کرد.
من بین گلههای مصریها و گلههای یسرالیها فرق خواهم گذاشت، به طوری که به گلههای یسرالیها هیچ آسیبی نخواهد رسید.
من این بلا را فردا بر شما نازل خواهم کرد.»
روز بعد، يهوه همانطور که فرموده بود، عمل کرد. تمام گلههای مصریها مردند، ولی از چارپایان بنییسرال حتی یکی هم تلف نشد.
پس فرعون مأموری فرستاد تا تحقیق کند که آیا صحت دارد که از چارپایان بنییسرال هیچکدام نمردهاند. با این حال وقتی فهمید موضوع حقیقت دارد باز دلش نرم نشد و قوم خدا را رها نساخت.
پس يهوه به موسی و هارون فرمود: «مشتهای خود را از خاکستر کوره پر کنید و موسی آن خاکستر را پیش فرعون به هوا بپاشد.
آنگاه آن خاکستر مثل غبار، سراسر خاک مصر را خواهد پوشانید و بر بدن انسان و حیوان دملهای دردناک ایجاد خواهد کرد.»
پس آنها خاکستر را برداشتند و به حضور فرعون ایستادند. موسی خاکستر را به هوا پاشید و روی بدن مصریها و حیواناتشان دملهای دردناک درآمد،
چنانکه جادوگران هم نتوانستند در مقابل موسی بایستند، زیرا آنها و تمام مصریان به این دملها مبتلا شده بودند.
اما يهوه همانطور که قبلاً به موسی فرموده بود، دل فرعون را سخت کرد و او به سخنان موسی و هارون اعتنا ننمود.
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «صبح زود برخیز و در برابر فرعون بایست و بگو که يهوه، اللها عبرانیها میفرماید: قوم مرا رها کن تا بروند و مرا عبادت کنند،
و گرنه این بار بلایای بیشتری بر سر تو و درباریان و قومت خواهم آورد تا بدانید در تمامی جهان اللهای مانند من نیست.
من تا حالا میتوانستم دست خود را دراز کنم و چنان بلایی بر سر تو و قومت بیاورم که از روی زمین محو شوید.
ولی تو را به این منظور زنده نگاه داشتم تا قدرت خود را به تو ظاهر کنم و تا نام من در میان تمامی مردم جهان شناخته شود.
آیا هنوز هم مانع قوم من میشوی و نمیخواهی رهایشان کنی؟
بدان که فردا در همین وقت چنان تگرگی از آسمان میبارانم که در تاریخ مصر سابقه نداشته است.
پس دستور بده تمام حیوانات و آنچه را که در صحرا دارید جمع کنند و به خانهها بیاورند، پیش از آنکه تگرگ تمام حیوانات و اشخاصی را که در صحرا ماندهاند از بین ببرد.»
بعضی از درباریان فرعون از این اخطار يهوه ترسیدند و چارپایان و نوکران خود را به خانه آوردند.
ولی دیگران به کلام يهوه اعتنا نکردند و حیوانات و نوکران خود را همچنان در صحرا باقی گذاشتند.
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «دستت را به سوی آسمان دراز کن تا بر تمامی مصر تگرگ ببارد، بر حیوانات و گیاهان و بر تمامی مردمی که در آن زندگی میکنند.»
پس موسی عصای خود را به سوی آسمان دراز کرد و يهوه رعد و تگرگ فرستاد و صاعقه بر زمین فرود آورد.
در تمام تاریخ مصر کسی چنین تگرگ و صاعقهٔ وحشتناکی ندیده بود.
در سراسر مصر، تگرگ هر چه را که در صحرا بود زد، انسان و حیوان را کشت، نباتات را از بین برد و درختان را در هم شکست.
تنها جایی که از بلای تگرگ در امان ماند، سرزمین جوشن بود که بنییسرال در آن زندگی میکردند.
پس فرعون، موسی و هارون را به حضور خواست و به ایشان گفت: «من به گناه خود معترفم. حق به جانب يهوه است. من و قومم مقصریم.
حال از يهوه درخواست کنید تا این رعد و تگرگ وحشتناک را بازدارد. دیگر بس است! من هم اجازه خواهم داد بروید؛ لازم نیست بیش از این اینجا بمانید.»
موسی گفت: «بسیار خوب، به محض اینکه از شهر خارج شوم دستهای خود را به سوی يهوه دراز خواهم کرد تا رعد و تگرگ تمام شود تا بدانی که جهان از آن يهوه است.
ولی میدانم که تو و افرادت باز هم از یهوه خدا اطاعت نخواهید کرد.»
(آن سال تگرگ تمام محصولات کتان و جو را از بین برد، چون ساقهٔ جو خوشه کرده و کتان شکوفه داده بود،
ولی گندم از بین نرفت، زیرا هنوز جوانه نزده بود.)
موسی قصر فرعون را ترک کرد و از شهر بیرون رفت و دستهایش را به سوی يهوه بلند کرد و رعد و تگرگ قطع شد و باران بند آمد.
ولی وقتی فرعون دید باران و تگرگ و رعد قطع شده، او و درباریانش باز گناه ورزیده، به سرسختی خود ادامه دادند.
پس همانطور که يهوه توسط موسی فرموده بود، دل فرعون سخت شد و این بار هم بنییسرال را رها نکرد.
10
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «ای موسی نزد فرعون بازگرد. من قلب او و درباریانش را سخت کردهام تا این معجزات را در میان آنها ظاهر سازم،
و تو بتوانی این معجزات را که من در مصر انجام دادهام برای فرزندان و نوههای خود تعریف کنی تا همهٔ شما بدانید که من يهوه هستم.»
پس موسی و هارون باز نزد فرعون رفتند و به او گفتند: « يهوه، اللها عبرانیها میفرماید: تا کی میخواهی از فرمان من سرپیچی کنی؟ بگذار قوم من بروند و مرا عبادت کنند.
اگر آنها را رها نکنی، بدان که فردا سراسر سرزمینت را با ملخ میپوشانم.
ملخها چنان روی زمین را خواهند پوشاند که زمین دیده نخواهد شد. آنها تمام گیاهانی را که از بلای تگرگ به جای مانده است، خواهند خورد، از جمله همۀ درختانی را که در صحرا میرویند.
قصر تو و خانههای درباریان تو و همهٔ اهالی مصر پر از ملخ میشود. اجدادتان هرگز چنین بلایی را در تاریخ مصر ندیدهاند.» سپس موسی روی برگردانیده، از حضور فرعون بیرون رفت.
درباریان نزد پادشاه آمده، گفتند: «تا به کی باید این مرد ما را دچار مصیبت کند؟ مگر نمیدانی که مصر به چه ویرانهای تبدیل شده است؟ بگذار این مردم بروند و يهوه، اللها خود را عبادت کنند.»
پس درباریان، موسی و هارون را نزد فرعون برگرداندند و فرعون به ایشان گفت: «بروید و يهوه، اللها خود را عبادت کنید، ولی باید به من بگویید که چه کسانی میخواهند برای عبادت بروند.»
موسی جواب داد: «همهٔ ما با دختران و پسران، جوانان و پیران، گلهها و رمههای خود میرویم، زیرا همگی باید در این جشن يهوه شرکت کنیم.»
فرعون گفت: «به يهوه قسم هرگز اجازه نمیدهم که زنها و بچهها را با خود ببرید، چون میدانم نیرنگی در کارتان است.
فقط شما مردها بروید و يهوه را عبادت کنید، زیرا از اول هم خواست شما همین بود.» پس موسی و هارون را از حضور فرعون بیرون راندند.
سپس يهوه به موسی فرمود: «دستت را بر سرزمین مصر دراز کن تا ملخها هجوم آورند و همهٔ گیاهانی را که پس از بلای تگرگ باقی ماندهاند، بخورند و از بین ببرند.»
وقتی موسی عصای خود را بر سرزمین مصر بلند کرد، يهوه در یک روز و یک شب کامل، بادی از مشرق بطرف مصر وزانید و وقتی صبح شد باد انبوهی از ملخ را با خود آورده بود.
ملخها بر سراسر خاک مصر هجوم آورده، همه جا را پوشانیدند. چنین آفت ملخی را مصر نه دیده و نه خواهد دید.
شدت هجوم ملخها به حدی زیاد بود که همه جا یکباره تاریک شد. ملخها تمام گیاهان و میوههایی را که از بلای تگرگ باقی مانده بود، خوردند به طوری که در سراسر خاک مصر درخت و گیاه سبزی به جای نماند.
فرعون با شتاب موسی و هارون را خواست و به ایشان گفت: «من به يهوه، اللها شما و خود شما گناه کردهام.
این بار هم مرا ببخشید و از يهوه، اللها خود درخواست کنید تا این بلای مرگ را از من دور کند.»
آنگاه موسی از حضور فرعون بیرون رفت و از يهوه خواست تا ملخها را دور کند.
يهوه هم از طرف مغرب، بادی شدید وزانید و وزش باد تمام ملخها را به دریای سرخ ریخت آنچنان که در تمام مصر حتی یک ملخ هم باقی نماند.
ولی باز يهوه دل فرعون را سخت کرد و او بنییسرال را رها نساخت.
سپس يهوه به موسی فرمود: «دستهای خود را به سوی آسمان بلند کن تا تاریکی غلیظی مصر را فرا گیرد.»
موسی چنین کرد و تاریکی غلیظی به مدت سه روز مصر را فرا گرفت،
مصریها نمیتوانستند یکدیگر را ببینند و هیچکس قادر نبود از جای خود تکان بخورد. اما در محل سکونت یسرالیها همه جا همچنان روشن ماند.
آنگاه فرعون بار دیگر موسی را احضار کرد و گفت: «بروید و يهوه را عبادت کنید. فرزندانتان را نیز ببرید، ولی گلهها و رمههای شما باید در مصر بماند.»
اما موسی گفت: «ما گلهها و رمهها را باید همراه خود ببریم تا برای یهوه اللهامان قربانی کنیم.
از گلهٔ خود حتی یک حیوان را هم برجای نخواهیم گذاشت، زیرا تا به مذبح نرسیم معلوم نخواهد شد یهوه اللهامان چه حیوانی برای قربانی میخواهد.»
يهوه دل فرعون را سخت کرد و این بار هم آنها را رها نساخت.
فرعون به موسی گفت: «از حضور من برو و دیگر برنگرد. اگر بار دیگر با من روبرو شوی بدان که کشته خواهی شد.»
موسی جواب داد: «همانطور که گفتی، دیگر مرا نخواهی دید.»
11
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «یک بلای دیگر بر پادشاه مصر و قومش نازل میکنم تا شما را رها سازد. این بار او خود از شما خواهد خواست تا مصر را ترک گویید.
به تمام مردان و زنان قوم یسرال بگو که پیش از رفتن باید از همسایگان مصری خود اجناس طلا و نقره بخواهند.»
( يهوه قوم یسرال را در نظر مصریها محترم ساخته بود و درباریان و تمام مردم مصر موسی را مردی بزرگ میدانستند.)
پس موسی به فرعون گفت: « يهوه میفرماید: حدود نیمهشب از میان مصر عبور خواهم کرد.
همهٔ پسران نخستزادۀ خانوادههای مصری خواهند مرد از پسر فرعون که جانشین اوست گرفته، تا پسر کنیزی که کارش دستاس کردن گندم است. حتی تمام نخستزادههای چارپایان مصر نیز نابود خواهند شد.
چنان گریه و شیونی در سراسر مصر خواهد بود که نظیر آن تا به حال شنیده نشده و نخواهد شد.
اما از میان قوم یسرال و حیواناتشان حتی یک سگ هم پارس نخواهد کرد. آنگاه خواهی دانست که يهوه میان قوم یسرال و قوم تو تفاوت قائل است.
تمام درباریان تو در برابر من تعظیم کرده، التماس خواهند کرد تا هر چه زودتر بنییسرال را از مصر بیرون ببرم. آنگاه من مصر را ترک خواهم گفت.» سپس موسی با عصبانیت از کاخ فرعون بیرون رفت.
يهوه به موسی فرموده بود: «فرعون به حرفهای تو اعتنا نخواهد کرد و این به من فرصتی خواهد داد تا معجزات بیشتری در سرزمین مصر انجام دهم.»
با اینکه موسی و هارون در حضور فرعون آن همه معجزه انجام دادند، اما او بنییسرال را رها نساخت تا از مصر خارج شوند، زیرا يهوه دل فرعون را سخت ساخته بود.
12
يهوه در سرزمین مصر به موسی و هارون فرمود:
«از این پس باید این ماه برای شما اولین و مهمترین ماه سال باشد.
پس به تمام قوم یسرال بگویید که هر سال در روز دهم همین ماه، هر خانوادهای از ایشان یک بره یا یک بزغاله تهیه کند. طوری که یک حیوان برای یک خانواده باشد.
اگر تعداد افراد خانوادهای کم باشد میتواند با خانوادهٔ کوچکی در همسایگی خود شریک شود، یعنی هر خانواده به تعداد افرادش به همان مقداری که خوراکش میباشد، سهم قیمت بره را بپردازد.
این حیوان، خواه گوسفند و خواه بز، باید نر و یک ساله و بیعیب باشد.
«از این حیوان خاص تا عصر روز چهاردهم این ماه خوب مراقبت کنید. سپس همهٔ قوم یسرال برههای خود را ذبح کنند.
و خون آنها را روی تیرهای عمودی دو طرف در و سر در خانههایشان که در آن گوشت بره را میخورند، بپاشند.
در همان شب، گوشت را بریان کنند و با نان فطیر (نان بدون خمیرمایه) و سبزیهای تلخ بخورند.
گوشت را نباید خام یا آبپز بخورند، بلکه همه را بریان کنند حتی کله و پاچه و دل و جگر آن را.
تمام گوشت باید تا صبح خورده شود، و اگر چیزی از آن باقی ماند آن را بسوزانند.
«قبل از خوردن بره، کفش به پا کنید، چوبدستی به دست گیرید و خود را برای سفر آماده کنید، و بره را با عجله بخورید. این آیین، پِسَح يهوه خوانده خواهد شد.
چون من که يهوه هستم، امشب از سرزمین مصر گذر خواهم کرد و تمام پسران نخستزادۀ مصریها و همهٔ نخستزادههای حیوانات ایشان را هلاک خواهم نمود و اللهاان آنها را مجازات خواهم کرد.
خونی که شما روی تیرهای در خانههای خود میپاشید، نشانهای بر خانههایتان خواهد بود. من وقتی خون را ببینم از شما خواهم گذشت و فقط مصریها را هلاک میکنم.
«هر سال به یادبود این واقعه برای يهوه جشن بگیرید. این آیین تا ابد برای تمام نسلهای آینده خواهد بود.
در این جشن که هفت روز طول میکشد باید فقط نان فطیر بخورید. در روز اول، خمیرمایه را از خانهٔ خود بیرون ببرید، زیرا اگر کسی در مدت این هفت روز نان خمیرمایهدار بخورد از میان قوم یسرال منقطع خواهد شد.
در روز اول و هفتم این جشن، باید تمام قوم به طور دسته جمعی خدا را عبادت کنند. در این دو روز بهجز تهیهٔ خوراک کار دیگری نکنید.
«این عید که همراه نان فطیر جشن گرفته میشود، به شما یادآوری خواهد کرد که من در چنین روزی شما را از مصر بیرون آوردم. پس برگزاری این جشن بر شما و نسلهای آیندهٔ شما تا به ابد واجب خواهد بود.
از غروب روز چهاردهم تا غروب روز بیست و یکم این ماه باید نان بدون خمیرمایه بخورید.
در این هفت روز نباید اثری از خمیرمایه در خانههای شما باشد. در این مدت اگر کسی نان خمیرمایهدار بخورد، باید از میان قوم یسرال منقطع شود. رعایت این قوانین حتی برای غریبهها نیز که در میان شما ساکن هستند واجب خواهد بود.
باز تأکید میکنم که در این هفت روز نان خمیرمایهدار نخورید. فقط نان فطیر بخورید.»
آنگاه موسی، مشایخ قوم را نزد خود خواند و به ایشان گفت: «بروید و برههایی برای خانوادههایتان بگیرید و برای عید پِسَح آنها را قربانی کنید.
خون بره را در یک تشت بریزید و بعد با گیاه زوفا خون را روی تیرهای دو طرف در و سر در خانههایتان بپاشید. هیچکدام از شما نباید در آن شب از خانه بیرون رود.
آن شب يهوه از سرزمین مصر عبور خواهد کرد تا مصریها را بکشد. ولی وقتی خون را روی تیرهای دو طرف در و سر در خانههایتان ببیند از آنجا میگذرد و به ”هلاک کننده“ اجازه نمیدهد که وارد خانههایتان شده، شما را بکشد.
برگزاری این مراسم برای شما و فرزندانتان یک فریضۀ ابدی خواهد بود.
وقتی به آن سرزمینی که يهوه وعدهٔ آن را به شما داده، وارد شدید، عید پِسَح را جشن بگیرید.
هرگاه فرزندانتان مناسبت این جشن را از شما بپرسند،
بگویید: عید پِسَح را برای يهوه به مناسبت آن شبی جشن میگیریم که او از مصر عبور کرده، مصریها را کشت، ولی وقتی به خانههای ما یسرالیها رسید از آنها گذشت و به ما آسیبی نرساند.» قوم یسرال روی بر خاک نهاده، يهوه را سجده نمودند.
سپس همانطور که يهوه به موسی و هارون دستور داده بود، عمل کردند.
نیمهشب، يهوه تمام پسران نخستزادۀ مصر را کشت، از پسر فرعون که جانشین او بود گرفته تا پسر غلامی که در سیاهچال زندانی بود. او حتی تمام نخستزادههای حیوانات ایشان را نیز از بین برد.
در آن شب فرعون و درباریان و تمام اهالی مصر از خواب بیدار شدند و ناله سر دادند، به طوری که صدای ناله و شیون آنها در سراسر مصر پیچید، زیرا خانهای نبود که در آن کسی نمرده باشد.
فرعون در همان شب موسی و هارون را فرا خواند و به ایشان گفت: «هر چه زودتر از سرزمین مصر بیرون بروید و بنییسرال را هم با خود ببرید. بروید و همانطور که خواستید يهوه را عبادت کنید.
گلهها و رمههای خود را هم ببرید. ولی پیش از اینکه بروید برای من نیز دعا کنید.»
اهالی مصر نیز به قوم یسرال اصرار میکردند تا هر چه زودتر از مصر بیرون بروند. آنها به بنییسرال میگفتند: «تا همهٔ ما را به کشتن ندادهاید از اینجا بیرون بروید.»
پس قوم یسرال تغارهای پر از خمیر بیمایه را درون پارچه پیچیدند و بر دوش خود بستند،
و همانطور که موسی به ایشان گفته بود از همسایههای مصری خود لباس و طلا و نقره خواستند.
يهوه بنییسرال را در نظر اهالی مصر محترم ساخته بود، به طوری که هر چه از آنها خواستند به ایشان دادند. به این ترتیب آنها ثروت مصر را با خود بردند.
در همان شب بنییسرال از رَمِسیس کوچ کرده، روانهٔ سوکوت شدند. تعداد ایشان به غیر از زنان و کودکان قریب به ششصد هزار مرد بود که پیاده در حرکت بودند. از قومهای دیگر نیز در میان آنها بودند که همراه ایشان از مصر بیرون آمدند. گلهها و رمههای فراوانی هم به همراه ایشان خارج شدند.
وقتی سر راه برای غذا خوردن توقف کردند، از همان خمیر فطیر که آورده بودند، نان پختند. از این جهت خمیر را با خود آورده بودند چون با شتاب از مصر بیرون آمدند و فرصتی برای پختن نان نداشتند.
بنییسرال مدت چهارصد و سی سال در مصر زندگی کرده بودند.
در آخرین روز چهارصد و سیامین سال بود که لشکریان يهوه از سرزمین مصر بیرون آمدند.
يهوه آن شب را برای رهایی آنها از سرزمین مصر در نظر گرفته بود و قوم یسرال میبایست نسل اندر نسل، همه ساله در آن شب به یاد رهایی خود از دست مصریها، برای يهوه جشن بگیرند.
آنگاه يهوه به موسی و هارون مقررات آیین پِسَح را چنین تعلیم داد: «هیچ بیگانهای نباید از گوشت برهٔ پِسَح بخورد.
اما غلامی که خریداری و ختنه شده باشد میتواند از آن بخورد.
خدمتکار و میهمان غیریهودی نباید از آن بخورند.
تمام گوشت بره را در همان خانهای که در آن نشستهاید بخورید. آن گوشت را از خانه نباید بیرون ببرید. هیچیک از استخوانهای آن را نشکنید.
تمام قوم یسرال باید این مراسم را برگزار نمایند.
«اگر غریبههایی در میان شما زندگی میکنند و مایلند این آیین را برای يهوه نگاه دارند، باید مردان و پسران ایشان ختنه شوند تا اجازه داشته باشند مثل شما در این آیین شرکت کنند. اما شخص ختنه نشده هرگز نباید از گوشت برهٔ قربانی بخورد.
تمام مقررات این جشن شامل حال غریبههایی نیز که ختنه شدهاند و در میان شما ساکنند، میشود.»
قوم یسرال تمام دستورها يهوه را که توسط موسی و هارون به ایشان داده شده بود، به کار بستند.
در همان روز يهوه تمام بنییسرال را از مصر بیرون آورد.
13
يهوه به موسی فرمود:
«تمام نخستزادگان قوم یسرال را به من وقف کن، زیرا همۀ نخستزادگان، خواه انسان و خواه حیوان، به من تعلق دارند.»
پس موسی به قوم گفت: «این روز را که روز رهایی شما از بردگی مصر است همیشه به یاد داشته باشید، زیرا يهوه با دست توانای خود، شما را از آن رها ساخت. به خاطر بسپارید که در این روزهای عید، باید نان بدون خمیرمایه بخورید.
امروز در ماه ابیب شما از مصر خارج میشوید.
يهوه به اجدادتان وعده داده است که، سرزمین کنعانیها، حیتیها، اموریها، حویها و یبوسیها را به شما واگذار کند، بنابراین، وقتی شما را به سرزمینی که به ”سرزمین شیر و عسل“ معروف است، داخل میکند، باید این روز را، هر ساله جشن بگیرید.
به مدت هفت روز نان فطیر بخورید و در روز هفتم عیدی برای يهوه نگاه دارید.
در این هفت روز، نان فطیر بخورید. در خانههای شما و حتی در سرزمین شما اثری از خمیرمایه پیدا نشود.
«هر سال هنگام برگزاری این جشن، به فرزندان خود بگویید که این جشن به مناسبت آن کار بزرگی است که يهوه به خاطر شما انجام داد و شما را از مصر بیرون آورد.
این جشن مانند علامتی بر دستتان یا نشانی بر پیشانیتان خواهد بود تا به شما یادآوری نماید که همیشه در شریعت يهوه تفکر کنید و از آن سخن بگویید، زیرا يهوه با قدرت عظیم خود، شما را از مصر بیرون آورد.
«پس هر سال در موعد مقرر این عید را جشن بگیرید.
«زمانی که يهوه، شما را به سرزمین کنعان که وعدهٔ آن را از پیش به اجداد شما داده بود بیاورد، به خاطر داشته باشید که
پسران نخستزادۀ شما و همچنین نخستزادهٔ نر حیوانات شما از آنِ يهوه میباشند و باید آنها را وقف خدا کنید.
به جای نخستزادهٔ الاغ، برهای فدیه دهید. ولی اگر نخواستید آن را با بره عوض کنید، باید گردن الاغ را بشکنید. اما برای پسران نخستزادۀ خود حتماً باید فدیه بدهید.
«در آینده وقتی فرزندانتان از شما بپرسند: ”این کارها برای چیست؟“ بگویید: ” يهوه با دست توانای خود ما را از بردگی مصریها نجات بخشید.
چون فرعون ما را از اسارت رها نمیکرد، برای همین، يهوه تمام پسران نخستزادۀ مصریها و همچنین نخستزادههای نر حیوانات آنان را هلاک کرد تا ما را نجات دهد. به همین دلیل نخستزادهٔ نر حیوانات خود را برای يهوه قربانی میکنیم تا برای پسران نخستزادۀ خود فدیه دهیم.“
این جشن مانند علامتی بر دستتان و یا نشانی بر پیشانیتان خواهد بود تا به یاد شما آورد که يهوه با دست قوی خود ما را از مصر بیرون آورد.»
وقتی سرانجام فرعون به قوم یسرال اجازه داد تا از مصر بروند، خدا آنان را از راه اصلی که از سرزمین فلسطینیها میگذشت نبرد، هرچند آن راه نزدیکتر بود. خدا گفت: «اگر قوم با جنگ روبرو شوند، ممکن است پشیمان شده، به مصر برگردند.»
پس خدا آنها را از طریق صحرایی که در حاشیهٔ دریای سرخ بود هدایت نمود. بدین ترتیب قوم یسرال مانند لشکری مسلح از مصر بیرون رفتند.
موسی در این سفر استخوانهای یوسف را نیز همراه خود برد، چون یوسف در زمان حیات خود بنییسرال را قسم داده، گفته بود: «وقتی خدا شما را برهاند، استخوانهای مرا هم با خود از اینجا ببرید.»
پس قوم یسرال سوکوت را ترک کرده، در ایتام که در حاشیهٔ صحرا بود، خیمه زدند.
در این سفر، يهوه ایشان را در روز بهوسیلهٔ ستونی از ابر و در شب بهوسیلۀ ستونی از آتش هدایت میکرد. از این جهت هم در روز میتوانستند سفر کنند و هم در شب.
ستونهای ابر و آتش لحظهای از برابر آنها دور نمیشد.
14
آنگاه يهوه این دستورها را به موسی داد:
«به قوم من بگو که به سوی فیهاحیروت که در میان مِجدُل و دریای سرخ و مقابل بعل صفون است برگردند و در کنار دریا اردو بزنند.
فرعون گمان خواهد کرد که چون روبروی شما دریا و پشت سر شما بیابان است، شما در میان دریا و صحرا محاصره شدهاید،
و من دل فرعون را سخت میسازم تا شما را تعقیب کند. این باعث میشود که من بار دیگر قدرت و بزرگی خود را به او و به تمام لشکرش ثابت کنم تا مصریها بدانند که من يهوه هستم.» پس بنییسرال در همان جا که يهوه نشان داده بود اردو زدند.
وقتی به فرعون خبر رسید که یسرالیها از مصر فرار کردهاند او و درباریانش پشیمان شده، گفتند: «این چه کاری بود که ما کردیم؟ برای چه به بردگان خود اجازه دادیم تا از اینجا دور شوند؟»
پس پادشاه مصر ارابهٔ خود را آماده کرده، لشکر خود را بسیج نمود.
سپس با ششصد ارابهٔ مخصوص خود و نیز تمام ارابههای مصر که بهوسیلۀ سرداران رانده میشد، رهسپار گردید.
يهوه دل فرعون را سخت کرد و او به تعقیب قوم یسرال که با سربلندی از مصر بیرون رفتند، پرداخت.
تمام لشکر مصر با ارابههای جنگی و دستههای سواره و پیاده، قوم یسرال را تعقیب کردند. قوم یسرال در کنار دریا، نزدیک فیهاحیروت مقابل بعل صفون خیمه زده بودند که لشکر مصر به آنها رسید.
وقتی قوم یسرال از دور مصریها را دیدند که به آنان نزدیک میشوند دچار وحشت شدند و از يهوه کمک خواستند.
آنها به موسی گفتند: «چرا ما را به این بیابان کشاندی؟ مگر در مصر قبر نبود که ما را آوردی در این بیابان بمیریم؟ چرا ما را مجبور کردی از مصر بیرون بیاییم؟
وقتی در مصر برده بودیم، آیا به تو نگفتیم که ما را به حال خودمان رها کن؟ ما میدانستیم که برده ماندن در مصر بهتر از مردن در بیابان است.»
ولی موسی جواب داد: «نترسید! بایستید و ببینید چگونه يهوه امروز شما را نجات میدهد. این مصریها را که حالا میبینید، از این پس دیگر هرگز نخواهید دید.
آرام باشید، زیرا يهوه برای شما خواهد جنگید.»
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «دیگر دعا و التماس بس است. نزد قوم یسرال برو و بگو که حرکت کنند و پیش بروند.
و تو عصای خود را بردار و دست خود را به سوی دریا دراز کن تا آب آن شکافته شود و قوم یسرال از راهی که در وسط دریا پدید میآید، عبور کنند.
و من دل مصریها را سخت میسازم تا در پی شما وارد راهی که در دریا پدید آمده، شوند. جلال پرشکوه من توسط فرعون و لشکرش و ارابهها و سوارانش ظاهر خواهد شد.
وقتی جلال من توسط آنها ظاهر شود، تمام مصریها جلال مرا خواهند دید و خواهند دانست که من يهوه هستم.»
آنگاه فرشتهٔ خدا که پیشاپیش بنییسرال حرکت میکرد، رفت و در پشت سر آنها قرار گرفت. ستون ابر نیز به پشت سر آنها منتقل شد
و در میان قوم یسرال و مصریها قرار گرفت. وقتی شب فرا رسید، ابر به ستون آتش تبدیل شد، به طوری که مصریها در تاریکی بودند و بنییسرال در روشنایی. پس مصریها تمام شب نمیتوانستند به یسرالیها نزدیک شوند.
سپس موسی عصای خود را به طرف دریا دراز کرد و يهوه آب دریا را شکافت و از میان آب راهی برای عبور بنییسرال آماده ساخت. تمام شب نیز از مشرق باد سختی وزیدن گرفت و این راه را خشک کرد.
بنابراین، قوم یسرال از آن راه خشک در میان دریا گذشتند در حالی که آب دریا در دو طرف راه، همچون دیواری بلند بر پا شده بود.
در این هنگام تمام سواران و اسبها و ارابههای فرعون در پی قوم یسرال وارد دریا شدند.
در سپیده دم، يهوه از میان ابر و آتش بر لشکر مصر نظر انداخت و آنها را آشفته کرد.
چرخهای همهٔ ارابهها از جا کنده شدند چنانکه به سختی میتوانستند حرکت کنند. مصریها فریاد برآوردند: «بیایید فرار کنیم، چون يهوه برای یسرالیها با ما میجنگد.»
وقتی همهٔ قوم یسرال به آن طرف دریا رسیدند يهوه به موسی فرمود: «بار دیگر دست خود را به طرف دریا دراز کن تا آبها بر سر مصریها و اسبها و ارابههایشان فرو ریزند.»
موسی این کار را کرد و سپیده دم آب دریا دوباره به حالت اول بازگشت. مصریها کوشیدند فرار کنند، ولی يهوه همهٔ آنها را در دریا غرق کرد.
پس آب برگشت و تمام ارابهها و سواران را فرو گرفت، به طوری که از لشکر فرعون که به تعقیب بنییسرال پرداخته بودند حتی یک نفر هم زنده نماند.
به این ترتیب، بنییسرال از میان راهی که بر دو طرف آن دیوارهای بلند آب بر پا شده بود، گذشتند.
اینچنین، يهوه در آن روز بنییسرال را از چنگ مصریها نجات بخشید. یسرالیها اجساد مصریها را دیدند که در ساحل دریا افتاده بودند.
وقتی قوم یسرال این معجزهٔ عظیم يهوه را به چشم دیدند، ترسیدند و به يهوه و به خدمتگزارش موسی ایمان آوردند.
15
آنگاه موسی و بنییسرال در ستایش يهوه این سرود را خواندند: « يهوه را میسراییم که شکوهمندانه پیروز شده است، او اسبها و سوارانشان را به دریا افکنده است.
يهوه قوت و سرود من است، و نجات من گردیده. او اللها من است، پس او را سپاس خواهم گفت. او اللها نیاکان من است، پس او را برمیافرازم.
او جنگاور است و نامش يهوه میباشد.
يهوه، لشکر و ارابههای فرعون را به دریا سرنگون کرد. مبارزان برگزیدهٔ مصر در دریای سرخ غرق شدند.
آبهای دریا آنها را پوشاندند، و آنها مانند سنگ به اعماق آب فرو رفتند.
«دست راست تو ای يهوه، قدرت عظیمی دارد. به نیروی دستت، دشمنانت را در هم کوبیدی.
با عظمت شکوهت دشمنان را نابود ساختی، آتش خشم تو، ایشان را همچون کاه سوزانید.
تو بر دریا دمیدی و آن را شکافتی، آبها مانند دیوار ایستادند و عمق دریا خشک گردید.
«دشمن گفت: ”آنها را تعقیب کرده، میگیرم و با شمشیرم هلاک میکنم، ثروتشان را تقسیم کرده، هر چه بخواهم برای خود برمیدارم.“
اما تو ای يهوه، چون بر دریا دمیدی موجها یکباره آنها را پوشانید، همگی مثل سرب در دریای خروشان غرق شدند.
«کیست مانند تو ای يهوه در میان اللهاان؟ کیست مثل تو عظیم در قدوسیت؟ کیست که مانند تو بتواند کارهای مهیب و عجیب انجام دهد؟
چون دست راست خود را دراز کردی، زمین، دشمنان ما را بلعید.
«قوم خود را که بازخرید نمودهای با رحمت خود رهبری خواهی فرمود. تو آنها را با قدرت خود به سرزمین مقدّست هدایت خواهی کرد.
قومها وقتی این را بشنوند مضطرب خواهند شد، ساکنان فلسطین از ترس خواهند لرزید،
امیران ادوم وحشت خواهند کرد، بزرگان موآب خواهند لرزید. وحشت، مردم کنعان را فرو خواهد گرفت.
ترس و دلهره بر ایشان غلبه خواهد کرد. ای يهوه از قدرت تو، آنها چون سنگ، خاموش خواهند ایستاد، تا قوم تو که آنها را خریدهای از کنار ایشان بگذرند.
ای يهوه، تو ایشان را به کوه مقدّس خود بیاور و در همان جایی که برای سکونت خود انتخاب کردهای و خانهٔ خود را در آن ساختهای، ساکن ساز.
يهوها، تو تا ابد سلطنت خواهی کرد.»
وقتی اسبهای فرعون با ارابهها و سوارانش به دنبال یسرالیها وارد دریا شدند، يهوه آب دریا را به سمت ایشان برگردانید، اما یسرالیها از میان دریا به خشکی رسیدند.
پس از خواندن این سرود، مریم نبیه، خواهر هارون دف به دست گرفت و به رقصیدن پرداخت و زنان دیگر نیز به دنبال وی چنین کردند،
و مریم این سرود را خطاب به ایشان خواند: « يهوه را بسرایید که شکوهمندانه پیروز شده است، او اسبها و سوارانشان را به دریا افکنده است.»
موسی قوم یسرال را از دریای سرخ حرکت داد و به طرف صحرای شور هدایت کرد. ولی در آن صحرا پس از سه روز راهپیمایی، قطرهای آب نیافتند.
سپس آنها به ماره رسیدند، ولی از آب آنجا نیز نتوانستند بنوشند، چون تلخ بود. (از این جهت آن مکان را ماره یعنی «تلخ» نامیدند.)
پس مردم غرغرکنان به موسی گفتند: «ما تشنهایم؛ چه بنوشیم؟»
موسی نزد يهوه دعا کرد و يهوه چوبی به او نشان داد و فرمود: «این چوب را در آب ماره بینداز تا آن را شیرین کند.» موسی چنین کرد و آب، شیرین شد. در ماره، يهوه دستورهایی به قوم یسرال داد تا اطاعت آنها را آزمایش کرده باشد.
او فرمود: «اگر دستورها و احکام مرا که يهوه، اللها شما هستم اطاعت کنید و آنچه را که در نظر من پسندیده است بجا آورید، از تمام بیماریهایی که مصریها را بدان دچار ساختم در امان خواهید ماند، زیرا من، يهوه، شفا دهندهٔ شما هستم.»
سپس بنییسرال به ایلیم آمدند. در آنجا دوازده چشمه و هفتاد درخت خرما بود؛ پس در کنار چشمهها اردو زدند.
16
قوم یسرال از ایلیم کوچ کردند و به صحرای سین که بین ایلیم و کوه سینا بود رفتند. روزی که به آنجا رسیدند، روز پانزدهم ماه دوم بعد از خروج ایشان از مصر بود.
در آنجا همۀ جماعت بنییسرال باز از موسی و هارون گله کرده،
گفتند: «ای کاش در مصر میماندیم و همان جا يهوه ما را میکشت. آنجا در کنار دیگهای گوشت مینشستیم و هر قدر نان میخواستیم میخوردیم، اما حالا در این بیابان سوزان که شما، ما را به آن کشانیدهاید، بهزودی از گرسنگی خواهیم مرد.»
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «حال از آسمان برای ایشان نان میفرستم. هر کس بخواهد میتواند بیرون برود و هر روز نان خود را برای همان روز جمع کند. به این وسیله آنها را آزمایش میکنم تا ببینم آیا از دستورهایم پیروی میکنند یا نه.
به قوم یسرال بگو که روز ششم نان به اندازهٔ دو روز جمع کرده، آن را آماده نمایند.»
پس موسی و هارون، بنییسرال را جمع کردند و به ایشان گفتند: «امروز عصر به شما ثابت میشود که این يهوه بود که شما را از سرزمین مصر آزاد کرد.
فردا صبح حضور پرجلال يهوه را خواهید دید، زیرا او گله و شکایت شما را که از وی کردهاید شنیده است. ما چه کردهایم که از ما شکایت میکنید؟»
سپس موسی اضافه کرد: «از این به بعد، يهوه عصر به شما گوشت خواهد داد تا بخورید و صبح نان خواهد داد تا سیر شوید، زیرا شکایتی را که از او کردهاید شنیده است. ما چه کردهایم؟ شما نه از ما، بلکه از يهوه شکایت کردهاید.»
آنگاه موسی به هارون گفت: «به تمامی جماعت یسرال بگو: ”به حضور يهوه بیایید، زیرا او شکایتهای شما را شنیده است.“»
در حالی که هارون با قوم سخن میگفت آنها به طرف بیابان نگاه کردند، و ناگهان حضور پرجلال يهوه از میان ابر ظاهر شد.
يهوه به موسی فرمود: «شکایتهای بنییسرال را شنیدهام. برو و به ایشان بگو: ”هنگام عصر گوشت خواهید خورد و صبح با نان سیر خواهید شد تا بدانید که من يهوه، اللها شما هستم.“»
در غروب همان روز، تعداد زیادی بلدرچین آمدند و سراسر اردوگاه بنییسرال را پوشاندند و در سحرگاه در اطراف اردوگاه شبنم بر زمین نشست.
صبح، وقتی شبنم ناپدید شد، دانههای ریزی روی زمین باقی ماند که شبیه دانههای برف بود.
وقتی قوم یسرال آن را دیدند، از همدیگر پرسیدند: «این چیست؟» زیرا چنین چیزی ندیده بودند. موسی به آنها گفت: «این نانی است که يهوه به شما داده تا بخورید.
يهوه فرموده که هر خانواده به اندازهٔ احتیاج روزانهٔ خود از این نان جمع کند، یعنی برای هر نفر، یک عومر.»
پس قوم یسرال بیرون رفتند و به جمعآوری نان پرداختند. بعضی زیاد جمع کردند و بعضی کم.
اما وقتی نانی را که جمع کرده بودند با عومر اندازه گرفتند دیدند کسانی که زیاد جمع کرده بودند چیزی اضافه نداشتند و آنانی که کم جمع کرده بودند چیزی کم نداشتند، بلکه هر کس به اندازهٔ احتیاج خود جمع کرده بود.
موسی به ایشان گفت: «چیزی از آن را نباید تا صبح نگه دارید.»
ولی بعضی به حرف موسی اعتنا نکردند و قدری از آن را برای صبح نگه داشتند. اما چون صبح شد، دیدند پر از کرم شده و گندیده است. بنابراین، موسی از دست ایشان بسیار خشمگین شد.
از آن پس، هر روز صبح زود هر کس به اندازهٔ احتیاج خود از آن نان جمع میکرد، و وقتی آفتاب بر زمین میتابید نانهایی که بر زمین مانده بود آب میشد.
روز ششم، قوم یسرال دو برابر نان جمع کردند، یعنی برای هر نفر به جای یک عومر، دو عومر. آنگاه بزرگان بنییسرال آمدند و این را به موسی گفتند.
موسی به ایشان گفت: « يهوه فرموده که فردا روز استراحت و عبادت است. هر قدر خوراک لازم دارید امروز بپزید و مقداری از آن را برای فردا که ”شَبّات مقدّس يهوه“ است نگه دارید.»
آنها طبق دستور موسی نان را تا روز بعد نگه داشتند و صبح که برخاستند دیدند همچنان سالم باقی مانده است.
موسی به ایشان گفت: «این غذای امروز شماست، چون امروز ”شَبّاتِ يهوه“ است و چیزی روی زمین پیدا نخواهید کرد.
شش روز خوراک جمع کنید، اما روز هفتم، شَبّات است و خوراک پیدا نخواهید کرد.»
ولی بعضی از مردم در روز هفتم برای جمع کردن خوراک بیرون رفتند، اما هر چه گشتند چیزی نیافتند.
يهوه به موسی فرمود: «این قوم تا کی میخواهند از احکام و اوامر من سرپیچی کنند؟
مگر نمیدانند که من در روز ششم، خوراک دو روز را به آنها میدهم و روز هفتم را که شَبّات باشد روز استراحت و عبادت معین کردم و نباید برای جمع کردن خوراک از خیمههای خود بیرون بروند؟»
پس قوم یسرال در روز هفتم استراحت کردند.
آنها اسم آن نان را مَنّا (یعنی «این چیست؟») گذاشتند و آن مثل دانههای گشنیز سفید بود و طعم نان عسلی را داشت.
موسی بنییسرال را خطاب کرده، گفت: « يهوه فرموده که از این نان به مقدار یک عومر به عنوان یادگار نگه داریم تا نسلهای آینده آن را ببینند و بدانند این همان نانی است که يهوه وقتی اجدادشان را از مصر بیرون آورد در بیابان به ایشان داد.»
موسی به هارون گفت: «ظرفی پیدا کن و در آن به اندازهٔ یک عومر مَنّا بریز و آن را در حضور يهوه بگذار تا نسلهای آینده آن را ببینند.»
هارون همانطور که يهوه به موسی فرموده بود عمل کرد. بعدها این نان در «صندوق عهد» نهاده شد.
بنییسرال تا رسیدن به کنعان و ساکن شدن در آن سرزمین، مدت چهل سال از این نانی که به مَنّا معروف بود، میخوردند.
(عومر ظرفی بود به گنجایش دو لیتر که برای اندازهگیری به کار میرفت.)
17
بنییسرال به دستور يهوه از صحرای سین کوچ کردند و پس از چند توقف کوتاه، در رفیدیم اردو زدند. اما وقتی به آنجا رسیدند، دیدند که در آن مکان نیز آب برای نوشیدن پیدا نمیشود.
پس گله و شکایت آغاز کردند و به موسی گفتند: «به ما آب بده تا بنوشیم.» موسی جواب داد: «چرا گله و شکایت میکنید؟ چرا يهوه را امتحان مینمایید؟»
اما آنها که از تشنگی بیتاب شده بودند، علیه موسی فریاد زدند: «چرا ما را از مصر بیرون آوردی؟ آیا ما را به اینجا آوردی تا با فرزندان و دامهای خود از تشنگی بمیریم؟»
موسی به حضور يهوه رفت و گفت: «من با این قوم چه کنم؟ هر آن ممکن است مرا سنگسار کنند.»
يهوه در جواب موسی فرمود: «پیشاپیش قوم حرکت کن. عصایی را که با آن رود نیل را زدی به دست بگیر و برخی از مشایخ بنییسرال را همراه خود بردار و روانه شو.
من در آنجا پیش روی تو بر صخرهای که در کوه سینا است، میایستم. تو با عصایت به صخره بزن که از آن آب جاری خواهد شد تا قوم بنوشند.» پس موسی همانطور که يهوه به او دستور داده بود، در برابر مشایخ به صخره زد و آب جاری شد.
موسی اسم آنجا را مسّا (یعنی «قوم، يهوه را آزمایش کردند») گذاشت؛ ولی بعضی اسم آنجا را مِریبه (یعنی «محل بحث و مجادله») گذاشتند، چون در آنجا قوم یسرال به مجادله با يهوه پرداختند و گفتند: «آیا يهوه در میان ما هست یا نه؟» و به این ترتیب او را آزمایش کردند.
عمالیقیها به رفیدیم آمدند تا با بنییسرال بجنگند.
موسی به یوشع گفت: «افرادی از قوم انتخاب کن و فردا به جنگ عمالیقیها برو. من عصای خدا را به دست گرفته بر فراز تپه خواهم ایستاد.»
پس یوشع طبق دستور موسی به جنگ عمالیقیها رفت و موسی و هارون و حور به بالای تپه رفتند.
موسی دستهای خود را به طرف آسمان بلند کرد. تا زمانی که دستهای موسی بالا بود، جنگاوران یسرالی پیروز میشدند، اما هر وقت دستهای خود را از خستگی پایین میآورد، عمالیقیها بر آنان چیره میگشتند.
سرانجام موسی خسته شد و دیگر نتوانست دستهای خود را بالا ببرد. پس هارون و حور، او را روی سنگی نشاندند و از دو طرف دستهای او را تا غروب آفتاب بالا نگه داشتند.
در نتیجه، یوشع و سپاهیان او، عمالیقیها را به کلی تار و مار کردند.
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «شرح این پیروزی را در کتاب بنویس تا به یادگار بماند و به یوشع بگو که من نام و نشان مردم عمالیق را از روی زمین محو خواهم کرد.»
موسی در آن مکان یک مذبح ساخت و آن را «یهوه نسی» (یعنی « يهوه پرچم پیروزی من است») نامید.
سپس موسی به قوم یسرال گفت: «آنها مشتهایشان را بر ضد تخت يهوه بلند کردهاند، پس حال يهوه نسل اندر نسل با عمالیق در جنگ خواهد بود.»
18
یترون، پدرزن موسی و کاهن مدیان شنید که خدا چه کارهایی برای موسی و قوم یسرال کرده و بخصوص اینکه چگونه يهوه آنها را از مصر رهانیده است.
پیش از این، موسی زن خود صفوره را با دو پسرش نزد یترون فرستاده بود.
(نام پسر اول موسی جرشوم بود زیرا به هنگام تولد او، موسی گفته بود: «من در سرزمین بیگانه، غریبم.»
پسر دومش اِلعازار نام داشت، زیرا به هنگام تولد او، موسی گفته بود: «اللها پدرم یاورم بوده و مرا از شمشیر فرعون نجات داد.»)
پس یترون پدرزن موسی برای دیدن موسی به صحرا آمد. او پسران و زن موسی را نیز همراه خود آورده بود. در این وقت موسی و قوم نزدیک کوه خدا اردو زده بودند.
یترون برای موسی پیام فرستاده بود که: «من، یترون، پدرزنت همراه زنت و دو پسرت میآییم تا تو را ببینیم.»
پس موسی به استقبال یترون رفت، به او تعظیم کرد و صورت او را بوسید. پس از احوالپرسی، آنها به خیمهٔ موسی رفتند
و موسی برای پدرزنش تعریف کرد که يهوه چه بلاهایی بر سر فرعون و مصریها آورد تا بنییسرال را رهایی دهد و چه مشقتی را در طول این سفر تحمل کردند تا به آنجا رسیدند و چگونه يهوه قوم خود را از خطرها و دشواریها نجات داد.
یترون به سبب احسان يهوه بر بنییسرال و آزادی آنها از مصر بسیار خوشحال شد
و گفت: «متبارک باد يهوه که قوم خود را از دست فرعون و مصریها نجات داد.
اکنون میدانم که يهوه بزرگتر از همهٔ اللهاان است، زیرا او قوم خود را از دست مصریهای متکبر و بیرحم نجات داده است.»
یترون قربانی سوختنی و قربانیهای دیگر به خدا تقدیم کرد، و هارون و همهٔ مشایخ قوم یسرال به دیدن او آمدند و در حضور خدا برای خوردن گوشت قربانی دور هم نشستند.
روز بعد، موسی برای رسیدگی به شکایتهای مردم در جایگاه خود نشست و مردم از صبح تا غروب در حضور او ایستادند.
یترون وقتی دید که رسیدگی به شکایتهای مردم، وقت زیادی را میگیرد، به موسی گفت: «چرا این کار را به تنهایی انجام میدهی؟ چرا مردم را تمام روز سر پا نگه میداری؟»
موسی جواب داد: «من باید این کار را بکنم، زیرا مردم برای حل مشکلات خود پیش من میآیند تا نظر خدا را بدانند.
وقتی بین دو نفر اختلافی پیش میآید، نزد من میآیند و من تشخیص میدهم که حق با چه کسی است و فرایض و شریعت خدا را به آنها تعلیم میدهم.»
پدرزن موسی گفت: «این کار تو درست نیست.
تو با این کار، خود را از پای در میآوری و قوم را نیز خسته میکنی. تو نمیتوانی این کار سنگین را به تنهایی انجام دهی.
حرف مرا گوش کن و نصیحت مرا بپذیر و خدا تو را برکت خواهد داد. تو در حضور خدا نمایندهٔ این مردم باش و مسائل و مشکلات ایشان را به او بگو.
تو باید قوانین و شریعت خدا را به آنها تعلیم دهی و بگویی که چطور زندگی کنند و چه رفتاری داشته باشند.
در ضمن از میان همۀ قوم مردانی کاردان و خداترس و درستکار که از رشوه متنفر باشند انتخاب کن تا آنها در گروههای هزار نفره، صد نفره، پنجاه نفر و ده نفره داور و رهبر باشند.
آنها باید همیشه آماده باشند تا به مسائل جزئی مردم رسیدگی کنند اما مسائل مهم را نزد تو بیاورند. بگذار رهبران خودشان مسائل جزئی را حل کنند. بدین ترتیب آنها بار تو را سبکتر خواهند کرد.
اگر این روش را در پیشگیری و خواست خدا نیز چنین باشد، آنگاه خسته نخواهی شد و قوم نیز در حالی که اختلافشان حل شده است، راضی به خانههای خویش باز خواهند گشت.»
موسی نصیحت پدرزن خود را پذیرفت و مطابق پیشنهاد او عمل کرد.
او مردان کاردانی را برگزید و از میان آنها برای هر هزار نفر، صد نفر، پنجاه نفر و ده نفر قضاتی تعیین کرد.
آنها مرتب به کار قضاوت مشغول بودند و به مشکلات و اختلافات کوچکتر رسیدگی میکردند، ولی برای حل مسائل مهم و پیچیده نزد موسی میآمدند.
پس از چند روز، موسی پدرزنش را بدرقه کرد و او به ولایت خود بازگشت.
19
بنییسرال در ماه سوم خروجشان از مصر، در همان نخستین روز ماه، به صحرای سینا رسیدند.
آنان پس از ترک رفیدیم وارد بیابان سینا شدند و در مقابل کوه سینا اردو زدند.
موسی برای ملاقات با خدا به بالای کوه رفت. يهوه از میان کوه خطاب به موسی فرمود: «این دستورها را به خاندان یعقوب بده؛ آنها را به بنییسرال اعلان کن:
”شما دیدید که من با مصریها چه کردم و چطور مانند عقابی که بچههایش را روی بالهای خود میبرد، شما را برداشته، پیش خود آوردم.
حال اگر مطیع من باشید و عهد مرا نگاه دارید، از میان همهٔ اقوام، شما قوم خاص من خواهید بود؛ زیرا سراسر جهان مال من است.
شما برای من مملکتی از کاهنان و قومی مقدّس خواهید بود.“ این است آنچه باید به بنییسرال بگویی.»
پس موسی از کوه فرود آمد و مشایخ بنییسرال را دور خود جمع کرد و هر چه را که يهوه به او فرموده بود به ایشان بازگفت.
همهٔ قوم یکصدا جواب دادند: «هر آنچه يهوه از ما خواسته است، انجام میدهیم.» پس موسی نزد يهوه بازگشت تا آنچه قوم گفته بودند به او بازگوید.
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «من در ابر غلیظی نزد تو میآیم تا هنگامی که با تو گفتگو میکنم قوم به گوش خود صدای مرا بشنوند و از این پس گفتار تو را باور کنند.» موسی سخنان قوم را به يهوه عرض کرد
و يهوه به موسی فرمود: «حال پایین برو و قوم را برای آمدن من آماده کن. ایشان را امروز و فردا تقدیس کن و به آنها بگو لباسهای خود را بشویند،
و روز سوم آماده باشند، زیرا در آن روز يهوه در برابر چشمان همۀ قوم بر کوه سینا نزول خواهد کرد.
حدودی دور تا دور کوه تعیین کن که قوم از آن جلوتر نیایند و به ایشان بگو که از کوه بالا نروند و حتی دامنۀ آن را لمس نکنند. هر که کوه را لمس کند کشته خواهد شد.
او باید سنگسار گردد و یا با تیر کشته شود بدون اینکه کسی به او دست بزند. این قانون شامل حیوانات نیز میشود. پس به کوه نزدیک نشوید تا اینکه صدای شیپور برخیزد، آنگاه میتوانید از کوه بالا بروید.»
موسی از کوه فرود آمد و بنییسرال را تقدیس نمود و آنها لباسهای خود را شستند.
موسی به ایشان فرمود: «خود را برای روز سوم آماده کنید، و تا آن روز با زنان خود نزدیکی ننمایید.»
صبح روز سوم، صدای هولناک رعد و برق شنیده شد و ابر غلیظی روی کوه پدید آمد. سپس صدای بسیار بلندی چون صدای شیپور برخاست. تمام قوم از ترس لرزیدند.
آنگاه موسی آنها را برای ملاقات با خدا از اردوگاه بیرون برد. همه در پای کوه ایستادند.
تمام کوه سینا از دود پوشیده شد، زیرا يهوه در آتش بر آن نزول کرد. از کوه دود برخاست و مانند دود کوره، در هوا بالا رفت و تمام کوه به شدت لرزید.
در حالی که صدای کَرِنا هر لحظه بلندتر میشد، موسی با خدا سخن میگفت و خدا هم با صدایی نظیر صدای رعد به او جواب میداد.
وقتی يهوه بر قلهٔ کوه سینا نزول کرده بود، موسی را فرا خواند و موسی نیز به قلهٔ کوه بالا رفت.
يهوه به موسی فرمود: «پایین برو و به قوم هشدار بده که از حدود تعیین شده تجاوز نکنند و برای دیدن يهوه بالا نیایند و گرنه هلاک میشوند.
حتی کاهنانی که به من نزدیک میشوند باید خود را تقدیس کنند تا يهوه بر ایشان غضبناک نشود.»
موسی عرض کرد: «قوم نمیتوانند از کوه سینا بالا بیایند، زیرا تو خود به ما هشدار داده، گفتی: ”حدودی دور تا دور کوه تعیین کن و آن را مقدّس بشمار.“»
يهوه فرمود: «پایین برو و هارون را با خود بالا بیاور. در ضمن نگذار کاهنان یا قوم از آن حد تجاوز کنند تا نزد من بالا بیایند، زیرا آنها را در هم شکسته، نابود خواهم کرد.»
پس موسی نزد قوم پایین رفت و آنچه يهوه به او فرموده بود به ایشان بازگفت.
20
خدا با موسی سخن گفت و این احکام را صادر کرد:
«من يهوه، اللها تو هستم، که تو را از اسارت و بندگی مصر آزاد کردم.
«تو را اللهاان دیگر غیر از من نباشد.
«هیچگونه بُتی به شکل آنچه بالا در آسمان و آنچه بر زمین و آنچه در دریاست برای خود درست نکن.
در برابر آنها زانو نزن و آنها را پرستش نکن، زیرا من که يهوه، اللها تو میباشم، اللها غیور هستم و کسانی را که با من دشمنی کنند، مجازات میکنم. این مجازات، شامل حال فرزندان آنها تا نسل سوم و چهارم نیز میگردد.
اما بر کسانی که مرا دوست داشته باشند و دستورهای مرا پیروی کنند، تا هزار نسل رحمت میکنم.
«از نام من که يهوه، اللها تو هستم به ناشایستگی استفاده نکن. اگر نام مرا با بیاحترامی به زبان بیاوری یا به آن قسم دروغ بخوری، تو را مجازات میکنم.
«روز شَبّات را به یاد داشته باش و آن را مقدّس بدار.
در هفته شش روز کار کن،
ولی در روز هفتم که شَبّات یهوه اللها توست هیچ کار نکن، نه خودت، نه پسرت، نه دخترت، نه غلامت، نه کنیزت، نه مهمانانت و نه چارپایانت.
چون يهوه در شش روز، آسمان و زمین و دریا و هر آنچه را که در آنهاست آفرید و روز هفتم دست از کار کشید. پس او روز شَبّات را مبارک خواند و آن را تقدیس کرد.
«پدر و مادر خود را گرامی بدار تا در سرزمینی که يهوه، اللها تو به تو خواهد بخشید، عمر طولانی داشته باشی.
«قتل نکن.
«زنا نکن.
«دزدی نکن.
«بر همنوع خود شهادت دروغ نده.
«به خانۀ همسایهات طمع نکن. به زن همسایهات، یا غلام و کنیزش، یا گاو و الاغش، یا اموالش طمع نکن.»
وقتی قوم یسرال رعد و برق و بالا رفتن دود را از کوه دیدند و صدای شیپور را شنیدند، از ترس لرزیدند. آنها در فاصلهای دور از کوه ایستادند
و به موسی گفتند: «تو خود پیام خدا را بگیر و به ما برسان و ما خواهیم شنید. اما خدا مستقیم با ما صحبت نکند، چون میترسیم بمیریم.»
موسی گفت: «نترسید، چون خدا برای این آمده است که شما را امتحان کند تا از این پس، از او بترسید و گناه نکنید.»
در حالی که همهٔ قوم آنجا ایستاده بودند، دیدند که موسی به ظلمت غلیظی که خدا در آن بود، نزدیک شد.
آنگاه يهوه از موسی خواست تا به قوم یسرال چنین بگوید: «شما خود دیدید چگونه از آسمان با شما صحبت کردم،
پس دیگر برای خود اللهاانی از طلا و نقره نسازید و آنها را پرستش نکنید.
«مذبحی که برای من میسازید باید از خاک زمین باشد. از گله و رمهٔ خود قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی روی این مذبح قربانی کنید. در جایی که من برای گرامیداشت نام خود تعیین میکنم، مذبح بسازید تا من آمده، شما را در آنجا برکت دهم.
اگر خواستید مذبح را از سنگ بنا کنید، سنگها را با ابزار نشکنید و نتراشید، چون سنگهایی که روی آنها ابزار به کار رفته باشد مناسب مذبح من نیستند.
برای مذبح، پله نگذارید مبادا وقتی از پلهها بالا میروید عریانی شما دیده شود.
21
«سایر احکامی که باید اطاعت کنید، اینها هستند:
«اگر غلامی عبرانی بخری فقط باید شش سال تو را خدمت کند. سال هفتم باید آزاد شود بدون اینکه برای کسب آزادی خود قیمتی بپردازد.
اگر قبل از اینکه غلام تو شود مجرد بوده، باید مجرد هم از نزد تو برود، اما اگر همسر داشته، همسرش نیز باید همراه او آزاد شود. اما اگر قبل از اینکه غلام تو شود همسری داشته باشد، آنگاه هر دو آنها در یک زمان آزاد شوند.
ولی اگر اربابش برای او زن گرفته باشد و او از وی صاحب پسران و دخترانی شده باشد، آنگاه فقط خودش آزاد میشود و زن و فرزندانش نزد اربابش باقی میمانند.
«اگر آن غلام بگوید: ”من ارباب و زن و فرزندانم را دوست میدارم و آنها را بر آزادی خود ترجیح میدهم و نمیخواهم آزاد شوم،“
آنگاه اربابش او را پیش قضات قوم ببرد و در حضور همه گوش او را با درفشی سوراخ کند، و او همیشه غلام اربابش باقی خواهد ماند.
«اگر مردی دختر خود را بهعنوان کنیز بفروشد، آن کنیز مانند غلام در پایان سال ششم آزاد نمیشود.
اگر اربابش که آن کنیز را خریده و نامزد خود کرده است، از او راضی نباشد، باید اجازه دهد تا وی بازخرید شود؛ ولی حق ندارد او را به یک غیریسرالی بفروشد، چون این کار در حق او خیانت شمرده میشود.
اگر ارباب بخواهد کنیز را برای پسرش نامزد کند، باید مطابق رسوم دختران آزاد با او رفتار کند، نه به عنوان یک کنیز.
اگر خودش با آن کنیز ازدواج کند و بعد زن دیگری نیز بگیرد، نباید از خوراک و پوشاک و حق همسری او چیزی کم کند.
اگر ارباب در رعایت این سه نکته کوتاهی کند، آنگاه آن کنیز آزاد است و میتواند بدون پرداخت مبلغی، ارباب خود را ترک کند.
«اگر کسی انسانی را طوری بزند که منجر به مرگ وی گردد، او نیز باید کشته شود.
اما اگر او قصد کشتن نداشته و مرگ، تصادفی بوده باشد، آنگاه مکانی برایش تعیین میکنم تا به آنجا پناهنده شده، در امان باشد.
ولی اگر شخصی، به عمد و با قصد قبلی به کسی حمله کند و او را بکشد، حتی اگر به مذبح من نیز پناه برده باشد، باید از بست بیرون کشیده، کشته شود.
«هر که پدر یا مادرش را بزند، باید کشته شود.
«هر کس انسانی را بدزدد، خواه او را فروخته و خواه نفروخته باشد، باید کشته شود.
«هر کس پدر یا مادر خود را لعنت کند، باید کشته شود.
«اگر دو نفر با هم گلاویز بشوند و یکی از آنها دیگری را با سنگ یا با مشت چنان بزند که او مجروح و بستری شود اما نمیرد،
و بعد از اینکه حالش خوب شد بتواند با کمک عصا راه برود، آنگاه ضارب بخشیده میشود، به شرطی که تمام مخارج معالجه و تاوان روزهای بیکاری مجروح را تا وقتی که کاملاً خوب نشده بپردازد.
«اگر کسی غلام یا کنیز خود را طوری با چوب بزند که منجر به مرگ او گردد، باید مجازات شود.
اما اگر آن غلام یا کنیز چند روزی پس از کتک خوردن زنده بماند، اربابش مجازات نمیشود، زیرا آن غلام یا کنیز به او تعلق دارد.
«اگر عدهای با هم درگیر شوند و در جریان این دعوا، زن حاملهای را طوری بزنند که بچۀ او پیش از موعد به دنیا بیاید، ولی آسیب جدی به خود او وارد نیاید، ضارب هر مبلغی را که شوهر آن زن بخواهد و قاضی آن را تأیید کند، باید جریمه بدهد.
ولی اگر به خود آن زن صدمهای وارد شود، باید همان صدمه به ضارب نیز وارد گردد: جان به عوض جان،
چشم به عوض چشم، دندان به عوض دندان، دست به عوض دست، پا به عوض پا،
داغ به عوض داغ، زخم به عوض زخم، و کبودی به عوض کبودی.
«اگر کسی با وارد کردن ضربهای به چشم غلام یا کنیزش او را کور کند، باید او را به عوض چشمش آزاد کند.
اگر کسی دندان غلام یا کنیز خود را بشکند، باید او را به عوض دندانش آزاد کند.
«اگر گاوی به مرد یا زنی شاخ بزند و او را بکشد، آن گاو باید سنگسار شود و گوشتش هم خورده نشود، اما صاحب آن گاو بیگناه شمرده میشود.
ولی اگر آن گاو قبلاً سابقهٔ شاخ زنی داشته و صاحبش هم از این موضوع باخبر بوده، اما گاو را نبسته باشد، در این صورت باید هم گاو سنگسار گردد و هم صاحبش کشته شود.
ولی اگر بستگان مقتول راضی شوند که خونبها را قبول کنند، صاحب گاو میتواند با پرداخت خونبهای تعیین شده، جان خود را نجات دهد.
«اگر گاوی به دختر یا پسری شاخ بزند و او را بکشد، همین حکم اجرا شود.
اما اگر گاو به غلام یا کنیزی شاخ بزند و او را بکشد، باید سی مثقال نقره به ارباب آن غلام یا کنیز داده شود و گاو هم سنگسار گردد.
«اگر کسی چاهی بکند و روی آن را نپوشاند و گاو یا الاغی در آن بیفتد،
صاحب چاه باید قیمت آن حیوان را به صاحبش بپردازد و حیوان مرده از آن او باشد.
«اگر گاوی، گاو دیگری را بزند و بکشد، صاحبان آن دو گاو باید گاو زنده را بفروشند و قیمت آن را میان خود تقسیم کنند، و هر یک از آنها هم میتواند نیمی از گاو کشته شده را برای خود بردارد.
ولی اگر گاوی که زنده مانده، سابقهٔ شاخ زنی داشته و صاحبش آن را نبسته باشد، باید گاو زندهای به عوض گاو کشته بدهد و گاو کشته شده را برای خود بردارد.
22
«اگر کسی گاو یا گوسفندی را بدزدد و بفروشد یا سر ببرد باید به عوض گاوی که دزدیده پنج گاو و به عوض گوسفند، چهار گوسفند پس بدهد.
اگر دزدی در حال نَقب زدن گرفتار شود و او را بزنند به طوری که بمیرد، کسی که او را کشته مجرم نخواهد بود.
اما اگر این کار در روز روشن واقع شود، کسی که او را کشته مجرم شناخته خواهد شد. «دزدی که گرفتار شود باید هر چه را دزدیده پس دهد. اگر نتواند پس بدهد، خود او را باید فروخت تا غرامت پرداخت شود.
اگر کسی گاو یا الاغ یا گوسفندی بدزدد و آن حیوان در دست دزد زنده یافت شود، باید دو برابر قیمت حیوان غرامت پرداخت کند.
«اگر کسی چارپایان خود را به داخل تاکستان شخص دیگری رها کند، و یا آنها را در مزرعهٔ شخص دیگری بچراند، باید از بهترین محصول خود، برابر خسارت وارده به صاحب تاکستان یا مزرعه غرامت بپردازد.
«اگر کسی در مزرعهاش آتشی روشن کند و آتش به مزرعهٔ شخص دیگری سرایت نماید و بافهها یا محصول درو نشده و یا تمام مزرعهٔ او را بسوزاند، آنکه آتش را افروخته است باید غرامت تمام خسارات وارده را بپردازد.
«اگر کسی پول یا شیئی را پیش شخصی به امانت گذارد تا از آن نگهداری کند، و آن امانت دزدیده شود، اگر دزد دستگیر شود باید دو برابر آنچه را که دزدیده است خسارت دهد.
ولی اگر دزد گرفتار نشود، آنگاه باید شخص امانتدار را نزد قضات ببرند تا معلوم شود آیا خود او در امانت خیانت کرده است یا نه.
«هرگاه گاو، گوسفند، الاغ، لباس و یا هر چیز دیگری گم شود و صاحبش ادعا کند که گمشدهاش پیش فلان شخص است، ولی آن شخص انکار کند، باید هر دو به حضور قضات بیایند و کسی که مقصر شناخته شد دو برابر مالی که دزدیده شده، تاوان دهد.
«اگر کسی گاو یا الاغ یا گوسفند یا هر حیوان دیگری را به دست همسایه به امانت بسپارد و آن حیوان بمیرد، یا آسیب ببیند، و یا غارت شود بیآنکه شخصی ببیند،
آنگاه آن همسایه باید به پیشگاه يهوه سوگند یاد کند که آن را ندزدیده است و صاحب مال باید سوگند او را بپذیرد و از گرفتن غرامت، خودداری کند.
ولی اگر حیوان یا مال امانتی از نزد امانتدار دزدیده شود، امانتدار باید به صاحب مال غرامت دهد.
اگر احیاناً جانوری وحشی آن را دریده باشد، شخص امانتدار باید لاشهٔ دریده شده را برای اثبات این امر نشان دهد، که در این صورت غرامت گرفته نمیشود.
«اگر کسی حیوانی را از همسایهٔ خود قرض بگیرد و آن حیوان آسیب ببیند یا کشته شود، البته باید غرامت بپردازد.
اما اگر صاحبش در آنجا حاضر بوده باشد، احتیاجی به پرداخت تاوان نیست. اگر حیوان کرایه شده باشد همان کرایه، غرامت را نیز شامل میشود.
«اگر مردی، دوشیزهای را که هنوز نامزد نشده اغفال کند، باید مهریهٔ او را پرداخته، وی را به عقد خود درآورد.
ولی اگر پدر دختر با این ازدواج راضی نباشد، آن مرد باید فقط مهریهٔ تعیین شده را به او بپردازد.
«زنی که جادوگری کند، باید کشته شود.
«هر انسانی که با حیوانی نزدیکی نماید، باید کشته شود.
«اگر کسی برای اللهای دیگر، غیر از يهوه قربانی کند، باید کشته شود.
«به شخص غریب ظلم نکنید. به یاد آورید که شما نیز در سرزمین مصر غریب بودید.
«از بیوهزن و یتیم بهرهکشی نکنید.
اگر بر آنها ظلمی روا دارید و ایشان پیش من فریاد برآورند، من به داد آنها میرسم،
و بر شما خشمگین شده، شما را به شمشیر خواهم کشت تا زنان شما بیوه شوند و فرزندانتان یتیم گردند.
«اگر به یکی از افراد قوم خود که محتاج باشد، پول قرض دادی، مثل یک رباخوار رفتار نکن و از او سود نگیر.
اگر لباس همسایهات را گرو گرفتی، قبل از غروب آفتاب آن را به او پس بده،
چون ممکن است آن لباس تنها پوشش او برای خوابیدن باشد. اگر آن لباس را به او پس ندهی و او پیش من ناله کند من به داد او خواهم رسید، زیرا اللهای رئوف هستم.
«به خدا ناسزا نگو و به رهبران قوم خود لعنت نفرست.
«نوبر غلات و عصارۀ انگور خود را به موقع به حضور من بیاور. «پسران نخستزادهات را به من تقدیم کن.
«نخستزادههای نر گاوان و گوسفندان خود را به من بده. بگذار این نخستزادهها یک هفته پیش مادرشان بمانند و در روز هشتم آنها را به من بده.
«شما قوم مقدّس من هستید، پس گوشت حیوانی را که بهوسیله جانور وحشی دریده شده، نخورید؛ آن را نزد سگان بیندازید.
23
«خبر دروغ را منتشر نکنید و با دادن شهادت دروغ با خطاکار همکاری ننمایید.
وقتی در دادگاه در مقام شاهد ایستادهاید دنبالهرو جماعت در انجام کار بد نشوید و تحت تأثیر نظر اکثریت، عدالت را پایمال نکنید،
و از کسی صرفاً به خاطر اینکه فقیر است طرفداری نکنید.
«اگر به گاو یا الاغ گمشدهٔ دشمن خود برخوردید آن را نزد صاحبش برگردانید.
اگر الاغ دشمنت را دیدید که در زیر بار افتاده است، بیاعتنا از کنارش رد نشوید، بلکه به او کمک کنید تا الاغ خود را از زمین بلند کند.
«در دادگاه، حق شخص فقیر را پایمال نکنید.
تهمت ناروا به کسی نزنید و نگذارید شخص بیگناه به مرگ محکوم شود. من کسی را که عدالت را زیر پا گذارد بیسزا نخواهم گذاشت.
«رشوه نگیرید، چون رشوه چشمان بینایان را کور میکند و راستگویان را به دروغگویی وا میدارد.
«به اشخاص غریب ظلم نکنید، چون خودتان در مصر غریب بودید و از حال غریبان آگاهید.
«در زمین خود شش سال کشت و زرع کنید، و محصول آن را درو نمایید.
اما در سال هفتم بگذارید زمین استراحت کند و آنچه را که در آن میروید واگذارید تا فقرا از آن استفاده کنند و آنچه از آن باقی بماند حیوانات صحرا بخورند. این دستور در مورد باغ انگور و باغ زیتون نیز صدق میکند.
«شش روز کار کنید و در روز هفتم استراحت نمایید تا غلامان و کنیزان و غریبانی که برایتان کار میکنند و حتی چارپایانتان بتوانند استراحت نمایند.
«از آنچه که به شما گفتهام اطاعت کنید. نزد اللهاان غیر دعا نکنید و حتی اسم آنها را بر زبان نیاورید.
«هر سال این سه عید را به احترام من نگاه دارید.
اول، عید فطیر: همانطور که قبلاً دستور دادم در این عید هفت روز نان فطیر بخورید. این عید را به طور مرتب در ماه ابیب هر سال برگزار کنید، چون در همین ماه بود که از مصر بیرون آمدید. در این عید همهٔ شما باید به حضور من هدیه بیاورید.
دوم، عید حصاد: آن وقتی است که شما باید نوبر محصولات خود را به من تقدیم کنید. سوم، عید جمعآوری: این عید را در آخر سال، هنگام جمعآوری محصول برگزار کنید.
هر سال در این سه عید، تمام مردان بنییسرال باید در حضور يهوه حاضر شوند.
«خون حیوان قربانی را همراه با نان خمیرمایهدار به من تقدیم نکنید. نگذارید چربی قربانیهایی که به من تقدیم کردهاید تا صبح بماند.
«بهترین نوبر هر محصولی را که درو میکنید، به خانهٔ یهوه اللهاتان بیاورید. «بزغاله را در شیر مادرش نپزید.
«من فرشتهای پیشاپیش شما میفرستم تا شما را در راه محافظت کند و شما را به سلامت به سرزمینی که برای شما آماده کردهام، برساند.
به سخنان او توجه کنید و از دستورهایش پیروی نمایید. از او تمّرد نکنید، زیرا گناهان شما را نخواهد بخشید، چرا که او نمایندهٔ من است و نام من بر اوست.
اگر مطیع او باشید و تمام دستورهای مرا اطاعت کنید، آنگاه من دشمن دشمنان شما خواهم بود و مخالفِ مخالفانتان.
فرشتهٔ من پیشاپیش شما خواهد رفت و شما را به سرزمین اموریها، حیتیها، فرزیها، کنعانیها، حویها و یبوسیها هدایت خواهد کرد و من آنها را هلاک خواهم نمود.
شما نباید اللهاان آنها را پرستش کنید و مراسم ننگین آنها را انجام دهید. این اقوام را نابود کنید و بتهای ستونی آنها را بشکنید.
« يهوه، اللها خود را عبادت کنید و او نان و آب شما را برکت خواهد داد و بیماری را از میان شما دور خواهد کرد.
در میان شما سقط جنین و نازایی وجود نخواهد داشت. او به شما عمر طولانی خواهد بخشید.
«من وحشت خود را پیش روی شما خواهم فرستاد تا به هر سرزمینی که هجوم برید، ترس يهوه بر مردمانش مستولی شود و آنها از برابر شما فرار کنند.
من زنبورهای سرخ میفرستم تا قومهای حوی، کنعانی و حیتی را از حضور شما بیرون کنند.
البته آن قومها را تا یک سال بیرون نخواهم کرد مبادا زمین خالی و ویران گردد و حیوانات درنده بیش از حد زیاد شوند.
این قومها را به تدریج از آنجا بیرون میکنم تا کمکم جمعیت شما زیاد شود و تمام زمین را پر کند.
مرز سرزمین شما را از دریای سرخ تا کرانهٔ فلسطین و از صحرای جنوب تا رود فرات وسعت میدهم و به شما کمک میکنم تا ساکنان آن سرزمین را شکست داده، بیرون کنید.
«با آنها و اللهاان ایشان عهد نبندید
و نگذارید در میان شما زندگی کنند، وگرنه شما را به بتپرستی کشانده، به مصیبت عظیم گرفتار خواهند ساخت.»
24
سپس يهوه به موسی فرمود: «تو و هارون و ناداب و ابیهو با هفتاد نفر از مشایخ یسرال به بالای کوه نزد من بیایید ولی به من نزدیک نشوید، بلکه از فاصلهٔ دور مرا سجده کنید.
تنها تو ای موسی، به حضور من بیا، ولی بقیه نزدیک نیایند. هیچیک از افراد قوم نیز نباید از کوه بالا بیایند.»
پس موسی بازگشت و قوانین و دستورهای يهوه را به بنییسرال بازگفت. تمام مردم یکصدا گفتند: «هر چه يهوه فرموده است، انجام خواهیم داد.»
موسی تمام دستورهای يهوه را نوشت و صبح روز بعد، بامدادان برخاست و در پای آن کوه مذبحی بنا کرد و به تعداد قبایل بنییسرال، دوازده ستون در اطراف آن بر پا نمود.
آنگاه چند نفر از جوانان بنییسرال را فرستاد تا قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی به يهوه تقدیم کنند.
موسی نیمی از خون حیوانات قربانی شده را گرفت و در تشتها ریخت و نیم دیگر خون را روی مذبح پاشید.
سپس کتابی را که در آن احکام خدا را نوشته بود یعنی کتاب عهد را برای بنییسرال خواند و قوم بار دیگر گفتند: «ما قول میدهیم که از تمام احکام يهوه اطاعت کنیم.»
پس موسی خونی را که در تشتها بود گرفت و بر مردم پاشید و گفت: «این است خون عهدی که يهوه با دادن این دستورها با شما بست.»
موسی و هارون و ناداب و ابیهو با هفتاد نفر از بزرگان یسرال از کوه بالا رفتند،
و اللها یسرال را دیدند که زیر پایش فرشی از یاقوت کبود به شفافی آسمان گسترده شده بود.
هر چند بزرگان یسرال خدا را دیدند، اما آسیبی به ایشان وارد نشد. آنها در حضور خدا خوردند و آشامیدند.
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «نزد من به بالای کوه بیا و آنجا بمان و من قوانین و دستورهایی را که روی لوحهای سنگی نوشتهام به تو میدهم تا آنها را به بنییسرال تعلیم دهی.»
پس موسی و خادم او یوشع برخاستند تا از کوه خدا بالا بروند.
موسی به مشایخ گفت: «در اینجا بمانید و منتظر باشید تا برگردیم. اگر در غیاب من مشکلی پیش آمد با هارون و حور مشورت کنید.»
بنابراین، موسی از کوه سینا بالا رفت و ابری کوه را در خود فرو برد
و حضور پرجلال يهوه بر کوه سینا قرار گرفت و آن ابر شش روز همچنان کوه را پوشانده بود و در روز هفتم، يهوه از میان ابر موسی را صدا زد.
جلال يهوه بر فراز کوه بر مردمی که در پایین کوه بودند چون شعلههای فروزان آتش به نظر میرسید.
موسی به بالای کوه رفت و آن ابر، او را پوشانید و او چهل شبانه روز در کوه ماند.
25
يهوه به موسی فرمود:
«به بنییسرال بگو که هدایا به حضور من بیاورند. از کسانی هدیه قبول کن که با میل و رغبت میآورند.
هدایا باید از این نوع باشند: طلا، نقره و مفرغ؛
نخهای آبی، ارغوانی و قرمز؛ کتان ریزبافت؛ پشم بز؛
پوست قوچ که رنگش سرخ شده باشد و پوست خز؛ چوب اقاقیا؛
روغن زیتون برای چراغها؛ مواد خوشبو برای تهیه روغن مسح؛ بخور خوشبو؛
سنگهای جزع و سنگهای قیمتی دیگر برای ایفود و سینهپوش کاهن.
«بنییسرال باید خیمهٔ مقدّسی برایم بسازند تا در میان ایشان ساکن شوم.
این خیمۀ عبادت و تمام لوازم آن را عیناً مطابق طرحی که به تو نشان میدهم بساز.
«صندوقی از چوب اقاقیا بساز که درازای آن ۱۲۵ سانتی متر و پهنا و بلندی آن هر کدام ۷۵ سانتی متر باشد.
بیرون و درون آن را با طلای خالص بپوشان و نواری از طلا دور لبهٔ آن بکش.
برای این صندوق، چهار حلقه از طلا آماده کن و آنها را در چهار گوشهٔ قسمت پایین آن متصل نما یعنی در هر طرف دو حلقه.
دو چوب بلند که از درخت اقاقیا تهیه شده باشد با روکش طلا بپوشان
و آنها را برای حمل کردن صندوق در داخل حلقههای دو طرف صندوق بگذار.
این چوبها درون حلقههای ”صندوق عهد“ بمانند و از حلقهها خارج نشوند.
وقتی ساختن صندوق عهد به پایان رسید، آن دو لوح سنگی را که دستورها و قوانین روی آن کنده شده به تو میسپارم تا در آن بگذاری.
«سرپوش صندوق عهد را به درازای ۱۲۵ سانتی متر و پهنای ۷۵ سانتی متر از طلای خالص درست کن. این سرپوش، ”تخت رحمت“ است برای کفارهٔ گناهان شما.
دو مجسمهٔ کروبی طلاکوب بساز، و آنها را در دو سر تخت رحمت بگذار.
کروبیان را بر دو سر تخت رحمت طوری نصب کن که با آن یکپارچه باشد.
مجسمهٔ کروبیان باید روبروی هم و نگاهشان به طرف تخت و بالهایشان بر بالای آن گسترده باشند.
تخت رحمت را روی صندوق نصب کن و لوحهای سنگی را که به تو میسپارم در آن صندوق بگذار.
آنگاه من در آنجا با تو ملاقات خواهم کرد و از میان دو کروبی که روی تخت رحمت قرار گرفتهاند با تو سخن خواهم گفت و دستورهای لازم را برای بنییسرال به تو خواهم داد.
«یک میز از چوب اقاقیا درست کن که به درازای یک متر و به پهنای نیم متر و بلندی ۷۵ سانتی متر باشد.
آن را با روکش طلای خالص بپوشان و قابی از طلا بر دور لبهٔ میز نصب کن.
حاشیهٔ دور لبهٔ میز را به پهنای چهار انگشت درست کن و دور حاشیه را با قاب طلا بپوشان.
چهار حلقه از طلا برای میز بساز و آنها را به چهار گوشهٔ بالای پایههای میز نصب کن.
این حلقهها برای چوبهایی است که به هنگام جابهجا کردن و برداشتن میز باید در آنها قرار بگیرند.
این چوبها را از جنس درخت اقاقیا با روکشهای طلا بساز.
همچنین بشقابها، کاسهها، جامها و پیالههایی از طلای خالص برای ریختن هدایای نوشیدنی درست کن.
نان حضور باید همیشه روی میز در حضور من باشد.
«یک چراغدان از طلای خالص که چکشکاری شده باشد، درست کن. پایه و بدنه آن باید یکپارچه و از طلای خالص ساخته شود و نقش گلهای روی آن که شامل کاسبرگ و غنچه است نیز باید از جنس طلا باشد.
از بدنهٔ چراغدان شش شاخه بیرون آید سه شاخه از یک طرف و سه شاخه از طرف دیگر.
روی هر یک از شاخهها سه گل بادامی شکل باشد.
خود بدنه با چهار گل بادامی تزیین شود.
یک جوانه زیر هر جفت شاخه، جایی که شش شاخه از بدنه منشعب میشوند قرار گیرد.
تمام این نقشها و شاخهها و بدنه باید از یک تکه طلای خالص باشد.
سپس هفت چراغ بساز و آنها را بر چراغدان بگذار تا نورشان به طرف جلو بتابد.
انبرها و سینیهای آن را از طلای خالص درست کن.
برای ساختن این چراغدان و لوازمش ۳۴ کیلو طلا لازم است.
«دقت کن همه را عیناً مطابق طرحی که در بالای کوه به تو نشان دادم، بسازی.
26
«خیمۀ عبادت را با ده پرده از کتان ریزبافتِ تابیده و نخهای آبی، ارغوانی و قرمز درست کن. روی آنها نقش کروبیان با دقت گلدوزی شود.
همه پردهها به یک اندازه باشند، چهارده متر درازا و دو متر پهنا داشته باشند.
ده پرده را پنج پنج به هم بدوز به طوری که دو قطعهٔ جداگانه تشکیل دهند.
بر لبۀ آخرین پرده از دستۀ اول، حلقههایی از پارچۀ آبی بساز و بر لبۀ آخرین پرده از دستۀ دوم نیز چنین کن.
پنجاه حلقه بر یک پرده و پنجاه حلقه بر آخرین پرده از دستۀ دیگر بساز، به گونهای که حلقهها در برابر هم قرار داشته باشند.
سپس پنجاه گیره از طلا بساز و پردهها را با آنها به هم متصل کن تا پردههای دور خیمۀ عبادت به صورت یکپارچه درآیند.
«پوشش سقف خیمۀ عبادت را از پشم بز به شکل چادر بباف. بر روی هم یازده قطعه پارچه.
این یازده قطعه پارچه به یک اندازه باشند، هر کدام به درازای پانزده متر و به عرض دو متر.
پنج تا از آن قطعهها را به هم بدوز تا یک قطعهٔ بزرگ تشکیل شود. شش قطعهٔ دیگر را نیز به همین ترتیب به هم بدوز. (قطعهٔ ششم از قسمت بالای جلوی خیمهٔ مقدّس آویزان خواهد شد.)
در حاشیهٔ آخرین پرده از یک دسته، پنجاه حلقه درست کن و در حاشیۀ آخرین پرده از دستۀ دیگر نیز پنجاه حلقه بساز.
سپس پنجاه گیرۀ مفرغین بساز و آنها را در حلقهها قرار بده تا پوشش خیمه به هم وصل شده، یکپارچه گردد.
قسمت اضافۀ پردههای پوشش، یعنی نیم پردهای که اضافه است، در پشت خیمه آویخته شود.
پردههای پوشش خیمه در دو طرف نیم متر بلندتر خواهد بود؛ این قسمت اضافه از دو طرف خیمه آویزان خواهد بود تا آن را بپوشاند.
دو پوشش دیگر درست کن یکی از پوست قوچ که رنگش سرخ شده باشد و دیگری از پوست خز، و آنها را به ترتیب روی پوشش اولی بینداز. بدین ترتیب سقف خیمۀ عبادت تکمیل میشود.
«چوببست خیمهٔ عبادت را از تختههای چوب اقاقیا بساز.
درازای هر تخته پنج متر و پهنای آن ۷۵ سانتی متر باشد.
در هر طرف تخته، زبانهای باشد تا با تختهٔ پهلویی جفت شود. تمام تختههای خیمۀ عبادت را اینطور درست کن.
برای طرف جنوبی خیمۀ عبادت بیست تخته بساز
و برای زیر آنها چهل پایهٔ نقرهای، یعنی دو پایه برای دو زبانۀ هر تخته.
برای طرف دیگر خیمۀ عبادت، یعنی طرف شمال بیست تخته بساز
و چهل پایهٔ نقرهای برای زیر آنها، یعنی دو پایه برای هر تخته.
برای قسمت آخر خیمۀ عبادت، یعنی آخر بخش غربی، شش تخته بساز
و برای هر یک از گوشههای قسمت آخر خیمه، دو تخته.
این دو تخته باید از بالا و پایین بهوسیلۀ حلقهها به تختهها وصل شوند.
پس جمعاً در انتهای خیمۀ عبادت باید هشت تخته با شانزده پایهٔ نقرهای باشد، زیر هر تخته دو پایه.
«پشتبندهایی از چوب اقاقیا بساز تا به طور افقی تختهها را نگه دارند: پنج تیر پشتبند برای تختههایی که در سمت شمال قرار دارند،
پنج تیر برای تختههای سمت جنوب و پنج تیر برای تختههایی که در طرف غربی انتهای خیمه قرار دارند.
تیر وسطی باید به طور سراسری از وسط تختهها بگذرد.
«روکش تمام تختهها از طلا باشد. برای نگه داشتن تیرها، حلقههایی از طلا بساز. تیرها را نیز با روکش طلا بپوشان.
میخواهم این خیمه را درست همانطور بسازی که طرح و نمونهٔ آن را در بالای کوه به تو نشان دادهام.
«در داخل خیمه، یک پرده از کتان ریزبافت تابیده و نخهای آبی، ارغوانی و قرمز درست کن و نقش کروبیان را با دقت روی آن گلدوزی نما.
چهار ستون از چوب اقاقیا با روکش طلا که چهار قلاب طلا هم داشته باشد بر پا کن. ستونها باید در چهار پایهٔ نقرهای قرار گیرند. پرده را به قلابها آویزان کن.
این پرده باید بین ”قدس“ و ”قدسالاقداس“ آویزان شود تا آن دو را از هم جدا کند. صندوق عهد را که دو لوح سنگی در آن است در پشت این پرده قرار بده.
«صندوق عهد را با تخت رحمت که روی آن قرار دارد در قدسالاقداس بگذار.
میز و چراغدان را در مقابل هم بیرون پرده قرار بده، به طوری که چراغدان در سمت جنوبی و میز در سمت شمالی قدس باشد.
«یک پرده دیگر برای مدخل خیمۀ عبادت از کتان ریزبافت تابیده که با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز گلدوزی شده باشد، تهیه کن.
برای این پرده، پنج ستون از چوب اقاقیا با روکش طلا درست کن. قلابهایشان نیز از طلا باشد. برای آنها پنج پایهٔ مفرغین هم بساز.
27
«مذبح را از چوب اقاقیا بساز، به شکل مربع که طول هر ضلع آن دو و نیم متر و بلندیش یک و نیم متر باشد.
آن را طوری بساز که در چهار گوشهٔ آن چهار زائده به شکل شاخ باشد. تمام مذبح و شاخها، روکش مفرغین داشته باشند.
لوازم آن که شامل سطلهایی برای برداشتن خاکستر، خاکاندازها، کاسهها، چنگکها و آتشدانها میباشد باید همگی از مفرغ باشند.
برای مذبح یک منقل مشبک مفرغین بساز که در هر گوشهٔ آن یک حلقه مفرغین باشد،
این منقل را زیر لبۀ مذبح بگذار به طوری که در نیمۀ بلندی مذبح قرار گیرد.
دو چوب از درخت اقاقیا با روکش مفرغین برای مذبح درست کن
و چوبها را در حلقههایی که در دو طرف مذبح نصب شده فرو کن تا هنگام حمل مذبح، در دو طرف آن قرار بگیرند.
همانطور که در بالای کوه نشان دادم، مذبح باید درونش خالی باشد و از تخته درست شود.
«حیاطی برای خیمۀ عبادت درست کن. طول پردههای سمت جنوب پنجاه متر و از کتان ریزبافت تابیده باشد
با بیست ستون و بیست پایۀ مفرغین، و بر ستونها قلابها و پشتبندهای نقرهای باشد.
برای سمت شمالی حیاط نیز همین کار را بکن.
طول دیوار پردههای سمت غربی حیاط باید بیست و پنج متر باشد با ده ستون و ده پایه.
طول دیوار پردههای سمت شرقی هم باید بیست و پنج متر باشد.
در یک طرف مدخل، پردههایی باشد به درازای هفت و نیم متر با سه ستون و سه پایه،
و در طرف دیگر مدخل نیز پردههایی باشد به درازای هفت و نیم متر با سه ستون و سه پایه.
«برای مدخل حیاط یک پرده به طول ده متر از کتان ریزبافتِ تابیده تهیه کن و با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز گلدوزی نما و آن را از چهار ستون که روی چهار پایه قرار دارند آویزان کن.
تمام ستونهای اطراف حیاط باید بهوسیلهٔ پشتبندها و قلابهای نقرهای به هم مربوط شوند. ستونها باید در پایههای مفرغین قرار گیرند.
پس حیاط باید پنجاه متر طول و بیست و پنج متر عرض و دو و نیم متر بلندی داشته باشد. پردههای آن نیز از کتان ریزبافت تابیده و پایههای آن از مفرغ باشد.
«تمام وسایل دیگری که در خیمه به کار برده میشوند و تمام میخهای خیمه و حیاط آن باید از مفرغ باشند.
«به بنییسرال دستور بده روغن خالص از زیتون فشرده برای ریختن در چراغدان بیاورند تا چراغها همیشه روشن باشند.
در خیمۀ ملاقات، بیرونِ پردهای که مقابل صندوق عهد قرار دارد، هارون و پسرانش این چراغدان را از شب تا صبح در حضور يهوه روشن نگاه دارند. این برای تمام نسلهای بنییسرال یک قانون جاودانی است.
28
«برادر خود هارون و پسرانش ناداب، ابیهو، العازار و ایتامار را از سایر مردم یسرال جدا کرده، به مقام کاهنی تعیین کن تا مرا خدمت کنند.
لباسهای مخصوصی برای هارون تهیه کن تا معلوم باشد که او برای خدمت من جدا شده است. لباسهای او زیبا و برازندهٔ کار مقدّس او باشد.
به کسانی که استعداد و مهارت دوزندگی دادهام دستور بده لباسهای هارون را تهیه کنند لباسهایی که با لباسهای سایر مردم فرق داشته باشد و معلوم شود که او در مقام کاهنی به من خدمت میکند.
لباسهایی که باید دوخته شوند اینها هستند: سینهپوش، ایفود، ردا، پیراهن نقشدار، دستار و شال کمر. برای برادرت هارون و پسرانش هم باید از همین لباسها دوخت تا بتوانند در مقام کاهنی به من خدمت کنند.
پس طلا و نخهای آبی، ارغوانی و قرمز، و نیز کتان ریزبافت به آنها بده.
«صنعتگران باید ایفود را از کتان ریزبافت تابیده تهیه کرده، آن را ماهرانه با طلا، نخهای آبی، ارغوانی و قرمز گلدوزی کنند.
«این جلیقهٔ بلند از دو قسمت، جلو و پشت، که روی شانهها با دو بند به هم میپیوندند، تشکیل شود.
بند کمر ایفود هم باید متصل به آن و از جنس خودش باشد، یعنی از رشتههای طلا و کتان تابیده ریزبافت و نخهای آبی، ارغوانی و قرمز.
«دو سنگ جزع تهیه کن و نامهای دوازده قبیلهٔ بنییسرال را روی آنها حک کن.
یعنی روی هر سنگ شش نام به ترتیب سن آنها.
مثل یک خاتمکار و حکاک ماهر نامها را روی سنگها حک کن و آنها را در قابهای طلا بگذار.
سپس آنها را روی شانههای ایفود نصب کن تا بدین ترتیب هارون نامهای قبایل بنییسرال را به حضور من بیاورد و من به یاد آنها باشم.
همچنین قابهای طلایی بساز
و دو زنجیر تابیده از طلای خالص درست کن و آنها را به قابهای طلایی که روی شانههای ایفود است وصل کن.
«برای کاهن یک سینهپوش جهت پی بردن به خواست يهوه درست کن. آن را مانند ایفود از کتان ریزبافت تابیده، نخهای آبی، ارغوانی و قرمز و رشتههای طلا بساز و روی آن را با دقت گلدوزی کن.
این سینهپوش باید دولا و مثل یک کیسه چهارگوش به ضلع یک وجب باشد.
چهار ردیف سنگ قیمتی روی آن نصب کن. ردیف اول عقیق سرخ، یاقوت زرد و یاقوت آتشی باشد.
ردیف دوم زمرد، یاقوت کبود و الماس.
ردیف سوم فیروزه، عقیق یمانی و یاقوت بنفش.
ردیف چهارم زبرجد، جزع و یشم. همهٔ آنها باید قابهای طلا داشته باشند.
هر یک از این سنگها علامت یکی از دوازده قبیلهٔ بنییسرال خواهد بود و نام آن قبیله روی آن سنگ حک خواهد شد.
«برای وصل کردن سینهپوش به ایفود، زنجیرهایی تابیده از طلای خالص درست کن.
سپس دو حلقۀ طلایی بساز و آنها را بر دو گوشۀ سینهپوش بگذار.
دو زنجیر را در حلقههای دو گوشۀ سینهپوش بگذار،
و دو سر دیگر زنجیرها را از جلو به قابهای طلای روی شانهها وصل کن.
دو حلقهٔ طلای دیگر نیز درست کن و آنها را به دو گوشهٔ پایینی سینهپوش، روی لایهٔ زیرین، ببند.
دو حلقهٔ طلای دیگر هم درست کن و آنها را در قسمت جلوی ایفود و کمی بالاتر از بند کمر نصب کن.
بعد حلقههای سینهپوش را با نوار آبی رنگ به حلقههای ایفود که بالاتر از بند کمر قرار دارد ببند تا سینهپوش از ایفود جدا نشود.
«به این ترتیب وقتی هارون به قدس وارد میشود، نامهای تمام قبایل بنییسرال را که روی سینهپوش کنده شده، با خود حمل خواهد کرد تا به این وسیله قوم همیشه در نظر يهوه باشند.
اوریم و تُمّیم را داخل سینهپوش بگذار تا وقتی هارون به حضور من میآید آنها همیشه روی قلب او باشند و او بتواند خواست مرا در مورد قوم یسرال دریابد.
«ردایی که زیر ایفود است باید از پارچهٔ آبی باشد.
شکافی برای سر، در آن باشد. حاشیهٔ این شکاف باید با دست بافته شود تا پاره نگردد.
با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز، منگولههایی به شکل انار درست کن و دور تا دور لبهٔ دامن ردا بیاویز و زنگولههایی از طلا بین آنها قرار بده.
زنگولههای طلا و انارها باید یکی در میان، دور تا دور لبۀ دامن ردا باشند.
هارون در موقع خدمت يهوه باید ردا را بپوشد تا وقتی که به حضور من به قدس وارد میشود یا از آن بیرون میرود، صدای زنگولهها شنیده شود، مبادا بمیرد.
«یک نیم تاج از طلای خالص بساز و این کلمات را مانند مُهر، روی آن حک کن: ”مقدّس برای يهوه“.
این نیم تاج را با یک نوار آبی رنگ به دستارِ هارون ببند بهطوری که در جلوی دستار قرار گیرد.
این نیم تاج باید بر پیشانی هارون باشد تا او بار هر خطایی را که ممکن است بنییسرال در حین تقدیم قربانیهای مقدّس انجام دهند، بر خود حمل کند. هارون باید همیشه این نیم تاج را روی پیشانی خود داشته باشد تا آن قربانیها مقبول يهوه واقع شوند.
«پیراهن هارون را از کتان ریزبافت بباف؛ همچنین دستار را. شال کمر گلدوزی شده نیز برای او درست کن.
«برای پسران هارون نیز پیراهن، شال کمر و کلاه تهیه کن. این لباسها باید زیبا و برازنده کار مقدّس ایشان باشند.
این لباسها را به هارون و پسرانش بپوشان. با روغن زیتون آنها را مسح کن و ایشان را برای خدمت کاهنی تعیین و تقدیس نما.
برای پوشاندن برهنگی لگن تا ران ایشان، لباس زیر از جنس کتان بدوز که اندازهٔ آن از کمر تا بالای زانو باشد.
هارون و پسرانش، وقتی به خیمۀ ملاقات داخل میشوند، یا نزدیک مذبح میآیند تا در قدس خدمت کنند، باید این لباسها را بپوشند، مبادا متحمل گناه شده، بمیرند. این آیین برای هارون و نسل او یک قانون جاودانی خواهد بود.
29
«مراسم تقدیس هارون و پسرانش به مقام کاهنی به این ترتیب برگزار شود: یک گوساله و دو قوچ بیعیب،
نان بدون خمیرمایه، قرصهای نان بدون خمیرمایهٔ روغنی و قرصهای نازک نان بدون خمیرمایهٔ روغن مالی شده، که از آرد نرم گندم مرغوب پخته شده باشد، فراهمآور.
نانها را در یک سبد بگذار و آنها را با گوساله و دو قوچ، به دم در خیمۀ عبادت بیاور.
سپس هارون و پسران او را دم مدخل خیمۀ ملاقات با آب غسل بده.
آنگاه لباس کاهنی هارون را که شامل پیراهن، ردا، ایفود و سینهپوش است، به او بپوشان و بند کمر را روی ایفود ببند.
دستار را با نیم تاج طلا بر سرش بگذار.
بعد روغن مسح را بر سرش ریخته، او را مسح کن.
سپس لباسهای پسرانش را به ایشان بپوشان
و کلاهها را بر سر ایشان بگذار. بعد شال کمر را به کمر هارون و پسرانش ببند. مقام کاهنی همیشه از آن ایشان و فرزندانشان خواهد بود. بدین ترتیب هارون و پسرانش را برای کاهنی تقدیس کن.
«گوساله را نزدیک خیمۀ ملاقات بیاور تا هارون و پسرانش دستهای خود را بر سر آن بگذارند
و تو گوساله را در حضور يهوه در برابر در خیمۀ ملاقات ذبح کن.
خون گوساله را با انگشت خود بر شاخهای مذبح بمال و بقیه را در پای آن بریز.
سپس همهٔ چربیهای درون شکم گوساله، سفیدی روی جگر، قلوهها و چربی دور آنها را بگیر و بر مذبح بسوزان،
و بقیه لاشهٔ گوساله را با پوست و سرگین آن بیرون از اردوگاه ببر و همه را به عنوان قربانی گناهان در همان جا بسوزان.
«آنگاه هارون و پسرانش دستهای خود را بر سر یکی از قوچها بگذارند.
سپس آن قوچ را ذبح کرده، خونش را بر چهار طرف مذبح بپاش.
قوچ را قطعه قطعه کن و قسمتهای درونی و پاچههایش را بشوی و آنها را با کله و سایر قطعههای قوچ قرار بده.
سپس قوچ را تماماً روی مذبح بسوزان. این قربانی سوختنی که به يهوه تقدیم میشود، هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه است.
«بعد قوچ دوم را بگیر تا هارون و پسرانش دستهای خود را بر آن بگذارند.
و آن را نیز ذبح کن و مقداری از خونش را بردار و بر نرمهٔ گوش راست هارون و پسرانش و بر شست دست راست و شست پای راست آنها بمال. بقیهٔ خون را بر چهار طرف مذبح بپاش.
آنگاه مقداری از خونی که روی مذبح است بردار و با روغن مسح بر هارون و پسران او و بر لباسهایشان بپاش. بدین وسیله خود آنان و لباسهایشان تقدیس میشوند.
«آنگاه چربی، دنبه، چربی داخل شکم، سفیدی روی جگر، قلوهها و چربی دور آنها و ران راست قوچ را بگیر،
و از داخل سبد نان بدون خمیرمایه که در حضور يهوه است یک نان و یک قرص نان روغنی و یک نان نازک بردار،
و همهٔ آنها را به دستهای هارون و پسرانش قرار بده تا به عنوان هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان دهند.
سپس آنها را از دست ایشان بگیر و بر مذبح همراه با قربانی سوختنی بسوزان. این قربانی هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه است.
آنگاه سینهٔ قوچی را که برای انتصاب هارون است به دست بگیر و آن را به نشانهٔ هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان بده و آنگاه آن را برای خود بردار.
«قسمتهایی از قوچ انتصابی را که مال هارون و پسرانش است، کنار بگذار، یعنی سینه و رانی را که به نشانهٔ هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان داده شد.
در آینده، هرگاه بنییسرال قربانیهای سلامتی تقدیم کنند، قسمتی از آن باید برای هارون و پسرانش کنار گذاشته شود. این است حق دائمی ایشان که هدیهای مقدّس از جانب بنییسرال به يهوه میباشد.
«لباسهای مقدّس هارون باید برای پسرانش و نسلهای بعد که جانشین او هستند نگاهداری شوند تا هنگام برگزاری مراسم مسح و تقدیس آنها را بپوشند.
فرزند پسری که به جای او به مقام کاهنی میرسد تا در خیمۀ ملاقات و قدس مشغول خدمت شود، باید هفت روز آن لباس را بر تن کند.
«گوشت قوچ مخصوص مراسم تقدیس را بگیر و آن را در یک جای مقدّس در آب بپز.
هارون و پسرانش باید گوشت قوچ را با نانی که در سبد است در مدخل خیمهٔ ملاقات بخورند.
آنها باید تنها خودشان آن قسمتهایی را که در موقع اجرای مراسم، برای تقدیس و کفارهٔ ایشان منظور شده است، بخورند؛ افراد معمولی نباید از آن بخورند چون مقدّس است.
اگر چیزی از این گوشت و نان تا صبح باقی بماند آن را بسوزان، نباید آن را خورد زیرا مقدّس میباشد.
«به این طریق مراسم تقدیس هارون و پسرانش برای مقام کاهنی اجرا شود. مدت این مراسم باید هفت روز باشد.
در این هفت روز، روزی یک گوساله برای کفارهٔ گناهان، روی مذبح قربانی کن. با این قربانی، مذبح را طاهر ساز و با روغن زیتون آن را تدهین کن تا مقدّس شود.
برای مدت هفت روز، هر روز برای مذبح کفاره کن تا مذبح تقدیس شود. به این ترتیب، مذبح، جایگاه بسیار مقدّسی میشود و هر کسی نمیتواند به آن دست زند.
«هر روز دو برهٔ یک ساله روی مذبح قربانی کن.
یک بره را صبح و دیگری را عصر قربانی کن.
با برهٔ اول یک کیلو آرد مرغوب که با یک لیتر روغن زیتون مخلوط شده باشد تقدیم کن. یک لیتر شراب نیز به عنوان هدیهٔ نوشیدنی تقدیم نما.
برهٔ دیگر را هنگام عصر قربانی کن و با همان مقدار هدیۀ آردی و نوشیدنی تقدیم کن. این قربانی، هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه خواهد بود.
«این قربانی سوختنی، همیشگی خواهد بود و نسلهای آیندهٔ شما نیز باید در کنار در خیمۀ ملاقات، آن را به حضور يهوه تقدیم کنند. در آنجا من شما را ملاقات نموده، با شما سخن خواهم گفت.
در آنجا بنییسرال را ملاقات میکنم و خیمۀ عبادت از حضور پرجلال من تقدیس میشود.
بله، خیمۀ ملاقات، مذبح، و هارون و پسرانش را که کاهنان من هستند تقدیس میکنم.
من در میان بنییسرال ساکن شده، اللها ایشان خواهم بود
و آنها خواهند دانست که من يهوه، اللها ایشان هستم که آنها را از مصر بیرون آوردم تا در میان ایشان ساکن شوم. من يهوه، اللها آنها هستم.
30
«مذبحی از چوب اقاقیا برای سوزاندن بخور بساز.
این مذبح باید به شکل چهارگوش و به طول و عرض نیم متر و بلندی یک متر باشد، و شاخهایش با مذبح یکپارچه باشد.
روکش مذبح و شاخهای آن از طلای خالص باشد. قابی دور تا دور آن از طلا درست کن.
در دو طرف مذبح، زیر قاب طلایی، دو حلقه از طلا برای قرار گرفتن چوبها بساز تا با آنها مذبح را حمل کنند.
این چوبها باید از درخت اقاقیا تهیه شوند و روکش طلا داشته باشند.
مذبح بخور را بیرون پردهای که روبروی صندوق عهد قرار گرفته بگذار. من در آنجا با تو ملاقات خواهم کرد.
هر روز صبح که هارون، روغن داخل چراغها میریزد و آنها را آماده میکند، باید بر آن مذبح، بخور خوشبو بسوزاند.
هر روز عصر نیز که چراغها را روشن میکند باید در حضور يهوه بخور بسوزاند. این عمل باید مرتب نسل اندر نسل انجام شود.
بخور غیر مجاز، قربانی سوختنی و هدیهٔ آردی روی آن تقدیم نکنید و هدیهٔ نوشیدنی بر آن نریزید.
«هارون باید سالی یکبار با پاشیدن خون قربانی گناه، بر شاخهای مذبح، آن را تقدیس نماید. این عمل باید هر سال مدام نسل اندر نسل انجام شود، چون این مذبح برای يهوه بسیار مقدّس است.»
سپس يهوه به موسی فرمود:
«هر موقع بنییسرال را سرشماری میکنی هر کسی که شمرده میشود، باید برای جان خود به من فدیه دهد تا هنگام سرشماری بلایی بر قوم نازل نشود.
فدیهای که او باید بپردازد نیم مثقال نقره برحسب مثقال عبادتگاه است که باید به من تقدیم شود.
تمام افراد بیست ساله و بالاتر باید سرشماری شوند و این هدیه را به من بدهند.
کسی که ثروتمند است از این مقدار بیشتر ندهد و آن که فقیر است کمتر ندهد، چون این کفاره را برای جانهای خود به من میدهند.
پول کفاره را که از بنییسرال میگیری، برای تعمیر و نگهداری خیمهٔ ملاقات صرف کن. پرداخت این فدیه باعث میشود که من به یاد بنییسرال باشم و جان ایشان را حفظ کنم.»
سپس يهوه به موسی فرمود:
«حوضی از مفرغ با پایهای مفرغین برای شستشو بساز. آن را بین خیمهٔ ملاقات و مذبح بگذار و از آب پر کن.
هارون و پسرانش باید دست و پای خود را با این آب بشویند.
وقتی آنها میخواهند به خیمه ملاقات وارد شوند و نیز وقتی بر مذبح، هدیهٔ مخصوص به من تقدیم میکنند، باید با این آب شستشو کنند تا نمیرند.
آنها باید دستها و پاهای خود را با این آب بشویند و گرنه خواهند مرد. هارون و پسرانش و نسلهای آیندهٔ آنها باید این دستورها را همیشه رعایت کنند.»
يهوه به موسی فرمود:
«این مواد خوشبوی مخصوص را تهیه کن: شش کیلوگرم مُر خالص، سه کیلوگرم دارچین خوشبو، سه کیلوگرم نی معطر،
شش کیلوگرم سلیخه (که همگی به مثقال عبادتگاه وزن شدهاند). آنگاه چهار لیتر روغن زیتون روی آنها بریز،
و از ترکیب آنها روغن مقدّس مسح درست کن.
سپس این روغن را برای مسح خیمهٔ ملاقات، صندوق عهد،
میز با تمام ظروف آن، چراغدان با تمام وسایل آن، مذبح بخور،
مذبح هدیهٔ سوختنی و هر چه که متعلق به آن است، حوض و پایههای آن به کار ببر.
آنها را تقدیس کن تا کاملاً مقدّس شوند و هر کسی نتواند به آن دست بزند.
با روغنی که درست میکنی هارون و پسرانش را مسح نموده، تقدیس کن تا کاهنان من باشند.
به بنییسرال بگو که این روغن در نسلهای شما روغن مسح مقدّس من خواهد بود.
نباید این روغن را روی افراد معمولی بریزید و حق ندارید شبیه آن را درست کنید، چون مقدّس است و شما هم باید آن را مقدّس بدانید.
اگر کسی از این روغن درست کند و یا اگر بر شخصی که کاهن نیست بمالد، از میان قوم یسرال منقطع خواهد شد.»
سپس يهوه به موسی فرمود: «برای ساختن بخور از این مواد خوشبو به مقدار مساوی استفاده کن: میعه، اظفار، قنه و کندر خالص.
با استفاده از روش سازندگان بخور، از ترکیب این مواد خوشبو با نمک، بخور خالص و مقدّس درست کن.
قدری از آن را بکوب و در خیمۀ ملاقات پیش صندوق عهد، جایی که با تو ملاقات میکنم بگذار. این بخور کاملاً مقدّس خواهد بود.
هرگز بخوری با این ترکیب برای خود درست نکنید، چون این بخور از آن من است و باید آن را مقدّس بشمارید.
هر کس بخوری مانند این بخور برای خودش تهیه کند، از میان قوم یسرال منقطع خواهد شد.»
31
سپس يهوه به موسی فرمود:
«من بِصَلئیل را که پسر اوری و نوهٔ حور از قبیلهٔ یهوده است انتخاب کردهام
و او را از روح خود پر ساختهام و به او حکمت، فهم، دانش و تجربه در همه زمینهها بخشیدهام.
او در ساختن ظروف طلا و نقره و مفرغ،
همچنین در کار خراطی و جواهر سازی و هر صنعتی استاد است.
«در ضمن اهولیاب، پسر اخیسامک از قبیلهٔ دان را نیز انتخاب کردهام تا دستیار او باشد. علاوه بر این به تمام صنعتگرانی که با او کار میکنند، مهارت مخصوصی بخشیدهام تا بتوانند همهٔ آن چیزهایی را که به تو دستور دادهام بسازند
خیمهٔ ملاقات، صندوق عهد با تخت رحمت که بر آن است، تمام ابزار و وسایل خیمهٔ عبادت،
میز و ظروف آن، چراغدان طلای خالص و لوازم آن، مذبح بخور،
مذبح قربانی سوختنی با لوازم آن، حوض و پایهاش،
لباسهای مخصوص هارون کاهن و پسرانش برای خدمت در مقام کاهنی،
روغن مسح و بخور معطر برای قدس. همهٔ اینها را باید درست مطابق آنچه به تو دستور دادهام بسازند.»
سپس يهوه به موسی فرمود
«به بنییسرال بگو: ”روز شَبّات را که برای شما تعیین کردهام نگاه دارید، زیرا این روز نشانی بین من و شما و تمام نسلهای شما خواهد بود تا بدانید من که يهوه هستم، شما را برای خود جدا ساختهام.
پس روز شَبّات را نگاه دارید، چون برای شما روز مقدّسی است. هر که احترام آن را بجا نیاورد، باید کشته شود؛ هر که در آن روز کار کند باید از میان قوم خود منقطع شود.
در هفته فقط شش روز کار کنید و روز هفتم که روز مقدّس يهوه است استراحت نمایید. هر کسی در این روز کار کند کشته خواهد شد.
این قانون، عهدی جاودانی است و رعایت آن برای بنییسرال نسل اندر نسل واجب است.
این نشانهٔ همیشگی آن عهدی است که من با بنییسرال بستهام، چون من در شش روز آسمان و زمین را آفریدم و در روز هفتم استراحت کردم.“»
وقتی خدا در کوه سینا گفتگوی خود را با موسی به پایان رسانید، آن دو لوح سنگی را که با انگشت خود ده فرمان را روی آنها نوشته بود، به موسی داد.
32
وقتی بازگشت موسی از کوه سینا به طول انجامید، مردم نزد هارون جمع شده، گفتند: «برخیز و برای ما اللهای بساز تا ما را هدایت کند، چون نمیدانیم بر سر موسی که ما را از مصر بیرون آورد، چه آمده است.»
هارون در پاسخ گفت: «گوشوارههای طلا را که در گوش زنان و دختران و پسران شماست، درآورده، نزد من بیاورید.»
بنابراین، قوم گوشوارههای طلای خود را که در گوشهای ایشان بود، به هارون دادند.
هارون نیز گوشوارههای طلا را گرفت و آنها را ذوب کرده، در قالبی که ساخته بود، ریخت و مجسمهای به شکل گوساله ساخت. قوم یسرال وقتی گوساله را دیدند فریاد برآوردند: «ای بنییسرال، این همان اللهای است که شما را از مصر بیرون آورد.»
هارون با دیدن این صحنه، یک مذبح نیز جلوی آن گوساله ساخت و گفت: «فردا برای يهوه جشن میگیریم.»
روز بعد، صبح زود، وقتی مردم برخاستند، پیش آن گوساله قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی تقدیم نمودند. آنگاه قوم برای خوردن و نوشیدن نشستند، و برای لهو و لَعِب به پا خاستند.
يهوه به موسی فرمود: «بیدرنگ به پایین برو، چون قومت که تو آنها را از مصر بیرون آوردی، فاسد شدهاند.
آنها به همین زودی احکام مرا فراموش کرده و منحرف گشتهاند و برای خود گوسالهای ساخته، آن را پرستش میکنند و برایش قربانی کرده، میگویند: ای بنییسرال، این همان اللهای است که تو را از مصر بیرون آورد.»
يهوه به موسی فرمود: «من دیدهام که این قوم چقدر سرکشند.
بگذار آتش خشم خود را بر ایشان شعلهور ساخته، همه را هلاک کنم. به جای آنها از تو قوم عظیمی به وجود خواهم آورد.»
ولی موسی از يهوه، اللها خود خواهش کرد که آنها را هلاک نکند و گفت: « يهوها چرا بر قوم خود این گونه خشمگین شدهای؟ مگر با قدرت و معجزات عظیم خود آنها را از مصر بیرون نیاوردی؟
آیا میخواهی مصریها بگویند: ”خدا ایشان را فریب داده، از اینجا بیرون برد تا آنها را در کوهها بکشد و از روی زمین محو کند؟“ از تو خواهش میکنم از خشم خود برگردی و از مجازات قوم خود درگذری.
به یاد آور قولی را که به خدمتگزاران خود ابراهیم، اسحاق و یعقوب دادهای. به یاد آور چگونه برای ایشان به ذات خود قسم خورده، فرمودی: ”فرزندان شما را مثل ستارگان آسمان بیشمار میگردانم و سرزمینی را که دربارهٔ آن سخن گفتهام به نسلهای شما میدهم تا همیشه در آن زندگی کنند.“»
بنابراین، يهوه از تصمیم خود منصرف شد.
آنگاه موسی از کوه پایین آمد، در حالی که دو لوح سنگی در دست داشت که بر دو طرف آن لوحها ده فرمان خدا نوشته شده بود.
(آن ده فرمان را خدا روی لوحهای سنگی نوشته بود.)
یوشع که همراه موسی بود، وقتی صدای داد و فریاد و خروش قوم را که از دامنهٔ کوه برمیخاست شنید، به موسی گفت: «از اردوگاه صدای جنگ به گوش میرسد.»
ولی موسی گفت: «این صدا، فریاد پیروزی یا شکست نیست، بلکه صدای ساز و آواز است.»
وقتی به اردوگاه نزدیک شدند، موسی چشمش به گوسالهٔ طلایی افتاد که مردم در برابرش میرقصیدند و شادی میکردند. پس موسی آنچنان خشمگین شد که لوحها را به پایین کوه پرت کرد و لوحها تکهتکه شد.
سپس گوسالهٔ طلایی را گرفت و در آتش انداخته آن را ذوب کرد. سپس آن را کوبید و خُرد کرد و به صورت گَرد درآورد و روی آب پاشید و به بنییسرال نوشانید.
آنگاه موسی به هارون گفت: «این قوم به تو چه بدی کرده بودند که ایشان را به چنین گناه بزرگی آلوده ساختی؟»
هارون گفت: «بر من خشم مگیر. تو خود این قوم را خوب میشناسی که چقدر فاسدند.
آنها به من گفتند: ”اللهای برای ما بساز تا ما را هدایت کند، چون نمیدانیم بر سر موسی که ما را از مصر بیرون آورد، چه آمده است.“
من هم گفتم که گوشوارههای طلای خود را پیش من بیاورند. گوشوارههای طلا را در آتش ریختم و این گوساله از آن ساخته شد.»
وقتی موسی دید که قوم افسار گسیخته شدهاند و هارون آنها را واگذاشته تا از خود بیخود شده، خود را نزد دشمنان بیآبرو کنند،
کنار دروازهٔ اردوگاه ایستاد و با صدای بلند گفت: «هر که طرف يهوه است پیش من بیاید.» تمام طایفهٔ لاوی دور او جمع شدند.
موسی به ایشان گفت: « يهوه، اللها بنییسرال میفرماید: شمشیر به کمر ببندید و از این سوی اردوگاه تا آن سویش بروید و برادر و دوست و همسایهٔ خود را بکشید.»
لاویان اطاعت کردند و در آن روز در حدود سه هزار نفر از قوم یسرال کشته شدند.
موسی به لاویان گفت: «امروز خود را وقف کردید تا يهوه را خدمت کنید. با اینکه میدانستید که اطاعت شما به قیمت جان پسران و برادرانتان تمام میشود، از فرمان خدا سرپیچی نکردید؛ پس خدا به شما برکت خواهد داد.»
روز بعد موسی به قوم گفت: «شما مرتکب گناه بزرگی شدهاید. حال، من به بالای کوه میروم تا در حضور يهوه برای شما شفاعت کنم. شاید خدا از گناهان شما درگذرد.»
پس موسی به حضور يهوه بازگشت و چنین دعا کرد: «آه ای يهوه، این قوم مرتکب گناه بزرگی شده، برای خود بُتی از طلا ساختند.
تمنا میکنم گناه آنها را ببخش و گرنه اسم مرا از دفترت محو کن.»
يهوه به موسی فرمود: «چرا اسم تو را محو کنم؟ هر که نسبت به من گناه کرده است، اسم او را محو خواهم کرد.
حال بازگرد و قوم را به جایی که گفتهام راهنمایی کن و فرشتهٔ من پیشاپیش تو حرکت خواهد کرد. ولی من به موقع، قوم را به خاطر این گناه مجازات خواهم کرد.»
يهوه به خاطر پرستش بُتی که هارون ساخته بود، بلای هولناکی بر بنییسرال نازل کرد.
33
يهوه به موسی فرمود: «اینجا را ترک کنید، تو و این قوم که از سرزمین مصر بیرون آوردی، و به سوی سرزمینی بروید که وعدهٔ آن را به ابراهیم، اسحاق و یعقوب دادهام، چون به آنها سوگند یاد کردم که آن را به فرزندان ایشان ببخشم.
من فرشتهای پیشاپیش تو خواهم فرستاد تا کنعانیها، اموریها، حیتیها، فرزیها، حویها و یبوسیها را بیرون خواهم راند.
به سرزمینی بروید که شیر و عسل در آن جاری است. اما من در این سفر همراه شما نخواهم آمد، چون مردمی سرکش هستید و ممکن است شما را در بین راه هلاک کنم.»
وقتی قوم این سخنان را شنیدند ماتم گرفتند و هیچکس زیورآلات بر خود نیاویخت.
چون يهوه به موسی فرموده بود به قوم یسرال بگوید: «شما مردمی سرکش هستید. اگر لحظهای در میان شما باشم، شما را هلاک میکنم. پس تا زمانی که تکلیف شما را روشن نکردهام، هر نوع آلات زینتی و جواهرات را از خود دور کنید.»
پس بنییسرال بعد از عزیمت از کوه سینا، زیورآلات خود را کنار گذاشتند.
از آن پس، موسی خیمهٔ مقدّس را که «خیمهٔ ملاقات» نامگذاری کرده بود، همیشه بیرون از اردوگاه بنییسرال بر پا میکرد و کسانی که میخواستند با يهوه راز و نیاز کنند، به آنجا میرفتند.
هر وقت موسی به طرف این خیمهٔ میرفت، تمام قوم دم در خیمههای خود جمع میشدند و او را تماشا میکردند.
زمانی که موسی وارد خیمهٔ عبادت میشد، ستون ابر نازل شده بر مدخل خیمه میایستاد و خدا با موسی صحبت میکرد.
قوم یسرال وقتی ستون ابر را میدیدند، در برابر در خیمههای خود به خاک افتاده خدا را پرستش میکردند.
يهوه مانند کسی که با دوست خود گفتگو کند، با موسی رو در رو گفتگو میکرد. سپس موسی به اردوگاه بازمیگشت، ولی دستیار جوان او یوشع، پسر نون، خیمه را ترک نمیکرد.
موسی به يهوه عرض کرد: «تو به من میگویی این قوم را به سرزمین موعود ببرم، ولی نمیگویی چه کسی را با من خواهی فرستاد. گفتهای: ”تو را به نام میشناسم و مورد لطف من قرار گرفتهای.“
پس اگر حقیقت اینطور است مرا به راهی که باید بروم راهنمایی کن تا تو را آن طور که باید بشناسم و به شایستگی در حضورت زندگی کنم. این مردم نیز قوم تو هستند، پس لطف خود را از ایشان دریغ مدار.»
يهوه در جواب موسی فرمود: «من خود همراه شما خواهم آمد و به شما آرامی خواهم بخشید.»
آنگاه موسی به يهوه گفت: «اگر خودت با ما نمیآیی ما را نیز نگذار که از اینجا جلوتر رویم.
اگر تو همراه ما نیایی از کجا معلوم خواهد شد که من و قوم من مورد لطف تو قرار گرفتهایم و با سایر قومهای جهان فرق داریم؟»
يهوه فرمود: «در این مورد هم دعای تو را اجابت میکنم، چون تو مورد لطف من قرار گرفتهای و تو را به نام میشناسم.»
موسی عرض کرد: «استدعا دارم جلال خود را به من نشان دهی.»
يهوه فرمود: «من تمامی نیکویی خود را از برابر تو عبور میدهم و نام خود، یهوه را در حضور تو ندا میکنم. من يهوه هستم و بر هر کس که بخواهم رحم میکنم و بر هر کس که بخواهم شفقت میکنم.
من نخواهم گذاشت چهرهٔ مرا ببینی، چون انسان نمیتواند مرا ببیند و زنده بماند.
حال برخیز و روی این صخره، کنار من بایست.
وقتی جلال من میگذرد، تو را در شکاف این صخره میگذارم و با دستم تو را میپوشانم تا از اینجا عبور کنم؛
سپس دست خود را برمیدارم تا مرا از پشت ببینی، اما چهرهٔ مرا نخواهی دید.»
34
يهوه به موسی فرمود: «دو لوح سنگی مثل لوحهای اول که شکستی تهیه کن تا دوباره ده فرمان را روی آنها بنویسم.
فردا صبح حاضر شو و از کوه سینا بالا بیا و بر قلهٔ کوه در حضور من بایست.
هیچکس با تو بالا نیاید و کسی هم در هیچ نقطهٔ کوه دیده نشود. حتی گله و رمه نیز نزدیک کوه چرا نکنند.»
موسی همانطور که يهوه فرموده بود، صبح زود برخاست و دو لوح سنگی مثل لوحهای قبلی تراشید و آنها را به دست گرفته، از کوه سینا بالا رفت.
آنگاه يهوه در ابر فرود آمد و آنجا با موسی ایستاد؛ و نام خود، یهوه را ندا کرد.
يهوه از برابر موسی گذشت و چنین ندا کرد: «یهوه! يهوه! اللها رحیم و مهربان، اللها دیرخشم و پراحسان؛ اللها امین که
به هزاران نفر رحمت میکنم و خطا و عصیان و گناه را میبخشم؛ ولی گناه را هرگز بیسزا نمیگذارم. انتقام گناه پدران را از فرزندان آنها تا نسل سوم و چهارم میگیرم.»
موسی در حضور يهوه به خاک افتاد و او را پرستش کرده،
گفت: « يهوها، اگر واقعا مورد لطف تو قرار گرفتهام، استدعا میکنم که تو نیز همراه ما باشی. میدانم که این قوم سرکشند، ولی از سر تقصیرها و گناهان ما بگذر و بار دیگر ما را مثل قوم خاص خود بپذیر.»
يهوه فرمود: «اینک با تو عهد میبندم و در نظر تمامی قوم کارهای عجیب میکنم کارهای عجیبی که نظیر آن در هیچ جای دنیا دیده نشده است. تمام بنییسرال قدرت مهیب مرا که بهوسیلۀ تو به آنها نشان میدهم، خواهند دید.
آنچه را که امروز به شما امر میکنم، اطاعت کنید. من قبایل اموری، کنعانی، حیتی، فرزی، حوی و یبوسی را از سر راه شما برمیدارم.
مواظب باشید هرگز با آن قبایل پیمان دوستی نبندید، مبادا شما را به راههای گمراه کننده بکشانند.
بلکه باید بتها، مجسمههای شرمآور و مذبحهای آنها را ویران کنید.
نباید اللها دیگری را عبادت نمایید، زیرا یهوه اللها غیوری است و پرستش اللها غیر را تحمل نمیکند.
«هرگز نباید با ساکنان آنجا پیمان دوستی ببندید؛ چون آنها به جای پرستش من، بتها را میپرستند و برای آنها قربانی میکنند. اگر با ایشان دوست شوید شما را به خوردن خوراک قربانی خود خواهند کشانید.
شما دختران بتپرست آنها را برای پسران خود خواهید گرفت و در نتیجه پسران شما هم از خدا برگشته بتهای زنان خود را خواهند پرستید.
«برای خود هرگز بت نسازید.
«عید فطیر را هر سال جشن بگیرید. همانطور که به شما دستور دادم، هفت روز نانِ بیخمیرمایه بخورید. این جشن را در وقت مقرر، در ماه ابیب برگزار کنید، چون در همین ماه بود که از بندگی مصریها آزاد شدید.
«تمام نخستزادههای نر گاو و گوسفند و بز شما به من تعلق دارند.
در برابر نخستزادهٔ نر الاغ، یک بره به من تقدیم کنید و اگر نخواستید این کار را بکنید گردن الاغ را بشکنید. ولی برای تمام پسران ارشد خود حتماً باید فدیه دهید. «هیچکس نباید با دست خالی به حضور من حاضر شود.
«فقط شش روز کار کنید و در روز هفتم استراحت نمایید، حتی در فصل شخم و فصل درو.
«عید هفتهها را که همان عید نوبر محصول گندم است، برگزار کن و همچنین عید جمعآوری را به هنگام تحویل سال.
«سالی سه بار تمام مردان و پسران قوم یسرال باید برای عبادت به حضور يهوه، اللها یسرال بیایند.
در این سه مرتبهای که به حضور یهوه اللهاتان میآیید، کسی دست طمع به سوی سرزمین شما دراز نخواهد کرد، زیرا تمام قبایل بیگانه را از میان شما بیرون میرانم و حدود سرزمین شما را وسیع میگردانم.
«خون قربانی را هرگز همراه با نان خمیرمایهدار به حضور من تقدیم نکنید و از گوشت برهٔ عید پِسَح تا صبح چیزی باقی نگذارید.
«بهترین نوبر هر محصولی را که درو میکنید، به خانهٔ یهوه اللهاتان بیاورید. «بزغاله را در شیر مادرش نپزید.»
يهوه به موسی فرمود: «این قوانین را بنویس، چون عهد خود را بر اساس این قوانین با تو و با قوم یسرال بستهام.»
موسی چهل شبانه روز بالای کوه در حضور يهوه بود. در آن مدت نه چیزی خورد و نه چیزی آشامید. در آن روزها بود که يهوه ده فرمان را روی دو لوح سنگی نوشت.
وقتی موسی با دو لوح سنگی که بر آن مُفاد عهد نوشته شده بود، از کوه سینا فرود آمد، خبر نداشت که چهرهاش بر اثر گفتگو با خدا میدرخشید.
پس وقتی هارون و بنییسرال موسی را با آن صورت نورانی دیدند، ترسیدند به او نزدیک شوند.
ولی موسی ایشان را به نزد خود خواند. آنگاه هارون و بزرگان قوم نزد او آمدند و موسی با ایشان سخن گفت.
سپس تمام مردم نزد او آمدند و موسی دستورهایی را که يهوه در بالای کوه به او داده بود، به ایشان بازگفت.
موسی پس از آنکه سخنانش تمام شد، نقابی بر صورت خود کشید.
هر وقت موسی به خیمهٔ ملاقات میرفت تا با يهوه گفتگو کند، نقاب را از صورتش بر میداشت. وقتی از خیمه بیرون میآمد هر چه از يهوه شنیده بود برای قوم بازگو میکرد،
و مردم صورت او را که میدرخشید، میدیدند. سپس او نقاب را دوباره به صورت خود میکشید و نقاب بر صورت او بود تا وقتی که باز برای گفتگو با يهوه به خیمهٔ عبادت داخل میشد.
35
موسی تمام قوم یسرال را دور خود جمع کرد و به ایشان گفت: «این است دستورهایی که يهوه به شما داده است تا از آن اطاعت کنید:
فقط شش روز کار کنید و روز هفتم را که روز مقدّس يهوه است استراحت و عبادت نمایید. هر کس که در روز هفتم کار کند باید کشته شود.
آن روز در خانههایتان حتی آتش هم روشن نکنید.»
سپس موسی به قوم یسرال گفت: « يهوه فرموده که
از آنچه دارید برای او هدیه بیاورید. هدایای کسانی که از صمیم قلب به يهوه هدیه میدهند باید شامل این چیزها باشد: طلا، نقره، مفرغ؛
نخهای آبی، ارغوانی و قرمز؛ کتان ریزبافت؛ پشم بز؛
پوست قوچ که رنگش سرخ شده باشد و پوست خز؛ چوب اقاقیا؛
روغن زیتون برای چراغها؛ مواد خوشبو برای تهیهٔ روغن مسح؛ بخور خوشبو؛
سنگ جزع و سنگهای قیمتی دیگر برای ایفود و سینهپوش کاهن.
«شما ای صنعتگران ماهر، بیایید و آنچه را که يهوه امر فرموده است، بسازید:
خیمهٔ عبادت و پوششهای آن، تکمهها، چوببست خیمه، پشتبندها، ستونها و پایهها؛
صندوق عهد و چوبهای حامل آن، تخت رحمت، پردهٔ حایل بین قدس و قدسالاقداس؛
میز و چوبهای حامل آن و تمام ظروف آن، نان حضور؛
چراغدان با چراغها و روغن و لوازم دیگر آن؛
مذبح بخور و چوبهای حامل آن، روغن تدهین و بخور خوشبو؛ پردهٔ مدخل خیمه؛
مذبح قربانی سوختنی، منقل مشبک مفرغین مذبح و چوبهای حامل با تمام لوازم آن؛ حوض مفرغین با پایهٔ آن؛
پردههای دور حیاط، ستونها و پایههای آنها، پردهٔ مدخل حیاط؛
میخهای خیمه و حیاط خیمه و طنابهای آن؛
لباسهای بافته شده برای خدمت در قدس یعنی لباس مقدّس هارون کاهن و لباسهای پسرانش.»
پس تمام قوم یسرال از نزد موسی رفتند،
اما کسانی که تحت تأثیر قرار گرفته بودند با اشتیاق بازگشتند و هدایایی برای آماده ساختن لباسهای مقدّس، خیمۀ ملاقات و وسایل مورد نیاز جهت خدمت در آن، با خود آوردند تا به يهوه تقدیم کنند.
مردان و زنان با اشتیاق زیاد آمدند و جواهراتی از قبیل سنجاق، گوشواره، انگشتر، گردنبند و اشیاء دیگری از طلا را به يهوه تقدیم کردند.
برخی نیز نخهای آبی، ارغوانی و قرمز؛ کتان ریزبافت؛ پشم بز؛ پوست سرخ شدهٔ قوچ و پوست خز آوردند.
عدهای دیگر نقره و مفرغ به يهوه تقدیم کردند. بعضی هم چوب اقاقیا برای ساختن خیمه با خود آوردند.
زنانی که در کار ریسندگی و بافندگی مهارت داشتند، نخهای آبی و ارغوانی و قرمز و کتان ریزبافت با خود آوردند.
همۀ زنانی که مایل بودند مهارتشان را به کار برند، از پشم بز، نخ ریسیدند.
بزرگان قوم، سنگ جزع و سنگهای قیمتی دیگر برای تزیین ایفود و سینهپوش کاهن آوردند،
و نیز عطریات و روغن برای روشنایی و روغن مسح و بخور معطر.
بدین ترتیب تمام مردان و زنان بنییسرال که مشتاق بودند در کاری که يهوه به موسی امر فرموده بود کمک کنند، با خرسندی خاطر هدایای خود را به يهوه تقدیم کردند.
سپس موسی به بنییسرال گفت: « يهوه، بِصَلئیل (پسر اوری) را که نوهٔ حور و از قبیلهٔ یهوده است برگزیده
و او را از روح خود پر ساخته است و حکمت و توانایی و مهارت بخشیده، تا خیمهٔ عبادت و تمام وسایل آن را بسازد.
او در ساختن ظروف طلا و نقره و مفرغ،
همچنین در کار حکاکی و نجاری و جواهر سازی و هر صنعتی استاد است.
خدا به او و اهولیاب (پسر اخیسامک از قبیلهٔ دان) استعداد تعلیم دادن هنر به دیگران را عطا فرموده است.
يهوه به آنها در کار طراحی، نساجی و طرازی پارچههای آبی، ارغوانی، قرمز و کتان ریزبافت مهارت خاصی بخشیده است. ایشان صنعتگران ماهری هستند.
36
« يهوه به بِصَلئیل و اهولیاب و سایر صنعتگران ماهر استعداد و توانایی بخشیده است تا کارهای مربوط به ساخت خیمۀ عبادت را انجام دهند. آنها باید مطابق با طرح و فرمان يهوه ساخت و آراستن خیمه عبادت را به انجام رسانند.»
پس موسی بِصَلئیل و اهولیاب و تمام صنعتگرانی را که يهوه به آنها مهارت بخشیده و مایل به خدمت بودند احضار کرد تا مشغول کار شوند.
آنها تمام هدایایی را که بنییسرال هر روز صبح برای بنای خیمهٔ عبادت میآوردند، از موسی تحویل میگرفتند.
سرانجام صنعتگرانی ماهر که مشغول ساختن خیمه بودند دست از کار کشیدند.
آنها نزد موسی رفتند و گفتند: «مردم برای کاری که يهوه دستور آن را داده است بیش از آنچه لازم است هدیه آوردهاند.»
پس موسی فرمود تا در اردوگاه اعلام کنند که دیگر کسی هدیه نیاورد. بدین ترتیب بنییسرال از آوردن هدیه بازداشته شدند،
چون هدایای موجود، برای اتمام کار خیمه بیش از حد مورد نیاز بود.
صنعتگرانی که مشغول کار بودند، خیمهٔ عبادت را با ده پرده از کتان ریزبافت تابیده تهیه کردند.
آنگاه بِصَلئیل با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز پردهها را تزئین کرده، نقش کروبیان را روی آنها با دقت گلدوزی کرد.
سپس آن ده پرده را پنج پنج به هم دوخت تا دو قطعهٔ جداگانه تشکیل شود.
برای وصل کردن این دو قطعهٔ بزرگ، در لبهٔ آخرین پردهٔ دستۀ اول و دستۀ دوم پنجاه حلقه از پارچۀ آبی ساخت.
پنجاه حلقۀ لبۀ یک پرده با پنجاه حلقۀ پرده دیگر رو در روی هم قرار گرفت.
سپس پنجاه گیره از طلا برای پیوستن این دو قطعه پرده به یکدیگر درست کردند تا پردههای دور خیمه به صورت یکپارچه درآیند.
او برای پوشش سقف خیمۀ عبادت، یازده قطعهٔ دیگر از پشم بز بافت.
طول هر یک از آنها پانزده متر و عرض هر یک دو متر بود.
پنج قطعه را به هم وصل کردند به طوری که به صورت یک قطعهٔ بزرگ درآمد. شش قطعهٔ دیگر را نیز به هم دوختند.
در حاشیهٔ هر یک از این دو قطعهٔ بزرگ پنجاه جاتکمه باز کردند
و آنها را با پنجاه تکمهٔ مفرغین به هم وصل کردند تا بدینگونه دو قطعهٔ بزرگ به هم وصل شوند.
دو پوشش دیگر درست کردند یکی از پوست قوچ که رنگش سرخ شده بود و دیگری از پوست خز، تا آنها را به ترتیب روی پوشش اولی بیندازند.
چوببست خیمهٔ عبادت را از تختههای چوب اقاقیا ساختند تا به طور عمودی قرار گیرد.
درازای هر تخته پنج متر و پهنای آن هفتاد و پنج سانتی متر بود.
هر طرف تخته دو زبانه داشت که آن را به تختهٔ پهلویی جفت میکرد.
برای قسمت جنوبی خیمۀ عبادت بیست تخته ساخت.
همچنین برای زیر آنها چهل پایۀ نقرهای، یعنی دو پایه برای دو زبانۀ هر تخته درست کرد.
برای قسمت شمالی خیمۀ عبادت بیست تختۀ دیگر ساخت.
همچنین برای زیر آنها چهل پایۀ نقرهای، یعنی دو پایه برای دو زبانۀ هر تخته درست کرد.
برای قسمت آخر خیمۀ عبادت، یعنی آخر بخش غربی، شش تخته ساخت.
سپس دو تختهٔ دیگر برای گوشههای پشت خیمه درست کردند.
شش تختهٔ قسمت غربی از بالا و پایین بهوسیلۀ حلقهها به تختههای گوشه متصل میشد.
پس در قسمت غربی، مجموعاً هشت تخته با شانزده پایهٔ نقرهای، یعنی زیر هر تخته دو پایه، قرار گرفت.
سپس پشتبندهایی از چوب اقاقیا ساخت، پنج پشتبند برای تختههای یک طرف خیمۀ عبادت،
و پنج پشتبند برای تختههای طرف دیگر و پنج پشتبند نیز برای تختههای سمت غربی انتهای خیمه.
پشتبند وسطی را نیز ساخت تا بطور سراسری از وسط تختهها بگذرد.
سپس تختهها و پشتبندها را با روکش طلا پوشاند و حلقههایی از طلا جهت نگه داشتن پشتبندها روی تختهها ساختند.
پردهٔ مخصوص را که بین قدس و قدسالاقداس بود از کتان ریزبافت تابیده و نخهای آبی، ارغوانی و قرمز درست کردند و نقش کروبیان را با دقت روی آن گلدوزی نمودند.
برای آویزان کردن پرده، چهار ستون از چوب اقاقیا با روکش طلا و قلابهایی از طلا ساختند و برای ستونها چهار پایهٔ نقرهای درست کردند.
سپس یک پرده از کتان ریزبافت تابیده برای در خیمۀ عبادت تهیه نموده، آن را با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز گلدوزی کردند.
برای این پرده پنج ستون قلابدار ساختند. سپس سر ستونها و گیرهها را با روکش طلا پوشاندند و پنج پایهٔ مفرغین برای ستونها درست کردند.
37
بِصَلئیل، صندوق عهد را از چوب اقاقیا که درازای آن یک متر و ۲۵ سانتی متر و پهنا و بلندی آن هر کدام هفتاد و پنج سانتی متر بود، ساخت.
بیرون و درون آن را با طلای خالص پوشانید و نواری از طلا دور لبهٔ آن کشید.
برای صندوق چهار حلقه از طلا آماده کرد و آنها را در چهار گوشهٔ قسمت پایین آن متصل نمود، یعنی در هر طرف دو حلقه.
سپس دو چوب بلند از درخت اقاقیا ساخت و آنها را با طلا پوشاند.
برای برداشتن و حمل صندوق، چوبها را در داخل حلقههای دو طرف صندوق گذاشت.
سرپوش صندوق یعنی تخت رحمت را به درازای یک متر و ده سانتیمتر و پهنای هفتاد سانتیمتر، از طلای خالص درست کرد.
سپس دو مجسمهٔ کروبی از طلا بر دو سر تخت رحمت ساخت.
کروبیها را بر دو سر تخت رحمت طوری قرار داد که با آن یکپارچه شد.
مجسمهٔ کروبیها، روبروی هم و نگاهشان به طرف تخت و بالهایشان بر بالای آن گسترده بود.
آنگاه بِصَلئیل، میز نان حضور را از چوب اقاقیا به درازای یک متر و پهنای نیم متر و بلندی ۷۵ سانتی متر ساخت.
آن را با روکشی از طلای خالص پوشانید و قابی از طلا بر دور تا دور لبهٔ آن نصب کرد.
حاشیهٔ دور لبهٔ میز را به پهنای چهار انگشت درست کرد و دور حاشیه را با قاب طلا پوشانید.
همچنین چهار حلقه از طلا برای میز ساخت و حلقهها را به چهار گوشهٔ بالای پایههای میز نصب کرد.
این حلقهها برای چوبهایی بود که به هنگام برداشتن و جابهجا کردن میز میبایست در آنها قرار گیرد.
این چوبها را از درخت اقاقیا با روکش طلا ساخت.
همچنین بشقابها، کاسهها، جامها و پیالههایی از طلای خالص برای ریختن هدایای نوشیدنی درست کرد تا آنها را روی میز بگذارند.
چراغدان را نیز از طلای خالص درست کرد. پایه و بدنهٔ آن را یکپارچه و از طلای خالص ساخت و نقش گلهای روی آن را نیز که شامل کاسبرگ و غنچه بود از طلا درست کرد.
بر بدنهٔ چراغدان شش شاخه قرار داشت، یعنی در هر طرف سه شاخه.
روی هر شش شاخه که از چراغدان بیرون میآمد، گلهای بادام با جوانهها وغنچههای مربوط به آن قرار داشت.
خود بدنه چراغدان با چهار گل بادامی شکل با جوانهها و غنچههایش تزیین شده بود.
یک جوانه زیر هر جفت شاخه بود جایی که شش شاخه از بدنۀ چراغدان بیرون میآمد و همه یکپارچه بود.
تمام این نقشها و شاخهها و بدنه از یک تکه طلای خالص بود.
هفت چراغ آن و انبرها و سینیهایش را از طلای خالص ساخت.
برای ساختن این چراغدان و لوازمش سی و چهار کیلو طلا به کار رفت.
مذبح بخور را به شکل مربع به ضلع نیم متر و بلندی یک متر از چوب اقاقیا درست کرد. آن را طوری ساخت که در چهار گوشهٔ آن چهار برجستگی به شکل شاخ بود.
روکش مذبح و شاخهای آن از طلای خالص بود. قابی دور تا دور آن از طلا درست کرد.
در دو طرف مذبح، زیر قاب طلایی، دو حلقه از طلا برای قرار گرفتن چوبها ساخت تا با آنها مذبح را حمل کنند.
این چوبها از درخت اقاقیا تهیه شده بود و روکش طلا داشت.
سپس روغن مسح مقدّس و بخور خالص معطر را با مهارت عطّاران تهیه کرد.
38
مذبح قربانی سوختنی نیز با چوب اقاقیا به شکل چهارگوش ساخته شد. هر ضلع آن دو و نیم متر و بلندیش یک و نیم متر بود.
آن را طوری ساخت که در چهار گوشهاش چهار برجستگی به شکل شاخ بود. تمام مذبح و شاخها روکشی از مفرغ داشت.
لوازم آن که شامل سطلها، خاکاندازها، کاسهها، چنگکها و آتشدانها بود، همگی از مفرغ ساخته شد.
سپس یک منقل مشبک مفرغین برای مذبح ساخت و آن را تا نیمهٔ مذبح فرو برد تا روی لبهای که در آنجا وجود داشت قرار گیرد.
چهار حلقه برای چهار گوشۀ شبکۀ مفرغین ریخت تا چوبها را نگاه دارند.
چوبهایی از درخت اقاقیا با روکش مفرغ ساخت.
چوبها را در حلقههایی که در دو طرف مذبح نصب شده بود، فرو کرد. مذبح، درونش خالی بود و از تخته ساخته شده بود.
حوض مفرغین و پایهٔ مفرغیناش را از آیینههای زنانی که در کنار در خیمۀ ملاقات خدمت میکردند، ساخت.
سپس بِصَلئیل برای خیمۀ عبادت حیاطی درست کرد که دیوارهایش از پردههای کتان ریزبافت تابیده بود. طول پردههای سمت جنوب پنجاه متر بود.
بیست ستون مفرغین برای پردهها ساخت و برای این ستونها پایههای مفرغین و قلابها و پشتبندهای نقرهای درست کرد.
برای سمت شمالی حیاط نیز همین کار را کرد.
طول دیوار پردهای سمت غربی بیست و پنج متر بود. ده ستون با ده پایه برای پردهها ساخت و برای هر یک از این ستونها قلابها و پشتبندهای نقرهای درست کرد.
طول دیوار پردهای سمت شرقی هم بیست و پنج متر بود.
مدخل خیمۀ عبادت در انتهای جنوبی قرار داشت و از دو پرده تشکیل شده بود. پردۀ سمت راست هفت و نیم متر بود و بر سه ستون با سه پایه آویزان بود.
پردۀ سمت چپ نیز هفت و نیم متر بود و بر سه ستون با سه پایه آویزان بود.
تمام پردههای دیوار حیاط خیمه از کتان ریزبافت تابیده بود.
پایههای ستونها از مفرغ، و قلابها و پشتبندها و روکش سر ستونها از نقره بود. تمام ستونهای اطراف حیاط با پشتبندهای نقرهای به هم مربوط شدند.
پردهٔ مدخل خیمه از کتان ریزبافت تابیده تهیه گردید و با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز گلدوزی شد. طول این پرده ده متر و بلندیش مانند پردههای دیوار حیاط، دو و نیم متر بود.
چهار ستون برای پرده ساخت. پایههای ستونها از مفرغ، و قلابها و پشتبندها و روکش سر ستونها از نقره بود.
تمام میخهایی که در بنای خیمه و حیاط آن به کار رفت، از مفرغ بود.
این است صورت مقدار فلزی که در ساختن خیمهٔ عبادت به کار رفت. این صورت به دستور موسی، بهوسیلۀ لاویان و زیر نظر ایتامار پسر هارون کاهن تهیه شد.
(بِصَلئیل پسر اوری و نوهٔ حور از قبیلهٔ یهوده، آنچه را که يهوه به موسی دستور داده بود، ساخت.
دستیار او در این کار اهولیاب پسر اخیسامک از قبیلهٔ دان بود که در کار طراحی، نساجی و طرازی پارچههای آبی، ارغوانی، قرمز و کتان ریزبافت مهارت داشت.)
بنییسرال جمعاً حدود هزار کیلوگرم طلا به مقیاس مثقال عبادتگاه هدیه کردند که تمام آن صرف ساختن خیمۀ عبادت شد.
جماعت یسرال جمعاً سه هزار و چهارصد و سی کیلوگرم نقره که به مقیاس عبادتگاه وزن میشد، هدیه دادند.
این مقدار نقره از همۀ کسانی که اسمشان در سرشماری نوشته شده بود، به عنوان مالیات دریافت گردید. (مالیات هر فرد یک بِکا بود که بر اساس مقیاس عبادتگاه، معادل ۶ گرم است). این مالیات از ۶۰۳٬۵۵۰ نفر که سنشان بیست سال به بالا بود، دریافت شده بود.
برای پایههای چوببست خیمهٔ عبادت و پایههای ستونهای پردهٔ داخل آن، سه هزار و چهارصد کیلوگرم نقره مصرف شد، یعنی برای هر پایه سی و چهار کیلوگرم.
باقیماندهٔ نقره که سی کیلوگرم بود برای قلابهای ستونها، پشتبندها و روکش سر ستونها مصرف شد.
بنییسرال همچنین هدیۀ مخصوصی که دو هزار و چهارصد و بیست و پنج کیلوگرم مفرغ بود، آوردند.
این مقدار مفرغ برای پایههای ستونهای مدخل خیمۀ ملاقات، مذبح مفرغین، منقل مشبک و سایر لوازم مذبح، همچنین برای پایههای ستونهای دور حیاط و پایههای مدخل آن، و نیز برای میخهای خیمه و پردههای دور حیاط به کار رفت.
39
سپس برای کاهنان از نخهای آبی، ارغوانی و قرمز لباسهایی بافتند. این لباسها را موقع خدمت در قدس میپوشیدند. لباس مقدّس هارون کاهن هم طبق دستوری که يهوه به موسی داده بود، تهیه شد.
ایفود کاهن از کتان ریزبافت تابیده و نخهای آبی، ارغوانی و قرمز و رشتههایی از طلا درست شد.
آنها ورقههای طلا را چکش زدند تا باریک شد، سپس آنها را بریده، به صورت رشتههایی درآوردند و با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز و کتان ریزبافت در تهیه ایفود به کار بردند و روی ایفود را با دقت گلدوزی کردند.
ایفود از دو قسمت، جلو و پشت، تهیه شد و با دو بند روی شانهها، به هم وصل گردید.
همانطور که يهوه به موسی دستور داده بود، بند کمر ایفود متصل به آن و از جنس خود ایفود بود، یعنی از رشتههای طلا و کتان ریزبافت تابیده و نخهای آبی، ارغوانی و قرمز.
دو سنگ جزع در قابهای طلا گذاشتند و نامهای قبیلهٔ بنییسرال را با مهارتی خاص روی آن دو قطعه سنگ حک کردند.
سپس آنها را روی بندهای شانههای ایفود نصب کردند تا نشان دهد که کاهن نمایندۀ بنییسرال است. همهٔ این کارها طبق دستوری که يهوه به موسی داد، انجام گرفت.
سینهپوش را مثل ایفود از کتان ریزبافت تابیده، نخهای آبی، ارغوانی و قرمز، و رشتههای طلا تهیه نموده، روی آن را با دقت گلدوزی کردند.
آن را دولا، مثل یک کیسهٔ چهارگوش دوختند که طول هر ضلعش یک وجب بود.
چهار ردیف سنگ قیمتی روی آن نصب شد. در ردیف اول، عقیق سرخ و یاقوت زرد و یاقوت آتشی بود.
در ردیف دوم، زمرد و یاقوت کبود و الماس بود.
در ردیف سوم، فیروزه و عقیق یمانی و یاقوت بنفش
و در ردیف چهارم، زبرجد و جزع و یشم نصب شد. همهٔ این سنگهای قیمتی را در قابهای طلا جای دادند.
هر یک از این سنگها علامت یکی از دوازده قبیلهٔ بنییسرال بود و نام آن قبیله روی آن سنگ حک شد.
برای نصب سینهپوش به ایفود دو رشته زنجیر تابیده از طلای خالص درست کردند.
همچنین دو قاب و دو حلقه از طلا ساختند و حلقهها
و قسمت بالای سینهپوش را بهوسیلۀ دو رشته زنجیر طلا به ایفود بستند. دو سر زنجیرها به حلقههای طلا که در گوشههای سینهپوش جاسازی شده بود، بسته شد، و دو سر دیگر زنجیرها را از جلو به قابهای طلای روی شانهها وصل کردند.
دو حلقهٔ طلای دیگر نیز درست کردند و آنها را به دو گوشهٔ پایین سینهپوش، روی لایهٔ زیرین بستند.
دو حلقه طلای دیگر هم درست کردند و آنها را در قسمت جلوی ایفود و کمی بالاتر از بند کمر نصب کردند.
بعد، همانطور که يهوه به موسی فرموده بود، حلقههای سینهپوش را با نوار آبی رنگ به حلقههای ایفود که بالاتر از بند کمر قرار داشت بستند تا سینهپوش از ایفود جدا نشود.
ردایی که زیر ایفود پوشیده میشد، تمام از پارچهٔ آبی تهیه شد.
شکافی برای سر در آن باز کردند و حاشیهٔ شکاف را با دست بافتند تا پاره نشود.
با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز و کتان ریزبافت منگولههایی به شکل انار درست کردند و آنها را دور تا دور لبهٔ دامن ردا آویختند.
زنگولههایی از طلای خالص نیز ساختند و دور دامن ردا میان انارها بستند.
زنگولهها و انارها یکی در میان دور دامن ردایی بود که هنگام خدمت میپوشیدند؛ همانطور که يهوه به موسی فرموده بود.
آنها از کتان ریزبافت برای هارون و پسرانش پیراهنها دوختند.
دستار و کلاهها از کتان ریزبافت تهیه کردند و لباسهای زیر نیز از کتان ریزبافت تابیده بود.
شال کمر را از کتان ریزبافت تابیده تهیه نموده، آن را با نخهای آبی، ارغوانی و قرمز گلدوزی کردند، همانطور که يهوه به موسی فرموده بود.
نیم تاج مقدّس را از طلای خالص ساختند و این کلمات را روی آن نقش کردند: «مقدّس برای يهوه.»
همانطور که يهوه به موسی گفته بود، نیم تاج را با یک نوار آبی رنگ به قسمت جلوی دستار بستند.
سرانجام تمام قسمتها و لوازم خیمهٔ ملاقات طبق آنچه يهوه به موسی فرموده بود بهوسیلۀ بنییسرال آماده شد.
سپس ایشان قسمتهای ساخته شده خیمه و همهٔ لوازم آن را پیش موسی آوردند: تکمهها، چوببست خیمه، پشتبندها، ستونها، پایهها؛
پوشش از پوست سرخ شدهٔ قوچ و پوشش از پوست خز، پردهٔ حایل بین قدس و قدسالاقداس؛
صندوق عهد و ده فرمان خدا که در آن بود و چوبهای حامل آن، تخت رحمت؛
میز و تمام وسایل آن، نان حضور؛
چراغدان طلای خالص با چراغها، روغن و همهٔ لوازم آن؛
مذبح طلایی، روغن تدهین و بخور معطر؛ پردهٔ مدخل خیمه؛
مذبح مفرغین با منقل مشبک مفرغین و چوبهای حامل و سایر لوازم آن؛ حوض و پایهاش؛
پردههای دور حیاط با ستونها و پایههای آنها، پردهٔ مدخل حیاط؛ طنابها و میخهای خیمۀ ملاقات، و تمام ابزارهایی که در ساختن خیمه به کار میرفت.
آنها همچنین لباسهای بافته شده برای خدمت در قدس یعنی لباسهای مقدّس هارون کاهن و پسرانش را از نظر موسی گذراندند.
به این ترتیب بنییسرال تمام دستورهای يهوه را که برای ساختن خیمه به موسی داده بود، به کار بستند.
موسی تمام کارهای انجام شده را ملاحظه کرد و به خاطر آن، قوم را برکت داد، چون همه چیز مطابق دستور يهوه ساخته شده بود.
40
آنگاه يهوه به موسی فرمود:
«در نخستین روز ماه اول، خیمهٔ ملاقات را بر پا کن
و صندوق عهد را که ده فرمان در آن قرار دارد، در داخل خیمه بگذار و پردهٔ مخصوص را جلوی آن آویزان کن.
سپس میز را در خیمه بگذار و لوازمش را روی آن قرار بده. چراغدان را نیز در خیمه بگذار و چراغهایش را روشن کن.
«مذبح طلا را برای سوزاندن بخور روبروی صندوق عهد بگذار. پردهٔ مدخل خیمه را بیاویز.
مذبح قربانی سوختنی را مقابل مدخل خیمۀ ملاقات بگذار.
حوض را بین خیمهٔ ملاقات و مذبح قرار بده و آن را پر از آب کن.
دیوار پردهای حیاط اطراف خیمه را بر پا نما و پردهٔ مدخل حیاط را آویزان کن.
«روغن مسح را بردار و خیمه و تمام لوازم و وسایل آن را مسح کرده، تقدیس نما تا مقدّس شوند.
سپس مذبح قربانی سوختنی و وسایل آن را مسح نموده، تقدیس کن و مذبح، جایگاه بسیار مقدّسی خواهد شد.
بعد، حوض و پایهاش را مسح نموده، تقدیس کن.
«سپس هارون و پسرانش را کنار مدخل خیمهٔ ملاقات بیاور و آنها را با آب شستشو بده.
لباس مقدّس را بر هارون بپوشان و او را مسح کرده تقدیس نما تا در مقام کاهنی مرا خدمت کند.
سپس پسرانش را بیاور و لباسهایشان را به ایشان بپوشان.
آنها را نیز مانند پدرشان مسح کن تا در مقام کاهنی مرا خدمت کنند. این مسح به منزلهٔ انتخاب ابدی آنها و نسلهای ایشان است به مقام کاهنی.»
موسی هر چه را که يهوه به او فرموده بود بجا آورد.
در نخستین روز ماه اول سال دوم، بعد از بیرون آمدن از مصر، خیمهٔ عبادت بر پا شد.
موسی خیمهٔ عبادت را به این ترتیب بر پا کرد: اول پایههای آن را گذاشت، سپس تختههای چوببست را در پایهها نهاده، پشتبندهای آنها را نصب کرد و ستونها را بر پا نمود.
آنگاه، همانطور که يهوه فرموده بود، پوشش داخلی سقف را روی چوبها کشید و پوششهای خارجی را روی آن گسترانید.
بعد، دو لوح سنگی را که ده فرمان خدا روی آنها نوشته بود در صندوق عهد گذاشت و چوبهای حامل را درون حلقهها قرار داد و سرپوش صندوق را که «تخت رحمت» بود، روی آن نهاد.
آنگاه صندوق عهد را به درون خیمهٔ عبادت برد و پردهٔ مخصوص را جلو آن کشید، درست همانگونه که يهوه فرموده بود.
سپس موسی میز را در سمت شمالی خیمهٔ ملاقات، بیرون پرده گذاشت،
و همانطور که يهوه به او فرموده بود، نان حضور را روی میز در حضور يهوه قرار داد.
چراغدان را مقابل میز در سمت جنوبی خیمۀ ملاقات گذاشت
و مطابق دستور يهوه چراغهای چراغدان را در حضور يهوه روشن کرد.
مذبح طلا را در خیمۀ ملاقات، بیرون پرده گذاشت
و مطابق دستور يهوه بر آن بخور معطر سوزاند.
موسی پردهٔ مدخل خیمهٔ عبادت را آویزان کرد.
مذبح قربانی سوختنی را مقابل مدخل خیمۀ ملاقات گذاشت و روی آن قربانی سوختنی و هدیه آردی تقدیم کرد، درست همانطور که يهوه فرموده بود.
حوض را بین خیمهٔ ملاقات و مذبح قرار داد و آن را پر از آب کرد.
موسی، هارون و پسرانش از آن آب برای شستن دست و پایشان استفاده میکردند.
آنها هر وقت میخواستند به داخل خیمۀ ملاقات بروند و یا به مذبح نزدیک شوند، مطابق دستور يهوه خود را میشستند.
موسی دیوار پردهای دور خیمه و مذبح را بر پا نموده پردهٔ مدخل حیاط را آویزان کرد. به این ترتیب او همهٔ کار را به پایان رسانید.
آنگاه ابر، خیمهٔ ملاقات را پوشانید و حضور پرجلال يهوه آن را پر ساخت.
موسی نتوانست وارد خیمۀ ملاقات شود، زیرا ابر بر آن نشسته بود و حضور پرجلال يهوه خیمۀ عبادت را پر ساخته بود.
از آن پس، هر وقت ابر از روی خیمه برمیخاست قوم یسرال کوچ میکردند و به راهنمایی آن به سفر ادامه میدادند.
اما تا وقتی که ابر روی خیمه باقی بود، قوم همچنان در جای خود میماندند.
در روز، ابر روی خیمهٔ عبادت قرار داشت و در شب، آتش در ابر پدیدار میشد و قوم میتوانستند آن را ببینند. به این طریق، ابر يهوه بنییسرال را در تمام سفرهایشان هدایت میکرد.
leviticus
1
يهوه از خیمهٔ ملاقات با موسی سخن گفت و به او فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده. وقتی کسی به يهوه قربانی تقدیم میکند، قربانی او باید گاو، گوسفند و یا بز باشد.
اگر بخواهد برای قربانی سوختنی یک گاو قربانی کند، آن گاو باید نر و بیعیب باشد. گاو را دم مدخل خیمهٔ ملاقات بیاورد تا مورد قبول يهوه قرار گیرد.
شخصی که آن را میآورد، باید دستش را روی سر حیوان بگذارد. به این ترتیب آن قربانی پذیرفته شده، گناهان شخص را کفاره میکند.
بعد خود آن شخص حیوان را در حضور يهوه سر ببرد و پسران هارون که کاهنند، خون آن را بیاورند و بر چهار طرف مذبح که جلوی مدخل خیمهٔ ملاقات است، بپاشند.
سپس آن شخص پوست گاو را بکند و آن را قطعهقطعه کند،
و کاهنان هیزم روی مذبح بگذارند، آتش روشن کنند
و قطعهها و سر و چربی آن را روی هیزم قرار دهند.
آنگاه آن شخص باید دل و روده و پاچههای گاو را با آب بشوید و کاهنان همه را روی مذبح بسوزانند. این قربانی سوختنی، هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه خواهد بود.
«اگر گوسفند یا بز برای قربانی بیاورند، آن نیز باید نر و بیعیب باشد.
شخصی که آن را میآورد باید در سمت شمالی مذبح در حضور يهوه سرش را ببرد و کاهنان که پسران هارونند، خونش را بر چهار طرف مذبح بپاشند.
سپس، آن شخص حیوان قربانی شده را قطعهقطعه کند و کاهنان این قطعهها را با سر و چربی آن روی هیزم مذبح بگذارند.
آن شخص باید دل و روده و پاچههای گوسفند یا بز را با آب بشوید. سپس کاهنان همهٔ آنها را روی آتش مذبح بسوزانند. این قربانی سوختنی، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه خواهد بود.
«اگر کسی میخواهد برای قربانی سوختنی پرنده برای يهوه قربانی کند، آن پرنده باید قمری یا جوجه کبوتر باشد.
کاهن، پرنده را بگیرد و جلوی مذبح سرش را بپیچاند و آن را بر مذبح بسوزاند. اما اول باید خونش را بر پهلوی مذبح بچلاند.
چینهدان و محتویات داخل شکمش را درآورد و آنها را در طرف شرق مذبح در جایی که خاکستر مذبح ریخته میشود بیندازد.
سپس بالهای پرنده را گرفته، آن را از وسط پاره کند بدون اینکه پرنده دو تکه شود. آنگاه کاهن آن را روی هیزم مذبح بسوزاند. این قربانی سوختنی، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه خواهد بود.
2
«هرگاه کسی برای يهوه هدیهٔ آردی آورد، هدیهٔ او باید از آرد مرغوب باشد. او باید روغن زیتون روی آن بریزد و کندر بر آن بگذارد.
سپس یک مشت از آن را که نمونهٔ تمام هدیه است به یکی از کاهنان بدهد تا آن را بسوزاند. این هدیه، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه خواهد بود.
بقیهٔ هدیۀ آردی به هارون و پسرانش داده شود تا برای خوراک از آن استفاده کنند. قسمتی که به کاهنان داده میشود بسیار مقدّس است، زیرا از هدایای مخصوصی که به يهوه تقدیم میشوند، گرفته شده است.
«هرگاه کسی نان پخته شده در تنور برای يهوه هدیه آورد، آن نان باید بدون خمیرمایه و از آرد مرغوب مخلوط با روغن زیتون تهیه شده باشد. از نان بدون خمیرمایه که روغن روی آن مالیده شده باشد نیز میتوان به عنوان هدیه استفاده کرد.
اگر کسی نان پخته شده روی ساج هدیه آورد، آن نان نیز باید از آرد مرغوب بدون خمیرمایه و مخلوط با روغن زیتون باشد.
او باید آن را تکهتکه کند و رویش روغن بریزد. این نیز یک نوع هدیهٔ آردی است.
اگر هدیهٔ شما در تابه پخته شود، آن هم باید از آرد مرغوب و روغن زیتون باشد.
«این هدایای آردی را نزد کاهن بیاورید تا به مذبح ببرد و به يهوه تقدیم کند.
کاهنان باید فقط مقدار کمی از هدیه را به عنوان نمونه بسوزانند. این هدیه، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه است.
بقیهٔ هدیۀ آردی به هارون و پسرانش داده شود تا برای خوراک از آن استفاده کنند. قسمتی که به کاهنان داده میشود بسیار مقدّس است، زیرا از هدایای مخصوصی که به يهوه تقدیم میشوند، گرفته شده است.
«برای تهیهٔ هدیه آردی که به يهوه تقدیم میشود از خمیرمایه استفاده نکنید، زیرا به کار بردن خمیرمایه یا عسل در هدایای مخصوصی که به يهوه تقدیم میشوند، جایز نیست.
هنگام تقدیم نوبر محصول خود به يهوه میتوانید از نان خمیرمایهدار و عسل استفاده کنید، ولی این هدیه را نباید به عنوان هدیهای خوشبو بر مذبح بسوزانید.
«به تمام هدایا باید نمک بزنید، چون نمک یادآور عهد خداست.
«هرگاه از نوبر محصول خود به يهوه هدیه میدهید دانهها را از خوشهها جدا کرده، بکوبید و برشته کنید.
سپس روغن زیتون بر آن بریزید و کندر روی آن بگذارید، زیرا این نیز نوعی هدیهٔ آردی است.
آنگاه کاهنان قسمتی از غلهٔ کوبیده شده و مخلوط با روغن را با تمام کندر به عنوان نمونه بر آتش بسوزانند و همچون هدیۀ مخصوص به يهوه تقدیم کنند.
3
«هرگاه کسی بخواهد قربانی سلامتی به يهوه تقدیم کند، میتواند برای این کار از گاو نر یا ماده استفاده نماید. حیوانی که به يهوه تقدیم میشود باید سالم و بیعیب باشد.
شخصی که حیوان را تقدیم میکند، باید دست خود را روی سر آن بگذارد و دم در خیمۀ ملاقات سرش را ببرد. پسران هارون خون آن را بر چهار طرف مذبح بپاشند.
کاهن باید بخشی از این قربانی سلامتی را به عنوان هدیۀ اختصاصی به يهوه تقدیم کند. این هدیه شامل چربی داخل شکم،
دو قلوه و چربی روی آنها در قسمت تهیگاه و سفیدی روی جگر خواهد بود. اینها باید همراه قلوهها خارج شوند،
و پسران هارون آنها را بر مذبح، روی قربانی سوختنی، بسوزانند. این هدیه، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه است.
«برای قربانی سلامتی میتوان گوسفند و بز (نر یا ماده) که سالم و بیعیب باشند نیز به يهوه تقدیم کرد.
اگر قربانی، گوسفند باشد، شخصی که آن را به يهوه تقدیم میکند باید آن را به حضور يهوه آورده،
دستش را روی سر حیوان بگذارد و دم در خیمۀ ملاقات سرش را ببرد. سپس پسران هارون خون آن را بر چهار طرف مذبح بپاشند.
کاهن باید چربی این قربانی سلامتی را به عنوان هدیۀ مخصوص به يهوه تقدیم کند. این چربی شامل دنبه که از نزدیکی ستون مهرهها جدا شده، و تمام چربی داخل شکم،
دو قلوه و چربی روی آنها در قسمت تهیگاه، و سفیدی روی جگر میباشد. اینها همراه با قلوهها باید جدا شوند
و کاهن آنها را همچون هدیۀ مخصوص خوراکی به يهوه تقدیم کرده، بر آتش مذبح بسوزاند.
«اگر قربانی، بز باشد، شخصی که آن را به يهوه تقدیم میکند، باید آن را به حضور يهوه آورده،
دستش را روی سر حیوان بگذارد و دم در خیمۀ ملاقات سرش را ببرد. سپس پسران هارون خون آن را بر چهار طرف مذبح بپاشند
کاهن باید قسمتی از این قربانی را به عنوان هدیۀ مخصوص به يهوه تقدیم کند. این شامل چربی داخل شکم،
و قلوه و چربی روی آنها در قسمت تهیگاه، و سفیدی روی جگر میباشد. اینها همراه با قلوهها باید جدا شوند.
سپس کاهن این همه را به عنوان خوراک بر مذبح بسوزاند. این هدیه، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه است. تمام چربی آن حیوان به يهوه تعلق دارد.
هیچیک از شما نباید خون یا چربی بخورید. این قانونی است ابدی برای شما و نسلهایتان، در هر جا که باشید.»
4
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده. اگر کسی ناخواسته مرتکب گناهی شود و یکی از قوانین يهوه را زیر پا گذارد، باید طبق این مقررات عمل کند:
«اگر گناه از کاهن اعظم سر زده باشد و بدین ترتیب قوم را نیز گناهکار ساخته باشد، برای گناه خود باید گوسالهای سالم و بیعیب به يهوه تقدیم کند.
گوساله را دم در خیمۀ ملاقات بیاورد، دستش را روی سر آن بگذارد و همان جا در حضور يهوه سرش را ببرد.
کاهن اعظم مقداری از خون گوساله را به داخل خیمۀ ملاقات ببرد،
انگشت خود را در خون فرو برد و در حضور يهوه آن را هفت بار جلوی پردهٔ قدسالاقداس بپاشد.
سپس در حضور يهوه قدری از خون را روی شاخهای مذبح بخور که داخل خیمه است، بمالد. باقیماندهٔ خون را به پای مذبح قربانی سوختنی که نزدیک در خیمۀ ملاقات است، بریزد.
آنگاه تمام چربی داخل شکم،
قلوهها و چربی روی آنها، و سفیدی روی جگر را بردارد،
و آنها را روی مذبح قربانی سوختنی بسوزاند، درست همانطور که چربی گاو قربانی سلامتی را میسوزاند.
اما باقیماندهٔ گوساله، یعنی پوست، گوشت، کله، پاچه، دل و روده و سرگین را
به مکان طاهری ببرد که در خارج از اردوگاه برای ریختن خاکستر مذبح مقرر شده است و در آنجا آنها را روی هیزم بسوزاند.
«اگر تمام قوم یسرال ناخواسته مرتکب گناهی شوند و یکی از قوانین يهوه را زیر پا بگذارند، هر چند این کار را ندانسته انجام داده باشند، مقصر محسوب میشوند.
وقتی آنها به گناه خود پی بردند، باید گوسالهای برای کفارهٔ گناه خود قربانی کنند. گوساله را به خیمۀ ملاقات بیاورند
و در آنجا بزرگان قوم در حضور يهوه دستهای خود را روی سر حیوان بگذارند و آن را ذبح کنند.
آنگاه کاهن اعظم مقداری از خون گوساله را به داخل خیمۀ ملاقات بیاورد
و انگشت خود را در خون فرو برد و در حضور يهوه آن را هفت بار جلوی پردهٔ قدسالاقداس بپاشد.
بعد در حضور يهوه قدری از خون را بر شاخهای مذبح بخور که در خیمۀ ملاقات است، بمالد و باقیماندهٔ خون را به پای مذبح قربانی سوختنی که نزدیک در خیمه است، بریزد.
تمام چربی باید روی مذبح سوزانده شود.
کاهن اعظم باید از همان روش قربانی گناه پیروی کند. به این طریق برای قوم خدا کفاره خواهد کرد و خطای آنان بخشیده خواهد شد.
او گوسالهٔ قربانی شده را از اردوگاه بیرون ببرد و بسوزاند، همانطور که گوسالهٔ قربانی گناه خود را میسوزاند. این قربانی گناه تمام قوم یسرال است.
«اگر یکی از رهبران ناخواسته مرتکب گناهی شود و یکی از قوانین يهوه، اللها خود را زیر پا گذارد، مقصر محسوب میشود.
وقتی او به گناهش پی برد، باید یک بز نر سالم و بیعیب تقدیم کند.
دست خود را روی سر بز بگذارد و در جایی که قربانیهای سوختنی را سر میبرند آن را ذبح کند و به يهوه تقدیم نماید. این، قربانی گناه اوست.
بعد کاهن قدری از خون قربانی گناه را بگیرد و با انگشت خود روی شاخهای مذبح قربانی سوختنی بمالد و بقیهٔ خون را به پای مذبح بریزد.
تمام چربی باید مثل چربی قربانی سلامتی، روی مذبح سوزانده شود. به این ترتیب کاهن برای گناه رهبر کفاره خواهد کرد و او بخشیده خواهد شد.
«اگر یک فرد عادی ناخواسته مرتکب گناهی شود و یکی از قوانین يهوه را زیر پا گذارد، مقصر محسوب میشود.
وقتی او به گناه خود پی برد، باید یک بز مادهٔ سالم و بیعیب بیاورد تا آن را برای گناهش قربانی کند.
بز را به مکانی بیاورد که قربانیهای سوختنی را سر میبرند. در آنجا دست خود را روی سر حیوان بگذارد و آن را ذبح کند.
کاهن با انگشت خود قدری از خون را روی شاخهای مذبح قربانی سوختنی بمالد و بقیهٔ خون را به پای مذبح بریزد.
تمام چربی باید مثل چربی قربانی سلامتی، جدا شده، بر مذبح سوزانده شود، و این هدیهای خوشبو برای يهوه خواهد بود. به این ترتیب کاهن گناه آن شخص را کفاره خواهد کرد و او بخشیده خواهد شد.
«اگر آن شخص بخواهد برای کفارهٔ گناهش بره قربانی کند، باید آن بره، ماده و بیعیب باشد.
او باید دست خود را روی سر بره بگذارد و آن را در مکانی که قربانیهای سوختنی را سر میبرند، به عنوان قربانی گناه ذبح کند.
کاهن با انگشت خود قدری از خون را بر شاخهای مذبح قربانی سوختنی بمالد و بقیهٔ خون را به پای مذبح بریزد.
چربی آن مثل چربی برهٔ قربانی سلامتی روی مذبح سوزانده شود. کاهن آن را مانند قربانیهایی که بر آتش به يهوه تقدیم میشوند، بسوزاند. به این ترتیب کاهن گناه آن شخص را کفاره خواهد کرد و او بخشیده خواهد شد.
5
«هرگاه کسی از وقوع جرمی اطلاع داشته باشد ولی در مورد آنچه که دیده یا شنیده در دادگاه شهادت ندهد، مجرم است.
«هرگاه کسی لاشهٔ حیوان حرام گوشتی را لمس کند، حتی اگر ندانسته این کار را کرده باشد، نجس و مجرم است.
هرگاه کسی نجاست انسان را لمس کند، حتی اگر ندانسته این کار را کرده باشد، وقتی متوجه شد چه کرده است، مجرم میباشد.
«اگر کسی نسنجیده قولی دهد و قسم بخورد که آن را بجا آورد ولی بعد پی ببرد که قول بیجایی داده است، مجرم میباشد.
در هر یک از این موارد، شخص باید به گناهش اعتراف کند
و برای قربانی گناه خود یک بره یا بز ماده نزد يهوه بیاورد تا کاهن برایش کفاره کند.
«اگر شخص مجرم تنگدست باشد و نتواند برهای بیاورد، میتواند دو قمری یا دو جوجه کبوتر برای کفارهٔ گناه خود به يهوه تقدیم کند، یکی برای قربانی گناه و دیگری برای قربانی سوختنی.
کاهن پرندهای را که برای قربانی گناه آورده شده، بگیرد و سرش را ببرد، ولی طوری که از تنش جدا نشود.
سپس قدری از خون آن را بر پهلوی مذبح بپاشد و بقیه را به پای مذبح بریزد. این، قربانی گناه است.
پرندهٔ دیگر را به عنوان قربانی سوختنی طبق دستورالعملی که قبلا داده شده است قربانی کند. به این ترتیب کاهن برای گناه او کفاره خواهد کرد و گناه او بخشیده خواهد شد.
«اگر او فقیرتر از آنست که بتواند دو قمری یا دو جوجه کبوتر برای کفارهٔ گناه خود قربانی کند، میتواند یک کیلو آرد مرغوب بیاورد. ولی نباید آن را با روغن زیتون مخلوط کند یا کندر بر آن بگذارد، زیرا این، قربانی گناه است.
آرد را پیش کاهن بیاورد تا کاهن مشتی از آن را به عنوان نمونه بردارد و روی مذبح بسوزاند، درست مثل قربانیهایی که بر آتش به يهوه تقدیم میشود. این، قربانی گناه اوست.
به این ترتیب کاهن برای گناه او در هر یک از این موارد، کفاره خواهد کرد و او بخشیده خواهد شد. در این قربانی نیز مثل هدیهٔ آردی، بقیهٔ آرد به کاهن تعلق میگیرد.»
يهوه این دستورها را به موسی داد:
«هرگاه کسی در دادن هدیهای که در نظر يهوه مقدّس است ناخواسته قصور ورزد، باید یک قوچ سالم و بیعیب برای قربانی جبران به يهوه تقدیم نماید. قوچی که برای قربانی جبران اهدا میشود ارزش آن باید به مثقال نقره برحسب مثقال عبادتگاه برآورده شود.
او باید علاوه بر باز پرداخت هدیه، یک پنجم ارزش آن را نیز به آن افزوده، همه را به کاهن بدهد. کاهن با آن قوچ قربانی جبران، برایش کفاره خواهد کرد و او بخشیده خواهد شد.
«اگر کسی مرتکب گناهی شده، یکی از قوانین يهوه را زیر پا بگذارد، ولی نداند که چنین کاری از او سر زده است، باز مجرم است و باید تاوان گناهش را پس بدهد.
او باید برای قربانی جبران یک قوچ سالم و بیعیب نزد کاهن بیاورد. قیمت قوچ باید مطابق قیمت تعیین شده باشد. کاهن با این قربانی برای او کفاره کند تا گناهش بخشیده شود.
این قربانی جبران است برای جرمی که او نسبت به يهوه مرتکب شده است.»
6
يهوه به موسی فرمود:
«هرگاه کسی نسبت به شخصی گناه کرده، به يهوه خیانت ورزد، و از پس دادن چیزی که پیش او گرو گذاشته شده خودداری نماید یا در امانت خیانت ورزد، یا دزدی کند یا مال همسایهاش را غصب نماید،
و یا اینکه در خصوص چیز گمشدهای که پیدا کرده است دروغ بگوید و قسم بخورد که پیش او نیست، یا مرتکب هر گناهی از این قبیل شود،
روزی که جرم او ثابت شود باید اصل مال را پس دهد و یک پنجم ارزش آن را نیز به آن افزوده، به صاحب مال بپردازد.
او باید به عنوان قربانی جبران، یک قوچ بیعیب و با ارزش نزد کاهن به خیمۀ ملاقات بیاورد و به يهوه تقدیم کند. این قوچ باید مطابق معیار رسمی، ارزیابی شود.
کاهن با این قربانی برای او در حضور يهوه کفاره خواهد کرد و گناه او بخشیده خواهد شد.»
آنگاه يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را در مورد قربانی سوختنی به هارون و پسرانش بده. قربانی سوختنی باید تمام شب بر روی مذبح باشد و آتش مذبح خاموش نشود.
صبح روز بعد، کاهن لباس زیر و لباس کتانی خود را بپوشد و خاکستر قربانی سوختنی را برداشته، کنار مذبح بگذارد.
سپس لباسش را عوض کند و خاکستر را بیرون از اردوگاه ببرد و در مکان طاهری که برای این کار مقرر شده است، بریزد.
کاهن هر روز صبح هیزم تازه بر آن بنهد و قربانی سوختنی روزانه را روی آن بگذارد و چربی قربانی سلامتی را بر آن بسوزاند.
آتش مذبح باید همیشه روشن بماند و هرگز خاموش نشود.
«قوانین مربوط به هدیهٔ آردی از این قرار است: کاهن برای تقدیم هدیهٔ آردی به يهوه جلوی مذبح بایستد،
سپس مشتی از آرد مرغوب آغشته به روغن زیتون را با کندری که بر آن است بردارد و به عنوان نمونه برای يهوه روی مذبح بسوزاند. این هدیه مورد پسند يهوه خواهد بود.
بقیهٔ آرد، متعلق به هارون و پسرانش میباشد تا از آن برای خوراک خود استفاده کنند. این آرد باید بدون خمیرمایه پخته شود و در حیاط خیمۀ ملاقات خورده شود.
این قسمت از هدیهٔ آردی را که بر آتش به يهوه تقدیم میشود، يهوه به کاهنان داده است. مانند قربانی گناه و قربانی جبران، این قسمت از هدیهٔ آردی نیز بسیار مقدّس میباشد.
پسران هارون نسل اندر نسل میتوانند این قسمت از هدیه را بخورند. این هدیه که بر آتش به يهوه تقدیم میشود، همیشه سهم کاهنان خواهد بود و کس دیگری حق ندارد به آن دست بزند.»
سپس يهوه به موسی فرمود:
«هارون و هر کدام از پسرانش در روزی که برای انتصاب به مقام کاهنی مسح میشوند باید یک کیلو آرد مرغوب، به اندازهٔ هدیهٔ آردی روزانه به حضور يهوه بیاورند و نصف آن را در صبح و نصف دیگر را در عصر به يهوه تقدیم کنند.
این هدیه باید روی ساج با روغن زیتون پخته شود سپس تکهتکه شده، به عنوان هدیهٔ آردی به يهوه تقدیم گردد. این هدیه مورد پسند يهوه خواهد بود.
هر کاهنی که به جای پدر خود، کاهن اعظم میشود باید در روز انتصاب خود همین هدیه را به يهوه تقدیم کند. این فریضهای ابدی است.
هر هدیۀ آردی کاهن باید تماماً سوزانده شود و چیزی از آن خورده نشود.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را در مورد قربانی گناه به هارون و پسرانش بده. این قربانی بسیار مقدّس است و باید در حضور يهوه در جایی ذبح شود که قربانیهای سوختنی را سر میبرند.
کاهنی که قربانی را تقدیم میکند، گوشت آن را در حیاط خیمۀ ملاقات که جای مقدّسی است، بخورد.
فقط کسانی که تقدیس شدهاند، یعنی کاهنان، اجازه دارند به این گوشت دست بزنند. اگر خون آن قربانی به لباس ایشان بپاشد باید لباس خود را در مکانی مقدّس بشویند.
ظرف سفالینی که گوشت در آن پخته میشود باید شکسته شود. اگر گوشت در یک ظرف مسی پخته شده باشد باید آن ظرف را کاملاً تمیز کنند و با آب بشویند.
هر مردی از خانوادۀ کاهنان میتواند از این گوشت بخورد. این قربانی بسیار مقدّس است.
اما در مواردی که خون قربانی گناه برای کفاره در قدس به داخل خیمۀ ملاقات برده میشود، گوشت قربانی را نباید خورد بلکه باید تماماً سوزاند.
7
«قوانین قربانی جبران که قربانی بسیار مقدّسی است، از این قرار میباشد:
حیوان قربانی باید در مکانی که قربانی سوختنی را سر میبرند، ذبح شود و خونش بر چهار طرف مذبح پاشیده شود.
کاهن تمام چربی آن را تقدیم کند، یعنی دنبه و چربی داخل شکم،
دو قلوه و چربی روی آنها در قسمت تهیگاه، و نیز سفیدی روی جگر. اینها باید همراه قلوهها جدا شوند.
سپس، کاهن آنها را به عنوان قربانی جبران بر آتش مذبح برای يهوه بسوزاند.
پسران کاهنان میتوانند از این گوشت بخورند. این گوشت باید در جای مقدّسی خورده شود. این قربانی، بسیار مقدّس است.
«قانونی که باید در مورد قربانی گناه و قربانی جبران رعایت شود این است: گوشت قربانی به کاهنی تعلق خواهد داشت که مراسم کفاره را اجرا میکند.
(در ضمن پوست قربانی سوختنی نیز به آن کاهن تعلق دارد.)
هر هدیهٔ آردی که در تنور یا در تابه یا روی ساج پخته میشود به کاهنی تعلق خواهد گرفت که آن را به يهوه تقدیم میکند.
تمام هدایای آردی دیگر، خواه مخلوط با روغن زیتون و خواه خشک، به طور مساوی به پسران هارون تعلق دارد.
«قوانین قربانی سلامتی که به يهوه تقدیم میشود از این قرار است:
اگر قربانی به منظور شکرگزاری باشد، همراه آن باید این نانهای بدون خمیرمایه نیز تقدیم شوند قرصهای نان که با روغن زیتون مخلوط شده باشند، نانهای نازک که روغن مالی شده باشند، نانهایی که از مخلوط آرد مرغوب و روغن زیتون تهیه شده باشند.
همچنین همراه قربانی باید قرصهای نان خمیرمایهدار نیز تقدیم شوند.
از هر نوع نان باید یک قسمت به عنوان هدیهٔ مخصوص به يهوه تقدیم شود تا به کاهنی تعلق گیرد که خون حیوان قربانی را روی مذبح میپاشد.
گوشت حیوان قربانی سلامتی باید در روزی که به عنوان هدیۀ شکرگزاری تقدیم میگردد، خورده شود و چیزی از آن برای روز بعد باقی نماند.
«اگر قربانی، داوطلبانه یا نذری باشد، گوشت قربانی در روزی که آن را تقدیم میکنند، باید خورده شود. اگر از گوشت قربانی چیزی باقی بماند میتوان آن را روز بعد نیز خورد.
ولی هر چه تا روز سوم باقی بماند، باید کاملاً سوزانده شود.
اگر در روز سوم چیزی از گوشت قربانی خورده شود، يهوه آن قربانی را قبول نخواهد کرد و به حساب نخواهد آورد زیرا آن گوشت نجس شده است. کسی هم که آن را بخورد مجرم میباشد.
«گوشتی را که به چیزی نجس خورده است نباید خورد، بلکه باید آن را سوزاند. گوشت قربانی را فقط کسانی میتوانند بخورند که طاهر هستند.
هر که طاهر نباشد و گوشت قربانی سلامتی را که از آنِ يهوه است، بخورد باید از میان قوم منقطع شود.
اگر کسی به چیزی نجس دست بزند، خواه نجاست انسان باشد، خواه حیوان نجس و یا هر چیز نجس دیگر، و بعد از گوشت قربانی سلامتی که از آنِ يهوه است، بخورد، باید از میان قوم خدا منقطع شود.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده. هرگز چربی گاو و گوسفند و بز را نخورید.
چربی حیوانی که مرده یا توسط جانوری دریده شده باشد هرگز خورده نشود بلکه از آن برای کارهای دیگر استفاده شود.
هر کس چربی حیوانی را که بر آتش به يهوه تقدیم میشود بخورد باید از میان قوم منقطع شود.
هر جا که ساکن باشید، هرگز خون نخورید، نه خون پرنده و نه خون چارپا.
هر کس، در هر جا، خون بخورد، باید از میان قوم خدا منقطع شود.»
سپس يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: هر کس بخواهد قربانی سلامتی به يهوه تقدیم کند باید قسمتی از آن قربانی را به عنوان هدیه نزد يهوه بیاورد.
او باید به دست خود آن را همچون هدیۀ مخصوص به يهوه تقدیم کند. چربی حیوان را با سینه تقدیم کند و سینهٔ قربانی را به عنوان هدیهٔ مخصوص، در حضور يهوه تکان دهد.
کاهن چربی را بر مذبح بسوزاند، ولی سینهٔ قربانی متعلق به هارون و پسرانش باشد.
ران راست قربانی، به عنوان هدیهٔ مخصوص، به کاهنی داده شود که خون و چربی قربانی را تقدیم میکند؛
زیرا يهوه سینه و ران قربانی سلامتی را از قوم یسرال گرفته و آنها را به عنوان هدیهٔ مخصوص به کاهنان داده است و همیشه به ایشان تعلق خواهند داشت.
(این قسمت از هدایایی که بر آتش به يهوه تقدیم میشود در روز انتصاب هارون و پسرانش به خدمت يهوه، به ایشان داده شد.
در روزی که ایشان مسح شدند، يهوه دستور داد که قوم یسرال این قسمت را به ایشان بدهند. این، قانونی برای تمام نسلهای ایشان میباشد.)»
اینها قوانینی بود در مورد قربانی سوختنی، هدیهٔ آردی، قربانی گناه، قربانی جبران، قربانی انتصاب و قربانی سلامتی
که يهوه در بیابان، در کوه سینا به موسی داد تا قوم یسرال بدانند چگونه قربانیهای خود را به يهوه تقدیم کنند.
8
يهوه به موسی فرمود:
«هارون و پسرانش را با لباسهای مخصوص ایشان و روغن تدهین، گوسالهٔ قربانی گناه، دو قوچ و یک سبد نان بدون خمیرمایه دم در خیمۀ ملاقات بیاور
و تمام جماعت یسرال را در آنجا جمع کن.»
موسی طبق فرمان يهوه عمل کرد. همهٔ قوم یسرال دم در خیمۀ ملاقات جمع شدند.
سپس موسی به ایشان گفت: «آنچه اکنون انجام میدهم طبق فرمان يهوه است.»
آنگاه موسی، هارون و پسرانش را فرا خواند و ایشان را با آب غسل داد.
پیراهن مخصوص کاهنی را به هارون پوشانید و کمربند را به کمرش بست. سپس ردا را بر تن او کرد و ایفود را بهوسیلۀ بند کمر آن بر او بست.
بعد سینهپوش را بر او بست و اوریم و تُمّیم را در آن گذاشت،
و چنانکه يهوه فرموده بود، دستار را بر سر هارون نهاد و نیم تاج مقدّس را که از طلا بود جلوی دستار نصب کرد.
آنگاه موسی روغن مسح را گرفت و آن را بر خیمۀ عبادت و هر چیزی که در آن بود پاشید و آنها را تقدیس نمود.
سپس مقداری از روغن را برداشت و آن را هفت مرتبه بر مذبح، لوازم آن، حوض و پایهاش پاشید و آنها را نیز تقدیس کرد.
بعد قدری از روغن مسح را بر سر هارون ریخت و به این ترتیب او را برای خدمت کاهنی تقدیس نمود.
سپس موسی به امر يهوه پسران هارون را فرا خواند و پیراهنها را به آنان پوشانید و شال به کمرشان بست و کلاهها را بر سرشان گذاشت.
بعد گوسالهٔ قربانی گناه را جلو آورد و هارون و پسرانش دستهای خود را بر سر آن گذاشتند.
موسی گوساله را ذبح کرد و قدری از خون آن را با انگشت خود بر شاخهای مذبح مالید تا آن را طاهر سازد. باقیماندهٔ خون را به پای مذبح ریخت. به این ترتیب مذبح را تقدیس کرده، برای آن کفاره نمود.
سپس تمام چربی داخل شکم، سفیدی روی جگر، قلوهها و چربی روی آنها را گرفت و همه را روی مذبح سوزانید،
و همانطور که يهوه فرموده بود، لاشه و پوست و فضلۀ گوساله را در خارج از اردوگاه سوزانید.
بعد قوچ قربانی سوختنی را جلو آورد و هارون و پسرانش دستهای خود را روی سر آن گذاشتند.
موسی قوچ را ذبح کرد و خونش را بر چهار طرف مذبح پاشید.
سپس قوچ را قطعهقطعه کرد و آنها را با کله و چربی حیوان سوزانید.
دل و روده و پاچهها را با آب شست و آنها را نیز بر مذبح سوزانید. پس همانطور که يهوه به موسی دستور داده بود تمام آن قوچ بر مذبح سوزانده شد. این قربانی سوختنی، هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه بود.
سپس موسی قوچ دوم را که برای تقدیس کاهنان بود جلو آورد و هارون و پسرانش دستهای خود را روی سر آن گذاشتند.
موسی قوچ را ذبح کرده، قدری از خونش را بر نرمهٔ گوش راست هارون و شست دست راست او و شست پای راستش مالید.
بعد قدری از خون را بر نرمهٔ گوش راست و شست دست راست و شست پای راست پسران هارون مالید. بقیهٔ خون را بر چهار طرف مذبح پاشید.
آنگاه چربی، دنبه، چربی داخل شکم، سفیدی روی جگر، قلوهها و چربی روی آنها و ران راست قوچ را گرفت
و از داخل سبد نان بدون خمیرمایه که در حضور يهوه بود، یک قرص نان بدون خمیرمایه، یک قرص نان روغنی و یک نان نازک برداشت و آنها را روی چربی و ران راست گذاشت.
سپس، همهٔ اینها را بر دستهای هارون و پسرانش قرار داد تا به عنوان هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان دهند.
پس از انجام این تشریفات، موسی آنها را از دست ایشان گرفت و با قربانی سوختنی بر مذبح سوزانید. این قربانی تقدیس، هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه بود.
موسی سینهٔ قربانی را گرفت و آن را به عنوان هدیهٔ مخصوص تکان داده، به يهوه تقدیم کرد، درست همانطور که يهوه به او دستور داده بود. این سهم خود موسی از قوچی بود که برای مراسم تقدیس ذبح میشد.
سپس موسی قدری از روغن مسح و قدری از خونی را که بر مذبح بود گرفت و بر هارون و لباسهای او و بر پسران او و لباسهای ایشان پاشید و به این ترتیب هارون و پسرانش و لباسهای آنها را تقدیس کرد.
آنگاه موسی به هارون و پسرانش گفت: «همانطور که يهوه فرموده است، گوشت را دم در خیمۀ ملاقات بپزید و در آنجا آن را با نان مراسم تقدیس که در سبد است، بخورید.
هر چه از گوشت و نان باقی ماند باید سوزانده شود.
هفت روز از در خیمۀ ملاقات بیرون نروید تا روزهای تقدیس شما سپری شود، زیرا مراسم تقدیس شما هفت روز طول میکشد.
آنچه امروز انجام شد به فرمان يهوه بود تا به این ترتیب برای گناه شما کفاره داده شود.
شما باید هفت شبانه روز دم در خیمۀ ملاقات بمانید و آنچه را که يهوه فرموده است انجام دهید و گرنه خواهید مرد. این دستور يهوه است.»
بنابراین هارون و پسرانش هر چه را که يهوه توسط موسی امر فرموده بود، انجام دادند.
9
در روز هشتم، موسی هارون و پسرانش را با مشایخ یسرال جمع کرد
و به هارون گفت: «یک گوسالهٔ نر سالم و بیعیب برای قربانی گناه و یک قوچ سالم و بیعیب برای قربانی سوختنی بگیر و آنها را به حضور يهوه تقدیم کن.
بعد به قوم یسرال بگو که یک بزغالهٔ نر برای قربانی گناه خود و یک گوساله و یک بره که هر دو یک ساله و بیعیب باشند برای قربانی سوختنی بیاورند.
همچنین قوم یسرال باید یک گاو و یک قوچ برای قربانی سلامتی، و آرد مخلوط با روغن زیتون برای هدیهٔ آردی به يهوه تقدیم کنند زیرا امروز يهوه بر ایشان ظاهر خواهد شد.»
پس قوم آنچه را که موسی امر فرموده بود، جلوی خیمۀ ملاقات آوردند و تمام جماعت نزدیک شده، در حضور يهوه ایستادند.
موسی به ایشان گفت: « يهوه فرموده دستورهای او را انجام دهید تا حضور پرجلال خود را بر شما ظاهر کند.»
آنگاه موسی به هارون گفت: «نزدیک مذبح بیا و همانطور که يهوه فرموده است قربانی گناه و قربانی سوختنی خود را تقدیم کرده، برای خود کفاره کن و سپس قربانیهای قوم را تقدیم نموده، برای آنها کفاره نما.»
بنابراین هارون به مذبح نزدیک شد و گوسالهٔ قربانی گناه خود را ذبح کرد.
پسرانش خون گوساله را پیش وی آوردند و او انگشت خود را در خون فرو برد و بر شاخهای مذبح مالید و باقیماندهٔ خون را به پای مذبح ریخت.
بعد همانطور که يهوه به موسی دستور داده بود، چربی، قلوهها و سفیدی روی جگر قربانی گناه را بر مذبح،
و گوشت و پوست آن را بیرون از اردوگاه سوزانید.
پس از آن هارون قربانی سوختنی را ذبح کرد و پسرانش خون قربانی را آوردند و هارون آن را بر چهار طرف مذبح پاشید.
ایشان کله و قطعههای دیگر حیوان را نزد هارون آوردند و او آنها را بر مذبح سوزانید.
دل و روده و پاچهها را شست و اینها را نیز به عنوان قربانی سوختنی بر مذبح سوزانید.
سپس هارون قربانی قوم یسرال را تقدیم کرد. او بز قربانی گناه قوم را ذبح نموده، آن را مانند قربانی گناه خود برای گناه قوم تقدیم کرد.
آنگاه مطابق قوانین، قربانی سوختنی ایشان را به يهوه تقدیم نمود.
بعد هدیهٔ آردی را آورد و مشتی از آن را گرفت و بر مذبح سوزانید. (این قربانی غیر از قربانی سوختنیای بود که هر روز صبح تقدیم میشد.)
پس از آن هارون گاو و قوچ را به عنوان قربانی سلامتی قوم ذبح کرد. پسران هارون خون قربانی را نزد او آوردند و او آن را بر چهار طرف مذبح پاشید.
سپس چربی گاو و قوچ را که شامل چربی داخل شکم و قلوهها و سفیدی روی جگر گاو و قوچ میشد، گرفت
و آنها را روی سینههای حیوان گذاشته، نزدیک مذبح آورد و تمام چربی را روی مذبح سوزانید.
همانطور که موسی دستور داده بود، هارون سینهها، و رانهای راست حیوان را به عنوان هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان داد.
پس از تقدیم قربانیها، هارون دستهای خود را به طرف قوم یسرال دراز کرده، ایشان را برکت داد و از مذبح به زیر آمد.
موسی و هارون به خیمۀ ملاقات رفتند. وقتی از آنجا بیرون آمدند قوم یسرال را برکت دادند. آنگاه حضور پرجلال يهوه بر تمام جماعت ظاهر شد
و از حضور يهوه آتش فرود آمده، قربانی سوختنی و چربی روی مذبح را بلعید. بنییسرال وقتی این را دیدند، فریاد برآورده، در حضور يهوه به خاک افتادند.
10
ناداب و ابیهو پسران هارون، برخلاف امر يهوه، آتش غیر مجاز بر آتشدان خود نهاده، بر آن بخور گذاشتند و به حضور يهوه تقدیم کردند.
ناگاه آتش از حضور يهوه بیرون آمده، آنها را سوزاند و آنها در همان جا، در حضور يهوه مردند.
آنگاه موسی به هارون گفت: «منظور يهوه همین بود وقتی فرمود: کسانی که مرا خدمت میکنند باید حرمت قدوسیت مرا نگاه دارند تا تمام قوم، مرا احترام کنند.» پس هارون خاموش ماند.
بعد موسی، میشائیل و الصافان (پسران عُزّیئیل، عموی هارون) را صدا زد و به ایشان گفت: «بروید و اجساد را از داخل خیمۀ ملاقات بردارید و به خارج از اردوگاه ببرید.»
آنها رفتند و همانطور که موسی گفته بود ایشان را که هنوز پیراهنهای کاهنی خود را بر تن داشتند، از اردوگاه بیرون بردند.
آنگاه موسی به هارون و پسرانش العازار و ایتامار گفت: «عزاداری ننمایید، موهای سرتان را باز نکنید و گریبان لباس خود را چاک نزنید. اگر عزاداری کنید خدا شما را نیز هلاک خواهد کرد و خشم او بر تمام قوم یسرال افروخته خواهد شد. ولی بنییسرال میتوانند برای ناداب و ابیهو که در اثر آتش هولناک يهوه مردند، عزاداری نمایند.
شما از در خیمۀ ملاقات بیرون نروید مبادا بمیرید، چون روغن مسح يهوه بر شماست.» ایشان طبق دستور موسی عمل کردند.
آنگاه يهوه به هارون گفت:
«وقتی به خیمۀ ملاقات میروید، هرگز شراب یا نوشیدنیهای مست کنندهٔ دیگر ننوشید مبادا بمیرید. این فریضهای است ابدی برای تو و پسرانت و تمام نسلهای آیندهات.
شما باید فرق بین مقدّس و نامقدّس، و نجس و طاهر را تشخیص دهید.
باید تمام دستورهای مرا که توسط موسی به قوم یسرال دادهام، به ایشان بیاموزید.»
سپس موسی به هارون و دو پسر بازماندهاش، العازار و ایتامار گفت: «باقیماندهٔ هدیهٔ آردی را که بر آتش به يهوه تقدیم شده است بردارید و از آن، نان بدون خمیرمایه پخته، در کنار مذبح بخورید زیرا این هدیه، بسیار مقدّس است.
همانگونه که يهوه به من فرموده است باید این را در جای مقدّسی بخورید، زیرا این سهم شما و پسرانتان از هدیهای است که بر آتش به يهوه تقدیم میشود.
شما و پسران و دخترانتان میتوانید سینه و ران هدیهٔ مخصوص را که در حضور يهوه تکان داده میشود، در مکان طاهری بخورید. این هدایا که سهم شما از قربانی سلامتی قوم یسرال میباشد به شما و فرزندانتان داده شده است.
«بنییسرال باید ران و سینه را هنگام تقدیم چربی بر آتش، بیاورند و به عنوان هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان دهند. آن ران و سینه همیشه به شما و فرزندانتان تعلق خواهد داشت، همانطور که يهوه فرموده است.»
موسی سراغ بز قربانی گناه را گرفت، ولی پی برد که سوزانده شده است. پس بر العازار و ایتامار خشمگین شده، گفت:
«چرا قربانی گناه را در مکان مقدّس نخوردید؟ این قربانی، بسیار مقدّس میباشد و خدا آن را به شما داده است تا گناه قوم یسرال را در حضور يهوه کفاره نمایید.
چون خون آن به داخل عبادتگاه برده نشد، باید حتماً آن را در محوطهٔ خیمۀ ملاقات میخوردید، به طوری که به شما دستور داده بودم.»
ولی هارون به موسی گفت: «با وجودی که ایشان قربانی گناه و قربانی سوختنی خود را به حضور يهوه تقدیم کردند این واقعهٔ هولناک برای من پیش آمد. حال اگر از گوشت قربانی گناه میخوردیم، آیا يهوه خشنود میشد؟»
موسی وقتی این را شنید، قانع شد.
11
يهوه به موسی و هارون فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بدهید. از میان همۀ حیواناتی که روی خشکیاند، اینها را میتوانید بخورید:
هر حیوانی که شکافتهسم باشد و نشخوار کند حلال گوشت است.
ولی از میان حیوانات نشخوارکننده یا شکافتهسُم، اینها را نمیتوانید بخورید: شتر، زیرا هرچند نشخوار میکند ولی شکافتهسم نیست؛ پس برای شما حرام است.
گورکن، زیرا هرچند نشخوار میکند، اما شکافتهسُم نیست؛ پس برای شما حرام است.
خرگوش، زیرا هرچند نشخوار میکند، ولی شکافتهسُم نیست، پس برای شما حرام است.
و خوک، زیرا هرچند شکافتهسُم است، ولی نشخوار نمیکند، پس برای شما حرام است.
پس نباید این حیوانات را بخورید و یا حتی دست به لاشهٔ آنها بزنید، زیرا گوشت آنها حرام است.
«از حیواناتی که در آب زندگی میکنند چه در رودخانه باشند و چه در دریا آنهایی را میتوانید بخورید که باله و فلس داشته باشند.
تمام جانوران آبزی دیگر برای شما حرامند؛
نه گوشت آنها را بخورید و نه به لاشهٔ آنها دست بزنید.
باز تکرار میکنم، هر جانور آبزی که باله و فلس نداشته باشد برای شما حرام است.
«از میان پرندگان اینها را حرام بدانید و گوشتشان را نخورید: عقاب، لاشخور، لاشخور سیاه،
زَغَن و شاهین از هر نوع؛
کلاغ از هر نوع؛
شترمرغ، جغد، مرغ دریایی، و باز از هر نوع؛
بوم، قره غاز، جغد بزرگ،
جغد سفید، جغد صحرایی؛ کرکس،
لکلک، مرغ ماهیخوار از هر نوع؛ هدهد و خفاش.
«همۀ حشرات بالدار که بر چهار پا راه میروند برای شما حرامند.
بهجز آنهایی که میجهند، یعنی ملخ و انواع گوناگون آن. اینها را میتوان خورد.
اما سایر حشرات بالدار برای شما حرامند.
«هر کس به لاشهٔ این حیوانات حرام گوشت دست بزند تا غروب نجس خواهد بود.
هر کس لاشهٔ آنها را بردارد باید لباسش را بشوید؛ او تا غروب نجس خواهد بود.
«اگر به حیوانی دست بزنید که سمش کاملاً شکافته نباشد و یا نشخوار نکند، نجس خواهید بود، زیرا حرام گوشت هستند.
هر حیوان چهارپا که روی پنجه راه رود خوردنش حرام است. هر کس به لاشهٔ چنین حیوانی دست بزند تا غروب نجس خواهد بود.
هر کس لاشهٔ آن را بردارد تا غروب نجس خواهد بود و باید لباس خود را بشوید. این حیوانات برای شما حرام هستند.
«از میان حیواناتی که روی زمین میجنبند، اینها برای شما حرامند: راسو، موش، و هر نوع سوسمار
از قبیل مارمولک، سوسمار زمینی، سوسمار معمولی، بُزمجه و آفتاب پرست.
اینها از میان حیواناتی که روی زمین میجنبند برای شما حرامند. هر کس به لاشهٔ این جانوران دست بزند تا غروب نجس خواهد بود.
اگر لاشهٔ آنها روی چیزی که از جنس چوب، پارچه، چرم یا گونی باشد بیافتد آن چیز نیز نجس خواهد شد؛ باید آن را در آب بگذارید و آن تا غروب نجس خواهد بود ولی بعد از آن، میتوان دوباره آن را به کار برد.
اگر لاشهٔ یکی از این جانوران در یک ظرف سفالین بیفتد، هر چیزی که در ظرف باشد نجس خواهد بود و باید ظرف را شکست.
اگر آب چنین ظرفی روی خوراکی ریخته شود آن خوراک نیز نجس خواهد شد و هر آشامیدنی هم که در چنین ظرفی باشد، نجس خواهد بود.
اگر لاشهٔ یکی از این جانوران روی تنور یا اجاقی بیفتد، آن تنور یا اجاق نجس خواهد شد و باید آن را شکست.
اما اگر لاشه در چشمه یا آب انباری بیفتد، چشمه یا آب انبار نجس نخواهد شد ولی کسی که لاشه را بیرون میآورد نجس خواهد شد.
اگر لاشه روی دانههایی که قرار است کاشته شود بیفتد آن دانهها نجس نخواهند شد،
ولی اگر روی دانههای خیس کرده بیفتد دانهها برای شما نجس خواهند بود.
«اگر حیوان حلال گوشتی بمیرد، هر کس لاشهٔ آن را لمس کند تا غروب نجس خواهد بود.
همچنین اگر کسی گوشت آن را بخورد و یا لاشهٔ آن را جابهجا کند باید لباس خود را بشوید و او تا غروب نجس خواهد بود.
«همۀ جانورانی که روی زمین میجنبند، حرامند و نباید خورده شوند.
هر جانوری که روی شکم میخزد، و جانوری که روی چهار دست و پا راه میرود یا پاهای زیاد دارد، حرام است و نباید خورده شود.
با آنها خود را نجس نسازید.
من يهوه، اللها شما هستم. پس خود را تقدیس نمایید و مقدّس باشید، چون من مقدّس هستم. پس با این جانورانی که روی زمین میخزند خود را نجس نکنید.
من همان يهوهی هستم که شما را از سرزمین مصر بیرون آوردم تا اللها شما باشم. بنابراین باید مقدّس باشید، زیرا من مقدّس هستم.
«این قوانین را باید در مورد حیوانات، پرندگان، جانوران آبزی و خزندگان رعایت کنید.
باید در میان حیوانات نجس و طاهر، حرام گوشت و حلال گوشت، تفاوت قائل شوید.»
12
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: هرگاه زنی پسری بزاید، آن زن تا مدت هفت روز نجس خواهد بود، همانگونه که به هنگام عادت ماهانهٔ خود نجس است.
روز هشتم، پسرش باید ختنه شود.
آن زن باید مدت سی و سه روز صبر کند تا از خونریزی خود کاملاً طاهر گردد. در این مدت او نباید به هیچ چیز مقدّس دست بزند و یا وارد خیمۀ ملاقات شود.
هرگاه زنی دختری بزاید، آن زن تا دو هفته نجس خواهد بود همانگونه که به هنگام عادت ماهانهٔ خود نجس است. او باید شصت و شش روز صبر کند تا از خونریزی خود کاملاً طاهر شود.
«وقتی مدت طهارت تمام شود، نوزاد، خواه پسر باشد خواه دختر، مادرش باید یک برهٔ یک ساله برای قربانی سوختنی و یک جوجه کبوتر یا قمری برای قربانی گناه تقدیم کند. این هدایا را باید دم در خیمۀ ملاقات نزد کاهن بیاورد.
کاهن آنها را برای يهوه قربانی نموده، برای مادر کفاره کند. آنگاه او از خونریزی زایمان طاهر خواهد شد. این است آنچه یک زن بعد از زایمان باید انجام دهد.
ولی اگر آن زن فقیرتر از آن باشد که بتواند یک بره قربانی کند، میتواند دو قمری یا دو جوجه کبوتر بیاورد. یکی برای قربانی سوختنی و دیگری برای قربانی گناه. کاهن باید با تقدیم این قربانیها برایش کفاره کند تا دوباره طاهر شود.»
13
يهوه این قوانین را به موسی و هارون داد:
«اگر روی پوست بدن شخصی دمل، جوش یا لکهٔ براقی مشاهده شود، باید وی را نزد هارون یا یکی از کاهنان نسل او بیاورند، چون احتمال دارد آن شخص مبتلا به جذام باشد.
کاهن لکه را معاینه خواهد کرد. اگر موهایی که در لکه است سفید شده باشد و اگر آن لکه از پوست گودتر باشد، پس مرض جذام است و کاهن باید او را نجس اعلام کند.
اگر لکهٔ روی پوست سفید باشد اما گودتر از پوست نباشد و موهایی که در لکه است سفید نشده باشد، کاهن باید او را تا هفت روز جدا از دیگران نگه دارد.
در روز هفتم، کاهن دوباره او را معاینه کند. اگر آن لکه تغییر نکرده باشد و بزرگ نیز نشده باشد، آنگاه کاهن باید هفت روز دیگر هم او را از مردم جدا نگه دارد.
روز هفتم، کاهن دوباره او را معاینه کند. اگر نشانههای مرض کمتر شده و لکه بزرگ نشده باشد، کاهن او را طاهر اعلام کند، چون یک زخم معمولی بوده است. کافی است آن شخص لباسهایش را بشوید تا طاهر شود.
ولی اگر پس از آنکه کاهن او را طاهر اعلام کرد، آن لکه بزرگ شود، باید دوباره نزد کاهن بیاید.
کاهن باز به آن نگاه کند، اگر لکه بزرگ شده باشد آنگاه او را نجس اعلام کند، زیرا این جذام است.
«شخصی را که گمان میرود بیماری جذام دارد باید نزد کاهن بیاورند
و کاهن او را معاینه کند. اگر آماس چرکی سفیدی در پوست باشد و موهای روی آن نیز سفید شده باشد،
این جذام مزمن است و کاهن باید او را نجس اعلام کند. دیگر نباید او را برای معاینات بیشتر نگه داشت، چون مرض وی قطعی است.
ولی اگر جذام در پوست پخش شده باشد، بهگونهای که تا آنجا که کاهن میتواند ببیند، بدنش را از سر تا پا پوشانیده باشد،
آنگاه کاهن باید او را معاینه کند، و اگر تمام بدن او که جذام آن را پوشانده سفید شده باشد، کاهن او را طاهر اعلام کند؛ او طاهر است.
ولی اگر در جایی از بدنش گوشت تازه نمایان شود، او نجس است.
وقتی کاهن گوشت تازه را ببیند، او را نجس اعلام خواهد کرد. گوشت تازه نجس است، زیرا نشانۀ جذام است.
اگر گوشت تازه تغییر کند و سفید شود، او باید نزد کاهن بازگردد.
کاهن او را معاینه کند و اگر زخم سفید شده باشد، آنگاه او را طاهر اعلام کند؛ او طاهر است.
«اگر در پوست بدن کسی دملی به وجود بیاید و پس از مدتی خوب بشود،
ولی در جای آن، آماسی سفید یا لکهای سفید مایل به سرخی باقی مانده باشد، آن شخص باید برای معاینه نزد کاهن برود.
اگر کاهن دید که لکه گودتر از پوست است و موهایی که در آن است سفید شده است، آنگاه باید او را نجس اعلام کند. این جذام است که در آن دمل بروز کرده است.
ولی اگر کاهن ببیند که موهای سفیدی در لکه نیست و لکه نیز گودتر از پوست نیست و رنگ آن هم روشنتر شده است، آنگاه کاهن او را هفت روز از مردم جدا نگه دارد.
اگر در آن مدت لکه بزرگ شد کاهن باید او را نجس اعلام کند، زیرا این جذام است.
ولی اگر لکه بزرگ نشد، این لکه فقط جای دمل است و کاهن باید او را طاهر اعلام نماید.
«اگر کسی دچار سوختگی شود و در جای سوختگی لکه سفید یا سفید مایل به سرخ به وجود آید،
کاهن باید لکه را معاینه کند. اگر موهای روی آن لکه سفید شده و جای سوختگی گودتر از پوست بدن باشد، این مرض جذام است که در اثر سوختگی بروز کرده و کاهن باید او را نجس اعلام کند.
ولی اگر کاهن ببیند که در لکه، موهای سفیدی نیست و لکه گودتر از پوست بدن به نظر نمیآید و کمرنگ شده، کاهن باید هفت روز او را از مردم جدا نگه داشته،
روز هفتم دوباره او را معاینه کند. اگر لکه بزرگ شده باشد، کاهن باید او را نجس اعلام کند، زیرا این جذام است.
ولی اگر لکه بزرگ نشده و کمرنگ شده باشد، این فقط جای سوختگی است و کاهن باید اعلام نماید که او طاهر است، زیرا این لکه فقط جای سوختگی است.
«اگر مردی یا زنی روی سر یا چانهاش زخمی داشته باشد،
کاهن باید او را معاینه کند. اگر به نظر آید که زخم گودتر از پوست است و موهای زرد و باریکی در زخم پیدا شود، کاهن باید او را نجس اعلام کند، زیرا این، جذامِ سر یا چانه است.
ولی اگر معاینهٔ کاهن نشان دهد که زخم گودتر از پوست نیست و در ضمن موهای سیاه نیز در آن دیده نمیشود، آنگاه باید او را هفت روز از مردم جدا نگاه دارد
و روز هفتم دوباره وی را معاینه کند. اگر زخم بزرگ نشده باشد و موهای زردی نیز در آن نمایان نشده باشد، و اگر لکه گودتر از پوست به نظر نیاید،
آنگاه شخص باید موی اطراف زخمش را بتراشد (ولی نه روی خود زخم را) و کاهن هفت روز دیگر او را از مردم جدا نگه دارد.
روز هفتم باز معاینه شود و اگر زخم بزرگ نشده باشد و از پوست گودتر به نظر نیاید، کاهن او را طاهر اعلام نماید. او بعد از شستن لباسهایش طاهر خواهد بود.
ولی اگر پس از آنکه طاهر اعلام شد، زخم در پوست پخش شود،
آنگاه کاهن باید دوباره او را معاینه کند و بیآنکه منتظر دیدن موهای زرد بشود، او را نجس اعلام کند.
ولی اگر معلوم شود که زخم تغییری نکرده و موهای سیاهی نیز در آن دیده میشود، پس او شفا یافته و جذامی نیست و کاهن باید او را طاهر اعلام کند.
«اگر مرد یا زنی لکههای سفیدی روی پوست بدنش داشته باشد
کاهن باید او را معاینه کند. اگر این لکهها سفید کمرنگ باشند، این یک لکهٔ معمولی است که در پوست بروز کرده است. بنابراین آن شخص طاهر است.
«اگر موی سر مردی بریزد، او طاس شده اما طاهر است.
اگر موهای مردی از اطراف پیشانی بریزد، او از پیشانی طاس شده، ولی طاهر است.
اما چنانچه در سر طاس یا پیشانی او لکهٔ سفید مایل به سرخی وجود داشته باشد، ممکن است جذام باشد که در سر یا پیشانی او بروز کرده است.
پس کاهن باید او را معاینه کند. اگر لکۀ روی سر یا پیشانی او که به رنگ سفید مایل به سرخ است، مانند بیماری جذام در پوست بدن به نظر برسد،
او جذامی و نجس است. کاهن باید او را به سبب زخم سر نجس اعلام کند.
«وقتی معلوم شود کسی جذامی است، او باید لباس پاره بپوشد و موهای سرش را باز کند و قسمت پایین صورت خود را پوشانیده، در حین حرکت فریاد بزند: ”جذامی! جذامی!“
تا زمانی که مرض باقی باشد، او نجس است و باید بیرون از اردوگاه، تنها به سر برد.
«اگر لباسی، چه پشمی چه کتانی، کپک بزند،
هر پارچۀ بافته یا دوخته شدۀ کتانی یا پشمی، و هر چرم یا هر چه از چرم تهیه شده باشد –
اگر کپک لباس یا چرم، پارچۀ بافته یا دوخته، یا هر چیز چرمی، به سرخی یا سبزی بزند، کپک زیانآور است و باید به کاهن نشان داده شود.
کاهن لکه را ببیند و آن پارچه یا شیء را مدت هفت روز نگه دارد
و روز هفتم دوباره به آن نگاه کند. اگر کپک پخش شده باشد، چه در پارچۀ بافته شده یا دوخته شده، یا در چرم، کپکِ مضر است و نجس میباشد،
و کاهن باید آن را بسوزاند، چون جذام مسری در آن است و باید در آتش سوخته شود.
«ولی اگر کاهن معاینه کند و ببیند که کپک در لباس، چه بافته شده و چه دوخته شده، و یا در چرم، پخش نشده باشد،
باید دستور دهد آنچه را کپک زده است بشویند. سپس هفت روز دیگر آن را جدا نگه دارند.
اگر بعد از آن مدت، رنگ لکه تغییر نکرد، هر چند پخش هم نشده باشد، نجس است و باید سوزانده شود، خواه لکه روی آن و خواه زیر آن باشد.
اما اگر کاهن ببیند که لکه بعد از شستن کمرنگتر شده، آنگاه قسمت لکهدار را از پارچه، چه بافته شده چه دوخته شده، و یا چرم جدا کند.
ولی اگر لکه دوباره روی لباس ظاهر شود، چه بافته شده چه دوخته شده، و یا هر چیز چرمی، معلوم میشود کپک در حال پیشروی است. آنچه کپک زده است باید سوزانده شود.
اما چنانچه بعد از شستن، دیگر اثری از لکه در لباس، چه بافته شده چه دوخته شده، و یا هر شئ چرمی که با شستشو کپک از آن زدوده میشود، نباشد، باید بار دیگر شسته شود، و طاهر خواهد بود.»
این است قوانین مربوط به مرض جذام در لباس پشمی یا کتانی یا هر چیزی که از چرم درست شده باشد.
14
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها دربارهٔ شخصی است که از بیماریهای پوستی شفا یافته و برای تطهیرش او را نزد کاهن آوردهاند:
کاهن باید برای معاینهٔ او از اردوگاه بیرون رود. اگر دید که جذام برطرف شده است
دستور دهد دو پرندهٔ زندهٔ حلال گوشت، چند تکه چوب سرو، نخ قرمز و چند شاخه از گیاه زوفا برای مراسم تطهیر شخص شفا یافته بیاورند.
سپس دستور دهد که یکی از پرندگان را در یک ظرف سفالین که آن را روی آب روان گرفته باشند سر ببرند
و چوب سرو، نخ قرمز، شاخهٔ زوفا و پرندهٔ زنده را در خون پرندهای که بر آب روان سرش بریده شده فرو کند.
سپس کاهن خون را هفت مرتبه روی شخصی که از جذام شفا یافته، بپاشد و او را طاهر اعلام کند و پرندهٔ زنده را هم در صحرا رها نماید.
آنگاه شخصی که شفا یافته لباس خود را بشوید و تمام موی خود را بتراشد و خود را بشوید تا طاهر شود. سپس او میتواند به اردوگاه بازگشته، در آنجا زندگی کند؛ ولی باید تا هفت روز بیرون خیمهاش بماند.
در روز هفتم دوباره تمام موی خود را که شامل موی سر، ریش، ابرو و سایر قسمتهای بدن او میشود، بتراشد و لباسهایش را بشوید و حمام کند. آنگاه آن شخص طاهر خواهد بود.
«روز بعد، یعنی روز هشتم، باید دو برهٔ نر بیعیب و یک میش یک سالهٔ بیعیب با سه کیلو آرد مرغوب مخلوط با روغن زیتون به عنوان هدیهٔ آردی و یک سوم لیتر روغن زیتون نزد کاهن بیاورد.
سپس کاهن آن شخص و هدیهٔ وی را دم در خیمۀ ملاقات به حضور يهوه بیاورد.
کاهن باید یکی از برههای نر را با روغن زیتون گرفته، با تکان دادن آنها در جلوی مذبح، به عنوان قربانی جبران به يهوه تقدیم کند. (این قربانی جزو هدایای مخصوصی است که به کاهن تعلق میگیرد.)
سپس کاهن در خیمۀ ملاقات در جایی که قربانی گناه و قربانی سوختنی ذبح میشوند، بره را سر ببرد. این قربانی جبران بسیار مقدّس است و باید مثل قربانی گناه برای خوراک به کاهن داده شود.
کاهن، خون قربانی جبران را بگیرد و مقداری از آن را بر نرمهٔ گوش راست شخصی که طاهر میشود و روی شست دست راست او و روی شست پای راستش بمالد.
پس از آن، کاهن مقداری از روغن زیتون را گرفته، آن را در کف دست چپ خود بریزد،
و انگشت دست راست خود را در آن فرو برده، هفت بار روغن را به حضور يهوه بپاشد.
سپس کاهن مقداری از روغن کف دست خود را روی نرمهٔ گوش راست آن شخص و روی شست دست راست و روی شست پای راست او بمالد.
بعد روغن باقیمانده در کف دست خود را بر سر آن شخص بمالد. به این ترتیب کاهن در حضور يهوه برای او کفاره خواهد کرد.
پس از آن، کاهن باید قربانی گناه را تقدیم کند و بار دیگر مراسم کفاره را برای شخصی که از جذام خود طاهر میشود به جا آورد. سپس کاهن قربانی سوختنی را سر ببرد،
و آن را با هدیهٔ آردی بر مذبح تقدیم نموده، برای آن شخص کفاره کند تا طاهر محسوب شود.
«اگر آن شخص فقیر باشد و نتواند دو بره قربانی کند، میتواند یک برهٔ نر به عنوان قربانی جبران بیاورد تا هنگام برگزاری مراسم کفاره جلوی مذبح تکان داده شود و به يهوه تقدیم گردد. همراه با آن یک کیلو آرد مرغوب مخلوط با روغن زیتون به عنوان هدیهٔ آردی و یک سوم لیتر روغن زیتون نیز باید تقدیم شود.
آن شخص باید دو قمری یا دو جوجه کبوتر نیز بیاورد و یکی را برای قربانی گناه و دیگری را برای قربانی سوختنی تقدیم کند.
روز هشتم آنها را دم در خیمۀ ملاقات نزد کاهن بیاورد تا در حضور يهوه برای مراسم طهارت او تقدیم شوند.
کاهن بره را به عنوان قربانی جبران همراه با روغن بگیرد و آنها را جلوی مذبح تکان داده، به يهوه تقدیم کند. (این قربانی جزو هدایای مخصوصی است که به کاهن تعلق میگیرد.)
سپس بره را به عنوان قربانی جبران ذبح کند و قدری از خون آن را روی نرمهٔ گوش راست شخصی که طاهر میشود و روی شست دست راست و روی شست پای راست او بمالد.
سپس کاهن مقداری از روغن زیتون را در کف دست چپ خود بریزد
و با انگشت راستش قدری از آن را هفت بار به حضور يهوه بپاشد.
بعد قدری از روغن زیتون کف دستش را روی نرمهٔ گوش راست آن شخص و روی شست دست راست و روی شست پای راست وی بمالد.
روغن باقیمانده در دست خود را بر سر شخصی که طاهر میشود بمالد. به این ترتیب کاهن در حضور يهوه برای او کفاره خواهد کرد.
پس از آن، باید دو قمری یا دو جوجه کبوتری را که آورده است قربانی کند،
یکی را برای قربانی گناه و دیگری را برای قربانی سوختنی. همراه آنها هدیهٔ آردی نیز تقدیم شود. به این ترتیب کاهن در حضور يهوه برای آن شخص کفاره خواهد کرد.
این است قوانین مربوط به اشخاصی که از بیماری پوستی شفا یافته، ولی قادر نیستند قربانیهایی را که برای انجام مراسم طهارت لازم است بیاورند.»
يهوه به موسی و هارون فرمود:
«وقتی به سرزمین کنعان که من آن را به شما به ملکیت میبخشم، وارد شدید و من بر خانهای در آن سرزمین کپک بفرستم
هرگاه کسی در خانهاش متوجهٔ کپک شود، باید بیاید و به کاهن بگوید: ”به نظر میرسد در خانهٔ من نوعی کپک وجود دارد!“
کاهن پیش از اینکه خانه را مشاهده کند دستور بدهد که خانه تخلیه شود تا اگر تشخیص داد که مرض جذام در آنجا وجود دارد، هر چه در خانه است، نجس اعلام نشود. سپس کاهن وارد خانه شده
آن را مشاهده کند. اگر رگههای مایل به سبز یا سرخ در دیوار خانه پیدا کرد که گودتر از سطح دیوار به نظر رسید،
باید در خانه را تا هفت روز ببندد.
روز هفتم کاهن برگردد و خانه را ملاحظه کند. اگر رگهها در دیوار پخش شده باشند،
آنگاه کاهن دستور بدهد آن قسمت رگهدار دیوار را کنده، سنگهای آن را در جای ناپاکی خارج از شهر بیندازند.
سپس دستور بدهد دیوارهای داخل خانه را بتراشند و خاک تراشیده شده را نیز در جای ناپاکی خارج از شهر بریزند.
بعد باید سنگهای دیگری بیاورند و به جای سنگهایی که کنده شده کار بگذارند و با ملاط تازه خانه را دوباره اندود کنند.
«ولی اگر رگهها دوباره نمایان شدند،
کاهن باید دوباره بیاید و نگاه کند، اگر دید که رگهها پخش شدهاند، بداند که جذام مسری است و خانه نجس میباشد.
آنگاه کاهن دستور دهد خانه را خراب کنند و تمام سنگها، تیرها و خاک آن را به خارج از شهر برده، در جای ناپاکی بریزند.
وقتی در خانه بسته است، اگر کسی داخل آن شود، تا غروب نجس خواهد بود.
هر که در آن خانه بخوابد یا چیزی بخورد، باید لباس خود را بشوید.
«اما زمانی که کاهن دوباره برای ملاحظۀ خانه میآید، اگر ببیند که رگهها دیگر پخش نشدهاند، آنگاه اعلام کند که خانه طاهر است و جذام برطرف شده است.
سپس برای طهارت خانه، دستور دهد دو پرنده، چند تکه چوب سرو، نخ قرمز و چند شاخه زوفا بیاورند.
یکی از پرندگان را روی آب روان در یک ظرف سفالین سر ببرد
و چوب سرو و شاخهٔ زوفا و نخ قرمز و پرندهٔ زنده را بگیرد و در خون پرندهای که سربریده است و همچنین در آب روان فرو کند و هفت بار بر خانه بپاشد.
به این طریق خانه طاهر میشود.
سپس پرندهٔ زنده را بیرون شهر در صحرا رها کند. این است روش تطهیر خانه.»
این است قوانین مربوط به بیماریهای پوستی، گری،
و کپک در لباس یا در خانه
و تاول یا آماس یا لک.
این روش نشان خواهد داد که چه وقت چیزی نجس است و چه وقت طاهر. این است قوانین بیماریهای پوستی و کپک.
15
يهوه به موسی و هارون فرمود: «این دستورها را به بنییسرال بدهید: هرگاه بدن مردی ترشح غیرطبیعی داشته باشد، او نجس خواهد بود.
این مایع، چه از بدنش به بیرون ترشح کند و چه نکند، او را نجس میسازد.
هر رختخوابی که او در آن بخوابد و هر چیزی که روی آن بنشیند نجس خواهد شد.
هر کس به رختخواب او دست بزند، تا غروب نجس خواهد بود و باید لباس خود را بشوید و غسل کند.
هر کس روی چیزی بنشیند که آن مرد هنگام آلودگی خود روی آن نشسته بود، تا غروب نجس خواهد بود و باید لباس خود را بشوید و غسل کند.
هر کس به آن مرد دست بزند، باید همین دستورها را اجرا کند.
به هر کس آب دهان بیفکند، آن شخص تا غروب نجس خواهد بود و باید لباس خود را بشوید و غسل کند.
روی هر زینی که بنشیند، آن زین نجس خواهد بود.
اگر کسی چیزی را که زیر این مرد بوده است بردارد یا به آن دست بزند، تا غروب نجس خواهد بود و باید لباس خود را بشوید و غسل کند.
اگر این مرد نجس بیآنکه اول دستهای خود را بشوید، به کسی دست بزند، آن شخص باید لباس خود را بشوید و غسل کند و تا غروب نجس خواهد بود.
اگر مرد نجس به یک ظرف سفالین دست بزند، آن ظرف باید شکسته شود؛ ولی اگر به ظرفی چوبی دست بزند آن ظرف را باید شست.
«وقتی ترشح او قطع شود، باید هفت روز صبر کند و بعد لباسهایش را بشوید و در آب روان غسل نماید تا طاهر شود.
روز هشتم باید دو قمری یا دو جوجه کبوتر دم در خیمۀ ملاقات به حضور يهوه بیاورد و آنها را به کاهن بدهد.
کاهن باید یکی را برای قربانی گناه و دیگری را برای قربانی سوختنی ذبح کند. به این ترتیب کاهن در حضور يهوه برای آن مرد به سبب ترشحی که داشته است کفاره مینماید.
«هر وقت از مردی منی خارج شود باید خود را کاملاً بشوید؛ او تا غروب نجس خواهد بود.
هر پارچه یا چرمی که منی روی آن ریخته باشد باید شسته شود و آن پارچه یا چرم تا غروب نجس خواهد بود.
زن و مرد بعد از نزدیکی باید غسل کنند و تا غروب نجس خواهند بود.
«زن تا هفت روز بعد از عادت ماهانهاش نجس خواهد بود. در آن مدت هر کس به او دست بزند، تا غروب نجس خواهد شد،
و او روی هر چیزی بخوابد یا بنشیند، آن چیز نجس خواهد شد.
اگر کسی به رختخواب آن زن دست بزند باید لباس خود را بشوید و در آب غسل کند، و او تا غروب نجس خواهد بود.
اگر کسی به چیزی که آن زن روی آن نشسته است، دست بزند، باید لباس خود را بشوید و در آب غسل کند، و او تا غروب نجس خواهد بود.
پس خواه رختخواب باشد و خواه هرآنچه او بر آن مینشیند، چون کسی به آن دست بزند، تا غروب نجس خواهد بود.
مردی که در این مدت با او نزدیکی کند، تا هفت روز نجس خواهد بود و هر رختخوابی که او روی آن بخوابد نجس خواهد بود.
«اگر خونریزی عادت ماهانه بیش از حد معمول جریان داشته باشد یا در طول ماه، بیموقع عادت ماهانهٔ او شروع شود، همان دستورهای بالا باید اجرا گردد.
بنابراین در آن مدت او روی هر چیزی که بخوابد یا بنشیند، درست مثل دورهٔ عادت ماهانهٔ عادی نجس خواهد بود.
هر کس به رختخواب او یا به چیزی که او روی آن نشسته باشد دست بزند نجس خواهد شد و باید لباس خود را بشوید و غسل کند. او تا غروب نجس خواهد بود.
هفت روز بعد از تمام شدن عادت ماهانه، او دیگر نجس نیست.
روز هشتم باید دو قمری یا دو جوجه کبوتر دم در خیمۀ ملاقات پیش کاهن بیاورد
و کاهن یکی را برای قربانی گناه و دیگری را برای قربانی سوختنی ذبح کند و در حضور يهوه برای نجاست عادت ماهانۀ آن زن کفاره نماید.
به این ترتیب قوم یسرال را از ناپاکیهایشان طاهر کنید مبادا به خاطر آلوده کردن خیمۀ ملاقات من که در میان ایشان است بمیرند.
«این است قوانین برای مردی که به سبب ترشح غیرطبیعی یا خارج شدن مَنی نجس شود،
و همچنین برای دورهٔ عادت ماهانهٔ زن و در مورد هر شخصی است که با آن زن قبل از طهارت وی نزدیکی کند.»
16
پس از آنکه دو پسر هارون به علّت سوزاندن بخور بر آتش غیر مجاز در حضور يهوه مردند، يهوه با موسی سخن گفته،
فرمود: «به برادرت هارون بگو که غیر از وقت تعیین شده، در وقت دیگری به قدسالاقداس که پشت پرده است و صندوق عهد و تخت رحمت در آن قرار دارند داخل نشود، مبادا بمیرد؛ چون من در ابر بالای تخت رحمت حضور دارم.
شرایط داخل شدن او به آنجا از این قرار است: او باید یک گوساله برای قربانی گناه و یک قوچ برای قربانی سوختنی بیاورد.»
سپس يهوه این قوانین را داد: قبل از آنکه هارون به قدسالاقداس داخل شود، باید غسل نموده، لباسهای مخصوص کاهنی را بپوشد، یعنی پیراهن مقدّس کتانی، لباس زیر از جنس کتان، کمربند کتانی و دستار کتانی.
آنگاه قوم یسرال دو بز نر برای قربانی گناهشان و یک قوچ برای قربانی سوختنی نزد او بیاورند.
هارون باید اول گوساله را به عنوان قربانی گناه خودش به حضور يهوه تقدیم کند و برای خود و خانوادهاش کفاره نماید.
سپس دو بز نر را دم در خیمۀ ملاقات به حضور يهوه بیاورد.
او باید یک بز را برای يهوه ذبح کند و دیگری را در بیابان رها سازد. ولی برای این کار لازم است اول قرعه بیندارد.
آنگاه بزی را که به قید قرعه برای يهوه تعیین شده، به عنوان قربانی گناه ذبح کند
و بز دیگر را زنده به حضور يهوه آورد و سپس به بیابان بفرستد تا گناه قوم یسرال را با خود ببرد.
پس از اینکه هارون گوساله را به عنوان قربانی گناه برای خود و خانوادهاش ذبح کرد،
آتشدانی پر از زغالهای مشتعل از مذبح حضور يهوه برداشته، آن را با دو مشت بخور خوشبوی کوبیده شده به قدسالاقداس بیاورد
و در حضور يهوه، بخور را روی آتش بریزد تا ابری از بخور، تخت رحمت روی صندوق عهد را بپوشاند. بدین ترتیب او نخواهد مرد.
هارون مقداری از خون گوساله را آورده، با انگشت خود آن را یک مرتبه بر قسمت جلویی تخت رحمت، سپس هفت مرتبه جلوی آن روی زمین بپاشد.
پس از آن، او باید بیرون برود و بز قربانی گناه قوم را ذبح کند و خون آن را به قدسالاقداس بیاورد و مانند خون گوساله بر تخت رحمت و جلوی آن بپاشد.
به این ترتیب برای قدسالاقداس که به سبب گناهان قوم یسرال آلوده شده و برای خیمۀ ملاقات که در میان قوم واقع است و با آلودگیهای ایشان احاطه شده، کفاره خواهد کرد.
از زمانی که هارون برای کفاره کردن وارد قدسالاقداس میشود تا وقتی که از آنجا بیرون میآید هیچکس نباید در داخل خیمۀ ملاقات باشد. هارون پس از اینکه مراسم کفاره را برای خود و خانوادهاش و قوم یسرال بجا آورد،
باید در حضور يهوه به طرف مذبح برود و برای آن کفاره کند. او باید خون گوساله و خون بز را بر شاخهای مذبح بمالد
و با انگشت خود هفت بار خون را بر مذبح بپاشد، و به این ترتیب آن را از آلودگی گناهان بنییسرال پاک نموده، تقدیس کند.
وقتی هارون مراسم کفاره را برای قدسالاقداس، خیمۀ ملاقات و مذبح به انجام رسانید، بز زنده را بیاورد
و هر دو دست خود را روی سر حیوان قرار داده، تمام گناهان و تقصیرات قوم یسرال را اعتراف کند و آنها را بر سر بز قرار دهد. سپس بز را به دست مردی که برای این کار انتخاب شده است بدهد تا آن را به بیابان برده در آنجا رهایش سازد.
بدین ترتیب آن بز تمام گناهان بنییسرال را به سرزمینی که کسی در آنجا سکونت ندارد میبرد.
پس از آن، هارون بار دیگر باید داخل خیمۀ ملاقات شده لباسهای کتانی را که هنگام رفتن به قدسالاقداس پوشیده بود از تن بیرون بیاورد و آنها را در خیمۀ ملاقات بگذارد.
آنگاه در مکان مقدّسی غسل نموده، دوباره لباسهایش را بپوشد و بیرون رفته، قربانی سوختنی خود و قربانی سوختنی بنییسرال را تقدیم کند و به این ترتیب برای خود و بنییسرال کفاره کند.
او باید چربی قربانی گناه را هم بر مذبح بسوزاند.
مردی که بز را به بیابان برده است، باید لباس خود را بشوید و غسل کند و بعد به اردوگاه بازگردد.
گوساله و بزی که به عنوان قربانی گناه ذبح شدند و هارون خون آنها را به داخل قدسالاقداس برد تا کفاره کند، باید از اردوگاه بیرون برده شوند و پوست و گوشت و فضلۀ آنها سوزانده شود.
سپس شخصی که آنها را سوزانده، لباس خود را بشوید و غسل کند و بعد به اردوگاه بازگردد.
این قوانین را همیشه باید اجرا کنید: در روز دهم ماه هفتم نباید کار بکنید، بلکه آن روز را در روزه بگذرانید. این قانون باید هم بهوسیلهٔ قوم یسرال و هم بهوسیلۀ غریبانی که در میان قوم یسرال ساکن هستند رعایت گردد،
چون در آن روز، مراسم کفاره برای آمرزش گناهان انجام خواهد شد تا قوم در نظر يهوه طاهر باشند.
این روز برای شما مقدّس است و نباید در این روز کار کنید بلکه باید در روزه به سر برید. این قوانین را همیشه باید اجرا کنید.
این مراسم در نسلهای آینده بهوسیلۀ کاهن اعظمی که به جای جد خود هارون برای کار کاهنی تقدیس شده، انجام خواهد شد. او باید لباسهای مقدّس کتانی را بپوشد،
و برای قدسالاقداس، خیمۀ ملاقات، مذبح، کاهنان و قوم یسرال کفاره کند.
شما باید سالی یک مرتبه برای گناهان قوم یسرال کفاره کنید و این برای شما یک قانون همیشگی است. هارون تمام دستورهایی را که يهوه به موسی داد بجا آورد.
17
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به هارون و پسرانش و به تمام بنییسرال بده. این است آنچه يهوه فرموده است:
هر یسرالی که گاو یا گوسفند یا بزی را در جایی دیگر غیر از داخل یا خارج اردوگاه ذبح کند،
بجای اینکه آن را کنار در خیمۀ ملاقات بیاورد تا به عنوان هدیه به يهوه تقدیم کند، آن شخص خون ریخته و مجرم است و باید از میان قوم خود منقطع شود.
هدف از این قانون این است که قوم یسرال دیگر در صحرا قربانی نکنند. قوم باید قربانیهای خود را دم در خیمۀ ملاقات پیش کاهن بیاورند و آنها را به عنوان قربانی سلامتی به يهوه تقدیم کنند.
سپس کاهن خون آنها را بر مذبح يهوه که دم در خیمۀ ملاقات است بپاشد و چربی آنها را همچون عطر خوشبویی که مورد پسند يهوه است بسوزاند.
قوم یسرال دیگر نباید در صحرا برای ارواح شریر قربانی کنند و به يهوه خیانت ورزند. این برای شما قانونی است همیشگی که باید نسل اندر نسل بجا آورده شود.
«پس به آنها بگو: هرگاه یک یسرالی یا غریبی که در میان قوم ساکن است قربانی سوختنی یا قربانیهای دیگر تقدیم کند،
اما آن را در جایی غیر از دم در خیمۀ ملاقات برای يهوه قربانی کند، آن شخص باید از میان قوم منقطع شود.
«هر کس خون بخورد، چه یسرالی باشد، چه غریبی که در میان شما ساکن است، روی خود را از او برگردانده او را از میان قوم منقطع خواهم کرد،
زیرا جان هر موجودی در خون اوست و من خون را به شما دادهام تا برای کفارهٔ جانهای خود، آن را بر روی مذبح بپاشید. خون است که برای جان کفاره میکند.
به همین دلیل است که به قوم یسرال حکم میکنم که نه خودشان خون بخورند و نه غریبی که در میان ایشان ساکن است.
هر کس به شکار برود، خواه یسرالی باشد خواه غریبی که در میان شماست و حیوان یا پرندهٔ حلال گوشتی را شکار کند، باید خونش را بریزد و روی آن را با خاک بپوشاند،
زیرا جان هر موجودی در خون اوست. به همین دلیل است که به قوم یسرال گفتم که هرگز خون نخورند، زیرا حیات هر موجود زندهای در خون آن است. پس هر کس خون بخورد باید از میان قوم یسرال منقطع شود.
«هر یسرالی یا غریبی که گوشت حیوان مرده یا دریده شدهای را بخورد، باید لباس خود را بشوید و غسل کند. او بعد از غروب طاهر خواهد بود.
ولی اگر لباسهایش را نشوید و غسل نکند مجرم خواهد بود.»
18
سپس يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: من یهوه اللها شما هستم.
پس مانند بتپرستان رفتار نکنید یعنی مانند مصریهایی که در کشورشان زندگی میکردید و یا مانند کنعانیهایی که میخواهم شما را به سرزمینشان ببرم.
شما باید از دستورهای من پیروی کنید و قوانین مرا نگاه دارید و آنها را بجا آورید، چون من یهوه، اللها شما هستم.
پس دستورها و قوانین مرا نگاه دارید، زیرا از طریق اطاعت از احکام شریعت است که شخص از حیات برخوردار میشود. من یهوه هستم.
«هیچکس از شما نباید با محارمِ خود همبستر شود. من یهوه هستم.
با مادر خود همبستر نشو، زیرا با این کار به او و به پدرت بیاحترامی میکنی.
با هیچکدام از زنان پدرت همبستر نشو، چون با این کار به پدرت بیاحترامی میکنی.
همچنین با خواهر تنی یا با خواهر ناتنی خود، چه دختر پدرت باشد چه دختر مادرت، چه در همان خانه به دنیا آمده باشد چه در جای دیگر، همبستر نشو.
«با دختر پسرت یا دختر دخترت همبستر نشو، چون با این کار خود را رسوا میکنی.
با دختر زن پدرت همبستر نشو، چون او خواهر ناتنی توست.
با عمهٔ خود همبستر نشو، چون از بستگان نزدیک پدرت میباشد.
با خالهٔ خود همبستر نشو، چون از بستگان نزدیک مادرت است.
با زن عموی خود همبستر نشو، چون او مثل عمهٔ توست.
«با عروس خود همبستر نشو، چون زن پسر توست.
با زن برادرت همبستر نشو، چون با این کار به برادرت بیاحترامی میکنی.
با یک زن و دختر او یا نوهاش همبستر نشو، چون آنها بستگان نزدیک همدیگرند و این عمل قبیحی است.
مادامی که زنت زنده است نباید خواهر او را هم به زنی بگیری و با او همبستر شوی.
«با زنی به هنگام عادت ماهانهاش همبستر نشو.
با زنی که همسر مرد دیگری است همبستر نشو و خود را با او نجس نساز.
«هیچکدام از فرزندان خود را به بت مولک هدیه نکن و آنها را بر مذبح آن نسوزان زیرا با این کار نام يهوه، اللها خود را بیحرمت خواهی کرد.
«هیچ مردی نباید با مرد دیگری نزدیکی کند، چون این عمل، بسیار قبیح است.
هیچ مرد یا زنی نباید با هیچ حیوانی نزدیکی کند و با این کار خود را نجس سازد. این عمل، بسیار قبیح است.
«با این کارها خود را نجس نسازید، چون این اعمالی است که بتپرستها انجام میدهند و به خاطر این کارهاست که میخواهم آنان را از سرزمینی که شما داخل آن میشوید بیرون کنم.
تمامی آن سرزمین با این نوع اعمال، نجس شده است. به همین دلیل است که مردمانی را که در آنجا ساکنند مجازات میکنم، و سرزمینشان آنها را قی میکند.
شما باید از تمام قوانین و دستورهای من اطاعت کنید و هیچکدام از این اعمال قبیح را انجام ندهید. این قوانین هم شامل شما میشود و هم شامل غریبانی که در میان شما ساکنند.
«آری، تمامی این اعمال قبیح بهوسیلۀ مردمان سرزمینی که میخواهم شما را به آنجا ببرم به عمل آمده و آن سرزمین را نجس کرده است.
شما این اعمال را انجام ندهید و گرنه شما را نیز مثل اقوامی که اکنون در آنجا ساکنند از آن سرزمین بیرون خواهم راند.
هر کس مرتکب یکی از این اعمال قبیح گردد، از میان قوم منقطع خواهد شد.
پس احکام مرا اطاعت کنید و هیچیک از این عادات زشت را انجام ندهید. خود را با این اعمال قبیح نجس نکنید زیرا من یهوه، اللها شما هستم.»
19
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به تمامی جماعت یسرال بده. مقدّس باشید زیرا من یهوه، اللها شما قدّوسم.
هر یک از شما باید به مادر و پدر خود احترام بگذارد و قانون روز شَبّات مرا اطاعت کند. من یهوه، اللها شما هستم.
بت نسازید و بتها را پرستش نکنید. من یهوه، اللها شما هستم.
«وقتی که قربانی سلامتی به حضور يهوه تقدیم میکنید آن را طوری هدیه کنید که مورد قبول واقع شوید.
گوشتش را در همان روزی که آن را ذبح میکنید و یا روز بعد بخورید. هر چه را که تا روز سوم باقی مانده، بسوزانید،
زیرا نجس است و اگر کسی آن را بخورد من آن قربانی را قبول نخواهم کرد.
اگر در روز سوم از آن بخورید مقصرید، چون به قدوسیت يهوه بیاحترامی کردهاید و باید از میان قوم منقطع شوید.
«وقتی که محصول خود را درو میکنید، گوشه و کنار مزرعههای خود را درو نکنید و خوشههای گندم به جا مانده را برنچینید.
در مورد حاصل انگور خود نیز همینطور عمل کنید خوشهها و دانههای انگوری را که بر زمین میافتد، جمع نکنید. آنها را برای فقرا و غریبان بگذارید. من یهوه، اللها شما هستم.
«دزدی نکنید، دروغ نگویید و کسی را فریب ندهید.
به نام من قسم دروغ نخورید و به این ترتیب نام مرا بیحرمت نکنید. من یهوه هستم.
«مال کسی را غصب نکن و به کسی ظلم ننما و مزد کارگران خود را به موقع بپرداز.
«شخص کر را نفرین نکن و جلوی پای کور سنگ نیانداز. از اللها خود بترس؛ من یهوه هستم.
«هنگام داوری، از فقیر طرفداری بیجا نکن و از ثروتمند ترسی نداشته باش، بلکه همیشه منصفانه داوری کن.
«سخنچینی نکن و با پخش خبر دروغ باعث نشو کسی به مرگ محکوم شود. من یهوه هستم.
«از برادرت کینه به دل نگیر. همسایهات را رو در رو توبیخ کن مبادا به سبب گناه او تو هم شریک جرم محسوب شوی.
از افراد قوم خود انتقام نگیر و از آنان کینه به دل راه نده، بلکه همسایهات را همچون جان خویش دوست بدار. من یهوه هستم.
«از قوانین من اطاعت کنید. حیوانات اهلی خود را به جفتگیری با حیوانات غیر همجنسشان وادار نکنید. در مزرعهٔ خود دو نوع بذر نکارید و لباسی را که از دو جنس مختلف بافته شده نپوشید.
«اگر مردی با کنیزی که نامزد شخص دیگری است همبستر شود و آن کنیز هنوز بازخرید و آزاد نشده باشد، ایشان را نباید کشت بلکه باید تنبیه کرد، چون کنیز آزاد نبوده است.
مردی که آن دختر را فریب داده، باید به عنوان قربانی جبران خود قوچی را دم در خیمۀ ملاقات به حضور يهوه بیاورد.
کاهن باید با این قوچ برای گناه آن مرد نزد يهوه کفاره کند و به این ترتیب گناهش بخشیده خواهد شد.
«وقتی به سرزمین موعود داخل شدید و انواع درختان میوه در آنجا کاشتید، سه سال از محصول آن نخورید، چون نجس به حساب میآید.
در سال چهارم، تمامی محصول بهعنوان ستایش و تشکر از يهوه، به او وقف خواهد شد.
اما در سال پنجم میتوانید محصول را برای خود بردارید. اگر این قانون را رعایت کنید، درختان شما پرثمر خواهند بود. من یهوه، اللها شما هستم.
«گوشتی را که هنوز خون در آن است نخورید. فالگیری و جادوگری نکنید.
مثل بتپرستها موهای شقیقه خود را نتراشید و گوشههای ریش خود را نچینید.
هنگام عزاداری برای مردگان خود مثل بتپرستان بدن خود را زخمی نکنید و مانند آنها روی بدن خود خالکوبی ننمایید. من یهوه هستم.
«حرمت دخترتان را با وادار کردن او به فاحشگی از بین نبرید مبادا سرزمین شما از شرارت و زنا پر شود.
«قانون روز شَبّات مرا اطاعت کنید و خیمۀ ملاقات مرا محترم بدارید، زیرا من یهوه هستم.
«به جادوگران و احضارکنندگان ارواح متوسل نشوید و با این کار خود را نجس نکنید. من یهوه، اللها شما هستم.
«جلوی پای ریشسفیدان بلند شوید، به پیرمردان احترام بگذارید و از من بترسید. من یهوه، اللها شما هستم.
با غریبانی که در سرزمینتان زندگی میکنند بدرفتاری نکنید.
با آنها مانند یک یسرالی بومی رفتار کنید، و آنها را همچون خویشتن محبت کنید، زیرا نباید از یاد ببرید که خودتان نیز در سرزمین مصر غریب و بیگانه بودید. من یهوه، اللها شما هستم.
«در اندازهگیری طول و وزن و حجم، تقلب نکنید.
ترازو، وزنهها، ظرفهای اندازهگیری جامدات و مایعات درست داشته باشید. من یهوه، اللها شما هستم که شما را از سرزمین مصر بیرون آوردم.
از احکام و فرایض من به دقت اطاعت و پیروی کنید. من یهوه هستم.»
20
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: هر کسی، چه یسرالی باشد چه غریبی که در میان شما ساکن است، اگر فرزند خود را برای بت مولک قربانی کند، قوم یسرال باید او را سنگسار کنند.
من خود بر ضد او برمیخیزم و او را از میان قوم یسرال منقطع کرده به سزای اعمالش خواهم رساند، زیرا فرزند خود را برای مولک قربانی کرده و بدین وسیله خیمۀ ملاقات مرا نجس نموده و نام مقدّس مرا بیحرمت ساخته است.
اگر اهالی محل وانمود کنند که از کاری که آن مرد کرده، بیخبرند و نخواهند او را بکشند،
آنگاه من بر ضد او و خانوادهاش برمیخیزم و او را با تمامی اشخاص دیگری که از مولک پیروی نموده، به من خیانت ورزیدهاند منقطع میکنم و به سزای اعمالشان میرسانم.
«اگر کسی به جادوگران و احضارکنندگان ارواح متوسل شده، با این عمل به من خیانت ورزد من بر ضد او برمیخیزم و او را از میان قوم خود منقطع کرده، به سزای اعمالش میرسانم.
پس خود را تقدیس نمایید و مقدّس باشید، چون من يهوه، اللها شما هستم.
از فرامین من که يهوه هستم و شما را تقدیس میکنم، اطاعت کنید.
«کسی که پدر یا مادرش را نفرین کند، باید کشته شود؛ و خونش بر گردن خودش خواهد بود.
«اگر فردی با همسر شخص دیگری زنا کند، مرد و زن هر دو باید کشته شوند.
اگر مردی با زن پدر خود همبستر شود به پدر خود بیاحترامی کرده است، پس آن مرد و زن هر دو باید کشته شوند؛ و خونشان به گردن خودشان میباشد.
اگر مردی با عروس خود همبستر شود، هر دو باید کشته بشوند، زیرا زنا کردهاند؛ و خونشان به گردن خودشان میباشد.
اگر دو مرد با هم نزدیکی کنند، عمل قبیحی انجام دادهاند و باید کشته شوند؛ و خونشان به گردن خودشان میباشد.
اگر مردی با زنی و با مادر آن زن نزدیکی کند، گناه بزرگی کرده است و هر سه باید زندهزنده سوزانده شوند تا این لکهٔ ننگ از دامن شما پاک شود.
«اگر مردی با حیوانی نزدیکی کند، آن مرد و آن حیوان باید کشته شوند.
اگر زنی با حیوانی نزدیکی کند، آن زن و حیوان باید کشته شوند؛ و خونشان به گردن خودشان میباشد.
«اگر مردی با خواهر خود ازدواج کند و با او همبستر شود، خواه دختر پدرش باشد، خواه دختر مادرش، عمل شرمآوری کرده است و هر دو باید در پیش چشمان مردم از میان قوم منقطع شوند و آن مرد باید به سزای گناه خود برسد، زیرا خواهر خود را بیعصمت کرده است.
اگر مردی با زنی به هنگام عادت ماهانهاش همبستر شود، هر دو نفر باید از میان قوم یسرال منقطع شوند، زیرا مقررات مربوط به طهارت را رعایت نکردهاند.
«اگر مردی با خاله یا عمهٔ خود همبستر شود، هر دو آنها باید به سزای گناه خود برسند، زیرا بستگان نزدیک یکدیگرند.
اگر مردی با زن عموی خود همبستر شود، به عموی خود بیاحترامی کرده است. آنها به سزای گناه خود خواهند رسید و بیاولاد خواهند مرد.
اگر مردی زن برادر خود را به زنی بگیرد، کار قبیحی کرده است، زیرا نسبت به برادرش بیاحترامی نموده است. هر دو ایشان بیاولاد خواهند مرد.
«باید از تمامی قوانین و دستورهای من اطاعت کنید تا شما را از سرزمین جدیدتان بیرون نکنم.
از رسوم مردمی که از پیش شما میرانم پیروی نکنید چون ایشان همهٔ اعمالی را که من شما را از آنها برحذر ساختهام انجام میدهند و به همین دلیل است که از آنها نفرت دارم.
قول دادهام سرزمینشان را به شما بدهم تا آن را به تصرف خود درآورده، مالک آن باشید. آنجا سرزمینی است که شیر و عسل در آن جاری است. من يهوه، اللها شما هستم که شما را از قومهای دیگر جدا کردهام.
«بین پرندگان و حیواناتی که گوشت آنها برای شما حلال است و آنهایی که حرام است فرق بگذارید. با خوردن گوشت پرندگان یا حیواناتی که خوردن آنها را برای شما حرام کردهام خود را آلوده نکنید.
برای من مقدّس باشید، زیرا من که يهوه هستم مقدّس میباشم و شما را از سایر اقوام جدا ساختهام تا از آن من باشید.
«احضارکنندهٔ روح یا جادوگر، چه مرد باشد چه زن، باید سنگسار شود. خون او بر گردن خودش است.»
21
يهوه به موسی فرمود: «این دستورها را به کاهنان که از نسل هارون هستند بده. یک کاهن نباید با دست زدن به شخص مرده خودش را نجس کند،
مگر اینکه مرده از بستگان نزدیک او باشد، مثل: مادر، پدر، پسر، دختر، برادر
یا خواهر باکرهاش که تحت سرپرستی او بوده است.
اما کاهن نباید به خاطر افرادی که از بستگانش نیستند، خود را نجس سازد.
«کاهنان نباید موی سر یا گوشههای ریش خود را بتراشند و یا بدن خود را زخمی کنند.
ایشان باید برای اللها خود مقدّس باشند و به نام اللها خویش بیاحترامی نکنند. آنها برای يهوه هدایای خوراکی بر آتش تقدیم میکنند، پس باید مقدّس باشند.
کاهن نباید با یک فاحشه که خود را بیعصمت کرده و یا با زنی که طلاق گرفته، ازدواج کند؛ چون او برای اللها خویش مقدّس است.
کاهنان را مقدّس بشمارید زیرا ایشان هدایای خوراکی به من تقدیم میکنند، و من که يهوه هستم و شما را تقدیس میکنم، مقدّس میباشم.
اگر دختر کاهنی فاحشه شود به تقدس پدرش لطمه میزند و باید زندهزنده سوزانده شود.
«کاهن اعظم که با روغن مخصوص، مسح و تقدیس شده و لباسهای مخصوص کاهنی را میپوشد، نباید هنگام عزاداری موی سر خود را باز کند یا گریبان لباس خود را چاک بزند.
او نباید با نزدیک شدن به هیچ جنازهای خود را نجس سازد، حتی اگر شخص مرده پدر یا مادرش باشد.
او نباید با خارج شدن از قدس خدا به جهت وارد شدن به خانهای که جنازهای در آن هست، قدس را بیحرمت سازد، زیرا تبرک روغن مسح من که یهوه هستم بر سر اوست.
او باید فقط با یک باکره ازدواج کند.
او نباید با زن بیوه یا طلاق داده شده یا زنی که با فاحشه شدن خود را بیعصمت کرده است ازدواج کند، بلکه باید دختر باکرهای از قوم خود را به زنی بگیرد،
تا باعث بدنامی نسل خود در میان قومش نشود، زیرا من که یهوه هستم او را برای کاهنی تقدیس کردهام.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به هارون بده. در نسلهای آینده هر کدام از فرزندانت که عضوی از بدنش ناقص باشد نباید هدایای خوراکی را به حضور من تقدیم کند.
کسی که نقصی در صورت داشته باشد و یا کور، شل، ناقص الخلقه،
دست یا پا شکسته،
گوژپشت یا کوتوله باشد، چشم معیوب یا مرض پوستی داشته یا بیضههایش آسیب دیده باشد،
به سبب نقص جسمیاش اجازه ندارد هدایای خوراکی را که بر آتش به يهوه تقدیم میشود، تقدیم کند.
با وجود این باید از خوراک کاهنان که از هدایای تقدیمی به يهوه است به او غذا داده شود هم از هدایای مقدّس و هم از مقدّسترین هدایا.
ولی او نباید به پردهٔ مقدّس خیمۀ ملاقات یا به مذبح نزدیک شود چون نقص بدنی دارد و این عمل او خیمۀ ملاقات مرا بیحرمت میکند، زیرا من که يهوه هستم آن را تقدیس کردهام.»
موسی این دستورها را به هارون و پسرانش و تمامی قوم یسرال داد.
22
يهوه به موسی فرمود:
«به هارون و پسرانش بگو که حرمت قربانیها و هدایای مقدّسی را که قوم به من وقف میکنند، نگه دارند و نام مقدّس مرا بیحرمت نسازند، زیرا من یهوه هستم.
این دستورها را به آنها بده. در نسلهای شما اگر یک کاهن در حالی که نجس است به این هدایای مقدّسی که بنییسرال به يهوه وقف کرده نزدیک شود، او باید از مقام کاهنی برکنار شود، زیرا من یهوه هستم.
«کاهنی که جذام داشته باشد یا از بدنش مایع ترشح شود، تا وقتی که طاهر نشده، حق ندارد از قربانیهای مقدّس بخورد. هر کاهنی که به جنازهای دست بزند یا در اثر خروج مَنی نجس گردد،
و یا حیوان یا شخصی را که نجس است لمس کند،
آن کاهن تا عصر نجس خواهد بود، و تا هنگام غروب که غسل میکند نباید از قربانیهای مقدّس بخورد.
وقتی که آفتاب غروب کرد، او دوباره طاهر میشود و میتواند از خوراک مقدّس بخورد، چون خوراک او همین است.
کاهن نباید گوشت حیوان مرده یا حیوانی را که جانوران وحشی آن را دریده باشند بخورد، چون این عمل او را نجس میکند. من یهوه هستم.
کاهنان باید با دقت از این دستورها اطاعت کنند، مبادا به سبب سرپیچی از این قوانین به آن بیحرمتی کرده، مجرم شوند و در نتیجه بمیرند. من که یهوه هستم ایشان را تقدیس کردهام.
«هیچکس غیر از کاهنان نباید از قربانیهای مقدّس بخورد. میهمان یا خدمتکار کاهن که از او مزد میگیرد نیز نباید از این خوراک بخورد.
ولی اگر کاهن با پول خود غلامی بخرد، آن غلام میتواند از قربانیهای مقدّس بخورد. فرزندان غلام یا کنیزی نیز که در خانهٔ او به دنیا بیایند میتوانند از آن بخورند.
اگر دختر یکی از کاهنان با شخصی که کاهن نیست ازدواج کند، نباید از هدایای مقدّس بخورد؛
ولی اگر بیوه شده یا طلاق گرفته باشد و فرزندی هم نداشته باشد که از او نگهداری کند و به خانهٔ پدرش بازگشته باشد، میتواند مانند سابق از خوراک پدرش بخورد. پس کسی که از خانوادهٔ کاهنان نیست، حق ندارد از این خوراک بخورد.
«اگر کسی ندانسته از قربانیهای مقدّس بخورد، باید همان مقدار را به اضافۀ یک پنجم به کاهن بازگرداند.
کاهنان نباید نسبت به قربانیهای مقدّس که بنییسرال به يهوه وقف میکنند بیحرمتی روا دارند،
و با خوردن قربانیهای مقدّس ایشان، سبب شوند که آنها مجرم گردند، زیرا من یهوه هستم که آنها را تقدیس کردهام.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به هارون و پسرانش و تمامی قوم یسرال بده: اگر یک نفر یسرالی یا غریبی که در میان شما ساکن است، به يهوه هدیهای برای قربانی سوختنی تقدیم کند، خواه نذری باشد خواه داوطلبانه،
فقط به شرطی مورد قبول يهوه خواهد بود که آن حیوان، گاو یا گوسفند یا بز، نر و بیعیب باشد.
حیوانی که نقصی داشته باشد نباید تقدیم شود، چون مورد قبول يهوه نمیباشد.
وقتی کسی از رمه یا گلهٔ خود حیوانی را به عنوان قربانی سلامتی به يهوه تقدیم میکند، خواه نذری باشد خواه داوطلبانه، آن حیوان باید سالم و بیعیب باشد و گرنه مورد قبول يهوه واقع نمیشود.
حیوان کور، شل یا مجروح و یا حیوانی که بدنش پر از زخم است و یا مبتلا به گری یا آبله میباشد، نباید به يهوه هدیه شود. این نوع هدیه را بر آتش مذبح به يهوه تقدیم نکنید.
اگر گاو یا گوسفندی که تقدیم يهوه میشود عضوِ بیش از حد بلند یا کوتاه داشته باشد، آن را به عنوان قربانی داوطلبانه میتوان ذبح کرد ولی نه به عنوان نذر.
حیوانی را که بیضهاش نقص داشته باشد یعنی کوفته یا بریده باشد هرگز نباید در سرزمین خود برای يهوه قربانی کنید.
این محدودیت، هم شامل قربانیهای غریبانی است که در میان شما ساکنند و هم قربانیهای خود شما، چون هیچ حیوان معیوبی برای قربانی پذیرفته نمیشود.»
يهوه به موسی فرمود:
«وقتی گاو یا گوسفند یا بزی زاییده شود باید تا هفت روز پیش مادرش بماند ولی از روز هشتم به بعد میتوان آن را بر آتش برای يهوه قربانی کرد.
گاو یا گوسفند را با نوزادش در یک روز سر نبرید.
وقتی که قربانی شکرگزاری به من که يهوه هستم تقدیم میکنید، باید طبق قوانین عمل کنید تا مورد قبول من واقع شوید.
در همان روز تمام گوشت حیوان قربانی شده را بخورید و چیزی از آن را برای روز بعد باقی نگذارید. من یهوه هستم.
«شما باید تمام فرمانهای مرا به جا آورید، چون من یهوه هستم.
نام مقدّس مرا بیحرمت نکنید، زیرا من در میان بنییسرال قدوسیت خود را ظاهر میسازم. من یهوه هستم که شما را تقدیس میکنم.
این من بودم که شما را از سرزمین مصر نجات دادم تا اللها شما باشم. من یهوه هستم.»
23
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده. برای برگزاری این اعیاد، تمام قوم باید برای عبادت يهوه جمع شوند.
(در روز شَبّات نیز که هفتمین روز هفته میباشد، قوم باید برای عبادت يهوه جمع شوند. در هر جا که ساکن باشند باید در این روز دست از کار کشیده، استراحت کنند.)
«اعیاد يهوه، یعنی محفلهای مقدّس که باید هر سال جشن گرفته شوند از این قرارند:
«در غروب روز چهاردهم اولین ماه هر سال مراسم عید پِسَح را به احترام يهوه بجا آورید.
از روز پانزدهم همان ماه، عید فطیر برای يهوه آغاز میشود و تا هفت روز باید فقط نان بدون خمیرمایه خورده شود.
در روز اول این عید برای عبادت جمع شوید و از همهٔ کارهای معمول خود دست بکشید.
هفت روز هدایای سوختنی به يهوه تقدیم نمایید و در روز هفتم نیز از کارهای معمول خود دست کشیده برای عبادت جمع شوید.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: وقتی به سرزمینی که من به شما میدهم داخل شدید و اولین محصول خود را درو کردید، بافهای از نوبر محصول خود را نزد کاهن بیاورید.
فردای روز شبّات، کاهن بافه را در حضور يهوه تکان دهد تا يهوه شما را بپذیرد.
همان روز یک برهٔ یک سالهٔ سالم و بیعیب به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم کنید.
برای هدیهٔ آردی آن، دو کیلو آرد مرغوب مخلوط با روغن زیتون آورده، بر آتش به يهوه تقدیم کنید. این هدیه، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه خواهد بود. یک لیتر شراب هم به عنوان هدیهٔ نوشیدنی تقدیم نمایید.
تا این هدایا را به اللهاتان تقدیم نکردهاید، نباید نان یا حبوبات تازه یا برشته بخورید. این قانونی است همیشگی برای تمام نسلهای شما در هر جایی که زندگی کنید.
«هفت هفته بعد از روزی که اولین بافهٔ خود را به من تقدیم کردید،
یعنی در روز پنجاهم که روز بعد از هفتمین شَبّات است هدیهٔ دیگری از محصول تازهٔ خود به حضور يهوه بیاورید.
هر خانوادهای دو قرص نان که از دو کیلو آرد مرغوب همراه با خمیرمایه پخته شده باشد، بیاورد تا در حضور يهوه تکان داده شود و به عنوان هدیهای از آخرین برداشت محصول به من تقدیم شود.
همراه با این نانها، هفت برهٔ یک سالهٔ بیعیب، یک گوساله و دو قوچ به عنوان قربانی سوختنی با هدایای آردی و نوشیدنی آنها به يهوه تقدیم کنید. این هدایا، هدایای مخصوص و خوشبو برای يهوه خواهند بود.
همچنین یک بز نر به عنوان قربانی گناه و دو برهٔ نر یک ساله به عنوان قربانی سلامتی ذبح کنید.
«کاهن، این دو برهٔ ذبح شده را با نانهای پخته شده از آخرین برداشت محصول شما به عنوان هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان دهد. این هدایا برای يهوه مقدّسند و باید برای خوراک به کاهنان داده شوند.
در آن روز اعلان شود که مردم از کارهای معمول خود دست کشیده، برای عبادت جمع شوند. این قانونی است همیشگی برای نسلهای شما در هر جا که باشید.
«وقتی که محصولات خود را درو میکنید، گوشههای مزرعهٔ خود را تماماً درو نکنید و خوشههای بر زمین افتاده را جمع نکنید. آنها را برای فقرا و غریبانی که در میان شما ساکنند، بگذارید. من یهوه، اللها شما هستم.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: روز اول ماه هفتم هر سال، روز استراحت است و همهٔ قوم یسرال باید با شنیدن صدای شیپورها، برای عبادت جمع شوند.
در آن روز هدیهای بر آتش به يهوه تقدیم کنید و هیچ کار دیگری انجام ندهید.»
يهوه به موسی فرمود:
«روز دهم ماه هفتم هر سال، روز کفاره است. در آن روز تمام قوم باید برای عبادت جمع شوند و روزه بگیرند و هدیهای بر آتش به يهوه تقدیم کنند.
در روز کفاره کار نکنید، زیرا روزی است که باید برای گناهان خود از یهوه اللهاتان طلب آمرزش نمایید.
هر شخصی که آن روز را در روزه به سر نبرد، از میان قوم خود منقطع خواهد شد.
من هر کسی را که در آن روز دست به هرگونه کاری بزند، از میان شما هلاک خواهم ساخت.
از غروب روز نهم ماه هفتم تا غروب روز بعد، روز مخصوص کفاره است و باید در آن روز روزه بگیرید و استراحت کنید.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده. روز پانزدهم ماه هفتم، عید سایبانها آغاز میشود و باید تا مدت هفت روز در حضور يهوه جشن گرفته شود.
در روز اول تمامی قوم یسرال را برای عبادت جمع کنید و از کارهای معمول خود دست بکشید.
در هر هفت روز عید، هدیهای بر آتش به يهوه تقدیم نمایید. در روز هشتم دوباره تمامی قوم را برای عبادت جمع کنید و هدیهای بر آتش به يهوه تقدیم نمایید. این روز، آخرین روز عید است و نباید هیچ کاری انجام دهید.
«(این است اعیاد مقدّسی که در آنها باید تمامی قوم برای عبادت جمع شده، قربانیهای سوختنی، هدایای آردی، هدایای نوشیدنی و سایر قربانیها را بر آتش به يهوه تقدیم کنند.
این اعیاد مقدّس غیر از روزهای مخصوص شَبّات است. هدایایی که در این اعیاد تقدیم میکنید غیر از هدایای روزانه، نذری و داوطلبانهای است که به يهوه تقدیم میکنید.)
«از روز پانزدهم ماه هفتم که پایان برداشت محصول است، این عید هفت روزه را در حضور يهوه جشن بگیرید. به یاد داشته باشید که روزهای اول و آخر این عید، روزهای استراحت میباشند.
در روز اول، از درختان خود میوههای خوب بچینید و شاخههای نخل و شاخههای درختان پربرگ و شاخههای بید را گرفته با آنها سایبان درست کنید و هفت روز در حضور یهوه اللهاتان شادی کنید.
برگزاری این عید هفت روزه در ماه هفتم برای يهوه، فریضهای ابدی است که باید نسل اندر نسل انجام گیرد.
در طول آن هفت روز همهٔ شما یسرالیها باید در سایبانها به سر برید.
هدف از این عید آن است که نسلهای شما بدانند هنگامی که من بنییسرال را از مصر بیرون آوردم، آنها را در زیر سایبانها سکونت دادم. من يهوه، اللها شما هستم.»
بدین ترتیب موسی قوانین اعیاد يهوه را به اطلاع قوم یسرال رسانید.
24
يهوه به موسی فرمود:
«به بنییسرال دستور بده روغن خالص از زیتون فشرده برای ریختن در چراغدان بیاورند تا چراغها همیشه روشن باشند.
هارون چراغدان را بیرونِ پرده صندوق عهد در خیمۀ ملاقات، از غروب تا صبح همیشه در حضور خدا روشن نگاه دارند. این یک قانون جاودانی برای نسلهای شماست.
او باید چراغهای چراغدان طلای خالص را همیشه در حضور يهوه روشن نگاه دارد.
«آرد مرغوب بردار و از آن دوازده قرص نان بپز؛ برای هر قرص، یک کیلو آرد مصرف کن.
آنها را در دو ردیف شش تایی روی میزی که از طلای خالص است و در حضور يهوه قرار دارد بگذار.
روی هر ردیف نان، کندر خالص بگذار، تا همراه نان، به عنوان یادگاری و هدیۀ مخصوص به يهوه تقدیم شود.
هر روز شبّات، این نان باید در حضور يهوه چیده شود. این نان به عنوان عهدی ابدی باید از بنییسرال دریافت شود.
نانها به هارون و پسرانش و نسلهای او تعلق دارد و ایشان باید آنها را در جای مقدّسی که برای این منظور در نظر گرفته شده است بخورند، زیرا این هدیه از مقدّسترین هدایایی است که بر آتش به درگاه يهوه تقدیم میشود.»
روزی در اردوگاه، مرد جوانی که مادرش یسرالی و پدرش مصری بود با یکی از مردان یسرالی به نزاع پرداخت.
هنگام نزاع مردی که پدرش مصری بود به يهوه کفر گفت. پس او را نزد موسی آوردند. (مادر آن مرد، دختر دبری از قبیلهٔ دان بود و شلومیت نام داشت.)
او را به زندان انداختند تا هنگامی که معلوم شود خواست يهوه برای او چیست.
آنگاه يهوه به موسی فرمود:
«کسی را که کفر گفته بیرون اردوگاه ببر و به تمام کسانی که کفر او را شنیدند، بگو که دستهای خود را بر سر او بگذارند. بعد تمام جماعت او را سنگسار کنند.
به بنییسرال بگو: هر که به اللها خود کفر و ناسزا بگوید باید سزایش را ببیند.
هر که نام يهوه را کفر بگوید باید کشته شود؛ تمام جماعت باید او را سنگسار کنند. هر یسرالی یا غیریسرالی میان شما که به يهوه کفر بگوید، باید کشته شود.
«هر که انسانی را بکشد، باید کشته شود.
هر کس حیوانی را که مال خودش نیست بکشد، باید عوض دهد: جان در عوض جان.
هر که صدمهای به کسی وارد کند، باید به خود او نیز همان صدمه وارد شود:
شکستگی به عوض شکستگی، چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان.
پس، هر کس حیوانی را بکشد، باید برای آن عوض دهد، اما اگر انسانی را بکشد، باید کشته شود.
این قانون هم برای غریبهها و هم برای یسرالیهاست. من یهوه، اللها شما هستم.»
پس آن جوان را که کفر و ناسزا گفته بود بیرون اردوگاه برده، همانطور که يهوه به موسی امر فرموده بود، سنگسار کردند.
25
هنگامی که موسی بالای کوه سینا بود، يهوه به او فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: وقتی به سرزمینی که من به شما میدهم رسیدید، هر هفت سال یک بار بگذارید زمین در حضور يهوه استراحت کند.
شش سال زمینهای زراعتی خود را بکارید، درختان انگورتان را هرس نمایید و محصولات خود را جمع کنید،
ولی در طول سال هفتم زمین را وقف يهوه کنید و چیزی در آن نکارید. در تمام طول آن سال بذری نکارید و درختان انگورتان را هرس نکنید.
حتی نباتات خودرو را برای خود درو نکنید و انگورها را برای خود نچینید، زیرا آن سال برای زمین، سال استراحت است.
هر محصولی که در آن سال بروید برای همه میباشد، یعنی برای شما، کارگران و بردگان شما، و هر غریبی که در میان شما ساکن است. بگذارید حیوانات اهلی و وحشی نیز از محصول زمین بخورند.
«هر پنجاه سال یک بار،
در روز کفاره که روز دهم از ماه هفتم است، در سراسر سرزمینتان شیپورها را با صدای بلند بنوازید.
سال پنجاهم، سال مقدّسی است و باید برای تمام ساکنان سرزمینتان آزادی اعلام شود. در آن سال باید تمام مایملک فامیلی که به دیگران فروخته شده به صاحبان اصلی یا وارثان ایشان پس داده شود و هر کسی که به بردگی فروخته شده نزد خانوادهاش فرستاده شود.
سال پنجاهم، سال یوبیل است. در آن سال نه بذر بکارید، نه محصولاتتان را درو کنید، و نه انگورتان را جمع کنید،
زیرا سال یوبیل برای شما سال مقدّسی است. خوراک آن سال شما از محصولات خودرویی باشد که در مزرعهها میرویند.
آری، در طول سال یوبیل هر کسی باید به ملک اجدادی خود بازگردد. اگر آن را فروخته باشد، دوباره از آن خودش خواهد شد.
اگر زمینی به همسایۀ خود میفروشید یا زمینی از او میخرید، در معامله بیانصافی نکنید.
مبلغی که برای خرید زمین میپردازید باید با در نظر گرفتن تعداد سالهایی باشد که از سال یوبیل گذشته است. فروشنده نیز باید بر اساس تعداد سالهایی که تا سال یوبیل بعدی مانده، مبلغش را تعیین کند.
از اللها خود بترسید و یکدیگر را فریب ندهید. من یهوه اللها شما هستم.
اگر از احکام و قوانین يهوه اطاعت کنید در آن سرزمین، امنیت خواهید داشت
و زمین محصول خود را خواهد داد و شما سیر و آسودهخاطر خواهید بود.
شاید بپرسید: ”پس در سال هفتم که نه اجازه داریم چیزی بکاریم و نه محصولی جمع کنیم، چه بخوریم؟“
من محصول سال ششم را به قدری برکت میدهم که تا زمان برداشت محصولی که در سال هشتم کاشتهاید باقی بماند و شما از آن بخورید.
«به یاد داشته باشید که زمین مال يهوه است، و نمیتوانید آن را برای همیشه بفروشید. شما میهمان يهوه هستید و میتوانید فقط از محصول زمین استفاده کنید.
هنگام فروش زمین، باید قید شود که هر وقت فروشنده بخواهد، میتواند زمین را بازخرید نماید.
اگر کسی تنگدست شد و مقداری از زمین خود را فروخت، آنگاه نزدیکترین خویشاوند او میتواند زمین را بازخرید نماید.
اما اگر کسی را نداشته باشد که آن را بازخرید کند ولی خود او پس از مدتی به مقدار کافی پول به دست آورد،
آنگاه، هر وقت که بخواهد میتواند با در نظر گرفتن مقدار محصولی که تا سال پنجاهم از زمین حاصل میشود، قیمت آن را بپردازد و زمین را پس بگیرد.
ولی اگر صاحب اصلی نتواند آن را بازخرید نماید، زمین تا سال یوبیل از آن مالک جدیدش خواهد بود، ولی در سال یوبیل باید دوباره آن را به صاحبش برگرداند.
«اگر مردی خانهٔ خود را که در شهر است بفروشد، تا یک سال فرصت دارد آن را بازخرید نماید.
اگر در طی آن سال بازخرید نکرد آنگاه برای همیشه مال صاحب جدیدش خواهد بود و در سال یوبیل به صاحب اصلیاش پس داده نخواهد شد.
اما خانههایی را که در روستاهای بدون دیوار قرار دارند، میتوان مثل زمین زراعتی در هر زمان بازخرید نمود و در سال یوبیل باید آنها را به صاحبان اصلی بازگردانید.
«اما یک استثنا وجود دارد: خانههای لاویان، حتی اگر در شهر نیز باشند، در هر موقع قابل بازخرید خواهند بود
و باید در سال پنجاهم به صاحبان اصلی پس داده شوند، چون به لاویان مثل قبیلههای دیگر زمین زراعتی داده نمیشود، بلکه فقط در شهرهای خودشان به ایشان خانه داده میشود.
لاویان اجازه ندارند مزرعههای حومهٔ شهر خود را بفروشند، زیرا اینها ملک ابدی ایشان است.
«اگر یکی از هم نژادان یسرالی تو فقیر شد، وظیفهٔ توست که به او کمک کنی. پس از او دعوت کن تا به خانهٔ تو بیاید و مثل میهمان با تو زندگی کند.
از او هیچ سود نگیر، بلکه از اللها خود بترس و بگذار برادرت با تو زندگی کند.
برای پولی که به او قرض میدهی سود نگیر و بدون بهره به او خوراک بفروش،
زیرا يهوه، اللهاتان، شما را از سرزمین مصر بیرون آورد تا سرزمین کنعان را به شما بدهد و اللها شما باشد.
«اگر یکی از هم نژادان یسرالی تو فقیر شد و خود را به تو فروخت، تو نباید با او مثل برده رفتار کنی،
بلکه باید با او مثل کارگر روزمزد یا میهمان رفتار کنی و او فقط تا سال یوبیل برای تو کار کند.
در آن سال او باید با پسرانش از پیش تو برود و نزد فامیل و املاک خود بازگردد.
شما بندگان يهوه هستید و يهوه شما را از مصر بیرون آورد، پس نباید به بردگی فروخته شوید.
با آنها با خشونت رفتار نکن و از اللها خود بترس.
اما اجازه دارید بردگانی از اقوامی که در اطراف شما زندگی میکنند خریداری کنید
و همچنین میتوانید فرزندان غریبانی را که در میان شما ساکنند بخرید، حتی اگر در سرزمین شما به دنیا آمده باشند.
آنان بردگان همیشگی شما خواهند بود و بعد از خودتان میتوانید ایشان را برای فرزندانتان واگذارید. ولی با برادرانتان از قوم یسرال چنین رفتار نکنید.
«اگر غریبی که در میان شما ساکن است ثروتمند شود و یک یسرالی، فقیر گردد و خود را به آن غریب یا به یکی از افراد خاندان او بفروشد،
پس از فروخته شدن، حق بازخرید خواهد داشت. یکی از برادرانش میتواند او را بازخرید کند،
یا عمو یا پسر عمویش یا یکی از اقوام نزدیکش میتواند او را بازخرید نماید. اگر خود او هم پولی به دست آورد، میتواند خود را بازخرید نماید.
او با بازخریدکنندهاش باید از سال برده شدنش تا سال یوبیل را حساب کند. بهای آزادی او باید برابر مزد یک کارگر در همان مدت باشد.
اگر تا سال یوبیل مدت زیادی باقی مانده باشد، او باید پول بیشتری برای آزادی خود بپردازد
و اگر سالهای کمی تا سال یوبیل مانده باشد، پول کمتری.
اگر خود را به غریبهای بفروشد آن غریبه باید با او مثل یک کارگر روزمزد رفتار کند؛ نباید با او با خشونت رفتار نماید.
اگر پیش از فرا رسیدن سال یوبیل بازخرید نشود، باید در آن سال، خود و فرزندانش آزاد گردند،
چون بنییسرال به من تعلق دارند و بندگان من هستند، که آنها را از سرزمین مصر بیرون آوردم. من یهوه اللها شما هستم.
26
«برای خود بت نسازید و مجسمه، ستونهای سنگی و سنگهای تراشیده شده برای پرستش بر پا نکنید، زیرا من یهوه، اللها شما هستم.
قانون روز شَبّات مرا اطاعت کنید و خیمۀ ملاقات مرا محترم بدارید، زیرا من یهوه هستم.
«اگر فرایض و فرامین مرا اطاعت کنید،
به موقع برای شما باران خواهم فرستاد و زمین، محصول خود را و درختان، میوهٔ خود را خواهند داد.
خرمن شما به قدری زیاد خواهد بود که کوبیدن آن تا هنگام چیدن انگور ادامه خواهد داشت و انگور شما به قدری فراوان خواهد بود که چیدن آن تا فصل کاشتن بذر طول خواهد کشید. خوراک کافی خواهید داشت و در سرزمین خود در امنیت زندگی خواهید کرد،
زیرا من به سرزمین شما صلح و آرامش خواهم بخشید و شما با خاطری آسوده به خواب خواهید رفت. حیوانات خطرناک را از سرزمینتان دور خواهم نمود و شمشیر از زمین شما گذر نخواهد کرد.
دشمنانتان را تعقیب خواهید کرد و ایشان را با شمشیرهایتان خواهید کشت.
پنج نفر از شما صد نفر را تعقیب خواهند کرد و صد نفرتان ده هزار نفر را! تمام دشمنانتان را شکست خواهید داد.
شما را مورد لطف خود قرار خواهم داد و شما را کثیر گردانیده، به عهدی که با شما بستهام وفا خواهم کرد.
به قدری محصول اضافی خواهید داشت که در وقت به دست آمدن محصول جدید ندانید با آن چه کنید!
من در میان شما ساکن خواهم شد و دیگر شما را منقطع نخواهم کرد.
در میان شما راه خواهم رفت و اللها شما خواهم بود و شما قوم من خواهید بود.
من یهوه، اللها شما هستم که شما را از سرزمین مصر بیرون آوردم تا دیگر برده نباشید. زنجیرهای اسارت شما را پاره کردم و شما را سربلند نمودم.
«ولی اگر به من گوش ندهید و مرا اطاعت نکنید،
فرایض و قوانین مرا به جا نیاورید و عهدی را که با شما بستهام بشکنید،
آنگاه من شما را تنبیه خواهم کرد و وحشت و بیماریهای مهلک و تبی که چشمهایتان را کور کند و عمرتان را تلف نماید بر شما خواهم فرستاد. بذر خود را بیهوده خواهید کاشت، زیرا دشمنانتان حاصل آن را خواهند خورد.
من بر ضد شما برخواهم خاست و شما در برابر دشمنان خود پا به فرار خواهید گذاشت. کسانی که از شما نفرت دارند بر شما حکومت خواهند کرد. حتی از سایهٔ خود خواهید ترسید.
«اگر باز هم مرا اطاعت نکنید، هفت بار شدیدتر از پیش، شما را به خاطر گناهانتان مجازات خواهم کرد.
قدرت شما را که به آن فخر میکنید، نابود خواهم کرد. آسمان شما بیباران و زمین شما خشک خواهد شد.
نیروی خود را از دست خواهید داد، چون زمین شما بیحاصل خواهد شد و درختانتان میوهٔ خود را نخواهند داد.
«اگر همچنان با من مخالفت کنید و به من گوش ندهید، آنگاه به خاطر گناهانتان هفت مرتبه بیشتر بلا بر سرتان خواهم فرستاد.
جانوران وحشی را میفرستم تا فرزندانتان را بکشند و حیوانات شما را هلاک کنند. در نتیجه تعداد جمعیت شما کاسته خواهد شد و جادههایتان بدون رهگذر و متروک خواهد گردید.
«اگر با وجود این اصلاح نشوید و برخلاف خواست من رفتار کنید،
آنگاه من هم برخلاف میل شما رفتار خواهم کرد و شما را به سبب گناهانتان هفت بار بیشتر از پیش تنبیه خواهم نمود.
اگر عهد مرا بشکنید، از شما انتقام خواهم گرفت و علیه شما جنگ بر پا خواهم کرد. وقتی از دست دشمن به شهرهایتان بگریزید در آنجا وبا به میان شما خواهم فرستاد، و شما مغلوب دشمنانتان خواهید شد.
ذخیرهٔ آرد شما را از بین خواهم برد به طوری که حتی یک تنور هم برای پختن نان ده خانواده زیاد باشد. وقتی سهم نان خود را بخورید، باز هم گرسنه خواهید ماند.
«با وجود این اگر باز به من گوش ندهید و اطاعت نکنید،
به شدت غضبناک خواهم شد و به سبب گناهانتان هفت مرتبه شدیدتر از پیش شما را تنبیه خواهم کرد،
به حدی که از شدت گرسنگی پسران و دختران خود را خواهید خورد.
بتخانههایی را که در بالای تپهها ساختهاید خراب خواهم کرد، مذبحهایی را که بر آنها بخور میسوزانید با خاک یکسان خواهم نمود، جسدهای شما را بر بتهای بیجانتان خواهم انداخت و از شما نفرت خواهم داشت.
شهرهایتان را ویران و مکانهای عبادتتان را خراب خواهم کرد. قربانیهایتان را نخواهم پذیرفت.
آری، سرزمین شما را خالی از سکنه خواهم کرد به طوری که دشمنانتان در آنجا ساکن خواهند شد و از بلایی که بر سر شما آوردهام، حیران خواهند شد.
«بلای جنگ را بر شما خواهم فرستاد تا در میان قومها پراکنده شوید. سرزمین شما خالی و شهرهایتان خراب خواهند شد.
سرانجام در تمام سالهایی که شما در سرزمین دشمن در اسارت به سر میبرید، زمین بایر خواهد ماند و از سالهای شَبّات خود برخوردار خواهد شد و استراحت خواهد کرد.
آری، زمین در تمام مدتی که متروک است استراحت خواهد کرد، استراحتی که در شَبّاتهای ایام سکونت شما از آن بیبهره بود.
«کاری میکنم که آن عده از شما هم که به سرزمین دشمن به اسارت رفتهاید، در آنجا پیوسته در ترس و وحشت به سر برید. از صدای برگ درختی که باد آن را بر روی زمین حرکت میدهد پا به فرار خواهید گذاشت. به گمان اینکه دشمن در تعقیب شماست، خواهید گریخت و بر زمین خواهید افتاد.
آری، هر چند کسی شما را تعقیب نکند، پا به فرار خواهید گذاشت و در حین فرار روی هم خواهید افتاد، گویی از جنگ میگریزید؛ و توان مقابله با دشمن را نخواهید داشت.
در میان قومها هلاک خواهید شد و در میان دشمنانتان از پای در خواهید آمد.
آنهایی که باقی بمانند در سرزمین دشمن به خاطر گناهان خود و گناهان اجدادشان از بین خواهند رفت.
«ولی اگر به تقصیرات خود و تقصیرات پدرانشان اعتراف کنند، یعنی به خیانتی که به من ورزیده و به مخالفت با من برخاستهاند
و من نیز به مخالفت با ایشان برخاسته و ایشان را به سرزمین دشمنانشان تبعید کردهام؛ پس اگر دل نامختونِ ایشان فروتن شود و تقصیرات خود را بپذیرند،
آنگاه دوباره وعدههای خود را با ابراهیم و اسحاق و یعقوب به یاد خواهم آورد و به یاد سرزمین آنها خواهم افتاد،
سرزمینی که متروک مانده، کشت نشده و استراحت یافته است. هر چند ایشان به خاطر رد کردن قوانین من و خوار شمردن فرایض من مجازات خواهند شد،
ولی با وجود این من ایشان را در سرزمین دشمنانشان ترک نخواهم کرد و به کلی از بین نخواهم برد و عهد خود را با آنها نخواهم شکست، چون من یهوه، اللها ایشان هستم.
من عهدی را که با اجداد ایشان بستم به یاد خواهم آورد، زیرا من اجداد ایشان را پیش چشم تمام قومها از مصر بیرون آوردم تا اللها ایشان باشم. من یهوه هستم.»
اینها احکام، قوانین و مقرراتی هستند که يهوه در کوه سینا توسط موسی به قوم یسرال داد.
27
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به قوم بنییسرال بده: هرگاه شخصی به موجب نذری به يهوه وقف شود، میتواند مبلغ معینی بپردازد و خود را از وقف آزاد سازد.
مردی که سنش بین بیست تا شصت سال باشد، پنجاه مثقال نقره برحسب مثقالِ عبادتگاه، بپردازد.
زنی که سنش بین بیست تا شصت سال باشد سی مثقال نقره،
پسران پنج تا بیست ساله باید بیست مثقال نقره و دختران پنج تا بیست ساله باید ده مثقال نقره بپردازند.
برای پسر یک ماهه تا پنج ساله، پنج مثقال نقره و برای دختر یک ماهه تا پنج ساله، سه مثقال نقره پرداخت شود.
مرد از شصت سال به بالا باید پانزده مثقال نقره و زن از شصت سال به بالا باید ده مثقال نقره بپردازد.
ولی اگر کسی فقیرتر از آن باشد که بتواند این مبلغ را بپردازد، نزد کاهن آورده شود و کاهن مبلغی را تعیین کند که او قادر به پرداخت آن باشد.
«اگر نذر او شامل دادن حیوانی است که به عنوان قربانی به يهوه تقدیم میشود، چنین هدیهای به يهوه مقدّس خواهد بود.
نذرکننده تصمیم خود را در خصوص چیزی که برای يهوه نذر کرده است نباید تغییر دهد و خوب را با بد یا بد را با خوب عوض نکند. اگر چنین کند، اولی و دومی، هر دو از آن يهوه خواهند بود.
ولی اگر حیوانی که برای يهوه نذر شده آن نوع حیوانی نیست که برای قربانی مجاز میباشد، صاحبش آن را نزد کاهن بیاورد
تا قیمتش را تعیین کند و او باید آن مبلغ را هر قدر که باشد، بپردازد.
اگر حیوان از نوعی است که میتوان آن را به عنوان قربانی تقدیم نمود ولی صاحبش میخواهد آن را بازخرید نماید، در آن صورت علاوه بر قیمتی که کاهن تعیین میکند، باید یک پنجم قیمت آن را نیز اضافه بپردازد.
«اگر کسی خانهٔ خود را وقف يهوه کند، کاهن باید قیمت خانه را تعیین کند و نذرکننده، این مبلغ را هر قدر که باشد، بپردازد.
اگر وقف کننده بخواهد خانۀ خود را بازخرید کند، باید یک پنجم بر قیمت آن اضافه کند، آنگاه خانه دوباره از آن خودش خواهد بود.
«اگر کسی قسمتی از زمین خود را وقف يهوه کند، ارزش آن به تناسب مقدار بذری که در آن میتوان کاشت تعیین شود. قطعه زمینی که صد کیلو جو در آن پاشیده شود، پنجاه مثقال نقره ارزش دارد.
اگر شخصی در سال یوبیل مزرعهٔ خود را وقف يهوه کند، در آن صورت قیمت زمین برابر با قیمت محصول پنجاه سالهٔ آن خواهد بود.
ولی اگر بعد از سال یوبیل باشد، آنگاه کاهن قیمت زمین را به تناسب تعداد سالهایی که به سال یوبیل بعدی باقی مانده است، تعیین خواهد کرد.
اگر آن شخص تصمیم بگیرد آن مزرعه را بازخرید نماید، بایستی علاوه بر قیمتی که کاهن تعیین مینماید یک پنجم هم اضافه بپردازد و مزرعه دوباره مال خودش خواهد شد.
ولی اگر مزرعه را بدون اینکه بازخرید نموده باشد، به دیگری بفروشد، دیگر هرگز حق بازخرید آن را نخواهد داشت.
وقتی که در سال یوبیل آن مزرعه آزاد شود، به عنوان موقوفه متعلق به يهوه خواهد بود و باید به کاهنان داده شود.
«اگر کسی مزرعهای را که خریده است، وقف يهوه کند ولی آن مزرعه قسمتی از ملک خانوادگی او نباشد،
کاهن باید ارزش آن را به تناسب مقدار سالهایی که تا سال یوبیل مانده، تعیین کند، و او هم باید همان روز مبلغ تعیین شده را بپردازد. این مبلغ به يهوه تعلق دارد.
در سال یوبیل مزرعه به صاحب اصلی آن که از او خریداری شده، باز پس داده شود.
تمام قیمتگذاریها باید برحسب مثقال عبادتگاه که معادل بیست قیراط است، باشد.
«نخستزادۀ هر حیوانی، خواه گاو و خواه گوسفند، متعلق به يهوه است، پس کسی نمیتواند آن را برای يهوه نذر کند.
اما نوزاد حیوان حرام گوشت را که نمیتوان برای يهوه قربانی کرد، میتوان با پرداخت قیمتی که کاهن برای آن تعیین میکند به اضافهٔ یک پنجم، بازخرید نمود. اگر صاحبش نخواهد آن را بازخرید کند، کاهن میتواند آن را به شخص دیگری بفروشد.
«اما چیزی که تماماً وقف يهوه شده باشد، چه انسان، چه حیوان و چه مزرعهٔ خانوادگی، هرگز فروخته یا بازخرید نشود چون برای يهوه بسیار مقدّس است.
کسی که در دادگاه به مرگ محکوم شده باشد نمیتواند جان خود را بازخرید نماید، بلکه باید حتماً کشته شود.
«دهیک محصول زمین، چه از غله و چه از میوه، از آن يهوه است و مقدّس میباشد.
اگر کسی بخواهد این میوه یا غله را بازخرید نماید، باید یک پنجم به قیمت اصلی آن اضافه کند.
دهیک گله و رمه از آن يهوه است. وقتی حیوانات شمرده میشوند، هر دهمین حیوان متعلق به يهوه است.
صاحب گله نباید حیوانات را طوری قرار دهد که حیوانات بد برای يهوه جدا شوند و نباید جای حیوان خوب را با بد عوض کند. اگر چنین کند، هر دو حیوان متعلق به يهوه خواهند بود و دیگر هرگز حق بازخرید آنها را نخواهد داشت.»
این است دستورهایی که يهوه در کوه سینا توسط موسی به قوم یسرال داد.
numbers
1
در روز اولِ ماه دوم از سال دوم، بعد از بیرون آمدن قوم یسرال از مصر، زمانی که قوم در بیابان سینا اردو زده بودند، يهوه در خیمهٔ ملاقات به موسی فرمود:
«تو و هارون به کمک رهبران هر قبیله، قوم یسرال را برحسب قبیله و خاندانشان سرشماری کنید و تمام مردان بیست ساله و بالاتر را که قادر به جنگیدن هستند بشمارید.» رهبرانی که از هر قبیله برای این کار تعیین شدند عبارت بودند از: الیصور (پسر شدیئور)، از قبیلهٔ رئوبین؛ شلومیئیل (پسر صوریشدای)، از قبیلهٔ شمعون؛ نحشون (پسر عمیناداب)، از قبیلهٔ یهوده؛ نتنائیل (پسر صوغر)، از قبیلهٔ یساکار؛ الیآب (پسر حیلون)، از قبیله زبولون؛ الیشمع (پسر عمیهود)، از قبیلهٔ افرایم، پسر یوسف؛ جملیئیل (پسر فدهصور)، از قبیلهٔ منسی، پسر یوسف؛ ابیدان (پسر جدعونی)، از قبیلهٔ بنیامین؛ اخیعزر (پسر عمیشدای)، از قبیلهٔ دان؛ فجعیئیل (پسر عکران)، از قبیلهٔ اشیر؛ الیاساف (پسر دعوئیل)، از قبیلهٔ جاد؛ اخیرع (پسر عینان)، از قبیلهٔ نفتالی.
اینها رهبرانی بودند که از میان قوم یسرال برای این کار انتخاب شدند.
در همان روز موسی و هارون همراه رهبران قبایل، تمام مردان بیست ساله و بالاتر را برای اسمنویسی فرا خواندند و همانطور که يهوه به موسی امر فرموده بود هر مرد برحسب خاندان و خانوادهاش اسمنویسی شد.
نتیجهٔ نهایی سرشماری از این قرار است: از قبیلهٔ رئوبین (پسر نخستزاده یعقوب) ۴۶٬۵۰۰ نفر، از قبیلهٔ شمعون ۵۹٬۳۰۰ نفر، از قبیلهٔ جاد ۴۵٬۶۵۰ نفر، از قبیلهٔ یهوده ۷۴٬۶۰۰ نفر، از قبیلهٔ یساکار ۵۴٬۴۰۰ نفر، از قبیلهٔ زبولون ۵۷٬۴۰۰ نفر، از قبیلهٔ افرایم (پسر یوسف) ۴۰٬۵۰۰ نفر، از قبیلهٔ منسی (پسر یوسف) ۳۲٬۲۰۰ نفر، از قبیلهٔ بنیامین ۳۵٬۴۰۰ نفر، از قبیلهٔ دان ۶۲٬۷۰۰ نفر، از قبیلهٔ اشیر ۴۱٬۵۰۰ نفر، از قبیلهٔ نفتالی ۵۳٬۴۰۰ نفر، جمع کل ۶۰۳٬۵۵۰ نفر.
این سرشماری شامل مردان لاوی نمیشد، چون يهوه به موسی فرموده بود: «تمام قبیلهٔ لاوی را از خدمت نظام معاف کن و ایشان را در این سرشماری منظور نکن؛
زیرا وظیفهٔ لاویان انجام امور خیمهٔ عبادت، و جابهجایی آن است. ایشان باید در اطراف خیمهٔ عبادت زندگی کنند.
هنگام جابهجایی خیمهٔ عبادت لاویان باید آن را جمع کنند و دوباره آن را بر پا سازند. هر کس دیگری به آن دست بزند کشته خواهد شد.
هر یک از قبایل یسرال باید دارای اردوگاه جداگانهای بوده، پرچم خاص خود را داشته باشند.
لاویان باید گرداگرد خیمهٔ عبادت خیمه زنند تا مبادا کسی به خیمهٔ عبادت نزدیک شده، سبب نازل شدن غضب يهوه بر جماعت بنییسرال شود.»
پس قوم یسرال آنچه را که يهوه به موسی امر فرموده بود، انجام دادند.
2
يهوه به موسی و هارون فرمود:
«قبایل بنییسرال باید گرداگرد خیمهٔ ملاقات با فاصلهٔ معینی از آن اردو بزنند و هر یک پرچم و نشان ویژهٔ خود را داشته باشند.»
جایگاه قبیلهها به ترتیب زیر بود: قبیله رهبر تعداد یهوده نحشون (پسر عمیناداب) ۷۴٬۶۰۰ نفر یساکار نتنائیل (پسر صوغر) ۵۴٬۴۰۰ نفر زبولون الیآب (پسر حیلون) ۵۷٬۴۰۰ نفر بنابراین، تعداد کل افراد ساکن در بخش یهوده که در سمت شرقی اردوگاه قرار داشت، ۱۸۶٬۴۰۰ نفر بود. هرگاه بنییسرال به مکان تازهای کوچ میکردند، این سه قبیله به ترتیب، پیشاپیش آنها حرکت میکردند و راه را نشان میدادند. قبیله رهبر تعداد رئوبین الیصور (پسر شدیئور) ۴۶٬۵۰۰ نفر شمعون شلومیئیل (پسر صوریشدای) ۵۹٬۳۰۰ نفر جاد الیاساف (پسر دعوئیل) ۴۵٬۶۵۰ نفر بنابراین، تعداد کل افراد ساکن در بخش رئوبین که در سمت جنوبی اردوگاه قرار داشت، ۱۵۱٬۴۵۰ نفر بود. هر وقت بنییسرال کوچ میکردند، این سه قبیله به ترتیب در ردیف بعدی قرار میگرفتند. پشت سر این دو ردیف، لاویان با خیمهٔ عبادت حرکت میکردند. هنگام کوچ، افراد هر قبیله زیر علم خاص خود، دسته جمعی حرکت میکردند، به همان ترتیبی که در اردوگاه، هر قبیله از قبیلهٔ دیگر جدا بود. قبیله رهبر تعداد افرایم الیشمع (پسر عمیهود) ۴۰٬۵۰۰ نفر منسی جملیئیل (پسر فدهصور) ۳۲٬۲۰۰ نفر بنیامین ابیدان (پسر جدعونی) ۳۵٬۴۰۰ نفر بنابراین، تعداد کل افراد ساکن در بخش افرایم که در سمت غربی اردوگاه قرار داشت، ۱۰۸٬۱۰۰ نفر بود. موقع کوچ کردن، این سه قبیله به ترتیب در ردیف بعدی قرار داشتند. قبیله رهبر تعداد دان اخیعزر (پسر عمیشدای) ۶۲٬۷۰۰ نفر اشیر فجعیئیل (پسر عکران) ۴۱٬۵۰۰ نفر نفتالی اخیرع (پسر عینان) ۵۳٬۴۰۰ نفر بنابراین تعداد کل افراد ساکن در بخش دان که در سمت شمالی اردوگاه قرار داشت، ۱۵۷٬۶۰۰ نفر بود. هنگام کوچ، این سه قبیله به ترتیب، پس از همه حرکت میکردند.
پس تعداد کل سپاهیان بنییسرال، ۶۰۳٬۵۵۰ نفر بود (غیر از لاویان که به دستور يهوه سرشماری نشدند).
به این ترتیب قوم یسرال طبق دستوری که يهوه به موسی داده بود، عمل کردند؛ آنان با خاندان و خانوادهٔ خود کوچ میکردند و زیر پرچم قبیلهٔ خود اردو میزدند.
3
این است تاریخچۀ خاندان موسی و هارون در زمانی که يهوه در کوه سینا با موسی سخن گفت:
هارون چهار پسر به نامهای ناداب (پسر نخستزاده)، ابیهو، العازار و ایتامار داشت.
هر چهار نفر ایشان برای خدمت کاهنی انتخاب و تقدیس شدند تا در خیمهٔ عبادت خدمت کنند.
ولی ناداب و ابیهو به علّت استفاده از آتش غیر مجاز در حضور يهوه، در صحرای سینا مردند و چون فرزندی نداشتند، فقط العازار و ایتامار باقی ماندند تا پدرشان هارون را در خدمت کاهنی یاری کنند.
پس يهوه به موسی فرمود:
«قبیلهٔ لاوی را فرا خوان و ایشان را به عنوان دستیاران هارون نزد او حاضر کن.
ایشان باید از دستورهای او پیروی نموده، به جای تمام قوم یسرال خدمات مقدّس خیمهٔ ملاقات را انجام دهند، زیرا ایشان به نمایندگی از طرف بنییسرال تعیین شدهاند تا زیر نظر هارون خدمت کنند. مسئولیت نگهداری خیمهٔ عبادت و تمام اسباب و اثاثیه آن بر عهدهٔ ایشان است.
ولی فقط هارون و پسرانش باید وظایف کاهنی را انجام دهند؛ هر کس دیگری که بخواهد نزدیک بیاید باید کشته شود.»
يهوه به موسی فرمود:
«من لاویان را به جای تمام پسران نخستزادۀ قوم یسرال پذیرفتهام. لاویان از آن من هستند.
آنها به جای تمام نخستزادگان بنییسرال وقف من شدهاند. از روزی که نخستزادگان مصریها را کشتم، نخستزادگان بنییسرال را، چه انسان و چه حیوان، از آن خود ساختم، پس آنها به من تعلق دارند. من يهوه هستم.»
يهوه در صحرای سینا موسی را خطاب کرده فرمود:
«قبیلهٔ لاوی را برحسب طایفه و خاندان سرشماری کن. پسران را از یک ماهه به بالا بشمار.»
پس موسی طبق فرمان يهوه ایشان را شمرد:
لاوی سه پسر داشت با نام های جرشون و قهات و مراری.
نامهای پسران جرشون برحسب طایفههایشان لبنی و شمعی بود.
نامهای پسران قهات برحسب طایفههایشان عمرام و یِصهار و حبرون و عُزیئیل بود.
نامهای پسران مراری برحسب طایفههایشان مَحلی و موشی بود. اینها طایفههای لاوی برحسب خاندانهایشان بودند.
طایفههای جرشون، لبنیان و شمعیهون بودند.
تعداد همه مردان و پسران از یک ماهه به بالا در طایفههای جرشونیان ۷٬۵۰۰ نفر بود.
اردوگاهی که برای چادر زدن آنها تعیین شده بود در سوی غربی خیمه عبادت بود.
نام رهبر قبیلههای جرشونی الیاساف پسر لاییل بود.
وظیفهٔ این دو طایفهٔ لاوی عبارت بود از: مراقبت از خیمهٔ ملاقات، که شامل خیمۀ عبادت و پوششهای آن، پردهٔ مدخل خیمۀ ملاقات، پردههای دیوار حیاطی که اطراف خیمه و مذبح است، پردهٔ مدخل حیاط و همهٔ طنابها و همچنین انجام کارهای مربوط به آنها. پسر لاوی : قهات نوادگان لاوی (نامهای طوایف) : عَمرام، یصها، حبرون، عزیئیل تعداد : ۸٬۶۰۰ نفر رهبر : الیصافان (پسر عُزیئیل) جایگاه اردو : سمت جنوبی خیمهٔ عبادت
وظیفهٔ این چهار طایفهٔ لاوی عبارت بود از: مراقبت از صندوق عهد يهوه، میز نان حضور، چراغدان، مذبحها، لوازم مختلفی که در خیمهٔ عبادت به کار میرفت، پردهٔ بین قدس و قدسالاقداس، و انجام کارهای مربوط به آنها. (العازار پسر هارون، رئیس رهبران لاویان بود و بر کار خدمتگزاران قدس نظارت میکرد.) پسر لاوی : مراری نوادگان لاوی (نامهای طوایف) : مَحلی، موشی تعداد : ۶٬۲۰۰ نفر رهبر : صوریئیل (پسر ابیحایل) جایگاه اردو : سمت شمالی خیمهٔ عبادت
وظیفهٔ این دو طایفه عبارت بود از: مراقبت از چوببست خیمهٔ عبادت، پشتبندها، ستونها، پایههای ستونها، و تمام لوازم بر پا سازی آن و انجام کارهای مربوط به آنها، و همچنین مواظبت از ستونهای گرداگرد حیاط و پایهها و میخها و طنابها.
خیمهٔ موسی و هارون و پسرانش میبایست در سمت شرقی خیمهٔ ملاقات، یعنی جلوی آن و رو به آفتاب بر پا شود. ایشان به جای قوم یسرال وظیفهٔ مراقبت از خیمهٔ عبادت را بر عهده داشتند. (هر کس که کاهن یا لاوی نبود و وارد خیمهٔ عبادت میگردید کشته میشد.)
پس تعداد همهٔ پسران و مردان لاوی که موسی و هارون طبق دستور يهوه ایشان را شمردند، از یک ماهه به بالا ۲۲ هزار نفر بود.
سپس يهوه به موسی فرمود: «حالا تمام پسران نخستزاده بنییسرال را از یک ماهه به بالا بشمار و نام هر یک از آنها را ثبت کن.
لاویان به عوض نخستزادگان بنییسرال به من که يهوه هستم تعلق دارند، و حیوانات لاویان هم به جای نخستزادههای حیوانات تمام قوم یسرال از آن من هستند.»
پس موسی همانطور که يهوه به او دستور داده بود، همۀ نخستزادگان بنییسرال را شمرد
و تعداد کل همۀ نخستزادگان از یک ماهه به بالا ۲۲٬۲۷۳ نفر بود.
يهوه به موسی فرمود:
«حال لاویان را به عوض نخستزادگان قوم یسرال و حیوانات ایشان را به جای نخستزادههای حیوانات بنییسرال به من بده. آری، من يهوه هستم و لاویان از آن من میباشند.
به منظور بازخرید ۲۷۳ نخستزادۀ بنییسرال که اضافه بر تعداد لاویان هستند
برای هر نفر پنج مثقال نقره برحسب مثقال عبادتگاه که بیست قیراط است، بگیر
و آن را به عنوان وجه فدیۀ ایشان برای نخستزادگان اضافی، به هارون و پسرانش بده.»
پس موسی مبلغ بازخرید ۲۷۳ پسر ارشدی را که اضافه بر تعداد لاویان بودند دریافت کرد. (بقیه پسران ارشد از پرداخت مبلغ بازخرید معاف بودند، چون لاویان به عوض ایشان وقف يهوه شده بودند.)
کل مبلغ بازخرید معادل ۱٬۳۶۵ مثقال نقره برحسب مثقال عبادتگاه بود.
موسی طبق دستور يهوه، آن را به هارون و پسرانش تحویل داد.
4
سپس يهوه به موسی و هارون فرمود:
«نسل قهات را که طایفهای از قبیلهٔ لاوی میباشند، بشمار.
این سرشماری از تمام مردان سی ساله تا پنجاه ساله که میتوانند در خیمهٔ ملاقات خدمت کنند به عمل آید.
«وظایف نسل قهات در خیمۀ ملاقات در خصوص اسبابِ بسیار مقدّس خواهد بود.
وقتی که اردو بخواهد حرکت کند، ابتدا هارون و پسرانش باید به خیمهٔ عبادت داخل شوند و پردهٔ داخلی را پایین آورده، صندوق عهد را با آن بپوشانند.
سپس پرده را با پوست بز پوشانیده، یک پارچهٔ آبی رنگ روی پوست بز بکشند و چوبهای حامل صندوق عهد را در حلقههای خود قرار دهند.
«بعد ایشان باید یک پارچهٔ آبی روی میزی که نان حضور بر آن گذاشته میشود کشیده، بشقابها، قاشقها، کاسهها، پیالهها و نان حضور را روی آن پارچه بگذارند.
سپس یک پارچهٔ ارغوانی روی آن کشیده، آنگاه پارچهٔ ارغوانی را با پوست بز بپوشانند و چوبهای حامل میز را در حلقهها جای دهند.
«پس از آن باید چراغدان، چراغها، انبرها، سینیها و ظرف روغن زیتون را با پارچهٔ آبی رنگ بپوشانند.
سپس تمام این اشیاء را در پوست بز پیچیده، بسته را روی یک چهار چوب حامل قرار دهند.
«آنگاه یک پارچهٔ آبی روی مذبح طلایی بکشند و آن را با پوست بز پوشانیده، چوبهای حامل را در حلقههای مذبح بگذارند.
کلیهٔ وسایل باقیماندهٔ خیمهٔ عبادت را در یک پارچهٔ آبی پیچیده، آن را با پوست بز بپوشانند و روی چهار چوب حامل بگذارند.
«خاکستر مذبح را باید دور بریزند و خود مذبح را با یک پارچهٔ ارغوانی بپوشانند.
تمام وسایل مذبح از قبیل آتشدانها، چنگکها، خاکاندازها، کاسهها و ظروف دیگر را باید روی پارچه بگذارند و پوششی از پوست بز روی آنها بکشند. آنگاه چوبهای حامل را در جاهای خود قرار دهند.
وقتی که هارون و پسرانش، کار جمع کردن اسباب قدس و کلیهٔ وسایل آن را تمام کردند، نسل قهات آمده، آنها را بردارند و به هر جایی که اردو کوچ میکند ببرند. ولی ایشان نباید به این اشیاء مقدّس دست بزنند مبادا بمیرند، پس وظیفهٔ مقدّس پسران قهات، حمل اشیاء خیمهٔ ملاقات است.
«العازار پسر هارون، مسئول روغن برای روشنایی، بخور خوشبو، هدیهٔ آردی روزانه و روغن تدهین باشد. در واقع، نظارت بر تمامی خیمهٔ عبادت و هر چه که در آن است به عهدهٔ او خواهد بود.»
سپس يهوه به موسی و هارون فرمود:
«مواظب باشید طایفۀ قهاتیان از میان لاویان منقطع نشوند.
آنچه باید بکنید تا ایشان به هنگام حمل مقدّسترین اشیاء خیمۀ عبادت نمیرند، این است: هارون و پسرانش با ایشان داخل خیمۀ عبادت شده، آنچه را که هر یک از آنان باید حمل کنند به ایشان نشان دهند.
در غیر این صورت، ایشان نباید هرگز حتی برای یک لحظه داخل قدس بشوند، مبادا به اشیاء مقدّس آنجا نگاه کرده بمیرند.»
يهوه به موسی فرمود:
«افراد خاندانها و طایفههای جرشون از قبیلۀ لاوی را سرشماری کن.
همۀ مردان سی ساله و بالاتر تا پنجاه ساله را که میتوانند در خیمهٔ ملاقات خدمت کنند، بشمار.
وظایف ایشان از این قرار است:
«حمل پردههای خیمهٔ ملاقات، خود خیمه با پوششهای آن، پوشش پوست بز بالای آن، پردهٔ مدخل خیمه،
حمل پردههای دیوار حیاط و پردهٔ مدخل حیاطی که در اطراف مذبح و خیمهٔ عبادت است، به اضافهٔ حمل طنابها و تمام لوازم دیگر. ایشان مسئول حمل و نقل این اشیاء هستند.
هارون و پسران او، این خدمتها را برای جرشونیها تعیین خواهند نمود.
این است خدمت جرشونیها در خیمۀ ملاقات؛ و ایتامار پسر هارون بر کار آنها نظارت خواهد کرد.»
«حال افراد طایفهها و خاندانهای مِراری از قبیلۀ لاوی را سرشماری کن.
همۀ مردان سی ساله و بالاتر تا پنجاه ساله را که میتوانند در خیمهٔ ملاقات خدمت کنند، بشمار.
هنگام حمل و نقل خیمهٔ ملاقات، ایشان باید چوببست خیمه، پشتبندها، ستونها، پایهها،
ستونهای اطراف حیاط با پایهها، میخها، طنابها و هر چیز دیگری را که مربوط به استفاده و تعمیر آنها باشد، حمل کنند. «وظیفهٔ هر کس را با ذکر اسم، به او گوشزد نما.
مردان مراری نیز باید تحت نظر ایتامار پسر هارون در خیمۀ ملاقات انجام وظیفه کنند.»
پس موسی و هارون و رهبران دیگر، طایفهٔ قهات را برحسب طایفهها و خاندانهایشان سرشماری کردند.
مردان سی ساله تا پنجاه ساله که میتوانستند در خیمۀ ملاقات خدمت کنند
۲٬۷۵۰ نفر بودند.
این بود کل افراد طایفههای قهاتی که در خیمۀ ملاقات خدمت میکردند. آنها بر اساس دستوری که يهوه به موسی داده بود، به دست موسی و هارون شمارش شدند.
تعداد مردان طایفهٔ جرشون که میتوانستند در خیمۀ ملاقات خدمت کنند ۲٬۶۳۰ نفر بود.
این سرشماری نیز بر اساس دستوری که يهوه به موسی داده بود، به دست موسی و هارون انجام شد.
تعداد مردان طایفهٔ مراری که میتوانستند در خیمۀ ملاقات خدمت کنند ۳٬۲۰۰ نفر بود.
این سرشماری نیز بر اساس دستوری که يهوه به موسی داده بود، به دست موسی و هارون انجام شد.
به این طریق موسی و هارون و رهبران قوم یسرال، تمام لاویان سی ساله تا پنجاه ساله را که قادر به خدمت و حمل و نقل خیمهٔ ملاقات بودند، شمردند. جمع کل آنها ۸٬۵۸۰ نفر بود.
این سرشماری بر اساس دستوری که يهوه به موسی داده بود، صورت گرفت.
5
يهوه به موسی فرمود:
«به بنییسرال دستور بده که تمام اشخاص جذامی و همهٔ کسانی را که عضو تناسلیشان جریان دائمی دارند و آنانی را که در اثر تماس با جنازه نجس شدهاند، از اردوگاه بیرون کنند.
خواه مرد باشند خواه زن، ایشان را بیرون کنند تا اردوگاه شما که من در آن ساکنم نجس نشود.»
قوم یسرال طبق دستور يهوه عمل کرده، این اشخاص را بیرون راندند.
سپس يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: هر کس، چه مرد باشد چه زن، هرگاه به يهوه خیانت کرده، خسارتی به کسی وارد آورد،
باید به گناه خود اعتراف نموده، علاوه بر جبران کامل خسارت، یک پنجم خسارت وارده را نیز به شخص خسارت دیده بپردازد.
ولی اگر شخصی که خسارت دیده است بمیرد و قوم و خویش نزدیکی نداشته باشد تا به او خسارت پرداخت شود، در آن صورت باید آن را برای يهوه به کاهن بپردازد. درضمن خطاکار باید یک قوچ نیز برای کفاره به کاهن بدهد.
تمام هدایای مقدّس که بنییسرال برای کاهن میآورند، مال کاهن خواهد بود.
هر کاهنی میتواند تمام هدایای مقدّس را که میگیرد، برای خود نگه دارد.»
و يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: اگر زنِ کسی از او برگشته، به وی خیانت ورزد،
و با مردی دیگر همبستر شود، ولی شوهرش یا کسی دیگر از این ماجرا آگاه نشود، آن زن خود را نجس ساخته، هرچند که شاهدی نبوده و او در حین عمل گرفتار نشده باشد.
اگر شوهرش غیرتی شده، به زنش شک کند و بخواهد بداند زنش خود را نجس ساخته یا نه،
او باید برای روشن شدن حقیقت، زن خود را پیش کاهن بیاورد. در ضمن آن مرد باید یک کیلو آرد جو هم با خود بیاورد، ولی آن را با روغن یا کندر مخلوط نکند، چون این هدیهٔ بدگمانی است و برای تشخیص گناه تقدیم میشود.
«کاهن، آن زن را به حضور يهوه بیاورد،
و قدری آب مقدّس در کوزهای سفالین بریزد و مقداری از غبار کف خیمۀ عبادت را با آن مخلوط کند.
سپس زن را در حضور يهوه بر پا داشته، موی بافتهٔ سر او را باز کند و هدیهٔ بدگمانی را در دستهایش بگذارد تا معلوم شود که آیا بدگمانی شوهرش بجاست یا نه. کاهن در حالی که کوزهٔ آب تلخ لعنت را در دست دارد جلوی زن بایستد.
آنگاه از آن زن بخواهد قسم بخورد که بیگناه است و به او بگوید: ”اگر غیر از شوهرت مرد دیگری با تو همبستر نشده است، و اگر در مدتی که زیر اقتدار شوهرت بودهای، از شوهرت برنگشتهای و خود را نجس نساختهای، از اثرات این آب تلخ لعنت مبرا باش.
ولی اگر از او برگشته و به او خیانت کردهای و با همبستر شدن با مردی دیگر خود را نجس ساختهای…“
«در اینجا کاهن زن را وادارد تا سوگندِ لعنت بخورد و به زن بگوید: ”لعنت يهوه در میان قومت گریبانگیر تو شود و او رَحِمت را بخشکاند و شکمت را متورم سازد.
و این آبِ لعنت به بدن تو داخل شده شکمت را متورم سازد و رَحِمت را بخشکاند.“ و زن باید بگوید: ”آری، اینچنین شود.“
بعد کاهن این لعنتها را در یک طومار بنویسد و آنها را در آب تلخ بشوید.
سپس آن آب تلخ را به زن بدهد تا بنوشد.
«سپس کاهن هدیهٔ بدگمانی را از دست زن بگیرد و آن را در حضور يهوه تکان داده، روی مذبح بگذارد.
مشتی از آن را به عنوان نمونه روی آتش مذبح بسوزاند و بعد، از زن بخواهد آب را بنوشد.
اگر او به شوهرش خیانت کرده باشد آب بر او اثر میکند و شکمش متورم شده، نازا میگردد و در میان قوم یسرال مورد لعنت قرار میگیرد
ولی اگر او پاک بوده و زنا نکرده باشد، به او آسیبی نمیرسد و میتواند حامله شود.
«این است قانون بدگمانی در مورد زنی که شوهرش نسبت به وی بدگمان شده باشد.
همانطور که گفته شد در چنین موردی شوهر باید زن خود را به حضور يهوه بیاورد تا کاهن طی مراسمی قضیه را روشن سازد که آیا زن به شوهرش خیانت کرده یا نه.
اگر زن مقصر شناخته شود، تاوان گناهش را پس خواهد داد، اما شوهرش در این مورد بیتقصیر خواهد بود، زیرا خود زن مسئول گناهش است.»
6
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به بنییسرال بده: وقتی که زنی یا مردی به طریق خاص، نذر کرده، خود را وقف خدمت يهوه نماید،
باید از مشروبات الکلی یا شراب و یا حتی شراب تازه، آب انگور، انگور یا کشمش اجتناب کند.
درضمن در تمام ایام وقف خود، از هرآنچه که از درخت انگور به دست میآید، از هسته گرفته تا پوست آن، نخورد.
«در تمامی ایام نذرِ وقف شدگی خود، هرگز نباید موی سرش را بتراشد، زیرا او مقدّس و وقف يهوه شده است. پس تا پایان روزهای وقف خود باید بگذارد موی سرش بلند شود.
«در طول مدتی که وقف يهوه میباشد نباید به مردهای نزدیک شود.
حتی اگر جنازهٔ پدر، مادر، برادر یا خواهرش باشد، او نباید خود را نجس سازد، زیرا موی سرش نشان وقف او به خداست.
او در تمام آن مدت وقف يهوه میباشد.
اگر کسی ناگهان در کنار او بمیرد، او نجس میشود و باید بعد از هفت روز موی خود را بتراشد تا نجاستش پاک شود.
روز هشتم باید دو قمری یا دو جوجه کبوتر پیش کاهن، دم در خیمهٔ ملاقات بیاورد.
کاهن یکی از پرندهها را به عنوان قربانی گناه و دیگری را به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کرده، جهت نجاست او کفاره کند. در همان روز او باید نذر خود را تجدید نموده، بگذارد دوباره موی سرش بلند شود.
روزهای نذرش که پیش از نجاستش سپری شدهاند دیگر به حساب نیایند. او باید نذر خود را به يهوه از نو آغاز نموده، یک برهٔ نر یک ساله به عنوان قربانی جبران بیاورد.
«در پایان دورهٔ نذر خود به يهوه، باید دم در خیمهٔ ملاقات بیاید
و یک برهٔ نر یک سالهٔ بیعیب جهت قربانی سوختنی برای يهوه بیاورد. همچنین باید یک برهٔ مادهٔ یک سالهٔ بیعیب برای قربانی گناه، یک قوچ بیعیب به عنوان قربانی سلامتی،
یک سبد نان فطیر که از آرد مرغوب مخلوط با روغن زیتون درست شده باشد و قرصهای فطیر روغنی همراه با هدیهٔ آردی و نوشیدنی آن تقدیم کند.
کاهن باید این قربانیها و هدایا را از او گرفته، به حضور يهوه تقدیم نماید: قربانی گناه، قربانی سوختنی،
و قوچ برای قربانی سلامتی همراه با یک سبد نان فطیر و هدیهٔ آردی و نوشیدنی آن.
«پس از آن، شخص وقف شده موی بلند سر خود را که علامت نذر اوست بتراشد. این عمل را دم در خیمهٔ ملاقات انجام داده، موی تراشیده شده را در آتشی که زیر قربانی سلامتی است بیندازد.
پس از تراشیده شدن موی سر آن شخص، کاهن سر دست بریان شدهٔ قوچ را با یک نان فطیر و یک قرص فطیر روغنی گرفته، همه را در دست او بگذارد.
سپس، کاهن همهٔ آنها را بگیرد و به عنوان هدیهٔ مخصوص در حضور يهوه تکان دهد. تمامی اینها با سینه و ران قوچ که در حضور يهوه تکان داده شده بودند، سهم مقدّس کاهن است. سپس آن شخص میتواند دوباره شراب بنوشد، چون از قید نذر خود آزاد شده است.
«این مقررات مربوط به کسی است که نذر میکند و خود را وقف يهوه مینماید و نیز مربوط به قربانیهایی است که باید در پایان دورهٔ نذر خود، تقدیم کند. علاوه بر اینها، او باید قربانیهای دیگری را که در ابتدای وقف کردن خود نذر کرده است تقدیم نماید.»
سپس يهوه به موسی فرمود:
«به هارون و پسرانش بگو که بنییسرال را برکت داده، بگویند:
«” يهوه شما را برکت دهد و از شما محافظت فرماید،
يهوه روی خود را بر شما تابان سازد و بر شما رحمت فرماید،
يهوه لطف خود را به شما نشان دهد و شما را سلامتی بخشد.“
«هارون و پسرانش باید به این طریق برای قوم یسرال برکات مرا بطلبند و من ایشان را برکت خواهم داد.»
7
موسی در روزی که بر پا سازی خیمهٔ عبادت را به پایان رسانید تمامی قسمتهای آن و نیز مذبح و لوازم آن را تدهین و تقدیس نمود.
آنگاه رهبران یسرال، یعنی سران قبایل که ترتیب سرشماری را داده بودند، هدایای خود را آوردند.
ایشان شش ارابهٔ سر پوشیده (یک ارابه برای دو رهبر) که هر ارابه را دو گاو میکشیدند آورده، در برابر خیمهٔ عبادت به يهوه تقدیم کردند.
آنگاه يهوه به موسی فرمود:
«هدایای ایشان را قبول کن و از آنها برای کار خیمۀ ملاقات استفاده نما. آنها را به لاویان بده تا هر کس متناسب با خدمتش از آنها استفاده کند.»
پس موسی، ارابهها و گاوها را در اختیار لاویان گذاشت.
دو ارابه و چهار گاو به طایفهٔ جرشون داد تا برای کار خود از آنها استفاده کنند
و چهار ارابه و هشت گاو نیز به طایفهٔ مراری که تحت رهبری ایتامار پسر هارون بودند، داد تا برای کارشان از آنها استفاده کنند.
به قهاتیان گاو یا ارابه داده نشد، چون قرار بود ایشان سهم بار خود را از اسباب مقدّس خیمهٔ عبادت، روی دوش حمل کنند.
رهبران در روزی که مذبح تدهین شد هدایایی نیز برای تبرک آن تقدیم کردند و آنها را جلوی مذبح گذاشتند.
يهوه به موسی فرمود: «هر روز یکی از رهبران، هدیهٔ خود را جهت تبرک مذبح تقدیم کند.»
پس رهبران، هدایای خود را به ترتیب زیر تقدیم نمودند: روز از قبیله اسم رهبر اول یهوده نحشون پسر عمیناداب دوم یساکار نتنائیل پسر صوغر سوم زبولون الیاب پسر حیلون چهارم رئوبین الیصور پسر شدیئور پنجم شمعون شلومیئیل پسر صوریشدای ششم جاد الیاساف پسر دعوئیل هفتم افرایم الیشمع پسر عمیهود هشتم منسی جملیئیل پسر فدهصور نهم بنیامین ابیدان پسر جدعونی دهم دان اخیعزر پسر عمیشدای یازدهم اشیر فجعیئیل پسر عکران دوازدهم نفتالی اخیرع پسر عینان هدایای تقدیمی هر یک از رهبران که کاملاً مشابه یکدیگر بود عبارت بودند از: یک سینی نقرهای به وزن ۱٫۵ کیلوگرم با یک کاسهٔ نقرهای به وزن هشتصد گرم (برحسب مثقال عبادتگاه)، که هر دو پر از آرد مرغوب مخلوط با روغن برای هدیهٔ آردی بودند؛ یک ظرف طلایی به وزن ۱۱۰ گرم پر از بخور خوشبو؛ یک گوسالۀ نر، یک قوچ و یک برهٔ نر یک ساله برای قربانی سوختنی؛ یک بز نر برای قربانی گناه؛ دو گاو نر، پنج قوچ، پنج بز نر و پنج برهٔ نر یک ساله برای قربانی سلامتی.
بنابراین، در روزی که مذبح تدهین شد آن را بهوسیلۀ هدایایی که سران قبایل یسرال آورده بودند تبرک کردند. این هدایا عبارت بودند از: دوازده سینی نقرهای هر کدام به وزن تقریبی ۱٫۵ کیلوگرم؛ دوازده کاسهٔ نقرهای، هر کدام به وزن تقریبی ۸۰۰ گرم برحسب مثقال عبادتگاه (پس وزن تمام نقرهٔ اهدایی حدود ۲۸ کیلوگرم بود)؛ دوازده ظرف طلایی، هر یک به وزن تقریبی ۱۱۰ گرم که وزن کل آنها حدود ۱٫۳ کیلوگرم بود؛ دوازده گاو نر، دوازده قوچ، دوازده بز نر یک ساله (با هدایای آردی همراه آنها) برای قربانی سوختنی، دوازده بز نر برای قربانی گناه؛ بیست و چهار گاو نر جوان، شصت قوچ، شصت بز نر و شصت برهٔ نر یک ساله برای قربانی سلامتی.
وقتی که موسی وارد خیمهٔ ملاقات شد تا با خدا گفتگو کند، از بالای تخت رحمت که روی صندوق عهد قرار داشت یعنی از میان دو کروبی، صدای خدا را که با او سخن میگفت شنید.
8
يهوه به موسی فرمود:
«به هارون بگو که وقتی چراغها را در چراغدان میگذارد طوری باشد که نور هفت چراغ، جلوی چراغدان بتابد.»
پس هارون همین کار را کرد. او چراغها را طوری کار گذاشت که نور آنها جلوی چراغدان بتابد، همانطور که يهوه به موسی فرمان داده بود.
چراغدان از تزیینات پایه گرفته تا شاخههایش تمام از طلا ساخته شده بود. این چراغدان دقیقاً طبق همان طرحی ساخته شده بود که يهوه به موسی نشان داده بود.
سپس يهوه به موسی فرمود:
«اکنون لاویان را از بقیهٔ قوم یسرال جدا کن و آنها را تطهیر نما.
این عمل را با پاشیدن آب طهارت بر آنها شروع نموده، سپس به آنان بگو که تمام موی بدن خود را تراشیده، لباسهایشان را بشویند و اینگونه خود را تطهیر کنند.
از ایشان بخواه که یک گوسالۀ نر و هدیهٔ آردی آن را که از آرد مرغوب مخلوط با روغن تهیه شده با یک گوسالۀ نر دیگر برای قربانی گناه بیاورند.
بعد در حضور همۀ جماعت یسرال، لاویان را به کنار در خیمهٔ ملاقات بیاور.
پس لاویان را به حضور يهوه بیاور و بنییسرال دستهای خود را روی سر آنها بگذارند،
و هارون آنان را به جای تمام قوم یسرال به عنوان هدیهٔ مخصوص، وقف يهوه نماید تا لاویان به جای تمامی قوم، يهوه را خدمت کنند.
«سپس لاویان دستهای خود را بر سر گاوها بگذارند، و تو یکی را بهعنوان قربانی گناه و دیگری را بهعنوان قربانی سوختنی به حضور يهوه تقدیم کن تا برای لاویان کفاره شود.
آنگاه لاویان باید به عنوان هدیهٔ مخصوص به يهوه تقدیم شده توسط هارون و پسرانش به خدمت گماشته شوند.
به این طریق، لاویان را از میان بقیهٔ قوم یسرال جدا کن و ایشان از آن من خواهند بود.
پس از آنکه لاویان را به این ترتیب تطهیر و وقف نمودی، ایشان خدمت خود را در خیمهٔ ملاقات آغاز خواهند کرد.
«لاویان از میان تمام قوم یسرال به من تعلق دارند و من آنها را به جای همهٔ پسران ارشد بنییسرال قبول کردهام؛
زیرا همۀ نخستزادگان در میان قوم یسرال، خواه انسان و خواه حیوان، به من تعلق دارند. همان شبی که نخستزادگان مصریها را کشتم اینها را به خود اختصاص دادم.
آری، من لاویان را به جای تمام نخستزادگان بنییسرال پذیرفتهام
و من لاویان را به هارون و پسرانش هدیه میکنم. لاویان باید وظایف مقدّسی را که بر عهدهٔ قوم یسرال میباشد، در خیمهٔ ملاقات انجام داده، قربانیهای قوم را تقدیم نمایند و برای ایشان کفاره کنند تا وقتی بنییسرال به قدس نزدیک میشوند بلایی بر سر آنها نیاید.»
پس موسی و هارون و قوم یسرال با پیروی دقیق از دستورهایی که يهوه به موسی داده بود، لاویان را وقف نمودند.
لاویان خود را طاهر ساخته، لباسهایشان را شستند و هارون آنان را به عنوان هدیهٔ مخصوص به يهوه تقدیم نمود. بعد به منظور تطهیر نمودن لاویان برای ایشان مراسم کفاره را بجا آورد.
همه چیز درست طبق دستورهایی که يهوه به موسی داده بود، انجام گردید و به این ترتیب لاویان به عنوان دستیاران هارون و پسرانش، آمادهٔ خدمت در خیمهٔ ملاقات شدند.
يهوه همچنین به موسی فرمود:
«لاویان باید خدمت در خیمۀ ملاقات را از سن بیست و پنج سالگی یا بالاتر شروع کنند
و در سن پنجاه سالگی بازنشسته شوند.
پس از بازنشستگی میتوانند در خیمهٔ ملاقات، برادران خود را در انجام وظایفشان یاری دهند، ولی خود، مستقیم مسئولیتی نخواهند داشت. به این ترتیب وظایف لاویان را به ایشان محول کن.»
9
در ماه اول سال دوم پس از بیرون آمدن قوم یسرال از سرزمین مصر وقتی که موسی و قوم یسرال در صحرای سینا بودند، يهوه به موسی گفت:
«به بنییسرال بگو که مراسم پِسَح را در موعدش به جا آورند.
در غروب روز چهاردهم همین ماه آن را به جا آورند. در اجرای این مراسم باید از تمام فرایض و قوانینی که من در این مورد دادهام پیروی کنند.»
پس موسی به بنییسرال گفت که مراسم عید پِسَح را به جا آورند.
آنان عصر روز چهاردهم ماه اول، در صحرای سینا مراسم را آغاز کردند. بنییسرال مطابق هر آنچه يهوه به موسی فرمان داده بود، عمل کردند.
ولی عدهای از مردان در آن روز نتوانستند در مراسم پِسَح شرکت کنند، زیرا در اثر تماس با جنازه نجس شده بودند. ایشان نزد موسی و هارون آمده، مشکل خود را با آنان در میان گذاشتند
و به موسی گفتند: «ما با دست زدن به بدن مرده نجس شدهایم. اما چرا ما نباید مثل سایر یسرالیها در این عید به يهوه قربانی تقدیم کنیم؟»
موسی جواب داد: «صبر کنید تا در این باره از يهوه کسب تکلیف کنم.»
جواب يهوه از این قرار بود:
«اگر فردی از افراد بنییسرال، چه در حال حاضر و چه در نسلهای بعد، به هنگام عید پِسَح به سبب تماس با جنازه نجس شود، یا اینکه در سفر بوده، نتواند در مراسم عید حضور یابد، باز میتواند عید پِسَح را برای يهوه به جا آورد،
ولی بعد از یک ماه، یعنی غروب روز چهاردهم از ماه دوم؛ در آن هنگام میتواند برهٔ پِسَح را با نان فطیر و سبزیجات تلخ بخورد.
نباید چیزی از آن را تا صبح روز بعد باقی بگذارد و نباید استخوانی از آن را بشکند. او باید کلیه دستورهای مربوط به عید پِسَح را اجرا نماید.
«ولی فردی که نجس نبوده و در سفر نیز نباشد و با وجود این از انجام مراسم عید پِسَح در موعد مقرر سر باز زند، باید به علّت خودداری از تقدیم قربانی به يهوه در وقت مقرر، از میان قوم یسرال رانده شود. او مسئول گناه خویش خواهد بود.
اگر بیگانهای در میان شما ساکن است و میخواهد مراسم عید پِسَح را برای يهوه به جا آورد، باید از تمامی این فرایض و قوانین پیروی نماید. این قانون برای همه است.»
در آن روزی که خیمهٔ عبادت بر پا شد، ابری ظاهر شده، خیمه را پوشانید و هنگام شب، آن ابر به شکل آتش درآمد و تا صبح به همان صورت باقی ماند.
این ابر همیشه خیمه را میپوشانید و در شب به شکل آتش در میآمد.
وقتی که ابر حرکت میکرد، قوم یسرال کوچ میکردند و هر وقت ابر میایستاد، آنها نیز توقف میکردند و در آنجا اردو میزدند.
به این ترتیب، ایشان به دستور يهوه کوچ نموده، در هر جایی که ایشان را راهنمایی میکرد، توقف میکردند و تا زمانی که ابر ساکن بود در همان مکان میماندند.
اگر ابر مدت زیادی میایستاد، آنها هم از دستور يهوه اطاعت کرده، به همان اندازه توقف میکردند.
ولی اگر ابر فقط چند روزی میایستاد، آنگاه ایشان هم طبق دستور يهوه فقط چند روز میماندند.
گاهی ابر آتشین فقط شب میایستاد و صبح روز بعد حرکت میکرد؛ ولی، چه شب و چه روز، وقتی که حرکت میکرد، قوم یسرال نیز به دنبال آن راه میافتادند.
اگر ابر دو روز، یک ماه، یا یک سال بالای خیمهٔ عبادت میایستاد، بنییسرال هم به همان اندازه توقف میکردند، ولی به مجردی که به حرکت در میآمد قوم هم کوچ میکردند،
به این ترتیب بود که بنییسرال به فرمان يهوه کوچ میکردند و اردو میزدند. آنها هر آنچه را که يهوه به موسی امر میکرد، بجا میآوردند.
10
يهوه به موسی فرمود:
«دو شیپور از نقره چکشکاری شده درست کن و آنها را برای جمع کردن قوم یسرال و نیز برای کوچ دادن اردو به کار ببر.
هر وقت هر دو شیپور نواخته شوند، قوم بدانند که باید دم مدخل خیمهٔ ملاقات جمع شوند.
ولی اگر یک شیپور نواخته شود، آنگاه فقط سران قبایل یسرال پیش تو بیایند.
«وقتی شیپور کوچ نواخته شود، قبیلههایی که در سمت شرقی خیمهٔ عبادت چادر زدهاند باید حرکت کنند.
بار دوم که شیپور نواخته شود، قبیلههای سمت جنوب راه بیفتند. برای کوچاندن قوم باید شیپور را با صدای تیز نواخت.
اما وقتی برای جمع کردن جماعت شیپور را مینوازید باید با صدایی دیگر بنوازید.
فقط کاهنان نسل هارون مجازند شیپور بنوازند. این یک حکم دائمی است که باید نسل اندر نسل آن را بجا آورند.
«وقتی در سرزمین موعود، دشمن به شما حمله کند و شما در دفاع از خود با آنها وارد جنگ شوید، شیپورها را بلند بنوازید تا یهوه اللهاتان شما را به یاد آورد و از چنگ دشمنانتان نجات دهد.
در روزهای شاد خود نیز این شیپورها را بنوازید، یعنی در موقع برگزاری عیدها و اول هر ماه که قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی تقدیم میکنید و من شما را به یاد خواهم آورد. من يهوه، اللها شما هستم.»
در روز بیستم ماه دوم از سال دوم، بعد از بیرون آمدن بنییسرال از مصر، ابر از بالای خیمهٔ عبادت حرکت نمود.
پس قوم یسرال از صحرای سینا کوچ کرده، به دنبال ابر به راه افتادند تا اینکه ابر در صحرای فاران از حرکت بازایستاد.
پس از آنکه موسی دستورهای يهوه را در مورد کوچ قوم دریافت کرد این نخستین سفر ایشان بود.
سربازان قبیلهٔ یهوده زیر پرچم بخش خود به رهبری نحشون پسر عمیناداب، پیشاپیش قوم یسرال حرکت میکردند.
پشت سر آنها، سربازان قبیلهٔ یساکار به رهبری نتنائیل پسر صوعَر در حرکت بودند
و بعد از آنها سربازان قبیلهٔ زبولون به رهبری الیاب پسر حیلون.
مردان بنیجرشون و بنیمراری از قبیلهٔ لاوی، خیمهٔ عبادت را که جمع شده بود بر دوش گذاشتند و به دنبال قبیلهٔ زبولون به راه افتادند.
پشت سر آنها، سربازان قبیلهٔ رئوبین زیر پرچم بخش خود به رهبری الیصور پسر شدیئور حرکت میکردند.
در صف بعدی، سربازان قبیلهٔ شمعون به رهبری شلومیئیل پسر صوریشدای
و پس از آنها، سربازان قبیلهٔ جاد به رهبری الیاساف پسر دعوئیل قرار داشتند.
به دنبال آنها بنیقهات که اسباب و لوازم قدس را حمل میکردند در حرکت بودند. (بر پا سازی خیمهٔ عبادت در جایگاه جدید میبایستی پیش از رسیدن قهاتیان انجام میشد.)
در صف بعدی سربازان قبیلهٔ افرایم بودند که زیر پرچم بخش خود به رهبری الیشمع پسر عمیهود حرکت میکردند.
قبیلهٔ منسی به رهبری جملیئیل پسر فدهصور
و قبیلهٔ بنیامین به رهبری ابیدان پسر جدعونی پشت سر آنها بودند.
آخر از همه، سربازان قبایل بخش دان زیر پرچم خود حرکت میکردند. سربازان قبیلهٔ دان به رهبری اخیعزر پسر عمیشدای،
سربازان قبیلهٔ اشیر به رهبری فجعیئیل پسر عکران،
و سربازان قبیلهٔ نفتالی به رهبری اخیرع پسر عینان به ترتیب در حرکت بودند.
این بود ترتیب حرکت قبیلههای یسرال با سربازانشان در هنگام کوچ کردن.
روزی موسی به برادر زنش حوباب پسر رعوئیل مدیانی گفت: «ما عازم سرزمینی هستیم که يهوه وعدهٔ آن را به ما داده است. تو هم همراه ما بیا و ما در حق تو نیکی خواهیم کرد، زیرا يهوه وعدههای عالی به قوم یسرال داده است.»
ولی برادر زنش جواب داد: «نه، من باید به سرزمین خود و نزد خویشانم برگردم.»
موسی اصرار نموده، گفت: «پیش ما بمان، چون تو این بیابان را خوب میشناسی و راهنمای خوبی برای ما خواهی بود.
اگر با ما بیایی، در تمام برکاتی که يهوه به ما میدهد شریک خواهی بود.»
پس از ترک کوه يهوه، مدت سه روز به سفر ادامه دادند در حالی که صندوق عهد پیشاپیش قبایل یسرال در حرکت بود تا مکانی برای توقف آنها انتخاب کند.
هنگام روز بود که اردوگاه را ترک کردند و سفر خود را در پی حرکت ابر يهوه آغاز نمودند.
هرگاه صندوق عهد به حرکت در میآمد موسی ندا سر میداد: «برخیز ای يهوه تا دشمنانت پراکنده شوند و خصمانت از حضورت بگریزند.»
و هرگاه صندوق عهد متوقف میشد، موسی میگفت: «ای يهوه نزد هزاران هزار یسرالی بازگرد.»
11
قوم یسرال به خاطر سختیهای خود لب به شکایت گشودند. يهوه شکایت آنها را شنید و غضبش افروخته شد. پس آتش يهوه از یک گوشهٔ اردو شروع به نابود کردن قوم کرد.
ایشان فریاد سر داده، از موسی کمک خواستند و چون موسی برای آنان نزد يهوه دعا کرد، آتش متوقف شد.
از آن پس آنجا را «تبعیره» (یعنی «سوختن») نامیدند، چون در آنجا آتش يهوه در میان ایشان شعلهور شده بود.
آنگاه غریبانی که از مصر همراه ایشان آمده بودند در آرزوی چیزهای خوب مصر اظهار دلتنگی میکردند و این خود بر نارضایتی قوم یسرال میافزود به طوری که نالهکنان میگفتند: «ای کاش کمی گوشت میخوردیم! چه ماهیهای لذیذی در مصر میخوردیم!
یادِ آن ماهیها که در مصر مفت میخوردیم به خیر! چه خیارها و خربزههایی! چه ترهها و سیرها و پیازهایی!
ولی حالا قوتی برای ما نمانده است، چون چیزی برای خوردن نداریم جز این مَنّا!»
(مَنّا به اندازهٔ تخم گشنیز و به رنگ سفید مایل به زرد بود.
بنییسرال آن را از روی زمین جمع کرده، میکوبیدند و به صورت آرد درمیآوردند، سپس، از آن آرد، قرصهای نان میپختند. طعم آن مثل طعم نانهای روغنی بود.
مَنّا با شبنم شامگاهی بر زمین مینشست.)
موسی صدای تمام خانوادههایی را که در اطراف خیمههای خود ایستاده گریه میکردند شنید. پس خشم يهوه سخت شعلهور گردید و موسی نیز از این امر بسیار ناراحت شد.
موسی به يهوه گفت: «چرا با من که خدمتگزارت هستم چنین رفتار میکنی و مرا در این تنگنا گذاشتهای؟ به من رحم کن! مگر من چه کردهام که بار این قوم را بر دوش من گذاشتهای؟
آیا اینها بچههای من هستند؟ آیا من آنها را زاییدهام که به من میگویی آنها را مانند دایه در آغوش گرفته، به سرزمینی که برای اجدادشان قسم خوردی، ببرم؟
برای این همه جمعیت چگونه گوشت تهیه کنم؟ زیرا نزد من گریه کرده، میگویند: ”به ما گوشت بده!“
من به تنهایی نمیتوانم سنگینی بار این قوم را تحمل کنم. این باری است بسیار سنگین!
اگر میخواهی با من چنین کنی، درخواست میکنم مرا بکشی و از این وضع طاقتفرسا نجات دهی!»
پس يهوه به موسی فرمود: «هفتاد نفر از مردان یسرال را که بهعنوان شیخ و رهبر شناخته شدهاند به حضور من بخوان. آنها را به خیمهٔ ملاقات بیاور تا در آنجا با تو بایستند.
من نزول کرده، در آنجا با تو سخن خواهم گفت و از روحی که بر تو قرار دارد گرفته، بر ایشان نیز خواهم نهاد تا با تو بار این قوم را بر دوش بکشند و تو تنها نباشی.
«به بنییسرال بگو: ”خود را طاهر سازید، چون فردا گوشت به شما خواهم داد تا بخورید. شما گریه کردید و يهوه نالههای شما را شنیده است که گفتهاید: «ای کاش گوشت برای خوردن میداشتیم. وقتی در مصر بودیم وضع ما بهتر بود!» پس يهوه به شما گوشت خواهد داد تا بخورید
نه برای یک روز، دو روز، پنج روز، ده روز، بیست روز،
بلکه برای یک ماه تمام گوشت خواهید خورد به حدی که از دماغتان درآید و از آن بیزار شوید، زیرا يهوه را که در میان شماست رد نموده، از فراق مصر گریه کردید.“»
ولی موسی گفت: «تنها تعداد سربازان پیادهٔ قوم ششصد هزار نفر است و آنگاه تو قول میدهی که یک ماه تمام گوشت به این قوم بدهی؟
اگر ما تمام گلهها و رمههای خود را سر ببریم باز هم کفاف این تعداد را نخواهد داد! و اگر تمام ماهیان دریا را هم بگیریم این قوم را نمیتوانیم سیر کنیم!»
يهوه به موسی فرمود: «آیا من ناتوان شدهام؟ بهزودی خواهی دید که کلام من راست است یا نه.»
پس موسی خیمهٔ ملاقات را ترک کرده، سخنان يهوه را به گوش قوم رسانید و هفتاد نفر از مشایخ بنییسرال را جمع کرده، ایشان را در اطراف خیمه قرار داد.
يهوه در ابر نازل شده، با موسی صحبت کرد و از روحی که بر موسی قرار داشت گرفته، بر آن هفتاد شیخ نهاد. وقتی که روح بر ایشان قرار گرفت نبوّت کردند، اما پس از آن دیگر نبوّت نکردند.
دو نفر از آن هفتاد نفر به نامهای الداد و میداد، در اردوگاه مانده و به خیمۀ ملاقات نرفته بودند، ولی روح بر ایشان نیز قرار گرفت و در همان جایی که بودند نبوّت کردند.
جوانی دویده، به موسی خبر داد: «اِلداد و میداد در اردوگاه نبوت میکنند.»
یوشع پسر نون که یکی از دستیاران برگزیدۀ موسی بود اعتراض نموده، گفت: «ای سرور من، جلوی کار آنها را بگیر!»
ولی موسی جواب داد: «آیا تو به جای من حسادت میکنی؟ ای کاش تمامی قوم يهوه نبی بودند و يهوه روح خود را بر همهٔ آنها مینهاد!»
بعد موسی با مشایخ یسرال به اردوگاه بازگشت.
يهوه بادی وزانید که از دریا بلدرچین آورد. بلدرچینها اطراف اردوگاه را از هر طرف به مسافت یک روز راه در ارتفاعی نزدیک به یک متر از سطح زمین پر ساختند.
بنییسرال تمام آن روز و شب و روز بعد از آن، بلدرچین گرفتند. حداقل وزن پرندگانی که هر کس جمع کرده بود نزدیک به هزار کیلو بود. به منظور خشک کردن بلدرچینها، آنها را در اطراف اردوگاه پهن کردند.
اما گوشت هنوز زیر دندانهایشان بود که خشم يهوه بر قوم یسرال افروخته شد و بلایی سخت نازل کرده، عدهٔ زیادی از آنان را از بین برد.
پس آن مکان را «قبروت هتاوه» (یعنی «قبرستان حرص و ولع») نامیدند، چون در آنجا اشخاصی را دفن کردند که برای گوشت و سرزمین مصر حریص شده بودند.
قوم یسرال از آنجا به حضیروت کوچ کرده، مدتی در آنجا ماندند.
12
روزی مریم و هارون موسی را به علّت اینکه زن او حبشی بود، سرزنش کردند.
آنها گفتند: «آیا يهوه فقط بهوسیلۀ موسی سخن گفته است؟ مگر او بهوسیلهٔ ما نیز سخن نگفته است؟» يهوه سخنان آنها را شنید.
موسی متواضعترین مرد روی زمین بود.
پس يهوه بیدرنگ موسی و هارون و مریم را به خیمهٔ ملاقات فرا خوانده فرمود: «هر سه نفر شما به اینجا بیایید.» پس ایشان در حضور يهوه ایستادند.
آنگاه يهوه در ستون ابر نازل شده، در کنار در خیمۀ عبادت ایستاد و فرمود: «هارون و مریم جلو بیایند» و ایشان جلو رفتند.
يهوه به ایشان گفت، «سخنان مرا بشنوید: هرگاه یک نبی در میان شما باشد من که يهوهم، خود را در رویا به او آشکار میکنم و در خواب با وی سخن میگویم.
ولی با موسی که خدمتگزار من است به این طریق سخن نمیگویم، چون او قوم مرا با وفاداری خدمت میکند.
من با وی رو در رو و آشکارا صحبت میکنم، نه با رمز، و او تجلی يهوه را میبیند. چطور جرأت کردید او را سرزنش کنید؟»
پس خشم يهوه بر ایشان افروخته شد و يهوه از نزد ایشان رفت.
به محض اینکه ابر از روی خیمهٔ عبادت برخاست، بدن مریم از مرض جذام سفید شد. وقتی هارون این را دید،
نزد موسی فریاد برآورد: «ای سرورم، ما را به خاطر این گناه تنبیه نکن، زیرا این گناه ما از نادانی بوده است.
نگذار مریم مثل بچهٔ مردهای که موقع تولد، نصف بدنش پوسیده است، شود.»
پس موسی نزد يهوه دعا کرده، گفت: «ای خدا، به تو التماس میکنم او را شفا دهی.»
يهوه به موسی فرمود: «اگر پدرش آب دهان به صورت او انداخته بود آیا تا هفت روز شرمنده نمیشد؟ حالا هم باید هفت روز خارج از اردوگاه به تنهایی به سر برد و بعد از آن میتواند دوباره بازگردد.»
پس مریم مدت هفت روز از اردوگاه اخراج شد و قوم یسرال تا بازگشت وی به اردوگاه صبر نموده، پس از آن دوباره کوچ کردند.
سپس از حضیروت کوچ کرده، در صحرای فاران اردو زدند.
13
يهوه به موسی فرمود:
«افرادی به سرزمین کنعان که میخواهم آن را به قوم یسرال بدهم بفرست تا آن را بررسی کنند. از هر قبیله یک رهبر بفرست.»
(در آن موقع بنییسرال در صحرای فاران اردو زده بودند.) موسی طبق دستور يهوه عمل کرده، این دوازده رهبر را به سرزمین کنعان فرستاد. شموع پسر زکور، از قبیلهٔ رئوبین؛ شافاط پسر حوری، از قبیلهٔ شمعون؛ کالیب پسر یَفُنَه، از قبیلهٔ یهوده؛ یجال پسر یوسف، از قبیلهٔ یساکار؛ هوشع پسر نون، از قبیلهٔ افرایم؛ فلطی پسر رافو، از قبیلهٔ بنیامین؛ جدیئیل پسر سودی، از قبیلهٔ زبولون؛ جدی پسر سوسی، از قبیلهٔ منسی؛ عمیئیل پسر جملی، از قبیلهٔ دان؛ ستور پسر میکائیل، از قبیلهٔ اشیر؛ نحبی پسر وفسی، از قبیلهٔ نفتالی؛ جاوئیل پسر ماکی، از قبیلهٔ جاد.
این بود نامهای کسانی که موسی برای بررسی سرزمین کنعان فرستاد. در همین موقع بود که موسی اسم هوشع را به یوشع تغییر داد.
هنگامی که موسی آنها را برای بررسی سرزمین کنعان فرستاد، به ایشان گفت: «از اینجا به سمت شمال بروید و از صحرای نِگِب گذشته، خود را به سرزمین کوهستانی برسانید،
و ببینید وضعیت سرزمین موعود چگونه است و مردمی که در آنجا ساکنند، چگونهاند قوی هستند یا ضعیف؟ بسیارند یا کم؟
زمینشان حاصلخیز است یا نه؟ شهرهایشان چگونهاند، حصار دارند یا بیحصارند؟
زمینشان بارور است یا بایر؟ در آنجا درخت زیاد است یا کم؟ هراس به خود راه ندهید و مقداری از محصولات آنجا را به عنوان نمونه با خود بیاورید.» (آن موقع فصل نوبر انگور بود.)
پس ایشان رفته، وضع زمین را از بیابان صین تا رحوب نزدیک گذرگاه حمات بررسی کردند.
در مسیر خود به سوی شمال، اول از صحرای نگب گذشته، به حبرون رسیدند. در آنجا قبایل اخیمان، شیشای و تلمای را که از نسل عناق بودند دیدند. (حبرون هفت سال قبل از صوعن مصر، بنا شده بود.)
سپس به جایی رسیدند که امروزه به درهٔ اشکول معروف است و در آنجا یک خوشه انگور چیدند و با خود آوردند. این خوشهٔ انگور به قدری بزرگ بود که آن را به چوبی آویخته دو نفر آن را حمل میکردند! مقداری انار و انجیر نیز برای نمونه با خود آوردند.
آن دره به سبب آن خوشهٔ انگوری که چیده شده بود اشکول (یعنی «خوشه») نامیده شد.
پس از چهل روز ایشان از مأموریت خود بازگشتند.
آنان به موسی، هارون و تمام قوم یسرال که در قادش واقع در صحرای فاران بودند، از وضعیت آنجا گزارش داده، میوههایی را هم که با خود آورده بودند به آنها نشان دادند.
گزارش ایشان از این قرار بود: «به سرزمینی که ما را جهت بررسی آن فرستادی، رفتیم، سرزمینی است حاصلخیز که شیر و عسل در آن جاری است. این هم میوههایی است که با خود آوردهایم.
اما ساکنان آنجا خیلی قوی هستند و شهرهایشان حصاردار و بسیار بزرگ است. از این گذشته غولهای عناقی را هم در آنجا دیدیم.
عمالیقیها در صحرای نگب، حیتیها و یبوسیها و اموریها در نقاط کوهستانی، و کنعانیها در ساحل دریای مدیترانه و کنارهٔ رود اردن سکونت دارند.»
کالیب، بنییسرال را که در حضور موسی ایستاده بودند ساکت کرده، گفت: «بیایید بیدرنگ هجوم ببریم و آنجا را تصرف کنیم، چون میتوانیم آن را فتح نماییم.»
اما همراهان کالیب گفتند: «ما از عهدهٔ این اقوام نیرومند بر نمیآییم، چون از ما قویترند.»
بنابراین، گزارش آنها منفی و حاکی از آن بود که آن سرزمین آنها را از پای در خواهد آورد. آنها گفتند: «اهالی آنجا قوی هیکل هستند.
ما در آنجا مردمانی غولپیکر از نسل عناقیم دیدیم. چنان قد بلندی داشتند که ما در برابرشان همچون ملخ بودیم.»
14
با شنیدن این خبر، قوم یسرال تمام شب با صدای بلند گریستند.
آنها از دست موسی و هارون شکایت کرده، گفتند: «کاش در مصر مرده بودیم، یا در همین بیابان تلف میشدیم،
زیرا مردن بهتر از این است که به سرزمینی که در پیش داریم برویم! در آنجا يهوه ما را هلاک میکند و زنان و بچههایمان اسیر میشوند. بیایید به مصر بازگردیم.»
پس به یکدیگر گفتند: «بیایید یک رهبر انتخاب کنیم تا ما را به مصر بازگرداند.»
موسی و هارون در برابر قوم یسرال به خاک افتادند.
یوشع پسر نون و کالیب پسر یَفُنّه که جزو کسانی بودند که به بررسی سرزمین کنعان رفته بودند، جامهٔ خود را چاک زدند
و به همهٔ قوم خطاب کرده، گفتند: «سرزمینی که بررسی کردیم سرزمین بسیار خوبی است.
اگر يهوه از ما راضی است، ما را به سلامت به این سرزمین خواهد رساند و آن را به ما خواهد داد، سرزمینی که به شیر و عسل در آن جاریست.
پس بر ضد يهوه قیام نکنید و از مردم آن سرزمین نترسید، چون شکست دادن آنها برای ما مثل آب خوردن است. يهوه با ماست، ولی آنان پشتیبانی ندارند. از آنها نترسید!»
ولی کل جماعت میگفتند که باید ایشان را سنگسار کرد. آنگاه حضور پرجلال يهوه در خیمهٔ ملاقات بر تمامی بنییسرال نمایان گردید
و يهوه به موسی فرمود: «تا به کی این قوم مرا اهانت میکنند؟ آیا بعد از همهٔ این معجزاتی که در میان آنها کردهام باز به من ایمان نمیآورند؟
من ایشان را طرد کرده، با بلایی هلاک میکنم و از تو قومی بزرگتر و نیرومندتر به وجود میآورم.»
موسی به يهوه عرض کرد: «اما وقتی مصریها این را بشنوند چه خواهند گفت؟ آنها خوب میدانند که تو با چه قدرت عظیمی قوم خود را نجات دادی.
مصریها این موضوع را برای ساکنان این سرزمین تعریف خواهند کرد. آنها شنیدهاند که تو، ای يهوه، با ما هستی، و ای يهوه، تو رو در رو به قومت آشکار میشوی و ابر تو بالای سر ما قرار میگیرد و با ستون ابر و آتش، شب و روز ما را هدایت مینمایی.
حال اگر تمام قوم خود را بکشی، مردمی که شهرت تو را شنیدهاند خواهند گفت:
” يهوه ناچار شد آنها را در بیابان بکشد، چون نتوانست این قوم را به سرزمینی که سوگند خورده بود به آنها بدهد، برساند.“
«حال، ای يهوه، التماس میکنم قدرت عظیمت را به ما نشان دهی. زیرا خود فرمودهای:
”یهوه دیرخشم است و پرمحبت، و آمرزندۀ گناه و عصیان. اما گناه را بدون سزا نمیگذارد و به خاطر گناه پدران، فرزندان را تا نسل سوم و چهارم مجازات میکند.“
يهوها، از تو استدعا میکنم گناهان این قوم را به خاطر محبت عظیم خود ببخشی همچنانکه از روزی که سرزمین مصر را پشت سر گذاشتیم آنها را مورد عفو خود قرار دادهای.»
پس يهوه فرمود: «من آنها را چنانکه استدعا کردهای میبخشم.
ولی به حیات خودم و به حضور پرجلال يهوه که زمین را پر کرده است سوگند که
هیچکدام از آنانی که جلال و معجزات مرا در مصر و در بیابان دیدهاند و بارها از اطاعت کردن از من سر باز زدهاند
حتی موفق به دیدن سرزمینی که به اجدادشان سوگند خورده بودم به آنها بدهم، نخواهند شد. هیچیک از آنها که مرا اهانت کردند سرزمین موعود را نخواهند دید.
ولی خدمتگزار من کالیب شخصیت دیگری دارد و پیوسته از صمیم قلب مرا اطاعت کرده است. او را به سرزمینی که برای بررسی آن رفته بود خواهم برد و نسل او مالک آن خواهد شد.
پس حال که عمالیقیها و کنعانیها ساکن این درهها هستند، فردا از سمت دریای سرخ به بیابان کوچ کنید.»
سپس يهوه به موسی و هارون گفت:
«این قوم بدکار و شرور تا به کی از من شکایت میکنند؟ من شکایتهای بنییسرال را که بر ضد من به عمل آوردهاند، شنیدهام.
به ایشان بگو يهوه چنین میفرماید: ”به حیات خود قسم که مطابق آنچه از شما شنیدم، انجام خواهم داد.
همهٔ شما در این بیابان خواهید مرد، یعنی همۀ شما که سرشماری شدهاید، از بیست ساله و بالاتر، و از دست من شکایت کردهاید.
هیچیک از شما وارد سرزمینی که سوگند خوردم به شما بدهم، نخواهید شد. فقط کالیب پسر یَفُنّه و یوشع پسر نون وارد آنجا خواهند شد.
شما گفتید که فرزندانتان اسیر ساکنان آن سرزمین میشوند؛ ولی برعکس، من آنها را به سلامت به آن سرزمین میبرم و ایشان مالک سرزمینی خواهند شد که شما آن را رد کردید.
اما لاشههای شما در این بیابان خواهد افتاد.
فرزندانتان به خاطر بیایمانی شما چهل سال در این بیابان سرگردان خواهند بود تا آخرین نفر شما در بیابان بمیرد.
همانطور که افراد شما مدت چهل روز سرزمین موعود را بررسی کردند، شما نیز مدت چهل سال در بیابان سرگردان خواهید بود، یعنی یک سال برای هر روز، و به این ترتیب چوب گناهان خود را خواهید خورد و خواهید فهمید که مخالفت با من چه سزایی دارد.“
شما ای قوم شرور که بر ضد من جمع شدهاید در این بیابان خواهید مرد. من که يهوه هستم این را گفتهام.»
آن مردانی که موسی برای بررسی سرزمین کنعان فرستاده بود و در بازگشت با آوردن اخبار بد، تمامی قوم را به سرکشی علیه يهوه برانگیختند،
در حضور يهوه به بلا گرفتار و هلاک شدند.
از میان کسانی که به بررسی زمین رفته بودند فقط یوشع و کالیب زنده ماندند.
وقتی موسی سخنان يهوه را به گوش قوم یسرال رسانید، آنها به تلخی گریستند.
آنها روز بعد، صبح زود برخاستند و به بلندیهای کوهستان رفتند. آنها میگفتند: «ما میدانیم که گناه کردهایم، ولی حالا آمادهایم به سوی سرزمینی برویم که يهوه به ما وعده داده است.»
موسی گفت: «اما شما با این کارتان از فرمان يهوه در مورد بازگشت به بیابان سرپیچی میکنید، پس بدانید که موفق نخواهید شد.
نروید، زیرا دشمنانتان شما را شکست خواهند داد، چون يهوه با شما نیست.
شما با عمالیقیها و کنعانیها روبرو شده، در جنگ کشته خواهید شد. يهوه با شما نخواهد بود، زیرا شما از پیروی او برگشتهاید.»
ولی آنها به سخنان موسی توجهی نکردند و با اینکه صندوق عهد يهوه و موسی از اردوگاه حرکت نکرده بودند، خودسرانه روانهٔ بلندیهای کوهستان شدند.
آنگاه عمالیقیها و کنعانیهای ساکن کوهستان، پایین آمدند و به قوم یسرال حمله کرده، آنان را شکست دادند و تا حرما تعقیب نمودند.
15
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به قوم یسرال بده: وقتی ساکن سرزمینی شدید که من به شما میدهم،
قربانیهای مخصوص به يهوه تقدیم خواهید کرد تا هدایای خوشبو برای يهوه باشد. این هدایا میتوانند به شکل قربانی سوختنی، قربانی نذری، قربانی اختیاری و یا قربانی اعیاد باشند که از میان گلۀ گوسفند و بز یا رمۀ گاو تقدیم میشوند.
هرگاه این هدایا را به يهوه تقدیم میکنید، باید هدیۀ آردی شامل یک دهم ایفه آرد مرغوب مخلوط با یک چهارم هین روغن نیز تقدیم کنید.
همچنین همراه قربانی سوختنی یا قربانی مخصوص، برای هر برّه یک چهارم هین شراب نیز به عنوان هدیهٔ نوشیدنی تقدیم شود.
«اگر قربانی قوچ باشد، دو دهم ایفه آرد مرغوب، آمیخته با یک سوم هین روغن تقدیم شود،
و نیز یک سوم هین شراب بهعنوان هدیۀ نوشیدنی. این را همچون هدیهای خوشبو به يهوه تقدیم کنید.
«هرگاه گوسالۀ نری به عنوان قربانی سوختنی یا قربانی نذری یا قربانی سلامتی به يهوه تقدیم میکنید،
هدیهٔ آردی همراه آن باید شامل سه دهمِ ایفه آرد مرغوب، آمیخته با نیم هین روغن
و هدیهٔ نوشیدنی آن، نیم هین شراب باشد. این هدیه، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه خواهد بود.
«پس برای قربانی هر گاو، قوچ یا برّه یا بزغاله چنین عمل کنید.
برای هر قربانیای که تقدیم میکنید، این دستورها باید رعایت شود.
هر یسرالی بومی که هدیۀ مخصوص به عنوان هدیۀ خوشبو به يهوه تقدیم میکند، باید این دستورها را رعایت کند.
و اگر میهمان شما یا غریبی که در میان شما ساکن است بخواهد هدیۀ مخصوصی به عنوان هدیۀ خوشبو به يهوه تقدیم کند، باید همین دستورها را رعایت کند.
یسرالی بومی و شخص غریب در پیشگاه يهوه یکسانند و تابع یک قانونند. این است قانونی ابدی برای همۀ نسلهای شما.
برای شما و غریبی که در میان شما ساکن است یک حکم و یک قانون خواهد بود.»
يهوه به موسی فرمود:
«این دستورها را به قوم یسرال بده: «وقتی به سرزمینی که میخواهم به شما بدهم وارد شدید،
هرگاه از محصول آن زمین بخورید باید قسمتی از آن را به عنوان هدیهٔ مخصوص به يهوه تقدیم کنید.
قرص نانی از نخستین گندمی که آرد میکنید درست کنید و آن را بهعنوان هدیه مقدّس تقدیم کنید، همانگونه که در نخستین برداشت خرمن انجام میدهید.
این هدیهای است سالیانه از نخستین خمیر نان شما که باید نسل اندر نسل به يهوه تقدیم شود.
«هرگاه شما ناخواسته در انجام این دستورهایی که يهوه بهوسیلهٔ موسی به شما داده است کوتاهی کنید،
و نسلهای شما در آینده از انجام آنچه يهوه به موسی داده است کوتاهی کنند،
اگر این کار، ناخواسته و بدون آگاهی جماعت انجام شده باشد، آنگاه تمامی جماعت باید یک گوسالۀ نر برای قربانی سوختنی به عنوان هدیۀ خوشبو برای يهوه تقدیم کنند. این قربانی باید طبق معمول با هدیهٔ آردی و هدیهٔ نوشیدنی و نیز یک بز نر برای قربانی گناه تقدیم گردد.
کاهن برای تمام قوم یسرال کفاره نماید و ایشان بخشیده خواهند شد، زیرا ندانسته مرتکب اشتباه شدهاند و برای این عمل خود، به حضور يهوه قربانی سوختنی و نیز قربانی گناه تقدیم نمودهاند.
تمام بنییسرال و غریبانی که در میان ایشان ساکنند، آمرزیده میشوند، زیرا این اشتباه متوجه تمام جماعت میباشد.
«اگر این اشتباه را فقط یک نفر مرتکب شود، در آن صورت باید یک بز مادهٔ یک ساله را به عنوان قربانی گناه تقدیم نماید
و کاهن در حضور يهوه برایش کفاره کند و او بخشیده خواهد شد.
این قانون شامل حال غریبانی که در میان شما ساکنند نیز میشود.
«ولی کسی که دانسته مرتکب چنین اشتباهی شود، خواه یسرالی باشد، خواه غریب، نسبت به يهوه، گناه کرده است و باید از میان قوم خود منقطع شود،
زیرا او کلام يهوه را خوار شمرده و از حکم او سرپیچی کرده است. او بدون شک باید منقطع شود و تقصیرش بر گردنش خواهد بود.»
یک روز که قوم یسرال در بیابان بودند، مردی به هنگام جمعآوری هیزم در روز شبّات، غافلگیر شد.
پس او را گرفته، پیش موسی و هارون و سایر رهبران بردند.
ایشان او را به زندان انداختند، زیرا روشن نبود که در این مورد چه باید کرد.
يهوه به موسی فرمود: «این شخص باید کشته شود. تمام قوم یسرال او را در خارج از اردوگاه سنگسار کنند تا بمیرد.»
پس او را از اردوگاه بیرون برده، همانطور که يهوه امر فرموده بود وی را کشتند.
يهوه به موسی فرمود:
«به قوم یسرال بگو که برای لبۀ لباسهای خود منگولههایی درست کنند. این حکمی است که باید نسل اندر نسل رعایت شود. منگولهها را با نخ آبی به حاشیهٔ لباس خود وصل نمایند.
هدف از این قانون آنست که هر وقت منگولهها را ببینید، احکام يهوه را به یاد آورده، آنها را اجرا کنید و به دنبال شهوتهای دل و چشم خود که شما را به هرزگی میکشند، نروید.
این قانون به شما یادآوری خواهد کرد که همۀ فرمانهای مرا به یاد آورده، آنها را اجرا کنید، و برای اللها خود مقدّس باشید.
من یهوه، اللها شما هستم که شما را از مصر بیرون آوردم. من یهوه، اللها شما هستم!»
16
یک روز قورح پسر یصهار نوهٔ قهات از قبیلهٔ لاوی، با داتان و ابیرام پسران الیاب و اون پسر فالت که هر سه از قبیلهٔ رئوبین بودند با هم توطئه کردند که علیه موسی شورش کنند. دویست و پنجاه نفر از سران معروف یسرال که توسط مردم انتخاب شده بودند در این توطئه شرکت داشتند.
ایشان نزد موسی و هارون رفته گفتند: «شما از حد خود تجاوز میکنید! شما از هیچکدام از ما بهتر نیستید. همهٔ قوم یسرال مقدّسند و يهوه با همگی ما میباشد؛ پس چه حقی دارید خود را در رأس قوم يهوه قرار دهید؟»
موسی وقتی سخنان ایشان را شنید به خاک افتاد.
سپس به قورح و آنانی که با او بودند گفت: «فردا صبح يهوه به شما نشان خواهد داد چه کسی به او تعلق دارد و مقدّس است. يهوه فقط به کسانی که خود برگزیده است اجازه خواهد داد به حضور او وارد شوند.
ای قورح، تو و تمام کسانی که با تو هستند فردا صبح، آتشدانها گرفته، آتش در آنها بگذارید و در حضور يهوه بخور در آنها بریزید. آنگاه خواهیم دید يهوه چه کسی را انتخاب کرده است. ای پسران لاوی، این شما هستید که از حد خود تجاوز میکنید!»
موسی به قورح و آنانی که با او بودند گفت: «ای لاویان گوش دهید. آیا به نظر شما این امر کوچکی است که اللها یسرال شما را از میان تمام قوم یسرال برگزیده است تا در خیمهٔ مقدّس يهوه کار کنید و به او نزدیک باشید و برای خدمت به قوم در حضور آنها بایستید؟
آیا این وظیفه را که يهوه فقط به شما لاویان داده است ناچیز میدانید که اکنون خواهان مقام کاهنی هم هستید؟
با این کار در واقع بر ضد يهوه قیام کردهاید. مگر هارون چه کرده است که از او شکایت میکنید؟»
بعد موسی به دنبال داتان و ابیرام پسران الیاب فرستاد، ولی آنها نیامدند
و در جواب گفتند: «مگر این امر کوچکی است که تو ما را از سرزمین حاصلخیز مصر بیرون آوردی تا در این بیابان بیآب و علف از بین ببری و حالا هم خیال داری بر ما حکومت کنی؟
از این گذشته، هنوز که ما را به سرزمین حاصلخیزی که وعده داده بودی نرسانیدهای و مزرعه و تاکستانی به ما ندادهای. چه کسی را میخواهی فریب دهی؟ ما نمیخواهیم بیاییم.»
پس موسی بسیار خشمناک شده، به يهوه گفت: «قربانیهای ایشان را قبول نکن! من حتی الاغی هم از ایشان نگرفتهام و زیانی به یکی از آنها نرسانیدهام.»
موسی به قورح گفت: «تو و تمامی یارانت فردا صبح به حضور يهوه بیایید، هارون نیز اینجا خواهد بود.
فراموش نکنید آتشدانها را با خودتان آورده، بخور بر آنها بگذارید. هر کس یک آتشدان، یعنی جمعاً دویست و پنجاه آتشدان با خودتان بیاورید. هارون هم با آتشدان خود به حضور يهوه بیاید.»
آنها همین کار را کردند. همگی آتشدانهای خود را آورده، روشن کردند و بخور بر آنها گذاشتند و با موسی و هارون کنار مدخل خیمهٔ ملاقات ایستادند.
در این بین، قورح تمامی قوم یسرال را علیه موسی و هارون تحریک کرده بود و همگی آنها نزد در خیمۀ ملاقات جمع شده بودند. آنگاه حضور پرجلال يهوه بر تمام قوم یسرال نمایان شد.
يهوه به موسی و هارون فرمود:
«از کنار این قوم دور شوید تا بیدرنگ آنها را هلاک کنم.»
ولی موسی و هارون رو به خاک نهاده، عرض کردند: «ای اللهای که اللها تمام افراد بشر هستی، آیا به خاطر گناه یک نفر، نسبت به تمامی قوم خشمگین میشوی؟»
يهوه به موسی فرمود: «پس به بنییسرال بگو که از کنار خیمههای قورح و داتان و ابیرام دور شوند.»
پس موسی در حالی که مشایخ یسرال او را همراهی میکردند به سوی خیمههای داتان و ابیرام شتافت.
او به قوم یسرال گفت: «از اطراف خیمههای این مردان بدکار دور شوید و به چیزی که مال آنهاست دست نزنید مبادا شریک گناهان ایشان شده، با ایشان هلاک شوید.»
پس قوم یسرال از اطراف خیمههای قورح و داتان و ابیرام دور شدند. داتان و ابیرام با زنان و پسران و اطفال خود از خیمههایشان بیرون آمده، دم در ایستادند.
موسی گفت: «حال خواهید دانست که يهوه مرا فرستاده است تا تمامی این کارها را انجام بدهم و اینکه به ارادهٔ خودم کاری نکردهام.
اگر این مردان به مرگ طبیعی یا در اثر تصادف یا بیماری بمیرند، پس يهوه مرا نفرستاده است.
اما اگر يهوه معجزهای نموده، زمین باز شود و ایشان را با هر چه که دارند ببلعد و زنده به گور شوند، آنگاه بدانید که این مردان به يهوه اهانت کردهاند.»
به محض اینکه سخنان موسی تمام شد، ناگهان زمین زیر پای قورح و داتان و ابیرام دهان گشود
و آنها را با خانوادهها و همدستانی که با آنها ایستاده بودند، همراه با دار و ندارشان، فرو برد.
پس به این ترتیب، زمین بر ایشان به هم آمد و ایشان زنده به گور شدند و از بین رفتند.
یسرالیهایی که نزدیک آنها ایستاده بودند از فریاد آنها پا به فرار گذاشتند، چون ترسیدند زمین، ایشان را هم به کام خود فرو برد.
سپس آتشی از جانب يهوه فرود آمد و آن دویست و پنجاه نفری را که بخور تقدیم میکردند، سوزانید.
يهوه به موسی فرمود: «به العازار پسر هارون کاهن بگو که آن آتشدانها را از داخل آتش بیرون آورد، چون آنها وقف يهوه شده، مقدّس میباشند. او باید خاکستر آتشدانهای این مردانی را که به قیمت جان خود گناه کردند دور بریزد. بعد آتشدانها را در هم کوبیده، از آن ورقهای برای پوشش مذبح درست کند، زیرا این آتشدانها مقدّسند. این پوشش مذبح برای قوم یسرال، خاطرهٔ عبرتانگیزی خواهد بود.»
پس العازار کاهن، آن آتشدانهای مفرغین را گرفته، در هم کوبید و از آن ورقهای فلزی برای پوشش مذبح ساخت،
تا برای قوم یسرال عبرتی باشد که هیچکس، غیر از نسل هارون، جرأت نکند در حضور يهوه بخور بسوزاند، مبادا همان بلایی بر سرش آید که بر سر قورح و طرفدارانش آمد. بدین ترتیب آنچه يهوه به موسی فرموده بود، عملی گردید.
اما فردای همان روز، بنییسرال دوباره علیه موسی و هارون زبان به شکایت گشودند و گفتند: «شما قوم يهوه را کشتهاید!»
ولی وقتی آنها دور موسی و هارون را گرفته بودند ناگهان ابر، خیمۀ ملاقات را پوشاند و حضور پرجلال يهوه نمایان شد.
موسی و هارون آمدند و کنار در خیمهٔ ملاقات ایستادند و يهوه به موسی فرمود:
«از کنار این قوم دور شوید تا بیدرنگ آنها را هلاک کنم.» ولی موسی و هارون در حضور يهوه به خاک افتادند.
موسی به هارون گفت: «آتشدان خود را برداشته، آتش از روی مذبح در آن بگذار و بخور بر آن بریز و فوراً به میان قوم ببر و برای ایشان کفاره کن تا گناهانشان آمرزیده شود، زیرا خشم يهوه بر ایشان افروخته و بلا شروع شده است.»
هارون مطابق دستور موسی عمل کرد و به میان قوم شتافت، زیرا بلا شروع شده بود، پس بخور بر آتش نهاد و برای ایشان کفاره نمود.
او بین زندگان و مردگان ایستاد و بلا متوقف شد.
با این حال، علاوه بر آنانی که روز پیش با قورح به هلاکت رسیده بودند چهارده هزار و هفتصد نفر دیگر هم مردند.
هارون نزد موسی به در خیمهٔ ملاقات بازگشت و بدین ترتیب بلا رفع شد.
17
يهوه به موسی فرمود: «به قوم یسرال بگو که هر یک از رهبران قبایلشان، یک عصا پیش تو بیاورند و تو اسم هر یک از آنها را روی عصایش بنویس. نام هارون باید روی عصای قبیلهٔ لاوی نوشته شود.
این عصاها را در اتاق درونی خیمهٔ ملاقات، همان جایی که با شما ملاقات میکنم، جلوی صندوق عهد بگذار.
بهوسیلهٔ این عصاها مردی را که برگزیدهام معرفی خواهم کرد، چون عصای او شکوفه خواهد آورد، و سرانجام این همهمه و شکایت که علیه شما به وجود آمده است پایان خواهد یافت.»
موسی این دستور را به قوم یسرال داد و رهبران دوازده قبیلهٔ یسرال، از جمله هارون، هر یک عصایی نزد موسی آوردند.
وی آنها را در اتاق درونی خیمهٔ عبادت در حضور يهوه گذاشت.
روز بعد، موسی به آنجا رفت و دید عصای هارون که معرف قبیلهٔ لاوی بود شکفته و گل کرده و بادام داده است!
موسی عصاها را از حضور يهوه بیرون آورد تا به بنییسرال نشان دهد. پس از اینکه همه، عصاها را دیدند، هر یک از رهبران، عصای خود را پس گرفتند.
سپس يهوه به موسی فرمود که عصای هارون را در کنار صندوق عهد بگذارد تا هشداری به این قوم سرکش باشد که بدانند اگر به شکایت خود پایان ندهند، از بین خواهند رفت.
پس موسی همانطور که يهوه به او دستور داد عمل کرد.
ولی بنییسرال بیش از پیش زبان به شکایت گشودند و گفتند: «دیگر امیدی برای ما نیست! هر کسی که به خیمهٔ عبادت يهوه نزدیک شود میمیرد؛ بنابراین همهٔ ما هلاک خواهیم شد!»
18
آنگاه يهوه به هارون فرمود: «تو و پسرانت و خانوادهات در برابر هر نوع بیحرمتی به این مکان مقدّس مسئول هستید. برای هر نوع عمل ناشایستی که در خدمت کاهنی صورت بگیرد، شما باید جوابگو باشید.
بستگان تو، یعنی قبیلهٔ لاوی، دستیاران تو خواهند بود و تو را در کارهای مربوط به خیمهٔ عبادت کمک خواهند کرد، ولی انجام وظایف مقدّس در داخل خیمهٔ عبادت فقط به عهدهٔ تو و پسرانت میباشد. لاویان باید مواظب باشند به مذبح و هیچیک از اشیاء مقدّس دست نزنند و گرنه هم تو را و هم ایشان را هلاک خواهم کرد.
لاویان باید در همۀ کارهای مربوط به خیمۀ ملاقات همراه شما باشند، ولی کسی که از قبیلهٔ لاوی نباشد نباید در این خدمت مقدّس تو را یاری دهد.
به خاطر داشته باش که انجام وظایف مقدّس عبادتگاه و مذبح فقط به عهدهٔ کاهنان است. اگر از این دستورها پیروی کنید خشم يهوه دیگر بر شما نازل نخواهد شد.
من لاویان را که از بستگان تو هستند از میان بنییسرال انتخاب کردهام. ایشان را که وقف يهوه شدهاند همچون هدیه به شما میدهم تا در خیمهٔ ملاقات، وظایف خود را انجام دهند.
ولی تو و پسرانت که کاهن هستید، باید شخصاً تمام خدمات مقدّس مذبح و قدسالاقداس را انجام دهید، چون خدمت کاهنی عطای خاصی است که آن را تنها به شما دادهام. هر فرد دیگری که بخواهد این کار را انجام دهد کشته خواهد شد.»
يهوه این دستورها را به هارون داد: «شما کاهنان، مسئول دریافت هدایایی هستید که قوم یسرال برای من میآورند. تمام هدایای مخصوصی که به من تقدیم میشود از آن تو و پسرانت خواهد بود و این یک قانون دائمی است.
از بین هدایای بسیار مقدّسی که بر مذبح سوخته نمیشود، این هدایا مال شماست: هدایای آردی، قربانیهای گناه و قربانیهای جبران.
افراد مذکر باید در جای بسیار مقدّسی آنها را بخورند.
تمام هدایای مخصوص دیگری که قوم یسرال با تکان دادن آنها در برابر مذبح به من تقدیم میکنند، از آن شما و پسران و دختران شماست. همهٔ اهل خانهتان میتوانند از این هدایا بخورند، مگر اینکه کسی در آن وقت نجس باشد.
«نوبر محصولاتی که بنییسرال به يهوه تقدیم میکنند، از آن شماست، یعنی بهترین قسمت روغن زیتون، شراب، غله،
و هر نوع محصول دیگر که برای يهوه میآورند. اهالی خانهتان میتوانند از اینها بخورند، مگر اینکه در آن وقت نجس باشند.
پس هر چه که وقف يهوه شود، از آن شماست.
نخستزادگان بنییسرال و نیز نخستزادههای حیوانات که وقف يهوه میشوند، از آن شماست. ولی هرگز نباید نخستزادهٔ حیواناتی را که من خوردن گوشت آنها را حرام کردهام و نیز نخستزادگان انسان را قبول کنید.
هر کسی که صاحب اولین پسر شود باید برای آن، پنج مثقال نقره برحسب مثقال عبادتگاه، به شما بپردازد. او باید این مبلغ را وقتی پسرش یک ماهه شد، بیاورد.
«ولی نخستزادهٔ گاو و گوسفند و بز را نمیتوان بازخرید نمود. آنها باید برای يهوه قربانی شوند. خون آنها را باید بر مذبح پاشید و چربیشان را سوزانید. این هدیه، هدیهای مخصوص و خوشبو برای يهوه است.
گوشت این حیوانات مانند گوشت سینه و ران راست هدیهٔ مخصوص، مال شماست.
آری، من تمامی این هدایای مخصوصی را که قوم یسرال برای من میآورند تا ابد به شما بخشیدهام. اینها برای خوراک شما و خانوادههایتان میباشد و این عهدی است دائمی بین يهوه و شما و نسلهای آیندهٔ شما.»
و يهوه به هارون گفت: «شما کاهنان نباید هیچ ملک و دارایی در سرزمین یسرال داشته باشید، چون ملک و ثروت شما، من هستم.
«دهیکهایی را که بنییسرال تقدیم میکنند، من به قبیلهٔ لاوی، در مقابل خدمت آنها در خیمۀ ملاقات، دادهام.
«از این پس، غیر از کاهنان و لاویان هیچ یسرالی دیگری حق ندارد وارد خیمهٔ ملاقات بشود، مبادا مجرم شناخته شود و بمیرد.
فقط لاویان باید کارهای خیمهٔ ملاقات را انجام دهند و اگر از این لحاظ کوتاهی کنند، مقصر خواهند بود. در میان شما این یک قانون دائمی خواهد بود. لاویان در یسرال نباید صاحب ملک باشند؛
چون دهیکهای قوم یسرال که به صورت هدیهٔ مخصوص به يهوه تقدیم میشود، از آن لاویان خواهد بود. این میراث ایشان است و ایشان ملکی در سرزمین یسرال نخواهند داشت.»
همچنین يهوه به موسی فرمود به لاویان بگوید: «یک دهم عشریههایی را که از بنییسرال دریافت میکنید به صورت هدیهٔ مخصوص به يهوه تقدیم کنید.
يهوه، این هدیهٔ مخصوص را به عنوان هدیهٔ نوبر محصولات غله و شراب شما، منظور خواهد نمود.
این یک دهم عشریهها که به عنوان سهم يهوه تقدیم میشود باید از بهترین قسمت عشریهها باشد. آن را به هارون کاهن بدهید.
وقتی بهترین قسمت را تقدیم کردید، بقیهٔ هدایا را میتوانید برای خود بردارید، همانگونه که مردم پس از تقدیم هدایا، بقیهٔ محصول را برای خود نگه میدارند.
شما و خانوادههایتان، میتوانید آن را در هر جایی که میخواهید بخورید، زیرا این مزد خدمتی است که در خیمهٔ ملاقات انجام میدهید.
شما لاویان به سبب خوردن این هدایا مقصر نخواهید بود مگر اینکه از دادن یک دهم از بهترین قسمت آن به کاهنان، ابا نمایید. اگر این قسمت را به کاهنان ندهید، نسبت به هدایای مقدّس قوم یسرال بیحرمتی کردهاید و سزای شما مرگ است.»
19
يهوه به موسی و هارون فرمود:
«این است فریضهای که يهوه در شریعت خود امر فرموده است تا انجام شود: به بنییسرال بگویید که یک گوسالۀ ماده سرخ و بیعیب که هرگز یوغ بر گردنش گذاشته نشده باشد بیاورند
و آن را به اِلعازار کاهن بدهند تا وی آن را از اردوگاه بیرون ببرد و یک نفر در حضور او سر آن را ببرد.
اِلعازار کمی از خون گاو را گرفته با انگشت خود هفت بار آن را به طرف جلوی خیمهٔ ملاقات بپاشد.
بعد در حضور او لاشهٔ گاو با پوست و گوشت و خون و سرگین آن سوزانده شود.
العازار چوب سرو و شاخههای زوفا و نخ قرمز گرفته، آنها را به داخل این تودهٔ مشتعل بیندازد.
پس از آن باید لباسهایش را شسته، غسل کند و سپس به اردوگاه بازگردد، ولی تا عصر، نجس خواهد بود.
کسی که گاو را سوزانده باید لباسهایش را شسته، غسل کند. او نیز تا عصر نجس خواهد بود.
بعد یک نفر که نجس نباشد خاکستر گاو را جمع کند و خارج از اردوگاه در محلی پاک بگذارد تا قوم یسرال از آن برای تهیهٔ آب طهارت که جهت رفع گناه است، استفاده کنند.
همچنین کسی که خاکستر گاو را جمع میکند باید لباسهایش را بشوید. او نیز تا عصر نجس خواهد بود. این قانونی است همیشگی برای قوم یسرال و غریبی که در میان ایشان ساکن است.
«هر کس با جنازهای تماس پیدا کند تا هفت روز نجس خواهد بود.
او باید در روز سوم و هفتم خودش را با آن آب، طاهر سازد، آنگاه پاک خواهد شد. ولی اگر در روز سوم و هفتم این کار را نکند، نجس خواهد بود.
کسی که با جنازهای تماس پیدا کند، ولی خودش را با آن آب طاهر نسازد، نجس باقی خواهد ماند، زیرا آب طهارت به روی او پاشیده نشده است. چنین شخصی باید از میان قوم یسرال رانده شود، زیرا خیمۀ عبادت يهوه را نجس کرده است.
«وقتی شخصی در خیمهای میمیرد، این مقررات باید رعایت گردد: ساکنان آن خیمه و هر که وارد آن شود، تا هفت روز نجس خواهند بود.
تمام ظروفِ بدون سرپوش واقع در آن خیمه نیز نجس خواهد بود.
هر کسی که در صحرا با نعش شخصی که در جنگ کشته شده و یا به هر طریق دیگری مرده باشد تماس پیدا کند، و یا حتی دست به استخوان یا قبری بزند، تا هفت روز نجس خواهد بود.
«برای اینکه شخص نجس طاهر شود، باید خاکستر گاو سرخ را که برای رفع گناه، قربانی شده است در ظرفی ریخته روی آن، آب روان بریزد.
بعد، شخصی که نجس نباشد شاخههای زوفا را گرفته، در آن آب فرو ببرد و با آن، آب را روی خیمه و روی تمام ظروفی که در خیمه است و روی هر کسی که در خیمه بوده و یا به استخوان انسان مرده، نعش یا قبری دست زده، بپاشد.
آب طهارت بایستی در روز سوم و هفتم روی شخص نجس پاشیده شود. در روز هفتم شخص نجس باید لباسهایش را بشوید و با آب غسل کند. او عصر همان روز از نجاست پاک خواهد بود.
«اما کسی که نجس شود، ولی خود را طاهر نسازد، نجس باقی خواهد ماند؛ زیرا آب طهارت به روی او پاشیده نشده است. چنین شخصی باید از میان قوم یسرال رانده شود، زیرا خیمۀ عبادت يهوه را نجس کرده است.
این یک قانون همیشگی برای قوم است. کسی که آب طهارت را میپاشد باید بعد، لباسهای خود را بشوید. هر که به آن آب دست بزند تا غروب نجس خواهد بود،
و هر چیزی که دست شخص نجس به آن بخورد و نیز هر که آن را لمس کند تا عصر نجس خواهد بود.»
20
قوم یسرال در ماه اول سال به بیابان صین رسیدند و در قادش اردو زدند. مریم در آنجا فوت کرد و او را به خاک سپردند.
در آن مکان آب نبود، پس قوم یسرال دوباره علیه موسی و هارون شوریدند
و زبان به اعتراض گشوده، گفتند: «ای کاش ما هم با برادرانمان در حضور يهوه میمردیم!
چرا جماعت يهوه را به این بیابان آوردید تا ما با گلههایمان در اینجا بمیریم؟
چرا ما را از مصر به این زمین خشک آوردید که در آن نه غله هست نه انجیر، نه مو و نه انار! در اینجا حتی آب هم پیدا نمیشود که بنوشیم!»
موسی و هارون از مردم دور شدند و در کنار در خیمهٔ ملاقات رو به خاک نهادند و حضور پرجلال يهوه بر ایشان نمایان شد.
يهوه به موسی فرمود:
«عصا را که در جلوی صندوق عهد است بردار. سپس تو و هارون قوم یسرال را جمع کنید و در برابر چشمان ایشان به این صخره بگویید که آب خود را جاری سازد. آنگاه از آبی که از صخره بیرون میآید به قوم یسرال و تمام حیواناتشان خواهید نوشاند.»
پس، موسی چنانکه به او گفته شد عمل کرد. او عصا را از حضور يهوه برداشت،
سپس به کمک هارون قوم را در نزدیکی آن صخره جمع کرده، به ایشان گفت: «ای آشوبگران بشنوید! آیا ما باید از این صخره برای شما آب بیرون بیاوریم؟»
آنگاه موسی عصا را بلند کرده، دو بار به صخره زد و آب فوران نموده، قوم یسرال و حیواناتشان از آن نوشیدند.
اما يهوه به موسی و هارون فرمود: «چون شما به من اعتماد نکردید و در نظر قوم یسرال حرمت قدوسیت مرا نگه نداشتید، شما آنها را به سرزمینی که به ایشان وعده دادهام رهبری نخواهید کرد.»
این مکان «مَریبه» (یعنی «منازعه») نامیده شد، چون در آنجا بود که قوم یسرال با يهوه منازعه کردند و در همان جا بود که يهوه ثابت کرد که قدوس است.
زمانی که موسی در قادش بود، قاصدانی نزد پادشاه ادوم فرستاد و گفت: «ما از نسل برادر تو یسرال هستیم و تو سرگذشت غمانگیز ما را میدانی
که چطور اجداد ما به مصر رفته، سالهای سال در آنجا ماندند و بردهٔ مصریها شدند.
اما وقتی که به درگاه يهوه فریاد برآوردیم، او دعای ما را مستجاب فرمود و فرشتهای فرستاده ما را از مصر بیرون آورد. حالا ما در قادش هستیم و در مرز سرزمین تو اردو زدهایم.
خواهش میکنیم به ما اجازه دهی از داخل مملکت تو عبور کنیم. از میان مزارع و باغهای انگور شما عبور نخواهیم کرد و حتی از چاههای شما آب نخواهیم نوشید، بلکه از شاهراه خواهیم رفت و از آن خارج نخواهیم شد تا از خاک کشورتان بیرون رویم.»
ولی پادشاه ادوم گفت: «داخل نشوید! اگر بخواهید وارد سرزمین من شوید با لشکر به مقابلهٔ شما خواهم آمد.»
فرستادگان یسرالی در جواب گفتند: «ای پادشاه، ما فقط از شاهراه میگذریم و حتی آب شما را بدون پرداخت قیمت آن، نخواهیم نوشید. ما فقط میخواهیم از اینجا عبور کنیم و بس.»
ولی پادشاه ادوم اخطار نمود که داخل نشوند. سپس سپاهی عظیم و نیرومند علیه یسرال بسیج کرد.
چون ادومیها اجازهٔ عبور از داخل کشورشان را به قوم یسرال ندادند، پس بنییسرال بازگشتند و از راهی دیگر رفتند.
آنها پس از ترک قادش به کوه هور در سرحد سرزمین ادوم رسیدند. يهوه در آنجا به موسی و هارون فرمود:
«زمان مرگ هارون فرا رسیده است و او بهزودی به اجداد خود خواهد پیوست. او به سرزمینی که به قوم یسرال دادهام داخل نخواهد شد، چون هر دو شما نزد چشمهٔ مریبه از دستور من سرپیچی کردید.
حال ای موسی، هارون و پسرش العازار را برداشته، آنها را به بالای کوه هور بیاور.
در آنجا، لباسهای کاهنی را از تن هارون درآور و به پسرش العازار بپوشان. هارون در همان جا خواهد مرد و به اجداد خود خواهد پیوست.»
پس موسی همانطور که يهوه به او دستور داده بود عمل کرد و در حالی که تمامی قوم یسرال به ایشان چشم دوخته بودند، هر سه با هم از کوه هور بالا رفتند.
وقتی که به بالای کوه رسیدند، موسی لباس کاهنی را از تن هارون درآورد و به پسرش العازار پوشانید. هارون در آنجا روی کوه درگذشت. سپس موسی و العازار بازگشتند.
هنگامی که قوم یسرال از مرگ هارون آگاه شدند، مدت سی روز برای او عزاداری نمودند.
21
پادشاه کنعانی سرزمین عراد (واقع در نگب کنعان) وقتی شنید یسرالیها از راه اتاریم میآیند، سپاه خود را بسیج نموده، به قوم یسرال حمله کرد و عدهای از ایشان را به اسیری گرفت.
پس قوم یسرال به يهوه نذر کردند که اگر يهوه ایشان را یاری دهد تا بر پادشاه عراد و مردمش پیروز شوند، تمامی شهرهای آن مرزوبوم را به کلی نابود کنند.
يهوه دعای ایشان را شنیده کنعانیها را شکست داد، و یسرالیها آنان و شهرهای ایشان را به کلی نابود کردند. از آن پس، آن ناحیه «حرمه» (یعنی «نابودی») نامیده شد.
سپس قوم یسرال از کوه هور رهسپار شدند تا از راهی که به دریای سرخ ختم میشد سرزمین ادوم را دور بزنند. اما قوم یسرال در این سفر طولانی به ستوه آمدند
و به خدا و موسی اعتراض کرده گفتند: «چرا ما را از مصر بیرون آوردید تا در این بیابان بمیریم؟ در اینجا نه چیزی برای خوردن هست و نه چیزی برای نوشیدن! ما از خوردن این مَنّای بیمزه خسته شدهایم!»
پس يهوه مارهای سمی به میان ایشان فرستاد و مارها عدهٔ زیادی از ایشان را گزیده، هلاک کردند.
آنگاه قوم یسرال پیش موسی آمده، فریاد برآوردند: «ما گناه کردهایم، چون بر ضد يهوه و بر ضد تو سخن گفتهایم. از يهوه درخواست کن تا این مارها را از ما دور کند.» موسی برای قوم دعا کرد.
يهوه به وی فرمود: «یک مار مفرغین شبیه یکی از این مارها بساز و آن را بر سر یک تیر بیاویز. هر مارگزیدهای که به آن نگاه کند، زنده خواهد ماند!»
پس موسی یک مار مفرغین درست کرد و آن را بر سر تیری آویخت. به محض اینکه مار گزیدهای به آن نگاه میکرد، شفا مییافت!
قوم یسرال به اوبوت کوچ کردند و در آنجا اردو زدند.
سپس از آنجا به عییعباریم که در بیابان و در فاصلهٔ کمی از شرق موآب قرار داشت، رفتند.
از آنجا به وادی زارد کوچ کرده، اردو زدند.
بعد به طرف شمال رود ارنون نزدیک مرزهای اموریها نقل مکان کردند. (رود ارنون، خط مرزی بین موآبیها و اموریهاست.
در کتاب «جنگهای يهوه» به این امر اشاره شده که درهٔ رود ارنون و شهر واهیب
بین اموریها و موآبیها قرار دارند.)
سپس قوم یسرال به «بئر» (یعنی «چاه») کوچ کردند. این همان جایی است که يهوه به موسی فرمود: «قوم را جمع کن و من به ایشان آب خواهم داد.»
آنگاه قوم یسرال این سرود را خواندند: «ای چاه، بجوش آی! در وصف این چاه بسرایید! این است چاهی که رهبران آن را کندند، بله، بزرگان یسرال با عصاهایشان آن را کندند!» قوم یسرال از بیابان به مَتّانه کوچ کردند،
و از مَتّانه به نحلیئیل، و از نحلیئیل به باموت
و از باموت به درهای که در موآب قرار دارد و مشرف به بیابان و کوه پیسگاه است.
در این وقت قوم یسرال سفیرانی نزد سیحون، پادشاه اموریها فرستادند.
فرستادگان درخواست کرده گفتند: «اجازه دهید از سرزمین شما عبور کنیم. ما قول میدهیم از شاهراه برویم و تا زمانی که از مرزتان نگذشتهایم از راهی که در آن میرویم خارج نشویم. به مزرعهها و تاکستانهای شما وارد نخواهیم شد و آب شما را نیز نخواهیم نوشید.»
ولی سیحون پادشاه موافقت نکرد. در عوض، او سپاه خود را در بیابان در مقابل قوم یسرال بسیج کرد و در ناحیهٔ یاهص با ایشان وارد جنگ شد.
در این جنگ، بنییسرال آنها را از دم شمشیر گذراندند و سرزمینشان را از رود ارنون تا رود یبوق و تا مرز سرزمین بنیعمون تصرف کردند، اما نتوانستند جلوتر بروند، زیرا مرز بنیعمون مستحکم بود.
به این ترتیب، قوم یسرال تمام شهرهای اموریها منجمله شهر حِشبون و تمام روستاهای اطرافش را تصرف کردند و در آنها ساکن شدند.
حِشبون پایتخت سیحون پادشاه اموریها بود. او پیش از آن، پادشاه قبلی موآب را شکست داده، تمام سرزمینش را تا به اَرنون به تصرف درآورده بود.
از همین رو شعرا در مورد سیحون پادشاه چنین گفتهاند: «به حشبون بیایید، بگذارید بنا شود، بگذارید شهر سیحون پادشاه بازسازی شود.
زیرا آتشی از حِشبون افروخته شده، و شعلهای از شهر سیحون. شهر عارِ موآب را سوزانده، و حاکمان بلندیهای ارنون را هلاک کرده.
وای بر تو ای موآب! تو هلاک شدی، ای قومی که کموش را میپرستید! کموش پسران خود را همچون فراریان تسلیم کرد، و دخترانش را به اسارت سیحون، پادشاه اموریها فرستاد.
اما ما آنها را هلاک کردهایم از حشبون تا دیبون، و تا نوفح که نزدیک میدبا است.»
بدین ترتیب قوم یسرال در سرزمین اموریها ساکن شدند.
موسی افرادی به ناحیهٔ یعزیز فرستاد تا وضع آنجا را بررسی کنند. پس از آن، قوم یسرال به آن ناحیه حمله بردند و آن را با روستاهای اطرافش گرفتند و اموریها را بیرون راندند.
سپس بنییسرال بازگشتند و راهی را که به باشان منتهی میشد در پیش گرفتند؛ اما عوج، پادشاه باشان، برای جنگ با آنها، با سپاه خود به ادرعی آمد.
يهوه به موسی فرمود: «از او نترس، زیرا او را با همۀ قوم و سرزمینش به دست تو تسلیم کردهام. همان بلایی به سر عوج پادشاه میآید که در حشبون به سر سیحون، پادشاه اموریها آمد.»
پس قوم یسرال، عوجِ پادشاه را همراه با پسرانش و اهالی سرزمینش کشتند، به طوری که یکی از آنها هم زنده نماند. سپس قوم یسرال آن سرزمین را تصرف کردند.
22
قوم یسرال به دشت موآب کوچ کرده، در سمت شرقی رود اردن، روبروی اریحا اردو زدند.
بالاق (پسر صِفّور) پادشاه موآب هر آنچه را که بنییسرال با اموریان کرده بودند، دید.
و وقتی موآبیان تعداد قوم یسرال را دیدند، وحشت کردند.
موآبیان برای مشایخ مدیان پیام فرستاده، گفتند: «این جمعیت کثیر، ما را مثل گاوی که علف میخورد خواهند بلعید!» پس بالاق پادشاه
سفیرانی با این پیام نزد بلعام (پسر بعور) که در سرزمین اجدادی خود فتور، واقع در کنار رود فرات زندگی میکرد فرستاد: «قومی بزرگ از مصر بیرون آمدهاند؛ مردمش همه جا پخش شدهاند و به سوی سرزمین من میآیند.
درخواست میکنم بیایی و این قوم را برای من نفرین کنی، زیرا از ما قویترند. شاید به این وسیله بتوانم آنان را شکست داده، از سرزمین خود بیرون کنم. زیرا میدانم هر که را تو برکت دهی برکت خواهد یافت و هر که را نفرین کنی، زیر لعنت قرار خواهد گرفت.»
سفیران از مشایخ موآب و مدیان بودند. ایشان با مزد فالگیری نزد بلعام رفتند و پیام بالاق را به او دادند.
بلعام گفت: «شب را اینجا بمانید و فردا صبح آنچه که يهوه به من بگوید، به شما خواهم گفت.» پس آنها شب را در آنجا به سر بردند.
آن شب، خدا نزد بلعام آمده، از او پرسید: «این مردان کیستند؟»
بلعام جواب داد: «ایشان از پیش بالاق، پادشاه موآب آمدهاند.
بالاق میگوید که گروه بیشماری از مصر به مرز کشور او رسیدهاند و از من خواسته است بیدرنگ بروم و آنها را نفرین کنم تا شاید قدرت یافته، بتواند آنها را از سرزمینش بیرون کند.»
خدا به وی فرمود: «با آنها نرو. تو نباید این قوم را نفرین کنی، چون من ایشان را برکت دادهام.»
صبح روز بعد، بلعام به فرستادگان بالاق گفت: «به سرزمین خود بازگردید. يهوه به من اجازه نمیدهد این کار را انجام دهم.»
فرستادگان بالاق بازگشته به وی گفتند که بلعام از آمدن خودداری میکند.
اما بالاق بار دیگر گروه بزرگتر و مهمتری فرستاد.
آنها با این پیغام نزد بلعام آمدند: «بالاق پادشاه به تو التماس میکند که بیایی. او قول داده است که پاداش خوبی به تو دهد و هر چه بخواهی برایت انجام دهد. فقط بیا و این قوم را نفرین کن.»
ولی بلعام جواب داد: «اگر او کاخی پر از طلا و نقره هم به من بدهد، نمیتوانم کاری را که خلاف دستور يهوه، اللها من باشد، انجام دهم.
به هر حال، امشب اینجا بمانید تا ببینم آیا يهوه چیزی غیر از آنچه قبلاً فرموده است خواهد گفت یا نه.»
آن شب خدا به بلعام فرمود: «برخیز و با این مردان برو، ولی فقط آنچه را که من به تو میگویم بگو.»
بلعام صبح برخاست و الاغ خود را پالان کرده، با فرستادگان بالاق حرکت نمود.
اما خدا از رفتن بلعام خشمناک شد و فرشتهای به سر راهش فرستاد تا راه را بر او ببندد. در حالی که بلعام سوار بر الاغ، همراه دو نوکرش به پیش میرفت، ناگهان الاغ بلعام فرشتهٔ يهوه را دید که شمشیری به دست گرفته، و سر راه ایستاده است. پس الاغ از مسیر جاده منحرف شده، به مزرعهای رفت، ولی بلعام او را زد و به جاده بازگرداند.
بعد فرشتهٔ يهوه در راهی باریک بین دو تاکستان، که در هر دو طرف آن دیواری قرار داشت، ایستاد.
الاغ وقتی دید فرشتۀ يهوه آنجا ایستاده است، خودش را به دیوار چسبانیده، پای بلعام را به دیوار فشرد. پس او دوباره الاغ را زد.
آنگاه فرشته کمی پایینتر رفت و در جایی بسیار تنگ ایستاد، به طوری که الاغ به هیچ وجه نمیتوانست از کنارش بگذرد.
پس الاغ در وسط جاده خوابید. بلعام خشمگین شد و باز با چوبدستی خود الاغ را زد.
آنگاه يهوه الاغ را به حرف آورد و الاغ گفت: «مگر من چه کردهام؟ چرا مرا سه بار زدی؟»
بلعام گفت: «برای اینکه مرا مسخره کردهای! ای کاش شمشیری داشتم و تو را همین جا میکشتم!»
الاغ گفت: «آیا قبلاً در تمام عمرم هرگز چنین کاری کرده بودم؟» بلعام گفت: «نه.»
آنگاه يهوه چشمان بلعام را باز کرد و او فرشتهٔ يهوه را دید که شمشیری به دست گرفته و سر راه ایستاده است. پس پیش او به خاک افتاد.
فرشتۀ يهوه گفت: «چرا سه دفعه الاغ خود را زدی؟ من آمدهام تا مانع رفتن تو شوم، چون این سفر تو از روی تمرد است.
این الاغ سه بار مرا دید و خود را از من کنار کشید. اگر این کار را نمیکرد تا به حال تو را کشته بودم، و او را زنده میگذاشتم.»
آنگاه بلعام اعتراف کرده، گفت: «من گناه کردهام. من متوجه نشدم که تو سر راه من ایستاده بودی. حال اگر تو با رفتن من موافق نیستی، به خانهام باز میگردم.»
فرشته به او گفت: «با این افراد برو، ولی فقط آنچه را که من به تو میگویم، بگو.» پس بلعام با سفیران بالاق به راه خود ادامه داد.
بالاق پادشاه وقتی شنید بلعام در راه است، از پایتخت خود بیرون آمده، تا رود ارنون واقع در مرز کشورش به استقبال او رفت.
بالاق از بلعام پرسید: «چرا وقتی بار اول تو را احضار کردم، نیامدی؟ آیا فکر کردی نمیتوانم پاداش خوبی به تو بدهم.»
بلعام جواب داد: «الان آمدهام، ولی قدرت ندارم چیزی بگویم. من فقط آنچه را که خدا بر زبانم بگذارد خواهم گفت.»
بلعام همراه بالاق به قریه حصوت رفت.
در آنجا بالاق پادشاه گاو و گوسفند قربانی کرد و از گوشت آنها به بلعام و سفیرانی که فرستاده بود، داد.
صبح روز بعد، بالاق بلعام را به بالای کوه بموت بعل برد تا از آنجا قسمتی از قوم یسرال را ببیند.
23
بلعام به بالاقِ پادشاه گفت: «در اینجا هفت مذبح بساز و هفت گاو و هفت قوچ برای قربانی حاضر کن.»
بالاق به دستور بلعام عمل نمود و ایشان بر هر مذبح، یک گاو و یک قوچ قربانی کردند.
بعد بلعام به بالاق گفت: «در اینجا در کنار قربانیهای سوختنی خود بایست تا من بروم و ببینم آیا يهوه به ملاقات من میآید یا نه. هر چه او به من بگوید به تو خواهم گفت.» پس بلعام به بالای تپهای رفت و در آنجا خدا او را ملاقات نمود. بلعام به خدا گفت: «من هفت مذبح حاضر نموده و روی هر کدام یک گاو و یک قوچ قربانی کردهام.»
آنگاه يهوه توسط بلعام برای بالاق پادشاه پیامی فرستاد.
پس بلعام به نزد پادشاه که با همهٔ بزرگان موآب در کنار قربانیهای سوختنی خود ایستاده بود بازگشت
و این پیام را داد: «بالاق، پادشاه موآب مرا از سرزمین ارام، از کوههای شرقی آورد. او به من گفت: ”بیا و قوم یسرال را برای من نفرین کن.“ ولی چگونه نفرین کنم آنچه را که خدا نفرین نکرده است؟ چگونه لعنت کنم قومی را که يهوه لعنت نکرده است؟ از بالای صخرهها ایشان را میبینم، از بالای تپهها آنان را مشاهده میکنم. آنان قومی هستند که به تنهایی زندگی میکنند و خود را از دیگر قومها جدا میدانند. ایشان مثل غبارند، بیشمار و بیحساب! ای کاش این سعادت را میداشتم که همچون یک صالح بمیرم. ای کاش عاقبت من، مثل عاقبت آنها باشد!»
بالاق پادشاه به بلعام گفت: «این چه کاری بود که کردی؟ من به تو گفتم که دشمنانم را نفرین کنی، ولی تو ایشان را برکت دادی!»
اما بلعام جواب داد: «آیا میتوانم سخن دیگری غیر از آنچه که يهوه به من میگوید بر زبان آورم؟»
بعد بالاق به او گفت: «پس بیا تا تو را به جای دیگری ببرم. از آنجا فقط قسمتی از قوم یسرال را خواهی دید. حداقل آن عده را نفرین کن.»
بنابراین بالاق پادشاه، بلعام را به مزرعهٔ صوفیم بر روی کوه پیسگاه برد و در آنجا هفت مذبح ساخت و روی هر مذبح یک گاو و یک قوچ قربانی کرد.
پس بلعام به پادشاه گفت: «تو در کنار قربانی سوختنی خود بایست تا من به ملاقات يهوه بروم.»
يهوه بلعام را ملاقات نمود و آنچه را که او میبایست به بالاق بگوید به او گفت.
پس بلعام به نزد پادشاه که با بزرگان موآب در کنار قربانیهای سوختنی خود ایستاده بود، بازگشت. پادشاه پرسید: « يهوه چه فرموده است؟»
جواب بلعام چنین بود: «بالاق، برخیز و بشنو! ای پسر صفور، به من گوش فرا ده!
خدا انسان نیست که دروغ بگوید، او مثل انسان نیست که تغییر فکر دهد. آیا تاکنون وعدهای داده است که بدان عمل نکرده باشد؟ یا کلامی بر زبان آورده که به انجام نرسانده باشد؟
به من دستور داده شده است که ایشان را برکت دهم، زیرا خدا آنان را برکت داده است و من نمیتوانم آن را تغییر دهم.
او گناهی در یسرال ندیده است، پس بدبختی در قوم خدا مشاهده نخواهد شد. يهوه، اللها ایشان با آنان است، و ایشان اعلان میکنند که او پادشاه آنهاست.
خدا یسرال را از مصر بیرون آورده است، آنها مثل شاخهای گاو وحشی نیرومند هستند.
نمیتوان یسرال را نفرین کرد، و هیچ افسونی بر این قوم کارگر نیست. دربارهٔ یسرال خواهند گفت: ”ببینید خدا برای آنها چه کارهایی کرده است!“
این قوم، چون شیر ماده برمیخیزد، و همچون شیر نر خود را بر پا میدارد. و تا وقتی شکار خود را نخورند و خون کشتگان را ننوشند، نمیخوابند.»
پادشاه به بلعام گفت: «اگر آنها را نفرین نمیکنی، حداقل برکتشان هم نده.»
اما بلعام جواب داد: «مگر به تو نگفتم هر چه يهوه بر زبانم بگذارد آن را خواهم گفت؟»
بعد بالاق پادشاه، به بلعام گفت: «تو را به جای دیگری میبرم، شاید خدا را خوش آید و به تو اجازه فرماید از آنجا بنییسرال را نفرین کنی.»
پس بالاق پادشاه بلعام را به قلهٔ کوه فغور که مشرف به بیابان بود، برد.
بلعام دوباره به بالاق گفت که هفت مذبح بسازد و هفت گاو و هفت قوچ برای قربانی حاضر کند.
بالاق چنانکه بلعام گفته بود عمل نمود و بر هر مذبح، یک گاو و یک قوچ قربانی کرد.
24
چون بلعام دید که قصد يهوه این است که قوم یسرال را برکت دهد، پس مثل دفعات پیش سعی نکرد از عالم غیب پیام بگیرد. او سرش را به طرف دشت برگرداند
و اردوی یسرال را دید که قبیله به قبیله در دشت پخش شدهاند. آنگاه روح خدا بر او قرار گرفت،
و دربارهٔ ایشان چنین پیشگویی کرد: «این است وحی بلعام پسر بعور، وحی آن مردی که چشمانش باز شد، وحی آن کسی که سخنان خدا را شنید، و رویایی را که اللها قادر مطلق نشان داد مشاهده نمود، آنکه به خاک افتاد و چشمانش باز شد، چه زیبایند خیمههای بنییسرال! آنها را مثل درههای سبز و خرم و چون باغهای کنار رودخانه، در مقابل خود گسترده میبینم، مثل درختان عود که خود يهوه نشانده باشد، و مانند درختان سرو کنار آب. دلوهای ایشان از آب لبریز خواهند بود، و بذرهایشان با آب فراوان آبیاری خواهند شد. پادشاه ایشان از ”اجاج“ بزرگتر خواهد بود و کشورشان بسیار سرافراز خواهد گردید. خدا یسرال را از مصر بیرون آورده است، آنها مثل شاخهای گاو وحشی نیرومند هستند، یسرال قومهایی را که با ایشان مخالفت کنند، میبلعند. استخوانهایشان را میشکنند و خرد میکنند و با تیرهایشان پیکر آنها را به زمین میدوزند. بنییسرال چون شیر میخوابد، چه کسی جرأت دارد او را بیدار کند؟ ای یسرال، برکت باد بر هر که تو را برکت دهد و لعنت باد بر کسی که تو را لعنت کند.»
بالاق به شدت خشمگین شد. او در حالی که دستهایش را به هم میکوبید سر بلعام فریاد کشید: «من تو را به اینجا آوردم تا دشمنانم را نفرین کنی، ولی در عوض، تو سه بار آنان را برکت دادی.
از اینجا برو! برگرد به خانهات! من تصمیم داشتم به تو پاداش خوبی دهم، ولی يهوه تو را از آن بازداشت.»
بلعام جواب داد: «مگر به فرستادههای تو نگفتم که
اگر بالاق یک کاخ پر از طلا و نقره هم به من بدهد، نمیتوانم از فرمان يهوه سرپیچی نموده، آنچه خود بخواهم بگویم. من هر چه يهوه بفرماید همان را میگویم.
حال، پیش قوم خود باز میگردم، ولی پیش از رفتنم بگذار به تو بگویم که در آینده بنییسرال بر سر قوم تو چه خواهند آورد.»
آنگاه بلعام چنین پیشگویی کرد: «این است وحی بلعام پسر بعور، وحی آن مردی که چشمانش باز شد، وحی آن کسی که سخنان خدا را شنید، و از اللها متعال بصیرت را کسب کرد و رویایی را که اللها قادر مطلق نشان داد، مشاهده نمود، آنکه به خاک افتاد و چشمانش باز شد: او را خواهم دید، اما نه حالا، او را مشاهده خواهم نمود، اما نه از نزدیک. ستارهای از یعقوب ظهور خواهد کرد، و عصایی از یسرال برخواهد خاست. او پیشانی موآب را خرد خواهد کرد و فرزندان شیث را سرکوب خواهد نمود، ادوم و سعیر به تصرف در خواهند آمد، اما یسرال پیروز خواهد شد. فرمانروایی از یسرال ظهور خواهد نمود و بازماندگان شهرها را نابود خواهد کرد.»
سپس، بلعام به طرف عمالیقیها چشم دوخت و چنین پیشگویی کرد: «عمالیق سرآمد قومها بود، ولی سرنوشتش هلاکت است.»
بعد به قینیها نظر انداخت و چنین پیشگویی کرد: «آری، مسکن شما مستحکم است، آشیانهتان بر صخره قرار دارد؛ ولی ای قینیها نابود خواهید شد و سپاه نیرومند پادشاه آشور شما را به اسارت خواهد برد.»
او با این سخنان به پیشگویی خود خاتمه داد: «وقتی خدا این کار را انجام دهد چه کسی زنده خواهد ماند؟ کشتیها از سواحل قبرس خواهند آمد و آشور و عابر را ذلیل خواهند کرد، و خود نیز از بین خواهند رفت.»
آنگاه بلعام و بالاق هر یک به خانههای خود رفتند.
25
هنگامی که بنییسرال در شطیم اردو زده بودند، مردانشان با دختران قوم موآب زنا کردند.
این دختران، آنها را دعوت میکردند تا در مراسم قربانی بتهایشان شرکت کنند، و مردان یسرالی هم از گوشت قربانیها میخوردند و بتهایشان را پرستش میکردند.
چندی نگذشت که تمامی یسرال به پرستش بعل فغور که اللها موآب بود روی آوردند. از این جهت، خشم يهوه به شدت بر قوم خود افروخته شد.
پس يهوه به موسی چنین فرمان داد: «همهٔ سرانِ قبایلِ یسرال را اعدام کن. در روز روشن و در حضور من آنها را به دار آویز تا خشم شدید من از این قوم دور شود.»
پس موسی به داوران یسرال دستور داد تا تمام کسانی را که بعل فغور را پرستش کرده بودند، بکشند.
ولی یکی از مردان یسرالی، گستاخی را به جایی رساند که در مقابل چشمان موسی و تمام کسانی که جلوی در خیمهٔ ملاقات گریه میکردند، یک دختر مدیانی را به اردوگاه آورد.
وقتی که فینحاس (پسر العازار و نوهٔ هارون کاهن) این را دید از جا برخاسته، نیزهای برداشت
و پشت سر آن مرد به خیمهای که دختر را به آن برده بود، وارد شد. او نیزه را در بدن هر دو آنها فرو برد. به این ترتیب بلا رفع شد،
در حالی که بیست و چهار هزار نفر از قوم یسرال در اثر آن بلا به هلاکت رسیده بودند.
آنگاه يهوه به موسی فرمود:
«فینحاس (پسر العازار و نوهٔ هارون کاهن) خشم مرا از بنییسرال دور کرد. او با غیرت الهی حرمت مرا حفظ کرد، پس من هم قوم یسرال را نابود نکردم.
پس به او بگو که من با او عهد سلامتی میبندم.
به خاطر آنچه که او انجام داده است و برای غیرتی که جهت اللها خود دارد و به سبب اینکه با این عمل برای قوم یسرال کفاره نموده است، طبق این عهد، او و نسل او برای همیشه کاهن خواهند بود.»
مردِ یسرالی که با آن دختر مدیانی کشته شد، زمری نام داشت؛ او پسر سالو، یکی از سران قبیلهٔ شمعون بود.
آن دختر نیز کُزبی نام داشت؛ او دختر صور، یکی از بزرگان مدیان بود.
سپس يهوه به موسی فرمود: «مدیانیان را هلاک کنید،
چون ایشان با حیله و نیرنگهایشان شما را نابود میکنند، آنها شما را به پرستش بعل فغور میکشانند و گمراه مینمایند، چنانکه واقعهٔ مرگ کزبی این را ثابت میکند.»
26
پس از آنکه بلا رفع شد، يهوه به موسی و العازار (پسر هارون کاهن) فرمود:
«تمامی مردان یسرال را از بیست سال به بالا سرشماری کنید تا معلوم شود از هر قبیله و طایفه چند نفر میتوانند به جنگ بروند.»
بنابراین وقتی ایشان در دشتهای موآب، کنار رود اردن، روبروی اریحا اردو زده بودند، موسی و العازار کاهن خطاب به ایشان گفتند:
«قوم را از بیست ساله و بالاتر سرشماری کنید، همانگونه که يهوه به موسی فرمان داده بود.» اینانند یسرالیانی که از مصر بیرون آمدند:
قبیلهٔ رئوبین: ۴۳٬۷۳۰ نفر. (رئوبین پسر نخستزاده یعقوب بود.) طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران رئوبین نامگذاری شده بودند: طایفهٔ حنوکیها، به نام جدشان حنوک؛ طایفهٔ فلوئیها، به نام جدشان فلو؛ (خاندان الیاب که یکی از پسران فلو بود شامل خانوادههای نموئیل، ابیرام و داتان بود. داتان و ابیرام همان دو رهبری بودند که با قورح علیه موسی و هارون توطئه نمودند و در حقیقت به يهوه اهانت کردند. ولی زمین دهان گشود و آنها را بلعید و آتش از جانب يهوه آمده، دویست و پنجاه نفر را سوزانید. این اخطاری بود به بقیهٔ قوم یسرال. اما پسران قورح کشته نشدند.) طایفهٔ حصرونیها، به نام جدشان حصرون؛ طایفهٔ کرمیها، به نام جدشان کرمی.
قبیلهٔ شمعون: ۲۲٬۲۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران شمعون نامگذاری شده بودند: نموئیلیها، به نام جدشان نموئیل؛ یامینیها، به نام جدشان یامین؛ یاکینیها، به نام جدشان یاکین؛ زارحیها، به نام جدشان زارح؛ شائولیها، به نام جدشان شائول.
قبیلهٔ جاد: ۴۰٬۵۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران جاد نامگذاری شدند: صفونیها، به نام جدشان صفون؛ حجیها، به نام جدشان حجی؛ شونیها، به نام جدشان شونی؛ اُزنیها، به نام جدشان ازنی؛ عیریها، به نام جدشان عیری؛ ارودیها، به نام جدشان ارود؛ ارئیلیها، به نام جدشان ارئیل.
قبیلهٔ یهوده: ۷۶٬۵۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران یهوده نامگذاری شدند، ولی عیر و اونان که در سرزمین کنعان مردند جزو آنها نبودند: شیلهایها به نام جدشان شیله؛ فارِصیها، به نام جدشان فارِص؛ زارحیها، به نام جدشان زارح. خاندانهای زیر جزو طایفهٔ فارص بودند: حصرونیها، به نام جدشان حصرون؛ حامولیها، به نام جدشان حامول.
قبیلهٔ یساکار: ۶۴٬۳۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران یساکار نامگذاری شدند: تولعیها، به نام جدشان تولع؛ فونیها، به نام جدشان فوه؛ یاشوبیها، به نام جدشان یاشوب؛ شمرونیها، به نام جدشان شمرون.
قبیلهٔ زبولون: ۶۰٬۵۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران زبولون نامگذاری شدند: سارَدیها، به نام جدشان سارَد؛ ایلونیها، به نام جدشان ایلون؛ یحلیئیلیها، به نام جدشان یحلیئیل.
نسل یوسف: ۳۲٬۵۰۰ نفر در قبیلهٔ افرایم و ۵۲٬۷۰۰ نفر در قبیلهٔ منسی. در قبیلهٔ منسی طایفهٔ ماخیرها بودند که به نام جدشان ماخیر نامیده میشدند. طایفهٔ جلعادیها نیز از ماخیر بودند و به اسم جدشان جلعاد نامیده میشدند. طایفههای زیر از جلعاد بودند: اِیعَزَریها، به نام جدشان اِیعَزَر؛ حالقیها، به نام جدشان حالق؛ اسریئیلیها، به نام جدشان اسریئیل؛ شکیمیها، به نام جدشان شکیم؛ شمیداعیها، به نام جدشان شمیداع؛ حافریها، به نام جدشان حافر. (صِلُفحاد پسر حافر پسری نداشت، اما پنج دختر داشت به نامهای محله، نوعه، حُجله، ملکه و ترصه.) تعداد ۳۲٬۵۰۰ نفر که زیر اسم قبیلهٔ افرایم ثبت شده بودند، شامل طایفههای زیر بودند که به اسم پسران افرایم نامیده میشدند: شوتالحیها، به نام جدشان شوتالح؛ (یکی از طوایف شوتالحیها، عیرانیها بودند که به نام جدشان عیران نامیده میشدند.) باکریها، به نام جدشان باکر؛ تاحَنیها، به نام جدشان تاحَن.
قبیلهٔ بنیامین: ۴۵٬۶۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران بنیامین نامگذاری شدند: بالعیها، به نام جدشان بالع؛ (طایفههای زیر از بالع بودند: اردیها، به نام جدشان ارد؛ نَعمانیها، به نام جدشان نَعمان.) اشبیلیها، به نام جدشان اشبیل؛ احیرامیها، به نام جدشان احیرام؛ شفوفامیها، به نام جدشان شفوفام؛ حوفامیها، به نام جدشان حوفام.
قبیلهٔ دان: ۶۴٬۴۰۰ نفر. در این قبیله طایفهٔ شوحامیها بودند که نام جدشان شوحام پسر دان بر آنها گذاشته شده بود.
قبیلهٔ اشیر: ۵۳٬۴۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران اشیر نامگذاری شدند: یمنیها، به نام جدشان یمنه؛ یشویها، به نام جدشان یشوی؛ بریعییها، به نام جدشان بریعه؛ طایفههای زیر از بریعه بودند: حابریها، به نام جدشان حابر؛ ملکیئیلیها، به نام جدشان ملکیئیل. اشیر دختری نیز داشت به نام سارح.
قبیلهٔ نفتالی: ۴۵٬۴۰۰ نفر. طایفههای زیر جزو این قبیله بودند و به اسم پسران نفتالی نامگذاری شدند: یاحصئیلیها، به نام جدشان یاحصئیل؛ جونیها، به نام جدشان جونی؛ یصریها، به نام جدشان یصر؛ شلیمیها، به نام جدشان شلیم.
پس تعداد کل مردان قوم یسرال ۶۰۱٬۷۳۰ نفر بود.
سپس يهوه به موسی فرمود: «این سرزمین را بین قبایل به نسبت جمعیت آنها تقسیم کن. به قبیلههای بزرگتر زمین بیشتر و به قبیلههای کوچکتر زمین کمتر داده شود.
نمایندگان قبایل بزرگتر برای زمینهای بزرگتر و قبایل کوچکتر برای زمینهای کوچکتر قرعه بکشند.»
قبایل لاویان که سرشماری شدند از این قرارند: جرشونیها، به نام جدشان جرشون؛ قهاتیها، به نام جدشان قهات؛ مراریها، به نام جدشان مراری.
این طایفهها نیز جزو قبیلهٔ لاوی بودند: لبنیها، حبرونیها، محلیها، موشیها و قورحیها. زمانی که لاوی در مصر بود صاحب دختری به نام یوکابد شد که بعد به همسری عمرام، پسر قهات، درآمد. یوکابد و عمرام پدر و مادر هارون و موسی و مریم بودند.
ناداب و ابیهو و العازار و ایتامار فرزندان هارون بودند.
ناداب و ابیهو وقتی آتش غیر مجاز به حضور يهوه تقدیم کردند مردند.
تعداد کل پسران و مردان قبیلهٔ لاوی از یک ماهه به بالا در سرشماری ۲۳٬۰۰۰ نفر بود. ولی تعداد لاویان در جمع کل سرشماری قوم یسرال منظور نمیشد، زیرا از سرزمین یسرال زمینی به ایشان تعلق نمیگرفت.
این است ارقام سرشماریای که توسط موسی و العازار کاهن، در دشت موآب کنار رود اردن و در مقابل اریحا به دست آمد.
در تمام این سرشماری، حتی یک نفر وجود نداشت که در سرشماری قبلی که در صحرای سینا توسط موسی و هارون کاهن به عمل آمده بود شمرده شده باشد، زیرا تمام کسانی که در آن وقت شمرده شده بودند در بیابان مرده بودند، درست همانطور که يهوه گفته بود. تنها افرادی که زنده مانده بودند کالیب پسر یفنه و یوشع پسر نون بودند.
27
روزی دختران صلفحاد به نامهای محله، نوعه، حجله، ملکه و ترصه به در خیمهٔ ملاقات آمدند تا تقاضای خودشان را به موسی و العازار کاهن و رهبران قبایل و سایر کسانی که در آنجا بودند تقدیم کنند. این زنان از قبیلهٔ منسی (یکی از پسران یوسف) بودند. صلفحاد پسر حافر بود، حافر پسر جلعاد، جلعاد پسر ماخیر و ماخیر پسر منسی.
دختران صلفحاد گفتند: «پدر ما در بیابان مرد. او از پیروان قورح نبود که بر ضد يهوه قیام کردند و هلاک شدند. او به سبب گناه خود مرد و پسری نداشت. چرا باید اسم پدرمان به دلیل اینکه پسری نداشته است از میان قبیلهاش محو گردد؟ باید به ما هم مثل برادران پدرمان ملکی داده شود.»
پس موسی دعوی ایشان را به حضور يهوه آورد.
يهوه در جواب موسی فرمود: «دختران صلفحاد راست میگویند. در میان املاک عموهایشان، به آنها ملک بده. همان ملکی را به ایشان بده که اگر پدرشان زنده بود به او میدادی.
به بنییسرال بگو که هرگاه مردی بمیرد و پسری نداشته باشد، ملک او به دخترانش میرسد،
و اگر دختری نداشته باشد ملک او متعلق به برادرانش خواهد بود.
اگر برادری نداشته باشد آنگاه عمویش وارث او خواهد شد،
و اگر عمو نداشته باشد، در آن صورت ملک او به نزدیکترین فامیلش میرسد. بنییسرال باید این قانون را رعایت کنند، همانطور که من به تو امر کردهام.»
روزی يهوه به موسی فرمود: «به کوه عباریم برو و از آنجا سرزمینی را که به قوم یسرال دادهام ببین.
پس از اینکه آن را دیدی مانند برادرت هارون خواهی مرد و به اجداد خود خواهی پیوست،
زیرا در بیابان صین هر دو شما از دستور من سرپیچی کردید. وقتی که قوم یسرال بر ضد من قیام کردند، در حضور آنها حرمت قدوسیت مرا نگه نداشتید.» (این واقعه در کنار چشمهٔ مریبه در قادش واقع در بیابان صین اتفاق افتاده بود.)
موسی به يهوه عرض کرد:
«ای يهوه، اللها روحهای تمامی افراد بشر، پیش از آنکه بمیرم التماس میکنم برای قوم یسرال رهبر جدیدی تعیین فرمایی،
مردی که ایشان را هدایت کند و از آنان مراقبت نماید تا قوم يهوه مثل گوسفندان بیشبان نباشند.»
يهوه جواب داد: «برو و دست خود را بر یوشع پسر نون که روح من در اوست، بگذار.
سپس او را نزد العازار کاهن ببر و پیش چشم تمامی قوم یسرال او را به رهبری قوم تعیین نما.
اختیارات خود را به او بده تا تمام قوم یسرال او را اطاعت کنند.
او برای دستور گرفتن از من باید پیش العازار کاهن برود. من بهوسیلۀ اوریم با العازار سخن خواهم گفت و العازار دستورهای مرا به یوشع و قوم یسرال ابلاغ خواهد کرد. به این طریق من آنان را هدایت خواهم نمود.»
پس موسی، همانطور که يهوه امر کرده بود عمل نمود و یوشع را پیش العازار کاهن برد. سپس در حضور همهٔ قوم یسرال،
دستهایش را بر سر او گذاشت و طبق فرمان يهوه وی را به عنوان رهبر قوم تعیین نمود.
28
يهوه به موسی گفت:
«این دستورها را به قوم یسرال بده: باید هدایای طعام مرا به عنوان هدایای مخصوص و خوشبو به من تقدیم کنید. پس ترتیبی بدهید که این قربانیها را به موقع آورده، طبق دستور من تقدیم کنید.
«همچنین به ایشان بگو: قربانیای که بر آتش به من تقدیم میکنید باید از برههای نر یک ساله و بیعیب باشد. هر روز دو تا از آنها را به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید.
یک بره صبح باید قربانی شود و دیگری عصر.
با آنها یک کیلو آرد مرغوب که با یک لیتر روغن زیتون مخلوط شده باشد، به عنوان هدیهٔ آردی، تقدیم شود.
این است قربانی سوختنی که در کوه سینا تعیین گردید تا هر روز به عنوان هدیۀ خوشبو و مخصوص به يهوه تقدیم شود.
همراه با آن، هدیه نوشیدنی نیز باید تقدیم گردد که شامل یک لیتر شراب با هر بره بوده و بایستی در قدس در حضور يهوه ریخته شود.
برۀ دیگر را هنگام عصر همراه با همان هدیه آردی و نوشیدنی تقدیم کنند. این قربانی، هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه خواهد بود.
«در روز شَبّات علاوه بر قربانی سوختنی روزانه و هدیه نوشیدنی آن، دو برهٔ بیعیبِ یک ساله نیز قربانی شود. با این قربانی باید هدیهٔ آردی که شامل دو کیلو آرد مخلوط با روغن است، و هدیهٔ نوشیدنی آن تقدیم شود.
«همچنین در روز اول هر ماه، باید قربانی سوختنی دیگری نیز به يهوه تقدیم شود که شامل دو گوسالۀ نر، یک قوچ و هفت برهٔ نر یک ساله است که همهٔ آنها باید سالم و بیعیب باشند.
برای هر گاو سه کیلو آرد مخلوط با روغن به عنوان هدیه آردی، برای قوچ دو کیلو،
و برای هر بره یک کیلو تقدیم شود. این قربانی سوختنی، هدیهای خوشبو و مخصوص برای يهوه خواهد بود.
با هر گاو دو لیتر شراب به عنوان هدیهٔ نوشیدنی، با قوچ یک و نیم لیتر شراب، و با هر بره یک لیتر شراب تقدیم شود. این است قربانی سوختنی ماهانه که باید در طول سال تقدیم شود.
«همچنین در روز اول هر ماه یک بز نر برای قربانی گناه به يهوه تقدیم کنید. این قربانی غیر از قربانی سوختنی روزانه و هدیهٔ نوشیدنی آن است.
«در روز چهاردهمِ اولین ماه هر سال، مراسم پِسَح را به احترام يهوه بجا آورید.
از روز پانزدهم به مدت یک هفته جشن مقدّسی بر پا گردد، ولی در این جشن فقط نان فطیر (نان بدون خمیرمایه) خورده شود.
در روز اول این جشن مقدّس، همهٔ شما به عبادت بپردازید و هیچ کار دیگری نکنید.
در این روز دو گوسالۀ نر، یک قوچ و هفت برهٔ نر یک ساله که همه سالم و بیعیب باشند به عنوان قربانی سوختنی، بر آتش به يهوه تقدیم کنید.
با هر گاو سه کیلو آرد مخلوط با روغن به عنوان هدیهٔ آردی، با قوچ دو کیلو، و با هر بره یک کیلو هدیه کنید.
یک بز نر هم برای کفارهٔ گناهانتان قربانی کنید.
اینها غیر از قربانی سوختنی است که هر روز صبح تقدیم میشود.
در آن یک هفتهٔ عید، باید روزانه هدیۀ طعام را همچون هدیۀ مخصوص و به عنوان هدیۀ خوشبو به يهوه تقدیم کنید. اینها علاوه بر قربانی سوختنی و هدیهٔ نوشیدنی دائمی است.
در روز هفتم این جشن مقدّس نیز همهٔ شما به عبادت مشغول باشید و هیچ کار دیگری نکنید.
«در روز عید نوبرها که اولین نوبر محصول غلهٔ خود را به يهوه تقدیم میکنید، همهٔ شما جمع شده، به عبادت مشغول شوید و هیچ کار دیگری نکنید.
در آن روز دو گوسالۀ نر، یک قوچ و هفت برهٔ نر یک ساله به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم کنید. این قربانی، همچون هدیۀ خوشبو برای يهوه است.
با هر گاو سه کیلو آرد مخلوط با روغن به عنوان هدیهٔ آردی، با قوچ دو کیلو، و با هر بره یک کیلو هدیه کنید.
همچنین برای کفارهٔ گناهانتان یک بز نر قربانی کنید.
این قربانیها را همراه با هدایای نوشیدنی آنها تقدیم کنید. اینها غیر از قربانی سوختنی روزانه است که با هدایای آردی آن تقدیم میشود. دقت نمایید حیواناتی که قربانی میکنید سالم و بیعیب باشند.
29
«عید شیپورها، روز اول ماه هفتم هر سال برگزار شود. در آن روز باید همهٔ شما برای عبادت جمع شوید و هیچ کار دیگری انجام ندهید.
در آن روز یک گوسالۀ نر، یک قوچ و هفت برهٔ نر یک ساله که همگی سالم و بیعیب باشند به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی، هدیهای خوشبو برای يهوه خواهد بود.
با گاو سه کیلو آرد مخلوط با روغن به عنوان هدیه آردی، با قوچ دو کیلو، و با هر بره یک کیلو هدیه شود.
یک بز نر هم برای کفارهٔ گناهانتان قربانی کنید.
اینها غیر از قربانی سوختنی ماهانه با هدیهٔ آردی آن و نیز غیر از قربانی سوختنی روزانه با هدیهٔ آردی و نوشیدنی آن است که طبق مقررات مربوط تقدیم میگردند. این قربانیها، هدایای خوشبو و مخصوص برای يهوه خواهند بود.
«در روز دهم ماه هفتم، دوباره برای عبادت جمع شوید. در آن روز، روزه بگیرید و هیچ کار دیگری انجام ندهید.
یک گوسالۀ نر، یک قوچ و هفت برهٔ نر یک ساله که همگی سالم و بیعیب باشند به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی، مورد پسند يهوه واقع خواهد شد.
با گاو سه کیلو آرد مخلوط با روغن به عنوان هدیه آردی، با قوچ دو کیلو، و با هر بره یک کیلو تقدیم شود.
علاوه بر قربانی روز کفاره، و نیز قربانی سوختنی روزانه که با هدایای آردی و نوشیدنی آن تقدیم میشوند، یک بز نر هم برای کفارهٔ گناه قربانی کنید.
«در روز پانزدهم ماه هفتم، دوباره برای عبادت جمع شوید و در آن روز هیچ کار دیگری انجام ندهید. این آغاز یک عید هفت روزه در حضور يهوه است.
در روز اول عید، سیزده گوسالۀ نر، دو قوچ و چهارده برهٔ نر یک ساله که همگی سالم و بیعیب باشند به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی که بر آتش تقدیم میشود، مورد پسند يهوه واقع خواهد شد.
با هر گاو سه کیلو آرد مخلوط با روغن به عنوان هدیهٔ آردی، با هر قوچ دو کیلو
و با هر بره یک کیلو تقدیم میشود.
علاوه بر قربانی سوختنی روزانه و هدایای آردی و نوشیدنی آن، یک بز نر هم برای کفارهٔ گناه، قربانی شود.
«در روز دوم عید، دوازده گوسالۀ نر، دو قوچ و چهارده برهٔ نر یک ساله که همه سالم و بیعیب باشند قربانی کنید.
همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اول تقدیم نمایید.
«در روز سوم عید، یازده گوسالۀ نر، دو قوچ و چهارده برهٔ نر یک ساله که همه سالم و بیعیب باشند قربانی کنید.
همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اول تقدیم نمایید.
«در روز چهارم عید، ده گوسالۀ نر، دو قوچ و چهارده برهٔ نر یک ساله که همه سالم و بیعیب باشند قربانی کنید.
همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اول تقدیم نمایید.
«در روز پنجم عید، نه گوسالۀ نر، دو قوچ و چهارده برهٔ نر یک ساله که همه سالم و بیعیب باشند قربانی کنید.
همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اول تقدیم نمایید.
«در روز ششم عید، هشت گوسالۀ نر، دو قوچ و چهارده برهٔ نر یک ساله که همه سالم و بیعیب باشند قربانی کنید.
همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اول تقدیم نمایید.
«در روز هفتم عید، هفت گوسالۀ نر، دو قوچ و چهارده برهٔ نر یک ساله که همه سالم و بیعیب باشند قربانی کنید.
همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اول تقدیم نمایید.
«در روز هشتم، قوم یسرال را برای عبادت جمع کنید و در آن روز هیچ کار دیگری انجام ندهید.
یک گوسالۀ نر، یک قوچ و هفت برهٔ نر یک ساله که همگی سالم و بیعیب باشند به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی که بر آتش تقدیم میشود، مورد پسند يهوه واقع خواهد شد.
همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اول تقدیم نمایید.
«این بود قوانین مربوط به قربانی سوختنی، هدیهٔ آردی، هدیه نوشیدنی و قربانی سلامتی که شما باید در روزهای مخصوص به يهوه تقدیم نمایید. این قربانیها غیر از قربانیهای نذری و قربانیهای داوطلبانه است.»
موسی تمام این دستورهای يهوه را به قوم یسرال ابلاغ نمود.
30
موسی رهبران قبایل را جمع کرد و این دستورها را از جانب يهوه به ایشان داد: «هرگاه کسی برای يهوه نذر کند یا تعهدی نماید، حق ندارد قول خود را بشکند بلکه باید آنچه را که قول داده است بجا آورد.
«هرگاه دختری که هنوز در خانهٔ پدرش زندگی میکند، برای يهوه نذر کند یا تعهدی نماید،
باید هر چه را قول داده است ادا نماید مگر اینکه وقتی پدرش آن را بشنود او را منع کند. در این صورت، نذر دختر خودبهخود باطل میشود و يهوه او را میبخشد، چون پدرش به او اجازه نداده است به آن عمل کند. ولی اگر پدرش در روزی که از نذر یا تعهد دخترش آگاه میشود، سکوت کند، دختر ملزم به ادای قول خویش میباشد.
«اگر زنی قبل از ازدواج نذری کرده و یا با قول نسنجیدهای خود را متعهد کرده باشد،
و شوهرش از قول او باخبر شود و در همان روزی که شنید چیزی نگوید، نذر او به قوت خود باقی خواهد ماند.
ولی اگر شوهرش نذر یا تعهد او را قبول نکند، مخالفت شوهر نذر او را باطل میسازد و يهوه آن زن را میبخشد.
اما اگر زن بیوهای یا زنی که طلاق داده شده باشد، نذر یا تعهدی کند، باید آن را ادا نماید.
«اگر زنی ازدواج کرده باشد و در خانهٔ شوهرش نذر یا تعهدی کند،
و شوهرش از این امر با اطلاع شود و چیزی نگوید، نذر یا تعهد او به قوت خود باقی خواهد بود.
ولی اگر شوهرش در آن روزی که باخبر میشود به او اجازه ندهد نذر یا تعهدش را به جا آورد، نذر یا تعهد آن زن باطل میشود و يهوه او را خواهد بخشید، چون شوهرش به او اجازه نداده است به آن عمل کند.
پس شوهر او حق دارد نذر یا تعهد او را تأیید یا باطل نماید.
ولی اگر در روزی که شنید چیزی نگوید، معلوم میشود با آن موافقت کرده است.
اگر بیش از یک روز صبر نموده، بعد نذر او را باطل سازد، شوهر مسئول گناه زنش است.»
اینها دستورهایی است که يهوه به موسی داد، در مورد ادای نذر یا تعهد دختری که در خانهٔ پدرش زندگی میکند یا زنی که شوهر دارد.
31
يهوه به موسی فرمود:
«از مدیانیان به دلیل اینکه قوم یسرال را به بتپرستی کشاندند انتقام بگیر. پس از آن، تو خواهی مرد و به اجداد خود خواهی پیوست.»
پس موسی به قوم یسرال گفت: «عدهای از شما باید مسلح شوید تا انتقام يهوه را از مدیانیان بگیرید.
از هر قبیله هزار نفر برای جنگ بفرستید.» این کار انجام شد و از میان هزاران هزار یسرالی، موسی دوازده هزار مرد مسلح به جنگ فرستاد. صندوق عهد يهوه و شیپورهای جنگ نیز همراه فینحاس پسر العازار کاهن به میدان جنگ فرستاده شدند.
آنها همانگونه که يهوه به موسی فرموده بود با مدیانیان جنگیدند و تمامی مردان مدیان در جنگ کشته شدند.
پنج پادشاه مدیان به نامهای اَوی، راقم، صور، حور و رابع در میان کشتهشدگان بودند. بلعام پسر بعور نیز با شمشیر کشته شد.
آنگاه سپاه یسرال تمام زنان و بچهها را به اسیری گرفته، گلهها و رمهها و اموالشان را غارت کردند. سپس همهٔ شهرها، روستاها و قلعههای مدیان را آتش زدند.
آنها اسیران و غنایم جنگی را پیش موسی و العازار کاهن و بقیهٔ قوم یسرال آوردند که در دشت موآب کنار رود اردن، روبروی شهر اریحا اردو زده بودند.
موسی و العازار کاهن و همهٔ رهبران قوم به استقبال سپاه یسرال رفتند،
ولی موسی بر فرماندهان سپاه که از جنگ برگشته بودند، خشمگین شد
و از آنها پرسید: «چرا زنها را زنده گذاشتهاید؟
اینها همان کسانی هستند که نصیحت بلعام را گوش کردند و قوم یسرال را در فغور به بتپرستی کشاندند و جماعت يهوه را دچار بلا کردند.
پس تمامی پسران و زنانی را که با مردی همبستر شدهاند بکشید.
فقط دخترهای باکره را برای خود زنده نگه دارید.
حال، هر کدام از شما که کسی را کشته یا کشتهای را لمس کرده، مدت هفت روز از اردوگاه بیرون بماند. بعد در روزهای سوم و هفتم، خود و اسیرانتان را طاهر سازید.
همچنین به یاد داشته باشید که همهٔ لباسهای خود و هر چه را که از چرم، پشم بز و چوب ساخته شده، طاهر سازید.»
آنگاه العازار کاهن به مردانی که به جنگ رفته بودند گفت: «قانونی که يهوه به موسی داده چنین است:
طلا، نقره، مفرغ، آهن، روی، سرب و یا هر چیز دیگری را که در آتش نمیسوزد، باید از آتش بگذرانید و با آب طهارت، آن را طاهر سازید. ولی هر چیزی که در آتش میسوزد، باید فقط بهوسیلۀ آب طاهر گردد.
روز هفتم باید لباسهای خود را شسته، طاهر شوید و پس از آن به اردوگاه بازگردید.»
يهوه به موسی فرمود:
«تو و العازار کاهن و رهبران قبایل یسرال باید از تمام غنایم جنگی، چه انسان و چه حیواناتی که آوردهاید، صورت برداری کنید.
بعد آنها را به دو قسمت تقسیم کنید. نصف آن را به سپاهیانی بدهید که به جنگ رفتهاند و نصف دیگر را به بقیهٔ قوم یسرال.
از همهٔ اسیران، گاوها، الاغها و گوسفندهایی که به سپاهیان تعلق میگیرد، یک در پانصد سهم يهوه است.
این سهم را به العازار کاهن بدهید تا آن را به عنوان هدیهٔ مخصوص به يهوه تقدیم نماید.
همچنین از تمامی اسیران، گاوها، الاغها و گوسفندهایی که به قوم یسرال داده شده است یکی از پنجاه بگیرید و آن را به لاویانی که مسئول خیمهٔ عبادت يهوه هستند بدهید.»
پس موسی و العازار همانطور که يهوه دستور داده بود عمل کردند.
همهٔ غنایم (غیر از چیزهایی که سربازان برای خود نگه داشته بودند) ۳۲٬۰۰۰ دختر باکره، ۶۷۵٬۰۰۰ گوسفند، ۷۲٬۰۰۰ گاو و ۶۱٬۰۰۰ الاغ بود.
نصف کل غنیمت، که به سپاهیان داده شد، از این قرار بود: ۱۶٬۰۰۰ دختر (۳۲ دختر به يهوه داده شد)، ۳۳۷٬۵۰۰ رأس گوسفند (۶۷۵ رأس از آن به يهوه داده شد)، ۳۶٬۰۰۰ رأس گاو (۷۲ رأس از آن به يهوه داده شد)، ۳۰٬۵۰۰ رأس الاغ (۶۱ رأس از آن به يهوه داده شد).
همانطور که يهوه به موسی امر کرده بود، تمامی سهم يهوه به العازار کاهن داده شد.
سهم بقیهٔ قوم یسرال که موسی از سهم مردان جنگی جدا کرده بود، با سهم سپاهیان برابر و از این قرار بود: ۱۶٬۰۰۰ دختر، ۳۳۷٬۵۰۰ رأس گوسفند، ۳۶٬۰۰۰ رأس گاو، ۳۰٬۵۰۰ رأس الاغ.
طبق اوامر يهوه، موسی یک در پنجاه از اینها را به لاویان که عهدهدار کارهای خیمه بودند، داد.
بعد فرماندهان سپاه پیش موسی آمده، گفتند: «ما تمام افرادی را که به جنگ رفته بودند شمردهایم. حتی یک نفر از ما کشته نشده است.
بنابراین از زیورهای طلا، بازوبندها، دستبندها، انگشترها، گوشوارهها و گردنبندهایی که به غنیمت گرفتهایم هدیهٔ شکرگزاری برای يهوه آوردهایم تا يهوه جانهای ما را حفظ کند.»
موسی و العازار این هدیه را که فرماندهان سپاه برای يهوه آورده بودند قبول کردند. وزن کل آن حدود دویست کیلوگرم بود.
(سربازان غنایم خود را برای خودشان نگه داشته بودند.)
موسی و العازار آن هدیه را به خیمهٔ ملاقات بردند تا آن هدیه در آنجا یادآور قوم یسرال در حضور يهوه باشد.
32
وقتی قوم یسرال به سرزمین یعزیر و جلعاد رسیدند، قبیلههای رئوبین و جاد که صاحب گلههای بزرگ بودند، متوجه شدند که آنجا برای نگهداری گله، محل بسیار مناسبی است.
بنابراین نزد موسی و العازار کاهن و سایر رهبران قبایل آمده، گفتند:
« يهوه این سرزمین را به قوم یسرال داده است، یعنی شهرهای عطاروت، دیبون، یعزیر، نِمرَه، حشبون، العاله، شبام، نبو، و بعون. این سرزمین برای گلههای ما بسیار مناسب است.
تقاضا داریم به جای سهم ما در آن سوی رود اردن، این زمینها را به ما بدهید.»
موسی از ایشان پرسید: «آیا منظورتان این است که شما همینجا بنشینید و برادرانتان به آن طرف رود اردن رفته، بجنگند؟
آیا میخواهید بقیهٔ قوم را از رفتن به آن طرف رود اردن و ورود به سرزمینی که يهوه به ایشان داده است دلسرد کنید؟
این همان کاری است که پدران شما کردند. از قادش برنیع ایشان را فرستادم تا سرزمین موعود را بررسی کنند،
اما وقتی به درهٔ اشکول رسیدند و آن سرزمین را دیدند، بازگشتند و قوم را از رفتن به سرزمینی که يهوه به ایشان وعده داده بود دلسرد نمودند.
به همین علّت خشم يهوه افروخته شد و قسم خورد که
از تمام کسانی که از مصر بیرون آمدهاند و بیشتر از بیست سال دارند، کسی موفق به دیدن سرزمینی که قسم خورده بود به ابراهیم، اسحاق و یعقوب بدهد، نشود، زیرا آنها با تمام دل از يهوه پیروی نکرده بودند.
از این گروه، تنها کالیب (پسر یفنه قنزی) و یوشع (پسر نون) بودند که با تمام دل از يهوه پیروی نموده، قوم یسرال را تشویق کردند تا وارد سرزمین موعود بشوند.
«پس خشم يهوه بر یسرال افروخته شد و چهل سال آنها را در بیابان سرگردان نمود تا اینکه تمامی آن نسل که نسبت به يهوه گناه ورزیده بودند مردند.
حالا شما نسل گناهکار، جای آنها را گرفتهاید و میخواهید غضب يهوه را بیش از پیش بر سر قوم یسرال فرود آورید.
اگر اینطور از يهوه روگردان شوید، او باز قوم یسرال را در بیابان ترک خواهد کرد و آنگاه شما مسئول هلاکت تمام این قوم خواهید بود.»
ایشان گفتند: «ما برای گلههای خود آغل و برای زن و بچههایمان شهرها میسازیم،
ولی خودمان مسلح شده، پیشاپیش سایر افراد یسرال به آن طرف رود اردن میرویم، تا ایشان را به ملک خودشان برسانیم. اما قبل از هر چیز لازم است در اینجا شهرهای حصاردار برای خانوادههای خود بسازیم تا در مقابل حملهٔ ساکنان بومی در امان باشند.
تا تمام قوم یسرال ملک خود را نگیرند، ما به خانههایمان باز نمیگردیم.
ما در آن طرف رود اردن زمین نمیخواهیم، بلکه ترجیح میدهیم در این طرف، یعنی در شرق رود اردن زمین داشته باشیم.»
پس موسی گفت: «اگر آنچه را که گفتید انجام دهید و خود را در حضور يهوه برای جنگ آماده کنید،
و سپاهیان خود را تا وقتی که يهوه دشمنانش را بیرون براند، در آن سوی رود اردن نگه دارید،
آنگاه، بعد از اینکه سرزمین موعود به تصرف يهوه درآمد، شما هم میتوانید برگردید، چون وظیفهٔ خود را نسبت به يهوه و بقیهٔ قوم یسرال انجام دادهاید. آنگاه زمینهای شرق رود اردن، از طرف يهوه ملک شما خواهد بود.
ولی اگر مطابق آنچه که گفتهاید عمل نکنید، نسبت به يهوه گناه کردهاید و مطمئن باشید که به خاطر این گناه مجازات خواهید شد.
اکنون بروید و برای خانوادههای خود شهرها و برای گلههایتان آغل بسازید و هر آنچه گفتهاید انجام دهید.»
قوم جاد و رئوبین جواب دادند: «ما از دستورهای تو پیروی میکنیم.
بچهها و زنان و گلهها و رمههای ما در شهرهای جلعاد خواهند ماند.
ولی خود ما مسلح شده، به آن طرف رود اردن میرویم تا همانطور که تو گفتهای برای يهوه بجنگیم.»
پس موسی به العازار، یوشع و رهبران قبایل یسرال رضایت خود را اعلام نموده، گفت:
«اگر تمامی مردان قبیلههای جاد و رئوبین مسلح شدند و با شما به آن طرف رود اردن آمدند تا برای يهوه بجنگند، آنگاه بعد از اینکه آن سرزمین را تصرف کردید، باید سرزمین جلعاد را به ایشان بدهید.
ولی اگر آنها با شما نیامدند، آنگاه در بین بقیهٔ شما در سرزمین کنعان زمین به ایشان داده شود.»
قبیلههای جاد و رئوبین پاسخ دادند: «آنچه يهوه به خدمتگزارانت فرموده است، انجام خواهیم داد.
ما مسلح شده، به فرمان يهوه به کنعان میرویم، ولی میخواهیم سهم ما، از زمینهای این سوی رود اردن باشد.»
پس موسی مملکت سیحون، پادشاه اموریها و عوج پادشاه باشان، یعنی تمامی اراضی و همهٔ شهرهای آنها را برای قبیلههای جاد و رئوبین و نصف قبیلهٔ مَنَسی (پسر یوسف) تعیین کرد.
مردم قبیلهٔ جاد این شهرها را ساختند: دیبون، عطاروت، عروعیر، عطروت شوفان، یعزیر، یُجبَهه، بیت نِمرَه، بیت هاران. همهٔ این شهرها، حصاردار و دارای آغل برای گوسفندان بودند.
مردم قبیلهٔ رئوبین نیز این شهرها را ساختند: حشبون، الیعاله، قریتایم، نبو، بعل معون و سبمه. (یسرالیها بعد نام بعضی از این شهرهایی را که تسخیر نموده و آنها را از نو ساخته بودند، تغییر دادند.)
طایفهٔ ماخیر از قبیلهٔ منسی به جلعاد رفته، این شهر را به تصرف خود درآوردند و اموریها را که در آنجا ساکن بودند، بیرون راندند.
پس موسی، جلعاد را به طایفهٔ ماخیر پسر مَنَسی داد و آنها در آنجا ساکن شدند.
مردان یائیر که طایفهای دیگر از قبیلهٔ منسی بودند، برخی روستاهای جلعاد را اشغال کرده، ناحیهٔ خود را حَووتیائیر نامیدند.
مردی به نام نوبخ به شهر قنات و روستاهای اطراف آن لشکرکشی کرده، آنجا را اشغال نمود و آن منطقه را به نام خود نوبح نامگذاری کرد.
33
این است سفرنامهٔ قوم یسرال از روزی که به رهبری موسی و هارون از مصر بیرون آمدند.
موسی طبق دستور يهوه مراحل سفر آنها را نوشته بود.
آنها در روز پانزدهم از ماه اول، یعنی یک روز بعد از پِسَح از شهر رَمِسیس مصر خارج شدند. در حالی که مصریها همۀ نخستزادگان خود را که يهوه شب قبل آنها را کشته بود دفن میکردند، قوم یسرال با سربلندی از مصر بیرون آمدند. این امر نشان داد که يهوه از تمامی اللهاان مصر قویتر است.
پس از حرکت از رَمِسیس، قوم یسرال در سوکوت اردو زدند و از آنجا به ایتام که در حاشیهٔ بیابان است رفتند.
بعد به فیهاحیروت نزدیک بعل صفون رفته، در دامنهٔ کوه مجدل اردو زدند.
سپس از آنجا کوچ کرده، از میان دریای سرخ گذشتند و به بیابان ایتام رسیدند. سه روز هم در بیابان ایتام پیش رفتند تا به ماره رسیدند و در آنجا اردو زدند.
از ماره کوچ کرده، به ایلیم آمدند که در آنجا دوازده چشمهٔ آب و هفتاد درخت خرما بود، و مدتی در آنجا ماندند.
از ایلیم به کنار دریای سرخ کوچ نموده، اردو زدند؛
پس از آن به صحرای سین رفتند.
سپس به ترتیب به دُفقه،
الوش،
و رفیدیم که در آنجا آب نوشیدنی یافت نمیشد، رفتند.
از رفیدیم به صحرای سینا و از آنجا به قبروت هتاوه و سپس از قبروت هتاوه به حصیروت کوچ کردند و بعد به ترتیب به نقاط زیر رفتند: از حصیروت به رتمه، از رتمه به رمون فارص، از رمون فارص به لبنه، از لبنه به رسه، از رسه به قهیلاته، از قهیلاته به کوه شافر، از کوه شافر به حراده، از حراده به مقهیلوت، از مقهیلوت به تاحت، از تاحت به تارح، از تارح به متقه، از متقه به حشمونه، از حشمونه به مسیروت، از مسیروت به بنییعقان، از بنییعقان به حورالجدجاد، از حورالجدجاد به یطبات، از یطبات به عبرونه، از عبرونه به عصیون جابر، از عصیون جابر به قادش (در بیابان صین)، از قادش به کوه هور (در مرز سرزمین ادوم).
وقتی در دامنهٔ کوه هور بودند، هارون کاهن به دستور يهوه به بالای کوه هور رفت. وی در سن ۱۲۳ سالگی، در روز اول از ماه پنجم سال چهلم؛ بعد از بیرون آمدن بنییسرال از مصر، در آنجا وفات یافت.
در این هنگام بود که پادشاه کنعانی سرزمین عراد (واقع در نِگِب کنعان)، اطلاع یافت که قوم یسرال به کشورش نزدیک میشوند.
پس یسرالیها از کوه هور به صلمونه کوچ کردند و در آنجا اردو زدند.
بعد به فونون رفتند.
پس از آن به اوبوت کوچ کردند
و از آنجا به عییعباریم در مرز موآب رفته، در آنجا اردو زدند.
سپس به دیبون جاد رفتند
و از دیبون جاد به علمون دبلاتایم
و از آنجا به کوهستان عباریم، نزدیک کوه نبو کوچ کردند.
سرانجام به دشت موآب رفتند که در کنار رود اردن در مقابل شهر اریحا بود.
در دشت موآب، از بیتیشیموت تا آبل شطیم در جاهای مختلف، کنار رود اردن اردو زدند.
زمانی که آنها در کنار رود اردن، در مقابل اریحا اردو زده بودند، يهوه به موسی فرمود که به قوم یسرال بگوید: «وقتی که از رود اردن عبور کردید و به سرزمین کنعان رسیدید،
باید تمامی ساکنان آنجا را بیرون کنید و همهٔ بتها و مجسمههایشان را از بین ببرید و عبادتگاهای واقع در بالای کوهها را که در آنجا بتهایشان را پرستش میکنند خراب کنید.
من سرزمین کنعان را به شما دادهام. آن را تصرف کنید و در آن ساکن شوید.
زمین به تناسب جمعیت قبیلههایتان به شما داده خواهد شد. قطعههای بزرگتر زمین به قید قرعه بین قبیلههای بزرگتر و قطعههای کوچکتر بین قبیلههای کوچکتر تقسیم شود.
ولی اگر تمامی ساکنان آنجا را بیرون نکنید، باقیماندگان مثل خار به چشمهایتان و چون تیغ در پهلویتان فرو خواهند رفت و شما را در آن سرزمین آزار خواهند رساند.
آری، اگر آنان را بیرون نکنید آنگاه من شما را هلاک خواهم کرد همانطور که قصد داشتم شما آنها را هلاک کنید.»
34
يهوه به موسی فرمود: «به بنییسرال بگو: وقتی به سرزمین کنعان که من آن را به ارث به شما میدهم وارد شدید، مرزهایتان اینها خواهد بود:
«قسمت جنوبی آن، بیابان صین واقع در مرز ادوم خواهد بود. مرز جنوبی از دریای مرده آغاز شده،
به سمت جنوب از گردنهٔ عقربها به طرف بیابان صین امتداد مییابد. دورترین نقطهٔ مرز جنوبی، قادش برنیع خواهد بود که از آنجا به سمت حَصَر ادار و عصمون ادامه خواهد یافت.
این مرز از عصمون در جهت نهر مصر پیش رفته، به دریای مدیترانه منتهی میگردد.
«مرز غربی شما، ساحل دریای مدیترانه خواهد بود.
«مرز شمالی شما از دریای مدیترانه شروع شده، به سوی مشرق تا کوه هور پیش میرود و از آنجا تا گذرگاه حمات ادامه یافته، از صدد و زفرون گذشته، به حصرعینان میرسد.
«حد شرقی از حصرعینان به طرف جنوب تا شفام و از آنجا تا ربله واقع در سمت شرقی عین، ادامه مییابد. از آنجا به صورت یک نیم دایرهٔ بزرگ، اول به طرف جنوب و بعد به سمت غرب کشیده میشود تا به جنوبیترین نقطهٔ دریای جلیل برسد،
سپس در امتداد رود اردن به دریای مرده منتهی میشود. «این سرزمین شما خواهد بود با سرحدات اطرافش.»
موسی به بنییسرال گفت: «این است سرزمینی که باید به قید قرعه بین خودتان تقسیم کنید. به دستور يهوه آن را باید بین نُه قبیله و نیم تقسیم کنید،
زیرا برای قبیلههای رئوبین و جاد و نصف قبیلهٔ منسی، در سمت شرقی رود اردن و در مقابل اریحا زمین تعیین شده است.»
يهوه به موسی فرمود: «مردانی که آنها را تعیین کردهام تا کار تقسیم زمین را بین قبایل یسرال انجام دهند اینها هستند: العازار کاهن، یوشع پسر نون و یک رهبر از هر قبیله. اسامی این رهبران به شرح زیر میباشد: «قبیله رهبر یهوده کالیب، پسر یفنه شمعون شموئیل، پسر عمیهود بنیامین الیداد، پسر کسلون دان بِقُی، پسر یُجلی منسی (پسر یوسف) حنیئیل، پسر ایفود افرایم (پسر یوسف) قموئیل، پسر شفطان زبولون الیصافان، پسر فرناک یساکار فلطیئیل، پسر عزان اشیر اخیهود، پسر شلومی نفتالی فدهئیل، پسر عمیهود.»
اینها اسامی کسانی است که يهوه انتخاب کرد تا بر کار تقسیم زمین بین قبایل یسرال نظارت کنند.
35
زمانی که قوم یسرال در دشت موآب، کنار رود اردن و در مقابل اریحا اردو زده بودند، يهوه به موسی فرمود:
«به قوم یسرال دستور بده که از ملک خود، شهرهایی با چراگاههای اطرافشان به لاویان بدهند.
شهرها برای سکونت خودشان است و چراگاههای اطراف آنها برای گلههای گوسفند و گاو و سایر حیوانات ایشان.
چراگاههای اطراف هر شهر، از دیوار شهر تا فاصله پانصد متر به هر طرف امتداد داشته باشد.
بدین ترتیب محوطهای مربع شکل به وجود میآید که هر ضلع آن هزار متر خواهد بود و شهر در وسط آن قرار خواهد گرفت.
«چهل و هشت شهر با چراگاههای اطرافشان به لاویان داده شود. از این چهل و هشت شهر، شش شهر به عنوان پناهگاه باشد تا اگر کسی مرتکب قتل شود بتواند به آنجا فرار کند و در امان باشد.
قبیلههای بزرگتر که شهرهای بیشتری دارند، شهرهای بیشتری به لاویان بدهند و قبیلههای کوچکتر شهرهای کمتر.»
يهوه به موسی فرمود:
«به قوم یسرال بگو، هنگامی که از رود اردن عبور کرده به سرزمین موعود میرسند،
شهرهای پناهگاه تعیین کنند تا هر کس که ناخواسته شخصی را کشته باشد بتواند به آنجا فرار کند.
این شهرها مکانی خواهند بود که قاتل در برابر انتقام جویی بستگان مقتول در آنها ایمن خواهد بود، زیرا قاتل تا زمانی که جرمش در یک دادرسی عادلانه ثابت نگردد، نباید کشته شود.
سه شهر از این شش شهر پناهگاه، باید در سرزمین کنعان باشد و سه شهر دیگر در سمت شرقی رود اردن.
این شهرها نه فقط برای قوم یسرال، بلکه برای غریبان و مسافران نیز پناهگاه خواهند بود.
«اگر کسی با استفاده از یک تکه آهن یا سنگ یا چوب، شخصی را بکشد، قاتل است و باید کشته شود.
مدعی خون مقتول وقتی قاتل را ببیند خودش او را بکشد.
اگر شخصی از روی کینه با پرتاب چیزی به طرف کسی یا با هل دادن او، وی را بکشد،
یا از روی دشمنی مشتی به او بزند که او بمیرد، آن شخص قاتل است و قاتل باید کشته شود. مدعی خون مقتول وقتی قاتل را ببیند خودش او را بکشد.
«ولی اگر قتل تصادفی باشد، برای مثال، شخصی چیزی را به طور غیرعمد پرتاب کند یا کسی را هل دهد و باعث مرگ او شود و یا قطعه سنگی را بدون قصد پرتاب کند و آن سنگ به کسی اصابت کند و او را بکشد در حالی که پرتاب کننده، دشمنی با وی نداشته است،
در اینجا قوم باید در مورد اینکه آیا قتل تصادفی بوده یا نه، و اینکه قاتل را باید به دست مدعی خون مقتول بسپارند یا نه، قضاوت کنند.
اگر به این نتیجه برسند که قتل تصادفی بوده، آنگاه قوم یسرال متهم را از دست مدعی برهانند و به او اجازه بدهند که در شهر پناهگاه، ساکن شود. او باید تا هنگام مرگ کاهن اعظم، در آن شهر بماند.
«اگر متهم، شهرِ پناهگاه را ترک کند،
و مدعی خون مقتول، وی را خارج از شهر پیدا کرده، او را بکشد، عمل او قتل محسوب نمیشود،
چون آن شخص میبایستی تا هنگام مرگ کاهن اعظم در شهر پناهگاه میماند و بعد از آن به ملک و خانهٔ خود بازمیگشت.
اینها برای تمامی قوم یسرال نسل اندر نسل قوانینی دائمی میباشند.
«هر کس شخصی را بکشد، به موجب شهادت چند شاهد، قاتل شناخته میشود و باید کشته شود. هیچکس تنها به شهادت یک نفر نباید کشته شود.
هر وقت کسی قاتل شناخته شد باید کشته شود و نباید خونبهایی برای رهایی او پذیرفته شود.
از پناهندهای که در شهر پناهگاه سکونت دارد پولی برای اینکه به او اجازه داده شود قبل از مرگ کاهن اعظم به ملک و خانهٔ خویش بازگردد گرفته نشود.
اگر این قوانین را مراعات کنید سرزمین شما آلوده نخواهد شد، زیرا قتل موجب آلودگی زمین میشود. هیچ کفارهای برای قتل بهجز کشتن قاتل پذیرفته نمیشود.
سرزمینی را که در آن ساکن خواهید شد نجس نسازید، زیرا من که یهوه هستم در آنجا ساکن میباشم.»
36
سران طوایف جلعاد (جلعاد پسر ماخیر، ماخیر پسر منسی و منسی پسر یوسف بود) با درخواستی نزد موسی و رهبران یسرال آمدند و به موسی یادآوری کرده، گفتند: « يهوه به تو دستور داد که زمین را به قید قرعه بین قوم یسرال تقسیم کنی و ارث برادرمان صَلُفحاد را به دخترانش بدهی.
ولی اگر آنها با مردان قبیلهٔ دیگری ازدواج کنند، زمینشان هم با خودشان به آن قبیله انتقال خواهد یافت و بدینسان از کل زمین قبیلهٔ ما کاسته خواهد گردید
و در سال یوبیل هم بازگردانده نخواهد شد.»
آنگاه موسی در حضور قوم این دستورها را از جانب يهوه به ایشان داد: «شکایت مردان قبیلهٔ یوسف بجاست،
آنچه يهوه دربارهٔ دختران صلفحاد امر فرموده این است: بگذارید این دختران با مردان دلخواه خود ازدواج کنند، ولی فقط به شرط آنکه این مردان از قبیلهٔ خودشان باشند.
به این طریق هیچ قسمتی از زمینهای قبیلهٔ یوسف به قبیلهٔ دیگری منتقل نخواهد شد، زیرا میراث هر قبیله بایستی همانطور که در اول تقسیم شد برای همیشه همانطور باقی بماند.
دخترانی که در تمامی قبایل یسرال وارث زمین هستند بایستی با مردان قبیلهٔ خودشان ازدواج کنند تا زمین ایشان از آن قبیله، جدا نشود.
به این طریق هیچ میراثی از قبیلهای به قبیلهٔ دیگر منتقل نخواهد شد.»
دختران صلفحاد همانطور که يهوه به موسی دستور داده بود عمل کردند.
این دختران، یعنی محله، تِرصه، حُجله، مِلکه و نوعه با پسر عموهای خود ازدواج کردند. بدین ترتیب آنها با مردانی از قبیلهٔ خود یعنی قبیلهٔ منسی (پسر یوسف) ازدواج کردند و میراث آنان در قبیلهٔ خودشان باقی ماند.
این است احکام و اوامری که يهوه توسط موسی به قوم یسرال داد، هنگامی که آنها در دشت موآب کنار رود اردن و در مقابل اریحا اردو زده بودند.
deuteronomy
1
در این کتاب، سخنرانی موسی خطاب به قوم یسرال، زمانی که آنها در بیابانِ شرق رود اردن بودند، ثبت شده است. آنها در عربه که مقابل سوف، و بین فاران در یک طرف و توفل، لابان، حضیروت و دی ذهب در طرف دیگر قرار داشت، اردو زدند.
فاصلهٔ کوه حوریب تا قادش برنیع از طریق کوه سعیر یازده روز است. این سخنرانی در روز اول ماه یازدهم سال چهلم بعد از خروج بنییسرال از مصر ایراد شد. در آن زمان، سیحون، پادشاه اموریها که در حشبون حکومت میکرد شکست خورده بود و عوج، پادشاه سرزمین باشان که در عشتاروت حکومت میکرد، در اَدَرعی مغلوب شده بود. موسی در این سخنرانی به شرح قوانین و دستورهای يهوه میپردازد:
وقتی ما در کوه حوریب بودیم یهوه اللهامان به ما فرمود: «به اندازه کافی در اینجا ماندهاید.
اکنون بروید و سرزمین کوهستانی اموریها، نواحی درهٔ اردن، دشتها و کوهستانها، صحرای نِگِب و تمامی سرزمین کنعان و لبنان یعنی همهٔ نواحی سواحل مدیترانه تا رود فرات را اشغال نمایید.
تمامی آن را به شما میدهم. داخل شده، آن را تصرف کنید، چون این سرزمینی است که قسم خوردهام آن را به نیاکان شما ابراهیم و اسحاق و یعقوب و تمامی نسلهای آیندهٔ ایشان بدهم.»
در آن روزها به مردم گفتم: «شما برای من بار سنگینی هستید و من نمیتوانم به تنهایی این بار را به دوش بکشم،
چون یهوه اللهاتان شما را مثل ستارگان زیاد کرده است.
يهوه، اللها نیاکانتان، شما را هزار برابر افزایش دهد و طبق وعدهاش شما را برکت دهد.
ولی من چگونه میتوانم به تنهایی تمامی دعواها و گرفتاریهایتان را حل و فصل نمایم؟
بنابراین از هر قبیله چند مرد دانا و باتجربه و فهمیده انتخاب کنید و من آنها را به رهبری شما منصوب خواهم کرد.»
ایشان با این امر موافقت کردند
و من افرادی را که آنها از هر قبیله انتخاب کرده بودند برایشان گماردم تا مسئولیت گروههای هزار، صد، پنجاه و ده نفری را به عهده گرفته، به حل دعواهای آنان بپردازند.
به آنها دستور دادم که در همه حال، عدالت را کاملاً رعایت کنند، حتی نسبت به غریبهها.
به آنها گوشزد کردم: «هنگام داوری از کسی جانبداری نکنید، بلکه نسبت به بزرگ و کوچک یکسان قضاوت نمایید. از مردم نترسید، چون شما از طرف خدا داوری میکنید. هر مسئلهای که حل آن برایتان مشکل است نزد من بیاورید تا من به آن رسیدگی کنم.»
در همان وقت دستورهای دیگری را هم که قوم میبایست انجام دهند، به ایشان دادم.
آنگاه طبق دستور يهوه، اللهامان کوه حوریب را ترک گفته، از بیابان بزرگ و ترسناک گذشتیم و سرانجام به میان کوهستانهای اموریها رسیدیم. بعد به قادش برنیع رسیدیم و من به قوم گفتم: « يهوه، اللهامان این سرزمین را به ما داده است. بروید و همچنانکه به ما امر فرموده آن را تصرف کنید. نترسید و هراس به دلتان راه ندهید.»
ولی آنها جواب دادند: «بیایید افرادی به آنجا بفرستیم تا آن سرزمین را بررسی کنند و گزارشی از شهرهای آنجا به ما بدهند تا ما بدانیم از چه راهی میتوانیم به آنجا رخنه کنیم.»
این پیشنهاد را پسندیدم و دوازده نفر، یعنی از هر قبیله یک نفر، انتخاب کردم.
آنها از میان کوهستانها گذشته، به وادی اشکول رسیده، آنجا را بررسی کردند و با نمونههایی از میوههای آن سرزمین بازگشته، گفتند: «سرزمینی که يهوه، اللهامان به ما داده است سرزمین حاصلخیزی است.»
ولی قوم از ورود به آنجا خودداری نموده، علیه دستور یهوه اللهاتان قیام کردند.
آنها در خیمههایشان غرغر و شکایت کرده، گفتند: «لابد يهوه از ما بیزار است که ما را از مصر به اینجا آورده تا به دست اموریها کشته شویم.
کار ما به کجا خواهد کشید؟ برادران ما که آن سرزمین را بررسی کردهاند با خبرهایشان ما را ترساندهاند. آنها میگویند که مردم آن سرزمین بلند قد و قوی هیکل هستند و شهرهایشان بزرگ است و حصارهایشان سر به فلک میکشد. آنها غولهایی از بنیعناق نیز در آنجا دیدهاند.»
ولی من به ایشان گفتم: «نترسید و هراس به دلتان راه ندهید.
يهوه، اللها شما هادی شماست و برای شما جنگ خواهد کرد، همانطور که قبلاً در مصر و در این بیابان این کار را برای شما کرد. دیدهاید که در تمام طول راه از شما مراقبت کرده است همانطور که یک پدر از بچهاش مواظبت میکند.»
ولی با این همه به یهوه اللهاتان اعتماد نکردند،
هر چند يهوه در طول راه آنها را هدایت مینمود و پیشاپیش آنها حرکت میکرد تا مکانی برای بر پا کردن اردویشان پیدا کند، و شبها با ستونی از آتش و روزها با ستونی از ابر آنها را راهنمایی مینمود.
آری، يهوه شکوههایشان را شنید و بسیار خشمگین شد و قسم خورده، گفت: «حتی یک نفر از تمامی این نسل شریر زنده نخواهد ماند تا سرزمین حاصلخیزی را که به پدرانشان وعده داده بودم ببیند
مگر کالیب پسر یَفُنه. من زمینی را که او بررسی کرده است به او و به نسلش خواهم داد، زیرا از من اطاعت کامل نمود.»
يهوه به خاطر آنها بر من نیز خشمناک شد و به من فرمود: «تو نیز به سرزمین موعود داخل نخواهی شد.
به جای تو، دستیارت یوشع (پسر نون) قوم را هدایت خواهد کرد. او را تشویق کن تا برای به عهده گرفتن رهبری آماده شود.»
سپس يهوه خطاب به همهٔ ما فرمود: «من سرزمین موعود را به همان اطفالی که میگفتید دشمنان، آنها را به اسارت خواهند برد، به ملکیت خواهم داد.
اما شما اکنون برگردید و از راهی که به سوی دریای سرخ میرود به بیابان بروید.»
آنگاه قوم یسرال اعتراف نموده، به من گفتند: «ما گناه کردهایم؛ اما اینک به آن سرزمین میرویم و همانطور که يهوه، اللهامان به ما امر فرموده است برای تصاحب آن خواهیم جنگید.» پس اسلحههایشان را به کمر بستند و گمان کردند که غلبه بر تمامی آن ناحیه آسان خواهد بود.
ولی يهوه به من گفت: «به ایشان بگو که این کار را نکنند، زیرا من با ایشان نخواهم رفت و دشمنانشان آنها را مغلوب خواهند کرد.»
من به ایشان گفتم، ولی گوش ندادند. آنها مغرور شده، فرمان يهوه را اطاعت نکردند و برای جنگیدن به کوهستان برآمدند.
ولی اموریهایی که در آنجا ساکن بودند برای مقابله با آنها بیرون آمده، مثل زنبور ایشان را دنبال کردند و از سعیر تا حرمه آنها را کشتند.
آنگاه قوم یسرال بازگشته، در حضور يهوه گریستند، ولی يهوه گوش نداد.
سپس آنها مدت مدیدی در قادش ماندند.
2
آنگاه طبق دستور يهوه بازگشتیم و از راهی که به سوی دریای سرخ میرود به بیابان رفتیم. سالهای زیادی در اطراف ناحیهٔ کوه سعیر سرگردان بودیم. سرانجام يهوه فرمود:
«به اندازهٔ کافی در این کوهستان سرگردان بودهاید. حال به سمت شمال بروید.
به قوم بگو که ایشان از مرز سرزمینی خواهند گذشت که به برادرانشان ادومیها تعلق دارد. (ادومیها از نسل عیسو هستند و در سعیر زندگی میکنند.) آنها از شما خواهند ترسید،
ولی شما با ایشان نجنگید، چون من تمام سرزمین کوهستانی سعیر را به عنوان ملک دائمی به ایشان دادهام و حتی یک وجب از زمین ایشان را به شما نخواهم داد.
در آنجا به ازای آب و غذایی که مصرف میکنید، پول بپردازید.
يهوه، اللهاتان در تمام چهل سالی که در این بیابان بزرگ سرگردان بودهاید با شما بوده و قدم به قدم از شما مراقبت نموده است. او در تمام کارهایتان به شما برکت داده و شما هیچوقت محتاج به چیزی نبودهاید.»
بنابراین ما از کنار سعیر که برادرانمان از نسل عیسو در آنجا زندگی میکردند گذشتیم و جادهای را که به سمت جنوب به اِیلَت و عصیون جابر میرود قطع نموده، رو به شمال به طرف بیابان موآب کوچ کردیم.
آنگاه يهوه به ما چنین هشدار داد: «با موآبیها که از نسل لوط هستند کاری نداشته باشید و با ایشان وارد جنگ نشوید. من شهر عار را به ایشان دادهام و هیچ زمینی را از سرزمین ایشان به شما نخواهم داد.»
(ایمیها که قبیلهٔ بسیار بزرگی بودند قبلاً در آن ناحیه سکونت داشتند و مثل غولهای عناقی بلند قد بودند.
ایمیها و عناقیها غالباً رفائی خوانده میشوند، ولی موآبیها ایشان را ایمی میخوانند.
در روزگار پیشین حوریها در سعیر سکونت داشتند، ولی ادومیها یعنی قوم عیسو آنها را بیرون رانده، جایشان را گرفتند، همانطور که یسرال مردم کنعان را که يهوه سرزمینشان را به یسرال بخشیده بود، بیرون راندند.)
يهوه فرمود: «اکنون برخیزید و از رود زارَد بگذرید.» ما چنین کردیم.
سی و هشت سال پیش، ما قادش را ترک گفته بودیم. همانطور که يهوه فرموده بود، در این مدت تمام جنگجویان ما از بین رفتند.
يهوه بر ضد آنها بود و سرانجام همهٔ آنها را از بین برد.
پس از اینکه تمام جنگجویان مردند
يهوه به من فرمود:
«امروز باید از شهر عار که در مرز موآب است بگذرید.
وقتی به سرزمین عمونیها که از نسل لوط هستند نزدیک شدید با آنها کاری نداشته باشید و با ایشان وارد جنگ نشوید، زیرا هیچ زمینی را از سرزمینی که به ایشان بخشیدهام، به شما نخواهم داد.»
(آن ناحیه نیز زمانی محل سکونت رفائیها که عمونیها ایشان را زَمزُمی میخوانند، بود.
آنها قبیلهٔ بسیار بزرگی بودند و مثل عناقیها قد بلندی داشتند، ولی يهوه ایشان را هنگام ورود عمونیها از بین برد و عمونیها به جای ایشان در آنجا سکونت کردند.
يهوه به همین گونه به قوم عیسو در کوه سعیر کمک کرده بود و آنها حوریها را که قبل از ایشان در آنجا سکونت داشتند از بین برده و تا امروز به جای ایشان ساکن شدهاند.
وضع مشابه دیگر، زمانی اتفاق افتاد که مردم کفتور به قبیلهٔ عِویها که تا حدود غزه در دهکدههای پراکندهای سکونت داشتند حمله نموده، آنها را هلاک کردند و به جای ایشان ساکن شدند.)
آنگاه يهوه فرمود: «از رود ارنون گذشته، به سرزمین سیحونِ اموری، پادشاه حشبون داخل شوید. من او را و سرزمینش را به شما دادهام. با او بجنگید و سرزمین او را به تصرف خود درآورید.
از امروز ترس شما را بر دل مردم سراسر جهان میگذارم. آنها آوازهٔ شما را میشنوند و به وحشت میافتند.»
سپس از صحرای قدیموت سفیرانی با پیشنهاد صلح نزد سیحون، پادشاه حِشبون فرستادم.
پیشنهاد ما این بود: «اجازه دهید از سرزمین شما عبور کنیم. از جادهٔ اصلی خارج نخواهیم شد و به طرف مزارع اطراف آن نخواهیم رفت.
هنگام عبور برای هر لقمه نانی که بخوریم و هر جرعه آبی که بنوشیم، پول خواهیم داد. تنها چیزی که میخواهیم، اجازهٔ عبور از سرزمین شماست.
ادومیهای نسل عیسو که ساکن سعیرند اجازهٔ عبور از سرزمین خود را به ما دادند. موآبیها هم که پایتختشان در عار است همین کار را کردند. ما از راه اردن به سرزمینی که يهوه، اللهامان به ما داده است میرویم.»
ولی سیحون پادشاه حِشبون موافقت نکرد، زیرا يهوه، اللها شما او را سختدل گردانید تا او را به دست یسرال نابود کند، همچنانکه الان شده است.
آنگاه يهوه به من فرمود: «اکنون به تدریج سرزمین سیحون پادشاه را به شما میدهم. پس شروع به تصرف و تصاحب این سرزمین کن.»
آنگاه سیحون پادشاه به ما اعلان جنگ داد و نیروهایش را در یاهص بسیج کرد.
ولی يهوه، اللهامان او را به ما تسلیم نمود و ما او را با تمام پسران و افرادش کشتیم و تمامی شهرهایش را به تصرف خود درآورده، همهٔ مردان و زنان و اطفال را از بین بردیم.
به غیر از گلههایشان، موجود دیگری را زنده نگذاشتیم. این گلهها را هم با غنایمی که از تسخیر شهرها به چنگ آورده بودیم با خود بردیم.
ما از عروعیر که در کنارهٔ درهٔ ارنون است تا جلعاد، همهٔ شهرها را به تصرف خود درآوردیم. حتی یک شهر هم در برابر ما قادر به مقاومت نبود، زیرا يهوه، اللهامان تمامی آنها را به ما داده بود.
ولی ما به سرزمین بنیعمون و به رود یبوق و شهرهای کوهستانی یعنی جاهایی که يهوه، اللهامان قدغن فرموده بود، نزدیک نشدیم.
3
سپس به سوی سرزمین باشان روی آوردیم. عوج، پادشاه باشان لشکر خود را بسیج نموده، در اَدَرعی به ما حمله کرد. ولی يهوه به من فرمود که از او نترسم. يهوه به من گفت: «تمام سرزمین عوج و مردمش در اختیار شما هستند. با ایشان همان کنید که با سیحون، پادشاه اموریها در حشبون کردید.»
بنابراین يهوه، اللها ما عوج پادشاه و همهٔ مردمش را به ما تسلیم نمود و ما همهٔ آنها را کشتیم.
تمامی شصت شهرش یعنی سراسر ناحیهٔ ارجوب باشان را به تصرف خود درآوردیم.
این شهرها با دیوارهای بلند و دروازههای پشتبنددار محافظت میشد. علاوه بر این شهرها، تعداد زیادی آبادی بیحصار نیز بودند که به تصرف ما درآمدند.
ما سرزمین باشان را مثل قلمرو سیحون پادشاه واقع در حشبون، کاملاً نابود کردیم و تمام اهالی آن را چه مرد، چه زن و چه کودک، از بین بردیم؛
ولی گلهها و غنایم جنگی را برای خود نگهداشتیم.
پس ما بر تمام سرزمین دو پادشاه اموری واقع در شرق رود اردن، یعنی بر تمامی اراضی از دره ارنون تا کوه حرمون، مسلط شدیم.
(صیدونیها کوه حرمون را سریون و اموریها آن را سنیر میخوانند.)
ما تمامی شهرهای واقع در آن جلگه و تمامی سرزمین جلعاد و باشان را تا شهرهای سلخه و ادرعی تصرف کردیم.
ناگفته نماند که عوج، پادشاه باشان آخرین بازماندهٔ رفائیهای غولپیکر بود. تختخواب آهنی او که در شهر رَبَت، یکی از شهرهای عمونیها نگهداری میشود حدود چهار متر طول و دو متر عرض دارد.
در آن موقع، من سرزمین تسخیر شده را به قبیلههای رئوبین و جاد دادم. به قبیلههای رئوبین و جاد ناحیهٔ شمال عروعیر را که در کنار رود ارنون است به اضافهٔ نصف کوهستان جلعاد را با شهرهایش دادم،
و به نصف قبیلهٔ منسی باقیماندهٔ سرزمین جلعاد و تمام سرزمین باشان را که قلمرو قبلی عوج پادشاه بود واگذار کردم. (منطقهٔ ارجوب در باشان را سرزمین رفائیها نیز مینامند.)
طایفهٔ یائیر از قبیلهٔ منسی تمامی منطقهٔ ارجوب (باشان) را تا مرزهای جشوریها و معکیها گرفتند و آن سرزمین را به اسم خودشان نامگذاری کرده، آنجا را همچنانکه امروز هم مشهور است حَووتیائیر (یعنی «دهستانهای یائیر») نامیدند.
بعد جلعاد را به طایفهٔ ماخیر دادم.
اما به قبیلههای رئوبین و جاد منطقهای را بخشیدم که از رود یبوق در جلعاد (که سرحد عمونیها بود) شروع میشد و تا وسط جلگهٔ رود ارنون در جنوب، امتداد مییافت.
مرز غربی ایشان رود اردن بود که از دریاچهٔ جلیل تا دریای مرده و کوه پیسگاه ادامه مییافت.
آنگاه من به قبیلههای رئوبین و جاد و نصف قبیلهٔ منسی یادآوری کردم که اگرچه يهوه آن سرزمین را به ایشان داده است با این حال حق سکونت در آنجا را نخواهند داشت تا زمانی که مردان مسلحشان در پیشاپیش بقیه قبیلهها، آنها را به آن سوی رود اردن یعنی به سرزمینی که خدا به ایشان وعده داده، برسانند.
به ایشان گفتم: «ولی زنان و فرزندانتان میتوانند اینجا در این شهرهایی که يهوه به شما داده است سکونت کرده، از گلههایتان (که میدانم تعدادشان زیاد است) مواظبت کنند.
شما به برادران خود کمک کنید تا يهوه به آنها نیز پیروزی بدهد. وقتی آنها سرزمینی را که يهوه، اللهاتان در آن طرف رود اردن به ایشان داده است تصرف کردند، آنگاه شما میتوانید به سرزمین خود بازگردید.»
بعد به یوشع فرمان داده، گفتم: «تو با چشمانت دیدی که یهوه اللهاتان با آن دو پادشاه چگونه عمل نمود. او با تمامی ممالک آن طرف رود اردن نیز همین کار را خواهد کرد.
از مردم آنجا نترسید، چون يهوه، اللهاتان برای شما خواهد جنگید.»
آنگاه از يهوه چنین درخواست نمودم: «ای يهوه، التماس میکنم اجازه فرمایی از این رود گذشته، وارد سرزمین موعود بشوم، به سرزمین حاصلخیز آن طرف رود اردن با رشته کوههای آن و به سرزمین لبنان. آرزومندم نتیجه بزرگی و قدرتی را که به ما نشان دادهای ببینم. کدام خدا در تمام آسمان و زمین قادر است آنچه را که تو برای ما کردهای بکند؟»
ولی يهوه به سبب گناهان شما بر من غضبناک بود و به من اجازهٔ عبور نداد. او فرمود: «دیگر از این موضوع سخنی بر زبان نیاور.
به بالای کوه پیسگاه برو. از آنجا میتوانی به هر سو نظر اندازی و سرزمین موعود را از دور ببینی؛ ولی از رود اردن عبور نخواهی کرد.
یوشع را به جانشینی خود بگمار و او را تقویت و تشویق کن، زیرا او قوم را برای فتح سرزمینی که تو از قلهٔ کوه خواهی دید، به آن طرف رودخانه هدایت خواهد کرد.»
بنابراین ما در درهٔ نزدیک بیتفغور ماندیم.
4
اکنون ای یسرال، به قوانینی که به شما یاد میدهم به دقت گوش کنید و اگر میخواهید زنده مانده، به سرزمینی که يهوه، اللها پدرانتان به شما داده است داخل شوید و آن را تصاحب کنید از این دستورها اطاعت نمایید.
قوانین دیگری به اینها نیفزایید و چیزی کم نکنید، بلکه فقط این دستورها را اجرا کنید؛ زیرا این قوانین از جانب يهوه، اللهاتان میباشد.
دیدید که چگونه یهوه اللهاتان در بعل فغور همهٔ کسانی را که بت بعل را پرستیدند از بین برد،
ولی همگی شما که به يهوه، اللهاتان وفادار بودید تا به امروز زنده ماندهاید.
تمام قوانینی را که یهوه، اللهام به من داده است، به شما یاد دادهام. پس وقتی به سرزمین موعود وارد شده، آن را تسخیر نمودید از این قوانین اطاعت کنید.
اگر این دستورها را اجرا کنید به داشتن حکمت و بصیرت مشهور خواهید شد. زمانی که قومهای مجاور، این قوانین را بشنوند خواهند گفت: «این قوم بزرگ از چه حکمت و بصیرتی برخوردار است!»
هیچ قومی، هر قدر هم که بزرگ باشد، مثل ما اللهای مانند یهوه اللها ما ندارد که در بین آنها بوده، هر وقت او را بخوانند، فوری جواب دهد.
هیچ قومی، هر قدر هم که بزرگ باشد، چنین احکام و قوانین عادلانهای که امروز به شما یاد دادم، ندارد.
ولی مواظب باشید و دقت کنید مبادا در طول زندگیتان آنچه را که با چشمانتان دیدهاید فراموش کنید. همهٔ این چیزها را به فرزندان و نوادگانتان تعلیم دهید.
به یاد آورید آن روزی را که در کوه حوریب در برابر يهوه ایستاده بودید و او به من گفت: «مردم را به حضور من بخوان و من به ایشان تعلیم خواهم داد تا یاد بگیرند همیشه مرا احترام کنند و دستورهای مرا به فرزندانشان بیاموزند.»
شما در دامنهٔ کوه ایستاده بودید. ابرهای سیاه و تاریکی شدید اطراف کوه را فرا گرفته بود و شعلههای آتش از آن به آسمان زبانه میکشید.
آنگاه يهوه از میان آتش با شما سخن گفت. شما کلامش را میشنیدید، ولی او را نمیدیدید.
او قوانینی را که شما باید اطاعت کنید یعنی «ده فرمان» را اعلام فرمود و آنها را بر دو لوح سنگی نوشت.
آری، در همان وقت بود که يهوه به من دستور داد قوانینی را که باید بعد از رسیدن به سرزمین موعود اجرا کنید به شما یاد دهم.
شما در آن روز در کوه حوریب وقتی که يهوه از میان آتش با شما سخن میگفت، شکل و صورتی از او ندیدید. پس مواظب باشید
مبادا با ساختن مجسمهای از خدا خود را آلوده سازید، یعنی با ساختن بُتی به هر شکل، چه به صورت مرد یا زن،
و چه به صورت حیوان یا پرنده،
خزنده یا ماهی.
همچنین وقتی به آسمان نگاه میکنید و تمامی لشکر آسمان یعنی خورشید و ماه و ستارگان را که یهوه اللهاتان برای تمام قومهای روی زمین آفریده است میبینید، آنها را پرستش نکنید.
يهوه شما را از مصر، از آن کورهٔ آتش، بیرون آورد تا قوم خاص او و میراث او باشید، چنانکه امروز هستید.
ولی به خاطر شما نسبت به من خشمناک گردید و به تأکید اعلام فرمود که من به آن سوی رود اردن یعنی به سرزمین حاصلخیزی که یهوه اللهاتان به شما به میراث داده است نخواهم رفت.
من اینجا در این سوی رودخانه خواهم مرد، ولی شما از رودخانه عبور خواهید کرد و آن زمین حاصلخیز را تصرف خواهید نمود.
هوشیار باشید مبادا عهدی را که يهوه، اللهاتان با شما بسته است بشکنید! اگر دست به ساختن هرگونه بُتی بزنید آن عهد را میشکنید، چون يهوه، اللهاتان این کار را به کلی منع کرده است.
زیرا یهوه اللها شما آتشی سوزاننده و اللهای غیور است.
حتی اگر سالها در سرزمین موعود ساکن بوده، در آنجا صاحب فرزندان و نوادگان شده باشید، ولی با ساختن بت خود را آلوده کرده با گناهانتان یهوه اللهاتان را خشمگین سازید،
زمین و آسمان را شاهد میآورم که در آن سرزمینی که با گذشتن از رود اردن آن را تصاحب خواهید کرد، نابود خواهید شد. عمرتان در آنجا کوتاه خواهد بود و به کلی نابود خواهید شد.
يهوه شما را در میان قومها پراکنده خواهد کرد و تعدادتان بسیار کم خواهد شد.
در آنجا، بتهایی را که از چوب و سنگ ساخته شدهاند پرستش خواهید کرد، بتهایی که نه میبینند، نه میشنوند، نه میبویند و نه میخورند.
ولی اگر شما دوباره شروع به طلبیدن يهوه، اللهاتان کنید، زمانی او را خواهید یافت که با تمام دل و جانتان او را طلبیده باشید.
وقتی در سختی باشید و تمام این حوادث برای شما رخ دهد، آنگاه سرانجام به يهوه، اللهاتان روی آورده، آنچه را که او به شما بگوید اطاعت خواهید کرد.
یهوه، اللها شما رحیم است، پس او شما را ترک نکرده، نابود نخواهد نمود و عهدی را که با پدران شما بسته است فراموش نخواهد کرد.
در تمامی تاریخ، از وقتی که خدا انسان را روی زمین آفرید، از یک گوشهٔ آسمان تا گوشهٔ دیگر جستجو کنید و ببینید آیا میتوانید چیزی شبیه به این پیدا کنید که
قومی صدای خدا را که از میان آتش با آنها سخن گفته است مثل شما شنیده و زنده مانده باشد!
و آیا تا به حال اللهای کوشیده است که با فرستادن بلاهای ترسناک و آیات و معجزات و جنگ، و با دست نیرومند و بازوی افراشته و اعمال عظیم و ترسناک، قومی را از بردگی قومی دیگر رها سازد؟ ولی یهوه اللهاتان همۀ این کارها را در برابر چشمان شما در مصر برای شما انجام داد.
يهوه این کارها را کرد تا شما بدانید که فقط او خداست و کسی دیگر مانند او وجود ندارد.
او هنگامی که از آسمان به شما تعلیم میداد اجازه داد که شما صدایش را بشنوید؛ او گذاشت که شما ستون بزرگ آتشش را روی زمین ببینید. شما حتی کلامش را از میان آتش شنیدید.
چون او پدران شما را دوست داشت و اراده نمود که فرزندانشان را برکت دهد، پس شخص شما را از مصر با نمایش عظیمی از قدرت خود بیرون آورد.
او قومهای دیگر را که قویتر و بزرگتر از شما بودند پراکنده نمود و سرزمینشان را به طوری که امروز مشاهده میکنید، به شما بخشید.
پس امروز به خاطر آرید و فراموش نکنید که يهوه، هم اللها آسمانها و هم اللها زمین است و هیچ اللهای غیر از او وجود ندارد!
شما باید قوانینی را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید تا خود و فرزندانتان کامیاب بوده، تا به ابد در سرزمینی که يهوه، اللهاتان به شما میبخشد زندگی کنید.
آنگاه موسی سه شهر در شرق رود اردن تعیین کرد
تا اگر کسی ناخواسته شخصی را بکشد بدون اینکه قبلاً با او دشمنی داشته باشد، برای فرار از خطر به آنجا پناه ببرد.
این شهرها عبارت بودند از: باصر واقع در اراضی مسطح بیابان برای قبیلهٔ رئوبین، راموت در جلعاد برای قبیلهٔ جاد، و جولان در باشان برای قبیلهٔ منسی.
وقتی قوم یسرال از مصر خارج شده و در شرق رود اردن در کنار شهر بیتفغور اردو زده بودند، موسی قوانین خدا را به آنها داد. (این همان سرزمینی بود که قبلاً اموریها در زمان سلطنت سیحون پادشاه که پایتختش حشبون بود در آنجا سکونت داشتند و موسی و بنییسرال وی را با مردمش نابود کردند.
آنها بر سرزمین او و بر سرزمین عوج، پادشاه باشان که هر دو از پادشاهان اموریهای شرق رود اردن بودند غلبه یافتند.
این سرزمین از عروعیر در کنار رود ارنون تا کوه سریون که همان حرمون باشد، امتداد مییافت
و شامل تمام منطقهٔ شرق رود اردن که از جنوب به دریای مرده و از شرق به دامنهٔ کوه پیسگاه منتهی میشد، بود.)
5
موسی به سخنانش ادامه داده، گفت: ای قوم یسرال، اکنون به فرایض و قوانینی که به شما میدهم، گوش کنید. آنها را یاد بگیرید و به دقت انجام دهید.
یهوه، اللهامان در کوه حوریب عهدی با ما بست.
این عهد را نه با پدرانمان بلکه با ما که امروز زنده هستیم بست.
او در آن کوه از میان آتش رو در رو با شما سخن گفت.
من به عنوان واسطهای بین شما و يهوه ایستادم، زیرا شما از آن آتش میترسیدید و بالای کوه پیش او نرفتید. او با من سخن گفت و من قوانینش را به شما سپردم. آنچه فرمود این است:
«من يهوه، اللها تو هستم، همان اللهای که تو را از اسارت و بندگی مصر آزاد کرد.
«تو را اللهاان دیگر غیر از من نباشد.
«هیچگونه بُتی به شکل آنچه بالا در آسمان و آنچه بر زمین و آنچه در دریاست برای خود درست نکن.
در برابر آنها زانو نزن و آنها را پرستش نکن، زیرا من که يهوه، اللها تو میباشم، اللها غیوری هستم و کسانی را که از من نفرت دارند مجازات میکنم. این مجازات شامل حال فرزندان آنها تا نسل سوم و چهارم نیز میگردد.
اما بر کسانی که مرا دوست بدارند و دستورهای مرا پیروی کنند، تا هزار پشت رحمت میکنم.
«نام یهوه، اللها خود را نابجا به کار نبر. اگر نام مرا با بیاحترامی بر زبان بیاوری یا به آن قسم دروغ بخوری، تو را بیسزا نخواهم گذاشت.
«روز شَبّات را به یاد داشته باش و آن را مقدّس بدار. من که يهوه، اللها تو هستم این را به تو امر میکنم.
در هفته شش روز کار کن،
ولی در روز هفتم که شَبّات یهوه اللها توست هیچ کاری نکن نه خودت، نه پسرت، نه دخترت، نه غلامت، نه کنیزت، نه مهمانانت و نه حتی چارپایانت. غلام و کنیزت باید مثل خودت استراحت کنند.
به یاد آور که در سرزمین مصر غلام بودی و من که يهوه، اللها تو هستم با قدرت و قوت عظیم خود تو را از آنجا بیرون آوردم. به این دلیل است که به تو امر میکنم شَبّات را نگه داری.
«پدر و مادر خود را گرامی بدار، زیرا این فرمان يهوه، اللها توست. اگر چنین کنی، در سرزمینی که يهوه، اللهات به تو خواهد بخشید، عمری طولانی و پربرکت خواهی داشت.
«قتل نکن.
«زنا نکن.
«دزدی نکن.
«بر همنوع خود شهادت دروغ نده.
«به زن همسایهات طمع نکن. و حسرت خانۀ همسایه خود، یا مزرعۀ او، یا غلام و کنیزش، یا گاو و الاغش، یا اموالش را نخور.»
این بود قوانینی که يهوه در کوه سینا به شما داد. او این قوانین را با صدای بلند از میان آتش و ابر غلیظ اعلام فرمود و غیر از این قوانین، قانون دیگری نداد. آنها را روی دو لوح سنگی نوشت و به من داد.
ولی وقتی که آن صدای بلند از درون تاریکی به گوشتان رسید و آتش مهیب سر کوه را دیدید کلیهٔ رهبران قبایل و مشایخ شما نزد من آمدند
و گفتند: «امروز يهوه، اللهامان جلال و عظمتش را به ما نشان داده است، ما حتی صدایش را از درون آتش شنیدیم. اکنون میدانیم که ممکن است خدا با انسان صحبت کند و او نمیرد.
پس چرا جان خود را به خطر بیاندازیم؟ بدون شک اگر یهوه اللهامان دوباره با ما سخن بگوید خواهیم مرد. این آتش هولناک، ما را خواهد سوزانید.
چه کسی میتواند صدای اللها زنده را که از درون آتش سخن میگوید، بشنود و زنده بماند؟
پس تو برو و به تمامی سخنانی که یهوه اللها ما میگوید گوش کن، بعد آمده، آنها را برای ما بازگو کن و ما آنها را پذیرفته، اطاعت خواهیم کرد.»
يهوه درخواستتان را پذیرفت و به من گفت: «آنچه که قوم یسرال به تو گفتند شنیدم و آنچه گفتند نیکوست.
ای کاش همیشه چنین دلی داشته باشند و از من بترسند و تمام اوامر مرا بجا آورند. در آن صورت زندگی خودشان و زندگی فرزندانشان در تمام نسلها با خیر و برکت خواهد گذشت.
اکنون برو و به آنها بگو که به خیمههایشان بازگردند.
سپس برگشته، اینجا در کنار من بایست و من تمامی اوامرم را به تو خواهم داد. تو باید آنها را به قوم تعلیم دهی تا فرایض و قوانین مرا در سرزمینی که به ایشان میدهم اطاعت کنند.»
پس بایستی تمام اوامر یهوه، اللهاتان را اطاعت کنید و دستورهای او را به دقت بهجا آورید
و در طریقی که یهوه اللهاتان به شما امر کرده گام بردارید و بمانید. اگر چنین کنید در سرزمینی که به تصرف درمیآورید زندگی طولانی و پربرکتی خواهید داشت.
6
یهوه، اللهاتان به من فرمود که تمامی این فرمانها و فرایض و قوانین را به شما تعلیم دهم تا در سرزمینی که بهزودی وارد آن میشوید، آنها را بجا آورید،
و بدین ترتیب شما و پسران و نوادگانتان یهوه، اللهاتان را با اطاعت از تمامی فرایض و فرمانهای او در تمام طول زندگی خود احترام کنید تا عمر طولانی داشته باشید.
بنابراین ای یسرال به هر یک از فرامین به دقت گوش کنید و مواظب باشید آنها را اطاعت کنید تا زندگی پربرکتی داشته باشید. اگر این دستورها را بجا آورید در سرزمین حاصلخیزی که در آن شیر و عسل جاری است همچنانکه يهوه، اللها پدرانتان به شما وعده فرمود، قوم بزرگی خواهید شد.
بشنو، ای یسرال، یهوه اللها ما، يهوهِ یکتاست.
یهوه اللها خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی قوّت خود دوست بدار.
این قوانینی که امروز به شما میدهم باید دائم در فکر و دلتان باشد.
آنها را به فرزندان خود بیاموزید و همیشه دربارهٔ آنها صحبت کنید خواه در خانه باشید خواه در بیرون، خواه هنگام خواب باشد خواه اول صبح.
آنها را همچون نشان روی انگشت و پیشانی خود ببندید؛
آنها را بر سر در منازل خود و بر دروازههایتان بنویسید.
وقتی که يهوه، اللهاتان شما را به سرزمینی که با سوگند به پدرانتان ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داده است برساند یعنی به شهرهای بزرگ و زیبایی که شما بنا نکردهاید و خانههایی پر از چیزهای خوب که شما آنها را تهیه نکردهاید، چاههایی که شما نکندهاید، تاکستانها و درختان زیتونی که شما نکاشتهاید، آنگاه وقتی که خوردید و سیر شدید مواظب باشید يهوه را که شما را از سرزمین بندگی مصر بیرون آورد فراموش نکنید.
از يهوه، اللهاتان بترسید، او را عبادت کنید و تنها به نام او قسم بخورید.
اللهاان قومهای همسایه را پرستش نکنید؛
زیرا يهوه، اللهاتان که در میان شما زندگی میکند اللها غیوری است و ممکن است خشم او بر شما افروخته شده، شما را از روی زمین نابود کند.
یهوه، اللها خود را آزمایش نکنید، چنانکه در مَسّا این کار را کردید.
فرمانهای یهوه اللها خود، یعنی همۀ قوانین و فرایض او را نگاه دارید.
آنچه را که يهوه میپسندد انجام دهید تا زندگیتان پربرکت شود و به سرزمین حاصلخیزی که يهوه به پدرانتان وعده داده، وارد شوید و آن را تصرف کنید
و تمام دشمنان را به کمک يهوه بیرون رانید، همانطور که يهوه به شما وعده داده است.
در سالهای آینده، زمانی که پسرانتان از شما بپرسند: «منظور از این قوانین، فرایض و مقرراتی که يهوه، اللهامان به ما داده است چیست؟»
به ایشان بگویید: «ما بردگان فرعون مصر بودیم و يهوه با قدرت عظیمش
و با معجزات بزرگ و بلاهای وحشتناکی که بر مصر و فرعون و تمام افرادش نازل کرد ما را از سرزمین مصر بیرون آورد. ما همهٔ این کارها را با چشمان خود دیدیم.
او ما را از زمین مصر بیرون آورد تا بتواند این سرزمین را که با سوگند به پدرانمان وعده داده بود به ما بدهد.
او به ما امر فرموده است که تمامی این قوانین را اطاعت کرده، به یهوه اللهامان احترام بگذاریم. اگر چنین کنیم او ما را برکت میدهد و زنده نگه میدارد، چنانکه تا امروز کرده است.
اگر هر چه را یهوه اللهامان فرموده است با اطاعت کامل انجام دهیم، او ما را عادل خواهد شمرد.»
7
هنگامی که یهوه اللهاتان شما را به سرزمینی که برای تصرفش میروید، ببرد، این هفت قوم را که همگی از شما بزرگتر و قویترند نابود خواهد ساخت: حیتیها، جرجاشیها، اموریها، کنعانیها، فرزیها، حویها و یبوسیها.
زمانی که يهوه، اللهاتان آنها را به شما تسلیم کند و شما آنها را مغلوب نمایید، باید همهٔ آنها را بکشید. با آنها معاهدهای نبندید و به آنها رحم نکنید، بلکه ایشان را به کلی نابود سازید.
با آنها ازدواج نکنید و نگذارید فرزندانتان با پسران و دختران ایشان ازدواج کنند.
چون در نتیجهٔ ازدواج با آنها جوانانتان به بتپرستی کشیده خواهند شد و همین سبب خواهد شد که خشم يهوه نسبت به شما افروخته شود و شما را به کلی نابود سازد.
مذبحهایشان را بشکنید، ستونهایی را که میپرستند خرد کنید و مجسمههای شرمآور را تکهتکه نموده، بتهایشان را بسوزانید؛
چون شما قوم مقدّسی هستید که به يهوه، اللهاتان اختصاص یافتهاید. او از بین تمام مردم روی زمین شما را انتخاب کرده است تا گنج خاص او باشید.
شما کوچکترین قوم روی زمین بودید، پس يهوه شما را به سبب اینکه قومی بزرگتر از سایر قومها بودید برنگزید و محبت نکرد،
بلکه به این دلیل که شما را دوست داشت و میخواست عهد خود را که با پدرانتان بسته بود بجا آورد. به همین دلیل است که او شما را با چنین قدرت و معجزات عجیب و بزرگی از بردگی و از چنگ فرعون پادشاه مصر رهانید.
پس بدانید که تنها اللهای که وجود دارد یهوه، اللهاتان است و او همان اللها امینی است که تا هزاران نسل عهد خود را نگاه داشته، پیوسته کسانی را که او را دوست میدارند و دستورهایش را اطاعت میکنند محبت مینماید.
ولی آنانی را که از او نفرت دارند بیدرنگ مجازات و نابود میکند.
بنابراین تمام فرمانها و فرایض و قوانینی را که امروز به شما میدهم اجرا کنید.
اگر به این قوانین توجه کرده، آنها را اطاعت نمایید، یهوه، اللهاتان عهدی را که از روی رحمت خویش برای پدرانتان سوگند خورد، ادا خواهد کرد.
او شما را دوست خواهد داشت و برکت خواهد داد و از شما قومی بزرگ به وجود خواهد آورد. او شما را بارور نموده، زمین و حیواناتتان را برکت خواهد داد تا محصول زیادی از گندم، انگور، زیتون و گلههای گاو و گوسفند داشته باشید. تمام این برکات را در سرزمینی که با سوگند به پدرانتان وعده فرمود، به شما خواهد بخشید.
بیشتر از تمامی قومهای روی زمین برکت خواهید یافت و در میان شما و حتی میان گلههایتان نازا وجود نخواهد داشت.
يهوه تمام بیماریهایتان را از شما دور نموده، اجازه نخواهد داد به هیچکدام از بیماریهای هولناکی که در مصر دیدهاید دچار شوید. او همهٔ این بیماریها را به دشمنانتان خواهد داد.
تمامی قومهایی را که يهوه، اللهاتان به دست شما گرفتار میسازد نابود کنید. به ایشان رحم نکنید و اللهاان ایشان را پرستش ننمایید، و گرنه در دام مهلکی گرفتار خواهید شد.
شاید پیش خودتان فکر کنید: «چگونه میتوانیم بر این قومهایی که از ما قویترند پیروز شویم؟»
ولی از آنها باک نداشته باشید! کافیست آنچه را يهوه، اللهاتان با فرعون و سراسر سرزمین مصر کرد به خاطر آورید.
آیا بلاهای وحشتناکی را که يهوه بر سر آنها آورد و شما با چشمان خود آن را دیدید و نیز معجزات بزرگ و قوت و قدرت يهوه را که بدان وسیله شما را از سرزمین مصر بیرون آورد به خاطر دارید؟ پس بدانید که يهوه، اللهاتان همین قدرت را علیه مردمی که از آنها میترسید به کار خواهد برد.
از این گذشته، يهوه، اللهاتان زنبورهای سرخ و درشتی خواهد فرستاد تا آن عده از دشمنانتان را نیز که خود را پنهان کردهاند، نابود سازد.
بنابراین از آن قومها نترسید، زیرا يهوه، اللهاتان در میان شماست. او اللهای است بزرگ و مهیب.
یهوه اللهاتان به تدریج آنها را بیرون خواهد راند. این کار را به سرعت انجام نخواهد داد، زیرا اگر چنین کند حیوانات وحشی بهزودی افزایش یافته، برای شما ایجاد خطر خواهند کرد.
اما یهوه اللهاتان این کار را به تدریج انجام خواهد داد و شما هم به آن قومها حمله نموده، آنها را از بین خواهید برد.
او پادشاهان آنها را به دست شما خواهد سپرد و شما نام ایشان را از صفحهٔ روزگار محو خواهید کرد. هیچکس یارای مقاومت در برابر شما را نخواهد داشت، و شما همگی آنها را نابود خواهید کرد.
بتهایشان را بسوزانید و به طلا و نقرهای که این بتها از آن ساخته شدهاند طمع نکنید و آن را برندارید و گرنه گرفتار خواهید شد، زیرا يهوه، اللهاتان از بتها متنفر است.
بُتی را به خانهٔ خود نبرید، چون همان لعنتی که بر آن است بر شما نیز خواهد بود. از بتها نفرت و کراهت داشته باشید، چون لعنت شدهاند.
8
اگر تمام فرامینی را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید نه تنها زنده خواهید ماند، بلکه تعدادتان نیز افزایش خواهد یافت و به سرزمینی که يهوه با سوگند به پدرانتان وعده نموده، خواهید رفت و آن را تصرف خواهید کرد.
به خاطر آورید چگونه یهوه اللهاتان شما را در بیابان چهل سال تمام هدایت کرد و شما را در تنگی قرار داده، آزمایش کرد تا ببیند واکنش شما چیست و آیا براستی از او اطاعت میکنید یا نه.
آری، او شما را در سختی و گرسنگی نگه داشت و بعد به شما خوراک مَنّا را داد تا بخورید، غذایی که شما و پدرانتان قبلاً از آن بیاطلاع بودید. او چنین کرد تا به شما بفهماند که انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان يهوه صادر میشود.
در تمام این چهل سال لباسهایتان کهنه نشد و پاهایتان تاول نزد.
بنابراین باید بفهمید چنانکه پدر پسر خود را تنبیه میکند، یهوه اللهاتان نیز شما را تأدیب نموده است.
فرمانهای یهوه، اللهاتان را اطاعت کنید. از او پیروی نمایید و از وی بترسید.
يهوه، اللهاتان شما را به سرزمین حاصلخیزی میبرد، سرزمینی که در درهها و کوههایش نهرها و رودها و چشمهها جاری است.
آنجا سرزمین گندم و جو، انگور و انجیر، انار و زیتون، و عسل است.
سرزمینی است که در آن آهن مثل ریگ، فراوان است و مسِ بسیار در تپههایش یافت میشود. سرزمینی است که خوراک در آن فراوان است و شما محتاج به چیزی نخواهید بود.
در آنجا خواهید خورد و سیر خواهید شد و يهوه، اللهاتان را به خاطر سرزمین حاصلخیزی که به شما داده است شکر خواهید کرد.
اما مواظب باشید که در هنگام فراوانی، یهوه اللهاتان را فراموش نکنید و از فرمانها و قوانین و فرایض او که امروز به شما میدهم سرپیچی ننمایید.
زیرا وقتی که شکمتان سیر شود و برای سکونت خود خانههای خوبی بسازید و گلهها و رمههایتان فراوان شوند و طلا و نقره و اموالتان زیاد گردد،
همان وقت است که باید مواظب باشید مغرور نشوید و يهوه، اللهاتان را که شما را از بردگی در مصر بیرون آورد فراموش نکنید.
مواظب باشید اللهای را که شما را در بیابان ترسناک و بزرگ، در آن زمین خشک و بیآب و علف که پر از مارهای سمی و عقربها بود، هدایت کرد فراموش نکنید. او از دل صخره به شما آب داد!
او با مَنّا شما را در بیابان سیر کرد، غذایی که پدرانتان از آن بیاطلاع بودند، و او شما را در تنگی قرار داد و آزمایش کرد تا در آخر به شما برکت دهد.
او چنین کرد تا شما هیچگاه تصور نکنید که با قدرت و توانایی خودتان ثروتمند شدید.
همیشه به خاطر داشته باشید که يهوه، اللهاتان است که توانایی ثروتمند شدن را به شما میدهد. او این کار را میکند تا وعدهای را که با سوگند به پدرانتان داد، بجا آورد.
ولی اگر يهوه، اللهاتان را فراموش کنید و به دنبال اللهاان دیگر رفته، آنها را پرستش کنید بدون شک نابود خواهید شد، درست همانطور که يهوه قومهای دیگر را که با شما مقابله میکنند نابود میسازد. اگر از يهوه، اللهاتان اطاعت نکنید سرنوشت شما نیز چنین خواهد بود.
9
ای قوم یسرال گوش کنید! امروز باید از رود اردن بگذرید تا سرزمین آن سوی رودخانه را تصرف کنید. قومهایی که در آنجا زندگی میکنند بزرگتر و قویتر از شما هستند و شهرهایی بزرگ با حصارهایی سر به فلک کشیده دارند. آنها غولهایی هستند از نسل عمالیق معروف که گفته میشود کسی نمیتواند در برابر ایشان ایستادگی کند.
ولی بدانید که يهوه، اللهاتان مثل آتشی سوزاننده پیشاپیش شما در حرکت خواهد بود و آنها را هلاک خواهد کرد. همانطور که يهوه فرموده است شما بهزودی بر آنها پیروز شده، آنها را از سرزمینشان بیرون خواهید راند.
پس از آنکه یهوه اللهاتان این کار را برایتان کرد، نگویید: «چون ما مردم خوبی هستیم يهوه، ما را به این سرزمین آورده تا آن را تصاحب کنیم.» زیرا يهوه به دلیل شرارت اقوام این سرزمین است که آنها را از آنجا بیرون میراند.
یهوه اللهاتان به هیچ وجه به سبب اینکه شما قومی خوب و درستکار هستید این سرزمین را به شما نمیدهد، بلکه به سبب شرارت این اقوام و برای وعدههایی که با سوگند به پدرانتان ابراهیم و اسحاق و یعقوب داده است این کار را میکند.
باز هم تکرار میکنم: يهوه، اللهاتان به این دلیل این سرزمین حاصلخیز را به شما نمیدهد که مردم خوبی هستید. شما مردمی سرکش هستید.
فراموش نکنید که از روزی که از مصر بیرون آمدید تا به حال مدام يهوه، اللهاتان را در بیابان به خشم آوردهاید و در تمام این مدت علیه او قیام کردهاید.
او را در کوه حوریب خشمگین ساختید به حدی که خواست شما را نابود کند.
من به کوه رفته بودم تا عهدی را که يهوه، اللهاتان با شما بسته بود یعنی همان لوحهای سنگی که قوانین روی آنها حک شده بود، بگیرم. چهل شبانه روز در آنجا بودم و در تمام این مدت لب به غذا نزدم و حتی یک جرعه آب هم ننوشیدم.
در پایان آن چهل شبانه روز، يهوه آن دو لوح سنگی را که قوانین عهد خود را بر آنها نوشته بود، به من داد. این همان قوانینی بود که او هنگامی که مردم در پای کوه جمع شده بودند از درون آتش اعلام فرموده بود.
سپس يهوه به من گفت: «بلند شو! بیدرنگ به پایین کوه برو، زیرا قوم تو که ایشان را از مصر بیرون آوردی، خود را به فساد کشیدهاند. آنها خیلی زود از احکام من روی گردان شده، برای خود بُتی از طلای ریخته شده ساختهاند.»
يهوه به من گفت: «مرا واگذار تا این قوم سرکش را نابود کنم و نامشان را از زیر آسمان محو ساخته، قوم دیگری از تو به وجود آورم، قومی که بزرگتر و قویتر از ایشان باشد.»
من در حالی که دو لوح عهد يهوه را در دست داشتم از کوه که شعلههای آتش آن را فرا گرفته بود، پایین آمدم.
در آنجا دیدم چگونه شما به یهوه اللها خود گناه ورزیده، بت گوساله شکلی از طلای ریخته شده برای خود ساخته بودید. چه زود از فرمان يهوه سرپیچی کرده، نسبت به او گناه ورزیدید!
من لوحها را به زمین انداختم و در برابر چشمانتان آنها را خرد کردم.
آنگاه به مدت چهل شبانه روز دیگر، در حضور يهوه رو بر زمین نهادم. نه نانی خوردم و نه آبی نوشیدم، زیرا شما گناه بزرگی مرتکب شده بودید و آنچه يهوه از آن بیزار است انجام داده، او را به خشم آورده بودید.
میترسیدم از شدت خشم، شما را نابود کند. ولی یک بار دیگر يهوه خواهش مرا اجابت کرد.
هارون نیز در خطر بزرگی بود چون يهوه بر او غضبناک شده، میخواست او را بکشد، ولی من دعا کردم و يهوه او را بخشید.
من آن گوساله را که شما از طلا ساخته بودید و مظهر گناه شما بود برداشته، در آتش انداختم، بعد آن را کوبیدم و به صورت غباری نرم درآورده، به داخل نهری که از دل کوه جاری بود ریختم.
شما در تَبعیره و مَسّا و قبروت هتاوه نیز خشم يهوه را برافروختید.
در قادش برنیع يهوه به شما گفت: «به سرزمینی که به شما دادهام داخل شوید.» اما شما از یهوه اللهاتان اطاعت ننمودید زیرا باور نکردید که او به شما کمک خواهد کرد.
آری، از اولین روزی که شما را شناختم، علیه يهوه یاغیگری کردهاید.
پس يهوه خواست شما را هلاک کند، ولی من چهل شبانه روز در برابر او به خاک افتادم
و التماس کرده، گفتم: «ای يهوه، قوم خود را نابود نکن. آنها میراث تو هستند که با قدرت عظیمت از مصر نجات یافتند.
خدمتگزارانت ابراهیم و اسحاق و یعقوب را به یاد آور و از سرسختی و عصیان و گناه این قوم چشمپوشی کن.
زیرا اگر آنها را از بین ببری مصریها خواهند گفت که يهوه قادر نبود آنها را به سرزمینی که به ایشان وعده داده بود برساند. آنها خواهند گفت که يهوه ایشان را نابود کرد، چون از ایشان بیزار بود و آنها را به بیابان برد تا آنها را بکشد.
ای يهوه، آنها قوم تو و میراث تو هستند که آنها را با قدرت عظیم و دست توانای خود از مصر بیرون آوردی.»
10
در آن هنگام يهوه به من فرمود: «دو لوح سنگی دیگر مانند لوحهای قبلی بتراش و یک صندوق چوبی برای نگهداری آنها بساز و لوحها را همراه خود نزد من به کوه بیاور.
من روی آن لوحها همان فرامینی را که روی لوحهای اولی بود و تو آنها را شکستی، دوباره خواهم نوشت. آنگاه آنها را در صندوق بگذار.»
بنابراین من یک صندوق از چوب اقاقیا ساخته، دو لوح سنگی مانند لوحهای اول تراشیدم و لوحها را برداشته، از کوه بالا رفتم.
يهوه دوباره ده فرمان را روی آنها نوشت و آنها را به من داد. (آنها همان فرمانهایی بودند که وقتی همگی شما در پایین کوه جمع شده بودید، از درون آتش روی کوه به شما داده بود.)
آنگاه از کوه پایین آمدم و طبق فرمان يهوه لوحها را در صندوقی که ساخته بودم گذاشتم. آن لوحها تا امروز هم در آنجا قرار دارند.
سپس قوم یسرال از بئیروت بنییعقان به موسیره کوچ کردند. در آنجا هارون درگذشت و به خاک سپرده شد و پسرش العازار به جای او به خدمت کاهنی پرداخت.
آنگاه به جُدجوده و از آنجا به یُطبات که نهرهای فراوانی داشت، سفر کردند.
در آنجا بود که يهوه قبیلهٔ لاوی را برای حمل صندوقی که در آن ده فرمان يهوه قرار داشت انتخاب نمود تا در حضور او بایستند و او را خدمت کنند و به نام او برکت دهند، به طوری که تا امروز هم این کار را انجام میدهند.
(به همین دلیل است که برای قبیلهٔ لاوی مثل قبایل دیگر سهمی در سرزمین موعود در نظر گرفته نشده است، زیرا یهوه اللهاتان به ایشان فرموده بود که او خود میراث ایشان است.)
چنانکه قبلاً هم گفتم برای دومین بار چهل شبانه روز در حضور يهوه در بالای کوه ماندم و يهوه بار دیگر التماسهای مرا اجابت فرمود و از نابود کردن شما چشم پوشید.
او به من فرمود: «برخیز و بنییسرال را به سرزمینی که به پدرانشان وعده دادهام هدایت کن تا به آنجا داخل شده، آن را تصاحب کنند.»
اکنون ای قوم یسرال، یهوه اللهاتان از شما چه میخواهد، جز اینکه از یهوه اللهاتان بترسید و در همه راههایش گام بردارید و او را دوست داشته، با تمامی دل و جان او را عبادت کنید،
و برای خیر و آسایش خود، فرمانها و فرایض يهوه را که من امروز به شما میدهم اطاعت کنید.
اینک بلندترین آسمانها و زمین و هرآنچه در آن است از آنِ یهوه، اللها شماست.
با وجود این، او آنقدر به پدرانتان علاقمند بود و به حدی ایشان را دوست میداشت که شما را که فرزندان آنها هستید انتخاب نمود تا بالاتر از هر قوم دیگری باشید، همچنانکه امروز آشکار است.
پس دلهای خود را ختنه کنید و دست از سرکشی بردارید.
يهوه، اللهاتان، اللها اللهاان و رب الارباب است. او اللهای بزرگ و تواناست، اللها مهیبی که از هیچکس جانبداری نمیکند و رشوه نمیگیرد.
به داد بیوهزنان و یتیمان میرسد. غریبان را دوست میدارد و به آنها غذا و لباس میدهد.
پس شما هم باید غریبان را دوست بدارید، زیرا خودتان هم در سرزمین مصر غریب بودید.
باید از يهوه، اللهاتان بترسید و او را پرستش کنید و از او جدا نشوید و فقط به نام او سوگند یاد کنید.
تنها او اللها شماست و تنها اوست که شایسته پرستش است، اللهای که معجزات عظیمی برای شما انجام داد و خود شاهد آنها بودهاید.
وقتی که اجداد شما به مصر رفتند فقط هفتاد نفر بودند، ولی اکنون يهوه، اللهاتان شما را به اندازهٔ ستارگان آسمان افزایش داده است!
11
یهوه، اللهاتان را دوست بدارید و خواستهها و فرایض و قوانین و فرامین او را همیشه بهجا آورید.
گوش کنید! من با فرزندان شما سخن نمیگویم که مزهٔ تنبیه یهوه اللهاتان را نچشیده و بزرگی و قدرت مهیبش را ندیدهاند.
ایشان آنجا نبودند تا معجزاتی را که او در مصر علیه فرعون و تمامی سرزمینش انجام داد ببینند.
آنها ندیدهاند که يهوه با لشکر مصر و با اسبان و ارابههای ایشان چه کرد و چگونه کسانی را که در تعقیب شما بودند در دریای سرخ غرق نموده، هلاک کرد.
آنها ندیدهاند در طول سالهایی که شما در بیابان سرگردان بودید، چگونه يهوه بارها از شما مراقبت کرده است تا شما را به اینجا برساند.
آنها آنجا نبودند وقتی که داتان و ابیرام، پسران الیاب، از نسل رئوبین، مرتکب گناه شدند و زمین دهان باز کرده، جلوی چشم تمامی قوم یسرال آنها را با خانواده و خیمه و اموالشان بلعید.
ولی شما با چشمانتان این معجزات عظیم يهوه را دیدهاید.
پس این فرمانهایی را که امروز به شما میدهم با دقت اطاعت کنید تا توانایی آن را داشته باشید که سرزمینی را که بهزودی وارد آن میشوید تصرف کنید.
اگر از این اوامر اطاعت کنید در سرزمینی که يهوه با سوگند به پدرانتان و به شما که فرزندان ایشان هستید وعده داد، عمر طولانی و خوبی خواهید داشت، در سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری است.
چون سرزمینی که بهزودی وارد آن میشوید و آن را تصاحب میکنید مثل سرزمین مصر که از آنجا آمدهاید نیست و احتیاجی به آبیاری ندارد.
سرزمینی که شما برای تصرفش به آن عبور میکنید، سرزمین کوهها و دشتهاست که باران فراوان بر آن میبارد،
و سرزمینی است که یهوه، اللهاتان خود از آن مراقبت میکند و چشمان او دائم در تمامی سال بر آن دوخته شده است.
اگر شما تمام فرامین او را که من امروز به شما میدهم با دقت اطاعت کنید و اگر یهوه اللهاتان را با تمامی دل و جان دوست داشته باشید و او را عبادت کنید
آنگاه او باز هم باران را به موقع خواهد فرستاد تا غله، شراب تازه و روغن زیتون فراوان داشته باشید.
او به شما مراتع سرسبز برای چریدن گلههایتان خواهد داد و خود نیز غذای کافی خواهید داشت که بخورید و سیر شوید.
ولی هوشیار باشید که دلهایتان از يهوه برنگردد تا اللهاان دیگر را بپرستید،
چون اگر چنین کنید خشم يهوه نسبت به شما افروخته شده، آسمانها را خواهد بست و دیگر باران نخواهد بارید و شما محصولی نخواهید داشت، و بهزودی در سرزمین حاصلخیزی که يهوه به شما داده است نابود خواهید شد.
بنابراین، این فرمانها را در دل و جان خود جای دهید. آنها را به دستهای خود و همچنین به پیشانیتان ببندید تا همیشه به خاطر داشته باشید که باید آنها را اطاعت کنید.
آنها را به فرزندان خود بیاموزید و همیشه دربارهٔ آنها صحبت کنید، خواه در خانه باشید خواه در بیرون، خواه هنگام خواب باشد خواه اول صبح.
آنها را بر چارچوبِ درِ خانۀ خود و بر دروازههایتان بنویسید.
آنگاه تا زمین و آسمان باقی است شما و فرزندانتان در سرزمینی که يهوه با سوگند به پدرانتان وعده داد زندگی خواهید کرد.
اگر با دقت همهٔ دستورهایی را که به شما میدهم اطاعت کرده، يهوه، اللهاتان را دوست بدارید و آنچه را که او میخواهد انجام داده، از او جدا نشوید
آنگاه يهوه همهٔ قومهایی را که با شما مقاومت میکنند، هر قدر هم از شما بزرگتر و قویتر باشند، بیرون خواهد کرد و شما زمینهایشان را تسخیر خواهید نمود.
هر جا که قدم بگذارید به شما تعلق خواهد داشت. مرزهایتان از بیابان نِگِب در جنوب تا لبنان در شمال، و از رود فرات در مشرق تا دریای مدیترانه در مغرب خواهد بود.
هیچکس یارای مقاومت با شما را نخواهد داشت، چون يهوه، اللهاتان همانطور که قول داده است هر جا که بروید ترس شما را در دل مردمی که با آنها روبرو میشوید، خواهد گذاشت.
من امروز به شما حق انتخاب میدهم تا بین برکت و لعنت یکی را انتخاب کنید.
اگر فرامین یهوه اللهاتان را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید برکت خواهید یافت
و اگر از آنها سرپیچی کرده، اللهاان قومهای دیگر را پرستش کنید، مورد لعنت قرار خواهید گرفت.
وقتی که يهوه، اللهاتان شما را وارد سرزمینی میکند که باید آن را تصرف کنید، از کوه جَرِزیم برکت و از کوه عیبال، لعنت اعلام خواهد شد.
(جَرِزیم و عیبال کوههایی هستند در غرب رود اردن، یعنی در سرزمین کنعانیهایی که در آنجا در اراضی بیابانی نزدیک جلجال زندگی میکنند، بلوطستان موره هم در آنجا قرار دارد.)
شما بهزودی از رود اردن عبور کرده، در سرزمینی که یهوه اللهاتان به شما میدهد ساکن خواهید شد.
فراموش نکنید که در آنجا باید همهٔ فرایض و قوانینی را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید.
12
وقتی به سرزمینی میرسید که يهوه، اللها پدرانتان آن را به شما داده است، باید این فرایض و قوانین را تا وقتی که در آن سرزمین زندگی میکنید، اطاعت نمایید.
در هر جا که بتخانهای میبینید، چه در بالای کوهها و تپهها، و چه در زیر هر درخت سبز، باید آن را نابود کنید.
مذبحهای بتپرستان را بشکنید، ستونهایی را که میپرستند خرد کنید، مجسمههای شرمآورشان را بسوزانید و بتهای آنها را قطعهقطعه کنید و چیزی باقی نگذارید که شما را به یاد آنها بیندازد.
مانند بتپرستان در هر جا برای يهوه، اللهاتان قربانی نکنید، بلکه در محلی که خودش در میان قبیلههای یسرال به عنوان عبادتگاه خود انتخاب میکند، او را عبادت نمایید.
قربانیهای سوختنی و سایر قربانیها، یک دهم داراییتان، هدایای مخصوص، هدایای نذری، هدایای داوطلبانه، و نخستزادههای گلهها و رمههایتان را به آنجا بیاورید.
در آنجا شما و خانوادههایتان در حضور يهوه، اللهاتان خواهید خورد و از دسترنج خود لذت خواهید برد، زیرا او شما را برکت داده است.
وقتی به سرزمینی که در آنجا يهوه، اللهاتان به شما صلح و آرامش میبخشد رسیدید، دیگر نباید مثل امروز هر جا که خواستید او را عبادت کنید.
زمانی که از رود اردن بگذرید و در آن سرزمین اقامت کنید و یهوه اللهاتان به شما آرامش ببخشد و شما را از دست دشمنانتان حفظ کند،
آنگاه باید تمام قربانیها و هدایای خود را که به شما امر کردهام به عبادتگاه یهوه اللهاتان در محلی که خود انتخاب خواهد کرد بیاورید: قربانیهای سوختنی و دیگر قربانیها، دهیکها، هدایای مخصوص و همۀ بهترین هدایای نذری خود را که برای يهوه نذر کردهاید.
در آنجا با پسران و دختران، غلامان و کنیزان خود، در حضور یهوه اللهاتان شادی کنید. به خاطر داشته باشید که لاویان شهرتان را به جشن و شادی خود دعوت کنید، چون ایشان زمینی از خود ندارند.
قربانیهای سوختنی خود را نباید در هر جایی که رسیدید قربانی کنید.
آنها را فقط در جایی میتوانید قربانی کنید که يهوه در میان یکی از قبیلههای شما انتخاب کرده باشد. در آنجا هر آنچه من به شما فرمان میدهم به جا آورید.
ولی حیواناتی را که گوشتشان را میخورید میتوانید در هر جا سر ببرید همانطور که غزال و آهو را سر میبرید. از این گوشت هر قدر میل دارید و هر وقت که یهوه اللهاتان به شما بدهد، بخورید. کسانی که نجس باشند نیز میتوانند آن را بخورند.
تنها چیزی که نباید بخورید خون آن است که باید آن را مثل آب بر زمین بریزید.
ولی هیچکدام از هدایا را نباید در خانه بخورید، نه دهیک غله و شراب تازه و روغن زیتونتان و نه نخستزادهٔ گلهها و رمههایتان و نه چیزی که برای يهوه نذر کردهاید و نه هدایای داوطلبانه و نه هدایای مخصوصتان.
همهٔ اینها را باید به مذبح بیاورید و همراه فرزندان خود و لاویانی که در شهر شما هستند، در آنجا در حضور يهوه، اللهاتان آن خوراکیها را بخورید. او به شما خواهد گفت که این مذبح در کجا باید ساخته شود. در هر کاری که میکنید در حضور يهوه، اللهاتان شادی کنید.
مواظب باشید تا وقتی که در زمینِ خود زندگی میکنید، لاویان را فراموش نکنید.
هنگامی که يهوه، اللهاتان طبق وعدهٔ خود مرزهایتان را توسعه دهد اگر مذبح از شما دور باشد آنگاه میتوانید گلهها و رمههایتان را که يهوه به شما میبخشد، در هر وقت و در هر جا که خواستید سر ببرید و بخورید، همانطور که غزال و آهویتان را سر میبرید و میخورید. حتی اشخاصی که نجس هستند میتوانند آنها را بخورند. اما مواظب باشید گوشت را با خونش که بدان حیات میبخشد، نخورید،
بلکه خون را مثل آب بر زمین بریزید. اگر چنین کنید، يهوه از شما راضی خواهد شد و زندگی شما و فرزندانتان به خیر خواهد بود.
آنچه را که به يهوه وقف میکنید، و هدایایی را که نذر کردهاید و قربانیهای سوختنی خود را به مذبح ببرید. اینها را باید فقط بر مذبح يهوه، اللهاتان قربانی کنید. خون را باید روی مذبح ریخته، گوشت آن را بخورید.
مواظب باشید آنچه را که به شما امر میکنم، اطاعت کنید. اگر آنچه در نظر يهوه، اللهاتان پسندیده است انجام دهید، همه چیز برای شما و فرزندانتان تا به ابد به خیر خواهد بود.
وقتی یهوه اللها شما، قومهای سرزمینی را که در آن زندگی خواهید کرد نابود کند،
در پرستیدن اللهاانشان از ایشان پیروی نکنید و گرنه در دام مهلکی گرفتار خواهید شد. نپرسید که این قومها چگونه اللهاانشان را میپرستند و بعد رفته مثل آنها پرستش کنید.
هرگز نباید چنین اهانتی به يهوه، اللهاتان بکنید. این قومها کارهای ناپسندی را که يهوه از آنها نفرت دارد، برای اللهاانشان بجا میآورند. آنها حتی پسران و دخترانشان را برای اللهاانشان میسوزانند.
تمام فرمانهایی را که به شما میدهم اطاعت کنید. چیزی به آنها نیافزایید و چیزی هم از آنها کم نکنید.
13
اگر در میان شما پیشگو یا تعبیرکنندهٔ خواب وجود دارد که آینده را پیشگویی میکند
و پیشگوییهایش نیز درست از آب در میآیند، ولی میگوید: «بیایید تا اللهاان قومهای دیگر را که شما نمیشناسید، بپرستیم»
به حرف او گوش نکنید؛ چون یهوه اللهاتان بدین ترتیب شما را امتحان میکند تا معلوم شود آیا براستی او را با تمامی دل و جانتان دوست دارید یا نه.
فقط از يهوه، اللهاتان پیروی کنید و او را احترام نمایید و اوامرش را به جا آورید، او را پرستش کنید و از او جدا مشوید.
آن پیشگو یا تعبیر کنندهٔ خواب را که سعی میکند شما را گمراه سازد، بکشید، چون قصد داشته شما را بر ضد يهوه، اللهاتان که شما را از بردگی در مصر بیرون آورد، برانگیزد. با کشتن او شرارت را از میان خود پاک خواهید کرد.
اگر نزدیکترین خویشاوند یا صمیمیترین دوست شما، حتی برادر، پسر، دختر و یا همسرتان در گوش شما نجوا کند که «بیا برویم و این اللهاان بیگانه را بپرستیم»، اللهاانی که نه شما آنها را میشناسید و نه اجدادتان،
اللهاان قومهایی که اطراف سرزمین شما هستند، خواه نزدیک به شما خواه دور،
به او گوش ندهید. پیشنهاد ناپسندش را برملا سازید و بر او رحم نکنید.
او را بکشید. دست خودتان باید اولین دستی باشد که او را سنگسار میکند و بعد دستهای تمامی قوم یسرال.
او را سنگسار کنید تا بمیرد، چون قصد داشته است شما را از يهوه، اللهاتان که شما را از مصر یعنی سرزمین بردگی بیرون آورد دور کند.
آنگاه تمام بنییسرال از کردار شرورانهاش آگاه شده، از ارتکاب چنین شرارتی در میان قوم خواهند ترسید.
هرگاه بشنوید در یکی از شهرهای یسرال میگویند که گروهی اوباش با پیشنهاد پرستیدن اللهاان بیگانه همشهریان خود را گمراه کردهاند، اول حقایق را بررسی کنید و ببینید آیا آن شایعه حقیقت دارد یا نه. اگر دیدید حقیقت دارد و چنین عمل زشتی در میان شما در یکی از شهرهایی که یهوه اللهاتان به شما داده است اتفاق افتاده،
باید بیدرنگ شهر و کلیهٔ ساکنانش را نابود کنید و گلههایشان را نیز از بین ببرید.
سپس باید تمام غنایم را در میدان شهر انباشته، بسوزانید. پس از آن، تمام شهر را به عنوان قربانی سوختنی برای يهوه، اللهاتان به آتش بکشید. آن شهر برای همیشه باید ویرانه بماند و نباید هرگز دوباره آباد گردد.
ذرهای از این غنایم حرام را نگاه ندارید. آنگاه يهوه از غضب خود برمیگردد و شما را مورد لطف و مرحمت خویش قرار داده، همچنانکه با سوگند به پدرانتان وعده فرمود، تعداد شما را زیاد خواهد کرد،
به شرطی که فقط از یهوه اللهاتان و فرمانهای او که امروز به شما میدهم اطاعت نموده، آنچه را که در نظر یهوه اللهاتان پسندیده است بجا آورید.
14
شما فرزندان یهوه اللها خود هستید، پس هنگام عزاداری برای مردگان خود، مثل بتپرستان، خود را زخمی نکنید و موی جلوی سرتان را نتراشید،
زیرا شما برای یهوه اللهاتان قومی مقدّسید، و او شما را از میان قومهای روی زمین برگزیده است تا قوم خاص او باشید.
گوشت هیچ حیوانی را که من آن را حرام اعلام کردهام نباید بخورید. حیواناتی که میتوانید گوشت آنها را بخورید از این قرارند: گاو، گوسفند، بز، آهو، غزال، گوزن و انواع بز کوهی.
هر حیوانی را که سم شکافته دارد و نشخوار میکند میتوانید بخورید.
پس اگر حیوانی این دو خصوصیت را نداشته باشد، نباید آن را بخورید. بنابراین شتر، خرگوش و گورکن را نباید بخورید. اینها نشخوار میکنند، ولی سمهای شکافته ندارند.
خوک را نباید بخورید، چون با اینکه سم شکافته دارد نشخوار نمیکند. حتی به لاشهٔ چنین حیواناتی نباید دست بزنید.
از حیواناتی که در آب زندگی میکنند فقط آنهایی را که باله و فلس دارند میتوانید بخورید.
تمام جانوران آبزی دیگر برای شما حرامند.
همۀ پرندگان طاهر را میتوانید بخورید.
اما اینها را نباید بخورید: عقاب، لاشخور و لاشخور سیاه؛
زَغَن، شاهین و شاهین به نوعش؛
هر قسم کلاغ به نوعش؛
شترمرغ، جغد، مرغ نوروزی و باز به نوعش؛
بوم، جغد بزرگ، جغد سفید،
و جغد صحرایی؛ کرکس، مرغ غواص،
لکلک و مرغ ماهیخوار به نوعش؛ هُدهُد و خفاش.
همۀ حشرات بالدار برای شما حرامند، و نباید خورده شوند.
اما همۀ پرندگان حلال گوشت را میتوانید بخورید.
حیوانی را که به مرگ طبیعی مرده است نخورید. آن را به غریبی که در میان شما باشد بدهید تا بخورد و یا آن را به بیگانگان بفروشید؛ ولی خودتان آن را نخورید، چون برای یهوه اللهاتان قومی مقدّس هستید. بزغاله را در شیر مادرش نپزید.
از تمامی محصولاتتان هر ساله باید یک دهم را کنار بگذارید.
این دهیک را بیاورید تا در محلی که یهوه، اللهاتان به عنوان عبادتگاه خود انتخاب خواهد کرد در حضورش بخورید. این شامل عشریههای غله، شراب تازه، روغن زیتون و نخستزادهٔ گلهها و رمههایتان میباشد. منظور از این کار این است که بیاموزید همیشه يهوه را در زندگی خود احترام کنید.
اگر مکانی که يهوه به عنوان عبادتگاه خود انتخاب میکند به قدری دور باشد که براحتی نتوانید دهیکهای خود را از برکاتی که یهوه اللهاتان به شما داده، به آنجا حمل کنید،
آنگاه میتوانید دهیک محصولات و رمههایتان را بفروشید و پولش را به مکانی که یهوه اللهاتان برمیگزیند، ببرید.
وقتی که به آنجا رسیدید با آن پول هر چه خواستید بخرید گاو، گوسفند، شراب یا مشروبات دیگر تا در آنجا در حضور يهوه، اللهاتان جشن گرفته، با خانوادهٔ خود به شادی بپردازید.
در ضمن لاویان شهرتان را فراموش نکنید، چون آنها مثل شما صاحب ملک و محصول نیستند.
در آخر هر سه سال باید عشریهٔ تمام محصولات خود را در شهر خود جمع کنید
تا آن را به لاویان که در میان شما ملکی ندارند، و همچنین غریبان، بیوهزنان و یتیمان داخل شهرتان بدهید تا بخورند و سیر شوند. آنگاه يهوه، اللهاتان شما را در کارهایتان برکت خواهد داد.
15
در پایان هر هفت سال، باید تمام قرضهای بدهکاران خود را ببخشید.
هر که از همسایه یا برادر یهودی خود طلبی داشته باشد باید آن طلب را لغو نماید. او نباید در صدد پس گرفتن طلبش باشد، زیرا خود يهوه این طلب را لغو نموده است.
ولی این قانون شامل حال بدهکاران غیریهودی نمیشود.
اگر به دقت، تمام دستورهای يهوه، اللهاتان را اطاعت کنید و اوامری را که امروز به شما میدهم اجرا نمایید در سرزمینی که يهوه به شما میدهد برکت زیادی خواهید یافت، به طوری که فقیری در میان شما نخواهد بود.
یهوه اللهاتان چنانکه وعده داده است برکتتان خواهد داد، به طوری که به قومهای زیادی پول قرض خواهید داد، ولی هرگز احتیاجی به قرض گرفتن نخواهید داشت. بر قومهای بسیاری حکومت خواهید کرد، ولی آنان بر شما حکومت نخواهند نمود.
وقتی به سرزمینی که یهوه اللهاتان به شما میدهد وارد شدید، اگر در بین شما اشخاص فقیری باشند نسبت به آنان دست و دل باز باشید،
و هر قدر احتیاج دارند به ایشان قرض بدهید.
این فکر پلید را به خود راه ندهید که سال بخشیدن قرض بهزودی فرا میرسد و در نتیجه از دادن قرض خودداری کنید؛ زیرا اگر از دادن قرض خودداری کنید و مرد محتاج پیش يهوه ناله کند این عمل برای شما گناه محسوب خواهد شد.
باید آنچه نیاز دارد، از صمیم قلب به او بدهید و یهوه اللهاتان هم به خاطر این امر، شما را در هر کاری برکت خواهد داد.
در میان شما همیشه فقیر وجود خواهد داشت به همین دلیل است که به شما فرمان میدهم که با گشادهدستی به فقیران و برادران نیازمند خود قرض بدهید.
هرگاه یکی از برادران عبرانیِ شما، خواه مرد و خواه زن، به شما فروخته شود، و شش سال شما را خدمت کند، سال هفتم او را آزاد کرده، بگذارید از نزد شما برود.
او را دست خالی روانه نکنید،
بلکه هدیهای از گله و غله و شراب مطابق برکتی که يهوه، اللهاتان به شما بخشیده است به وی بدهید.
به خاطر بیاورید که در سرزمین مصر بَرده بودید و يهوه، اللهاتان شما را نجات داد. به همین دلیل است که امروز این فرمان را به شما میدهم.
ولی اگر غلام عبرانی شما نخواهد برود و بگوید شما و خانوادهتان را دوست دارد و از بودن در خانهٔ شما لذت میبرد،
آنگاه او را کنار در خانه قرار دهید و با درفشی گوشش را سوراخ کنید تا از آن پس، همیشه غلام شما باشد. با کنیزان خود نیز چنین کنید.
اما وقتی که بردهای را آزاد میکنید نباید ناراحت شوید، زیرا طیِ شش سال به اندازۀ دو برابر دستمزد یک کارگر شما را خدمت کرده است. یهوه اللهاتان شما را در هر کاری که بکنید، برکت خواهد داد.
باید تمامی نخستزادههای نر گلهها و رمههایتان را برای یهوه اللهاتان وقف کنید. از نخستزادههای رمههایتان جهت کار کردن در مزارع خود استفاده نکنید و پشم نخستزادههای گلههای گوسفندتان را قیچی نکنید.
به جای آن، شما و خانوادهتان هر ساله گوشت این حیوانات را در حضور يهوه، اللهاتان در محلی که او تعیین خواهد کرد بخورید.
ولی اگر حیوان نخستزاده معیوب باشد، مثلاً لنگ یا کور بوده، یا عیب دیگری داشته باشد، نباید آن را برای یهوه اللهاتان قربانی کنید.
در عوض از آن برای خوراک خانوادهٔ خود در منزل استفاده کنید. هر کس میتواند آن را بخورد، حتی اگر نجس باشد، درست همانطور که غزال یا آهو را میخورد؛
ولی خون آن را نخورید، بلکه آن را مثل آب بر زمین بریزید.
16
همیشه به یاد داشته باشید که در ماه ابیب، مراسم عید پِسَح را به احترام یهوه اللهاتان بجا آورید، زیرا در این ماه بود که او شما را شبانه، از سرزمین مصر بیرون آورد.
برای عید پِسَح، شما باید یک بره یا یک گاو در محلی که يهوه، اللهاتان به عنوان عبادتگاه خود برمیگزیند، برای او قربانی کنید.
گوشت قربانی را با نان خمیرمایهدار نخورید. هفت روز نان بدون خمیرمایه یعنی نانِ مشقت بخورید. این نان، یادگار سختیهای شما در مصر و نیز یادگار روزی است که با عجله از مصر خارج شدید. این روز را در تمام عمر خود به خاطر داشته باشید.
مدت هفت روز اثری از خمیرمایه در خانهٔ شما نباشد و از گوشت قربانی پِسَح تا صبح روز بعد چیزی باقی نماند.
قربانی پِسَح را نمیتوانید در هر شهری از شهرهایی که یهوه اللهاتان به شما میدهد، ذبح کنید.
پِسَح را فقط باید در مکانی که یهوه اللهاتان برای گرامیداشت نام خود تعیین میکند، ذبح نمایید. قربانی پِسَح را هنگام غروب سر ببرید، زیرا هنگامی که از مصر خارج شدید، غروب بود.
گوشت قربانی را در همان جا که یهوه اللهاتان برمیگزیند، بپزید و بخورید، و صبح روز بعد، راهی خانههایتان بشوید.
تمام شش روز بعد را هم نان فطیر بخورید. در روز هفتم، تمام قوم برای عبادت یهوه اللهاتان جمع شوند و هیچ کار دیگری نکنند.
هفت هفته پس از شروع فصل درو،
عید دیگری در حضور يهوه، اللهاتان خواهید داشت که عید هفتهها خوانده میشود. در این عید هدیهٔ داوطلبانهای مطابق برکتی که يهوه به شما داده است نزد يهوه بیاورید.
در این عید با پسران و دختران، غلامان و کنیزان خود در حضور يهوه شادی کنید. فراموش نکنید که لاویان، غریبان، بیوهزنان و یتیمان شهرتان را هم دعوت کنید تا در مراسم جشن، در مکانی که يهوه به عنوان عبادتگاه خود تعیین میکند، شرکت کنند.
این فرایض را بهدقت به جا آورید، زیرا خود شما هم در مصر برده بودهاید.
جشن دیگر، عید سایبانهاست که باید به مدت هفت روز در پایان فصل درو، پس از اینکه خرمن خود را کوبیدید و آب انگورتان را گرفتید، برگزار کنید.
در این عید به اتفاق پسران و دختران، غلامان و کنیزان خود شادی نمایید. فراموش نکنید که لاویان، غریبان، یتیمان و بیوهزنان شهر خود را نیز دعوت کنید.
این عید را در محلی که يهوه تعیین خواهد کرد به مدت هفت روز برای او برگزار کنید. در این عید شادی کنید، زیرا يهوه محصول و دسترنج شما را برکت داده است.
مردان یسرالی باید سه بار در سال در حضور يهوه، اللهاشان در محلی که يهوه تعیین خواهد کرد به خاطر این سه عید حاضر شوند: عید پِسَح، عید هفتهها و عید سایبانها. در هر کدام از این اعیاد، هدایایی برای يهوه بیاورید.
تا جایی که از دستتان برمیآید به نسبت برکتی که از یهوه اللهاتان یافتهاید هدیه بدهید.
برای هر یک از قبایل خود در شهرهایی که يهوه، اللهاتان به شما میدهد قضات و رهبرانی تعیین کنید تا ایشان مردم را عادلانه داوری کنند.
هنگام داوری از کسی طرفداری نکنید، عدالت را زیر پا نگذارید و رشوه نگیرید، چون رشوه حتی چشمان عادلان را کور میکند و راستگویان را به دروغگویی وا میدارد.
عدل و انصاف را همیشه بجا آورید تا بتوانید زنده مانده، سرزمینی را که يهوه، اللهاتان به شما میبخشد تصرف نمایید.
هرگز مجسمههای شرمآور بتپرستان را در کنار مذبح یهوه اللهاتان نسازید
و ستونهای آنها را بر پا نکنید، چون يهوه از این بتها بیزار است.
17
هرگز گاو یا گوسفند مریض و معیوب، برای يهوه، اللهاتان قربانی نکنید. يهوه از این کار متنفر است.
اگر بشنوید مرد یا زنی در یکی از شهرهای سرزمینتان از عهد یهوه اللهاتان تخلف نموده، بت یا خورشید و ماه و ستارگان را که يهوه پرستش آنها را اکیداً قدغن کرده، عبادت میکند،
اول خوب تحقیق کنید و بعد که معلوم شد چنین گناهی در یسرال به وقوع پیوسته است،
آنگاه آن مرد یا زن را به بیرون شهر ببرید و سنگسارش کنید تا بمیرد.
ولی هرگز شخصی را بنا به شهادت یک گواه به قتل نرسانید؛ حداقل باید دو یا سه شاهد وجود داشته باشند.
اول، شاهدان باید سنگها را پرتاب کنند و سپس تمام مردم. به این طریق، این بدی را از میان خود پاک خواهید ساخت.
اگر واقعهای در میان شما اتفاق بیفتد که قضاوت راجع به آن برای شما سخت باشد چه قتل باشد، چه ضرب و جرح، و چه دعوا، در این صورت باید آن مرافعه را به محلی که يهوه، اللهاتان تعیین میکند
نزد کاهنان نسل لاوی و قاضی وقت ببرید تا ایشان در این مورد قضاوت کنند.
هر چه آنها در مکانی که يهوه تعیین کرده است بگویند باید بدون چون و چرا اجرا گردد. مواظب باشید که از احکام و دستورهای ایشان سرپیچی نکنید.
اگر محکوم از قبول حکم قاضی یا کاهن که خادم یهوه اللهاتان است، خودداری کند مجازات او مرگ است. یسرال را باید از وجود چنین گناهکارانی پاک نمود.
آنگاه همهٔ مردم از این مجازات باخبر شده، خواهند ترسید و جرأت نخواهند کرد با رأی دادگاه مخالفت کنند.
هرگاه در سرزمینی که یهوه اللهاتان آن را به شما خواهد داد، ساکن شده، به این فکر بیفتید که «ما هم باید مثل قومهای دیگری که اطراف ما هستند یک پادشاه داشته باشیم»،
باید مردی را به پادشاهی برگزینید که يهوه، اللهاتان انتخاب میکند. او باید یسرالی باشد و نه بیگانه.
او نباید به فکر جمع کردن اسب باشد و افرادش را به مصر بفرستد تا از آنجا برایش اسب بیاورند، چون يهوه به شما گفته است: «هرگز بار دیگر به مصر باز نگردید.»
او نباید زنان زیادی برای خود بگیرد مبادا دلش از يهوه دور شود؛ همچنین نباید برای خود ثروت بیندوزد.
وقتی او بر تخت پادشاهی نشست، باید نسخهای از قوانین خدا را که بهوسیلۀ کاهنان لاوی نگهداری میشود، برای خود تهیه کند.
او باید این رونوشت قوانین را نزد خود نگه دارد و در تمام روزهای عمرش آن را مطالعه کند تا یاد بگیرد يهوه، اللهاش را احترام کند و دستورها و قوانین او را اطاعت نماید.
این کار او باعث خواهد شد خود را از دیگران برتر نداند و از هیچیک از اوامر يهوه انحراف نورزد. بدین ترتیب سلطنت او طولانی خواهد بود و پس از او نیز پسرانش، نسلهای زیادی بر یسرال سلطنت خواهند کرد.
18
کاهنان و سایر افراد قبیلهٔ لاوی نباید در یسرال ملکی داشته باشند. بنابراین شما باید با آوردن قربانیها و هدایا به مذبح يهوه، زندگی ایشان را تأمین کنید.
کاهنان و لاویان نباید ملکی داشته باشند، زیرا همانطور که يهوه وعده داده، خود او میراث ایشان است.
شانه، دو بناگوش و شکمبهٔ هر گاو و گوسفندی را که برای قربانی میآورید به کاهنان بدهید.
علاوه بر اینها، نوبر محصول خود یعنی نوبر غلات، شراب تازه، روغن زیتون و همچنین پشم گوسفندان خود را نیز به ایشان بدهید؛
زیرا يهوه، اللهاتان قبیلهٔ لاوی را از بین تمام قبیلهها انتخاب کرده است تا نسل اندر نسل يهوه را خدمت کنند.
هر فرد لاوی، در هر گوشهای از سرزمین یسرال که باشد این حق را دارد که هر وقت بخواهد به مکانی که يهوه به عنوان عبادتگاه خود تعیین میکند آمده، به نام یهوه اللها خود خدمت کند، درست مانند دیگر برادران لاوی خود که به طور مداوم در آنجا خدمت میکنند.
از قربانیها و هدایایی که به لاویان داده میشود به او نیز باید سهمی تعلق گیرد، چه محتاج باشد و چه نباشد.
وقتی به سرزمینی که یهوه اللهاتان به شما میدهد، وارد شدید، مواظب باشید که از آداب و رسوم نفرتانگیز قومهایی که در آنجا زندگی میکنند پیروی نکنید.
مانند آنها فرزندان خود را روی آتش مذبح قربانی نکنید. هیچیک از شما نباید به جادوگری بپردازد یا غیبگویی و رمالی و فالگیری کند و یا ارواح مردگان را احضار نماید.
يهوه از تمام کسانی که دست به چنین کارها میزنند متنفر است. به سبب انجام همین کارهاست که يهوه، اللهاتان این قومها را ریشهکن میکند.
شما باید در حضور يهوه، اللهاتان پاک و بیعیب باشید.
قومهایی که شما سرزمینشان را تصرف میکنید به غیبگویان و فالگیران گوش میدهند، ولی یهوه اللهاتان به شما اجازه چنین کاری را نمیدهد.
او از میان قوم یسرال پیامبری مانند من برای شما خواهد فرستاد و شما باید به او گوش دهید و از او اطاعت کنید.
روزی که در دامنهٔ کوه حوریب جمع شده بودید از یهوه اللهاتان خواستید که صدای مهیب او را بار دیگر نشنوید و آن آتش هولناک را در بالای کوه نبینید، چون میترسیدید بمیرید.
پس يهوه به من فرمود: «درخواست آنها بجاست.
من از میان آنها پیامبری مانند تو برای ایشان خواهم فرستاد. به او خواهم گفت که چه بگوید و او سخنگوی من نزد مردم خواهد بود.
هر که به او گوش ندهد و به پیامش که از جانب من است توجه نکند، من خود از او بازخواست خواهم کرد.
هر پیامبری که به دروغ ادعا کند پیامش از جانب من است، خواهد مرد و هر پیامبری که ادعا کند پیامش از جانب اللهاان دیگر است باید کشته شود.»
اگر دودل هستید که پیامی از جانب يهوه است یا نه،
راه فهمیدنش این است: اگر چیزی که او میگوید اتفاق نیفتد، پیام او از جانب يهوه نبوده بلکه ساخته و پرداختهٔ خودش است؛ پس، از او نترسید.
19
هنگامی که یهوه اللهاتان قومهایی را که سرزمینشان را به شما میدهد، نابود کند و شما در شهرها و خانههایشان ساکن شوید،
آنگاه باید سه شهر به عنوان پناهگاه تعیین کنید تا اگر کسی نادانسته شخصی را بکشد، بتواند به آنجا فرار کرده، در امان باشد. کشورتان را به سه منطقه تقسیم کنید به طوری که هر کدام از این سه شهر در یکی از آن سه منطقه واقع گردد. جادههایی را که به این شهرها میروند خوب نگه دارید.
اگر کسی نادانسته مرتکب قتل شود میتواند به یکی از این شهرها فرار کرده، در آنجا پناه گیرد.
برای مثال، اگر مردی با همسایهٔ خود برای بریدن هیزم به جنگل برود و سر تبر از دستهاش جدا شده، باعث قتل همسایهاش گردد، آن مرد میتواند به یکی از این شهرها گریخته، در امان باشد.
بدین ترتیب مدعی خون مقتول نمیتواند او را بکشد. این شهرها باید پراکنده باشند تا همه بتوانند به آن دسترسی داشته باشند و گرنه مدعی خشمگین، ممکن است قاتل بیگناه را بکشد.
اگر یهوه اللهاتان طبق وعدهای که با سوگند به پدران شما داده است مرزهای سرزمینتان را وسیعتر کند و تمام سرزمینی را که وعده داده است، به شما ببخشد،
در این صورت باید سه شهر پناهگاه دیگر نیز داشته باشید. (البته او وقتی این سرزمین را به شما خواهد داد که از کلیهٔ فرمانهایی که امروز به شما میدهم اطاعت نموده یهوه اللهاتان را دوست بدارید و همواره در راه او گام بردارید.)
چنین عمل کنید تا در سرزمینی که يهوه به شما میدهد اشخاص بیگناه کشته نشوند و خون کسی به گردن شما نباشد.
ولی اگر کسی از همسایهٔ خود نفرت داشته باشد و با قصد قبلی او را بکشد و سپس به یکی از شهرهای پناهگاه فرار نماید،
آنگاه مشایخ شهر باید دنبال او فرستاده، او را بازگردانند و تحویل مدعی خون مقتول بدهند تا او را بکشد.
به او رحم نکنید! یسرال را از خون بیگناه پاک کنید تا در همهٔ کارهایتان کامیاب باشید.
هنگامی که وارد سرزمینی شدید که يهوه، اللهاتان به شما میدهد، مواظب باشید مرزهای ملک همسایهتان را که از قدیم تعیین شده است به نفع خود تغییر ندهید.
هرگز کسی را بر اساس شهادت یک نفر محکوم نکنید. حداقل دو یا سه شاهد باید وجود داشته باشند.
اگر کسی شهادت دروغ بدهد و ادعا کند که شخصی را هنگام ارتکاب جرمی دیده است،
هر دو نفر باید به نزد کاهنان و قضاتی که در آن موقع در حضور يهوه مشغول خدمتند، آورده شوند.
قضات باید این امر را به دقت تحقیق کنند. اگر معلوم شد که شاهد دروغ میگوید،
مجازاتش باید همان باشد که او فکر میکرد مرد دیگر به آن محکوم میشد. به این طریق شرارت را از میان خود پاک خواهید کرد.
بعد از آن، کسانی که این خبر را بشنوند از دروغ گفتن در جایگاه شهود خواهند ترسید.
به شاهد دروغگو نباید رحم کنید. حکم شما در این گونه موارد باید چنین باشد: جان به عوض جان، چشم به عوض چشم، دندان به عوض دندان، دست به عوض دست و پا به عوض پا.
20
زمانی که به جنگ میروید و در برابر خود لشکری نیرومندتر از خود با اسبها و ارابههای جنگی زیاد میبینید، وحشت نکنید. يهوه، اللهاتان با شماست، همان اللهای که شما را از مصر بیرون آورد.
قبل از شروع جنگ، کاهنی در برابر لشکر یسرال بایستد و بگوید:
«ای مردان یسرالی به من گوش کنید! امروز که به جنگ میروید از دشمن نترسید و جرأت خود را از دست ندهید؛
چون يهوه، اللهاتان همراه شماست. او برای شما با دشمنانتان میجنگد و به شما پیروزی میبخشد.»
آنگاه سرداران سپاه باید سربازان را خطاب کرده، چنین بگویند: «آیا در اینجا کسی هست که به تازگی خانهای ساخته، ولی هنوز از آن استفاده نکرده باشد؟ اگر چنین کسی هست به خانه برگردد، چون ممکن است در این جنگ کشته شود و شخص دیگری از آن استفاده کند.
آیا کسی هست که به تازگی تاکستانی غرس کرده، ولی هنوز میوهای از آن نخورده باشد؟ اگر چنین کسی هست به خانه بازگردد، چون ممکن است در این جنگ کشته شود و شخص دیگری میوهٔ آن را بخورد.
آیا کسی به تازگی دختری را نامزد کرده است؟ اگر چنین کسی هست به خانهٔ خود بازگردد و با نامزدش ازدواج کند، چون ممکن است در این جنگ بمیرد و شخص دیگری نامزد او را به زنی بگیرد.»
سپس سرداران بگویند: «آیا در اینجا کسی هست که میترسد و دلشوره دارد؟ اگر چنین کسی هست به خانه بازگردد تا روحیهٔ دیگران را تضعیف نکند.»
پس از نطق سرداران، فرماندهانی برای سپاه تعیین شوند.
هنگامی که به شهری نزدیک میشوید تا با آن بجنگید، نخست به مردم آنجا فرصت دهید خود را تسلیم کنند.
اگر آنها دروازههای شهر را به روی شما باز کردند، وارد شهر بشوید و مردم آنجا را اسیر کرده، به خدمت خود بگیرید؛
ولی اگر تسلیم نشدند، شهر را محاصره کنید.
هنگامی که يهوه، اللهاتان آن شهر را به شما داد، همهٔ مردانِ آن را از بین ببرید؛
ولی زنها و بچهها، گاوها و گوسفندها، و هر چه را که در شهر باشد میتوانید برای خود نگه دارید. تمام غنایمی را که از دشمن به دست میآورید مال شماست. يهوه آنها را به شما داده است.
این دستورها فقط شامل شهرهای دور دست میباشند و نه شهرهایی که در خود سرزمین موعود هستند.
در شهرهای داخل مرزهای سرزمین موعود، هیچکس را نباید زنده بگذارید. هر موجود زندهای را از بین ببرید.
حیتیها، اموریها، کنعانیها، فرزیها، حویها و یبوسیها را به کلی نابود کنید. این حکمی است که يهوه، اللهاتان داده است.
منظور از این فرمان آن است که نگذارد مردم این سرزمین، شما را فریب داده، در دام بتپرستی و آداب و رسوم قبیح خود گرفتار سازند و شما را وادارند گناه بزرگی نسبت به يهوه، اللهاتان مرتکب شوید.
زمانی که شهری را برای مدت طولانی محاصره میکنید، درختان میوه را از بین نبرید. از میوهٔ آنها بخورید، ولی درختان را قطع نکنید. درختان، دشمنان شما نیستند!
اما درختان دیگر را میتوانید قطع کنید و از آنها برای محاصرهٔ شهر استفاده کنید.
21
در سرزمینی که یهوه اللهاتان به شما میدهد، هرگاه جسد مقتولی که قاتلش معلوم نیست در صحرا پیدا شود،
آنگاه مشایخ و قضات با اندازهگیری فاصلهٔ جسد تا شهرهای اطراف، نزدیکترین شهر را تعیین کنند. مشایخ آن شهر، باید گوسالهای را که تا به حال بر آن یوغ بسته نشده بگیرند
و آن را به درهای ببرند که در آن آب جاری باشد، ولی زمینش هرگز شخم نخورده و کشت نشده باشد، و در آنجا گردن گوساله را بشکنند.
آنگاه کاهنان لاوی نزدیک بیایند، زیرا یهوه اللهاتان ایشان را انتخاب کرده است تا در حضور او خدمت کنند و به نام يهوه برکت دهند و در مرافعهها و مجازاتها تصمیم بگیرند.
سپس مشایخ آن شهر، دستهای خود را روی آن گوساله بشویند
و بگویند: «دستهای ما این خون را نریخته و چشمان ما هم آن را ندیده است.
ای يهوه، قوم خود، یسرال را که نجات دادهای ببخش و آنها را به قتل مردی بیگناه متهم نکن. گناه خون این مرد را بر ما نگیر.»
به این ترتیب با پیروی از دستورهای يهوه، شما این گناه را از بین خود دور خواهید کرد.
زمانی که به جنگ میروید و يهوه، اللهاتان دشمنان شما را به دست شما تسلیم میکند و شما آنها را به اسارت خود درمیآورید،
چنانچه در میان اسیران، دختر زیبایی را ببینید و عاشق او بشوید، و بخواهید او را به زنی بگیرید،
میتوانید او را به خانهٔ خود بیاورید و بگذارید سرش را بتراشد، ناخنهایش را بگیرد
و لباسهایش را که هنگام اسیر شدن پوشیده بود عوض کند. سپس یک ماه تمام در خانهٔ شما در عزای پدر و مادرش بنشیند. بعد از آن، میتوانید او را به زنی اختیار کنید.
بعد اگر از او راضی نبودید، نباید او را بفروشید یا مثل برده با او رفتار کنید، زیرا او را به زنی گرفتهاید؛ پس، بگذارید هر جا میخواهد برود.
اگر مردی دو همسر داشته باشد، و از هر دو صاحب پسر شود و پسر بزرگترش فرزند همسر مورد علاقهاش نباشد،
حق ندارد ارث بیشتری به پسر کوچکترش یعنی پسر زنی که وی او را دوست دارد بدهد.
او باید دو سهم به پسر بزرگترش که نخستین نشانهٔ قدرتش بوده و حق نخستزادگی به او میرسد بدهد، هرچند وی پسر همسر مورد علاقهاش نباشد.
اگر مردی پسر لجوج و سرکشی داشته باشد که با وجود تنبیهات مکرر والدین، از ایشان اطاعت نکند،
در این صورت باید پدر و مادرش او را نزد مشایخ شهر ببرند
و بگویند: «این پسر ما لجوج و سرکش است، حرف ما را گوش نمیکند و به ولخرجی و میگساری میپردازد.»
آنگاه اهالی شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد. به این طریق، شرارت را از میان خود دور خواهید کرد و همهٔ جوانان یسرال این واقعه را شنیده، خواهند ترسید.
اگر مردی مرتکب جرمی شده باشد که جزای آن مرگ است و پس از اعدام، جسد او را به درختی بیاویزند،
جسد او نباید در طول شب روی درخت بماند. باید همان روز او را دفن کنید، زیرا کسی که بر دار آویخته شده باشد ملعون خداست. پس بدن او را دفن کنید تا سرزمینی که يهوه، اللهاتان به شما داده است آلوده نشود.
22
اگر گاو یا گوسفند کسی را سرگردان دیدید، وانمود نکنید که آن را ندیدهاید، بلکه حتماً آن را به نزد صاحبش برگردانید.
اگر صاحبش نزدیک شما زندگی نمیکند و یا او را نمیشناسید، آن را به مزرعهٔ خود ببرید و در آنجا نگه دارید تا زمانی که صاحبش به دنبال آن بیاید. آنگاه آن را به صاحبش بدهید.
این قانون شامل الاغ، لباس یا هر چیز دیگری که پیدا میکنید نیز میشود. نسبت به آن بیاعتنا نباشید.
اگر کسی را دیدید که سعی میکند گاو یا الاغی را که زیر بار خوابیده است روی پاهایش بلند کند، رویتان را برنگردانید، بلکه به کمکش بشتابید.
زن نباید لباس مردانه بپوشد و مرد نباید لباس زنانه به تن کند. این کار در نظر يهوه، اللهاتان نفرتانگیز است.
اگر آشیانهٔ پرندهای را روی زمین افتاده ببینید و یا آشیانهای را روی درختی ببینید که پرنده با جوجهها یا تخمهایش در داخل آن نشسته است، مادر و جوجههایش را با هم برندارید؛
مادر را رها کنید برود و فقط جوجههایش را بردارید. اگر چنین کنید زندگیتان پربرکت و طولانی خواهد بود.
وقتی خانهٔ تازهای میسازید، باید دیوار کوتاهی دور تا دور پشت بام بکشید تا از افتادن اشخاص جلوگیری کرده، مسئول مرگ کسی نشوید.
در تاکستان خود بذر دیگری نکارید. اگر کاشتید، هم محصول بذر کاشته شده و هم انگورها تلف خواهند شد.
با گاو و الاغی که به هم یراق شدهاند شخم نکنید.
لباسی را که از دو نوع نخ، مثلاً پشم و کتان بافته شده است نپوشید.
در چهار گوشهٔ ردای خود باید منگوله بدوزید.
اگر مردی با دختری ازدواج کند و پس از همبستر شدن با او، وی را متهم کند که قبل از ازدواج با مرد دیگری روابط جنسی داشته است و بگوید: «وقتی با او ازدواج کردم باکره نبود.»
آنگاه پدر و مادر دختر باید مدرک بکارت او را نزد مشایخ به دروازۀ شهر بیاورند.
پدرش باید به آنها بگوید: «من دخترم را به این مرد دادم تا همسر او باشد، ولی این مرد او را نمیخواهد
و به او تهمت زده، ادعا میکند که دخترم هنگام ازدواج باکره نبوده است. اما این مدرک ثابت میکند که او باکره بوده است.» سپس باید پارچه را جلوی مشایخ پهن کنند. مشایخ باید آن مرد را شلّاق بزنند
و محکوم به پرداخت جریمهای معادل صد مثقال نقره بکنند، چون به دروغ، یک باکرهٔ یسرالی را متهم کرده است. این جریمه باید به پدر دختر پرداخت شود. آن زن، همسر وی باقی خواهد ماند و مرد هرگز نباید او را طلاق بدهد.
ولی اگر اتهامات مرد حقیقت داشته و آن زن هنگام ازدواج باکره نبوده است،
مشایخ، دختر را به در خانهٔ پدرش ببرند و مردان شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد، چون او در یسرال عمل قبیحی انجام داده است و در زمانی که در خانهٔ پدرش زندگی میکرده، زنا کرده است. چنین شرارتی باید از میان شما پاک گردد.
اگر مردی در حال ارتکاب زنا با زن شوهرداری دیده شود، هم آن مرد و هم آن زن باید کشته شوند. به این ترتیب، شرارت از یسرال پاک خواهد شد.
اگر مردی در شهری دختری را که نامزد دارد ببیند و با او همبستر شود
باید هم دختر و هم مرد را از دروازهٔ شهر بیرون برده، سنگسار کنند تا بمیرند. دختر را به سبب اینکه فریاد نزده و کمک نخواسته است و مرد را به جهت اینکه نامزد مرد دیگری را بیحرمت کرده است. چنین شرارتی باید از میان شما پاک شود.
ولی اگر چنین عملی خارج از شهر اتفاق بیفتد تنها مرد باید کشته شود، چون دختر گناهی که مستحق مرگ باشد مرتکب نشده است. این، مثل آن است که کسی بر شخصی حملهور شده او را بکشد، زیرا دختر فریاد زده و چون در خارج از شهر بوده، کسی به کمکش نرفته است تا او را نجات دهد.
اگر مردی به دختری که نامزد نشده است تجاوز کند و در حین عمل غافلگیر شود، باید به پدر دختر پنجاه مثقال نقره بپردازد و با آن دختر ازدواج کند و هرگز نمیتواند او را طلاق بدهد.
هیچکس نباید زن پدر خود را به زنی گرفته، به پدر خود بیحرمتی روا دارد.
23
مردی که بیضههایش له شده و یا آلت تناسلیاش بریده شده باشد، نباید داخل جماعت يهوه شود.
شخص حرامزاده و فرزندان او تا ده نسل نباید وارد جماعت يهوه شوند.
از قوم عمونی یا موآبی هیچکس وارد جماعت يهوه نشود حتی بعد از نسل دهم.
این دستور بدان سبب است که وقتی از مصر بیرون آمدید این قومها با نان و آب از شما استقبال نکردند و حتی بلعام، پسر بعور، اهل فتور را از بینالنهرین اجیر کردند تا شما را لعنت کند.
ولی یهوه اللهاتان به بلعام گوش نکرد و در عوض چون شما را دوست داشت آن لعنت را به برکت تبدیل نمود.
پس هرگز تا زمانی که زنده هستید نباید با عمونیها و موآبیها صلح کنید و با آنها رابطهٔ دوستی برقرار نمایید.
ولی ادومیها را دشمن نشمارید، زیرا برادران شما هستند. مصریها را نیز دشمن نشمارید، زیرا زمانی در میان ایشان زندگی میکردید.
نسل سوم ادومیها و مصریها میتوانند به جماعت يهوه داخل شوند.
در زمان جنگ، مردانی که در اردوگاه هستند باید از هر نوع ناپاکی دوری کنند. کسی که به خاطر انزال شبانه، نجس میشود باید از اردوگاه خارج گردد
و تا غروب بیرون بماند. سپس خود را شسته، هنگام غروب بازگردد.
مستراحها باید بیرون اردوگاه باشند.
هر کس باید در بین ابزار خود وسیلهای برای کندن زمین داشته باشد و بعد از هر بار قضای حاجت، با آن گودالی حفر کند و مدفوعش را بپوشاند.
اردوگاه باید پاک باشد، چون يهوه در میان شما قدم میزند تا شما را محافظت فرماید و دشمنانتان را مغلوب شما سازد. اگر او چیز ناپسندی ببیند، ممکن است روی خود را از شما برگرداند.
اگر بردهای از نزد اربابش فرار کرده، به شما پناه آورد، نباید او را مجبور کنید که نزد اربابش برگردد.
بگذارید در هر شهری که مایل است در میان شما زندگی کند و بر او ظلم نکنید.
از دختران یسرالی کسی نباید در معبد بتپرستان روسپیگری کند، و از پسران یسرالی کسی نباید لوّاط شود.
هیچگونه هدیهای را که از درآمد یک روسپی یا یک لواط تهیه شده باشد به خانهٔ يهوه نیاورید، چون هر دو در نظر یهوه اللهاتان نفرتانگیز هستند.
وقتی به برادر یسرالی خود پول، غذا یا هر چیز دیگری قرض میدهید، از او بهره نگیرید.
از یک غریبه میتوانید بهره بگیرید، ولی نه از یک یسرالی. اگر این قانون را رعایت کنید يهوه، اللهاتان زمانی که وارد سرزمین موعود شوید به شما برکت خواهد داد.
هنگامی که برای يهوه نذر میکنید نباید در وفای آن تأخیر کنید، چون يهوه میخواهد نذرهای خود را به موقع ادا کنید. ادا نکردن نذر، گناه محسوب میشود.
(ولی اگر از نذر کردن خودداری کنید، گناهی انجام ندادهاید.)
بعد از اینکه نذر کردید باید دقت کنید هر چه را که گفتهاید ادا کنید، زیرا با میل خود به يهوه، اللهاتان نذر کردهاید.
از انگورهای تاکستان دیگران، هر قدر که بخواهید میتوانید بخورید، اما نباید انگور را در ظرف ریخته با خود ببرید.
همینطور وقتی داخل کشتزار همسایهٔ خود میشوید، میتوانید با دست خود خوشهها را بچینید و بخورید، ولی حق داس زدن ندارید.
24
اگر مردی پس از ازدواج با زنی، از او راضی نباشد، و طلاقنامهای نوشته، به دستش دهد و او را رها سازد
و آن زن دوباره ازدواج کند
و شوهر دومی نیز از او راضی نباشد و او را طلاق دهد یا بمیرد،
آنگاه شوهر اولش نمیتواند دوباره با او ازدواج کند، زیرا آن زن نجس شده است. يهوه از چنین ازدواجی متنفر است و این عمل باعث میشود زمینی که يهوه، اللهاتان به شما داده است به گناه آلوده شود.
مردی را که تازه ازدواج کرده است نباید به سربازی احضار نمود و یا مسئولیتهای بخصوص دیگری به وی محول کرد، بلکه مدت یک سال در خانهٔ خود آزاد بماند و زنش را خوشحال کند.
گرو گرفتن سنگ آسیاب خلاف قانون است، چون وسیلهٔ امرار معاش صاحبش میباشد.
اگر کسی یکی از برادران یسرالی خود را بدزدد و با او مثل برده رفتار کند و یا او را بفروشد، این آدم دزد باید کشته شود تا شرارت از میان شما پاک گردد.
هرگاه کسی به مرض جذام مبتلا شود، باید به دقت آنچه را که کاهنان لاوی به او میگویند انجام دهد؛ او باید از دستورهایی که من به کاهنان دادهام پیروی کند.
به خاطر بیاورید آنچه را که يهوه، هنگامی که از مصر بیرون میآمدید با مریم کرد.
اگر به کسی چیزی قرض میدهید نباید برای گرفتن گرو به خانهاش وارد شوید.
بیرون خانه بایستید تا صاحب خانه آن را برایتان بیاورد.
اگر آن مرد، فقیر بوده، ردایش را که در آن میخوابد به عنوان گرو به شما بدهد نباید تا روز بعد، پیش خود نگه دارید بلکه هنگام غروب آفتاب آن را به او بازگردانید تا بتواند شب در آن بخوابد. آنگاه او برای شما دعای خیر خواهد کرد و يهوه، اللهاتان از شما راضی خواهد بود.
هرگز به یک کارگر روزمزد فقیر و محتاج ظلم نکنید، چه یسرالی باشد و چه غریبی که در شهر شما زندگی میکند. مزدش را هر روز قبل از غروب آفتاب به وی پرداخت کنید، چون او فقیر است و چشم امیدش به آن مزد است. اگر چنین نکنید، ممکن است نزد يهوه از دست شما ناله کند و این برای شما گناه محسوب شود.
پدران نباید به سبب گناهان پسرانشان کشته شوند، و نه پسران به سبب گناهان پدرانشان. هر کس باید به سبب گناه خودش کشته شود.
با غریبان و یتیمان به عدالت رفتار کنید و هرگز لباس بیوهزنی را در مقابل قرضی که به او دادهاید گرو نگیرید.
همیشه به یاد داشته باشید که در مصر برده بودید و يهوه، اللهاتان شما را نجات داد. به همین دلیل است که من این دستور را به شما میدهم.
اگر هنگام درو کردن محصول فراموش کردید یکی از بافهها را از مزرعه بیاورید، برای برداشتن آن به مزرعه باز نگردید. آن را برای غریبان، یتیمان و بیوهزنان بگذارید تا يهوه، اللهاتان دسترنج شما را برکت دهد.
وقتی که محصول زیتون خود را از درخت میتکانید شاخهها را برای بار دوم تکان ندهید، بلکه باقیمانده را برای غریبان، یتیمان و بیوهزنان بگذارید.
در مورد انگور تاکستانتان نیز چنین عمل کنید. دوباره سراغ تاکی که انگورهایش را چیدهاید نروید، بلکه آنچه را که از انگورها باقی مانده است برای نیازمندان بگذارید.
یادتان باشد که در سرزمین مصر برده بودید. به همین سبب است که من این دستور را به شما میدهم.
25
هرگاه بین دو نفر نزاعی درگیرد و آنها به دادگاه بروند، دادگاه باید مجرم را محکوم نماید و بیگناه را تبرئه کند. اگر مجرم مستحق شلّاق خوردن باشد باید قاضی به او دستور دهد که دراز بکشد و در حضور خودش به نسبت جرمی که انجام داده تا چهل ضربه شلّاقش بزنند؛ ولی نباید بیش از چهل ضربه شلّاق بزنید مبادا برادرتان در نظر شما خوار گردد.
دهان گاوی را که خرمن میکوبد، نبند و بگذار به هنگام کار، از خرمنت بخورد.
هرگاه دو برادر با هم در یک جا ساکن باشند و یکی از آنها بدون داشتن پسری بمیرد، بیوهاش نباید با فردی خارج از خانواده ازدواج کند، بلکه برادر شوهرش باید او را به زنی بگیرد و حق برادر شوهری را به جا آورد.
نخستین پسری که از این ازدواج به دنیا بیاید باید به عنوان پسر برادر فوت شده محسوب گردد تا اسم آن متوفی از یسرال فراموش نشود،
ولی اگر برادر متوفی راضی به این ازدواج نباشد، آنگاه آن زن باید به دروازۀ شهر نزد مشایخ برود و به آنها بگوید: «برادر شوهرم وظیفهاش را نسبت به من انجام نمیدهد و نمیگذارد نام برادرش در یسرال باقی بماند.»
سپس مشایخ شهر آن مرد را احضار کرده، با او صحبت کنند. اگر او باز راضی به ازدواج نشد،
زن بیوه باید در حضور مشایخ به طرف آن مرد رفته، کفش او را از پایش درآورد و آب دهان بر صورتش بیفکند و بگوید: «بر مردی که اجاق خانهٔ برادرش را روشن نگه نمیدارد اینچنین شود.»
و از آن پس، خاندان آن مرد در یسرال به «خاندان کفش کنده» شناخته خواهد شد.
اگر دو مرد با هم نزاع کنند و همسر یکی از آنها برای کمک به شوهرش مداخله نموده، عورت مرد دیگر را بگیرد،
دست آن زن را باید بدون ترحم قطع کرد.
در کلیهٔ معاملات خود باید از ترازوهای دقیق و اندازههای درست استفاده کنید تا در سرزمینی که يهوه، اللهاتان به شما میدهد زندگی طولانی داشته باشید.
تمام کسانی که در معاملات کلاهبرداری میکنند مورد نفرت يهوه میباشند.
هرگز نباید کاری را که مردم عمالیق هنگام بیرون آمدن از مصر با شما کردند فراموش کنید.
به یاد داشته باشید که ایشان بدون ترس از خدا با شما جنگیده، کسانی را که در اثر ضعف و خستگی عقب مانده بودند به هلاکت رسانیدند.
بنابراین وقتی که يهوه، اللهاتان در سرزمین موعود شما را از شر تمامی دشمنانتان خلاصی بخشید، باید نام عمالیق را از روی زمین محو و نابود کنید. هرگز این را فراموش نکنید.
26
پس از اینکه وارد سرزمینی شدید که یهوه اللهاتان به شما به ملکیت میبخشد، و آن را تصرف کرده، در آن سکونت گزیدید،
باید نوبر برداشت محصول زمین خود را به مکانی که یهوه اللهاتان به عنوان عبادتگاه خود برمیگزیند بیاورید و به یهوه اللهاتان تقدیم کنید. آن را در سبد گذاشته، به کاهنی که در آن روزها خدمت میکند، بدهید و بگویید: «من اقرار میکنم که يهوه، اللهام مرا به سرزمینی که با سوگند به پدران ما وعده نمود، آورده است.»
سپس کاهن سبد را از دست شما گرفته، آن را جلوی مذبح يهوه، اللهاتان بگذارد.
بعد شما در حضور يهوه، اللهاتان اقرار کرده، بگویید: «جَدّ من اَرامی سرگردانی بود که با تعدادی کم به مصر رفت و در آنجا در غربت زندگی کرد، ولی در آنجا خاندان او به قومی بزرگ تبدیل شد.
مصریها با ما بدرفتاری کردند و ما را بردهٔ خود ساختند.
ما نزد يهوه، اللها پدرانمان فریاد برآوردیم و يهوه صدای ما را شنیده، زحمت و مشقت و مشکلاتمان را دید
و ما را با قدرت عظیم خود از مصر بیرون آورد. او در حضور مصریها معجزاتی بزرگ انجام داده، آنها را به وحشت انداخت
و ما را به سرزمین حاصلخیزی که در آن شیر و عسل جاری است آورد.
اکنون ای يهوه، نگاه کن، من نمونهای از نوبر اولین محصولات زمینی را که به من عطا کردهای برایت آوردهام.» سپس نمونه را در حضور يهوه، اللها خود گذاشته، او را پرستش کنید.
آنگاه بروید و به سبب تمام نعمتهایی که یهوه اللهاتان به شما عطا کرده است او را شکر کنید و با خانوادهٔ خود و با لاویان و غریبانی که در میان شما زندگی میکنند، شادی نمایید.
هر سه سال یک بار، سال مخصوص دهیک است. در آن سال باید تمام دهیکهای محصول خود را به لاویان، غریبان، یتیمان و بیوهزنان شهرتان بدهید تا بخورند و سیر شوند.
سپس در حضور يهوه، اللهاتان اعلام کنید: «ای يهوه، همانگونه که امر فرمودی تمام دهیکهایم را به لاویان، غریبان، یتیمان و بیوهزنان دادهام و از هیچکدام از قوانین تو سرپیچی ننموده آنها را فراموش نکردهام.
زمانی که نجس بودم و وقتی که عزادار بودم، دست به دهیک نزدهام و چیزی از آن را برای مردگان هدیه نکردهام. از تو اطاعت کردهام و تمام احکام تو را بجا آوردهام. ای يهوه، از آسمان که جایگاه مقدّس توست نظر انداخته، قوم خود یسرال را برکت بده. این سرزمین حاصلخیز را نیز که برای اجداد ما سوگند خوردی که به ما بدهی، برکت عطا فرما.»
امروز یهوه اللهاتان امر میفرماید که تمام فرایض و قوانین او را اطاعت کنید؛ پس شما با تمامی دل و جان آنها را بجا آورید.
امروز اعلام کردهاید که یهوه اللها شماست و قول دادهاید از او پیروی نموده، فرایض و فرامین و قوانین او را به جا آورید.
يهوه امروز طبق وعدهاش اعلام فرموده است که شما قوم خاص او هستید و باید تمامی فرمانهای او را اطاعت کنید.
اگر چنین کنید او شما را از همهٔ قومهای دیگر بزرگتر ساخته، اجازه خواهد داد عزت، احترام و شهرت بیابید؛ اما برای کسب این عزت و احترام باید قومی مقدّس برای یهوه اللها خود باشید.
27
آنگاه موسی و مشایخ یسرال، این دستورها را نیز به قوم دادند و از آنها خواستند تا آنها را به جا آورند:
«وقتی که از رود اردن عبور کردید و به سرزمین موعود یعنی به سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری است رسیدید، سنگهای بزرگی از کف رودخانه بیرون آورید و آنها را به صورت بنای یادبودی در آن طرف رودخانه بر کوه عیبال بر روی یکدیگر قرار دهید. روی سنگها را با گچ بپوشانید و سپس قوانین يهوه را بر آن بنویسید.
در آنجا یک مذبح با سنگهای نتراشیده که ابزار آهنی بر آنها نخورده باشد برای يهوه، اللهاتان بسازید و قربانیهای سوختنی برای يهوه، اللهاتان بر آن تقدیم کنید.
قربانیهای سلامتی را نیز بر روی آن ذبح کرده، بخورید و در همان جا در حضور يهوه، اللهاتان شادی کنید.
همۀ این قوانین را با خط خوانا روی بنای یادبود بنویسید.»
آنگاه موسی به همراهی کاهنان لاوی به تمامی قوم یسرال گفت: «ای یسرال خاموش باش و بشنو! امروز تو قوم يهوه، اللهات شدهای.
بنابراین باید از یهوه اللها خود پیروی نمایی و فرمانها و فرایض او را که امروز به تو میدهم اطاعت کنی.»
در همان روز موسی این دستور را به قوم یسرال داد:
پس از عبور از رود اردن، قبایل شمعون، لاوی، یهوده، یساکار، یوسف و بنیامین باید بر روی کوه جَرِزیم بایستند و قوم را برکت دهند.
و قبایل رئوبین، جاد، اشیر، زبولون، دان و نفتالی باید بر کوه عیبال بایستند و لعنتها را اعلام کنند.
آنگاه لاویان که در بین آنها ایستادهاند با صدای بلند به تمام بنییسرال بگویند:
«لعنت خدا بر کسی که بُتی از سنگ، چوب یا فلز بسازد و مخفیانه آن را پرستش کند، زیرا يهوه از بتپرستی متنفر است.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که نسبت به پدر و مادرش بیاحترامی کند.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که مرز بین زمین خودش و همسایهاش را تغییر دهد.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که نابینا را از راه، منحرف کند.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که نسبت به غریبان، یتیمان و بیوهزنان بیعدالتی نماید.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که با زن پدرش همبستر شود، چون آن زن به پدرش تعلق دارد.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که با حیوانی رابطهٔ جنسی برقرار کند.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که با خواهر خود، چه تنی و چه ناتنی، همبستر شود.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که با مادر زن خود همبستر شود.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که همسایۀ خود را مخفیانه بکشد.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که رشوه بگیرد تا فرد بیگناهی را به قتل برساند.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
«لعنت خدا بر کسی که کلمات این شریعت را نپذیرد و به جا نیاورد.» و تمامی قوم بگویند: «آمین.»
28
اگر تمام فرمانهای یهوه اللهاتان را که امروز به شما میدهم به دقت اطاعت کنید، یهوه اللهاتان شما را بر همۀ قومهای جهان برتری خواهد بخشید
و این برکات نصیبتان خواهد شد و بر شما خواهد ماند:
در شهر و مزرعهتان مبارک خواهید بود.
فرزندان و محصولتان را برکت خواهد داد. گله و رمه شما را برکت خواهد داد.
میوه و نانتان را برکت خواهد داد.
به هر کجا که بروید و از هر کجا که بیرون بیایید مبارک خواهید بود.
يهوه، دشمنانتان را در مقابل شما شکست خواهد داد. آنها از یک سو علیه شما بیرون خواهند آمد، ولی در برابر شما به هفت سو پراکنده خواهند شد.
يهوه حاصل دسترنج شما را برکت خواهد داد و انبارهایتان را از غله پر خواهد ساخت. او شما را در سرزمینی که به شما میدهد برکت خواهد داد.
اگر فرمانهای یهوه اللها خود را اطاعت کنید و در راه او گام بردارید، او نیز چنانکه برایتان سوگند خورده، شما را قوم مقدّس خود خواهد ساخت.
آنگاه تمامی مردم جهان خواهند دید که شما قوم خاص يهوه هستید و از شما خواهند ترسید.
يهوه در سرزمینی که برای اجدادتان سوگند خورد که به شما بدهد، نعمتهای فراوان به شما خواهد بخشید یعنی فرزندان بسیار، گلههای زیاد و محصول فراوان.
او روزنههای آسمان را گشوده، باران را به موقع خواهد فرستاد و شما را در همهٔ کارهایتان برکت خواهد داد. به قومهای زیادی قرض خواهید داد، ولی از آنان قرض نخواهید گرفت.
چنانچه فقط گوش فرا داده، فرمانهای یهوه اللهاتان را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید، او شما را برتر از دیگران خواهد ساخت.
پس مواظب باشید که از دستورهایی که به شما دادهام به هیچ وجه سرپیچی نکنید و هرگز اللهاان دیگر را عبادت و پیروی ننمایید.
اگر به یهوه اللهاتان گوش ندهید و فرمانها و فرایضی را که امروز به شما میدهم اطاعت نکنید، آنگاه تمام این لعنتها بر سر شما خواهد آمد:
شهر و مزرعهتان لعنت خواهد شد.
سبد نان و ظرف خمیرتان لعنت خواهد شد.
فرزندان و محصول زمینتان لعنت خواهد شد. گله و رمه شما لعنت خواهد شد.
هر کجا که بروید و از هر کجا که بیایید، زیر لعنت خواهید بود.
اگر شرارت ورزیده، خدا را ترک کنید، يهوه نیز در همهٔ کارهایتان شما را به مصیبت و اضطراب و ناکامی دچار خواهد کرد تا به کلی از میان بروید.
آنقدر بیماری در بین شما خواهد فرستاد تا از روی زمینی که بهزودی آن را تصرف میکنید محو و نابود شوید.
او شما را گرفتار بیماریهای مهلک و تب و التهاب خواهد کرد و خشکسالی و باد سوزان خواهد فرستاد تا محصولتان را از بین ببرند. تمامی این بلاها آنقدر شما را دنبال خواهند کرد تا نابود شوید.
آسمان بالای سرتان به مفرغ تبدیل خواهد شد و نخواهد بارید و زمینِ زیر پایتان چون آهن، خشک خواهد بود.
عوض باران، يهوه طوفان خاک و شن خواهد فرستاد و شما را هلاک خواهد کرد.
يهوه شما را در مقابل دشمنانتان شکست خواهد داد. از یک سو علیه آنها بیرون خواهید آمد، ولی در برابرشان به هفت سو پراکنده خواهید شد و همهٔ قومهای روی زمین با دیدن وضع اسفناک شما هراسان خواهند گردید.
لاشههایتان خوراک پرندگان و حیوانات وحشی خواهد شد و کسی نخواهد بود که آنها را براند.
يهوه همان دملی را که بر مصریها آورد بر شما خواهد فرستاد. او بدنهای شما را به زخمهای گوناگون مبتلا خواهد کرد تا خود را بخارانید و علاجی نداشته باشید.
يهوه شما را به دیوانگی، کوری و پریشانیِ فکر دچار خواهد کرد.
در روشنایی آفتاب مثل نابینایی که در تاریکی به سختی راه خود را پیدا میکند، کورکورانه راه خواهید رفت. در هیچ کاری موفق نخواهید بود. دائم مورد ظلم دیگران واقع شده، اموالتان چپاول خواهد گردید. هیچکس به دادتان نخواهد رسید.
شخص دیگری با نامزدتان ازدواج خواهد کرد و در خانهای که بنا میکنید کس دیگری زندگی خواهد کرد. میوهٔ تاکستانی را که غرس کردهاید دیگران خواهند خورد
و گاوهایتان را در برابر چشمانتان سر خواهند برید، ولی حتی یک تکه از گوشت آنها را نخواهید خورد. الاغهایتان را پیش روی شما به غارت خواهند برد. گوسفندانتان به دشمنانتان داده خواهند شد و کسی نخواهد بود که به داد شما برسد.
پسران و دخترانتان را در برابر چشمانتان به بردگی خواهند برد و دلهایتان در اشتیاق دیدن آنها خون خواهد شد، ولی کاری از دستتان برنخواهد آمد.
قومی بیگانه که حتی اسمش را هم نشنیدهاید محصولی را که با هزار زحمت کاشتهاید، خواهند خورد. همیشه زیر ظلم و ستم خواهید بود.
با دیدن وضع ناگوار اطراف خود دیوانه خواهید شد.
يهوه زانوان و ساق پاهای شما را به دُمَلهای دردناک که از آن شفا نتوانید یافت دچار خواهد ساخت که از کف پا تا فرق سر شما را خواهد گرفت.
يهوه، شما و پادشاهی را که بر میگزینید نزد قومی که نه شما و نه اجدادتان میشناختید تبعید خواهد کرد. در آنجا اللهاان چوبی و سنگی را پرستش خواهید نمود.
يهوه، شما را در میان قومها پراکنده خواهد ساخت و مردم با دیدن وضعتان هراسان خواهند شد و شما در میان قومها رسوا و انگشتنما خواهید بود.
بسیار خواهید کاشت، ولی اندک خواهید دروید، چون ملخها محصولاتتان را خواهند خورد.
تاکستانها غرس کرده، از آنها مراقبت خواهید نمود، ولی از انگور آنها نخواهید خورد و از شراب آنها نخواهید نوشید، زیرا کرم، درختان را از بین خواهد برد.
در همه جا درختان زیتون خواهند رویید، ولی از آنها روغنی به دست نخواهید آورد، چون میوهشان قبل از رسیدن خواهد ریخت.
پسران و دختران خواهید داشت، اما آنها را از دست شما خواهند ربود و به اسارت خواهند برد.
ملخها، درختان و محصولات شما را نابود خواهند کرد.
غریبانی که در میان شما زندگی میکنند بالاتر و بالاتر از شما خواهند رفت و شما پایینتر و پایینتر.
آنها به شما قرض خواهند داد، نه شما به آنها. ایشان ارباب خواهند شد و شما نوکر.
تمامی این لعنتها بر سرتان خواهند آمد تا نابود شوید، زیرا نخواستید از يهوه، اللهاتان اطاعت کنید و از دستورهایش پیروی نمایید.
همهٔ این بلاها که دامنگیر شما و فرزندانتان میشود، درس عبرتی برای دیگران خواهد بود.
چون در زمان فراوانی، یهوه اللهاتان را با شادی و خوشی خدمت نکردید،
پس او دشمنانتان را بر شما مسلط خواهد کرد تا در گرسنگی و تشنگی، برهنگی و بیچارگی، آنها را بندگی نمایید. یوغی آهنین بر گردن شما خواهد بود تا وقتی که نابود شوید.
يهوه قومی را از دور دستها به سراغتان خواهد فرستاد، قومی که زبانشان را نمیفهمید. ایشان مثل عقاب بر شما فرود خواهند آمد.
این قوم درندهخو، نه به پیران شما رحم خواهند کرد و نه به جوانانتان.
آنها گله و محصولتان را خواهند خورد و شما از گرسنگی خواهید مرد. نه غلهای برای شما باقی خواهد ماند، نه شراب تازهای و نه روغن زیتونی، نه گوسالهای و نه برهای.
تمام شهرهایتان را که یهوه اللهاتان به شما داده است محاصره خواهند کرد و دیوارهای محکم و بلند آنها را فرو خواهند ریخت، همان دیوارهایی که فکر میکردید از شما حفاظت خواهند کرد.
به سبب محاصره دشمن و تنگی، گوشت پسران و دختران خود را که یهوه اللهاتان به شما داده است، خواهید خورد.
نجیبترین و دلسوزترین مرد، حتی به برادر خود و زن محبوب خویش و بچههایش که هنوز زنده هستند ترحم نخواهد کرد،
و از دادن قطعهای از گوشتی که میخورد یعنی گوشت فرزندانش به آنها امتناع خواهد کرد، چون به سبب محاصرهٔ شهر چیزی برای خوردن ندارد.
ظریفترین و لطیفترین زن که رغبت نمیکرد حتی نوک پایش را به زمین بگذارد، حاضر نخواهد بود از آنچه میخورد به شوهر و فرزندان محبوبش بدهد. جفت نوزاد و کودکی را که تازه به دنیا آورده، از ایشان مخفی خواهد ساخت تا خودش به تنهایی آنها را بخورد. چنین خواهد بود وحشت گرسنگی و پریشانی در زمانی که دشمنان، شما را محاصره کنند.
اگر از اطاعت همۀ قوانینی که در این کتاب نوشته شده سرپیچی کنید و از احترام گذاشتن به نام مجید و مهیب یهوه اللهاتان امتناع ورزید، آنگاه يهوه بر شما و فرزندانتان بلاهای سخت و بیماریهای غیرقابل درمان خواهد فرستاد.
يهوه، شما را به تمامی بیماریهایی که در مصر از آنها میترسیدید دچار خواهد کرد و علاجی نخواهد بود.
يهوه هرگونه بیماری و بلایی را که وجود دارد، حتی آنهایی را که در این کتاب اسمی از آنها برده نشده به سراغ شما خواهد فرستاد تا نابود شوید.
اگرچه به اندازهٔ ستارگان آسمان، بیشمار بودید، تعداد کمی از شما باقی خواهند ماند، زیرا از يهوه، اللهاتان اطاعت نکردید.
همانطور که يهوه از احسان کردن و افزودن شما شادی کرده است، همانگونه نیز در آن وقت از نابود کردن شما خوشحال خواهد شد و شما از سرزمینی که تصرف میکنید ریشهکن خواهید گشت.
يهوه، شما را در میان تمامی قومها از یک گوشهٔ عالم تا گوشهٔ دیگر پراکنده خواهد ساخت. در آنجا اللهاان دیگر را که نه خود میشناختید و نه پدرانتان، پرستش خواهید کرد، اللهاانی که از چوب و سنگ ساخته شدهاند.
در میان آن قومها روی آرامش را نخواهید دید، بلکه يهوه به شما دلهایی لرزان و چشمانی گریان و افکاری پریشان خواهد داد.
زندگی شما دائم در خطر خواهد بود، شب و روزتان با ترس سپری خواهد شد و امیدی برای دیدن روشنایی صبح نخواهید داشت.
به خاطر آنچه که میبینید، ترس و وحشت وجود شما را فرا خواهد گرفت. صبحگاهان خواهید گفت: «ای کاش شب میشد!» و شامگاهان: «ای کاش صبح میشد!»
يهوه، شما را با کشتی به مصر خواهد فرستاد هر چند قبلاً گفته بودم که هرگز دیگر مصر را نخواهید دید. در آنجا حاضر خواهید شد حتی خود را به بردگی دشمنانتان بفروشید، اما خریداری نخواهید داشت.
29
این است شرایط عهدی که يهوه در سرزمین موآب توسط موسی با قوم یسرال بست. این عهد غیر از عهدی بود که قبلاً در کوه حوریب بسته شده بود.
موسی تمام بنییسرال را احضار کرد و به ایشان گفت: شما با چشمان خود بلاهایی را که يهوه بر سر فرعون و درباریانش آورد، دیدید
و شاهد معجزات عظیم يهوه در سراسر مصر بودید.
ولی تا امروز يهوه دلهایی که بفهمند و چشمانی که ببینند و گوشهایی که بشنوند به شما نداده است.
من چهل سال شما را در بیابان هدایت کردم. در این مدت نه لباسهایتان کهنه شد و نه کفشهایتان پاره گشت.
هر چند نانی برای خوردن و شرابی برای نوشیدن نداشتید، اما يهوه روزی شما را میرساند تا به شما بفهماند که او یهوه اللها شماست.
زمانی که به اینجا رسیدیم سیحون (پادشاه سرزمین حشبون) و عوج (پادشاه سرزمین باشان) با ما به جنگ برخاستند، ولی ما ایشان را شکست دادیم
و سرزمینشان را گرفتیم و به قبیلههای رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی دادیم.
شرایط این عهد را اطاعت کنید تا در تمام کارهایتان موفق باشید.
همگی شما یعنی رهبران، مشایخ، مردان قوم همراه با کودکان و همسرانتان و غریبانی که در بین شما زندگی میکنند یعنی کسانی که هیزم میشکنند و برایتان آب میآورند امروز در حضور يهوه، اللهاتان ایستادهاید.
اینجا ایستادهاید تا به عهدی که یهوه اللهاتان امروز با شما میبندد وارد شوید.
امروز يهوه میخواهد شما را به عنوان قوم خود تأیید کند و اللها شما باشد، همانطور که به شما وعده داد و برای پدرانتان، ابراهیم و اسحاق و یعقوب سوگند خورد.
این پیمان تنها با شما که امروز در حضور یهوه اللهامان ایستادهاید بسته نمیشود بلکه با تمام نسلهای آیندهٔ یسرال نیز بسته میشود.
شما به یاد دارید که چگونه در سرزمین مصر زندگی میکردیم و پس از خروج از آنجا چطور از میان قومهای دیگر گذشتیم.
شما رسوم و بتهای قبیح آن سرزمینها را دیدید که از چوب و سنگ و نقره و طلا ساخته شده بودند.
امروز در میان شما مرد یا زن، خاندان یا قبیلهای نباشد که از يهوه، اللهامان برگردد و بخواهد این اللهاان را بپرستد و با این کار، به تدریج قوم را مسموم کند.
کسی در میان شما نباشد که پس از شنیدن این هشدارها، آنها را سرسری بگیرد و فکر کند اگر به راههای گستاخانهٔ خود ادامه دهد صدمهای نخواهد دید. این کار او همگی شما را نابود خواهد کرد؛
چون يهوه از سر تقصیرات او نمیگذرد بلکه خشم و غیرتش بر ضد آن شخص شعلهور خواهد شد و تمام لعنتهایی که در این کتاب نوشته شده بر سر او فرود خواهد آمد و يهوه اسم او را از روی زمین محو خواهد کرد.
يهوه او را از تمامی قبیلههای یسرال جدا خواهد نمود و کلیهٔ لعنتهایی را که در این کتاب ذکر شده، بر سر او نازل خواهد کرد.
آنگاه فرزندان شما و نسلهای آینده و غریبانی که از کشورهای دور دست از سرزمین شما عبور کنند، بلاها و بیماریهایی را که يهوه بر این سرزمین نازل کرده است خواهند دید.
آنها خواهند دید که تمام زمین، شورهزاری است خشک و سوزان که در آن نه چیزی کاشته میشود و نه چیزی میروید. سرزمینتان درست مثل سدوم و عموره و ادمه و صبوئیم خواهد بود که يهوه در خشم خود آنها را ویران کرد.
قومها خواهند پرسید: «چرا يهوه با این سرزمین چنین کرده است؟ دلیل این خشم بیامان او چه بوده است؟»
در جواب ایشان گفته خواهد شد: «چون مردم این سرزمین عهدی را که هنگام خروج از مصر يهوه، اللها پدرانشان با ایشان بسته بود، شکستند.
ایشان به پرستش اللهاانی پرداختند که آنها را قبلاً نمیشناختند و يهوه، پرستش آنها را منع کرده بود.
پس خشم يهوه علیه این سرزمین افروخته شد و کلیهٔ لعنتهای او که در این کتاب نوشته شده، بر سرشان فرو ریخت.
يهوه با خشم و غضب شدید خود، ایشان را از سرزمینشان ریشهکن ساخت و آنها را به سرزمین دیگری راند که تا امروز در آنجا زندگی میکنند.»
اسراری هست که یهوه اللهامان بر کسی کشف نفرموده است، اما او قوانین خود را بر ما و فرزندانمان آشکار نموده است تا آنها را اطاعت کنیم.
30
هنگامی که تمام این برکتها و لعنتها اتفاق بیفتد و شما در میان قومهای بیگانهای که يهوه، اللهاتان شما را به آنجا رانده است سخنان مرا به یاد بیاورید
و به سوی يهوه، اللهاتان بازگشت نمایید و شما و فرزندانتان با تمامی دل فرامینی را که امروز به شما دادم اطاعت کنید،
آنگاه يهوه، اللهاتان شما را از اسارت نجات خواهد داد. او بر شما ترحم خواهد کرد و شما را از بین تمام قومهایی که شما را در آنها پراکنده کرده است جمع خواهد نمود.
اگر در دورترین نقاط دنیا هم باشید او شما را جمع میکند
و به سرزمین نیاکانتان باز میگرداند تا دوباره مالک آن شوید. او شما را کامیابتر و پرشمارتر از نیاکانتان خواهد ساخت.
او دلهای شما و فرزندانتان را پاک خواهد کرد تا يهوه، اللهاتان را با تمامی دل و جان دوست بدارید و در آن سرزمین زنده بمانید.
یهوه اللهاتان همه این لعنتها را متوجه دشمنانتان و کسانی که به شما آزار میرسانند خواهد کرد.
پس شما باز از يهوه اطاعت خواهید کرد و همه فرمانهایش را که من امروز به شما میدهم نگاه خواهید داشت.
یهوه اللهاتان شما را در تمام کارهایتان برکت خواهد داد و به شما فرزندان بسیار و گله و محصول فراوان عطا خواهد کرد، چون يهوه بار دیگر از شما راضی خواهد شد، همچنانکه از پدران شما راضی بود.
اگر به صدای یهوه اللهاتان گوش فرا دهید و از فرمانها و فرایض او که در این کتاب شریعت نوشته شده، اطاعت کنید و با تمامی دل و جان به سوی یهوه اللهاتان بازگردید، او از شما خشنود خواهد بود.
اطاعت از این فرمان که من امروز به شما میدهم، خارج از توانایی و دور از دسترس شما نیست.
چون این فرمان در آسمان نیست که بگویید: «چه کسی به آسمان بالا خواهد رفت و آن را پایین خواهد آورد تا آن را بشنویم و اطاعت کنیم؟»
و نه در ماورای دریاهاست که بگویید: «چه کسی میتواند به آن سوی دریاها برود و آن را برای ما بیاورد تا آن را بشنویم و اطاعت کنیم؟»
این کلام به شما بسیار نزدیک است؛ آن در دهان و در دل شماست تا بتوانید آن را به جا آورید.
حال گوش کنید، من امروز مرگ و زندگی، بدی و خوبی را در برابر شما قرار دادهام تا یکی را برگزینید.
من امروز به شما دستور دادهام که یهوه اللهاتان را دوست داشته در راه او گام بردارید و فرمانها و فرایض و قوانین او را نگاه دارید تا زنده مانده، قومی بزرگ بشوید و یهوه اللهاتان به شما در سرزمینی که تصرف خواهید کرد، برکت بدهد.
ولی اگر گوش ندهید و اطاعت نکنید و به دنبال اللهاان دیگر بروید و آنها را بپرستید،
در این صورت همین امروز به شما اعلام میکنم که بدون شک نابود خواهید شد و در سرزمینی که از رود اردن گذر میکنید تا آن را تصرف کنید، عمری طولانی نخواهید داشت.
زمین و آسمان را شاهد میگیرم که امروز زندگی و مرگ، برکت و لعنت را در برابر شما قرار دادهام. زندگی را انتخاب کنید تا شما و فرزندانتان زنده بمانید.
يهوه، اللهاتان را دوست داشته، از او اطاعت کنید و به او بچسبید، زیرا او زندگی شماست و به شما و فرزندانتان در سرزمینی که با سوگند به پدرانتان ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داده است، عمری طولانی عطا خواهد فرمود.
31
موسی در ادامهٔ سخنان خود به قوم یسرال چنین گفت:
«من اکنون صد و بیست سال دارم و دیگر قادر نیستم شما را رهبری کنم. يهوه به من گفته است از رود اردن عبور نخواهم کرد.
یهوه اللهاتان، خود پیشاپیش شما عبور خواهد کرد و اقوامی را که در آنجا زندگی میکنند نابود خواهد کرد و شما سرزمین ایشان را به تصرف خود در خواهید آورد. همانگونه که يهوه فرموده، یوشع پیشاپیش شما عبور خواهد کرد.
يهوه همانطور که سیحون و عوج، پادشاهان اموری را هلاک ساخته، سرزمینشان را ویران نمود، قومهایی را نیز که در این سرزمین زندگی میکنند نابود خواهد کرد.
يهوه، ایشان را به دست شما تسلیم خواهد کرد و شما باید طبق دستوری که دادهام با آنها رفتار کنید.
قوی و دلیر باشید. از ایشان نترسید. يهوه، اللهاتان با شما خواهد بود. او شما را تنها نخواهد گذاشت و ترک نخواهد کرد.»
آنگاه موسی یوشع را احضار کرده، در حضور تمامی قوم یسرال به او گفت: «قوی و دلیر باش، زیرا تو این قوم را به سرزمینی که يهوه با سوگند به اجدادشان وعده داده است رهبری خواهی کرد تا آنجا را تصرف کنند.
ترسان نباش، زیرا يهوه با تو خواهد بود و پیشاپیش تو حرکت خواهد کرد. او تو را تنها نخواهد گذاشت و ترک نخواهد کرد.»
آنگاه موسی قوانین خدا را نوشت و آن را به کاهنان لاوی که صندوق عهد يهوه را حمل میکردند و نیز به مشایخ یسرال سپرد.
او به ایشان فرمود: «این قوانین را در پایان هر هفت سال، یعنی در سالی که قرضها بخشیده میشود، هنگام عید خیمهها که تمام قوم یسرال در حضور يهوه در مکانی که او برای عبادت تعیین میکند جمع میشوند، برای آنها بخوانید.
تمام مردان، زنان، بچهها و غریبانی را که در میان شما زندگی میکنند جمع کنید تا قوانین يهوه را بشنوند و یاد بگیرند که یهوه اللهاتان را احترام نمایند و دستورهایش را اطاعت کنند.
چنین کنید تا فرزندانتان که با این قوانین آشنایی ندارند آنها را بشنوند و بیاموزند که در تمام ایام زندگی خود در سرزمینی که برای تصرفش از اردن عبور میکنید، یهوه اللهاتان را احترام نمایند.»
آنگاه يهوه به موسی فرمود: «پایان عمرت نزدیک شده است. یوشع را بخوان و با خود به خیمهٔ ملاقات بیاور تا دستورهای لازم را به او بدهم.» پس موسی و یوشع به خیمهٔ ملاقات وارد شدند.
در خیمهٔ عبادت، يهوه در ابر ظاهر شد و ابر، بالای در خیمه ایستاد.
سپس يهوه به موسی گفت: «تو خواهی مرد و به پدرانت ملحق خواهی شد. بعد از تو، این قوم در سرزمین موعود به من خیانت کرده، به پرستش اللهاان بیگانه خواهند پرداخت و مرا از یاد برده، عهدی را که با ایشان بستهام خواهند شکست.
آنگاه خشم من بر ایشان شعلهور شده، ایشان را ترک خواهم کرد و رویم را از ایشان برخواهم گرداند تا نابود شوند. سختیها و بلاهای بسیار بر ایشان نازل خواهد شد به طوری که خواهند گفت: خدا دیگر در میان ما نیست.
من به سبب گناه بتپرستیشان رویم را از ایشان برمیگردانم.
«اکنون کلمات این سرود را که به تو میدهم بنویس و به بنییسرال یاد بده تا شاهد من باشد بر ضد بنییسرال.
زمانی که ایشان را به سرزمینی که با سوگند به پدرانشان وعده داده بودم آوردم، یعنی به سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری است و پس از اینکه سیر و فربه شدند و به پرستش اللهاان دیگر پرداختند و مرا رد نموده، عهد مرا شکستند
و به سختیها و بلاهای بسیار دچار شدند، در آن هنگام، این سرود چون شاهدی بر ضد آنها گواهی خواهد داد. این سرود از نسلی به نسل دیگر، سینه به سینه نقل خواهد شد. من از همین حالا، حتی قبل از اینکه وارد سرزمین موعود شوند، افکار ایشان را میدانم.»
پس در همان روز، موسی کلمات سرود را نوشت و آن را به قوم یسرال یاد داد.
سپس يهوه به یوشع فرمود: «قوی و دلیر باش، زیرا تو باید مردم یسرال را به سرزمینی که من با سوگند به ایشان وعده دادهام هدایت کنی، و من با تو خواهم بود.»
هنگامی که موسی کار نوشتن همه این قوانین را در کتابی به پایان رساند،
به لاویانی که صندوق عهد يهوه را حمل میکردند فرمود:
«این کتاب شریعت را در کنار صندوق عهد یهوه اللهاتان قرار دهید، تا شاهدی باشد بر ضد شما.
چون میدانم که این قوم چقدر یاغی و سرکشند. اگر امروز که در میان ایشان هستم نسبت به يهوه اینچنین یاغی شدهاند، پس، بعد از مرگ من چه خواهند کرد.
اکنون کلیهٔ رهبران و مشایخ قبیلههایتان را احضار کنید تا این سخنان را به ایشان بگویم و زمین و آسمان را بر ایشان شاهد بگیرم.
میدانم که پس از مرگ من، خود را به کلی آلوده کرده، از دستورهایی که به شما دادهام سرپیچی خواهید کرد. در روزهای آینده، مصیبت گریبانگیر شما خواهد شد، زیرا آنچه را که يهوه نمیپسندد همان را انجام خواهید داد و او را بسیار غضبناک خواهید کرد.»
سپس موسی این سرود را برای تمام جماعت یسرال خواند:
32
«ای آسمان گوش بگیر تا بگویم، و ای زمین سخنان مرا بشنو!
تعلیم من مثل باران خواهد بارید و مانند شبنم بر زمین خواهد نشست. کلام من مثل قطرههای باران بر سبزهٔ تازه، و مانند نمنم باران بر گیاهان فرو خواهد ریخت.
نام يهوه را ستایش خواهم کرد، و قوم او عظمت وی را وصف خواهند نمود.
يهوه همچون صخرهای است و اعمالش کامل و عادل، اوست اللها امین و دادگر، از گناه مبرا و با انصاف.
«قوم او فاسد شده، باعث ننگ او گشتهاند، آنها دیگر فرزندان او نیستند، بلکه قومی هستند کجرو و نافرمان.
ای قوم احمق و نادان! آیا اینچنین از خدوند خود قدردانی میکنی؟ آیا او پدر و خالق تو نیست؟ آیا او نبود که تو را به وجود آورد؟
«روزهای گذشته را به یاد آر، از پدران خود بپرس تابه تو بگویند، از مشایخ سؤال کن تا به تو جواب دهند.
آنگاه که اللها متعال، زمین را میان قومها تقسیم کرد، آنگاه که انسانها را منتشر ساخت، او مرزهای آنها را تعیین نمود، برحسب تعداد بنییسرال.
«زیرا قوم یسرال متعلق به يهوهند؛ و یعقوب میراث خاص اوست.
او یسرال را در بیابان خشک و سوزان یافت، او را در برگرفت و از او مراقبت کرد، و مانند مردمک چشم خود از او محافظت نمود،
درست مانند عقابی که جوجههایش را به پرواز درمیآورد، و بالهای خود را میگشاید تا آنها را بگیرد و با خود ببرد.
او قوم خود را خودش رهبری نمود و هیچ اللها دیگری با وی نبود.
يهوه به آنها کوهستانهای حاصلخیز بخشید تا از محصول آنها سیر شوند. او به ایشان عسل از میان صخره، و روغن از میان سنگ خارا داد.
بهترین گاوان و گوسفندان را به آنان بخشید تا از آنها شیر و کرهٔ فراوان به دست آورند. قوچهای فربه باشان و بزها، عالیترین گندمها و مرغوبترین شرابها را به آنها عطا فرمود.
«اما یِشورون سیر شده، یاغی گشت، فربه و تنومند و چاق شده، اللهای را که او را آفریده بود ترک نمود، و ”صخرهٔ نجاتِ“ خود را به فراموشی سپرد.
آنها با بتپرستی قبیح خود، خشم و غیرت يهوه را برانگیختند.
به بتها که خدا نبودند قربانی تقدیم کردند به اللهاان جدیدی که پدرانشان هرگز آنها را نشناخته بودند، اللهاانی که بنییسرال آنها را پرستش نکرده بودند.
آنها اللهای را که ”صخره“ شان بود و ایشان را به وجود آورده بود، فراموش کردند.
«وقتی يهوه دید که پسران و دخترانش چه میکنند، خشمگین شده از آنان بیزار گشت.
او فرمود: ”آنها را ترک میکنم تا هر چه میخواهد بر سرشان بیاید، زیرا آنها قومی یاغی و خیانتکار هستند.
آنها با پرستش اللهاان بیگانه و باطل، خشم و غیرت مرا برانگیختند، من نیز آنها را با قومهای بیگانه و باطل به خشم و غیرت میآورم.
خشم من افروخته شده، زمین و محصولش را خواهد سوزانید، و تا اعماق زمین فرو رفته، بنیاد کوهها را به آتش خواهد کشید.
بلایا بر سر ایشان خواهم آورد و تمام تیرهای خود را به سوی ایشان پرتاب خواهم کرد.
آنها را با گرسنگی و تب سوزان و مرض کشنده از پای در خواهم آورد. جانوران وحشی را به جان آنها خواهم انداخت و مارهای سمی را خواهم فرستاد تا ایشان را بگزند.
در بیرون، شمشیرِ دشمنان، کشتار خواهد کرد و در درون خانهها وحشت حکمفرما خواهد بود. مردان و زنان جوان، کودکان و پیران، همگی نابود خواهند شد.
میخواستم آنها را به کلی هلاک کنم، به طوری که یاد آنها نیز از خاطرها محو گردد،
ولی فکر کردم که شاید دشمنان بگویند: «قدرت ما بود که آنها را نابود کرد نه قدرت يهوه.»“
«یسرال قومی است نادان و بیفهم.
ای کاش شعور داشت و میفهمید که چرا شکست خورده است.
چرا هزار نفرشان از یک نفر، و ده هزار نفرشان از دو نفر شکست خوردند؟ زیرا ”صخرهٔ“ ایشان، ایشان را ترک کرده بود، يهوه ایشان را به دست دشمن تسلیم نموده بود.
حتی دشمنانشان نیز میدانند که صخرهشان مانند صخرهٔ ما نیست.
دشمنان یسرال مانند مردم سدوم و عموره فاسدند، مثل درختانی میباشند که انگور تلخ و سمی به بار میآورند،
مانند شرابی هستند که از زهر مار گرفته شده باشد.
« يهوه میفرماید: ”آنچه دشمنان کردهاند نزد من ذخیره شده و در خزانههای من مختوم گردیده است.
من به موقع آنها را مجازات خواهم کرد. انتقام و جزا از آنِ من است. بهزودی آنها خواهند افتاد، زیرا روز هلاکت ایشان نزدیک است.“
« يهوه به داد قومش خواهد رسید و بر بندگانش شفقت خواهد فرمود، وقتی ببیند که قوت ایشان از بین رفته و برای برده و آزاد رمقی نمانده است.
يهوه به قومش خواهد گفت: ”کجا هستند اللهاان شما، «صخرههایی» که به آنها پناه میبردید
و چربی قربانیها را به آنان میخوراندید و شراب برای نوشیدن به آنها تقدیم میکردید؟ بگذارید آنها برخیزند و به شما کمک کنند و برای شما پناهگاه باشند.
بدانید که تنها من خدا هستم و اللها دیگری غیر از من نیست. میمیرانم و زنده میسازم، مجروح میکنم و شفا میبخشم، و کسی نمیتواند از دست من برهاند.
من که تا ابد زنده هستم، دست خود را به آسمان برافراشته، اعلام میکنم
که شمشیر براق خود را تیز کرده، بر دشمنانم داوری خواهم نمود. از آنها انتقام خواهم گرفت و کسانی را که از من نفرت دارند مجازات خواهم کرد.
تیرهایم غرق خون دشمنان خواهند شد، شمشیرم گوشت کشتهشدگان و اسیران را خواهد درید و به خون آنها آغشته خواهد گشت، سرهای رهبران آنها پوشیده از خون خواهند شد.“
«ای آسمانها، با او شادی کنید، و ای همهٔ فرشتگان خدا او را پرستش نمایند! ای قومها با قوم او شادی کنید، فرشتگان خدا در او تقویت یابند؛ زیرا او انتقام خون بندگانش را خواهد گرفت. او از دشمنان خود انتقام خواهد گرفت، کسانی را که از او بیزارند سزا خواهد داد، و قوم و سرزمین خود را از گناه پاک خواهد ساخت.»
وقتی که موسی و یوشع کلمات این سرود را برای قوم یسرال خواندند،
موسی به قوم گفت: «سخنانی را که امروز به شما گفتم، در دل خود جای دهید و به فرزندان خود دستور دهید تا به دقت از تمام قوانین خدا اطاعت کنند؛
زیرا این قوانین کلماتی بیارزش نیستند، بلکه حیات شما هستند. از آنها اطاعت کنید تا در سرزمینی که در آن طرف رود اردن تصرف خواهید کرد عمر طولانی داشته باشید.»
همان روز يهوه به موسی گفت:
«به کوهستان عباریم واقع در سرزمین موآب مقابل اریحا برو. در آنجا بر کوه نبو برآی و تمام سرزمین کنعان را که به قوم یسرال میدهم، ببین.
سپس تو در آن کوه خواهی مرد و به اجداد خود خواهی پیوست همانطور که برادرت هارون نیز در کوه هور درگذشت و به اجداد خود پیوست،
زیرا هر دو شما در برابر قوم یسرال، کنار چشمهٔ مریبهٔ قادش واقع در بیابان صین، حرمت قدوسیت مرا نگه نداشتید.
سرزمینی را که به قوم یسرال میدهم، در برابر خود، خواهی دید ولی هرگز وارد آن نخواهی شد.»
33
این است برکتی که موسی، مرد خدا، قبل از مرگش به قوم یسرال داد:
« يهوه از کوه سینا آمد، او از کوه سعیر طلوع کرد و از کوه فاران درخشید. مقدّسین بیشمار همراه او بودند و آتشی مشتعل در دست راست او.
او قوم خود را دوست میدارد و از آنها حمایت میکند، ایشان نزد پاهای او مینشینند و از سخنانش بهرهمند میگردند.
قوانینی که من برای قوم یسرال آوردم، میراث ایشان است.
يهوه در یِشورون پادشاه شد، وقتی که سران قوم جمع شدند، همراه با همۀ قبیلههای یسرال.»
موسی دربارهٔ قبیلهٔ رئوبین چنین گفت: «رئوبین زنده باشد و نمیرد و افراد قبیلهاش کم نشوند.»
و دربارهٔ قبیلهٔ یهوده گفت: «ای يهوه، صدای یهوده را بشنو! او را با قومش متحد گردان، او را در مقابل دشمنان یاری ده تا بتواند از خود دفاع کند.»
دربارهٔ قبیلهٔ لاوی گفت: «ای يهوه، اوریم و تُمّیم خود را به خادمان امین خود سپردی. تو ایشان را در مسا آزمودی و در کنار چشمهٔ مریبه امتحان نمودی.
ایشان تو را بیش از پدر و مادر، برادر و فرزند خود، دوست داشتند، از کلام تو اطاعت کردند و نسبت به عهد تو وفادار ماندند.
آنها قوانین تو را به بنییسرال میآموزند و بر مذبح تو، بخور و قربانی سوختنی به تو تقدیم میکنند.
ای يهوه، قبیلهٔ لاوی را برکت بده و خدمت ایشان را قبول بفرما. کمر دشمنانشان را بشکن تا دیگر برنخیزند.»
موسی دربارهٔ قبیلهٔ بنیامین چنین گفت: «او محبوب يهوه است و در پناه او زیست میکند، يهوه تمامی روز او را احاطه مینماید و از هر بلایی او را حفظ میکند.»
دربارهٔ قبیلهٔ یوسف چنین گفت: « يهوه سرزمینشان را برکت دهد، با باران و با آبهای زیر زمین.
سرزمینشان در هر فصلی پر بار باشد و از محصولاتی که آفتاب میرویاند غنی گردد.
کوههای قدیمیشان پر از درخت میوه شوند و تپههای جاودانیشان حاصلخیز گردند.
در زمینشان وفور نعمت باشد و ایشان از رضایت يهوه برخوردار گردند، يهوهی که در بوتهٔ مشتعل ظاهر گشت. تمامی این برکات بر یوسف باد، بر کسی که میان برادران خود شاهزاده بود.
یوسف در قوت مانند گوسالۀ نر است، و همچون گاو وحشی با شاخهای خویش تمام قومها را میزند. این برکات بر هزارههای منسی و ده هزارههای افرایم باد.»
موسی دربارهٔ قبایل زبولون و یساکار چنین گفت: «ای زبولون سفرهای تو با شادی همراه باشد، و تو ای یساکار در خیمههای خود شادمان باش.
زبولون و یساکار قومها را به کوه خود دعوت خواهند کرد و در آنجا قربانیهای راستین تقدیم خواهند نمود. ثروت دریا از آن ایشان خواهد شد و گنجینههای نهفته در شن نصیب آنها خواهد گردید.»
دربارهٔ قبیلهٔ جاد گفت: «برکت بر کسانی باد که به جاد کمک میکنند. او مانند شیری است درنده و قوی.
بهترین قسمت سرزمین را برای خود برگزید، قسمتی را که سهم حاکم بود به او دادند. او مردم را هدایت کرد و حکم و داوری يهوه را در مورد یسرال اجرا نمود.»
موسی دربارهٔ قبیلهٔ دان چنین گفت: «دان مانند بچه شیری است که از باشان میجهد.»
دربارهٔ قبیلهٔ نفتالی گفت: «نفتالی از رحمتها و برکات يهوه لبریز است، مرز جنوبی سرزمین او، تا دریاچه جلیل وسعت خواهد یافت.»
دربارهٔ قبیلهٔ اشیر چنین گفت: «اشیر بیش از قبایل دیگر برکت یافته است. در میان برادرانش محبوب باشد و سرزمینش از محصول زیتون غنی گردد.
دروازههای شهرهایش با پشتبندهای آهنین محصور شود، و تا وقتی زنده است از قدرتش کاسته نگردد.»
«ای یِشورون، اللهای مانند اللها تو نیست. او باشکوه و جلال بر ابرهای آسمان سوار میشود تا به کمک تو بیاید.
اللها ازلی پناهگاه توست و بازوان ابدی او تو را محافظت خواهند کرد. او دشمنانت را از مقابل تو خواهد راند و به تو خواهد گفت که آنها را هلاک کنی.
پس یسرال در امنیت ساکن خواهد شد. او در سرزمینی زندگی خواهد کرد که پر از غله و شراب است و از آسمان آن شبنم بر زمین میبارد.
خوشا به حال تو، ای یسرال، زیرا هیچ قومی مثل تو نیست، قومی که يهوه، آن را نجات داده باشد. يهوه سپر و شمشیر توست، او تو را کمک میکند و به تو پیروزی میبخشد. دشمنانت در مقابل تو به زانو در خواهند آمد و تو بر پشت آنها پای خواهی نهاد.»
34
آنگاه موسی از دشتهای موآب به قلهٔ پیسگاه در کوه نبو، که در مقابل اریحاست رفت و يهوه تمامی سرزمین موعود را به او نشان داد: از جلعاد تا دان،
تمام زمین قبیلهٔ نفتالی، زمینهای قبایل افرایم و منسی، زمین قبیلهٔ یهوده تا دریای مدیترانه،
صحرای نگب و تمام ناحیهٔ درهٔ اریحا (شهر نخلستان) تا صوغر.
يهوه به موسی فرمود: «این است سرزمینی که من با سوگند به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده دادم که به فرزندانشان بدهم. اکنون به تو اجازه دادم آن را ببینی، ولی پایت را در آنجا نخواهی گذاشت.»
بنابراین موسی، خدمتگزار يهوه، چنانکه يهوه گفته بود در سرزمین موآب درگذشت.
يهوه او را در درهای نزدیک بیتفغور در سرزمین موآب دفن نمود، ولی تا به امروز هیچکس مکان دفن او را نمیداند.
موسی هنگام مرگ صد و بیست سال داشت، با وجود این هنوز نیرومند بود و چشمانش به خوبی میدید.
قوم یسرال سی روز در دشتهای موآب برای او عزاداری کردند.
یوشع (پسر نون) پر از روح حکمت بود، زیرا موسی دستهای خود را بر او نهاده بود. بنابراین مردم یسرال از او اطاعت میکردند و دستورهایی را که يهوه به موسی داده بود پیروی مینمودند.
در یسرال پیامبری مانند موسی نبوده است که يهوه با او رو در رو صحبت کرده باشد.
موسی به فرمان يهوه، معجزات عظیمی در حضور فرعون مصر، درباریانش و تمام قوم او انجام داد.
هیچکس تا به حال نتوانسته است قدرت و معجزات شگفتانگیزی را که موسی در حضور قوم یسرال نشان داد، ظاهر سازد.
joshua
1
يهوه پس از مرگ خدمتگزار خود، موسی، به دستیار او یوشع (پسر نون) فرمود:
«خدمتگزار من موسی، در گذشته است، پس تو برخیز و بنییسرال را از رود اردن عبور بده و به سرزمینی که به ایشان میدهم، برسان.
همانطور که به موسی گفتم، هر جا که قدم بگذارید، آنجا را به تصرف شما در خواهم آورد.
قلمرو سرزمین شما از صحرای نِگِب در جنوب تا کوههای لبنان در شمال، و از دریای مدیترانه در غرب تا رود فرات و سرزمین حیتیها در شرق، خواهد بود.
همانطور که با موسی بودم با تو نیز خواهم بود تا در تمام عمرت کسی نتواند در برابر تو مقاومت کند. تو را هرگز ترک نمیکنم و تنها نمیگذارم.
پس قوی و شجاع باش، زیرا تو این قوم را رهبری خواهی کرد تا سرزمینی را که به پدران ایشان وعده دادهام تصاحب نمایند.
فقط قوی و شجاع باش و از قوانینی که خدمتگزارم موسی به تو داده است اطاعت نما، زیرا اگر از آنها به دقت پیروی کنی، هر جا روی موفق خواهی شد.
این کتاب تورات از تو دور نشود؛ شب و روز آن را بخوان و در گفتههای آن تفکر کن تا متوجۀ تمام دستورهای آن شده، بتوانی به آنها عمل کنی؛ آنگاه پیروز و کامیاب خواهی شد.
آری، قوی و شجاع باش و ترس و واهمه را از خود دور کن و به یاد داشته باش که هر جا بروی من که يهوه، اللها تو هستم، با تو خواهم بود.»
آنگاه یوشع به بزرگان یسرال دستور داد:
«به میان قوم بروید و به آنها بگویید: ”توشهٔ خود را آماده کنید، زیرا پس از سه روز از رود اردن خواهید گذشت تا سرزمینی را که يهوه به میراث به شما داده است تصرف کنید!“»
سپس یوشع به قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ مَنَسی گفت:
«به یاد آورید دستوری را که موسی، خدمتگزار يهوه به شما داد: ” يهوه، اللها شما این سرزمین را که در شرق رود اردن است به شما میدهد تا در آن آسایش داشته باشید.“
پس زنان و فرزندان و حیوانات شما در اینجا در سرزمینی که موسی در شرق اردن به شما داد، میمانند. اما مردان جنگی شما باید همگی مسلح شده، پیشاپیش بقیهٔ قبایل به آن طرف رود اردن بروند و ایشان را یاری دهند
تا سرزمینی را که يهوه، اللها شما به ایشان داده است تصاحب کنند و در آن ساکن شوند. آنگاه میتوانید به این ناحیهای که موسی، خدمتگزار يهوه، در سمت شرقی رود اردن برای شما تعیین کرده است بازگردید و در آن ساکن شوید.»
آنها در جواب یوشع گفتند: «آنچه به ما گفتی انجام خواهیم داد و هر جا که ما را بفرستی، خواهیم رفت؛
چنانکه فرمانبردار موسی بودیم، تو را نیز اطاعت خواهیم نمود. یهوه، اللها تو با تو باشد، چنانکه با موسی بود.
اگر کسی از فرمان تو سرپیچی کند و از تو اطاعت ننماید، کشته خواهد شد. پس قوی و شجاع باش!»
2
یوشع، دو جاسوس از شطیم به آن طرف رود اردن فرستاد تا وضعیت آن سرزمین و بخصوص شهر اریحا را بررسی کنند. وقتی آنها به آن شهر رسیدند، به خانهٔ زنی روسپی به نام راحاب رفتند تا شب را در آنجا بگذرانند.
همان شب به پادشاه اریحا خبر رسید که چند جاسوس یسرالی وارد شهر شدهاند.
پادشاه افرادی را با این پیغام نزد راحاب فرستاد: «مردانی را که به خانهٔ تو آمدهاند به ما تحویل بده، زیرا آنها جاسوس هستند.»
اما راحاب که آن دو مرد را پنهان کرده بود، گفت: «آنها پیش من آمدند، ولی نفهمیدم چه کسانی بودند.
هنگامی که هوا تاریک شد، پیش از بسته شدن دروازهها از شهر خارج شدند و من نمیدانم کجا رفتند. اگر به دنبال آنها بشتابید میتوانید به ایشان برسید.»
(ولی راحاب آن دو مرد را به پشت بام برده، ایشان را زیر تودهای از ساقههای کتان که در آنجا گذاشته بود، مخفی کرده بود.)
پس مأمورانِ پادشاهِ اریحا در جستجوی آن دو نفر تا کرانهٔ رود اردن پیش رفتند و همین که آنها از شهر خارج شدند، دروازههای شهر را از پشت سر ایشان بستند.
شب، پیش از آنکه آن دو مرد بخوابند، راحاب نزد ایشان به پشت بام رفت
و به آنها گفت: «من شک ندارم که يهوه، سرزمین ما را به شما خواهد داد. ترس شما بر ما مستولی شده و هر کس نام یسرال را میشنود از ترس میلرزد.
زیرا شنیدهایم که چگونه هنگام خروج از مصر، يهوه از میان دریای سرخ راه خشکی برای شما پدید آورد تا از آن بگذرید! خبر داریم که به سیحون و عوج، پادشاهان اموریها که در شرق اردن بودند، چه کردید و چگونه آنها و مردمانشان را نابود ساختید.
وقتی این خبرها را شنیدیم، ترس وجود ما را فرا گرفت و جرأت خود را از دست دادیم؛ زیرا یهوه اللها شما، اللها آسمان و زمین است و مانند او اللهای نیست.
حال از شما میخواهم که به نام يهوه برای من قسم بخورید و نشانهای به من بدهید
که وقتی شهر اریحا را تصرف نمودید، در ازای کمکی که به شما کردم، مرا همراه پدر و مادر و خواهران و برادرانم و خانوادههای آنها حفظ کنید تا کشته نشویم.»
آن دو مرد جواب دادند: «اگر در مورد ما با کسی سخن نگویی، به جان خود قسم میخوریم که وقتی يهوه این سرزمین را به ما داد، ترتیبی بدهیم که به تو و بستگانت آسیبی نرسد.»
خانهٔ راحاب بر دیوار شهر قرار داشت، پس او آن دو مرد را با طناب از پنجرهٔ اتاقش پایین فرستاد.
سپس به ایشان گفت: «به کوه فرار کنید و سه روز در آنجا پنهان شوید تا مأمورانی که به جستجوی شما رفتهاند بازگردند. آنگاه میتوانید به راه خود ادامه دهید.»
آن دو نفر پیش از رفتن به او گفتند: «وقتی ما به این شهر حمله کردیم، تو پدر و مادر و برادران و خواهران و خانوادههای آنها را در خانهٔ خود جمع کن و این طناب قرمز را به همین پنجره ببند. اگر این کار را نکنی و آسیبی به شما برسد، ما در برابر قسمی که خوردهایم مسئول نخواهیم بود.
اگر کسی از خانه بیرون برود، خونش به گردن خودش است و ما مسئول مرگش نخواهیم بود. ما قسم میخوریم کسانی که در این خانه بمانند کشته نشوند و به ایشان کوچکترین آسیبی نرسد.
اما اگر تو دربارهٔ ما با کسی سخن بگویی، این قسم باطل میشود.»
راحاب گفت: «آنچه را که گفتید میپذیرم.» سپس ایشان را روانه کرد و طناب قرمز را به پنجره بست.
آن دو به کوه رفتند و سه روز در آنجا ماندند. تعقیبکنندگان همهٔ راهها را جستجو کردند و چون ایشان را نیافتند، ناچار به شهر بازگشتند.
آنگاه آن دو نفر از کوه به زیر آمده، از رود اردن عبور نمودند و نزد یوشع بازگشتند و آنچه برایشان اتفاق افتاده بود به او گزارش دادند.
آنها به یوشع گفتند: «خاطرجمع هستیم که يهوه تمام آن سرزمین را به ما بخشیده است، زیرا مردم آنجا از ترس ما روحیهٔ خود را باختهاند!»
3
سپیده دم روز بعد، قوم یسرال همراه یوشع حرکت کردند و از شطیم کوچ نموده، تا کنار رود اردن پیش رفتند و قبل از آنکه از رود اردن عبور کنند، چند روزی در آنجا اردو زدند.
بعد از سه روز، رهبران قوم به میان اردو رفتند و این دستور را صادر نمودند: «وقتی دیدید که کاهنان، صندوق عهد یهوه اللهاتان را بر دوش گرفتهاند و میبرند، شما هم به دنبال آنها حرکت کنید. کاهنان، شما را هدایت خواهند نمود، زیرا تا به حال از این راه عبور نکردهاید. اما باید در حدود یک کیلومتر از ایشان که صندوق عهد را حمل میکنند فاصله بگیرید. مواظب باشید نزدیکتر نروید!»
یوشع هم به قوم یسرال گفت: «امروز خود را تقدیس کنید، چون فردا يهوه برای ما معجزهٔ بزرگی انجام خواهد داد.»
صبح روز بعد، یوشع به کاهنان دستور داد که صندوق عهد را بردارند و پیشاپیش قوم یسرال حرکت کنند. آنها نیز چنین کردند.
يهوه به یوشع فرمود: «از امروز تو را در نظر قوم یسرال بسیار سرافراز خواهم نمود تا بدانند که من با تو هستم چنانکه با موسی بودم.
به کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکنند بگو وقتی به رود اردن رسیدند در کنار آن توقف کنند.»
یوشع قوم را جمع کرد و به ایشان گفت: «بیایید آنچه را که يهوه فرموده است بشنوید.
امروز خواهید دانست که اللها زنده در میان شماست و او قبایل کنعانی، حیتی، حِوی، فَرِزی، جرجاشی، اموری و یبوسی را از سرزمینی که بهزودی آن را تسخیر خواهید کرد، بیرون خواهد راند.
صندوق عهد يهوه تمام دنیا، شما را به آن سوی رود اردن راهنمایی خواهد کرد!
وقتی کف پاهای کاهنانی که صندوق عهد یهوه را حمل میکنند به آب رود اردن برسد، جریان آب قطع میشود و آب در یک جا بر روی هم انباشته میگردد. حال، دوازده نفر، یعنی از هر قبیله یک نفر را برای انجام وظیفهٔ مخصوصی که در نظر دارم انتخاب کنید.»
قوم یسرال اردوگاه را ترک کرده، به سوی رود اردن روانه شدند در حالی که کاهنان، صندوق عهد را برداشته، پیشاپیش آنها حرکت میکردند.
آب رود اردن در این هنگام که فصل درو بود، بالا آمده بود. ولی به محض اینکه پاهای کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکردند به آب رودخانه رسید،
ناگهان جریان آب در بالای رودخانه در شهری به نام آدم که نزدیک صرتان است متوقف شده، روی هم انباشته گردید و آبی که پایینتر از آن نقطه بود به دریای نمک ریخت، به طوری که قوم یسرال توانستند از آنجا که روبروی اریحا بود عبور کنند.
کاهنانی که صندوق عهد يهوه را حمل میکردند در وسط راه خشک، میان رودخانه ایستادند تا اینکه همهٔ قوم به آن طرف رودخانه رسیدند!
4
وقتی همۀ افراد قوم یسرال به سلامت از رودخانه گذشتند، يهوه به یوشع فرمود:
«اکنون به آن دوازده نفر که از دوازده قبیله انتخاب شدهاند
بگو که بروند و دوازده سنگ از وسط رودخانه، جایی که کاهنان آنجا ایستادهاند، بیرون بیاورند و آن سنگها را با خود به همان مکانی ببرند که امشب اردو میزنند تا به عنوان یادبود، آنها را روی هم قرار دهند.»
پس یوشع آن دوازده نفر را که از میان بنییسرال انتخاب کرده بود، فرا خواند
و به ایشان گفت: «به میان رودخانه، جایی که کاهنان با صندوق عهد یهوه اللهاتان ایستادهاند، بروید و هر یک از شما یک سنگ بر دوش خود بگذارید و بیاورید، یعنی دوازده سنگ به تعداد دوازده قبیلهٔ یسرال.
ما آنها را به عنوان یادبود در اینجا میگذاریم تا وقتی در آینده فرزندانتان بپرسند: این سنگها چیست؟
به آنها بگویید که این یادگار روزی است که جریان آب رود اردن قطع شد و در میان آن، راه خشکی پدید آمد تا صندوق عهد يهوه از آن عبور کند! این سنگها برای قوم یسرال یادگاری جاودانه از این معجزهٔ بزرگ خواهند بود.»
آن دوازده نفر طبق دستور یوشع عمل نمودند و دوازده سنگ از وسط رودخانه آوردند، درست همانگونه که يهوه به یوشع فرموده بود، یعنی برای هر قبیلۀ یسرال یک سنگ. سنگها را به محلی که در آنجا توقف نموده بودند بردند و یادبودی بنا کردند.
یوشع در وسط رودخانه، جایی که کاهنان ایستاده بودند نیز دوازده سنگ دیگر به عنوان یادگار روی هم گذاشت که تا به امروز باقیست.
کاهنان با صندوق عهد آنقدر در وسط رودخانه ماندند تا قوم یسرال آنچه را که يهوه به یوشع فرموده بود به انجام رساندند، درست همانگونه که موسی به یوشع توصیه کرده بود. پس قوم یسرال با شتاب از رود اردن گذشتند،
و پس از آنکه به آن سوی رودخانه رسیدند، کاهنان هم با صندوق عهد يهوه از رودخانه بیرون آمدند.
مردان جنگی قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی که چهل هزار نفر بودند مسلح شدند و چنانکه موسی پیش از فوت خود به ایشان گفته بود، پیشاپیش بقیهٔ قوم عبور کرده، در حضور يهوه، به سوی دشت اریحا پیش رفتند.
در آن روز، يهوه یوشع را در نظر تمام قوم یسرال سرافراز نمود. قوم یسرال، یوشع را در تمام مدت عمرش مانند موسی احترام میکردند.
یوشع به امر يهوه به کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکردند گفت: «از بستر رود اردن بیرون بیایید.»
به محض اینکه کاهنان بیرون آمدند، آب رودخانه دوباره به جریان افتاد و مانند قبل بر کنارههایش نیز جاری شد.
این معجزه در روز دهم ماه اول اتفاق افتاد. آن روز، تمام مردم یسرال از رود اردن گذشتند و در جلجال، در سمت شرقی شهر اریحا اردو زدند.
آنجا در جلجال یوشع دوازده سنگی را که از وسط رودخانه آورده بود، به عنوان یادبود روی هم گذاشت.
بار دیگر یوشع مفهوم آن سنگها را برای قوم یسرال بیان کرد: «در آینده اگر فرزندانتان بپرسند: این تودۀ سنگها در اینجا برای چیست؟
به آنها بگویید که این سنگها یادآور عبور معجزآسای قوم یسرال از میان رود اردن است!»
برای ایشان توضیح دهید که چگونه يهوه جریان آب را قطع کرد و از وسط رودخانه، راه خشکی پدید آورد تا همهٔ شما عبور کنید! این شبیه معجزهای است که يهوه چهل سال قبل انجام داد، وقتی دریای سرخ را شکافت و از وسط آن، راه خشکی برای عبور بنییسرال پدید آورد.
يهوه این معجزه را انجام داد تا همهٔ مردم جهان بدانند که قدرت او عظیم است و همچنین شما نیز همیشه او را اطاعت کنید.
5
در سمت غربی رود اردن، اموریها و در امتداد ساحل دریای مدیترانه کنعانیها سکونت داشتند. پادشاهان آنها وقتی شنیدند که يهوه به خاطر بنییسرال راه خشکی از میان رود اردن پدید آورده تا از آن عبور کنند، سخت ترسیدند و جرأت مقابله با یسرال را از دست دادند.
در این موقع يهوه به یوشع فرمود: «کاردها از سنگ چخماق بساز و این نسل دوم بنییسرال را ختنه کن.»
پس یوشع کاردها از سنگ چخماق ساخت و همۀ مردان یسرال را در «جِبعه هاعَرَلوت» ختنه کرد.
دلیل این کار این بود که تمام مردانی که به سن جنگیدن رسیده بودند و موقع بیرون آمدن از مصر ختنه شده بودند، همگی در بیابان مرده بودند و پسران آنها که پس از خروج از مصر متولد شده بودند، ختنه نشده بودند.
قوم یسرال چهل سال در بیابان سرگردان بودند تا اینکه تمام مردانی که هنگام بیرون آمدن از مصر به سن جنگیدن رسیده بودند، مردند. آنها چون يهوه را اطاعت نکردند، او هم قسم خورد که نگذارد وارد سرزمینی شوند که وعدهٔ آن را به اجدادشان داده بود زمینی که شیر و عسل در آن جاری است.
پس یوشع پسرانی را که بزرگ شده بودند و میبایست جای پدران خود را بگیرند، ختنه کرد.
پس از انجام عمل ختنه، همه در اردوگاه به استراحت پرداختند تا بهبود یابند.
سپس يهوه به یوشع فرمود: «امروز ننگ مصر را از روی شما برداشتم.» جایی که یسرالیها ختنه شدند، جلجال نامیده شد و تا به امروز به همان نام باقی است.
هنگامی که قوم یسرال در جلجال واقع در دشت اریحا اردو زده بودند، شب چهاردهم ماه، عید پِسَح را جشن گرفتند.
روز بعد به خوردن محصولات سرزمینی که وارد آن شده بودند پرداختند و از گندم آنجا نان فطیر پختند.
پس از آن، نان آسمانی که به «مَنّا» معروف بود متوقف گردید و دیگر هرگز دیده نشد! قوم یسرال پس از آن برای خوراک، از محصولات سرزمین کنعان استفاده میکردند.
روزی یوشع که به شهر اریحا نزدیک شده بود، چشمش به مردی شمشیر به دست افتاد. یوشع به سوی او رفت و پرسید: «دوست هستی یا دشمن؟»
آن مرد به یوشع گفت: «من سردار لشکر يهوه هستم.» یوشع روی بر زمین نهاد و سجده کرده، گفت: «هر امری داری به بندهات بفرما.»
او به یوشع گفت: «کفشهایت را درآور، زیرا جایی که ایستادهای مقدّس است.» یوشع اطاعت کرد.
6
مردم شهر اریحا از ترس یسرالیها دروازههای شهر را محکم بسته بودند و به کسی اجازۀ رفت و آمد نمیدادند.
يهوه به یوشع فرمود: «من شهر اریحا را با پادشاه و سربازانش به تو تسلیم میکنم.
تمام مردان جنگی شما باید تا شش روز، و روزی یک بار شهر را دور بزنند. هفت کاهن پیشاپیش صندوق عهد، در جلوی شما حرکت کنند و هر یک از آنها یک شیپور که از شاخ قوچ درست شده، در دست خود بگیرند. در روز هفتم در حالی که کاهنان شیپور مینوازند شما به جای یک بار، هفت بار شهر را دور بزنید.
آنگاه وقتی صدای ممتد و بلند شیپورها را بشنوید، همه با هم با صدای بلند فریاد بزنید تا دیوار شهر فرو ریزد. آنگاه از هر سو به داخل شهر هجوم ببرید.»
یوشع کاهنان را احضار نمود و به ایشان گفت: «صندوق عهد را بردارید و هفت نفر از شما شیپور در دست بگیرید و پیشاپیش آن حرکت کنید.»
سپس به افرادش دستور داد تا شروع کنند به دور زدن شهر، در حالی که مردان مسلح، پیشاپیش کاهنان حرکت میکردند.
پس طبق فرمان یوشع، مردان مسلح پیشاپیش کاهنانی که شیپور مینواختند حرکت کردند. سپس کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکردند به دنبال آنها به حرکت درآمدند. پشت سر آنها نیز بقیهٔ سربازان روانه شدند. در تمام این مدت شیپورها همچنان نواخته میشد.
اما یوشع به افرادش گفته بود که حرف نزنند و فریاد برنیاورند تا وقتی که او دستور دهد.
آن روز صندوق عهد را یک بار به دور شهر گرداندند و پس از آن برای استراحت به اردوگاه بازگشتند و شب را در آنجا به سر بردند.
روز بعد، صبح زود یک بار دیگر شهر را به همان ترتیب دور زدند و دوباره بازگشتند و استراحت کردند. این کار شش روز تکرار شد.
روز هفتم نیز صبح زود برخاستند ولی به جای یک بار، هفت بار شهر را دور زدند.
در دور هفتم وقتی کاهنان شیپورها را با صدای ممتد و بلند نواختند یوشع به افرادش دستور داد: «با صدای بلند فریاد برآورید، زیرا يهوه شهر را به ما تسلیم کرده است!
این شهر با هر چه که در آن است حرام میباشد، پس آن را به کلی نابود کنید و فقط راحاب روسپی را با کسانی که در خانهٔ او هستند زنده نگه دارید، زیرا او از جاسوسان ما حمایت نمود.
مواظب باشید که چیزی را به غنیمت نبرید، چون همه چیز حرام است. اگر چیزی برای خود بردارید قوم یسرال را به مصیبت و نابودی دچار خواهید کرد.
اما طلا و نقره و ظروف مسی و آهنی از آن يهوه خواهد بود و باید به خزانهٔ او آورده شود.»
پس قوم یسرال وقتی صدای بلند شیپور را شنیدند، با صدای هر چه بلندتر فریاد برآوردند. ناگهان دیوار شهر اریحا در برابر یسرالیها فرو ریخت! بنابراین قوم یسرال از هر سو به داخل شهر هجوم بردند و آن را تصرف کردند.
هر چه که در شهر بود از بین بردند زن و مرد، پیر و جوان، گاو و گوسفند و الاغ، همه را از دم شمشیر گذراندند.
در این هنگام یوشع به آن دو مردی که قبلاً برای جاسوسی به اریحا فرستاده شده بودند، گفت: «به قول خود وفا کنید و به خانهٔ آن فاحشه بروید و او را با کسانی که در خانهاش هستند، نجات دهید.»
آن دو نفر رفته، راحاب را با پدر و مادر و برادران و سایر بستگانش آوردند و ایشان را بیرون اردوگاه یسرال جا دادند.
بعد از نجات راحاب و خانوادهٔ او، یسرالیها طلا و نقره و ظروف مسی و آهنی را برای خزانهٔ خانهٔ يهوه جمع نمودند و شهر را به آتش کشیدند.
بدین ترتیب، یوشع راحاب و بستگانش را که در خانهاش بودند زنده نگاه داشت. آنها تا به امروز با قوم یسرال زندگی میکنند، زیرا راحاب آن دو جاسوس را که یوشع به اریحا فرستاده بود، در خانهٔ خود پناه داد.
بعد یوشع هشدار داده، گفت: «لعنت يهوه بر کسی که اقدام به بازسازی شهر اریحا کند. او به قیمت جان پسر ارشدش پایههای آن را خواهد نهاد و به قیمت جان پسر کوچکش دروازههای آن را بر پا خواهد نمود.»
شهرت یوشع در همه جا پیچید، زیرا يهوه با وی بود.
7
اما بنییسرال مرتکب گناه شدند. گرچه يهوه دستور فرموده بود که چیزی را از شهر به غنیمت نبرند، ولی آنها از این دستور سرپیچی کردند. عخان (پسر کرمی، نوهٔ زبدی و نوادهٔ زارح از قبیلهٔ یهوده) از اموالی که حرام شده بود برای خود به غنیمت گرفت و يهوه به خاطر این عمل بر تمام قوم یسرال غضبناک شد.
بهزودی پس از تسخیر شهر اریحا، یوشع چند نفر از مردان خود را به شهر عای که در شرق بیتئیل و نزدیک بیتآون واقع شده بود فرستاد تا وضع آنجا را بررسی کنند.
وقتی آنها مراجعت نمودند گفتند: «شهر کوچکی است و فقط کافی است دو یا سه هزار نفر از سربازان ما بروند و آن را تصرف کنند. بنابراین لزومی ندارد که همهٔ لشکر یسرال به آنجا حمله کند.»
پس یوشع حدود سه هزار سرباز برای تسخیر شهر عای فرستاد، اما آنها شکست خوردند.
مردان عای از دروازهٔ شهر تا بلندیهای اطراف، یسرالیها را تعقیب نموده، حدود سی و شش نفر از آنان را در سراشیبی کشتند. لشکر یسرال از این واقعه دچار وحشت شد و روحیهٔ خود را به کلی باخت.
پس یوشع و بزرگان یسرال از شدت ناراحتی جامههای خود را پاره کردند، خاک بر سر خود ریختند و تا غروب در برابر صندوق عهد يهوه به خاک افتادند.
یوشع چنین دعا کرد: «آه ای يهوه، چرا ما را به این سوی رود اردن آوردی تا به دست این اموریها کشته شویم؟ ای کاش راضی شده بودیم که همان طرف رودخانه بمانیم.
آه، ای يهوه، اینک که قوم یسرال از دشمن شکست خورده است من چه کنم؟
چون اگر کنعانیها و سایر قومهای مجاور از این واقعه باخبر شوند، ما را محاصره نموده، همهٔ ما را نابود میکنند. آیا این عمل به عظمت نام تو لطمه نمیزند؟»
يهوه در پاسخ یوشع فرمود: «برخیز! چرا اینچنین به خاک افتادهای؟
قوم یسرال از فرمان من سرپیچی کرده و مرتکب گناه شدهاند. ایشان مخفیانه از چیزهای حرام شهر برداشتهاند، ولی انکار نموده، آنها را در میان اثاثیهٔ خود پنهان ساختهاند.
این عمل موجب شده است که یسرالیها مغلوب شوند. به همین علّت است که سربازان تو نمیتوانند در مقابل دشمنان ایستادگی کنند، زیرا گرفتار لعنت شدهاند. اگر آن غنیمت حرام را از بین نبرید، من دیگر با شما نخواهم بود.
«حال برخیز و مراسم پاک کردن گناه قوم را بجا آور و به آنها بگو که برای فردا آماده شوند، زیرا من که یهوه، اللها یسرال هستم میگویم: ای یسرال، مال حرام در میان شماست و تا آن را از خود دور نکنید، نخواهید توانست در برابر دشمنانتان بایستید.
به همهٔ قبایل بگو که فردا صبح نزد من حاضر شوند تا من معلوم کنم که آن شخص خطاکار، متعلق به کدام قبیله است. پس از آن، تمام خاندانهای آن قبیله جلو بیایند تا مشخص کنم که آن شخص خطاکار، در میان کدام خاندان است. سپس تمام خانوادههای آن خاندان حاضر شوند تا نشان دهم که آن شخص مقصر، عضو کدام خانواده است. بعد تمام اعضای مقصر آن خانواده پیش بیایند.
آنگاه شخصی که مال حرام را دزدیده است، با خانوادهاش و هر چه که دارد سوخته و نابود شود، زیرا عهد مرا شکسته و یسرال را رسوا نموده است.»
پس یوشع صبح زود برخاسته، قبیلههای یسرال را در حضور يهوه حاضر ساخت و قبیلهٔ یهوده مقصر شناخته شد.
آنگاه تمام خاندانهای قبیلهٔ یهوده جلو آمدند و خاندان زارح مقصر تشخیص داده شد. بعد خانوادههای آن خاندان جلو آمدند و خانوادهٔ زبدی مقصر شناخته شد.
مردان خانوادهٔ زبدی جلو آمدند و عخان نوهٔ زبدی مقصر شناخته شد.
یوشع به عخان گفت: «فرزندم در حضور یهوه، اللها یسرال حقیقت را بگو و به گناه خود اعتراف کن. به من بگو چه کردهای و چیزی را از ما مخفی نکن.»
عخان در جواب یوشع گفت: «من به یهوه، اللها یسرال خیانت کردهام و مرتکب گناه شدهام.
در میان غنایم، چشمم به یک ردای زیبای بابِلی، دویست مثقال نقره و یک شمش طلا که وزنش پنجاه مثقال بود، افتاد و من از روی طمع آنها را برداشتم و در میان خیمهام آنها را زیر خاک پنهان کردم. اول نقره را زیر خاک گذاشتم، بعد طلا و سپس ردا را.»
یوشع چند نفر را به دنبال غنایم فرستاد و آنها بشتاب به خیمه رفتند و چنانکه عخان گفته بود، ردا و طلا و نقره را پیدا کردند و نقره در قسمت زیرین قرار داشت.
اشیاء دزدیده شده را نزد یوشع و تمام قوم یسرال آوردند و در حضور يهوه بر زمین گذاشتند.
آنگاه یوشع و همهٔ یسرالیها، عخان را گرفته، او را با ردا و نقره و شمش طلایی که دزدیده بود، با پسران و دخترانش و گاوها و گوسفندها و الاغهایش و خیمهاش و هر چه که داشت به درۀ عخور بردند.
در آنجا یوشع به عخان گفت: «چرا چنین بلایی بر سر ما آوردی؟ اکنون يهوه، تو را دچار بلا میکند.» آنگاه تمام بنییسرال آنها را سنگسار نمودند و بعد بدنهایشان را سوزاندند
و روی جنازهٔ سوختهٔ عخان، تودهٔ بزرگی از سنگ بر پا کردند. آن تودهٔ سنگ هنوز باقیست و آن مکان تا به امروز به «وادی عَخور» معروف است. بدین ترتیب خشم يهوه فرو نشست.
8
يهوه به یوشع فرمود: «ترس و واهمه را از خود دور کن! برخیز و تمام سربازان را همراه خود بردار و به عای روانه شو. من پادشاه آنجا را به دست تو تسلیم میکنم. مردم و شهر و زمین عای از آن تو خواهند شد.
با ایشان همانطور رفتار کن که با پادشاه اریحا و مردم آنجا رفتار نمودی. اما این بار چارپایان و غنایم شهر را میتوانید میان خود قسمت کنید. در ضمن برای حمله به دشمن در پشت آن شهر، یک کمینگاه بساز.»
پس یوشع و تمام لشکر او آمادهٔ حمله به عای شدند. یوشع سی هزار تن از افراد دلیر خود را انتخاب کرد تا آنها را شبانه به عای بفرستد.
او به آنها این دستور را داد: «در پشت شهر در کمین بنشینید، ولی از شهر زیاد دور نشوید و برای حمله آماده باشید.
نقشهٔ ما چنین است: من و افرادم به شهر نزدیک خواهیم شد. مردان شهر مانند دفعهٔ پیش به مقابلهٔ ما برخواهند خاست. در این هنگام ما عقبنشینی میکنیم.
آنها به گمان اینکه مانند دفعهٔ پیش در حال فرار هستیم به تعقیب ما خواهند پرداخت و بدین ترتیب از شهر دور خواهند شد.
بعد، شما از کمینگاه بیرون بیایید و به داخل شهر حمله کنید، زیرا يهوه آن را به دست شما تسلیم کرده است.
چنانکه يهوه فرموده است، شهر را بسوزانید. این یک دستور است.»
پس آنها همان شب روانه شده، در کمینگاه بین بیتئیل و طرف غربی عای پنهان شدند. اما یوشع و بقیهٔ لشکر در اردوگاه ماندند.
روز بعد، صبح زود یوشع سربازان خود را صفآرایی نمود و خود با بزرگان یسرال در پیشاپیش لشکر به سوی عای حرکت کرد.
آنها در سمت شمالی شهر در کنار درهای که بین آنها و شهر قرار داشت توقف کردند. یوشع پنج هزار نفر دیگر را هم فرستاد تا به سی هزار نفری که در کمینگاه بودند ملحق شوند. خود او با بقیهٔ نفرات، آن شب در همان دره ماند.
پادشاه عای با دیدن لشکر یسرال در آن سوی دره، با لشکر خود برای مقابله با آنها به دشت اردن رفت، غافل از اینکه عدهٔ زیادی از یسرالیها در پشت شهر در کمین نشستهاند.
یوشع و لشکر یسرال برای اینکه وانمود کنند که از دشمن شکست خوردهاند، در بیابان پا به فرار گذاشتند.
به تمام مردان عای دستور داده شد به تعقیب آنها بپردازند. آنها برای تعقیب یوشع از شهر خارج شدند،
به طوری که در عای و بیتئیل یک سرباز هم باقی نماند و دروازهها نیز به روی یسرالیها باز بود!
آنگاه يهوه به یوشع فرمود: «نیزهٔ خود را به سوی عای دراز کن، زیرا آن را به تو دادهام.» یوشع چنین کرد.
سربازانی که در کمینگاه منتظر بودند وقتی این علامت را که یوشع داده بود دیدند، از کمینگاه بیرون آمده، به شهر هجوم بردند و آن را به آتش کشیدند.
سربازان عای وقتی به پشت سر نگاه کردند و دیدند دود غلیظی آسمان شهرشان را فرا گرفته است دست و پایشان چنان سست شد که قدرت فرار کردن هم از آنها سلب گردید. یوشع و همراهانش چون دود را بر فراز شهر دیدند فهمیدند سربازانی که در کمینگاه بودند به شهر حملهور شدهاند، پس خودشان هم بازگشتند و به کشتار تعقیبکنندگان خود پرداختند.
از طرف دیگر، سربازان یسرالی که در داخل شهر بودند بیرون آمده، به دشمن حمله کردند. به این ترتیب سربازان عای از دو طرف به دام سپاه یسرال افتادند و همه کشته شدند.
تنها کسی که زنده ماند پادشاه عای بود که او را هم اسیر کرده، نزد یوشع آوردند.
لشکر یسرال پس از اینکه افراد دشمن را در خارج از شهر کشتند، به عای وارد شدند تا بقیهٔ اهالی شهر را نیز از دم شمشیر بگذرانند.
در آن روز، تمام جمعیت شهر که تعدادشان بالغ بر دوازده هزار نفر بود، هلاک شدند،
زیرا یوشع نیزهٔ خود را که به سوی عای دراز نموده بود، به همان حالت نگاه داشت تا موقعی که همهٔ مردم آن شهر کشته شدند.
فقط اموال و چارپایان شهر باقی ماندند که قوم یسرال آنها را برای خود به غنیمت گرفتند. ( يهوه به یوشع فرموده بود که آنها میتوانند غنایم را برای خود نگه دارند.)
یوشع شهر عای را سوزانیده، به صورت خرابهای درآورد که تا به امروز به همان حال باقیست.
یوشع، پادشاه عای را به دار آویخت. هنگام غروب به دستور یوشع جسد او را پایین آورده، جلوی دروازۀ شهر انداختند و تودهای بزرگ از سنگ روی جسد او انباشتند که تا به امروز نیز باقیست.
سپس یوشع برای يهوه، اللها یسرال مذبحی بر کوه عیبال بنا کرد.
چنانکه موسی، خدمتگزار يهوه، در تورات به قوم یسرال دستور داده بود، برای ساختن این مذبح از سنگهای نتراشیده استفاده کردند. سپس کاهنان، قربانیهای سلامتی بر آن به يهوه تقدیم کردند.
آنگاه یوشع در حضور جماعت یسرال، ده فرمان موسی را روی سنگهای مذبح نوشت.
پس از آن، تمام قوم یسرال با بزرگان، رهبران، داوران و حتی افراد غریبی که در میان ایشان بودند، به دو دسته تقسیم شدند. یک دسته در دامنهٔ کوه جَرِزیم ایستادند و دستهٔ دیگر در دامنهٔ کوه عیبال. در وسط این دو دسته، لاویان کاهن، در حالی که صندوق عهد را بر دوش داشتند، ایستادند تا قوم یسرال را برکت دهند. (همهٔ این رسوم مطابق دستوری که موسی قبلاً داده بود، انجام شد.)
آنگاه یوشع تمام قوانین نوشته شده در تورات را که شامل برکتها و لعنتها بود، برای مردم یسرال خواند.
خلاصه، تمام دستورهای موسی بدون کم و کاست در حضور تمام مردان، زنان، جوانان، کودکان یسرال و غریبانی که با آنها بودند، خوانده شد.
9
وقتی پادشاهان سرزمینهای همسایه از فتوحات بنییسرال باخبر شدند، به خاطر حفظ جان و مال خود با هم متحد گشتند تا با یوشع و بنییسرال بجنگند. اینها پادشاهان قبایل حیتی، اموری، کنعانی، فرزی، حوی و یبوسی بودند که در غرب رود اردن و سواحل دریای مدیترانه تا کوههای لبنان در شمال، زندگی میکردند.
اما مردم جبعون وقتی خبر پیروزی یوشع بر شهرهای اریحا و عای را شنیدند، برای نجات جان خود، عوض جنگ به حیله متوسل شدند. آنها گروهی را با لباسهای ژنده و کفشهای کهنه و پینه زده، الاغهایی با پالانهای مندرس و مقداری نان کپک زده خشک و چند مشک شراب که کهنه و وصلهدار بودند نزد یوشع فرستادند.
وقتی این گروه به اردوگاه یسرال در جلجال رسیدند، نزد یوشع و سایر مردان یسرالی رفته، گفتند: «ما از سرزمین دوری به اینجا آمدهایم تا از شما بخواهیم با ما پیمان صلح ببندید.»
اما یسرالیها گفتند: «ما چطور بدانیم که شما ساکن این سرزمین نیستید؟ چون اگر در این سرزمین ساکن باشید نمیتوانیم با شما پیمان صلح ببندیم.»
آنها به یوشع گفتند: «ما بندگان تو هستیم.» ولی یوشع از آنها پرسید: «شما چه کسانی هستید و از کجا آمدهاید؟»
گفتند: «ما بندگانت از یک سرزمین دور به اینجا آمدهایم؛ زیرا شهرت يهوه، اللهاتان به گوش ما رسیده است و شنیدهایم که او چه کارهای بزرگی در مصر کرد
و چه بلایی بر سر دو پادشاه اموری که در طرف شرق اردن بودند یعنی سیحون، پادشاه حشبون و عوج، پادشاه باشان که در عشتاروت حکومت میکرد، آورد.
پس بزرگان و مردم ما از ما خواستند که توشهای برای سفر طولانی بگیریم و به حضور شما بیاییم و بگوییم که ما بندگان شما هستیم و از شما میخواهیم با ما پیمان صلح ببندید.
وقتی عازم سفر شدیم این نانها تازه از تنور درآمده بودند، اما حالا چنانکه میبینید خشک شده و کپک زدهاند!
این مشکهای شراب در آغاز سفر، نو بودند، اما حالا کهنه شده و ترکیدهاند! لباسها و کفشهای ما به سبب طولانی بودن راه، مندرس شدهاند.»
یوشع و بزرگان یسرال با دیدن توشهٔ آنها، حرفهایشان را باور کردند و بدون آنکه با يهوه مشورت نمایند، یوشع با آنها پیمان صلح بست و قول داد که ایشان را از بین نبرد و بزرگان یسرال نیز قسم خوردند که این پیمان را نشکنند.
هنوز سه روز از این موضوع نگذشته بود که معلوم شد این گروه مسافر از همسایگانشان در آن سرزمین هستند و در همان نزدیکی زندگی میکنند!
بنییسرال در مسیر پیشروی خود، سه روز بعد به شهرهای ایشان رسیدند. (نام این شهرها جبعون، کفیره، بئیروت و قریه یعاریم بود.)
اما به خاطر سوگندی که بزرگان یسرال به نام يهوه، اللها یسرال یاد کرده بودند نتوانستند آنها را از بین ببرند. یسرالیها به بزرگان قوم اعتراض کردند،
اما آنها در جواب گفتند: «ما به نام یهوه، اللها یسرال سوگند خوردهایم که به آنها صدمهای نزنیم.
پس باید به سوگند خود وفا نموده، بگذاریم که زنده بمانند؛ چون اگر پیمانی را که با آنان بستهایم بشکنیم، خشم يهوه بر ما افروخته خواهد شد.»
سپس اضافه کردند: «بگذارید ایشان زنده بمانند و برای ما هیزم بشکنند و آب بیاورند.»
یوشع جبعونیها را احضار کرده، گفت: «چرا ما را فریب داده، گفتید که از سرزمین بسیار دور آمدهاید و حال آنکه همسایهٔ نزدیک ما هستید؟
پس شما زیر لعنت خواهید بود و بعد از این باید همیشه به عنوان غلام برای خانهٔ اللها ما هیزم بشکنید و آب مورد نیاز را تهیه کنید.»
آنها گفتند: «چون شنیده بودیم که يهوه، اللها شما به خدمتگزار خود موسی دستور داده بود تمام این سرزمین را تصرف نماید و ساکنانش را نابود کند، پس بسیار ترسیدیم و به خاطر نجات جان خود این کار را کردیم.
ولی حالا در اختیار شما هستیم، هر طور که صلاح میدانید با ما رفتار کنید.»
یوشع به مردم یسرال اجازه نداد آنها را بکشند،
و ایشان را برای شکستن هیزم و کشیدن آب برای مردم یسرال و مذبح يهوه تعیین نمود. ایشان تا امروز به کار خود در جایی که يهوه برای عبادت تعیین کرده است ادامه میدهند.
10
ادونی صَدَق، پادشاه یروشلیم، شنید که یوشع شهر عای را گرفته و به کلی ویران کرده و پادشاهش را کشته است، همانگونه که قبل از آن اریحا را ویران کرده و پادشاهش را از بین برده بود. او همچنین شنید که ساکنان جبعون با یسرال صلح کرده و با آنها متحد شدهاند.
او و مردم یروشلیم با شنیدن این خبرها بسیار ترسیدند، زیرا جبعون مانند دیگر شهرهای پادشاه نشین، بزرگ بود حتی بزرگتر از عای و مردمانش جنگجویانی شجاع بودند.
از این رو ادونی صدق به فکر چاره افتاد و قاصدانی را نزد هوهام پادشاه حبرون، فرآم پادشاه یرموت، یافیع پادشاه لاخیش و دبیر پادشاه عجلون فرستاد و این پیغام را داد:
«بیایید مرا کمک کنید تا به جبعون حمله کنیم، زیرا ساکنانش با یوشع و قوم یسرال پیمان صلح بستهاند.»
پس این پنج پادشاه اموری با هم متحد شدند و لشکر خود را برای جنگ با جبعون بسیج نمودند.
بزرگان جبعون با شتاب قاصدانی به جلجال نزد یوشع فرستادند و التماس کرده، گفتند: «بشتابید و خدمتگزاران خود را کمک کنید و از نابودی نجات دهید؛ تمام پادشاهان اموری که در کوهستان ساکنند لشکرهای خود را بر ضد ما بسیج کردهاند.»
یوشع با تمام سربازان و جنگاوران شجاعش از جلجال به کمک مردم جبعون شتافت.
يهوه به یوشع فرمود: «از ایشان نترس، زیرا من آنها را به دست تو تسلیم کردهام و کسی از ایشان یارای مقاومت در برابر تو را نخواهد داشت.»
یوشع راه بین جلجال و جبعون را شبانه پیمود و لشکرهای دشمن را غافلگیر کرد.
يهوه دشمن را دچار وحشت نمود و یسرالیها عده زیادی از آنها را در جبعون کشتند و بقیه را تا گردنهٔ بیتحورون تعقیب نموده، تا عزیقه و مقیده به کشتار خود ادامه دادند.
وقتی دشمن به سرازیری بیتحورون رسید، يهوه از آسمان بر سر آنها تگرگ درشت بارانید که تا به عزیقه ادامه داشت و عدهٔ زیادی از آنها را کشت. تعداد افرادی که بهوسیلهٔ تگرگ کشته شدند بیشتر از آنانی بود که با شمشیر یسرالیها هلاک شدند!
در حالی که سربازان یسرالی اموریها را تعقیب میکردند و آنها را عاجز ساخته بودند، یوشع نزد يهوه دعا کرد و در حضور بنییسرال گفت: «ای آفتاب بر بالای جبعون، و ای ماه بر فراز درهٔ اَیَلون از حرکت باز بایستید.»
آفتاب و ماه از حرکت بازایستادند تا بنییسرال دشمن را نابود کردند. این واقعه در کتاب یاشر نیز نوشته شده است. پس آفتاب، تمام روز در وسط آسمان از حرکت بازایستاد!
نظیر چنین روزی که خدا آفتاب و ماه را به خاطر دعای یک انسان متوقف ساخته باشد هرگز دیده نشده و دیده نخواهد شد. در واقع، این يهوه بود که برای بنییسرال میجنگید.
پس از آن یوشع با تمام سربازانش به اردوگاه خود در جلجال بازگشتند.
اما در خلال جنگ، آن پنج پادشاه به مقیده گریختند و خود را در یک غار پنهان کردند.
یوشع وقتی از مخفیگاه آنها باخبر شد،
دستور داد: «دهانهٔ غار را با سنگهای بزرگ مسدود کنید و چند نگهبان در آنجا بگذارید تا مانع خروج آنها شوند؛
ولی شما از تعقیب دشمن دست برندارید. به دنبال آنها بروید، از پشت سر به آنها حمله کنید و نگذارید دوباره به شهرهای خود بازگردند. يهوه، اللها شما آنها را به دست شما تسلیم کرده است.»
یوشع و لشکر یسرال آنقدر به کشتار ادامه دادند تا افراد پنج لشکر دشمن نابود شدند، و فقط عده کمی از آنان جان به در بردند و توانستند خود را به شهرهای حصاردار خود برسانند.
سپس تمام لشکر یسرال به سلامت به اردوگاه خود در مقیده بازگشتند. از آن پس، هیچکس جرأت نکرد علیه قوم یسرال حتی سخنی بر زبان بیاورد.
بعد یوشع گفت: «سنگها را از دهانهٔ غار کنار بزنید و آن پنج پادشاه را بیرون بیاورید.»
پس آنها پادشاهان یروشلیم، حبرون، یرموت، لاخیش و عجلون را بیرون آوردند.
یوشع تمام مردان یسرال را فرا خواند و به سردارانی که همراه او بودند دستور داد پاهای خود را بر گردن آن پنج پادشاه بگذارند، و آنها چنین کردند.
سپس به مردان خود گفت: «از کسی نترسید و جرأت خود را از دست ندهید، بلکه قوی و شجاع باشید، زیرا يهوه با تمام دشمنان شما بدین نحو رفتار خواهد کرد!»
پس از آن، یوشع با شمشیر خود آن پنج پادشاه را کشت و آنها را بر پنج دار آویخت. پیکرهای بیجان آنها تا غروب بردار ماندند.
بعد از غروب آفتاب، مطابق دستور یوشع جنازههای آنها را از بالای دار پایین آورده، در درون همان غاری که پنهان شده بودند، انداختند. سپس سنگهای بزرگ بر دهانهٔ آن غار گذاشتند که تا امروز همچنان باقیست.
در همان روز یوشع به شهر مقیده حمله کرده، آن را گرفت و پادشاه و تمام اهالی آنجا را کشت به طوری که هیچکدام از ساکنان آنجا نتوانستند جان به در ببرند. او با پادشاه آنجا همان کرد که با پادشاه اریحا کرده بود.
بعد از آن، یوشع و افرادش به لبنه حمله کردند،
و يهوه آنجا را نیز با پادشاهش به دست ایشان تسلیم نمود، و آنها تمام ساکنان آن را مانند اهالی شهر اریحا از دم شمشیر گذراندند.
بعد از آن، به شهر لاخیش حمله بردند.
در روز دوم، يهوه آن شهر را به دست ایشان تسلیم نمود. آنها تمام اهالی شهر را مثل اهالی لبنه از دم شمشیر گذراندند.
هنگامی که یسرالیها به لاخیش حمله کردند، هورام پادشاه جازر با لشکر خود سر رسید تا به مردمان شهر لاخیش کمک نماید. اما یوشع، او و تمام افرادش را شکست داد و کسی از آنها را زنده نگذاشت.
یوشع و افرادش در همان روز به شهر عجلون نیز حمله بردند و تمام ساکنان آنجا را مانند اهالی لاخیش هلاک نمودند.
بعد از عجلون به شهر حبرون حمله کردند و آن را با تمام آبادیهای اطرافش گرفتند و پادشاه و همهٔ ساکنانش را کشتند، به طوری که یک نفر هم زنده باقی نماند.
سپس یوشع با تمام یسرال از آنجا به شهر دبیر بازگشتند و با آن جنگیدند.
آنها آن را با پادشاه و تمام دهکدههای اطرافش گرفتند و پادشاه و همهٔ مردمش را مانند اهالی لبنه و حبرون قتل عام نمودند و کسی را زنده باقی نگذاشتند.
به این ترتیب، یوشع تمام آن سرزمین را به تصرف درآورد و قبایل و پادشاهانی را که در کوهستانها، کوهپایهها، دشتها و نگب زندگی میکردند از بین برد. قوم یسرال چنانکه يهوه دستور داده بود، تمام ساکنان آن سرزمین را هلاک نمودند.
از قادش برنیع تا غزه و از جوشن تا جبعون همه را قتل عام کردند.
همهٔ این پیروزیها در یک لشکرکشی انجام شد، زیرا يهوه، اللها یسرال، برای قومش میجنگید.
پس از آن، یوشع با تمام افراد خود به اردوگاه خویش در جلجال بازگشت.
11
وقتی یابین، پادشاه حاصور، از این وقایع آگاهی یافت، فوراً پیغامهایی به این پادشاهان که بر شهرهای همجوار او حکومت میکردند، فرستاد: یوباب پادشاه مادون، پادشاه شمرون، پادشاه اخشاف، تمام پادشاهان کوهستانهای شمالی، پادشاه درۀ اردن واقع در جنوب دریاچهٔ جلیل، پادشاهانی که در دشتها ساکن بودند، پادشاهان بلندیهای دُر، در غرب، پادشاهانی که در شرق و غرب کنعان بودند، پادشاهان قومهای اموری، حیتی، فرزی و یبوسی که در کوهستانها بودند، پادشاهان قوم حوی که در شهرهای دامنهٔ کوه حرمون در زمین مصفه ساکن بودند.
بدین ترتیب، تمام پادشاهان برای در هم شکستن قوای یسرالیها با هم متحد شدند و لشکرهای خود را بسیج کرده، نزد چشمههای مروم اردو زدند، سپاهیان بیشمار آنها با اسبها و ارابههایشان دشتها را پر ساختند.
اما يهوه به یوشع فرمود: «از آنها نترس، چون فردا در همین وقت تمام آنها کشته خواهند شد! شما باید رگ پای اسبانشان را قطع کنید و ارابههایشان را آتش بزنید.»
یوشع و افراد او خود را به چشمههای مروم رساندند و در یک حملهٔ ناگهانی، لشکر دشمن را غافلگیر کردند.
يهوه تمام آن سپاه عظیم را به دست یسرالیها تسلیم نمود و آنها افراد دشمن را تا صیدون بزرگ و مسرفوتمایم و شرق درهٔ مصفه تعقیب نموده، کشتند. در این جنگ حتی یک نفر از افراد دشمن جان به در نبرد!
یوشع و افراد او همانطور که يهوه به ایشان فرموده بود، رگ پای اسبهای دشمن را قطع کردند و تمام ارابههای آنها را آتش زدند.
یوشع در راه بازگشت، شهر حاصور را نیز تسخیر نمود و پادشاه آن را کشت. (حاصور مهمترین شهر آن نواحی بود.)
یوشع تمام کسانی را که در آن شهر بودند کشت و شهر را به آتش کشید.
سپس یوشع به سایر شهرهای پادشاهان مغلوب حمله برد و چنانکه موسی، خدمتگزار يهوه، به او گفته بود، تمام ساکنان آنجا را قتل عام نمود.
(از شهرهایی که بر بالای تپهها بنا شده بودند، یوشع فقط شهر حاصور را سوزانید و بقیه را سالم باقی گذاشت.)
قوم یسرال تمام چارپایان و ثروت شهرهای ویران شده را به غنیمت بردند، و همهٔ اهالی آنجا را کشتند.
یوشع تمام دستورهای موسی را که يهوه به او داده بود بدون کم و کاست انجام داد.
پس یوشع تمام سرزمین را تصرف کرد یعنی همهٔ نواحی کوهستانی صحرای نگب، تمام سرزمین جوشن، دشتها، دره اردن، و دشتها و کوههای یسرال.
به این ترتیب، وسعت سرزمین یسرال از کوه حالق نزدیک سعیر در جنوب، تا بعل جاد در وادی لبنان در دامنهٔ کوه حرمون در شمال میرسید. یوشع تمام پادشاهان این ممالک را کشت.
قوم یسرال چندین سال جنگیدند تا توانستند این سرزمین را که خدا به آنها وعده داده بود تصرف نمایند.
تنها شهری که با یسرال پیمان صلح بست، جبعون بود که در آن قوم حوی ساکن بودند. بقیهٔ شهرها در جنگ به تصرف یسرال درآمدند.
يهوه دشمنان را بر آن داشت تا به جای اینکه خواستار صلح باشند، با قوم یسرال بجنگند. در نتیجه، همهٔ آنها بدون ترحم کشته شدند و این درست همان بود که يهوه به موسی امر فرموده بود.
در طی این مدت، یوشع عناقیها را که در کوهستانهای حبرون، دبیر، عناب، یهوده و یسرال زندگی میکردند از بین برد و تمام شهرهایشان را ویران کرد.
همهٔ عناقیهایی که در سرزمین یسرال بودند از بین رفتند و فقط عدهٔ کمی از آنها در غزه، جت و اشدود باقی ماندند.
پس یوشع تمام آن سرزمین را، چنانکه يهوه به موسی فرموده بود، تصرف کرد و آن را بین قبایل یسرال تقسیم نمود و به ایشان به ملکیت بخشید. سرانجام در آن سرزمین پس از سالها جنگ، صلح و آرامش حکمفرما شد.
12
این است نامهای پادشاهانی که در سمت شرقی رود اردن بودند و شهرهای آنها بهوسیلۀ بنییسرال تصرف شد: (شهرهای آنها از درهٔ ارنون تا کوه حرمون، که شامل تمام نواحی شرقی درهٔ اردن میشد، امتداد داشت.)
سیحون، پادشاه اموریها که در حشبون زندگی میکرد و قلمرو او از عروعیر در کنار درهٔ ارنون و از وسط درۀ ارنون تا درهٔ یبوق که مرز عمونیهاست امتداد مییافت. این سرزمین شامل نصف جلعاد کنونی بود.
او همچنین بر درهٔ اردن که از دریاچهٔ جلیل تا بیتیشیموت (واقع در شرق دریای مرده) و تا دامنهٔ کوه پیسگاه امتداد داشت، حکومت میکرد.
عوج پادشاه باشان، که از بازماندگان قوم رفائی بود و در عشتاروت و ادرعی زندگی میکرد.
او بر سرزمینی حکومت مینمود که از کوه حرمون در شمال تا سلخه و تمام باشان در مشرق، و از سمت مغرب تا مرزهای سرزمین جشوریها و معکیها و از سمت جنوب تا منطقهای که نیمهٔ شمالی جلعاد را در بر میگرفت و به سرحد سرزمین حشبون میرسید، امتداد داشت.
ساکنان این سرزمین، همان کسانی بودند که موسی خدمتگزار يهوه و بنییسرال، آنها را از بین بردند و موسی زمینهایشان را به قبیلهٔ رئوبین و جاد و نصف قبیلهٔ منسی داد.
پادشاهانی نیز که در سمت غربی رود اردن حکومت میکردند بهوسیلۀ یوشع و یسرالیها کشته شدند. زمینهای آنها را که از بعل جاد در وادی لبنان تا کوه حالق نزدیک کوه سعیر بود، یوشع بین قبایل بنییسرال تقسیم کرد.
این ناحیه شامل کوهستانها، دشتها، درۀ اردن، کوهپایهها، صحرای یهودیه و صحرای نگب بود. ساکنان آنجا اقوام حیتی، اموری، کنعانی، فرزی، حوی و یبوسی بودند.
بنییسرال، پادشاهان شهرهای این مناطق را که تعدادشان به سی و یک نفر میرسید شکست دادند. این شهرها عبارت بودند از: اریحا، عای (نزدیک بیتئیل)، یروشلیم، حبرون، یرموت، لاخیش، عجلون، جازر، دبیر، جادر، حرمه، عراد، لبنه، عدولام، مقیده، بیتئیل، تفوح، حافر، عفیق، لشارون، مادون، حاصور، شمرون مرئون، اخشاف، تعناک، مجدو، قادش، یقنعام (در کرمل)، دُر (در بلندیهای دُر)، قوئیم (در جلجال)، و ترصه.
13
وقتی یوشع به سن پیری رسید، يهوه به او فرمود: «تو پیر شدهای در حالی که سرزمینهای زیادی باقی مانده است که باید تصرف شوند.
اینها هستند آن سرزمینهایی که باقی مانده و باید تسخیر شوند: تمام سرزمین فلسطینیها (که شامل پنج شهر پادشاه نشین غزه، اشدود، اشقلون، جت و عقرون میباشد)، سرزمین جشوریها و عویها در جنوب (تمام سرزمین این قومها جزو کنعان محسوب میشوند و بین رود شیحور در شرق مصر و سرحد عقرون در شمال قرار دارند)، بقیهٔ سرزمین کنعان که بین شهر معارهٔ صیدونیها و شهر افیق در مرز اموریها قرار دارد، سرزمین جِبالیها، تمام لبنان در شرق که از بعل جاد در جنوب کوه حرمون تا گذرگاه حمات امتداد مییابد، تمام سرزمینهای کوهستانی که بین لبنان و مسرفوتمایم قرار دارد و متعلق به صیدونیها هستند. من ساکنان تمام این سرزمینها را از پیش روی قوم یسرال بیرون خواهم راند، اما تو زمینهای آنها را چنانکه دستور دادهام، بین نه قبیلهٔ یسرال و نصف قبیلهٔ منسی به حکم قرعه تقسیم کن تا ملک ایشان باشد.»
نصف دیگر قبیلهٔ منسی و دو قبیلهٔ رئوبین و جاد، قبلاً قسمت خود را در سمت شرقی رود اردن تحویل گرفته بودند، زیرا موسی خدمتگزار يهوه این ناحیه را برای آنها تعیین نموده بود.
از عروعیر که در کنارهٔ وادی ارنون است تا شهری که در وسط این وادی است و تمام بیابان میدبا تا دیبون،
همچنین همهٔ شهرهای سیحون، پادشاه قوم اموری که از حشبون تا سرحد عمون حکومت میکرد، ملک آنها بودند.
و نیز جلعاد، سرزمین جشوریها و معکیها، تمام کوه حرمون و تمام باشان تا شهر سلخه که تمام جزو قلمرو عوج بود به آنها تعلق داشت. (عوج در عشتاروت و ادرعی حکومت میکرد و از بازماندگان رفائیها بود که موسی آنها را شکست داد و بیرون راند.)
اما یسرالیها مردم جشور و معکی را از زمینهایشان بیرون نکردند، به طوری که آنها تا امروز در میان ایشان ساکنند.
موسی به قبیلهٔ لاوی هیچ زمینی نداده بود، زیرا قرار بود به جای زمین، قربانیهایی که بر آتش به يهوه تقدیم میشد به آنها داده شود.
موسی بخشی از سرزمین را به خاندانهای قبیلهٔ رئوبین داده بود.
حدود زمین آنها از عروعیر در کنار وادی ارنون و شهری که در وسط آن وادی است، تا آن طرف دشت مجاور میدبا بود.
سرزمین آنها شامل حشبون و تمام شهرهای آن دشت میشد، یعنی دیبون، باموتبعل، بیتبعل معون،
یهصه، قدیموت، میفاعت،
قریتایم، سبمه، سارت شحر در کوهستان بالای دره،
بیتفغور، بیتیشیموت و دامنۀ کوه پیسگاه.
همچنین شهرهایی که در دشت بودند و نیز شهرهای سیحون، پادشاه اموری که در حشبون حکومت میکرد به ملکیت قبیلهٔ رئوبین درآمدند. موسی، سیحون پادشاه و بزرگان مدیان را که عبارت بودند از: اَوی، راقم، صور، حور و رابع شکست داده بود. این افراد در سرزمین سیحونِ پادشاه زندگی میکردند و با او متحد بودند.
بلعام جادوگر، پسر بعور، نیز از جمله کسانی بود که بهوسیلۀ یسرالیها در جنگ کشته شده بودند.
رود اردن، مرز غربی قبیلهٔ رئوبین بود. اینها شهرها و دهاتی بودند که به خاندانهای قبیلهٔ رئوبین به ملکیت داده شدند.
موسی همچنین قسمتی از سرزمین را برای خاندانهای قبیلهٔ جاد تعیین نموده بود. این قسمت عبارت بود از:
یعزیر، تمام شهرهای جلعاد و نصف سرزمین عمونیها تا عروعیر نزدیک ربه
و از حشبون تا رامت مصفه و بطونیم، و از محنایم تا سرحد دبیر؛
شهرهای بیتهارام و بیتنمره، سوکوت، صافون، که در درهٔ اردن بودند و همچنین بقیه ملک سیحون، پادشاه حشبون. رود اردن مرز غربی قبیلهٔ جاد بود و تا دریاچهٔ جلیل در شمال امتداد داشت.
اینها شهرها و دهاتی بودند که به خاندانهای قبیلهٔ جاد به ملکیت داده شدند.
موسی قسمتی از سرزمین را برای خاندانهای نصف قبیلهٔ منسی تعیین نموده بود.
زمین ایشان از محنایم به طرف شمال بود و شامل باشان (مملکت سابق عوج پادشاه) و تمام شهرهای یائیر (واقع در باشان) که شصت شهر بودند، میشد.
نصف جلعاد و شهرهای پادشاه نشین عوج یعنی عشتاروت و ادرعی در باشان به نصف خاندان ماخیر پسر منسی داده شد.
این بود چگونگی تقسیم زمینهای شرق رود اردن، بهوسیلۀ موسی، هنگامی که او در شرق اریحا در دشت موآب بود.
اما موسی هیچ سهمی به قبیلهٔ لاوی نداد، زیرا چنانکه به ایشان گفته بود، به جای زمین، يهوه، اللها یسرال میراث ایشان بود.
14
زمینهای تصرف شدهٔ کنعان، بین نه قبیله و نیم به حکم قرعه تقسیم شد، چون يهوه به موسی دستور داده بود که زمینها به حکم قرعه تقسیم شوند. العازار کاهن، یوشع و رؤسای قبایل بنییسرال این قرعهکشی را انجام دادند.
موسی قبلاً زمینهای سمت شرقی رود اردن را به دو قبیله و نیم داده بود. (قبیلهٔ یوسف شامل دو قبیله به نامهای منسی و افرایم بود. قبیلهٔ لاوی نیز گرچه به طور کلی از زمین محروم بود، ولی شهرهایی برای سکونت و چراگاههایی برای چرانیدن حیوانات به ایشان داده شد.)
پس تقسیم زمین، مطابق دستورهایی که يهوه به موسی داده بود، انجام گرفت.
روزی عدهای از مردان قبیلهٔ یهوده به جلجال نزد یوشع آمدند. یکی از آنها که کالیب، پسر یَفُنه قَنِزی بود، از یوشع پرسید: «آیا به خاطر داری وقتی در قادش برنیع بودیم، يهوه دربارهٔ من و تو به موسی چه گفت؟
در آن زمان من چهل ساله بودم. موسی خدمتگزار يهوه ما را از قادش برنیع به سرزمین کنعان فرستاد تا وضع آنجا را بررسی کنیم. من آنچه را که حقیقت داشت به او گزارش دادم،
اما برادران دیگر که با من آمده بودند، قوم را از رفتن به کنعان ترسانیدند. ولی چون من يهوه، اللها خود را پیروی میکردم،
موسی به من قول داد زمینی که قدم در آن گذاشتهام تا ابد از آن من و فرزندانم باشد.
حال چنانکه میبینی، از آن هنگام که در بیابان سرگردان بودیم تاکنون که چهل و پنج سال از آن میگذرد يهوه مرا زنده نگاه داشته است. با اینکه هشتاد و پنج سال از عمرم میگذرد
هنوز مانند زمانی که موسی ما را برای بررسی سرزمین کنعان فرستاد، سالم و قوی هستم و میتوانم باز مثل گذشته سفر کنم و با دشمنان بجنگم!
پس اکنون کوهستانی را که يهوه وعدهاش را به من داده است، به من بده. بدون شک به خاطر میآوری وقتی برای بررسی اوضاع به کنعان رفته بودیم، عناقیهای غولآسا در آن کوهستان زندگی میکردند و شهرهای ایشان بزرگ و حصاردار بود؛ اما به یاری يهوه، من آنها را از آنجا بیرون خواهم راند، همانطور که يهوه فرموده است.»
یوشع کالیب را برکت داد و حبرون را به او بخشید، زیرا کالیب از صمیم دل يهوه، اللها یسرال را پیروی کرده بود. حبرون تا امروز نیز از آن کالیب میباشد.
(پیش از آن حبرون، قریهٔ اربع نامیده میشد. اربع نام بزرگترین دلاور عناقیها بود.) در این زمان، در سرزمین کنعان صلح برقرار بود.
15
این است زمینی که به حکم قرعه به خاندانهای قبیلهٔ یهوده داده شد: این زمین در جنوب به منتهی الیه جنوبی بیابان صین میرسید و در آنجا با ادوم هم مرز میشد.
این مرز جنوبی از جنوب دریای مرده شروع میشد و از جنوب «گردنهٔ عقربها» گذشته، به سوی بیابان صین پیش میرفت. از آنجا به جنوب قادش برنیع میرسید و سپس از حصرون گذشته، به طرف ادار بالا میرفت و به طرف قَرقَع برمیگشت و به عصمون میرسید، بعد درۀ مصر را طی کرده، به دریای مدیترانه ختم میشد.
مرز شرقی آن از جنوب دریای مرده شروع میشد و تا شمال دریا یعنی جایی که رود اردن در آن میریزد، امتداد مییافت. از آنجا مرز شمالی شروع میشد و
تا بیتحجله امتداد مییافت و به طرف شمال وادی اردن تا «سنگ بوهَن» (بوهَن پسر رئوبین بود) پیش میرفت.
در آنجا از میان درهٔ عخور گذشته، به دبیر میرسید. بعد به سمت شمال، به سوی جلجال مقابل گردنهٔ ادومیم در طرف جنوبی درهٔ عخور برمیگشت. از آنجا به طرف چشمههای عین شمس پیش میرفت و به عین روجل میرسید.
سپس از درهٔ هنوم که در امتداد دامنهٔ جنوبی شهر یبوسی (یعنی یروشلیم) قرار دارد، بالا میرفت و از آنجا به بالای تپهای که در سمت غربی درهٔ هنوم و در انتهای شمالی درهٔ رفائیم است، پیش میرفت.
از آنجا به چشمههای نفتوح کشیده شده، به شهرهای نزدیک کوه عفرون میرسید و تا بعله (قریه یعاریم) امتداد مییافت.
سپس از بعله به طرف مغرب به کوه سعیر برمیگشت و در امتداد دامنهٔ شمالی کوه یعاریم (که کسالون باشد) پیش میرفت و به طرف بیتشمس سرازیر شده، از تمنه میگذشت.
بعد به دامنهٔ شمالی عقرون میرسید و تا شکرون کشیده میشد و از کوه بعله گذشته به یبنئیل میرسید و سرانجام به دریای مدیترانه ختم میشد.
مرز غربی، ساحل دریای مدیترانه بود. خاندانهای قبیلهٔ یهوده در داخل این مرزها زندگی میکردند.
يهوه به یوشع دستور داد که قسمتی از زمین یهوده را به کالیب (پسر یفنه) ببخشد. برحسب این دستور، قریهٔ اربع که نام دیگر آن حبرون بود به او داده شد. (اربع نام پدر عناق بود.)
کالیب، طایفههای شیشای، اخیمان و تَلَمای را که از نسل عناق بودند از آنجا بیرون راند.
سپس با مردم شهر دبیر (که قبلاً قریه سفر نامیده میشد) جنگید.
کالیب به افراد خود گفت: «هر که برود و قریۀ سفر را تصرف نماید، دخترم عکسه را به او به زنی خواهم داد.»
عُتنئیل (پسر قناز) برادرزادهٔ کالیب، شهر را تصرف نمود و کالیب عکسه را به او به زنی داد.
عتنئیل وقتی عکسه را به خانهٔ خود میبرد، او را ترغیب نمود تا از پدرش قطعه زمینی بخواهد. عکسه از الاغش پیاده شد تا در این باره با پدرش کالیب صحبت کند. کالیب از او پرسید: «چه میخواهی؟»
عکسه گفت: «یک هدیهٔ دیگر هم به من بده! چون آن زمینی که در نِگِب به من دادهای، زمین بیآبی است. یک قطعه زمین که چشمه در آن باشد به من بده.» پس کالیب چشمههای بالا و پایین را به او بخشید.
سرزمینی که به قبیلهٔ یهوده تعلق گرفت شامل شهرهای زیر بود.
شهرهایی که در امتداد مرزهای ادوم در دشت نگب واقع شده بودند و عبارت بودند از: قبصئیل، عیدر، یاجور،
قینه، دیمونه، عدعده،
قادش، حاصور، یتنان،
زیف، طالم، بعلوت،
حاصور حَدَته، قریوت حصرون (یا حاصور)،
اَمام، شماع، مولاده،
حَصَر جده، حشمون، بیتفالط،
حصرشوعال، بئرشبع، بزیوتیه،
بعاله، عییم، عاصم،
التولد، کسیل، حرمه،
صقلغ، مدمنه، سنسنه،
لباوت، سلخیم، عین و رمون، جمعاً بیست و نه شهر با روستاهای اطراف.
شهرهایی که در دشتها واقع شده بودند و عبارت بودند از: اِشتائُل، صَرعه، اشنه،
زانوح، عینجنیم، تفوح، عینام،
یرموت، عدلام، سوکوه، عزیقه،
شعرایم، عدیتایم، جدیره و جدیرتایم، جمعاً چهارده شهر با روستاهای اطراف.
صنان، حداشاه، مجدل جاد،
دلعان، مصفه، یُقتِئیل،
لاخیش، بُصقه، عجلون،
کبون، لحمان، کتلیش،
جدیروت، بیتداجون، نعمه و مقیده جمعاً شانزده شهر با روستاهای اطراف.
لبنه، عاتر، عاشان،
یفتاح، اشنه، نصیب،
قعیله، اکزیب و مریشه جمعاً نه شهر با روستاهای اطراف.
همچنین تمام شهرها و روستاهای ناحیۀ عقرون جزو ملک قبیلهٔ یهوده بود.
مرز آن از عقرون تا دریای مدیترانه بود و شهرهایی که اطراف اشدود واقع شده بودند با روستاهای مجاور جزو زمین یهوده به شمار میآمدند.
و نیز خود شهر اشدود و غزه با آبادیهای اطراف آنها و تمام شهرهای کنار دریای مدیترانه تا درهٔ مصر جزو ملک یهوده بودند.
شهرهایی که در نواحی کوهستانی قرار داشتند و عبارت بودند از: شامیر، یتیر، سوکوه،
دنه، قریه سنه (یا دبیر)،
عناب، اشتموع، عانیم،
جوشن، حولون و جیلوه، جمعاً یازده شهر با روستاهای اطراف.
اراب، دومه، اشعان،
یانوم، بیتتفوح، افیقه،
حُمطه، قریه اربع (حبرون) و صیعور، جمعاً نه شهر با روستاهای اطراف.
معون، کرمل، زیف، یوطه،
یزرعیل، یُقدعام، زانوح،
قاین، جِبعه و تِمنه جمعاً ده شهر با روستاهای اطراف.
حلحول، بیتصور، جدور،
معارات، بیتعنوت و التقون، جمعاً شش شهر با روستاهای اطراف.
قریه بعل (قریه یعاریم) و رَبه جمعاً دو شهر با روستاهای اطراف.
شهرهایی که در بیابان واقع شده بودند و عبارت بودند از: بیتعربه، مدین، سکاکه،
نبشان، شهر نمک و عین جُدی، جمعاً شش شهر با روستاهای اطراف.
اما مردم قبیلهٔ یهوده نتوانستند یبوسیها را که در یروشلیم زندگی میکردند بیرون کنند. پس آنها در یروشلیم ماندند و هنوز هم در آنجا هستند و با مردم قبیلهٔ یهوده زندگی میکنند.
16
مرز جنوبی زمینی که به حکم قرعه به بنییوسف (افرایم و منسی) تعلق گرفت، از آن قسمت رود اردن که نزدیک اریحاست، یعنی از شرق چشمههای اریحا شروع میشد و از صحرا گذشته، به ناحیهٔ کوهستانی بیتئیل میرسید.
سپس از بیتئیل به طرف لوز و عطاروت در سرحد سرزمین اَرکیها امتداد مییافت و بعد به سمت مغرب به سرحد سرزمین یفلیطیها تا کنار بیتحورون پایین و تا جازر کشیده شده، انتهایش به دریای مدیترانه میرسید. به این ترتیب قبیلۀ یوسف، یعنی منسی و افرایم میراث خود را گرفتند.
این است زمینی که به خاندانهای قبیلهٔ افرایم داده شد: مرز شرقی این زمین از عطاروت ادار شروع میشد و از آنجا تا بیتحورون بالا امتداد مییافت و به دریای مدیترانه میرسید. مرز شمالی، از دریای مدیترانه شروع شده، به سمت مشرق کشیده میشد و از مکمیته میگذشت و به تعنت شیلوه و یانوحه میرسید.
از یانوحه به سمت جنوب کشیده شده، به طرف عطاروت و نعره پایین آمده، به اریحا میرسید و به رود اردن منتهی میشد.
سپس از آنجا به طرف غرب کشیده شده، از تفوح به درهٔ قانه میرسید و به دریای مدیترانه ختم میشد. این است زمینی که به خاندانهای قبیلۀ افرایم به ملکیت داده شد.
علاوه بر این، بعضی از شهرهایی که در سرحد خاک نصف قبیلهٔ منسی بود با روستاهای اطراف به قبیلهٔ افرایم داده شد.
ولی آنها کنعانیانی را که در جازر ساکن بودند بیرون نکردند و کنعانیها تا امروز در میان قبیلهٔ افرایم به صورت برده زندگی میکنند.
17
قسمتی از زمینهایی که در غرب رود اردن بود به قبیلهٔ منسی (پسر بزرگ یوسف) داده شد. به خاندان ماخیر (پسر بزرگ منسی و پدر جلعاد) قبلاً زمین جلعاد و باشان (در سمت شرقی رود اردن) داده شده بود، زیرا آنها جنگجویانی شجاع بودند.
پس زمینهای کرانهٔ غربی رود اردن به بقیهٔ قبیلۀ منسی یعنی خاندانهای ابیعزر، هالک، اسرئیل، شکیم، حافر و شمیداع داده شد.
صَلُفحاد پسر حافر، حافر پسر جلعاد، جلعاد پسر ماخیر و ماخیر پسر منسی بود. صلفحاد پسری نداشت. او تنها پنج دختر داشت به نامهای: محله، نوعه، حُجله، ملکه و ترصه.
این پنج دختر نزد العازار کاهن، یوشع و بزرگان یسرال آمده، گفتند: « يهوه به موسی فرمود که ما هم میتوانیم هر کدام به اندازهٔ یک مرد از زمین سهم داشته باشیم.»
پس چنانکه يهوه به موسی امر فرموده بود، این پنج دختر مانند مردان قبیلهشان، صاحب زمین شدند. بدین ترتیب قبیلهٔ منسی علاوه بر زمین جلعاد و باشان که در شرق رود اردن بود، صاحب ده سهم دیگر از زمینهای غرب رود اردن شدند.
مرز قبیلهٔ منسی از سرحد اشیر تا مکمیته که در شرق شکیم است، امتداد مییافت؛ و از آنجا به طرف جنوب کشیده شده، به ناحیهای که اهالی عین تفوح در آن زندگی میکردند میرسید.
(سرزمین تفوح متعلق به منسی بود، اما خود شهر تفوح که در مرز سرزمین منسی قرار داشت به قبیلهٔ افرایم تعلق میگرفت.)
سپس سرحد قبیلهٔ منسی به طرف وادی قانه کشیده میشد و به دریای مدیترانه میرسید. (چند شهر در جنوب وادی قانه در خاک منسی واقع شده بودند که در واقع متعلق به افرایم بودند.)
زمین جنوب وادی قانه تا دریای مدیترانه برای افرایم تعیین شد و زمین شمال وادی قانه تا دریای مدیترانه به قبیلهٔ منسی داده شد. مرز منسی از شمال به سرزمین اشیر و از سمت شرق به سرزمین یساکار محدود بود.
شهرهای زیر که در خاک یساکار و اشیر واقع شده بودند به قبیلهٔ منسی داده شدند: بیتشان، یبلعام، دُر، عین دُر، تعناک، مَجِدو (که سه محلۀ کوهستانی داشت)، و روستاهای اطراف آنها.
اما قبیلهٔ منسی نتوانست کنعانیهایی را که در این شهرها و روستاها ساکن بودند بیرون کند، پس آنها در آن سرزمین باقی ماندند.
حتی هنگامی که بنییسرال نیرومند شدند، باز آنها را بیرون نکردند بلکه ایشان را به بردگی خود گرفتند.
سپس دو قبیلهٔ یوسف نزد یوشع آمده، به او گفتند: «چرا از این زمین فقط یک سهم به ما دادهای، و حال آنکه يهوه ما را برکت داده و جمعیت ما را زیادتر از قبایل دیگر گردانیده است؟»
یوشع پاسخ داد: «اگر جمعیت شما زیاد است و زمین کوهستانی افرایم برای شما کافی نیست، میتوانید جنگلهای وسیع فَرِزیها و رفائیها را نیز بگیرید و برای خود صاف کنید.»
آنها گفتند: «کنعانیهایی که در دشتها ساکنند، چه آنهایی که در بیتشان و روستاهای اطراف آن، و چه آنهایی که در درهٔ یزرعیل هستند، ارابههای آهنین دارند، و ما از عهدهٔ آنها بر نمیآییم.»
یوشع به خاندان یوسف یعنی به افرایم و منسی گفت: «جمعیت شما زیاد است و شما قوی هستید. پس بیش از یک سهم به شما تعلق خواهد گرفت.
کوهستان جنگلی نیز از آن شما خواهد بود. این جنگل را صاف کنید و سراسر آن را تصرف نمایید. من یقین دارم که شما میتوانید کنعانیها را از آنجا بیرون کنید، گرچه آنها ارابههای آهنین دارند و قوی میباشند.»
18
تمام قوم یسرال در شیلوه جمع شدند و خیمهٔ ملاقات را بر پا کردند. هر چند آنها بر تمام سرزمین مسلط شده بودند، ولی هنوز هفت قبیله باقی مانده بودند که ملکی نداشتند.
پس یوشع به آنها گفت: «تا کی میخواهید سهلانگاری کنید؟ چرا نمیروید و زمینهایی را که يهوه، اللها اجدادتان به شما داده است، تصرف نمیکنید؟
از هر قبیله سه مرد انتخاب کنید. من آنها را میفرستم تا آن زمینها را بررسی کنند و از وضع آنها به من گزارش دهند تا بتوانم زمینها را بین شما تقسیم کنم.
آنها باید زمین را به هفت قسمت تقسیم کنند و گزارش آن را برای من بیاورند تا من در حضور يهوه، اللهامان سهم هفت قبیله را به حکم قرعه تعیین نمایم. «قبیلهٔ یهوده و قبیلهٔ یوسف که قبلاً به ترتیب زمینهای جنوب و شمال را گرفتهاند در همان جا میمانند.
قبیلهٔ لاوی هم از زمین سهمی ندارند، زیرا آنها کاهن هستند و خدمت يهوه سهم ایشان است. قبایل رئوبین و جاد و نصف قبیلهٔ منسی هم که قبلاً سهم خود را در سمت شرقی رود اردن که موسی برای ایشان تعیین نموده بود، گرفتهاند.»
پس آن افراد رفتند تا زمینها را بررسی کنند و گزارش آن را برای یوشع بیاورند تا او در شیلوه در حضور يهوه سهم هفت قبیله را به حکم قرعه تعیین کند.
فرستادگان یوشع مطابق دستوری که یافته بودند عمل کردند. زمینها را به هفت قسمت تقسیم نمودند و نام شهرهای هر قسمت را نوشتند. سپس به اردوگاه شیلوه نزد یوشع بازگشتند.
یوشع در حضور يهوه قرعه انداخت و زمینها را بین آن هفت قبیله تقسیم کرد.
اولین قرعه به نام بنیامین درآمد. زمین خاندانهای این قبیله، بین زمینهای دو قبیلهٔ یهوده و یوسف قرار داشت.
مرز آنها در شمال از رود اردن شروع شده، به طرف شمال اریحا بالا میرفت. سپس از وسط کوهستان گذشته، به صحرای بیتآون در غرب میرسید.
بعد به طرف جنوب لوز (که همان بیتئیل است) کشیده شده، به طرف عطاروت ادار که در منطقهٔ کوهستانی جنوب بیتحورون پایین واقع است سرازیر میشد.
مرز غربی از کوهستان جنوب بیتحورون به طرف جنوب کشیده شده، به قریۀ بعل (همان قریهٔ یعاریم) که یکی از شهرهای یهودهست میرسید.
مرز جنوبی از انتهای قریهٔ بعل در غرب شروع میشد و به طرف چشمههای نفتوح کشیده شده،
از آنجا به دامنهٔ کوهی که مقابل درهٔ هنوم (واقع در شمال درهٔ رفائیم) است، امتداد مییافت. سپس، از درهٔ هنوم میگذشت و جنوب سرزمین یبوسیان را قطع میکرد و به عین روجل میرسید.
این خط مرزی از عین روجل به طرف شمال به عین شمس میرفت و بعد به جلیلوت که در مقابل گذرگاه ادومیم قرار دارد، میرسید. سپس به طرف سنگ بوهن (بوهن پسر رئوبین بود) سرازیر شده،
از شمال زمینی که مقابل درهٔ اردن است میگذشت. سپس به درهٔ اردن سرازیر میشد
و از آنجا به سمت شمال بیتحجله کشیده میشد و به خلیج شمالی دریای مرده که در انتهای جنوبی رود اردن است، منتهی میشد. این بود مرز جنوبی.
رود اردن، مرز شرقی زمین بنیامین را تشکیل میداد. این زمینی است که برای خاندانهای قبیلهٔ بنیامین تعیین گردید.
شهرهایی که به خاندانهای قبیلهٔ بنیامین تعلق داشت، از این قرارند: اریحا، بیتحُجله، عِیمَق قصیص،
بیتعربه، صمارایم، بیتئیل،
عَویم، فاره، عُفرَت،
کَفَرعمونی، عُفنی و جابع، جمعاً دوازده شهر با روستاهای اطراف.
جبعون، رامه، بئیروت،
مصفه، کفیره، موصه،
راقم، یرفئیل، تراله،
صیله، آلف، یبوسی (یروشلیم)، جِبعه و قریهٔ یعاریم، جمعاً چهارده شهر با روستاهای اطراف. این بود ملکی که به خاندانهای قبیلهٔ بنیامین داده شد.
19
دومین قرعه به نام شمعون درآمد. زمین خاندانهای این قبیله، در داخل مرزهای زمین یهوده قرار داشت و شامل این شهرها میشد: بئرشبع، شبع، مولاده،
حَصَرشوعال، بالح، عاصم،
التولد، بتول، حرمه،
صقلغ، بیتمرکبوت، حصرسوسه،
بیتلباعوت و شاروحن، جمعاً سیزده شهر با روستاهای اطراف.
عین، رمون، عاتر و عاشان، جمعاً چهار شهر با روستاهای اطراف
و تمام روستاهای اطراف این شهرها تا بعلتبئیر (که رامهٔ نگب هم گفته میشد). این بود زمینی که به خاندانهای قبیلهٔ شمعون داده شد.
این زمین از سهمی بود که قبلاً برای قبیلهٔ یهوده تعیین گردیده بود، چون زمین سهم یهوده برای ایشان زیاد بود.
سومین قرعه به نام زبولون درآمد. مرز زمین خاندانهای این قبیله از سارید شروع میشد
و به طرف مغرب تا مرعله و دباشه کشیده شده، به درهٔ شرق یُقنَعام میرسید.
از طرف شرق سارید نیز تا حدود کسلوت تابور و از آنجا تا دابره و یافیع کشیده میشد.
باز به طرف شرق امتداد یافته، به جت حافر و عت قاصین کشیده میشد، سپس از رمون گذشته، به نیعه میرسید.
این خط مرزی در شمال، به طرف حناتون برمیگشت و به درهٔ یفتحئیل منتهی میشد.
شهرهای قطه، نهلال، شمرون، یِدَلَه و بیتلحم نیز جزو ملک قبیلهٔ زبولون بودند. جمعاً دوازده شهر با روستاهای اطرافشان به خاندانهای قبیلهٔ زبولون تعلق گرفت.
چهارمین قرعه به نام یساکار برحسب خاندانهایشان درآمد. شهرهای خاندانهای این قبیله عبارت بودند از: یزرعیل، کسلوت، شونم،
حفارایم، شیئون، اناحره،
ربیت، قشیون، آبص،
رمه، عینجنیم، عینحده و بیتفصیص.
خط مرزی قبیلهٔ یساکار از شهرهای تابور، شحصیمه و بیتشمس میگذشت و به رود اردن منتهی میشد. جمعاً شانزده شهر با روستاهای اطرافشان به خاندانهای قبیلهٔ یساکار تعلق گرفت.
پنجمین قرعه به نام اشیر درآمد. شهرهای خاندانهای این قبیله عبارت بودند از: حلقه، حلی، باطَن، اکشاف،
الملک، عمعاد و مشآل، خط مرزی قبیلهٔ اشیر در غرب، به طرف کرمل و شیحور لبنه کشیده میشد
و از آنجا به سمت مشرق به طرف بیتداجون میپیچید و به زبولون و درهٔ یفتحئیل میرسید. از آنجا به طرف شمال به سوی بیتعامق و نعیئیل امتداد یافته از شرق کابول میگذشت.
سپس از حبرون، رحوب، حمون، قانه و صیدون بزرگ میگذشت.
سپس این خط مرزی به طرف رامه میپیچید و به شهر حصاردار صور میرسید و باز به طرف شهر حوصه پیچیده در ناحیۀ اکزیب به دریای مدیترانه منتهی میشد.
عمه، عفیق و رحوب نیز جزو ملک اشیر بودند. جمعاً بیست و دو شهر با روستاهای اطرافشان به خاندانهای قبیلهٔ اشیر برحسب خاندانهایشان تعلق گرفت.
ششمین قرعه به نام نفتالی درآمد. خط مرزی زمین خاندانهای این قبیله از حالف شروع میشد و از بلوطی که در صعنیم است گذشته، در امتداد ادامی، ناقب و یبنئیل به لقوم میرسید و از آنجا به رود اردن منتهی میشد.
این خط مرزی در غرب به سمت ازنوت تابور میپیچید و از آنجا به طرف حقوق پیش میرفت. زمین نفتالی با زبولون در جنوب، با اشیر در غرب و با رود اردن در شرق هم مرز میشد.
شهرهای حصارداری که در زمین نفتالی واقع شده بودند از این قرارند: صدیم، صیر، حَمَت، رَقَت، کنارت،
ادامه، رامه، حاصور،
قادش، ادرعی، عینحاصور،
یَرون، مجدلئیل، حوریم، بیتعنات و بیتشمس. جمعاً نوزده شهر با روستاهای اطرافشان به خاندانهای قبیلهٔ نفتالی تعلق گرفت.
هفتمین قرعه به نام دان درآمد. شهرهای خاندانهای این قبیله عبارت بودند از: صرعه، اِشتائُل، عیرشمس،
شَعَلبین، اَیَلون، یتله،
الون، تمنه، عقرون،
اَلتَقیت، جِبَتون، بعله،
یهود، بنیبرق، جترمون،
میاهیرقون، رقون و همچنین زمین مقابل یافا.
(ولی زمینی که برای قبیلهٔ دان تعیین شد، برای ایشان کافی نبود. پس قبیلهٔ دان به شهر لَشَم در شمال حمله برده، آن را تصرف نمودند و اهالی آنجا را قتل عام کردند. سپس در آنجا ساکن شدند و نام جد خویش، دان را بر آن شهر نهادند.)
این شهرها و روستاهای اطرافشان به خاندانهای قبیلهٔ دان تعلق گرفت.
پس از اینکه زمینها میان قبایل یسرال تقسیم شد و حدود هر کدام تعیین گردید، قوم یسرال مطابق دستور يهوه، به یوشع ملکی پیشنهاد کردند و او تمنه سارح را که در میان کوهستان افرایم واقع شده بود برای خود برگزید و آن را دوباره بنا کرد و در آن ساکن شد.
به این ترتیب، قرعهکشی و تقسیم زمین بین قبایل یسرال در شیلوه، جلوی دروازهٔ خیمهٔ ملاقات انجام شد. در این قرعهکشی که در حضور يهوه برگزار گردید، العازار کاهن، یوشع و سران قبایل حاضر بودند و نظارت میکردند.
20
يهوه به یوشع فرمود:
«به مردم یسرال بگو که شهرهای پناهگاه را که قبلاً دستورهای آن را توسط موسی به شما داده بودم، تعیین کنند،
تا اگر کسی مرتکب قتل غیرعمد شود به آنجا پناه ببرد و از انتقام بستگان مقتول در امان باشد.
وقتی قاتل به یکی از این شهرها برسد باید به دروازهٔ شهر که محل قضاوت است برود و قضیه را برای بزرگان شهر شرح دهد. آنها نیز باید او را به داخل شهر برده، مکانی برای زندگی کردن به او بدهند تا پیش ایشان بماند.
اگر یکی از بستگان مقتول برای کشتن قاتل بیاید، نباید قاتل را تسلیم نمایند، چون او به طور تصادفی مرتکب عمل قتل شده است، نه از روی کینه و غرض.
او باید تا زمان محاکمهاش در حضور مردم، و تا وفات رئیس کهنهای که در زمان واقعه بر مصدر کار بوده است، در آن شهر بماند. اما بعد از آن، آزاد است و میتواند به شهر و خانهٔ خود بازگردد.»
پس این شهرها برای پناهگاه اختصاص یافتند: قادش جلیل در کوهستان نفتالی، شکیم در کوهستان افرایم و قریهٔ اربع (که حبرون نیز نامیده میشد) در کوهستان یهوده.
همچنین در سمت شرقی رود اردن، در شرق اریحا، این شهرها برای پناهگاه اختصاص یافتند: باصر در صحرا از زمین قبیلهٔ رئوبین، راموت در جلعاد از زمین قبیلهٔ جاد و جولان در باشان از زمین قبیلهٔ منسی.
شهرهای پناهگاه، هم برای یسرالیها بود و هم برای غریبانی که در میان ایشان زندگی میکردند، تا اگر کسی ناخواسته مرتکب قتل شود، به یکی از آنها فرار کند تا قبل از محاکمهاش در حضور مردم، به دست مدعی خون مقتول، کشته نشود.
21
بزرگان قبیلهٔ لاوی به شیلوه آمدند و به العازار کاهن، یوشع و بقیهٔ رهبران قبایل گفتند: « يهوه به موسی فرمود که شهرهایی برای سکونت و چراگاههایی برای گلهها به قبیلهٔ ما داده شود.»
پس بنییسرال طبق فرمان يهوه از ملک خود شهرهایی را با چراگاههای اطرافشان به قبیلهٔ لاوی دادند.
خاندان قهات نخستین گروه از قبیلهٔ لاوی بودند که قرعه به نامشان درآمد. به آن دسته از قهاتیها که از نسل هارون و کاهن بودند، سیزده شهر از شهرهای قبایل یهوده، شمعون و بنیامین داده شد.
به بقیهٔ خاندان قهات، ده شهر از شهرهای افرایم، دان و نصف قبیلهٔ منسی داده شد.
به خاندان جرشون، سیزده شهر از شهرهای قبایل یساکار، اشیر، نفتالی و نصف قبیلهٔ منسی که در باشان قرار داشت، داده شد.
به خاندان مراری، دوازده شهر از شهرهای قبایل رئوبین، جاد و زبولون داده شد.
بدین ترتیب آنچه که يهوه به موسی فرموده بود، انجام پذیرفت و شهرها و چراگاهها برای قبیلهٔ لاوی به حکم قرعه تعیین گردید.
این است اسامی شهرهایی که از ملک قبایل یهوده و شمعون به نسل هارون که از طایفهٔ قهات (پسر لاوی) بودند، داده شد (طایفهٔ قهات نخستین گروهی بودند که قرعه به نامشان درآمد):
شهر حبرون که همان قریهٔ اربع باشد (اربع پدر عناق بود) در کوهستان یهوده با چراگاههای اطرافش به ایشان تعلق گرفت.
(مزارع و روستاهای اطراف آن، قبلاً به کالیب پسر یفنه داده شده بود.)
علاوه بر شهر حبرون که از شهرهای پناهگاه بود، این شهرها نیز به نسل هارون که کاهن بودند داده شد: لبنه،
یتیر، اشتموع،
حولون، دبیر،
عین، یوطه و بیتشمس، جمعاً نه شهر با چراگاههای اطراف از قبیلهٔ یهوده و شمعون.
از ملک قبیلهٔ بنیامین، این چهار شهر با چراگاههای اطراف داده شد: جبعون، جبع، عناتوت و علمون.
پس جمعاً سیزده شهر با چراگاههای اطراف، به نسل هارون که کاهن بودند تعلق گرفت.
از طرف قبیلهٔ افرایم، چهار شهر و چراگاههای اطراف آنها به بقیهٔ خاندان قهاتی از لاویان، داده شد. این شهرها عبارت بودند از: شکیم (یکی از شهرهای پناهگاه که در کوهستان افرایم واقع بود)، جازر، قبصایم و بیتحورون.
از طرف قبیلهٔ دان چهار شهر با چراگاههای اطراف آنها به ایشان بخشیده شد. این شهرها عبارت بودند از: التقی، جِبَتون، اَیَلون و جَترِمون.
نصف قبیلهٔ منسی، شهرهای تعنک، جترمون و چراگاههای اطراف آنها را به ایشان بخشید.
به این ترتیب، جمعاً ده شهر با چراگاههای اطراف آنها به باقیماندهٔ خاندان قهات داده شد.
به خاندان جرشون نیز که یکی دیگر از گروههای قبیله لاوی بود این شهرها داده شد: از طرف نصف قبیلهٔ منسی، جولان در باشان (یکی از شهرهای پناهگاه) و بَعَشتره، جمعاً دو شهر با چراگاههای اطراف.
از طرف قبیلهٔ یساکار؛ شهرهای قشیون، دابره،
یرموت و عینجنیم، جمعاً چهار شهر با چراگاههای اطراف.
از قبیلهٔ اشیر؛ شهرهای مشآل، عبدون،
حلقات و رحوب، جمعاً چهار شهر با چراگاههای اطراف.
از قبیلهٔ نفتالی؛ شهرهای قادش در جلیل (یکی از شهرهای پناهگاه)، حموت دُر و قرتان، جمعاً سه شهر با چراگاههای اطراف.
پس سیزده شهر با چراگاههای اطراف آنها به خاندان جرشون داده شد.
به بقیهٔ قبیله لاوی که خاندان مراری را تشکیل میدادند، این شهرها داده شد: از قبیلهٔ زبولون؛ شهرهای یُقنعام، قَرته،
دمنه و نحلال، جمعاً چهار شهر با چراگاههای اطراف.
از قبیلهٔ رئوبین؛ شهرهای باصر، یهصه،
قدیموت و میفعت، چهار شهر با چراگاههای اطراف.
از قبیلهٔ جاد؛ شهرهای راموت در جلعاد (یکی از شهرهای پناهگاه)، محنایم،
حشبون و یعزیر، چهار شهر با چراگاههای اطراف.
رویهمرفته دوازده شهر به حکم قرعه به خاندان مراری که بقیهٔ قبیله لاوی را تشکیل میدادند، داده شد.
بدین ترتیب از سرزمینی که متعلق به بنییسرال بود چهل و هشت شهر با چراگاههای اطراف آنها به قبیلهٔ لاوی داده شد.
پس يهوه، تمام سرزمینی را که به اجداد قوم یسرال وعده فرموده بود به بنییسرال بخشید و ایشان آن را تصرف نموده، در آن ساکن شدند.
يهوه چنانکه به اجداد آنها وعده داده بود در سرزمین یسرال صلح برقرار نمود و کسی را یارای مقاومت با آنها نبود. يهوه ایشان را یاری نمود تا دشمنان خود را نابود کنند.
او به تمام وعدههای نیکویی که به قوم یسرال داده بود وفا کرد.
22
یوشع مردان جنگی قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی را فرا خواند
و به ایشان چنین فرمود: «هر چه موسی خدمتگزار يهوه به شما امر فرموده بود، انجام دادهاید، و تمام دستورهای مرا نیز اطاعت کردهاید.
هر چند جنگ خیلی طول کشید، ولی شما در این مدت برادران خود را ترک نکردید بلکه مأموریتی را که یهوه، اللهاتان به شما داده بود، انجام دادید.
اکنون یهوه، اللها شما مطابق وعدهٔ خود، به برادرانتان پیروزی و آرامش بخشیده است. پس به خانههای خود در آن سوی رود اردن که يهوه توسط خدمتگزار خود موسی به شما به ملکیت داده است، برگردید.
به دقت آنچه را که موسی به شما دستور داده است، انجام دهید: یهوه، اللها خود را دوست بدارید، در راه او گام بردارید، احکامش را اطاعت کنید، به او بچسبید و با دل و جان او را خدمت نمایید.»
پس یوشع آنها را برکت داده، ایشان را به خانههایشان روانه ساخت.
(موسی قبلاً در شرق رود اردن در باشان به نصف قبیلهٔ منسی زمین داده بود، و یوشع هم در غرب رود اردن به نصف دیگر آن قبیله، در میان قبایل دیگر، زمین بخشید.) در حالی که مردان جنگی عازم خانههای خود بودند، یوشع ایشان را برکت داده، گفت: «با ثروت بسیار، گله و رمههای بیشمار، طلا و نقره، مس و آهن، و پوشاک فراوان به خانههای خود بازگردید و این غنایم را با بستگان خود تقسیم نمایید.»
پس مردان جنگی قبایل رئوبین، جاد، و نصف قبیلهٔ منسی، بنییسرال را در شیلوه در سرزمین کنعان ترک نمودند و به سوی سرزمین خود در جلعاد که بنا به دستور يهوه به موسی، آن را تصرف کرده بودند، روانه شدند.
وقتی قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیله منسی به جلیلوت در کنار رود اردن در کنعان رسیدند، مذبح بسیار بزرگ و چشمگیری در کنار رود اردن بنا کردند. اما هنگامی که بقیهٔ قبایل یسرال این را شنیدند، در شیلوه جمع شدند تا به جنگ آنها بروند.
ولی اول، عدهای را به رهبری فینحاس پسر العازار کاهن نزد ایشان به سرزمین جلعاد فرستادند.
افرادی که همراه فینحاس رفتند ده نفر بودند که هر کدام از آنها مقام سرپرستی خاندانی را بر عهده داشتند و به نمایندگی از طرف قبیلهٔ خود آمده بودند.
وقتی این گروه به نزد قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی در سرزمین جلعاد رسیدند،
به نمایندگی از طرف تمام قوم يهوه گفتند: «چرا از پیروی يهوه برگشتهاید و با ساختن این مذبح از او روگردان شده، بر ضد اللها یسرال برخاستهاید؟
آیا عقوبت پرستش بت بعل فغور برای ما کم بود؟ مگر فراموش کردهاید چه بلای وحشتناکی بر قوم يهوه عارض شد، به طوری که هنوز هم از آن کاملاً آزاد نشدهایم؟ مگر نمیدانید اگر امروز از دستور يهوه سرپیچی کنید فردا او بار دیگر بر همهٔ قوم یسرال خشمگین خواهد شد؟
اگر زمین شما برای عبادت يهوه مناسب نیست، بهتر است به سرزمین يهوه که خیمهٔ عبادت در آنجاست بیایید و در این سرزمین با ما زندگی کنید، و با ساختن یک مذبح دیگر علاوه بر مذبحی که برای يهوه، اللها ما ساخته شده است، بر ضد يهوه و بر ضد ما برنخیزید.
آیا فراموش کردهاید که وقتی عخان پسر زارح مال حرام را برداشت، نه فقط او بلکه تمام قوم یسرال با او مجازات شدند؟»
قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی به نمایندگان قبایل چنین پاسخ دادند:
«یهوه، اللها اللهاان میداند که قصد ما از بنای این مذبح چه بوده است و میخواهیم شما نیز بدانید. اگر ما با این کار از پیروی يهوه روگردان شدهایم و به او خیانت ورزیدهایم، شما ما را زنده نگذارید.
اگر از يهوه برگشته و این مذبح را ساختهایم تا روی آن قربانی سوختنی، هدیه آردی و قربانی سلامتی تقدیم کنیم، يهوه خودش ما را مجازات کند.
ما این کار را از روی احتیاط انجام دادهایم، چون میترسیم در آینده فرزندان شما به فرزندان ما بگویند: شما حق ندارید يهوه، اللها یسرال را پرستش کنید،
زیرا شما سهمی در يهوه ندارید. يهوه رود اردن را بین ما و شما قرار داده است. و به این ترتیب فرزندان شما، فرزندان ما را از پرستش يهوه باز دارند.
پس تصمیم گرفتیم آن مذبح را بنا کنیم، البته نه برای تقدیم قربانی سوختنی و سایر قربانیها، بلکه تا بین ما و شما و فرزندانمان شاهدی باشد که ما هم حق داریم در خانهٔ يهوه او را با تقدیم قربانیهای سوختنی و سلامتی پرستش نماییم، و اگر فرزندان شما به فرزندان ما بگویند: شما سهمی در يهوه ندارید،
فرزندان ما بتوانند بگویند: این مذبح را نگاه کنید که پدران ما از روی نمونهٔ مذبح يهوه ساختهاند. این مذبح، برای تقدیم قربانیهای سوختنی و سایر قربانیها نیست بلکه نشانهٔ این است که ما هم حق داریم بیاییم و خدا را بپرستیم.
ما هرگز از پیروی يهوه دست برنمیداریم و با ساختن مذبحی برای تقدیم قربانی سوختنی، هدیهٔ آردی و سایر قربانیها از دستورهای او سرپیچی نمیکنیم. ما میدانیم تنها مذبحی که باید بر آن قربانی کرد، همان است که در عبادتگاه يهوه قرار دارد.»
فینحاس کاهن و نمایندگان قبایل بنییسرال که همراه وی بودند، چون این سخنان را از قبیلههای رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی شنیدند، قانع شدند.
فینحاس پسر العازار به ایشان گفت: «امروز فهمیدیم که يهوه در میان ماست، زیرا شما بر ضد او برنخاستهاید بلکه برعکس، قوم ما را از نابودی نجات دادهاید.»
پس فینحاس پسر العازار و نمایندگان، از جلعاد به کنعان بازگشتند و هر آنچه را که شنیده بودند به بنییسرال گزارش دادند.
با شنیدن گزارش آنها، همهٔ مردم یسرال شاد شدند و خدا را شکر نمودند و دیگر سخنی از جنگ با قبایل رئوبین و جاد و یا خراب کردن سرزمین آنها به میان نیامد.
قبایل رئوبین و جاد آن مذبحی را که بنا کرده بودند «مذبح شاهد» نامیدند و گفتند: «این مذبح بین ما و برادران ما شاهد است که يهوه، اللها ما نیز هست.»
23
سالها گذشت و يهوه بنییسرال را از دست دشمنانش راحتی بخشید. در این هنگام یوشع پیر و سالخورده شده بود.
او تمام بنییسرال را فرا خواند و به بزرگان و رهبران و داوران و مقامات قوم یسرال گفت: «من دیگر پیر و سالخورده شدهام.
شما آنچه را که يهوه، اللهاتان به خاطر شما انجام داده است دیدهاید. او خودش با دشمنانتان جنگید.
من زمینهایی را که به تصرف خود درآوردهاید و حتی آنهایی را که هنوز تصرف نکردهاید، بین شما تقسیم نمودهام. تمام این سرزمین، از رود اردن گرفته تا دریای مدیترانه از آن شما خواهد بود؛ زیرا چنانکه يهوه وعده داده است، خود او قبیلههایی را که هنوز میان شما باقی ماندهاند از این سرزمین بیرون خواهد راند تا در آن ساکن شوید.
«اما شما قوی باشید و به دقت دستورهایی را که در تورات موسی نوشته شده است اطاعت کنید و تمام جزئیات آن را نگاه دارید و از آن منحرف نشوید.
مواظب باشید با قومهایی که هنوز در میان شما باقی ماندهاند معاشرت نکنید. نام اللهاان آنها را هرگز به زبان نیاورید و به نام آنها قسم نخورید، آنها را عبادت نکنید و جلوی آنها زانو نزنید.
بلکه به یهوه، اللها خود بچسبید، همانطور که تا حالا کردهاید.
يهوه، قومهای بزرگ و نیرومند را از پیش روی شما بیرون رانده و تاکنون کسی نتوانسته است در برابر شما بایستد.
هر یک از شما به تنهایی قادر هستید با یک هزار سرباز دشمن بجنگید و آنها را شکست دهید، زیرا يهوه، اللها شما مطابق قولی که داده است به جای شما میجنگد.
پس مواظب باشید که همیشه يهوه، اللها خود را دوست بدارید.
«ولی اگر از خدا روگردان شده، با افراد این قومها که هنوز در میان شما هستند دوست شوید و از آنها زن بگیرید و به آنها زن بدهید،
مطمئن باشید که خدا این قومها را از سرزمینتان بیرون نخواهد راند، بلکه آنها دامی برای پاهای شما، تازیانهای برای پشت شما، و خاری در چشم شما خواهند بود و شما عاقبت در زمین نیکویی که يهوه، اللهاتان به شما داده است هلاک خواهید شد.
«پایان عمر من فرا رسیده است و همهٔ شما شاهد هستید که هر چه يهوه، اللهاتان به شما وعده فرموده بود، یک به یک انجام شده است.
ولی بدانید همانطور که يهوه نعمتها به شما داده است، بر سر شما بلا نیز نازل خواهد کرد اگر از دستورهای او سرپیچی کنید و اللهاان دیگر را پرستش و سجده نمایید. بله، آتش خشم او بر شما افروخته خواهد شد و شما را از روی زمین نیکویی که به شما بخشیده است به کلی نابود خواهد کرد.»
24
یک بار دیگر، یوشع تمام قبایل یسرال را با بزرگان و رهبران و داوران و مقامات قوم یسرال در شکیم فرا خواند و آنها آمده، در حضور خدا ایستادند.
یوشع لب به سخن گشود و گفت که يهوه، اللها یسرال میفرماید: «در گذشته جد شما تارح، پدر ابراهیم و ناحور، در سمت شرقی رود فرات میزیست و بتپرست بود.
ولی من ابراهیم، پسر تارح را از آن سوی رود فرات برداشته، به سرزمین کنعان آوردم و او را در سراسر این سرزمین گرداندم و نسل او را زیاد کردم. اسحاق را به او بخشیدم
و به اسحاق نیز یعقوب و عیسو را دادم. نواحی اطراف کوه سعیر را به عیسو بخشیدم. یعقوب و فرزندانش به مصر رفتند.
بعد موسی و هارون را فرستادم و بلای عظیمی بر سر مصریها آوردم. سرانجام، اجداد شما را از اسارت مصریها آزاد نمودم.
وقتی به ساحل دریای سرخ رسیدند، مصریها با ارابهها و سواران به تعقیب ایشان پرداختند.
در این هنگام، آنها از من کمک خواستند و من میان آنها و لشکر مصر تاریکی ایجاد نمودم. سپس آب دریا را بر سر مصریها ریختم و آنها را در دریا غرق کردم. پدران شما آنچه را که بر سر مصریها آوردم با چشمان خود دیدند. بعد از آن، قوم یسرال سالهای زیادی را در بیابان گذرانیدند.
«سرانجام شما را به سرزمین اموریها در آن طرف رود اردن آوردم. اموریها با شما جنگیدند، ولی من ایشان را نابود کردم و زمینهایشان را به شما دادم.
سپس بالاق، پادشاه موآب جنگ را با شما آغاز نمود و به دنبال بلعام، پسر بعور فرستاد تا شما را لعنت کند.
اما من دعای او را اجابت ننمودم، بلکه او را وادار ساختم تا شما را برکت بدهد و به این ترتیب شما را از دست بالاق نجات دادم.
سپس از رود اردن گذشتید و به اریحا آمدید. جنگجویان اریحا و بسیاری از قبایل دیگر از قبیل اموریها، فرزیها، کنعانیها، حیتیها، جرجاشیها، حویها و یبوسیها یکی پس از دیگری با شما جنگیدند. اما من همهٔ آنها را مغلوب شما ساختم.
زنبورهای سرخ به سراغ اموریها فرستادم و دو پادشاه اموری را با مردمانشان از پیش روی شما راندم. شما این پیروزی را با نیزه و کمان به دست نیاوردید!
زمینی را که در آن زحمت نکشیده بودید و شهرهایی را که خود بنا نکرده بودید، به شما بخشیدم تا در آن ساکن شوید و از میوهٔ تاکستانها و باغهای زیتونی که خود زحمت کاشتن آنها را نکشیده بودید، بخورید.
«پس يهوه را احترام نمایید و با صداقت و راستی او را خدمت کنید. بتهایی را که زمانی اجدادتان در آن سوی رود فرات و در مصر پرستش مینمودند، از خود دور کنید و فقط يهوه را عبادت نمایید.
امروز تصمیم خود را بگیرید. آیا میخواهید از يهوه پیروی کنید یا از بتهایی که اجداد شما در آن سوی رود فرات میپرستیدند، و یا از بتهای اموریهایی که در سرزمینشان ساکنید؟ ولی این را بدانید که من و خانوادهام يهوه را عبادت خواهیم نمود.»
مردم یسرال در پاسخ او گفتند: «وای بر ما اگر يهوه را ترک نماییم و بتها را پرستش کنیم؛
زیرا يهوه، اللها ما بود که قوم ما را از بردگی مصریها رهانید و در پیش چشمانمان معجزات شگفتانگیزی انجام داد. در تمام طول راه و هنگامی که از میان سرزمینهای دشمنان میگذشتیم، او ما را حفظ کرد.
يهوه بود که هنگام ورود ما به این سرزمین، قوم اموری و سایر قومها را از اینجا بیرون راند. پس ما نیز از يهوه پیروی خواهیم کرد، زیرا او اللها ماست.»
اما یوشع در پاسخ ایشان گفت: «پیروی از يهوه کار آسانی نیست، زیرا او قدوس و بسیار غیور است و از گناهانتان نخواهد گذشت.
اگر او را ترک کرده بتها را بپرستید، او بر ضد شما برخواهد خاست و شما را مجازات خواهد کرد، و با وجود آنکه به شما احسان نموده است، شما را از بین خواهد برد.»
قوم یسرال در جواب یوشع گفتند: «ولی ما قول میدهیم از يهوه پیروی کنیم!»
یوشع گفت: «پس خود شما شاهد هستید که قول دادهاید از يهوه پیروی نمایید.» گفتند: «بله، ما خود، شاهد هستیم.»
یوشع گفت: «بسیار خوب، پس حال باید بتهایی را که در میان شما هستند از خود دور کنید و دلهای خود را به يهوه، اللها یسرال نزدیک سازید.»
مردم به یوشع گفتند: «آری، ما فقط از يهوه، اللها خود اطاعت و پیروی خواهیم کرد.»
یوشع آن روز در شکیم با ایشان پیمان بست و آنها را متعهد به انجام قوانین و مقررات آن نمود.
او تمام این سخنان را در کتاب قانون خدا نوشت. سپس سنگی بزرگ گرفته، آن را در پای درخت بلوطی که در کنار خیمهٔ عبادت بود، بر پا داشت.
آنگاه یوشع به تمام قوم یسرال گفت: «این سنگ، شاهد پیمان شما با يهوه است و تمام سخنانی را که يهوه به ما فرمود، شنیده است. پس اگر از پیروی خدا برگردید، همین سنگ بر ضد شما شهادت خواهد داد.»
بعد از آن، یوشع مردم را مرخص نمود تا هر کس به ملک خود برود.
چندی بعد، یوشع خدمتگزار يهوه در سن صد و ده سالگی درگذشت
و او را در تمنه سارح در کوهستان افرایم به طرف شمال کوه جاعش که ملک خود او بود دفن کردند.
قوم یسرال در تمام مدت زندگانی یوشع و نیز ریشسفیدان قوم که پس از او زنده مانده بودند و شخصاً اعمال شگفتانگیز يهوه را در حق یسرال دیده بودند، نسبت به يهوه وفادار ماندند.
استخوانهای یوسف را که یسرالیها موقع خروج از مصر با خود آورده بودند، در شکیم در قطعه زمینی که یعقوب از پسران حمور به صد تکه نقره خریده بود دفن کردند. (این زمین در ملک پسران یوسف قرار داشت.)
العازار، پسر هارون نیز درگذشت و او را در جِبعه که در ملک پسرش فینحاس واقع بود، در کوهستان افرایم دفن کردند.
judges
1
پس از مرگ یوشع، بنییسرال از يهوه سؤال کردند: « يهوها، کدام یک از قبیلههای ما اول باید به جنگ کنعانیها برود؟»
يهوه به ایشان فرمود: «قبیلهٔ یهوده برود. من زمین کنعانیها را به تصرف آنها در خواهم آورد.»
رهبران قبیلهٔ یهوده از قبیلهٔ شمعون خواستند تا ایشان را در این جنگ یاری نمایند، و به ایشان گفتند: «کمک کنید تا کنعانیها را از سرزمینی که به قبیلهٔ ما تعلق دارد، بیرون کنیم. ما نیز به شما کمک خواهیم کرد تا زمین خود را تصاحب نمایید.» پس قبیلهٔ شمعون همراه قبیلهٔ یهوده عازم جنگ شدند.
يهوه ایشان را در شکست دادن کنعانیها و فرزیها کمک کرد به طوری که ده هزار تن از دشمنان را در بازق کشتند. پادشاه آنها، ادونی بازق گریخت ولی طولی نکشید که یسرالیها او را دستگیر نموده، شستهای دست و پای او را بریدند.
ادونی بازق گفت: «هفتاد پادشاه با دست و پای شست بریده از خرده نانهای سفرهٔ من میخوردند. اکنون خدا مرا به سزای اعمالم رسانیده است.» ادونی بازق را به یروشلیم بردند و او در آنجا مرد.
قبیلهٔ یهوده شهر یروشلیم را گرفته، اهالی آنجا را قتل عام نمودند و شهر را به آتش کشیدند.
بعد از آن، آنها با کنعانیهایی که در نواحی کوهستانی و صحرای نِگِب و کوهپایههای غربی ساکن بودند وارد جنگ شدند.
آنگاه قبیلهٔ یهوده بر کنعانیهای ساکن حبرون (که قبلاً قریهٔ اربع نامیده میشد) حمله بردند و طایفههای شیشای، اخیمان و تلمای را شکست دادند.
سپس به شهر دبیر (که قبلاً به قریهٔ سفر معروف بود) هجوم بردند.
کالیب به افراد خود گفت: «هر که برود و قریۀ سفر را تصرف نماید، دخترم عکسه را به او به زنی خواهم داد.»
عتنئیل، پسر قناز (قناز برادر کوچک کالیب بود) شهر را تصرف نمود و کالیب عکسه را به او به زنی داد.
عتنئیل وقتی عکسه را به خانهٔ خود میبرد، او را ترغیب نمود تا از پدرش قطعه زمینی بخواهد. عکسه از الاغش پیاده شد تا در این باره با پدرش کالیب صحبت کند. کالیب از او پرسید: «چه میخواهی؟»
عکسه گفت: «یک هدیهٔ دیگر هم به من بده! آن زمینی که در نِگِب به من دادهای، زمین بیآبی است. یک قطعه زمین که چشمه در آن باشد به من بده.» پس کالیب چشمههای بالا و پایین را به او بخشید.
وقتی که قبیلهٔ یهوده به ملک تازهٔ خود واقع در بیابان نگب، نزدیک عراد، وارد شدند، قبیلهٔ قینی (از نسل پدرزن موسی) نیز به آنها پیوستند. آنها خانههای خود را در اریحا (معروف به شهر نخلستان) ترک نموده، از آن پس در میان قبیلهٔ یهوده ساکن شدند.
آنگاه قبیلهٔ یهوده همراه قبیلهٔ شمعون، کنعانیهایی را که در شهر صَفَت زندگی میکردند شکست دادند و شهرشان را به کلی نابود کرده، آن را حُرما نامیدند.
همچنین قبیلهٔ یهوده شهرهای غزه، اشقلون، عقرون و روستاهای اطراف آنها را فتح کردند.
يهوه به قبیلهٔ یهوده یاری نمود تا نواحی کوهستانی را تصرف کنند؛ اما موفق نشدند ساکنان دشتها را بیرون رانند، چون ساکنان آنجا دارای ارابههای آهنین بودند.
همانطور که موسی قول داده بود شهر حبرون به کالیب داده شد و کالیب اهالی این شهر را که از نسل سه پسر عناق بودند، بیرون راند.
قبیلهٔ بنیامین، یبوسیهایی را که در یروشلیم سکونت داشتند بیرون نکردند بنابراین آنها تا به امروز در آنجا در میان قبیلهٔ بنیامین زندگی میکنند.
يهوه با قبیلهٔ یوسف بود، و آنها توانستند بیتئیل را (که قبلاً لوز نامیده میشد) تصرف کنند. آنها نخست جاسوسانی به شهر فرستادند.
آن جاسوسان مردی را که از شهر بیرون میآمد گرفتند و به او گفتند که اگر به آنها راه نفوذ به شهر را نشان دهد جان او و خانوادهاش در امان خواهد بود.
او راه نفوذ به شهر را به آنها نشان داد. پس وارد شده، اهالی شهر را قتل عام نمودند، ولی آن مرد و خانوادهاش را نکشتند.
بعد این مرد به سرزمین حیتیها رفت و در آنجا شهری بنا کرد و آن را لوز نامید که تا به امروز به همان نام باقی است.
قبیلهٔ منسی نتوانستند ساکنان شهرهای بیتشان، تعنک، دُر، یبلعام، مجدو و اهالی روستاهای اطراف آنها را بیرون کنند. پس کنعانیها همچنان در آنجا ماندند.
وقتی یسرالیها نیرومندتر شدند، کنعانیها را مثل برده به کار گرفتند ولی آنها را به کلی از آن سرزمین بیرون نکردند.
قبیلهٔ افرایم نیز کنعانیهای ساکن جازر را بیرون نکردند و آنها هنوز هم در میان قبیلهٔ افرایم زندگی میکنند.
قبیلهٔ زبولون نیز اهالی فطرون و نهلول را بیرون نراندند، پس این کنعانیها در میان قبیلهٔ زبولون باقی ماندند و به صورت برده به کار گرفته شدند.
همچنین قبیلهٔ اشیر، ساکنان عکو، صیدون، احلب، اکزیب، حلبه، عفیق و رحوب را بیرون نراندند. بنابراین قبیلهٔ اشیر در میان کنعانیهای آن سرزمین زندگی میکنند.
قبیلهٔ نفتالی هم ساکنان بیتشمس و بیتعنات را بیرون نکردند، بنابراین ایشان مثل برده در میان این قبیله به زندگی خود ادامه میدهند.
اما قبیلهٔ دان توسط اموریها به کوهستان رانده شدند و نتوانستند از آنجا پایین بیایند و در دشت ساکن شوند.
اموریها قصد داشتند، اَیَلون، شَعَلُبیم و کوه حارس را تصرف کنند ولی قبیلهٔ یوسف آنها را مغلوب ساخته، به بردگی گرفتند.
سرحد اموریها از گردنهٔ عقربها شروع شده، به سالع میرسید و از آنجا نیز فراتر میرفت.
2
روزی فرشتهٔ يهوه از جلجال به بوکیم آمده، به قوم یسرال گفت: «من شما را از مصر به سرزمینی که وعدهٔ آن را به اجدادتان دادم آوردم و گفتم که هرگز عهدی را که با شما بستهام نخواهم شکست، به شرطی که شما نیز با اقوامی که در سرزمین موعود هستند هم پیمان نشوید و مذبحهای آنها را خراب کنید؛ ولی شما اطاعت نکردید.
پس من نیز این قومها را از این سرزمین بیرون نمیکنم و آنها چون خار به پهلوی شما فرو خواهند رفت و اللهاان ایشان چون تله شما را گرفتار خواهند کرد.»
وقتی فرشته سخنان خود را به پایان رسانید، قوم یسرال با صدای بلند گریستند.
آنها آن مکان را بوکیم نامیده، در آنجا برای يهوه قربانی کردند.
یوشع قوم یسرال را پس از ختم سخنرانی خود مرخص کرد و آنها رفتند تا زمینهایی را که به ایشان تعلق میگرفت، به تصرف خود درآورند.
یوشع خدمتگزار يهوه، در سن صد و ده سالگی درگذشت و او را در ملکش در تمنه حارس واقع در کوهستان افرایم به طرف شمال کوه جاعش به خاک سپردند. قوم یسرال در طول زندگانی یوشع و نیز ریشسفیدان قوم که پس از او زنده مانده بودند و شخصاً اعمال شگفتانگیز يهوه را در حق یسرال دیده بودند، نسبت به يهوه وفادار ماندند.
ولی سرانجام تمام مردم آن نسل مردند و نسل بعدی يهوه را فراموش کردند و هر آنچه که او برای قوم یسرال انجام داده بود، به یاد نیاوردند.
ایشان نسبت به يهوه گناه ورزیدند و به پرستش بتهای بعل روی آوردند.
آنها يهوه اللها پدران خود را که آنها را از مصر بیرون آورده بود ترک نموده، بتهای اقوام اطرافشان را عبادت و سجده میکردند، بنابراین خشم يهوه بر تمام یسرال افروخته شد،
زیرا آنها يهوه را ترک نموده، بتهای بعل و عشتاروت را عبادت کردند.
پس يهوه آنها را به دست دشمنانشان سپرد تا غارت شوند، به حدی که توان مقابله با دشمنان را نداشتند.
هرگاه قوم یسرال با دشمنان میجنگیدند، يهوه بر ضد یسرال عمل میکرد، همانطور که قبلاً در این مورد هشدار داده و قسم خورده بود. اما وقتی که قوم به این وضع فلاکتبار دچار گردیدند
يهوه رهبرانی فرستاد تا ایشان را از دست دشمنانشان برهانند.
ولی از رهبران نیز اطاعت ننمودند و با پرستش اللهاان دیگر، نسبت به يهوه خیانت ورزیدند. آنها برخلاف اجدادشان عمل کردند و خیلی زود از پیروی يهوه سر باز زده، او را اطاعت ننمودند.
هر یک از رهبران در طول عمر خود، به کمک يهوه قوم یسرال را از دست دشمنانشان میرهانید، زیرا يهوه به سبب نالهٔ قوم خود و ظلم و ستمی که بر آنها میشد، دلش بر آنها میسوخت و تا زمانی که آن رهبر زنده بود به آنها کمک میکرد.
اما وقتی که آن رهبر میمرد، قوم به کارهای زشت خود برمیگشتند و حتی بدتر از نسل قبل رفتار میکردند. آنها باز به سوی اللهاان بتپرستان روی آورده، جلوی آنها زانو میزدند و آنها را عبادت مینمودند و با سرسختی به پیروی از رسوم زشت بتپرستان ادامه میدادند.
پس خشم يهوه بر بنییسرال افروخته شد و فرمود: «چون این قوم پیمانی را که با پدران ایشان بستم شکستهاند و از من اطاعت نکردهاند،
من نیز قبایلی را که هنگام فوت یوشع هنوز مغلوب نشده بودند، بیرون نخواهم کرد.
بلکه آنها را برای آزمودن قوم خود میگذارم تا ببینم آیا آنها چون پدران خود، مرا اطاعت خواهند کرد یا نه.»
پس يهوه آن قبایل را در سرزمین کنعان واگذاشت. او ایشان را توسط یوشع به کلی شکست نداده بود و بعد از مرگ یوشع نیز فوری آنها را بیرون نکرد.
3
يهوه برخی قبایل را در سرزمین کنعان واگذاشت تا نسل جدید یسرال را که هنوز طعم جنگ با کنعانیها را نچشیده بودند، بیازماید.
يهوه به این وسیله میخواست به نسل جدید یسرال که در جنگیدن بیتجربه بودند، فرصتی بدهد تا جنگیدن را بیاموزند.
این قبایل عبارت بودند از: فلسطینیهایی که هنوز در پنج شهر خود باقی مانده بودند، تمام کنعانیها، صیدونیها و حویهایی که در کوهستان لبنان از کوه بعل حرمون تا گذرگاه حمات ساکن بودند.
این قبایل برای آزمایش نسل جدید یسرال در سرزمین کنعان باقی مانده بودند تا معلوم شود آیا یسرال دستورهایی را که يهوه بهوسیلهٔ موسی به ایشان داده بود، اطاعت خواهند کرد یا نه.
پس یسرالیها در میان کنعانیها، حیتیها، اموریها، فرزیها، حویها و یبوسیها ساکن شدند.
مردم یسرال به جای اینکه این قبایل را نابود کنند، با ایشان وصلت نمودند. مردان یسرالی با دختران آنها ازدواج کردند و دختران یسرالی به عقد مردان ایشان درآمدند و به این طریق بنییسرال به بتپرستی کشیده شدند.
مردم یسرال يهوه، اللها خود را فراموش کرده، دست به کارهایی زدند که در نظر يهوه زشت بود و بتهای بعل و اشیره را عبادت کردند.
آنگاه خشم يهوه بر بنییسرال افروخته شد و ایشان را تسلیم کوشان رشعتایم، پادشاه بینالنهرین نمود و آنها مدت هشت سال او را بندگی کردند.
اما چون برای کمک نزد يهوه فریاد برآوردند، يهوه عتنیئیل پسر قناز را فرستاد تا ایشان را نجات دهد. (قناز برادر کوچک کالیب بود.)
روح يهوه بر عتنیئیل قرار گرفت و او یسرال را رهبری کرده، با کوشان رشعتایم پادشاه وارد جنگ شد و يهوه به او کمک نمود تا کوشان رشعتایم را به کلی شکست دهد.
مدت چهل سالی که عتنیئیل رهبری یسرال را به عهده داشت، در سرزمین بنییسرال صلح حکمفرما بود.
بعد از مرگ عتنیئیل، مردم یسرال بار دیگر به راههای گناهآلود خود بازگشتند. بنابراین يهوه عجلون، پادشاه موآب را بر یسرال مسلط ساخت.
قوم عمون و عمالیق نیز با عجلون متحد شده، یسرال را شکست دادند و اریحا را که به «شهر نخلها» معروف بود به تصرف خود درآوردند.
از آن به بعد، یسرالیها مدت هجده سال عجلون پادشاه موآب را بندگی کردند.
اما وقتی بنییسرال نزد يهوه فریاد برآوردند، يهوه ایهود، پسر جیرای بنیامینی را که مرد چپ دستی بود فرستاد تا آنها را برهاند. یسرالیها ایهود را انتخاب کردند تا جزیه را به پایتخت موآب برده، به عجلون تحویل دهد.
ایهود پیش از رفتن، یک خنجر دو دم به طول نیم متر برای خود ساخت و آن را زیر لباسش بر ران راست خود بست.
او جزیه را به عجلون که مرد بسیار چاقی بود تحویل داده، همراه افراد خود راهی منزل شد. اما بیرون شهر نزدیک معدنهای سنگ در جلجال، افراد خود را روانه نمود و خود به تنهایی نزد عجلون پادشاه بازگشت و به او گفت: «من یک پیغام محرمانه برای تو دارم.» پادشاه خدمتگزاران خود را بیرون کرد تا پیغام محرمانهٔ او را بشنود.
پس ایهود با عجلون در قصر ییلاقی پادشاه تنها ماند. ایهود به عجلون نزدیک شده گفت: «پیغامی که من دارم از جانب خداست!» عجلون از جای خود برخاست تا آن را بشنود.
ایهود با دست چپ خود خنجر را از زیر لباسش بیرون کشیده، آن را در شکم پادشاه فرو برد.
تیغه با دستهٔ خنجر در شکم او فرو رفت و رودههایش بیرون ریخت. ایهود بدون آنکه خنجر را از شکم او بیرون بکشد درها را به روی او بست و از راه بالاخانه گریخت.
وقتی خدمتگزاران پادشاه برگشتند و درها را بسته دیدند، در انتظار ماندند چون فکر کردند که عجلون به دستشویی رفته است.
اما وقتی انتظار آنها به طول انجامید و از او خبری نشد، نگران شده، کلیدی آوردند و در را باز کردند و دیدند که اربابشان به زمین افتاده و مرده است!
در این موقع ایهود از معدنهای سنگ گذشته، به سعیرت گریخته بود.
وقتی او به کوهستان افرایم رسید شیپور را به صدا درآورد و مردان یسرالی را دور خود جمع کرد و به آنها گفت: «همراه من بیایید، زیرا يهوه، دشمنانتان موآبیها را به دست شما تسلیم کرده است!» پس مردان یسرالی به دنبال او از کوهستان پایین آمدند و گذرگاههای رود اردن نزدیک موآب را گرفتند و نگذاشتند هیچکس از آنها بگذرد.
آنگاه بر موآبیها تاخته، حدود ده هزار نفر از سربازان نیرومند آنها را کشتند و نگذاشتند حتی یکی از آنها جان به در برد.
آن روز یسرالیها، موآبیها را شکست دادند و تا هشتاد سال صلح در سرزمین بنییسرال برقرار گردید.
بعد از ایهود، شمجر پسر عنات رهبر یسرال شد. او یک بار با چوب گاورانی ششصد نفر از فلسطینیها را کشت و بدین وسیله یسرالیها را از دست آنها نجات داد.
4
بعد از مرگ ایهود، مردم یسرال بار دیگر نسبت به يهوه گناه ورزیدند.
پس يهوه آنها را مغلوب یابین، پادشاه کنعانی که در حاصور سلطنت میکرد، نمود. فرماندهٔ قوای او سیسَرا بود که در حروشت حقوئیم زندگی میکرد. او نهصد ارابهٔ آهنین داشت و مدت بیست سال بر یسرالیها ظلم میکرد. سرانجام یسرالیها نزد يهوه فریاد برآوردند و از او کمک خواستند.
در آن زمان رهبر بنییسرال نبیهای به نام دبوره، همسر لفیدوت بود.
دبوره زیر نخلی که بین راه رامه و بیتئیل در کوهستان افرایم قرار دارد و به نخل دبوره معروف است، مینشست و مردم یسرال برای رسیدگی به شکایتهایشان نزد او میآمدند.
روزی او باراق، پسر ابینوعم را که در قادش در سرزمین نفتالی زندگی میکرد، نزد خود فرا خوانده، به وی گفت: « يهوه، اللها یسرال به تو دستور میدهد که ده هزار نفر از قبایل نفتالی و زبولون را بسیج نموده، به کوه تابور ببری.
يهوه میفرماید: من سیسرا را که سردار لشکر یابین پادشاه است با تمام لشکر و ارابههایش به کنار رود قیشون میکشانم تا تو در آنجا ایشان را شکست دهی.»
باراق در پاسخ دبوره گفت: «فقط به شرطی میروم که تو با من بیایی.»
دبوره گفت: «بسیار خوب، من هم با تو خواهم آمد. ولی بدان که در این جنگ افتخاری نصیب تو نخواهد شد زیرا يهوه سیسرا را به دست یک زن تسلیم خواهد کرد.» پس دبوره برخاست و همراه باراق به قادش رفت.
وقتی باراق مردان زبولون و نفتالی را به قادش فرا خواند، ده هزار نفر نزد او جمع شدند. دبوره نیز همراه ایشان بود.
(حابر قینی، از سایر افراد قبیلهٔ قینی که از نسل حوباب برادر زن موسی بودند جدا شده، نزدیک درخت بلوطی در صعنایم که مجاور قادش است چادر زده بود.)
وقتی سیسرا شنید که باراق و سپاه او در کوه تابور اردو زدهاند،
تمام سپاه خود را با نهصد ارابهٔ آهنین بسیج کرد و از حروشت حقوئیم به کنار رود قیشون حرکت نمود.
آنگاه دبوره به باراق گفت: «برخیز، زیرا يهوه پیشاپیش تو حرکت میکند. او امروز سیسرا را به دست تو تسلیم میکند.» پس باراق با سپاه ده هزار نفرهٔ خود برای جنگ از دامنهٔ کوه تابور سرازیر شد.
وقتی او به دشمن حمله برد يهوه سیسرا، سربازان و ارابهسوارانش را دچار ترس نمود و سیسرا از ارابهٔ خود بیرون پریده، پیاده گریخت.
باراق و مردان او، دشمن و ارابههای آنها را تا حروشت حقوئیم تعقیب کردند و تمام سربازان سیسرا را کشتند و حتی یکی از آنها را زنده نگذاشتند.
اما سیسرا به چادر یاعیل، همسر حابر قینی گریخت زیرا میان یابین، پادشاه حاصور و قبیلهٔ حابر قینی رابطهٔ دوستانه برقرار بود.
یاعیل به استقبال سیسرا بیرون آمده، به وی گفت: «سرورم، به چادر من بیا تا در امان باشی. نترس!» پس او وارد چادر شده دراز کشید و یاعیل روی او لحافی انداخت.
سیسرا گفت: «تشنهام، خواهش میکنم کمی آب به من بده.» یاعیل مقداری شیر به او داد و دوباره او را پوشانید.
سیسرا به یاعیل گفت: «دم در چادر بایست و اگر کسی سراغ مرا گرفت، بگو که چنین شخصی در اینجا نیست.»
طولی نکشید که سیسرا از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفت. آنگاه یاعیل یکی از میخهای چادر را با چکشی برداشته آهسته بالای سر او رفت و میخ را بر شقیقهٔ وی کوبید و سرش را به زمین دوخت و او درجا مرد.
وقتی که باراق برای پیدا کردن سیسرا سر رسید، یاعیل به استقبالش شتافت و گفت: «بیا تا مردی را که در جستجوی او هستی به تو نشان دهم.» پس باراق به دنبال او وارد چادر شده، دید که سیسرا در حالی که میخ چادری در شقیقهاش فرو رفته، بر زمین افتاده و مرده است.
به این طریق در آن روز يهوه یسرال را بر یابین، پادشاه کنعانی پیروز گردانید.
از آن پس یسرالیها هر روز بیش از پیش بر یابین پادشاه مسلط شدند تا اینکه سرانجام او را نابود کردند.
5
آنگاه دبوره و باراق این سرود را به مناسبت پیروزی خود سراییدند:
« يهوه را ستایش کنید! رهبران یسرال شجاعانه به جنگ رفتند، و قوم با اشتیاق از آنها پیروی نمودند.
«ای پادشاهان و ای حکام گوش کنید! من در وصف يهوه خواهم سرایید، و برای اللها یسرال سرود خواهم خواند.
«ای يهوه، وقتی از سعیر بیرون آمدی و صحرای ادوم را ترک فرمودی، زمین متزلزل گردید و آسمان قطرات بارانش را فرو ریخت.
آری، حتی کوه سینا از حضور یهوه اللها یسرال به لرزه درآمد!
«در ایام شمجر و یاعیل شاهراهها متروک بودند. مسافران از کوره راههای پر پیچ و خم عبور میکردند.
یسرال رو به زوال میرفت، تا اینکه دبوره برخاست تا همچون مادری از یسرال حمایت کند.
چون یسرال به دنبال اللهاان تازه رفت، جنگ به دروازههای ما رسید. در میان چهل هزار مرد یسرالی، نه نیزهای یافت میشد و نه سپری.
قلب من مشتاق رهبران یسرال است که با اشتیاق تمام، خود را وقف کردند. يهوه را ستایش کنید،
ای کسانی که بر الاغهای سفید سوارید و بر فرشهای گرانبها مینشینید، و ای کسانی که پای پیاده راه میروید.
گوش کنید! سرایندگان، گرد چاهها جمع شدهاند تا پیروزیهای عادلانۀ يهوه را بسرایند. آری، آنان میسرایند که چگونه يهوه یسرال را توسط روستائیان پیروز ساخت، و چگونه قوم يهوه از دروازههای دشمن گذشتند!
« ”بیدار شو ای دبوره! بیدار شو و سرود بخوان. برخیز ای باراق! ای فرزند ابینوعم، برخیز و اسیرانت را به اسارت ببر!“
«مردان امین از کوه سرازیر شدند، قوم يهوه برای جنگ نزد او آمدند.
برخی از قبایل افرایم که ریشه در عمالیق دارند آمدند؛ بنیامین با مردانی بود که تو را پیروی میکردند. از ماخیر فرماندهان فرود آمدند، و از زبولون کسانی که عصای فرمانروایی در دست داشتند.
رهبران یساکار با دبوره و باراق، به دره هجوم بردند. اما قبیلهٔ رئوبین مردد بود.
چرا رئوبین در میان آغلها ماند؟ آیا میخواست به نوای نی شبانان گوش دهد؟ آری قبیلهٔ رئوبین مردد بود!
چرا جلعاد در آن سوی رود اردن ماند؟ چرا دان نزد کشتیهایش توقف نمود؟ چرا اشیر کنار دریا نزد بنادر خود ساکت نشست؟
اما قبایل زبولون و نفتالی جان خود را در میدان نبرد به خطر انداختند.
«پادشاهان کنعان در تعنک نزد چشمههای مجدو جنگیدند، اما پیروزی را به چنگ نیاوردند.
ستارگان از آسمان با سیسرا جنگیدند.
رود خروشان قیشون، دشمن را با خود برد. ای جان من با شهامت به پیش برو.
صدای پای اسبان دشمن را بشنوید! ببینید چگونه چهار نعل میتازند و دور میشوند!
فرشتهٔ يهوه میگوید: ”میروز را لعنت کنید، ساکنانش را به سختی لعنت نمایید، زیرا به کمک يهوه نیامدند تا او را در جنگ با دشمنان یاری دهند.“
«آفرین بر یاعیل، زن حابر قینی، يهوه او را برکت دهد، بیش از تمامی زنان خیمه نشین!
سیسرا آب خواست، اما یاعیل در جامی ملوکانه به وی شیر داد!
آنگاه میخ چادر و چکش را برداشت و میخ را بر شقیقهاش کوبید و سرش را به زمین دوخت.
او نزد پاهای یاعیل افتاد و جان سپرد.
«مادر سیسرا از پنجرهٔ اتاقش چشم به راه او دوخته بود و میگفت: ”چرا ارابهاش نمیآید؟ چرا صدای چرخهای ارابهاش را نمیشنوم؟“
«ندیمههای خردمندش با او همصدا شده گفتند:
”غنیمت فراوان به چنگ آوردهاند و برای تقسیم آن وقت لازم دارند. یک یا دو دختر نصیب هر سرباز میشود. سیسرا جامههای رنگارنگ به ارمغان خواهد آورد، شالهای قلابدوزی برای گردن ما با خود خواهد آورد.“
«ای يهوه تمامی دشمنانت همچون سیسرا نابود گردند. اما کسانی که تو را دوست دارند مثل خورشید باشند وقتی در قوّتش طلوع میکند.» بعد از آن، به مدت چهل سال آرامش در سرزمین بنییسرال برقرار گردید.
6
بار دیگر قوم یسرال نسبت به يهوه گناه ورزیدند و يهوه نیز آنها را مدت هفت سال به دست قوم مدیان گرفتار نمود.
مدیانیها چنان بیرحم بودند که یسرالیها از ترس آنها به کوهستانها میگریختند و به غارها پناه میبردند.
وقتی یسرالیها بذر خود را میکاشتند، مدیانیان و عمالیقیها و قبایل همسایه هجوم میآوردند و محصولات آنها را تا شهر غزه نابود و پایمال مینمودند. آنها گوسفندان و گاوان و الاغهای ایشان را غارت میکردند و آذوقهای برای آنها باقی نمیگذاشتند.
دشمنان مهاجم با گلهها، خیمهها و شترانشان آنقدر زیاد بودند که نمیشد آنها را شمرد. آنها مانند مور و ملخ هجوم میآوردند و تمام مزارع را از بین میبردند.
یسرالیها از دست مدیانیها به تنگ آمدند و نزد يهوه فریاد برآوردند تا به ایشان کمک کند.
يهوه، اللها یسرال توسط یک نبی که نزد آنها فرستاد چنین فرمود: «من شما را از بردگی در مصر رهانیدم،
و از دست مصریها و همهٔ کسانی که به شما ظلم میکردند نجات دادم و دشمنانتان را از پیش روی شما رانده، سرزمین ایشان را به شما دادم.
به شما گفتم که من يهوه، اللها شما هستم و شما نباید اللهاان اموریها را که در اطرافتان سکونت دارند عبادت کنید. ولی شما به من گوش ندادید.»
روزی فرشتهٔ يهوه آمده، زیر درخت بلوطی که در عفره در مزرعهٔ یهوآش ابیعزری بود نشست. جدعون پسر یهوآش مخفیانه و دور از چشم مدیانیها در چرخشت انگور، با دست گندم میکوبید
که فرشتهٔ يهوه بر او ظاهر شده، گفت: «ای مرد شجاع، يهوه با توست!»
جدعون جواب داد: «ای سرورم، اگر يهوه با ماست، چرا این همه بر ما ظلم میشود؟ پس آن همه معجزاتی که اجدادمان برای ما تعریف میکردند کجاست؟ مگر يهوه اجداد ما را از مصر بیرون نیاورد؟ پس چرا حالا ما را ترک نموده و در چنگ مدیانیها رها ساخته است؟»
آنگاه يهوه رو به وی نموده گفت: «با همین قدرتی که داری برو و یسرالیها را از دست مدیانیان نجات ده. من هستم که تو را میفرستم!»
اما جدعون در جواب گفت: «ای يهوه، من چطور میتوانم یسرال را نجات دهم؟ در بین تمام خاندانهای قبیلهٔ منسی، خاندان من از همه حقیرتر است و من هم کوچکترین فرزند پدرم هستم.»
يهوه به او گفت: «ولی بدان که من با تو خواهم بود و مدیانیها را به آسانی شکست خواهی داد!»
جدعون پاسخ داد: «اگر تو که با من سخن میگویی واقعاً خود يهوه هستی و با من خواهی بود، پس با نشانهای این را ثابت کن.
خواهش میکنم همینجا بمان تا من بروم و هدیهای برایت بیاورم.» او گفت: «من همینجا میمانم تا تو برگردی.»
جدعون به خانه شتافت و بزغالهای سر برید و گوشت آن را پخت و با ده کیلوگرم آرد، چند نان فطیر درست کرد. سپس گوشت را در سبدی گذاشت و آب گوشت را در کاسهای ریخت و آن را نزد فرشته که زیر درخت بلوط نشسته بود آورده، پیش وی نهاد.
فرشته به او گفت: «گوشت و نان را روی آن صخره بگذار و آب گوشت را روی آن بریز.» وقتی که جدعون دستورهای وی را انجام داد،
فرشته با نوک عصای خود گوشت و نان را لمس نمود، و آتش از صخره برآمده، گوشت و نان را بلعید! همان وقت فرشته ناپدید شد!
وقتی جدعون فهمید که او در حقیقت فرشتهٔ يهوه بود، از ترس فریاد زده، گفت: «آه ای يهوه! من فرشتهٔ تو را روبرو دیدم!»
يهوه به وی فرمود: «آرام باش! نترس، تو نخواهی مرد!»
جدعون در آنجا مذبحی برای يهوه ساخت و آن را یهوه شالوم (یعنی « يهوه آرامش است») نامید. (این مذبح هنوز در ملک عفره که متعلق به خاندان ابیعزر است، باقیست.)
همان شب يهوه به جدعون گفت: «یکی از گاوهای قوی پدر خود را بگیر و مذبح بت بعل را که در خانهٔ پدرت هست به آن ببند و آن را واژگون کن و بت چوبی اشیره را هم که کنار مذبح است بشکن.
به جای آن مذبحی برای یهوه اللهات روی این تپه بساز و سنگهای آن را به دقت کار بگذار. آنگاه گاو را به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم کن و چوب بت اشیره را برای آتش مذبح به کار ببر.»
پس جدعون ده نفر از نوکران خود را برداشت و آنچه را که يهوه به او دستور داده بود، انجام داد. اما او از ترس خاندان پدرش و سایر مردم شهر، این کار را در شب انجام داد.
صبح روز بعد، وقتی مردم از خواب بیدار شدند، دیدند مذبح بت بعل خراب شده و اثری از اشیره نیست. آنها مذبح دیگری که آثار قربانی روی آن بود، دیدند.
مردم از یکدیگر میپرسیدند: «چه کسی این کار را کرده است؟» وقتی خوب تحقیق کردند، فهمیدند که کار جدعون پسر یهوآش است.
پس با عصبانیت به یهوآش گفتند: «پسر خود را بیرون بیاور! او باید به خاطر خراب کردن مذبح بعل و قطع کردن ستون اشیره کشته شود.»
اما یهوآش به همهٔ کسانی که بر ضد او برخاسته بودند گفت: «آیا بعل محتاج کمک شماست؟ این توهین به اوست! شما هستید که باید به خاطر توهین به بعل کشته شوید! اگر بعل واقعاً خداست بگذارید خودش از کسی که مذبحش را خراب کرده است انتقام بگیرد.»
از آن پس جدعون، یَرُبعل (یعنی «بگذارید بعل از خودش دفاع کند») نامیده شد، زیرا یهوآش گفت: «بگذارید بعل از خودش دفاع کند، زیرا مذبحی که خراب شده متعلق به بعل است.»
بعد از این واقعه، تمام مدیانیها، عمالیقیها و سایر قبایل همسایه با هم متحد شدند تا با یسرالیها بجنگند. آنها از رود اردن گذشته، در درهٔ یزرعیل اردو زدند.
در این موقع روح يهوه بر جدعون قرار گرفت و او شیپور را نواخت و مردان خاندان ابیعزر نزد او جمع شدند.
همچنین قاصدانی نزد قبایل منسی، اشیر، زبولون و نفتالی فرستاد و آنها نیز آمدند و به او ملحق شدند.
آنگاه جدعون به خدا چنین گفت: «اگر همانطور که وعده فرمودی، واقعاً قوم یسرال را بهوسیلهٔ من نجات خواهی داد،
به این طریق آن را به من ثابت کن: من مقداری پشم در خرمنگاه میگذارم. اگر فردا صبح فقط روی پشم شبنم نشسته باشد ولی زمین، خشک باشد، آنگاه مطمئن میشوم که قوم یسرال را بهوسیلۀ من نجات خواهی داد.»
و چنین شد. صبح زود که جدعون از خواب برخاست و پشم را فشرد به مقدار یک کاسه آب از آن خارج شد!
آنگاه جدعون به خدا گفت: «غضب تو بر من افروخته نشود. اجازه بده فقط یک بار دیگر امتحان کنم. این دفعه بگذار پشم خشک بماند و زمین اطراف آن از شبنم تر شود!»
يهوه چنین کرد. آن شب زمین اطراف را شبنم پوشانید اما پشم خشک بود!
7
جدعون با سپاهش صبح زود حرکت کرده، تا چشمهٔ حرود پیش رفتند و در آنجا اردو زدند. مدیانیها نیز در سمت شمالی آنها در درهٔ کوه موره اردو زده بودند.
يهوه به جدعون فرمود: «عدهٔ شما زیاد است! نمیخواهم همهٔ این افراد با مدیانیها بجنگند، مبادا قوم یسرال مغرور شده، بگویند: این ما بودیم که دشمن را شکست دادیم!
پس به افراد خود بگو: هر که میترسد به خانهاش بازگردد.» بنابراین بیست و دو هزار نفر برگشتند و فقط ده هزار نفر ماندند تا بجنگند.
اما يهوه به جدعون فرمود: «هنوز هم عده زیاد است! آنها را نزد چشمه بیاور تا به تو نشان دهم که چه کسانی باید با تو بیایند و چه کسانی باید برگردند.»
پس جدعون آنها را به کنار چشمه برد. در آنجا يهوه به او گفت: «آنها را از نحوهٔ آب خوردنشان به دو گروه تقسیم کن. افرادی را که با کفِ دست، آب را جلوی دهان خود آوردند و آن را مثل سگ مینوشند از کسانی که زانو میزنند و دهان خود را در آب میگذارند، جدا ساز.» تعداد افرادی که با دست آب نوشیدند سیصد نفر بود.
آنگاه يهوه به جدعون فرمود: «من بهوسیلۀ این سیصد نفر، مدیانیها را شکست خواهم داد و شما را از دستشان خواهم رهانید. پس بقیه را به خانههایشان بفرست.»
جدعون کوزهها و شیپورهای آنها را جمعآوری کرد و ایشان را به خانههایشان فرستاد و تنها سیصد نفر برگزیده را پیش خود نگاه داشت. شب هنگام در حالی که مدیانیان در درهٔ پایین اردو زده بودند، يهوه به جدعون فرمود: «برخیز و به اردوی دشمن حمله کن زیرا آنها را به دست تو تسلیم کردهام.
اما اگر میترسی اول با خادمت فوره مخفیانه به اردوگاه آنها برو.
در آنجا به سخنانی که ایشان میگویند گوش بده. وقتی سخنان آنها را بشنوی جرأت یافته، به ایشان حمله خواهی کرد!» پس جدعون فوره را با خود برداشت و مخفیانه به اردوگاه دشمن نزدیک شد.
مدیانیان، عمالیقیها و سایر قبایل همسایه مانند مور و ملخ در وادی جمع شده بودند. شترهایشان مثل ریگ بیابان بیشمار بود. جدعون به کنار چادری خزید. در این موقع در داخل آن چادر مردی بیدار شده، خوابی را که دیده بود برای رفیقش چنین تعریف کرد: «در خواب دیدم که یک قرص نان جوین به میان اردوی ما غلطید و چنان به خیمهای برخورد نمود که آن را واژگون کرده، بر زمین پهن نمود.»
رفیق او گفت: «تعبیر خواب تو این است که خدا ما را به دست جدعون پسر یهوآش یسرالی تسلیم میکند و جدعون همهٔ مدیانیان و نیروهای متحدش را از دم شمشیر خواهد گذراند.»
جدعون چون این خواب و تعبیرش را شنید خدا را شکر کرد. سپس به اردوگاه خود بازگشت و فریاد زد: «برخیزید! زیرا يهوه سپاه مدیان را به دست شما تسلیم میکند!»
جدعون آن سیصد نفر را به سه دسته تقسیم کرد و به هر یک از افراد یک شیپور و یک کوزهٔ سفالی که مشعلی در آن قرار داشت، داد.
بعد نقشهٔ خود را چنین شرح داد: «وقتی به کنار اردو رسیدیم به من نگاه کنید و هر کاری که من میکنم شما نیز بکنید.
به محض اینکه من و همراهانم شیپورها را بنوازیم، شما هم در اطراف اردو شیپورهای خود را بنوازید و با صدای بلند فریاد بزنید: ما برای يهوه و جدعون میجنگیم!»
نصف شب، بعد از تعویض نگهبانان، جدعون به همراه صد نفر به کنار اردوی مدیان رسید. ناگهان آنها شیپورها را نواختند و کوزهها را شکستند. در همین وقت دویست نفر دیگر نیز چنین کردند. در حالی که شیپورها را به دست راست گرفته، مینواختند و مشعلهای فروزان را در دست چپ داشتند همه فریاد زدند: «شمشیری برای يهوه و برای جدعون!»
سپس هر یک در جای خود در اطراف اردوگاه ایستاد در حالی که افراد دشمن فریادکنان میگریختند.
زیرا وقتی صدای شیپورها برخاست يهوه سربازان دشمن را در سراسر اردو به جان هم انداخت. آنها تا بیتشطه نزدیک صریرت و تا سرحد آبل محوله، نزدیک طبات فرار کردند.
آنگاه سپاهیان نفتالی، اشیر و منسی سپاهیان فراری مدیان را تعقیب کردند.
جدعون برای ساکنان سراسر کوهستان افرایم پیغام فرستاد که گذرگاههای رود اردن را تا بیتباره ببندند و نگذارند مدیانیان از رودخانه عبور کرده، فرار کنند. پس تمام مردان افرایم جمع شده، چنین کردند.
آنها غراب و ذئب دو سردار مدیانی را گرفتند و غراب را بر صخرهای که اکنون به نام او معروف است و ذئب را در چرخشتی که به اسم او نامیده میشود کشتند. سپس به تعقیب مدیانیها ادامه داده، سرهای غراب و ذئب را به آن طرف اردن نزد جدعون آوردند.
8
اما رهبران قبیلهٔ افرایم به شدت نسبت به جدعون خشمناک شده، گفتند: «چرا وقتی به جنگ مدیانیها رفتی ما را خبر نکردی؟»
جدعون در جواب ایشان گفت: «در مقایسه با کار شما، من چه کردهام؟ آیا انگورهای افرایم که روی زمین باقی ماندهاند بهتر از حصاد انگور اَبیعزر نیست؟
خدا غراب و ذئب، سرداران مدیان را به دست شما تسلیم نمود. عملیات شما در آخر جنگ مهمتر از عملیات ما در آغاز جنگ بود.» پس آنها آرام شدند.
آنگاه جدعون و سیصد نفری که همراهش بودند از رود اردن گذشتند. با اینکه خیلی خسته بودند، ولی هنوز دشمن را تعقیب میکردند.
جدعون از اهالی سوکوت غذا خواست و گفت: «ما به خاطر تعقیب زبح و صلمونع، پادشاهان مدیانی بسیار خسته هستیم.»
اما رهبران سوکوت جواب دادند: «شما هنوز زبح و صلمونع را نگرفتهاید که ما به شما نان بدهیم.»
جدعون به آنها گفت: «وقتی که يهوه زبح و صلمونع را به دست من تسلیم کند، برمیگردم و گوشت بدن شما را با خارهای صحرا میدرم.»
سپس نزد اهالی فنوئیل رفت و از آنها نان خواست اما همان جواب اهالی سوکوت را شنید.
پس به ایشان گفت: «وقتی از این جنگ سلامت برگردم، این برج را منهدم خواهم کرد.»
در این هنگام زبح و صلمونع با قریب پانزده هزار سرباز باقیمانده در قرقور به سر میبردند. از آن سپاه عظیم دشمنان فقط همین عده باقیمانده بودند. صد و بیست هزار نفر کشته شده بودند.
پس جدعون از راه چادرنشینان در شرق نوبح و یجبهاه بر مدیانیان شبیخون زد.
زبح و صلمونع فرار کردند، اما جدعون به تعقیب آنها پرداخته، ایشان را گرفت و سپاه آنها را به کلی تار و مار ساخت.
بعد از آن، وقتی جدعون از راه گردنهٔ حارس از جنگ بازمیگشت
در راه، جوانی از اهالی سوکوت را گرفت و از او خواست تا نامهای رهبران و بزرگان شهر سوکوت را بنویسد. او هم نامهای آنها را که هفتاد و هفت نفر بودند، نوشت.
پس جدعون نزد اهالی سوکوت بازگشته، به ایشان گفت: «این هم زبح و صلمونع که به من طعنه زده، گفتید: شما که هنوز زبح و صلمونع را نگرفتهاید؛ و به ما که خسته و گرسنه بودیم نان ندادید.»
آنگاه رهبران سوکوت را با خارهای صحرا مجازات کرد تا درس عبرتی برای اهالی آن شهر باشد.
همچنین به فنوئیل رفت و برج شهر را خراب کرده، تمام مردان آنجا را کشت.
آنگاه جدعون رو به زبح و صلمونع کرده، از ایشان پرسید: «مردانی را که در تابور کشتید چه کسانی بودند؟» گفتند: «مانند شما و چون شاهزادگان بودند.»
جدعون گفت: «آنها برادران من بودند. به يهوه زنده قسم اگر آنها را نمیکشتید، من هم شما را نمیکشتم.»
آنگاه به یَتَر، پسر بزرگش دستور داد که آنها را بکشد. ولی او شمشیرش را نکشید، زیرا نوجوانی بیش نبود و میترسید.
زبح و صلمونع به جدعون گفتند: «خودت ما را بکش، چون میخواهیم به دست یک مرد کشته شویم.» پس او آنها را کشت و زیورآلات گردن شترهایشان را برداشت.
یسرالیها به جدعون گفتند: «پادشاه ما باش. تو و پسرانت و نسلهای آیندهٔ شما بر ما فرمانروایی کنید؛ زیرا تو ما را از دست مدیانیها رهایی بخشیدی.»
اما جدعون جواب داد: «نه من پادشاه شما میشوم و نه پسرانم. يهوه پادشاه شماست! من فقط یک خواهش از شما دارم، تمام گوشوارههایی را که از دشمنان مغلوب خود به چنگ آوردهاید به من بدهید.» (سپاهیان مدیان همه اسماعیلی بودند و گوشوارههای طلا به گوش داشتند.)
آنها گفتند: «با کمال میل آنها را تقدیم میکنیم.» آنگاه پارچهای پهن کرده، هر کدام از آنها گوشوارههایی را که به غنیمت گرفته بود روی آن انداخت.
به غیر از زیورآلات، آویزها و لباسهای سلطنتی و زنجیرهای گردن شتران، وزن گوشوارهها حدود بیست کیلوگرم بود.
جدعون از این طلاها یک ایفود ساخت و آن را در شهر خود عفره گذاشت. طولی نکشید که تمام مردم یسرال به خدا خیانت کرده، به پرستش آن پرداختند. این ایفود برای جدعون و خاندان او دامی شد.
به این ترتیب، مدیانیها از یسرالیها شکست خوردند و دیگر هرگز قدرت خود را باز نیافتند. در سرزمین یسرال مدت چهل سال یعنی در تمام طول عمر جدعون صلح برقرار شد.
جدعون به خانهٔ خود بازگشت.
او صاحب هفتاد پسر بود، زیرا زنان زیادی داشت.
وی همچنین در شکیم کنیزی داشت که برایش پسری به دنیا آورد و او را ابیملک نام نهاد.
جدعون در کمال پیری درگذشت و او را در مقبرهٔ پدرش یهوآش در عفره در سرزمین طایفهٔ ابیعزر دفن کردند.
پس از مرگ جدعون، یسرالیها دوباره از خدا برگشتند و به پرستش بتها پرداخته، بت بعلبریت را اللها خود ساختند.
آنها يهوه، اللها خود را که ایشان را از دست دشمنان اطرافشان رهانیده بود فراموش کردند،
و نیز برای خاندان جدعون، که آن همه به آنها خدمت کرده بود احترامی قائل نشدند.
9
روزی ابیملک پسر جدعون برای دیدن خاندان مادرش به شکیم رفت و به ایشان گفت: «بروید و به اهالی شکیم بگویید که آیا میخواهند هفتاد پسر جدعون بر آنها پادشاهی کنند یا فقط یک نفر یعنی خودم که از گوشت و استخوان ایشان هستم؟»
پس آنها پیشنهاد ابیملک را با اهالی شهر در میان گذاشتند و ایشان تصمیم گرفتند از ابیملک پیروی کنند، زیرا مادرش اهل شکیم بود.
آنها از بتخانهٔ بعلبریت، هفتاد مثقال نقره به ابیملک دادند و او افراد ولگردی را برای اجرای مقاصد خود اجیر کرد.
پس آنها را با خود برداشته، به خانهٔ پدرش در عفره رفت و در آنجا بر روی سنگی هفتاد برادر خود را کشت. اما یوتام کوچکترین برادرش خود را پنهان کرد و او زنده ماند.
آنگاه تمام اهالی شکیم و بیتملو کنار درخت بلوطی که در شکیم است جمع شده، ابیملک را به پادشاهی یسرال برگزیدند.
چون یوتام این را شنید، به کوه جرزیم رفت و ایستاده، با صدای بلند به اهالی شکیم گفت: «اگر طالب برکت يهوه هستید، به من گوش کنید!
روزی درختان تصمیم گرفتند برای خود پادشاهی انتخاب کنند. اول از درخت زیتون خواستند که پادشاه آنها شود،
اما درخت زیتون نپذیرفت و گفت: آیا درست است که من تنها به دلیل سلطنت بر درختان دیگر، از تولید روغن زیتون که باعث عزت و احترام خدا و انسان میشود، دست بکشم؟
سپس درختان نزد درخت انجیر رفتند و از او خواستند تا بر ایشان سلطنت نماید.
درخت انجیر نیز قبول نکرد و گفت: آیا تولید میوهٔ خوب و شیرین خود را ترک نمایم صرفاً برای اینکه بر درختان دیگر حکمرانی کنم؟
بعد به درخت انگور گفتند که بر آنها پادشاهی کند.
درخت انگور نیز جواب داد: آیا از تولید شیره که خدا و انسان را به وجد میآورد دست بردارم، فقط برای اینکه بر درختان دیگر سلطنت کنم؟
سرانجام همهٔ درختان به بوتهٔ خار روی آوردند و از آن خواستند تا بر آنها سلطنت کند.
خار در جواب گفت: اگر واقعاً میخواهید که من بر شما حکمرانی کنم، بیایید و زیر سایهٔ من پناه بگیرید! در غیر این صورت آتش از من زبانه خواهد کشید و سروهای بزرگ لبنان را خواهد سوزاند.
«حال فکر کنید و ببینید آیا با پادشاه ساختن ابیملک عمل درستی انجام دادهاید و نسبت به جدعون و فرزندانش به حق رفتار نمودهاید؟
پدرم برای شما جنگید و جان خود را به خطر انداخت و شما را از دست مدیانیان رهانید.
با وجود این، شما علیه او قیام کردید و هفتاد پسرش را روی یک سنگ کشتید و ابیملک پسر کنیز پدرم را به پادشاهی خود برگزیدهاید فقط به سبب اینکه با شما خویش است.
اگر یقین دارید که رفتارتان در حق جدعون و پسرانش درست بوده است، پس باشد که شما و ابیملک با یکدیگر خوش باشید.
اما اگر بر جدعون و فرزندانش ظلم کردهاید، آتشی از ابیملک بیرون بیاید و اهالی شکیم و بیتملو را بسوزاند و از آنها هم آتشی بیرون بیاید و ابیملک را بسوزاند.»
آنگاه یوتام از ترس برادرش ابیملک به بئیر گریخت و در آنجا ساکن شد.
سه سال پس از حکومت ابیملک، خدا رابطهٔ بین ابیملک و مردم شکیم را به هم زد و آنها شورش کردند.
خدا این کار را کرد تا ابیملک و مردمان شکیم که او را در کشتن هفتاد پسر جدعون یاری کرده بودند، به سزای اعمال خود برسند.
اهالی شکیم افرادی را بر قلهٔ کوهها گذاشتند تا در کمین ابیملک باشند. آنها هر کسی را از آنجا میگذشت، تاراج میکردند. اما ابیملک از این توطئه باخبر شد.
در این هنگام جَعَل پسر عابد با برادرانش به شکیم کوچ کرد و اعتماد اهالی شهر را به خود جلب نمود.
در عید برداشت محصول که در بتکدهٔ شکیم بر پا شده بود مردم شراب زیادی نوشیدند و به ابیملک ناسزا گفتند.
سپس جَعَل به مردم گفت: «ابیملک کیست که بر ما پادشاهی کند؟ چرا ما باید خدمتگزار پسر جدعون و دستیارش زبول باشیم؟ ما باید به جد خود حامور وفادار بمانیم.
اگر من پادشاه شما بودم شما را از شر ابیملک خلاص میکردم. به او میگفتم که لشکر خود را جمع کرده، به جنگ من بیاید.»
وقتی زبول، حاکم شهر، شنید که جَعَل چه میگوید بسیار خشمگین شد.
پس قاصدانی به ارومه نزد ابیملک فرستاده، گفت: «جَعَل پسر عابد و برادرانش آمده، در شکیم زندگی میکنند و مردم شهر را بر ضد تو تحریک مینمایند.
پس شبانه لشکری با خود برداشته، بیا و در صحرا کمین کن.
صبحگاهان، همین که هوا روشن شد به شهر حمله کن. وقتی که او و همراهانش برای جنگ با تو بیرون آیند، آنچه خواهی با ایشان بکن.»
ابیملک و دار و دستهاش شبانه عازم شکیم شده، به چهار دسته تقسیم شدند و در اطراف شهر کمین کردند.
آنها جَعَل را دیدند که به طرف دروازهٔ شهر آمده، در آنجا ایستاد. پس، از کمینگاه خود خارج شدند.
وقتی جَعَل آنها را دید به زبول گفت: «نگاه کن، مثل اینکه عدهای از کوه سرازیر شده، به طرف ما میآیند!» زبول در جواب گفت: «نه، این که تو میبینی سایهٔ کوههاست.»
پس از مدتی جَعَل دوباره گفت: «نگاه کن! عدهای از دامنهٔ کوه به طرف ما میآیند. نگاه کن! گروهی دیگر از راه بلوط معونیم میآیند!»
آنگاه زبول رو به وی نموده، گفت: «حال آن زبانت کجاست که میگفت ابیملک کیست که بر ما پادشاهی کند؟ اکنون آنانی را که ناسزا میگفتی در بیرون شهر هستند؛ برو و با آنها بجنگ!»
جَعَل مردان شکیم را به جنگ ابیملک برد،
ولی ابیملک او را شکست داد و عدهٔ زیادی از اهالی شکیم زخمی شدند و در هر طرف تا نزدیک دروازهٔ شهر به زمین افتادند.
ابیملک به ارومه برگشت و در آنجا ماند و زبول، جَعَل و برادرانش را از شکیم بیرون راند و دیگر نگذاشت در آن شهر بمانند.
روز بعد، مردان شکیم تصمیم گرفتند به صحرا بروند. خبر توطئهٔ ایشان به گوش ابیملک رسید.
او مردان خود را به سه دسته تقسیم کرد و در صحرا در کمین نشست. وقتی که اهالی شکیم از شهر خارج میشدند، ابیملک و همراهانش از کمینگاه بیرون آمدند و به ایشان حمله کردند.
ابیملک و همراهانش به دروازهٔ شهر هجوم بردند و دو دستهٔ دیگر به مردان شکیم که در صحرا بودند حملهور شده، آنها را شکست دادند.
جنگ تمام روز ادامه داشت تا اینکه بالاخره ابیملک شهر را تصرف کرد و اهالی آنجا را کشت و شهر را با خاک یکسان کرد.
ساکنان برج شکیم وقتی از این واقعه باخبر شدند از ترس به قلعهٔ بت بعلبریت پناه بردند.
وقتی که ابیملک از این موضوع باخبر شد، با نیروهای خود به کوه صلمون آمد. در آنجا تبری به دست گرفته، شاخههایی از درختان را برید و آنها را بر دوش خود نهاد و به همراهانش نیز دستور داد که آنها هم فوراً چنین کنند.
پس هر یک هیزمی تهیه کرده، بر دوش نهادند و به دنبال ابیملک روانه شدند. آنها هیزمها را به پای دیوار قلعه روی هم انباشته، آتش زدند. در نتیجه همهٔ مردان و زنانی که تعدادشان قریب به هزار نفر بود و به آن قلعه پناه برده بودند جان سپردند.
سپس ابیملک به شهر تاباص حمله کرد و آن را تسخیر نمود.
در داخل شهر قلعهای محکم وجود داشت که تمام اهالی شهر به آنجا گریختند. آنها درهای آن را محکم بستند و به پشت بام رفتند.
اما در حالی که ابیملک آماده میشد تا آن را آتش بزند،
زنی از پشت بام یک سنگ آسیاب دستی بر سر ابیملک انداخت و کاسهٔ سرش را شکست.
ابیملک فوراً به جوانی که اسلحهٔ او را حمل میکرد دستور داده، گفت: «شمشیرت را بکش و مرا بکش مبادا بگویند که ابیملک به دست زنی کشته شد!» پس آن جوان شمشیر خود را به شکم وی فرو برد و او بلافاصله جان سپرد.
یسرالیها چون دیدند که او مرده است به خانههای خود بازگشتند.
بدین طریق خدا ابیملک و مردان شکیم را به سبب گناه کشتن هفتاد پسر جدعون مجازات نمود و آنها به نفرین یوتام پسر جدعون گرفتار شدند.
10
پس از مرگ ابیملک، «تولع» (پسر فواه و نوهٔ دودا) برای رهایی یسرال به پا خاست. او از قبیلهٔ یساکار بود، ولی در شهر شامیر واقع در کوهستان افرایم سکونت داشت.
وی مدت بیست و سه سال رهبری یسرال را به عهده داشت. وقتی مرد، او را در شامیر دفن کردند
و «یائیر» جانشین وی شد. یائیر از اهالی جلعاد بود و بیست و دو سال رهبر یسرال بود.
او سی پسر داشت که دسته جمعی بر سی الاغ سوار میشدند. آنها در سرزمین جلعاد سی شهر داشتند که هنوز آنها را «شهرهای یائیر» مینامند.
وقتی یائیر مرد، او را در قامون دفن کردند.
آنگاه مردم یسرال بار دیگر از يهوه روگردان شده، به پرستش بعل و عشتاروت و اللهاان سوریه، صیدون، موآب، عمون و فلسطین پرداختند و يهوه را ترک گفته، دیگر او را پرستش نکردند.
پس خشم يهوه بر یسرال افروخته شد و او فلسطینیها و عمونیها را بر یسرال مسلط ساخت. آنها بر یسرالیهایی که در سمت شرقی رود اردن در سرزمین اموریها (یعنی در جلعاد) بودند، ظلم میکردند. همچنین عمونیها از رود اردن گذشته، به قبایل یهوده، بنیامین و افرایم هجوم میبردند. یسرال مدت هجده سال زیر ظلم و ستم قرار داشت.
سرانجام بنییسرال به سوی يهوه بازگشت نموده، التماس کردند که ایشان را نجات بخشد. آنها اعتراف نموده، گفتند: « يهوها نسبت به تو گناه ورزیدهایم، زیرا تو را ترک نموده، بتهای بعل را پرستش کردهایم.»
ولی يهوه به ایشان فرمود: «مگر من شما را از دست مصریها، اموریها، عمونیها، فلسطینیها،
صیدونیها، عمالیقیها، و معونیها نرهانیدم؟ مگر به هنگام تمام سختیها به داد شما نرسیدم؟
با وجود این، شما مرا ترک نموده، به پرستش اللهاان دیگر پرداختید. پس من دیگر شما را رهایی نخواهم بخشید.
بروید و از اللهاانی که برای خود انتخاب کردهاید کمک بطلبید! بگذارید در این هنگام سختی، آنها شما را برهانند!»
اما ایشان به يهوه گفتند: «ما گناه کردهایم. هر چه صلاح میدانی با ما بکن، ولی فقط یکبار دیگر ما را از دست دشمنانمان نجات بده.»
آنگاه اللهاان بیگانهٔ خود را ترک گفته، تنها يهوه را عبادت نمودند و يهوه به سبب سختیهای یسرال اندوهگین شد.
در آن موقع سپاهیان عمونی در جلعاد اردو زده، آماده میشدند که به اردوی یسرالیها در مصفه حمله کنند.
رهبران یسرالی از یکدیگر میپرسیدند: «کیست که فرماندهی نیروهای ما را به عهده بگیرد و با عمونیها بجنگد؟ هر کس که داوطلب شود رهبر مردم جلعاد خواهد شد!»
11
یَفتاح جلعادی، جنگجویی بسیار شجاع، و پسر زنی بدکاره بود. پدرش (که نامش جلعاد بود) از زن عقدی خود چندین پسر دیگر داشت. وقتی برادران ناتنی یفتاح بزرگ شدند، او را از شهر خود رانده، گفتند: «تو پسر زن دیگری هستی و از دارایی پدر ما هیچ سهمی نخواهی داشت.»
پس یفتاح از نزد برادران خود گریخت و در سرزمین طوب ساکن شد. دیری نپایید که عدهای از افراد ولگرد دور او جمع شده، او را رهبر خود ساختند.
پس از مدتی عمونیها با یسرالیها وارد جنگ شدند.
رهبران جلعاد به سرزمین طوب نزد یفتاح رفتند
و از او خواهش کردند که بیاید و سپاه ایشان را در جنگ با عمونیها رهبری نماید.
اما یفتاح به ایشان گفت: «شما آنقدر از من نفرت داشتید که مرا از خانهٔ پدرم بیرون راندید. چرا حالا که در زحمت افتادهاید پیش من آمدهاید؟»
آنها گفتند: «ما آمدهایم تو را همراه خود ببریم. اگر تو ما را در جنگ با عمونیها یاری کنی، تو را فرمانروای جلعاد میکنیم.»
یفتاح گفت: «چطور میتوانم سخنان شما را باور کنم؟»
ایشان پاسخ دادند: « يهوه در میان ما شاهد است که این کار را خواهیم کرد.»
پس یفتاح این مأموریت را پذیرفت و مردم او را سردار لشکر و فرمانروای خود ساختند. همهٔ قوم یسرال در مصفه جمع شدند و در حضور يهوه با یفتاح پیمان بستند.
آنگاه یفتاح قاصدانی نزد پادشاه عمون فرستاد تا بداند به چه دلیل با یسرالیها وارد جنگ شده است.
پادشاه عمون جواب داد: «هنگامی که یسرالیها از مصر بیرون آمدند، سرزمین ما را تصرف کردند. آنها تمام سرزمین ما را از رود ارنون تا رود یبوق و اردن گرفتند. اکنون شما باید این زمینها را بدون جنگ و خونریزی پس بدهید.»
یفتاح قاصدان را با این پاسخ نزد پادشاه عمون فرستاد: «یسرالیها این زمینها را به زور تصرف نکردهاند،
بلکه وقتی قوم یسرال از مصر بیرون آمده، از دریای سرخ عبور کردند و به قادش رسیدند،
برای پادشاه ادوم پیغام فرستاده، اجازه خواستند که از سرزمین او عبور کنند. اما خواهش آنها پذیرفته نشد. سپس از پادشاه موآب همین اجازه را خواستند. او هم قبول نکرد. پس یسرالیها به ناچار در قادش ماندند.
سرانجام از راه بیابان، ادوم و موآب را دور زدند و در مرز شرقی موآب به راه خود ادامه دادند تا اینکه بالاخره در آن طرف مرز موآب در ناحیهٔ رود ارنون اردو زدند ولی وارد موآب نشدند.
آنگاه یسرالیها قاصدانی نزد سیحون پادشاه اموریها که در حشبون حکومت میکرد فرستاده، از او اجازه خواستند که از سرزمین وی بگذرند و به جانب مقصد خود بروند.
ولی سیحون پادشاه به یسرالیها اعتماد نکرد، بلکه تمام سپاه خود را در یاهص بسیج کرد و به ایشان حمله برد.
اما یهوه اللها ما به بنییسرال کمک نمود تا سیحون و تمام سپاه او را شکست دهند. بدین طریق بنییسرال همهٔ زمینهای اموریها را از رود ارنون تا رود یبوق، و از بیابان تا رود اردن تصرف نمودند.
«اکنون که يهوه، اللها یسرال زمینهای اموریها را از آنها گرفته، به یسرالیها داده است شما چه حق دارید آنها را از ما بگیرید؟
آنچه را که کموش، اللها تو به تو میدهد برای خود نگاه دار و ما هم آنچه را که يهوه، اللها ما به ما میدهد برای خود نگاه خواهیم داشت.
آیا فکر میکنی تو از بالاق، پادشاه موآب بهتر هستی؟ آیا او هرگز سعی نمود تا زمینهایش را بعد از شکست خود از یسرالیها پس بگیرد؟
اینک تو پس از سیصد سال این موضوع را پیش کشیدهای؟ یسرالیها در تمام این مدت در اینجا ساکن بوده و در سراسر این سرزمین از حشبون و عروعیر و دهکدههای اطراف آنها گرفته تا شهرهای کنار رود ارنون زندگی میکردهاند. پس چرا تا به حال آنها را پس نگرفتهاید؟
من به تو گناهی نکردهام. این تو هستی که به من بدی کرده آمدهای با من بجنگی، اما يهوه که داور مطلق است امروز نشان خواهد داد که حق با کیست یسرال یا عمون.»
ولی پادشاه عمون به پیغام یفتاح توجهی ننمود.
آنگاه روح يهوه بر یفتاح قرار گرفت و او سپاه خود را از سرزمینهای جلعاد و منسی عبور داد و از مصفه واقع در جلعاد گذشته، به جنگ سپاه عمون رفت.
یفتاح نزد يهوه نذر کرده بود که اگر یسرالیها را یاری کند تا عمونیها را شکست دهند وقتی که به سلامت به منزل بازگردد، هر چه را که از در خانهاش به استقبال او بیرون آید به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم خواهد کرد.
پس یفتاح با عمونیها وارد جنگ شد و يهوه او را پیروز گردانید.
او آنها را از عروعیر تا منیت که شامل بیست شهر بود و تا آبیل کرامیم با کشتار فراوان شکست داد. بدین طریق عمونیها به دست قوم یسرال سرکوب شدند.
هنگامی که یفتاح به خانهٔ خود در مصفه بازگشت، دختر وی یعنی تنها فرزندش در حالی که از شادی دف میزد و میرقصید به استقبال او از خانه بیرون آمد.
وقتی یفتاح دخترش را دید از شدت ناراحتی لباس خود را چاک زد و گفت: «آه، دخترم! تو مرا غصهدار کردی؛ زیرا من به يهوه نذر کردهام و نمیتوانم آن را ادا نکنم.»
دخترش گفت: «پدر، تو باید آنچه را که به يهوه نذر کردهای بجا آوری، زیرا او تو را بر دشمنانت عمونیها پیروز گردانیده است.
اما اول به من دو ماه مهلت بده تا به کوهستان رفته، با دخترانی که دوست من هستند گردش نمایم و به خاطر اینکه هرگز ازدواج نخواهم کرد، گریه کنم.»
پدرش گفت: «بسیار خوب، برو.» پس او با دوستان خود به کوهستان رفت و دو ماه ماتم گرفت.
سپس نزد پدرش برگشت و یفتاح چنانکه نذر کرده بود عمل نمود. بنابراین آن دختر هرگز ازدواج نکرد. پس از آن در یسرال رسم شد
که هر ساله دخترها به مدت چهار روز بیرون میرفتند و به یاد دختر یفتاح ماتم میگرفتند.
12
قبیلهٔ افرایم سپاه خود را در صافون جمع کرد و برای یفتاح این پیغام را فرستاد: «چرا از ما نخواستی تا آمده، تو را در جنگ با عمونیها کمک کنیم؟ اکنون میآییم تا تو و خانهات را بسوزانیم!»
یفتاح پاسخ داد: «من برای شما پیغام فرستادم که بیایید، ولی نیامدید. هنگامی که در تنگی بودیم شما ما را یاری نکردید.
پس من جان خود را به خطر انداخته، بدون شما به جنگ رفتم و به یاری يهوه بر دشمن پیروز شدم. حال دلیلی ندارد که شما با من بجنگید.»
یفتاح از این سخن افرایمیها که گفته بودند، مردان جلعاد به افرایم و منسی خیانت کردهاند خشمناک شده، سپاه خود را بسیج نمود و به افرایم حمله برده، آنها را شکست داد.
مردان جلعاد تمام گذرگاههای رود اردن را گرفتند تا از فرار افرایمیها جلوگیری کنند. هر وقت یکی از فراریان افرایم میخواست از رود اردن عبور کند، مردان جلعاد راه را بر او میبستند و از او میپرسیدند: «آیا تو از قبیلهٔ افرایم هستی؟» اگر میگفت: «نه!»
آنگاه از او میخواستند بگوید: «شبولت.» ولی او میگفت: «سبولت.» و از این راه میفهمیدند که او افرایمی است، زیرا افرایمیها، «ش» را «س» تلفظ میکردند. پس او را میگرفتند و در کنار گذرگاههای اردن میکشتند. به این ترتیب چهل و دو هزار نفر افرایمی به دست مردم جلعاد کشته شدند.
یفتاح مدت شش سال رهبری یسرال را به عهده داشت. وقتی مرد او را در یکی از شهرهای جلعاد دفن کردند.
رهبر بعدی، اِبصانِ بیتلحمی بود.
او سی پسر و سی دختر داشت. وی دختران خود را به عقد مردانی درآورد که خارج از قبیلهٔ او بودند و سی دختر بیگانه هم برای پسرانش به زنی گرفت. او هفت سال رهبر یسرال بود و بعد از مرگش او را در بیتلحم دفن کردند.
پس از ابصان، ایلونِ زِبولونی مدت ده سال رهبری یسرال را به عهده گرفت. وقتی مرد او را در ایلون واقع در زبولون به خاک سپردند.
پس از او، عَبدون پسر هیلل فرعتونی رهبر یسرال شد.
او چهل پسر و سی نوه داشت که بر هفتاد الاغ سوار میشدند. عبدون مدت هشت سال رهبر یسرال بود.
پس از مرگش در فرعتون واقع در افرایم در کوهستان عمالیقیها به خاک سپرده شد.
13
قوم یسرال بار دیگر نسبت به يهوه گناه ورزیدند. بنابراین يهوه ایشان را مدت چهل سال به دست فلسطینیها گرفتار نمود.
روزی فرشتهٔ يهوه بر همسر مانوح از قبیلهٔ دان که در شهر صرعه زندگی میکرد ظاهر شد. این زن، نازا بود و فرزندی نداشت، اما فرشته به او گفت: «هر چند تا به حال نازا بودهای، ولی بهزودی حامله شده، پسری خواهی زایید.
مواظب باش شراب و مسکرات ننوشی و چیز حرام و ناپاک نخوری.
موی سر پسرت هرگز نباید تراشیده شود، چون او نذیره بوده، از بدو تولد وقف خدا خواهد بود. او شروع به رهانیدن یسرالیها از دست فلسطینیها خواهد کرد.»
آن زن با شتاب پیش شوهرش رفت و به او گفت: «مرد اللهای به من ظاهر شد که صورتش مانند فرشتهٔ خدا مهیب بود. من نام و نشانش را نپرسیدم و او هم اسم خود را به من نگفت.
اما گفت که من صاحب پسری خواهم شد. او همچنین به من گفت که نباید شراب و مسکرات بنوشم و چیز حرام و ناپاکی بخورم؛ زیرا کودک نذیره بوده، از شکم مادر تا دم مرگ وقف خدا خواهد بود!»
آنگاه مانوح چنین دعا کرد: «ای يهوه، خواهش میکنم تو آن مرد خدا را دوباره نزد ما بفرستی تا او به ما یاد دهد با فرزندی که به ما میبخشی چه کنیم.»
خدا دعای وی را اجابت فرمود و فرشتهٔ خدا بار دیگر بر زن او که در صحرا نشسته بود، ظاهر شد. این بار هم شوهرش مانوح نزد وی نبود.
پس او دویده، به شوهرش گفت: «آن مردی که به من ظاهر شده بود، باز هم آمده است!»
مانوح شتابان همراه همسرش نزد آن مرد آمده، از او پرسید: «آیا تو همان مردی هستی که با زن من صحبت کرده بودی؟» فرشته گفت: «بله.»
پس مانوح از او پرسید: «بعد از تولد بچه چگونه باید او را بزرگ کنیم؟»
فرشته جواب داد: «زن تو باید از آنچه که او را منع کردم، پرهیز کند. او نباید از محصول درخت انگور بخورد یا شراب و مسکرات بنوشد. او همچنین نباید چیز حرام و ناپاک بخورد. او باید هر چه به او امر کردهام بجا آورد.»
آنگاه مانوح به فرشته گفت: «خواهش میکنم همین جا بمان تا بروم و برایت غذایی بیاورم.»
فرشته جواب داد: «در اینجا منتظر میمانم، ولی چیزی نمیخورم. اگر میخواهی چیزی بیاوری، هدیهای بیاور که به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم گردد.» (مانوح هنوز نمیدانست که او فرشتهٔ يهوه است.)
سپس مانوح نام او را پرسیده، گفت: «وقتی هر آنچه گفتهای واقع گردد میخواهیم به مردم بگوییم که چه کسی این پیشگویی را کرده است!»
فرشته گفت: «نام مرا نپرس، زیرا نام عجیبی است!»
پس مانوح بزغاله و هدیهای از آرد گرفته، آن را روی مذبحی سنگی به يهوه تقدیم کرد و فرشته عمل عجیبی انجام داد.
وقتی شعلههای آتش مذبح به سوی آسمان زبانه کشید فرشته در شعلهٔ آتش به آسمان صعود نمود! مانوح و زنش با دیدن این واقعه رو بر زمین نهادند و مانوح فهمید که او فرشتهٔ يهوه بوده است. این آخرین باری بود که آنها او را دیدند.
مانوح به همسر خود گفت: «ما خواهیم مرد، زیرا خدا را دیدیم!»
ولی زنش به او گفت: «اگر يهوه میخواست ما را بکشد هدیه و قربانی ما را قبول نمیکرد، این وعدهٔ عجیب را به ما نمیداد و این کار عجیب را به عمل نمیآورد.»
آن زن پسری به دنیا آورد و او را «سامسون» نام نهاد. او رشد کرد و بزرگ شد و يهوه او را برکت داد.
هر وقت که سامسون به لشکرگاه دان که بین صرعه و اِشتائُل قرار داشت میرفت، روح يهوه وی را به غیرت میآورد.
14
یک روز که سامسون به تمنه رفته بود، دختری فلسطینی توجه او را جلب نمود.
چون به خانه بازگشت جریان را با پدر و مادرش در میان گذاشت و از آنها خواست تا آن دختر را برایش خواستگاری کنند.
آنها اعتراض نموده، گفتند: «چرا باید بروی و همسری از این فلسطینیهای بتپرست بگیری؟ آیا در بین تمام خاندان و قوم ما دختری پیدا نمیشود که تو با او ازدواج کنی؟» ولی سامسون به پدر خود گفت: «دختر دلخواه من همان است. او را برای من خواستگاری کنید.»
پدر و مادر او نمیدانستند که دست يهوه در این کار است و بدین وسیله میخواهد برای فلسطینیها که در آن زمان بر بنییسرال حکومت میکردند، دامی بگستراند.
سامسون با پدر و مادرش به تمنه رفت. وقتی آنها از تاکستانهای تمنه عبور میکردند شیر جوانی بیرون پریده، به سامسون حمله کرد.
در همان لحظه روح يهوه بر او قرار گرفت و با اینکه سلاحی با خود نداشت، شیر را گرفته مثل یک بزغاله آن را درید! اما در این باره چیزی به پدر و مادر خود نگفت.
وقتی سامسون به تمنه رسید با آن دختر صحبت کرد و او را پسندید.
بعد از مدتی، سامسون برای عروسی باز به تمنه رفت. او از جاده خارج شد تا نگاهی به لاشهٔ شیر بیفکند. چشمش به انبوهی از زنبور و مقداری عسل در داخل لاشه افتاد.
مقداری از آن عسل را با خود برداشت تا در بین راه بخورد. وقتی به پدر و مادرش رسید کمی از آن عسل را به آنها داد و ایشان نیز خوردند. اما سامسون به ایشان نگفت که آن عسل را از کجا آورده است.
در حالی که پدر سامسون تدارک ازدواج او را میدید، سامسون مطابق رسم جوانان آن زمان ضیافتی ترتیب داد و سی نفر از جوانان دهکده در آن شرکت کردند.
سامسون به آنها گفت: «معمایی به شما میگویم. اگر در این هفت روزی که جشن داریم جواب معما را گفتید، من سی ردای کتانی و سی دست لباس به شما میدهم.
ولی اگر نتوانستید جواب بدهید، شما باید این لباسها را به من بدهید!» آنها گفتند: «بسیار خوب، معمای خود را بگو تا بشنویم.»
سامسون گفت: «از خورنده خوراک بیرون آمد و از زورآور شیرینی!» سه روز گذشت و ایشان نتوانستند جواب معما را پیدا کنند.
روز چهارم همگی آنها نزد زن سامسون رفتند و به او گفتند: «جواب این معما را از شوهرت بپرس و به ما بگو و گرنه خانهٔ پدرت را آتش خواهیم زد و تو را نیز خواهیم سوزانید. آیا این مهمانی فقط برای لخت کردن ما بود؟»
پس زن سامسون پیش او رفته، گریه کرد و گفت: «تو مرا دوست نداری. تو از من متنفری؛ چون برای جوانان قوم من معمایی گفتهای، ولی جواب آن را به من نمیگویی.» سامسون گفت: «من آن را به پدر و مادرم نیز نگفتهام، چطور انتظار داری به تو بگویم!»
ولی او دست بردار نبود و هر روز گریه میکرد، تا اینکه سرانجام در روز هفتم مهمانی، سامسون جواب معما را به وی گفت. او نیز جواب را به جوانان قوم خود بازگفت.
پس در روز هفتم، پیش از غروب آفتاب آنها جواب معما را به سامسون چنین گفتند: «چه چیزی شیرینتر از عسل و زورآورتر از شیر میباشد؟» سامسون گفت: «اگر با ماده گاو من شخم نمیکردید، جواب معما را نمییافتید!»
آنگاه روح يهوه بر سامسون قرار گرفت و او به شهر اشقلون رفته، سی نفر از اهالی آنجا را کشت و لباسهای آنها را برای سی جوانی که جواب معمایش را گفته بودند، آورد و خود از شدت عصبانیت به خانهٔ پدر خود بازگشت.
زن سامسون نیز به جوانی که در عروسی آنها ساقدوش سامسون بود، به زنی داده شد.
15
پس از مدتی، در موقع درو گندم، سامسون بزغالهای به عنوان هدیه برداشت تا پیش زن خود برود. اما پدرزنش وی را به خانه راه نداد،
و گفت: «من گمان میکردم تو از او نفرت داری، از این رو وی را به عقد ساقدوش تو درآوردم. اما خواهر کوچکش از او خیلی زیباتر است؛ میتوانی با او ازدواج کنی.»
سامسون فریاد زد: «اکنون هر بلایی بر سر فلسطینیها بیاورم گناهش به گردن من نیست.»
پس بیرون رفته، سیصد شغال گرفت و دمهای آنها را جفتجفت به هم بست و در میان هر جفت مشعلی قرار داد.
بعد مشعلها را آتش زد و شغالها را در میان کشتزارهای فلسطینیان رها نمود. با این عمل تمام محصول و درختان زیتون سوخته و نابود شد.
فلسطینیها از یکدیگر میپرسیدند: «چه کسی این کار را کرده است؟» سرانجام فهمیدند که کار سامسون داماد تمنی بوده است، زیرا تمنی زن او را به مرد دیگری داده بود. پس فلسطینیها آن دختر را با پدرش زندهزنده سوزانیدند.
سامسون وقتی این را شنید خشمگین شد و قسم خورد که تا انتقام آنها را نگیرد آرام ننشیند.
پس با بیرحمی بر فلسطینیها حمله برده، بسیاری از آنها را کشت، سپس به صخرهٔ عیطام رفت و در غاری ساکن شد.
فلسطینیها نیز سپاهی بزرگ به سرزمین یهوده فرستادند و شهر لحی را محاصره کردند.
اهالی یهوده پرسیدند: «چرا ما را محاصره کردهاید؟» فلسطینیها جواب دادند: «آمدهایم تا سامسون را بگیریم و بلایی را که بر سر ما آورد بر سرش بیاوریم.»
پس سه هزار نفر از مردان یهوده به غار صخرهٔ عیطام نزد سامسون رفتند و به او گفتند: «این چه کاریست که کردی؟ مگر نمیدانی که ما زیر دست فلسطینیها هستیم؟» ولی سامسون جواب داد: «من فقط آنچه را که بر سر من آورده بودند، تلافی کردم.»
مردان یهوده گفتند: «ما آمدهایم تو را ببندیم و به فلسطینیها تحویل دهیم.» سامسون گفت: «بسیار خوب، ولی به من قول دهید که خود شما مرا نکشید.»
آنها جواب دادند: «تو را نخواهیم کشت.» پس با دو طناب نو او را بستند و با خود بردند.
چون سامسون به لحی رسید، فلسطینیها از دیدن او بانگ برآوردند. در این هنگام روح يهوه بر سامسون قرار گرفت و طنابهایی که به دستهایش بسته شده بود مثل نخی که به آتش سوخته شود از هم باز شد.
آنگاه استخوان چانهٔ الاغی مرده را که بر زمین افتاده بود برداشت و با آن هزار نفر از فلسطینیها را کشت.
سپس گفت: «با چانهای از یک الاغ از کشتهها پشتهها ساختهام، با چانهای از یک الاغ یک هزار مرد را من کشتهام.»
سپس چانهٔ الاغ را به دور انداخت و آن مکان را رَمَتلَحی (یعنی «تپهٔ استخوان چانه») نامید.
سامسون بسیار تشنه شد. پس نزد يهوه دعا کرده، گفت: «امروز این پیروزی عظیم را به بندهات دادی؛ ولی اکنون از تشنگی میمیرم و به دست این بتپرستان گرفتار میشوم.»
پس يهوه از داخل گودالی که در آنجا بود آب بر زمین جاری ساخت. سامسون از آن آب نوشید و روحش تازه شد. سپس آن چشمه را عینحقوری (یعنی «چشمهٔ مردی که دعا کرد») نامید. این چشمه تا به امروز در آنجا باقیست.
سامسون مدت بیست سال رهبری یسرال را به عهده داشت، ولی فلسطینیها هنوز هم بر سرزمین آنها مسلط بودند.
16
روزی سامسون به شهر فلسطینی غزه رفت و شب را با زن بدکارهای به سر برد.
بهزودی در همه جا پخش شد که سامسون به غزه آمده است. پس مردان شهر تمام شب نزد دروازه در کمین نشستند تا اگر خواست فرار کند او را بگیرند. آنها در شب هیچ اقدامی نکردند بلکه گفتند: «چون صبح هوا روشن شود، او را خواهیم کشت.»
اما سامسون تا نصف شب خوابید؛ سپس برخاسته بیرون رفت و دروازهٔ شهر را با چارچوبش از جا کند و آن را بر دوش خود گذاشته، به بالای تپهای که در مقابل حبرون است برد.
مدتی بعد، سامسون عاشق زنی از وادی سورق، به نام دلیله شد.
پنج رهبر فلسطینی نزد دلیله آمده، به او گفتند: «سعی کن بفهمی چه چیزی او را اینچنین نیرومند ساخته است و چطور میتوانیم او را بگیریم و ببندیم. اگر این کار را انجام دهی هر یک از ما هزار و صد مثقال نقره به تو پاداش خواهیم داد.»
پس دلیله به سامسون گفت: «خواهش میکنم به من بگو که رمز قدرت تو چیست؟ چگونه میتوان تو را بست و ناتوان کرد؟»
سامسون در جواب او گفت: «اگر مرا با هفت زه کمانِ تازه که خشک نشده باشد ببندند، مثل هر کس دیگر ناتوان خواهم شد.»
پس رهبران فلسطینی هفت زه کمان برای دلیله آوردند و دلیله با آن هفت زه کمان او را بست.
در ضمن، او چند نفر فلسطینی را در اتاق مجاور مخفی کرده بود. دلیله پس از بستن سامسون فریاد زد: «سامسون! فلسطینیها برای گرفتن تو آمدهاند!» سامسون زه را مثل نخ کتانی که به آتش برخورد میکند، پاره کرد و راز قدرتش آشکار نشد.
سپس دلیله به وی گفت: «سامسون، تو مرا مسخره کردهای! چرا به من دروغ گفتی؟ خواهش میکنم به من بگو که چطور میتوان تو را بست؟»
سامسون گفت: «اگر با طنابهای تازهای که هرگز از آنها استفاده نشده، بسته شوم، مانند سایر مردان، ناتوان خواهم شد.»
پس دلیله طنابهای تازهای گرفته، او را بست. این بار نیز فلسطینیها در اتاق مجاور مخفی شده بودند. دلیله فریاد زد: «سامسون! فلسطینیها برای گرفتن تو آمدهاند!» ولی او طنابها را مثل نخ از بازوان خود گسست.
دلیله به وی گفت: «باز هم مرا دست انداختی و به من راست نگفتی! حالا به من بگو که واقعاً چطور میتوان تو را بست؟» سامسون گفت: «اگر هفت گیسوی مرا در تارهای دستگاه نساجیات ببافی مانند مردان دیگر، ناتوان خواهم شد.»
پس وقتی او در خواب بود، دلیله موهای او را در تارهای دستگاه نساجی بافت و آنها را با میخ دستگاه محکم کرد. سپس فریاد زد: «سامسون! فلسطینیها آمدند!» او بیدار شد و با یک حرکت سر، دستگاه را از جا کند!
دلیله به او گفت: «چگونه میگویی مرا دوست داری و حال آنکه به من اعتماد نداری؟ سه مرتبه است که مرا دست انداختی و به من نمیگویی راز قدرتت در چیست؟»
دلیله هر روز با اصرارهای خود سامسون را به ستوه میآورد، تا اینکه سرانجام راز قدرت خود را برای او فاش ساخت. سامسون به وی گفت: «موی سر من هرگز تراشیده نشده است. چون من از بدو تولد نذیره بوده و وقف خدا شدهام. اگر موی سرم تراشیده شود، نیروی من از بین رفته، مانند هر شخص دیگری ناتوان خواهم شد.»
دلیله فهمید که این بار حقیقت را گفته است. پس به دنبال آن پنج رهبر فلسطینی فرستاد و به آنها گفت: «بیایید، این دفعه او همه چیز را به من گفته است.» پس آنها پولی را که به وی وعده داده بودند، با خود برداشته، آمدند.
دلیله سر سامسون را روی دامن خود گذاشت و او را خواباند. سپس به دستور دلیله موی سرش را تراشیدند. بدین ترتیب، دلیله سامسون را درمانده کرد و نیروی او از او رفت.
آنگاه دلیله فریاد زد: «سامسون! فلسطینیها آمدهاند تو را بگیرند!» او بیدار شد و با خود اینطور فکر کرد: «مانند دفعات پیش به خود تکانی میدهم و آزاد میشوم!» اما غافل از این بود که يهوه او را ترک کرده است.
در این موقع فلسطینیها آمده، او را گرفتند و چشمانش را از کاسه درآورده، او را به غزه بردند. در آنجا سامسون را با زنجیرهای مفرغین بسته به زندان انداختند و وادارش کردند گندم دستاس کند.
اما طولی نکشید که موی سرش دوباره بلند شد.
رهبران فلسطینی جمع شدند تا جشن مفصلی بر پا نمایند و قربانی بزرگی به بت خود داجون تقدیم کنند، چون پیروزی بر دشمن خود، سامسون را مدیون بت خود میدانستند. آنها با دیدن سامسون اللها خود را ستایش میکردند و میگفتند: «اللها ما، دشمن ما را که زمینمان را خراب کرد و بسیاری از فلسطینیها را کشت، اکنون به دست ما تسلیم کرده است.»
جماعت نیمه مست فریاد میزدند: «سامسون را از زندان بیاورید تا ما را سرگرم کند.» سامسون را از زندان به داخل معبد آورده، او را در میان دو ستون که سقف معبد بر آنها قرار گرفته بود بر پا داشتند. سامسون به پسری که دستش را گرفته، او را راهنمایی میکرد گفت: «دستهای مرا روی دو ستون بگذار، چون میخواهم به آنها تکیه کنم.»
در این موقع معبد از مردم پر شده بود. پنج رهبر فلسطینی همراه با سه هزار نفر در ایوانهای معبد به تماشای سامسون نشسته، او را مسخره میکردند.
سامسون نزد يهوه دعا کرده، چنین گفت: «ای يهوه، اللها من، التماس میکنم مرا به یاد آور و یک بار دیگر نیرویم را به من بازگردان، تا انتقام چشمانم را از این فلسطینیها بگیرم.»
آنگاه سامسون دستهای خود را بر ستونها گذاشت و گفت: «بگذار با فلسطینیها بمیرم.» سپس با تمام قوت بر ستونها فشار آورد و سقف معبد بر سر رهبران فلسطینی و همهٔ مردمی که در آنجا بودند فرو ریخت. تعداد افرادی که او هنگام مرگش کشت بیش از تمام کسانی بود که او در طول عمرش کشته بود.
بعد برادران و سایر بستگانش آمده، جسد او را بردند و در کنار قبر پدرش مانوح که بین راه صرعه و اِشتائُل قرار داشت، دفن کردند. سامسون مدت بیست سال رهبر قوم یسرال بود.
17
در کوهستان افرایم مردی به نام میخا زندگی میکرد.
روزی او به مادرش گفت: «آن هزار و صد مثقال نقرهای را که فکر میکردی از تو دزدیدهاند و من شنیدم که دزدش را نفرین میکردی، نزد من است، من آن را برداشتهام.» مادرش گفت: «چون تو اعتراف کردی، يهوه تو را برکت خواهد داد.»
پس میخا آن مقدار نقره را که دزدیده بود، به مادرش پس داد. مادرش گفت: «من این نقره را وقف يهوه مینمایم و از آن یک بت نقرهای برای تو تهیه میکنم تا این لعنت از تو دور شود.»
پس مادرش دویست مثقال از آن نقره را گرفته، پیش زرگر برد و دستور داد با آن بُتی بسازد. بت ساخته شد و در خانهٔ میخا گذاشته شد. میخا در خانهاش علاوه بر بتها، ایفود نیز داشت. او یکی از پسرانش را به کاهنی بتخانهٔ خود تعیین نمود.
در آن زمان بنییسرال پادشاهی نداشت و هر کس هر کاری را که دلش میخواست انجام میداد.
یک روز جوانی از قبیلهٔ لاوی که اهل بیتلحم یهوده بود شهر خود را ترک گفت تا جای مناسبی برای زندگی پیدا کند. در طول سفر به خانهٔ میخا در کوهستان افرایم رسید.
میخا از او پرسید: «اهل کجا هستی؟» او گفت: «من از قبیلهٔ لاوی و اهل بیتلحم یهوده هستم و میخواهم جای مناسبی برای سکونت پیدا کنم.»
میخا گفت: «اگر بخواهی میتوانی پیش من بمانی و کاهن من باشی. سالیانه ده مثقال نقره، یک دست لباس و خوراک به تو خواهم داد.» آن لاوی جوان موافقت کرد و پیش او ماند. میخا او را چون یکی از پسرانش میدانست
و وی را کاهن خود تعیین نمود و او در منزل میخا سکونت گزید.
میخا گفت: «حال که از قبیلهٔ لاوی کاهنی برای خود دارم، میدانم که يهوه مرا برکت خواهد داد.»
18
در آن زمان یسرال پادشاهی نداشت. قبیلهٔ دان سعی میکردند مکانی برای سکونت خود پیدا کنند، زیرا سکنهٔ سرزمینی را که برای آنها تعیین شده بود هنوز بیرون نرانده بودند.
پس افراد قبیلهٔ دان پنج نفر از جنگاوران خود را از شهرهای صرعه و اِشتائُل فرستادند تا موقعیت سرزمینی را که قرار بود در آن ساکن شوند، بررسی نمایند. آنها وقتی به کوهستان افرایم رسیدند به خانهٔ میخا رفتند و شب را در آنجا گذراندند.
در آنجا صدای آن لاوی جوان را شنیدند و او را شناختند. پس به طرف او رفته، از وی پرسیدند: «در اینجا چه میکنی؟ چه کسی تو را به اینجا آورده است؟»
لاوی جوان گفت: «میخا مرا استخدام کرده تا کاهن او باشم.»
آنها گفتند: «حال که چنین است، از خدا سؤال کن و ببین آیا در این مأموریت، ما موفق خواهیم شد یا نه.»
کاهن پاسخ داد: «البته موفق خواهید شد، زیرا کاری که شما میکنید منظور نظر يهوه است.»
پس آن پنج مرد روانه شده، به شهر لایش رفتند و دیدند که مردم آنجا مثل صیدونیها در صلح و آرامش و امنیت به سر میبرند، زیرا در اطرافشان قبیلهای نیست که بتواند به ایشان آزاری برساند. آنها از بستگان خود در صیدون نیز دور بودند و با آبادیهای اطراف خود رفت و آمدی نداشتند.
وقتی آن پنج جنگاور به صرعه و اِشتائُل نزد قبیلهٔ خود بازگشتند، مردم از آنها پرسیدند: «وضع آن دیار چگونه است؟»
آنها گفتند: «سرزمینی است حاصلخیز و وسیع که نظیر آن در دنیا پیدا نمیشود؛ مردمانش حتی آمادگی آن را ندارند که از خودشان دفاع کنند! پس منتظر چه هستید، برخیزید تا به آنجا حمله کنیم و آن را به تصرف خود درآوریم زیرا خدا آن سرزمین را به ما داده است.»
با شنیدن این خبر، از قبیلهٔ دان ششصد مرد مسلح از شهرهای صرعه و اِشتائُل به سوی آن محل حرکت کردند.
آنها ابتدا در غرب قریهٔ یعاریم که در یهوده است اردو زدند (آن مکان تا به امروز هم «اردوگاه دان» نامیده میشود)،
سپس از آنجا به کوهستان افرایم رفتند. هنگامی که از کنار خانهٔ میخا میگذشتند،
آن پنج جنگاور به همراهان خود گفتند: «خانهای در اینجاست که در آن ایفود و بتهای خانگی و تمثالهای تراشیده و بُتی ریخته شده وجود دارد. خودتان میدانید چه باید بکنیم!»
آن پنج نفر به خانهٔ میخا رفتند و بقیهٔ مردان مسلح قبیلۀ دان در بیرون خانه ایستادند. آنها با کاهن جوان سرگرم صحبت شدند.
سپس در حالی که کاهن جوان بیرون در با مردان مسلح ایستاده بود آن پنج نفر وارد خانه شده ایفود و بتها را برداشتند.
کاهن جوان وقتی دید که بتخانه را غارت میکنند، فریاد زد: «چه میکنید؟»
آنها گفتند: «ساکت شو و همراه ما بیا و کاهن ما باش. آیا بهتر نیست به جای اینکه در یک خانه کاهن باشی، کاهن یک قبیله در یسرال بشوی؟»
کاهن جوان با شادی پذیرفت و ایفود و بتها را برداشته، همراه آنها رفت.
سپاهیان قبیلهٔ دان دوباره رهسپار شده، بچهها و حیوانات و اثاثیه خود را در صف اول قرار دادند.
پس از آنکه مسافت زیادی از خانهٔ میخا دور شده بودند، میخا و چند نفر از مردان همسایهاش آنها را تعقیب کردند.
آنها مردان قبیلهٔ دان را صدا میزدند که بایستند. مردان قبیلهٔ دان گفتند: «چرا ما را تعقیب میکنید؟»
میخا گفت: «کاهن و همهٔ اللهاان مرا بردهاید و چیزی برایم باقی نگذاشتهاید و میپرسید چرا شما را تعقیب میکنم!»
مردان قبیلهٔ دان گفتند: «ساکت باشید و گرنه ممکن است افراد ما خشمگین شده، همهٔ شما را بکشند.»
پس مردان قبیلهٔ دان به راه خود ادامه دادند. میخا چون دید تعداد ایشان زیاد است و نمیتواند حریف آنها بشود، به خانهٔ خود بازگشت.
مردان قبیلهٔ دان، با کاهن و بتهای میخا به شهر آرام و بیدفاع لایش رسیدند. آنها وارد شهر شده، تمام ساکنان آن را کشتند و خود شهر را به آتش کشیدند.
هیچکس نبود که به داد مردم آنجا برسد، زیرا از صیدون بسیار دور بودند و با همسایگان خود نیز روابطی نداشتند که در موقع جنگ به ایشان کمک کنند. شهر لایش در وادی نزدیک بیترحوب واقع بود. مردم قبیلهٔ دان دوباره شهر را بنا کرده، در آن ساکن شدند.
آنها نام جد خود دان، پسر یعقوب را بر آن شهر نهادند.
ایشان بتها را در جای مخصوصی قرار داده، یهوناتان (پسر جرشوم و نوهٔ موسی) و پسرانش را به عنوان کاهنان خود تعیین نمودند. خانوادهٔ یهوناتان تا زمانی که مردم به اسارت برده شدند، خدمت کاهنی آنجا را به عهده داشتند.
در تمام مدتی که عبادتگاه مقدّس در شیلوه قرار داشت، قبیلهٔ دان همچنان بتهای میخا را میپرستیدند.
19
در آن روزگار که قوم یسرال هنوز پادشاهی نداشت، مردی از قبیلهٔ لاوی در آن طرف کوهستان افرایم زندگی میکرد. او دختری از اهالی بیتلحم یهوده را به عقد خود درآورد.
اما آن دختر از او دلگیر شده، به خانهٔ پدرش در بیتلحم یهوده فرار کرد و مدت چهار ماه در آنجا ماند.
سرانجام شوهرش برخاسته، به دنبال زنش رفت تا دوباره دل او را به دست آورد و او را به خانه بازگرداند. غلامی با دو الاغ همراه او بود. چون به آنجا رسید، زنش او را به خانهٔ خود برد و پدرزنش از دیدن وی بسیار شاد شد.
پدرزنش از او خواست که چند روزی با آنها بماند. پس او سه روز در خانهٔ پدرزنش ماند و اوقات خوشی را با هم گذراندند.
روز چهارم، صبح زود برخاستند و خواستند حرکت کنند، اما پدرزنش اصرار نمود که بعد از خوردن صبحانه بروند.
پس از صرف صبحانه پدرزن آن مرد گفت: «امروز هم پیش ما بمان تا با هم خوش بگذرانیم.»
آن مرد اول نپذیرفت، اما سرانجام بر اثر اصرار پدرزنش یک روز دیگر نزد آنها ماند.
روز بعد، آنها دوباره صبح زود برخاستند تا بروند اما باز پدرزنش مانع شد و گفت: «خواهش میکنم چیزی بخورید و تا غروب بمانید.» پس ماندند و به خوردن و نوشیدن پرداختند.
در پایان همان روز که آن مرد و زنش و غلامش آمادهٔ حرکت میشدند، پدرزنش گفت: «اکنون دیر وقت است. بهتر است شب را هم با خوشی دور هم باشیم و فردا صبح زود برخاسته روانه شوید.»
ولی آن مرد این بار قبول نکرد و به اتفاق همراهانش به راه افتاد و آنها پیش از غروب به یروشلیم که یبوس هم نامیده میشد به همراه همسر و دو الاغ پالان شده رسیدند.
غلامش به وی گفت: «بهتر است امشب در همین شهر بمانیم.»
مرد جواب داد: «نه، ما نمیتوانیم در این شهر غریب که یک یسرالی هم در آن یافت نمیشود بمانیم. بهتر است به جِبعه یا رامه برویم و شب را در آنجا به سر بریم.»
پس به راه خود ادامه دادند. غروب به جِبعه که در سرزمین قبیلهٔ بنیامین بود، وارد شدند،
تا شب را در آنجا به سر برند. اما چون کسی آنها را به خانهٔ خود نبرد، در میدان شهر ماندند.
در این موقع پیرمردی از کار خود در مزرعهاش به خانه برمیگشت (او از اهالی کوهستان افرایم بود، ولی در جِبعهٔ بنیامین زندگی میکرد).
چون مسافران را در گوشهٔ میدان دید نزد ایشان رفت و پرسید: «از کجا آمدهاید و به کجا میروید؟»
مرد در پاسخ گفت: «از بیتلحم یهوده آمدهایم و به آن طرف کوهستان افرایم میرویم، زیرا خانه ما آنجا در نزدیکی شیلوه است و عازم خانه خود هستیم و هیچکس ما را به خانه خود راه نمیدهد.
با اینکه یونجه برای الاغها و خوراک و شراب کافی برای خودمان همراه داریم و نیازی به چیزی نداریم.»
پیرمرد گفت: «نگران نباشید. من شما را به خانهٔ خود میبرم. شما نباید در میدان بمانید.»
پس آنها را با خود به خانه برد و علوفه به الاغهایشان داد. ایشان پس از شستن پاها و رفع خستگی شام خوردند.
وقتی آنها سرگرم گفتگو بودند ناگهان عدهای از مردان منحرف و شهوتران، خانهٔ پیرمرد را محاصره نمودند. آنها در حالی که در را به شدت میکوبیدند، فریاد میزدند: «ای پیرمرد، مردی را که در خانهٔ توست بیرون بیاور تا به او تجاوز کنیم.»
پیرمرد از خانهاش بیرون آمد و به آنها گفت: «برادران من، از شما تمنا میکنم چنین عمل زشتی را انجام ندهید، زیرا او میهمان من است.
دختر باکرهٔ خودم و زن او را نزد شما میآورم، هر چه که میخواهید با آنها بکنید، اما چنین عمل زشتی را با این مرد نکنید.»
ولی آنها به حرفهای پیرمرد گوش ندادند. پس مرد میهمان، زن خود را به آنها تسلیم نمود و آنها تمام شب به وی تجاوز کردند و صبح خیلی زود او را رها ساختند.
سپیده دم، آن زن به دم در خانهای که شوهرش در آنجا بود آمد و همان جا بر زمین افتاد و تا روشن شدن هوا در آنجا ماند.
صبح، وقتی که شوهرش در را گشود تا روانه شود، دید زنش کنار در خانه افتاده و دستهایش بر آستانهٔ در است.
به او گفت: «برخیز تا برویم.» اما جوابی نشنید، چون زن مرده بود. پس جسد وی را روی الاغ خود انداخته عازم خانهاش شد.
وقتی به منزل رسید، چاقویی برداشته، جسد زنش را به دوازده قطعه تقسیم کرد و هر قطعه را برای یکی از قبایل یسرال فرستاد.
قوم یسرال چون این را دیدند خشمگین شده، گفتند: «از روزی که قوم ما از مصر بیرون آمد تاکنون چنین عملی دیده نشده است. ما نباید در این مورد خاموش بنشینیم.»
20
آنگاه تمام قوم یسرال، از دان تا بئرشبع و اهالی جلعاد در آن سوی رود اردن، رهبران خود را با چهارصد هزار مرد جنگی به مصفه فرستادند تا همگی متفق به حضور يهوه حاضر شده، از او کسب تکلیف نمایند.
(خبر بسیج نیروهای یسرالی در مصفه به گوش قبیلهٔ بنیامین رسید.) بزرگان یسرال شوهر زن مقتوله را طلبیدند و از او خواستند تا واقعه را دقیقاً برای ایشان تعریف کند.
آن مرد چنین گفت: «من و زنم به جِبعه در سرزمین قبیلهٔ بنیامین آمدیم تا شب را در آنجا به سر بریم.
همان شب مردان جِبعه، خانهای را که ما در آن بودیم محاصره کردند و قصد داشتند مرا بکشند. آنها در تمامی طول شب آنقدر به زن من تجاوز کردند تا او مُرد.
پس من جسد او را به دوازده قطعه تقسیم نمودم و برای قبایل یسرال فرستادم، زیرا این افراد در یسرال عمل قبیح و زشتی را مرتکب شده بودند.
اکنون ای مردم یسرال، شما خود در این مورد قضاوت کنید و حکم دهید.»
همگی یکصدا جواب دادند: «تا اهالی جِبعه را به سزای عملشان نرسانیم، هیچکدام از ما به خانههای خود بر نمیگردیم. یک دهم از افراد سپاه به قید قرعه مأمور رساندن آذوقه خواهند شد و بقیه خواهیم رفت تا دهکدهٔ جِبعه بنیامین را برای عمل قبیحی که انجام دادهاند ویران کنیم.»
پس تمام قوم یسرال جمع شده، تصمیم گرفتند به شهر حمله کنند.
آنگاه قاصدانی نزد قبیلهٔ بنیامین فرستادند و به ایشان گفتند: «این چه عمل زشتی است که در بین شما صورت گرفته است؟
آن افراد شریر را که در جِبعه هستند به ما تحویل دهید تا ایشان را اعدام کنیم و یسرال را از این شرارت پاک سازیم.» اما مردم قبیلهٔ بنیامین نه فقط به خواستهٔ ایشان توجهی ننمودند،
بلکه بیست و شش هزار سرباز را بسیج کردند تا به اتفاق هفتصد مرد برگزیده از جِبعه، با بقیهٔ یسرال بجنگند.
(در بین آنها هفتصد مرد چپ دست بودند که مویی را با سنگ فلاخن میزدند و هرگز خطا نمیکردند.)
تعداد لشکر یسرال، غیر از افراد قبیلهٔ بنیامین، چهارصد هزار مرد جنگی بود.
سپاهیان یسرال پیش از اینکه وارد میدان جنگ شوند، اول به بیتئیل رفتند تا از خدا سؤال نمایند که کدام قبیله باید در جنگ با قبیلهٔ بنیامین پیشقدم شود. يهوه به ایشان فرمود: «یهوده باید پیش از دیگران وارد جنگ شود.»
پس تمام سپاه یسرال صبح زود حرکت کردند و در نزدیکی جِبعه اردو زدند تا با مردان قبیلهٔ بنیامین بجنگند.
بنیامینیها از شهر بیرون آمده، در آن روز بیست و دو هزار یسرالی را کشتند.
آنگاه سپاه یسرال به حضور يهوه رفتند و تا غروب گریستند. آنها از يهوه پرسیدند: « يهوها، آیا باید باز هم با برادران بنیامینی خود بجنگیم؟» يهوه در پاسخ آنها گفت: «بله، باید جنگ را ادامه دهید.» یسرالیها نیروی تازه یافته، روز بعد برای جنگ به همان مکان رفتند.
آن روز هم مردان بنیامین هجده هزار نفر دیگر از مردان شمشیرزن یسرال را کشتند.
آنگاه تمامی مردم یسرال به بیتئیل رفتند و تا غروب آفتاب در حضور يهوه گریستند و روزه گرفتند و قربانیهای سوختنی و سلامتی به يهوه تقدیم کردند.
(در آن زمان صندوق عهد خدا در بیتئیل بود و فینحاس پسر العازار و نوهٔ هارون، کاهن بود.) یسرالیها از يهوه سؤال کردند: « يهوها، آیا باز هم به جنگ برادران بنیامینی خود برویم یا از جنگیدن دست بکشیم؟» يهوه فرمود: «بروید، زیرا فردا آنها را به دست شما تسلیم خواهم کرد.»
پس سپاه یسرال در اطراف جِبعه کمین کردند،
و روز سوم بیرون آمده، بار دیگر در مقابل جِبعه صفآرایی نمودند.
وقتی لشکر بنیامین برای جنگ بیرون آمد، نیروهای یسرالی آنها را به دنبال خود کشیدند و از جِبعه دور ساختند. بنیامینیها مانند دفعات پیش در طول راه میان بیتئیل و جِبعه به یسرالیها حمله کرده، حدود سی نفر از آنها را کشتند.
بنیامینیها فریاد میزدند: «باز هم آنها را شکست میدهیم!» اما نمیدانستند که یسرالیها طبق نقشهٔ قبلی، عمداً عقبنشینی میکنند تا آنها را از جِبعه دور سازند.
وقتی که قسمت عمدهٔ سپاه یسرال به بعل تامار رسیدند، به طرف دشمن بازگشته، بر آنها حملهور شدند. در همان حال ده هزار سرباز یسرالی نیز که در سمت غربی جِبعه در کمین نشسته بودند بیرون جسته، از پشت سر بر سپاه بنیامین که هنوز نمیدانستند به چه بلایی گرفتار شدهاند تاختند.
يهوه یسرالیها را یاری نمود تا قبیلهٔ بنیامین را شکست دهند. در آن روز سپاه یسرال بیست و پنج هزار و یکصد نفر از افراد لشکر بنیامین را کشتند؛ به این ترتیب قبیلهٔ بنیامین شکست خورد. جریان این جنگ به طور خلاصه از این قرار بود: سپاه یسرال در مقابل افراد قبیلهٔ بنیامین عقبنشینی کردند تا به این وسیله به یسرالیهایی که در کمین نشسته بودند فرصت دهند نقشهٔ خود را عملی سازند. پس از اینکه افراد قبیلهٔ بنیامین حدود سی نفر از سپاه یسرال را که عقبنشینی میکردند کشتند، فکر کردند مانند روزهای پیش میتوانند آنها را شکست دهند. ولی در این وقت، کمینکنندگان یسرالی از کمینگاه خود خارج شده، به جِبعه هجوم بردند و تمام ساکنان آن را کشته، شهر را به آتش کشیدند. دود عظیمی که به آسمان بالا میرفت برای یسرالیها نشانهٔ آن بود که میباید به طرف دشمن برگشته به سپاهیان بنیامین حمله کنند.
سپاهیان بنیامین در این موقع به پشت سر خود نگریسته هراسان شدند، چون دیدند که جِبعه به آتش کشیده شده و بلای بزرگی دامنگیر آنها گشته است.
بنابراین به سوی بیابان گریختند، ولی یسرالیها ایشان را تعقیب کردند؛ از طرف دیگر یسرالیهایی که به شهر حمله کرده بودند برای مقابله با آنها بیرون آمده، آنها را کشتند.
یسرالیها در مشرق جِبعه، افراد لشکر بنیامین را محاصره نموده، اکثرشان را در آنجا کشتند.
در جنگ آن روز، هجده هزار نفر از سپاهیان بنیامینی کشته شدند.
باقیماندهٔ سپاه به بیابان گریخته، تا صخرهٔ رمون پیش رفتند، اما یسرالیها پنج هزار نفر از آنها را در طول راه و دو هزار نفر دیگر را در جدعوم کشتند.
به این طریق قبیلهٔ بنیامین بیست و پنج هزار دلاور شمشیرزن خود را در آن روز از دست داد و تنها ششصد نفر از آنها باقی ماندند که به صخرهٔ رمون گریختند و چهار ماه در آنجا ماندند.
سپس سپاه یسرال برگشته، تمام مردان، زنان، کودکان و حتی حیوانات قبیلهٔ بنیامین را کشتند و همهٔ شهرها و دهکدههای آنها را سوزاندند.
21
رهبران یسرال وقتی در مصفه جمع شده بودند، قسم خوردند که هرگز اجازه ندهند دختران آنها با مردان قبیلهٔ بنیامین ازدواج کنند.
سپس به بیتئیل آمده تا غروب آفتاب در حضور خدا نشستند. آنها به شدت گریه میکردند و میگفتند:
«ای يهوه، اللها یسرال، چرا این حادثه رخ داد و ما یکی از قبایل خود را از دست دادیم؟»
روز بعد، صبح زود برخاسته، مذبحی ساختند و بر روی آن قربانیهای سلامتی و سوختنی تقدیم کردند.
آنها میگفتند: «وقتی که برای مشورت در حضور يهوه در مصفه جمع شدیم آیا قبیلهای از یسرال بود که به آنجا نیامده باشد؟» (در آن موقع همه با هم قسم خورده بودند که اگر یکی از قبایل، از آمدن به حضور يهوه خودداری نماید، حتماً باید نابود گردد.)
قوم یسرال به سبب نابود شدن قبیلهٔ بنیامین، سوگوار و غمگین بودند و پیوسته با خود میگفتند: «از قبایل یسرال یک قبیله نابود شد.
اکنون برای آن عدهای که باقی ماندهاند از کجا زن بگیریم؟ زیرا ما به يهوه قسم خوردهایم که دختران خود را به آنها ندهیم؟»
برای اینکه معلوم شود کدام قبیله از قبایل یسرال از آمدن به نزد يهوه در مصفه خودداری کرده بود، آنها به شمارش قوم پرداختند. سرانجام معلوم شد که از یابیش جلعاد هیچکس نیامده بود.
پس یسرالیها دوازده هزار نفر از بهترین جنگاوران خود را فرستادند تا مردم یابیش جلعاد را نابود کنند. آنها رفته، تمام مردان و زنان و بچهها را کشتند و فقط دختران باکره را که به سن ازدواج رسیده بودند باقی گذاردند. تعداد این دختران چهارصد نفر بود که آنها را به اردوگاه یسرال در شیلوه آوردند.
آنگاه یسرالیها نمایندگانی جهت صلح نزد بازماندگان قبیلهٔ بنیامین که به صخرهٔ رمون گریخته بودند، فرستادند.
مردان قبیلهٔ بنیامین به شهر خود بازگشتند و یسرالیها آن چهارصد دختر را که از یابیش جلعاد بودند به ایشان دادند. ولی تعداد این دختران برای آنها کافی نبود.
قوم یسرال برای قبیلهٔ بنیامین غمگین بود، زیرا يهوه در میان قبایل یسرال جدایی به وجود آورده بود.
رهبران یسرال میگفتند: «برای باقی ماندگان از کجا زن بگیریم، چون همهٔ زنان قبیلهٔ بنیامین مردهاند؟ باید در این باره چارهای بیندیشیم تا نسل این قبیله از بین نرود و قبیلهای از یسرال کم نشود.
ولی ما نمیتوانیم دختران خود را به آنها بدهیم، چون کسی را که دختر خود را به قبیلهٔ بنیامین بدهد لعنت کردهایم.»
ولی بعد به یاد آوردند که هر سال در شیلوه عیدی برای يهوه برگزار میشود. (شیلوه در سمت شرقی راهی که از بیتئیل به شکیم میرود در میان لبونه و بیتئیل واقع شده بود.)
پس به مردان بنیامینی گفتند: «بروید و خود را در تاکستانها پنهان کنید.
وقتی دختران شیلوه برای رقصیدن بیرون آیند، شما از تاکستانها بیرون بیایید و آنها را بربایید و به زمین بنیامین ببرید تا همسران شما گردند.
اگر پدران و برادران آنها برای شکایت نزد ما بیایند به ایشان خواهیم گفت: آنها را ببخشید و بگذارید دختران شما را پیش خود نگه دارند؛ زیرا در این جنگ آنها بدون زن مانده بودند و شما نیز نمیتوانستید برخلاف عهد خود رفتار کرده، به آنها زن بدهید.»
پس مردان بنیامینی چنین کردند و از میان دخترانی که در شیلوه میرقصیدند، هر یک برای خود زنی گرفته، به سرزمین خود برد. سپس ایشان شهرهای خود را از نو بنا کرده، در آنها ساکن شدند.
بنییسرال پس از این واقعه، آن مکان را ترک گفته، هر یک به قبیله و خاندان و ملک خود بازگشتند.
در آن زمان بنییسرال پادشاهی نداشت و هر کس هر چه دلش میخواست میکرد.
1_samuel
1
مردی بود به نام القانه از قبیلهٔ افرایم که در رامه تایم صوفیم واقع در کوهستان افرایم زندگی میکرد. او پسر یروحام، پسر الیهو، پسر توحو، پسر صوف بود. او افرایمی بود.
القانه دو زن داشت به نامهای حنا و فَنِنه. فننه صاحب فرزندان بود، اما حنا فرزندی نداشت.
القانه هر سال با خانوادهٔ خود به شیلوه میرفت تا يهوه لشکرهای آسمان را عبادت نموده، به او قربانی تقدیم کند. در آن زمان حُفنی و فینحاس، پسران عیلی، در آنجا کاهنان يهوه بودند.
القانه در روزی که قربانی تقدیم میکرد، به زنش فننه و به همۀ پسران و دخترانش سهمیهایی از گوشت قربانی میداد.
اما به حنا دو چندان سهم میداد، زیرا او را دوست میداشت، هر چند که يهوه رحم او را بسته بود.
فَنِنه پیوسته به حنا طعنه میزد و او را سخت میرنجاند، برای اینکه يهوه رحم حنا را بسته بود.
این وضع سال به سال تکرار میشد. هربار که به خیمۀ عبادت میرفتند، فننه حنا را میرنجاند، به حدی که حنا میگریست و چیزی نمیخورد.
شوهرش القانه از او میپرسید: «حنا، چرا گریه میکنی؟ چرا چیزی نمیخوری؟ چرا اینقدر غمگین هستی؟ آیا من برای تو از ده پسر بهتر نیستم؟»
یک بار، پس از صرف خوراک قربانی در شیلوه، حنا برخاست و رفت تا دعا کند. عیلیِ کاهن کنار درگاه خیمۀ عبادت در جای همیشگی خود نشسته بود.
حنا به تلخی جان به درگاه يهوه دعا کرده، زارزار گریست،
و نذر کرده، گفت: «ای يهوه لشکرهای آسمان متعال، اگر بر مصیبت کنیزت نظری افکنی و دعایم را اجابت فرموده، پسری به من عطا کنی، او را به تو تقدیم میکنم تا در تمام عمر خود وقف تو باشد و موی سرش هرگز تراشیده نشود.»
وقتی حنا به دعای خود در پیشگاه يهوه طول داد، عیلی متوجه دهان او شد
و دید که لبهایش تکان میخورد ولی صدایش شنیده نمیشود، و عیلی گمان برد که مست است.
پس به وی گفت: «چرا مست به اینجا آمدهای؟ شرابت را از خود دور کن!»
حنا در جواب گفت: «نه ای سرورم، من شراب نخوردهام و مست نیستم بلکه زنی دل شکستهام و غم خود را با يهوه در میان میگذاشتم.
گمان نکن که من زنی فرومایه هستم، زیرا تمام مدت با غم و اندوه دعا میکردم.»
عیلی گفت: «اللها یسرال، آنچه را از او خواستی به تو بدهد! حال، به سلامتی برو!»
حنا از عیلی تشکر نمود و با خوشحالی برگشت و غذا خورد و دیگر غمگین نبود.
روز بعد، صبح زود تمام اعضای خانوادهٔ القانه برخاسته، برای پرستش يهوه به خیمهٔ عبادت رفتند و سپس به خانهٔ خود در رامه بازگشتند. وقتی القانه با حنا همبستر شد، يهوه خواستهٔ او را به یاد آورد.
پس از چندی حنا حامله شده، پسری زایید و او را سموئیل نامید و گفت: «من او را از يهوه درخواست نمودم.»
سال بعد طبق معمول، القانه با خانوادهٔ خود به عبادتگاه رفت تا قربانی سالیانه را به يهوه تقدیم کند و نذر خود را ادا نماید.
اما حنا همراه آنها نرفت. او به شوهرش گفت: «وقتی بچه از شیر گرفته شد، آنگاه به عبادتگاه يهوه خواهم رفت و او را با خود خواهم برد تا همیشه در آنجا بماند.»
القانه موافقت کرد و گفت: «آنچه مایل هستی بکن. در خانه بمان تا بچه از شیر گرفته شود. هر چه خواست يهوه است، بشود.» پس حنا در خانه ماند تا بچه از شیر گرفته شد.
پس وقتی بچه را از شیر گرفت، او را برداشته، همراه با یک گاو نر سه ساله برای قربانی و ده کیلوگرم آرد و یک مشک شراب به خیمهٔ عبادت در شیلوه برد.
بعد از قربانی کردن گاو، پسر را پیش عیلی کاهن بردند.
حنا از عیلی پرسید: «ای سرورم، آیا مرا به خاطر داری؟ من همان زنی هستم که در اینجا ایستاده، به حضور يهوه دعا کردم
و از يهوه درخواست نمودم که به من فرزندی بدهد. او دعایم را مستجاب نمود و این پسر را به من بخشید.
حال، او را به يهوه تقدیم میکنم که تا زنده است يهوه را خدمت نماید.» و يهوه را در آنجا پرستش کردند.
2
حنا چنین دعا کرد: « يهوه قلب مرا از شادی لبریز ساخته است، او به من قدرت بخشیده و مرا تقویت نموده است. بر دشمنانم میخندم و خوشحالم، چون يهوه مرا یاری کرده است!
«هیچکس مثل يهوه مقدّس نیست، غیر از او اللهای نیست، مثل اللها ما صخرهای نیست.
«از سخنان و رفتار متکبرانه دست بردارید، زیرا یهوه، اللها دانا است؛ اوست که کارهای مردم را داوری میکند.
کمان جنگاوران شکسته شد، اما افتادگان قوت یافتند.
آنانی که سیر بودند برای نان، خود را اجیر کردند، ولی کسانی که گرسنه بودند سیر و راحت شدند. زن نازا هفت فرزند زاییده است، اما آنکه فرزندان زیاد داشت، بیاولاد شده است.
« يهوه میمیراند و زنده میکند، به گور فرو میبرد و بر میخیزاند.
يهوه فقیر میکند و غنی میسازد، پست میکند و بلند میگرداند.
فقیر را از خاک بر میافرازد، محتاج را از بدبختی بیرون میکشد، و ایشان را چون شاهزادگان بر تخت عزت مینشاند. ستونهای زمین از آن يهوه است، او بر آنها زمین را استوار کرده است.
«خدا مقدّسین خود را حفظ میکند، اما بدکاران در تاریکی محو میشوند؛ انسان با قدرت خود نیست که موفق میشود.
کسانی که با يهوه مخالفت کنند نابود میگردند. خدا بر آنها از آسمان صاعقه خواهد فرستاد؛ يهوه بر تمام دنیا داوری خواهد کرد. او به پادشاه خود قدرت میبخشد، و برگزیدهٔ خود را پیروز میگرداند.»
آنگاه القانه به خانهٔ خود در رامه برگشت، ولی سموئیل در شیلوه ماند و زیر نظر عیلی به خدمت يهوه مشغول شد.
اما پسران خود عیلی بسیار فاسد بودند و يهوه را نمیشناختند.
وقتی کسی قربانی میکرد و گوشت قربانی را در دیگ میگذاشت تا بپزد، آنها یکی از نوکران خود را با چنگال سه دندانهای میفرستادند تا آن را به داخل دیگ فرو برد و از گوشتی که در حال پختن بود هر قدر بیرون میآمد برای ایشان ببرد. پسران عیلی به همین طریق با تمام بنییسرال که برای عبادت به شیلوه میآمدند، رفتار میکردند.
گاهی نوکر ایشان پیش کسانی که میخواستند قربانی کنند میآمد و پیش از سوزاندن چربی قربانی، از آنها گوشت مطالبه میکرد؛ او به جای گوشت پخته، گوشت خام میخواست تا برای پسران عیلی کباب کند.
اگر کسی اعتراض مینمود و میگفت: «اول بگذار چربی آن بر مذبح سوزانده شود، بعد هر قدر گوشت میخواهی بردار.» آن نوکر میگفت: «نه، گوشت را حالا به من بده، و گرنه خودم به زور میگیرم.»
گناه آن مردان جوان در نظر يهوه بسیار عظیم بود، زیرا به قربانیهایی که مردم به يهوه تقدیم میکردند، بیاحترامی مینمودند.
سموئیل هر چند بچهای بیش نبود، ولی جلیقهٔ مخصوص کاهنان را میپوشید و يهوه را خدمت مینمود.
مادرش هر سال یک ردای کوچک برای سموئیل میدوخت و هنگامی که با شوهرش برای قربانی کردن میآمد، آن را به سموئیل میداد.
پیش از بازگشت به خانه، عیلی کاهن، القانه و زنش را برکت میداد و برای ایشان دعا میکرد که يهوه فرزندان دیگر نیز به آنها بدهد تا جای سموئیل را که در خدمت يهوه بود، بگیرند.
پس يهوه سه پسر و دو دختر دیگر به حنا بخشید. در ضمن، سموئیل در حضور يهوه رشد میکرد.
عیلی خیلی پیر شده بود. او از رفتار پسرانش با قوم یسرال اطلاع داشت و میدانست که پسرانش با زنانی که کنار مدخل خیمهٔ ملاقات خدمت میکنند همخواب میشوند.
پس به پسرانش گفت: «چرا چنین میکنید؟ دربارهٔ کارهای بد شما از تمام قوم میشنوم.
ای پسرانم، از این کارها دست بردارید. آنچه از قوم يهوه دربارهٔ شما میشنوم، خوب نیست.
اگر کسی نسبت به همنوع خود گناه ورزد، خدا ممکن است برای او شفاعت کند، اما برای کسی که بر ضد خود يهوه گناه ورزد، کیست که بتواند شفاعت نماید؟» ولی آنها به سخنان پدر خود گوش ندادند، زیرا يهوه میخواست آنها را هلاک کند.
اما سموئیل کوچک رشد میکرد و يهوه و مردم او را دوست میداشتند.
روزی مرد اللهای نزد عیلی آمد و از طرف يهوه برای او این پیغام را آورد: «آیا خود را بر خاندان پدرت ظاهر نساختم، وقتی که قوم در مصر اسیر فرعون بودند؟
آیا از میان تمام قبایل یسرال، جد تو هارون را انتخاب نکردم تا کاهن من باشد و بر مذبح من قربانی کند و بخور بسوزاند و لباس کاهنی را در حضورم بپوشد؟ آیا تمام هدایایی را که قوم یسرال بر آتش تقدیم میکنند، برای شما کاهنان تعیین نکردم؟
پس چرا اینقدر حریص هستید و قربانیها و هدایایی را که برای من میآورند، تحقیر میکنید؟ چرا پسران خود را بیش از من احترام میکنی؟ تو و پسرانت با خوردن بهترین قسمتِ هدایای قوم من، خود را چاق و فربه ساختهاید.
بنابراین، من که يهوه، اللها یسرال هستم اعلان میکنم که اگرچه گفتم که خاندان تو و خاندان پدرت برای همیشه کاهنان من خواهند بود، اما شما را از این خدمت برکنار میکنم. هر که مرا احترام کند، او را احترام خواهم نمود و هر که مرا تحقیر کند او را تحقیر خواهم کرد.
زمانی میرسد که خاندان تو را برخواهم انداخت به طوری که افراد خانهات همه جوانمرگ شده، به سن پیری نخواهند رسید
و چشمان تو مصیبتی را که دامنگیر عبادتگاه من میشود خواهد دید. من به بنییسرال برکت خواهم داد، اما در خاندان تو کسی به سن پیری نخواهد رسید.
آنانی نیز که از خاندان تو باقی بمانند، باعث غم و رنج تو خواهند شد و تمام نسل تو در جوانی خواهند مرد.
برای اینکه ثابت شود هر آنچه به تو گفتم واقع خواهد شد، بدان که دو پسرت حُفنی و فینحاس در یک روز خواهند مرد!
«سپس کاهن امینی روی کار خواهم آورد که مطابق میل من خدمت کند و هر آنچه را که به او دستور دهم انجام دهد. به او فرزندان خواهم بخشید و آنها برای پادشاه برگزیدهٔ من تا ابد کاهن خواهند شد.
آنگاه هر که از خاندان تو باقی مانده باشد برای پول و نان در برابر او زانو زده، تعظیم خواهد کرد و خواهد گفت: التماس میکنم در میان کاهنان خود به من کاری بدهید تا شکم خود را سیر کنم.»
3
در آن روزهایی که سموئیلِ کوچک زیر نظر عیلی، يهوه را خدمت میکرد، از جانب يهوه به ندرت پیغامی میرسید و رویا نایاب بود.
یک شب عیلی که چشمانش به سبب پیری تار شده بود، در جای خود خوابیده بود.
چراغ خدا هنوز خاموش نشده بود و سموئیل هم در خیمۀ يهوه که صندوق عهد خدا در آن قرار داشت، خوابیده بود.
در آن هنگام يهوه سموئیل را خواند و سموئیل در جواب گفت: «بله، گوش به فرمانم!»
و از جا برخاسته، نزد عیلی شتافت و گفت: «چه فرمایشی دارید؟ در خدمتگزاری حاضرم.» عیلی گفت: «من تو را نخواندم؛ برو بخواب!» او رفت و خوابید.
بار دیگر يهوه سموئیل را خواند. این دفعه نیز او برخاست و نزد عیلی شتافت و بازگفت: «چه فرمایشی دارید؟ در خدمتگزاری حاضرم.» عیلی گفت: «پسرم، من تو را نخواندم؛ برو بخواب!»
سموئیل هنوز يهوه را نمیشناخت زیرا هرگز از يهوه پیامی دریافت نکرده بود.
يهوه برای سومین بار سموئیل را خواند و او چون دفعات پیش برخاسته، نزد عیلی رفت و بازگفت: «چه فرمایشی دارید؟ در خدمتگزاری حاضرم.» آنگاه عیلی دریافت که این يهوه است که سموئیل را میخواند.
پس به او گفت: «برو بخواب! اگر این بار تو را بخواند بگو: يهوها بفرما، خدمتگزارت گوش به فرمان تو است.» پس سموئیل رفت و خوابید.
باز يهوه آمده، سموئیل را مانند دفعات پیش خواند: «سموئیل! سموئیل!» و سموئیل گفت: «بفرما، خدمتگزارت گوش به فرمان توست.»
يهوه به او فرمود: «من در یسرال کاری انجام خواهم داد که مردم از شنیدنش به خود بلرزند.
آن بلاهایی را که دربارهٔ خاندان عیلی گفتم بر او نازل خواهم کرد.
به او گفتهام که تا ابد خانوادهٔ او را مجازات میکنم، چونکه پسرانش نسبت به من گناه میورزند و او با اینکه از گناه ایشان آگاه است آنها را از این کار باز نمیدارد.
پس قسم خوردم که حتی قربانی و هدیه نمیتوانند گناه خاندان عیلی را کفاره کنند.»
سموئیل تا صبح خوابید. بعد برخاسته، طبق معمول درهای خانهٔ يهوه را باز کرد. او میترسید آنچه را که يهوه به وی گفته بود، برای عیلی بازگو نماید.
اما عیلی او را خوانده، گفت: «پسرم، يهوه به تو چه گفت؟ همه چیز را برای من تعریف کن. اگر چیزی از من پنهان کنی خدا تو را تنبیه نماید!»
پس سموئیل تمام آنچه را که يهوه به او گفته بود، برای عیلی بیان کرد. عیلی گفت: «این خواست يهوه است. بگذار آنچه در نظر وی پسند آید انجام دهد.»
سموئیل بزرگ میشد و يهوه با او بود و نمیگذاشت هیچیک از سخنانش بر زمین بیفتد.
همهٔ مردم یسرال از دان تا بئرشبع میدانستند که سموئیل از جانب يهوه برگزیده شده است تا نبی او باشد.
يهوه در خیمهٔ عبادت واقع در شیلوه به سموئیل پیام میداد و او نیز آن را برای قوم یسرال بازگو میکرد.
4
در آن زمان بین یسرالیها و فلسطینیها جنگ درگرفته بود. لشکر یسرالیها نزدیک ابنعزر و لشکر فلسطینیها در افیق اردو زده بودند.
فلسطینیها، یسرالیها را شکست داده، چهار هزار نفر از آنها را کشتند.
وقتی یسرالیها به اردوگاه خود بازمیگشتند، رهبران آنها از یکدیگر میپرسیدند که چرا يهوه اجازه داده است فلسطینیها آنها را شکست دهند. سپس گفتند: «بیایید صندوق عهد را از شیلوه به اینجا بیاوریم. اگر آن را با خود به میدان جنگ ببریم، يهوه در میان ما خواهد بود و ما را از چنگ دشمنان نجات خواهد داد.»
پس آنها افرادی به شیلوه فرستادند تا صندوق عهد يهوه لشکرهای آسمان را که میان کروبیان جلوس کرده است، بیاورند. حفنی و فینحاس، پسران عیلی آنجا با صندوق عهد خدا بودند.
یسرالیها وقتی صندوق عهد را در میان خود دیدند، چنان فریاد بلندی برآوردند که زمین زیر پایشان لرزید!
فلسطینیها گفتند: «در اردوی عبرانیها چه خبر است که چنین فریاد میزنند؟» وقتی فهمیدند که یسرالیها صندوق عهد يهوه را به اردوگاه آوردهاند،
بسیار ترسیدند و گفتند: «خدا به اردوگاه آنها آمده است. وای بر ما! تا به حال چنین اتفاقی نیفتاده است.
کیست که بتواند ما را از دست این اللهاان قدرتمند برهاند؟ آنها همان اللهاانی هستند که مصریها را در بیابان با بلایا نابود کردند.
ای فلسطینیها با تمام نیرو بجنگید و گرنه اسیر این عبرانیها خواهیم شد، همانگونه که آنها اسیر ما بودند.»
پس فلسطینیها جنگیدند و یسرال بار دیگر شکست خورد. در آن روز، سی هزار نفر از مردان یسرالی کشته شدند و بقیه به خیمههای خود گریختند.
صندوق عهد خدا به دست فلسطینیها افتاد و حفنی و فینحاس، پسران عیلی نیز کشته شدند.
همان روز، مردی از قبیلهٔ بنیامین از میدان جنگ گریخت و در حالی که لباس خود را پاره نموده و خاک بر سرش ریخته بود، به شیلوه آمد.
عیلی کنار راه نشسته و منتظر شنیدن خبر جنگ بود، زیرا برای صندوق عهد خدا نگران بود. چون قاصد، خبر جنگ را آورد و گفت که چه اتفاقی افتاده است ناگهان صدای شیون و زاری در شهر بلند شد.
وقتی عیلی صدای شیون را شنید، گفت: «چه خبر است؟» قاصد به طرف عیلی شتافت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کرد.
(در این وقت، عیلی ۹۸ ساله و کور بود.)
او به عیلی گفت: «من امروز از میدان جنگ فرار کرده، به اینجا آمدهام.» عیلی پرسید: «پسرم، چه اتفاقی افتاده است؟»
او گفت: «یسرالیها از فلسطینیها شکست خوردهاند و هزاران نفر از مردان جنگی ما کشته شدهاند. دو پسر تو، حفنی و فینحاس مردهاند و صندوق عهد خدا نیز به دست فلسطینیها افتاده است.»
عیلی وقتی شنید که صندوق عهد به دست فلسطینیها افتاده، از روی صندلی خود که در کنار دروازه بود، به پشت افتاد و چون پیر و چاق بود گردنش شکست و مرد. او چهل سال رهبر یسرال بود.
وقتی عروس عیلی، زن فینحاس، که حامله و نزدیک به زاییدن بود، شنید که صندوق عهد خدا گرفته شده و شوهر و پدر شوهرش نیز مردهاند، درد زایمانش شروع شد و زایید.
زنانی که دور او بودند، گفتند: «ناراحت نباش پسر زاییدی.» اما او که در حال مرگ بود هیچ جوابی نداد و اعتنا ننمود.
فقط گفت: «نام او را ایخابُد بگذارید، زیرا شکوه و عظمت یسرال از بین رفته است.» ایخابد به معنی «بدون جلال» میباشد. او این نام را برگزید زیرا صندوق عهد خدا گرفته شده و شوهر و پدر شوهرش مرده بودند.
پس گفت: «جلال از یسرال رفت، زیرا صندوق خدا به اسارت رفته است.»
5
فلسطینیها صندوق عهد خدا را از ابنعزر به معبد بت خویش داجون، در شهر اشدود آوردند و آن را نزدیک داجون گذاشتند.
اما صبح روز بعد، هنگامی که مردم شهر برای دیدن صندوق عهد يهوه رفتند، دیدند که داجون در مقابل آن، رو به زمین افتاده است. آنها داجون را برداشته، دوباره سرجایش گذاشتند.
ولی صبح روز بعد، باز همان اتفاق افتاد: آن بت در حضور صندوق عهد يهوه رو به زمین افتاده بود. این بار سر داجون و دو دستش قطع شده و در آستانهٔ در بتکده افتاده بود، فقط تنهٔ آن سالم مانده بود.
(به همین سبب است که تا به امروز، کاهنان داجون و پرستندگانش به آستانهٔ در بتخانهٔ داجون در اشدود پا نمیگذارند.)
يهوه اهالی اشدود و آبادیهای اطراف آن را سخت مجازات کرد و بلای دمل به جان آنها فرستاد.
وقتی مردم دریافتند که چه اتفاقی افتاده، گفتند: «دیگر نمیتوانیم صندوق عهد را بیش از این در اینجا نگاه داریم، زیرا اللها یسرال همهٔ ما را با اللهامان داجون هلاک خواهد کرد.»
پس آنها قاصدانی فرستاده، تمام رهبران فلسطینی را جمع کردند و گفتند: «با صندوق عهد اللها یسرال چه کنیم؟» آنها جواب دادند: «آن را به جَت ببرید.» پس صندوق عهد را به جت بردند.
اما وقتی صندوق به جت رسید، يهوه اهالی آنجا را نیز از پیر و جوان به بلای دمل دچار کرد. ترس و اضطراب همهٔ اهالی شهر را فرا گرفت.
پس آنها صندوق عهد خدا را به عقرون فرستادند، اما چون اهالی عقرون دیدند که صندوق عهد به نزد آنها آورده میشود فریاد برآوردند: «آنها صندوق عهد اللها یسرال را به اینجا میآورند تا ما را نیز نابود کنند.»
اهالی عقرون، رهبران فلسطینی را احضار کرده گفتند: «صندوق عهد اللها یسرال را به جای خود برگردانید و گرنه همهٔ ما را از بین میبرد.» ترس و اضطراب تمام شهر را فرا گرفته بود، زیرا خدا آنها را هلاک میکرد.
آنانی هم که نمرده بودند به دمل مبتلا شدند. فریاد مردم شهر تا به آسمان بالا رفت.
6
صندوق عهد، مدت هفت ماه در فلسطین ماند.
فلسطینیها کاهنان و جادوگران خود را فرا خواندند و از آنها پرسیدند: «با صندوق عهد يهوه چه کنیم؟ بگویید که چگونه آن را به مکان اصلیاش برگردانیم؟»
آنها جواب دادند: «اگر میخواهید صندوق عهد اللها یسرال را پس بفرستید، آن را دست خالی نفرستید، بلکه هدیۀ جبران نیز همراه آن بفرستید تا او بلا را متوقف کند. اگر شفا یافتید، آنگاه معلوم میشود که این بلا از جانب خدا بر شما نازل شده است.»
مردم پرسیدند: «چه نوع هدیهای بفرستیم؟» آنها گفتند: «به تعداد رهبران فلسطینیها، پنج شیء از طلا به شکل دمل و پنج شیء از طلا به شکل موش که تمام سرزمین ما را ویران کردهاند، درست کنید و به احترام اللها یسرال، آنها را بفرستید تا شاید بلا را از شما و اللهاان و سرزمین شما دور کند.
مانند فرعون و مصریها سرسختی نکنید. آنها اجازه ندادند یسرالیها از مصر خارج شوند، تا اینکه خدا بلاهای هولناکی بر آنها نازل کرد.
پس الان ارابهای تازه بسازید و دو گاو شیرده که یوغ بر گردن آنها گذاشته نشده باشد بگیرید و آنها را به ارابه ببندید و گوسالههایشان را در طویله نگه دارید.
صندوق عهد را بر ارابه قرار دهید و هدایای طلا را که برای عذرخواهی میفرستید در صندوقچهای پهلوی آن بگذارید. آنگاه گاوها را رها کنید تا هر جا که میخواهند بروند.
اگر آنها از مرز ما عبور کرده، به بیتشمس رفتند، بدانید خداست که این بلای عظیم را بر سر ما آورده است، اما اگر نرفتند آنگاه خواهیم دانست که این بلاها اتفاقی بوده و دست خدا در آن دخالتی نداشته است.»
فلسطینیها چنین کردند. دو گاو شیرده را به ارابه بستند و گوسالههایشان را در طویله نگه داشتند.
آنگاه صندوق عهد يهوه و صندوقچهٔ محتوی هدایای طلا را بر ارابه گذاشتند.
گاوها یکراست به طرف بیتشمس روانه شدند و همانطور که میرفتند صدا میکردند. رهبران فلسطینی تا سرحد بیتشمس، به دنبال آنها رفتند.
مردم بیتشمس در دره مشغول درو گندم بودند. آنها وقتی صندوق عهد يهوه را دیدند، بسیار شاد شدند.
ارابه وارد مزرعهٔ شخصی به نام یهوشع شد و در کنار تخته سنگ بزرگی ایستاد. مردم چوب ارابه را شکسته، گاوها را به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم کردند.
چند نفر از مردان قبیلهٔ لاوی، صندوق عهد و صندوقچهٔ محتوی اشیاء طلا را برداشته، روی آن تخته سنگ بزرگ گذاشتند. در آن روز مردان بیتشمس قربانی سوختنی و قربانیهای دیگر به حضور يهوه تقدیم نمودند.
آن پنج رهبر فلسطینی وقتی این واقعه را دیدند، در همان روز به عقرون برگشتند.
پنج هدیهٔ طلا به شکل دمل که توسط فلسطینیها جهت عذرخواهی، برای يهوه فرستاده شد، از طرف شهرهای اشدود، غزه، اشقلون، جت و عقرون بود.
پنج موش طلا نیز به تعداد رهبران فلسطینی بود که بر شهرهای حصاردار و دهات اطرافشان فرمان میراندند. آن تخته سنگ بزرگ که صندوق عهد را روی آن گذاشتند تا به امروز در مزرعهٔ یهوشع واقع در بیتشمس باقی است.
اما يهوه هفتاد نفر از مردان بیتشمس را کشت، زیرا به داخل صندوق عهد نگاه کرده بودند. مردم بیتشمس بهسبب این کشتار سوگواری عظیمی کردند.
گفتند: «چه کسی میتواند در مقابل يهوه که اللها قدوسی است، بایستد؟ اکنون صندوق عهد را به کجا بفرستیم؟»
پس قاصدانی را نزد ساکنان قریهٔ یعاریم فرستاده، گفتند: «فلسطینیها صندوق عهد يهوه را برگرداندهاند. بیایید و آن را ببرید.»
7
مردم قریهٔ یعاریم آمده، صندوق عهد يهوه را به خانهٔ کوهستانی ابیناداب بردند و پسرش العازار را برای نگهداری آن تعیین کردند.
صندوق عهد، مدت بیست سال در آنجا باقی ماند. طی آن مدت، بنییسرال در ماتم بودند، زیرا يهوه ایشان را ترک گفته بود.
سموئیل به بنییسرال گفت: «اگر با تمام دل به سوی يهوه بازگشت نمایید و اللهاان بیگانه و عشتاروت را از میان خود دور کنید و تصمیم بگیرید که فقط يهوه را اطاعت و عبادت نمایید، آنگاه خدا هم شما را از دست فلسطینیها نجات خواهد داد.»
پس آنها بتهای بعل و عشتاروت را نابود کردند و فقط يهوه را پرستش نمودند.
سپس، سموئیل به ایشان گفت: «همهٔ شما به مصفه بیایید و من برای شما در حضور يهوه دعا خواهم کرد.»
بنابراین همهٔ آنها در مصفه جمع شدند. سپس از چاه آب کشیدند و به حضور يهوه ریختند و تمام روز را روزه گرفته، اعتراف کردند که به يهوه گناه کردهاند. و سموئیل در مصفه به رهبری بنییسرال تعیین شد.
وقتی رهبران فلسطینی شنیدند که بنییسرال در مصفه گرد آمدهاند، سپاه خود را آمادهٔ جنگ کرده، عازم مصفه شدند. هنگامی که قوم یسرال متوجه شدند که فلسطینیها نزدیک میشوند، بسیار ترسیدند.
آنها از سموئیل خواهش نموده، گفتند: «از دعا کردن به درگاه يهوه دست نکش تا او ما را از دست فلسطینیها نجات دهد.»
سموئیل برهٔ شیرخوارهای را به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم کرد و از او درخواست نمود تا یسرالیها را برهاند. يهوه دعای او را اجابت فرمود.
درست در همان لحظهای که سموئیل مشغول قربانی کردن بود، فلسطینیها وارد جنگ شدند. اما يهوه از آسمان مانند رعد بانگ برآورد و فلسطینیها پریشان شده، از یسرالیها شکست خوردند.
یسرالیها آنها را از مصفه تا آن سوی بیتکار تعقیب نموده، در طول راه همه را هلاک کردند.
آنگاه سموئیل سنگی گرفته، آن را بین مصفه و شن بر پا داشت و گفت: «تا به حال يهوه ما را کمک کرده است.» و آن سنگ را ابنعزر (یعنی «سنگ کمک») نامید.
پس فلسطینیها مغلوب شدند و تا زمانی که سموئیل زنده بود دیگر به یسرالیها حمله نکردند، زیرا يهوه بر ضد فلسطینیها عمل میکرد.
شهرهای یسرالی، واقع در بین عقرون و جت که به دست فلسطینیها افتاده بودند، دوباره به تصرف یسرال درآمدند. در میان یسرالیها و اموریها نیز در آن روزها صلح برقرار بود.
سموئیل تا پایان عمرش داور بنییسرال باقی ماند.
او هر سال به بیتئیل، جلجال، و مصفه میرفت و در آنجا به شکایات مردم رسیدگی میکرد.
بعد به خانهٔ خود در رامه برمیگشت و در آنجا نیز به حل مشکلات بنییسرال میپرداخت. سموئیل در رامه یک مذبح برای يهوه بنا کرد.
8
وقتی سموئیل پیر شد، پسران خود را به عنوان داور بر یسرال گماشت.
نام پسر اول، یوال و پسر دوم اَبیّا بود. ایشان در بئرشبع بر مسند داوری نشستند.
اما آنها مثل پدر خود رفتار نمیکردند بلکه طمعکار بودند و از مردم رشوه میگرفتند و در قضاوت، عدالت را رعایت نمیکردند.
بالاخره، رهبران یسرال در رامه جمع شدند تا موضوع را با سموئیل در میان بگذارند.
آنها به او گفتند: «تو پیر شدهای و پسرانت نیز مانند تو رفتار نمیکنند. پس برای ما پادشاهی تعیین کن تا بر ما حکومت کند و ما هم مانند سایر قومها پادشاهی داشته باشیم.»
سموئیل از درخواست آنها بسیار ناراحت شد و برای کسب تکلیف به حضور يهوه رفت.
يهوه در پاسخ سموئیل فرمود: «طبق درخواست آنها عمل کن، زیرا آنها مرا رد کردهاند نه تو را. آنها دیگر نمیخواهند من پادشاه ایشان باشم.
از موقعی که ایشان را از مصر بیرون آوردم، پیوسته مرا ترک نموده، به دنبال اللهاان دیگر رفتهاند. الان با تو نیز همان رفتار را پیش گرفتهاند.
هر چه میگویند بکن، اما به ایشان هشدار بده که داشتن پادشاه چه عواقبی دارد.»
سموئیل از جانب يهوه به ایشان که از او پادشاه میخواستند، چنین گفت:
«اگر میخواهید پادشاهی داشته باشید، بدانید که او پسران شما را به خدمت خواهد گرفت تا بعضی بر ارابهها و بعضی بر اسبها او را خدمت کنند و بعضی در جلوی ارابههایش بدوند.
او بعضی را به فرماندهی سپاه خود خواهد گماشت و بعضی دیگر را به مزارع خود خواهد فرستاد تا زمین را شیار کنند و محصولات او را جمعآوری نمایند، و از عدهای نیز برای ساختن اسلحه و وسایل ارابه استفاده خواهد کرد.
پادشاه، دختران شما را هم به کار میگیرد تا نان بپزند و خوراک تهیه کنند و برایش عطر بسازند.
او بهترین مزارع و تاکستانها و باغهای زیتون را از شما خواهد گرفت و به افراد خود خواهد داد.
از شما دهیک محصولاتتان را مطالبه خواهد نمود و آن را در میان افراد دربار، تقسیم خواهد کرد.
غلامان، کنیزان، رمهها و الاغهای شما را گرفته، برای استفادهٔ شخصی خود به کار خواهد برد.
او دهیک گلههای شما را خواهد گرفت و شما بردهٔ وی خواهید شد.
وقتی آن روز برسد، شما از دست پادشاهی که انتخاب کردهاید فریاد برخواهید آورد، ولی يهوه به داد شما نخواهد رسید.»
اما مردم به نصیحت سموئیل گوش ندادند و به اصرار گفتند: «ما پادشاه میخواهیم
تا مانند سایر قومها باشیم. میخواهیم او بر ما سلطنت کند و در جنگ ما را رهبری نماید.»
سموئیل آنچه را که مردم گفتند با يهوه در میان گذاشت،
و يهوه بار دیگر پاسخ داد: «هر چه میگویند بکن و پادشاهی برای ایشان تعیین نما.» سموئیل موافقت نمود و مردم را به خانههایشان فرستاد.
9
قِیس از مردان ثروتمند و بانفوذ قبیلهٔ بنیامین بود. قیس پسر ابیئیل بود و ابیئیل پسر صرور، صرور پسر بکورت و بکورت پسر افیح.
قیس پسری داشت به نام شائول که خوشاندامترین مرد یسرال بود. وقتی او در میان مردم میایستاد، یک سر و گردن از همه بلندتر بود.
روزی الاغهای قیس گم شدند، پس او یکی از نوکران خود را همراه شائول به جستجوی الاغها فرستاد.
آنها تمام کوهستان افرایم، زمین شلیشه، نواحی شعلیم و تمام سرزمین بنیامین را گشتند، ولی نتوانستند الاغها را پیدا کنند.
سرانجام پس از جستجوی زیاد وقتی به صوف رسیدند، شائول به نوکرش گفت: «بیا برگردیم، الان پدرمان برای ما بیشتر نگران است تا برای الاغها!»
اما نوکرش گفت: «صبر کن! در این شهر مرد اللهای زندگی میکند که مردم احترام زیادی برایش قائلند، زیرا هر چه میگوید، درست درمیآید. بیا پیش او برویم شاید بتواند به ما بگوید که از کدام راه برویم.»
شائول جواب داد: «ولی ما چیزی نداریم به او بدهیم، حتی خوراکی هم که داشتیم تمام شده است.»
نوکر گفت: «من یک سکهٔ کوچک نقره دارم. میتوانیم آن را به او بدهیم تا ما را راهنمایی کند.»
(در آن زمان به نبی، رایی میگفتند. پس هر که میخواست از خدا سؤال کند، میگفت: «بیایید نزد رایی برویم.»)
شائول موافقت کرد و گفت: «بسیار خوب، برویم.» آنها روانۀ شهری شدند که مرد خدا در آن زندگی میکرد.
در حالی که از تپهای که شهر در بالای آن قرار داشت بالا میرفتند، دیدند چند دختر جوان برای کشیدن آب میآیند. از آنها پرسیدند: «آیا رایی در شهر است؟»
دخترها گفتند: «بله! اگر از همین راه بروید به او خواهید رسید. او امروز به شهر آمده تا در مراسم قربانی که در بالای تپه برگزار میشود، شرکت کند.
تا او نیاید و قربانی را برکت ندهد، مردم چیزی نخواهند خورد. پس عجله کنید تا قبل از آنکه به تپه برسد او را ببینید.»
پس آنها وارد شهر شدند و به سموئیل که به سمت تپه میرفت برخوردند.
يهوه روز قبل به سموئیل چنین گفته بود:
«فردا همین موقع مردی را از سرزمین بنیامین نزد تو خواهم فرستاد. او را به عنوان رهبر قوم من با روغن تدهین کن. او ایشان را از دست فلسطینیها خواهد رهانید، زیرا من ناله و دعای ایشان را شنیدهام.»
وقتی سموئیل شائول را دید، يهوه به سموئیل گفت: «این همان مردی است که دربارهاش با تو صحبت کردم. او بر قوم من حکومت خواهد کرد.»
کنار دروازهٔ شهر، شائول به سموئیل رسید و از او پرسید: «آیا ممکن است بگویید که خانهٔ رایی کجاست؟»
سموئیل پاسخ داد: «من همان شخص هستم. جلوتر از من به بالای آن تپه بروید تا امروز در آنجا با هم غذا بخوریم. فردا صبح آنچه را که میخواهی بدانی خواهم گفت و شما را مرخص خواهم کرد.
برای الاغهایی که سه روز پیش گم شدهاند نگران نباش، چون پیدا شدهاند. در ضمن، بدان که امید تمام قوم یسرال بر تو و بر خاندان پدرت است.»
شائول گفت: «ولی من از قبیلهٔ بنیامین هستم که کوچکترین قبیلهٔ یسرال است و خاندان من هم کوچکترین خاندان قبیلهٔ بنیامین است. چرا این سخنان را به من میگویی.»
سموئیل، شائول و نوکرش را به تالار مراسم قربانی آورد و آنها را بر صدر دعوتشدگان که نزدیک به سی نفر بودند، نشاند.
آنگاه سموئیل به آشپز گفت: «آن قسمت از گوشتی را که به تو گفتم نزد خود نگاه داری، بیاور.»
آشپز ران را با مخلفاتش آورده، جلوی شائول گذاشت. سموئیل گفت: «بخور! این گوشت را برای تو نگاه داشتهام تا همراه کسانی که دعوت کردهام از آن بخوری.» پس سموئیل و شائول با هم خوراک خوردند.
پس از پایان مراسم قربانی، مردم به شهر برگشتند و سموئیل، شائول را به پشت بام خانهٔ خود برد و با او به گفتگو پرداخت.
روز بعد، صبح زود سموئیل، شائول را که در پشت بام خوابیده بود صدا زد و گفت: «بلند شو، وقت رفتن است!» پس شائول برخاست و همراه سموئیل خانه را ترک کردند.
چون به بیرون شهر رسیدند، سموئیل به شائول گفت: «به نوکرت بگو که جلوتر از ما برود.» نوکر جلوتر رفت. آنگاه سموئیل به شائول گفت: «من از جانب خدا برای تو پیغامی دارم؛ بایست تا آن را به تو بگویم.»
10
آنگاه سموئیل، ظرفی از روغن زیتون گرفته، بر سر شائول ریخت و صورت او را بوسیده، گفت: « يهوه تو را برگزیده است تا بر قوم او پادشاهی کنی.
وقتی امروز از نزد من بروی در سرحد بنیامین، کنار قبر راحیل، در صَلصَح با دو مرد روبرو خواهی شد. آنها به تو خواهند گفت که پدرت الاغها را پیدا کرده و حالا برای تو نگران است و میگوید: چطور پسرم را پیدا کنم؟
بعد وقتی به درخت بلوط تابور رسیدی سه نفر را میبینی که به بیتئیل میروند تا خدا را پرستش نمایند. یکی از آنها سه بزغاله، دیگری سه قرص نان و سومی یک مشک شراب همراه دارد.
آنها به تو سلام کرده، دو نان به تو خواهند داد و تو آنها را از دست ایشان میگیری.
بعد از آن به کوه خدا در جِبعه خواهی رفت که اردوگاه فلسطینیها در آنجاست. وقتی به شهر نزدیک شدی با عدهای از انبیا روبرو خواهی شد که از کوه به زیر میآیند و با نغمهٔ چنگ و دف و نی و بربط نوازندگان، نبوّت میکنند.
در همان موقع، روح يهوه بر تو خواهد آمد و تو نیز با ایشان نبوّت خواهی کرد و به شخص دیگری تبدیل خواهی شد.
وقتی این علامتها را دیدی، هر چه از دستت برآید انجام بده، زیرا خدا با تو خواهد بود.
بعد به جلجال برو و در آنجا هفت روز منتظر من باش تا بیایم و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی به خدا تقدیم کنم. وقتی بیایم به تو خواهم گفت که چه باید بکنی.»
وقتی شائول از سموئیل جدا شد تا برود، خدا قلب تازهای به او بخشید و همان روز تمام پیشگوییهای سموئیل به حقیقت پیوست.
وقتی شائول و نوکرش به جِبعه رسیدند، گروهی از انبیا به او برخوردند. ناگهان روح خدا بر شائول آمد و او نیز همراه آنها شروع به نبوّت کردن نمود.
کسانی که شائول را میشناختند وقتی او را دیدند که نبوّت میکند متعجب شده، به یکدیگر گفتند: «چه اتفاقی برای پسر قیس افتاده است؟ آیا شائول هم نبی شده است؟»
یک نفر از اهالی آنجا گفت: «مگر نبی بودن به اصل و نسب ربط دارد؟» و این یک ضربالمثل شد: «شائول هم نبی شده است.»
وقتی شائول از نبوّت کردن فارغ شد به بالای کوه رفت.
آنگاه عموی شائول او و نوکرش را دید و پرسید: «کجا رفته بودید؟» شائول جواب داد: «به جستجوی الاغها رفتیم ولی آنها را پیدا نکردیم، پس نزد سموئیل رفتیم.»
عمویش پرسید: «او چه گفت؟»
شائول جواب داد: «او گفت که الاغها پیدا شدهاند.» ولی شائول دربارهٔ آنچه سموئیل راجع به پادشاه شدنش گفته بود، چیزی به عموی خود نگفت.
سموئیل همهٔ مردم یسرال را در مصفه به حضور يهوه جمع کرد،
و از جانب يهوه، اللها یسرال این پیغام را به ایشان داد: «من شما را از مصر بیرون آوردم و شما را از دست مصریها و همهٔ قومهایی که بر شما ظلم میکردند، نجات دادم. اما شما مرا که اللهاتان هستم و شما را از سختیها و مصیبتها رهانیدهام، امروز رد نموده، گفتید: ما پادشاهی میخواهیم که بر ما حکومت کند. پس حال با قبیلهها و خاندانهای خود در حضور يهوه حاضر شوید.»
سموئیل قبیلهها را به حضور يهوه فرا خواند. سپس قرعه انداخته شد و قبیلهٔ بنیامین انتخاب شد.
آنگاه او خاندانهای قبیلهٔ بنیامین را به حضور يهوه خواند و خاندان مَطری انتخاب گردید و از این خاندان قرعه به نام شائول، پسر قیس درآمد. ولی وقتی شائول را صدا کردند، او در آنجا نبود.
آنها برای یافتن او از يهوه کمک طلبیدند و يهوه به ایشان فرمود که او خود را در میان بار و بنهٔ سفر پنهان کرده است.
پس دویدند و او را از آنجا آوردند. وقتی او در میان مردم ایستاد یک سر و گردن از همه بلندتر بود.
آنگاه سموئیل به مردم گفت: «این است آن پادشاهی که يهوه برای شما برگزیده است. در میان قوم یسرال کسی مانند او نیست.» مردم فریاد زدند: «زنده باد پادشاه!»
سموئیل بار دیگر، حقوق و وظایف پادشاه را برای قوم توضیح داد و آنها را در کتابی نوشته، در مکانی مخصوص به حضور يهوه نهاد؛ سپس مردم را به خانههایشان فرستاد.
چون شائول به خانهٔ خود در جِبعه مراجعت نمود، خدا عدهای از مردان نیرومند را برانگیخت تا همراه وی باشند.
اما بعضی از افراد ولگرد و هرزه فریاد برآورده، میگفتند: «این مرد چطور میتواند ما را نجات دهد؟» پس او را تحقیر کرده، برایش هدیه نیاوردند ولی شائول اعتنایی نکرد.
11
در این موقع ناحاش، پادشاه عمونی با سپاه خود به سوی شهر یابیش جلعاد که متعلق به یسرال بود حرکت کرده، در مقابل آن اردو زد. اما اهالی یابیش به ناحاش گفتند: «با ما پیمان صلح ببند و ما تو را بندگی خواهیم کرد.»
ناحاش گفت: «به یک شرط، و آن اینکه چشم راست همهٔ شما را در بیاورم تا باعث ننگ و رسوایی تمام یسرال شود!»
ریشسفیدان یابیش گفتند: «پس هفت روز به ما مهلت دهید تا قاصدانی به سراسر یسرال بفرستیم. اگر کسی نبود که ما را نجات دهد، آنگاه شرط شما را میپذیریم.»
وقتی قاصدان به شهر جِبعه که وطن شائول بود رسیدند و این خبر را به مردم دادند، همه به گریه و زاری افتادند.
در این موقع شائول همراه گاوهایش از مزرعه به شهر برمیگشت. او وقتی صدای گریهٔ مردم را شنید، پرسید: «چه شده است؟» آنها خبری را که قاصدان از یابیش آورده بودند، برایش بازگو نمودند.
وقتی شائول این را شنید، روح خدا بر او قرار گرفت و او بسیار خشمگین شد.
پس یک جفت گاو گرفت و آنها را تکهتکه کرد و به دست قاصدان داد تا به سراسر یسرال ببرند و بگویند هر که همراه شائول و سموئیل به جنگ نرود، گاوهایش اینچنین تکهتکه خواهند شد. ترس يهوه، بنییسرال را فرا گرفت و همه با هم همچون یک تن نزد شائول آمدند.
شائول ایشان را در بازق شمرد. سیصد هزار نفر از یسرال و سی هزار نفر از یهوده بودند.
آنگاه شائول قاصدان را با این پیغام به یابیش جلعاد فرستاد: «ما فردا پیش از ظهر، شما را نجات خواهیم داد.» وقتی قاصدان برگشتند و پیغام را رساندند، همهٔ اهالی شهر خوشحال شدند.
آنها به دشمنان خود گفتند: «فردا تسلیم شما خواهیم شد تا هر طوری که میخواهید با ما رفتار کنید.»
فردای آن روز، صبح زود شائول با سپاه خود که به سه دسته تقسیم کرده بود بر عمونیها حمله برد و تا ظهر به کشتار آنها پرداخت. بقیهٔ سپاه دشمن چنان متواری و پراکنده شدند که حتی دو نفرشان در یک جا نماندند.
مردم به سموئیل گفتند: «کجا هستند آن افرادی که میگفتند شائول نمیتواند پادشاه ما باشد؟ آنها را به اینجا بیاورید تا همه را بکشیم؟»
اما شائول پاسخ داد: «امروز نباید کسی کشته شود، چون يهوه امروز یسرال را رهانیده است.»
آنگاه سموئیل به مردم گفت: «بیایید به جلجال برویم تا دوباره پادشاهی شائول را تأیید کنیم.»
پس همه به جلجال رفتند و در حضور يهوه شائول را پادشاه ساختند. بعد قربانیهای سلامتی به حضور يهوه تقدیم کردند و شائول و همهٔ مردم یسرال جشن گرفتند.
12
سموئیل به مردم یسرال گفت: «هر چه از من خواستید برای شما انجام دادم. پادشاهی برای شما تعیین نمودم.
حال، او شما را رهبری میکند. پسرانم نیز در خدمت شما هستند. ولی من پیر و سفید مو شدهام و از روزهای جوانیام تا به امروز در میان شما زندگی کردهام.
اینک که در حضور يهوه و پادشاه برگزیدهٔ او ایستادهام، به من بگویید گاو و الاغ چه کسی را به زور گرفتهام؟ چه کسی را فریب دادهام و به که ظلم کردهام؟ از دست چه کسی رشوه گرفتهام تا حق را نادیده بگیرم؟ اگر چنین کردهام حاضرم جبران کنم.»
همه در جواب وی گفتند: «تو هرگز کسی را فریب ندادهای، بر هیچکس ظلم نکردهای و رشوه نگرفتهای.»
سموئیل گفت: « يهوه و پادشاه برگزیدهٔ او، امروز شاهدند که شما عیبی در من نیافتید.» مردم گفتند: «بله، همینطور است.»
سموئیل گفت: «این يهوه بود که موسی و هارون را برگزید و اجداد شما را از مصر بیرون آورد.
حال، در حضور يهوه بایستید تا کارهای شگفتانگیز يهوه را که در حق شما و اجدادتان انجام داده است به یاد شما آورم:
«وقتی بنییسرال در مصر بودند و برای رهایی خود به حضور يهوه فریاد برآوردند، يهوه موسی و هارون را فرستاد و ایشان بنییسرال را به این سرزمین آوردند.
اما بنییسرال يهوه، اللها خود را از یاد بردند. پس خدا هم ایشان را به دست سیسرا سردار سپاه حاصور، فلسطینیها و پادشاه موآب سپرد و آنها با ایشان جنگیدند.
آنها نزد يهوه فریاد برآورده، گفتند: ما گناه کردهایم، زیرا از پیروی تو برگشتهایم و بعل و عشتاروت را پرستیدهایم. حال، ما را از چنگ دشمنانمان برهان و ما فقط تو را پرستش خواهیم کرد.
پس يهوه جدعون، باراق، یفتاح و سرانجام مرا فرستاد و شما را از دست دشمنان نجات داد تا شما در امنیت زندگی کنید.
اما وقتی ناحاش، پادشاه بنیعمون را دیدید که قصد حمله به شما را دارد، نزد من آمدید و پادشاهی خواستید تا بر شما سلطنت کند و حال آنکه يهوه، اللهاتان پادشاه شما بود.
پس این است پادشاهی که شما برگزیدهاید. خود شما او را خواستهاید و يهوه هم خواست شما را اجابت نموده است.
«حال اگر از يهوه بترسید و او را عبادت کرده، به کلامش گوش دهید و از فرمانش سرپیچی نکنید، و اگر شما و پادشاه شما يهوه، اللها خود را پیروی نمایید، همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت؛
اما اگر برخلاف دستورهای يهوه، اللهاتان رفتار کنید و به سخنان او گوش ندهید، آنگاه شما را مثل اجدادتان مجازات خواهد کرد.
«حال، بایستید و این کار عظیم يهوه را مشاهده کنید.
مگر نه اینکه در این فصل که گندم را درو میکنند از باران خبری نیست؟ ولی من دعا میکنم يهوه رعد و برق ایجاد کند و باران بباراند تا بدانید که کار خوبی نکردید که پادشاه خواستید چون با این کار، گناه بزرگی نسبت به خدا مرتکب شدید.»
سپس، سموئیل در حضور يهوه دعا کرد و يهوه در همان روز رعد و برق و باران فرستاد و مردم از يهوه و از سموئیل بسیار ترسیدند.
آنها به سموئیل گفتند: «در حضور يهوه، اللها خود برای ما دعا کن تا نمیریم؛ زیرا با خواستن پادشاه بار گناهان خود را سنگینتر کردیم.»
سموئیل به آنها گفت: «نترسید! درست است که کار بدی کردهاید، ولی سعی کنید بعد از این با تمام وجود، يهوه را پرستش نمایید و به هیچ وجه از او روگردان نشوید.
بتها را عبادت نکنید چون باطل و بیفایدهاند و نمیتوانند به داد شما برسند.
يهوه به خاطر حرمت نام عظیم خود، هرگز قوم خود را ترک نخواهد کرد، زیرا خواست او این بوده است که شما را قوم خاص خود سازد.
و اما من، محال است که از دعا کردن برای شما دست بکشم، و چنین گناهی نسبت به يهوه مرتکب شوم. من هر چه را که راست و نیکوست به شما تعلیم میدهم.
شما باید تنها ترس يهوه را در دل داشته باشید و با وفاداری و از صمیم قلب او را عبادت نمایید و در کارهای شگفتانگیزی که برای شما انجام داده است تفکر کنید.
اما اگر به گناه ادامه دهید، هم شما و هم پادشاهتان هلاک خواهید شد.»
13
شائول سی ساله بود که پادشاه شد و چهل و دو سال بر یسرال سلطنت کرد.
شائول سه هزار نفر از مردان یسرالی را برگزید و از ایشان دو هزار نفر را با خود برداشته، به مخماس و کوه بیتئیل برد و هزار نفر دیگر را نزد پسرش یوناتان در جِبعه واقع در ملک بنیامین گذاشت و بقیه را به خانههایشان فرستاد.
یوناتان به قرارگاه فلسطینیها در جِبَع حمله کرد و افراد آنجا را از پای درآورد و این خبر فوری به گوش فلسطینیان رسید. شائول با نواختن کرنا به سراسر یسرال پیغام فرستاد که برای جنگ آماده شوند.
وقتی بنییسرال شنیدند که شائول به قرارگاه فلسطینیها حمله کرده است و اینکه یسرالیها مورد نفرت فلسطینیها قرار گرفتهاند، در جِلجال نزد شائول گرد آمدند.
فلسطینیها لشکر عظیمی که شامل سه هزار ارابه، شش هزار سرباز سواره و عدهٔ بیشماری سرباز پیاده بود، فراهم نمودند. آنها در مخماس واقع در سمت شرقی بیتآون اردو زدند.
یسرالیها، چون چشمشان به لشکر عظیم دشمن افتاد، روحیهٔ خود را باختند و سعی کردند در غارها و بیشهها، چاهها و حفرهها، و در میان صخرهها خود را پنهان کنند.
بعضی از ایشان نیز از رود اردن گذشته، به سرزمین جاد و جلعاد گریختند. ولی شائول در جلجال ماند و همراهانش از شدت ترس میلرزیدند.
سموئیل به شائول گفته بود که پس از هفت روز میآید، ولی از او خبری نبود و سربازان شائول به تدریج پراکنده میشدند.
پس شائول تصمیم گرفت خود، مراسم تقدیم قربانیهای سوختنی و سلامتی را اجرا کند.
درست در پایان مراسم تقدیم قربانی سوختنی، سموئیل از راه رسید و شائول به استقبال وی شتافت.
اما سموئیل به او گفت: «این چه کاری بود که کردی؟» شائول پاسخ داد: «چون دیدم سربازان من پراکنده میشوند و تو نیز به موقع نمیآیی و فلسطینیها هم در مخماس آمادهٔ جنگ هستند،
به خود گفتم که فلسطینیها هر آن ممکن است در جِلجال به ما حمله کنند و من حتی فرصت پیدا نکردهام از يهوه کمک بخواهم. پس مجبور شدم خودم قربانی سوختنی را تقدیم کنم.»
سموئیل به شائول گفت: «کار احمقانهای کردی، زیرا از فرمان يهوه، اللهات سرپیچی نمودی. اگر اطاعت میکردی يهوه اجازه میداد تو و نسل تو همیشه بر یسرال سلطنت کنید،
اما اینک سلطنت تو دیگر ادامه نخواهد یافت. يهوه مرد دلخواه خود را پیدا خواهد کرد تا او را رهبر قومش سازد، زیرا فرمان يهوه را نگاه نداشتی.»
سموئیل از جلجال به جِبعه که در سرزمین بنیامین بود، رفت. شائول سربازانی را که نزد وی باقی مانده بودند شمرد. تعداد آنها ششصد نفر بود.
شائول و یوناتان با این ششصد نفر در جِبعۀ بنیامین اردو زدند. فلسطینیها هنوز در مخماس بودند.
طولی نکشید که سه دسته از اردوگاه فلسطینیها بیرون آمدند، یک دسته به عُفره که در سرزمین شوعال واقع شده بود رفت،
دستۀ دیگر به بیتحورون شتافت و سومی به طرف مرز بالای درۀ صبوئیم که مشرف به بیابان بود، حرکت کرد.
در آن روزها در یسرال آهنگری یافت نمیشد، چون فلسطینیها میترسیدند عبرانیها برای خود شمشیر و نیزه بسازند، پس اجازه نمیدادند پای هیچ آهنگری به یسرال برسد.
بنابراین هر وقت یسرالیها میخواستند گاوآهن، بیل، تبر، و داس خود را تیز کنند آنها را به فلسطین میبردند.
(اجرت تیز کردن گاوآهن و بیل، هشت گرم نقره و اجرت تیز کردن تبر و چنگال سه دندانه و داس، چهار گرم نقره بود.)
به این ترتیب در آن موقع سربازان یسرالی شمشیر یا نیزه نداشتند، ولی شائول و یوناتان داشتند.
فلسطینیها یک دسته از سربازان خود را اعزام کردند تا از گذرگاه مخماس دفاع کنند.
14
روزی یوناتان، پسر شائول، به سلاحدار خود گفت: «بیا به قرارگاه فلسطینیها که در آن طرف دره است برویم.» اما او این موضوع را به پدرش نگفت.
شائول در حوالی جِبعه زیر درخت اناری واقع در مِغرون اردو زده بود و حدود ششصد نفر همراه او بودند.
در میان همراهان شائول، اَخیّای کاهن نیز به چشم میخورد. (پدر اخیا اخیطوب بود، عموی او ایخابُد، پدر بزرگش فینحاس و جد او عیلی، کاهن سابق يهوه در شیلوه بود.) کسی از رفتن یوناتان خبر نداشت.
یوناتان برای اینکه بتواند به قرارگاه دشمن دسترسی یابد، میباید از یک گذرگاه خیلی تنگ که در میان دو صخرهٔ مرتفع به نامهای بوصیص و سنه قرار داشت، بگذرد.
یکی از این صخرهها در شمال، مقابل مِخماس قرار داشت و دیگری در جنوب، مقابل جِبعه.
یوناتان به سلاحدار خود گفت: «بیا به قرارگاه این خدانشناسان نزدیک شویم شاید يهوه برای ما معجزهای بکند. اگر يهوه بخواهد با تعداد کم هم میتواند ما را نجات دهد.»
سلاحدار او جواب داد: «هر طور که صلاح میدانی عمل کن، هر تصمیمی که بگیری من هم با تو خواهم بود.»
یوناتان به او گفت: «پس ما به سمت آنها خواهیم رفت و خود را به ایشان نشان خواهیم داد.
اگر آنها به ما گفتند: بایستید تا پیش شما بیاییم، ما میایستیم و منتظر میمانیم.
اما اگر از ما خواستند تا پیش ایشان برویم، میرویم چون این نشانهای خواهد بود که يهوه آنها را به دست ما داده است.»
پس ایشان خود را به فلسطینیها نشان دادند. چون فلسطینیها متوجهٔ ایشان شدند، فریاد زدند: «نگاه کنید، یسرالیها از سوراخهای خود بیرون میخزند!»
بعد به یوناتان و سلاحدارش گفتند: «بیایید اینجا. میخواهیم به شما چیزی بگوییم.» یوناتان به سلاحدار خود گفت: «پشت سر من بیا، چون يهوه آنها را به دست ما داده است!»
یوناتان و سلاحدارش خود را نزد ایشان بالا کشیدند. فلسطینیها نتوانستند در مقابل یوناتان مقاومت کنند و سلاحدار او که پشت سر یوناتان بود آنها را میکشت.
تعداد کشتهشدگان، بیست نفر بود و اجسادشان در حدود نیم جریب زمین را پر کرده بود.
ترس و وحشت سراسر اردوی فلسطینیها را فرا گرفته بود. در همین موقع، زمین لرزهای هم رخ داد و بر وحشت آنها افزود.
نگهبانان شائول در جِبعهٔ بنیامین دیدند که لشکر عظیم فلسطینیها از هم پاشیده و به هر طرف پراکنده میشود.
شائول دستور داد: «ببینید از افراد ما چه کسی غایب است.» چون جستجو کردند، دریافتند که یوناتان و سلاحدارش نیستند.
شائول به اَخیّای کاهن گفت: «صندوق عهد خدا را بیاور.» (در آن موقع صندوق عهد خدا همراه قوم یسرال بود.)
وقتی شائول با کاهن مشغول صحبت بود، صدای داد و فریاد در اردوی فلسطینیها بلندتر شد. پس شائول به کاهن گفت: «دست نگه دار، بیا برویم.»
آنگاه شائول و همراهانش وارد میدان جنگ شدند و دیدند فلسطینیها به جان هم افتادهاند و همدیگر را میکشند.
آن عده از عبرانیها هم که جزو سربازان فلسطینی بودند، به حمایت از هم نژادهای یسرالی خود که همراه شائول و یوناتان بودند برخاسته، بر ضد فلسطینیها وارد جنگ شدند.
وقتی یسرالیهایی که خود را در کوهستان افرایم پنهان کرده بودند، شنیدند دشمن در حال شکست خوردن است به شائول و همراهانش ملحق شدند.
بدین طریق در آن روز يهوه یسرال را رهانید و جنگ تا به آن طرف بِیتآوِن رسید.
یسرالیها از شدت گرسنگی ناتوان شده بودند زیرا شائول آنها را قسم داده، گفته بود: «لعنت بر کسی باد که پیش از اینکه من از دشمنانم انتقام بگیرم لب به غذا بزند.» پس در آن روز کسی چیزی نخورد،
هرچند آنها همگی در جنگل، روی زمین عسل یافته بودند.
کسی جرأت نکرد به عسل دست بزند، زیرا همه از نفرین شائول میترسیدند.
اما یوناتان دستور پدرش را نشنیده بود پس چوبی را که در دست داشت دراز کرده، آن را به کندوی عسل فرو برد و به دهان گذاشت و جانش تازه شد.
یکی از سربازان به او گفت: «پدرت گفته است اگر کسی امروز چیزی بخورد لعنت بر او باد! به این خاطر است که افراد اینقدر ضعیف شدهاند.»
یوناتان گفت: «پدرم مردم را مضطرب کرده است. ببینید من که کمی عسل خوردم چطور جان گرفتم.
پس چقدر بهتر میشد اگر امروز سربازان از غنیمتی که از دشمن گرفته بودند، میخوردند. آیا این باعث نمیشد عدهٔ بیشتری از فلسطینیان را بکشند؟»
یسرالیها از مِخماس تا اَیَلون، فلسطینیها را از پای درآوردند ولی دیگر تاب تحمل نداشتند.
پس بر گوسفندان و گاوان و گوسالههایی که به غنیمت گرفته بودند، حمله بردند و آنها را سر بریده، گوشتشان را با خون خوردند.
به شائول خبر رسید که مردم نسبت به يهوه گناه ورزیدهاند، زیرا گوشت را با خون خوردهاند. شائول گفت: «این عمل شما خیانت است. سنگ بزرگی را به اینجا نزد من بغلتانید،
و بروید به سربازان بگویید که گاو و گوسفندها را به اینجا بیاورند و ذبح کنند تا خونشان برود، بعد گوشتشان را بخورند و نسبت به خدا گناه نکنند.» پس آن شب، آنها گاوهای خود را به آنجا آورده، ذبح کردند.
شائول در آنجا مذبحی برای يهوه بنا کرد. این اولین مذبحی بود که او ساخت.
سپس شائول گفت: «بیایید امشب دشمن را تعقیب کنیم و تا صبح آنها را غارت کرده، کسی را زنده نگذاریم.» افرادش جواب دادند: «هر طور که صلاح میدانی انجام بده.» اما کاهن گفت: «بهتر است در این باره از خدا راهنمایی بخواهیم.»
پس شائول در حضور خدا دعا کرده، پرسید: « يهوها، آیا صلاح هست که ما به تعقیب فلسطینیها برویم؟ آیا آنها را به دست ما خواهی داد؟» ولی آن روز خدا جواب نداد.
شائول سران قوم را جمع کرده، گفت: «باید بدانیم امروز چه گناهی مرتکب شدهایم.
قسم به يهوهِ زنده که رهانندهٔ یسرال است، اگر چنانچه خطاکار پسرم یوناتان هم باشد، او را خواهم کشت!» اما کسی به او نگفت که چه اتفاقی افتاده است.
سپس شائول به همراهانش گفت: «من و یوناتان در یک طرف میایستیم و همهٔ شما در سمت دیگر.» آنها پذیرفتند.
بعد شائول گفت: «ای يهوه، اللها یسرال، چرا پاسخ مرا ندادی؟ چه اشتباهی رخ داده است؟ آیا من و یوناتان خطاکار هستیم، یا تقصیر متوجه دیگران است؟ يهوها، به ما نشان بده مقصر کیست.» قرعه که انداخته شد، شائول و یوناتان مقصر شناخته شدند و بقیه کنار رفتند.
آنگاه شائول گفت: «در میان من و پسرم یوناتان قرعه بیفکنید.» قرعه به اسم یوناتان درآمد.
شائول به یوناتان گفت: «به من بگو چه کردهای.» یوناتان جواب داد: «با نوک چوبدستی کمی عسل چشیدم. آیا برای این کار باید کشته شوم؟»
شائول گفت: «بله، خدا مرا مجازات کند اگر مانع کشته شدن تو شوم.»
اما افراد به شائول گفتند: «آیا یوناتان که امروز این پیروزی بزرگ را به دست آورده است باید کشته شود؟ هرگز! به يهوه زنده قسم، مویی از سرش کم نخواهد شد؛ زیرا امروز به کمک خدا این کار را کرده است.» پس آنها یوناتان را از مرگ حتمی نجات دادند.
پس از آن شائول نیروهای خود را عقب کشید و فلسطینیها به سرزمین خود برگشتند.
وقتی شائول زمام پادشاهی یسرال را به دست گرفت، با همۀ دشمنان اطراف خود یعنی با موآب، بنیعمون، ادوم، پادشاهی صوبه و فلسطینیها به جنگ پرداخت. او در تمام جنگها پیروز میشد.
شائول با دلیری عمل میکرد. عمالیقیها را نیز شکست داده، یسرال را از دست دشمنان رهانید.
شائول سه پسر داشت به نامهای یوناتان، یِشوی و مَلکیشوع؛ و دو دختر به اسامی میرب و میکال.
زن شائول اَخینوعَم، دختر اَخیمَعَص بود. فرماندهٔ سپاه او اَبنیر پسر نیر عموی شائول بود. قیس و نیر پسران ابیئیل بودند.
قیس پدر شائول و نیر پدر ابنیر بود.
در طول زندگی شائول، یسرالیها پیوسته با فلسطینیها در جنگ بودند، از این رو هرگاه شائول شخص قوی یا شجاعی میدید او را به خدمت سپاه خود درمیآورد.
15
روزی سموئیل به شائول گفت: « يهوه بود که مرا فرستاد که تو را مسح کنم تا بر قوم او، یسرال سلطنت کنی. پس الان به پیغام يهوه توجه کن.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: من مردم عمالیق را مجازات خواهم کرد، زیرا وقتی قوم یسرال را از مصر بیرون میآوردم، با آنها بدرفتاری کردند.
حال برو و مردم عمالیق را قتل عام کن. بر آنها رحم نکن، بلکه زن و مرد و طفل شیرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود کن.»
پس شائول لشکر خود را که شامل دویست هزار سرباز از یسرال و ده هزار سرباز از یهوده بود در تلایم سان دید.
بعد شائول با لشکر خود به طرف شهر عمالیقیها حرکت کرد و در درهای کمین نمود.
او برای قینیها این پیغام را فرستاد: «از میان عمالیقیها خارج شوید و گرنه شما نیز با آنها هلاک خواهید شد. شما نسبت به قوم یسرال، هنگامی که از مصر بیرون آمدند، مهربان بودید و ما نمیخواهیم به شما آزاری برسد.» پس قینیها آنجا را ترک گفتند.
آنگاه شائول، عمالیقیها را شکست داده، آنها را از حویله تا شور که در سمت شرقی مصر است، تار و مار کرد.
او اَجاج پادشاه عمالیق را زنده دستگیر کرد، ولی تمام قومش را از دم شمشیر گذراند.
اما شائول و سپاهیانش برخلاف دستور يهوه، اَجاج پادشاه را با بهترین گوسفندان و گاوان و گوسالههای پرواری و برهها و هر چیز خوب نگاه داشتند. آنها هر چه را که ارزش داشت نابود نکردند، ولی هر چه را که بیارزش بود از بین بردند.
آنگاه يهوه به سموئیل فرمود:
«متأسفم که شائول را به پادشاهی برگزیدم، چون از من برگشته و از فرمان من سرپیچی نموده است.» سموئیل چون این را شنید بسیار متأثر شد و تمام شب در حضور يهوه ناله کرد.
سموئیل صبح زود برخاست و روانه شد تا شائول را پیدا کند. به او گفتند که شائول به کوه کَرمِل رفت و در آنجا ستونی به یادبود خود بر پا نمود و از آنجا هم به جِلجال رفته است.
وقتی سموئیل شائول را پیدا کرد، به او گفت: « يهوه تو را برکت دهد! دستور يهوه را انجام دادم.»
سموئیل پرسید: «پس این بعبع گوسفندان و صدای گاوان که میشنوم چیست؟»
شائول جواب داد: «افراد من، گوسفندها و گاوهای خوب و چاق را که از عمالیقیها گرفتهاند، زنده نگاه داشتهاند تا آنها را برای يهوه، اللهات قربانی کنند؛ آنها بقیه را از بین بردهاند.»
سموئیل به شائول گفت: «گوش کن تا آنچه را که يهوه دیشب به من گفت به تو بگویم.» شائول پرسید: « يهوه چه گفته است؟»
سموئیل جواب داد: «وقتی که تو شخص گمنام و کوچکی بودی، يهوه تو را به پادشاهی یسرال برگزید.
او تو را فرستاد تا عمالیقیهای گناهکار را ریشهکن کنی.
پس چرا کلام يهوه را اطاعت نکردی و حیوانات آنها را به غنیمت گرفته، مخالف خواست يهوه انجام دادی؟»
شائول پاسخ داد: «من از يهوه اطاعت کردم و هر آنچه که به من گفته بود، انجام دادم؛ اجاج، پادشاه عمالیقیها را آوردم ولی بقیه را هلاک کردم.
اما سپاهیان بهترین گوسفندان و گاوان را گرفته، با خود آوردند تا در جلجال برای يهوه، اللهات قربانی کنند.»
سموئیل در جواب گفت: «آیا يهوه به قربانیها خشنود است یا به اطاعت از کلامش؟ اطاعت بهتر از قربانی است. اگر او را اطاعت میکردی، خشنودتر میشد تا اینکه برایش گوسفندهای فربه قربانی کنی.
نااطاعتی مثل گناه جادوگری است و خودسری مانند بتپرستی میباشد. چون به کلام يهوه توجه نکردی، او هم تو را از مقام پادشاهی برکنار خواهد کرد.»
سرانجام شائول اعتراف نموده، گفت: «گناه کردهام! از دستور يهوه و از سخن تو سرپیچی نمودهام، چون از مردم ترسیدم و تسلیم خواست ایشان شدم.
التماس میکنم مرا ببخش و با من بیا تا بروم و يهوه را عبادت کنم.»
اما سموئیل پاسخ داد: «من با تو نمیآیم. چون تو از فرمان يهوه سرپیچی کردی، يهوه نیز تو را از پادشاهی یسرال برکنار کرده است.»
همین که سموئیل برگشت که برود، شائول ردای او را گرفت تا او را نگه دارد، پس ردای سموئیل پاره شد.
سموئیل به او گفت: «امروز يهوه سلطنت یسرال را از تو گرفته و همینگونه پاره کرده و آن را به کسی که از تو بهتر است، داده است.
خدا که جلال یسرال است، دروغ نمیگوید و قصدش را عوض نمیکند، چون او انسان نیست که فکرش را تغییر دهد.»
شائول بار دیگر التماس نموده، گفت: «درست است که من گناه کردهام، اما خواهش میکنم احترام مرا در حضور مشایخ و مردم یسرال نگه داری و با من بیایی تا بروم و يهوه، اللها تو را عبادت کنم.»
سرانجام سموئیل قبول کرد و با او رفت و شائول يهوه را عبادت نمود.
سموئیل دستور داد اجاج، پادشاه عمالیق را نزد او ببرند. اجاج با خوشحالی نزد او آمد، چون فکر میکرد خطر مرگ گذشته است.
اما سموئیل گفت: «چنانکه شمشیر تو زنان زیادی را بیاولاد گردانید، همچنان مادر تو بیاولاد خواهد شد.» سپس او را در حضور يهوه، در جلجال قطعهقطعه کرد.
بعد سموئیل به رامه رفت و شائول به خانهاش در جِبعه بازگشت.
پس از آن سموئیل دیگر شائول را ندید، اما همیشه برایش عزادار بود، و يهوه متأسف بود از اینکه شائول را پادشاه یسرال ساخته بود.
16
سرانجام يهوه به سموئیل فرمود: «بیش از این برای شائول عزا نگیر، چون من او را از سلطنت یسرال برکنار کردهام. حال، یک ظرف روغن زیتون بردار و به خانهٔ یَسای بیتلحمی برو، زیرا یکی از پسران او را برگزیدهام تا پادشاه یسرال باشد.»
ولی سموئیل پرسید: «چطور میتوانم این کار را بکنم؟ اگر شائول بشنود مرا میکشد!» يهوه پاسخ داد: «گوسالهای ماده با خود ببر و بگو آمدهای تا برای يهوه قربانی کنی.
بعد یَسا را به مذبح دعوت کن، آنگاه به تو نشان خواهم داد که کدام یک از پسرانش را باید برای پادشاهی تدهین کنی.»
سموئیل طبق دستور يهوه عمل کرد. وقتی به بیتلحم رسید، بزرگان شهر با ترس و لرز به استقبالش آمدند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاده است؟»
سموئیل جواب داد: «نترسید، هیچ اتفاق بدی نیفتاده است. آمدهام تا برای يهوه قربانی کنم. خود را تقدیس کنید و همراه من برای قربانی کردن بیایید.» او یَسا و پسرانش را تقدیس کرد و آنها را به قربانی دعوت نمود.
وقتی پسران یَسا آمدند، سموئیل چشمش به الیاب افتاد و فکر کرد او همان کسی است که يهوه برگزیده است.
اما يهوه به سموئیل فرمود: «به چهرهٔ او و بلندی قدش نگاه نکن، زیرا او آن کسی نیست که من در نظر گرفتهام. من مثل انسان قضاوت نمیکنم. انسان به ظاهر نگاه میکند، اما من به دل.»
پس یَسا ابیناداب را نزد سموئیل خواند. يهوه فرمود: «او نیز شخص مورد نظر نیست.»
بعد یَسا شمعا را احضار نمود، اما يهوه فرمود: «این هم آنکه من میخواهم نیست.»
به همین ترتیب یَسا هفت پسرش را احضار نمود و همه رد شدند. سموئیل به یَسا گفت: « يهوه هیچیک از اینها را برنگزیده است. آیا تمام پسرانت اینها هستند؟» یَسا پاسخ داد: «یکی دیگر هم دارم که از همه کوچکتر است. اما او در صحرا مشغول چرانیدن گوسفندان است.» سموئیل گفت: «فوری کسی را بفرست تا او را بیاورد چون تا او نیاید ما سر سفره نخواهیم نشست.»
پس یَسا فرستاد و او را آوردند. او پسری شاداب و خوشقیافه بود و چشمانی زیبا داشت. يهوه فرمود: «این همان کسی است که من برگزیدهام. او را تدهین کن.»
سموئیل ظرف روغن زیتون را که با خود آورده بود برداشت و بر سر داوود که در میان برادرانش ایستاده بود، ریخت. روح يهوه بر او نازل شد و از آن روز به بعد بر او قرار داشت. سپس سموئیل به خانهٔ خود در رامه بازگشت.
روح يهوه از شائول دور شد و به جای آن روح پلید از جانب يهوه او را سخت عذاب میداد.
بعضی از افراد شائول به او گفتند: «اگر اجازه دهی، نوازندهای که در نواختن چنگ ماهر باشد پیدا کنیم تا هر وقت روح پلید تو را آزار میدهد، برایت چنگ بنوازد و تو را آرامش دهد.»
شائول گفت: «بسیار خوب، نوازندهٔ ماهری پیدا کنید و نزد من بیاورید.»
یکی از افرادش گفت: «پسر یَسای بیتلحمی خیلی خوب مینوازد. در ضمن جوانی است شجاع و جنگاور. او خوشبیان و خوشقیافه است، و يهوه با او میباشد.»
شائول قاصدانی به خانهٔ یَسا فرستاد تا داوود چوپان را نزد وی ببرند.
یَسا الاغی را با نان و مشکی شراب و یک بزغاله بار کرد و همه را همراه داوود نزد شائول فرستاد.
شائول وقتی چشمش به داوود افتاد از او خوشش آمد و داوود سلاحدار شائول شد.
پس شائول برای یَسا پیغام فرستاده، گفت: «بگذار داوود پیش من بماند، چون از او خوشم آمده است.»
هر وقت آن روح پلید از جانب خدا شائول را آزار میداد، داوود برایش چنگ مینواخت و روح بد از او دور میشد و او احساس آرامش میکرد.
17
فلسطینیها لشکر خود را برای جنگ آماده کرده، در سوکوه که در یهوده است جمع شدند و در میان سوکوه و عزیقه، در اَفَس دمیم اردو زدند.
شائول و مردان یسرال نیز در درهٔ ایلاه جمع شده، در مقابل فلسطینیها صفآرایی کردند.
به این ترتیب، نیروهای فلسطینی و یسرالی در دو طرف دره در مقابل هم قرار گرفتند.
از اردوی فلسطینیها، پهلوانی از اهالی جَت به نام جُلیات برای مبارزه با یسرالیها بیرون آمد. قد او به سه متر میرسید و کلاهخودی مفرغین بر سر و زرهای مفرغین بر تن داشت. وزن زرهاش در حدود پنجاه و هفت کیلو بود. پاهایش با ساق بندهای مفرغین پوشیده شده و زوبین مفرغین بر پشتش آویزان بود. چوب نیزهاش به کلفتی چوب نساجان بود. سر نیزهٔ آهنی او حدود هفت کیلو وزن داشت. یک سرباز جلوی او راه میرفت و سپر او را حمل میکرد.
جُلیات ایستاد و یسرالیها را صدا زده، گفت: «چرا برای جنگ صفآرایی کردهاید؟ ای نوکران شائول، من از طرف فلسطینیها آمدهام. پس یک نفر را از طرف خود انتخاب کنید و به میدان بفرستید تا با هم مبارزه کنیم.
اگر او توانست مرا شکست داده بکشد، آنگاه سربازان ما تسلیم میشوند. اما اگر من او را کشتم، شما باید تسلیم شوید.
من امروز نیروهای یسرال را به مبارزه میطلبم! یک مرد به میدان بفرستید تا با من بجنگد!»
وقتی شائول و سپاهیان یسرال این را شنیدند، بسیار ترسیدند.
داوود هفت برادر بزرگتر از خود داشت. یَسا، پدر داوود که اینک پیر و سالخورده شده بود، از اهالی افراته واقع در بیتلحم یهوده بود.
سه برادر بزرگتر داوود الیاب، ابیناداب و شماه بودند که همراه شائول به جنگ رفته بودند.
داوود کوچکترین پسر یَسا بود و گاهی از نزد شائول به بیتلحم میرفت تا گوسفندان پدرش را بچراند.
آن فلسطینی، هر روز صبح و عصر به مدت چهل روز به میدان میآمد و در مقابل یسرالیها رجزخوانی میکرد.
روزی یَسا به داوود گفت: «این ده کیلو غله برشته و ده نان را بگیر و برای برادرانت به اردوگاه ببر.
این ده تکه پنیر را هم به فرمانده شان بده و بپرس که حال برادرانت چطور است و خبر سلامتی ایشان را برای ما بیاور.
آنها همراه شائول و جنگجویان یسرال در درهٔ ایلاه علیه فلسطینیها میجنگند.»
داوود صبح زود برخاست و گوسفندان پدرش را به دست چوپانی دیگر سپرد و خود آذوقه را برداشته، عازم اردوگاه یسرال شد. او درست همان موقعی که سپاه یسرال با فریاد و شعار جنگی عازم میدان نبرد بودند به کنار اردوگاه رسید.
طولی نکشید که نیروهای متخاصم در مقابل یکدیگر قرار گرفتند.
داوود آنچه را که با خود داشت به افسر تدارکات تحویل داد و به میان سپاهیان آمد و برادرانش را پیدا کرده، از احوال آنها جویا شد.
داوود در حالی که با برادرانش صحبت میکرد، چشمش به آن پهلوان فلسطینیِ جَتی که نامش جُلیات بود، افتاد. او از لشکر فلسطینیها بیرون آمده، مثل دفعات پیش مشغول رجزخوانی بود.
یسرالیها چون او را دیدند از ترس پا به فرار گذاشتند.
آنها به یکدیگر میگفتند: «ببینید این مرد چطور ما را به عذاب آورده است! پادشاه به کسی که او را بکشد پاداش بزرگی خواهد داد. دخترش را هم به عقد او در خواهد آورد و خانوادهاش را نیز از پرداخت مالیات معاف خواهد کرد.»
داوود به کسانی که در آنجا ایستاده بودند، گفت: «این فلسطینی بتپرست کیست که اینچنین به سپاهیان اللها زنده توهین میکند! به کسی که این پهلوان را بکشد و یسرال را از این رسوایی برهاند چه پاداشی داده میشود؟»
آنها به او گفتند که چه پاداشی داده خواهد شد.
اما چون الیاب، برادر بزرگ داوود گفتگوی او را با آن مردان شنید، خشمگین شد و به داوود گفت: «تو در اینجا چه میکنی؟ چه کسی از آن چند گوسفند در صحرا مراقبت میکند؟ من از گستاخی و شرارت تو خبر دارم؛ تو به بهانهٔ تماشای میدان جنگ به اینجا آمدهای!»
داوود در جواب برادرش گفت: «مگر چه کردهام؟ آیا حق حرف زدن هم ندارم؟»
بعد نزد عدهای دیگر رفت و از آنان نیز همان سؤال را کرد و همان پاسخ را شنید.
وقتی صحبتهای داوود به گوش شائول رسید، او را به نزد خود احضار نمود.
داوود به شائول گفت: «هیچ نگران نباشید، این غلامتان میرود و با آن فلسطینی میجنگد.»
شائول گفت: «چگونه میتوانی با او بجنگی؟ تو جوان و بیتجربه هستی، ولی او از زمان جوانیاش مرد جنگی بوده است.»
اما داوود گفت: «وقتی من گلهٔ پدرم را میچرانم و شیری یا خرسی میآید تا برهای از گله ببرد،
دنبالش میکنم و بره را از دهانش میگیرم و اگر به من حمله کند، گلویش را میگیرم و آنقدر میزنم تا بمیرد.
غلامت هم شیر کشته است هم خرس. این فلسطینی بتپرست را هم که به سپاهیان اللها زنده توهین میکند مثل آنها خواهم کشت.
يهوه که مرا از دهان شیر و از چنگ خرس رهانید، از دست این مرد نیز نجات خواهد داد!» سرانجام شائول راضی شد و گفت: «بسیار خوب، برو. يهوه با تو باشد!»
پس شائول لباس جنگی خود را به او داد. داوود کلاهخود مفرغین را بر سر گذاشت و زره را بر تن کرد. سپس شمشیر را به کمر بست و چند قدم راه رفت تا آنها را امتحان کند، ولی دید به زحمت میتواند حرکت کند. او به شائول گفت: «به این لباسها عادت ندارم. با اینها نمیتوانم راه بروم!» پس آنها را از تن خود بیرون آورد.
آنگاه پنج سنگ صاف از کنار رودخانه برداشت و در کیسهٔ چوپانی خود گذاشت و چوبدستی و فلاخن را به دست گرفته، به سراغ آن فلسطینی رفت.
جُلیات در حالی که سربازی سپر او را پیشاپیش وی حمل میکرد به داوود نزدیک شد. وقتی از نزدیک، داوود را برانداز کرد و دید که پسر ظریفی بیش نیست، او را مسخره کرد
و گفت: «مگر من سگم که با چوبدستی پیش من آمدهای؟» بعد به نام اللهاان خود، داوود را نفرین کرد.
سپس به داوود گفت: «جلو بیا تا گوشت بدنت را خوراک پرندگان و درندگان صحرا بکنم.»
داوود گفت: «تو با شمشیر و نیزه و زوبین به جنگ من میآیی، اما من به نام يهوه لشکرهای آسمان یعنی اللها یسرال که تو به او توهین کردهای با تو میجنگم.
امروز يهوه تو را به دست من خواهد داد و من سرت را خواهم برید، و لاشهٔ سپاهیانت را خوراک پرندگان و درندگان صحرا خواهم کرد. به این وسیله تمام مردم جهان خواهند دانست که در یسرال اللهای هست
و همهٔ کسانی که در اینجا هستند خواهند دید که يهوه برای پیروز شدن، نیازی به شمشیر و نیزه ندارد. زیرا جنگ از آنِ يهوه است و او شما را به دست ما تسلیم خواهد نمود!»
داوود وقتی دید جُلیات نزدیک میشود، به سرعت به طرف او دوید و دست به داخل کیسهاش برد و سنگی برداشته، در فلاخن گذاشت و به طرف جلیات نشانه رفت. سنگ درست به پیشانی جلیات فرو رفت و او را نقش زمین ساخت.
بدین ترتیب داوود با یک فلاخن و یک سنگ، آن فلسطینی را کشت و چون شمشیری در دست نداشت، دویده، شمشیر او را از غلافش بیرون کشید و با آن سرش را از تن جدا کرد. فلسطینیها چون پهلوان خود را کشته دیدند، برگشته پا به فرار گذاشتند.
مردان یسرال و یهوده وقتی وضع را چنین دیدند، بر فلسطینیها یورش بردند و تا جت و دروازههای عقرون آنها را تعقیب کرده، کشتند به طوری که سراسر جادهای که به شعریم میرود از لاشههای فلسطینیها پر شد.
بعد یسرالیها برگشته، اردوگاه فلسطینیها را غارت کردند.
داوود هم سرِ بریدهٔ جُلیات را به یروشلیم برد، ولی اسلحهٔ او را در خیمهٔ خود نگاه داشت.
وقتی داوود به جنگ جُلیات میرفت، شائول از ابنیر، فرماندهٔ سپاه خود پرسید: «این جوان کیست؟» ابنیر پاسخ داد: «به جان تو قسم نمیدانم.»
شائول گفت: «پس برو و ببین این پسر کیست.»
بعد از آنکه داوود، جُلیات را کشت، ابنیر او را، در حالی که سر جُلیات در دستش بود، نزد شائول آورد.
شائول از او پرسید: «ای جوان، تو پسر کیستی؟» داوود پاسخ داد: «پسر غلامت یَسای بیتلحمی.»
18
وقتی گفتگوی شائول و داوود تمام شد، یوناتان پسر شائول، علاقهٔ زیادی به داوود پیدا کرد. یوناتان او را مثل جان خودش دوست میداشت.
یوناتان با داوود عهد دوستی بست و به نشانهٔ این عهد، ردایی را که بر تن داشت و شمشیر و کمان و کمربند خود را به داوود داد. از آن روز به بعد شائول، داوود را نزد خود نگاه داشت و دیگر نگذاشت به خانهٔ پدرش برگردد.
شائول هر مأموریتی که به داوود میسپرد، او آن را با موفقیت انجام میداد. پس او را به فرماندهی مردان جنگی خود برگماشت. از این امر، هم مردم و هم سربازان خشنود بودند.
پس از آنکه داوود جُلیات را کشته بود و سپاه فاتح یسرال به وطن برمیگشت، در طول راه، زنان از تمام شهرهای یسرال با ساز و آواز به استقبال شائول پادشاه بیرون آمدند. آنها در حالی که میرقصیدند این سرود را میخواندند: «شائول هزاران نفر و داوود دهها هزار نفر را کشته است!»
شائول با شنیدن این سرود سخت غضبناک گردید و با خود گفت: «آنها میگویند که داوود دهها هزار نفر را کشته است، ولی من هزاران نفر را! لابد بعد هم خواهند گفت که داوود پادشاه است!»
پس، از آن روز به بعد، شائول از داوود کینه به دل گرفت.
در فردای آن روز روح پلید از جانب خدا بر شائول آمد و او را در خانهاش پریشانحال ساخت. داوود مثل هر روز شروع به نواختن چنگ نمود. ناگهان شائول نیزهای را که در دست داشت به طرف داوود پرتاب کرد تا او را به دیوار میخکوب کند. اما داوود خود را کنار کشید. این عمل دو بار تکرار شد.
شائول از داوود میترسید، زیرا يهوه با داوود بود ولی شائول را ترک گفته بود.
سرانجام شائول او را از دربار بیرون کرد و به فرماندهی هزار نفر منصوب کرد و داوود وفادارانه آنها را برای جنگ رهبری میکرد.
داوود در تمام کارهایش موفق میشد، زیرا يهوه با او بود.
وقتی شائول پادشاه متوجه این امر شد، بیشتر هراسان گردید، ولی مردم یسرال و یهوده، داوود را دوست میداشتند زیرا به خوبی آنها را در جنگ رهبری میکرد.
روزی شائول به داوود گفت: «من حاضرم دختر بزرگ خود میرب را به عقد تو درآورم. اما اول باید شجاعت خود را در جنگهای يهوه ثابت کنی.» (شائول با خود میاندیشید: «به جای اینکه دست من به خون او آغشته شود، او را به جنگ فلسطینیها میفرستم تا آنها او را بکشند.»)
داوود گفت: «من کیستم که داماد پادشاه شوم؟ خانوادهٔ ما قابل این افتخار نیست.»
اما وقتی زمان عروسی داوود و میرب رسید، شائول او را به مردی به نام عدریئیل از اهالی محولات داد.
ولی میکال دختر دیگر شائول عاشق داوود بود و شائول وقتی این موضوع را فهمید خوشحال شد.
شائول با خود گفت: «فرصتی دیگر پیش آمده تا داوود را به جنگ فلسطینیها بفرستم. شاید این دفعه کشته شود!» پس به داوود گفت: «تو فرصت دیگری داری که داماد من بشوی. من دختر کوچک خود را به تو خواهم داد.»
در ضمن، شائول به درباریان گفته بود به طور محرمانه با داوود صحبت کرده، بگویند: «پادشاه از تو راضی است و همهٔ افرادش تو را دوست دارند. پس بیا و داماد پادشاه شو.»
داوود چون این سخنان را از مأموران شائول شنید گفت: «آیا فکر میکنید که داماد پادشاه شدن آسان است؟ من از یک خانوادهٔ فقیر و گمنام هستم.»
وقتی درباریان شائول آنچه را که داوود گفته بود به شائول گزارش دادند، او گفت: «به داوود بگویید که مهریهٔ دختر من فقط صد قَلَفِهٔ مرد کشته شدهٔ فلسطینی است. تنها چیزی که من طالبش هستم، انتقام گرفتن از دشمنان است.» ولی در حقیقت قصد شائول این بود که داوود به دست فلسطینیها کشته شود.
داوود از این پیشنهاد خشنود گردید و پیش از آنکه زمان معین برسد،
او با افرادش رفت و دویست فلسطینی را کشت و قَلَفِههای آنها را برای شائول آورد. پس شائول دختر خود میکال را به او داد.
شائول وقتی دید که يهوه با داوود است و دخترش میکال نیز داوود را دوست دارد از او بیشتر ترسید و هر روز بیش از پیش از وی متنفر میشد.
هر موقع که فلسطینیها حمله میکردند، داوود در نبرد با آنها بیشتر از سایر افسران شائول موفق میشد. بدین ترتیب نام داوود در سراسر یسرال بر سر زبانها افتاد.
19
شائول به پسر خود یوناتان و همهٔ افرادش گفت که قصد دارد داوود را بکشد. اما یوناتان به خاطر محبتی که به داوود داشت او را از قصد پدرش آگاه ساخت و گفت: «فردا صبح مواظب خودت باش. خودت را در صحرا پنهان کن.
من از پدرم میخواهم تا با من به صحرا بیاید. در آنجا راجع به تو با او صحبت میکنم و هر چه او بگوید به تو خواهم گفت.»
صبح روز بعد که یوناتان و پدرش با هم گفتگو میکردند، یوناتان از داوود تعریف کرد و خواهش نمود که به وی آسیبی نرساند و گفت: «او هرگز به تو آزاری نرسانده است بلکه همیشه به تو خوبی کرده است.
آیا فراموش کردهای که او برای مبارزه با جُلیات، جان خود را به خطر انداخت و يهوه پیروزی بزرگی نصیب یسرال کرد؟ تو از این امر خوشحال بودی. حال چرا میخواهی دست خود را به خون بیگناهی که آزارش به تو نرسیده، آلوده سازی؟»
شائول نظر یوناتان را پذیرفت و قسم خورده، گفت: «به يهوه زنده قسم که او را نخواهم کشت.»
پس یوناتان، داوود را خواند و همه چیز را برای او تعریف کرد. بعد او را نزد پدرش برد و او مثل سابق نزد شائول ماند.
طولی نکشید که دوباره جنگ درگرفت و داوود با سربازان خود به فلسطینیها حمله برد و بسیاری را کشت و بقیه را فراری داد.
روزی هنگامی که شائول نیزه به دست در خانه نشسته بود، روحی پلید از جانب يهوه بر او آمد. در حالی که داوود مشغول نواختن چنگ بود،
شائول نیزهای را که در دست داشت به طرف داوود پرتاب کرد تا او را بکشد. اما داوود خود را کنار کشید و نیزه به دیوار فرو رفت. داوود فرار کرد و خود را از دست او نجات داد.
شائول سربازانی فرستاد تا مراقب خانهٔ داوود باشند و صبح که او بیرون میآید او را بکشند. میکال زن داوود به او خبر داده، گفت: «اگر امشب فرار نکنی فردا صبح کشته میشوی.»
پس داوود به کمک میکال از پنجره فرار کرد.
سپس میکال بُتی خانگی گرفته، در رختخواب گذاشت و بالشی از پشم بز زیر سرش نهاد و آن را با لحاف پوشاند.
وقتی سربازان آمدند تا داوود را دستگیر کنند و پیش شائول ببرند، میکال به آنها گفت که داوود مریض است و نمیتواند از رختخوابش بیرون بیاید.
ولی شائول دوباره سربازان را فرستاد تا او را با رختخوابش بیاورند تا او را بکشند.
وقتی سربازان آمدند تا داوود را ببرند، دیدند در رختخواب یک بُت خانگی با بالشی از پشم بُز در جای سرش است!
شائول به دخترش میکال گفت: «چرا مرا فریب دادی و گذاشتی دشمنم از چنگم بگریزد؟» میکال جواب داد: «مجبور بودم این کار را بکنم، چون او تهدید کرد که اگر کمکش نکنم مرا میکشد.»
به این ترتیب، داوود فرار کرد و به رامه پیش سموئیل رفت. وقتی به آنجا رسید، هر چه شائول به وی کرده بود، برای سموئیل تعریف کرد. سموئیل داوود را با خود به نایوت برد و با هم در آنجا ماندند.
به شائول خبر دادند که داوود در نایوت رامه است،
پس او مأمورانی فرستاد تا داوود را دستگیر کنند. اما مأموران وقتی رسیدند گروهی از انبیا را دیدند که به رهبری سموئیل نبوّت میکردند. آنگاه روح خدا بر آنها نیز آمد و ایشان هم شروع به نبوّت کردن نمودند.
وقتی شائول شنید چه اتفاقی افتاده است، سربازان دیگری فرستاد، ولی آنها نیز نبوّت کردند. شائول برای بار سوم سربازانی فرستاد و آنها نیز نبوّت کردند.
سرانجام خود شائول به رامه رفت و چون به سر چاه بزرگی که نزد سیخوه است رسید، پرسید: «سموئیل و داوود کجا هستند؟» به او گفتند که در نایوت هستند.
اما در بین راه نایوت، روح خدا بر شائول آمد و او نیز تا نایوت نبوّت کرد!
او جامهٔ خود را چاک زده، تمام آن روز تا شب برهنه افتاد و در حضور سموئیل نبوّت میکرد. وقتی مردم این را شنیدند گفتند: «آیا شائول هم نبی شده است؟»
20
داوود از نایوت رامه فرار کرد و پیش یوناتان رفت و به او گفت: «مگر من چه گناهی کردهام و چه بدی در حق پدرت انجام دادهام که میخواهد مرا بکشد؟»
یوناتان جواب داد: «تو اشتباه میکنی. پدرم هرگز چنین قصدی ندارد، چون هر کاری بخواهد بکند، هر چند جزئی باشد، همیشه با من در میان میگذارد. اگر او قصد کشتن تو را میداشت، به من میگفت.»
داوود گفت: «پدرت میداند که تو مرا دوست داری، به همین دلیل این موضوع را با تو در میان نگذاشته است تا ناراحت نشوی. به يهوه زنده و به جان تو قسم که من با مرگ یک قدم بیشتر فاصله ندارم.»
یوناتان با ناراحتی گفت: «حال میگویی من چه کنم؟»
داوود پاسخ داد: «فردا جشن اول ماه است و من مثل همیشه در این موقع باید با پدرت سر سفره بنشینم. ولی اجازه بده تا عصر روز سوم، خود را در صحرا پنهان کنم.
اگر پدرت سراغ مرا گرفت، بگو که داوود از من اجازه گرفته است تا برای شرکت در مراسم قربانی سالیانهٔ خانوادهٔ خود به بیتلحم برود.
اگر بگوید: بسیار خوب، آنگاه معلوم میشود قصد کشتن مرا ندارد. ولی اگر خشمگین شود، آنگاه میفهمیم که نقشه کشیده مرا بکشد.
به خاطر آن عهد دوستیای که در حضور يهوه با هم بستیم، این لطف را در حق من بکن و اگر فکر میکنی من مقصرم، خودت مرا بکش، ولی مرا به دست پدرت تسلیم نکن!»
یوناتان جواب داد: «این حرف را نزن! اگر بدانم پدرم قصد کشتن تو را دارد، بدان که به تو اطلاع خواهم داد!»
آنگاه داوود پرسید: «چگونه بدانم پدرت با عصبانیت جواب تو را داده است یا نه؟»
یوناتان پاسخ داد: «بیا به صحرا برویم.» پس آنها با هم به صحرا رفتند.
سپس یوناتان به داوود گفت: «به يهوه، اللها یسرال قسم میخورم که پس فردا همین موقع راجع به تو با پدرم صحبت میکنم و تو را در جریان میگذارم.
اگر او خشمگین باشد و قصد کشتن تو را داشته باشد، من به تو خبر میدهم تا فرار کنی. اگر این کار را نکنم، يهوه خودش مرا بکشد. دعا میکنم که هر جا میروی، يهوه با تو باشد، همانطور که با پدرم بود.
به من قول بده که نه فقط نسبت به من خوبی کنی، بلکه بعد از من نیز وقتی يهوه تمام دشمنانت را نابود کرد لطف تو هرگز از سر فرزندانم کم نشود.»
پس یوناتان با خاندان داوود عهد بست و گفت: « يهوه از دشمنان تو انتقام گیرد.»
یوناتان داوود را مثل جان خودش دوست میداشت و بار دیگر او را به دوستیای که با هم داشتند قسم داد.
آنگاه یوناتان گفت: «فردا جشن ماه نو است و سر سفره جای تو خالی خواهد بود.
پس فردا، سراغ تو را خواهند گرفت. بنابراین تو به همان جای قبلی برو و پشت سنگی که در آنجاست بنشین.
من میآیم و سه تیر به طرف آن میاندازم و چنین وانمود میکنم که برای تمرین تیراندازی، سنگ را هدف قرار دادهام.
بعد نوکرم را میفرستم تا تیرها را بیاورد. اگر شنیدی که من به او گفتم: تیرها این طرف است آنها را بردار. به يهوه زنده قسم که خطری متوجه تو نیست؛
ولی اگر گفتم: جلوتر برو، تیرها آن طرف است، باید هر چه زودتر فرار کنی چون يهوه چنین میخواهد.
در ضمن در مورد عهدی که با هم بستیم، یادت باشد که يهوه تا ابد شاهد آن است.»
پس داوود در صحرا پنهان شد. وقتی جشن اول ماه شروع شد، پادشاه برای خوردن غذا در جای همیشگی خود کنار دیوار نشست. یوناتان در مقابل او و اَبنیر هم کنار شائول نشستند، ولی جای داوود خالی بود.
آن روز شائول در این مورد چیزی نگفت چون پیش خود فکر کرد: «لابد اتفاقی برای داوود افتاده که او را نجس کرده و به همین دلیل نتوانسته است در جشن شرکت کند. بله، بدون شک او طاهر نیست.»
اما وقتی روز بعد هم جای داوود خالی ماند، شائول از یوناتان پرسید: «پسر یَسا کجاست؟ نه دیروز سر سفره آمد نه امروز!»
یوناتان پاسخ داد: «داوود از من خیلی خواهش کرد تا اجازه بدهم به بیتلحم برود. به من گفت که برادرش از او خواسته است در مراسم قربانی خانوادهاش شرکت کند. پس من هم به او اجازه دادم برود، به همین دلیل بر سر سفرۀ پادشاه حاضر نشده است.»
شائول خشمگین شد و سر یوناتان فریاد زد: «ای حرامزاده! خیال میکنی من نمیدانم که تو از این پسر یَسا طرفداری میکنی؟ تو با این کار هم خودت و هم مادرت را بیآبرو میکنی!
تا زمانی که او زنده باشد تو به مقام پادشاهی نخواهی رسید. حال برو و او را اینجا بیاور تا کشته شود!»
اما یوناتان به پدرش گفت: «مگر او چه کرده است؟ چرا میخواهی او را بکشی؟»
آنگاه شائول نیزهٔ خود را به طرف یوناتان انداخت تا او را بکشد. پس برای یوناتان شکی باقی نماند که پدرش قصد کشتن داوود را دارد.
یوناتان با عصبانیت از سر سفره بلند شد و آن روز چیزی نخورد، زیرا رفتار زشت پدرش نسبت به داوود او را ناراحت کرده بود.
صبح روز بعد، یوناتان طبق قولی که به داوود داده بود به صحرا رفت و پسری را با خود برد تا تیرهایش را جمع کند.
یوناتان به آن پسر گفت: «بدو و تیرهایی را که میاندازم پیدا کن.» وقتی آن پسر میدوید، تیر را چنان انداخت که از او رد شد.
وقتی آن پسر به تیری که انداخته شده بود نزدیک میشد، یوناتان فریاد زد: «جلوتر برو، تیر آن طرف است.
زود باش، بدو.» آن پسر همهٔ تیرها را جمع کرده، پیش یوناتان آورد.
پسرک از همه جا بیخبر بود، اما یوناتان و داوود میدانستند چه میگذرد.
یوناتان تیر و کمان خود را به آن پسر داد تا به شهر ببرد.
به محض آنکه یوناتان پسر را روانهٔ شهر نمود، داوود از مخفیگاه خود خارج شده، نزد یوناتان آمد و روی زمین افتاده، سه بار جلوی او خم شد. آنها یکدیگر را بوسیده، با هم گریه کردند. داوود نمیتوانست جلوی گریهٔ خود را بگیرد.
سرانجام یوناتان به داوود گفت: «به سلامتی برو، چون ما هر دو با هم در حضور يهوه عهد بستهایم که تا ابد نسبت به هم و اولاد یکدیگر وفادار بمانیم.» پس آنها از همدیگر جدا شدند. داوود از آنجا رفت و یوناتان به شهر برگشت.
21
داوود به شهر نوب نزد اخیملک کاهن رفت. اخیملک چون چشمش به داوود افتاد ترسید و از او پرسید: «چرا تنها هستی؟ چرا کسی با تو نیست؟»
داوود در جواب وی گفت: «پادشاه مرا به یک مأموریت سرّی فرستاده و دستور داده است که در این باره با کسی حرف نزنم. من به افرادم گفتهام که مرا در جای دیگری ببینند.
حال، خوردنی چه داری؟ اگر داری پنج نان بده و اگر نه هر چه داری بده.»
کاهن در جواب داوود گفت: «ما نان معمولی نداریم، ولی نان مقدّس داریم و اگر افراد تو در این چند روز با زنان نزدیکی نکرده باشند، میتوانند از آن بخورند.»
داوود گفت: «وقتی من و افرادم به مأموریت میرویم خود را از زنان دور نگه میداریم، بهویژه اینک که مأموریت مقدّسی هم در پیش داریم. مطمئن باش افراد من نجس نیستند.»
پس چون نان دیگری در دسترس نبود، کاهن به ناچار نان حضور را که از خیمهٔ عبادت برداشته و به جای آن نان تازه گذاشته بود، به داوود داد.
(برحسب اتفاق، همان روز دوآغ ادومی رئیس چوپانان شائول، برای انجام مراسم تطهیر در آنجا بود.)
داوود از اخیملک پرسید: «آیا شمشیر یا نیزه داری؟ این مأموریت آنقدر فوری بود که من فراموش کردم اسلحهای بردارم!»
کاهن پاسخ داد: «شمشیر جُلیاتِ فلسطینی اینجاست. همان کسی که تو او را در درهٔ ایلاه از پای درآوردی. آن شمشیر را در پارچهای پیچیدهام و پشت ایفود گذاشتهام. اگر میخواهی آن را بردار، چون غیر از آن چیزی در اینجا نیست.» داوود گفت: «شمشیری بهتر از آن نیست! آن را به من بده.»
داوود همان روز از آنجا نزد اخیش، پادشاه جت رفت تا از دست شائول در امان باشد.
مأموران اخیش به او گفتند: «آیا این شخص همان داوود، رهبر یسرال نیست که مردم رقصکنان به استقبالش آمده، میگفتند: شائول هزاران نفر را کشته است، ولی داوود دهها هزار نفر را؟»
داوود با شنیدن این سخن به فکر فرو رفت و از اَخیش پادشاه جَت ترسید.
پس خود را به دیوانگی زد. او روی درها خط میکشید و آب دهانش را روی ریش خود میریخت،
تا اینکه بالاخره اخیش به مأمورانش گفت: «این دیوانه را چرا نزد من آوردهاید؟ دیوانه کم داشتیم که این یکی را هم دعوت کردید میهمان من بشود؟»
22
داوود از جَت فرار کرده، به غار عدولام رفت و طولی نکشید که در آنجا برادران و سایر بستگانش به او ملحق شدند.
همچنین تمام کسانی که رنجدیده، قرضدار و ناراضی بودند نزد وی جمع شدند. تعداد آنها به چهارصد نفر میرسید و داوود رهبر آنها شد.
بعد داوود به مصفهٔ موآب رفته، به پادشاه موآب گفت: «خواهش میکنم اجازه دهید پدر و مادرم در اینجا با شما زندگی کنند تا ببینم خدا برای من چه خواهد کرد.»
پس آنها را نزد پادشاه موآب برد. در تمام مدتی که داوود در مخفیگاه زندگی میکرد، آنها در موآب به سر میبردند.
روزی جاد نبی نزد داوود آمده، به او گفت: «از مخفیگاه بیرون بیا و به سرزمین یهوده برگرد.» پس داوود به جنگل حارث رفت.
یک روز شائول بر تپهای در جِبعه زیر درخت بلوطی نشسته و نیزهاش در دستش بود و افرادش در اطراف او ایستاده بودند. به او خبر دادند که داوود و افرادش پیدا شدهاند.
شائول به افرادش گفت: «ای مردان بنیامین گوش دهید! آیا فکر میکنید پسر یَسا مزارع و تاکستانها به شما خواهد داد و همهٔ شما را افسران سپاه خود خواهد ساخت؟
آیا برای این چیزهاست که شما بر ضد من توطئه کردهاید؟ چرا هیچکدام از شما به من نگفتید که پسرم با پسر یَسا پیمان بسته است؟ کسی از شما به فکر من نیست و به من نمیگوید که خدمتگزار من داوود به ترغیب پسرم قصد کشتن مرا دارد!»
آنگاه دوآغ ادومی که در کنار افراد شائول ایستاده بود چنین گفت: «وقتی من در نوب بودم، پسر یَسا را دیدم که با اخیملک کاهن صحبت میکرد. اخیملک دعا کرد تا خواست يهوه را برای داوود بداند. بعد به او خوراک داد و شمشیر جُلیات فلسطینی را نیز در اختیارش گذاشت.»
شائول فوری اخیملک کاهن و بستگانش را که کاهنان نوب بودند احضار نمود. وقتی آمدند شائول گفت: «ای اخیملک، پسر اخیتوب، گوش کن!» اخیملک گفت: «بله قربان، گوش به فرمانم.»
شائول گفت: «چرا تو و پسر یَسا علیه من توطئه چیدهاید؟ چرا خوراک و شمشیر به او دادی و برای او از خدا هدایت خواستی؟ او بر ضد من برخاسته است و در کمین من میباشد تا مرا بکشد.»
اخیملک پاسخ داد: «اما ای پادشاه، آیا در بین همهٔ خدمتگزارانتان شخصی وفادارتر از داوود که داماد شماست یافت میشود؟ او فرماندهٔ گارد سلطنتی و مورد احترام درباریان است!
دعای من برای او چیز تازهای نیست. غلامت و خاندانش را در این مورد مقصر ندانید، زیرا اطلاعی از چگونگی امر نداشتم.»
پادشاه فریاد زد: «ای اخیملک، تو و تمام خاندانت باید کشته شوید!»
آنگاه به گارد محافظ خود گفت: «تمام این کاهنان يهوه را بکشید، زیرا همهٔ آنها با داوود همدست هستند. آنها میدانستند که داوود از دست من گریخته است، ولی چیزی به من نگفتند!» اما سربازان جرأت نکردند دست خود را به خون کاهنان يهوه آلوده کنند.
پادشاه به دوآغ ادومی گفت: «تو این کار را انجام بده.» دوآغ برخاست و همه را کشت. قربانیان، هشتاد و پنج نفر بودند و لباسهای رسمی کاهنان را بر تن داشتند.
سپس به دستور شائول به نوب، شهر کاهنان رفته، تمام مردان، زنان، اطفال شیرخواره، و حتی گاوها، الاغها و گوسفندها را از بین برد.
فقط اَبیّاتار، یکی از پسران اخیملک جان به در برد و نزد داوود فرار کرد.
او به داوود خبر داد که شائول کاهنان يهوه را کشته است.
داوود گفت: «وقتی دوآغ را در آنجا دیدم فهمیدم به شائول خبر میدهد. در حقیقت من باعث کشته شدن خاندان پدرت شدم.
حال، پیش من بمان و نترس. هر که قصد کشتن تو را دارد، دنبال من هم هست. تو پیش من در امان خواهی بود.»
23
روزی به داوود خبر رسید که فلسطینیها به شهر قعیله حمله کرده، خرمنها را غارت میکنند.
داوود از يهوه پرسید: «آیا بروم و با آنها بجنگم؟» يهوه پاسخ فرمود: «بله، برو با فلسطینیها بجنگ و قعیله را نجات بده.»
ولی افراد داوود به او گفتند: «ما حتی اینجا در یهوده میترسیم چه برسد به آنکه به قعیله برویم و با لشکر فلسطینیها بجنگیم!»
پس داوود بار دیگر در این مورد از يهوه پرسید و يهوه باز به او گفت: «به قعیله برو و من تو را کمک خواهم کرد تا فلسطینیها را شکست بدهی.»
پس داوود و افرادش به قعیله رفتند و فلسطینیها را کشتند و گلههایشان را گرفتند و اهالی قعیله را نجات دادند.
وقتی اَبیّاتار کاهن پسر اَخیملک به قعیله نزد داوود فرار کرد، ایفود را نیز با خود برد.
هنگامی که شائول شنید که داوود در قعیله است، گفت: «خدا او را به دست من داده، چون داوود خود را در شهری حصاردار به دام انداخته است!»
پس شائول تمام نیروهای خود را احضار کرد و به سمت قعیله حرکت نمود تا داوود و افرادش را در شهر محاصره کند.
وقتی داوود از نقشهٔ شائول باخبر شد به اَبیّاتار گفت: «ایفود را بیاور تا از يهوه سؤال نمایم که چه باید کرد.»
داوود گفت: «ای يهوه، اللها یسرال، شنیدهام که شائول عازم قعیله است و میخواهد این شهر را به دلیل مخالفت با من نابود کند.
آیا اهالی قعیله مرا به دست او تسلیم خواهند کرد؟ آیا همانطور که شنیدهام شائول به اینجا خواهد آمد؟ ای يهوه، اللها یسرال، خواهش میکنم به من جواب بده.» يهوه فرمود: «بله، شائول خواهد آمد.» داوود گفت: «در این صورت آیا اهالی قعیله، من و افرادم را به دست او تسلیم میکنند؟» يهوه فرمود: «بله، به دست او تسلیم میکنند.»
پس داوود و افرادش که حدود ششصد نفر بودند برخاسته، از قعیله بیرون رفتند. آنها در یک جا نمیماندند بلکه جای خود را دائم عوض میکردند. چون به شائول خبر رسید که داوود از قعیله فرار کرده است، دیگر به قعیله نرفت.
داوود در بیابان و در مخفیگاههای کوهستان زیف به سر میبرد. شائول نیز هر روز به تعقیب او میپرداخت، ولی يهوه نمیگذاشت که دست او به داوود برسد.
وقتی داوود در حارث (واقع در زیف) بود، شنید که شائول برای کشتن او به آنجا آمده است.
یوناتان، پسر شائول به حارث آمد تا با وعدههای خدا داوود را تقویت دهد.
یوناتان به او گفت: «نترس، پدرم هرگز تو را پیدا نخواهد کرد. تو پادشاه یسرال خواهی شد و من معاون تو. پدرم نیز این موضوع را به خوبی میداند.»
پس هر دو ایشان در حضور يهوه پیمان دوستی خود را تجدید نمودند. داوود در حارث ماند، ولی یوناتان به خانه برگشت.
اما اهالی زیف نزد شائول به جِبعه رفتند و گفتند: «ما میدانیم داوود کجا پنهان شده است. او در صحرای نِگِب در مخفیگاههای حارث واقع در کوه حخیله است.
هر وقت پادشاه مایل باشند، بیایند تا او را دست بسته تسلیم کنیم.»
شائول گفت: « يهوه شما را برکت دهد که به فکر من هستید!
بروید و بیشتر تحقیق کنید تا مطمئن شوید او در آنجاست. ببینید چه کسی او را دیده است. میدانم که او خیلی زرنگ و حیلهگر است.
مخفیگاههای او را پیدا کنید، آنگاه برگردید و جزئیات را به من گزارش دهید و من همراه شما بدانجا خواهم آمد. اگر در آنجا باشد، هر طور شده او را پیدا میکنم، حتی اگر مجبور باشم وجب به وجب تمام سرزمین یهوده را بگردم!»
مردان زیف به خانههایشان برگشتند. اما داوود چون شنید که شائول در تعقیب او به طرف زیف میآید، برخاسته با افرادش به بیابان معون که در جنوب یهوده واقع شده است، رفت. ولی شائول و افرادش نیز به دنبال او تا معون رفتند.
شائول و داوود در دو طرف یک کوه قرار گرفتند. شائول و سربازانش هر لحظه نزدیکتر میشدند و داوود سعی میکرد راه فراری پیدا کند، ولی فایدهای نداشت.
درست در این هنگام به شائول خبر رسید که فلسطینیها به یسرال حمله کردهاند.
پس شائول به ناچار دست از تعقیب داوود برداشت و برای جنگ با فلسطینیها بازگشت. به این دلیل آن مکان را صخرۀ جدایی نامیدند.
داوود از آنجا رفت و در مخفیگاههای عین جدی پنهان شد.
24
وقتی شائول از جنگ با فلسطینیها مراجعت نمود، به او خبر دادند که داوود به صحرای عین جدی رفته است.
پس او با سه هزار نفر از بهترین سربازان خود به صحرای عین جدی رفت و در میان «صخرههای بز کوهی» به جستجوی داوود و افرادش پرداخت.
بر سر راه به آغل گوسفندان رسید. در آنجا غاری بود. شائول وارد غار شد تا رفع حاجت نماید. اتفاقاً داوود و مردانش در انتهای غار مخفی شده بودند!
افراد داوود آهسته در گوش او گفتند: «امروز همان روزی است که يهوه وعده داده دشمنت را به دست تو تسلیم نماید تا هر چه میخواهی با او بکنی!» پس داوود آهسته جلو رفت و گوشهٔ ردای شائول را برید.
ولی بعد وجدانش ناراحت شد که این کار را کرده است
و به افراد خود گفت: «کار بدی کردم. وای بر من اگر کوچکترین آسیبی از طرف من به پادشاهم برسد، زیرا او برگزیدهٔ يهوه است.»
داوود با این سخنان افرادش را سرزنش کرد و نگذاشت به شائول آسیبی برسانند. پس از اینکه شائول از غار خارج شد، داوود بیرون آمد و فریاد زد: «ای پادشاه من!» وقتی شائول برگشت، داوود او را تعظیم کرد
و گفت: «چرا به حرف مردم گوش میدهی که میگویند من قصد جان توا را دارم؟ امروز به تو ثابت شد که این سخن حقیقت ندارد. يهوه تو را در این غار به دست من تسلیم نمود و بعضی از افرادم گفتند که تو را بکشم، اما من این کار را نکردم. به آنها گفتم که او پادشاه برگزیدهٔ يهوه است و من هرگز به او آسیبی نخواهم رساند.
ببین ای پدر من، قسمتی از ردایت در دست من است. من آن را بریدم، ولی تو را نکشتم! آیا همین به تو ثابت نمیکند که من قصد آزار تو را ندارم و نسبت به تو گناه نکردهام، هر چند تو در تعقیب من هستی تا مرا نابود کنی؟
يهوه در میان من و تو حکم کند و انتقام مرا خودش از تو بگیرد. ولی از طرف من هیچ بدی به تو نخواهد رسید. چنانکه مَثَلی قدیمی میگوید: ”بدی از آدم بد صادر میشود.“ پس مطمئن باش من به تو آسیبی نمیرسانم.
پادشاه یسرال در تعقیب چه کسی است؟ آیا حیف نیست که پادشاه وقتش را برای من که به اندازهٔ یک سگ مرده یا یک کک ارزش ندارم تلف نماید؟
يهوه خودش بین ما داوری کند تا معلوم شود مقصر کیست. يهوه خودش از حق من دفاع کند و مرا از چنگ تو برهاند!»
وقتی داوود صحبت خود را تمام کرد، شائول گفت: «پسرم داوود، آیا این صدای توست؟» و گریه امانش نداد. او به داوود گفت: «تو از من بهتر هستی. چون تو در حق من خوبی کردهای، ولی من نسبت به تو بدی کردهام.
آری، تو امروز نشان دادی که نسبت به من مهربان هستی، زیرا يهوه مرا به تو تسلیم نمود، اما تو مرا نکشتی.
کیست که دشمن خود را در چنگ خویش بیابد، ولی او را نکشد؟ به خاطر این لطفی که تو امروز به من کردی، يهوه به تو پاداش خوبی بدهد.
حال مطمئنم که تو پادشاه یسرال خواهی شد و حکومت خود را تثبیت خواهی کرد.
به يهوه قسم بخور که وقتی به پادشاهی رسیدی، خاندان مرا از بین نبری و بگذاری اسم من باقی بماند.»
پس داوود برای او قسم خورد و شائول به خانهٔ خود رفت، ولی داوود و همراهانش به مخفیگاه خود برگشتند.
25
سموئیل وفات یافت و همۀ یسرال جمع شده، برای او عزاداری کردند. سپس او را در شهر خودش «رامه» دفن کردند. در این هنگام، داوود به صحرای معون رفت.
در آنجا مرد ثروتمندی از خاندان کالیب به نام نابال زندگی میکرد. او املاکی در کرمل داشت و صاحب سه هزار گوسفند و هزار بز بود. همسر او اَبیجایِل نام داشت و زنی زیبا و باهوش بود، اما خود او خشن و بدرفتار بود. یک روز وقتی نابال در کرمل مشغول چیدن پشم گوسفندانش بود،
داوود ده نفر از افراد خود را نزد او فرستاد تا سلامش را به وی برسانند و چنین بگویند:
«خدا تو و خانوادهات را کامیاب سازد و اموالت را برکت دهد.
شنیدهام مشغول چیدن پشم گوسفندانت هستی. ما به چوپانان تو که در این مدت در میان ما بودهاند آزاری نرساندهایم و نگذاشتهایم حتی یکی از گوسفندانت که در کرمل هستند، گم شود.
از چوپانان خود بپرس که ما راست میگوییم یا نه. پس حال که افرادم را نزد تو میفرستم، خواهش میکنم لطفی در حق آنها بکن و در این عید هر چه از دستت برآید به غلامانت و به دوستت داوود، بده.»
افراد داوود پیغام را به نابال رساندند و منتظر پاسخ ماندند.
نابال گفت: «این داوود دیگر کیست و پسر یَسا چه کسی است؟ در این روزها نوکرانی که از نزد اربابان فرار میکنند، زیاد شدهاند.
میخواهید نان و آب و گوشت را از دهان کارگرانم بگیرم و به شما که معلوم نیست از کجا آمدهاید، بدهم؟»
افراد داوود نزد او برگشتند و آنچه را که نابال گفته بود برایش تعریف کردند.
داوود در حالی که شمشیر خود را به کمر میبست، به افرادش دستور داد که شمشیرهای خود را بردارند. چهارصد نفر شمشیر به دست همراه داوود به راه افتادند و دویست نفر نزد اثاثیه ماندند.
در این موقع یکی از نوکران نابال نزد اَبیجایِل رفت و به او گفت: «داوود، افراد خود را از صحرا نزد ارباب ما فرستاد تا سلامش را به او برسانند، ولی ارباب ما به آنها اهانت نمود.
در صورتی که افراد داوود با ما رفتار خوبی داشتهاند و هرگز آزارشان به ما نرسیده است، بلکه شب و روز برای ما و گوسفندانمان چون حصار بودهاند و تا وقتی که در صحرا نزد آنها بودیم حتی یک گوسفند از گلهٔ ما دزدیده نشد.
بهتر است تا دیر نشده فکری به حال ارباب و خانوادهاش بکنی، چون جانشان در خطر است. ارباب به قدری بداخلاق است که نمیشود با او حرف زد.»
آنگاه اَبیجایِل با عجله دویست نان، دو مشک شراب، پنج گوسفند کباب شده، هفده کیلو غلهٔ برشته و صد نان کشمشی و دویست نان انجیری برداشته، آنها را روی چند الاغ گذاشت
و به نوکران خود گفت: «شما جلوتر بروید و من هم به دنبال شما خواهم آمد.» ولی در این مورد چیزی به شوهرش نگفت.
ابیجایل بر الاغ خود سوار شد و به راه افتاد. وقتی در کوه به سر یک پیچ رسید، داوود و افرادش را دید که به طرف او میآیند.
داوود پیش خود چنین فکر کرده بود: «من در حق این مرد بسیار خوبی کردم. گلههای او را محافظت نمودم و نگذاشتم چیزی از آنها دزدیده شود، اما او این خوبی مرا با بدی جبران کرد.
خدا مرا سخت مجازات کند اگر تا فردا صبح یکی از افراد او را زنده بگذارم!»
وقتی ابیجایل داوود را دید فوری از الاغ پیاده شد و به او تعظیم نمود.
او به پاهای داوود افتاده، گفت: «سرور من، تمام این تقصیرات را به گردن من بگذارید، ولی اجازه بفرمایید بگویم قضیه از چه قرار است:
نابال آدم بداخلاقی است. پس خواهش میکنم به حرفهایی که زده است توجه نکنید. همانگونه که از اسمش هم پیداست او شخص نادانی است. متأسفانه من از آمدن افراد شما مطلع نشدم.
سرور من، يهوه نمیخواهد دست شما به خون دشمنانتان آلوده شود و خودتان از آنها انتقام بگیرید، به حیات يهوه و به جان شما قسم که همهٔ دشمنان و بدخواهانتان مانند نابال هلاک خواهند شد.
حال، خواهش میکنم این هدیهٔ کنیزتان را که برای افرادتان آورده است، قبول فرمایید
و مرا ببخشید. يهوه، شما و فرزندانتان را بر تخت سلطنت خواهد نشاند، چون برای اوست که میجنگید، و در تمام طول عمرتان هیچ بدی به شما نخواهد رسید.
هر وقت کسی بخواهد به شما حمله کند و شما را بکشد، يهوه، اللهاتان جان شما را حفظ خواهد کرد، همانطور که گنج گرانبها را حفظ میکنند و دشمنانتان را دور خواهد انداخت، همانگونه که سنگها را در فلاخن گذاشته، میاندازند.
وقتی يهوه تمام وعدههای خوب خود را در حق شما انجام دهد و شما را به سلطنت یسرال برساند،
آنگاه از اینکه بیسبب دستتان را به خون آلوده نکردید و انتقام نگرفتند، پشیمان نخواهید شد. هنگامی که يهوه به شما توفیق دهد، کنیزتان را نیز به یاد آورید.»
داوود به ابیجایل پاسخ داد: «متبارک باد يهوه، اللها یسرال که امروز تو را نزد من فرستاد!
خدا تو را برکت دهد که چنین حکمتی داری و نگذاشتی دستهایم به خون مردم آلوده شود و با دستهای خود انتقام بگیرم.
زیرا به حیات يهوه، اللها یسرال که نگذاشت به تو آسیبی برسانم قسم که اگر تو نزد من نمیآمدی تا فردا صبح کسی را از افراد نابال زنده نمیگذاشتم.»
آنگاه داوود هدایای او را قبول کرد و به او گفت: «به سلامتی به خانهات برگرد، چون حرفهایت را شنیدم و مطابق خواهش تو عمل خواهم کرد.»
وقتی اَبیجایِل به خانه رسید دید که شوهرش یک مهمانی شاهانه ترتیب داده و خودش هم سرمست از باده است. پس چیزی به او نگفت.
صبح روز بعد که مستی از سر نابال پریده بود، زنش همۀ وقایع را برای او تعریف کرد. ناگهان قلب نابال از حرکت بازایستاد و او مثل تکه سنگی بر بستر خود افتاد.
و بعد از ده روز يهوه بلایی به جانش فرستاد و او مرد.
داوود وقتی شنید نابال مرده است، گفت: «خدا خود انتقام مرا از نابال گرفت و نگذاشت خدمتگزارش دستش به خون آلوده شود. سپاس بر يهوه که نابال را به سزای عمل بدش رسانید.» آنگاه داوود قاصدانی نزد اَبیجایِل فرستاد تا او را برای وی خواستگاری کنند.
چون قاصدان به کرمل رسیدند به اَبیجایِل گفتند: «داوود ما را فرستاده تا تو را برایش به زنی بگیریم».
اَبیجایِل تعظیم کرده، جواب داد: «من کنیز او هستم و آمادهام تا پاهای خدمتگزارانش را بشویم.»
او فوری از جا برخاست و پنج کنیزش را با خود برداشته، سوار بر الاغ شد و همراه قاصدان نزد داوود رفت و زن او شد.
داوود زن دیگری نیز به نام اخینوعم یزرعیلی داشت.
در ضمن شائول دخترش میکال را که زن داوود بود به مردی به نام فلطی (پسر لایش) از اهالی جلیم داده بود.
26
اهالی زیف نزد شائول به جِبعه رفته، گفتند: «داوود در تپۀ حخیله که روبروی یشیمون است، پنهان شده است.»
پس شائول با سه هزار نفر از بهترین سربازان خود به تعقیب داوود در بیابان زیف پرداخت.
شائول در کنار راهی که در تپۀ حخیله بود اردو زد. داوود در این هنگام در بیابان بود و وقتی از آمدن شائول باخبر شد، مأمورانی فرستاد تا ببینند شائول رسیده است یا نه.
شبی داوود به اردوی شائول رفت و محل خوابیدن شائول و ابنیر، فرماندهٔ سپاه را پیدا کرد. شائول درون سنگر خوابیده بود و ابنیر و سربازان در اطراف او بودند. داوود خطاب به اخیملک حیتی و ابیشای (پسر صرویه، برادر یوآب) گفت: «کدام یک از شما حاضرید همراه من به اردوی شائول بیایید؟» ابیشای جواب داد: «من حاضرم.» پس داوود و ابیشای شبانه به اردوگاه شائول رفتند. شائول خوابیده بود و نیزهاش را کنار سرش در زمین فرو کرده بود.
ابیشای آهسته در گوش داوود گفت: «امروز دیگر خدا دشمنت را به دام تو انداخته است. اجازه بده بروم و با نیزهاش او را به زمین بدوزم تا دیگر از جایش بلند نشود!»
داوود گفت: «نه، او را نکش، زیرا کیست که بر پادشاه برگزیدهٔ يهوه دست بلند کند و بیگناه بماند؟
بدون شک خود يهوه، روزی او را از بین خواهد برد؛ وقتی اجلش برسد او خواهد مرد، یا در بستر و یا در میدان جنگ.
ولی من هرگز دست خود را بر برگزیدهٔ يهوه بلند نخواهم کرد! اما اکنون نیزه و کوزهٔ آب او را که کنار سرش است برمیداریم و با خود میبریم!»
پس داوود نیزه و کوزهٔ آب شائول را که کنار سرش بود برداشته، از آنجا بیرون رفت و کسی متوجهٔ او نشد، زیرا يهوه همهٔ افراد شائول را به خواب سنگینی فرو برده بود.
داوود از دامنهٔ کوه که مقابل اردوگاه بود بالا رفت تا به یک فاصلهٔ بیخطر رسید.
آنگاه داوود سربازان شائول و ابنیر را صدا زده، گفت: «ابنیر، صدایم را میشنوی؟» ابنیر پرسید: «این کیست که با فریادش پادشاه را بیدار میکند؟»
داوود به او گفت: «مگر تو مرد نیستی؟ آیا در تمام یسرال کسی چون تو هست؟ پس چرا از آقای خود شائول محافظت نمیکنی؟ یک نفر آمده بود او را بکشد!
به يهوه زنده قسم به خاطر این بیتوجهی، تو و سربازانت باید کشته شوید، زیرا از پادشاه برگزیدهٔ يهوه محافظت نکردید. کجاست کوزهٔ آب و نیزهای که در کنار سر پادشاه بود؟»
شائول صدای داوود را شناخت و گفت: «پسرم داوود، این تو هستی؟» داوود جواب داد: «بله سرورم، من هستم. چرا مرا تعقیب میکنید؟ مگر من چه کردهام؟ جرم من چیست؟
ای پادشاه! اگر يهوه شما را علیه من برانگیخته است، هدیهای تقدیم او میکنم تا گناهم بخشیده شود، اما اگر اشخاصی شما را علیه من برانگیختهاند، يهوه آنها را لعنت کند، زیرا مرا از خانهٔ يهوه دور کرده، گفتهاند: ”برو بُتهای بتپرستان را عبادت کن!“
آیا من باید دور از حضور يهوه، در خاک بیگانه بمیرم؟ چرا پادشاه یسرال همچون کسی که کبک را بر کوهها شکار میکند، به تعقیب یک کک آمده؟»
شائول گفت: «من گناه کردهام. پسرم، به خانه برگرد و من دیگر آزاری به تو نخواهم رساند، زیرا تو امروز از کشتنم چشم پوشیدی. من حماقت کردم و اشتباه بزرگی مرتکب شدم.»
داوود گفت: «نیزهٔ تو اینجاست. یکی از افراد خود را به اینجا بفرست تا آن را بگیرد.
يهوه هر کس را مطابق نیکوکاری و وفاداریاش پاداش دهد. او تو را به دست من تسلیم نمود، ولی من نخواستم به تو که پادشاه برگزیدهٔ يهوه هستی آسیبی برسانم.
حال همانطور که من امروز جان تو را عزیر داشتم، باشد که جان من نیز در نظر يهوه عزیز باشد و او مرا از همهٔ این سختیها برهاند.»
شائول به داوود گفت: «پسرم داوود، خدا تو را برکت دهد. تو کارهای بزرگی خواهی کرد و همیشه موفق خواهی شد.» پس داوود به راه خود رفت و شائول به خانه بازگشت.
27
داوود با خود فکر کرد: «روزی شائول مرا خواهد کشت. پس بهتر است به سرزمین فلسطینیها بروم تا او از تعقیب من دست بردارد؛ آنگاه از دست او رهایی خواهم یافت.»
پس داوود و آن ششصد نفر که همراهش بودند با خانوادههای خود به جت رفتند تا تحت حمایت اخیش پادشاه (پسر معوک) زندگی کنند. داوود زنان خود، اخینوعم یزرعیلی و ابیجایل کرملی (زن سابق نابال) را نیز همراه خود برد.
به شائول خبر رسید که داوود به جت رفته است. پس او از تعقیب داوود دست کشید.
روزی داوود به اخیش گفت: «لزومی ندارد ما در پایتخت نزد شما باشیم؛ اگر اجازه بدهید به یکی از شهرهای کوچک میرویم و در آنجا زندگی میکنیم.»
پس اخیش، صِقلَغ را به او داد و این شهر تا به امروز به پادشاهان یهوده تعلق دارد.
آنها مدت یک سال و چهار ماه در سرزمین فلسطینیها زندگی کردند.
داوود و سربازانش از آنجا قبایل جشوری و جَرِزی و عمالیقی را مورد تاخت و تاز قرار میدادند. (این قبایل از قدیم در سرزمینی که تا شور و مصر امتداد مییافت زندگی میکردند.)
در این تاخت و تازها، یک نفر را هم زنده نمیگذاشتند و گلهها و اموال آنها را غارت مینمودند، و وقتی نزد اخیش برمیگشتند
اخیش میپرسید: «امروز به کجا حمله بردید؟» داوود هم جواب میداد به جنوب یهوده یا جنوب یَرحَمئیل یا جنوب سرزمین قینیها.
داوود، مرد یا زنی را زنده نمیگذاشت تا به جت بیاید و بگوید که او به کجا حمله کرده است. مادامی که داوود در سرزمین فلسطینیها زندگی میکرد، کارش همین بود.
کمکم اخیش به داوود اعتماد پیدا کرد و با خود گفت: «داوود با این کارهایش مورد نفرت قوم خود یسرال قرار گرفته، پس تا عمر دارد مرا خدمت خواهد کرد.»
28
در آن روزها، فلسطینیها قوای خود را جمع کردند تا بار دیگر به یسرال حمله کنند. اخیش پادشاه به داوود و سربازانش گفت: «شما باید ما را در این جنگ کمک کنید.»
داوود پاسخ داد: «البته! خواهید دید چه خواهیم کرد!» اخیش به او گفت: «من هم تو را محافظ شخصی خود خواهم ساخت.»
(در این وقت سموئیل نبی در گذشته بود و قوم یسرال برای او سوگواری نموده، او را در زادگاهش رامه دفن کرده بودند. در ضمن شائول پادشاه، تمام فالگیران و جادوگران را از سرزمین یسرال بیرون کرده بود.)
فلسطینیها آمدند و در شونیم اردو زدند. لشکر یسرال نیز به فرماندهی شائول در جلبوع صفآرایی کردند.
وقتی شائول چشمش به قوای عظیم فلسطینیها افتاد بسیار ترسید و از يهوه سؤال نمود که چه کند. اما يهوه نه در خواب جواب داد، نه بهوسیلۀ اوریم و نه توسط انبیا.
پس شائول به افرادش گفت: «زن جادوگری که بتواند روح احضار نماید پیدا کنید تا از او کمک بگیریم.» آنها گفتند: «در عِیندور یک زن جادوگر هست.»
پس شائول تغییر قیافه داده، لباس معمولی بر تن کرد و دو نفر از افراد خود را برداشته، شبانه به منزل آن زن رفت و به او گفت: «من میخواهم با یک نفر که مرده صحبت کنم، آیا میتوانی روح او را برای من احضار کنی؟»
زن جواب داد: «میخواهی مرا به کشتن بدهی؟ مگر نمیدانی شائول تمام جادوگران و فالگیران را از کشور بیرون رانده است؟ آمدهای مرا به دام بیفکنی؟»
اما شائول به نام يهوه قسم خورده، گفت: «به حیات يهوه قسم که برای این کار تو هیچ بلایی بر تو نخواهد آمد.»
پس زن پرسید: «حال روح چه کسی را میخواهی برایت احضار کنم؟» شائول گفت: «سموئیل.»
وقتی زن چشمش به سموئیل افتاد، فریاد زد: «تو مرا فریب دادی! تو شائول هستی!»
شائول گفت: «نترس، بگو چه میبینی؟» گفت: «روحی را میبینم که از زمین بیرون میآید.»
شائول پرسید: «چه شکلی است؟» زن گفت: «پیرمردی است که ردای بلند بر تن دارد.» شائول فهمید که سموئیل است، پس خم شده او را تعظیم کرد.
سموئیل به شائول گفت: «چرا مرا احضار کردی و آرامشم را بر هم زدی؟» شائول گفت: «برای اینکه در وضع بسیار بدی قرار گرفتهام. فلسطینیها با ما در حال جنگند و خدا مرا ترک گفته است. او جواب دعای مرا نه بهوسیلۀ خواب میدهد نه توسط انبیا. پس ناچار به تو پناه آوردهام تا بگویی چه کنم.»
سموئیل جواب داد: «اگر يهوه تو را ترک گفته و دشمنت شده است دیگر چرا از من میپرسی که چه کنی؟
همانطور که يهوه توسط من فرموده بود، سلطنت را از دست تو گرفته و به رقیب تو داوود داده است.
تمام این بلاها برای این به سر تو آمده است که وقتی يهوه به تو فرمود: برو قوم عمالیق را به کلی نابود کن، او را اطاعت نکردی.
در ضمن يهوه، تو و قوای یسرال را تسلیم فلسطینیها خواهد کرد و تو و پسرانت فردا پیش من خواهید بود!»
شائول با شنیدن سخنان سموئیل زانوانش سست شد و نقش زمین گشت. او رمقی در بدن نداشت، چون تمام آن روز و شب چیزی نخورده بود.
وقتی آن زن شائول را چنین پریشان دید، گفت: «قربان، من جان خود را به خطر انداختم و دستور شما را اطاعت کردم.
خواهش میکنم شما هم خواهش کنیزتان را رد نکنید و کمی خوراک بخورید تا قوت داشته باشید و بتوانید برگردید.»
ولی شائول نمیخواست چیزی بخورد. اما افراد او نیز به اتفاق آن زن اصرار کردند تا اینکه بالاخره بلند شد و نشست.
آن زن یک گوسالهٔ چاق در خانه داشت. پس با عجله آن را سر برید و مقداری خمیر بدون مایه برداشت و نان پخت.
بعد نان و گوشت را جلوی شائول و همراهانش گذاشت. آنها خوردند و همان شب برخاسته، روانه شدند.
29
فلسطینیها قوای خود را در افیق به حال آمادهباش درآوردند و یسرالیها نیز کنار چشمهای که در یزرعیل است اردو زدند.
رهبران فلسطینی صفوف سربازان خود را به حرکت درآوردند. داوود و سربازانش همراه اخیش به دنبال آنها در حرکت بودند.
رهبران فلسطینی پرسیدند: «این عبرانیها در سپاه ما چه میکنند؟» اخیش به آنها جواب داد: «این داوود است. او از افراد شائول، پادشاه یسرال است که از نزد او فرار کرده و بیش از یک سال است با ما زندگی میکند. در این مدت کوچکترین اشتباهی از او سر نزده است.»
ولی رهبران فلسطینی خشمگین شدند و به اخیش گفتند: «او را به شهری که به او دادهای برگردان! چون ما را در جنگ یاری نخواهد کرد و از پشت به ما خنجر خواهد زد. برای اینکه رضایت اربابش را جلب نماید چه چیز بهتر از اینکه سرهای ما را به او پیشکش کند.
این همان داوود است که زنان یسرالی برای او میرقصیدند و میسرودند: شائول هزاران نفر را کشته و داوود دهها هزار نفر را!»
پس اخیش، داوود و افرادش را احضار کرد و گفت: «به يهوه زنده قسم که من به تو اطمینان دارم و در این مدت که با ما بودی هیچ بدی از تو ندیدهام. من راضی هستم که با ما به جنگ بیایی، ولی رهبران فلسطینی قبول نمیکنند.
پس خواهش میکنم ایشان را ناراحت نکنید و بدون سر و صدا برگردید.»
داوود گفت: «مگر در این مدت از من چه بدی دیدهاید؟ چرا نباید با دشمنان شما بجنگم؟»
اما اخیش گفت: «در نظر من، تو چون فرشتهٔ خدا خوب هستی ولی رهبران فلسطینی نمیخواهند تو با ما بیایی.
بنابراین فردا صبح زود بلند شو و همراه افرادت از اینجا برو.»
پس داوود و افرادش، صبح زود برخاستند تا به سرزمین فلسطین برگردند، ولی سپاه فلسطین عازم یزرعیل شد.
30
بعد از سه روز، داوود و افرادش به صقلغ رسیدند. قبل از آن، عَمالیقیها به جنوب یهوده هجوم آورده، شهر صقلغ را به آتش کشیده بودند
و زنان و تمام کسانی را که در آنجا بودند، از کوچک و بزرگ به اسارت برده و هیچکس را نکشته بودند، بلکه همه را برداشته، به راه خود رفته بودند.
داوود و افرادش وقتی به شهر رسیدند و دیدند چه بر سر زنها و بچههایشان آمده است،
با صدای بلند آنقدر گریه کردند که دیگر رمقی برایشان باقی نماند.
هر دو زن داوود، اخینوعم و اَبیجایِل هم جزو اسیران بودند.
داوود بسیار مضطرب بود، زیرا افرادش به خاطر از دست دادن بچههایشان از شدت ناراحتی میخواستند او را سنگسار کنند. اما داوود خویشتن را از يهوه، اللهاش تقویت کرد.
داوود به اَبیاتار کاهن گفت: «ایفود را پیش من بیاور!» اَبیاتار آن را آورد.
داوود از يهوه پرسید: «آیا دشمن را تعقیب کنم؟ آیا به آنها خواهم رسید؟» يهوه به او فرمود: «بله، آنها را تعقیب کن، چون به آنها خواهی رسید و آنچه را که بردهاند پس خواهی گرفت!»
پس داوود و آن ششصد نفر به تعقیب عَمالیقیها پرداختند. وقتی به نهر بسور رسیدند، دویست نفر از افراد داوود از فرط خستگی نتوانستند از آن عبور کنند، اما چهارصد نفر دیگر به تعقیب دشمن ادامه دادند.
در بین راه به یک جوان مصری برخوردند و او را نزد داوود آوردند. او سه شبانه روز چیزی نخورده و نیاشامیده بود. آنها مقداری نان انجیری، دو نان کشمشی و آب به او دادند و جان او تازه شد.
داوود از او پرسید: «تو کیستی و از کجا میآیی؟» گفت: «من مصری و نوکر یک شخص عَمالیقی هستم. اربابم سه روز پیش مرا در اینجا رها نمود و رفت، چون مریض بودم.
ما به جنوب سرزمین کریتیها واقع در جنوب یهوده و سرزمین قبیلهٔ کالیب هجوم بردیم و شهر صقلغ را سوزاندیم.»
داوود از او پرسید: «آیا میتوانی ما را به آن گروه برسانی؟» آن جوان پاسخ داد: «اگر به نام خدا قسم بخورید که مرا نکشید و یا مرا به اربابم پس ندهید حاضرم شما را راهنمایی کنم تا به آنها برسید.»
پس او داوود و همراهانش را به اردوگاه دشمن راهنمایی کرد. عَمالیقیها در مزارع پخش شده، میخوردند و مینوشیدند و میرقصیدند، چون از فلسطینیها و مردم یهوده غنایم فراوانی به چنگ آورده بودند.
همان شب داوود و همراهانش بر آنها هجوم برده، تا غروب روز بعد، ایشان را از دم شمشیر گذراندند، به طوری که فقط چهارصد نفر از آنها باقی ماندند که بر شتران خود سوار شده، گریختند.
داوود تمام غنایم را از عمالیقیها پس گرفت. آنها زنان و اطفال و همهٔ متعلقات خود را بدون کم و کسر پس گرفتند و داوود دو زن خود را نجات داد.
افراد داوود تمام گلهها و رمهها را گرفته، پیشاپیش خود میراندند و میگفتند: «همهٔ اینها غنایم داوود است.»
سپس داوود نزد آن دویست نفر خستهای که کنار نهر بسور مانده بودند، رفت. آنها به استقبال داوود و همراهانش آمدند و داوود با آنها احوالپرسی کرد.
اما بعضی از افراد شروری که در میان مردان داوود بودند گفتند: «آنها همراه ما نیامدند، بنابراین از این غنیمت هم سهمی ندارند. زنان و بچههایشان را به آنها واگذارید و بگذارید بروند.»
اما داوود گفت: «نه، برادران من! با آنچه يهوه به ما داده است چنین عمل نکنید. يهوه ما را سلامت نگاه داشته و کمک کرده است تا دشمن را شکست دهیم.
من با آنچه شما میگویید موافق نیستم. همهٔ ما به طور یکسان از این غنیمت سهم خواهیم برد. کسانی که به میدان جنگ میروند و آنانی که در اردوگاه نزد اسباب و اثاثیه میمانند سهم هر دو مساوی است.»
از آن زمان به بعد این حکم داوود در یسرال به صورت یک قانون درآمد که تا به امروز هم به قوت خود باقی است.
وقتی که داوود به صقلغ رسید، قسمتی از غنایم جنگی را برای بزرگان یهوده که دوستانش بودند، فرستاد و گفت: «این هدیهای است که از دشمنان يهوه به دست آوردهایم.»
داوود برای این شهرها نیز که خود و همراهانش قبلاً در آنجا بودند هدایا فرستاد: بیتئیل، راموت در جنوب یهوده، یتیر، عروعیر، سفموت، اشتموع، راکال، شهرهای یرحمئیلیان، شهرهای قینیان، حرمه، بورعاشان، عتاق و حبرون.
31
فلسطینیها با یسرالیها وارد جنگ شدند و آنها را شکست دادند. یسرالیها فرار کردند و در دامنهٔ کوه جلبوع، تلفات زیادی به جای گذاشتند.
فلسطینیها شائول و پسران او یوناتان، ابیناداب و ملکیشوع را محاصره کردند و پسرانش را کشتند.
عرصه بر شائول تنگ شد و تیراندازان فلسطینی دورش را گرفته او را به سختی مجروح کردند.
پس شائول به سلاحدار خود گفت: «پیش از آنکه به دست این کافران بیفتم و با رسوایی کشته شوم، تو با شمشیرت مرا بکش!» ولی آن مرد ترسید این کار را بکند. پس شائول شمشیر خود را گرفت و خود را بر آن انداخت و مرد.
محافظ شائول چون او را مرده دید، او نیز خود را روی شمشیرش انداخت و همراه شائول مرد.
بدین ترتیب، شائول و سه پسرش و سلاحدار وی و همهٔ افرادش در آن روز کشته شدند.
یسرالیهایی که در آن سوی درۀ یزرعیل و شرق رود اردن بودند، وقتی شنیدند که سربازانشان فرار کرده و شائول و پسرانش کشته شدهاند، شهرهای خود را ترک نموده گریختند. پس فلسطینیها آمدند و در آن شهرها ساکن شدند.
در فردای آن روز، چون فلسطینیها برای غارت کشتهشدگان رفتند، جنازهٔ شائول و سه پسرش را که در کوه جلبوع افتاده بود یافتند.
آنها سر شائول را از تنش جدا کرده، اسلحهٔ او را باز کردند، سپس جارچیان به سراسر فلسطین فرستادند تا خبر کشته شدن شائول را به بتخانهها و مردم فلسطین برسانند.
اسلحهٔ شائول را در بتخانهٔ عشتاروت گذاشتند و جسدش را بر دیوار شهر بیتْشان آویختند.
وقتی ساکنان یابیشِ جلعاد، آنچه را که فلسطینیها بر سر شائول آورده بودند شنیدند،
مردان دلاور خود را به بیتشان فرستادند. آنها تمام شب در راه بودند تا سرانجام به بیتْشان رسیدند و اجساد شائول و پسرانش را از دیوار پایین کشیده، به یابیش آوردند و آنها را در آنجا سوزاندند.
سپس استخوانهای ایشان را گرفته، زیر درخت بلوطی که در یابیش است دفن کردند و هفت روز روزه گرفتند.
2_samuel
1
پس از کشته شدن شائول، داوود عمالیقیها را سرکوب کرد و به شهر صقلغ بازگشت و دو روز در آنجا ماند.
در روز سوم، ناگهان مردی از لشکر شائول با لباس پاره، در حالی که روی سرش خاک ریخته بود، آمد و در حضور داوود تعظیم نموده، به خاک افتاد.
داوود از او پرسید: «از کجا آمدهای؟» جواب داد: «از اردوگاه یسرال فرار کردهام.»
داوود پرسید: «به من بگو چه اتفاقی افتاده است؟» جواب داد: «تمام سربازان ما فرار کردهاند. عدهٔ زیادی از افراد ما کشته و مجروح شدهاند. شائول و پسرش یوناتان هم کشته شدهاند!»
داوود از او پرسید: «از کجا میدانی که شائول و پسرش یوناتان مردهاند؟»
گفت: «برحسب تصادف، در کوه جلبوع بودم که دیدم شائول به نیزهٔ خود تکیه داده بود و ارابهها و سواران دشمن هر لحظه به او نزدیکتر میشدند.
وقتی شائول چشمش به من افتاد مرا صدا زد. گفتم: بله آقا.
پرسید: ”کیستی؟“ گفتم: ”یک عَمالیقی.“
آنگاه التماس کرد: ”بیا و مرا بکش چون به سختی مجروح شدهام و میخواهم زودتر راحت شوم.“
پس من هم او را کشتم، چون میدانستم که زنده نمیماند. تاج و بازوبندش را گرفتم و نزد آقای خویش آوردم.»
داوود و افرادش وقتی این خبر را شنیدند از شدت ناراحتی لباسهای خود را پاره کردند.
آنها برای شائول و پسرش یوناتان و قوم يهوه و به خاطر سربازان شهید یسرالی، تمام روز روزه گرفته، گریه کردند و به سوگواری پرداختند.
آنگاه داوود به جوانی که این خبر را آورده بود گفت: «تو اهل کجا هستی؟» او جواب داد: «من یک عمالیقی هستم ولی در سرزمین شما زندگی میکنم.»
داوود به او گفت: «چطور جرأت کردی پادشاه برگزیدهٔ يهوه را بکشی؟»
سپس به یکی از افرادش دستور داد او را بکشد و آن مرد او را کشت.
داوود گفت: «تو خودت باعث مرگت شدی، چون با زبان خودت اعتراف کردی که پادشاه برگزیدهٔ يهوه را کشتهای.»
آنگاه داوود این مرثیه را برای شائول و یوناتان نوشت و بعد دستور داد آن را به مردم یهوده تعلیم دهند. (کلمات این مرثیه در کتاب یاشَر نوشته شده است.)
«ای یسرال، جلال تو بر فراز تپهها از بین رفت. دلاوران تو به خاک افتادهاند!
«این را به فلسطینیها نگویید، مبادا شادی کنند. این را از شهرهای جت و اشقلون مخفی بدارید، مبادا دختران خدانشناس فلسطین وجد نمایند.
«ای کوه جلبوع، کاش دیگر شبنم و باران بر تو نبارد، کاش دیگر محصول غله در دامنت نروید، زیرا در آنجا شائول و دلاوران یسرال مردهاند، از این پس، سپر شائول را روغن نخواهند مالید.
«شائول و یوناتان، هر دو دشمنان نیرومند خود را کشتند و دست خالی از جنگ برنگشتند.
شائول و یوناتان چقدر محبوب و نازنین بودند! در زندگی و در مرگ از هم جدا نشدند! از عقابها سریعتر و از شیرها تواناتر بودند!
«ای زنان یسرال، برای شائول گریه کنید. او شما را با لباسهای زیبا و گرانبها میپوشانْد و با زر و زیور میآراست.
«یوناتان بر فراز تپهها کشته شده است. دلاوران در میدان جنگ افتادهاند.
ای برادر من یوناتان، برای تو بسیار دلتنگم. چقدر تو را دوست داشتم! محبت تو برای من، عمیقتر از محبت زنان بود!
«دلاوران به خاک افتاده و مردهاند. اسلحه آنها را به غنیمت بردهاند.»
2
بعد از آن، داوود از يهوه سؤال کرد: «آیا به یکی از شهرهای یهوده برگردم؟» يهوه در پاسخ او فرمود: «بله.» داوود پرسید: «به کدام شهر بروم؟» يهوه جواب داد: «به حِبرون برو.»
پس داوود با دو زن خود اخینوعم یزرعیلی و ابیجایل، بیوهٔ نابال کرملی
و با همهٔ افرادش و خانوادههای آنان به حبرون کوچ کرد.
آنگاه رهبران یهوده نزد داوود آمده، او را در آنجا برای پادشاهی تدهین کردند تا بر سرزمین یهوده حکمرانی کند. داوود چون شنید که مردان یابیش جلعاد شائول را دفن کردهاند،
برای ایشان چنین پیغام فرستاد: « يهوه شما را برکت دهد زیرا نسبت به پادشاه خود شائول وفاداری خود را ثابت کرده، او را دفن نمودید.
يهوه برای این کارتان به شما پاداش بدهد. من نیز به نوبهٔ خود این خوبی شما را جبران خواهم کرد.
حالا که شائول مرده است، قبیلهٔ یهوده مرا به عنوان پادشاه جدید خود قبول کردهاند. پس نترسید و شجاع باشید!»
اما ابنیر، پسر نیر، فرماندهٔ سپاه شائول به اتفاق ایشبوشت پسر شائول از رود اردن گذشته، به محنایم فرار کرده بودند.
در آنجا ابنیر ایشبوشت را بر جلعاد، اشیر، یزرعیل، افرایم، بنیامین و بقیهٔ یسرال پادشاه ساخت.
ایشبوشت چهل ساله بود که پادشاه یسرال شد و دو سال سلطنت کرد. اما قبیلهٔ یهوده داوود را رهبر خود ساختند و داوود در حبرون هفت سال و شش ماه در سرزمین یهوده سلطنت کرد.
روزی سپاهیان ایشبوشت به فرماندهی ابنیر، پسر نیر، از محنایم به جبعون آمدند.
سپاهیان داوود نیز به فرماندهی یوآب (پسر صرویه) به مقابلهٔ آنها برآمدند. نیروها در کنار برکهٔ جبعون در مقابل هم قرار گرفتند.
ابنیر به یوآب گفت: «چطور است چند نفر را از دو طرف به میدان بفرستیم تا با هم بجنگند؟» یوآب موافقت نمود.
پس از هر طرف دوازده نفر انتخاب شدند.
هر یک از آنها با یک دست سر حریف خود را گرفته، با دست دیگر شمشیر را به پهلویش میزد، تا اینکه همه مردند. از آن به بعد آن مکان که در جبعون است به «میدان شمشیرها» معروف شد.
به دنبال این کشتار، جنگ سختی بین دو طرف درگرفت و یوآب و نیروهای داوود، ابنیر و مردان یسرال را شکست دادند.
ابیشای و عسائیل، برادران یوآب نیز در این جنگ شرکت داشتند. عسائیل مثل آهو میدوید.
او به تعقیب ابنیر پرداخت و لحظهای از او چشم برنمیداشت.
ابنیر وقتی سرش را برگرداند و به عقب نگاه کرد، دید عسائیل او را تعقیب میکند. او را صدا زده، گفت: «آیا تو عسائیل هستی؟» عسائیل جواب داد: «بله، خودمم.»
ابنیر به او گفت: «برو با کسی دیگر بجنگ! سراغ یکی از جوانان برو و خلع سلاحش کن!» اما عسائیل همچنان به تعقیب ابنیر ادامه داد.
ابنیر بار دیگر فریاد زد: «از تعقیب من دست بردار. اگر تو را بکشم دیگر نمیتوانم به صورت برادرت یوآب نگاه کنم.»
ولی عسائیل دست بردار نبود. پس ابنیر با سر نیزهاش چنان به شکم او زد که سر نیزه از پشتش درآمد. عسائیل جابهجا نقش بر زمین شد و جان سپرد. هر کس به مکانی که نعش او افتاده بود میرسید، میایستاد.
ولی یوآب و ابیشای به تعقیب ابنیر پرداختند. وقتی به تپهٔ امه نزدیک جیح که سر راه بیابان جبعون است رسیدند، آفتاب غروب کرده بود.
سپاهیان ابنیر که از قبیلهٔ بنیامین بودند، بر فراز تپهٔ امه گرد آمدند.
ابنیر، یوآب را صدا زده، گفت: «تا کی میخواهی این کشت و کشتار ادامه یابد؟ این کار عاقبت خوشی ندارد. چرا دستور نمیدهی افرادت از تعقیب برادران خود دست بکشند؟»
یوآب در جواب او گفت: «به اللها زنده قسم، اگر این حرف را نمیزدی تا فردا صبح شما را تعقیب میکردیم.»
آنگاه یوآب شیپورش را زد و مردانش از تعقیب سربازان یسرالی دست کشیدند.
همان شب ابنیر و افرادش برگشته، از رود اردن عبور کردند. آنها تمام صبح روز بعد نیز در راه بودند تا سرانجام به محنایم رسیدند.
یوآب و همراهانش نیز به خانه برگشتند. تلفات افراد داوود غیر از عسائیل فقط نوزده نفر بود.
ولی از افراد ابنیر (که همه از قبیلهٔ بنیامین بودند) سیصد و شصت نفر کشته شده بودند.
یوآب و افرادش، جنازهٔ عسائیل را به بیتلحم برده، او را در کنار قبر پدرش به خاک سپردند. بعد، تمام شب به راه خود ادامه داده، سپیدهٔ صبح به حبرون رسیدند.
3
این سرآغاز یک جنگ طولانی بین پیروان شائول و افراد داوود بود. داوود روزبهروز نیرومندتر و خاندان شائول روزبهروز ضعیفتر میشد.
در مدتی که داوود در حبرون زندگی میکرد، صاحب پسرانی شد. پسر اول داوود، امنون از زنش اَخینوعَمِ یِزرِعیلی،
پسر دوم او کیلاب از زنش اَبیجایِل (بیوهٔ نابال کرملی)، پسر سوم او ابشالوم پسر معکه (دختر تلمای پادشاه جشور)،
پسر چهارم او ادونیا از حجیت، پسر پنجم او شفطیا از ابیطال
و پسر ششم او یِتَرعام از زنش عجله بودند.
در زمانی که جنگ بین خاندان شائول و خاندان داوود ادامه داشت، ابنیر خاندان شائول را تقویت مینمود.
یک روز ایشبوشت پسر شائول، ابنیر را متهم کرد که با یکی از کنیزان شائول به نام رصفه، دختر اَیه، همبستر شده است.
ابنیر خشمگین شد و فریاد زد: «آیا فکر میکنی من به شائول خیانت میکنم و از داوود حمایت مینمایم؟ پس از آن همه خوبیهایی که در حق تو و پدرت کردم و نگذاشتم به چنگ داوود بیفتی، حالا به خاطر این زن به من تهمت میزنی؟ آیا این است پاداش من؟
«پس حالا خوب گوش کن. خدا مرا لعنت کند اگر هر چه در قدرت دارم به کار نبرم تا سلطنت را خاندان شائول گرفته به داوود بدهم تا همانطور که يهوه وعده داده بود داوود در سراسر یسرال و یهوده پادشاه شود.»
ایشبوشت در جواب ابنیر چیزی نگفت چون از او میترسید.
آنگاه ابنیر قاصدانی را با این پیغام نزد داوود فرستاد: «چه کسی باید بر این سرزمین حکومت کند؟ اگر تو با من عهد دوستی ببندی من تمام مردم یسرال را به سوی تو برمیگردانم.»
داوود پاسخ داد: «بسیار خوب، ولی به شرطی با تو عهد میبندم که همسرم میکال دختر شائول را با خود نزد من بیاوری.»
سپس داوود این پیغام را برای ایشبوشت فرستاد: «همسرم میکال را به من پس بده، زیرا او را به قیمت کشتن صد فلسطینی خریدهام.»
پس ایشبوشت، میکال را از شوهرش فلطئیل پس گرفت.
فلطئیل گریهکنان تا بحوریم به دنبال زنش رفت. در آنجا ابنیر به او گفت: «حالا دیگر برگرد.» فلطئیل هم برگشت.
در ضمن، ابنیر با بزرگان یسرال مشورت کرده، گفت: «مدتهاست که میخواهید داوود را پادشاه خود بسازید.
حالا وقتش است! زیرا يهوه فرموده است که بهوسیلۀ داوود قوم خود را از دست فلسطینیها و سایر دشمنانشان نجات خواهد داد.»
ابنیر با قبیلهٔ بنیامین نیز صحبت کرد. آنگاه به حبرون رفت و توافقهایی را که با یسرال و قبیلهٔ بنیامین حاصل نموده بود، به داوود گزارش داد.
بیست نفر همراه او بودند و داوود برای ایشان ضیافتی ترتیب داد.
ابنیر به داوود قول داده، گفت: «وقتی برگردم، همهٔ مردم یسرال را جمع میکنم تا تو را چنانکه خواستهای، به پادشاهی خود انتخاب کنند.» پس داوود او را به سلامت روانه کرد.
به محض رفتن ابنیر، یوآب و عدهای از سپاهیان داوود از غارت بازگشتند و غنیمت زیادی با خود آوردند.
وقتی یوآب رسید، به او گفتند که ابنیر، پسر نیر، نزد پادشاه آمده و به سلامت بازگشته است.
پس یوآب با عجله به حضور پادشاه رفت و گفت: «چه کردهای؟ چرا گذاشتی ابنیر سالم برگردد؟
تو خوب میدانی که او برای جاسوسی آمده بود تا از هر چه میکنی باخبر شود.»
پس یوآب چند نفر را به دنبال ابنیر فرستاد تا او را برگردانند. آنها در کنار چشمهٔ سیره به ابنیر رسیدند و او با ایشان برگشت. اما داوود از این جریان خبر نداشت.
وقتی ابنیر به دروازهٔ شهر حبرون رسید، یوآب به بهانهٔ اینکه میخواهد با او محرمانه صحبت کند، وی را به کناری برد و خنجر خود را کشیده، به انتقام خون برادرش عسائیل، او را کشت.
داوود چون این را شنید، گفت: «من و قوم من در پیشگاه يهوه از خون ابنیر تا به ابد مبرا هستیم.
خون او به گردن یوآب و خانوادهاش باشد. عفونت و جذام همیشه دامنگیر نسل او باشد. فرزندانش عقیم شوند و از گرسنگی بمیرند یا با شمشیر کشته شوند.»
پس بدین ترتیب یوآب و برادرش ابیشای، ابنیر را کشتند چون او برادرشان عسائیل را در جنگ جبعون کشته بود.
داوود به یوآب و همهٔ کسانی که با او بودند دستور داد که لباس خود را پاره کنند و پلاس بپوشند و برای ابنیر عزا بگیرند، و خودش همراه تشییعکنندگان جنازه به سر قبر رفت.
ابنیر را در حبرون دفن کردند و پادشاه و همراهانش بر سر قبر او با صدای بلند گریستند.
پادشاه این مرثیه را برای ابنیر خواند: «چرا ابنیر باید با خفت و خواری بمیرد؟ ای ابنیر، دستهای تو بسته نشد، پاهایت را در بند نگذاشتند؛ تو را ناجوانمردانه کشتند.» و همهٔ حضار بار دیگر با صدای بلند برای ابنیر گریه کردند.
داوود در روز تشییعجنازه چیزی نخورده بود و همه از او خواهش میکردند که چیزی بخورد. اما داوود قسم خورده، گفت: «خدا مرا بکشد اگر تا غروب آفتاب لب به غذا بزنم.» این عمل داوود بر دل مردم نشست، در واقع تمام کارهای او را مردم میپسندیدند.
تمام قوم، یعنی هم یسرال و هم یهوده، دانستند که پادشاه در کشتن ابنیر دخالت نداشته است.
داوود به افرادش گفت: «آیا نمیدانید که امروز در یسرال یک مرد، یک سردار بزرگ، کشته شده است.
هر چند من به پادشاهی برگزیده شدهام، ولی نمیتوانم از عهدهٔ این دو پسر صرویه برآیم. يهوه، عاملان این شرارت را به سزای اعمالشان برساند.»
4
وقتی ایشبوشت پادشاه شنید که ابنیر در حبرون کشته شده است، هراسان گشت و تمام قومش نیز مضطرب شدند.
ایشبوشت دو فرمانده سپاه داشت به نامهای بعنه و ریکاب. آنها پسران رمون بئیروتی از قبیلهٔ بنیامین بودند. (با اینکه اهالی بئیروت به جتایم فرار کرده و در آنجا ساکن شده بودند، ولی باز جزو قبیلهٔ بنیامین محسوب میشدند.)
(در ضمن، شائول نوهٔ لنگی داشت به نام مفیبوشت که پسر یوناتان بود. هنگامی که شائول و یوناتان در جنگ یزرعیل کشته شدند، مفیبوشت پنج ساله بود. وقتی خبر مرگ شائول و یوناتان به پایتخت رسید، دایهٔ مفیبوشت، او را برداشت و فرار کرد. ولی هنگام فرار به زمین خورد و بچه از دستش افتاد و پایش لنگ شد.)
یک روز ظهر، موقعی که ایشبوشت پادشاه خوابیده بود، ریکاب و بعنه وارد خانهٔ او شدند.
آنها به بهانهٔ گرفتن یک کیسه گندم به کاخ او آمدند و مخفیانه به اتاق پادشاه رفتند. سپس او را کشته، سرش را از تنش جدا کردند و آن را با خود برداشته، از راه بیابان گریختند. آنها تمام شب در راه بودند
تا به حبرون رسیدند. ریکاب و بعنه سر بریده شدهٔ ایشبوشت را به داوود تقدیم کرده، گفتند: «این سر ایشبوشت، پسر دشمنت شائول است که میخواست تو را بکشد. امروز يهوه انتقام تو را از شائول و تمام خاندان او گرفته است!»
اما داوود جواب داد: «به يهوه زنده که مرا از دست دشمنانم نجات داد، قسم
که من آن شخصی را که خبر کشته شدن شائول را به صقلغ آورد و گمان میکرد که مژده میآورد، کشتم. آن مژدگانیای بود که به او دادم.
حال، آیا سزای مردان شروری که شخص بیگناهی را در خانهٔ خود و در رختخوابش به قتل رساندهاند، کمتر از این باید باشد؟ بدانید که شما را نیز خواهم کشت.»
بعد داوود به افرادش دستور داد که هر دو را بکشند. پس آنها را کشتند و دستها و پاهایشان را بریده، بدنهایشان را در کنار برکهٔ حبرون به دار آویختند؛ اما سر ایشبوشت را گرفته، در قبر ابنیر در حبرون دفن کردند.
5
نمایندگان تمام قبایل یسرال به حبرون نزد داوود آمدند و به او گفتند: «ما از گوشت و استخوان تو هستیم.
حتی زمانی که شائول بر ما حکومت میکرد، سپاهیان ما را تو به جنگ میبردی و به سلامت بازمیگرداندی. و يهوه به تو گفت که تو باید شبان و رهبر قوم او باشی.»
پس در حبرون، داوود در حضور يهوه با بزرگان یسرال عهد بست و آنها او را به عنوان پادشاه یسرال انتخاب کردند.
(او پیش از آن، در سن سی سالگی به پادشاهی یهوده برگزیده شده بود و مدت هفت سال و شش ماه بود که در حبرون بر سرزمین یهوده سلطنت میکرد. علاوه بر این، مدت سی و سه سال نیز در یروشلیم بر یسرال و یهوده حکمرانی کرد. پس داوود رویهمرفته حدود چهل سال سلطنت کرد.)
داوود پادشاه و سربازانش به یروشلیم حمله کردند تا با یبوسیان که در آنجا ساکن بودند بجنگند. یبوسیان به داوود گفتند: «هرگز به داخل شهر راه نخواهی یافت. حتی کوران و شلان، میتوانند تو را از اینجا بیرون کنند.» آنها خیال میکردند در قلعهٔ خود در امان هستند.
(اما داوود و سربازانش آنها را شکست داده، قلعهٔ صهیون را گرفتند. این قلعه امروز به «شهر داوود» معروف است.)
وقتی پیغام توهینآمیز مدافعان شهر یروشلیم به داوود رسید، او به نیروهای خود این دستور را داد: «از مجرای قنات وارد شهر شوید و این یبوسیان شل و کور را که دشمن من هستند، نابود کنید.» (به این دلیل است که میگویند: «کور و شل وارد کاخ نخواهند شد.»)
پس داوود در قلعهٔ صهیون ساکن شده، آن را «شهر داوود» نامید. سپس از مِلو واقع در بخش قدیمی شهر، شروع کرده، به طرف مرکز شهر جدید در شمال، ساختمانهایی ساخت.
به این ترتیب، روزبهروز بر عظمت و قدرت داوود افزوده میشد زیرا يهوه، اللها لشکرهای آسمان با او بود.
حیرام، پادشاه صور، قاصدانی نزد داوود فرستاد. همراه این قاصدان، نجاران و بناهایی با چوب درختان سرو نیز فرستاده شدند تا برای داوود کاخی بسازند.
بنابراین، داوود فهمید که يهوه به خاطر قوم خود یسرال، او را پادشاه ساخته و سلطنتش را اینچنین برکت داده است.
داوود پس از آنکه از حبرون به یروشلیم رفت، بار دیگر زنان و کنیزان برای خود گرفت و صاحب دختران و پسران دیگری شد.
فرزندانی که برای او در شهر یروشلیم متولد شدند، عبارت بودند از: شموع، شوباب، ناتان، سلیمان،
یبحار، الیشوع، نافج، یافیع،
الیشمع، الیاداع و الیفلط.
وقتی فلسطینیها شنیدند داوود پادشاه یسرال شده است، تمام نیروهای خود را برای جنگ با او بسیج کردند. اما داوود چون این را شنید به داخل قلعه رفت.
فلسطینیها آمده، در درهٔ رفائیم اردو زدند.
داوود از يهوه سؤال کرد: «اگر به جنگ فلسطینیها بروم، آیا مرا پیروز میگردانی؟» يهوه فرمود: «بله، تو را بر دشمن پیروز میگردانم.»
پس داوود به بعل فراصیم آمد و در آنجا فلسطینیها را شکست داد. داوود گفت: « يهوه بود که دشمنان ما را شکست داد! او چون سیلاب بر آنها خروشید.» به این دلیل است که آن محل بَعَلفِراصیم (یعنی « يهوهی که میخروشد») نام گرفت.
داوود و سربازان او تعداد زیادی بت که فلسطینیها برجای گذاشته بودند، برداشته، با خود بردند.
اما فلسطینیها بار دیگر بازگشتند و در درهٔ رفائیم اردو زدند.
وقتی داوود از يهوه سؤال کرد، يهوه به او گفت: «از روبرو به آنها حمله نکن، بلکه دور بزن و از میان درختان توت، از پشت سر حمله کن.
وقتی صدای پایی بر سر درختان توت شنیدی، آنگاه حمله را شروع کن. چون این علامت آن است که من پیشاپیش شما حرکت میکنم و لشکر فلسطینیها را شکست میدهم.»
پس داوود، چنانکه يهوه به او فرموده بود، عمل کرد و فلسطینیها را از جِبعه تا جازر سرکوب نمود.
6
داوود بار دیگر تمام سربازان ماهر خود را که سی هزار بودند، جمع کرد
و به قریهٔ یعاریم رفت تا صندوق عهد خدا را از آنجا بیاورد. (این صندوق به نام يهوه لشکرهای آسمان نامیده میشد. روی صندوق دو کروبی قرار داشت و حضور يهوه بر آنها بود.)
صندوق عهد را از خانهٔ ابیناداب که در کوهستان بود برداشته، بر ارابهای نو گذاشتند. عُزه و اخیو (پسران ابیناداب)، گاوهای ارابه را میراندند.
اخیو، پیشاپیش صندوق عهد میرفت،
و داوود با رهبران قوم یسرال که از پشت سر او در حرکت بودند با صدای تار و چنگ و دایره زنگی و دهل و سنج، با تمام قدرت در حضور يهوه آواز میخواندند و پایکوبی میکردند.
اما وقتی به خرمنگاه ناکن رسیدند، گاوها لغزیدند و عزه دست خود را دراز کرد و صندوق عهد را گرفت که نیفتد.
آنگاه خشم يهوه بر عزه شعلهور شد و برای این بیاحترامی او را در همان جا کنار صندوق عهد، کشت.
داوود از این عمل يهوه غمگین شد و آن مکان را «مجازات عزه» نامید که تا به امروز نیز به این نام معروف است.
آن روز داوود از يهوه ترسید و گفت: «چطور میتوانم صندوق عهد را به خانه ببرم؟»
پس تصمیم گرفت به جای شهر داوود، آن را به خانهٔ عوبید ادوم که از جت آمده بود، ببرد.
صندوق عهد، سه ماه در خانهٔ عوبید ماند و يهوه، عوبید و تمام اهل خانهٔ او را برکت داد.
داوود وقتی شنید يهوه عوبید را به دلیل وجود صندوق عهد در خانهاش برکت داده است، نزد او رفت و صندوق عهد را گرفت و با جشن و سرور به سوی یروشلیم رهسپار شد.
مردانی که آن را حمل میکردند بیشتر از شش قدم نرفته بودند که داوود آنها را متوقف کرد تا یک گاو و یک گوسالهٔ فربه قربانی کند.
داوود لباس کاهنان را پوشیده بود و با تمام قدرت در حضور يهوه میرقصید.
به این ترتیب قوم یسرال با صدای شیپورها، شادیکنان صندوق عهد را به یروشلیم آوردند.
وقتی جمعیت همراه صندوق عهد وارد شهر شدند، میکال دختر شائول از پنجره نگاه کرد و داوود را دید که در حضور يهوه میرقصد و پایکوبی میکند، پس در دل خود او را تحقیر کرد.
صندوق عهد را در خیمهای که داوود برای آن تدارک دیده بود، گذاشتند و داوود قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی به يهوه تقدیم نمود.
در پایان مراسم قربانی، داوود بنییسرال را به نام يهوه لشکرهای آسمان برکت داد
و به هر یک از زنان و مردان یک قرص نان معمولی، یک نان خرما و یک نان کشمشی داد. وقتی جشن تمام شد و مردم به خانههای خود رفتند،
داوود برگشت تا خانوادهٔ خود را برکت دهد. اما میکال به استقبال او آمده، با لحنی تحقیرآمیز به او گفت: «پادشاه یسرال امروز چقدر باوقار و سنگین بود! خوب خودش را مثل یک آدم ابله جلوی کنیزان رسوا کرد!»
داوود به میکال گفت: «من امروز در حضور يهوهی میرقصیدم که مرا انتخاب فرمود تا بر پدرت و خانوادهٔ او برتر باشم و قوم يهوه، یسرال را رهبری کنم.
بله، اگر لازم باشد از این هم کوچکتر و نادانتر میشوم. ولی مطمئن باش که احترام من پیش کنیزان از بین نرفته است.»
پس میکال، دختر شائول، تا آخر عمر بیفرزند ماند.
7
داوود پادشاه در کاخ خود در امنیت ساکن شد، زیرا يهوه او را از شر تمام دشمنانش رهانیده بود.
یک روز داوود به ناتان نبی گفت: «من در این کاخ زیبا که با چوب سرو ساخته شده است زندگی میکنم، در حالی که صندوق عهد خدا در یک خیمه نگهداری میشود!»
ناتان در جواب وی گفت: «آنچه را که در نظر داری انجام بده، زیرا يهوه با توست.»
اما همان شب يهوه به ناتان فرمود
که برود و به خدمتگزار او داوود چنین بگوید: «تو نمیتوانی برای من خانهای بسازی.
من هرگز در یک ساختمان ساکن نبودهام. از آن زمانی که بنییسرال را از مصر بیرون آوردم تا امروز، خانهٔ من یک خیمه بوده است، و از جایی به جای دیگر در حرکت بودهام.
در طول این مدت، هرگز به هیچکدام از رهبران یسرال که آنها را برای شبانی قوم خود تعیین نموده بودم، نگفتم که چرا برایم خانهای از چوب سرو نساختهاید؟
«حال يهوه، اللها لشکرهای آسمان میفرماید که وقتی چوپان سادهای بیش نبودی و در چراگاهها از گوسفندان نگهداری میکردی، تو را به رهبری قوم یسرال برگزیدم.
در همه جا با تو بودهام و دشمنانت را نابود کردهام. تو را از این نیز بزرگتر میکنم تا یکی از معروفترین مردان دنیا شوی!
برای قوم خود سرزمینی انتخاب کردم تا در آن سروسامان بگیرند. این وطن آنها خواهد بود و قومهای بتپرست، دیگر مثل سابق که قوم من تازه وارد این سرزمین شده بودند، بر آنها ظلم نخواهند کرد. تو را از شر تمام دشمنانت حفظ خواهم کرد. این منم که خانهٔ تو را میسازم.
وقتی تو بمیری و به اجدادت ملحق شوی، من یکی از پسرانت را وارث تاج و تخت تو میسازم و حکومت او را تثبیت میکنم.
او همان کسی است که خانهای برای من خواهد ساخت و من سلطنت او را تا به ابد پایدار خواهم کرد.
من پدر او خواهم بود، و او پسر من. اما اگر مرتکب گناه شود، او را سخت مجازات خواهم کرد.
ولی محبت من از او دور نخواهد شد، آن طور که از شائول دور شد و باعث گردید سلطنت او به تو منتقل شود.
بدان که خاندان تو تا به ابد باقی خواهد ماند و در حضور من سلطنت خواهد کرد.»
پس ناتان نزد داوود برگشته، آنچه را که يهوه فرموده بود به او بازگفت.
آنگاه داوود به خیمهٔ عبادت رفت. او در آنجا نشست و در حضور يهوه چنین دعا کرد: «ای يهوه، من کیستم و خاندان من چیست که مرا به این مقام رساندهای؟
ای خدا، به این هم اکتفا نکردی بلکه به نسل آیندهٔ من نیز وعدهها دادی. ای يهوه یهوه، آیا با همه اینچنین رفتار میکنی؟
دیگر داوود چه گوید که تو خدمتگزارت را خوب میشناسی!
این خواست تو بود که این کارهای بزرگ را بکنی و به این وسیله مرا تعلیم بدهی.
ای يهوه من، چقدر با عظمت هستی! هرگز نشنیدهایم که اللهای مثل تو وجود داشته باشد! تو اللها بینظیری هستی!
در سراسر دنیا، کدام قوم است که مثل قوم تو، بنییسرال، چنین برکتی یافته باشد؟ تو بنییسرال را رهانیدی تا از آنها برای خود قومی بسازی و نامت را پرآوازه کنی. با معجزات عظیم، مصر و اللهاانش را نابود کردی.
بنییسرال را تا به ابد قوم خود ساختی و تو ای يهوه، اللها ایشان شدی.
«ای يهوه، آنچه که دربارهٔ من و خاندانم وعده فرمودهای، انجام بده!
اسم تو تا ابد ستوده شود و مردم بگویند: يهوه، اللها لشکرهای آسمان، اللها یسرال است. تو خاندان مرا تا ابد حفظ خواهی کرد.
ای يهوه لشکرهای آسمان، ای اللها یسرال! تو به من وعده دادی که خاندان من تا به ابد بر قوم تو سلطنت کند. به همین سبب است که جرأت کردهام چنین دعایی در حضورت بنمایم.
ای يهوه، تو واقعا خدا هستی و قولهایت راست است و این وعدههای خوب از توست.
پس خواهش میکنم چنانکه قول دادهای عمل کنی و خاندانم را برکت دهی، باشد که خاندان من همیشه در حضور تو پایدار بماند و برکت تو تا به ابد بر خاندان من باشد.»
8
پس از چندی، باز داوود به فلسطینیها حمله کرده، آنها را شکست داد و مِتِگاَمّاه را از دستشان گرفت.
داوود همچنین موآبیها را شکست داده، اسیران را به ردیف در کنار هم روی زمین خوابانید؛ سپس از هر سه نفر دو نفر را کشت و یک نفر را زنده نگه داشت. بازماندگان موآبی تابع داوود شده، به او باج و خراج میدادند.
در ضمن داوود نیروهای هددعزر (پسر رحوب)، پادشاه صوبه را در هم شکست، زیرا هددعزر میکوشید بار دیگر نواحی کنار رود فرات را به چنگ آورد.
در این جنگ داوود هزار ارابه، هفت هزار سرباز سواره و بیست هزار سرباز پیاده را به اسیری گرفت، بعد صد اسب برای ارابهها نگه داشته، رگ پای بقیهٔ اسبان را قطع کرد.
او همچنین با بیست و دو هزار سرباز سوری که از دمشق برای کمک به هَدَدعَزَر آمده بودند جنگید و همهٔ آنها را کشت.
داوود در دمشق چندین قرارگاه مستقر ساخت و مردم سوریه تابع داوود شده، به او باج و خراج میپرداختند. به این ترتیب داوود هر جا میرفت، يهوه او را پیروزی میبخشید.
داوود سپرهای طلای سرداران هددعزر را گرفته، به یروشلیم برد.
در ضمن، او از طبح و بیروتای، شهرهای هددعزر، مقدار زیادی مفرغ گرفته، آنها را هم به یروشلیم برد.
توعو، پادشاه حمات، وقتی شنید که داوود بر لشکر هددعزر پیروز شده است،
پسرش هدورام را فرستاد تا سلام وی را به او برساند و این پیروزی را به او تبریک بگوید، چون هددعزر و توعو با هم دشمن بودند. هدورام هدایایی از طلا و نقره و مفرغ به داوود داد.
داوود، همهٔ این هدایا را با طلا و نقرهای که خود از ادومیها، موآبیها، عمونیها، فلسطینیها، عمالیقیها و نیز از هددعزر پادشاه به غنیمت گرفته بود، وقف يهوه کرد.
داوود در درهٔ نمک با هجده هزار سرباز ادومی وارد جنگ شده، آنها را از بین برد. این پیروزی داوود به شهرت او افزود.
سپس داوود در سراسر ادوم، قرارگاهها مستقر کرد و ادومیها تابع او شدند. داوود به هر طرف میرفت، يهوه به او پیروزی میبخشید.
داوود با عدل و انصاف بر یسرال حکومت میکرد.
فرماندهٔ سپاه او، یوآب (پسر صرویه) و وقایعنگار او یهوشافاط (پسر اخیلود) بود.
صادوق (پسر اخیطوب) و اخیملک (پسر اَبیّاتار) هر دو کاهن بودند و سرایا کاتب بود.
بنایهو (پسر یهویاداع) فرماندهٔ محافظین دربار داوود بود. پسران داوود نیز در امور دربار به او کمک میکردند.
9
روزی داوود به این فکر افتاد که ببیند آیا کسی از خانوادهٔ شائول باقی مانده است؟ چون او میخواست به خاطر یوناتان به او خوبی کند.
به او خبر دادند که یکی از نوکران شائول به نام صیبا هنوز زنده است. پس او را احضار کرده، از وی پرسید: «آیا تو صیبا هستی؟» او گفت: «بله قربان، من صیبا هستم.»
آنگاه پادشاه پرسید: «آیا کسی از خانوادهٔ شائول باقی مانده است؟ چون میخواهم طبق قولی که به خدا دادهام به او خوبی کنم.» صیبا جواب داد: «پسر لنگ یوناتان هنوز زنده است.»
پادشاه پرسید: «او کجاست؟» صیبا به او گفت: «در لودبار در خانهٔ ماخیر (پسر عَمیئیل) است.»
پس داوود پادشاه فرستاد تا مفیبوشت را که پسر یوناتان و نوهٔ شائول بود، از خانهٔ ماخیر به نزدش بیاورند. مفیبوشت در برابر پادشاه تعظیم کرده به پایش افتاد.
اما داوود گفت: «نترس! برای این تو را احضار کردهام تا به خاطر پدرت یوناتان به تو خوبی کنم. تمام زمینهای پدر بزرگت شائول را به تو پس میدهم و تو بعد از این در قصر من با من سر یک سفره خواهی نشست!»
مفیبوشت در حضور پادشاه به خاک افتاد و گفت: «آیا پادشاه میخواهد به سگ مردهای چون من خوبی کند؟»
پادشاه، صیبا نوکر شائول را خواست و به او گفت: «هر چه مال ارباب تو شائول و خانوادهٔ او بود، به نوهاش پس دادهام.
تو و پسرانت و نوکرانت باید زمین را برای او کشت و زرع کنید و خوراک خانوادهاش را تأمین نمایید، اما خود مفیبوشت پیش من زندگی خواهد کرد.» صیبا که پانزده پسر و بیست نوکر داشت، جواب داد: «قربان، هر چه امر فرمودید انجام خواهم داد.» از آن پس، مفیبوشت بر سر سفرهٔ داوود پادشاه مینشست و مثل یکی از پسرانش با او غذا میخورد.
مفیبوشت پسر کوچکی داشت به نام میکا. تمام اعضای خانوادهٔ صیبا خدمتگزاران مفیبوشت شدند.
پس مفیبوشت که از هر دو پا لنگ بود، در یروشلیم در قصر پادشاه زندگی میکرد و همیشه با پادشاه بر سر یک سفره مینشست.
10
پس از چندی، پادشاه عمون مرد و پسرش حانون بر تخت او نشست.
داوود پادشاه، پیش خود فکر کرد: «باید رسم دوستی را با حانون بجا آورم، چون پدرش ناحاش، دوست باوفای من بود.» پس داوود نمایندگانی به دربار حانون فرستاد تا به او تسلیت بگویند. ولی وقتی نمایندگان به عمون رسیدند،
بزرگان عمون به حانون گفتند: «این اشخاص برای احترام به پدرت به اینجا نیامدهاند، بلکه داوود آنها را فرستاده است تا پیش از حمله به ما، شهرها را جاسوسی کنند.»
از این رو، حانون فرستادههای داوود را گرفته، ریش یک طرف صورتشان را تراشید و لباسشان را از پشت پاره کرده، ایشان را نیمه برهنه به کشورشان برگردانید.
نمایندگان داوود خجالت میکشیدند با این وضع به وطن بازگردند. داوود چون این خبر را شنید، دستور داد آنها در شهر اریحا بمانند تا ریششان بلند شود.
مردم عمون وقتی فهمیدند با این کار، داوود را دشمن خود کردهاند، بیست هزار سرباز پیادهٔ سوری از بیترحوب و صوبه و دوازده هزار نفر از طوب، و نیز پادشاه معکه را با هزار نفر اجیر کردند.
وقتی داوود از این موضوع باخبر شد، یوآب و تمام سپاه یسرال را به مقابله با آنها فرستاد. عمونیها از دروازههای شهر دفاع میکردند و سربازان سوری اهل بیترحوب و صوبه و سربازان طوب و معکه، در صحرا مستقر شده بودند.
وقتی یوآب دید که باید در دو جبهه بجنگد، گروهی از بهترین رزمندگان خود را انتخاب کرد و فرماندهی آنها را به عهده گرفت تا به جنگ سربازان سوری برود.
بقیهٔ سربازان را به برادرش ابیشای سپرد تا به عمونیها که از شهر دفاع میکردند، حمله کند.
یوآب به برادرش گفت: «اگر از عهدهٔ سربازان سوری برنیامدم به کمک من بیا، و اگر تو از عهدهٔ عمونیها برنیامدی، من به کمک تو میآیم.
شجاع باش! اگر واقعاً میخواهیم قوم خود و شهرهای اللها خود را نجات دهیم، امروز باید مردانه بجنگیم. هر چه خواست يهوه است، انجام خواهد شد.»
هنگامی که یوآب و سربازانش حمله کردند، سوریان پا به فرار گذاشتند.
عمونیان نیز وقتی دیدند مزدوران سوری فرار میکنند، آنها هم فرار کرده، تا داخل شهر، عقبنشینی نمودند. یوآب از جنگ با عمونیها بازگشت و به یروشلیم مراجعت کرد.
سوریها وقتی دیدند نمیتوانند در برابر یسرالیها مقاومت کنند، تمام سربازان خود را احضار کردند. هددعزر پادشاه، سوریهایی را نیز که در شرق رود فرات بودند جمع کرد. این نیروها به فرماندهی شوبک که فرماندهٔ سپاه هددعزر بود به حیلام آمدند.
داوود چون این را شنید، همهٔ سربازان یسرالی را جمع کرد و از رود اردن عبور کرده، به حیلام آمد. در آنجا با سربازان سوری وارد جنگ شد.
ولی سوریها باز هم گریختند و داوود و سربازانش هفتصد ارابه سوار و چهل هزار اسب سوار سوری را کشتند. شوبک نیز در این جنگ کشته شد.
وقتی پادشاهان خدمتگزار هددعزر دیدند که سربازان سوری شکست خوردهاند، با یسرالیها صلح نموده، تابع آنها شدند. از آن پس، دیگر سوریها جرأت نکردند به عمونیها کمک کنند.
11
بهار سال بعد، داوود لشکر یسرال را به فرماندهی یوآب به جنگ عمونیها فرستاد. (پادشاهان، طبق معمول در فصل بهار به دشمنان حملهور میشدند.) آنها عمونیها را شکست داده، شهر ربه را محاصره کردند. اما داوود در یروشلیم ماند.
یک روز هنگام عصر داوود از خواب برخاست و برای هواخوری به پشت بام کاخ سلطنتی رفت. وقتی در آنجا قدم میزد چشمش به زنی زیبا افتاد که مشغول حمام کردن بود.
داوود یک نفر را فرستاد تا بپرسد آن زن کیست. معلوم شد اسمش بَتشِبَع، دختر الیعام و زن اوریای حیتی است.
پس داوود چند نفر را فرستاد تا او را بیاورند. وقتی بَتشِبَع نزد او آمد، داوود با او همبستر شد. سپس بَتشِبَع خود را با آب طاهر ساخته، به خانه برگشت.
وقتی بَتشِبَع فهمید که حامله است، پیغام فرستاد و این موضوع را به داوود خبر داد.
پس داوود برای یوآب این پیغام را فرستاد: «اوریای حیتی را نزد من بفرست.»
وقتی اوریا آمد، داوود از او سلامتی یوآب و سربازان و اوضاع جنگ را پرسید.
سپس به او گفت: «حال به خانه برو و استراحت کن.» بعد از رفتن اوریا، داوود هدایایی نیز به خانهٔ او فرستاد.
اما اوریا به خانهٔ خود نرفت و شب را کنار دروازهٔ کاخ، پیش محافظین پادشاه به سر برد.
وقتی داوود این را شنید، اوریا را احضار کرد و پرسید: «چه شده است؟ چرا پس از این همه دوری از خانه، دیشب به خانه نرفتی؟»
اوریا گفت: «صندوق عهد يهوه و سپاه یسرال و یهوده و فرماندهٔ من یوآب و افسرانش در صحرا اردو زدهاند، آیا رواست که من به خانه بروم و با زنم به عیش و نوش بپردازم و با او بخوابم؟ به جان شما قسم که این کار را نخواهم کرد.»
داوود گفت: «بسیار خوب، پس امشب هم اینجا بمان و فردا به میدان جنگ برگرد.» پس اوریا آن روز و روز بعد هم در یروشلیم ماند.
داوود او را برای صرف شام نگه داشت و او را مست کرد. با این حال، اوریا آن شب نیز به خانهاش نرفت بلکه دوباره کنار دروازهٔ کاخ خوابید.
بالاخره، صبح روز بعد، داوود نامهای برای یوآب نوشت و آن را بهوسیلۀ اوریا برایش فرستاد.
در نامه به یوآب دستور داده بود که وقتی جنگ شدت میگیرد، اوریا را در خط مقدم جبهه قرار بدهد و او را تنها بگذارد تا کشته شود.
پس وقتی یوآب در حال محاصرهٔ شهر دشمن بود، اوریا را به جایی فرستاد که میدانست سربازان قوی دشمن در آنجا میجنگند.
مردان شهر با یوآب جنگیدند و در نتیجه اوریا و چند سرباز دیگر یسرالی کشته شدند.
وقتی یوآب گزارش جنگ را برای داوود میفرستاد،
به قاصد گفت: «وقتی این گزارش را به عرض پادشاه برسانی ممکن است او خشمگین شود و بپرسد: چرا سربازان تا این اندازه به شهر محاصره شده نزدیک شدند؟ مگر نمیدانستند از بالای دیوار به طرفشان تیراندازی خواهد شد؟ مگر فراموش کردهاند که ابیملک پسر جدعون در تاباص به دست زنی کشته شد که از بالای دیوار، یک سنگ آسیاب دستی روی سرش انداخت؟ آنگاه بگو: اوریا هم کشته شد.»
پس، آن قاصد به یروشلیم رفت و به داوود گزارش داده، گفت: «افراد دشمن از ما قویتر بودند و از شهر خارج شده، به ما حمله کردند ولی ما آنها را تا دروازهٔ شهر عقب راندیم.
تیراندازان از روی دیوار ما را هدف قرار دادند. چند نفر از سربازان ما کشته شدند که اوریای حیتی هم در بین ایشان بود.»
داوود گفت: «بسیار خوب، به یوآب بگو که ناراحت نباشد، چون شمشیر فرقی بین این و آن قائل نمیشود. این دفعه سختتر بجنگید و شهر را تسخیر کنید. در ضمن به او بگو از کارش راضیام.»
وقتی بَتشِبَع شنید شوهرش مرده است، عزادار شد.
بعد از تمام شدن ایام سوگواری، داوود بَتشِبَع را به کاخ سلطنتی آورد و او نیز یکی از زنان داوود شده، از او پسری به دنیا آورد. اما کاری که داوود کرده بود در نظر يهوه ناپسند آمد.
12
يهوه، ناتان نبی را نزد داوود فرستاد و ناتان آمده، این حکایت را برایش تعریف کرد: «در شهری دو نفر زندگی میکردند، یکی فقیر بود و دیگری ثروتمند.
مرد ثروتمند گاو و گوسفند زیادی داشت.
اما آن فقیر از مال دنیا فقط یک ماده بره داشت که از پول خود خریده بود و او را همراه پسرانش بزرگ میکرد. از بشقاب خود به آن بره خوراک میداد و از کاسهاش به او آب مینوشانید، آن بره را در آغوشش میخوابانید و او را مثل دخترش دوست میداشت.
روزی مهمانی به خانه آن شخص ثروتمند رفت. ولی او به جای آنکه یکی از گاوان و گوسفندان خود را بکشد تا برای مهمانش غذایی تهیه کند، برهٔ آن مرد فقیر را گرفته، سر برید.»
داوود چون این را شنید خشمگین شد و گفت: «به يهوه زنده قسم، کسی که چنین کاری کرده باید کشته شود،
و چون دلش به حال آن بیچاره نسوخت، باید به جای آن بره، چهار بره به او پس دهد.»
آنگاه ناتان به داوود گفت: «آن مرد تو هستی!» و بعد اضافه کرد که يهوه، اللها یسرال چنین میفرماید: «من تو را به پادشاهی بر یسرال مسح کردم و از دست شائول نجات دادم.
کاخ و حرمسرای او را به تو بخشیدم و تو را بر یهوده و یسرال پادشاه ساختم. اگر این چیزها برای تو کافی نبود بیشتر از اینها هم به تو میدادم.
پس چرا قوانین مرا زیر پا گذاشتی و مرتکب این عمل زشت شدی؟ تو اوریا را به دست عمونیها کشتی و زن او را تصاحب نمودی.
بنابراین، از این پس، کشت و کشتار از خانوادهٔ تو دور نخواهد شد، زیرا با گرفتن زن اوریا، به من اهانت کردهای.
بنابراین من هم به دست افراد خانوادهات، بر سرت بلا نازل میکنم. زنانت را پیش چشمانت به همسایهات میدهم و او در روز روشن با آنها همبستر میشود.
تو این کار را مخفیانه کردی، اما من در روز روشن و در برابر چشمان همهٔ بنییسرال این بلا را بر سر تو خواهم آورد.»
داوود اعتراف کرده، به ناتان گفت: «در حق يهوه گناه کردهام.» ناتان گفت: «بله، يهوه هم تو را بخشیده است و به سبب این گناهت تو را هلاک نخواهد کرد.
ولی چون با این کارت باعث شدهای که دشمنان يهوه به او کفر گویند، پس این بچهای هم که به دنیا آمده، خواهد مرد.»
بعد ناتان به خانهٔ خود برگشت و يهوه، پسری را که بَتشِبَع زاییده بود سخت بیمار کرد.
داوود به خدا التماس کرد که بچه را زنده نگاه دارد، و بدین منظور روزه گرفت و به اتاق خود رفته، تمام شب روی زمین دراز کشید.
درباریان از او خواهش کردند از زمین بلند شود و با آنها غذا بخورد، اما قبول نکرد،
تا اینکه در روز هفتم، آن بچه مرد. درباریان میترسیدند این خبر را به او بدهند. آنها میگفتند: «وقتی آن بچه هنوز زنده بود داوود از شدت ناراحتی با ما حرف نمیزد، حال اگر به او خبر بدهیم که بچه مرده است، معلوم نیست چه بلایی بر سر خود خواهد آورد؟»
ولی وقتی داوود دید آنها با هم نجوا میکنند، فهمید چه شده است و پرسید: «آیا بچه مرده است؟» گفتند: «بله.»
آنگاه داوود از زمین بلند شد، شستشو نمود، سرش را شانه کرد، لباسهایش را عوض نمود و به خیمهٔ عبادت رفت و يهوه را پرستش کرد. سپس به کاخش برگشت و خوراک خورد.
درباریان تعجب کردند و به او گفتند: «ما از رفتار تو سر در نمیآوریم. وقتی بچه هنوز زنده بود گریه میکردی و غذا نمیخوردی. اما حال که بچه مرده است، دست از گریه برداشته، غذا میخوری!»
داوود جواب داد: «وقتی بچه زنده بود، روزه گرفتم و گریستم، چون فکر میکردم شاید يهوه به من رحم کند و بچه را زنده نگه دارد.
اما حال که بچه مرده است دیگر چرا روزه بگیرم؟ آیا میتوانم او را زنده کنم؟ من پیش او خواهم رفت، ولی او نزد من باز نخواهد گشت.»
سپس داوود بَتشِبَع را دلداری داد. بَتشِبَع بار دیگر از داوود حامله شده، پسری زایید و اسم او را سلیمان گذاشت. يهوه سلیمان را دوست میداشت
و به همین سبب ناتان نبی را فرستاد تا سلیمان را یدیدیا (یعنی «محبوب يهوه») لقب دهد.
در این بین، یوآب به شهر ربه پایتخت عمون حمله برد و آن را محاصره کرد. او قاصدانی نزد داوود فرستاد تابه او بگویند: «ربه و مخازن آب آن در اختیار ماست.
پس بقیهٔ سربازان را بیاور و شهر را تصرف کن تا پیروزی به نام تو تمام شود.»
پس داوود به ربه لشکر کشید و آن را تسخیر کرده، غنیمت زیادی از آنجا به یروشلیم برد. داوود تاج گرانبهای پادشاه عمونی را از سرش برداشت و بر سر خودش گذاشت. این تاج، حدود سی و پنج کیلو وزن داشت و از طلا و جواهرات قیمتی ساخته شده بود.
داوود، مردم آن شهر را اسیر کرده، اره و تیشه و تبر به دستشان داد و آنها را به کارهای سخت گماشت. او در کورههای آجرپزی از ایشان کار میکشید. او با اهالی شهرهای دیگر عمون نیز همین گونه عمل کرد. سپس داوود و لشکر او به یروشلیم بازگشتند.
13
ابشالوم، پسر داوود، خواهر زیبایی داشت به نام تامار. امنون، پسر دیگر داوود که برادر ناتنی تامار بود، سخت دلباختهٔ او شد.
امنون چنان خاطرخواه خواهرش شده بود که از عشق او بیمار شد. او دسترسی به تامار نداشت، زیرا تامار چون باکره بود حق نداشت با مردان معاشرت کند.
ولی امنون رفیقی حیلهگر داشت به نام یهوناداب. یهوناداب پسر شمعی و برادرزادهٔ داوود بود.
روزی یهوناداب به امنون گفت: «ای پسر پادشاه چرا روزبهروز لاغرتر میشوی؟ به من بگو چه شده است؟» امنون به او گفت: «من عاشق تامار، خواهر ناتنیام شدهام!»
یهوناداب گفت: «در بسترت دراز بکش و خودت را به مریضی بزن. وقتی پدرت به عیادتت بیاید، به او بگو که تامار را بفرستد تا برایت خوراکی تهیه کند. بگو که اگر از دست تامار غذا بخوری خوب میشوی.»
پس اَمنون خوابید و خود را به مریضی زد. وقتی پادشاه به عیادتش آمد، اَمنون به او گفت: «دلم میخواهد خواهرم تامار بیاید و دو قرص نان در حضور من بپزد تا از دست او بخورم.»
داوود قبول کرد و برای تامار پیغام فرستاد که پیش امنون برود و برای او خوراکی تهیه کند.
تامار به خانهٔ امنون رفت و او بر بستر خوابیده بود. تامار مقداری خمیر تهیه کرد و برای او نان پخت.
اما وقتی سینی خوراک را پیش امنون گذاشت، او نخورد و به نوکرانش گفت: «همه از اینجا بیرون بروید.» پس همه بیرون رفتند.
بعد به تامار گفت: «دوباره خوراک را به اتاق خواب بیاور و آن را به من بده.» تامار خوراک را پیش او برد.
ولی همین که آن را پیش او گذاشت، امنون او را گرفته، گفت: «خواهر عزیزم، بیا با من بخواب!»
تامار گفت: «امنون، این کار را نکن! نباید در یسرال چنین فاجعهای به بار بیاوری.
من این رسواییام را کجا ببرم؟ و تو در یسرال انگشتنما خواهی شد. تمنا میکنم فقط به پادشاه بگو و من مطمئنم اجازه خواهد داد تا با من ازدواج کنی.»
ولی گوش امنون بدهکار نبود، و چون از تامار قویتر بود، به زور به او تجاوز کرد.
بعد ناگهان عشق امنون به نفرت تبدیل شد و شدت نفرتش بیش از عشقی بود که قبلاً به او داشت. او به تامار گفت: «از اینجا برو بیرون!»
تامار با التماس گفت: «این کار را نکن، چون بیرون راندن من بدتر از آن عملی است که با من کردی.» ولی امنون توجهی به حرفهای او نکرد.
او نوکرش را صدا زده، گفت: «این دختر را از اینجا بیرون کن و در را پشت سرش ببند.» پس آن نوکر او را بیرون کرد. در آن زمان رسم بود که دختران باکرهٔ پادشاه، لباس رنگارنگ میپوشیدند.
اما تامار لباس رنگارنگ خود را پاره کرد، خاکستر بر سر خود ریخته، دستهایش را روی سرش گذاشت و گریهکنان از آنجا دور شد.
وقتی برادرش ابشالوم او را دید، پرسید: «ببینم، آیا برادرت امنون با تو بوده است؟ ای خواهرم، ساکت باش. او برادر توست. ناراحت نباش.» پس تامار در خانهٔ برادرش ابشالوم گوشهگیر شد.
وقتی این خبر به گوش داوود پادشاه رسید، بیاندازه خشمگین شد.
اما ابشالوم به سبب این عمل زشت از امنون کینه به دل داشت و دربارهٔ این موضوع با او هیچ سخن نمیگفت.
دو سال بعد، وقتی ابشالوم در بعل حاصور واقع در افرایم گوسفندان خود را پشم میبرید، جشنی ترتیب داد و تمام پسران پادشاه را دعوت کرد.
ابشالوم پیش داوود پادشاه رفته، گفت: «جشنی به مناسبت پشم بری گوسفندانم ترتیب دادهام، تقاضا دارم همراه درباریان به این جشن تشریف بیاورید.»
ولی پادشاه به ابشالوم گفت: «نه پسرم، اگر همهٔ ما بیاییم برای تو بار سنگینی میشویم.» ابشالوم خیلی اصرار نمود، ولی داوود نپذیرفت و از او تشکر کرد.
ابشالوم گفت: «بسیار خوب، پس اگر شما نمیتوانید بیایید، برادرم امنون را به جای خودتان بفرستید.» پادشاه پرسید: «چرا امنون؟»
ولی ابشالوم آنقدر اصرار کرد تا سرانجام پادشاه با رفتن امنون و سایر پسرانش موافقت نمود.
ابشالوم به افراد خود گفت: «صبر کنید تا امنون مست شود، آنگاه با اشارهٔ من، او را بکشید. نترسید! اینجا فرمانده منم. شجاع باشید!»
پس افراد ابشالوم، به دستور وی امنون را کشتند. پسران دیگر پادشاه بر قاطران خود سوار شده، فرار کردند.
وقتی ایشان هنوز در راه بازگشت به یروشلیم بودند، به داوود خبر رسید که ابشالوم تمام پسرانش را کشته است.
پادشاه از جا برخاست و لباس خود را پاره کرد و روی خاک نشست. درباریان نیز لباسهای خود را پاره کردند.
اما در این بین، یهوناداب (پسر شمعی و برادرزادهٔ داوود) وارد شد و گفت: «همه کشته نشدهاند! فقط امنون به قتل رسیده است. ابشالوم این نقشه را وقتی کشید که امنون به خواهرش تجاوز کرد. خاطرجمع باشید همهٔ پسرانتان نمردهاند! فقط امنون مرده است.»
در این ضمن، ابشالوم فرار کرد. در یروشلیم، دیدبانی که روی دیوار شهر دیدبانی میکرد، گروه بزرگی را بر جادۀ سمت غرب خود دید که از کوه سرازیر میشوند. پس دوید و به پادشاه گفت: «گروه بزرگی را میبینم که از راه هورونائیم که کنار کوه است، میآیند».
یهوناداب به پادشاه گفت: «ببینید، همانطور که گفتم، پسرانتان آمدند.»
طولی نکشید که همهٔ پسران پادشاه وارد شدند و به تلخی گریستند. پادشاه و درباریان هم با آنها با صدای بلند گریه کردند.
اما ابشالوم فرار کرد و به تلمای (پسر عمیهود) پادشاه جشور پناه برد و سه سال در آنجا ماند. داوود برای پسرش امنون مدت زیادی عزادار بود،
اما سرانجام از مرگ امنون تسلی یافت و مشتاق دیدار پسرش ابشالوم شد.
14
وقتی یوآب فهمید که پادشاه چقدر مشتاق دیدار ابشالوم است،
به دنبال زنی حکیم فرستاد که در شهر تقوع زندگی میکرد. یوآب به آن زن گفت: «خودت را به قیافهٔ زنی که مدت طولانی است عزادار میباشد در بیاور؛ لباس عزا بپوش و موهایت را شانه نکن.
بعد پیش پادشاه برو و این سخنان را که به تو میگویم به او بگو.» سپس به او یاد داد چه بگوید.
وقتی آن زن نزد پادشاه رسید، تعظیم کرد و گفت: «ای پادشاه، به دادم برس!»
پادشاه پرسید: «چه شده است؟» عرض کرد: «من زن بیوهای هستم. دو پسر داشتم. یک روز آن دو در صحرا با هم دعوا کردند و چون کسی نبود آنها را از هم جدا کند، یکی از ایشان به دست دیگری کشته شد.
حال تمام قوم و خویشانم میخواهند پسر دیگرم را به آنها تسلیم کنم تا او را به جرم قتل برادرش، بکشند. ولی اگر من این کار را بکنم، دیگر کسی برایم باقی نمیماند و نسل شوهر مرحومم از روی زمین برانداخته میشود.»
پادشاه به او گفت: «با خیال راحت به خانه برو. ترتیب کار را خواهم داد.»
زن گفت: «ای پادشاه، تقصیر به گردن من و خانوادهام باشد و پادشاه و تختش بیتقصیر!»
پادشاه فرمود: «اگر کسی به تو چیزی گفت، او را نزد من بیاور. کاری میکنم که او هرگز مزاحم تو نشود.»
سپس آن زن به پادشاه گفت: «ای پادشاه، به يهوه، اللهاتان قسم یاد کنید که نخواهید گذاشت خویشاوند من انتقام خون پسرم را از پسر دیگرم بگیرد و او را بکشد.» پادشاه پاسخ داد: «به يهوه زنده قسم، مویی از سر پسرت کم نخواهد شد!»
زن گفت: «التماس میکنم اجازه دهید یک چیز دیگر نیز بگویم.» پادشاه فرمود: «بگو!»
گفت: «چرا همین کاری را که قول دادید برای من بکنید، برای قوم خدا انجام نمیدهید؟ چطور پسر مرا بخشیدید، اما پسر خودتان را که آواره شده است نمیبخشید؟ آیا در این مورد مقصر نیستید؟
سرانجام همهٔ ما میمیریم. عمر ما مثل آب بر زمین ریخته میشود، آب که ریخت دیگر نمیتوان آن را جمع کرد. وقتی کسی از خدا آواره میشود خدا جان او را نمیگیرد، بلکه او را به سوی خود باز میخواند. پادشاه نیز چنین کنند.
البته من برای پسر خودم به اینجا آمدهام، چون میترسم او را بکشند. با خود گفتم شاید پادشاه به عرایضم توجه نمایند و ما را از دست کسی که میخواهد ما را از آب و خاکی که خدا به ما عطا کرده بینصیب کند، برهانند.
با خود گفتم که قول پادشاه، ما را آسودهخاطر خواهد کرد. شما مثل فرشتهٔ خدا هستید و خوب را از بد تشخیص میدهید. يهوه، اللهاتان همراه شما باشد.»
پادشاه گفت: «سؤالی از تو میکنم و تو راستش را بگو.» عرض کرد: «ای پادشاه، گوش به فرمانم.»
پادشاه گفت: «آیا یوآب تو را به اینجا فرستاده است؟» زن جواب داد: «چطور میتوانم حقیقت را از شما، ای پادشاه، کتمان کنم؟ بله، یوآب مرا فرستاد و به من یاد داد که چه بگویم.
این کار را برای رفع کدورت کرد. اما سَروَرم حکمتی مانند حکمت فرشتۀ خدا دارد و هر چه در این سرزمین اتفاق میافتد، میداند.»
پس پادشاه یوآب را خواست و به او گفت: «بسیار خوب، برو و ابشالوم را بیاور.»
یوآب تعظیم کرد و گفت: «ای پادشاه، امروز فهمیدم که به من نظر لطف دارید، چون درخواست مرا اجابت کردید. خدا شما را برکت دهد.»
یوآب به جشور رفت و ابشالوم را با خود به یروشلیم آورد.
پادشاه گفت: «او باید به خانهٔ خود برود و به اینجا نیاید، چون نمیخواهم رویش را ببینم.» پس ابشالوم به خانهٔ خود رفت و پادشاه را ندید.
ابشالوم مردی خوشقیافه بود و از این لحاظ در یسرال هیچکس به پای او نمیرسید. از موی سر تا نوک پا در او عیبی نبود.
موی سرش بسیار پرپشت بود و او سالی یک بار آن را کوتاه میکرد، زیرا بر سرش سنگینی مینمود. به مقیاس شاهی، وزن آن دو کیلوگرم میشد.
او صاحب سه پسر و یک دختر شد. دختر او تامار نام داشت و بسیار زیبا بود.
ابشالوم دو سال در یروشلیم ماند، ولی در این مدت پادشاه را ندید، پس به دنبال یوآب فرستاد تا برای او وساطت کند؛ اما یوآب نیامد. ابشالوم بار دیگر به دنبال او فرستاد، ولی این بار هم نیامد.
بنابراین ابشالوم به خدمتکارانش گفت: «بروید و مزرعهٔ جو یوآب را که کنار مزرعهٔ من است، آتش بزنید.» آنها نیز چنین کردند.
پس یوآب نزد ابشالوم آمد و گفت: «چرا خدمتکارانت مزرعهٔ مرا آتش زدند؟»
ابشالوم جواب داد: «چون میخواهم از پادشاه بپرسی اگر نمیخواست مرا ببیند، چرا مرا از جشور به اینجا آورد؟ بهتر بود همان جا میماندم. حال ترتیبی بده تا در این باره با پادشاه صحبت کنم. اگر مقصرم، خودش مرا بکشد.»
هر چه ابشالوم گفته بود یوآب به عرض پادشاه رسانید. سرانجام داوود ابشالوم را به حضور پذیرفت. ابشالوم آمده، در حضور پادشاه تعظیم کرد و داوود او را بوسید.
15
بعد از آن، ابشالوم ارابهای با چند اسب برای خود تهیه کرد و پنجاه نفر را استخدام کرد تا گارد محافظ او باشند.
او هر روز صبح زود بلند میشد، کنار دروازهٔ شهر میرفت و در آنجا میایستاد. هر وقت کسی را میدید که برای رسیدگی به شکایتش میخواهد پیش پادشاه برود، او را صدا زده، میپرسید که از کدام شهر است و چه مشکلی دارد.
بعد به او میگفت: «بله، شکایت تو بجاست؛ ولی افسوس که پادشاه کسی را ندارد تا به این شکایات رسیدگی کند.
اگر من قاضی بودم نمیگذاشتم این وضع پیش بیاید و حق را به حقدار میدادم.»
هر وقت کسی پیش او تعظیم میکرد، فوری دستش را دراز کرده، او را بلند میکرد و میبوسید.
ابشالوم با تمام یسرالیهایی که میخواستند برای رسیدگی به شکایتشان نزد پادشاه بروند، چنین رفتار میکرد. به این طریق او به نیرنگ، دل مردم یسرال را به دست آورد.
چهار سال گذشت. یک روز ابشالوم به پادشاه گفت: «اجازه میخواهم به حبرون بروم و نذری را که به يهوه کردهام بجا آورم، زیرا وقتی در جشورِ ارام بودم نذر کردم که اگر يهوه مرا به یروشلیم برگرداند در حبرون به او قربانی تقدیم کنم.»
پادشاه گفت: «بسیار خوب، برو و نذرت را بجا آور!» پس ابشالوم به حبرون رفت.
ولی وقتی به آنجا رسید جاسوسانی به سراسر کشور فرستاد تا مردم را علیه پادشاه بشورانند و به آنها بگویند: «به محض شنیدن صدای شیپور، بگویید که ابشالوم در حبرون پادشاه شده است.»
در ضمن، ابشالوم در این سفر دویست میهمان از یروشلیم همراه خود برده بود، ولی آنها از قصد او بیخبر بودند.
موقع قربانی کردن، ابشالوم به دنبال اخیتوفل فرستاد و موافقت او را نیز جلب کرد. (اخیتوفل مشاور داوود بود و در جیلوه زندگی میکرد.) روزبهروز طرفداران ابشالوم زیادتر میشدند و شورش بالا میگرفت.
در این میان، قاصدی به یروشلیم آمد و به داوود پادشاه خبر داد که تمام مردم یسرال به ابشالوم ملحق شدهاند.
داوود به تمام افرادش که در یروشلیم بودند، گفت: «باید هر چه زودتر فرار کنیم و گرنه جان به در نخواهیم برد! اگر قبل از آمدن ابشالوم از شهر خارج شویم، هم خود را نجات خواهیم داد و هم اهالی پایتخت را.»
همه جواب دادند: «ما گوش به فرمان تو هستیم. آنچه مصلحت میدانی انجام بده.»
پس پادشاه و اعضا خانوادهٔ سلطنتی با عجله حرکت کردند. او فقط ده کنیز خود را برای نگهداری کاخ در آنجا گذاشت.
داوود و افرادش در کنار شهر ایستادند و کریتیها و فلیتیها که گارد مخصوص او بودند و نیز ششصد سربازی که از جت همراه او آمده بودند، از جلوی آنها گذشتند.
ولی بعد، پادشاه به فرماندهٔ آنان، ایتای، گفت: «تو دیگر چرا با ما میآیی؟ برگرد و به پادشاه جدید ملحق شو، چون تو از کشورت تبعید شده، به یسرال پناهنده شدهای.
مدت زیادی نیست که به یسرال آمدهای، پس چرا میخواهی تو را همراه خود در بیابانها سرگردان کنم؟ خود ما هم نمیدانیم کجا میرویم. برگرد و هموطنانت را همراه خود ببر. خدا پشت و پناهت باشد.»
ولی ایتای پاسخ داد: «به يهوه زنده و به جانت قسم، هر جا بروی من هم میآیم؛ با تو زندگی میکنم و با تو میمیرم.»
داوود جواب داد: «بسیار خوب، پس همراه ما بیا.» آنگاه ایتای و همهٔ افرادش و خانوادههایشان همراه داوود رفتند.
وقتی پادشاه و همراهانش از پایتخت بیرون میرفتند، مردم با صدای بلند گریه میکردند. پادشاه و همراهانش از نهر قدرون عبور کرده، سر به بیابان نهادند.
اَبیّاتار کاهن و صادوق کاهن و لاویان صندوق عهد خدا را برداشته، در کنار جاده بر زمین گذاشتند تا اینکه همه از شهر خارج شدند.
بعد داوود به صادوق گفت: «صندوق عهد را به شهر برگردان. اگر خواست يهوه باشد، اجازه میدهد به سلامت برگردم و بار دیگر صندوق عهد و خیمهٔ عبادت را ببینم. اما اگر او از من راضی نیست، بگذار هر چه میخواهد بر سرم بیاورد.»
سپس اضافه کرد: «ببین، بهتر است تو و اَبیّاتار با اخیمعص، پسرت، و یوناتان، پسر اَبیّاتار، به شهر برگردید.
من در کنار رود اردن میمانم تا به من خبر دهید.»
پس صادوق و اَبیّاتار صندوق عهد خدا را به شهر یروشلیم برگرداندند و در آنجا ماندند.
داوود گریهکنان از کوه زیتون بالا رفت. او با سر پوشیده و پای برهنه راه میرفت. مردمی هم که همراهش بودند سرهای خود را پوشانده، گریه میکردند.
وقتی به داوود خبر دادند که اخیتوفل نیز طرفدار ابشالوم شده است، او چنین دعا کرد: «ای يهوه، خواهش میکنم کاری کن اخیتوفل پیشنهاد احمقانه به ابشالوم بدهد!»
وقتی آنها به محل عبادت خدا که در بالای کوه بود رسیدند، داوود به حوشای ارکی برخورد که با لباس پاره و خاک بر سر ریخته، منتظر او بود.
داوود به او گفت: «اگر همراه من بیایی کمکی برای من نخواهی بود.
ولی اگر به یروشلیم برگردی میتوانی مفید واقع شوی. تو میتوانی به ابشالوم بگویی: همانطور که قبلاً به پدرت خدمت میکردم بعد از این تو را خدمت خواهم کرد. سعی کن پیشنهادهای اخیتوفل را بیاثر کنی.
صادوق و اَبیّاتار کاهن در آنجا هستند. هر چه دربارهٔ من در کاخ پادشاه میشنوی، به آنها بگو. آنها پسران خود اخیمعص و یوناتان را نزد من میفرستند و مرا در جریان میگذارند.»
پس حوشای، دوست داوود، به پایتخت برگشت و همزمان با ابشالوم وارد یروشلیم شد.
16
داوود از آن طرف کوه سرازیر میشد که به صیبا، خدمتگزار مِفیبوشِت که منتظر او بود برخورد. صیبا با خود یک جفت الاغ پالان شده آورده بود که روی آنها دویست نان معمولی، صد نان کشمشی، صد خوشه انگور و یک مشک شراب بود.
پادشاه از صیبا پرسید: «اینها را برای چه آوردهای؟» صیبا جواب داد: «الاغها را برای اهل خانهٔ تو آوردهام تا بر آنها سوار شوند. نان و میوه برای خوراک افرادت میباشد تا آنها را بخورند و شراب هم برای کسانی که در بیابان خسته میشوند.»
پادشاه از او پرسید: «پس مِفیبوشِت کجاست؟» صیبا پاسخ داد: «در یروشلیم ماند، چون فکر میکند یسرالیها امروز تاج و تخت پدر بزرگش شائول را به او بازمیگردانند.»
پادشاه به صیبا گفت: «در این صورت، هر چه مال او بود از این پس مال تو باشد.» صیبا گفت: «من غلام شما هستم؛ لطفتان از سر من کم نشود.»
وقتی داوود و همراهانش به بحوریم رسیدند، با مردی روبرو شدند که از شهر خارج میشد. او با دیدن داوود شروع کرد به ناسزا گفتن. این مرد شمعی پسر جیرا، از طایفهٔ شائول بود.
با اینکه داوود توسط محافظان و افرادش از دو طرف محافظت میشد، ولی شمعی به سوی او و درباریانش سنگ میانداخت،
و فریاد میزد: «از اینجا دور شو ای قاتل! ای جنایتکار!
يهوه انتقام خون خاندان شائول را از تو میگیرد. تو تاج و تخت او را دزدیدی و حال، يهوه آن را به پسرت ابشالوم داده است! ای آدمکش بالاخره به سزایت رسیدی!»
ابیشای پسر صرویه گفت: «ای پادشاه، چرا اجازه میدهید این سگ مرده به شما دشنام بدهد؟ اجازه بفرمایید بروم سرش را از تنش جدا کنم!»
پادشاه خطاب به ابیشای و برادرش یوآب گفت: «شما چه کار دارید؟ اگر يهوه به او گفته است که به من دشنام دهد، من کی هستم که مانع کار او شوم؟
پسر خودم به خونم تشنه است، این که یک بنیامینی است و فقط به من ناسزا میگوید. بگذارید دشنام دهد، بدون شک دست يهوه در این کار است.
شاید يهوه ظلمی را که به من میشود ببیند و به جای این ناسزاها، مرا برکت بدهد.»
پس داوود و افرادش راه خود را پیش گرفتند و شمعی همچنان به دنبال آنها از کنار کوه میرفت و دشنام میداد، سنگ پرت میکرد و خاک به هوا میپاشید.
پادشاه و همراهانش خسته به مقصد خود رسیدند و استراحت کردند.
در این هنگام، ابشالوم و افرادش وارد یروشلیم شدند. اخیتوفل هم با آنها بود.
حوشای ارکی دوست داوود وقتی ابشالوم را دید به سوی او رفت و گفت: «زنده باد پادشاه! زنده باد پادشاه!»
ابشالوم از او پرسید: «با دوست خود داوود اینطور رفتار میکنی؟ چرا همراه او نرفتی؟»
حوشای جواب داد: «من به کسی خدمت میکنم که از طرف يهوه و قوم یسرال انتخاب شده باشد.
حال، چه کسی بهتر از پسر اربابم؟ من پیش از این به پدرت خدمت میکردم، ولی از این پس در خدمت تو خواهم بود!»
ابشالوم رو به اخیتوفل کرده، پرسید: «حال که به اینجا رسیدیم چه باید کرد؟»
اخیتوفل به او گفت: «برو و با کنیزان پدرت همبستر شو. داوود آنها را در اینجا گذاشته تا از کاخ او نگهداری کنند. با این کار، تمام یسرالیها متوجه میشوند که تو و داوود واقعاً دشمن یکدیگر شدهاید، آنگاه پیروانت با دلگرمی از تو پشتیبانی خواهند کرد.»
پس روی پشت بام کاخ سلطنتی، جایی که در معرض دید همه بود، چادری زدند و ابشالوم به داخل چادر رفت تا با کنیزان پدرش همبستر شود.
در آن روزها، هر نصیحتی که اخیتوفل میداد، ابشالوم آن را مانند کلام خدا میپذیرفت. داوود هم قبلاً به همین شکل نصیحتهای اخیتوفل را میپذیرفت.
17
اخیتوفل به ابشالوم گفت: «دوازده هزار سرباز به من بده تا همین امشب داوود را تعقیب کنم.
حال که او خسته و درمانده است به او حمله میکنم تا افرادش پراکنده شوند. آنگاه فقط پادشاه را میکشم
و تمام افرادش را به نزد تو باز میگردانم. با کشته شدن پادشاه بدون شک همهٔ همراهانش بدون اینکه آسیبی ببینند نزد تو برخواهند گشت.»
ابشالوم و همهٔ بزرگان یسرال این نقشه را پسندیدند.
ولی ابشالوم گفت: «نظر حوشای ارکی را نیز در این باره بپرسید.»
وقتی حوشای آمد، ابشالوم نقشهٔ اخیتوفل را برای او تعریف کرد و از او پرسید: «نظر تو چیست؟ آیا با نقشهٔ او موافقی یا طرح دیگری داری؟»
حوشای جواب داد: «فکر میکنم پیشنهادی که این بار اخیتوفل داده خوب نیست.
پدرت و افراد او را خوب میشناسی. آنها جنگجویان شجاعی هستند. حال، مانند خرس مادهای که بچههایش را دزدیده باشند خشمگین هستند. پدرت سرباز کهنهکار و با تجربهای است و شب در میان سربازان خود نمیماند.
احتمالاً در غاری یا جای دیگری مخفی شده است. کافی است بیرون بیاید و حمله کند و چند نفر از افراد تو را بکشد، آنگاه همه جا شایع میشود که پیروان تو سرکوب شدهاند.
آنگاه شجاعترین افرادت، حتی اگر دل شیر هم داشته باشند، از ترس روحیهٔ خود را خواهند باخت. چون تمام یسرالیها میدانند که پدرت چه مرد جنگاوری است و سربازانش چقدر شجاع هستند.
پس پیشنهاد من این است که تمام سربازان یسرال را از سراسر کشور، یعنی از دان تا بئرشبع، جمع کنی تا نیروی بزرگی داشته باشی، و خودت هم شخصاً فرماندهی آنها را به عهده بگیری.
داوود و افرادش را هر جا باشند، پیدا میکنیم و آنها را غافلگیر کرده، همه را از بین میبریم تا یک نفرشان هم زنده نماند.
اگر داوود به شهری فرار کند، تمام سپاه یسرال که در اختیار تو است دیوارهای شهر را با کمند به نزدیکترین دره سرنگون میکنند تا با خاک یکسان شود و سنگی در آن نماند.»
پس ابشالوم و تمام مردان یسرال گفتند: «پیشنهاد حوشای بهتر از پیشنهاد اخیتوفل است.» يهوه ترتیبی داده بود که پیشنهاد خوب اخیتوفل پذیرفته نشود تا به این وسیله ابشالوم را گرفتار مصیبت سازد.
بعد حوشای نظر اخیتوفل و پیشنهادی را که خودش به جای آن کرده بود، به صادوق و اَبیّاتار کاهن گزارش داد.
حوشای به آنها گفت: «زود باشید! داوود را پیدا کنید و به او بگویید که امشب در کنار رود اردن نماند، بلکه هر چه زودتر از رود عبور کند و گرنه او و تمام همراهانش کشته خواهند شد.»
یوناتان و اخیمعص، برای اینکه دیده نشوند کنار چشمه عین روجل پنهان شده بودند و کنیزی برای ایشان خبر میآورد تا آنها نیز خبر را به داوود پادشاه برسانند.
اما وقتی میخواستند از عین روجل پیش داوود بروند، پسری آنها را دید و به ابشالوم خبر داد. پس یوناتان و اخیمعص به بحوریم گریختند و شخصی آنها را در چاهی که در حیات خانهاش بود پنهان کرد.
زن او سرپوشی روی چاه گذاشت و مقداری حبوبات روی آن ریخت تا کسی از موضوع باخبر نشود.
وقتی افراد ابشالوم آمدند و سراغ اخیمعص و یوناتان را از آن زن گرفتند او گفت: «از رودخانه عبور کردند.» آنها پس از جستجوی زیاد، دست خالی به یروشلیم برگشتند.
بعد از رفتن افراد ابشالوم، اخیمعص و یوناتان از چاه بیرون آمدند و بدون معطلی پیش پادشاه رفتند و گفتند: «زود باشید امشب از رود عبور کنید!» سپس برایش تعریف کردند که چگونه اخیتوفل نقشهٔ کشتن او را کشیده است.
پس داوود و همراهانش شبانه از رود اردن عبور کردند و قبل از سپیدهٔ صبح، همه به آن طرف رسیدند.
وقتی اخیتوفل دید ابشالوم پیشنهاد او را رد کرده است، الاغ خود را پالان کرد و به شهر خود رفت. او به کارهایش سروسامان بخشید و رفت خود را به دار آویخت. مردم جنازهٔ او را در کنار قبر پدرش به خاک سپردند.
طولی نکشید که داوود به محنایم رسید. ابشالوم هم تمام سپاه یسرال را بسیج کرد و به آن طرف رود اردن برد.
ابشالوم، عماسا را به جای یوآب به فرماندهی سپاه تعیین کرد. (عماسا پسر خالهٔ یوآب بود. پدرش یترای اسماعیلی و مادرش ابیجایل، دختر ناحاش و خواهر صرویه مادر یوآب بود.)
ابشالوم و سپاه یسرال در سرزمین جلعاد اردو زدند.
وقتی داوود به محنایم رسید، شوبی (پسر ناحاش که از اهالی شهر ربهٔ عمون بود) و ماخیر (پسر عمیئیل از لودبار) و برزلائی جلعادی (از روجلیم) به استقبال او آمدند.
آنها برای داوود و همراهانش وسایل خواب و خوراک آوردند، از جمله دیگهای خوراکپزی، کاسهها، گندم و آرد جو، غلهٔ برشته، باقلا، عدس، نخود، عسل، کره، پنیر و چند گوسفند. آنها میدانستند بعد از این راهپیمایی طولانی در بیابان، بدون شک خسته و گرسنه و تشنه هستند.
18
داوود تمام افراد خود را جمع کرده، به واحدهای هزار نفره و صد نفره تقسیم کرد، و برای هر یک فرماندهای تعیین نمود.
سپس آنها را در سه دستهٔ بزرگ اعزام کرد. دستهٔ اول را به یوآب داد، دومی را به برادر یوآب، ابیشای و دستهٔ سوم را به ایتای جتی. خود داوود هم میخواست به میدان جنگ برود،
ولی افرادش گفتند: «تو نباید با ما بیایی! چون اگر ما عقبنشینی کرده، فرار کنیم و نصف افراد ما نیز بمیرند، برای دشمن اهمیتی ندارد. آنها تو را میخواهند. ارزش تو بیش از ارزش ده هزار نفر ماست. بهتر است در شهر بمانی تا اگر لازم شد نیروهای تازه نفس به کمک ما بفرستی.»
پادشاه پاسخ داد: «بسیار خوب، هر چه شما صلاح میدانید انجام میدهم.» پس او کنار دروازهٔ شهر ایستاد و تمام سربازان از برابرش گذشتند.
پادشاه به یوآب و ابیشای و ایتای دستور داده، گفت: «به خاطر من به ابشالوم جوان صدمهای نزنید.» این سفارش پادشاه را همهٔ سربازان شنیدند.
افراد داوود با سربازان یسرالی در جنگل افرایم وارد جنگ شدند.
نیروهای داوود، سربازان یسرالی را شکست دادند. در آن روز، کشتار عظیمی شد و بیست هزار نفر جان خود را از دست دادند.
جنگ به دهکدههای اطراف نیز کشیده شد و کسانی که در جنگل از بین رفتند، تعدادشان بیشتر از کسانی بود که با شمشیر کشته شدند.
در حین جنگ، ابشالوم ناگهان با عدهای از افراد داوود روبرو شد و در حالی که سوار بر قاطر بود، زیر شاخههای یک درخت بلوط بزرگ رفت و موهای سرش به شاخهها پیچید. قاطر از زیرش گریخت و ابشالوم در هوا آویزان شد.
یکی از سربازان داوود او را دید و به یوآب خبر داد.
یوآب گفت: «تو ابشالوم را دیدی و او را نکشتی؟ اگر او را میکشتی ده مثقال نقره و یک کمربند به تو میدادم.»
آن مرد پاسخ داد: «اگر هزار مثقال نقره هم به من میدادی این کار را نمیکردم؛ چون ما همه شنیدیم که پادشاه به تو و ابیشای و ایتای سفارش کرد و گفت: به خاطر من به ابشالوم جوان صدمهای نزنید.
اگر از فرمان پادشاه سرپیچی میکردم و پسرش را میکشتم، سرانجام پادشاه میفهمید چه کسی او را کشته، چون هیچ امری از او مخفی نمیماند، آنگاه تو خود نیز مرا طرد میکردی!»
یوآب گفت: «دیگر بس است! وقتم را با این حرفهای پوچ نگیر!» پس خودش سه تیر گرفت و در قلب ابشالوم که هنوز زنده به درخت آویزان بود، فرو کرد.
سپس ده نفر از سربازان یوآب دور ابشالوم را گرفتند و او را کشتند.
آنگاه یوآب شیپور توقف جنگ را به صدا درآورد و سربازان او از تعقیب لشکر یسرال بازایستادند.
جنازهٔ ابشالوم را در یک گودال در جنگل انداختند و روی آن را با تودهٔ بزرگی از سنگ پوشاندند. سربازان یسرالی نیز به شهرهای خود فرار کردند.
(ابشالوم در زمان حیات خود یک بنای یادبود در «درهٔ پادشاه» بر پا کرده بود، چون پسری نداشت تا اسمش را زنده نگه دارد؛ پس او اسم خود را بر آن بنای یادبود گذاشت و تا به امروز آن بنا «یادبود ابشالوم» نامیده میشود.)
آنگاه اخیمعص، پسر صادوق کاهن، به یوآب گفت: «بگذارید نزد داوود پادشاه بروم و به او مژده دهم که يهوه او را از شر دشمنانش نجات داده است.»
یوآب گفت: «نه، برای پادشاه خبر مرگ پسرش مژده نیست. یک روز دیگر میتوانی این کار را بکنی، ولی نه امروز.»
سپس یوآب به غلام سودانی خود گفت: «برو و آنچه دیدی به پادشاه بگو.» او هم تعظیم کرد و با سرعت رفت.
اما اخیمعص به یوآب گفت: «خواهش میکنم اجازه بده من هم بروم. هر چه میخواهد بشود.» یوآب جواب داد: «نه پسرم، لازم نیست بروی؛ چون خبر خوشی نداری که ببری.»
ولی او با التماس گفت: «هر چه میخواهد باشد. بگذار من هم بروم.» بالاخره یوآب گفت: «بسیار خوب برو.» پس اخیمعص از راه میانبر رفت و پیش از آن غلام سودانی به شهر رسید.
داوود کنار دروازهٔ شهر نشسته بود. وقتی دیدبان به بالای حصار رفت تا دیدبانی کند، دید مردی تنها دواندوان از دور به طرف شهر میآید.
پس با صدای بلند به داوود خبر داد. پادشاه گفت: «اگر تنهاست، مژده میآورد.» در حالی که آن قاصد نزدیک میشد،
دیدبان یک نفر دیگر را هم دید که به طرف شهر میدود. پس فریاد زد: «یک نفر دیگر هم به دنبال او میآید!» پادشاه گفت: «او هم مژده میآورد.»
دیدبان گفت: «اولی شبیه اخیمعص پسر صادوق است.» پادشاه گفت: «او مرد خوبی است؛ بیشک خبر خوشی میآورد.»
اخیمعص به پادشاه نزدیک شد و پس از سلام و درود او را تعظیم کرده، گفت: «سپاس بر يهوه، اللهات که تو را بر دشمنانت پیروزی بخشید.»
پادشاه پرسید: «از ابشالوم جوان چه خبر؟ حالش خوب است؟» اخیمعص جواب داد: «وقتی یوآب به من گفت که به خدمت شما بیایم، صدای داد و فریاد بلند بود و من نتوانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده است.»
پادشاه به او گفت: «کنار بایست و منتظر باش.» پس اخیمعص به کناری رفته در آنجا ایستاد.
سپس آن غلام سودانی رسید و گفت: «من برای پادشاه خبری خوش دارم. يهوه امروز شما را از شر دشمنانتان نجات داده است.»
پادشاه پرسید: «از ابشالوم جوان چه خبر؟ آیا سالم است؟» آن مرد جواب داد: «امیدوارم همهٔ دشمنانتان به سرنوشت آن جوان دچار شوند!»
غم وجود پادشاه را فرا گرفت. او در حالی که به اتاق خود که بالای دروازه قرار داشت میرفت، با صدای بلند گریه میکرد و میگفت: «ای پسرم ابشالوم، ای پسرم ابشالوم! کاش من به جای تو میمردم! ای ابشالوم، پسرم، پسرم!»
19
به یوآب خبر دادند که پادشاه برای ابشالوم عزا گرفته است و گریه میکند.
وقتی مردم شنیدند که پادشاه برای پسرش غصهدار است، شادی پیروزی بزرگ آن روز ایشان، به غم مبدل شد.
سربازان مثل نیروی شکست خورده بیسر و صدا و با سرهای افکنده وارد شهر شدند.
پادشاه صورت خود را با دستهایش پوشانده بود و به تلخی میگریست و میگفت: «ای پسرم ابشالوم، ای پسرم ابشالوم، ای پسرم!»
یوآب به خانهٔ پادشاه رفت و به او گفت: «ما امروز جان تو و زندگی پسران و دختران، زنان و کنیزانت را نجات دادیم؛ ولی تو با این رفتار خود ما را تحقیر کردی.
اینطور که به نظر میرسد تو کسانی را دوست داری که از تو متنفرند و از کسانی نفرت داری که دوستت دارند. گویی سرداران و افرادت برای تو هیچ ارزش ندارند. اگر ابشالوم زنده میماند و همهٔ ما میمردیم، تو خوشحال میشدی.
حال، بلند شو و بیرون بیا و به سربازانت تبریک بگو. به يهوه زنده قسم اگر چنین نکنی، امشب حتی یکی از آنها در اینجا باقی نخواهد ماند، و این از تمام بلاهایی که تاکنون برایت پیش آمده، بدتر خواهد بود.»
پس پادشاه بیرون رفته، کنار دروازهٔ شهر نشست. وقتی افرادش این را شنیدند، دورش جمع شدند. در ضمن، تمام سربازان یسرالی به خانههای خود گریخته بودند.
در سراسر مملکت، این بحث درگرفته بود که چرا نمیرویم پادشاه خود را که به سبب ابشالوم از مملکت فرار کرده، باز گردانیم؟ او بود که ما را از شر دشمنان فلسطینی نجات داد. ابشالوم هم که به جای پدرش به پادشاهی انتخاب کردیم، اینک مرده است. پس بیایید داوود را باز گردانیم تا دوباره پادشاه ما شود.
داوود، صادوق و اَبیّاتار کاهن را فرستاد تا به بزرگان یهوده بگویند: «چرا شما در باز آوردن پادشاه، آخر همه هستید؟ تمام قوم یسرال آمادهٔ حرکتند بهجز شما که برادران و قبیله و گوشت و خون من هستید.»
در ضمن، به صادوق و اَبیّاتار گفت که به عماسا بگویند: «تو خویشاوند من هستی، پس خدا مرا بزند اگر تو را به جای یوآب به فرماندهی سپاه خود نگمارم.»
پیغام داوود تمام قبیله یهوده را خشنود کرد و آنها با دل و جان جواب مثبت داده، برای پادشاه پیغام فرستادند که همراه افرادش پیش آنها بازگردد.
پس پادشاه عازم پایتخت شد. وقتی به رود اردن رسید تمام مردم یهوده برای استقبالش به جلجال آمدند تا او را از رود اردن عبور دهند.
آنگاه شمعی (پسر جیرای بنیامینی) که از بحوریم بود، با عجله همراه مردان یهوده به استقبال داوود پادشاه رفت.
هزار نفر از قبیلهٔ بنیامین و صیبا خدمتگزار خاندان شائول با پانزده پسرش و بیست نوکرش همراه شمعی بودند. آنها قبل از پادشاه به رود اردن رسیدند.
بعد، از رودخانه گذشتند تا خاندان سلطنتی را به آن طرف رودخانه بیاورند و هر چه خواست پادشاه باشد، انجام دهند. پیش از اینکه پادشاه از رودخانه عبور کند، شمعی در برابر او به خاک افتاد
و گفت: «ای پادشاه، التماس میکنم مرا ببخشید و فراموش کنید آن رفتار زشتی را که هنگام بیرون آمدنتان از یروشلیم، مرتکب شدم.
چون خودم خوب میدانم که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدهام! به همین دلیل هم امروز زودتر از تمام افراد قبیلهٔ یوسف آمدهام تا به پادشاه خوش آمد بگویم.»
ابیشای پسر صرویه گفت: «آیا شمعی به سبب اینکه به پادشاه برگزیدهٔ يهوه ناسزا گفت، نباید کشته شود؟»
داوود جواب داد: «ای پسران صرویه، چرا در کار من دخالت میکنید؟ چرا میخواهید دردسر ایجاد کنید؟ امروز در یسرال منم که سلطنت میکنم، پس نباید کسی کشته شود!»
سپس رو به شمعی کرد و قسم خورده، گفت: «تو کشته نخواهی شد.»
در این بین، مفیبوشت، نوهٔ شائول از یروشلیم به استقبال پادشاه آمد. از روزی که پادشاه از پایتخت رفته بود، مفیبوشت پاها و لباسهای خود را نشسته بود و سر و صورتش را نیز اصلاح نکرده بود. پادشاه از او پرسید: «ای مفیبوشت، چرا همراه من نیامدی؟»
عرض کرد: «ای پادشاه، صیبا، خادم من، مرا فریب داد. به او گفتم که الاغم را آماده کند تا بتوانم همراه پادشاه بروم، ولی او این کار را نکرد. چنانکه میدانید من لنگ هستم.
در عوض مرا متهم کرده است به اینکه نخواستهام همراه شما بیایم. اما من میدانم شما مثل فرشتهٔ خدا هستید. پس هر چه میخواهید با من بکنید.
«من و همهٔ بستگانم میبایست به دست پادشاه کشته میشدیم، ولی در عوض به من افتخار دادید بر سر سفرهتان خوراک بخورم! پس من چه حق دارم از پادشاه توقع بیشتری داشته باشم؟»
پادشاه گفت: «لازم نیست این چیزها را بگویی. دستور دادهام تو و صیبا، مِلک شائول را بین خودتان تقسیم کنید.»
مفیبوشت عرض کرد: «ای آقا، تمام ملک را به او بدهید. همین که میبینم پادشاه به سلامت به خانه بازگشته برای من کافی است!»
برزلائی که از داوود و سربازان او در طی مدتی که در محنایم بودند پذیرایی میکرد، از روجلیم آمد تا پادشاه را تا آن طرف رود اردن مشایعت کند. او پیرمردی هشتاد ساله و بسیار ثروتمند بود.
پادشاه به او گفت: «همراه من بیا و در یروشلیم زندگی کن. من در آنجا از تو نگه داری میکنم.»
برزلائی جواب داد: «مگر از عمرم چقدر باقی است که همراه تو به یروشلیم بیایم؟
الان هشتاد ساله هستم و نمیتوانم از چیزی لذت ببرم. خوراک و شراب دیگر برایم مزهای ندارد. صدای ساز و آواز نیز گوشم را نوازش نمیدهد. بنابراین، برای پادشاه باری خواهم بود.
همین قدر که میتوانم همراه شما به آن طرف رودخانه بیایم، برای من افتخار بزرگی است.
اجازه دهید به شهر خود برگردم و در کنار پدر و مادرم دفن بشوم. ولی پسرم کمهام اینجاست؛ اجازه بفرمایید او همراه شما بیاید تا پادشاه هر چه صلاح میداند در مورد او انجام دهد.»
پادشاه قبول کرد و گفت: «بسیار خوب، او را همراه خود میبرم و هر چه تو صلاح بدانی برای او میکنم. آنچه بخواهی برای تو انجام میدهم.»
پس تمام مردم با پادشاه از رود اردن عبور کردند. آنگاه داوود برزلائی را بوسید و برایش دعای برکت کرد و او به خانهاش بازگشت.
سپس داوود به جلجال رفت و کمهام را نیز با خود برد. تمام قبیلهٔ یهوده و نصف یسرال در عبور دادن پادشاه از رودخانه شرکت داشتند.
ولی مردان یسرال به پادشاه شکایت نمودند که چرا مردان یهوده پیش دستی کردهاند تا فقط خودشان پادشاه و خاندان و افراد او را از رودخانه عبور دهند؟
مردان یهوده جواب دادند: «ما حق داشتیم این کار را بکنیم، چون پادشاه از قبیلهٔ ماست. چرا شما از این موضوع ناراحتید؟ پادشاه به ما نه خوراکی داده است و نه انعامی!»
مردان یسرال جواب دادند: «ولی یسرال ده قبیله است. پس اکثریت با ماست و ما ده برابر بیشتر از شما به گردن پادشاه حق داریم. چرا با نظر حقارت به ما نگاه میکنید؟ فراموش نکنید که موضوع بازگرداندن پادشاه را ما پیشنهاد کردیم.» این بحث و گفتگو ادامه یافت، اما سخنان مردان یهوده از سخنان مردان یسرال قویتر بود.
20
در این وقت مرد آشوبگری به نام شِبَع (پسر بکری بنیامینی) شیپورش را به صدا درآورده، مردم را دور خود جمع کرد و گفت: «ما داوود را نمیخواهیم. پسر یسا رهبر ما نیست. ای مردم یسرال به خانههایتان بروید.»
پس همه، غیر از قبیله یهوده، داوود را ترک گفته، به دنبال شبع رفتند. اما مردان یهوده نزد پادشاه خود ماندند و از اردن تا یروشلیم او را همراهی کردند.
وقتی پادشاه به کاخ خود در یروشلیم رسید، دستور داد آن ده کنیزی را که برای نگهداری کاخ در آنجا گذاشته بود، از دیگران جدا کرده، به خانهای که زیر نظر نگهبانان قرار داشت ببرند و هر چه لازم دارند به ایشان بدهند. ولی داوود دیگر هرگز با آنها همبستر نشد. پس آن ده زن تا آخر عمرشان در انزوا ماندند.
بعد از آن، پادشاه به عماسا دستور داد که در عرض سه روز سپاه یهوده را آماده سازد تا نزد او حاضر شوند.
عماسا برای جمعآوری سربازان یهوده بیرون رفت، ولی این کار بیش از سه روز طول کشید.
پس داوود به ابیشای گفت: «شبع برای ما از ابشالوم خطرناکتر خواهد بود. بنابراین تو افراد مرا برداشته، او را تعقیب کن پیش از اینکه وارد شهر حصارداری شده، از دست ما فرار کند.»
پس ابیشای با محافظین دربار و یوآب با بهترین سربازان خود از یروشلیم خارج شده، به تعقیب شبع پرداختند.
وقتی آنها به سنگ بزرگی که در جبعون بود رسیدند، عماسا به دیدار آنها رفت. یوآب لباس نظامی پوشیده و خنجری به کمر بسته بود. وقتی پیش میآمد تا با عماسا احوالپرسی کند، خنجرش از غلاف به زمین افتاد.
یوآب به عماسا گفت: «برادر، چطوری؟» این را گفت و با دست راستش ریش عماسا را گرفت تا او را ببوسد.
عماسا متوجه خنجری که در دست چپ یوآب بود، نشد. یوآب خنجر را به شکم او فرو کرد و رودههای او بر زمین ریخت. عماسا جابهجا مرد به طوری که یوآب لازم ندید ضربهٔ دیگری به او بزند. یوآب و برادرش او را به همان حال واگذاشته، به تعقیب شبع ادامه دادند.
یکی از سرداران یوآب، به سربازان عماسا گفت: «اگر طرفدار داوود هستید، بیایید و به یوآب ملحق شوید.»
عماسا در وسط راه غرق در خون افتاده بود. آن سردار وقتی دید عدهٔ زیادی دور جنازهٔ عماسا حلقه زدهاند و به آن خیره شدهاند، جسد را از میان راه برداشت و آن را به صحرا برد و پوششی بر آن انداخت.
وقتی جنازهٔ عماسا برداشته شد، همه به دنبال یوآب رفتند تا شبع را تعقیب کنند.
در این میان شبع به نزد تمام قبایل یسرال رفت. هنگامی که به شهر آبل واقع در بیتمعکه رسید، همهٔ افراد طایفهٔ بکری دور او جمع شدند.
نیروهای یوآب نیز به آبل رسیدند و آن شهر را محاصره کردند و در برابر حصار شهر، سنگرهای بلند ساخته، به تخریب حصار پرداختند.
در آن شهر زن حکیمی زندگی میکرد. او از داخل شهر فریاد زد: «گوش کنید! گوش کنید! به یوآب بگویید به اینجا بیاید تا با او حرف بزنم.»
وقتی یوآب به آن زن نزدیک شد، زن پرسید: «آیا تو یوآب هستی؟» گفت: «بله.» زن گفت: «به حرفهای کنیزت گوش بده.» گفت: «بگو، گوش میدهم.»
زن گفت: «از قدیم گفتهاند: اگر مشکلی دارید به آبل بروید و جوابتان را بگیرید. چون ما همیشه با پندهای حکیمانهٔ خود، مشکل مردم را حل میکنیم.
شما میخواهید شهر ما را که در یسرال شهری قدیمی و صلحجو و وفادار است خراب کنید. آیا انصاف است شهری که به يهوه تعلق دارد خراب شود؟»
یوآب پاسخ داد: «نه، اینطور نیست.
من فقط به دنبال شبع هستم. او از اهالی کوهستان افرایم است و بر ضد داوود پادشاه شورش نموده است. اگر او را به من تسلیم کنید شهر را ترک خواهیم کرد.» زن گفت: «بسیار خوب، ما سر او را از روی حصار جلوی تو میاندازیم.»
بعد آن زن پیش اهالی شهر رفت و نقشهٔ خود را با آنان در میان گذاشت. آنها نیز سر شبع را از تنش جدا کردند و پیش پای یوآب انداختند. یوآب شیپور زد و سربازانش را از حمله به شهر بازداشت. سپس ایشان به یروشلیم نزد پادشاه بازگشتند.
یوآب فرماندهٔ سپاه یسرال بود و بنایهو پسر یهویاداع، فرماندهٔ محافظین دربار،
ادونیرام سرپرست کارهای اجباری، و یهوشافاط وقایعنگار بود.
شیوا کاتب بود و صادوق و اَبیّاتار هر دو کاهن بودند.
عیرای یائیری نیز یکی از کاهنان داوود به شمار میآمد.
21
در دوران سلطنت داوود، قحطی شد و این قحطی سه سال طول کشید. داوود به درگاه يهوه دعا کرد و يهوه فرمود: «این قحطی به سبب خطای شائول و خاندان اوست، زیرا آنها جبعونیها را کشتند.»
پس داوود جبعونیها را احضار نمود. (آنها جزو قوم یسرال نبودند، بلکه گروه کوچکی از اموریها بودند. بنییسرال قسم خورده بودند که آنها را نکشند؛ اما شائول به دلیل غیرتی که برای یسرال و یهوده داشت سعی کرد آنها را نابود کند.)
داوود از ایشان پرسید: «چطور میتوانم ظلمی را که در حق شما شده، جبران کنم تا شما قوم يهوه را برکت دهید؟»
آنها جواب دادند: «ما از خاندان شائول طلا و نقره نمیخواهیم. در ضمن راضی هم نیستیم که به خاطر ما کسی از یسرالیها کشته شود.» داوود گفت: «شما هر چه بخواهید برایتان انجام میدهم.»
آنها گفتند: «هفت نفر از پسران شائول را به دست ما بدهید، یعنی پسران مردی را که میکوشید ما را از بین ببرد تا از ما کسی در یسرال باقی نماند. ما آنها را در حضور يهوه در جِبعه، شهر شائول که پادشاه برگزیدهٔ يهوه بود، به دار میآویزیم.» پادشاه گفت: «بسیار خوب، این کار را میکنم.»
داوود به خاطر عهد و پیمانی که در حضور يهوه با یوناتان بسته بود، پسر او مفیبوشت را که نوهٔ شائول بود به دست ایشان نداد.
ولی دو پسر شائول یعنی ارمونی و مفیبوشت را که مادرشان رصفه، دختر اَیه بود، به ایشان داد. همچنین پنج پسر میرب را هم که از دختر شائول، زن عدریئیل پسر برزلای محولاتی به دنیا آمده بودند، به دست آنها سپرد.
جبعونیها آنها را روی کوه در حضور يهوه به دار آویختند. بدین ترتیب، این هفت نفر در آغاز فصل درو جو مردند.
سپس رصفه، کنیز شائول، پلاسی گرفت و آن را روی یک تخته سنگ نزدیک اجساد انداخت و تمام فصل درو در آنجا ماند تا نگذارد پرندگان در روز و درندگان در شب اجساد را بخورند.
وقتی داوود شنید که رصفه، دختر آیَه، مُتعۀ شائول چه کرده است،
ترتیبی داد که استخوانهای مردگان را دفن کنند. در ضمن از مردان یابیش جلعاد خواهش کرد استخوانهای شائول و پسرش یوناتان را برایش بیاورند. (وقتی شائول و یوناتان در جنگی که در کوه جلبوع واقع شد مردند، فلسطینیها جنازههای آنها را در میدان شهر بیتْشان به دار آویختند، ولی مردان یابیش جلعاد شبانه رفتند و جنازههای آنها را دزدیدند.) پس استخوانهای شائول و یوناتان را نزد داوود آورده، آنها را در قبر قیس، پدر شائول، واقع در صیلع در ملک بنیامین دفن کردند. سرانجام يهوه دعای داوود را مستجاب نمود و قحطی تمام شد.
یک بار وقتی فلسطینیها با یسرالیها میجنگیدند، داوود و افرادش در بحبوحهٔ جنگ خسته و درمانده شدند.
یک غول فلسطینی به نام یشبی بنوب که وزن نیزهٔ مفرغین او در حدود سه کیلو و نیم بود و زرهای نو بر تن داشت، به داوود حمله کرد و نزدیک بود او را بکشد.
ولی ابیشای پسر صرویه به کمک داوود شتافت و آن فلسطینی را کشت. بنابراین افراد داوود به تأکید به او گفتند: «تو امید یسرال هستی و دیگر نباید به میدان جنگ بیایی. ما نمیخواهیم تو را از دست بدهیم.»
در جنگی که بعد در جُب با فلسطینیها درگرفت، سبکای حوشاتی یک غول فلسطینی دیگر به نام ساف را کشت.
بار دیگر در همان محل، الحانان برادر جلیات جتی را که چوب نیزهاش به کلفتی چوب نساجها بود، کشت.
یک بار هم وقتی فلسطینیها در جت با یسرالیها میجنگیدند، یک غول فلسطینی که در هر دست و پایش شش انگشت داشت، نیروهای یسرالی را به ستوه آورد. آنگاه یوناتان، برادرزادهٔ داوود که پسر شمعا بود، او را کشت.
این چهار مرد که به دست داوود و سربازان او کشته شدند از نسل غولپیکران جت بودند.
22
وقتی که يهوه داوود را از دست شائول و دشمنان دیگرش رهانید، او این سرود را برای يهوه سرایید:
يهوه قلعهٔ من است. او صخرهٔ من است و مرا نجات میبخشد.
اللهام صخرهٔ محکمی است که به آن پناه میبرم. او همچون سپر از من محافظت میکند، به من پناه میدهد و با قدرتش مرا میرهاند. نجاتدهندۀ من، مرا از ظلم میرهاند.
او را به کمک خواهم طلبید و از چنگ دشمنان رهایی خواهم یافت. ای يهوه تو شایستهٔ پرستش هستی!
مرگ، مرا در چنگال خود گرفتار کرده بود و موجهای ویرانگرش مرا در بر گرفته بود.
مرگ برای من دام نهاده بود تا مرا به کام خود بکشد.
اما من در این پریشانی به سوی يهوه فریاد برآوردم و از اللهام کمک خواستم. فریاد من به گوش او رسید و او از خانهٔ مقدّسش نالهٔ مرا شنید.
آنگاه زمین تکان خورد و لرزید و بنیاد آسمان مرتعش شد و به لرزه درآمد، زیرا يهوه به خشم آمده بود.
دود از بینی او برآمد و شعلههای سوزانندهٔ آتش از دهانش زبانه کشید.
او آسمان را شکافت و نزول کرد، زیر پایش ابرهای سیاه قرار داشت.
بر ارابهٔ آسمانی خویش سوار شد و با سرعت باد پرواز نمود.
او خود را با تاریکی پوشاند و ابرهای غلیظ و پر آب او را احاطه کردند.
درخشندگی حضور او، شعلههای آتش پدید آورد.
آنگاه يهوه، اللها متعال، با صدای رعدآسا از آسمان سخن گفت.
او با تیرهای آتشین خود، دشمنانم را پراکنده و پریشان ساخت.
آنگاه به فرمان او آب دریا به عقب رفت و با دمیدن نفس يهوه خشکی پدید آمد.
يهوه از آسمان دست خود را دراز کرد و مرا از اعماق آبهای بسیار بیرون کشید.
مرا از چنگ دشمنان نیرومندی که از من تواناتر بودند، رهانید
وقتی در سختی و پریشانی بودم، دشمنان بر من هجوم آوردند، اما يهوه مرا حفظ کرد.
او مرا به جای امنی برد، او مرا نجات داد، زیرا مرا دوست میداشت.
يهوه پاداش درستکاری و پاکی مرا داده است،
زیرا از دستورهای يهوه اطاعت نمودهام و به اللها خود گناه نورزیدهام.
همهٔ احکامش را بجا آوردهام و از فرمان او سرپیچی نکردهام.
در نظر يهوه بیعیب بودهام، خود را از گناه دور نگاه داشتهام.
يهوه به من پاداش داده است، زیرا در نظر او پاک و درستکار بودهام.
اللهاا، تو نسبت به کسانی که به تو وفادارند، امین هستی و کسانی را که کاملند محبت میکنی.
به اشخاص پاک، خود را پاک نشان میدهی، ولی با اشخاص حیلهگر، به زیرکی رفتار میکنی.
تو افتادگان را نجات میدهی، اما متکبران را سرنگون میکنی.
ای يهوه، تو نور من هستی، تو تاریکی مرا به روشنایی تبدیل میکنی.
با کمک تو به سپاهیان دشمن حمله خواهم برد و قلعههای آنها را در هم خواهم کوبید.
اعمال يهوه کامل و بینقص است و وعدههای او پاک و قابل اعتماد! يهوه از کسانی که به او پناه میبرند مانند سپر محافظت میکند.
کیست خدا غیر از یهوه و کیست صخرهٔ مستحکم غیر از اللها ما؟
خدا به من قوت میبخشد و در راههایی که میروم مرا حفظ میکند.
پاهایم را چون پاهای آهو میگرداند تا بتوانم بر بلندیها بایستم.
او دستهای مرا برای جنگ تقویت میکند تا بتوانم کمان مفرغین را خم کنم.
يهوها، تو با سپرت مرا نجات دادهای، و از لطف توست که به این عظمت رسیدهام.
زمین زیر پایم را وسیع ساختهای تا نلغزم.
دشمنانم را تعقیب میکنم و آنها را شکست میدهم و تا آنها را از بین نبرم، باز نمیگردم.
آنها را چنان بر زمین میکوبم که زیر پاهایم بیفتند و برنخیزند.
تو برای جنگیدن مرا قوت بخشیدهای و دشمنانم را زیر پاهای من انداختهای.
تو آنها را وادار به عقبنشینی و فرار مینمایی و من آنها را نابود میکنم.
فریاد برمیآورند، ولی کسی نیست که آنها را برهاند. از يهوه کمک میخواهند، اما او نیز به داد ایشان نمیرسد.
من آنها را خرد کرده، به صورت غبار درمیآورم، و آنها را مانند گل کوچهها لگدمال میکنم.
تو مرا از شورش قومم نجات دادهای و مرا رهبر قومها ساختهای. مردمی که قبلاً آنها را نمیشناختم اکنون مرا خدمت میکنند.
بیگانهها در حضور من سر تعظیم فرود میآورند و به محض شنیدن دستورهایم، آنها را اجرا میکنند.
آنها روحیهٔ خود را باختهاند و با ترس و لرز از قلعههای خود بیرون میآیند.
يهوه زنده است! شکر و سپاس بر اللها متعال باد که صخرهٔ نجات من است!
اللهای که انتقام مرا میگیرد، قومها را مغلوب من میگرداند،
و مرا از چنگ دشمنان میرهاند. يهوها، تو مرا بر دشمنانم پیروز گردانیدی و از دست ظالمان رهایی دادی.
ای يهوه، تو را در میان قومها خواهم ستود و در وصف تو خواهم سرایید.
خدا پیروزیهای بزرگی نصیب پادشاه برگزیدهٔ خود، داوود، میسازد، و بر او و نسلش همیشه رحمت میفرماید.
23
داوود پسر یَسا مردی بود که خدا پیروزیهای درخشان نصیبش کرد. او برگزیدهٔ اللها یعقوب و شاعر شیرین سخن یسرال بود. این آخرین سخنان داوود است:
روح يهوه بهوسیلۀ من سخن گفت و کلام او بر زبانم جاری شد.
خدا که مثل صخره از یسرال پشتیبانی میکند، به من گفت: «فرمانروایی که با عدل و انصاف حکومت کند و با اطاعت از خدا سلطنت نماید،
همچون روشنایی صبح است به هنگام طلوع آفتاب، مانند صبح بیابر، مانند برقِ سبزههای روی زمین پس از بارش باران.
و این خاندان من است که خدا آن را برگزیده است. بله، خدا با من پیمانی همیشگی بسته است. پیمان او پیمانی است محکم که هرگز تغییر نمییابد. او نجات مرا به ثمر خواهد رساند و هر آرزوی مرا برآورده خواهد ساخت.
ولی خدانشناسان مثل خارهایی هستند که دور ریخته میشوند، هیچکس نمیتواند به آنها دست بزند،
آنها را باید با ابزار آهنی یا نیزه برداشت. عاقبت، همهٔ آنها میسوزند و از بین میروند.»
داوود سه سردار معروف داشت. اسم اولی یوشیب بَشَبَت اهل تحکمون که به عدینوعصنی معروف بود. او یک بار هشتصد نفر را در یک جنگ کشت.
دومی، العازار پسر دودو، نوهٔ اخوخی بود. یک روز که فلسطینیها برای جنگ با یسرالیها جمع شده بودند، سربازان یسرالی پا به فرار گذاشتند، اما العازار به اتفاق داوود با فلسطینیها به مبارزه پرداخت.
او آنقدر از سربازان فلسطینی را کشت که دستش خسته شد و از دستهٔ شمشیر جدا نمیشد! يهوه پیروزی بزرگی نصیب او کرد. سربازان یسرالی فقط برای غارت بازگشتند!
سومی، شمه پسر آجی حراری بود که یک بار طی یکی از حملات فلسطینیها، در حالی که تمام سربازانش فرار کرده بودند، او تنها در وسط یک مزرعهٔ عدس با فلسطینیها جنگیده، آنها را کشت و مزرعه را از دست آنها آزاد ساخت. در آن روز، يهوه پیروزی بزرگی نصیب او کرد.
زمانی که داوود در غار عَدُلام به سر میبرد، و فلسطینیهای مهاجم در درهٔ رفائیم بودند، سه نفر از سی سردار ارشد سپاه یسرال در وقت حصاد پیش داوود رفتند.
داوود آن موقع در پناهگاه خود بود، چون غارتگران فلسطینی شهر بیتلحم را اشغال کرده بودند.
داوود گفت: «چقدر دلم میخواهد از آب چاهی که نزدیک دروازهٔ شهر بیتلحم هست، بنوشم!»
پس، آن سه سردار شجاع قلب اردوی فلسطینی را شکافتند و از آن چاه، آب کشیدند و برای داوود آوردند. اما داوود آن را ننوشید، بلکه آن را چون هدیه به حضور يهوه ریخت،
و گفت: «نه ای يهوه، من این آب را نمیخورم! این آب، خون این سه نفری است که جان خود را به خطر انداختند.»
رهبر سی سردار ارشد داوود، ابیشای برادر یوآب (پسر صرویه) بود. او یک بار به سیصد نفر از نیروی دشمن حمله کرد و به تنهایی با نیزهٔ خود همهٔ آنها را کشت و در بین سی سردار ارشد داوود، صاحب نامی شد؛ ولی شهرت او به پای شهرت سه سردار معروف داوود نمیرسید.
سرباز معروف دیگری نیز بود به نام بنایهو پسر یهویاداع اهل قبصئیل که کارهای متهورانه انجام میداد. بنایهو، دو سردار معروف موآبی را کشت. او همچنین در یک روز برفی به حفرهای داخل شد و شیری را کشت.
یک بار با یک چوبدستی یک جنگجوی مصری قوی هیکل را از پای درآورد. آن مصری نیزهای در دست داشت و بنایهو نیزه را از دست او ربود و وی را با آن نیزه کشت.
این بود کارهای بنایهو که او را مانند سه سردار ارشد، معروف ساخت.
او از آن سی نفر معروفتر بود، ولی به پای سه سردار ارشد نمیرسید. داوود او را به فرماندهی محافظین دربار گماشت.
همچنین عسائیل برادر یوآب یکی از آن سی سردار ارشد به شمار میآمد و سایرین عبارت بودند از: الحانان (پسر دودو) اهل بیتلحم، شمه اهل حرود، الیقا اهل حرود، حالص اهل فلط، عیرا (پسر عقیش) اهل تقوع، ابیعزر اهل عناتوت، مبونای اهل حوشات، صلمون اهل اخوخ، مهرای اهل نطوفات، حالب (پسر بعنه) اهل نطوفات، ایتای (پسر ریبای) اهل جِبعهٔ بنیامین، بنایهو اهل فرعاتون، هدای اهل وادیهای جاعش، ابوعلبون اهل عربات، عزموت اهل بحوریم، الیحبا اهل شعلبون، پسران یاشن، یوناتان، پسر شمه اهل حرار، اخیام (پسر شارر) اهل حرار، الیفلط (پسر احسبای) اهل معکه، الیعام (پسر اخیتوفل) اهل جیلوه، حصرو اهل کرمل، فعرای اهل اربه، یجال (پسر ناتان) اهل صوبه، بانی اهل جاد، صالق اهل عمون، نحرای اهل بئیروت که سلاحدار یوآب (پسر صرویه) بود. عیرا اهل یتر، جارب اهل یتر، اوریا اهل حیت. این سرداران معروف، در مجموع سی و هفت نفر بودند.
24
بار دیگر خشم يهوه بر قوم یسرال شعلهور شد، پس او برای تنبیه ایشان داوود را بر آن داشت تا یسرال و یهوده را سرشماری کند.
پادشاه به یوآب فرماندهٔ سپاه خود گفت: «از مردان جنگی سراسر کشور، یعنی از دان تا بئرشبع، سرشماری به عمل آور تا بدانم تعدادشان چقدر است.»
اما یوآب جواب داد: « يهوه، اللهات به تو عمر طولانی دهد تا آن روزی را به چشم ببینی که او سپاهت را به صد برابر افزایش داده باشد. چرا سرورم میخواهد دست به سرشماری بزند؟»
اما پادشاه نظرش را عوض نکرد و یوآب و سایر فرماندهان سپاه را واداشت تا بروند و مردان جنگی را بشمارند.
پس، آنها از رود اردن عبور کردند و در عروعیر واقع در جنوب شهری که در میان دره جاد، نزدیک یعزیر است، اردو زدند.
آنگاه به جلعاد و تَحتیم حُدشی رفتند و از آنجا به دان یَعَن رفته، به طرف صیدون دور زدند.
پس از آن به قلعه صور رفتند و سپس تمام شهرهای حویها و کنعانیها و جنوب یهوده تا بئرشبع را سرکشی کردند.
آنها در عرض نه ماه و بیست روز سراسر مملکت را پیمودند و به یروشلیم بازگشتند.
یوآب گزارش کار را تقدیم پادشاه کرد. تعداد مردان جنگی یسرال هشتصد هزار و مردان جنگی یهوده پانصد هزار نفر بودند.
ولی بعد از این سرشماری، وجدان داوود ناراحت شد. پس به يهوه گفت: «با این کاری که کردم گناه بزرگی مرتکب شدهام. التماس میکنم این حماقت مرا ببخش.»
صبح روز بعد، قبل از اینکه داوود از خواب بیدار شود، کلام يهوه به جاد، نبی داوود نازل شد.
يهوه به جاد فرمود: «به داوود بگو که من سه چیز پیش او میگذارم و او میتواند یکی را انتخاب کند.»
پس جاد نزد داوود آمده، پیام يهوه را به او رساند و گفت: «بین این سه، یکی را انتخاب کن: سه سال قحطی در کشور، سه ماه فرار از دست دشمنانت یا سه روز مرض مهلک در سرزمینت؟ در این باره فکر کن و به من بگو که به خدا چه جوابی بدهم.»
داوود گفت: «در تنگنا هستم. بهتر است به دست يهوه بیفتم تا به دست انسان، زیرا رحمت يهوه عظیم است.»
بنابراین يهوه آن صبح بیماری مهلک طاعون بر یسرال فرستاد که تا سه روز ادامه داشت و هفتاد هزار نفر در سراسر کشور، یعنی از دان تا بئرشبع، مردند.
ولی وقتی فرشته به پایتخت نزدیک میشد، يهوه منصرف شد و به فرشته فرمود: «کافی است! دست نگه دار.» در این موقع فرشته به زمین خرمنکوبی ارونهٔ یبوسی رسیده بود.
داوود وقتی فرشته را دید، به يهوه گفت: «من مقصر و گناهکار هستم، اما این مردم بیچاره چه کردهاند؟ مرا و خاندان مرا مجازات کن!»
آن روز جاد نبی نزد داوود آمد و گفت: «برو، برای يهوه مذبحی در خرمنگاه ارونهٔ یبوسی بنا کن.»
پس داوود رفت تا به دستور يهوه عمل کند.
وقتی ارونه، پادشاه و همراهانش را دید که به طرف او میآیند، جلو رفت و به خاک افتاده،
از پادشاه پرسید: «قربان برای چه به اینجا آمدهاید؟» داوود جواب داد: «آمدهام خرمنگاه تو را بخرم و در آن مذبحی برای يهوه بسازم تا مرض رفع شود.»
ارونه به پادشاه گفت: «همه چیز در اختیار شماست: گاو برای قربانی، و خرمنکوب و یوغ گاوها برای روشن کردن آتش قربانی.
همه را به پادشاه تقدیم میکنم. يهوه قربانی شما را قبول کند.»
اما پادشاه به ارونه گفت: «نه، من پیشکش قبول نمیکنم، آنها را میخرم؛ چون نمیخواهم برای يهوه، اللها خود چیزی قربانی کنم که برایم مفت تمام شده باشد.» پس داوود آن زمین و گاوها را به پنجاه مثقال نقره خرید.
سپس داوود در آنجا مذبحی برای يهوه ساخت و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی به او تقدیم کرد. آنگاه يهوه دعای داوود را مستجاب فرمود و مرض قطع شد.
1_kings
1
داوود پادشاه بسیار پیر شده بود و هر چند او را با لحاف میپوشاندند، ولی گرم نمیشد.
مشاورانش به او گفتند: «درمان تو در این است که یک دختر جوان از تو پرستاری کند و در آغوشت بخوابد تا گرم بشوی.»
پس در سراسر کشور یسرال گشتند تا زیباترین دختر را برای او پیدا کنند. سرانجام دختری بسیار زیبا به نام ابیشگ از اهالی شونم انتخاب شد. او را نزد پادشاه آوردند و او مشغول پرستاری از پادشاه شد، ولی پادشاه با او نزدیکی نکرد.
پس از مرگ ابشالوم، پسر بعدی پادشاه به نام ادونیا که مادرش حجیت بود، به این فکر افتاد تا بر تخت سلطنت بنشیند. از این رو ارابهها و ارابهرانان و یک گارد پنجاه نفره برای خود گرفت. ادونیا جوانی بود خوشاندام، و پدرش داوود پادشاه در تمام عمرش هرگز برای هیچ کاری او را سرزنش نکرده بود.
ادونیا نقشهٔ خود را به اطلاع یوآب و اَبیّاتار کاهن رساند و آنها نیز قول دادند از او حمایت کنند.
اما صادوق کاهن، بنایهو، ناتان نبی، شمعی، ریعی و محافظان داوود از ادونیهو حمایت نکردند.
یک روز ادونیهو به عین روجل رفت و در محلی به نام «سنگِ مار» مهمانی مفصلی ترتیب داد و گاوان و گوسفندان ذبح کردند. او پسران دیگر پادشاه و مقامات دربار را که از یهوده بودند دعوت کرد تا در جشن شرکت کنند.
اما او ناتان نبی و بنایهو و محافظان دربار و برادر ناتنی خود سلیمان را به آن مهمانی دعوت نکرد.
پس ناتان نبی نزد بَتشِبَع مادر سلیمان رفت و به او گفت: «آیا میدانی که ادونیهو پسر حجیت، خود را پادشاه نامیده و پادشاه ما داوود از این موضوع بیخبر است؟
اگر میخواهی جان خودت و پسرت سلیمان را نجات بدهی، آنچه میگویم، انجام بده.
پیش داوود پادشاه برو و به او بگو: ”ای پادشاه، مگر قسم نخوردی که پسر من سلیمان بعد از تو پادشاه بشود؟ پس چرا حالا ادونیهو پادشاه شده است؟“
همان وقت که تو مشغول صحبت کردن با داوود هستی، من هم میآیم و حرف تو را تأیید میکنم.»
پس بَتشِبَع به اتاق پادشاه رفت. داوود پادشاه خیلی پیر شده بود و ابیشگ از او پرستاری میکرد.
بَتشِبَع جلو رفت و تعظیم کرد. پادشاه پرسید: «چه میخواهی؟»
بَتشِبَع جواب داد: «ای پادشاه، برای این کنیزتان به يهوه، اللها خود قسم خوردید که بعد از شما پسرم سلیمان بر تختتان بنشیند؛
ولی حالا ادونیا به جای او پادشاه شده است و شما از این موضوع بیخبرید.
ادونیا جشن بزرگی گرفته و گاوان و گوسفندان زیادی قربانی کرده و تمام پسرانتان را با اَبیّاتار کاهن و یوآب فرماندهٔ سپاهتان به این جشن دعوت کرده اما خدمتگزارت سلیمان را دعوت نکرده است.
حال ای پادشاه، تمام قوم یسرال منتظرند تا ببینند شما چه کسی را به جانشینی خود انتخاب میکنید.
اگر زودتر تصمیم نگیرید، هنگامی که سرورم پادشاه نزد پدران خود بیارامد، با من و پسرم سلیمان مثل یک خطاکار رفتار خواهند کرد.»
وقتی بَتشِبَع مشغول صحبت بود، به پادشاه خبر دادند که ناتان نبی میخواهد به حضور پادشاه شرفیاب شود. ناتان داخل شد و به پادشاه تعظیم کرد
و گفت: «ای سرور من، آیا شما ادونیا را جانشین خود کردهاید تا بر تخت سلطنت بنشیند؟
زیرا امروز ادونیهو جشن بزرگی بر پا کرده و گاوان و گوسفندان بسیاری قربانی کرده و پسرانتان را با اَبیّاتار کاهن و فرماندهان سپاهتان به این جشن دعوت کرده است. هم اکنون ایشان میخورند و مینوشند و خوش میگذرانند و فریاد میزنند: زنده باد ادونیهوی پادشاه!
اما من و صادوق کاهن و بنایهو و خدمتگزارت سلیمان به آن جشن دعوت نشدهایم!
آیا این کار با اطلاع پادشاه انجام گرفته است؟ پس چرا پادشاه به ما نگفتهاند که چه کسی را به جانشینی خود برگزیدهاند؟»
با شنیدن این حرفها، پادشاه دستور داد بَتشِبَع را احضار کنند. پس بَتشِبَع به اتاق برگشت و در حضور پادشاه ایستاد.
آنگاه پادشاه چنین گفت: «به يهوه زنده که مرا از تمام خطرات نجات داده، قسم میخورم که
همانطور که قبلاً در حضور يهوه، اللها یسرال برایت قسم خوردم، امروز کاری میکنم که پسرت سلیمان بعد از من پادشاه شود و بر تخت سلطنت من بنشیند!»
آنگاه بَتشِبَع در حضور پادشاه تعظیم کرد و گفت: «پادشاه همیشه زنده بماند!»
سپس پادشاه گفت: «صادوق کاهن و ناتان نبی و بنایهو پسر یهویاداع را پیش من بیاورید.» وقتی آنها به حضور پادشاه شرفیاب شدند،
پادشاه به ایشان گفت: «همراه درباریان من، سلیمان را به جیحون ببرید. او را بر قاطر مخصوص من سوار کنید
و صادوق کاهن و ناتان نبی وی را در آن شهر به عنوان پادشاه یسرال تدهین کنند. بعد شیپورها را به صدا درآورید و با صدای بلند بگویید: زنده باد سلیمان پادشاه!
سپس سلیمان را همراه خود به اینجا برگردانید و او را به نام پادشاه جدید بر تخت سلطنت من بنشانید، چون من وی را رهبر قوم یسرال و یهوده تعیین کردهام.»
بنایهو پسر یهویاداع جواب داد: «آمین! باشد که يهوه، اللهات برای این کار به ما توفیق دهد.
همانطور که يهوه با تو بوده است، با سلیمان پادشاه هم باشد و سلطنت او را از سلطنت تو شکوهمندتر کند.»
پس صادوق کاهن، ناتان نبی و بنایهو با محافظان دربار، سلیمان را بر قاطر داوود پادشاه سوار کردند و به جیحون بردند.
در آنجا صادوق کاهن، ظرف روغن مقدّس را که از خیمهٔ عبادت آورده بود، گرفته و روغن آن را بر سر سلیمان ریخته، او را تدهین نمود. بعد شیپورها را نواختند و تمام مردم فریاد برآوردند: «زنده باد سلیمان پادشاه!»
سپس همه با هم شادیکنان به یروشلیم برگشتند. صدای ساز و آواز آنها چنان بلند بود که زمین زیر پایشان میلرزید!
ادونیهو و مهمانانش به آخر جشن نزدیک میشدند که این سر و صدا به گوششان رسید. وقتی یوآب صدای شیپورها را شنید پرسید: «چه خبر است؟ این چه غوغایی است که در شهر بر پا شده؟»
حرف او هنوز تمام نشده بود که یوناتان پسر اَبیّاتار کاهن از راه رسید. ادونیهو به او گفت: «داخل شو! تو جوان خوبی هستی و بیشک خبری خوش برایم آوردهای!»
یوناتان گفت: «خیر! سرورمان داوود پادشاه، سلیمان را جانشین خود کرده است!
او سلیمان را بر قاطر مخصوص خود سوار کرده، همراه صادوق کاهن، ناتان نبی، بنایهو و محافظان پادشاه به جیحون فرستاده است. صادوق و ناتان، سلیمان را به عنوان پادشاه جدید تدهین کردهاند! اینک آنها برگشتهاند و از این جهت تمام شهر جشن گرفتهاند و شادی میکنند. این هلهلهٔ شادی از خوشحالی مردم است!
سلیمان بر تخت سلطنت نشسته است
و درباریان برای عرض تبریک نزد داوود پادشاه میروند و میگویند: اللها تو سلیمان را مشهورتر از تو بگرداند و سلطنت او را بزرگتر و باشکوهتر از سلطنت تو بسازد؛ و داوود پادشاه نیز در بستر خود سجده کرده
به دعاهای خیر ایشان اینطور جواب میدهد: سپاس بر يهوه، اللها یسرال که به من طول عمر داده است تا با چشمان خود ببینم که خدا پسرم را برگزیده است تا بر تخت سلطنت من بنشیند و به جای من پادشاه شود!»
میهمانان ادونیهو وقتی این خبر را شنیدند، ترسیدند و پا به فرار گذاشتند.
ادونیهو از ترس سلیمان به خیمهٔ عبادت پناه برد و شاخهای مذبح را به دست گرفت.
به سلیمان خبر دادند که ادونیا از ترس او به عبادتگاه پناه برده و شاخهای مذبح را به دست گرفته است و میگوید: «سلیمان برای من قسم بخورد که مرا نخواهد کشت.»
سلیمان گفت: «اگر ادونیا رفتار خود را عوض کند، مویی از سرش کم نخواهد شد. در غیر این صورت سزای او مرگ است.»
سپس سلیمان افرادی را فرستاد تا ادونیا را از عبادتگاه بیرون بیاورند. ادونیا آمد و در حضور سلیمان پادشاه تعظیم کرد. سلیمان به او گفت: «میتوانی به خانهات برگردی.»
2
زمان وفات داوود پادشاه نزدیک میشد، پس به پسرش سلیمان اینطور وصیت کرد:
«چیزی از عمرم باقی نمانده است. تو قوی و شجاع باش
و همواره از فرمانهای يهوه، اللهات پیروی کن و به تمام احکام و قوانینش که در شریعت موسی نوشته شدهاند عمل نما تا به هر کاری دست میزنی و به هر جایی که میروی کامیاب شوی.
اگر چنین کنی، آنگاه يهوه به وعدهای که به من داده وفا خواهد کرد. يهوه فرموده است: اگر نسل تو با تمام وجود احکام مرا حفظ کنند و نسبت به من وفادار بمانند، همیشه یکی از ایشان بر مملکت یسرال سلطنت خواهد کرد.
«در ضمن تو میدانی که یوآب چه بر سر من آورد و چطور دو سردار مرا یعنی ابنیر پسر نیر و عماسا پسر یِتِر را کشت. یوآب وانمود کرد که آنها را در جنگ کشته ولی حقیقت این است که در زمان صلح ایشان را کشت و کمربندی را که به کمر بسته بود و کفشهایی را که به پا داشت، به خون آلوده بود.
تو مردی حکیم هستی و میدانی چه باید کرد. اجازه نده او با موی سفید در آرامش به گور فرو رود.
اما با پسران برزلائی جلعادی با محبت رفتار کن و بگذار همیشه از سفرهٔ شاهانهٔ تو نان بخورند. چون وقتی از ترس برادرت ابشالوم فرار میکردم، آنها از من پذیرایی کردند.
شِمعی پسر جیرای بنیامینی را هم که از اهالی بحوریم است به یاد داشته باش. وقتی من به محنایم میرفتم او به من اهانت کرد و ناسزا گفت. اما وقتی او برای استقبال از من به کنار رود اردن آمد، من برای او به يهوه قسم خوردم که او را نکشم؛
ولی تو او را بیگناه نشمار. تو مردی حکیم هستی و میدانی با او چه باید کرد. موی سفیدش را خونآلود به گور بفرست.»
وقتی داوود درگذشت او را در شهر یروشلیم به خاک سپردند.
داوود چهل سال بر یسرال سلطنت نمود. از این چهل سال، هفت سال در شهر حبرون سلطنت کرد و سی و سه سال در یروشلیم.
سپس سلیمان به جای پدر خود داوود بر تخت نشست و پایههای سلطنت خود را استوار کرد.
یک روز ادونیهو پسر حَجّیت به دیدن بَتشِبَع مادر سلیمان رفت. بَتشِبَع از او پرسید: «آیا به قصد صلح و صفا به اینجا آمدهای؟» ادونیا گفت: «بله، به قصد صلح و صفا آمدهام.
آمدهام تا از تو درخواستی بکنم.» بَتشِبَع پرسید: «چه میخواهی؟»
ادونیا گفت: «تو میدانی که سلطنت مال من شده بود و تمام مردم هم انتظار داشتند که بعد از پدرم، من به پادشاهی برسم؛ ولی وضع دگرگون شد و برادرم سلیمان به پادشاهی رسید، چون این خواست يهوه بود.
اکنون خواهشی دارم و امیدوارم که این خواهش مرا رد نکنی.» بَتشِبَع پرسید: «چه میخواهی؟»
ادونیا گفت: «از طرف من با برادرم سلیمانِ پادشاه، گفتگو کن چون میدانم هر چه تو از او بخواهی انجام میدهد. به او بگو که ابیشگ شونَمی را به من به زنی بدهد.»
بَتشِبَع گفت: «بسیار خوب، من این خواهش را از او خواهم کرد.»
پس بَتشِبَع به همین منظور نزد سلیمان پادشاه رفت. وقتی او داخل شد، پادشاه به پیشوازش برخاست و به او تعظیم کرد و دستور داد تا برای مادرش یک صندلی مخصوص بیاورند و کنار تخت او بگذارند. پس بَتشِبَع در طرف راست سلیمان پادشاه نشست.
آنگاه بَتشِبَع گفت: «من یک خواهش کوچک از تو دارم؛ امیدوارم آن را رد نکنی.» سلیمان گفت: «مادر، خواهش تو چیست؟ میدانی که من هرگز خواست تو را رد نمیکنم.»
بَتشِبَع گفت: «خواهش من این است که بگذاری برادرت ادونیهو با ابیشَگِ شونَمی ازدواج کند.»
سلیمان در جواب بَتشِبَع گفت: «چطور است همراه اَبیشَگ، سلطنت را هم به او بدهم، چون او برادر بزرگ من است! تا او با یوآب پسر صِرویه و اَبیّاتار کاهن روی کار بیایند و قدرت فرمانروایی را به دست بگیرند!»
سپس سلیمان به يهوه قسم خورد و گفت: «خدا مرا نابود کند اگر همین امروز ادونیهو را به سبب این توطئه که علیه من چیده است نابود نکنم! به يهوه زنده که تخت و تاج پدرم را به من بخشیده و طبق وعدهاش این سلطنت را نصیب من کرده است قسم، که او را زنده نخواهم گذاشت.»
پس سلیمان پادشاه به بنایهو پسر یهویاداع دستور داد که ادونیهو را بکشد، و او نیز چنین کرد.
سپس پادشاه به اَبیّاتار کاهن گفت: «به خانهٔ خود در عناتوت برگرد. سزای تو نیز مرگ است، ولی من اکنون تو را نمیکشم، زیرا در زمان پدرم مسئولیت نگهداری صندوق عهد يهوه با تو بود و تو در تمام زحمات پدرم با او شریک بودی.»
پس سلیمان پادشاه، اَبیّاتار را از مقام کاهنی برکنار نموده و بدین وسیله هر چه يهوه در شهر شیلوه دربارهٔ فرزندان عیلی فرموده بود، عملی شد.
وقتی خبر این وقایع به گوش یوآب رسید، او به خیمهٔ عبادت پناه برد و شاخهای مذبح را به دست گرفت. (یوآب هر چند در توطئهٔ ابشالوم دست نداشت اما در توطئهٔ ادونیا شرکت کرده بود.)
وقتی به سلیمان پادشاه خبر رسید که یوآب به خیمهٔ عبادت پناه برده است، بنایهو را فرستاد تا او را بکشد.
بنایهو به خیمهٔ عبادت داخل شد و به یوآب گفت: «پادشاه دستور میدهد که از اینجا بیرون بیایی.» یوآب گفت: «بیرون نمیآیم و همین جا میمیرم.» بنایهو نزد پادشاه برگشت و آنچه یوآب گفته بود به او اطلاع داد.
پادشاه گفت: «همانطور که میگوید، عمل کن. او را بکش و دفن کن. کشتن او، لکههای خون اشخاص بیگناهی را که او ریخته است از دامن من و خاندان پدرم پاک میکند.
او بدون اطلاع پدرم، ابنیر فرماندهٔ سپاه یسرال و عماسا پسر یِتِر فرماندهٔ سپاه یهوده را که بهتر از وی بودند کشت. پس يهوه هم انتقام این دو بیگناه را از او خواهد گرفت
و خون ایشان تا به ابد بر گردن یوآب و فرزندان او خواهد بود. اما يهوه نسل داوود را که بر تخت او مینشینند تا به ابد سلامتی خواهد داد.»
پس بنایهو پسر یهویاداع به خیمهٔ عبادت برگشت و یوآب را کشت. بعد او را در خانهاش که در صحرا بود دفن کردند.
آنگاه پادشاه، بنایهو را به جای یوآب به فرماندهی سپاه منصوب کرد و صادوق را به جای اَبیّاتار به مقام کاهنی گماشت.
سپس پادشاه، شِمعی را احضار کرد. وقتی شِمعی آمد، پادشاه به او گفت: «خانهای برای خود در یروشلیم بساز و از یروشلیم خارج نشو.
اگر شهر را ترک کنی و از رود قدرون بگذری، بدان که کشته خواهی شد و خونت به گردن خودت خواهد بود.»
شِمعی عرض کرد: «هر چه بگویید اطاعت میکنم.» پس در یروشلیم ماند و مدتها از شهر بیرون نرفت.
ولی بعد از سه سال، دو نفر از غلامان شمعی پیش اخیش پسر مَعَکاه، پادشاه جَت فرار کردند. وقتی به شمعی خبر دادند که غلامانش در جت هستند،
او الاغ خود را آماده کرده، به جت نزد اخیش رفت. او غلامانش را در آنجا یافت و آنها را به یروشلیم باز آورد.
سلیمان پادشاه وقتی شنید که شمعی از یروشلیم به جت رفته و برگشته است،
او را احضار کرد و گفت: «مگر تو را به يهوه قسم ندادم و به تأکید نگفتم که اگر از یروشلیم بیرون بروی تو را میکشم؟ مگر تو نگفتی هر چه بگویید اطاعت میکنم؟
پس چرا سوگند خود را به يهوه نگاه نداشتی و دستور مرا اطاعت نکردی؟
تو خوب میدانی چه بدیهایی در حق پدرم داوود پادشاه کردی. پس امروز يهوه تو را به سزای اعمالت رسانده است.
اما من، سلیمان پادشاه، مبارک خواهم بود و سلطنت داوود در حضور يهوه تا ابد پایدار خواهد ماند.»
آنگاه به فرمان پادشاه، بنایهو شمعی را بیرون برد و او را کشت. به این ترتیب، سلطنت سلیمان برقرار ماند.
3
سلیمان با فرعون مصر پیمان دوستی بسته، دختر او را به همسری گرفت و به شهر داوود آورد تا بنای کاخ سلطنتی خود و نیز خانۀ يهوه و دیوار شهر یروشلیم را تمام کند.
در آن زمان، قوم یسرال به بالای تپهها میرفتند و روی مذبحهای آنجا قربانی میکردند، چون هنوز خانهٔ يهوه ساخته نشده بود.
سلیمان يهوه را دوست میداشت و مطابق دستورهای پدر خود عمل میکرد، ولی او هم به بالای تپهها میرفت و در آنجا قربانی میکرد و بخور میسوزانید.
یکبار سلیمان برای قربانی کردن به جبعون رفت، زیرا مهمترین تپه بود. او هزار گاو و گوسفند در آن محل قربانی کرد.
آن شب در جبعون يهوه در عالم خواب به او ظاهر شد و فرمود: «از من چه میخواهی تا به تو بدهم؟»
سلیمان گفت: «تو به پدرم داوود بسیار محبت نشان دادی چون او نسبت به تو صادق و امین بود و قلب پاکی داشت. به او پسری بخشیدی که امروز بر تختش نشسته است. با این کار، لطف خود را در حق او کامل کردی!
ای يهوه، اللها من، تو مرا به جای پدرم داوود به پادشاهی رساندهای. ولی من مانند یک کودک هستم که راه خود را نمیداند.
حال که رهبری قوم برگزیدهٔ تو با این همه جمعیت بیشمار به عهدهٔ من است،
به من حکمت عطا کن تا بتوانم نیک و بد را تشخیص بدهم و با عدالت بر مردم حکومت کنم؛ و گرنه چطور میتوانم این قوم بزرگ را اداره کنم؟»
يهوه درخواست سلیمان را بسیار پسندید و خشنود شد که سلیمان از او حکمت خواسته است.
پس به سلیمان فرمود: «چون تو حکمت خواستی تا با عدالت حکومت کنی و عمر طولانی یا ثروت فراوان برای خود و یا مرگ دشمنانت را از من نخواستی،
پس هر چه خواستی به تو میدهم. من به تو فهم و حکمتی میبخشم که تاکنون به کسی ندادهام و نخواهم داد.
در ضمن چیزهایی را هم که نخواستی به تو میدهم، یعنی ثروت و افتخار را، به طوری که در طول زندگیات هیچ پادشاهی به پای تو نخواهد رسید.
اگر مثل پدرت داوود از من اطاعت کنی و دستورهای مرا پیروی نمایی آنگاه عمر طولانی نیز به تو خواهم بخشید!»
وقتی سلیمان بیدار شد، فهمید که خدا در خواب با او سخن گفته است. پس به یروشلیم رفت و به خیمهٔ عبادت وارد شده، در برابر صندوق عهد يهوه ایستاد و قربانیهای سوختنی و سلامتی به يهوه تقدیم کرد. سپس برای تمام درباریان خود، ضیافتی بزرگ ترتیب داد.
چندی بعد دو فاحشه برای حل اختلاف خود به حضور پادشاه آمدند.
یکی از آنان گفت: «ای پادشاه، ما دو نفر در یک خانه زندگی میکنیم. چندی قبل من فرزندی به دنیا آوردم.
سه روز بعد از من، این زن هم فرزندی زایید. کسی جز ما در آن خانه نبود.
یک شب که او خواب بود، روی بچهاش افتاد و بچهاش خفه شد!
نصف شب وقتی من در خواب بودم، او برخاست و پسر مرا از کنارم برداشت و پیش خودش برد و بچهٔ مردهٔ خود را در بغل من گذاشت.
صبح زود که برخاستم بچهام را شیر بدهم دیدم مرده است. اما وقتی در روشنایی روز با دقت به او نگاه کردم متوجه شدم که آن کودک پسر من نیست.»
زن دوم حرف او را قطع کرد و گفت: «اینطور نیست، بچهٔ مرده مال اوست و اینکه زنده است پسر من است.» زن اولی گفت: «نه، آنکه مرده است مال تو است و اینکه زنده است مال من است.» و در حضور پادشاه به مجادله پرداختند.
پس پادشاه گفت: «بگذارید ببینم حق با کیست. هر دو شما میگویید: بچهٔ زنده مال من است، و هر دو هم میگویید: بچهٔ مرده مال من نیست!»
سپس پادشاه دستور داد شمشیری بیاورند. پس یک شمشیر آوردند.
آنگاه سلیمان فرمود: «طفل زنده را دو نصف کنید و به هر کدام یک نصف بدهید!»
زنی که مادر واقعی بچه بود دلش بر پسرش سوخت و به پادشاه التماس کرده گفت: «ای پادشاه بچه را نکشید. او را به این زن بدهید!» ولی زن دیگر گفت: «نه، بگذار او را تقسیم کنند تا نه مال من باشد و نه مال تو!»
آنگاه پادشاه فرمود: «بچه را نکشید! او را به این زن بدهید که نمیخواهد بچه کشته شود؛ چون مادرش همین زن است!»
این خبر به سرعت در سراسر یسرال پخش شد و همه از پادشاه ترسیدند، چون فهمیدند که خدا به سلیمان حکمت بخشیده تا بتواند عادلانه داوری کند.
4
سلیمان پادشاه بر تمام یسرال حکومت میکرد
و مقامات دربار او عبارت بودند از: عزریهو (پسر صادوق)، رئیس کاهنان؛ الیحورف و اخیا (پسران شیشه)، کاتب؛ یهوشافاط (پسر اخیلود)، وقایعنگار؛ بنایهو (پسر یهویاداع)، فرماندهٔ سپاه؛ صادوق و اَبیّاتار، کاهن؛ عزریهو (پسر ناتان)، سرپرست حاکمان؛ زابود (پسر ناتان)، کاهن و مشاور پادشاه؛ اخیشار، سرپرست امور دربار؛ ادونیرام (پسر عبدا) سرپرست کارهای اجباری.
سلیمان در تمام یسرال دوازده حاکم گماشته بود و آنها وظیفه داشتند خوراک دربار را تهیه کنند. هر یک از ایشان، یک ماه در سال مسئول تدارکات دربار بودند.
این است اسامی دوازده حاکم و حوزههای فعالیت آنها: بن هور، در کوهستان افرایم؛ بن دقر، در ماقص، شعلبیم، بیتشمس، ایلون و بیت حانان؛ بن حسد، در اربوت، سوکوه و تمامی قلمرو حافر؛ بن ابیناداب، (که با تافَت دختر سلیمان ازدواج کرده بود) در تمام منطقهٔ دُر؛ بعنا (پسر اخیلود)، در تعنک، مجدو، تمام سرزمین نزدیک بیتشان و صرتان، جنوب شهر یزرعیل، و تا شهر آبل مهوله و شهر یقمعام؛ بن جابر، در راموت جلعاد که شامل دهکدههای یاعیر (پسر منسی) در جلعاد و ناحیه ارجوب در باشان میشد با شصت شهر حصاردار دیگر که دروازههایشان پشتبندهای مفرغین داشت؛ اخیناداب (پسر عدو)، در محنایم؛ اخیمعص (که با باسمت دختر دیگر سلیمان ازدواج کرده بود)، در نفتالی؛ بعنا (پسر حوشای)، در اشیر و بعلوت؛ یهوشافاط (پسر فاروح)، در سرزمین یساکار؛ شمعی (پسر ایلا)، در سرزمین بنیامین؛ جابر (پسر اوری)، در جلعاد که شامل سرزمینهای سیحون، پادشاه اموریها و عوج، پادشاه باشان میشد. این دوازده حاکم زیر نظر حاکم کل قرار داشتند.
در آن زمان یسرال و یهوده مانند شنهای کنار دریا بیشمار بودند. آنها از زندگی مرفه و شادی برخوردار بودند.
سلیمان بر تمام سرزمینهای واقع در بین رود فرات و فلسطین که تا سرحد مصر نیز میرسیدند سلطنت میکرد. اقوام این سرزمینها به او باج و خراج میدادند و در تمام مدت عمرش تابع او بودند.
آذوقهٔ روزانهٔ دربار عبارت بود از: حدود پنج تن آرد و ده تن بلغور،
ده گاو از طویله، بیست گاو از چراگاه، صد گوسفند و نیز غزال، آهو، گوزن و انواع مرغان.
قلمرو سلطنت سلیمان از تفصح تا غزه میرسید و تمام ممالک غرب رود فرات را در بر میگرفت. تمام پادشاهان غرب رود فرات تابع او بودند و او با سرزمینهای همسایه در صلح بود.
مردم یهوده و یسرال در طول سلطنت سلیمان در کمال آرامش بودند و هر خانواده، از دان تا بئرشبع، زیر درختان مو و انجیر خود آسوده مینشستند.
سلیمان دوازده هزار اسب و چهار هزار اصطبل برای اسبان ارابههای خود داشت.
حاکمان، هر یک در ماه تعیین شده، خوراک سلیمان و مهمانان او را بدون کم و کسر تهیه میکردند.
در ضمن هر یک به سهم خود برای اسبان ارابه و سایر اسبان کاه و جو فراهم میساختند.
خدا به سلیمان فهم و حکمت بینظیری بخشید و بصیرت او مانند شنهای کنار دریا بیحد و حصر بود.
حکمت سلیمان از حکمت دانشمندان مشرقزمین و علمای مصر هم زیادتر بود.
او حتی از حکمای معروفی چون ایتان ازراحی و پسران ماحول یعنی حیمان و کلکول و دَردَع حکیمتر بود. سلیمان در میان تمام ممالک دنیای زمان خود معروف شد.
سه هزار مثل گفت و هزار و پنج سرود نوشت.
سلیمان دربارهٔ حیوانات و پرندگان و خزندگان و ماهیان اطلاع کافی داشت، او همچنین تمام گیاهان را از درختان سرو لبنان گرفته تا بوتههای کوچک زوفا که در شکاف دیوارها میرویند، میشناخت و دربارهٔ آنها سخن میگفت.
پادشاهان سراسر جهان که آوازهٔ حکمت او را شنیده بودند نمایندگانی به دربار او میفرستادند تا از حکمتش برخوردار شوند.
5
حیرام، پادشاه صور، که در زمان داوود پادشاه دوست او بود، وقتی شنید که سلیمان، پسر داوود، جانشین پدرش شده است چند سفیر به دربار او فرستاد.
سلیمان نیز در مقابل قاصدانی با این پیام نزد حیرام فرستاد:
«تو میدانی که پدرم داوود به خاطر جنگهای پیدرپی نتوانست خانهای برای عبادت يهوه، اللها خود بسازد، تا اینکه يهوه او را بر دشمنانش پیروز کرد.
اما اینک يهوه، اللهام در یسرال صلح و امنیت برقرار کرده است و من دشمنی ندارم تا به من حمله کند.
يهوه به پدرم داوود وعده فرمود: ”پسرت که به جای تو بر تخت سلطنت مینشیند، برای من خانهای خواهد ساخت.“ حال در نظر دارم برای عبادت يهوه، اللهام خانهای بسازم.
آنچه از تو میخواهم این است که چوببُران خود را به کوههای لبنان بفرستی تا از درختان سرو برایم الوار تهیه کنند. من هم افرادم را به آنجا روانه میکنم تا دوش به دوش آنها کار کنند. مزد کارگران تو را هم هر قدر تعیین کنی میپردازم. چون همانطور که میدانی در یسرال هیچکس به خوبی صیدونیها در بریدن درخت ماهر نیست!»
حیرام از این پیام سلیمان بسیار خوشحال شد و گفت: «سپاس بر يهوه که به داوود پسر حکیمی داده است تا بر مملکت بزرگ یسرال سلطنت کند.»
آنگاه این پیام را برای سلیمان فرستاد: «پیغامت را دریافت کردم و خواهش تو را دربارهٔ تهیهٔ الوار درخت سرو و صنوبر بجا میآورم.
افرادم الوار را از کوههای لبنان به ساحل دریا میآورند. سپس آنها را به هم میبندند و به آب میاندازند تا از کنار دریا به طور شناور حرکت کنند و به نقطهای که میخواهی برسند. در آنجا افراد من چوبها را از هم باز میکنند و تحویل میدهند. تو نیز میتوانی در عوض، برای خاندان سلطنتی من آذوقه بفرستی.»
به این ترتیب، حیرام چوب سرو و صنوبر مورد نیاز سلیمان را فراهم کرد،
و به جای آن، سلیمان هر سال دو هزار تن گندم و چهارصد هزار لیتر روغن زیتون خالص برای حیرام میفرستاد.
بین حیرام و سلیمان صلح برقرار بود و آن دو با هم پیمان دوستی بستند. يهوه همانطور که فرموده بود به سلیمان حکمت زیادی بخشید.
آنگاه سلیمان سی هزار نفر را از سراسر یسرال به کار اجباری گرفت.
ادونیرام را نیز به سرپرستی آنها گماشت. او هر ماه به نوبت، ده هزار نفر از آنان را به لبنان میفرستاد. به این ترتیب، هر کس دو ماه در خانهٔ خود بود و یک ماه در لبنان.
سلیمان هفتاد هزار باربر و هشتاد هزار سنگتراش در کوهستان داشت
و سه هزار و سیصد سرکارگر بر آنها نظارت میکردند.
سنگتراشها به دستور پادشاه سنگهای مرغوب بزرگ برای بنای خانهٔ خدا میکندند و میتراشیدند.
اهالی جِبال هم به چوببران سلیمان و حیرام در بریدن چوب و تهیه الوار و تراشیدن سنگها برای خانهٔ خدا کمک میکردند.
6
در سال چهارم سلطنت سلیمان، درست چهارصد و هشتاد سال پس از خروج قوم یسرال از مصر در ماه زیو که ماه دوم است، بنای خانۀ يهوه شروع شد.
طول خانهٔ يهوه سی متر، عرض آن ده متر و ارتفاعش پانزده متر بود.
ایوان جلوی ساختمان ده متر درازا و پنج متر پهنا داشت.
در دیوارهای ساختمان پنجرههایی باریک کار گذاشته شده بود.
یک سری اتاق در سه طبقه دور ساختمان و چسبیده به آن درست کردند. عرض اتاقهای طبقه اول دو و نیم متر، طبقه دوم سه متر و طبقه سوم سه و نیم متر بود. برای اینکه مجبور نباشند سر تیرهای این اتاقها را به داخل دیوار خانهٔ خدا فرو کنند، لبههایی دور تا دور دیوار ساختند و سر تیرهای سرو را روی آنها قرار دادند.
تمام سنگهای ساختمان قبلاً در معدن تراشیده و آماده میگردید به طوری که در فضای ساختمان صدای تیشه و چکش و ابزار و آلات آهنی دیگر شنیده نمیشد.
درِ ورودی طبقه اول در سمت جنوبی خانهٔ خدا بود و طبقهٔ دوم و سوم بهوسیلۀ پلههای مارپیچی به طبقه اول راه داشت.
پس از تکمیل ساختمان، سلیمان دستور داد سقف ساختمان را با تیرها و تختههای چوب سرو بپوشانند.
ارتفاع اتاقهای دور ساختمان دو و نیم متر بود که با تیرهای سرو آزاد به معبد متصل میشدند.
يهوه به سلیمان گفت:
«اگر هر چه به تو میگویم انجام دهی و از تمام احکام و دستورهای من اطاعت کنی، آنگاه آنچه را که به پدرت داوود قول دادم، بجا خواهم آورد
و در میان قوم یسرال در این خانه ساکن میشوم و هرگز ایشان را ترک نمیکنم.»
وقتی بنای خانهٔ خدا به پایان رسید،
دیوارهای داخل خانه با چوب سرو پوشانده شد که از زمین تا به سقف میرسید. سلیمان کف آن را نیز با چوب صنوبر فرش کرد.
قسمت انتهای خانۀ خدا را به طول ده متر بهوسیلۀ دیواری از چوب سرو جدا ساخت و آن اتاق را به «قُدسالاقداس» اختصاص داد.
طول اتاق بیرونی مقابل قدسالاقداس بیست متر بود.
تمام دیوارهای سنگی داخل خانهٔ خدا را با قطعاتی از تختههای سرو که با نقشهایی از گل و کدو منبتکاری شده بود، پوشاند.
قدسالاقداس محلی بود که صندوق عهد يهوه را در آن میگذاشتند.
درازا و پهنا و بلندی قدسالاقداس، هر یک ده متر بود و سطح دیوارهای داخلی آن با طلا پوشانده شده بود. سپس سلیمان از چوب سرو یک مذبح برای آن درست کرد.
روکش مذبح هم مثل رویه داخل خانهٔ خدا، از طلای خالص بود. در برابر محل مدخل قدسالاقداس، زنجیرهایی از طلا نصب نمود. به این ترتیب همه جای خانه را با طلا پوشاند و مذبح کنار اتاق داخلی را هم طلاکاری کرد.
سلیمان دو کروبی از چوب زیتون ساخت که بلندی هر کدام از آنها پنج متر بود و آنها را در داخل قدسالاقداس قرار داد. کروبیها طوری کنار هم قرار گرفته بودند که دو بال آنها به هم میرسید و بالهای دیگرشان تا دیوارهای دو طرف قدسالاقداس کشیده میشد. طول هر یک از بالهای کروبیان دو و نیم متر بود و به این ترتیب از سر یک بال تا سر بال دیگر پنج متر میشد. هر دو کروبی را به یک اندازه و به یک شکل ساخته بودند و هر دو را با روکش طلا پوشانیده بودند.
دیوارهای هر دو اتاق خانهٔ خدا با نقشهای کروبیان و درختان خرما و دستههای گل، منبتکاری شده بود.
کف هر دو اتاق نیز روکش طلا داشت.
برای مدخل قدسالاقداس، دو لنگه در از چوب زیتون ساختند. پهنای این درها به اندازهٔ یک پنجم پهنای دیوار بود.
این دو لنگه در نیز با نقشهای کروبیان و درختان خرما و دستههای گل منبتکاری شده و بطور کامل با روکش طلا پوشانیده شده بود.
چهار چوب مدخل خانهٔ خدا که به اتاق جلویی باز میشد از چوب زیتون ساخته شده بود. پهنای این چهار چوب یک چهارم پهنای دیوار بود.
این در، از چوب صنوبر ساخته شده بود و چهار لنگه داشت که دو به دو به هم متصل بود و تا میشد.
این درها نیز با نقشهای کروبیان و درختان خرما و دستههای گل منبتکاری شده و به طور کامل با روکش طلا پوشانیده شده بود.
حیاطی در جلوی خانهٔ خدا ساخته شد که دیوارهای آن از سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف چوب سرو تشکیل شده بود.
اولین سنگ بنای خانهٔ يهوه در ماه زیو که ماه دوم است، در سال چهارم سلطنت سلیمان گذاشته شد؛
و در سال یازدهم سلطنت او در ماه بول که ماه هشتم است، تمام کارهای ساختمانی آن درست مطابق طرح داده شده، تکمیل گردید. به این ترتیب، ساختن خانهٔ خدا هفت سال به طول انجامید.
7
سپس، سلیمان برای خود یک کاخ سلطنتی ساخت و برای ساختن آن سیزده سال وقت صرف کرد.
اسم یکی از تالارهای آن کاخ را «تالار جنگل لبنان» گذاشت. درازای این تالار پنجاه متر، پهنای آن بیست و پنج متر و بلندی آن پانزده متر بود. سقف آن از تیرهای سرو پوشیده شده بود و روی چهار ردیف از ستونهای سرو قرار داشت.
سقف چهل و پنج تیر داشت که در سه ردیف پانزده تایی قرار گرفته بودند.
در هر یک از دو دیوار جانبی، سه ردیف پنجره کار گذاشته شده بود.
چارچوب تمام درها و پنجرهها به شکل چهارگوش بود و پنجرههای دیوارهای جانبی، روبروی هم قرار داشتند.
تالار دیگر «تالار ستونها» نامیده شد که درازای آن بیست و پنج متر و پهنای آن پانزده متر بود. جلوی این تالار، یک ایوان بود که سقف آن روی ستونها قرار داشت.
در کاخ سلطنتی، یک تالار دیگر هم بود به اسم «تالار داوری» که سلیمان در آنجا مینشست و به شکایات مردم رسیدگی میکرد. این تالار از کف تا سقف با چوب سرو پوشیده شده بود.
پشت این تالار، خانهٔ شخصی خودِ پادشاه ساخته شد که شبیه «تالار داوری» بود. سلیمان خانهٔ دیگری شبیه خانهٔ خود، برای زنش که دختر فرعون بود ساخت.
تمام این بناها از سنگهای مرغوب و تراشیده شده در اندازههای معین ساخته شده بودند.
پایهٔ بناها از سنگهای بزرگ پنج متری و چهار متری تشکیل شده بود.
بر سر دیوارهای این بناها تیرهایی از چوب سروکار گذاشته بودند.
دیوار حیاط بزرگ کاخ، مانند حیاط داخلی خانهٔ يهوه با سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف چوب سرو ساخته شده بود.
سلیمان پادشاه به دنبال یک ریختهگر ماهر به اسم حورام فرستاد و او را دعوت کرد تا از صور به یروشلیم بیاید و برای او کار کند. حورام دعوت سلیمان را پذیرفت. مادر حورام یک بیوهزن یهودی از قبیلهٔ نفتالی و پدرش یک ریختهگر از اهالی صور بود.
حورام دو ستون از مفرغ درست کرد که بلندی هر یک نه متر و دور هر یک شش متر بود.
برای ستونها دو سر ستون مفرغین ساخت. هر یک از این سر ستونها به شکل گل سوسن بود. بلندی هر سر ستون دو و نیم متر و پهنای هر یک دو متر بود. هر کدام از این سر ستونها با هفت رشته زنجیر مفرغین بافته شده و با دو ردیف انار مفرغین تزیین شده بود. تعداد انارهای مفرغین در هر سر ستون دویست عدد بود. حورام این ستونها را در دو طرف مدخل خانهٔ خدا بر پا نمود. ستون جنوبی را ستون یاکین نامید و ستون شمالی را ستون بوعز نام گذاشت.
حورام یک حوض گرد از مفرغ درست کرد که عمق آن دو و نیم متر، قطرش پنج متر و محیطش پانزده متر بود.
بر کنارههای لبهٔ حوض در دو ردیف نقشهای کدویی شکل (در هر متر بیست نقش) قرار داشتند. این نقشها با خود حوض قالبگیری شده بود.
این حوض بر پشت دوازده مجسمهٔ گاو قرار داشت. سر گاوها به طرف بیرون بود، سه گاو رو به شمال، سه گاو رو به جنوب، سه گاو رو به مغرب و سه گاو رو به مشرق.
ضخامت دیوارهٔ حوض به پهنای کف دست بود. لبهٔ آن به شکل جام بود و مانند گلبرگ سوسن به طرف بیرون باز میشد. گنجایش آن بیش از چهل هزار لیتر بود.
سپس حورام ده میز مفرغین با پایههای چرخدار درست کرد. درازای هر میز دو متر، پهنای آن دو متر و بلندایش یک و نیم متر بود. چهار طرف میز بهوسیلهٔ ورقههای چهارگوش پوشانده شده بود. هر ورقه داخل قابی قرار داشت و ورقهها و قابها با نقشهایی از کروبیان، شیر و گاو تزیین شده بودند. در قسمت بالا و پایین گاوها و شیرها نقشهایی از دستههای گل قرار داشتند. هر یک از این میزها دارای چهار چرخ مفرغین بود. این چرخها دور محورهای مفرغین حرکت میکردند. در چهار گوشهٔ هر میز، چهار پایهٔ کوچک نصب شده بودند تا حوضچهای را که میساختند روی آنها بگذارند. این پایههای کوچک با نقشهای مارپیچی تزیین شده بودند.
در قسمت بالای هر میز، سوراخ گردی قرار داشت. دور این سوراخ را قابی به بلندی هفتاد و پنج سانتی متر فرا گرفته بود که پنجاه سانتی متر آن بالای میز و بیست و پنج سانتی متر دیگر داخل میز قرار میگرفت. دور قاب با نقشهایی تزیین شده بود.
محور چرخها به پایههای میزها وصل بود و بلندی هر چرخ هفتاد و پنج سانتی متر بود،
و چرخها به چرخهای ارابه شباهت داشتند. محور، چرخ، پرهها و توپی چرخ، همه از جنس مفرغ بودند.
در هر گوشهٔ میز، روی هر پایه، یک دستگیره از جنس خود میز وجود داشت.
دور تا دور هر میز تسمهای به بلندی بیست و پنج سانتی متر کشیده شده بود و پایهها و ورقههای آن به سر میز متصل بودند.
قسمتهای خالی پایهها و ورقهها با نقشهایی از کروبیان، شیر و درخت خرما تزیین شده و با دستههای گل پوشیده شده بودند.
تمام این میزها به یک شکل و اندازه و از یک جنس ساخته شده بودند.
حورام همچنین ده حوضچه مفرغین ساخت و آنها را بر سر ده میز چرخدار گذاشت. قطر هر حوضچه دو متر بود و گنجایشش هشتصد لیتر.
پنج میز با حوضچههایش در سمت جنوب و پنج میز دیگر با حوضچههایش در سمت شمال خانهٔ خدا گذاشته شدند. حوض اصلی در گوشهٔ جنوب شرقی خانۀ خدا قرار گرفت.
حورام همچنین سطلها، خاکاندازها و کاسهها ساخت. او تمام کارهای خانهٔ يهوه را که سلیمان پادشاه به او واگذار کرده بود به انجام رسانید.
این است فهرست اشیایی که حورام ساخت: دو ستون، دو سر ستون کاسه مانند برای ستونها، دو رشته زنجیر روی سر ستونها، چهارصد انار مفرغین برای دو رشته زنجیر سر ستون (یعنی برای هر رشته زنجیر سر ستون دویست انار که در دو ردیف قرار داشتند)، ده میز با ده حوضچه روی آنها، یک حوض بزرگ با دوازده گاو مفرغین زیر آن، سطلها، خاکاندازها، کاسهها. حورام تمام این اشیاء خانۀ يهوه را از مفرغ صیقلی برای سلیمان پادشاه ساخت.
به دستور سلیمان، این اشیاء در دشت اردن که بین سوکوت و صرتان قرار داشت قالبریزی شده بود.
وزن آنها نامعلوم بود، چون به قدری سنگین بودند که نمیشد آنها را وزن کرد!
در ضمن، به دستور سلیمان وسایلی از طلای خالص برای خانهٔ يهوه ساخته شد. این وسایل عبارت بودند از: مذبح، میز نان حضور،
ده چراغدان با نقشهای گل (این چراغدانها روبروی قدسالاقداس قرار داشتند، پنج عدد در سمت راست و پنج عدد در سمت چپ)، چراغها، انبرکها،
پیالهها، انبرها، کاسهها، قاشقها، آتشدانها، لولاهای درهای قدسالاقداس و درهای اصلی راه ورودی خانهٔ خدا. تمام اینها از طلای خالص ساخته شده بودند.
وقتی کارهای خانۀ يهوه تمام شد، سلیمان طلا و نقره و تمام ظروفی را که پدرش داوود وقف خانهٔ يهوه کرده بود، به خزانهٔ خانهٔ يهوه آورد.
8
آنگاه سلیمان پادشاه تمام سران قبایل و طوایف و مشایخ قوم یسرال را به یروشلیم دعوت کرد تا صندوق عهد يهوه را که در صهیون، شهر داوود بود به خانۀ خدا بیاورند.
همهٔ آنها در روزهای عید خیمهها در ماه ایتانیم که ماه هفتم است در یروشلیم جمع شدند.
آنگاه کاهنان و لاویان صندوق عهد و خیمۀ ملاقات را با تمام ظروف مقدّسی که در آن بود، به خانۀ خدا آوردند.
سپس سلیمان پادشاه و تمام بنییسرال در برابر صندوق عهد يهوه جمع شدند و در آن روز تعداد زیادی گاو و گوسفند قربانی کردند. تعداد گاو و گوسفند قربانی شده آنقدر زیاد بود که نمیشد شمرد.
سپس کاهنان، صندوق عهد را به درون قدسالاقداس خانهٔ يهوه بردند و آن را زیر بالهای آن دو کروبی قرار دادند.
بالهای کروبیان روی صندوق عهد يهوه و روی چوبهای حامل صندوق گسترده میشد و آن را میپوشاند.
این چوبها آنقدر دراز بود که از داخل اتاق دوم یعنی قدس دیده میشدند اما از حیاط دیده نمیشدند. (این چوبها هنوز هم در آنجا هستند.)
در صندوق عهد چیزی جز دو لوح سنگی نبود. وقتی يهوه با قوم خود، پس از بیرون آمدنشان از مصر، در کوه حوریب عهد و پیمان بست، موسی آن دو لوح را در صندوق عهد گذاشت.
وقتی کاهنان از قدس بیرون میآمدند ناگهان ابری خانهٔ يهوه را پر ساخت
و حضور پرجلال يهوه آن مکان را فرا گرفت به طوری که کاهنان نتوانستند به خدمت خود ادامه دهند.
آنگاه سلیمان پادشاه چنین دعا کرد: « يهوها، تو فرمودهای که در ابر غلیظ و تاریک ساکن میشوی؛ ولی من برای تو خانهای ساختهام تا همیشه در آن منزل گزینی!»
سپس پادشاه رو به جماعتی که ایستاده بودند کرد و ایشان را برکت داده،
گفت: «سپاس بر يهوه، اللها یسرال که آنچه را به پدرم داوود وعده داده بود، امروز با قدرت خود بجا آورده است.
او به پدرم فرمود: از زمانی که قوم خود را از مصر بیرون آوردم تاکنون در هیچ جای سرزمین یسرال هرگز شهری را انتخاب نکردهام تا در آنجا خانهای برای حرمت نام من بنا شود ولی داوود را انتخاب کردهام تا بر قوم من حکومت کند.
«پدرم داوود میخواست خانهای برای يهوه، اللها یسرال بنا کند،
ولی يهوه به پدرم داوود فرمود: ”قصد و نیت تو خوب است،
اما کسی که باید خانهٔ خدا را بسازد تو نیستی. پسر تو خانهٔ مرا بنا خواهد کرد.“
«حال، يهوه به وعدهٔ خود وفا کرده است. زیرا من به جای پدرم داوود بر تخت سلطنت یسرال نشستهام و این خانه را برای عبادت يهوه، اللها یسرال ساختهام،
و در آنجا مکانی برای صندوق عهد آماده کردهام عهدی که يهوه هنگامی که اجداد ما را از مصر بیرون آورد، با ایشان بست.»
آنگاه سلیمان در حضور جماعت یسرال، روبروی مذبح يهوه ایستاده، دستهای خود را به طرف آسمان بلند کرد
و گفت: «ای يهوه، اللها یسرال، در تمام زمین و آسمان اللهای همانند تو وجود ندارد. تو اللهای هستی که عهد پر از رحمت خود را با کسانی که با تمام دل احکام تو را اطاعت میکنند نگاه میداری.
تو به وعدهای که به بندهٔ خود، پدرم داوود دادی، امروز وفا کردی و با دستانت به انجام رسانیدی.
«پس ای يهوه، اللها یسرال، اینک به این وعدهای هم که به پدرم دادی وفا کن که فرمودی: ”اگر فرزندان تو مانند خودت مطیع دستورهای من باشند همیشه کسی از نسل تو بر یسرال پادشاهی خواهد کرد.“
اکنون ای اللها یسرال، از تو خواستارم که این وعدهای را که به پدرم دادی، به انجام برسانی.
«ولی آیا ممکن است که خدا براستی روی زمین ساکن شود؟ ای يهوه، حتی آسمانها گنجایش تو را ندارند، چه رسد به این خانهای که من ساختهام.
با وجود این، ای يهوه، اللها من، تو دعای مرا بشنو و آن را مستجاب فرما.
چشمان تو شبانه روز بر این خانه باشد که دربارهاش فرمودی: ”نام من در آن خواهد بود.“ هر وقت در این مکان دعا میکنم، دعای مرا بشنو و اجابت فرما.
نه تنها من، بلکه هر وقت قوم تو یسرال نیز در اینجا دعا میکنند، تو دعای آنها را اجابت فرما و از آسمان که محل سکونت تو است، استغاثهٔ ایشان را بشنو و گناهانشان را ببخش.
«هرگاه کسی به همسایۀ خود گناه ورزد و از او بخواهند کنار این مذبح سوگند یاد کند که بیگناه است،
آنگاه از آسمان بشنو و داوری کن. اگر به دروغ سوگند یاد نموده و مقصر باشد وی را به سزای عملش برسان، در غیر این صورت بیگناهی او را ثابت و اعلام کن.
«وقتی قوم تو یسرال گناه ورزند و مغلوب دشمن شوند، ولی بعد به سوی تو روی آورند و اعتراف نمایند و در این خانه به درگاه تو دعا کنند،
آنگاه از آسمان ایشان را اجابت فرما و گناه قوم خود را بیامرز و بار دیگر آنان را به این سرزمینی که به اجداد ایشان بخشیدهای، بازگردان.
«اگر قوم تو گناه کنند و دریچهٔ آسمان به سبب گناهشان بسته شود و دیگر باران نبارد، آنگاه که آنها از گناهشان بازگشت نموده، اعتراف نمایند و در این خانه به درگاه تو دعا کنند،
تو از آسمان دعای ایشان را اجابت فرما و گناه بندگان خود را بیامرز و راه راست را به ایشان نشان بده و بر زمینی که به قوم خود به ملکیت دادهای باران بفرست.
«هرگاه این سرزمین دچار قحطی یا طاعون شود، یا محصول آن بر اثر بادهای سوزان و هجوم ملخ از بین برود، یا دشمن قوم تو را در شهر محاصره کند و یا هر بلا و مرض دیگری پیش آید
و قوم تو، هر یک دستهای خود را به سوی این خانه دراز کرده، دعا کنند، آنگاه تو نالههای ایشان را
از آسمان که محل سکونت تو است، بشنو و گناهشان را ببخش. ای خدا تو که از دل مردم آگاهی، هر کس را برحسب کارهایش جزا بده
تا قوم تو در این سرزمینی که به اجدادشان بخشیدهای از تو بترسند.
«در آینده بیگانگانی که از قوم تو یسرال نیستند، دربارۀ تو خواهند شنید. آنان به خاطر نام تو از سرزمینهای دور به اینجا خواهند آمد،
زیرا دربارۀ نام عظیمت و بازوی قدرتمندت خواهند شنید. هرگاه آنان به سوی این خانه دعا کنند
آنگاه از آسمان که محل سکونت توست، دعای آنها را بشنو و هر چه میخواهند به آنها ببخش تا تمام اقوام روی زمین تو را بشناسند و مانند قومت یسرال تو را احترام کرده، بدانند که حضور تو در این خانهای است که من ساختهام.
«اگر قومت به فرمان تو به جنگ دشمن بروند و از میدان جنگ به سوی این شهر برگزیدهٔ تو و این خانهای که به اسم تو ساختهام نزد تو دعا کنند،
آنگاه از آسمان دعای ایشان را اجابت فرما و آنها را در جنگ پیروز گردان.
«اگر قوم تو نسبت به تو گناه کنند، (و کیست که گناه نکند؟)، و تو بر آنها خشمگین شوی و اجازه دهی دشمن آنها را به کشور خود، خواه دور و خواه نزدیک، به اسارت ببرد،
سپس در آن کشور بیگانه به خود آیند و توبه کرده، به تو پناه آورند و دعا نموده، بگویند: يهوها، ما به راه خطا رفتهایم و مرتکب گناه شدهایم!
و از گناهان خود دست بکشند و به سوی این سرزمین که به اجداد ایشان بخشیدی و این شهر برگزیدهات و این خانهای که به اسم تو ساختهام دعا کنند،
آنگاه از آسمان که محل سکونت توست، دعاها و نالههای ایشان را بشنو و به داد آنان برس.
قوم خود را که نسبت به تو گناه کردهاند بیامرز و تقصیراتشان را ببخش و در دل دشمن نسبت به آنها ترحم ایجاد کن؛
زیرا آنها قوم تو و میراث تو هستند و تو ایشان را از اسارت و بندگی مصریها آزاد کردی!
«ای يهوه، همواره بر بندهات و قومت نظر لطف بفرما و دعاها و نالههایشان را بشنو.
زیرا وقتی تو ای يهوه یهوه، اجداد ما را از سرزمین مصر بیرون آوردی، به بنده خود موسی فرمودی: من قوم یسرال را از میان تمام قومهای جهان انتخاب کردهام تا قوم خاص من باشد!»
سلیمان همانطور که زانو زده و دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرده بود، دعای خود را به پایان رسانید. سپس از برابر مذبح يهوه برخاست و با صدای بلند برای تمام بنییسرال برکت خواست و گفت:
«سپاس بر يهوه که همهٔ وعدههای خود را در حق ما به انجام رسانید و به قوم خود آرامش و آسایش بخشید. حتی یک کلمه از وعدههای نیکویی که خدا به بنده خویش موسی داده بود بر زمین نیفتاد.
همانگونه که يهوه، اللها ما، با اجداد ما بود، با ما نیز باشد و هرگز ما را ترک نگوید و وانگذارد.
او قلبهای ما را به سوی خود مایل گرداند تا ما از او پیروی کنیم و از تمامی احکام و دستورهایی که به اجداد ما داده؛ اطاعت نماییم.
يهوه، اللها ما تمام کلمات این دعا را شب و روز در نظر داشته باشد و برحسب نیاز روزانه، مرا و قوم بنییسرال را یاری دهد،
تا همهٔ قومهای جهان بدانند که فقط يهوه، خداست و غیر از او اللها دیگری وجود ندارد.
ای قوم من، با تمام دل از يهوه، اللهامان پیروی کنید و مانند امروز، از احکام و دستورهای او اطاعت نمایید.»
آنگاه پادشاه و همۀ قوم یسرال با وی قربانیها به يهوه تقدیم کردند.
سلیمان بیست و دو هزار گاو و صد و بیست هزار گوسفند به عنوان قربانی سلامتی به يهوه تقدیم کرد. به این ترتیب، پادشاه و همۀ قوم یسرال خانهٔ يهوه را تبرک نمودند.
چون مذبح مفرغین خانهٔ يهوه گنجایش آن همه قربانیهای سوختنی و هدایای آردی و چربی قربانیهای سلامتی را نداشت پس پادشاه وسط حیاط خانۀ خدا را به عنوان مذبح تقدیس کرد تا از آنجا نیز استفاده کنند.
این مراسم چهارده روز طول کشید و گروه بیشماری از سراسر یسرال، از گذرگاه حمات گرفته، تا سرحد مصر، در حضور يهوه اللها ما جشن گرفتند.
روز بعد سلیمان مردم را مرخص کرد و آنها به خاطر تمام برکاتی که يهوه به خدمتگزار خود داوود و قوم خویش یسرال عطا کرده بود با خوشحالی به شهرهای خود بازگشتند و برای سلامتی پادشاه دعا کردند.
9
پس از آنکه سلیمان پادشاه بنای خانهٔ يهوه، کاخ سلطنتی و هر چه را که خواسته بود به اتمام رسانید،
يهوه بار دیگر بر او ظاهر شد، چنانکه پیش از این در جبعون به او ظاهر شده بود، و به او فرمود: «دعای تو را شنیدهام و این خانه را که ساختهای تا نام من تا ابد بر آن باشد، تقدیس کردهام. چشم و دل من همیشه بر این خانه خواهد بود.
اگر تو نیز مانند پدرت داوود با کمال صداقت و راستی رفتار کنی و همیشه مطیع من باشی و از احکام و دستورهای من پیروی نمایی،
آنگاه همانطور که به پدرت داوود قول دادم همیشه یک نفر از نسل او بر یسرال سلطنت خواهد کرد.
«اما اگر شما و فرزندان شما از دستورهایی که من به شما دادهام سرپیچی کنید و از من روی برگردانید و اللهاان دیگر را عبادت کنید،
آنگاه بنییسرال را از این سرزمین که به آنان بخشیدهام، بیرون میرانم و حتی این خانه را که به نام خود تقدیس کردهام ترک خواهم گفت؛ به طوری که یسرال رسوا شده، زبانزد قومهای دیگر خواهد شد.
این خانه با خاک یکسان خواهد گردید به گونهای که هر کس از کنارش بگذرد، حیرتزده خواهد گفت: چرا يهوه با این سرزمین و این خانه چنین کرده است؟
در جواب به آنها خواهند گفت: چون بنییسرال يهوه، اللها خود را که اجداد آنها را از مصر بیرون آورده بود ترک گفته، بتپرست شدند، به همین علّت يهوه این بلا را بر سر ایشان آورده است.»
بنای خانهٔ يهوه و کاخ سلیمان بیست سال طول کشید.
سلیمان به جای چوبهای سرو و صنوبر و طلاهایی که حیرام پادشاه صور برای ساختن خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی او تقدیم کرده بود، بیست شهر از شهرهای جلیل را به او پیشکش نمود.
ولی وقتی حیرام از صور به دیدن این شهرها آمد آنها را نپسندید
و به سلیمان گفت: «ای برادر، این چه شهرهایی است که به من میدهی؟» (به همین جهت آن شهرها تا به امروز کابول (بیارزش) نامیده میشوند.)
حیرام بیش از چهار تن طلا برای سلیمان فرستاده بود.
سلیمان برای ساختن خانهٔ يهوه، کاخ سلطنتی خود، قلعهٔ ملو، حصار یروشلیم، و شهرهای حاصور، مجدو و جازر، افراد زیادی را به کار گرفته بود.
(جازر همان شهری است که پادشاه مصر آن را آتش زده و تمام سکنهٔ کنعانی آن را قتل عام نموده بود. ولی وقتی سلیمان با دختر او ازدواج کرد، فرعون آن شهر را به عنوان جهیزیهٔ دخترش به او بخشید
و سلیمان هم آن را بازسازی کرد.) سلیمان همچنین بیتحورون پایین
و شهر بعلت و تدمور را که ویران بودند، از نو ساخت و آباد نمود.
سلیمان علاوه بر آنها شهرهای مخصوصی نیز برای انبار آذوقه، نگهداری اسبها و ارابهها ساخت. او هر چه میخواست در یروشلیم و لبنان و سراسر قلمرو سلطنت خود بنا کرد.
سلیمان از بازماندگان قومهای کنعانی که یسرالیها در زمان تصرف کنعان آنها را از بین نبرده بودند برای کار اجباری استفاده میکرد. این قومها عبارت بودند از: اموریها، فرزیها، حیتیها، حویها و یبوسیها. نسل این قومها تا زمان حاضر نیز برده هستند و به بیگاری گرفته میشوند.
اما سلیمان از بنییسرال کسی را به بیگاری نمیگرفت، بلکه ایشان به صورت سرباز، افسر، فرمانده و رئیس ارابهرانها خدمت میکردند.
پانصد و پنجاه نفر نیز به عنوان سرپرست بر گروههای کارگران گمارده شده بودند.
آنگاه سلیمان پادشاه، دختر فرعون را از شهر داوود به قصر تازهای که برای او ساخته بود، انتقال داد و سپس قلعهٔ ملو را ساخت.
پس از ساختن خانهٔ يهوه، سلیمان روی مذبح آن سالی سه بار قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی به يهوه تقدیم میکرد و بخور میسوزانید.
سلیمان در عصیون جابر که از بنادر سرزمین ادوم است کشتیها ساخت. (عصیون جابر بندری است در نزدیکی شهر ایلوت واقع در خلیج عقبه.)
حیرام پادشاه، دریانوردان با تجربهٔ خود را فرستاد تا در کشتیهای سلیمان با دریانوردان او همکاری کنند.
آنها با کشتی به اوفیر مسافرت کردند و برای سلیمان طلا آوردند. مقدار این طلا بیش از چهارده تن بود.
10
ملکهٔ سبا وقتی شنید که يهوه به سلیمان حکمت خاصی داده است، تصمیم گرفت به دیدار او برود و با طرح مسائل دشوار او را آزمایش کند.
پس با سواران بسیار و کاروانی از شتر با بار طلا همراه با جواهرات و ادویه به شهر یروشلیم آمد و مسائل خود را با سلیمان در میان گذاشت.
سلیمان به تمام سؤالات او جواب داد. پاسخ هیچ مسئلهای برای سلیمان مشکل نبود.
وقتی ملکهٔ سبا حکمت سلیمان را دید و کاخ زیبا، خوراک شاهانه، تشریفات درباریان و مقامات، خدمت منظم خدمتکاران و ساقیان، و قربانیهایی که در خانهٔ يهوه تقدیم میشد، همه را از نظر گذراند مات و مبهوت ماند!
پس به سلیمان گفت: «حال باور میکنم که هر چه در مملکتم دربارهٔ حکمت تو و کارهای بزرگت شنیدهام، همه راست بوده است.
باور نمیکردم تا اینکه آمدم و با چشمان خود دیدم، حتی نصفش را هم برایم تعریف نکرده بودند. حکمت و ثروت تو خیلی بیشتر از آن است که تصورش را میکردم.
خوشا به حال این قوم و خوشا به حال این درباریان که همیشه سخنان حکیمانهٔ تو را میشنوند!
يهوه، اللها تو را ستایش میکنم که تو را برگزیده تا بر تخت سلطنت یسرال بنشینی. يهوه چقدر این قوم بزرگ را دوست دارد که تو را به پادشاهی ایشان گمارده تا به عدل و انصاف بر آنان سلطنت کنی!»
سپس ملکهٔ سبا به سلیمان هدایای فراوان داد. این هدایا عبارت بودند از: چهار تن طلا، مقدار زیادی ادویه و سنگهای گرانبها. تا به حال کسی این همه ادویه به سلیمان هدیه نکرده بود.
(کشتیهای حیرام پادشاه از اوفیر برای سلیمان طلا و نیز مقدار زیادی چوب صندل و سنگهای گرانبها آوردند.
سلیمان پادشاه از این چوبهای صندل، ستونهای خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی خود را بر پا ساخت و برای دستهٔ نوازندگان خود از این چوبها عود و بربط درست کرد. تا به آن روز چوبهایی بدان خوبی به یسرال وارد نشده بود و بعد از آن نیز هیچگاه وارد نشده است.)
سلیمان پادشاه علاوه بر آنچه که ملکهٔ سبا از او خواسته بود، از سخاوتمندی شاهانه خویش نیز هدایایی به او بخشید. سپس ملکه و همراهانش به سرزمین خود بازگشتند.
سلیمان پادشاه علاوه بر دریافت مالیات و سود بازرگانی و باج و خراج از پادشاهان عرب و حاکمان سرزمین خود، هر سال بیست و سه تن طلا نیز نصیبش میشد.
سلیمان از این طلا دویست سپر بزرگ، هر کدام به وزن چهار کیلو
و سیصد سپر کوچک هر یک به وزن دو کیلو ساخت. پادشاه این سپرها را در تالار بزرگ قصر خود که نامش «جنگل لبنان» بود، گذاشت.
او یک تخت سلطنتی بزرگ نیز از عاج با روکش طلای ناب ساخت.
این تخت شش پله داشت و قسمت بالای پشتی تخت گرد بود. در دو طرف آن دو دسته بود که کنار هر دسته یک مجسمهٔ شیر قرار داشت.
همچنین دوازده شیر در دو طرف این شش پله ایستاده بودند. این تخت در تمام دنیا بینظیر بود.
تمام جامهای سلیمان و ظروف «تالار جنگل لبنان» از طلای خالص بود. در میان آنها حتی یک ظرف از جنس نقره هم پیدا نمیشد، چون در زمان حکومت سلیمان طلا به حدی فراوان بود که دیگر نقره ارزشی نداشت!
کشتیهای تجاری سلیمان پادشاه با کمک کشتیهای حیرام هر سه سال یکبار با بارهای طلا و نقره و عاج، میمون و طاووس وارد بنادر یسرال میشدند.
سلیمان از تمام پادشاهان دنیا ثروتمندتر و حکیمتر بود.
تمام مردم دنیا مشتاق دیدن سلیمان بودند تا شاهد حکمتی باشند که خدا به او داده بود.
هر سال عدهای به دیدن او میآمدند و با خود هدایایی از طلا و نقره، لباس، ادویه، اسلحه، اسب و قاطر برایش میآوردند.
سلیمان هزار و چهارصد ارابه و دوازده هزار اسب داشت که برخی را در یروشلیم و بقیه را در شهرهای دیگر نگه میداشت.
در روزگار سلیمان در یروشلیم نقره مثل ریگ بیابان فراوان بود و الوارهای گران قیمت سرو، مانند چوب معمولی مصرف میشد!
اسبهای سلیمان را از مصر و قیلیقیه میآوردند و تاجران سلیمان همه را یک جا به قیمتهای عمده میخریدند.
یک ارابهٔ مصری به قیمت ششصد مثقال نقره و هر اسب به قیمت صد و پنجاه مثقال نقره فروخته میشد. آنها همچنین اسبهای اضافی را به پادشاهان حیتی و سوری میفروختند.
11
و اما سلیمان پادشاه، به غیر از دختر فرعون، دل به زنان دیگر نیز بست. او برخلاف دستور يهوه زنانی از سرزمین قومهای بتپرست مانند موآب، عمون، ادوم، صیدون و حیت به همسری گرفت. يهوه قوم خود را سخت برحذر داشته و فرموده بود که با این قومهای بتپرست هرگز وصلت نکنند، تا مبادا آنها قوم یسرال را به بتپرستی بکشانند. اما سلیمان همچنان به این زنان عشق میورزید.
سلیمان هفتصد زن و سیصد کنیز برای خود گرفت. این زنها به تدریج سلیمان را از خدا دور کردند به طوری که او وقتی به سن پیری رسید به جای اینکه مانند پدرش داوود با تمام دل و جان خود از يهوه، اللهاش پیروی کند به پرستش بتها روی آورد.
سلیمان عشتاروت، الهه صیدونیها و ملکوم، بت نفرتانگیز عمونیها را پرستش میکرد.
او به يهوه گناه ورزید و مانند پدر خود داوود، از يهوه پیروی کامل نکرد.
حتی روی کوهی که در شرق یروشلیم است، دو بتخانه برای کموش بت نفرتانگیز موآب و مولک بت نفرتانگیز عمون ساخت.
سلیمان برای هر یک از این زنان اجنبی نیز بتخانهای جداگانه ساخت تا آنها برای بتهای خود بخور بسوزانند و قربانی کنند.
هر چند يهوه، اللها یسرال، دو بار بر سلیمان ظاهر شده و او را از پرستش بتها منع کرده بود، ولی او از امر يهوه سرپیچی کرد و از او برگشت، پس يهوه بر سلیمان خشمگین شد
و فرمود: «چون عهد خود را شکستی و از دستورهای من سرپیچی نمودی، من نیز سلطنت را از تو میگیرم و آن را به یکی از زیردستانت واگذار میکنم.
ولی به خاطر پدرت داوود، این کار را در زمان سلطنت تو انجام نمیدهم؛ در زمان سلطنت پسرت چنین خواهم کرد. با این حال به خاطر خدمتگزارم داوود و به خاطر شهر برگزیدهام یروشلیم، اجازه میدهم که پسرت فقط بر یکی از دوازده قبیلهٔ یسرال سلطنت کند.»
پس يهوه، حداد را که از شاهزادگان ادومی بود بر ضد سلیمان برانگیخت.
سالها پیش، وقتی داوود سرزمین ادوم را فتح کرده بود، سردارش یوآب را به ادوم فرستاد تا ترتیب دفن سربازان کشته شدهٔ یسرالی را بدهد. یوآب و سربازانش شش ماه در ادوم ماندند و در طول این مدت به کشتار مردان ادومی پرداختند.
در نتیجه غیر از حداد و چند نفر از درباریان پدرش که او را به مصر بردند، همه مردان ادومی کشته شدند. (حداد در آن زمان پسر کوچکی بود.)
آنها پنهانی از مدیان خارج شدند و به فاران فرار کردند. در آنجا عدهای به ایشان ملحق شدند و همه با هم به مصر رفتند. پادشاه مصر به حداد خانه و زمین داده، معاش او را تأمین کرد.
حداد چنان مورد لطف فرعون قرار گرفت که او خواهر زن خود را به حداد به زنی داد. (همسر فرعون تحفنیس نام داشت.)
زن حداد پسری به دنیا آورد که نام او را گنوبت گذاشتند. تحفنیس گنوبت را در کاخ سلطنتی فرعون، با پسران فرعون بزرگ کرد.
وقتی حداد در مصر بود شنید که داوود پادشاه و یوآب هر دو مردهاند. پس از فرعون اجازه خواست تا به ادوم برگردد.
فرعون از او پرسید: «مگر در اینجا چه چیز کم داری که میخواهی به ولایت خود برگردی؟» حداد جواب داد: «چیزی کم ندارم ولی اجازه بدهید به وطنم برگردم.»
یکی دیگر از دشمنان سلیمان که خدا او را بر ضد سلیمان برانگیخت، رِزون پسر الیاداع بود. او یکی از افراد هددعزر پادشاه صوبه بود که از نزدش فرار کرده بود.
رزون عدهای راهزن را دور خود جمع کرد و رهبر آنها شد. هنگامی که داوود سربازان هددعزر را نابود کرد، رزون با افراد خود به دمشق گریخت و حکومت آنجا را به دست گرفت.
پس در طول عمر سلیمان، علاوه بر هدد، رزون نیز که در سوریه حکومت میکرد از دشمنان سرسخت یسرال به شمار میآمد.
شورش دیگری نیز بر ضد سلیمان به وقوع پیوست. رهبری این شورش را یکی از افراد سلیمان به نام یربعام بر عهده داشت. یربعام پسر نباط از شهر صَرَدهٔ افرایم بود و مادرش بیوهزنی بود به نام صروعه.
شرح واقعه از این قرار است: سلیمان سرگرم نوسازی قلعه ملو و تعمیر حصار شهر پدرش داوود بود.
یربعام که جوانی قوی و فعال بود توجه سلیمان را جلب کرد، پس سلیمان او را ناظر کارگران تمام منطقه منسی و افرایم ساخت.
یک روز که یربعام از یروشلیم بیرون میرفت، اخیای نبی که اهل شیلوه بود، در صحرا به او برخورد. آن دو در صحرا تنها بودند. اخیای نبی ردای تازهای را که بر تن داشت به دوازده تکه، پاره کرد
و به یربعام گفت: «ده تکه را بردار، زیرا يهوه، اللها یسرال میفرماید: من سرزمین یسرال را از دست سلیمان میگیرم و ده قبیله از دوازده قبیلهٔ یسرال را به تو میدهم!
ولی به خاطر خدمتگزارم داوود و به خاطر یروشلیم که آن را از میان شهرهای دیگر یسرال برگزیدهام، یک قبیله را برای او باقی میگذارم.
زیرا سلیمان مرا ترک گفته است و عشتاروت الههٔ صیدونیها، کموش بت موآبیها و ملکوم بت عمونیها را پرستش میکند. او از راه من منحرف شده، آنچه را که در نظر من درست است بجا نیاورد و احکام و دستورهای مرا مثل پدرش داوود اطاعت نکرد.
با این حال به خاطر خدمتگزار برگزیدهام داوود که احکام و دستورهای مرا اطاعت میکرد، اجازه میدهم سلیمان بقیهٔ عمرش را همچنان سلطنت کند.
سلطنت را از پسر سلیمان میگیرم و ده قبیله را به تو واگذار میکنم،
اما یک قبیله را به پسر او میدهم تا در شهری که برگزیدهام و اسم خود را بر آن نهادهام یعنی یروشلیم، اجاق داوود همیشه روشن بماند.
پس من تو را ای یربعام بر تخت فرمانروایی یسرال مینشانم تا بر تمام سرزمینی که میخواهی، سلطنت کنی.
اگر مطیع من باشی و مطابق قوانین من رفتار کنی و آنچه را در نظر من درست است انجام دهی و مثل بندهٔ من داوود احکام مرا نگه داری، آنگاه من با تو خواهم بود و خاندان تو را مانند خاندان داوود برکت خواهم داد و آنها نیز بعد از تو بر یسرال سلطنت خواهند کرد.
ولی به سبب گناهانی که از سلیمان سر زده است، من خاندان داوود را تنبیه میکنم، اما نه تا ابد.»
پس سلیمان تصمیم گرفت یربعام را از میان بردارد، اما یربعام پیش شیشق، پادشاه مصر فرار کرد و تا وفات سلیمان در آنجا ماند.
سایر رویدادهای سلطنت سلیمان، و نیز کارها و حکمت او، در کتاب «زندگی سلیمان» نوشته شده است.
سلیمان مدت چهل سال در یروشلیم بر تمام یسرال سلطنت کرد.
وقتی مرد، او را در شهر پدرش داوود دفن کردند و پسرش رحبعام به جای او پادشاه شد.
12
رحبعام به شکیم رفت زیرا ده قبیلهٔ یسرال در آنجا جمع شده بودند تا او را پادشاه سازند.
یربعام پسر نِباط که از ترس سلیمان به مصر فرار کرده بود، بهوسیلۀ یارانش از این موضوع باخبر شد و از مصر برگشت. او در رأس ده قبیلهٔ یسرال پیش رحبعام رفت و گفت:
«پدر تو سلیمان، پادشاه بسیار سختگیری بود. اگر تو میخواهی بر ما سلطنت نمایی باید قول بدهی مثل او سختگیر نباشی و با مهربانی با ما رفتار کنی.»
رحبعام جواب داد: «سه روز به من فرصت بدهید تا در این باره تصمیم بگیرم.» آنها نیز قبول کردند.
رحبعام با ریشسفیدان قوم که قبلاً مشاوران پدرش سلیمان بودند، مشورت کرد و از ایشان پرسید: «به نظر شما باید به مردم چه جوابی بدهم؟»
گفتند: «اگر میخواهی این مردم همیشه مطیع تو باشند، به آنها مطابق میلشان جواب بده و آنها را خدمت کن.»
ولی رحبعام نصیحت ریشسفیدان را نپذیرفت و رفت با مشاوران جوان خود که با او پرورش یافته بودند مشورت کرد.
او از آنها پرسید: «به نظر شما باید به این مردم که به من میگویند: مثل پدرت سختگیر نباش، چه جوابی بدهم؟»
مشاوران جوانش به او گفتند: «به مردم بگو: انگشت کوچک من از کمر پدرم کلفتتر است!
پدرم یوغ سنگین بر شما نهاد، اما من یوغ شما را سنگینتر خواهم ساخت! پدرم برای تنبیه شما از تازیانه استفاده میکرد، ولی من از شلّاق خاردار استفاده خواهم کرد.»
بعد از سه روز، همانطور که رحبعام پادشاه گفته بود، یربعام همراه قوم نزد او رفت.
رحبعام جواب تندی به آنها داد. او نصیحت ریشسفیدان را نشنیده گرفت
و آنچه جوانان گفته بودند به قوم بازگفت: «پدرم یوغ سنگین بر شما نهاد، اما من یوغ شما را سنگینتر خواهم ساخت! پدرم برای تنبیه شما از تازیانه استفاده میکرد، ولی من از شلّاق خاردار استفاده خواهم کرد.»
پس پادشاه به مردم جواب رد داد زیرا دست يهوه در این کار بود تا وعدهای را که بهوسیلهٔ اخیای شیلونی به یربعام پسر نِباط داده بود، عملی کند.
بنابراین وقتی مردم دیدند که پادشاه جدید به خواستههای ایشان هیچ اهمیتی نمیدهد، فریاد برآوردند: «ما خاندان داوود را نمیخواهیم! ما با پسر یسا کاری نداریم! ای مردم، به شهرهای خود برگردیم. بگذارید رحبعام بر خاندان خودش سلطنت کند.» به این ترتیب، قبیلههای یسرال رحبعام را ترک نمودند و او فقط پادشاه سرزمین یهوده شد.
چندی بعد رحبعام پادشاه ادونیرام، سرپرست کارهای اجباری را فرستاد تا به قبیلههای یسرال سرکشی کند. اما مردم او را سنگسار کردند و رحبعام با عجله سوار بر ارابه شد و به یروشلیم گریخت.
به این ترتیب، تا به امروز یسرال بر ضد خاندان داوود هستند.
پس وقتی قبیلههای یسرال شنیدند که یربعام از مصر برگشته است، دور هم جمع شدند و او را به پادشاهی خود برگزیدند. بدین ترتیب، تنها قبیلهٔ یهوده بود که به خاندان سلطنتی داوود وفادار ماند.
وقتی رحبعام به یروشلیم رسید، صد و هشتاد هزار مرد جنگی از یهوده و بنیامین جمع کرد تا با بقیهٔ یسرال بجنگد و آنها را هم زیر سلطهٔ خود در بیاورد.
اما خدا به شمعیهوی نبی گفت:
«برو و به رحُبعام پسر سلیمان، پادشاه یهوده و به تمام قبیلهٔ یهوده و بنیامین بگو که نباید با یسرالیها که برادرانشان هستند، بجنگند. به آنها بگو که به خانههای خود برگردند؛ زیرا تمام این اتفاقات مطابق خواست من صورت گرفته است.» پس همانگونه که يهوه فرموده بود، تمام مردم به خانههای خود برگشتند.
یربعام، پادشاه یسرال شهر شکیم را در کوهستان افرایم بنا کرد و در آنجا ساکن شد. اما پس از چندی به فنوئیل رفته آن شهر را بازسازی کرد و در آن سکونت گزید.
پس از آن یربعام با خود فکر کرد: «اکنون بدون شک سلطنت به خاندان داوود برخواهد گشت.
اگر مردم یسرال برای تقدیم قربانیها به خانهٔ يهوه که در یروشلیم است بروند، ممکن است آنها به رحبعام، پادشاه یهوده گرایش پیدا کنند و او را پادشاه خود سازند و مرا بکشند.»
یربعام بعد از مشورت با مشاوران خود، دو گوساله از طلا ساخت و به قوم یسرال گفت: «لازم نیست برای پرستش خدا به خودتان زحمت بدهید و به یروشلیم بروید. ای یسرال، این گوسالهها اللهاان شما هستند، چون اینها بودند که شما را از اسارت مصریها آزاد کردند!»
او یکی از این مجسمههای گوساله شکل را در بیتئیل گذاشت و دیگری را در دان.
این امر باعث شد قوم یسرال برای پرستش آنها به بیتئیل و دان بروند و مرتکب گناه بتپرستی شوند.
یربعام روی تپهها نیز بتخانههایی ساخت و به جای اینکه از قبیلهٔ لاویان کاهن تعیین کند از میان مردم عادی کاهنانی برای این مذبحها انتخاب نمود.
یربعام حتی تاریخ عید خیمهها را که هر ساله در یهوده جشن گرفته میشد، به روز پانزدهم ماه هشتم تغییر داد. او در این روز به بیتئیل میرفت و برای گوسالههایی که ساخته بود روی مذبح قربانی میکرد و بخور میسوزانید. در ضمن از کاهنان بتخانههایی که روی تپهها بودند برای این جشن استفاده میکرد.
13
یک روز وقتی یربعام پادشاه کنار مذبح بیتئیل ایستاده بود تا قربانی کند، یک نبی که به دستور يهوه از یهوده آمده بود به او نزدیک شد.
او به فرمان يهوه خطاب به مذبح گفت: «ای مذبح، ای مذبح، يهوه میفرماید که پسری به نام یوشیهو در خاندان داوود متولد میشود و کاهنان بتخانهها را که در اینجا بخور میسوزانند، روی تو قربانی میکند و استخوانهای انسان روی آتش تو میسوزاند!»
سپس اضافه کرد: «این مذبح شکافته خواهد شد و خاکسترش به اطراف پراکنده خواهد گردید تا بدانید آنچه میگویم از جانب يهوه است!»
یربعام پادشاه وقتی سخنان نبی را که به ضد مذبح بیتئیل گفته بود شنید، دست خود را به طرف او دراز کرده دستور داد او را بگیرند. ولی دست پادشاه همانطور که دراز شده بود، خشک شد به طوری که نتوانست دست خود را حرکت بدهد!
در این موقع، مذبح هم شکافته شد و خاکستر آن به اطراف پراکنده شد، درست همانطور که آن نبی به فرمان يهوه گفته بود.
یربعام پادشاه به آن نبی گفت: «تمنا دارم دعا کنی و از يهوه، اللها خود بخواهی دست مرا به حالت اول برگرداند.» پس او نزد يهوه دعا کرد و دست پادشاه به حالت اول برگشت.
آنگاه پادشاه به نبی گفت: «به کاخ من بیا و خوراک بخور. میخواهم به تو پاداشی بدهم.»
ولی آن نبی به پادشاه گفت: «اگر حتی نصف کاخ سلطنتی خود را به من بدهی همراه تو نمیآیم. در اینجا نه نان میخورم و نه آب مینوشم؛
زیرا يهوه به من فرموده که تا وقتی در اینجا هستم نه نان بخورم و نه آب بنوشم و حتی از راهی که آمدهام به یهوده برنگردم!»
پس او از راه دیگری رهسپار یهوده شد.
در آن زمان در شهر بیتئیل نبی پیری زندگی میکرد. پسرانش دربارهٔ نبی تازه وارد به او خبر دادند و گفتند که چه کرده و به پادشاه چه گفته است.
نبی پیر پرسید: «او از کدام راه رفت؟» پسرانش راهی را که آن نبی رفته بود، به پدرشان نشان دادند.
پیرمرد گفت: «زود الاغ مرا آماده کنید!» پسران او الاغ را برایش حاضر کردند و او سوار شده،
به دنبال آن نبی رفت و او را زیر یک درخت بلوط نشسته یافت. پس از او پرسید: «آیا تو همان نبی یهوده هستی؟» جواب داد: «بله، خودم هستم.»
نبی پیر به او گفت: «همراه من به خانهام بیا تا با هم خوراکی بخوریم.»
اما او در جواب گفت: «نه، من نمیتوانم بیایم، چون يهوه به من دستور داده که در بیتئیل چیزی نخورم و ننوشم و حتی از آن راهی که آمدهام به خانه برنگردم.»
پیرمرد به او گفت: «من هم مثل تو نبی هستم و فرشتهای از جانب يهوه پیغام داده که تو را پیدا کنم و با خود به خانه ببرم و به تو نان و آب بدهم.» اما او دروغ میگفت.
پس آن دو با هم به شهر برگشتند و او در خانهٔ آن نبی پیر خوراک خورد.
در حالی که آنها هنوز بر سر سفره بودند پیغامی از جانب يهوه به آن نبی پیر رسید
و او هم به نبی یهوده گفت: « يهوه میفرماید که چون از دستور او سرپیچی کردی و در جایی که به تو گفته بود نان نخوری و آب ننوشی، نان خوردی و آب نوشیدی، بنابراین جنازهٔ تو در گورستان اجدادت دفن نخواهد شد!»
بعد از صرف غذا، نبی پیر، الاغ نبی یهوده را آماده کرد
و او را روانهٔ سفر نمود؛ ولی در بین راه، شیری به او برخورد و او را درید. کسانی که از آن راه میگذشتند، جنازهٔ نبی یهوده را در وسط راه و شیر و الاغ را ایستاده در کنار او دیدند. پس به بیتئیل که نبی پیر در آن زندگی میکرد، آمدند و به مردم خبر دادند.
وقتی این خبر به گوش نبی پیر رسید او گفت: «این جنازهٔ آن نبی است که از فرمان يهوه سرپیچی کرد. پس يهوه هم آن شیر را فرستاد تا او را بدرد. او مطابق کلام يهوه کشته شد.»
بعد او به پسران خود گفت: «زود الاغ مرا آماده کنید.» آنها الاغش را آماده کردند.
او رفت و جنازهٔ آن نبی را پیدا کرد و دید که شیر و الاغ هنوز در کنار جسد ایستادهاند. شیر نه جسد را خورده بود و نه الاغ را.
پس جنازه را روی الاغ گذاشت و به شهر آورد تا برایش سوگواری کرده، او را دفن نماید.
او جنازهٔ نبی یهوده را در قبرستان خاندان خود دفن کرد. بعد برای او ماتم گرفته، گفتند: «ای برادر… ای برادر…»
آنگاه نبی پیر به پسران خود گفت: «وقتی من مُردم، در همین قبر دفنم کنید تا استخوانهای من در کنار استخوانهای این نبی بماند.
هر چه او به فرمان يهوه دربارهٔ مذبح بیتئیل و بتخانههای شهرهای سامره گفت، بهیقین واقع خواهد شد.»
و اما یربعام، پادشاه یسرال، با وجود اخطار نبی یهوده از راه بد خود برنگشت و همچنان برای بتخانههای خود از میان مردم عادی کاهن تعیین میکرد، به طوری که هر که میخواست کاهن شود یربعام او را به کاهنی منصوب میکرد.
این گناه یربعام بود که سرانجام به نابودی تمام خاندان او منجر شد.
14
در آن روزها اَبیّام پسر یربعام پادشاه بیمار شد.
یربعام به همسرش گفت: «قیافهات را تغییر بده تا کسی تو را نشناسد و پیش اخیای نبی که در شیلوه است برو. او همان کسی است که به من گفت که بر این قوم پادشاه میشوم.
ده نان، یک کوزه عسل و مقداری هم کلوچه برایش ببر و از او بپرس که آیا فرزند ما خوب میشود یا نه؟»
پس همسر یربعام به راه افتاد و به خانهٔ اخیای نبی که در شیلوه بود رسید. اخیهو نبی پیر شده بود و چشمانش نمیدید.
اما يهوه به او گفته بود که بهزودی ملکه در قیافهٔ مبدل به دیدار او میآید تا دربارهٔ وضع پسر بیمارش از وی سؤال کند، يهوه همچنین به اخیهو نبی گفته بود که به ملکه چه بگوید.
پس وقتی اخیا صدای پای او را دم در شنید گفت: «ای همسر یربعام داخل شو! چرا قیافهات را تغییر دادهای؟ من خبر ناخوشایندی برایت دارم!»
سپس اخیا این پیغام را از جانب يهوه، اللها قوم یسرال به او داد تا به شوهرش یربعام برساند: «من تو را از میان مردم انتخاب کردم تا به پادشاهی برسی.
سلطنت را از خاندان داوود گرفتم و به تو دادم؛ اما تو مثل بندهٔ من داوود از دستورهایم اطاعت نکردی. او از صمیم قلب مرا پیروی میکرد و آنچه را که من میپسندیدم انجام میداد.
تو از تمام پادشاهانِ پیش از خودت بیشتر بدی کردی؛ بتها ساختی و بتپرست شدی و با ساختن این گوسالهها از من رو گردانیدی و مرا خشمگین نمودی.
پس من هم بر خاندان تو بلا میفرستم و تمام پسران و مردان خاندانت را، چه اسیر و چه آزاد، نابود میکنم. همانطور که کثافت حیوانات را میسوزانند، من هم خاندان تو را خواهم سوزاند تا اثری از آن بر جا نماند.
به طوری که از خاندان تو هر که در شهر بمیرد، سگها او را میخورند و هر که در صحرا بمیرد، لاشخورها جسدش را میخورند. من که يهوه هستم این را میگویم.»
سپس اخیا به همسر یربعام گفت: «اکنون برخیز و به خانهات برو. وقتی پایت به شهر برسد پسرت خواهد مرد.
تمام یسرال برای او عزاداری کرده، او را دفن خواهند کرد. ولی از تمام اعضای خانوادهٔ یربعام این تنها کسی است که در قبر دفن میشود؛ زیرا تنها فرد خوبی که يهوه، اللها یسرال در تمام خانوادهٔ یربعام میبیند همین بچه است.
يهوه پادشاه دیگری برای یسرال انتخاب میکند که خاندان یربعام را به کلی از بین میبرد. این از همین امروز شروع میشود!
يهوه یسرال را چنان تکان خواهد داد که مثل علفی که در مسیر آب رودخانه است بلرزد. يهوه یسرال را از این سرزمین خوب که به اجدادشان بخشیده، ریشهکن میکند و آنها را در آن طرف رود فرات آواره میسازد، زیرا آنها با بتپرستیشان يهوه را به خشم آوردند.
يهوه همچنین به سبب گناه یربعام که یسرال را به گناه کشاند ایشان را ترک خواهد گفت.»
پس زن یربعام به ترصه بازگشت. به محض اینکه پای او به آستانهٔ کاخ سلطنتی رسید، پسرش مرد.
همانطور که يهوه بهوسیلۀ اخیهو نبی فرموده بود، پسر را دفن کردند و در سراسر یسرال برایش ماتم گرفتند.
شرح وقایع جنگها و سایر رویدادهای دوران فرمانروایی یربعام در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
یربعام بیست و دو سال سلطنت کرد و بعد از مرگ او، پسرش ناداب زمام امور را در دست گرفت.
رحبعام، پسر سلیمان، چهل و یک ساله بود که پادشاه یهوده شد. مادرش اهل عمون و نامش نعمه بود. او در یروشلیم، شهری که يهوه از میان سایر شهرهای یسرال برگزیده بود تا اسمش را بر آن بگذارد به مدت هفده سال سلطنت کرد.
در دورهٔ سلطنت او، مردم یهوده نسبت به يهوه گناه ورزیدند و با گناهان خود حتی بیش از اجدادشان يهوه را خشمگین کردند.
زیرا آنها نیز روی هر تپه و زیر هر درخت سبز، بتخانهها و ستونها و اشیرهها بر پا کردند.
در این سرزمین حتی فاحشههای مرد و زن بودند که در بتکدهها به فاحشگی میپرداختند. مردم یهوده درست مثل همان قومهای خدانشناس که يهوه آنها را از سرزمین کنعان بیرون رانده بود، اعمال کراهتآور انجام میدادند.
در سال پنجم سلطنت رحبعام، شیشق (پادشاه مصر) به یروشلیم حمله برد و آن را تصرف نمود.
او خزانههای خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی را غارت کرد و تمام سپرهای طلا را که سلیمان ساخته بود، با خود به یغما برد.
پس از آن رحُبعام پادشاه به جای سپرهای طلا، سپرهای مفرغین ساخت و آنها را به دست نگهبانانی که جلوی مدخل کاخ شاهی کشیک میدادند، سپرد.
هر وقت پادشاه به خانهٔ يهوه میرفت، نگهبانان او سپرها را به دست میگرفتند و پس از پایان مراسم، آنها را دوباره به اتاق نگهبانی برمیگرداندند.
رویدادهای دیگر دوران سلطنت رحبعام در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده نوشته شده است.
در تمام دوران سلطنت رحبعام بین او و یربعام جنگ بود.
وقتی رحبعام مرد، او را در آرامگاه سلطنتی، در شهر داوود دفن کردند. (مادر رحبعام نعمهٔ عمونی بود.) پس از رحبعام پسرش اَبیّام به جای او بر تخت پادشاهی نشست.
15
در هجدهمین سال سلطنت یربعام، پادشاه یسرال، اَبیّام پادشاه یهوده شد و سه سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادر او معکه دختر ابشالوم بود.
اَبیّام نیز مانند پدرش مرد فاسدی بود و مثل داوود پادشاه نبود که نسبت به يهوه وفادار باشد.
اما با وجود این، يهوه به خاطر نظر لطفی که به جد او داوود داشت، به اَبیّام پسری بخشید تا سلطنت خاندان داوود در یروشلیم برقرار بماند؛
چون داوود در تمام عمر خود مطابق میل يهوه رفتار مینمود. او از دستورهای يهوه سرپیچی نکرد، بهجز در مورد اوریای حیتی.
در طول سه سال سلطنت اَبیّام، بین رحُبعام و یربعام همیشه جنگ بود.
رویدادهای دیگر سلطنت اَبیّام در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده نوشته شده است. میان اَبیّام و یربعام دائم جنگ بود.
وقتی اَبیّام مرد، او را در یروشلیم دفن کردند و پسرش آسا به جای او پادشاه شد.
در بیستمین سال سلطنت یربعام پادشاه یسرال، آسا پادشاه یهوده شد.
او چهل و یک سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادر بزرگ او معکه دختر ابشالوم بود.
آسا هم مثل جد خود داوود، مطابق میل يهوه رفتار میکرد.
افرادی را که لواط میکردند از سرزمین خود اخراج کرد و تمام بتهایی را که پدرش بر پا کرده بود، در هم کوبید.
حتی مادر بزرگ خود معکه را به سبب اینکه بت میپرستید، از مقام ملکهای برکنار کرد و بت او را شکست و در درهٔ قدرون سوزانید.
هر چند بتکدههای بالای تپهها به کلی از بین نرفت، اما آسا در تمام زندگی خویش نسبت به يهوه وفادار ماند.
آسا اشیاء طلا و نقرهای را که خود و پدرش وقف خانهٔ يهوه نموده بودند، در خانهٔ يهوه گذاشت.
آسا، پادشاه یهوده و بعشا، پادشاه یسرال همیشه با یکدیگر در حال جنگ بودند.
بعشا، پادشاه یسرال به یهوده لشکر کشید و شهر رامه را بنا کرد تا نگذارد کسی نزد آسا، پادشاه یهوده رفت و آمد کند.
آسا چون وضع را چنین دید، هر چه طلا و نقره در خزانههای خانۀ يهوه و کاخ سلطنتی بود گرفته، با این پیام برای بنهدد پسر طَبریمّون پسر حِزیون، پادشاه سوریه به دمشق فرستاد:
«بیا مثل پدرانمان با هم متحد شویم. این طلا و نقره را که برایت میفرستم از من بپذیر. پیوند دوستی خود را با بعشا، پادشاه یسرال قطع کن تا او از قلمرو من خارج شود.»
بنهدد موافقت کرد و با سپاهیان خود به یسرال حمله برد و شهرهای عیون، دان، آبل بیتمعکه، ناحیهٔ دریاچهٔ جلیل و سراسر نفتالی را تسخیر کرد.
وقتی بعشا این را شنید، از ادامهٔ بنای رامه دست کشید و به ترصه بازگشت.
آنگاه آسا به سراسر یهوده پیغام فرستاد که همهٔ مردان بدون استثنا بیایند و سنگها و چوبهایی را که بعشا برای بنای رامه به کار میبرد برداشته، ببرند. آسا با این مصالح، شهر جبع واقع در زمین بنیامین و شهر مصفه را بنا نهاد.
بقیهٔ رویدادهای سلطنت آسا، یعنی فتوحات و کارهای او و نام شهرهایی را که ساخته، همه در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده» نوشته شده است. آسا در سالهای پیری به پا درد سختی مبتلا شد.
وقتی آسا فوت کرد، او را در آرامگاه سلطنتی، در شهر پدرش داوود دفن کردند. بعد از او پسرش یهوشافاط به مقام پادشاهی یهوده رسید.
در سال دوم سلطنت آسا پادشاه یهوده، ناداب، پسر یربعام، پادشاه یسرال شد و دو سال سلطنت کرد.
او نیز مثل پدرش نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند.
بعشا پسر اخیا از قبیلهٔ یساکار بر ضد ناداب برخاست و هنگامی که ناداب با سپاه خود شهر جبتون را که یکی از شهرهای فلسطین بود محاصره میکرد بعشا ناداب را کشت.
بعشا در سومین سال سلطنت آسا پادشاه یهوده، به جای ناداب بر تخت سلطنت یسرال نشست.
او وقتی به قدرت رسید تمام فرزندان یربعام را کشت، به طوری که حتی یک نفر هم از خاندان او زنده نماند. این درست همان چیزی بود که يهوه بهوسیلۀ خدمتگزارش اخیای شیلونی خبر داده بود؛
زیرا یربعام نسبت به يهوه گناه ورزید و تمام یسرال را به گناه کشاند و يهوه، اللها قوم یسرال را خشمگین نمود.
جزئیات سلطنت ناداب در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
بین آسا، پادشاه یهوده و بعشا، پادشاه یسرال همیشه جنگ بود.
در سومین سال سلطنت آسا پادشاه یهوده، بعشا بر یسرال پادشاه شد و بیست و چهار سال در ترصه سلطنت کرد.
او نیز مثل یربعام نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند.
16
يهوه به ییهو نبی فرمود که این پیغام را به بعشا بدهد:
«تو را از روی خاک بلند کردم و به سلطنت قوم خود یسرال رساندم؛ اما تو مانند یربعام گناه ورزیدی و قوم مرا به گناه کشانیدی و آنها نیز با گناهانشان مرا خشمگین نمودند.
پس تو و خاندان تو را مثل خاندان یربعام پسر نِباط نابود میکنم.
از خانهٔ تو آنکه در شهر بمیرد، سگها او را میخورند و آنکه در صحرا بمیرد، لاشخورها او را میخورند!»
این پیغام برای بعشا و خاندانش فرستاده شد، زیرا او مانند یربعام با کارهای زشت و شرمآور خود يهوه را خشمگین کرده بود و نیز خاندان یربعام را از بین برده بود. وقتی بعشا مرد او را در ترصه دفن کردند و پسرش ایله به جای او پادشاه شد. بقیهٔ رویدادهای سلطنت بعشا، یعنی فتوحات و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
در بیست و ششمین سال سلطنت آسا پادشاه یهوده، ایله پسر بعشا بر تخت سلطنت یسرال نشست و دو سال در ترصه سلطنت کرد.
زمری که فرماندهی نیمی از ارابههای سلطنتی را به عهده داشت، علیه او توطئه چید. یک روز که ایله پادشاه در ترصه، در خانهٔ ارصا، وزیر دربار خود، بر اثر نوشیدن شراب مست شده بود،
زمری وارد خانه شد و به ایله حمله کرد و او را کشت. این واقعه در بیست و هفتمین سال سلطنت آسا پادشاه یهوده رخ داد. از آن تاریخ زمری خود را پادشاه یسرال اعلام کرد.
وقتی زمری بر تخت سلطنت نشست، اعضای خاندان بعشا را قتل عام کرد و حتی یک مرد از خویشاوندان و دوستان بعشا را زنده نگذاشت.
نابودی فرزندان بعشا که يهوه توسط ییهو نبی قبلاً خبر داده بود،
به این سبب بود که بعشا و پسرش ایله گناه ورزیده، بنییسرال را به بتپرستی کشاندند و به این ترتیب خشم يهوه را برانگیختند.
بقیهٔ رویدادهای سلطنت ایله در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
زمری در بیست و هفتمین سال سلطنت آسا پادشاه یهوده، پادشاه یسرال شد و فقط هفت روز در ترصه سلطنت کرد. لشکر یسرال علیه شهر فلسطینی جِبِتون اردو زده بود.
وقتی سربازان یسرال که آمادهٔ حمله به جبتون بودند، شنیدند که زمری، پادشاه را کشته است، عمری را که سردار سپاه بود همان جا پادشاه خود ساختند.
عمری بیدرنگ با نیروهای خود به ترصه برگشت و آن را محاصره کرد.
زمری وقتی دید که شهر محاصره شده، به داخل کاخ سلطنتی رفت و آن را آتش زد. او خود نیز در میان شعلههای آتش سوخت.
او مانند یربعام نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند.
بقیه وقایع زندگی زمری و شرح شورش او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
در آن روزها بین مردم یسرال دو دستگی افتاد. نیمی از مردم طرفدار عمری بودند و نیمی دیگر از تبنی پسر جینت پشتیبانی میکردند.
ولی سرانجام طرفداران عمری پیروز شدند. تبنی کشته شد و عمری به سلطنت رسید.
در سی و یکمین سال سلطنت آسا پادشاه یهوده، عمری پادشاه یسرال شد و دوازده سال سلطنت کرد. از این دوازده سال، شش سال را در ترصه سلطنت کرد.
او تپهٔ سامره را از شخصی به نام سامر به هفتاد کیلو نقره خرید و شهری روی آن ساخت و نام آن را سامره گذاشت.
ولی عمری بیش از پادشاهان قبل نسبت به يهوه گناه ورزید.
او مانند یرُبعام پسر نِباط به پرستیدن بت پرداخت و قوم یسرال را به گمراهی کشاند و به این وسیله خشم يهوه، اللها یسرال را برانگیخت.
بقیه رویدادهای سلطنت و فتوحات عمری در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
وقتی عمری مرد او را در سامره دفن کردند و پسرش اَخاب به جای او پادشاه شد.
در سی و هشتمین سال سلطنت آسا پادشاه یهوده، اَخاب پسر عُمری پادشاه یسرال شد و بیست و دو سال در سامره سلطنت کرد.
اَخاب بیش از پادشاهان قبل نسبت به يهوه گناه ورزید.
او نه فقط مثل یربعام پسر نِباط مرتکب گناه شد، بلکه با ایزابل دختر اتبعل، پادشاه صیدون نیز ازدواج کرد و بت بعل صیدونیها را پرستید و در برابر آن سجده کرد.
او در سامره یک بتخانه و یک مذبح برای بعل ساخت،
بعد از آن بت اَشیره را ساخت و با این اعمال خود بیش از هر پادشاهی که قبل از او در یسرال سلطنت کرده بود، يهوه، اللها یسرال را خشمگین نمود.
در دورهٔ سلطنت او مردی از بیتئیل به نام حیئیل، شهر اریحا را دوباره بنا کرد. اما وقتی پایههای آن را مینهاد، پسر بزرگش ابیرام مرد و وقتی آن را تمام کرد و دروازههایش را کار گذاشت، پسر کوچکش سجوب مرد. این به سبب لعنت يهوه بر اریحا بود که توسط یوشع پسر نون اعلام شده بود.
17
روزی یک نبی به نام ایلیا که از اهالی تشبی جلعاد بود، به اَخاب پادشاه گفت: «به يهوه، اللها زندهٔ یسرال، یعنی به همان اللهای که خدمتش میکنم قسم که تا چند سال شبنم و باران بر زمین نخواهد آمد مگر اینکه من درخواست کنم.»
پس يهوه به ایلیا فرمود:
«برخیز و به طرف مشرق برو و کنار نهر کریت، در شرق رود اردن خود را پنهان کن.
در آنجا از آب نهر بنوش و خوراکی را که کلاغها به فرمان من برای تو میآورند، بخور.»
ایلیای نبی به دستور يهوه عمل کرد و در کنار نهر کریت ساکن شد.
هر صبح و شام کلاغها برایش نان و گوشت میآوردند و او از آب نهر مینوشید.
اما چندی بعد به علّت نبودن باران نهر خشکید.
آنگاه يهوه به ایلیا فرمود:
«برخیز و به شهر صرفه که نزدیک شهر صیدون است برو و در آنجا ساکن شو. من در آنجا به بیوهزنی دستور دادهام خوراک تو را فراهم سازد.»
پس ایلیا از آنجا به صرفه رفت. وقتی به دروازهٔ شهر رسید، بیوهزنی را دید که مشغول جمع کردن هیزم است. ایلیا از او کمی آب خواست.
وقتی آن زن به راه افتاد تا آب بیاورد، ایلیا او را صدا زد و گفت: «خواهش میکنم یک لقمه نان هم بیاور.»
اما بیوهزن گفت: «به يهوه، اللها زندهات قسم که در خانهام حتی یک تکه نان هم پیدا نمیشود! فقط یک مشت آرد در ظرف و مقدار کمی روغن در ته کوزه مانده است. الان هم کمی هیزم جمع میکردم تا ببرم نان بپزم و با پسرم بخورم. این آخرین غذای ما خواهد بود و بعد از آن از گرسنگی خواهیم مرد.»
ایلیا به او گفت: «نترس! برو و آن را بپز. اما اول، از آن آرد نان کوچکی برای من بپز و پیش من بیاور، بعد با بقیهٔ آن برای خودت و پسرت نان بپز.
زیرا يهوه، اللها یسرال میفرماید: تا وقتی که باران بر زمین نبارانم، آرد و روغن تو تمام نخواهد شد.»
بیوهزن رفت و مطابق گفتهٔ ایلیا عمل کرد. از آن به بعد، آنها هر چقدر از آن آرد و روغن مصرف میکردند تمام نمیشد، همانطور که يهوه توسط ایلیا فرموده بود.
مدتی گذشت. یک روز پسر آن بیوهزن بیمار شد. حال او بدتر و بدتر شد و عاقبت مرد.
زن به ایلیا گفت: «ای مرد خدا، این چه بلایی است که بر سر من آوردی؟ آیا به اینجا آمدهای تا به سبب گناهانم پسرم را بکشی؟»
ایلیا به او گفت: «پسرت را به من بده.» آنگاه ایلیا جنازه را برداشت و به بالاخانه، جایی که خودش زندگی میکرد برد و او را روی بستر خود خواباند.
سپس با صدای بلند چنین دعا کرد: «ای يهوه، اللها من، چرا این بلا را بر سر این بیوهزن آوردی؟ چرا پسر او را که مرا در خانهاش پناه داده است، کشتی؟»
سپس ایلیا سه بار روی جنازهٔ پسر دراز کشید و دعا کرد: «ای يهوه، اللها من، از تو تمنا میکنم که این پسر را زنده کنی!»
يهوه دعای ایلیا را شنید و پسر را زنده کرد.
آنگاه ایلیا پسر را از بالاخانه پایین آورد و به مادرش داد و گفت: «نگاه کن، پسرت زنده است!»
آن زن به ایلیا گفت: «الان فهمیدم که تو براستی مرد خدا هستی و هر چه میگویی از جانب يهوه است!»
18
در سومین سال خشکسالی، یک روز يهوه به ایلیا فرمود: «نزد اَخاب پادشاه برو و به او بگو که من بهزودی باران میفرستم!»
پس ایلیا روانه شد تا خود را به اَخاب نشان دهد. در این وقت، در شهر سامره شدت قحطی به اوج رسیده بود.
سرپرست امور دربار اَخاب، شخصی بود به نام عوبدیهو. (عوبدیهو مردی خداترس بود. یکبار وقتی ملکه ایزابل میخواست تمام انبیای يهوه را قتل عام کند، عوبدیه صد نفر از آنها را پنجاه پنجاه درون دو غار پنهان کرد و به ایشان نان و آب میداد.)
اَخاب پادشاه به عوبدیهو گفت: «ما باید تمام کنارههای چشمهها و نهرها را بگردیم تا شاید کمی علف پیدا کنیم و بتوانیم بعضی از اسبها و قاطرهایمان را زنده نگه داریم و همۀ حیوانات خود را از دست ندهیم.»
پس آنها نواحی مورد نظر را بین خود تقسیم کردند. اَخاب به تنهایی به یک طرف رفت و عوبدیهو نیز به تنهایی به طرف دیگر.
وقتی عوبدیه در راه بود ناگهان ایلیا به او برخورد! عوبدیهو ایلیا را شناخت و پیش پای او به خاک افتاد و گفت: «ای سرور من ایلیا، آیا براستی این خود تو هستی؟»
ایلیا جواب داد: «بله. برو به اَخاب بگو که من اینجا هستم.»
عوبدیه گفت: «ای سَروَرم، مگر من چه گناهی کردهام که میخواهی مرا به دست اَخاب به کشتن بدهی؟%
به يهوه، اللها زندهات قسم، اَخاب پادشاه برای جستجوی تو مأموران خود را به تمام ممالک جهان فرستاده است. در هر مملکتی که به او گفته میشد ایلیا در آنجا نیست، او از پادشاه آن مملکت میخواست قسم بخورد که حقیقت را میگوید.
حال تو میگویی پیش اَخاب بروم و به او بگویم که ایلیا در اینجاست!
میترسم به محض اینکه از پیش تو بروم، روح يهوه تو را از اینجا بردارد و به جای دیگری ببرد. آنگاه وقتی اَخاب پادشاه به جستجوی تو به اینجا بیاید و تو را پیدا نکند، مرا خواهد کشت. تو میدانی که من در تمام عمرم خدمتگزار وفاداری برای يهوه بودهام.
آیا این را هیچکس به سرورم نگفته که وقتی ایزابل میخواست همهٔ انبیای يهوه را بکشد، من چگونه صد نفر از آنها را در دو دستهٔ پنجاه نفری در دو غار پنهان کردم و به ایشان نان و آب دادم؟
حال تو میگویی که بروم و به پادشاه بگویم که ایلیا اینجاست؟ با این کار خود را به کشتن خواهم داد.»
ایلیا گفت: «به يهوه زنده، اللها لشکرهای آسمان که خدمتش میکنم، قسم که امروز خود را به اَخاب نشان خواهم داد.»
پس عوبدیهو برگشت و به اَخاب خبر داد که ایلیا پیدا شده است. اَخاب با شنیدن این خبر به ملاقات ایلیا رفت.
وقتی او ایلیا را دید گفت: «پس تو هستی که این بلا را بر سر یسرال آوردهای!»
ایلیا جواب داد: «من این بلا را بر سر یسرال نیاوردهام، بلکه تو و خاندانت با سرپیچی از دستورهای يهوه و پرستش بت بعل باعث شدهاید این بلا بر سر یسرال بیاید.
حال برو و تمام قوم یسرال را روی کوه کرمل جمع کن. همچنین چهارصد و پنجاه نبی بت بعل و چهارصد نبی بت اشیره را که ایزابل معاش آنها را تأمین میکند به کوه کرمل احضار کن.»
پس اَخاب تمام بنییسرال را با انبیای بعل به کوه کرمل احضار کرد.
وقتی همه جمع شدند، ایلیا خطاب به ایشان گفت: «تا کی میخواهید هم خدا را بپرستید و هم بتها را؟ اگر يهوه خداست، او را اطاعت نمایید و اگر بعل خداست، او را پیروی کنید.» اما قوم هیچ جوابی ندادند.
ایلیا در ادامهٔ سخنان خود گفت: «از انبیای يهوه تنها من باقی ماندهام، اما انبیای بعل چهارصد و پنجاه نفرند.
حال دو گاو اینجا بیاورید. انبیای بعل از آن دو گاو یکی را انتخاب کنند و آن را تکهتکه نموده بر هیزم مذبح بعل بگذارند، ولی هیزم را آتش نزنند. من هم گاو دیگر را به همان ترتیب روی هیزم مذبح يهوه میگذارم، ولی هیزم را آتش نمیزنم.
آنگاه انبیای بعل نزد اللها خود دعا کنند و من نیز نزد يهوه دعا میکنم. آن اللهای که هیزم مذبح خود را شعلهور سازد، او اللها حقیقی است!» تمام قوم یسرال این پیشنهاد را پذیرفتند.
بعد ایلیا به انبیای بعل گفت: «شما اول شروع کنید، چون تعدادتان بیشتر است. یکی از گاوها را آماده کنید و روی مذبح بگذارید ولی هیزم را آتش نزنید. فقط نزد اللها خود دعا کنید.»
پس آنها یکی از گاوها را گرفتند و آماده کردند و آن را روی مذبح بعل گذاشتند و از صبح تا ظهر نزد بعل فریاد میزدند: «ای بعل، دعای ما را اجابت کن!» و دور مذبح میرقصیدند. اما هیچ صدا و جوابی نیامد.
نزدیک ظهر ایلیا آنها را به باد مسخره گرفت و گفت: «بلندتر فریاد بزنید تا اللهاتان بشنود! شاید او به فکر فرو رفته و یا شاید مشغول است! شاید اصلاً اینجا نیست و در سفر است! شاید هم خوابیده و باید بیدارش کنید!»
پس بلندتر فریاد زدند. آنها چنانکه عادتشان بود با شمشیر و نیزه خود را مجروح میکردند، به طوری که خون از بدنهایشان جاری میشد.
به این ترتیب، از صبح تا عصر آنها ورد خواندند ولی نه صدایی از بعل برآمد و نه جوابی.
آنگاه ایلیا تمام قوم را جمع کرد و مذبح يهوه را که ویران شده بود، دوباره بر پا نمود.
سپس او دوازده سنگ برداشت. این سنگها به نشانهٔ دوازده قبیلهٔ یسرال بود که به نام پسران یعقوب خوانده میشدند. (یعقوب همان است که يهوه اسمش را یسرال گذاشت.)
ایلیا با آن سنگها مذبح يهوه را از نو ساخت. بعد زمین دور مذبح را به گنجایش دو پیمانه بذر کَند
و هیزمها را روی مذبح گذاشت، گاو را تکهتکه کرد و آن را روی هیزمها نهاد و گفت: «چهار سطل آب بیاورید و روی قربانی و هیزم بریزید.» آنها چنین کردند.
ایلیا گفت: «باز هم آب بریزید.» آنها باز هم آب ریختند. ایلیا بازگفت: «یکبار دیگر هم بریزید.» آنها برای بار سوم آب ریختند
به طوری که آب، مذبح را پر ساخته، از آن سرازیر شد و گودال اطراف را نیز تمام پر کرد.
هنگام عصر که وقت قربانی کردن بود، ایلیا کنار مذبح ایستاد و اینطور دعا کرد: «ای يهوه، اللها ابراهیم و اسحاق و یعقوب، امروز آشکار کن که تو اللها یسرال هستی و من خدمتگزار تو میباشم. ثابت کن که همهٔ این کارها را من به فرمان تو انجام دادهام.
ای يهوه، جواب بده. دعای مرا اجابت فرما تا این قوم بدانند که تو خدا هستی و ایشان را به سوی خود باز میگردانی.»
آنگاه يهوه آتشی از آسمان فرستاد و قربانی و هیزم و حتی خاک و سنگ مذبح را سوزانید و آب گودال را نیز خشک کرد.
وقتی بنییسرال این را دیدند، همگی روی خاک افتادند و فریاد زدند: « يهوه، خداست! يهوه، خداست!»
آنگاه ایلیای نبی به آنها گفت: «این انبیای بعل را بگیرید و نگذارید یکی از ایشان نیز فرار کند.» پس همهٔ آنها را گرفتند و ایلیا آنها را به کنار رود قیشون برد و آنها را در آنجا کشت.
سپس ایلیا به اَخاب پادشاه گفت: «حال برو بخور و بیاشام! بهزودی باران شروع میشود زیرا صدای رعد به گوشم میرسد.»
پس اَخاب رفت که عیش و نوش کند ولی ایلیا به قلهٔ کوه کرمل برآمد و در آنجا رو به زمین خم شد و سرش را میان زانوانش گرفت.
سپس به خدمتکار خود گفت: «به طرف دریا برو و نگاه کن؛ ببین ابری میبینی!» او رفت و برگشت و گفت: «چیزی نمیبینم.» ایلیا گفت: «باز هم برو.» و به این ترتیب هفت بار او را فرستاد.
سرانجام بار هفتم خدمتکار به او گفت: «یک تکه ابر کوچک به اندازهٔ کف دست از طرف دریا بالا میآید.» ایلیا به او گفت: «نزد اَخاب برو و بگو هر چه زودتر سوار ارابهاش شود و از کوه پایین برود و گرنه باران مانع رفتنش خواهد شد.»
طولی نکشید که ابرهای غلیظ به هم آمدند، هوا تاریک گردید، باد تندی وزید و باران شروع شد. اَخاب با شتاب سوار ارابه شد و به سوی یزرعیل روانه گشت.
اما يهوه نیروی مخصوصی به ایلیا بخشید و او برخاست لباسش را به کمر بست و آنچنان تند دوید که جلوتر از ارابهٔ اَخاب به یزرعیل رسید.
19
وقتی اَخاب پادشاه برای همسرش ایزابل تعریف کرد که ایلیا چه کرده و چطور انبیای بعل را کشته است؛
ایزابل برای ایلیا این پیغام را فرستاد: «تو انبیای مرا کشتی! به اللهاانم قسم که تا فردا همین موقع تو را خواهم کشت!»
وقتی ایلیا این پیغام را شنید برخاست و از ترس جان خود به بئرشبع، یکی از شهرهای یهوده، فرار کرد. او خدمتگزارش را در آنجا گذاشت
و خود سفری یک روزه به بیابان کرد و رفته زیر درخت اَردَجی نشست و آرزوی مرگ کرد و گفت: «ای يهوه، دیگر بس است! جانم را بگیر و بگذار بمیرم. من که بهتر از اجدادم نیستم که مردهاند.»
او همان جا دراز کشید و خوابید. اما وقتی خوابیده بود، فرشتهای او را بیدار کرد و گفت: «برخیز و لقمه نانی بخور!»
ایلیا بلند شد و به اطراف خود نگاه کرد و در کنارش یک نان روی سنگهای داغ و کوزهای آب دید. پس نان را خورد و آب را نوشید و دوباره خوابید.
فرشتهٔ يهوه بار دیگر آمده، او را بیدار کرد و گفت: «بلند شو و بخور، چون راه طولانی در پیش داری.»
ایلیا بلند شد، نان را خورد، آب را نوشید و به نیروی همان خوراک چهل شبانه روز راه رفت و به کوه حوریب که به کوه خدا مشهور است رسید.
در آنجا او در غاری شب را به سر برد. ولی يهوه به او فرمود: «ایلیا، اینجا چه میکنی؟»
ایلیا جواب داد: «ای يهوه، اللها لشکرهای آسمان، من همیشه تو را با غیرت خدمت کردهام. اما قوم یسرال عهد خود را با تو شکستهاند، مذبحهایت را خراب کرده و تمام انبیای تو را کشتهاند و تنها من باقی ماندهام. حال میخواهند مرا هم بکشند.»
يهوه به او فرمود: «از این غار بیرون بیا و روی کوه، در حضور من بایست.» وقتی ایلیا در حضور خدا ایستاد، خدا از آنجا عبور کرد و باد شدیدی در کوه پیچید. وزش باد چنان شدید بود که صخرهها از کوه فرو ریخت. اما يهوه در آن باد نبود. پس از باد، زلزلهای همه جا را لرزاند، ولی يهوه در میان آن زلزله نیز نبود.
بعد از زلزله، شعلههای آتش افروخته شد، اما يهوه در آن هم نبود. بعد از آتش، صدایی ملایم به گوش رسید.
ایلیا وقتی آن صدا را شنید، با ردای خود صورتش را پوشاند و به دهنه غار آمد و در آنجا ایستاد. آنگاه صدایی به او گفت: «ایلیا، اینجا چه میکنی؟»
ایلیا جواب داد: «ای يهوه، اللها لشکرهای آسمان، همیشه تو را با غیرت خدمت کردهام. اما قوم یسرال عهد خود را با تو شکسته، مذبحهایت را خراب کرده و تمام انبیای تو را کشتهاند و تنها من باقی ماندهام. حال میخواهند مرا هم بکشند.»
يهوه به او فرمود: «اکنون از راهی که در این بیابان است به دمشق برو. وقتی به آنجا رسیدی، حزائیل را به پادشاهی سوریه تدهین کن.
ییهو پسر نمشی را هم به پادشاهی یسرال تدهین کن و نیز الیشع پسر شافاط از اهالی آبل محوله را تدهین نما تا به جای تو نبی باشد.
بعد از این هر که از چنگ حزائیل رهایی یابد ییهو او را میکشد و هر کس از دست ییهو فرار کند، الیشع او را میکشد.
در ضمن بدان که هنوز هفت هزار نفر در یسرال هستند که هرگز در برابر بت بعل زانو نزدهاند و او را نبوسیدهاند.»
پس ایلیا روانه شد و الیشع پسر شافاط را پیدا کرد. الیشع در یک گروه چند نفره، با دوازده جفت گاو مشغول شخم زدن زمین بود. یازده جفت جلوتر از او بودند و او با یک جفت گاو پشت سر همه بود. ایلیا وقتی به الیشع رسید ردای خود را روی دوش او انداخت.
الیشع گاوها را گذاشت، به دنبال ایلیا دوید و گفت: «اجازه بده اول بروم پدر و مادرم را ببوسم و با ایشان خداحافظی کنم، بعد با تو بیایم.» ایلیا به او گفت: «اشکالی ندارد، برو و زود برگرد.»
آنگاه الیشع یک جفت گاو خود را سر برید و با همان چوبهای یوغ و خیش گاوان آتشی درست کرد و گوشت گاوها را پخت و به کسانی که همراهش بودند داد و آنها خوردند. سپس الیشع همراه ایلیا رفت و به خدمت او مشغول شد.
20
در این هنگام بنهدد، پادشاه سوریه، لشکر خود را بسیج کرد و با سی و دو پادشاه دیگر متحد شده به کمک ارابههای جنگی و سواره نظام آنها سامره، پایتخت یسرال را محاصره کرد.
سپس این پیغام را برای اَخاب، پادشاه یسرال به شهر فرستاد: «بنهدد پادشاه از تو میخواهد که هر چه طلا و نقره داری با بهترین زنان و فرزندانت برای او بفرستی.»
اَخاب جواب داد: «بسیار خوب قربان، من با هر چه دارم، در اختیار شما هستم.»
طولی نکشید که قاصدان بنهدد با پیغامی دیگر برگشتند و به اَخاب گفتند: «بنهدد پادشاه دستور میدهد که نه فقط باید تمام طلا و نقره و زنان و فرزندانت را به من بدهی،
بلکه فردا در همین وقت مأموران خود را میفرستم تا کاخ سلطنتی تو و خانههای افراد تو را جستجو کنند و هر چه بخواهند بردارند.»
اَخاب بزرگان یسرال را احضار کرد و گفت: «ببینید چگونه این مرد دنبال بهانه است تا جنگ راه بیاندازد! پیش از این به او گفتهام که حاضرم زنان و فرزندان و تمام موجودی طلا و نقرهٔ خود را به او بدهم، ولی او باز ما را در تنگنا گذاشته است.»
بزرگان قوم، همگی به اَخاب گفتند: «درخواستش را قبول نکن.»
پس اَخاب به فرستادگان بنهدد گفت: «به آقایم پادشاه سوریه بگویید که هر چه را بار اول خواسته است، حاضرم به او بدهم، ولی درخواست دومش را قبول نمیکنم.» قاصدان برگشتند و جواب اَخاب را به بنهدد دادند.
آنگاه بنهدد، پادشاه سوریه برای اَخاب چنین پیغام فرستاد: «اللهاان مرا سخت مجازات کنند اگر سامره را چنان با خاک یکسان نکنم که برای پر کردن مشت هر یک از سربازانم کفایت کند!»
پادشاه یسرال به او جواب داد: «جنگاوری که برای جنگ شمشیر به کمر میبندد، نباید مانند جنگاوری که در جنگ پیروز شده، فخر کند!»
جواب اَخاب وقتی به بنهدد رسید که او با پادشاهان دیگر در خیمههای خود میگساری میکردند. بنهدد به فرماندهان خود دستور داد که آمادهٔ حمله شوند. پس در برابر شهر صفآرایی نمودند.
در همین وقت یک نبی نزد اَخاب پادشاه رفت و این پیغام را از جانب يهوه به او رسانید: «آیا این قوای بزرگ دشمن را میبینی؟ من همین امروز همهٔ آنان را به تو تسلیم میکنم تا بدانی که من يهوه هستم!»
اَخاب پرسید: « يهوه این کار را چگونه انجام میدهد؟» نبی جواب داد: « يهوه میفرماید که بهوسیلۀ فرماندهانی که زیر دست حاکمان یسرال هستند این کار را انجام خواهد داد.» اَخاب پرسید: «چه کسی اول باید جنگ را شروع کند؟» نبی جواب داد: «خودت.»
پس اَخاب فرماندهان را که دویست و سی و دو نفر بودند احضار کرد و سپاه هفت هزار نفری خود را سان دید.
نزدیک ظهر، در حالی که بنهدد و سی و دو پادشاه همراه او هنوز در خیمهها سرگرم بادهنوشی بودند فرماندهان یسرال از پایتخت خارج شدند. دیدهبانان بنهدد به او خبر دادند و گفتند: «عدهای سرباز از سامره بیرون آمدهاند.»
بنهدد دستور داد: «خواه برای صلح آمده باشند خواه برای جنگ، آنها را زنده دستگیر کنید.»
در این هنگام سربازان یسرالی به دنبال فرماندهانشان از شهر خارج شده، به دشمن حمله کردند و به کشتن آنها پرداختند. سربازان سوریه پا به فرار گذاشتند و یسرالیها آنها را تعقیب کردند، ولی بنهدد سوار بر اسب شده، همراه چند سوار دیگر از دست یسرالیها فرار کرد.
در این جنگ تلفات سنگینی به لشکر سوریه وارد آمد و تمام ارابهها و اسبان ایشان به دست اَخاب افتاد.
پس از این پیروزی، آن نبی باز نزد اَخاب آمد و گفت: «سپاه خود را دوباره برای جنگ آماده کن زیرا وقت تحویل سال، پادشاه سوریه باز به تو حمله خواهد کرد.»
مقامات سوری به بنهدد گفتند: «اللهاان یسرالی اللهاان کوهها هستند و به همین علّت یسرالیها پیروز شدند. ولی ما میتوانیم در دشتهای هموار، آنها را به آسانی شکست بدهیم.
این بار فرماندهی جنگ را به جای آن سی و دو پادشاه، به سرداران بسپار.
سپاه دیگری به جای سپاه از دست رفته فراهمآور و به تعداد قبلی اسب و ارابه آماده کن تا در دشتهای هموار با آنها بجنگیم. بدون شک آنان را شکست خواهیم داد.» بنهدد، پادشاه سوریه طبق پیشنهاد آنان عمل کرد.
او در آغاز سال جدید، لشکر سوریه را بسیج کرد و باز به جنگ یسرال رفت. ولی این بار دشت افیق را برای جنگ انتخاب کرد.
یسرال هم سپاه خود را بسیج کرده، به میدان جنگ فرستاد. یسرالیها در برابر سپاه بزرگ سوریه که سراسر آن دشت را پر کرده بود، مثل دو گله کوچک بزغاله به نظر میرسیدند.
باز همان نبی با پیام يهوه نزد اَخاب، پادشاه یسرال آمد و چنین گفت: «چون سوریها میگویند: يهوه شما، اللها کوههاست نه اللها دشتها، بنابراین، من بار دیگر تو را یاری میکنم این سپاه بزرگ دشمن را شکست دهی تا بدانید که من يهوه هستم!»
نیروهای دو طرف هفت روز در برابر هم اردو زدند و در روز هفتم جنگ را شروع کردند. قوم یسرال در همان روز اول جنگ تعداد صد هزار سرباز پیادهٔ سوری را کشتند.
بقیهٔ سربازان سوریه به شهر افیق گریختند. ولی در آنجا حصار شهر به روی آنها افتاد و بیست و هفت هزار سرباز دیگر نیز هلاک شدند. ولی بنهدد توانست به داخل شهر فرار کند و در اتاق خانهای پنهان شود.
افراد بنهدد به او گفتند: «ما شنیدهایم که پادشاهان یسرال بسیار باگذشت و مهربان هستند. پس اجازه بده پلاس بر کمر و ریسمانها به دور گردن ببندیم و نزد اَخاب، پادشاه یسرال برویم تا شاید از کشتن تو چشمپوشی کند.»
پس پلاس بر کمر و ریسمان به دور گردن بستند و نزد اَخاب، پادشاه یسرال رفتند و به او گفتند: «بندهٔ تو بنهدد تقاضا میکند که او را نکشید.» اَخاب، پادشاه یسرال جواب داد: «مگر او هنوز زنده است؟ او برادر من است!»
افراد بنهدد این را به فال نیک گرفتند و گفتند: «بله، بنهدد برادر شماست!» پادشاه یسرال به ایشان گفت: «بروید او را بیاورید.» وقتی بنهدد پیش اَخاب آمد، اَخاب او را سوار ارابهٔ مخصوص خود کرد.
بنهدد به او گفت: «شهرهایی را که پدر من از پدرت گرفته به تو پس میدهم. تو هم میتوانی در دمشق برای خود مراکز تجارت ایجاد کنی، همانطور که پدرم این کار را در سامره کرد.» اَخاب این پیشنهاد را پذیرفت و با بنهدد پیمان بست و او را رها کرد.
روزی یکی از انبیا به فرمان يهوه به دوستش گفت: «مرا بزن!» ولی آن مرد این کار را نکرد.
پس آن نبی به او گفت: «چون دستور يهوه را اطاعت نکردی، وقتی از اینجا بروی، شیری تو را خواهد درید.» و همینطور هم شد.
بعد آن نبی به یک نفر دیگر گفت: «ضربهای به من بزن!» آن مرد ضربهای به او زد و مجروحش کرد.
سپس آن نبی با دستمالی صورتش را پوشاند تا شناخته نشود و سر راه پادشاه منتظر ایستاد.
وقتی اَخاب پادشاه رسید، آن نبی او را صدا زد و گفت: «ای پادشاه، من در میدان جنگ بودم که سربازی، اسیری را پیش من آورد و گفت: مواظب این مرد باش. اگر فرار کرد یا باید هفتاد و چهار کیلو نقره بدهی یا کشته خواهی شد.
وقتی سرگرم کارهایم بودم، آن اسیر فرار کرد.» پادشاه گفت: «تو مقصری و خودت مجازات خود را تعیین کردی.»
آنگاه آن نبی دستمال را از صورتش برداشت و پادشاه او را شناخت که یکی از انبیاست.
او به پادشاه گفت: « يهوه میفرماید: چون بنهدد را که من میخواستم هلاک شود آزاد کردی، باید خودت به جای او کشته شوی و افراد تو به جای افراد او نابود شوند.»
پس اَخاب غمگین و ناراحت به کاخ سلطنتی خود که در شهر سامره بود، بازگشت.
21
شخصی به نام نابوت یزرعیلی تاکستانی در یزرعیل، نزدیک کاخ اَخاب پادشاه داشت.
روزی اَخاب به دیدن نابوت رفت و به او گفت: «تاکستان تو نزدیک خانهٔ من است. آن را به من بفروش، چون برای سبزیکاری به آن احتیاج دارم. اگر بخواهی قیمتش را به نقره میپردازم، یا اینکه به جای آن، تاکستان بهتری به تو میدهم.»
ولی نابوت جواب داد: « يهوه آن روز را نیاورد که من میراث اجدادم را به تو بدهم.»
اَخاب پادشاه از این جواب رد چنان پریشان و ناراحت شد که به کاخ سلطنتیاش برگشت و در بستر خود دراز کشید و رویش را از همه برگردانید و لب به غذا نزد.
زنش ایزابل پیش او آمد و پرسید: «چه شده؟ چرا غذا نمیخوری؟ چه اتفاقی افتاده که این همه تو را ناراحت کرده است؟»
اَخاب جواب داد: «امروز از نابوت یزرعیلی خواستم تاکستانش را به من به نقره بفروشد، و یا آن را با تاکستان دیگری عوض کند، ولی او قبول نکرد.»
ایزابل به او گفت: «مگر تو در یسرال پادشاه نیستی؟ بلند شو و غذا بخور و هیچ ناراحت نباش؛ تاکستان نابوت را من خودم برایت میگیرم!»
ایزابل چند نامه به اسم اَخاب پادشاه نوشت و با مهر سلطنتی آنها را مهر کرد و برای مشایخ و سایر بزرگان شهر یزرعیل فرستاد.
ایزابل در نامهٔ خود چنین نوشت: «اهالی شهر را به روزه فرا خوانید و نابوت را در صدر مجلس بنشانید.
سپس دو ولگرد اجیر کنید تا بیایند و شهادت بدهند که نابوت به خدا و پادشاه ناسزا گفته است. آنگاه او را از شهر بیرون کشیده، سنگسارش کنید.»
پس مشایخ و سایر بزرگان شهر نابوت مطابق دستورهای ایزابل که در نامههای ارسالی نوشته شده بود، عمل کردند.
آنها مردم شهر را جمع کردند و نابوت را به محاکمه کشیدند.
بعد دو ولگرد آمده، شهادت دروغ دادند که نابوت به خدا و پادشاه ناسزا گفته است. آنگاه او را از شهر بیرون کشیده، سنگسارش کردند.
سپس به ایزابل خبر دادند که نابوت سنگسار شد و مرد.
ایزابل وقتی این خبر را شنید به اَخاب گفت: «بلند شو و تاکستانی را که نابوت نمیخواست به تو بفروشد، تصرف کن. چون او دیگر زنده نیست.»
اَخاب رفت تا تاکستان را تصرف کند.
در این هنگام يهوه به ایلیای نبی فرمود:
«برخیز و به شهر سامره، نزد اَخاب پادشاه برو. او به تاکستان نابوت رفته است تا آن را تصرف کند.
این پیغام را از جانب من به او برسان: آیا کشتن نابوت کافی نبود که حالا میخواهی اموال او را نیز غارت کنی؟ سپس به او بگو: همانطور که سگها در بیابان خون نابوت را لیسیدند، خون تو را هم خواهند لیسید!»
وقتی اَخاب چشمش به ایلیا افتاد فریاد زد: «ای دشمن من، باز هم تو به سراغم آمدی!» ایلیا جواب داد: «بله، من به سراغت آمدهام، زیرا تو خود را فروختهای تا آنچه را که در نظر يهوه بد است انجام دهی.
بدان که بهزودی يهوه، تو را به بلای بزرگی گرفتار خواهد ساخت و نسل تو را از روی زمین برخواهد داشت به طوری که حتی یک مرد، خواه برده و خواه آزاد، از نسل تو در یسرال باقی نخواهد ماند!
افراد خاندان تو را مثل خاندان یربعام پسر نِباط و بعشا پسر اَخیّا از بین میبرد، چون يهوه را خشمگین نمودهای و تمام بنییسرال را به گناه کشاندهای.
همچنین يهوه در مورد ایزابل میفرماید: ”سگها بدن ایزابل را کنار دیوار یزرعیل پارهپاره خواهند کرد.“
از خانوادهٔ اَخاب هر که در شهر بمیرد، سگها او را میخورند و هر که در بیابان بمیرد لاشخورها او را میخورند.»
(هیچکس نبود که مثل اَخاب پادشاه تا این حد خود را به گناه فروخته باشد تا آنچه را که در نظر يهوه بد است، به جا آورد؛ زیرا زنش ایزابل او را اغوا میکرد.
او با پرستش بتها به شیوهٔ اموریها که يهوه آنها را از سرزمین موعود بیرون رانده بود، به گناهان شرمآوری دست زد.)
وقتی اَخاب سخنان ایلیا را شنید، لباس خود را پاره کرد و پلاس پوشیده، روزه گرفت. او در پلاس میخوابید و ماتم زده راه میرفت و با کسی حرف نمیزد.
پیغام دیگری از جانب يهوه به ایلیای تشبی رسید:
«ببین اَخاب چگونه در حضور من متواضع شده است. حال که اینچنین در حضور من فروتن شده است، مادامی که زنده است این بلا را بر سرش نمیآورم بلکه در زمان سلطنت پسرش بر خاندان او این بلا را میفرستم.»
22
در آن زمان، میان سوریه و یسرال سه سال تمام صلح برقرار بود.
اما در سال سوم، یهوشافاط، پادشاه یهوده به دیدار اَخاب، پادشاه یسرال رفت.
اَخاب به درباریان خود گفت: «ما تا به حال برای پس گرفتن شهر راموت جلعاد از دست سوریها غافل ماندهایم. این شهر به ما تعلق دارد.»
آنگاه اَخاب از یهوشافاط خواست که در حمله به راموت جلعاد به او کمک کند. یهوشافاط گفت: «هر چه دارم مال توست. قوم من قوم توست. همهٔ سوارانم در خدمت تو میباشند.
ولی بگذار اول با يهوه مشورت کنیم.»
پس اَخاب پادشاه، چهارصد نفر از انبیا را احضار کرد و از ایشان پرسید: «آیا برای تسخیر راموت جلعاد به جنگ بروم یا نه؟» همهٔ آنها یکصدا گفتند: «برو، چون يهوه به تو پیروزی خواهد بخشید.»
آنگاه یهوشافاط پرسید: «آیا غیر از اینها نبی دیگری در اینجا نیست تا نظر يهوه را به ما بگوید؟»
اَخاب جواب داد: «چرا، یک نفر به اسم میکایهو پسر یمله هست، که من از او نفرت دارم، چون همیشه برای من چیزهای بد پیشگویی میکند.» یهوشافاط گفت: «اینطور سخن نگویید!»
پس اَخاب پادشاه یکی از افراد دربار خود را صدا زد و به او گفت: «برو و میکایهو را هر چه زودتر به اینجا بیاور.»
در این هنگام هر دو پادشاه در میدان خرمنگاه، نزدیک دروازهٔ شهر سامره با لباسهای شاهانه بر تختهای سلطنتی خود نشسته بودند و تمام انبیا در حضور ایشان پیشگویی میکردند.
یکی از این انبیا به نام صدقیهو، پسر کنعنه، که شاخهای آهنین برای خود درست کرده بود گفت: « يهوه میفرماید که شما با این شاخها، سوریها را تار و مار خواهید کرد!»
سایر انبیا هم با او همصدا شده، گفتند: «به راموت جلعاد حمله کن، چون يهوه به تو پیروزی خواهد بخشید.»
در ضمن قاصدی که به دنبال میکایهو رفته بود، به او گفت: «تمام انبیا پیشگویی میکنند که پادشاه پیروز خواهد شد. پس تو با آنها یکصدا شو و وعدۀ پیروزی بده.»
ولی میکایهو به او گفت: «به يهوه زنده قسم، هر چه يهوه بفرماید، همان را خواهم گفت!»
وقتی میکایهو به حضور پادشاه رسید، اَخاب از او پرسید: «ای میکایهو، آیا ما به راموت جلعاد حمله کنیم یا نه؟» میکایهو جواب داد: «البته! چرا حمله نکنی! يهوه تو را پیروز خواهد کرد!»
پادشاه به او گفت: «چند بار تو را قسم دهم که هر چه يهوه میگوید، همان را به من بگو؟»
آنگاه میکایهو به او گفت: «تمام قوم یسرال را دیدم که مثل گوسفندان بیشبان، روی تپهها سرگردانند. يهوه فرمود: اینها صاحب ندارند. به ایشان بگو که به خانههای خود برگردند.»
اَخاب به یهوشافاط گفت: «به تو نگفتم؟ من هرگز حرف خوب از زبان این مرد نشنیدهام!»
بعد میکایهو گفت: «به این پیغام يهوه نیز گوش بده! يهوه را دیدم که بر تخت خود نشسته بود و تمامی لشکر آسمان در چپ و راستش ایستاده بودند.
آنگاه يهوه فرمود: چه کسی میتواند اَخاب را فریب دهد تا به راموت جلعاد حمله کند و همان جا کشته شود؟ هر یک از فرشتگان نظری دادند.
سرانجام روحی جلو آمد و به يهوه گفت: من این کار را میکنم!
يهوه پرسید: چگونه؟ روح گفت: من حرفهای دروغ در دهان انبیا میگذارم و اَخاب را گمراه میکنم. يهوه فرمود: تو میتوانی او را فریب دهی، پس برو و چنین کن.»
سپس میکایهوی نبی گفت: « يهوه روح گمراه کننده در دهان انبیای تو گذاشته است تا به تو دروغ بگویند ولی حقیقت امر این است که يهوه میخواهد تو را به مصیبت گرفتار سازد.»
در همین موقع صدقیهو پسر کنعنه، جلو رفت و سیلی محکمی به صورت میکایهو زد و گفت: «روح يهوه کی مرا ترک کرد تا به سوی تو آید و با تو سخن گوید؟»
میکایهو به او گفت: «آن روز که در اتاقت مخفی شوی، جواب این سؤال را خواهی یافت!»
آنگاه اَخاب پادشاه گفت: «میکایهو را بگیرید و پیش آمون، فرماندار شهر و یهوآش پسرم ببرید.
از قول من به ایشان بگویید که میکایهو را به زندان بیندازند و جز آب و نان چیزی به او ندهند تا من پیروز بازگردم.»
میکایهو به او گفت: «اگر تو زنده بازگشتی، معلوم میشود من هر چه به تو گفتم، از جانب يهوه نبوده است.» بعد رو به حاضران کرد و گفت: «همهٔ شما شاهد باشید که من به پادشاه چه گفتم.»
با وجود این هشدارها، اَخاب، پادشاه یسرال و یهوشافاط، پادشاه یهوده به راموت جلعاد لشکرکشی کردند.
اَخاب به یهوشافاط گفت: «تو لباس شاهانهٔ خود را بپوش، ولی من لباس دیگری میپوشم تا کسی مرا نشناسد.» پس اَخاب با لباس مبدل به میدان جنگ رفت.
پادشاه سوریه به سی و دو سردار ارابههایش دستور داده بود که به دیگران زیاد توجه نکنند بلکه فقط با خود اَخاب بجنگند.
به محض اینکه سرداران ارابهها یهوشافاط را دیدند گفتند: «بدون شک این پادشاه یسرال است.» پس رفتند تا با او بجنگند، اما وقتی یهوشافاط فریاد برآورد
سرداران ارابهها متوجه شدند که او پادشاه یسرال نیست و از تعقیب وی دست برداشتند.
اما تیر یکی از سربازان به طور تصادفی از میان شکاف زرهٔ اَخاب، به او اصابت کرد. اَخاب به ارابهران خود گفت: «مجروح شدهام. ارابه را برگردان و مرا از میدان بیرون ببر.»
جنگ به اوج شدت خود رسیده بود و اَخاب نیمه جان به کمک ارابهران خود رو به سوریها در ارابهٔ خود ایستاده بود و خون از زخم او به کف ارابه میریخت تا سرانجام هنگام غروب جان سپرد.
آنگاه ندا در داده، گفتند: «ای سربازان یسرالی به وطن خود برگردید. پادشاه مرده است!» پس جنازهٔ اَخاب را به شهر سامره بردند و در آنجا به خاک سپردند.
وقتی ارابه و اسلحهٔ او را در برکهٔ سامره میشستند، سگها آمدند و خون او را لیسیدند، درست همانطور که يهوه فرموده بود.
شرح بقیهٔ رویدادهای سلطنت اَخاب و بنای قصر عاج و شهرهایی که ساخت در کتاب تاریخ پادشاهان یسرال نوشته شده است.
به این ترتیب اَخاب مرد و پسرش اخزیهو به جای او در یسرال به سلطنت رسید.
یهوشافاط پسر آسا در سال چهارم سلطنت اَخاب، پادشاه یهوده شد.
یهوشافاط در سن سی و پنج سالگی بر تخت نشست و بیست و پنج سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادرش عزوبه نام داشت و دختر شلحی بود.
او هم مثل پدر خود آسا مطابق میل يهوه عمل میکرد، بهجز در یک مورد و آن اینکه بتخانههای روی تپهها را از بین نبرد. پس بنییسرال همچنان در آنجا قربانی میکردند و بخور میسوزاندند.
از این گذشته یهوشافاط با اَخاب، پادشاه یسرال صلح کرد.
شرح بقیهٔ رویدادهای سلطنت یهوشافاط و جنگها و فتوحات او در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده نوشته شده است.
او همچنین لواطان بتخانهها را که از زمان پدرش آسا هنوز باقی مانده بودند، از سرزمینش بیرون کرد.
در آن زمان در ادوم پادشاهی نبود، بلکه فرمانداری که از طرف یهوشافاط معین میشد در آنجا حکمرانی میکرد.
یهوشافاط کشتیهای بزرگ ساخت تا برای آوردن طلا به اوفیر بروند. ولی این کشتیها هرگز به مقصد نرسیدند، چون همهٔ آنها در عصیون جابر شکسته شدند.
آنگاه اخزیهوی پادشاه، پسر اَخاب به یهوشافاط پیشنهاد کرد تا دریانوردان او در کشتیها با کارکنان یهوشافاط همکاری کنند، ولی یهوشافاط قبول نکرد.
وقتی یهوشافاط مرد، او را در آرامگاه سلطنتی در یروشلیم، شهر جدش داوود، دفن کردند و پسر او یهورام به جای او به سلطنت رسید.
در سال هفدهم سلطنت یهوشافاط پادشاه یهوده، اخزیهو پسر اَخاب در سامره پادشاه یسرال شد و دو سال سلطنت کرد.
ولی او نیز مثل یربعام و پدر و مادر خود نسبت به يهوه گناه ورزید و بنییسرال را به گناه کشاند.
او مانند پدرش به عبادت بت بعل پرداخت و به این وسیله يهوه، اللها یسرال را خشمگین نمود.
2_kings
1
بعد از مرگ اَخاب، پادشاه یسرال، قوم موآب علیه یسرال شورش کرد.
در آن روزها اخزیهو، پادشاه جدید یسرال از ایوان طبقهٔ بالای قصر خود در سامره به زیر افتاده، به شدت مجروح شده بود. وی قاصدانی به معبد بعلزبوب، بُت اهالی عقرون فرستاد تا بپرسند که آیا بهبود خواهد یافت یا نه.
اما فرشتهٔ يهوه به ایلیای نبی دستور داد تا خود را به قاصدان پادشاه برساند و بگوید: «آیا در یسرال اللهای نیست که شما نزد بعلزبوب اللها عقرون میروید تا از او بپرسید که پادشاه بهبود مییابد یا نه؟
به پادشاه بگویید که يهوه میفرماید: چون چنین کاری کردهای از بستر بیماری برنخواهی خاست و خواهی مرد.»
فرستادگان وقتی این خبر را از زبان ایلیا شنیدند نزد پادشاه بازگشتند. پادشاه از ایشان پرسید: «چرا به این زودی بازگشتید؟»
گفتند: «در راه با شخصی روبرو شدیم و او به ما گفت تا نزد شما بازگردیم و بگوییم که يهوه میفرماید: چرا قاصدان میفرستی تا از بعلزبوب اللها عقرون سؤال کنند؟ مگر در یسرال اللهای وجود ندارد؟ حال که چنین کردهای، از بستر بیماری برنخواهی خاست و خواهی مرد.»
پادشاه پرسید: «ظاهر این شخص چگونه بود؟»
گفتند: «پوستینی بر تن داشت و کمربندی چرمی بر کمر بسته بود.» پادشاه گفت: «او همان ایلیای تِشبی است!»
پس سرداری را با پنجاه سرباز مأمور کرد تا او را بیاورند. آنها او را در حالی که روی تپهای نشسته بود پیدا کردند. آن سردار به ایلیا گفت: «ای مرد خدا، پادشاه دستور داده است همراه ما بیایی.»
ولی ایلیا جواب داد: «اگر من مرد خدا هستم، آتش از آسمان نازل شود و تو و پنجاه سربازت را نابود کند!» ناگهان آتش از آسمان نازل شد و آن سردار و سربازانش را کشت.
پس پادشاه سردار دیگری را با پنجاه سرباز فرستاد تا به ایلیا بگوید: «ای مرد خدا، پادشاه دستور میدهد بیدرنگ پایین بیایی.»
ایلیا جواب داد: «اگر من مرد خدا هستم آتش از آسمان نازل شود و تو و پنجاه سربازت را نابود کند!» بار دیگر آتش خدا از آسمان فرود آمد و آنها را نیز کشت.
بار دیگر پادشاه پنجاه سرباز فرستاد، ولی این بار فرماندهٔ آنها در حضور ایلیا زانو زده، با التماس گفت: «ای مرد خدا، جان من و جان این پنجاه نفر خدمتگزارت را حفظ کن.
ببین چطور آتش از آسمان آمد و دو گروه قبلی را نابود کرد. حال، تو جان مرا حفظ کن.»
آنگاه فرشتهٔ يهوه به ایلیا گفت: «نترس! همراه او برو.» پس ایلیا همراه آن سردار نزد پادشاه رفت.
ایلیا به پادشاه گفت: « يهوه میفرماید: چرا قاصدان نزد بعلزبوب اللها عقرون میفرستی تا دربارهٔ بهبودیت از او سؤال کنند؟ آیا به این دلیل چنین کردی که در یسرال اللهای نیست تا از او بپرسی؟ چون این کار را کردهای، از بستر بیماری برنخواهی خاست و خواهی مرد.»
پس اخزیهو درگذشت، همانطور که يهوه بهوسیلۀ ایلیا خبر داده بود؛ و چون پسری نداشت که جانشینش شود، برادرش یورام به جای او پادشاه شد. این واقعه در سال دوم سلطنت یهورام (پسر یهوشافاط) پادشاه یهوده اتفاق افتاد.
شرح بقیهٔ رویدادهای سلطنت اخزیهو و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» ثبت شده است.
2
زمان آن رسیده بود که يهوه ایلیا را در گردباد به آسمان ببرد. ایلیا وقتی با الیشع از شهر جلجال خارج میشد، به او گفت: «تو در اینجا بمان، چون يهوه به من فرموده است به بیتئیل بروم.» ولی الیشع جواب داد: «به يهوه زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمیشوم!» پس با هم به بیتئیل رفتند.
گروهی از انبیا که در بیتئیل بودند به استقبال آنان آمده، به الیشع گفتند: «آیا میدانی که امروز يهوه قصد دارد مولای تو را از تو بگیرد؟» الیشع جواب داد: «بله، میدانم. ساکت باشید!»
سپس ایلیا به الیشع گفت: «همینجا بمان، چون يهوه به من فرموده است به شهر اریحا بروم.» اما الیشع باز جواب داد: «به يهوه زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمیشوم.» پس با هم به اریحا رفتند.
در آنجا هم گروه انبیای اریحا نزد الیشع آمده، از او پرسیدند: «آیا خبر داری که يهوه میخواهد امروز مولایت را از تو بگیرد؟» او گفت: «بله، میدانم. ساکت باشید!»
آنگاه ایلیا به الیشع گفت: «در اینجا بمان، زیرا يهوه فرموده است به طرف رود اردن بروم.» اما الیشع مثل دفعات پیش جواب داد: «به يهوه زنده و به جان تو قسم، من از تو جدا نمیشوم.» پس با هم رفتند و در کنار رود اردن ایستادند، در حالی که پنجاه نفر از گروه انبیا از دور ایشان را تماشا میکردند.
آنگاه ایلیا ردای خود را پیچیده آن را به آب زد. آب رودخانه دو قسمت شد و ایلیا و الیشع از راه خشک وسط آن عبور کردند.
وقتی به آن سوی رود اردن رسیدند، ایلیا به الیشع گفت: «پیش از آنکه به آسمان بروم بگو چه میخواهی تا برایت انجام دهم.» الیشع جواب داد: «دو برابر قدرت روح خود را به من بده!»
ایلیا گفت: «چیز دشواری خواستی. اگر وقتی به آسمان میروم مرا ببینی، آنگاه آنچه خواستی به تو داده خواهد شد؛ در غیر این صورت خواستهات برآورده نخواهد شد.»
در حالی که آن دو با هم قدم میزدند و صحبت میکردند، ناگهان ارابهای آتشین که اسبان آتشین آن را میکشیدند، ظاهر شد و آن دو را از هم جدا کرد و ایلیا در گردباد به آسمان بالا رفت.
الیشع این را دید و فریاد زد: «ای پدرم! ای پدرم! ارابهها و سواران یسرال را میبینم!» پس از آن الیشع دیگر او را ندید. سپس الیشع ردای خود را پاره کرد
و ردای ایلیا را که افتاده بود، برداشت و به کنار رود اردن بازگشت و آن را به آب زد و با صدای بلند گفت: «کجاست يهوه، اللها ایلیا؟» آب دو قسمت شد و الیشع از راه خشک وسط آن عبور کرد.
گروه انبیای اریحا چون این واقعه را دیدند گفتند: «قدرت روح ایلیا بر الیشع قرار گرفته است!» سپس به استقبالش رفتند و او را تعظیم کرده، گفتند:
«اجازه بفرمایید پنجاه نفر از مردان قوی خود را به جستجوی مولای شما بفرستیم، شاید روح يهوه او را به کوهی یا درهای برده باشد.» الیشع گفت: «نه، آنها را نفرستید.»
ولی آنها آنقدر اصرار کردند که سرانجام الیشع با رفتن ایشان موافقت نمود. پس آن پنجاه نفر رفتند و سه روز جستجو کردند؛ ولی ایلیا را نیافتند.
وقتی بازگشتند، الیشع هنوز در اریحا بود و به ایشان گفت: «مگر به شما نگفتم نروید؟»
در این هنگام، چند نفر از اهالی شهر اریحا نزد الیشع آمده، به او گفتند: «همانطور که میدانید شهر ما در جای خوبی قرار دارد، ولی آب آن سالم نیست و باعث بیحاصلی زمین ما میشود.»
الیشع گفت: «در یک تشت تازه نمک بریزید و نزد من بیاورید.» تشت را آوردند.
الیشع به سر چشمهٔ شهر رفت و نمک را در آن ریخته، گفت: « يهوه این آب را سالم کرده است تا پس از این دیگر موجب بیحاصلی زمین و مرگ نشود.»
آب آن شهر همانگونه که الیشع گفته بود از آن پس سالم شد.
الیشع از اریحا عازم بیتئیل شد. در بین راه عدهای پسر نوجوان از شهری بیرون آمدند و او را به باد مسخره گرفته، گفتند: «آی کچل، از اینجا برو. آی کچل، از اینجا برو.»
او نیز برگشت و به نام يهوه آنها را نفرین کرد. آنگاه دو خرس از جنگل بیرون آمدند و چهل و دو نفر از آنان را پاره کردند.
سپس الیشع به کوه کرمل رفت و از آنجا به سامره بازگشت.
3
یورام پسر اَخاب، سلطنت خود را بر یسرال در هجدهمین سال سلطنت یهوشافاط، پادشاه یهوده آغاز کرد و دوازده سال پادشاهی نمود. پایتخت او سامره بود.
یورام نسبت به يهوه گناه ورزید ولی نه به اندازهٔ پدر و مادرش. او مجسمهٔ بعل را که پدرش ساخته بود، خراب کرد.
با وجود این، او نیز از گناهان یربعام (پسر نباط) که یسرال را به بتپرستی کشانیده بود پیروی نموده، از آنها دست برنداشت.
میشع، پادشاه موآب که هر سال از گلههای خود صد هزار بره و نیز پشم صد هزار قوچ به یسرال باج میداد،
بعد از مرگ اَخاب، به ضد پادشاه یسرال شورش کرد.
پس یورام از پایتخت خارج شد تا سپاه یسرال را جمع کند.
سپس این پیغام را برای یهوشافاط، پادشاه یهوده فرستاد: «پادشاه موآب از فرمان من سرپیچی کرده است. آیا مرا در جنگ با او کمک خواهی کرد؟» یهوشافاط در جواب او گفت: «البته که تو را کمک خواهم کرد. من و تمام افراد و اسبانم زیر فرمان تو هستیم.
از کدام طرف باید حمله را شروع کرد؟» یورام جواب داد: «از بیابان ادوم حمله میکنیم.»
پس سپاه یسرال و یهوده و نیز نیروهای ادوم با هم متحد شده، رهسپار جنگ شدند. اما پس از هفت روز پیشروی در بیابان، آب تمام شد و افراد و چارپایان تشنه شدند.
یورام، پادشاه یسرال، با اندوه گفت: «حالا چه کنیم؟ يهوه، ما سه پادشاه را به اینجا آورده است تا ما را مغلوب پادشاه موآب کند.»
اما یهوشافاط، پادشاه یهوده، پرسید: «آیا از انبیای يهوه کسی همراه ما نیست تا از جانب يهوه به ما بگوید چه باید کرد؟» یکی از افراد یورام جواب داد: «الیشع که خادم ایلیا بود، اینجاست.»
یهوشافاط گفت: « يهوه توسط او سخن میگوید.» پس پادشاهان یسرال و یهوده و ادوم نزد الیشع رفتند تا با او مشورت نمایند که چه کنند.
الیشع به پادشاه یسرال گفت: «چرا نزد من آمدهای؟ برو با انبیای پدر و مادرت مشورت کن!» اما یورام پادشاه جواب داد: «نه! چون این يهوه است که ما سه پادشاه را به اینجا آورده تا مغلوب پادشاه موآب شویم!»
الیشع گفت: «به ذات يهوه، اللها لشکرهای آسمان که خدمتش میکنم قسم، اگر به خاطر یهوشافاط پادشاه یهوده نبود من حتی به تو نگاه هم نمیکردم.
حال، چنگنوازی نزد من بیاورید.» وقتی چنگ به صدا درآمد، قدرت يهوه بر الیشع قرار گرفت
و او گفت: « يهوه میفرماید: بستر خشک این رودخانه را پر از گودال کنید تا من آنها را پر از آب سازم.
باد و باران نخواهید دید، اما رودخانهٔ خشک پر از آب میشود تا هم خودتان سیراب شوید و هم چارپایانتان.
يهوه کار بزرگتری نیز انجام خواهد داد؛ او شما را بر موآب پیروز خواهد کرد!
بهترین شهرها و استحکامات ایشان را از بین خواهید برد، درختان میوه را خواهید برید، چشمههای آب را مسدود خواهید کرد و مزارع حاصلخیز ایشان را با سنگها پر نموده، آنها را از بین خواهید برد.»
صبح روز بعد، هنگام تقدیم قربانی صبحگاهی، از راه ادوم آب جاری شد و طولی نکشید که همه جا را فرا گرفت.
وقتی مردم موآب شنیدند که سه سپاه متحد به طرف آنها پیش میآیند، تمام کسانی را که میتوانستند بجنگند، از پیر و جوان، جمع کردند و در مرز کشور خود موضع گرفتند.
ولی صبح روز بعد، وقتی آفتاب برآمد و بر آن آب تابید، موآبیها از آن طرف، آب را مثل خون، سرخ دیدند
و فریاد برآوردند: «نگاه کنید! سربازان سه پادشاه دشمن به جان هم افتاده، خون یکدیگر را ریختهاند! ای موآبیان، برویم غارتشان کنیم!»
اما همین که به اردوگاه یسرال رسیدند سربازان یسرالی به آنها حمله کردند. سپاه موآب تار و مار شد. سربازان یسرالی وارد سرزمین موآب شدند و به کشتار موآبیها پرداختند.
آنها شهرها را خراب کردند و مزارع حاصلخیز را با سنگها پر ساخته آنها را ویران نمودند، چشمههای آب را مسدود کردند و درختان میوه را بریدند. سرانجام فقط پایتخت آنان، قیرحارست باقی ماند که آن را هم فلاخناندازان محاصره کرده، به تصرف درآوردند.
وقتی پادشاه موآب دید که جنگ را باخته است، هفتصد مرد شمشیرزن با خود برداشت تا محاصره را بشکند و نزد پادشاه ادوم فرار کند، اما نتوانست.
پس پسر بزرگ خود را که میبایست بعد از او پادشاه شود گرفته، روی حصار شهر برای بت موآبیها قربانی کرد. خشم عظیمی بر علیه یسرال پدید آمد، و سربازان یسرال عقبنشینی کرده، به سرزمین خود بازگشتند.
4
روزی بیوهٔ یکی از مردان گروه انبیا نزد الیشع آمده، با التماس گفت: «شوهرم مرده است. همانطور که میدانید او مرد خداترسی بود. وقتی مرد، مبلغی قرض داشت. حالا طلبکار پولش را میخواهد و میگوید که اگر قرضم را ندهم دو پسرم را غلام خود میکند و با خود میبرد.»
الیشع پرسید: «چه کاری میتوانم برایت بکنم؟ در منزل چه داری؟» زن جواب داد: «جز کوزههای روغن زیتون چیزی ندارم.»
الیشع به او گفت: «پس برو و تا آنجا که میتوانی از همسایگانت کوزههای خالی جمع کن.
سپس با دو پسرت به خانه برو و در را از پشت ببند. آنگاه از آن روغن زیتون در تمام کوزهها بریز. وقتی پر شدند آنها را یکییکی کنار بگذار.»
پس آن زن چنین کرد. پسرانش کوزهها را میآوردند و او هم آنها را یکی پس از دیگری پر میکرد.
طولی نکشید که تمام کوزهها پر شدند. زن گفت: «باز هم بیاورید.» یکی از پسرانش جواب داد: «دیگر ظرفی نمانده است.» آنگاه روغن قطع شد.
زن رفت و موضوع را برای الیشع تعریف کرد. الیشع به او گفت: «برو روغن را بفروش و قرضت را پس بده و پول کافی برای امرار معاش خود و پسرانت نیز باقی خواهد ماند.»
روزی الیشع به شهر شونیم رفت. زن سرشناسی از اهالی شهر به اصرار او را برای صرف غذا به خانهاش دعوت کرد. از آن پس، الیشع هر وقت گذرش به آن شهر میافتاد، برای صرف غذا به خانهٔ او میرفت.
آن زن به شوهرش گفت: «مطمئن هستم این مردی که اغلب به خانهٔ ما میآید، نبی و مرد مقدّسی است.
بیا روی پشت بام اتاقی کوچک برایش بسازیم و در آن تختخواب و میز و صندلی و چراغ بگذاریم تا هر وقت بیاید در آن استراحت کند.»
یک روز که الیشع به شونیم آمده، در آن اتاق استراحت میکرد، به خادمش جیحزی گفت: «زن صاحب خانه را صدا بزن تا با او صحبت کنم.» وقتی زن آمد
الیشع به جیحزی گفت: «از او بپرس برای جبران زحماتی که برای ما کشیده است چه کاری میتوانیم برایش بکنیم؟ آیا میخواهد که من سفارش او را به پادشاه یا فرماندهٔ سپاه بکنم؟» زن گفت: «من در میان اقوام خود زندگی میکنم و به چیزی احتیاج ندارم.»
الیشع از جیحزی پرسید: «پس برای این زن چه باید کرد؟» جیحزی گفت: «او پسری ندارد و شوهرش نیز پیر است.»
الیشع گفت: «پس او را دوباره صدا کن.» آن زن برگشت و کنار در ایستاد. الیشع به او گفت: «سال دیگر همین وقت صاحب پسری خواهی شد.» زن گفت: «ای سرور من، ای مرد خدا، کنیزت را فریب نده و بیجهت امیدوارم نکن!»
اما بعد از چندی آن زن طبق کلام الیشع آبستن شد و پسری به دنیا آورد.
پسر بزرگ شد. یک روز نزد پدرش که با دروگران کار میکرد، رفت.
در آنجا ناگهان فریاد زد: «آخ سرم، آخ سرم!» پدرش به خادمش گفت: «او را به خانه نزد مادرش ببر.»
آن خادم او را به خانه برد و مادرش او را در آغوش گرفت. ولی نزدیک ظهر آن پسر مرد.
مادرش او را برداشت و به اتاق الیشع برد و جسد او را روی تختخواب گذاشت و در را بست.
سپس برای شوهرش این پیغام را فرستاد: «خواهش میکنم یکی از خادمانت را با الاغی بفرست تا نزد آن مرد خدا بروم. زود برمیگردم.»
شوهرش گفت: «چرا میخواهی پیش او بروی؟ امروز که اول ماه یا روز شَبّات نیست.» اما زن گفت: «خیر است.»
پس زن الاغ را زین کرد و به خادمش گفت: «عجله کن! الاغ را تند بران و تا وقتی من نگفتم، نایست.»
وقتی به کوه کرمل رسید، الیشع او را از دور دید و به جیحزی گفت: «ببین! او همان زن شونَمی است که میآید.
به استقبالش برو و بپرس چه شده است. ببین آیا شوهر و پسرش سالم هستند.» زن به جیحزی گفت: «بله، همه سالمند.»
اما وقتی به بالای کوه نزد الیشع رسید در حضور او به خاک افتاد و به پایش چسبید. جیحزی سعی کرد او را عقب بکشد، ولی الیشع گفت: «با او کاری نداشته باش. او سخت غصهدار است، اما يهوه در این مورد چیزی به من نگفته است.»
زن گفت: «این تو بودی که گفتی من صاحب پسری میشوم و من به تو التماس کردم که مرا فریب ندهی!»
الیشع به جیحزی گفت: «زود باش، عصای مرا بردار و راه بیفت! در راه با هیچکس حرف نزن، عجله کن! وقتی به آنجا رسیدی عصا را روی صورت پسر بگذار.»
ولی آن زن گفت: «به يهوه زنده و به جان تو قسم، من بدون تو به خانه باز نمیگردم.» پس الیشع همراه او رفت.
جیحزی جلوتر از ایشان حرکت کرده، رفت و عصا را روی صورت پسر گذاشت، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ اثری از حیات در پسر دیده نشد. پس نزد الیشع بازگشت و گفت: «پسر زنده نشد.»
وقتی الیشع آمد و دید پسر مرده روی رختخوابش است،
به تنهایی داخل اتاق شد و در را از پشت بست و نزد يهوه دعا کرد.
سپس روی جسد پسر دراز کشید و دهان خود را بر دهان او، چشم خود را روی چشم او، و دست خود را بر دستش گذاشت تا بدن پسر گرم شد.
الیشع برخاست و چند بار در اتاق از این سو به آن سو قدم زد و باز روی جسد پسر دراز کشید. این بار پسر هفت بار عطسه کرد و چشمانش را گشود.
الیشع، جیحزی را صدا زد و گفت: «مادر پسر را صدا بزن.» وقتی او وارد شد، الیشع گفت: «پسرت را بردار!»
زن به پاهای الیشع افتاد و بعد پسر خود را برداشت و بیرون رفت.
الیشع به جلجال بازگشت. در آنجا قحطی بود. یک روز که گروه انبیا نزد الیشع جمع شده بودند، او به خادمش گفت: «دیگ بزرگی بردار و برای انبیا آش بپز.»
یکی از انبیا به صحرا رفت تا سبزی بچیند. او مقداری کدوی صحرایی با خود آورد و بدون آنکه بداند سمی هستند آنها را خرد کرده، داخل دیگ ریخت.
هنگام صرف آش، وقتی از آن کمی چشیدند، فریاد برآورده، به الیشع گفتند: «ای مرد خدا، داخل این آش سم است!» پس نتوانستند آن را بخورند.
الیشع گفت: «مقداری آرد بیاورید.» آرد را داخل آش ریخت و گفت: «حالا بکشید و بخورید.» آش دیگر سمی نبود.
یک روز مردی از بعل شلیشه یک کیسه غلهٔ تازه و بیست نان جو از نوبر محصول خود برای الیشع آورد. الیشع به خادمش گفت: «اینها را به گروه انبیا بده تا بخورند.»
خادمش با تعجب گفت: «چطور میشود شکم صد نفر را با این خوراک سیر کرد؟» ولی الیشع گفت: «بده بخورند، زیرا يهوه میفرماید همه سیر میشوند و مقداری هم باقی میماند!»
پس نان را پیش آنها گذاشت و همانگونه که يهوه فرموده بود، همه سیر شدند و مقداری هم باقی ماند.
5
پادشاه سوریه برای نعمان فرماندهٔ سپاه خود ارزش و احترام زیادی قائل بود، زیرا يهوه به دست او پیروزیهای بزرگی نصیب سپاه سوریه کرده بود. نعمان دلاوری شجاع بود ولی مرض جذام داشت.
قوای سوریه در یکی از جنگهای خود با یسرال، عدهای را اسیر کرده بودند. در میان اسرا، دختر کوچکی بود که او را به خانهٔ نعمان بردند و او کنیز زن نعمان شد.
روزی آن دختر به بانوی خود گفت: «کاش آقایم به دیدن آن نبیای که در شهر سامره است، میرفت. او آقایم را از این مرض جذام شفا میداد.»
نعمان آنچه را که دخترک گفته بود به عرض پادشاه رساند.
پادشاه سوریه به او گفت: «نزد پادشاه یسرال برو. سفارش نامهای نیز مینویسم تا برای او ببری.» نعمان با سی هزار مثقال نقره و شش هزار مثقال طلا و ده دست لباس روانه شد.
در نامهٔ پادشاه سوریه به پادشاه یسرال چنین نوشته شده بود: «حامل این نامه خدمتگزار من نعمان است. میخواهم از مرض جذام او را شفا دهی.»
پادشاه یسرال وقتی نامه را خواند لباس خود را پاره کرد و گفت: «پادشاه سوریه این مرد جذامی را نزد من فرستاده است تا شفایش دهم! مگر من خدا هستم که بمیرانم و زنده کنم؟ او میخواهد با این بهانه باز به ما حمله کند.»
ولی وقتی الیشع نبی از موضوع باخبر شد این پیغام را برای پادشاه یسرال فرستاد: «چرا نگران هستی؟ نعمان را نزد من بفرست تا بداند در یسرال نبیای هست.»
پس نعمان با اسبان و ارابههایش آمده، نزد در خانهٔ الیشع ایستاد.
الیشع یک نفر را فرستاد تا به او بگوید که برود و هفت مرتبه خود را در رود اردن بشوید تا از مرض جذام شفا پیدا کند.
اما نعمان خشمگین شد و گفت: «خیال میکردم این مرد نزد من بیرون میآید و دست خود را روی محل جذامم تکان داده، نام يهوه، اللها خود را میخواند و مرا شفا میدهد.
آیا رودهای ابانه و فرفر دمشق از تمام رودهای یسرال بهتر نیستند؟ میتوانم در آن رودها بدنم را بشویم و از این مرض جذام آزاد شوم.» این را گفت و خشمگین از آنجا رفت.
ولی همراهانش به او گفتند: «ای سرور ما، اگر آن نبی کار سختی از شما میخواست آیا انجام نمیدادید؟ شستشو در رودخانه کار سختی نیست. این کار را بکنید و آزاد شوید.»
پس همانگونه که الیشع به او گفته بود، به سوی رود اردن شتافت و هفت بار در آن فرو رفت و شفا یافت و پوست بدنش مانند پوست بدن یک نوزاد، تر و تازه شد.
او به اتفاق تمام همراهانش نزد الیشع نبی بازگشت و به احترام در حضور او ایستاد و گفت: «حال دریافتم که در سراسر جهان اللهای جز اللها یسرال نیست. اکنون خواهش میکنم هدایای مرا بپذیر.»
ولی الیشع پاسخ داد: «به يهوه زنده که خدمتش میکنم قسم که هدایای تو را قبول نخواهم کرد.» الیشع با وجود اصرار زیاد نعمان، هدایا را نپذیرفت.
نعمان گفت: «حال که هدایای مرا قبول نمیکنی پس دو بارِ قاطر از خاک این سرزمین را به من بده تا با خود به کشورم ببرم؛ زیرا بعد از این دیگر برای اللهاان قربانی نخواهم کرد؛ قربانی خود را به يهوه تقدیم خواهم نمود.
از يهوه میخواهم که مرا ببخشد، چون وقتی سرورم پادشاه سوریه برای عبادت به بتخانهٔ رمون میرود، به بازوی من تکیه میدهد و جلوی بت سجده میکند و من هم مجبورم سجده کنم. يهوه این گناه مرا ببخشد.»
الیشع گفت: «به سلامتی برو.» نعمان رهسپار دیار خود شد.
ولی جیحزی، خدمتکار الیشع با خود اندیشید: «ارباب من هدایای نعمان سوری را قبول نکرد، ولی به يهوه زنده قسم که به دنبال او میروم و هدیهای از او میگیرم.»
پس جیحزی دوید تا به نعمان رسید. وقتی نعمان دید که او از عقبش میدود از ارابهاش پایین آمد و به استقبال او شتافت. نعمان از او پرسید: «آیا اتفاقی افتاده است؟»
جیحزی گفت: «اتفاقی نیفتاده؛ فقط اربابم مرا فرستاده که بگویم دو نفر از انبیای جوان از کوهستان افرایم رسیدهاند و او سه هزار مثقال نقره و دو دست لباس میخواهد تا به آنها بدهد.»
نعمان با اصرار گفت: «خواهش میکنم شش هزار مثقال نقره ببر.» سپس نقره را در دو کیسه ریخت و دو دست لباس روی دوش دو نفر از خادمانش گذاشت تا همراه جیحزی نزد الیشع ببرند.
ولی وقتی به تپهای رسیدند که الیشع در آن زندگی میکرد، جیحزی هدایا را از خادمان گرفته، آنها را مرخص کرد؛ سپس هدایا را به خانهٔ خود برد و در آنجا پنهان نمود.
وقتی جیحزی نزد الیشع رفت، الیشع از او پرسید: «جیحزی، کجا بودی؟» او گفت: «جایی نرفته بودم.»
الیشع به او گفت: «آیا خیال میکنی وقتی نعمان از ارابهاش پیاده شد و به استقبال تو آمد، روحم خبر نداشت؟ آیا حالا وقت گرفتن پول و لباس، باغهای زیتون و تاکستانها، گلهها و رمهها، غلامان و کنیزان است؟
چون این کار را کردهای مرض جذام نعمان بر تو خواهد آمد و تا به ابد نسل تو را مبتلا خواهد ساخت.» جیحزی از اتاق بیرون رفت در حالی که جذام، پوست بدنش را مثل برف سفید کرده بود.
6
روزی گروه انبیا نزد الیشع آمدند و به او گفتند: «همانطور که میبینید، جایی که ما زندگی میکنیم خیلی کوچک است. پس اجازه بدهید به کنار رود اردن برویم، چوب بیاوریم و خانهٔ بزرگتری بسازیم.» الیشع جواب داد: «بسیار خوب، بروید.» یکی از آنان از الیشع خواهش کرد که همراه ایشان برود، پس الیشع نیز همراه آنان رفت.
وقتی به کنار رود اردن رسیدند مشغول بریدن درخت شدند.
ناگهان تیغهٔ تبر یکی از انبیا از دسته جدا شد و به داخل آب افتاد. پس او فریاد برآورده، به الیشع گفت: «ای سرورم، من این تبر را امانت گرفته بودم.»
الیشع پرسید: «کجا افتاد؟» آن مرد جایی را که تیغهٔ تبرش افتاده بود به او نشان داد. الیشع چوبی برید و در آب انداخت. ناگهان تیغهٔ تبر به روی آب آمد و شناور شد.
الیشع به او گفت: «بردار!» و او تیغهٔ تبرش را از روی آب برداشت.
پادشاه سوریه با یسرال وارد جنگ شده بود. او پس از مشورت با افراد خود، محل اردوگاه جنگی را تعیین کرد.
ولی مرد خدا الیشع بیدرنگ برای پادشاه یسرال پیغام فرستاد که: «مواظب باش به فلان جا نزدیک نشوی، زیرا سوریها در نظر دارند لشکر خود را به آنجا بفرستند.»
به این ترتیب هر بار سوریها محل اردوگاه خود را تغییر میدادند پادشاه یسرال توسط الیشع از محل آنان خبردار میشد.
پادشاه سوریه از این موضوع به خشم آمد و تمام افراد خود را خواست و به ایشان گفت: «یکی از شما به ما خیانت میکند. چه کسی نقشههای مرا برای پادشاه یسرال فاش میسازد؟»
یکی از افرادش جواب داد: «سرورم، هیچکدام از ما خائن نیستیم. این کار، کار الیشع، نبی یسرال است که حتی کلماتی را که در خوابگاه خود بر زبان میآوری به پادشاه یسرال اطلاع میدهد.»
پادشاه گفت: «بروید و ببینید او کجاست تا بفرستم او را بگیرند.» خبر رسید که الیشع در دوتان است.
پس پادشاه سوریه لشکر عظیمی با ارابهها و اسبان فراوان به شهر دوتان فرستاد و آنها آمدند و در شب، شهر را محاصره کردند.
صبح زود وقتی خدمتکار الیشع بیدار شد و بیرون رفت، دید لشکر عظیمی با ارابهها و اسبان فراوان، شهر را محاصره کردهاند. پس با عجله نزد الیشع بازگشت و فریاد زد: «ای سرورم، چه کنیم؟»
الیشع به او گفت: «نترس! قوای ما از قوای آنها بزرگتر است!»
آنگاه الیشع چنین دعا کرد: «ای يهوه، چشمان او را باز کن تا ببیند!» يهوه چشمان خدمتکار الیشع را باز کرد و او دید کوههای اطراف پر از اسبان و ارابههای آتشین است.
وقتی نیروهای سوری به طرف آنها آمدند، الیشع دعا کرد: «ای يهوه، خواهش میکنم چشمان ایشان را کور کن.» و يهوه چشمان آنها را کور کرد.
سپس الیشع بیرون رفته، به ایشان گفت: «شما راه را اشتباه آمدهاید. این آن شهر نیست. دنبال من بیایید تا شما را نزد آن مردی ببرم که در جستجویش هستید.» و آنها را به سامره برد.
به محض رسیدن به سامره الیشع دعا کرد: « يهوها، چشمان آنها را باز کن تا ببینند.» يهوه چشمان آنها را باز کرد و آنها دیدند که در سامره، پایتخت یسرال هستند.
پادشاه یسرال وقتی چشمش به نیروهای سوری افتاد به الیشع گفت: «اجازه بده آنها را بکشم.»
الیشع به او گفت: «ما نباید اسیران جنگی را بکشیم. نان و آب پیش آنها بگذار تا بخورند و بنوشند و بعد ایشان را به مملکتشان بفرست.»
پادشاه ضیافت بزرگی برای آنها ترتیب داد؛ سپس ایشان را به وطنشان نزد پادشاه سوریه فرستاد. از آن پس سربازان سوری به خاک یسرال نزدیک نمیشدند.
بعد از مدتی بنهدد، پادشاه سوریه تمام قوای نظامی خود را جمع کرد و شهر سامره را محاصره نمود.
در نتیجه شهر سامره سخت دچار قحطی گردید. طولی نکشید که قحطی چنان شدت یافت که یک سر الاغ به هشتاد مثقال نقره، و دویست گرم سنگدان کبوتر به پنج مثقال نقره فروخته میشد.
یک روز که پادشاه یسرال بر حصار شهر قدم میزد، زنی فریاد برآورد: «ای سرورم پادشاه، به دادم برس!»
پادشاه جواب داد: «اگر يهوه به داد تو نرسد، از من چه کاری ساخته است؟ از کدام خرمنگاه و چرخشت میتوانم چیزی به تو بدهم؟
بگو چه شده است.» آن زن به زنی که در کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: «این زن پیشنهاد کرد یک روز پسر مرا بخوریم و روز بعد پسر او را.
پس پسر مرا پختیم و خوردیم. اما روز بعد که به او گفتم پسرت را بکش تا بخوریم، پسرش را پنهان کرد.»
پادشاه وقتی این را شنید از شدت ناراحتی لباس خود را پاره کرد، و مردمی که نزدیک حصار بودند دیدند که پادشاه زیر لباس خود پلاس پوشیده است.
پادشاه گفت: «خدا مرا نابود کند اگر همین امروز سر الیشع را از تن جدا نکنم.»
وقتی پادشاه مأموری برای دستگیری الیشع فرستاد، او در خانهٔ خود با بزرگان قوم یسرال سرگرم گفتگو بود. اما پیش از رسیدن مأمور، الیشع به بزرگان گفت: «این قاتل قاصدی فرستاده است تا سرم را از تنم جدا کند. وقتی آمد در را ببندید و نگذارید داخل شود، چون بهزودی اربابش هم پشت سر او میآید.»
هنوز حرف الیشع تمام نشده بود که مأمور وارد شد و پادشاه هم به دنبال او رسید. پادشاه با عصبانیت گفت: «این بلا را يهوه به جان ما فرستاده است، پس چرا دیگر منتظر کمک او باشم؟»
7
الیشع جواب داد: « يهوه میفرماید که فردا همین وقت کنار دروازهٔ سامره با یک مثقال نقره میتوانید سه کیلو آرد یا شش کیلو جو بخرید.»
افسری که ملتزم پادشاه بود، گفت: «حتی اگر يهوه از آسمان غله بفرستد، این که تو میگویی عملی نخواهد شد.» الیشع به او گفت: «تو با چشمان خود آن را خواهی دید، ولی از آن نخواهی خورد.»
در این هنگام چهار مرد جذامی بیرون دروازهٔ شهر بودند. آنها به یکدیگر گفتند: «چرا اینجا بنشینیم و بمیریم؟
چه اینجا بمانیم و چه وارد شهر شویم، از گرسنگی خواهیم مرد. پس چه بهتر که به اردوگاه سوریها برویم. اگر گذاشتند زنده بمانیم چه بهتر و اگر ما را کشتند، باز هم فرقی نمیکند، چون دیر یا زود از گرسنگی خواهیم مرد.»
پس آن شب برخاسته، به اردوگاه سوریها رفتند، ولی کسی آنجا نبود.
چون يهوه صدای ارابهها و اسبان و صدای لشکر عظیمی را در اردوی سوریها پیچانده بود، به طوری که آنها فکر کرده بودند پادشاه یسرال پادشاهان حیت و مصر را اجیر کرده، تا به آنها حمله کنند؛
پس هراسان شده، شبانه خیمهها، اسبها، الاغها و چیزهای دیگر را که در اردوگاه بود گذاشته، از ترس جان خود فرار کرده بودند.
جذامیها وقتی به کنار اردوگاه رسیدند، به خیمهها داخل شده، خوردند و نوشیدند و نقره و طلا و لباسی را که در خیمه بود با خود بردند و پنهان کردند. سپس وارد خیمهٔ دوم شده، اموال آن را نیز برداشتند و پنهان کردند.
ولی بعد به یکدیگر گفتند: «ما کار خوبی نمیکنیم. نباید ساکت بنشینیم؛ باید این خبر خوش را به همه برسانیم. اگر تا فردا صبح صبر کنیم بلایی بر سرمان خواهد آمد. بیایید فوری برگردیم و این خبر خوش را به قصر پادشاه برسانیم.»
پس آنها رفتند و آنچه را که اتفاق افتاده بود به نگهبانان دروازهٔ شهر خبر داده، گفتند: «ما به اردوگاه سوریها رفتیم و کسی در آنجا نبود. اسبها و الاغها و خیمهها سرجایشان بودند، ولی حتی یک نفر هم در آن حوالی دیده نمیشد.»
نگهبانان نیز این خبر را به دربار رساندند.
پادشاه از رختخوابش بیرون آمد و به افرادش گفت: «من به شما میگویم که چه شده است. سوریها میدانند که ما گرسنه هستیم، پس برای اینکه ما را از شهر بیرون بکشند، از اردوگاه بیرون رفته، خود را در صحرا پنهان کردهاند. آنها در این فکر هستند که وقتی از شهر خارج شدیم به ما هجوم بیاورند و اسیرمان کنند و شهر را به تصرف خود درآورند.»
یکی از درباریان در جواب او گفت: «بهتر است چند نفر را با پنج اسبی که برای ما باقی مانده به آنجا بفرستیم و موضوع را تحقیق کنیم. مردم اینجا همه محکوم به مرگ هستند، پس بهتر است به هر قیمتی شده این را امتحان کنیم.»
پس دو ارابه با اسبهای باقیمانده حاضر کردند و پادشاه چند نفر را فرستاد تا ببیند چه بر سر لشکر سوری آمده است.
آنها رد پای سوریها را تا کنار رود اردن دنبال کردند. تمام جاده از لباس و ظروفی که سوریها در حین فرار به زمین انداخته بودند، پر بود. مأموران بازگشتند و به پادشاه خبر دادند که سربازان سوری همه فرار کردهاند.
به محض شنیدن این خبر، مردم سامره هجوم بردند و اردوگاه سوریها را غارت کردند. پس همانگونه که يهوه فرموده بود، در آن روز سه کیلو آرد به یک مثقال نقره و شش کیلو جو به همان قیمت فروخته شد.
پادشاه ملتزم خود را دم دروازهٔ شهر گذاشت تا بر رفت و آمد مردم نظارت کند. ولی هنگامی که مردم هجوم آوردند، او زیر دست و پای آنها کشته شد، همانگونه که الیشع، وقتی پادشاه به خانهٔ او آمده بود، آن را پیشگویی کرد.
الیشع به پادشاه گفته بود که روز بعد، کنار دروازهٔ شهر، شش کیلو جو و سه کیلو آرد هر یک به یک مثقال نقره فروخته خواهد شد.
ولی ملتزم پادشاه جواب داده بود: «حتی اگر يهوه از آسمان غله بفرستد، این که تو میگویی عملی نخواهد شد.» و الیشع نیز به او گفته بود: «تو با چشمان خود آن را خواهی دید، ولی از آن نخواهی خورد.»
درست همینطور شد؛ او در کنار دروازه، زیر دست و پای مردم ماند و کشته شد.
8
الیشع به زنی که پسرش را زنده کرده بود، گفته بود که با خاندانش به مملکت دیگری بروند چون يهوه در سرزمین یسرال قحطی میفرستد که تا هفت سال طول خواهد کشید.
پس آن زن مطابق کلامِ مرد خدا عمل کرد و با خاندان خود به فلسطین رفت و هفت سال در آنجا ماند.
پس از پایان قحطی او به یسرال بازگشت و نزد پادشاه رفت تا به او التماس کند تا خانه و زمینش به او برگردانده شود.
در این هنگام پادشاه با جیحزی، خادم الیشع، مشغول گفتگو بود و دربارهٔ معجزات الیشع از او سؤال میکرد.
در همان هنگام که جیحزی واقعهٔ زنده شدن پسر مرده را تعریف میکرد، مادر آن پسر قدم به داخل اتاق گذاشت. جیحزی به پادشاه گفت: «این همان زنی است که دربارهاش صحبت میکردم و این هم پسر اوست که الیشع وی را زنده کرد.»
پادشاه پرسید: «آیا این حقیقت دارد که الیشع پسرت را زنده کرده است؟» زن جواب داد: «بله.» پس پادشاه یکی از افراد خود را مأمور کرد تا تمام دارایی او را، به اضافهٔ قیمت محصول زمین او در طول مدتی که در آنجا نبوده است، گرفته به او بدهد.
بنهدد، پادشاه سوریه، در بستر بیماری بود. به او خبر دادند که الیشع نبی به دمشق آمده است.
وقتی پادشاه این خبر را شنید، به یکی از افرادش به نام حزائیل گفت: «هدیهای برای این مرد خدا ببر و به او بگو که در مورد من از يهوه بپرسد که آیا از این مرض شفا خواهم یافت یا نه؟»
پس حزائیل از محصولات نفیس دمشق، چهل شتر بار کرد و به عنوان هدیه برای الیشع برد. او هنگامی که به حضور الیشع رسید، گفت: «غلامتان بنهدد، پادشاه سوریه، مرا فرستاده است تا بپرسم آیا او شفا خواهد یافت یا نه.»
الیشع جواب داد: « يهوه به من نشان داده است که او خواهد مرد، ولی تو برو و به او بگو که شفا خواهد یافت.»
سپس الیشع چنان به چشمان حزائیل خیره شد که حزائیل سرش را به زیر انداخت. آنگاه الیشع شروع به گریه کرد.
حزائیل پرسید: «سرورم، چرا گریه میکنید؟» الیشع جواب داد: «میدانم که تو چه بلاهایی بر سر قوم یسرال خواهی آورد. قلعههای آنها را آتش خواهی زد، جوانانشان را خواهی کشت، اطفالشان را به سنگها خواهی کوبید و شکم زنان آبستن را پاره خواهی کرد.»
حزائیل گفت: «سرورم، من سگ کی باشم که دست به چنین کارهایی بزنم.» ولی الیشع جواب داد: « يهوه به من نشان داده است که تو پادشاه سوریه خواهی شد.»
وقتی حزائیل بازگشت، پادشاه از او پرسید: «پاسخ الیشع چه بود؟» جواب داد: «گفت که شما شفا خواهید یافت.»
ولی روز بعد حزائیل لحافی برداشته، در آب فرو برد و آن را روی صورت پادشاه انداخت و او را خفه کرد و خود به جای او پادشاه شد.
یهورام (پسر یهوشافاط) در پنجمین سال سلطنت یورام (پسر اَخاب) پادشاه یسرال، سلطنت خود را در یهوده آغاز کرد.
یهورام در سن سی و دو سالگی پادشاه شد و هشت سال در یروشلیم سلطنت نمود.
دختر اَخاب زن او بود و او مانند اَخاب و سایر پادشاهان یسرال نسبت به يهوه گناه میورزید.
ولی يهوه به خاطر داوود نخواست یهوده را از بین ببرد، زیرا به داوود قول داده بود که نسل او همیشه سلطنت خواهد کرد.
در دورهٔ سلطنت یهورام، مردم ادوم از فرمان یهوده سرپیچی کردند و پادشاهی برای خود تعیین کردند.
بنابراین یهورام با سواره نظام خود عازم سعیر شد، ولی نیروهای ادوم آنها را محاصره کردند. یهورام به اتفاق فرماندهان سواره نظام خود، شبانه از دست ادومیها گریخت و سربازانش نیز فرار کرده، به وطن بازگشتند.
ادوم تا به امروز استقلال خود را از یهوده حفظ کرده است. در این هنگام اهالی شهر لبنه نیز شورش کردند.
شرح رویدادهای دیگر سلطنت یهورام و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده» نوشته شده است.
یهورام مرد و او را در آرامگاه سلطنتی در یروشلیم که به شهر داوود معروف است، دفن کردند و پسرش اخزیهو به جای او پادشاه شد.
در دوازدهمین سال سلطنت یورام (پسر اَخاب) پادشاه یسرال، اخزیهو (پسر یهورام) پادشاه یهوده شد.
اخزیهو در سن بیست و دو سالگی سلطنت خود را آغاز نمود، ولی فقط یک سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادرش عتلیهو نام داشت و نوهٔ عمری، پادشاه یسرال بود.
اخزیهو نیز مانند خاندان اَخاب نسبت به يهوه گناه ورزید، زیرا از اقوام اَخاب بود.
اخزیهوی پادشاه با یورام (پسر اَخاب)، پادشاه یسرال، متحد شد و برای جنگ با حزائیل، پادشاه سوریه، به راموت جلعاد لشکر کشید. در این جنگ یورام مجروح شد.
پس برای معالجه به یزرعیل برگشت. وقتی در آنجا بستری بود، اخزیهو پادشاه یهوده به عیادتش رفت.
9
در این هنگام الیشع یک نفر از گروه انبیا را احضار کرد و به او گفت: «برای رفتن به راموت جلعاد آماده شو. این ظرف روغن زیتون را نیز بردار و همراه خود ببر.
وقتی به آنجا رسیدی ییهو را پیدا کن. او پسر یهوشافاط و نوهٔ نمشی است. او را از نزد دوستانش به اتاق خلوتی ببر
و این روغن را بر سرش بریز. به او بگو که يهوه او را به پادشاهی یسرال انتخاب کرده است. سپس در را باز کن و به سرعت از آنجا دور شو.»
وقتی آن نبی جوان به راموت جلعاد رسید،
ییهو را دید که با سایر سرداران لشکر نشسته است. پس به او گفت: «ای سردار، برای شما پیغامی دارم.» ییهو پرسید: «برای کدام یک از ما؟» جواب داد: «برای شما.»
بنابراین ییهو بلند شد و به داخل خانه رفت. آن نبی روغن را بر سر ییهو ریخت و گفت که يهوه، اللها یسرال میفرماید: «من تو را به پادشاهی قوم خود، یسرال انتخاب کردهام.
تو باید خاندان سَروَرت اَخاب را نابود کنی، و من از این راه انتقام خون انبیا و سایر خدمتگزاران مرا که به دست ایزابل، همسر اَخاب کشته شدهاند، خواهم گرفت.
ریشهٔ خاندان اَخاب باید به کلی از زمین کنده شود و تمام مردانش نابود شوند.
دودمان او را از بین خواهم برد همانطور که خاندان یربعام (پسر نباط) و بعشا (پسر اخیا) را از بین بردم.
ایزابل زن اَخاب را در یزرعیل سگها خواهند خورد و کسی او را دفن نخواهد کرد.» سپس آن نبی در را باز کرد و پا به فرار گذاشت.
وقتی ییهو نزد سرداران همقطار خود بازگشت، از او پرسیدند: «آن دیوانه از تو چه میخواست؟ آیا اتفاقی افتاده است؟» ییهو جواب داد: «شما که خوب میدانید او که بود و چه میخواست بگوید.»
گفتند: «نه، ما نمیدانیم. بگو چه گفت.» جواب داد: «به من گفت که يهوه مرا به پادشاهی یسرال انتخاب کرده است.»
سرداران فوری پلههای خانه را با رداهای خود فرش کردند و شیپور زده، اعلان کردند: «ییهو پادشاه است!»
آنگاه ییهو (پسر یهوشافاط و نوهٔ نمشی) بر ضد یورام پادشاه، قیام کرد. (یورام که با نیروهای خود در راموت جلعاد از یسرال در برابر نیروهای حزائیل، پادشاه سوریه، دفاع میکرد،
در این هنگام به یزرعیل بازگشته بود تا از جراحاتی که در جنگ برداشته بود، التیام پیدا کند.) ییهو به سرداران همراه خود گفت: «اگر شما میخواهید من پادشاه شوم، نگذارید کسی به یزرعیل فرار کند و این خبر را به آنجا برساند.»
سپس ییهو بر ارابهای سوار شد و به یزرعیل رفت. یورام مجروح و در شهر یزرعیل بستری بود. (اخزیهو، پادشاه یهوده نیز که به عیادت او رفته بود، در آنجا به سر میبرد.)
دیدبانی که بر برج شهر یزرعیل بود، وقتی دید ییهو و همراهانش میآیند با صدای بلند خبر داده، گفت: «چند سوار به این طرف میآیند.» یورام پادشاه گفت: «سواری بفرست تا بپرسد خبر خوشی دارند یا نه.»
پس سواری به پیشواز ییهو رفت و گفت: «پادشاه میخواهد بداند که خبر خوشی دارید یا نه.» ییهو پاسخ داد: «تو را چه به خبر خوش؟ به دنبال من بیا!» دیدبان به پادشاه خبر داده، گفت که قاصد نزد آن سواران رسید، ولی باز نگشت.
پس پادشاه سوار دیگری فرستاد. او نزد ایشان رفت و گفت: «پادشاه میخواهد بداند که خبر خوشی دارید یا نه.» ییهو جواب داد: «تو را چه به خبر خوش؟ به دنبال من بیا!»
دیدبان باز خبر داده، گفت: «او هم باز نگشت! این سوار باید ییهو باشد چون دیوانهوار میراند.»
یورام پادشاه فرمان داده، گفت: «ارابهٔ مرا آماده کنید!» آنگاه او و اخزیهو، پادشاه یهوده، هر یک بر ارابه خود سوار شده، به استقبال ییهو از شهر بیرون رفتند و در مزرعهٔ نابوت یزرعیلی به او رسیدند.
یورام از او پرسید: «ای ییهو، آیا خبر خوشی داری؟» ییهو جواب داد: «مادامی که بتپرستی و جادوگری مادرت ایزابل رواج دارد، چه خبر خوشی میتوان داشت؟»
یورام چون این را شنید ارابهاش را برگردانید و در حال فرار به اخزیهو گفت: «اخزیهو، خیانت است! خیانت!»
آنگاه ییهو کمان خود را با قوت تمام کشیده به وسط شانههای یورام نشانه رفت و قلب او را شکافت و او به کف ارابهاش افتاد.
ییهو به سردار خود، بِدقَر گفت: «جنازهٔ او را بردار و به داخل مزرعهٔ نابوت بینداز، زیرا یکبار که من و تو سوار بر ارابه، پشت سر پدرش اَخاب بودیم، يهوه این پیغام را به او داد: ”من در اینجا در مزرعهٔ نابوت تو را به سزای عملت خواهم رساند، زیرا نابوت و پسرانش را کشتی و من شاهد بودم.“ پس حال همانطور که يهوه فرموده است، او را در مزرعهٔ نابوت بینداز.»
هنگامی که اخزیهو، پادشاه یهوده، این وضع را دید به سوی شهر بیتهگان فرار کرد. ییهو به تعقیب وی پرداخت و فریاد زد: «او را هم بزنید.» پس افراد ییهو او را در سربالایی راهی که به شهر جور میرود و نزدیک یبلعام است، در ارابهاش مجروح کردند. او توانست تا مجدو فرار کند، ولی در آنجا مرد.
افرادش جنازهٔ او را در ارابهای به یروشلیم بردند و در قبر خودش در شهر داوود، کنار اجدادش دفن کردند.
(اخزیهو در یازدهمین سال سلطنت یورام، پادشاه یسرال، پادشاه یهوده شده بود.)
ایزابل وقتی شنید ییهو به یزرعیل آمده است، به چشمانش سرمه کشید و موهایش را آرایش کرد و کنار پنجره به تماشا نشست.
وقتی ییهو از دروازه وارد شد، ایزابل او را صدا زده، گفت: «ای قاتل، ای زمری، چرا اربابت را کشتی؟»
ییهو به سوی پنجره نگاه کرد و فریاد زد: «در آنجا چه کسی طرفدار من است؟» دو سه نفر از خدمتگزاران دربار از پنجره به او نگاه کردند.
ییهو به آنها دستور داد که او را به پایین بیندازند. آنها ایزابل را از پنجره پایین انداختند و خونش بر دیوار و پیکرهٔ اسبها پاشید و خود او زیر سم اسبها لگدمال شد.
ییهو وارد کاخ شد و به خوردن و نوشیدن پرداخت. سپس گفت: «یکی برود و آن زن لعنتی را دفن کند، چون به هر حال او شاهزادهای بوده است.»
ولی وقتی خدمتگزاران برای دفن ایزابل رفتند، فقط کاسهٔ سر و استخوانهای دستها و پاهای او را پیدا کردند.
پس بازگشتند و به ییهو گزارش دادند. او گفت: «این درست همان چیزی است که يهوه به ایلیای نبی فرموده بود که سگها گوشت ایزابل را در مزرعهٔ یزرعیل میخورند
و باقیماندهٔ بدنش مثل فضله پخش میشود تا کسی نتواند او را تشخیص دهد.»
10
هفتاد پسر اَخاب در سامره بودند. پس ییهو برای مقامات و بزرگان شهر و نیز سرپرستان پسران اَخاب نامهای به این مضمون نوشت: «به محض رسیدن این نامه، شایستهترین پسر اَخاب را انتخاب کرده، او را به پادشاهی برگزینید و برای دفاع از خاندان اَخاب آماده جنگ شوید، زیرا شما ارابهها و اسبها و شهرهای حصاردار و ساز و برگ نظامی در اختیار دارید.»
اما بزرگان شهر به شدت ترسیدند که این کار را انجام دهند و گفتند: «دو پادشاه از عهدهٔ این مرد برنیامدند، ما چه میتوانیم بکنیم؟»
پس رئیس دربار و رئیس شهر با بزرگان شهر و سرپرستان پسران اَخاب این پیغام را برای ییهو فرستادند: «ما خدمتگزاران تو هستیم و هر دستوری بفرمایی انجام خواهیم داد. ما کسی را پادشاه نخواهیم ساخت. هر چه در نظر داری همان را انجام بده.»
ییهو در پاسخ آنها این پیغام را فرستاد: «اگر شما طرفدار من هستید و میخواهید تابع من باشید، سرهای پسران اَخاب را بریده، فردا در همین وقت آنها را برایم به یزرعیل بیاورید.» هفتاد پسر اَخاب در خانههای بزرگان شهر که سرپرستان ایشان بودند، زندگی میکردند.
وقتی نامهٔ ییهو به بزرگان شهر رسید، هفتاد شاهزاده را سر بریدند و سرهای آنها را در سبد گذاشته، به یزرعیل بردند و به ییهو تقدیم کردند.
وقتی به ییهو خبر رسید که سرهای شاهزادگان را آوردهاند، دستور داد آنها را به دو توده تقسیم کنند و کنار دروازهٔ شهر قرار دهند و تا صبح بگذارند در آنجا بمانند.
صبح روز بعد، ییهو بیرون رفت و به جمعیتی که کنار دروازهٔ شهر گرد آمده بودند، گفت: «این من بودم که بر ضد ارباب خود برخاستم و او را کشتم. شما در این مورد بیگناهید. ولی پسران او را چه کسی کشته است؟
این نشان میدهد که هر چه يهوه دربارهٔ خاندان اَخاب فرموده، به انجام میرسد. يهوه آنچه را که توسط ایلیای نبی فرموده، بجا آورده است.»
سپس ییهو تمام بازماندگان خاندان اَخاب را که در یزرعیل بودند، کشت. همچنین تمام افسران ارشد، دوستان نزدیک و کاهنان او را از بین برد، به طوری که هیچیک از نزدیکان او باقی نماند.
سپس ییهو عازم سامره شد و در بین راه در محلی به نام «اردوگاه شبانان»
به خویشاوندان اخزیهو، پادشاه یهوده برخورد. ییهو از آنها پرسید: «شما کیستید؟» جواب دادند: «ما خویشاوندان اخزیهوی پادشاه هستیم و برای دیدن پسران اَخاب و ایزابل به سامره میرویم.»
ییهو به افراد خود گفت: «آنها را زنده بگیرید!» پس آنها را زنده گرفتند و همه را که بر روی هم چهل و دو نفر بودند، کنار چاهِ بِیتعِقِد کشتند. او کسی را زنده نگذاشت.
ییهو در ادامهٔ سفر خود به یهوناداب پسر رکاب که به استقبالش میآمد، برخورد. پس از احوالپرسی، ییهو از او پرسید: «آیا همانطور که من نسبت به تو وفادار هستم، تو هم نسبت به من وفادار هستی؟» جواب داد: «بله.» ییهو گفت: «پس دستت را به من بده.» و دست او را گرفت و بر ارابهاش سوار کرده،
به او گفت: «همراه من بیا و ببین چه غیرتی برای يهوه دارم.» پس یهوناداب سوار بر ارابه همراه او رفت.
وقتی به سامره رسیدند، ییهو تمام دوستان و بستگان اَخاب را کشت، به طوری که یک نفر هم باقی نماند و این همان بود که يهوه به ایلیای نبی گفته بود.
آنگاه ییهو تمام اهالی شهر را جمع کرد و به ایشان گفت: «من میخواهم بیشتر از اَخاب بعل را بپرستم!
پس تمام انبیا و کاهنان و پرستندگان بعل را جمع کنید. نگذارید حتی یک نفر غایب باشد، چون میخواهم قربانی بزرگی به بعل تقدیم کنم. هر کس از پرستندگان بعل در این جشن حاضر نشود، کشته خواهد شد.» (ولی ییهو میخواست به حیله، پرستندگان بعل را نابود کند.)
ییهو به سراسر یسرال پیغام فرستاد که تمام کسانی که بعل را میپرستیدند برای عبادت او جمع شوند. همهٔ آنها آمدند و سراسر معبد بعل را پر ساختند.
ییهو به مسئول انبار لباس دستور داد که به هر یک از بتپرستان بعل لباس مخصوص بدهد.
سپس ییهو با یهوناداب (پسر رکاب) وارد معبد بعل شد و به بتپرستان گفت: «مواظب باشید که کسی از پرستندگان يهوه در اینجا نباشد. فقط پرستندگان بعل باید در داخل معبد باشند.»
وقتی کاهنان بعل مشغول قربانی کردن شدند، ییهو هشتاد نفر از افراد ماهر خود را اطراف معبد گماشت و به آنها گفت: «اگر بگذارید یک نفر زنده خارج شود، شما را به جای آن یک نفر خواهم کشت!»
وقتی آنها از قربانی کردن فارغ شدند، ییهو بیرون رفت و به سربازان و افراد خود گفت: «داخل شوید و همه را بکشید. نگذارید حتی یک نفر زنده بماند!» پس داخل شده، همه را کشتند و اجسادشان را بیرون انداختند. سپس افراد ییهو داخل محراب معبد بعل شدند
و مجسمه بعل را بیرون آورده، سوزاندند.
آنها معبد بعل را ویران کرده، آن را به مزبله تبدیل نمودند، که تا به امروز به همان شکل باقیست.
به این ترتیب، ییهو تمام آثار بعل را از خاک یسرال محو کرد؛
ولی از پرستش گوسالههای طلایی دست نکشید. این گوسالهها را یربعام (پسر نباط) در بیتئیل و دان ساخته بود و از گناهان بزرگ وی محسوب میشد، زیرا تمام یسرال را به بتپرستی کشانده بود.
پس از آن، يهوه به ییهو فرمود: «تو دستور مرا اجرا کرده، مطابق میل من با خاندان اَخاب عمل نمودی؛ پس به سبب این کار خوب تو، فرزندان تو را تا چهار نسل بر تخت پادشاهی یسرال خواهم نشاند.»
ولی ییهو با تمام دل خود از دستورهای يهوه، اللها یسرال اطاعت نکرد، بلکه از گناهان یربعام که یسرال را به گناه کشانده بود، پیروی نمود.
در آن زمان، يهوه شروع به ویران کردن یسرال نمود. حزائیل، پادشاه سوریه، آن قسمت از سرزمین یسرال را که در شرق رود اردن بود، تصرف کرد. قسمت متصرف شده تا شهر عروعیر در وادی ارنون میرسید و شامل سرزمین جلعاد و باشان میشد که قبایل جاد، رئوبین و مَنَسی در آن زندگی میکردند.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت ییهو و کارها و فتوحات او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» ثبت شده است.
وقتی ییهو مرد، او را در سامره دفن کردند و پسرش یهوآحاز به جای او پادشاه شد.
ییهو رویهمرفته بیست و هشت سال در سامره بر یسرال سلطنت کرد.
11
وقتی عتلیهو مادر اخزیهو (پادشاه یهوده) شنید که پسرش مرده است، دستور قتل عام تمام اعضای خاندان سلطنتی را صادر کرد.
تنها کسی که جان به در برد یهوآش پسر کوچک اخزیهو بود، زیرا یهوشبع عمهٔ یهوآش، که دختر یهورام پادشاه و خواهر ناتنی اخزیهو بود، او را نجات داد. یهوشبع طفل را از میان سایر فرزندان پادشاه که در انتظار مرگ بودند دزدیده، او را با دایهاش در خانهٔ يهوه در اتاقی پنهان کرد.
در تمام مدت شش سالی که عتلیهو در مقام ملکه فرمانروایی میکرد یهوآش زیر نظر عمهاش در خانهٔ يهوه پنهان ماند.
در هفتمین سال سلطنت ملکه عتلیهو، یهویاداع کاهن فرستاد و فرماندهان، کریتیان و نگهبانان دربار را به خانهٔ يهوه دعوت کرد. در آنجا آنها را قسم داد که نقشهٔ او را به کسی نگویند؛ آنگاه یهوآش، پسر اخزیهو را به آنها نشان داد.
سپس این دستورها را به آنها داد: «یک سوم شما که روز شَبّات مشغول انجام وظیفه هستید، باید از کاخ سلطنتی حفاظت کنید،
یک سوم دیگر جلوی دروازهٔ ”سور“ و یک سوم بقیه جلوی دروازهٔ دیگر پشت سر محافظین بایستید تا کسی وارد خانهٔ خدا نشود.
دو دسته از شما که روز شَبّات سر خدمت نیستید، باید در خانهٔ يهوه کشیک بدهید
و اسلحه به دست، پادشاه را احاطه کنید و هر جا میرود از او محافظت نمایید. هر که خواست به پادشاه نزدیک شود، او را بکشید.»
پس فرماندهان مطابق دستورهای یهویاداع کاهن عمل کردند. ایشان نگهبانانی را که روز شَبّات سر خدمت میرفتند و نیز نگهبانانی را که در آن روز سر خدمت نبودند احضار کرده، نزد یهویاداع آوردند.
یهویاداع آنها را با نیزهها و سپرهای خانهٔ يهوه که متعلق به داوود پادشاه بود، مسلح کرد.
نگهبانان مسلح اطراف پادشاه مستقر شدند. آنها صفی تشکیل دادند که از ضلع جنوبی معبد تا ضلع شمالی و دورتادور مذبح کشیده میشد.
آنگاه یهویاداع یهوآش را بیرون آورد و تاج را بر سرش نهاد و نسخهای از تورات را به او داد و او را تدهین کرده، به پادشاهی منصوب نمود. سپس همه دست زدند و فریاد برآوردند: «زنده باد پادشاه!»
ملکه عتلیهو وقتی صدای نگهبانان و مردم را شنید، با عجله به طرف خانهٔ يهوه که مردم در آنجا جمع شده بودند، دوید.
در آنجا پادشاه جدید را دید که برحسب آیین تاجگذاری، در کنار ستون ایستاده است و فرماندهان و شیپورچیها اطراف او را گرفتهاند و شیپور میزنند و همه شادی میکنند. عتلیهو با دیدن این منظره لباس خود را پاره کرد و فریاد برآورد: «خیانت! خیانت!»
یهویاداع به فرماندهان دستور داد: «او را از اینجا بیرون ببرید. در خانهٔ يهوه او را نکشید. هر کس سعی کند عتلیهو را نجات دهد بیدرنگ کشته خواهد شد.»
پس عتلیهو را به اسطبل کاخ سلطنتی کشانده، او را در آنجا کشتند.
یهویاداع کاهن از پادشاه و مردم خواست تا با يهوه عهد ببندند که قوم يهوه باشند. پیمان دیگری نیز بین پادشاه و ملتش بسته شد.
آنگاه همه به بتخانهٔ بعل رفتند و آن را واژگون ساختند و مذبحها و مجسمهها را خراب کردند و متان، کاهن بت بعل را در مقابل مذبحها کشتند. یهویاداع نگهبانانی در خانهٔ يهوه گماشت،
و خود با فرماندهان، کریتیان، نگهبانان دربار و تمام قوم، پادشاه را از خانهٔ يهوه تا کاخ سلطنتی مشایعت کرد. آنها از دروازهٔ نگهبانان وارد کاخ شدند و یهوآش بر تخت سلطنتی نشست.
همهٔ مردم از این موضوع خوشحال بودند. بعد از مرگ عتلیهو، در شهر آرامش برقرار گردید.
یهوآش هفت ساله بود که پادشاه یهوده شد.
12
در هفتمین سال سلطنت ییهو، پادشاه یسرال، یهوآش پادشاه یهوده شد و مدت چهل سال در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش ظبیه نام داشت و از اهالی بئرشبع بود.)
یهوآش در تمام سالهایی که یهویاداع معلم او بود، هر چه در نظر يهوه پسندیده بود انجام میداد.
با وجود این بتخانههای روی تپهها را خراب نکرد و قوم باز در آنجا قربانی میکردند و بخور میسوزانیدند.
روزی یهوآش به کاهنان گفت: «خانهٔ يهوه احتیاج به تعمیر دارد. بنابراین هرگاه کسی هدیهای به حضور يهوه بیاورد، چه مقرری باشد چه داوطلبانه و چه نذری، آن را بگیرید و صرف تعمیرات لازم بکنید.»
بیست و سومین سال سلطنت یهوآش فرا رسید، اما کاهنان هنوز خانهٔ خدا را تعمیر نکرده بودند.
پس یهوآش، یهویاداع و سایر کاهنان را به حضور طلبیده، از ایشان پرسید: «چرا برای تعمیر خانهٔ خدا اقدامی نمیکنید؟ از این پس دیگر لازم نیست شما از مردم هدیه بگیرید؛ و هر چه تا به حال جمع کردهاید، تحویل بدهید.»
کاهنان موافقت نمودند که نه از مردم پول بگیرند و نه مسئول تعمیر خانهٔ يهوه باشند.
یهویاداع کاهن، صندوقی درست کرد و سوراخی در سرپوش آن ایجاد نمود و آن را در سمت راست مذبح کنار مدخل خانهٔ يهوه گذاشت. هر کس هدیهای میآورد، کاهنان محافظ مدخل، آن را به درون جعبه میریختند.
هر وقت صندوق پر میشد، کاتب و کاهن اعظم آن را میشمردند و در کیسهها میریختند،
و به ناظران ساختمانی خانهٔ يهوه تحویل میدادند تا با آن پول اجرت نجارها، بناها، معمارها، سنگتراشها و خریداران چوب و سنگ را بپردازند و مصالح ساختمانی را که برای تعمیر خانهٔ يهوه لازم بود، خریداری نمایند.
این پول صرف خرید پیالهها، انبرها، کاسهها، شیپورهای نقره و یا دیگر لوازم نقرهای و طلایی برای خانهٔ يهوه نمیشد، بلکه فقط صرف تعمیرات خانهٔ يهوه میگردید.
از ناظران ساختمانی صورتحساب نمیخواستند، چون آنها مردانی امین و درستکار بودند.
پولهایی که مردم برای قربانی جرم و قربانی گناه میپرداختند، به خانۀ يهوه آورده نمیشد، بلکه آنها را به کاهنان میدادند، چون سهم ایشان بود.
در آن روزها، حزائیل، پادشاه سوریه به شهر جت حمله کرد و آن را گرفت؛ سپس به طرف یروشلیم حرکت کرد تا آن را نیز تصرف نماید.
اما یهوآش پادشاه، تمام اشیاء مقدّسی را که اجدادش (یهوشافاط، یهورام و اخزیهو، پادشاهان یهوده) به يهوه وقف نموده بودند، با آنچه که خود وقف کرده بود و تمام طلای خزانهٔ خانهٔ يهوه و خزانهٔ سلطنتی را گرفته، برای حزائیل فرستاد، و حزائیل نیز از حمله به یروشلیم صرفنظر کرده، مراجعت نمود.
شرح بقیهٔ رویدادهای سلطنت یهوآش و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده» نوشته شده است.
دو نفر از افراد یهوآش به نامهای یوزاکار (پسر شمعت) و یهوزاباد (پسر شومیر) علیه او توطئه چیدند و در بیتملو که سر راه سلا است، او را کشتند. یهوآش در کنار اجدادش در شهر داوود دفن شد و پسرش اَمَصیهو به جایش بر تخت سلطنت نشست.
13
در سال بیست و سوم سلطنت یهوآش، پادشاه یهوده، یهواخاز پسر ییهو، پادشاه یسرال شد و هفده سال در سامره سلطنت کرد.
او نیز مانند یرُبعام پسر نِباط نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند و از کارهای زشت خود دست برنداشت.
از این رو يهوه بر یسرال خشمگین شد و به حزائیل، پادشاه سوریه و بنهدد، پسر حزائیل اجازه داد آنها را سرکوب کنند.
ولی یهواخاز نزد يهوه دعا کرده، کمک طلبید و يهوه دعای او را مستجاب فرمود، زیرا دید که پادشاه سوریه یسرال را به ستوه آورده است.
پس يهوه برای قوم یسرال رهبری فرستاد تا آنها را از ظلم و ستم سوریها نجات دهد. در نتیجه قوم یسرال مثل گذشته از آسایش برخوردار شدند.
اما باز از گناهانی که یربعام بنییسرال را به آنها آلوده کرده بود، دست برنداشتند و بت اشیره را در سامره عبادت کردند.
برای یهواخاز، از تمام سپاهش، فقط پنجاه سرباز سواره، ده ارابهٔ جنگی و ده هزار سرباز پیاده ماند؛ زیرا پادشاه سوریه بقیه را به کلی در هم کوبیده، از بین برده بود.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یهواخاز، کارها و فتوحات او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» ثبت گردیده است.
یهواخاز مرد و در سامره دفن شد و پسرش یهوآش به جای او پادشاه شد.
در سی و هفتمین سال سلطنت یهوآش، پادشاه یهوده، یِهوآش، پسر یِهواخاز پادشاه یسرال شد و شانزده سال در سامره سلطنت کرد.
او نیز مانند یربعام پسر نِباط نسبت به يهوه گناه ورزیده، یسرال را به گناه کشاند و از کارهای زشت خود دست برنداشت.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یهوآش، جنگهای او با اَمَصیهو، پادشاه یهوده، کارها و فتوحات او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
یهوآش مرد و در آرامگاه سلطنتی سامره دفن شد و یربعام دوم به سلطنت رسید.
الیشع نبی بیمار شد و در بستر افتاد. وقتی آخرین روزهای عمر خود را میگذرانید، یهوآش پادشاه به عیادتش رفت و با گریه به او گفت: «ای پدرم! ای پدرم! ارابهها و سواران یسرال را میبینم!»
الیشع به او گفت: «یک کمان و چند تیر به اینجا بیاور.» او تیرها و کمان را آورد.
الیشع گفت: «آن پنجره را که به سمت سوریه است، باز کن.» پادشاه پنجره را باز کرد. آنگاه الیشع به پادشاه گفت: «کمان را به دست بگیر.» وقتی پادشاه کمان را گرفت، الیشع دست خود را روی دست پادشاه گذاشت و دستور داد که تیر را بیندازد. پادشاه تیر را رها کرد. سپس الیشع به پادشاه گفت: «این تیر يهوه است که بر سوریه پیروز میشود، چون تو سپاه سوریه را در افیق شکست خواهی داد.
حال تیرهای دیگر را بگیر و آنها را بر زمین بزن.» پادشاه تیرها را برداشت و سه بار بر زمین زد.
اما نبی خشمگین شد و گفت: «تو میبایست پنج یا شش بار بر زمین میزدی، چون در آن صورت میتوانستی سوریه را به کلی نابود کنی، ولی حالا فقط سه بار بر آنها پیروز خواهی شد.»
الیشع مرد و او را دفن کردند. در آن روزگار، مهاجمین موآبی بهار هر سال به یسرال هجوم میبردند.
یک روز در حین تشییع جنازهای، مردم سوگوار با این مهاجمین روبرو شده، از ترس جنازه را به داخل قبر الیشع انداختند و پا به فرار گذاشتند. شخص مرده به محض اینکه به استخوانهای الیشع برخورد، زنده شد و سر پا ایستاد.
در دورهٔ سلطنت یهواخاز، حزائیل (پادشاه سوریه) یسرال را سخت مورد تاخت و تاز قرار میداد،
ولی يهوه به خاطر عهدی که با ابراهیم و اسحاق و یعقوب بسته بود نسبت به قوم یسرال بسیار بخشنده و رحیم بود و اجازه نمیداد آنها از بین بروند. او تا به امروز نیز به خاطر آن عهد به ایشان رحم میکند.
پس از آنکه حزائیل پادشاه سوریه مرد، پسرش بنهدد به جایش به سلطنت رسید.
یهوآش، پادشاه یسرال (پسر یهواخاز) سه بار بنهدد را شکست داد و شهرهایی را که در زمان پدرش به دست حزائیل افتاده بود، پس گرفت.
14
در دومین سال سلطنت یهوآش، پادشاه یسرال، اَمَصیهو (پسر یهوآش) پادشاه یهوده شد.
اَمَصیهو بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و نه سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادرش یهوعدان نام داشت و اهل یروشلیم بود.
اَمَصیهو مانند پدرش یهوآش هر چه در نظر يهوه پسندیده بود انجام میداد، اما نه به اندازهٔ جدش داوود.
او بتخانههای روی تپهها را از بین نبرد و از این رو قوم هنوز در آنجا قربانی میکردند و بخور میسوزانیدند.
وقتی اَمَصیهو سلطنت را در دست گرفت، افرادی را که پدرش را کشته بودند، از بین برد،
ولی فرزندان ایشان را نکشت، زیرا يهوه در تورات موسی امر فرموده بود که پدران به سبب گناه پسران کشته نشوند و نه پسران برای گناه پدران؛ بلکه هر کس به سبب گناه خود مجازات شود.
اَمَصیهو یکبار ده هزار ادومی را در درهٔ نمک کشت. همچنین شهر سالع را تصرف کرد و اسم آن را به یُقتِئیل تغییر داد که تا به امروز به همان نام خوانده میشود.
یک روز اَمَصیهو قاصدانی نزد یهوآش، پادشاه یسرال (پسر یهواخاز و نوهٔ ییهو) فرستاده، به او اعلام جنگ داد.
اما یهوآش پادشاه با این مثل جواب اَمَصیهو را داد: «روزی در لبنان یک بوتهٔ خار به درخت سرو آزاد گفت: ”دخترت را به پسر من به زنی بده.“ ولی درست در همین وقت حیوانی وحشی از آنجا عبور کرد و آن خار را پایمال نمود!
تو ادوم را نابود کردهای و مغرور شدهای؛ ولی به این پیروزیت قانع باش و در خانهات بمان! چرا میخواهی کاری کنی که به زیان تو و مردم یهوده تمام شود؟»
ولی اَمَصیهو توجهی ننمود، پس یهوآش، پادشاه یسرال، سپاه خود را آمادهٔ جنگ کرد. جنگ در بیتشمس، یکی از شهرهای یهوده، درگرفت.
سپاه یهوده شکست خورد و سربازان به شهرهای خود فرار کردند.
اَمَصیهو پادشاه یهوده اسیر شد و سپاه یسرال بر یروشلیم تاخت و حصار آن را از دروازهٔ افرایم تا دروازهٔ زاویه که طولش در حدود دویست متر بود، در هم کوبید.
یهوآش عدهای را گروگان گرفت و تمام طلا و نقره و لوازم خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی را برداشت و به سامره بازگشت.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یهوآش، جنگهای او با اَمَصیهو (پادشاه یهوده)، کارها و فتوحات او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» ثبت شده است.
یهوآش مرد و در آرامگاه سلطنتی سامره دفن شد و پسرش یربعام دوم به جای او به سلطنت رسید.
اَمَصیهو بعد از مرگ یهوآش پانزده سال دیگر هم زندگی کرد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت اَمَصیهو در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده» نوشته شده است.
در یروشلیم علیه او توطئه چیدند و او به لاکیش گریخت، ولی دشمنانش او را تعقیب کرده، در آنجا او را کشتند.
سپس جنازهاش را روی اسب گذاشته، به یروشلیم برگرداندند و در آرامگاه سلطنتی شهر داوود دفن کردند.
مردم یهوده همگی عزیهو، پسر شانزده سالۀ امصیا، را به جای پدرش پادشاه ساختند.
عزیهو بعد از مرگ پدرش شهر ایلت را برای یهوده پس گرفت و آن را بازسازی نمود.
یربعام دوم (پسر یهوآش) در پانزدهمین سال سلطنت اَمَصیهو، پادشاه یهوده، پادشاه یسرال شد و چهل و یک سال در سامره سلطنت نمود.
او نیز مانند یربعام اول (پسر نباط) نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند.
یربعام دوم زمینهای از دست رفتهٔ یسرال را که بین گذرگاه حمات در شمال و دریای مرده در جنوب واقع شده بود، پس گرفت؛ درست همانطور که يهوه، اللها یسرال توسط یونس نبی (پسر امتای) اهل جت حافر پیشگویی فرموده بود.
يهوه مصیبت تلخ یسرال را دید؛ و کسی نبود که به داد ایشان برسد.
ولی خواست يهوه این نبود که نام یسرال را از روی زمین محو کند، پس توسط یربعام دوم ایشان را نجات داد.
شرح بقیهٔ دوران سلطنت یربعام دوم، کارها و فتوحات و جنگهای او، و اینکه چطور دمشق و حمات را که در تصرف یهوده بودند باز به دست آورد، همه در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
وقتی یربعام دوم مرد، جنازهٔ او را در کنار سایر پادشاهان یسرال به خاک سپردند و پسرش زکریه بر تخت سلطنت یسرال نشست.
15
در بیست و هفتمین سال سلطنت یربعام دوم پادشاه یسرال، عُزیا (پسر اَمَصیهو) پادشاه یهوده شد.
او شانزده ساله بود که بر تخت سلطنت نشست و پنجاه و دو سال در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش یکلیهو نام داشت و از اهالی یروشلیم بود.)
او مانند پدرش اَمَصیهو آنچه در نظر يهوه پسندیده بود، انجام میداد.
ولی باز بتخانههای روی تپهها که مردم در آنجا قربانی میکردند و بخور میسوزانیدند، باقی ماند.
يهوه او را به مرض جذام مبتلا کرد و تا روز وفاتش جذامی باقی ماند. او تنها، در یک خانه به سر میبرد و پسرش یوتام امور مملکت را اداره میکرد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت عزیهو و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده» نوشته شده است.
وقتی عزیهو مرد او را در آرامگاه سلطنتی در شهر داوود دفن کردند و پسرش یوتام به جایش پادشاه شد.
در سی و هشتمین سال سلطنت عزیهو پادشاه یهوده، زکریهو (پسر یربعام دوم) پادشاه یسرال شد و شش ماه در سامره سلطنت نمود.
او نیز مانند اجدادش نسبت به يهوه گناه ورزید و از گناهان یربعام اول (پسر نباط) که یسرال را به گناه کشاند، دست برنداشت.
شلوم (پسر یابیش) بر ضد او توطئه کرد و او را در حضور مردم کشت و خود به سلطنت رسید.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت زکریه در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» آمده است.
به این ترتیب، آنچه که يهوه دربارهٔ ییهو فرموده بود، به وقوع پیوست که خاندان او تا نسل چهارم بر تخت سلطنت یسرال خواهند نشست.
در سی و نهمین سال سلطنت عزیهو پادشاه یهوده، شلوم (پسر یابیش) پادشاه یسرال شد و یک ماه در سامره سلطنت کرد.
منحیم (پسر جادی) از ترصه به سامره آمده، او را کشت و خود به جای وی بر تخت سلطنت نشست.
شرح بقیهٔ رویدادهای سلطنت شلوم و توطئهٔ او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
منحیم شهر تفصح و حومهٔ آن را ویران نموده، اهالی آنجا را کشت و شکم زنان حامله را پاره کرد، چون مردم آنجا حاضر نبودند تسلیم او شوند.
در سی و نهمین سال سلطنت عزیهو پادشاه یهوده، منحیم (پسر جادی) پادشاه یسرال شد و ده سال در سامره سلطنت کرد.
او نیز مانند یربعام (پسر نباط) نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند.
در زمان او تغلت فلاسر، پادشاه آشور به سرزمین یسرال هجوم آورد، ولی منحیم پادشاه سی و چهار تن نقره به او باج داد و به کمک وی سلطنت خود را بر یسرال تثبیت نمود.
منحیم این پول را به شکل مالیات به زور از ثروتمندان وصول نمود. هر یک از آنها پنجاه مثقال نقره پرداختند. پس پادشاه آشور به سرزمین خود بازگشت.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت منحیم و کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یسرال نوشته شده است.
بعد از مرگ او پسرش فقحیا پادشاه شد.
در پنجاهمین سال سلطنت عزیهو پادشاه یهوده، فقحیا (پسر منحیم) پادشاه یسرال شد و دو سال در سامره سلطنت نمود،
او نیز مانند یربعام (پسر نباط) نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند.
فقح (پسر رملیهو)، یکی از فرماندهان سپاه او، همراه پنجاه نفر دیگر از مردان جلعاد بر ضد او شورش کرد و او را در کاخ سلطنتی سامره کشت. (ارجوب و اریه نیز در این شورش کشته شدند.) سپس فقح به جای او پادشاه شد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت فقحیا و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
در پنجاه و دومین سال سلطنت عزیهو پادشاه یهوده، فقح (پسر رملیهو) پادشاه یسرال شد و بیست سال در سامره سلطنت کرد.
او نیز مانند یربعام (پسر نباط) نسبت به يهوه گناه ورزید و یسرال را به گناه کشاند.
در دورهٔ سلطنت فقح بود که تغلت فلاسر، پادشاه آشور به یسرال حمله کرد و شهرهای عیون، آبل بیتمعکه، یانوح، قادش، حاصور، جلعاد، جلیل و تمام سرزمین نفتالی را به تصرف خود درآورد و مردم را اسیر نموده، به آشور برد.
آنگاه هوشع (پسر ایله) بر ضد فقح شورش کرد و او را کشت و خود بر تخت سلطنت نشست. هوشع در سال بیستم سلطنت یوتام (پسر عزیهو) پادشاه یهوده، سلطنت خود را آغاز نمود.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت فقح و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
در دومین سال سلطنت فقح پادشاه یسرال، یوتام (پسر عزیهو) پادشاه یهوده شد.
یوتام در سن بیست و پنج سالگی بر تخت سلطنت نشست و شانزده سال در یروشلیم سلطنت نمود. (مادرش یروشا نام داشت و دختر صادوق بود).
او مانند پدرش عزیهو آنچه در نظر يهوه پسندیده بود، انجام میداد،
ولی بتخانههای روی تپهها را که مردم در آنجا قربانی میکردند و بخور میسوزانیدند، خراب نکرد. یوتام دروازهٔ بالایی خانهٔ يهوه را بازسازی کرد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یوتام و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده» نوشته شده است.
(در آن روزها يهوه، رصین پادشاه سوریه و فقح پادشاه یسرال را بر ضد یهوده برانگیخت.)
یوتام مرد و او را در کنار اجدادش در شهر داوود دفن کردند و پسرش آحاز به جای او پادشاه شد.
16
در هفدهمین سال سلطنت فقح پادشاه یسرال، آحاز (پسر یوتام) پادشاه یهوده شد.
آحاز در سن بیست سالگی بر تخت سلطنت نشست و شانزده سال در یروشلیم سلطنت نمود. او مانند جدش داوود مطابق میل يهوه، اللهاش رفتار ننمود،
بلکه مثل پادشاهان یسرال شرور بود. او حتی پسر خود را زندهزنده سوزاند و قربانی بتها کرد. این رسم قومهایی بود که يهوه سرزمینشان را از آنها گرفته، به بنییسرال داده بود.
آحاز در بتخانههای روی تپهها و بلندیها و زیر هر درخت سبز قربانی میکرد و بخور میسوزانید.
آنگاه رصین، پادشاه سوریه و فقح، پادشاه یسرال به جنگ آحاز آمدند و شهر یروشلیم را محاصره کردند ولی نتوانستند آن را بگیرند.
در همین وقت، رصین شهر ایلت را برای سوریها پس گرفت. او یهودیها را بیرون راند و سوریها را فرستاد تا در آن شهر زندگی کنند که تا به امروز در آن ساکن هستند.
آحاز پادشاه قاصدانی نزد تغلت فلاسر، پادشاه آشور فرستاد و از او خواهش کرد تا وی را در جنگ با پادشاهان مهاجم سوریه و یسرال کمک نماید.
آحاز طلا و نقرهٔ خزانههای خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی را گرفته، برای پادشاه آشور هدیه فرستاد.
پادشاه آشور موافقت نموده، با سپاه خود به دمشق پایتخت سوریه حمله کرد و ساکنان آن شهر را به اسیری برده، آنها را در شهر قیر اسکان داد. او رصین پادشاه سوریه را نیز کشت.
سپس آحاز پادشاه برای ملاقات تغلت فلاسر به دمشق رفت. وقتی در آنجا بود، مذبح بتخانهٔ دمشق را دید و شکل و اندازهٔ آن را با تمام جزئیات برای اوریای کاهن فرستاد.
اوریا هم عین آن را ساخت و قبل از رسیدن آحاز آن را تمام کرد.
وقتی آحاز پادشاه از سفر بازگشت و مذبح جدید را دید، قربانی سوختنی و هدیهٔ آردی روی آن تقدیم کرد و هدیه نوشیدنی بر آن ریخت و خون قربانیهای سلامتی روی آن پاشید.
سپس مذبح مفرغین يهوه را که بین خانهٔ يهوه و مذبح جدید قرار داشت، برداشت و آن را در سمت شمالی مذبح جدید گذاشت.
آحاز پادشاه به اوریای کاهن گفت: «از این مذبح جدید برای قربانی سوختنی صبح و هدیهٔ آردی عصر، قربانی سوختنی و هدیه آردی پادشاه، و قربانی سوختنی و هدیهٔ آردی و هدیهٔ نوشیدنی مردم استفاده شود؛ همچنین خون قربانیهای سوختنی و سایر قربانیها هم بر مذبح جدید پاشیده شود. اما مذبح مفرغین قدیمی برای استفادهٔ شخصی خودم خواهد بود تا بهوسیلۀ آن از عالم غیب پیام بگیرم.»
اوریای کاهن مطابق دستور آحاز پادشاه عمل کرد.
سپس پادشاه میزهای متحرک مفرغین خانهٔ يهوه را از هم باز کرد و حوضچهها را از روی آنها برداشت و حوض بزرگ را از روی گاوهای مفرغین پایین آورد و آن را روی سنگفرش گذاشت.
همچنین برای خشنود کردن پادشاه آشور، سایبان شَبّات را که در معبد ساخته شده بود و نیز مدخل بیرونی معبد را که پادشاه از آن داخل میشد، از میان برداشت.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت آحاز در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده ثبت گردیده است.
آحاز مُرد و او را در کنار اجدادش در شهر داوود دفن کردند و پسرش حِزِقیهو به جای او پادشاه شد.
17
در سال دوازدهم سلطنت آحاز، پادشاه یهوده، هوشع (پسر ایلا) پادشاه یسرال شد و نه سال در سامره سلطنت نمود.
او نسبت به يهوه گناه ورزید، اما نه به اندازهٔ پادشاهانی که قبل از او در یسرال سلطنت میکردند.
در زمان او شلمناسر، پادشاه آشور به یسرال لشکر کشید؛ هوشع تسلیم شلمناسر شد و از آن به بعد هر سال به او باج و خراج میپرداخت.
اما یک سال از پرداخت باج و خراج سر باز زد و قاصدانی به مصر فرستاد تا از «سو» پادشاه آنجا کمک بخواهد. وقتی شلمناسر از این توطئه باخبر شد هوشع را به زنجیر کشیده، به زندان انداخت.
سپس، شلمناسر سراسر سرزمین یسرال را اشغال نمود و سامره پایتخت یسرال را به مدت سه سال محاصره کرد.
سرانجام در نهمین سال سلطنت هوشع، شلمناسر شهر سامره را گرفت و مردم یسرال را اسیر نمود و به آشور برد. او بعضی از اسرا را در شهر حلح، برخی دیگر را در شهر جوزان که کنار رود خابور است، و بقیه را در شهرهای سرزمین ماد سکونت داد.
این بلا از این جهت بر قوم یسرال نازل شد که نسبت به يهوه، اللها خود که ایشان را از بندگی در مصر نجات داده بود، گناه کرده بودند. آنها بتها را میپرستیدند
و از رسوم قومهایی که يهوه آنها را از سرزمین کنعان بیرون رانده بود، پیروی میکردند و از کارهای پادشاهان یسرال سرمشق میگرفتند.
بنییسرال مخفیانه نسبت به يهوه گناه ورزیده بودند. آنها در هر گوشه و کنار یسرال بتخانهای ساخته بودند.
روی هر تپهای و زیر هر درخت سبزی مجسمه و بت گذاشته بودند
و برای بتهای قومهایی که يهوه ایشان را بیرون رانده و سرزمینشان را به قوم یسرال داده بود، بخور میسوزاندند. آنها با اعمال زشت خود خشم يهوه را برانگیختند
و از کلام يهوه که به آنها دستور داده بود که بتها را نپرستند، اطاعت نکردند.
يهوه پیامبران را یکی پس از دیگری فرستاد تا به یسرال و یهوده بگویند: «از راههای بد خود برگردید و دستورهای يهوه را که انبیا به اجداد شما دادهاند، اطاعت کنید.»
ولی آنها نه فقط اطاعت نمیکردند بلکه مانند اجدادشان که به يهوه، اللها خود ایمان نداشتند، یاغی بودند.
آنها از دستورهای خدا سرپیچی کردند، عهد او را که با اجدادشان بسته بود، شکستند و به هشدارهای او توجه ننمودند و برخلاف اوامر يهوه، از روی حماقت، بتهای اقوام همسایه را عبادت کردند.
آنها از تمام دستورهای يهوه، اللها خود سرپیچی نمودند و دو بت گوساله شکل از طلا و بتهای شرمآور دیگر ساختند. بت بعل را پرستش کردند و در مقابل آفتاب و ماه و ستارگان سجده نمودند.
بر آتش بتکدهها، دختران و پسران خود را قربانی کردند. از فالگیران راهنمایی خواستند، جادوگری کردند و خود را به گناه فروختند. از این رو يهوه بسیار خشمگین شد و آنها را از حضور خود دور انداخت؛ فقط قبیلهٔ یهوده باقی ماند.
اما یهوده نیز دستورهای يهوه، اللها خود را اطاعت نکرد و به همان راههای بدی رفت که یسرال رفته بود.
پس يهوه از تمام بنییسرال دل کند و آنها را به دست دشمن سپرد تا نابود شوند و به سزای اعمال خود برسند.
وقتی يهوه یسرال را از خاندان داوود جدا کرد، مردم یسرال یربعام (پسر نباط) را به پادشاهی خود انتخاب کردند. یربعام هم یسرال را از پیروی يهوه منحرف کرده، آنها را به گناه بزرگی کشاند.
یسرال از گناهانی که یربعام ایشان را بدان آلوده کرده بود، دست برنداشتند،
تا اینکه يهوه همانطور که بهوسیلۀ تمام انبیا خبر داده بود، آنها را از حضور خود دور انداخت. بنابراین مردم یسرال به سرزمین آشور تبعید شدند و تا به امروز در آنجا به سر میبرند.
پادشاه آشور مردمی از بابِل، کوت، عوا، حمات، سفروایم آورد و آنها را به جای تبعیدیهای یسرالی در شهرهای یسرال سکونت داد و آنها سامره و سایر شهرهای یسرال را اشغال کردند.
ولی این مردم در ابتدای ورود به سرزمین یسرال، يهوه را عبادت نمیکردند؛ پس يهوه شیرهایی به میان آنها فرستاد که بعضی از ایشان را دریدند.
به پادشاه آشور خبر رسید که چون ساکنان جدیدِ سرزمین یسرال با قوانین اللها آن سرزمین آشنا نیستند، او شیرهایی را به میان آنها فرستاده است تا بدین وسیله آنها را نابود کند.
پادشاه چنین دستور داد: «یکی از کاهنان تبعیدی سامره به یسرال بازگردد و قوانین اللها آن سرزمین را به مردمان تازه وارد آنجا یاد دهد.»
پس یکی از کاهنان یسرالی که از سامره تبعید شده بود به بیتئیل بازگشت و به مردم آنجا یاد داد چگونه يهوه را عبادت کنند.
ولی هر یک از این طوایف بیگانه به پرستش بت خود ادامه دادند. آنها بتهای خود را در معابد بالای تپهها که یسرالیها ساخته بودند و در نزدیکی شهرهایشان بود، گذاشتند.
مردمی که از بابِل بودند، بُت سُکّوتبِنوت را عبادت میکردند. آنانی که از کوت بودند، بت نرجل را و اهالی حمات، بت اشیما را میپرستیدند.
پرستندگان بتهای نبحز و ترتاک کسانی بودند که از عوا و سفروایم آمده بودند که حتی فرزندان خود را بر بالای مذبحها برای بتهای ادرملک و عنملک میسوزاندند.
این مردم در ضمن، يهوه را هم عبادت میکردند و از میان خود کاهنانی را انتخاب کردند تا روی مذبحهای بالای تپهها برای يهوه قربانی کنند.
به این ترتیب هم يهوه را میپرستیدند و هم طبق آداب و رسوم کشور خودشان بتهای خود را پرستش میکردند.
آنها تا به امروز هم به جای اینکه يهوه را عبادت نمایند و مطیع احکام و دستورهایی باشند که او به فرزندان یعقوب (که يهوه بعد اسمش را یسرال گذاشت) داد، مطابق آداب و رسوم گذشتهٔ خود رفتار میکنند.
يهوه با قوم یسرال عهد بسته، به آنها دستور داده بود که بتهای اقوام خدانشناس را عبادت نکنند، آنها را سجده و پرستش ننمایند و به آنها قربانی تقدیم نکنند،
بلکه فقط يهوه را عبادت کنند و او را سجده نمایند و به او قربانی تقدیم کنند، زیرا او بود که با معجزات و قدرت شگفتانگیز، آنها را از مصر بیرون آورد.
پس آنها میبایست همواره تمام احکام و دستورهای يهوه را اطاعت کنند و هرگز بت نپرستند.
زیرا يهوه فرموده بود: «عهدی را که با شما بستم هرگز فراموش نکنید و بتها را نپرستید.
فقط یهوه اللها خود را عبادت کنید و من شما را از چنگ دشمنانتان نجات خواهم داد.»
ولی این قومها توجهی به این احکام ننمودند و به پرستش بت ادامه دادند. آنها يهوه را عبادت میکردند و در ضمن از بتپرستی دست نکشیدند و فرزندان آنها نیز تا به امروز به همان شکل عمل میکنند.
18
در سومین سال سلطنت هوشع پسر ایلَه بر یسرال، حِزِقیهو (پسر آحاز) پادشاه یهوده شد.
حِزِقیهو در سن بیست و پنج سالگی بر تخت سلطنت نشست و بیست و نه سال در یروشلیم سلطنت نمود. (مادرش ابیا نام داشت و دختر زکریه بود.)
او مانند جدش داوود مطابق میل يهوه رفتار میکرد.
او معبدهایی را که بر بالای تپهها بود نابود کرد و مجسمهها و بتهای شرمآور اشیره را در هم شکست. او همچنین مار مفرغین را که موسی ساخته بود خرد کرد، زیرا بنییسرال تا آن موقع آن را میپرستیدند و برایش بخور میسوزاندند. (این مار مفرغین را نِحُشتان مینامیدند.)
حِزِقیهو به يهوه، اللها یسرال ایمانی راسخ داشت. هیچیک از پادشاهان قبل یا بعد از حِزِقیهو مانند او نبودهاند،
زیرا وی در هر امری از يهوه پیروی مینمود و تمام احکامی را که توسط موسی داده شده بود، اطاعت میکرد.
از این رو يهوه با او بود و در هر کاری وی را کامیاب میگردانید. پس حِزِقیهو سر از فرمان پادشاه آشور پیچید و دیگر باج و خراج سالیانه به او نپرداخت.
همچنین فلسطین را تا غزه و نواحی اطراف آن به تصرف خود درآورد و تمام شهرهای بزرگ و کوچک را ویران کرد.
در چهارمین سال سلطنت حِزِقیهو (که با هفتمین سال سلطنت هوشع پسر ایلَه، پادشاه یسرال مصادف بود) شلمناسر، پادشاه آشور به یسرال حمله برد و شهر سامره را محاصره کرد.
سه سال بعد (یعنی در آخر ششمین سال سلطنت حِزِقیهو و نهمین سال سلطنت هوشع) سامره به تصرف دشمن درآمد.
پادشاه آشور یسرالیها را به سرزمین آشور برد. او بعضی از اسرا را در شهر حلح، برخی دیگر را در شهر جوزان که کنار رود خابور است، و بقیه را در شهرهای سرزمین ماد سکونت داد.
این اسارت بدان سبب بود که بنییسرال به دستورهای يهوه، اللهاشان گوش ندادند و خواست او را بجا نیاوردند. در عوض عهد و پیمان او را شکسته، از تمام قوانینی که موسی خدمتگزار يهوه به آنها داده بود، سرپیچی نمودند.
در چهاردهمین سال سلطنت حِزِقیهو، سنحاریب، پادشاه آشور تمام شهرهای حصاردار یهوده را محاصره نموده، آنها را تسخیر کرد.
حِزِقیهوی پادشاه برای سنحاریب که در لاکیش بود، چنین پیغام فرستاد: «من خطا کردهام، از سرزمین من عقبنشینی کن و به سرزمین خود بازگرد و من هر قدر که باج و خراج بخواهی خواهم پرداخت.» در جواب، پادشاه آشور ده هزار کیلو نقره و هزار کیلو طلا طلب نمود.
برای تهیه این مبلغ، حِزِقیهو تمام نقرهٔ خانهٔ يهوه و خزانههای قصر خود را برداشت و حتی روکش طلای درها و ستونهای خانهٔ خدا را کنده، همه را به پادشاه آشور داد.
با وجود این، پادشاه آشور سپاه بزرگی را به سرپرستی سه فرماندهٔ قوای خود از لاکیش به یروشلیم فرستاد. آنها بر سر راه «مزرعهٔ رخت شورها» کنار قنات برکهٔ بالا اردو زدند.
فرماندهان آشور خواستند که حِزِقیهو بیاید و با آنها صحبت کند. ولی حِزِقیهو اِلیاقیم (پسر حِلقیا) سرپرست امور دربار، شبنا کاتب و یوآخ (پسر آساف) وقایعنگار را به نمایندگی از طرف خود نزد آنها فرستاد.
یکی از فرماندهان قوای آشور، این پیغام را برای حِزِقیهو فرستاد: «پادشاه بزرگ آشور میگوید: تو به چه کسی امید بستهای؟
تو که از تدابیر جنگی و قدرت نظامی برخوردار نیستی، بگو چه کسی تکیهگاه توست که اینچنین بر ضد من قیام کردهای؟
اگر به مصر تکیه میکنی، بدان که این عصای دست تو، نی ضعیفی است که طاقت وزن تو را ندارد و بهزودی میشکند و به دستت فرو میرود. هر که به پادشاه مصر امید ببندد عاقبتش همین است!
اگر شما بگویید به يهوه، اللها خود تکیه میکنیم، بدانید که او همان اللهای است که حِزِقیهو تمام معبدهای او را که بر فراز تپهها بودند خراب کرده و دستور داده است که همهٔ مردم پیش مذبح یروشلیم عبادت کنند.
من از طرف سرورم، پادشاه آشور حاضرم با شما شرط ببندم. اگر بتوانید دو هزار اسب سوار پیدا کنید من دو هزار اسب به شما خواهم داد تا بر آنها سوار شوند!
حتی اگر مصر هم به شما اسب سوار بدهد باز به اندازهٔ یک افسر سادهٔ سرورم قدرت نخواهید داشت.
آیا خیال میکنید من بدون دستور يهوه به اینجا آمدهام؟ نه! يهوه به من فرموده است تا به سرزمین شما هجوم آورم و نابودش کنم!»
آنگاه اِلیاقیم پسر حِلقیا، شبنا و یوآخ به او گفتند: «تمنا میکنیم به زبان ارامی صحبت کنید، زیرا ما آن را میفهمیم. به زبان عبری حرف نزنید چون مردمی که بر بالای حصارند به حرفهای شما گوش میدهند.»
ولی فرماندهٔ آشور جواب داد: «مگر سرورم مرا فرستاده است که فقط با شما و پادشاهتان صحبت کنم؟ مگر مرا نزد این مردمی که روی حصار جمع شدهاند نفرستاده است؟ زیرا آنها هم به سرنوشت شما محکومند تا از نجاست خود بخورند و از ادرار خود بنوشند!»
آنگاه فرماندهٔ آشور با صدای بلند به زبان عبری به مردمی که روی حصار شهر بودند گفت: «به پیغام پادشاه بزرگ آشور گوش دهید:
”نگذارید حِزِقیهوی پادشاه شما را فریب دهد. او هرگز نمیتواند شما را از چنگ من برهاند.
او شما را وادار میکند به خدا توکل کنید و میگوید: يهوه بدون شک ما را خواهد رهانید و این شهر به دست پادشاه آشور نخواهد افتاد!“
«اما شما به حِزِقیهوی پادشاه گوش ندهید. پادشاه آشور چنین میگوید: ”با من صلح کنید، دروازهها را باز کنید و به طرف من بیرون آیید، تا هر کس از تاک و درخت انجیر خود بخورد و از آبِ چاه خویش بنوشد،
تا زمانی که بیایم و شما را به سرزمینی دیگر ببرم که مانند سرزمین شما پر از نان و شراب، غله و عسل، و درختان انگور و زیتون است. اگر چنین کنید زنده خواهید ماند. پس به حِزِقیهو گوش ندهید، زیرا شما را فریب میدهد و میگوید که يهوه شما را خواهد رهانید.
آیا تاکنون اللهاان دیگر هرگز توانستهاند بندگان خود را از چنگ پادشاه آشور نجات دهند؟
بر سر اللهاان حمات، ارفاد، سفروایم، هینع و عوا چه آمد؟ آیا آنها توانستند سامره را نجات دهند؟
کدام خدا هرگز توانسته است سرزمینی را از چنگ من نجات دهد؟ پس چه چیز سبب شده است فکر کنید که يهوه شما میتواند یروشلیم را نجات دهد؟“»
ولی مردمی که روی حصار بودند سکوت کردند، زیرا پادشاه دستور داده بود که چیزی نگویند.
سپس اِلیاقیم پسر حِلقیا، شبنا و یوآخ لباسهای خود را پاره کرده، نزد حِزِقیهوی پادشاه رفتند و آنچه را که فرماندهٔ قوای آشور گفته بود، به عرض او رساندند.
19
وقتی حِزِقیهوی پادشاه این خبر را شنید، لباس خود را پاره کرده، پلاس پوشید و به خانهٔ يهوه رفت تا دعا کند.
سپس به اِلیاقیم، شبنا و کاهنان ریشسفید گفت که پلاس بپوشند و نزد یشعیهوی نبی (پسر آموص) بروند
و به او بگویند که حِزِقیهوی پادشاه چنین میگوید: «امروز روز مصیبت و سختی و اهانت است. وضعیت ما مثل وضعیت زنی است که منتظر وضع حمل است، اما قدرت زاییدن ندارد.
يهوه، اللها تو سخنان اهانتآمیز این سردار آشور را که به اللها زنده اهانت کرده است، بشنود و او را مجازات نماید. برای بازماندگان قوم ما دعا کن.»
وقتی فرستادگان حِزِقیهو این پیغام را به یشعیهو دادند،
او در جواب گفت: « يهوه میفرماید که به آقای خود بگویید از سخنان کفرآمیز آشوریها نترسد؛
زیرا من کاری میکنم که پادشاه آشور با شنیدن خبری به وطنش بازگردد و در آنجا او را به شمشیر خواهم کشت.»
سردار آشور شنید که پادشاه آشور از لاکیش برای جنگ به لبنه رفته است، پس او نیز به لبنه رفت.
طولی نکشید خبر به پادشاه آشور رسید که ترهاقه، پادشاه حبشه لشکر خود را برای حمله به او بسیج کرده است. بنابراین پادشاه آشور پیش از رفتن به جنگ، برای حِزِقیهوی پادشاه چنین پیغام فرستاد:
«آن اللهای که بر او تکیه میکنی تو را فریب ندهد. وقتی میگوید که پادشاه آشور، یروشلیم را فتح نخواهد کرد، حرفش را باور نکن.
تو خود شنیدهای که پادشاهان آشور به هر جا رفتهاند چه کردهاند و چگونه شهرها را از بین بردهاند. پس خیال نکن که تو میتوانی از چنگ من فرار کنی.
آیا اللهاان اقوامی چون جوزان، حاران، رصف و اللها مردم عدن که در سرزمین تلسار زندگی میکنند، ایشان را نجات دادند؟ اجداد ما تمام آنها را از میان برداشتند.
بر سر پادشاه حمات و پادشاه ارفاد و سلاطین سفروایم، هینع و عوا چه آمد؟»
حِزِقیهو نامه را از قاصدان گرفت و خواند. سپس به خانهٔ يهوه رفت و آن نامه را در حضور يهوه پهن کرد.
بعد چنین دعا کرد: «ای يهوه، اللها یسرال که بر تخت خود که بر فراز کروبیان قرار دارد، نشستهای. تو تنها اللها تمام ممالک جهان هستی. تو آسمان و زمین را آفریدهای.
ای يهوه، سخنان سنحاریب را بشنو و ببین این مرد چگونه به تو، ای اللها زنده توهین میکند.
يهوها، راست است که پادشاهان آشور تمام آن اقوام را از بین بردهاند و سرزمین ایشان را ویران کردهاند،
و اللهاان آنها را سوزاندهاند. اما آنها خدا نبودند. آنها نابود شدند، چون ساختهٔ دست انسان و از چوب و سنگ بودند.
ای يهوه، اللها ما، التماس میکنیم ما را از چنگ پادشاه آشور نجات ده تا تمام ممالک جهان بدانند که تنها تو خدا هستی.»
آنگاه یشعیهو پسر آموص برای حِزِقیهوی پادشاه این پیغام را فرستاد: «یهوه، اللها یسرال میفرماید: دعای تو را در مورد سنحاریب، پادشاه آشور شنیدم.
جواب او به سنحاریب این است: شهر یروشلیم از تو نمیترسد، بلکه تو را مسخره میکند.
تو میدانی به چه کسی اهانت کرده و کفر گفتهای؟ میدانی به چه کسی اینچنین جسارت نمودهای؟ به اللها قدوس یسرال!
«تو افرادت را نزد من فرستادی تا به من فخر بفروشی و بگویی که با ارابههایت کوههای بلند لبنان و قلههای آن را فتح کردهای؛ بلندترین درختان سرو آزاد و بهترین صنوبرهایش را قطع نموده و به دورترین نقاط جنگلش رسیدهای.
تو افتخار میکنی که چاههای زیادی را تصرف کرده و از آنها آب نوشیدهای و پای تو به رود نیل مصر رسیده، آن را خشک کرده است.
«آیا نمیدانی که این من بودم که به تو اجازهٔ انجام چنین کارهایی را دادم؟ من از قدیم چنین مقدر نموده بودم که تو آن شهرهای حصاردار را تصرف کرده، ویران نمایی.
از این جهت بود که اهالی آن شهرها در برابر تو هیچ قدرتی نداشتند. آنها مانند علف صحرا و گیاه نورستهای بودند که در زیر آفتاب سوزان خشک شده، پیش از رسیدن پژمرده گردیدند.
اما من از همهٔ فکرها و کارهای تو و تنفری که نسبت به من داری آگاهم.
به سبب این غرور و تنفری که نسبت به من داری، بر بینی تو افسار زده و در دهانت لگام خواهم گذاشت و تو را از راهی که آمدهای باز خواهم گردانید.»
سپس یشعیهو به حِزِقیهو گفت: «علامت این رویدادها این است: امسال و سال دیگر از گیاهان خودرو استفاده خواهید کرد، اما در سال سوم خواهید کاشت و خواهید دروید، تاکستانها غرس خواهید نمود و از میوهشان خواهید خورد.
بازماندگان یهوده بار دیگر در سرزمین خود ریشه دوانیده، ثمر خواهند آورد
و در یروشلیم باقی خواهند ماند، زیرا يهوه غیور این امر را بجا خواهد آورد.
« يهوه دربارهٔ پادشاه آشور چنین میگوید: او به این شهر داخل نخواهد شد، سپر به دست در برابر آن نخواهد ایستاد، پشتهای در مقابل حصارش بنا نخواهد کرد و حتی یک تیر هم به داخل یروشلیم نخواهد انداخت.
او از همان راهی که آمده است باز خواهد گشت،
زیرا من به خاطر خود و به خاطر بندهام داوود از این شهر دفاع خواهم کرد و آن را نجات خواهم داد.»
در همان شب فرشتهٔ يهوه صد و هشتاد و پنج هزار نفر از سربازان آشور را کشت، به طوری که صبح روز بعد، وقتی مردم بیدار شدند تا آنجا که چشم کار میکرد، جنازه دیده میشد.
پس سنحاریب، پادشاه آشور عقبنشینی کرده، به نینوا بازگشت و در خانۀ خود ماند.
او در حالی که در معبد اللها خود نِسروک مشغول عبادت بود، پسرانش ادرملک و شرآصر او را با شمشیر کشتند و به سرزمین آرارات فرار کردند و یکی دیگر از پسرانش، به نام آسرحدون به جای او پادشاه شد.
20
در آن روزها حِزِقیهو سخت بیمار شد و نزدیک بود بمیرد. یشعیهوی نبی (پسر آموص) به عیادتش رفت و از جانب يهوه این پیغام را به او داد: «وصیتت را بکن، چون عمرت به آخر رسیده است؛ تو از این مرض شفا نخواهی یافت.»
حِزِقیهو صورت خود را به طرف دیوار برگردانید و به پیشگاه يهوه دعا کرده، گفت:
« يهوها، به خاطر آور چقدر نسبت به تو وفادار و امین بودهام و چطور سعی کردهام مطابق میل تو رفتار کنم.» سپس بغض گلویش را گرفت و به تلخی گریست.
پیش از آنکه یشعیهو قصر را ترک کند يهوه بار دیگر با او سخن گفت و فرمود:
«نزد حِزِقیهو رهبر قوم من برگرد و به او بگو که يهوه، اللها جدت داوود دعای تو را شنیده و اشکهایت را دیده است. او تو را شفا خواهد داد. سه روز دیگر از بستر بیماری بلند خواهی شد و به خانهٔ يهوه خواهی رفت.
او پانزده سال دیگر بر عمر تو خواهد افزود. او تو را و این شهر را از چنگ پادشاه آشور نجات خواهد داد. تمام این کارها را به خاطر خود و به خاطر خادمش داوود انجام خواهد داد.»
پس یشعیهو به افراد حِزِقیهوی پادشاه گفت که مقداری انجیر بگیرند و آن را له کرده، روی دمل حِزِقیهو بگذارند. آنها چنین کردند و حِزِقیهو شفا یافت.
(در ضمن حِزِقیهوی پادشاه به یشعیهوی نبی گفته بود: «برای اینکه ثابت شود که يهوه مرا شفا خواهد داد و بعد از سه روز خواهم توانست به خانهٔ يهوه بروم او چه نشانهای به من میدهد؟»
یشعیهو به او گفت: « يهوه با این نشانه آنچه را گفته، ثابت خواهد کرد: آیا میخواهی که سایهٔ ساعت آفتابی ده درجه جلو برود یا ده درجه به عقب برگردد؟»
حِزِقیهو جواب داد: «جلو رفتن سایه روی ساعت آفتابی آسان است، پس بهتر است سایه ده درجه به عقب برگردد.»
یشعیهو از يهوه درخواست نمود که چنین کند، و او سایهٔ روی ساعت آفتابی آحاز را ده درجه به عقب برگرداند.)
در آن موقع مِرودِک بَلَدان (پسر بَلَدان، پادشاه بابِل) نامهای همراه هدیهای توسط قاصدان خود برای حِزِقیهو فرستاد، زیرا شنیده بود که بیمار است.
حِزِقیهو فرستادگان بابِلی را پذیرفت و ایشان را به کاخ سلطنتی برد و خزانههای طلا و نقره، ادویه و روغنهای معطر، و نیز اسلحهخانهٔ خود را به آنها نشان داد. بدین ترتیب، فرستادگان بابِلی تمام خزاین او را دیدند و هیچ چیز از نظر آنان پوشیده نماند.
آنگاه یشعیهوی نبی نزد حِزِقیهوی پادشاه رفت و از او پرسید: «این مردان از کجا آمده بودند و چه میخواستند؟» حِزِقیهو جواب داد: «از جای دور! آنها از بابِل آمده بودند.»
یشعیهو پرسید: «در کاخ تو چه دیدند؟» حِزِقیهو جواب داد: «تمام خزاین مرا که در کاخ من است دیدند.»
یشعیهو به او گفت: «پس به این پیغامی که از طرف يهوه است، گوش کن:
زمانی میرسد که هر چه در کاخ داری و گنجهایی که اجدادت اندوختهاند به بابِل برده خواهد شد و چیزی از آنها برایت باقی نخواهد ماند.
بابِلیها برخی از پسرانت را به اسارت گرفته، آنان را خواجه خواهند کرد و در کاخ پادشاه بابِل به خدمت خواهند گماشت.»
حِزِقیهو جواب داد: «آنچه يهوه فرموده، نیکوست. لااقل تا وقتی که زندهام این اتفاق نخواهد افتاد و صلح و امنیت برقرار خواهد بود.»
شرح بقیهٔ رویدادهای سلطنت حِزِقیهو و فتوحات او، و نیز حوض و قناتی که درست کرد و آب را به شهر آورد در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده ثبت گردیده است.
پس از مرگ حِزِقیهو، پسرش مَنَسی پادشاه شد.
21
مَنَسی دوازده ساله بود که پادشاه یهوده شد و پنجاه و پنج سال در یروشلیم سلطنت نمود. (اسم مادرش حفصیبه بود.)
او از اعمال زشت قومهای بتپرستی که يهوه آنها را از کنعان بیرون رانده بود، پیروی میکرد و نسبت به يهوه گناه میورزید.
مَنَسی معبدهای بالای تپهها را که پدرش حِزِقیهو خراب کرده بود، دوباره بنا نمود، مذبحهایی برای بعل درست کرد و بت شرمآور اشیره را همانطور که اَخاب، پادشاه یسرال درست کرده بود، دوباره ساخت. مَنَسی آفتاب و ماه و ستارگان را پرستش میکرد و برای آنها مذبحهایی ساخت و آنها را در حیاط خانهٔ يهوه قرار داد، یعنی در همان خانه و در یروشلیم که يهوه برای نام خود برگزیده بود.
مَنَسی پسر خود را به عنوان قربانی سوزانید. او جادوگری و فالگیری میکرد و با احضارکنندگان ارواح و جادوگران مشورت مینمود. او با این کارهای شرارتآمیز، يهوه را به خشم آورد.
او حتی بت شرمآور اشیره را در خانهٔ يهوه بر پا نمود، یعنی در همان مکانی که يهوه راجع به آن به داوود و سلیمان گفته بود: «نام خود را تا به ابد بر این خانه و بر یروشلیم، شهری که از میان شهرهای قبایل یسرال برای خود انتخاب کردهام، خواهم نهاد.
اگر قوم یسرال از دستورهایی که من بهوسیلۀ خادمم موسی به آنها دادهام پیروی نمایند، بار دیگر هرگز ایشان را از این سرزمین که به اجداد ایشان دادم، بیرون نخواهم راند.»
اما ایشان نه فقط از يهوه اطاعت نکردند، بلکه بدتر از قومهایی که يهوه آنها را از کنعان بیرون رانده بود، رفتار نمودند زیرا مَنَسی ایشان را گمراه نموده بود.
پس يهوه بهوسیلۀ خدمتگزاران خود، انبیا چنین فرمود:
«چون مَنَسی، پادشاه یهوده این اعمال قبیح را انجام داده و حتی بدتر از اموریهایی که در گذشته در این سرزمین ساکن بودند، رفتار نموده و مردم یهوده را به بتپرستی کشانیده است؛
من نیز بر یروشلیم و یهوده چنان بلایی نازل خواهم کرد که هر که آن را بشنود وحشت کند.
همان بلایی را سر یروشلیم میآورم که بر سر سامره و خاندان اَخاب آوردم. یروشلیم را از لوث وجود ساکنانش پاک میکنم، درست همانطور که ظرف را پاک کرده، میشویند و آن را وارونه میگذارند تا خشک شود.
بازماندگان قوم را نیز ترک خواهم گفت و ایشان را به دست دشمن خواهم سپرد تا آنها را غارت کنند،
زیرا ایشان نسبت به من گناه ورزیدهاند و از روزی که اجدادشان را از مصر بیرون آوردم تا به امروز مرا خشمگین نمودهاند.»
مَنَسی علاوه بر این که اهالی یهوده را به بتپرستی کشانده، باعث شد آنها نسبت به يهوه گناه ورزند، افراد بیگناه بیشماری را نیز کشت و یروشلیم را با خون آنها رنگین ساخت.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت مَنَسی و اعمال گناهآلود او در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده نوشته شده است.
وقتی مَنَسی مرد او را در باغ کاخ خودش که عوزا نام داشت دفن کردند و پسرش آمون به جای وی پادشاه شد.
آمون بیست و دو ساله بود که پادشاه یهوده شد و دو سال در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش مِشُلِمِت، دختر حاروص از اهالی یطبه بود.)
او نیز مانند پدرش مَنَسی نسبت به يهوه گناه ورزید.
آمون از تمام راههای بد پدرش پیروی مینمود و بتهای پدرش را میپرستید.
او از يهوه، اللها اجدادش برگشت و به دستورهای يهوه عمل نکرد.
سرانجام افرادش بر ضد او توطئه چیدند و او را در کاخ سلطنتیاش به قتل رساندند.
مردم قاتلان آمون را کشتند و پسرش یوشیهو را به جای او بر تخت سلطنت نشاندند.
شرح بقیه رویدادهای دوران سلطنت آمون در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده ثبت گردیده است.
او را در آرامگاه باغ عوزا دفن کردند و پسرش یوشیهو به جای او پادشاه شد.
22
یوشیهو هشت ساله بود که پادشاه یهوده شد و سی و یک سال در یروشلیم سلطنت نمود. (مادرش یِدیدَه، دختر عَدایه، از اهالی بُصقَت بود.)
یوشیهو مانند جدش داوود مطابق میل يهوه عمل میکرد و از دستورهای خدا اطاعت کامل مینمود.
یوشیهوی پادشاه در هجدهمین سال سلطنت خود، شافان (پسر اصلیهو و نوهٔ مشلام) کاتب را به خانهٔ يهوه فرستاد تا این پیغام را به حِلقیا، کاهن اعظم بدهد: «نقرهای را که مردم به خانهٔ يهوه میآورند و به کاهنان محافظ مدخل میدهند، جمعآوری کن
و آن را به ناظران ساختمانی خانۀ يهوه تحویل بده تا با آن، نجارها و بناها و معمارها را به کار بگیرند و سنگها و چوبهای تراشیده را خریداری نمایند و خرابیهای خانهٔ خدا را تعمیر کنند.»
(از ناظران ساختمانی خانهٔ يهوه صورتحساب نمیخواستند، چون مردانی امین و درستکار بودند.)
یک روز حِلقیا، کاهن اعظم نزد شافان کاتب رفت و گفت: «در خانهٔ يهوه کتاب تورات را پیدا کردهام.» سپس کتاب را به شافان نشان داد تا آن را بخواند.
وقتی شافان گزارش کار ساختمان خانهٔ يهوه را به پادشاه میداد در مورد کتابی نیز که حِلقیا، کاهن اعظم در خانهٔ يهوه پیدا کرده بود با او صحبت کرد. سپس شافان آن را برای پادشاه خواند.
وقتی پادشاه کلمات تورات را شنید، از شدت ناراحتی لباس خود را پاره کرد
و به حِلقیا کاهن اعظم، شافان کاتب، عسایا ملتزم پادشاه، اخیقام (پسر شافان) و عکبور (پسر میکایهو) گفت: «بروید و از يهوه برای من، و برای قوم، و برای همۀ یهوده، دربارۀ کلماتِ این کتاب که پیدا شده است، مسئلت کنید. بدون شک يهوه از ما خشمگین است، چون اجداد ما مطابق دستورهای او که در این کتاب نوشته شده است رفتار نکردهاند.»
پس حِلقیا، اخیقام، عکبور، شافان و عسایا نزد زنی به نام حُلده رفتند که نبیه بود و در محلهٔ دوم یروشلیم زندگی میکرد. (شوهر او شلوم، پسر تقوه و نوهٔ حرحس، خیاط دربار بود.) وقتی جریان امر را برای حلده تعریف کردند،
حلده به ایشان گفت که نزد پادشاه بازگردند و این پیغام را از جانب يهوه، اللها یسرال به او بدهند.
«همانطور که در کتاب تورات فرمودهام و تو آن را خواندی، بر این شهر و مردمانش بلا خواهم فرستاد،
زیرا مردم یهوده مرا ترک گفته، بتپرست شدهاند و با کارهایشان خشم مرا برانگیختهاند. پس آتش خشم من که بر یروشلیم افروخته شده، خاموش نخواهد شد.
«اما من دعای تو را اجابت خواهم نمود و این بلا را پس از مرگ تو بر این سرزمین خواهم فرستاد. تو این بلا را نخواهی دید و در آرامش خواهی مرد، زیرا هنگامی که کتاب تورات را خواندی و از اخطار من در مورد مجازات این سرزمین و ساکنانش آگاه شدی، متأثر شده، لباس خود را پاره نمودی و در حضور من گریه کرده، فروتن شدی.» فرستادگان پادشاه این پیغام را به او رساندند.
23
آنگاه پادشاه تمام مشایخ یهوده و یروشلیم را احضار کرد
و همگی، در حالی که کاهنان و انبیا و مردم یهوده و یروشلیم از کوچک تا بزرگ به دنبال آنها میآمدند، به خانهٔ يهوه رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورهای کتاب عهد را که در خانهٔ يهوه پیدا شده بود، برای آنها خواند.
پادشاه نزد ستونی که در برابر جمعیت قرار داشت، ایستاد و با يهوه عهد بست که با دل و جان از دستورها و احکام او پیروی کند و مطابق آنچه که در آن کتاب نوشته شده است رفتار نماید. تمام جماعت نیز قول دادند این کار را بکنند.
سپس پادشاه به حِلقیا، کاهن اعظم و سایر کاهنان و نگهبانان خانهٔ يهوه دستور داد تا تمام ظروفی را که برای پرستش بعل، اشیره، آفتاب، ماه و ستارگان به کار میرفت از بین ببرند. پادشاه تمام آنها را در بیرون یروشلیم در درهٔ قدرون سوزانید و خاکستر آنها را به بیتئیل برد.
او کاهنان بتها را که بهوسیلۀ پادشاهان یهوده تعیین شده بودند برکنار کرد. این کاهنان در بتخانههای بالای تپهها در سراسر یهوده و حتی در یروشلیم به بعل و آفتاب و ماه و ستارگان و بتها قربانی تقدیم میکردند.
او بت شرمآور اشیره را از خانهٔ يهوه برداشته، آن را از یروشلیم به درهٔ قدرون برد و سوزاند و خاکسترش را به قبرستان عمومی برده، روی قبرها پاشید.
خانههای لواط را نیز که در اطراف خانهٔ يهوه بودند و زنان در آنجا برای بت اشیره لباس میبافتند، خراب کرد.
او کاهنان يهوه را که در دیگر شهرهای یهوده بودند به یروشلیم باز آورد و تمام معبدهای بالای تپهها را که در آنها قربانی میکردند از جبع تا بئرشبع آلوده کرد. او همچنین بتخانهای را که یهوشع، حاکم شهر یروشلیم، در سمت چپ دروازهٔ شهر ساخته بود، خراب کرد.
کاهنان بتخانهها اجازه نداشتند در خانهٔ يهوه در یروشلیم خدمت کنند، ولی میتوانستند با سایر کاهنان از نان مخصوص فطیر بخورند.
پادشاه، مذبح توفت را که در درهٔ حنوم بود آلوده کرد تا دیگر کسی پسر یا دختر خود را برای بت مولک روی آن قربانی نکند.
او اسبانی را که پادشاهان یهوده به اللها آفتاب وقف کرده بودند از خانهٔ يهوه بیرون راند و ارابههای آنها را سوزاند. (اینها در حیاط خانهٔ خدا، نزدیک دروازه و کنار حجرهٔ یکی از مقامات به نام نتنملک نگهداری میشدند.)
سپس مذبحهایی را که پادشاهان یهوده بر پشت بام قصر آحاز ساخته بودند خراب کرد. در ضمن مذبحهایی را که مَنَسی در حیاط خانهٔ يهوه بنا کرده بود در هم کوبید و تمام ذرات آن را در درهٔ قدرون پاشید.
او بتخانههای روی تپههای شرق یروشلیم و جنوب کوه زیتون را نیز آلوده کرد. (این بتخانهها را سلیمان برای عشتاروت، الهه صیدون و برای کموش، بت نفرتانگیز موآب و ملکوم، بت نفرتانگیز عمون ساخته بود.)
او مجسمهها را خرد کرد و بتهای شرمآور اشیره را از بین برد و زمینی را که آنها روی آن قرار داشتند با استخوانهای انسان پر ساخت.
همچنین مذبح و بتخانهٔ بیتئیل را که یربعام ساخته و بهوسیلۀ آنها بنییسرال را به گناه کشانده بود، در هم کوبید، سنگهای آنها را خرد کرد و بت شرمآور اشیره را سوزانید.
سپس یوشیهو متوجه شد که در دامنهٔ کوه چند قبر هست. پس به افرادش دستور داد تا استخوانهای درون قبرها را بیرون آورند و آنها را بر مذبح بیتئیل بسوزانند تا مذبح نجس شود. این درست همان چیزی بود که نبی يهوه دربارهٔ مذبح یربعام پیشگویی کرده بود.
یوشیهو پرسید: «آن ستون چیست؟» اهالی شهر به او گفتند: «آن قبر مرد اللهای است که از یهوده به اینجا آمد و آنچه را که شما امروز با مذبح بیتئیل کردید، پیشگویی نمود.»
یوشیهوی پادشاه گفت: «آن را واگذارید و به استخوانهایش دست نزنید.» بنابراین استخوانهای او و استخوانهای آن نبی سامری را نسوزانیدند.
یوشیهو تمام بتخانههای روی تپههای سراسر سامره را نیز از میان برداشت. این بتخانهها را پادشاهان یسرال ساخته بودند و با این کارشان يهوه را به خشم آورده بودند. ولی یوشیهو آنها را با خاک یکسان کرد، همانطور که در بیتئیل کرده بود.
کاهنان بتخانههای بالای تپهها را روی مذبحهای خودشان کشت و استخوانهای مردم را روی آن مذبحها سوزانید. سرانجام وی به یروشلیم بازگشت.
یوشیهوی پادشاه به قوم خود دستور داد تا آیین عید پِسَح را همانطور که بهوسیله يهوه، اللها ایشان در کتاب عهد نوشته شده است، برگزار نمایند.
از زمان یوشع به بعد، هیچ رهبر یا پادشاهی در یسرال یا یهوده هرگز با چنین شکوهی عید پِسَح را برگزار نکرده بود.
این عید پِسَح در سال هجدهم سلطنت یوشیهو برای يهوه در یروشلیم برگزار شد.
در ضمن، یوشیهو احضار ارواح و جادوگری و هر نوع بتپرستی را در یروشلیم و در سراسر یهوده ریشهکن کرد، زیرا میخواست مطابق دستورهای کتاب تورات که حِلقیا کاهن اعظم در خانهٔ يهوه پیدا کرده بود، رفتار کند.
هیچ پادشاهی قبل از یوشیهو و بعد از او نبوده که اینچنین با تمام دل و جان و قوت خود از يهوه پیروی کند و تمام احکام موسی را اطاعت نماید.
ولی با وجود این، يهوه از شدت خشم خود علیه یهوده که مسبب آن مَنَسی پادشاه بود، برنگشت.
يهوه فرمود: «یهوده را نیز مثل یسرال طرد خواهم کرد و شهر برگزیدهٔ خود، یروشلیم و خانهای را که گفتم اسم من در آن خواهد بود، ترک خواهم نمود.»
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یوشیهو و کارهای او در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده» نوشته شده است.
در آن روزها، نکو پادشاه مصر، با لشکر خود به طرف رود فرات رفت تا به آشور در جنگ کمک کند. یوشیهو در مجدو با او مقابله کرد، ولی در جنگ کشته شد.
سردارانش جنازهٔ وی را بر ارابهای نهاده از مجدو به یروشلیم بردند و او را در قبری که از پیش تدارک دیده بود دفن کردند. مردم یهوده پسر او یهوآحاز را به پادشاهی خود انتخاب کردند.
یهوآحاز بیست و سه ساله بود که پادشاه شد و سه ماه در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش حموطل دختر یرمیهواز اهالی لبنه بود.)
یهوآحاز مانند اجدادش نسبت به يهوه گناه ورزید.
نکو، پادشاه مصر، یهوآحاز را در ربله در سرزمین حمات زندانی کرد تا از فرمانروایی وی در یروشلیم جلوگیری نماید و از یهوده سه هزار و چهارصد کیلوگرم نقره و سی و چهار کیلوگرم طلا باج خواست.
پادشاه مصر سپس اِلیاقیم یکی دیگر از پسران یوشیهو را انتخاب کرد تا در یروشلیم سلطنت کند و اسم او را به یهویاقیم تبدیل کرد. پادشاه مصر، یهوآحاز را به مصر برد و او در همان جا مرد.
یهویاقیم از قوم خود مالیات سنگینی گرفت تا باجی را که نکو، پادشاه مصر خواسته بود به او بدهد.
یهویاقیم بیست و پنج ساله بود که پادشاه یهوده شد و یازده سال در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش زبیده، دختر فدایه و اهل رومه بود.)
یهویاقیم مانند اجدادش نسبت به يهوه گناه ورزید.
24
در دورهٔ سلطنت یهویاقیم، نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل به یروشلیم حمله کرد. یهویاقیم تسلیم شد و سه سال به او باج و خراج پرداخت، اما بعد از آن، سر از فرمان وی پیچید و شورش نمود.
يهوه لشکر بابِلی، سوری، موآبی و عمونی را فرستاد تا همانطور که بهوسیلۀ انبیا خبر داده بود، یهوده را نابود کنند.
بدون شک این بلاها به فرمان يهوه بر یهوده نازل شد. يهوه تصمیم داشت یهوده را به سبب گناهان بیشمار مَنَسی طرد کند،
زیرا مَنَسی یروشلیم را از خون بیگناهان پر کرده بود و يهوه نخواست این گناهان را ببخشد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یهویاقیم و کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده نوشته شده است.
پس از مرگ یهویاقیم پسرش یهویاکین به جای او بر تخت سلطنت نشست.
(پادشاه مصر دیگر از مرزهای خود خارج نشد، زیرا پادشاه بابِل تمام متصرفات مصر را که شامل یهوده هم میشد، از نهر مصر تا رود فرات، اشغال نمود.)
یهویاکین هجده ساله بود که پادشاه یهوده شد و سه ماه در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش نحوشطا، دختر الناتان و از اهالی یروشلیم بود.)
یهویاکین مانند پدرش نسبت به يهوه گناه ورزید.
در دورهٔ سلطنت یهویاکین، لشکر نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، یروشلیم را محاصره کرد.
وقتی شهر در محاصره بود، خود نِبوکَدنِصَّر هم به آنجا رسید.
یهویاکین و تمام مقامات و فرماندهان و خدمتگزاران دربارش و ملکهٔ مادر تسلیم نِبوکَدنِصَّر شدند. پادشاه بابِل در سال هشتم سلطنت خود، یهویاکین را زندانی کرد.
طبق آنچه يهوه فرموده بود، بابِلیها تمام اشیاء قیمتی خانهٔ يهوه، جواهرات کاخ سلطنتی و تمام ظروف طلا را که سلیمان پادشاه برای خانهٔ يهوه ساخته بود، در هم شکستند.
نِبوکَدنِصَّر اهالی یروشلیم را که شامل فرماندهان و سربازان، صنعتگران و آهنگران میشدند و تعدادشان به ده هزار نفر میرسید به بابِل تبعید کرد، و فقط افراد فقیر را در آن سرزمین باقی گذاشت.
نِبوکَدنِصَّر، یهویاکین را با مادر و زنان او، فرماندهان و مقامات مملکتی به بابِل برد.
همچنین تمام سربازان جنگ آزموده را که هفت هزار نفر بودند و هزار صنعتگر و آهنگر را اسیر کرده، به بابِل برد.
بعد پادشاه بابِل متنیا عموی یهویاکین را به جای او به پادشاهی تعیین نمود و نامش را به صدقیهو تغییر داد.
صدقیهو بیست و یک ساله بود که پادشاه یهوده شد و یازده سال در یروشلیم سلطنت نمود. (مادرش حموطل، دختر یرمیهوو از اهالی لبنه بود.)
او مانند یهویاقیم نسبت به يهوه گناه ورزید.
خشم يهوه بر مردم یروشلیم و یهوده افروخته شد و او ایشان را طرد نمود.
25
صدقیهو بر ضد پادشاه بابِل شورش کرد و نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل تمام سپاه خود را به طرف یروشلیم به حرکت درآورد و در روز دهم ماه دهم از سال نهم سلطنت صدقیهو، پادشاه یهوده، یروشلیم را محاصره کرد.
این محاصره تا یازدهمین سال سلطنت صدقیهو ادامه یافت.
در روز نهم از ماه چهارم آن سال، قحطی آنچنان در شهر شدت گرفته بود که مردم برای خوراک چیزی نداشتند.
آن شب، صدقیهوی پادشاه و تمام سربازانش دیوار شهر را سوراخ کردند و از دروازهای که در میان دو حصار نزدیک باغ پادشاه بود به جانب درهٔ اردن گریختند. سربازان بابِلی که شهر را محاصره کرده بودند پادشاه را تعقیب نموده، در بیابان اریحا او را دستگیر کردند و در نتیجه تمام افرادش پراکنده شدند.
آنها صدقیهو را به ربله بردند و پادشاه بابِل او را محاکمه و محکوم کرد.
سپس پسران صدقیهو را جلوی چشمانش کشتند و چشمان خودش را نیز از کاسه درآوردند و او را به زنجیر بسته، به بابِل بردند.
نبوزرادان، فرماندهٔ لشکر پادشاه بابِل، در روز هفتم ماه پنجم از سال نوزدهم سلطنت نِبوکَدنِصَّر، به یروشلیم آمد.
او خانۀ يهوه، کاخ سلطنتی و تمام بناهای با ارزش یروشلیم را سوزانید.
سپس به نیروهای بابِلی دستور داد که حصار شهر یروشلیم را خراب کنند و خود بر این کار نظارت نمود.
او بقیهٔ ساکنان شهر را با یهودیان فراری که طرفداری خود را به پادشاه بابِل اعلام کرده بودند، به بابِل تبعید کرد.
ولی افراد فقیر و بیچیز باقی ماندند تا در آنجا کشت و زرع کنند.
بابِلیها ستونهای مفرغین خانهٔ يهوه و حوض مفرغین و میزهای متحرکی را که در آنجا بود، شکستند و مفرغ آنها را به بابِل بردند.
همچنین تمام دیگها، خاکاندازها، انبرها، ظروف و تمام اسباب و آلات مفرغین را که برای قربانی کردن از آنها استفاده میشد، بردند. آنها تمام آتشدانها و کاسههای طلا و نقره را نیز با خود بردند.
ستونها و حوض بزرگ و میزهای متحرک آن، که سلیمان پادشاه برای خانهٔ يهوه ساخته بود، آنقدر سنگین بود که نمیشد وزن کرد.
بلندی هر ستون هشت متر بود و سر ستونهای مفرغین آنها که با رشتههای زنجیر و انارهای مفرغین تزیین شده بود یک متر و نیم ارتفاع داشت.
سرایا کاهن اعظم و صفنیه، معاون او، و سه نفر از نگهبانان خانهٔ يهوه به دست نبوزرادان، فرماندهٔ لشکر بابِل، به بابِل تبعید شدند.
همچنین فرماندهٔ سپاه یهوده، پنج مشاور پادشاه، معاون فرماندهٔ سپاه که مسئول جمعآوری سرباز بود همراه با شصت نفر دیگر که در شهر مانده بودند،
همهٔ اینها را نبوزرادان به ربله در سرزمین حمات نزد پادشاه بابِل برد.
پادشاه بابِل در آنجا همه را اعدام کرد. به این ترتیب یهوده از سرزمین خود تبعید شد.
سپس نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل جدلیهو (پسر اخیقام و نوه شافان) را به عنوان حاکم یهوده بر مردمی که هنوز در آن سرزمین باقی مانده بودند، گماشت.
وقتی فرماندهان و سربازان یهودی که تسلیم نشده بودند، شنیدند که پادشاه بابِل جدلیهو را حاکم تعیین کرده است، در مصفه به جدلیهو ملحق شدند. این فرماندهان عبارت بودند از: اسماعیل پسر نتنیه، یوحنان پسر قاری، سرایا پسر تنحومت نطوفاتی و یازنیهو پسر معکاتی.
جدلیهو برای آنها قسم خورد و گفت: «لازم نیست از فرماندهان بابِلی بترسید. با خیال راحت در این سرزمین زندگی کنید. اگر پادشاه بابِل را خدمت کنید ناراحتی نخواهید داشت.»
ولی در ماه هفتم همان سال اسماعیل (پسر نتنیه و نوهٔ الیشمع) که از اعضای خاندان سلطنتی بود، با ده نفر دیگر به مصفه رفت و جدلیهو و همدستان یهودی و بابِلی او را کشت.
بعد از آن تمام مردم یهوده، از کوچک تا بزرگ، همراه فرماندهان به مصر فرار کردند تا از چنگ بابِلیها در امان باشند.
وقتی اویل مرودک پادشاه بابِل شد، یهویاکین، پادشاه یهوده را از زندان آزاد ساخت و این مصادف بود با بیست و هفتمین روز از ماه دوازدهم سی و هفتمین سال اسارت یهویاکین.
اویل مرودک با یهویاکین به مهربانی رفتار کرد و مقامی به او داد که بالاتر از مقام تمام پادشاهانی بود که به بابِل تبعید شده بودند.
پس لباس زندانی او را عوض کرد و اجازه داد تا آخر عمرش بر سر سفرهٔ پادشاه بنشیند و غذا بخورد.
تا روزی که یهویاکین زنده بود، هر روز مبلغی از طرف پادشاه به او پرداخت میشد.
isaiah
1
این کتاب شامل رؤیاهایی است که یشعیهو پسر آموص دربارهٔ یهوده و پایتخت آن یروشلیم دید. او این رؤیاها را در دوران سلطنت عُزیا، یوتام، آحاز و حِزِقیهو، پادشاهان سرزمین یهوده دید.
ای آسمان و زمین، به آنچه يهوه میفرماید گوش کنید: «فرزندان پروردم و بزرگ کردم، اما آنها بر ضد من برخاستند.
گاو مالک خود را و الاغ صاحب خویش را میشناسد، اما قوم من فهم ندارد و یسرال اللها خود را نمیشناسد.»
وای بر شما قوم گناهکار که پشتتان زیر بار گناهانتان خم شده است. وای بر شما مردم شرور و فاسد که از يهوه، قدوس یسرال روگردانده و او را ترک گفتهاید.
چرا باز کاری میکنید که صدمه ببینید؟ آیا به اندازهٔ کافی مجازات نشدهاید؟ ای یسرال، فکر و دلت تماماً بیمار است.
از سر تا پا مجروح و مضروب هستی؛ جای سالم در بدنت نمانده است. زخمهایت باز مانده و عفونی شده، کسی آنها را بخیه نزده و مرهم نمالیده است.
ای قوم یسرال، سرزمینتان ویران گشته و شهرهایتان به آتش کشیده شده است. بیگانگان در برابر چشمانتان سرزمینتان را غارت میکنند و آنچه میبینند به نابودی میکشند.
یروشلیم همچون کلبهای در تاکستان و مانند آلونکی در بوستان خیار، بیدفاع و تنها مانده است.
اگر يهوه لشکرهای آسمان باقیماندگانی برایمان نمیگذاشت مانند اهالی سدوم و عموره به کلی از بین رفته بودیم.
ای حاکمان و ای مردم یروشلیم که چون اهالی سدوم و عموره فاسد هستید، به کلام يهوه گوش دهید.
او میفرماید: «از قربانیهای شما بیزارم. دیگر قربانیهای سوختنی به حضور من نیاورید. قوچهای فربهٔ شما را نمیخواهم. دیگر مایل نیستم خون گاوها و برهها و بزغالهها را ببینم.
چه کسی از شما خواسته که وقتی به حضور من میآیید این قربانیها را با خود بیاورید؟ چه کسی به شما اجازه داده که اینچنین آستان خانهٔ مرا پایمال کنید؟
دیگر این هدایای باطل را نیاورید. من از بخوری که میسوزانید نفرت دارم و از اجتماعات مذهبی و مراسمی که در اول ماه و در روز شَبّات بجا میآورید بیزارم. نمیتوانم این اجتماعات گناهآلود را تحمل کنم.
از جشنهای ماه نو و اعیاد مذهبی شما متنفرم و تحمل دیدن هیچکدام را ندارم.
هرگاه دستهایتان را به سوی آسمان دراز کنید، روی خود را از شما برخواهم گرداند و چون دعای بسیار کنید، اجابت نخواهم نمود؛ زیرا دستهای شما به خون آلوده است.
«خود را بشویید و طاهر شوید! گناهانی را که در حضور من مرتکب شدهاید از خود دور کنید.
نیکوکاری را بیاموزید و با انصاف باشید. به ستمدیدگان کمک کنید، به داد یتیمان برسید و از حق بیوهزنان دفاع کنید.»
يهوه میفرماید: «بیایید این موضوع را بین خود حل کنیم: اگرچه لکههای گناهانتان به سرخی خون باشد، اما من آنها را مانند پشم پاک میکنم و شما را همچون برف سفید میسازم!
کافی است مرا اطاعت کنید تا شما را از محصول زمین سیر کنم.
اما اگر به سرپیچی از من ادامه دهید، به دم شمشیر دشمن کشته خواهید شد.» این کلام يهوه است.
ای یروشلیم، زمانی تو نسبت به يهوه وفادار بودی، اما اینک همچون یک فاحشه به دنبال اللهاان دیگر میروی. زمانی شهر عدل و انصاف بودی، اما اکنون شهر جنایتکاران شدهای.
زمانی چون نقره خالص بودی، ولی اینک فلزی بیمصرف شدهای. زمانی همچون شراب ناب بودی، ولی اکنون با شرابی آمیخته با آب شدهای.
رهبرانت شورشگر و شریک دزدانند؛ همه رشوهخوارند و هدیه میگیرند؛ از یتیمان حمایت نمیکنند و به دادخواهی بیوهزنان گوش نمیدهند.
بنابراین يهوه، يهوه لشکرهای آسمان، يهوه متعال یسرال، به آنها میگوید: «شما دشمن من هستید؛ تا از شما انتقام نگیرم آرام نمیشوم.
دست خود را به ضد شما بلند میکنم و شما را مثل فلز در کوره میگدازم تا از ناخالصی خود پاک شوید.
«مانند گذشته، رهبران و مشاورانی لایق به شما خواهم بخشید تا یروشلیم را به شهر عدالت و امانت مشهور سازند.»
صَهیون به انصاف نجات خواهد یافت و اهالی توبهکار آن به عدالت احیا خواهند شد.
اما گناهکاران و عصیانگران را به هلاکت خواهد رساند و کسانی را که او را ترک کنند نابود خواهد کرد.
شما از بتپرستی خود در زیر درختان بلوط باغهایتان خجل و شرمسار خواهید شد،
و مانند بلوطی خشک و باغی بیآب، از بین خواهید رفت.
مردان زورمند شما با اعمالشان مانند کاه در آتش خواهند سوخت و کسی قادر نخواهد بود آنها را نجات دهد.
2
پیغام دیگری دربارهٔ سرزمین یهوده و شهر یروشلیم از جانب يهوه به یشعیهو پسر آموص رسید:
در روزهای آخر، کوهی که خانهٔ يهوه بر آن قرار دارد، بلندترین قلهٔ دنیا محسوب خواهد شد و مردم از سرزمینهای مختلف به آنجا روانه خواهند گردید.
آنان خواهند گفت: «بیایید به کوه يهوه که خانهٔ اللها یعقوب بر آن قرار دارد برویم تا او قوانین خود را به ما یاد دهد و ما آنها را اطاعت کنیم.» زیرا يهوه احکام خود را از صهیون و کلامش را از یروشلیم صادر میکند.
يهوه در میان قومها داوری خواهد کرد و به منازعات بین قومها خاتمه خواهد داد. ایشان شمشیرهای خود را برای ساختن گاوآهن در هم خواهند شکست، و نیزههای خویش را برای تهیۀ اره. قومها دیگر به جان هم نخواهند افتاد و خود را برای جنگ آماده نخواهند کرد.
ای نسل یعقوب بیایید در نور يهوه راه برویم!
تو، ای يهوه، قوم خود خاندان یعقوب را ترک کردهای زیرا سرزمین ایشان از جادوگری شرقیها و فلسطینیها پر شده و مردم رسوم بیگانگان را بهجا میآورند.
سرزمین آنها مملو از طلا و نقره گشته و گنجهایشان بی انتهاست، زمینشان از اسبها پر شده و ارابههایشان بی پایان است.
سرزمین آنها آکنده از بتهاست و ساختههای دست خویش را پرستش میکنند، یعنی آنچه را که با انگشتان خود ساختهاند.
مردم جلوی آنها خم میشوند و خود را پست میسازند، پس تو آنها را نخواهی بخشید.
مردم از ترس يهوه و هیبت حضور او به درون غارها و شکاف صخرهها خواهند خزید و خود را در خاک پنهان خواهند کرد.
در آن روز، بلندپروازی و تکبر انسانها نابود خواهد شد و فقط يهوه متعال خواهد بود.
روزی خواهد رسید که يهوه لشکرهای آسمان بر ضد اشخاص مغرور و متکبر و بر هر آنچه برافراشته شده باشد، برخواهد خاست و آنها را پست خواهد کرد.
همهٔ سروهای بلند لبنان و بلوطهای ستبر باشان خم خواهند گردید.
تمام کوهها و تپههای بلند،
و همهٔ برجها و حصارهای مرتفع با خاک یکسان خواهند شد.
تمام کشتیهای بزرگ و باشکوه، در برابر يهوه متلاشی خواهند گردید.
تمام شکوه و عظمت انسان از بین خواهد رفت و غرور آدمیان به خاک نشانده خواهد شد. بتها به کلی نابود خواهند گردید و در آن روز فقط يهوه متعال خواهد بود.
هنگامی که يهوه برخیزد تا زمین را بلرزاند، تمام دشمنانش از ترس و از هیبت جلال او به درون غارها و شکاف صخرهها خواهند خزید.
آنگاه مردم بتهای طلا و نقرهٔ خود را که برای پرستش ساخته بودند، برای موشهای کور و خفاشها خواهند گذاشت.
ایشان به درون غارها خواهند خزید تا از هیبت جلال يهوه که برخاسته است تا زمین را به لرزه درآورد، خود را در میان شکافهای صخرهها پنهان سازند.
انسان چقدر ضعیف است! او مثل نفسی که میکشد ناپایدار است! هرگز به انسان توکل نکنید.
3
يهوه، اللها لشکرهای آسمان، بهزودی رزق و روزی یروشلیم و یهوده را قطع خواهد کرد و بزرگان مملکت را از میان برخواهد داشت. قحطی نان و آب خواهد بود.
جنگاوران و سپاهیان، داوران و انبیا، فالگیران و ریشسفیدان،
سرداران و اشرافزادگان و حکیمان، صنعتگران ماهر و جادوگران زبردست، همگی از بین خواهند رفت.
به جای آنان، کودکان مملکت را اداره خواهند کرد.
همه جا هرج و مرج خواهد بود و هر کس حق دیگری را پایمال خواهد نمود. همسایه با همسایه به نزاع خواهد پرداخت، جوانان احترام پیران را نگه نخواهند داشت و اشخاص پست علیه انسانهای شریف برخواهند خاست.
روزی خواهد رسید که افراد یک خاندان، یکی را از بین خود انتخاب کرده، خواهند گفت: «تو لباس اضافه داری، پس در این ویرانی رهبر ما باش.»
او جواب خواهد داد: «نه، هیچ کمکی از دست من برنمیآید! من نیز خوراک و پوشاک ندارم. مرا رهبر خود نکنید!»
آری، یروشلیم خراب خواهد شد و یهوده از بین خواهد رفت، زیرا مردم بر ضد يهوه سخن میگویند و عمل میکنند و به حضور پرجلال او اهانت مینمایند.
چهرهٔ آنان راز درونشان را فاش میسازد و نشان میدهد که گناهکارند. آنان مانند مردم سدوم و عموره آشکارا گناه میکنند. وای بر آنان، زیرا با این کارهای زشت، خود را دچار مصیبت کردهاند.
به عادلان بگویید: «سعادتمندی نصیب شما خواهد شد و از ثمرهٔ کارهای خود بهرهمند خواهید گردید.»
ولی به شریران بگویید: «وای بر شما، زیرا مصیبت نصیب شما خواهد شد و به سزای اعمالتان خواهید رسید.»
ای قوم من، رهبران شما کودکانند و حاکمانتان زنان. آنان شما را به گمراهی و نابودی میکشانند.
يهوه برخاسته تا قوم خود را محاکمه و داوری کند.
او بزرگان و رهبران قوم را محاکمه خواهد کرد، زیرا آنان تاکستانهای فقیران را غارت کرده، انبارهای خود را پر ساختهاند.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «شما را چه شده است که اینچنین بر قوم من ستم میکنید و آنان را به خاک و خون میکشید؟»
يهوه زنان مغرور صهیون را نیز محاکمه خواهد کرد. آنان با عشوه راه میروند و النگوهای خود را به صدا در میآورند و با چشمان شهوتانگیز در میان جماعت پرسه میزنند.
يهوه بلای گری بر این زنان خواهد فرستاد تا سرهایشان کچل و بیمو شوند.
در آن روز يهوه تمام زینتآلاتشان را از ایشان خواهد گرفت گوشوارهها، النگوها، روبندها،
کلاهها، زینت پاها، دعاهایی که بر کمر و بازو میبندند، عطردانها،
انگشترها و حلقههای زینتی بینی،
لباسهای نفیس و بلند، شالها، کیفها،
آئینهها، دستمالهای زیبای کتان، روسریها و چادرها. آری، يهوه از همهٔ اینها محرومشان خواهد کرد.
به جای بوی خوش عطر، بوی گند تعفن خواهند داد. به جای کمربند، طناب به کمر خواهند بست. به جای لباسهای بلند و زیبا، لباس عزا خواهند پوشید. تمام موهای زیبایشان خواهد ریخت و زیباییشان به رسوایی تبدیل خواهد شد.
شوهرانشان در میدان جنگ کشته خواهند شد
و شهر متروک شده، در سوگ آنان خواهد نشست و ناله سر خواهد داد.
4
در آن زمان تعداد مردان به قدری کم خواهد بود که هفت زن دست به دامن یک مرد شده، خواهند گفت: «ما خود خوراک و پوشاک خود را تهیه میکنیم. فقط اجازه بده تو را شوهر خود بخوانیم تا نزد مردم شرمگین نشویم.»
در آن روز شاخهٔ يهوه زیبا و پرشکوه خواهد بود و ثمری که يهوه در یسرال تولید نموده است مایۀ فخر و زینت نجات یافتگان آن سرزمین خواهد گردید.
کسانی که برگزیده شدهاند تا در یروشلیم زنده بمانند، در امان خواهند بود و قوم پاک خدا نامیده خواهند شد.
يهوه نجاست دختران صهیون را خواهد شست و لکههای خون یروشلیم را با روح داوری و روح آتشین پاک خواهد کرد.
سایهٔ يهوه بر سر همهٔ ساکنان یروشلیم خواهد بود و او مانند گذشته، در روز با ابر غلیظ و در شب با شعلهٔ آتش از ایشان محافظت خواهد کرد.
جلال او در گرمای روز سایبان ایشان خواهد بود و در باران و طوفان پناهگاه ایشان.
5
اینک سرودی دربارهٔ محبوب خود و تاکستانش میسرایم: محبوب من تاکستانی بر تپهای حاصلخیز داشت.
او زمینش را کند و سنگهایش را دور ریخت، و بهترین درختان مو را در آن کاشت. درون آن برج دیدبانی ساخت، چرخشتی نیز در آن کند. چشم انتظار انگور نشست، اما تاکستانش انگور ترش آورد.
اکنون محبوب من میگوید: «ای اهالی یروشلیم و یهوده، شما در میان من و تاکستانم حکم کنید!
دیگر چه میبایست برای تاکستان خود میکردم که نکردم؟ پس چرا وقتی منتظر انگور شیرین بودم، انگور ترش آورد؟
حال به شما میگویم با تاکستان خود چه خواهم کرد. من دیواری را که دورش کشیدهام، خراب خواهم کرد تا به چراگاه تبدیل شود و زیر پای حیوانات پایمال گردد.
تاکستانم را دیگر هرس نخواهم کرد و زمینش را دیگر نخواهم کند. آن را وا میگذارم تا در آن خار و خس بروید و به ابرها دستور میدهم که دیگر بر آن نبارند.»
داستان تاکستان، داستان قوم يهوه لشکرهای آسمان است. بنییسرال همان تاکستان هستند و مردم یهوده نهالهایی که يهوه با خشنودی در تاکستان خود نشاند. او از قوم خود انتظار انصاف داشت، ولی ایشان بر مردم ظلم و ستم روا داشتند. او انتظار عدالت داشت، اما فریاد مظلومان به گوشش میرسید.
وای بر شما که دائم خانه و مزرعه میخرید تا دیگر جایی برای دیگران نماند و خود به تنهایی در سرزمینتان ساکن شوید.
يهوه لشکرهای آسمان به من فرمود که این خانههای بزرگ و زیبا ویران و خالی از سکنه خواهند شد.
از ده جریب تاکستان، یک بشکه شراب نیز به دست نخواهد آمد و ده من دانه، حتی یک من غله نیز نخواهد داد!
وای بر شما که صبح زود بلند میشوید و تا نیمهشب به عیش و نوش میپردازید.
با بربط و چنگ، دف و نی و شراب محفل خود را گرم میکنید، اما به کارهای يهوه نمیاندیشید.
بنابراین، ای قوم من، به خاطر این نابخردی به سرزمینهای دور دست تبعید خواهید شد. رهبرانتان از گرسنگی و مردم عادی از تشنگی خواهند مرد.
دنیای مردگان با ولع زیاد دهان خود را باز کرده، تا آنها را به کام خود فرو برد. بزرگان و اشرافزادگان یروشلیم همراه مردم عادی که شادی میکنند، همگی طعمهٔ مرگ خواهند شد.
در آن روز، متکبران پست خواهند شد و همه خوار و ذلیل خواهند گردید،
اما يهوه لشکرهای آسمان برتر از همه خواهد بود، زیرا فقط او مقدّس، عادل و نیکوست.
در آن روزها، حیوانات در میان ویرانههای دولتمندان یروشلیم خواهند چرید؛ آنجا چراگاه برهها و گوسالهها و بزها خواهد شد.
وای بر آنانی که مثل حیوانی که به گاری بسته شده باشد، گناهانشان را با طناب به دنبال خود میکشند،
و با تمسخر میگویند: «ای خدا، زود باش ما را تنبیه کن! میخواهیم ببینیم چه کاری از دستت برمیآید!»
وای بر شما که خوب را بد و بد را خوب میدانید؛ تاریکی را به جای نور و نور را به جای تاریکی میگذارید، تلخی را شیرینی و شیرینی را تلخی میخوانید.
وای بر شما که خود را دانا میپندارید و به نظر خود عاقل مینمایید؛
وای بر شما که استادید اما نه در اجرای عدالت، بلکه در شرابخواری و میگساری!
از بدکاران رشوه میگیرید و آنان را تبرئه میکنید و حق نیکوکاران را پایمال مینمایید.
بنابراین مانند کاه و علف خشک که در آتش میافتد و میسوزد، ریشههایتان خواهد گندید و شکوفههایتان خشک خواهد شد، زیرا قوانین يهوه لشکرهای آسمان را دور انداخته، کلام اللها مقدّس یسرال را خوار شمردهاید.
يهوه بر قوم خود خشمناک است و دست خود را دراز کرده تا ایشان را مجازات کند. تپهها به لرزه در میآیند، و لاشههای مردم مثل زباله در خیابانها انداخته میشوند. با وجود این، خشم و غضب او پایان نمییابد و او دست از مجازات ایشان برنمیدارد.
يهوه قومهایی را از دور دست فرا خواهد خواند تا به یروشلیم بیایند. آنها به سرعت خواهند آمد
و در راه خسته نخواهند شد و پایشان نخواهد لغزید و توقف نخواهند کرد. کمربندها و بند کفشهایشان باز نخواهند شد. خواهند دوید بدون آنکه استراحت کنند یا بخوابند.
تیرهایشان تیز و کمانهایشان خمیده است. سم اسبهای ایشان مانند سنگ خارا محکم است و چرخهای ارابههایشان مثل گردباد میچرخند.
ایشان چون شیر میغرند و بر سر شکار فرود میآیند و آن را با خود به جایی میبرند که کسی نتواند از چنگشان نجات دهد.
در آن روز، آنها مانند دریای خروشان بر سر قوم من خواهند غرید و تاریکی و اندوه سراسر یسرال را فرا خواهد گرفت و آسمان آن تیره خواهد شد.
6
در سالی که عزیهوی پادشاه درگذشت، يهوه را دیدم که بر تختی بلند و باشکوه نشسته بود و معبد از جلال او پر شده بود.
اطراف تخت را فرشتگان احاطه کرده بودند. هر فرشته شش بال داشت که با دو بال صورت خود را میپوشاند، و با دو بال پاهای خود را، و با دو بال دیگر پرواز میکرد.
آنها یکدیگر را صدا زده میگفتند: «قدوس، قدوس، قدوس است يهوه لشکرهای آسمان؛ تمام زمین از جلال او پر است!»
صدای سرود آنها چنان با قدرت بود که پایههای معبد را میلرزاند. سپس تمام خانه از دود پر شد.
آنگاه گفتم: «وای بر من که هلاک شدم! زیرا من مردی ناپاک لب هستم و در میان قومی ناپاک لب زندگی میکنم، و چشمانم پادشاه، يهوه لشکرهای آسمان را دیده است!»
سپس یکی از فرشتگان به طرف مذبح پرواز کرد و با انبری که در دست داشت زغالی افروخته برداشت
و آن را روی دهانم گذاشت و گفت: «حال این زغال افروخته لبهایت را لمس کرده است، تقصیرت رفع شده و تمام گناهانت بخشیده شده است.»
آنگاه شنیدم که يهوه میگفت: «چه کسی را بفرستم تا پیغام ما را به این قوم برساند؟» گفتم: « يهوها، من حاضرم بروم. مرا بفرست.»
فرمود: «برو و به این قوم بگو: ”به دقت گوش دهید، اما چیزی نفهمید. خوب نگاه کنید، اما درک نکنید.“
دل این قوم را سخت ساز، گوشهایشان را سنگین کن و چشمانشان را ببند، مبادا با چشمان خود ببینند و با گوشهای خود بشنوند و با دلهای خود بفهمند و به سوی من بازگشت کرده، شفا یابند.»
گفتم: « يهوها، تا به کی این وضع ادامه خواهد داشت؟» پاسخ داد: «تا وقتی که شهرهایشان خراب شوند و کسی در آنها باقی نماند و تمام سرزمینشان ویران گردد،
و من همهٔ آنها را به سرزمینهای دور دست بفرستم و سرزمین آنها متروک شود.
در آن زمان هر چند یک دهم از قوم من در سرزمین خود باقی میمانند، اما آنان نیز از بین خواهند رفت. با این حال قوم یسرال مانند بلوط و چنار خواهند بود که چون قطع شود کندهاش در زمین باقی میماند و دوباره رشد میکند.»
7
در زمانی که آحاز (پسر یوتام و نوهٔ عزیهو) بر یهوده سلطنت میکرد، رصین، پادشاه سوریه و فقح (پسر رملیهو)، پادشاه یسرال به یروشلیم حمله کردند، ولی نتوانستند آن را تصرف کنند.
وقتی به خاندان داوود خبر رسید که سوریه و یسرال با هم متحد شدهاند تا با یهوده بجنگند، دل پادشاه یهوده و قوم او از ترس لرزید، همانطور که درختان جنگل در برابر طوفان میلرزند.
سپس يهوه به یشعیهو فرمود: «تو با پسرت شاریاشوب به دیدن آحاز پادشاه برو. او را در جادهای که رختشویها در آن کار میکنند، در انتهای قنات حوض بالایی پیدا خواهی کرد.
به او بگو که نگران نباشد، فقط آماده باشد و آرام بنشیند. آتش خشم رصین پادشاه سوریه و فقح پسر رملیهو مانند دودی است که از دو تکه هیزم بلند میشود؛ بگو از آنها نترسد.
بله، پادشاهان سوریه و یسرال بر ضد یهوده با هم تبانی کرده، میگویند:
”بیایید به یهوده لشکرکشی کنیم و مردمانش را به وحشت اندازیم و آن را تسخیر کرده، پسر طبئیل را بر تخت پادشاهی بنشانیم.“
«اما من که يهوه هستم میگویم که این نقشه عملی نخواهد شد،
زیرا قدرت سوریه محدود است به پایتختش دمشق و قدرت دمشق نیز محدود است به پادشاهش رصین. همچنین یسرال نیز قدرتی بیش از پایتختش سامره و سامره نیز قدرتی بیش از پادشاهش فقح ندارد. بدانید که پادشاهی یسرال در عرض شصت و پنج سال از بین خواهد رفت. آیا این را باور میکنید؟ اگر سخنان مرا باور نکنید شما نیز از بین خواهید رفت.»
سپس يهوه پیام دیگری برای آحاز پادشاه فرستاد:
«ای آحاز، از من علامتی بخواه تا مطمئن شوی که دشمنانت را شکست خواهم داد. هر علامتی که بخواهی، چه در زمین باشد چه در آسمان، برایت انجام خواهد شد.»
اما پادشاه قبول نکرد و گفت: «این کار را نخواهم کرد و يهوه را امتحان نخواهم نمود.»
پس یشعیهو گفت: «ای خاندان داوود، آیا این کافی نیست که مردم را از خود بیزار کردهاید؟ اینک میخواهید اللها مرا نیز از خود بیزار کنید؟
حال که چنین است يهوه خودش علامتی به شما خواهد داد. آن علامت این است که باکره آبستن شده، پسری به دنیا خواهد آورد و نامش را عمانوئیل خواهد گذاشت.
قبل از اینکه این پسر از شیر گرفته شود و خوب و بد را تشخیص دهد، سرزمین این دو پادشاه که اینقدر از آنها وحشت دارید، متروک خواهد شد.
«اما پس از آن يهوه، تو و قومت و خاندانت را به آنچنان بلایی دچار خواهد ساخت که از زمانی که پادشاهی سلیمان به دو مملکت یسرال و یهوده تقسیم شد، تاکنون نظیرش دیده نشده است. بله، او پادشاه آشور را به سرزمینت خواهد فرستاد.»
يهوه سپاهیان مصر را فرا خواهد خواند و آنها مانند مگس بر شما هجوم خواهند آورد و سربازان آشور را احضار خواهد کرد و ایشان مثل زنبور بر سر شما خواهند ریخت.
آنها در دستههای بزرگ آمده، در سراسر مملکتتان پخش خواهند شد. آنها نه فقط در زمینهای حاصلخیزتان ساکن خواهند گردید، بلکه حتی درههای بایر، غارها و زمینهای پر از خار را نیز اشغال خواهند کرد.
در آن روز، يهوه تیغی از ماورای رود فرات اجیر خواهد کرد، یعنی پادشاه آشور را، تا بهوسیلۀ او هر چه را که دارید بتراشد: سرزمینتان، محصولاتتان و مردمانتان.
«پس از این غارت و کشتار، تمام سرزمینتان به چراگاه تبدیل خواهد شد. همهٔ گلهها و رمهها از بین خواهند رفت. کسی بیش از یک گاو و دو گوسفند نخواهد داشت. ولی فراوانی چراگاه باعث خواهد شد که شیر زیاد شود. کسانی که در این سرزمین باقی مانده باشند خوراکشان کره و عسل صحرائی خواهد بود.
در آن زمان تاکستانهای آباد و پرثمر به زمینهای بایر و پر از خار تبدیل خواهند شد.
مردم با تیر و کمان از آنجا عبور خواهند کرد، زیرا تمام زمین به صحرای حیوانات وحشی تبدیل خواهد شد.
دیگر کسی به دامنهٔ تپهها که زمانی آباد بودند نخواهد رفت، چون این تپهها را خار و خس خواهد پوشاند و فقط گاوان و گوسفندان در آنجا خواهند چرید.»
8
يهوه به من فرمود که لوحی بزرگ بگیرم و با خط درشت روی آن بنویسم: «مهیر شلال حاش بز»
من از اوریای کاهن و زکریه (پسر یبرکیا) که مردانی امین هستند خواستم هنگام نوشتن حاضر باشند و شهادت دهند که من آن را نوشتهام.
پس از چندی، همسرم حامله شد و هنگامی که پسرمان به دنیا آمد يهوه فرمود: «نام او را مهیر شلال حاش بز بگذار.
پیش از آنکه این پسر بتواند ”پدر“ و ”مادر“ بگوید، پادشاه آشور به دمشق و سامره یورش خواهد برد و اموال آنها را غارت خواهد کرد.»
پس از آن، باز يهوه به من فرمود:
«حال که مردم یهوده آبهای ملایم نهر شیلوه را خوار میشمارند و دلشان با رصین پادشاه و فقح پادشاه خوش است،
من سیلابی نیرومند از رود فرات، یعنی پادشاه آشور را با تمامی شکوهش، بر آنها خواهم آورد. این سیلاب بر تمامی آبراههای خود طغیان کرده،
به سوی یهوده پیش خواهد رفت و آن را تا به گردن خواهد پوشاند؛ و بالهایش را باز کرده، سرتاسر سرزمین تو را، ای عِمانوئیل، پر خواهد ساخت.»
ای قومها هر کاری از دستتان برمیآید بکنید، ولی بدانید که موفق نخواهید شد و شکست خواهید خورد. ای همهٔ دشمنان گوش دهید: برای جنگ آماده شوید، ولی بدانید که پیروز نخواهید شد.
با هم مشورت کنید و نقشهٔ حمله را بکشید، اما بدانید که نقشهٔ شما عملی نخواهد شد، زیرا خدا با ما است!
يهوه به تأکید به من امر کرد که راه مردم یهوده را در پیش نگیرم، و فرمود:
«هر آنچه این قوم توطئه مینامند، شما نپذیرید، و از آنچه میترسند شما از آن بیم و هراس نداشته باشید.
بدانید که يهوه لشکرهای آسمان، مقدّس است و تنها از او باید بترسید.
او برای شما پناهگاه است. اما برای یهوده و یسرال سنگی خواهد بود که سبب لغزش شود و صخرهای که باعث سقوط گردد. او برای ساکنان یروشلیم دامی پنهان خواهد بود.
بسیاری از آنان لغزیده، خواهند افتاد و خرد خواهند شد و بسیاری دیگر در دام افتاده، گرفتار خواهند گردید.»
ای شاگردان من، شما باید کلام و دستورهایی را که خدا به من داده است مهر و موم کرده، حفظ کنید.
من منتظرم تا يهوه ما را یاری کند، هر چند اکنون خود را از قوم خویش پنهان کرده است. بر او امیدوار خواهم بود.
من و فرزندانی که يهوه به من داده است، از طرف يهوه لشکرهای آسمان که در یروشلیم ساکن است برای یسرال علامت و نشانه هستیم.
وقتی مردم به شما میگویند که با فالگیران و جادوگرانی که زیر لب ورد میخوانند مشورت کنید، شما در جواب بگویید: «آیا از مردگان دربارهٔ زندگان مشورت بخواهیم؟ چرا از اللها خود مشورت نخواهیم؟»
مردم موافق کلام و دستورهای خدا سخن نمیگویند و کلامشان عاری از نور حقیقت است.
ایشان در تنگی و گرسنگی قرار خواهند گرفت و آواره خواهند شد. از شدت گرسنگی و پریشانی پادشاه و اللها خود را نفرین خواهند کرد. به آسمان خواهند نگریست
و به زمین نگاه خواهند کرد، ولی چیزی جز تنگی و پریشانی و تاریکی نخواهند دید، و به سوی تاریکی محض رانده خواهند شد.
9
اما این تاریکی برای قوم خدا که در تنگی هستند تا ابد باقی نخواهد ماند. خدا سرزمین قبایل زبولون و نفتالی را در گذشته خوار و ذلیل ساخته بود، اما در آینده او تمام این سرزمین را از دریای مدیترانه گرفته تا آن سوی اردن و تا خود جلیل که بیگانگان در آن زندگی میکنند، مورد احترام قرار خواهد داد.
مردمانی که در تاریکی راه میروند، نوری عظیم خواهند دید، و بر آنان که در دیار ظلمت غلیظ ساکن بودند، نوری خواهد تابید.
ای يهوه، تو خوشی قوم خود را افزودی و به ایشان شادمانی بخشیدی. آنها همچون کسانی که با شادی محصول را درو میکنند، و مانند آنانی که با خوشحالی غنایم را بین خود تقسیم مینمایند، در حضور تو شادمانی میکنند.
زیرا تو یوغی را که بر گردن آنها بود شکستی و ایشان را از دست قوم تجاوزگر رهانیدی، همچنانکه در گذشته مدیانیها را شکست داده، قومت را آزاد ساختی.
تمام اسلحهها و لباسهای جنگی که به خون آغشتهاند خواهند سوخت و از بین خواهند رفت.
زیرا فرزندی برای ما به دنیا آمده! پسری به ما بخشیده شده! او بر ما سلطنت خواهد کرد. نام او «عجیب»، «مشیر»، «اللها قدیر»، «پدر جاودانی» و «سرور سلامتی» خواهد بود.
او بر تخت پادشاهی داوود خواهد نشست و بر سرزمین او تا ابد سلطنت خواهد کرد. پایهٔ حکومتش را بر عدل و انصاف استوار خواهد ساخت، و گسترش فرمانروایی صلحپرور او را انتهایی نخواهد بود. يهوه لشکرهای آسمان چنین اراده فرموده و این را انجام خواهد داد.
يهوه برضد خاندان یعقوب سخن گفته، او قوم یسرال را مجازات خواهد کرد،
و تمام قوم که در سامره و سایر شهرها هستند خواهند فهمید که او این کار را کرده است؛ زیرا این قوم مغرور شدهاند و میگویند:
«هر چند خشتهای خانههای ما ریخته، ولی با سنگها آنها را بازسازی خواهیم کرد. هر چند درختان انجیر ما بریده شدهاند، اما به جای آنها درختان سرو خواهیم کاشت.»
يهوه دشمنان یسرال را علیه او برانگیخته است.
او سوریها را از شرق و فلسطینیها را از غرب فرستاده تا یسرال را ببلعند. با این حال، خشم يهوه فروکش نکرده و دست او همچنان برای مجازات دراز است.
اما یسرال توبه نمیکند و به سوی يهوه لشکرهای آسمان برنمیگردد.
بنابراین، يهوه در یک روز مردم یسرال و رهبرانشان را مجازات خواهد کرد و سر و دم این قوم را خواهد برید!
ریشسفیدان و اشراف یسرال سر قوم هستند و انبیای کاذبش دم آن.
اینها که هادیان قوم هستند قوم را به گمراهی و نابودی کشاندهاند.
يهوه جوانانشان را مجازات خواهد کرد و حتی بر بیوهزنان و یتیمانشان نیز رحم نخواهد نمود، زیرا همهٔ ایشان خدانشناس و شرور و دروغگو هستند. به این سبب است که هنوز خشم خدا فروکش نکرده و دست او برای مجازات ایشان دراز است.
شرارت این قوم باعث شده غضب يهوه لشکرهای آسمان افروخته گردد و مانند آتشی که خار و خس را میسوزاند و تمام جنگل را فرا میگیرد و دود غلیظی به آسمان میفرستد، همه را بسوزاند. مردم مانند هیزم میسوزند و حتی برادر به برادر کمک نمیکند.
لقمه را از دست یکدیگر میقاپند و میخورند اما سیر نمیشوند. از شدت گرسنگی حتی بچههای خودشان را نیز میخورند!
قبیلهٔ منسی و قبیلهٔ افرایم بر ضد یکدیگر، و هر دو بر ضد یهوده برخاستهاند. ولی با وجود این خشم يهوه فروکش نمیکند و دست او هنوز برای مجازات ایشان دراز است.
10
وای بر قاضیان بیانصاف که قوانین غیر عادله وضع میکنند تا حق فقیران و بیوهزنان و یتیمان قوم مرا پایمال کنند و اموالشان را به غارت ببرند و بر ایشان ظلم کنند.
در روز بازخواست، وقتی خدا از سرزمین دور دست بر شما مصیبت بفرستد، چه خواهید کرد؟ به چه کسی پناه خواهید برد؟ گنجهایتان را کجا مخفی خواهید کرد؟
در آن روز هر چه دارید زیر پای اسیران و کشتهشدگان از بین خواهد رفت. با این حال، غضب خدا فروکش نخواهد کرد و دست او برای مجازات شما همچنان دراز خواهد بود.
يهوه میفرماید: «وای بر آشور که عصای خشم من است. من آشور را مانند چوب تنبیه به دست خواهم گرفت و برای مجازات آنانی که بر ایشان خشمناک هستم به کار خواهم برد.
قوم آشور را بر ضد این قوم خدانشناس که مورد خشم من هستند خواهم فرستاد تا آنها را غارت کنند و مانند گل، زیر پاهای خود لگدمال نمایند.»
اما پادشاه آشور نمیداند که وسیلهای است در دست خدا. آرزوی دل او این است که اقوام بسیاری را نابود کند.
میگوید: «سرداران من هر یک پادشاهی هستند!
شهرهای کرکمیش و کلنو و حمات و ارفاد را تسخیر کردیم؛ سامره و دمشق نیز تسلیم ما شدند.
ممالکی را که بتهایشان بیش از بتهای یروشلیم و سامره بودند از بین بردیم.
ما سامره را با تمام بتهایش نابود کردیم و همین کار را نیز با یروشلیم و بتهایش خواهیم کرد.»
پس از آن که يهوه پادشاه آشور را برای مجازات کوه صهیون و یروشلیم به کار گرفت، آنگاه برمیگردد و پادشاه مغرور و متکبر آشور را نیز مجازات میکند.
پادشاه آشور میگوید: «من به قدرت و حکمت و دانش خود در این جنگها پیروز شدهام. من به نیروی خود مرزهای ممالک را از میان برداشتم و پادشاهان را سرکوب کردم و گنجهایشان را به یغما بردم.
ممالک دنیا را مانند آشیانهٔ پرندگان تکان دادم و ثروت آنان را که مثل تخمهای پرندگان به زمین میریخت جمع کردم بدون این که کسی جرأت کند بالی برایم تکان دهد و یا دهانش را باز کرده، جیکجیک کند.»
اما يهوه میفرماید: «آیا تبر به خود میبالد که قدرتش بیش از هیزم شکن است؟ آیا اره خود را بالاتر از کسی میداند که اره میکند؟ آیا عصا انسان را بلند میکند یا انسان عصا را؟»
يهوه لشکرهای آسمان بر جنگاوران تنومند پادشاه آشور بلایی خواهد فرستاد تا آنها را ضعیف و نحیف کند و مانند آتش آنها را بسوزاند.
اللها پاک که نور یسرال است همچون شعلهٔ آتش در یک روز همه چیز را مانند خار و خس خواهد سوزاند.
جنگل و مزارع پهناور آنها از بین خواهد رفت درست مانند بیماری که جسم و جانش تباه میشود.
درختان جنگل به قدری کم خواهد شد که یک کودک نیز خواهد توانست آنها را بشمارد.
زمانی فرا خواهد رسید که کسانی که در یسرال و یهوده باقی مانده باشند، دیگر تکیهگاهشان آشور نخواهد بود، بلکه از صمیم قلب بر يهوه که یگانه قدوس یسرال است توکل خواهند داشت.
تعداد کمی، یعنی باقی ماندگان یعقوب به سوی اللها قادر مطلق باز خواهند گشت.
هر چند اکنون قوم یسرال مانند شنهای ساحل دریا بیشمارند، ولی در آن زمان عدهٔ کمی از ایشان باقی خواهند ماند و این عده به وطن باز خواهند گشت، زیرا مجازات عادلانهای که تعیین شده، اجرا خواهد شد.
يهوه، آن يهوه لشکرهای آسمان، بدون درنگ و با قطعیت تمام سرزمین ایشان را ویران خواهد کرد.
يهوه، آن يهوه لشکرهای آسمان، میفرماید: «ای قوم من که در صهیون ساکنید، از آشوریان نترسید، حتی اگر مانند مصریان در قدیم بر شما ظلم کنند.
زیرا پس از مدت کوتاهی از مجازات شما دست خواهم کشید و به هلاک کردن آنها خواهم پرداخت.»
يهوه لشکرهای آسمان ایشان را مجازات خواهد کرد همانگونه که مدیانیها را در کنار صخرهٔ غراب، و مصریها را در دریا هلاک کرد.
در آن روز يهوه به اسارت شما پایان خواهد داد و شما قوی خواهید شد و یوغ بندگی از گردن شما خواهد افتاد.
سربازان دشمن به شهر عای رسیدهاند! از مغرون عبور کرده و ساز و برگ خود را در مکماش گذاشتهاند.
از گذرگاه گذشتهاند و میخواهند شب را در جبع به سر برند. اهالی شهر رامه هراسانند. تمام مردم جِبعه، شهر شائول، از ترس جان خود فرار میکنند.
ای مردم جلیم فریاد برآورید! ای اهالی لیشه و ای مردم بیچارهٔ عناتوت گوش دهید!
اهالی مدمینه و ساکنان جیبیم فراری شدهاند.
امروز دشمن در نوب توقف میکند. او مشت خود را گره کرده و به طرف یروشلیم که بر کوه صهیون قرار دارد تکان میدهد.
اما همانگونه که هیزم شکن درختان جنگل لبنان را با ضربههای تبر قطع میکند، يهوه، آن يهوه لشکرهای آسمان، نیز آن درخت بزرگ را با یک ضربه قطع خواهد کرد، و شاخههای بلند و تنومند آن کنده شده به زمین خواهند افتاد.
11
کُندۀ خاندان داوود جوانه خواهد زد! بله، از ریشهٔ کهنۀ آن شاخهای تازه میوه خواهد داد.
روح يهوه بر آن شاخه قرار خواهد گرفت، یعنی روح حکمت و فهم، روح مشورت و قوت، و روح شناخت و ترس از يهوه.
تمام خوشی او در اطاعت از يهوه خواهد بود. او بر اساس آنچه دیده یا شنیده میشود داوری نخواهد کرد؛
بلکه از حق فقرا و مظلومان دفاع خواهد کرد. جهان را به عصای دهانش خواهد زد و بدکاران را به نَفَس لبهایش هلاک خواهد کرد.
عدالت را همچون کمربند به کمر خواهد بست و حقیقت را مانند شال کمر.
در آن زمان گرگ و بره در کنار هم به سر خواهند برد، پلنگ و بزغاله با هم خواهند خوابید، گوساله با شیر راه خواهد رفت؛ و یک کودک آنها را به هر جا که بخواهد، خواهد راند.
گاو در کنار خرس خواهد چرید، بچه خرس و گوساله در کنار هم خواهند خوابید، و شیر مانند گاو علف خواهد خورد.
بچهٔ شیرخوار در میان مارها، بدون خطر بازی خواهد کرد؛ و طفلی که از شیر گرفته شده باشد دست خود را داخل لانهٔ افعی خواهد کرد بیآنکه آسیب ببیند.
هیچ بدی و گزندی در کوه مقدّس خدا وجود نخواهد داشت، زیرا همانگونه که دریا از آب پر است همچنان جهان از شناخت يهوه پر خواهد شد.
در آن روز، وارث تخت داوود پرچم نجاتی برای تمام قومها خواهد بود و مردم به سوی او خواهند آمد و سرزمین او از شکوه و جلال پر خواهد شد.
در آن زمان يهوه بار دیگر دست خود را دراز خواهد کرد و بازماندگان قوم خود را از آشور، مصر، سودان، حبشه، عیلام، بابِل، حمات، و از تمام جزایر و بنادر دور دست به یسرال باز خواهد آورد.
او در میان قومها پرچمی برخواهد افراشت و مردم یسرال و یهوده را که پراکنده شدهاند، از گوشه و کنار دنیا جمع خواهد کرد.
سرانجام دشمنی و کینهای که میان یسرال و یهوده بود از بین خواهد رفت و آن دو دیگر با هم نخواهند جنگید.
آنان با هم متحد شده، بر فلسطینیان که در غرب هستند یورش خواهند برد و اقوامی را که در شرق سکونت دارند غارت خواهند کرد. سرزمین ادوم و موآب را تصرف خواهند کرد و سرزمین عمون را مطیع خود خواهند ساخت.
يهوه خلیج دریای مصر را خشک خواهد ساخت و دست خود را بر رود فرات بلند خواهد کرد و باد تندی خواهد فرستاد تا آن را به هفت نهر تقسیم کند؛ آنگاه مردم را از آن خشکی عبور خواهد داد.
برای بازماندگان قوم او در آشور شاهراهی خواهد بود تا آنان مانند اجداد خود که از مصر بیرون آمدند، به سرزمین خود بازگردند.
12
در آن روز، یسرال این سرود را خواهد خواند: «ای يهوه، تو را شکر میکنم، زیرا بر من غضبناک بودی، اما اینک مرا تسلی میدهی و دیگر غضبناک نیستی.
براستی خدا نجاتدهندۀ من است؛ بر او توکل خواهم کرد و نخواهم ترسید. يهوه یهوه قوت و سرود من است؛ او نجات من است.»
پس با شادمانی از چشمههای نجات آب خواهید کشید،
و در آن روز خواهید گفت: « يهوه را شکر کنید! نام او را ستایش نمایید! اعمال او را به دنیا اعلام کنید! بگویید که او عظیم است!
برای يهوه سرود بسرایید، زیرا کارهای بزرگی انجام داده است. بگذارید تمام جهان بداند که او چه کرده است.
بگذارید مردم یروشلیم فریاد شادی سر دهند، زیرا اللها قدوس یسرال عظیم است و در میان قومش حضور دارد.»
13
این است پیامی که یشعیهو پسر آموص دربارهٔ بابِل از خدا دریافت کرد:
پرچم جنگ را بر تپهای بلند برافرازید و سربازان را فرا خوانید و دروازههای مجلل بابِل را به آنها نشان دهید تا به سوی آنها یورش برند.
من این سربازان را آماده کردهام، و جنگاورانم را فرا خواندهام تا خشم خود را جاری سازم، و آنها بر پیروزی من شادی خواهند کرد.
صدایی در کوهها به گوش میرسد! این صدا، صدای جمع شدن قومهای جهان است. يهوه لشکرهای آسمان آنها را برای جنگ آماده میکند.
آنها از سرزمینهای بسیار دور میآیند، ایشان همچون اسلحهای در دست يهوه هستند تا توسط آنها تمامی خاک بابِل را ویران کند و غضب خود را فرو نشاند.
ناله کنید، زیرا روز يهوه نزدیک است روزی که اللها قادر مطلق شما را هلاک کند.
در آن روز، دستهای همه از ترس سست خواهد شد و دلها آب خواهد گردید.
همه هراسان خواهند شد و دردی شدید مانند درد زنی که میزاید وجودشان را فرا خواهد گرفت. بر یکدیگر نظر خواهند افکند و از دیدن صورتهای دگرگون شدهٔ یکدیگر به وحشت خواهند افتاد.
اینک روز هولناک خشم و غضب يهوه فرا میرسد! زمین ویران خواهد شد و گناهکاران هلاک خواهند گردید.
آسمان بالای سرشان تاریک خواهد شد و ستارگان نور نخواهند داشت، خورشید هنگام طلوع تاریک خواهد شد و ماه روشنایی نخواهد بخشید.
يهوه میفرماید: «من دنیا را به خاطر شرارتش، و بدکاران را به سبب گناهانشان مجازات خواهم کرد. تمام متکبران را خوار خواهم ساخت و همهٔ ستمگران را پست خواهم کرد.
مردمان را کمیابتر از طلای خالص و طلای اوفیر خواهم ساخت.
من، يهوه لشکرهای آسمان، در روز خشم طوفانی خود، آسمانها را خواهم لرزاند و زمین را از جای خود تکان خواهم داد.
«بیگانگانی که در بابِل ساکن باشند به سرزمینهای خود خواهند رفت. آنان مانند گلهای پراکنده و آهویی که مورد تعقیب شکارچی قرار گرفته باشد به وطن خود فرار خواهند کرد.
هر که گیر بیفتد با شمشیر یا نیزه کشته خواهد شد.
اطفال کوچک در برابر چشمان والدینشان به زمین کوبیده خواهند شد؛ خانهها غارت و زنان بیعصمت خواهند گردید.
«من مادها را که توجهی به طلا و نقره ندارند به ضد بابِلیها برخواهم انگیخت تا بابِلیها نتوانند با پیشکش کردن ثروت خود جان خود را نجات دهند.
سپاهیان مهاجم بر جوانان و کودکان رحم نخواهند کرد و آنها را با تیر و کمان هدف قرار خواهند داد.
به این ترتیب، خدا بابِل را که جلال ممالک و زینت فخر کلدانیان است مانند سدوم و عموره با خاک یکسان خواهد کرد.
بابِل دیگر هرگز آباد و قابل سکونت نخواهد شد. حتی اعراب چادرنشین نیز در آنجا خیمه نخواهند زد و چوپانان گوسفندان خود را در آن مکان نخواهند چرانید.
تنها حیوانات وحشی در آنجا به سر خواهند برد و روباهها در آن محل لانه خواهند کرد. جغدها در خانههای آنجا ساکن خواهند شد و بزهای وحشی در آنجا جست و خیز خواهند کرد.
صدای زوزهٔ گرگها و شغالها از درون کاخهای زیبای بابِل به گوش خواهد رسید. آری، زمان نابودی بابِل نزدیک است!»
14
يهوه بر قوم یسرال ترحم خواهد کرد و بار دیگر آنها را برخواهد گزید و در سرزمینشان ساکن خواهد ساخت. بیگانگان مهاجر در آنجا با خاندان یعقوب زندگی خواهند کرد.
قومهای جهان به ایشان کمک خواهند کرد تا به وطن خود بازگردند. قوم یسرال در سرزمینی که يهوه به ایشان داده قومهای دیگر را به بردگی خواهند گرفت. آنانی که قوم یسرال را اسیر کرده بودند، خود به اسارت ایشان در خواهند آمد و بنییسرال بر دشمنان خود فرمانروایی خواهند کرد.
هنگامی که يهوه قوم خود را از درد و اضطراب، بندگی و بردگی رهایی بخشد،
آنگاه ایشان با ریشخند به پادشاه بابِل چنین خواهند گفت: «ای پادشاه ظالم سرانجام نابود شدی و ستمکاریهایت پایان گرفت
يهوه حکومت ظالمانه و شرارتآمیز تو را در هم شکست.
تو با خشم و غضب، مردم را پیوسته شکنجه و آزار میدادی،
اما اکنون تمام مردم از دست تو آسوده شده، در آرامش زندگی میکنند و از شادی سرود میخوانند.
حتی صنوبرها و سروهای لبنان نیز با شادمانی میسرایند: ”از زمانی که تو سقوط کردی دیگر کسی نیست که ما را قطع کند!“
«دنیای مردگان آماده میشود تا به استقبال تو بیاید. رهبران و پادشاهان دنیا که سالها پیش مردهاند، آنجا در انتظار تو هستند.
آنها وقتی تو را ببینند به تو خواهند گفت: ”تو نیز مانند ما ضعیف شدی و با ما فرقی نداری!
حشمت تو از دست رفته است و نوای دلنشین بربطهای کاخ تو دیگر به گوش نمیرسد. اکنون تشک تو کرمها هستند و لحافت موریانهها.“
«ای ستارهٔ درخشان صبح، چگونه از آسمان افتادی! ای که بر قومهای جهان مسلط بودی، چگونه بر زمین افکنده شدی!
در دل خود میگفتی: ”تا به آسمان بالا خواهم رفت، تخت سلطنتم را بالای ستارگان خدا خواهم نهاد و بر قلهٔ کوهی در شمال که اللهاان بر آن اجتماع میکنند جلوس خواهم کرد.
به بالای ابرها خواهم رفت و مانند اللها متعال خواهم شد.“
اما تو به دنیای مردگان که در قعر زمین است، سرنگون شدی.
اینک وقتی مردگان تو را میبینند به تو خیره شده، میپرسند: ”آیا این همان کسی است که زمین و قدرتهای جهان را میلرزاند؟
آیا این همان کسی است که دنیا را ویران میکرد و شهرها را از بین میبرد و بر اسیران خود رحم نمیکرد؟“
«پادشاهان جهان، شکوهمندانه در قبرهایشان آرامیدهاند،
ولی جنازهٔ تو مثل شاخهای شکسته، دور انداخته شده است. نعش تو در قبر روباز است و روی آن را جنازههای کشتهشدگان جنگ پوشانده و مانند لاشۀ پایمال شده، تا به سنگهای ته گودال فرو رفته است.
تو مانند پادشاهان دیگر دفن نخواهی شد، زیرا مملکت خود را از بین بردی و قوم خود را به نابودی کشاندی. از خاندان شرور تو کسی زنده نخواهد ماند.
پسران تو به خاطر شرارت اجدادشان کشته خواهند شد، و کسی از آنها باقی نخواهد ماند تا دنیا را فتح کند و شهرها در آن بسازد.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «من خود بر ضد بابِل برخواهم خاست و آن را نابود خواهم کرد. نسل بابِلیها را ریشهکن خواهم کرد تا دیگر کسی از آنها زنده نماند.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «بابِل را به باتلاق تبدیل خواهم کرد تا جغدها در آن منزل کنند. با جاروی هلاکت، بابِل را جارو خواهم کرد تا هر چه دارد از بین برود.»
يهوه لشکرهای آسمان قسم خورده، میگوید: «آنچه اراده نموده و تقدیر کردهام به یقین واقع خواهد شد.
من سپاه آشور را هنگامی که به سرزمین من یسرال برسد، شکست خواهم داد و سربازانش را روی کوههایم تار و مار خواهم کرد. قوم من دیگر بردهٔ آنها نخواهد بود و آنها را بندگی نخواهد کرد.
دست توانای خود را دراز خواهم کرد و قومها را مجازات خواهم نمود. این است آنچه برای قومها تقدیر کردهام.»
بله يهوه لشکرهای آسمان این را تقدیر کرده است. پس چه کسی میتواند آن را باطل کند؟ این دست اوست که دراز شده است، بنابراین چه کسی میتواند آن را بازگرداند؟
در سالی که آحاز پادشاه درگذشت، این پیغام از سوی خدا نازل شد:
ای فلسطینیها، از مرگ پادشاهی که بر شما ظلم میکرد شادی نکنید، زیرا پسرش از او بدتر خواهد کرد! از مار، افعی به وجود میآید و از افعی، اژدهای آتشین!
يهوه بیچارگان قوم خود را شبانی خواهد کرد و آنها در چراگاه او راحت خواهند خوابید، اما بر شما فلسطینیها قحطی خواهد فرستاد و شما را هلاک خواهد کرد.
ای شهرهای فلسطین گریه و شیون کنید و بلرزید، زیرا قشونی قدرتمند همچون دودی سیاه از شمال در حرکت است و سربازانش برای جنگیدن به جلو میتازند!
پس به فرستادگانی که از فلسطین میآیند چه باید گفت؟ باید گفت که يهوه یروشلیم را بنیاد نهاده تا قوم رنجدیدهٔ او در آن پناه گیرند.
15
این است پیغام خدا برای سرزمین موآب: شهرهای عار و قیرِ موآب در یک شب ویران میشوند.
در دیبون قوم عزادار موآب به بتخانهها پناه میبرند تا برای شهرهای نبو و میدبا گریه کنند. همهٔ مردم موی سر و ریش خود را تراشیده،
لباس عزا پوشیدهاند و در کوچهها راه میروند. از هر خانهای صدای شیون و زاری بلند است.
صدای گریهٔ شهرهای حشبون و العاله تا یاهص نیز شنیده میشود. حتی جنگاوران موآب نیز ناله میکنند و از شدت ترس میلرزند.
دلم برای موآب نالان است. مردم موآب به صوغر و عجلت شلشیا فرار میکنند؛ با گریه از گردنهٔ لوحیت بالا میروند؛ صدای نالهٔ ایشان در طول راه حورونایم به گوش میرسد.
رودخانهٔ نمریم خشک شده است! علف سرسبز کنار رودخانهها پلاسیده و نهالها از بین رفتهاند.
مردم اندوختهٔ خود را برمیدارند تا از راه درهٔ بیدها فرار کنند.
شیون موآب در مرزهای آن طنین افکنده است و صدای زاری آن تا به اجلایم و بئرایلیم رسیده است.
رودخانهٔ دیمون از خون سرخ شده است، ولی خدا باز هم اهالی دیمون را مجازات خواهد کرد. بازماندگان و فراریان موآب نیز جان به در نخواهند برد و طعمهٔ شیر خواهند شد.
16
آوارگان موآب از شهر سالع که در صحراست، برای پادشاه یهوده برهای به عنوان خراج میفرستند.
دختران موآب مانند پرندگان بیآشیانه، در کنارهٔ رود ارنون آواره شدهاند.
از مردم یهوده کمک میخواهند و با التماس میگویند: «ما را زیر سایهٔ خود پناه دهید. از ما حمایت کنید. نگذارید به دست دشمن بیفتیم.
اجازه دهید ما آوارگان در میان شما بمانیم. ما را از نظر دشمنانمان پنهان کنید!» (سرانجام ظالم نابود خواهد شد و ستمکار و تاراج کننده از بین خواهد رفت.
آنگاه کسی از نسل داوود بر تخت پادشاهی خواهد نشست و با عدل و انصاف بر مردم حکومت خواهد کرد. حکومت او بر رحمت و راستی استوار خواهد بود.)
مردم یهوده میگویند: «ما دربارهٔ موآبیها شنیدهایم. میدانیم چقدر متکبرند و به خود فخر میکنند، اما فخر آنها بیاساس است.»
مردم موآب برای سرزمین خود گریه میکنند؛ نان کشمشی قیرحارست را به یاد میآورند و آه میکشند.
مزرعههای حشبون و تاکستانهای سبمه از بین رفتهاند؛ درختان انگور را فرماندهان سپاه دشمن بریدهاند. زمانی شاخههای این درختان انگور تا به شهر یعزیز میرسید و از بیابان گذشته، تا دریای مرده امتداد مییافت.
برای یعزیز و باغهای انگور سبمه گریه میکنم و ماتم میگیرم. اشکم چون سیل برای حشبون و العاله جاری میشود، زیرا میوهها و محصولش تلف شده است.
شادی و خوشحالی برداشت محصول از بین رفته است؛ در باغهای انگور، دیگر نغمههای شاد به گوش نمیرسد؛ دیگر کسی انگور را در چرخشتها، زیر پا نمیفشرد؛ صدای شادمانی خاموش شده است.
دل من مانند بربط برای موآب مینالد و برای قیرحارس آه میکشد.
اهالی موآب بیجهت به سوی بتخانههای خود بالا میروند تا دعا کنند؛ آنها بیجهت خود را خسته میکنند، زیرا دعایشان مستجاب نخواهد شد.
این بود پیغامی که يهوه از قبل دربارهٔ موآب فرموده بود.
اما اینک يهوه میفرماید: «درست پس از سه سال، شکوه و جلال موآب از بین خواهد رفت و از جماعت زیاد آن عدهٔ کمی باقی خواهند ماند و آنها نیز قوت خود را از دست خواهند داد.»
17
این است پیغام خدا دربارهٔ دمشق: «دمشق از بین خواهد رفت و تبدیل به ویرانه خواهد شد.
شهرهای ”عروعیر“ متروک خواهند شد و گوسفندان در آنجا خواهند خوابید و کسی نخواهد بود که آنها را بترساند.
یسرال قدرتش را از دست خواهد داد و دمشق سقوط خواهد کرد. بازماندگان سوریه مانند قوم یسرال خوار و ضعیف خواهند شد.» این را يهوه لشکرهای آسمان فرموده است.
يهوه میفرماید: «عظمت یسرال محو خواهد شد و ثروتش از بین خواهد رفت.
در آن روز، یسرال مانند کشتزارهای درهٔ رفائیم خواهد بود که پس از درو، چیزی در آن باقی نمیماند.
عدهٔ بسیار کمی از قوم یسرال باقی خواهند ماند، همانگونه که پس از چیدن زیتون دو سه دانه روی شاخههای بلند، و چهار پنج دانه نوک شاخههای کوچک باقی میماند.» این را یهوه، اللها یسرال فرموده است.
در آن روز، مردم به سوی آفرینندهٔ خود که اللها قدوس یسرال است روی خواهند آورد،
و دیگر به مذبحها و بتهایی که به دست خود ساختهاند، یعنی اشیریم و بتهای آفتاب، رو نخواهند نمود.
در آن روز، شهرهای مستحکم ویران خواهند شد همچون شهرهای حویها و اموریها که ساکنانشان آنها را در حین فرار برای یسرالیها واگذاشتند.
ای یسرال، تو اللها نجاتدهندۀ خود و صخرهٔ مستحکم خویش را فراموش کردهای و درختان میکاری تا در زیر آنها بتها را بپرستی.
ولی بدان که حتی اگر در همان روزی که درختان را میکاری آنها نمو کرده، شکوفه آورند، با وجود این محصولی نخواهند داد. در آن روز، آنچه نصیب شما میشود بلای کشنده و درد علاجناپذیر خواهد بود.
قومهای جهان مثل دریا میخروشند و همچون طوفان غرش میکنند
و مانند سیل یورش میآورند. اما خدا آنها را خاموش میکند و به عقب میراند. ایشان مانند کاه در برابر باد، و خاک در برابر گردباد هستند.
در شب رعب و وحشت ایجاد میکنند، ولی پیش از فرا رسیدن صبح نابود میشوند. این سزای کسانی است که سرزمین ما را تاراج میکنند و به یغما میبرند.
18
در آن سوی رودخانههای حبشه سرزمینی هست که قایقهای بادبانی در آبهایش رفت و آمد میکنند.
سرزمینی که سفیران خود را بر قایقهایی ساخته شده از نی، به رود نیل میفرستد. ای سفیران تندرو به آن سرزمینی بروید که بین رودخانهها است و قومی بلند بالا و نیرومند در آن زندگی میکنند قومی که همه جا خوف و هراس ایجاد کردهاند.
ای مردم دنیا توجه کنید! به پرچمی که بر قلهٔ کوهها برافراشته میشود بنگرید و به صدای شیپوری که برای جنگ نواخته میشود گوش دهید!
يهوه به من چنین فرموده است: «من از مکان خود به آرامی نظر خواهم کرد، به آرامی یک روز باصفای تابستانی و یک صبح دلپذیر پائیزی در وقت حصاد.»
زیرا پیش از این که حصاد را جمع کنند، درست پس از ریخته شدن شکوفهها و رسیدن انگور، حبشه مانند درخت انگوری که شاخههایش را با اره بریده باشند، نابود خواهد شد.
سربازان حبش در صحرا خواهند مرد و اجسادشان برای پرندگان شکاری و حیوانات وحشی واگذاشته خواهد شد. پرندگان شکاری در تابستان، و حیوانات وحشی در زمستان، از لاشههای آنها تغذیه خواهند کرد.
اما زمانی خواهد رسید که این قوم قدبلند و نیرومند که همه جا خوف و هراس ایجاد میکردند و سرزمینشان میان رودخانهها بود به یروشلیم که يهوه لشکرهای آسمان نام خود را در آن قرار داده است خواهند آمد و برای او هدیه خواهند آورد.
19
پیامی برای مصر: يهوه بر ابری تندرو سوار شده و به جنگ مصر میآید. بتهای مصر در برابر او میلرزند و دلهای مصریها از ترس ضعف میکنند.
يهوه میفرماید: «مصریها را بر ضد یکدیگر خواهم برانگیخت تا برادر با برادر، همسایه با همسایه، شهر با شهر، و مملکت با مملکت بجنگند.
تدبیرهایی را که مصریها اندیشیدهاند بیاثر خواهم کرد و آنان روحیهٔ خود را خواهند باخت. ایشان برای دریافت کمک، به بتهایشان پناه خواهند برد و برای چارهجویی، به احضارکنندگان ارواح و افسونگران و جادوگران متوسل خواهند شد.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «من مصریها را به دست حاکمی ستمگر و بیرحم تسلیم میکنم تا بر آنها حکمرانی کند.»
آب رود نیل کم خواهد شد و بعد از مدتی خشک خواهد گردید.
نهرها متعفن خواهند شد و آب جویها کم شده، خواهند خشکید. نی و بوریا پژمرده خواهند گردید،
تمام سبزهها و مزرعههای کنار رود نیل خشک شده، از بین خواهند رفت و تمام محصول تلف خواهد شد.
همهٔ ماهیگیرانی که تور و قلاب به رود نیل میاندازند نومید خواهند شد و زاری خواهند کرد.
پارچهبافانی که با کتان پارچه میبافتند مأیوس خواهند گردید،
و همهٔ بافندگان و کارگران نومید و دل شکسته خواهند شد.
بزرگان شهر صوعن نادانند و هر مشورت و پندی که به پادشاه مصر میدهند احمقانه است. پس چگونه به پادشاه میگویند: «ما از نسل حکیمان و پادشاهان قدیم هستیم!»
ای پادشاه مصر مشاوران دانای تو کجا هستند؟ بگذار آنها به تو اطلاع دهند که يهوه لشکرهای آسمان بر ضد مصر چه اراده کرده است.
رهبران صوعن و ممفیس و تمام بزرگان مصر نادان و گمراهند و مصر را به نابودی کشاندهاند.
يهوه سرگیجه به آنها داده و آنها مردم مصر را مانند اشخاص مست که بر قی خود میافتند و بلند میشوند و نمیدانند به کجا میروند، گمراه کردهاند.
هیچکس نمیتواند مصر را نجات دهد نه بزرگ نه کوچک، نه ثروتمند و نه فقیر.
در آن روز، مصریها مانند زنان ضعیف خواهند شد و هنگامی که ببینند يهوه لشکرهای آسمان دستش را برای مجازات آنان دراز کرده است از ترس خواهند لرزید.
ایشان با شنیدن اسم سرزمین یهوده به وحشت خواهند افتاد. این را يهوه لشکرهای آسمان اراده نموده است.
در آن زمان، پنج شهر در سرزمین مصر از يهوه لشکرهای آسمان پیروی نموده، به زبان کنعانیان سخن خواهند گفت، و یکی از این شهرها «شهر آفتاب» نامیده خواهد شد.
در آن روز، مذبحی در وسط مصر، و ستون یادبودی در مرز آن، برای يهوه بر پا خواهد شد.
اینها نشان دهندهٔ حضور يهوه لشکرهای آسمان در سرزمین مصر خواهند بود. از آن پس، هرگاه مصریها دعا کرده، از يهوه بخواهند تا آنها را از دست ظالمان برهاند، او برای ایشان حامی و نجات دهندهای خواهد فرستاد و ایشان را نجات خواهد داد.
يهوه خود را به مصریها آشکار خواهد کرد و ایشان يهوه را خواهند شناخت. مردم مصر با تقدیم قربانیها و هدایا او را عبادت خواهند کرد و نذرهای خود را به وی ادا خواهند نمود.
به این ترتیب، يهوه اول مصریها را تنبیه خواهد کرد، سپس برگشته ایشان را شفا خواهد داد. بله، مصریها به سوی يهوه بازگشت خواهند کرد و او دعایشان را شنیده، آنان را شفا خواهد داد.
در آن روز، شاهراهی از مصر به آشور کشیده خواهد شد، و مصریها و آشوریها به سرزمینهای یکدیگر رفت و آمد خواهند کرد و هر دو یک خدا را خواهند پرستید.
یسرال نیز با ایشان متحد خواهد شد و هر سه مملکت با هم باعث برکت تمام جهان خواهند گردید.
يهوه لشکرهای آسمان آنها را برکت داده، خواهد گفت: «متبارک باد قوم من مصر و صنعت دست من آشور و میراث من یسرال!»
20
سرگن، پادشاه آشور، سردار سپاه خود را به شهر اشدود در فلسطین فرستاد و آن را تسخیر کرد.
سه سال پیش از این رویداد، يهوه به یشعیهو پسر آموص فرموده بود که لباس و کفش خود را از تن در بیاورد و عریان و پا برهنه راه برود، و یشعیهو چنین کرد.
هنگامی که اشدود به دست آشور افتاد يهوه فرمود: «خدمتگزار من یشعیهو مدت سه سال عریان و پا برهنه راه رفته است. این نشانهٔ بلاهای هولناکی است که من بر مصر و حبشه خواهم آورد.
پادشاه آشور مردم مصر و حبشه را اسیر خواهد کرد و کوچک و بزرگ را مجبور خواهد ساخت عریان و پا برهنه راه بروند تا مصر را رسوا کند.
آنگاه مردمی که در سواحل فلسطین زندگی میکنند و تکیهگاهشان حبشه، و فخرشان مصر است، پریشان و رسوا شده، خواهند گفت: ”اگر بر سر مصر که میخواستیم از دست آشور به او پناه ببریم چنین بلایی آمد، پس بر سر ما چه خواهد آمد؟“»
21
این پیام برای بابِل است: مهاجمی از سرزمین دهشت، مانند گردباد بیابانی، به سوی بابِل میآید.
رؤیای ترسناکی میبینم، رویای خیانت و نابودی! ای لشکر عیلام حمله کن! ای لشکر ماد محاصره کن! خدا به نالهٔ قومهایی که زیر دست بابِل هستند پایان میدهد.
با دیدن و شنیدن این چیزها مدهوش شدم و دردی چون درد زایمان همهٔ وجودم را فرا گرفت.
میترسیدم و قلبم به شدت میتپید. آرزو میکردم هر چه زودتر شب فرا رسد، ولی آرامش شب نیز جای خود را به وحشت داده بود.
در رؤیا دیدم فرشها پهن شده و سفره چیده شده است و عدهای مشغول خوردن و نوشیدنند. ناگهان فرمانی صادر میشود: «ای سرداران برخیزید و سپرهای خود را برای جنگ آماده سازید!»
در این هنگام يهوه به من فرمود: «یک دیدبان تعیین کن تا هر چه را میبیند، خبر دهد.
هنگامی که ببیند سواران جفتجفت بر الاغ و شتر میآیند باید دقت کند.»
پس دیدبان را بالای حصار گذاشتم. یک روز او فریاد زد: «ای سرورم، روزها و شبها بر دیدبانگاه خود ایستاده دیدبانی کردهام. اینک فوج سواران را میبینم که جفتجفت میآیند!» در این هنگام، صدایی شنیدم که میگفت: «بابِل سقوط کرد! بابِل سقوط کرد! همهٔ بتهای بابِل خرد شدند و روی زمین افتادند!»
ای قوم من یسرال، ای قومی که مانند گندم کوبیده و غربال شدهاید، به این خبر خوشی که از جانب يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، به شما اعلام کردم، گوش دهید.
این پیام برای دومَه است: یک نفر از ادوم مرا صدا میزند: «ای دیدبان، از شب چه خبر؟ چقدر مانده شب تمام شود؟»
من جواب میدهم: «بهزودی روز داوری شما فرا میرسد. به سوی خدا بازگشت کنید تا من خبر خوشی به شما دهم. او را بطلبید و دوباره بیایید و بپرسید.»
این پیام برای عربستان است: ای مردم ددان که در بیابانهای عربستان اردو میزنید،
به تشنگانی که نزد شما میآیند آب دهید؛ ای مردم تیما به فراریان خوراک دهید.
اینها از شمشیر برهنه و کمان کشیده و از جنگِ سخت گریختهاند.
يهوه به من گفت: «درست پس از یک سال قدرت و شوکت قبیلهٔ قیدار از بین خواهد رفت
و از تیراندازان و جنگاوران این قبیله بیش از چند نفر باقی نخواهند ماند. من که یهوه اللها یسرال هستم این را میگویم.»
22
این پیغام دربارۀ یروشلیم، وادی رویا است: چه شده است؟ چرا مردم شهر به پشت بامها میدوند؟
در تمام شهر غوغا برپاست! برای این شهر شاد و پر جنب و جوش چه پیش آمده است؟ مردان یروشلیم کشته شدهاند اما نه در جنگ، و نه با شمشیر.
همهٔ رهبران با هم فرار کردند و بدون اینکه تیری بیفکنند تسلیم شدند. وقتی دشمن هنوز دور بود مردم با هم گریختند و اسیر گردیدند.
پس مرا به حال خود بگذارید تا برای مصیبت قومم، به تلخی بگریم. کوشش نکنید مرا تسلی دهید،
زیرا اینک زمان آن رسیده که يهوه، يهوه لشکرهای آسمان یروشلیم را دچار مصیبت و آشفتگی و انهدام کند. دیوارهای شهر ما فرو ریخته است. فریاد مردم در کوهها طنین میافکند.
سپاهیان عیلام تیر و کمان را آماده کرده، بر اسبهای خود سوار شدهاند و سربازان سرزمین «قیر» سپرهای خود را به دست گرفتهاند.
دشتهای سرسبز یهوده از ارابههای دشمن پر شده است و سواران دشمن به پشت دروازههای شهر رسیدهاند.
نیروی دفاعی یهوده در هم شکسته است. برای آوردن اسلحه به اسلحهخانه میدوید.
رخنههای حصار شهر داوود را بررسی میکنید، سپس خانههای یروشلیم را میشمارید تا آنها را خراب کنید و مصالحشان را برای تعمیر حصار به کار ببرید. برای ذخیره کردن آب،
آب انبار در داخل شهر درست میکنید تا آب برکهٔ قدیمی تحتانی را در آن بریزید. تمام این کارها را میکنید اما به خدا که سازندهٔ همه چیز است توجهی ندارید.
يهوه، يهوه لشکرهای آسمان از شما میخواهد که گریه و ماتم کنید، موی خود را بتراشید و پلاس بپوشید.
اما شما شادی میکنید، گاو و گوسفند سر میبرید تا گوشتشان را با شراب بخورید و خوش بگذرانید. میگویید: «بیاید بخوریم و بنوشیم، چون فردا میمیریم.»
يهوه لشکرهای آسمان به من گفته که این گناه شما تا به هنگام مرگ هرگز آمرزیده نخواهد شد. بله، این را يهوه لشکرهای آسمان فرموده است.
يهوه، يهوه لشکرهای آسمان به من فرمود که نزد «شبنا» وزیر دربار بروم و به او چنین بگویم:
«تو در اینجا چه میکنی؟ چه کسی به تو اجازه داده در اینجا قبری برای خود بکنی؟ ای کسی که قبر خود را در این صخرۀ بلند میتراشی،
هر مقامی که داشته باشی، يهوه تو را برمیدارد و دور میاندازد.
تو را مانند یک گوی برمیدارد و به سرزمینی دور پرتاب میکند. در آنجا تو در کنار ارابههایت که به آنها افتخار میکردی خواهی مرد. تو مایهٔ ننگ دربار هستی،
پس يهوه تو را از این مقام و منصبی که داری برکنار خواهد کرد.»
يهوه به شبنا چنین میگوید: «در آن روز، خدمتگزار خود، اِلیاقیم، پسر حلقیا را به جای تو خواهم نشاند.
لباس تو را به او خواهم پوشاند و کمربندت را به کمرش خواهم بست و اقتدار تو را به او خواهم داد. او برای مردم یروشلیم و خاندان یهوده پدر خواهد بود.
کلید دربار داوود پادشاه را به او خواهم داد و او هر دری را بگشاید کسی آن را نخواهد بست و هر دری را ببندد کسی آن را نخواهد گشود!
او را مانند میخی، محکم در جای خود خواهم کوبید و او مایهٔ سربلندی خاندان خود خواهد شد.
«اما تمام خاندان و فرزندان او مانند کاسهها و کوزههایی که بر میخ میآویزند بر او خواهند آویخت.
وقتی چنین شود آن میخی که محکم به دیوار کوبیده شده است، شل شده، خواهد افتاد و باری که بر آن است متلاشی خواهد شد.» این را يهوه لشکرهای آسمان فرموده است.
23
پیامی برای صور: ای کشتیهای ترشیش که از سرزمینهای دور دست باز میگردید، برای صور گریه کنید، زیرا چنان ویران شده که نه خانهای و نه بندرگاهی برایش باقی مانده است! آنچه در قبرس دربارهاش شنیدید حقیقت دارد.
زمانی بندر صور مرکز تجارت دنیا محسوب میشد. کشتیهای صیدون که از مصر غله و از رود نیل حصاد میآوردند تا تاجران صیدون با آن با تمام دنیا تجارت کنند، در این بندر لنگر میانداختند. اما اینک صور در سکوت مرگبار فرو رفته است!
شرم بر تو باد ای صیدون، ای فرزند مستحکم دریا! زیرا دریا میگوید: «من هرگز درد نکشیده و نزاییدهام و کودکی پرورش ندادهام.»
چون خبر خرابی صور به مصر رسد او نیز سخت خواهد ترسید.
ای مردم فنیقیه، گریهکنان به ترشیش فرار کنید!
آیا این همان شهر تاریخی و پرشکوه شما، صور است که چنین ویران گشته؟ زمانی مردم صور به جاهای دور میرفتند تا سرزمینها را تصاحب کرده آنها را محل سکونت خود سازند.
چه کسی این مصیبت را بر سر این شهر سلطنتی که تجار و بازرگانانش در تمام جهان معروفند، آورده است؟
يهوه لشکرهای آسمان این کار را کرده تا غرور صور را بشکند و آنانی را که در جهان معروفند خوار سازد.
ای مردم ترشیش، سرزمین خود را مثل کنارههای رود نیل حاصلخیز کنید، زیرا دیگر مانعی بر سر راه شما نیست.
يهوه دست خود را بر دریا دراز کرده ممالک دنیا را تکان میدهد. او دستور داده که شهرهای تجاری فنیقیه را ویران کنند.
ای مردم بلا دیدهٔ صیدون، شما دیگر از آسایش برخوردار نخواهید شد. اگر به قبرس نیز فرار کنید در آنجا راحت نخواهید بود.
به بابِل نگاه کنید! ببینید چگونه مردم این سرزمین از بین رفتند! آشوریها بابِل را به محلی جهت وحوش صحرا تبدیل کردند؛ آنها شهر را محاصره کرده، با منجنیقهایشان کاخهایش را در هم کوبیدند و این سرزمین را با خاک یکسان کردند.
ای کشتیهای ترشیش که در دریا هستید زاری کنید، زیرا بندرگاه شما ویران شده است.
صور مدت هفتاد سال، که طول عمر یک پادشاه است، به فراموشی سپرده خواهد شد. پس از آن هفتاد سال، صور مانند فاحشهٔ آن سرودی خواهد بود که کلماتش چنین است:
«ای فاحشهٔ فراموش شده، چنگ را به دست بگیر و در شهر بگرد. خوش بنواز و آوازهای بسیار بخوان، تا مردم دوباره تو را به یاد آورند.»
بله، پس از گذشت آن هفتاد سال، يهوه اجازه خواهد داد صور دوباره رونق یابد و با مشتریان خود در تمام دنیا تجارت کند.
اما سودی که عاید صور شود در خزانهٔ او ذخیره نخواهد شد، بلکه وقف يهوه خواهد گردید تا به مصرف خوراک و پوشاک پیروان راه يهوه برسد.
24
يهوه زمین را ویران و متروک خواهد کرد؛ پوستهاش را خراب کرده، ساکنانش را پراکنده خواهد ساخت.
همه به یک سرنوشت دچار خواهند شد: کاهن و غیرکاهن، نوکر و ارباب، کنیز و خاتون، خریدار و فروشنده، قرض دهنده و قرض گیرنده، برنده و بازنده.
زمین به کلی خالی و غارت خواهد شد. این را يهوه فرموده است.
زمین خشک و پژمرده میشود و بلندیهای آن پست میگردد.
مردم روی زمین از احکام و اوامر خدا سرپیچی کرده، عهد جاودانی او را شکستهاند؛
بنابراین جهان دچار لعنت شده است. ساکنان آن تاوان گناهان خود را پس میدهند. زمین سوخته و عدۀ کمی از مردم باقی ماندهاند.
محصول انگور کم شده و شراب نایاب گردیده است. آنانی که شاد بودند اکنون غمگینند.
دیگر نوای دلنشین دف و چنگ شنیده نمیشود. آن روزهای خوش به سر آمده است.
دیگر بزم می و مطرب وجود ندارد و شراب به کام نوشندگانش تلخ است.
در شهر هرج و مرج است و مردم درِ خانهٔ خود را محکم میبندند تا کسی وارد نشود.
در کوچهها فریاد آنانی به گوش میرسد که به دنبال شراب میگردند. شادیها از بین رفته و خوشیها از روی زمین رخت بربسته است.
شهر ویران گشته و دروازههایش شکسته شده و از بین رفتهاند.
در تمام ممالک دنیا این اتفاق خواهد افتاد. دنیا مانند درخت زیتونی خواهد بود که تکانیده شده باشد، و یا خوشهٔ انگوری که میوهاش را چیده باشند.
کسانی که باقی بمانند از شادی فریاد خواهند زد و آواز خواهند خواند. آنان که در غرب هستند بزرگی يهوه را خواهند ستود.
و آنانی که در شرق هستند او را سپاس خواهند گفت. ساکنان جزایر نیز یهوه اللها یسرال را پرستش خواهند کرد
و از سرزمینهای دور دست صدای مردم را خواهیم شنید که در وصف اللها عادل سرود میخوانند. اما افسوس! افسوس که بدکاران و خیانتپیشگان به شرارت خود ادامه میدهند. این مرا غمگین و ناامید میکند.
ای مردم دنیا بدانید که ترس و گودال و دام در انتظار شماست.
اگر از ترس فرار کنید در گودال خواهید افتاد، و اگر از گودال بیرون بیایید در دام گرفتار خواهید شد. از آسمان به شدت باران خواهد بارید و اساس زمین تکان خواهد خورد.
زمین در هم خواهد شکست و خرد شده، از هم خواهد پاشید.
زمین مانند مستی است که افتان و خیزان راه میرود و مثل خیمهای است که در برابر طوفان تکان میخورد. دنیا زیر بار گناهش خم شده و یک روز خواهد افتاد و دیگر برنخواهد خاست.
در آن روز، يهوه نیروهایی را که در آسمان هستند و قدرتمندانی را که بر زمین حکومت میکنند مجازات خواهد کرد.
آنان مانند اسیرانی که در سیاهچال زندانی هستند نگه داری خواهند شد تا روز محاکمه فرا رسد.
ماه تاریک خواهد شد و خورشید دیگر نور نخواهد داد، زیرا يهوه لشکرهای آسمان سلطنت خواهد کرد. او بر کوه صهیون جلوس فرموده، در یروشلیم حکومت خواهد کرد و رهبران دنیا شکوه و جلال او را خواهند دید.
25
ای يهوه، تو را ستایش میکنم و نامت را گرامی میدارم، چون تو اللها من هستی. تو کارهای شگفتانگیز کردهای و آنچه را که از قدیم اراده نمودهای در کمال درستی و امانت به انجام رسانیدهای.
شهرها را با خاک یکسان کردهای و قلعههای مستحکم را از بین بردهای. کاخهای دشمنان ما ویران شدهاند و هرگز بنا نخواهند شد.
بنابراین، قویترین قومهای جهان تو را خواهند پرستید و ظالمترین قومها از تو خواهند ترسید.
ای يهوه، تو برای فقیران و بیکسان به هنگام سختی پناهگاه هستی، در برابر طوفان سر پناه، و در گرمای روز سایه. نفس ستمگران مانند سیلابی است که بر دیوار گلی یورش میبرد
و همچون گرمایی است که زمین را میسوزاند. اما تو، ای يهوه، صدای دشمنان ما را خاموش کردی، و مانند ابری که گرمای روز را کاهش میدهد، سرود ستمگران را خاموش ساختی.
يهوه لشکرهای آسمان در یروشلیم، بر کوه صهیون، ضیافتی برای تمام قومهای جهان بر پا خواهد کرد و سفرهای رنگین با انواع غذاهای لذیذ و شرابهای کهنهٔ گوارا خواهد گستراند.
در آنجا او ابر تیره را که بر تمام مردم دنیا سایه افکنده است کنار خواهد زد
و مرگ را برای همیشه نابود خواهد کرد. يهوه اشکها را از چشمها پاک خواهد کرد و ننگ قوم خود را از روی تمام زمین برخواهد داشت. این را يهوه فرموده است.
در آن روز، مردم خواهند گفت: «این همان اللها ماست که بر او امید بسته بودیم. این همان يهوه ماست که منتظرش بودیم. اینک او ما را نجات داده است، پس بیایید برای این نجات شاد و مسرور باشیم.»
دست يهوه کوه صهیون را حفظ خواهد کرد، اما مردم موآب زیر پای او له خواهند شد همانگونه که کاه در گنداب له میشود.
آنها دستهای خود را مثل شناگران، با مهارت باز خواهند کرد تا شنا کنند، اما خدا دستهایشان را سست خواهد کرد و غرور آنها را در هم خواهد شکست.
او قلعههای موآب را با حصارهای بلندشان در هم کوبیده، بر زمین خواهد ریخت و با خاک یکسان خواهد کرد.
26
در آن روز، این سرود در سرزمین یهوده خوانده خواهد شد: شهر ما قوی و محکم است و خدا با حصار نجاتبخش خود ما را حفظ میکند.
دروازهها را بگشایید تا قوم عادل و با ایمان وارد شوند.
ای يهوه، کسانی را که به تو توکل دارند و در عزم خود راسخند در آرامش کامل نگاه خواهی داشت.
همیشه بر يهوه توکل کنید؛ او جان پناه جاودانی ماست!
خدا اشخاص مغرور را پست گردانیده و شهر مستحکم آنان را با خاک یکسان کرده است.
کسانی که زیر ظلم و ستم بودهاند اینک پیروزمندانه بر خرابههای شهر قدم میگذارند و آن را لگدمال میکنند.
راه درستکاران راست است؛ پس ای اللها راستی راه ایشان را هموار ساز.
ای يهوه، ما از خواست تو پیروی میکنیم و به تو امید بستهایم؛ اشتیاق قلب ما تنها تو هستی.
شب را در اشتیاق تو به سر میبرم و هنگام سپیده دم تو را میطلبم. هنگامی که تو جهان را داوری کنی آنگاه مردم مفهوم عدالت را خواهند آموخت.
هر چند تو نسبت به گناهکاران رحیم هستی، اما آنان هرگز یاد نمیگیرند که خوبی کنند. آنان در این سرزمین خوبان به بدکاری خود ادامه میدهند و به جلال و عظمت تو توجه نمیکنند.
دشمنانت نمیدانند که تو آنها را مجازات خواهی کرد. يهوها، آنها را مجازات کن و نشان بده که قومت را دوست داری. بگذار سرافکنده شوند؛ بگذار در آتش خشم تو بسوزند.
يهوها، میدانیم تو برای ما صلح و سلامتی به ارمغان خواهی آورد، زیرا تا به حال هر موفقیتی که کسب کردهایم، در واقع تو به ما عنایت فرمودهای.
ای يهوه، اربابان بسیاری بر ما حکومت کردهاند، اما ارباب واقعی ما تو هستی و ما تنها تو را پرستش خواهیم کرد.
آنان مردند و از بین رفتند و دیگر هرگز باز نمیگردند. تو آنها را به سزای اعمالشان رساندی و نابود کردی و نامشان را از خاطرها محو ساختی.
ای يهوه، قوم خود را افزودی و مملکت ما را وسیع ساختی. این سبب شده است که تو معروف شوی و نامت بر سر زبانها بیفتد.
يهوها، تو قومت را تنبیه کردی و ایشان هنگام سختی، در خفا به درگاه تو دعا کردند.
ای يهوه، ما در حضور تو مثل زن حاملهای هستیم که هنگام زاییدن درد میکشد و فریاد برمیآورد.
هر چند حامله شده، درد کشیدیم، ولی چیزی نزاییدیم! نتوانستیم برای ساکنان زمین نجات به ارمغان آوریم، و به دنیا حیات ببخشیم.
اما مردگان قوم تو زنده شده، از خاک برخواهند خاست؛ زیرا شبنم تو بر بدنهای ایشان خواهد نشست و به آنها حیات خواهد بخشید. کسانی که در خاک زمین خفتهاند بیدار شده، سرود شادمانی سر خواهند داد.
ای قوم من، به خانههای خود بروید و درها را پشت سر خود ببندید. مدت کوتاهی خود را پنهان کنید تا غضب خدا بگذرد.
زیرا يهوه از آسمان میآید تا مردم دنیا را به سبب گناهانشان مجازات کند. زمین تمام خونهای ریخته شده را آشکار خواهد ساخت و دیگر اجساد کشتهشدگان را در خود پنهان نخواهد کرد.
27
در آن روز، يهوه با شمشیر بسیار تیز و برندهٔ خود، لِویاتان را که ماری تیزرو و پیچنده است به سزای اعمالش خواهد رساند و آن اژدها را که در دریاست خواهد کشت.
در آن روز، يهوه دربارهٔ تاکستان پر بار خود خواهد گفت:
«من یهوه، از این تاکستان مراقبت مینمایم و مرتب آن را آبیاری میکنم. روز و شب مواظب هستم تا کسی به آن آسیبی نرساند.
دیگر بر تاکستان خود خشمگین نیستم. اگر ببینم خارها مزاحمش هستند، آنها را یکجا آتش خواهم زد، مگر اینکه دشمنان قوم من تسلیم شوند و از من تقاضای صلح کنند.»
زمانی خواهد رسید که یسرال ریشه خواهد زد، غنچه و شکوفه خواهد آورد و دنیا را از میوه پر خواهد ساخت.
يهوه به اندازهای که دشمنان قوم یسرال را تنبیه کرده است این قوم را تنبیه نکرده است.
او برای مجازات یسرال، آنها را از سرزمینشان به دیار دور تبعید کرد گویی باد شرقی وزید و آنان را با خود برد.
او این کار را کرد تا گناه قوم یسرال را کفاره کند؛ و این ثمرۀ کامل پاک شدن گناه آنها خواهد بود. وقتی او تمام سنگهای مذبح را همچون سنگ آهک تکهتکه کند، ستونهای اشیره و مذبحهای بخور دیگر برپا نخواهند ماند.
شهرهای مستحکم یسرال خالی از سکنه شده و مانند بیابان متروک گردیدهاند. در آنجا گاوها میچرند و شاخ و برگ درختان را میخورند.
وقتی شاخههای درختان خشک میشوند، از درخت میافتند و زنها آنها را جمع کرده، در اجاق میسوزانند. این قوم فهم ندارد، پس صانع و خالق آنها بر آنها رحم و شفقت نخواهد کرد.
اما زمانی خواهد رسید که يهوه مانند کسی که خوشههای گندم را دانهدانه برمیچیند و از پوستش جدا میکند، بنییسرال را از رود فرات تا مرز مصر جمع خواهد کرد.
در آن روز، شیپور بزرگ نواخته خواهد شد و بسیاری از قوم یهود که به آشور و مصر تبعید شدهاند باز خواهند گشت و يهوه را در یروشلیم بر کوه مقدّسش پرستش خواهند کرد.
28
وای بر سامره! وای بر این شهری که با درههای حاصلخیز احاطه شده و مایۀ افتخار میگساران یسرال است! شراب، رهبران یسرال را از پای درآورده است. جلال یسرال که همانند تاج گلی بر سر رهبرانش بود، در حال پژمردن است.
يهوه کسی را دارد که زورآور و توانا است. يهوه او را مانند تگرگ شدید و طوفان مهلک و سیلاب خروشان بر سرزمین یسرال میفرستد تا آن را فرا بگیرد.
آنگاه شهری که مایهٔ افتخار میگساران یسرال است زیر پاها پایمال خواهد شد.
شکوه و زیبایی درههای حاصلخیز آن ناگهان از بین خواهد رفت درست مانند نوبر انجیر که به محض دیده شدن بر سر شاخهها، چیده و خورده میشود.
روزی خواهد آمد که يهوه لشکرهای آسمان، خود برای بازماندگان قومش تاج جلال و زیبایی خواهد بود.
او به قضات توانایی تشخیص خواهد بخشید و به سربازان قدرت خواهد داد تا از دروازههای شهر دفاع کنند.
اما اینک اشخاص مست یروشلیم را اداره میکنند! حتی کاهنان و انبیا نیز مستند؛ شراب ایشان را چنان مست و گیج کرده که قادر نیستند پیامهای خدا را دریابند و آنها را به مردم رسانده، آنان را ارشاد کنند.
سفرههایشان پر از استفراغ و کثافت است و هیچ جای پاکیزهای دیده نمیشود.
آنها میگویند: «یشعیهو به چه کسی تعلیم میدهد؟ چه کسی به تعلیم او احتیاج دارد؟ تعلیم او فقط برای بچهها خوب است!
او هر مطلبی را بارها برای ما تکرار میکند و کلمه به کلمه توضیح میدهد.»
چون مردم به این تعلیم گوش نمیدهند، خدا قوم بیگانهای را خواهد فرستاد تا به زبان بیگانه با قوم خود سخن بگوید!
خدا به قوم خود فرموده بود: «اینجا جای استراحت است؛ پس خستگان استراحت کنند. اینجا مکان آرامی است.» اما ایشان نخواستند بشنوند.
پس يهوه هر مطلبی را بارها برای ایشان تکرار خواهد کرد و آن را کلمه به کلمه توضیح خواهد داد. این قوم افتاده، خرد خواهند شد و در دام خواهند افتاد و سرانجام اسیر خواهند شد.
پس ای حکمرانان یروشلیم که همه چیز را به باد مسخره میگیرید، به آنچه يهوه میفرماید توجه کنید.
شما با فخر میگویید: «با مرگ معامله کردهایم و با دنیای مردگان قرارداد بستهایم. اطمینان داریم که هرگاه مصیبتی رخ دهد هیچ گزندی به ما نخواهد رسید؛ زیرا با دروغ و فریب برای خود مخفیگاه ساختهایم.»
پس يهوه یهوه چنین میفرماید: «اینک من سنگ بنیادی در صهیون مینهم، سنگ گرانبها و آزموده شده. این یک سنگ زاویۀ مطمئنی است که میشود بر آن بنا کرد. هر که توکل کند ترسان و لرزان نخواهد شد.
انصاف، ریسمان آن و عدالت، شاقول آن خواهد بود.» بارش تگرگ پناهگاه شما را که بر دروغ استوار است ویران خواهد کرد و سیل مخفیگاه شما را خواهد برد.
قراردادی که با مرگ و دنیای مردگان بستهاید باطل خواهد شد، بنابراین وقتی مصیبت بیاید شما را از پای درمیآورد.
مصیبت روز و شب به سراغتان خواهد آمد و شما را گرفتار خواهد کرد. هر بار که پیامی از خدا بشنوید وحشت سراپایتان را فرا خواهد گرفت.
شما مانند کسی خواهید بود که میخواهد بخوابد اما بسترش کوتاهتر از آنست که بر آن دراز بکشد و لحافش تنگتر از آنکه او را بپوشاند.
يهوه با خشم و غضب خواهد آمد تا کارهای شگفتانگیز خود را به انجام رساند همانگونه که در کوه فراصیم و درهٔ جبعون این کار را کرد.
پس، از تمسخر دست بردارید مبادا مجازات شما سنگینتر شود، زیرا يهوه، يهوه لشکرهای آسمان به من گفته که قصد دارد تمام زمین را نابود کند.
به من گوش کنید! به سخنان من توجه کنید!
آیا کشاورز تمام وقت خود را صرف شخم زدن زمین میکند و در آن هیچ بذری نمیکارد؟ آیا او فقط به آماده کردن خاک سرگرم است و بس؟
البته او میداند که باید آن را آماده کند تا در آن تخم بکارد. میداند تخم گشنیز و زیره را کجا بپاشد و بذر گندم و جو و ذرت را کجا بکارد.
او میداند چه کند زیرا اللهاش به او یاد داده است.
او هرگز برای کوبیدن گشنیز و زیره از خرمنکوب استفاده نمیکند، بلکه با چوب آنها را میکوبد.
برای تهیهٔ آرد، او میداند چه مدت باید گندم را خرمنکوبی کند و چگونه چرخ ارابهٔ خود را بر آن بگرداند بدون اینکه اسبان ارابه، گندم را له کنند.
تمام این دانش از يهوه لشکرهای آسمان که رأی و حکمتش عجیب و عظیم است صادر میگردد.
29
وای بر اَریئیل، شهر داوود! هر سال قربانیهای زیادتری به خدا تقدیم میکنی،
ولی خدا تو را سخت مجازات خواهد کرد و تو را که به اَریئیل معروف هستی به مذبحی پوشیده از خون تبدیل خواهد کرد.
او از هر طرف تو را محاصره کرده، بر تو یورش خواهد برد.
تو سقوط خواهی کرد و نالهات مانند صدای ارواح مردگان، از زیر خاک به زحمت شنیده خواهد شد.
اما دشمنان تو نیز خرد خواهند شد و کسانی که بر تو ظلم میکردند همچون کاه در برابر باد، رانده و پراکنده خواهند شد. در یک چشم به هم زدن يهوه لشکرهای آسمان با رعد و زلزله و صدای مهیب، با گردباد و طوفان و شعلهٔ آتش به کمک تو خواهد شتافت
و تمام سپاهیان دشمن را که تو را محاصره کرده و مورد یورش خود قرار دادهاند و با تو میجنگند مثل خواب و رؤیای شبانه محو و نابود خواهد کرد.
ای یروشلیم، آنانی که با تو جنگ میکنند مانند شخص گرسنهای خواهند بود که خواب میبیند که خوراک میخورد، اما وقتی بیدار میشود هنوز گرسنه است، و یا شخص تشنهای که در خواب میبیند که آب مینوشد، اما وقتی بیدار میشود عطش او همچنان باقی است.
ای شکاکان، در حیرت و کوری خود باقی بمانید! شما مست هستید اما نه از میگساری، سرگیجه گرفتهاید اما نه از شرابخواری!
يهوه خواب سنگینی به شما داده است. او چشمان انبیا و رؤیابینندگان شما را بسته است،
آن گونه که رؤیاها و الهامهایی را که داده میشود نمیتوانند ببینند. این رؤیاها برای ایشان مانند طوماری است مهر و موم شده که اگر آن را به دست کسی که خواندن میداند بدهید، میگوید: «نمیتوانم بخوانم چون مهر و موم شده است»،
و اگر به کسی بدهید که خواندن نمیداند او نیز میگوید: «نمیتوانم بخوانم چون خواندن نمیدانم.»
يهوه میفرماید: «این قوم میگویند قوم منند. آنها با زبان خود مرا تکریم میکنند، ولی دلشان از من دور است. پرستش ایشان توخالی و چیزی جز ساختۀ بشر نیست.
پس با ضربات غیرمنتظرهٔ خود، این قوم را به حیرت خواهم انداخت. حکمت حکیمان ایشان نابود خواهد شد و فهم فهیمان ایشان از بین خواهد رفت.»
وای بر آنانی که کوشش میکنند نقشههای خود را از يهوه پنهان کنند. آنان نقشههای خود را در تاریکی به اجرا میگذارند و میگویند: «چه کسی میتواند ما را ببیند؟ چه کسی میتواند ما را بشناسد؟»
آنان در اشتباه هستند و فرقی بین کوزه و کوزهگر قائل نیستند. آیا مصنوع به صانع خود میگوید: «تو مرا نساختهای؟» و یا به او میگوید: «تو نمیدانی چه میکنی»؟
پس از مدت کوتاهی لبنان دوباره به بوستان پرثمر و جنگل پر درخت تبدیل خواهد شد.
در آن روز، ناشنوایان کلمات کتابی را که خوانده شود خواهند شنید و نابینایان که در تاریکی زندگی کردهاند با چشمانشان خواهند دید.
بار دیگر فقیران و فروتنان وجد و شادی خود را در يهوه، اللها قدوس یسرال، باز خواهند یافت.
زیرا ستمگران و مسخرهکنندگان از بین خواهند رفت و تمام کسانی که شرارت میکنند نابود خواهند شد.
کسانی که با شهادت دروغ بیگناه را مجرم میسازند، با نیرنگ رأی دادگاه را تغییر میدهند و با سخنان بیاساس باعث میشوند حق به حقدار نرسد، جان به در نخواهند برد.
بنابراین، يهوهی که ابراهیم را رهانید دربارهٔ یسرال چنین میگوید: «ای قوم من، از این به بعد دیگر سرافکنده نخواهید شد و رنگ چهرهتان از ترس نخواهد پرید.
وقتی فرزندان خود را که من به شما میبخشم ببینید، آنگاه با ترس و احترام مرا که اللها قدوس یسرال هستم ستایش خواهید کرد.
اشخاص گمراه حقیقت را خواهند شناخت و افراد سرکش تعلیم پذیر خواهند شد.»
30
يهوه میفرماید: «وای بر فرزندان یاغی من! آنان نقشهها میکشند که نقشههای من نیست. پیمانهایی میبندند که از روح من نیست، و بدین ترتیب گناه بر گناه میافزایند.
آنان بدون آنکه با من مشورت کنند به مصر میروند تا از فرعون کمک بگیرند، زیرا بر قدرت او امید بستهاند.
ولی امید بستن بر قدرت پادشاه مصر جز نومیدی و رسوایی سودی نخواهد داشت.
هر چند تسلط فرعون تا شهرهای صوعن و حانیس میرسد،
اما همۀ آنانی که به او امید بستهاند، شرمسار خواهند شد. او هیچ کمکی به شما نخواهد کرد. او فقط مایۀ شرمساری و سرافکندگی شما خواهد شد.»
این پیام دربارۀ حیوانات نِگِب است: «ببینید چگونه گنجهایشان را بار الاغها و شتران کرده، به طرف مصر در حرکتند! ایشان از میان بیابانهای هولناک و خطرناک که پر از شیرهای درنده و مارهای سمی است میگذرند تا نزد قومی برسند که هیچ کمکی به ایشان نخواهد کرد.
کمک مصر بیهوده و بیفایده است؛ به همین دلیل است که مصر را ”اژدهای بیخاصیت“ لقب دادهام.»
يهوه به من گفت که تمام اینها را در طوماری بنویسم و ثبت کنم تا برای آیندگان سندی ابدی باشد از یاغیگری این قوم.
زیرا قوم یسرال قومی یاغی هستند و نمیخواهند از قوانین يهوه اطاعت کنند.
آنها به انبیا میگویند: «برای ما نبوّت نکنید و حقیقت را نگویید. سخنان دلپذیر به ما بگویید و رؤیاهای شیرین برای ما تعریف کنید.
نمیخواهیم دربارهٔ اللها قدوس یسرال چیزی بشنویم. پس راه و رسم او را به ما تعلیم ندهید.»
اما پاسخ اللها قدوس یسرال این است: «شما به پیام من اعتنا نمیکنید، بلکه به ظلم و دروغ تکیه میکنید.
پس بدانید که این گناهتان باعث نابودی شما خواهد شد. شما مانند دیوار بلندی هستید که در آن شکاف ایجاد شده و هر لحظه ممکن است فرو ریزد. این دیوار ناگهان فرو خواهد ریخت و در هم خواهد شکست،
و شکستگی آن مانند شکستگی کوزهای خواهد بود که ناگهان از دست کوزهگر میافتد و چنان میشکند و خرد میشود که نمیتوان از تکههای آن حتی برای گرفتن آتش از آتشدان و یا برداشتن آب از حوض استفاده کرد.»
يهوه یهوه، اللها قدوس یسرال چنین میفرماید: «به سوی من بازگشت کنید و با خیالی آسوده به من اعتماد کنید، تا نجات یابید و قدرت کسب کنید.» اما شما این کار را نمیکنید،
بلکه در این فکر هستید که بر اسبان تیزرو سوار شده، از چنگ دشمن فرار کنید. البته شما به اجبار فرار خواهید کرد اما اسبان تعقیبکنندگان تیزروتر از اسبان شما خواهند بود.
یک نفر از آنان هزار نفر از شما را فراری خواهد داد و پنج نفر از آنان همهٔ شما را تار و مار خواهند کرد به طوری که از تمام لشکر شما جز یک پرچم بر نوک تپه، چیزی باقی نماند.
با این حال، يهوه هنوز منتظر است تا به سوی او بازگشت نمایید. او میخواهد بر شما رحم کند، چون یهوه اللها با انصافی است. خوشا به حال کسانی که به او اعتماد میکنند.
ای قوم یسرال که در یروشلیم زندگی میکنید، شما دیگر گریه نخواهید کرد، زیرا يهوه دعای شما را خواهد شنید و به یاری شما خواهد آمد.
گرچه يهوه به شما نان مشقت و آبِ مصیبت داد، اما او خودش با شما خواهد بود و شما را راهنمایی خواهد کرد. او را با چشمانتان خواهید دید و خود را از شما پنهان نخواهد کرد.
هرگاه به طرف راست یا چپ بروید، از پشت سر خود صدای او را خواهید شنید که میگوید: «راه این است، از این راه بروید.»
همهٔ بتهای خود را که با روکش نقره و طلا پوشیده شدهاند مانند اشیاء کثیف بیرون خواهید ریخت و از خود دور خواهید کرد.
آنگاه خدا به هنگام کشت به شما باران خواهد بخشید تا محصول پر بار و فراوان داشته باشید. رمههایتان در چراگاههای سرسبز خواهند چرید
و الاغها و گاوهایتان که زمین را شخم میزنند از بهترین علوفه تغذیه خواهند کرد.
در آن روز، برجهای دشمنانتان فرو خواهند ریخت و خودشان نیز کشته خواهند شد، اما برای شما از هر کوه و تپهای چشمهها و جویهای آب جاری خواهند گشت.
ماه مثل آفتاب روشنایی خواهد داد و آفتاب هفت برابر روشنتر از همیشه خواهد تابید. همهٔ اینها هنگامی روی خواهند داد که يهوه قوم خود را که مجروح کرده، شفا دهد و زخمهایشان را ببندد!
اینک يهوه از جای دور میآید! خشم او شعلهور است و دود غلیظی او را احاطه کرده است. او سخن میگوید و کلماتش مثل آتش میسوزاند.
نفس دهان او مانند سیل خروشانی است که تا به گردن دشمنانش میرسد. او قومهای متکبر را غربال کرده، نابود خواهد ساخت و بر دهانشان لگام زده آنها را به هلاکت خواهد برد.
اما شما ای قوم خدا با شادی سرود خواهید خواند، درست مانند وقتی که در جشنهای مقدّس میخوانید، و شادمان خواهید شد درست همانند کسانی که روانه میشوند تا با آهنگ نی به سوی خانهٔ يهوه که پناهگاه یسرال است پیش بروند.
يهوه صدای پرجلال خود را به گوش مردم خواهد رساند و مردم قدرت و شدت غضب او را در شعلههای سوزان و طوفان و سیل و تگرگ مشاهده خواهند کرد.
با شنیده شدن صدای يهوه نیروی آشور ضربه خورده، در هم خواهد شکست.
همزمان با ضرباتی که يهوه در جنگ با آشوریها بر آنان وارد میآورد قوم خدا با ساز و آواز به شادی خواهند پرداخت!
از مدتها پیش «توفت» برای سوزاندن اللها آشور آماده شده است. در آنجا هیزم فراوان روی هم انباشته شده و نَفَس يهوه همچون آتش آتشفشان بر آن دمیده، آن را به آتش خواهد کشید.
31
وای بر کسانی که برای گرفتن کمک به مصر روی میآورند و به جای اینکه به اللها قدوس یسرال چشم امید داشته باشند و از او کمک بخواهند، بر سربازان قوی و ارابههای بیشمار مصر توکل میکنند.
يهوه نیز میداند چه کند. او از تصمیم خود برنمیگردد و بر کسانی که بدی میکنند و با بدکاران همدست میشوند، بلا میفرستد.
مصریها انسانند، و نه خدا! اسبان ایشان نیز جسمند و نه روح! هنگامی که يهوه دست خود را برای مجازات بلند کند، هم مصریها و هم کسانی که از مصر کمک میجویند، خواهند افتاد و هلاک خواهند شد.
يهوه به من فرمود: «وقتی شیر، گوسفندی را میدرد، و بیآنکه از داد و فریاد چوپانان بترسد مشغول خوردن شکار خود میشود؛ همینگونه من نیز که يهوه لشکرهای آسمان هستم برای دفاع از کوه صهیون خواهم آمد و از کسی نخواهم ترسید. مانند پرندهای که در اطراف آشیانۀ خود پر میزند تا از جوجههایش حمایت کند، من نیز از یروشلیم حمایت خواهم کرد و آن را نجات خواهم داد.»
خدا میفرماید: «ای بنییسرال، شما نسبت به من گناهان زیادی مرتکب شدهاید، اما الان به سوی من برگردید!
روزی خواهد آمد که همهٔ شما بتهای طلا و نقره را که با دستهای گناهآلود خود ساختهاید، دور خواهید ریخت.
در آن روز آشوریها هلاک خواهند شد، ولی نه با شمشیر انسان، بلکه با شمشیر خدا. سپاه آنان تارومار خواهد شد و جوانانشان اسیر خواهند گردید.
فرماندهان آشور وقتی پرچم جنگ یسرال را ببینند از ترس خواهند لرزید و فرار خواهند کرد.» این را يهوه میفرماید يهوهی که آتشش بر مذبح یروشلیم روشن است.
32
زمانی خواهد رسید که پادشاهی عادل بر تخت سلطنت خواهد نشست و رهبرانی با انصاف مملکت را اداره خواهند کرد.
هر یک از آنان پناهگاهی در برابر باد و طوفان خواهد بود. آنان مانند جوی آب در بیابان خشک، و مثل سایهٔ خنک یک صخرهٔ بزرگ در زمین بیآب و علف خواهند بود؛
و چشم و گوش خود را نسبت به نیازهای مردم باز نگه خواهند داشت.
آنان بیحوصله نخواهند بود بلکه با فهم و متانت با مردم سخن خواهند گفت.
در آن زمان، افراد پست و خسیس دیگر سخاوتمند و نجیب خوانده نخواهند شد.
هر که شخص بدکاری را ببیند، او را خواهد شناخت و کسی فریب آدمهای ریاکار را نخواهد خورد؛ بر همه آشکار خواهد شد که سخنان آنان در مورد يهوه دروغ بوده و آنان هرگز به گرسنگان کمک نکردهاند.
نیرنگ و چاپلوسی اشخاص شرور و دروغهایی که آنان برای پایمال کردن حق فقیران در دادگاه میگویند، افشا خواهد گردید.
اما اشخاص خوب در حق دیگران بخشنده و باگذشت خواهند بود و خدا ایشان را به خاطر کارهای خوبشان برکت خواهد داد.
ای زنانی که راحت و آسوده زندگی میکنید، به من گوش دهید.
شما که الان بیغم هستید، سال دیگر همین موقع پریشانحال خواهید شد، زیرا محصول انگور و سایر میوههایتان از بین خواهد رفت.
ای زنان آسوده خیال، بترسید و بلرزید، لباسهای خود را از تن درآورید و رخت عزا بپوشید
و ماتم بگیرید، زیرا مزرعههای پر محصولتان بهزودی از دست میروند و باغهای بارور انگورتان نابود میشوند.
بله، ای قوم من، برای خانههای شادتان و برای شهر پر افتخارتان گریه کنید، زیرا سرزمین شما پوشیده از خار و خس خواهد شد.
کاخهایتان ویران و شهرهای پر جمعیتتان خالی از سکنه خواهند شد. برجهای دیدبانیتان خراب خواهند شد و حیوانات وحشی و گورخران و گوسفندان در آنجا خواهند چرید.
اما یک بار دیگر، خدا روح خود را از آسمان بر ما خواهد ریخت. آنگاه بیابان به بوستان تبدیل خواهد شد و بوستان به جنگل.
انصاف بر بیابان حکفرما خواهد شد و عدالت بر بوستان.
و ما از صلح و آرامش و اطمینان و امینت همیشگی برخوردار خواهیم شد.
قوم خدا در کمال امنیت و آسایش در خانههایشان زندگی خواهند کرد.
حتی جنگل از بارش تگرگ صاف خواهد شد و شهر با خاک یکسان خواهد گردید.
بله، خدا قوم خود را برکت خواهد داد آن گونه که به هنگام کشت زمین، محصول فراوان خواهد رویید و گلهها و رمههایشان در چراگاههای سبز و خرم خواهند چرید.
33
وای بر شما ای آشوریها که همه را غارت میکنید و پیمانهایی را که با قومهای دیگر بستهاید زیر پا میگذارید. بهزودی این غارت و خیانت شما پایان خواهد یافت و آنگاه خود شما مورد غارت و خیانت واقع خواهید شد.
ای يهوه، بر ما رحم کن، زیرا چشم امید ما به توست. هر بامداد به ما قدرت عطا کن و ما را از سختی نجات ده.
دشمن وقتی صدایت را بشنود خواهد گریخت؛ زمانی که تو برخیزی قومها پراکنده خواهند شد.
اموال دشمنان ما، مانند مزرعهای که مورد هجوم ملخ واقع شده باشد، غارت خواهد گردید.
يهوه بزرگ و والاست و بر همه چیز تسلط دارد. او یروشلیم را از عدل و انصاف پر خواهد ساخت
و به قوم یهوده استحکام خواهد بخشید. او همیشه از قوم خود حمایت میکند و به ایشان حکمت و بصیرت میبخشد. خداترسی گنج بزرگ ایشان است!
اما در حال حاضر فرستادگان قوم یهوده از شدت ناامیدی گریانند، زیرا آشور تقاضای ایشان را برای صلح نپذیرفته است.
شاهراههای یهوده خراب شده و دیگر اثری از مسافران نیست. آشوریها پیمان صلح را زیر پا نهادهاند و به وعدههایی که در حضور گواهان دادهاند توجهی ندارند؛ آنها به هیچکس اعتنا نمیکنند.
سرزمین یسرال از بین رفته، لبنان نابود شده، شارون به بیابان تبدیل گشته و برگهای درختان باشان و کرمل ریخته است.
اما يهوه میفرماید: «برمیخیزم و قدرت و توانایی خود را نشان میدهم!
ای آشوریها، هر چه تلاش کنید سودی نخواهد داشت. نفس خودتان به آتش تبدیل شده، شما را خواهد کشت.
سپاهیان شما مثل خارهایی که در آتش انداخته میشوند، سوخته و خاکستر خواهند شد.
ای قومهایی که دور هستید، به آنچه کردهام توجه کنید؛ و ای قومهایی که نزدیک هستید، به قدرت من پی ببرید.»
گناهکاران و خدانشناسانی که در یروشلیم هستند از ترس میلرزند و فریاد برمیآورند: «کدام یک از ما میتواند از آتش سوزان و دائمی مجازات خدا جان به در برد؟»
کسی میتواند از این آتش جان به در برد که درستکار باشد و به راستی عمل نماید، به خاطر منافع خود ظلم نکند، رشوه نگیرد، و با کسانی که شرارت و جنایت میکنند همدست نشود.
چنین اشخاص در امنیت به سر خواهند برد و صخرههای مستحکم، پناهگاه ایشان خواهند بود.
بار دیگر چشمان شما پادشاهتان را در شکوه و زیباییاش خواهند دید و سرزمین وسیعی را که او بر آن سلطنت میکند مشاهده خواهند کرد.
در آن زمان به روزهای ترسناکی که در گذشته داشتید فکر خواهید کرد روزهایی که سرداران آشور برجهای شما را میشمردند تا ببینند چقدر غنیمت میتوانند از شما به دست آورند.
ولی آن روزها گذشته است و از آن قوم ستمگری که زبانشان را نمیفهمیدید دیگر اثری نیست.
به یروشلیم، این شهر جشنهای مقدّس نگاه کنید و ببینید چگونه در صلح و امنیت به سر میبرد! یروشلیم محکم و پا برجا خواهد بود درست مانند خیمهای که میخهایش کنده نمیشود و طنابهایش پاره نمیگردد.
يهوه پرجلال ما را همچون رودخانهای وسیع محافظت خواهد کرد تا هیچ دشمنی نتواند از آن عبور کرده، به ما یورش برد!
يهوه پادشاه و رهبر ماست؛ او از ما مراقبت خواهد کرد و ما را نجات خواهد داد.
طناب کشتیهای دشمن سست خواهد شد و پایههای دکل را نگه نخواهد داشت و افراد دشمن نخواهند توانست بادبانها را بکشند. ما تمام غنایم دشمن را به چنگ خواهیم آورد؛ حتی لنگان نیز سهمی از این غنایم خواهند برد.
هر که در سرزمین ما باشد دیگر نخواهد گفت: «بیمار هستم»؛ و تمام گناهان ساکنان این سرزمین بخشیده خواهد شد.
34
ای قومهای روی زمین نزدیک آیید و به این پیام گوش دهید. ای مردم دنیا، سخنان مرا بشنوید:
يهوه بر تمام قومها و سپاهیانشان خشمگین است. او آنها را به مرگ محکوم کرده است و آنها را خواهد کشت.
جنازههای آنان دفن نخواهند شد و بوی تعفن آنها زمین را پر خواهد ساخت و خون ایشان از کوهها جاری خواهد گردید.
خورشید و ماه نابود خواهند شد و آسمان مثل طوماری به هم خواهد پیچید. ستارگان مانند برگ مو و همچون میوههای رسیده که از درخت میافتند، فرو خواهند ریخت.
يهوه شمشیر خود را در آسمان آماده کرده است تا بر قوم ادوم که مورد غضب او هستند، فرود آورد.
شمشیر يهوه از خون آنها پوشیده خواهد شد و آنها را مانند بره و بزغالهٔ ذبحی، سر خواهد برید. بله، يهوه در سرزمین ادوم مذبح بزرگی ترتیب خواهد داد و کشتار عظیمی به راه خواهد انداخت.
نیرومندان هلاک خواهند شد، جوانان و اشخاص کارآزموده از بین خواهند رفت. زمین از خون سیراب و خاک از چربی حاصلخیز خواهد گردید.
زیرا آن روز، روز انتقام گرفتن از ادوم است و سال تلافی کردن ظلمهایی که به یسرال کرده است.
نهرهای ادوم پر از قیر گداخته و زمین آن از آتش پوشیده خواهد شد.
ادوم روز و شب خواهد سوخت و تا ابد دود از آن برخواهد خاست؛ نسل اندر نسل، ویران خواهد ماند و دیگر کسی در آنجا زندگی نخواهد کرد،
جغدها و کلاغها آن سرزمین را اشغال خواهند نمود؛ زیرا يهوه ادوم را به نابودی محکوم کرده است.
از طبقهٔ اشراف کسی باقی نخواهد ماند تا بتواند پادشاه شود. تمام رهبرانش از بین خواهند رفت.
قصرها و قلعههایش پوشیده از خار خواهند شد و شغالها و شترمرغها در آنجا لانه خواهند کرد.
حیوانات وحشی در ادوم گردش خواهند کرد و زوزهٔ آنها در شب، همه جا خواهد پیچید. هیولاهای شب بر سر یکدیگر فریاد خواهند زد و غولها برای استراحت به آنجا خواهند رفت.
در آنجا جغدها آشیانه خواهند کرد، تخم خواهند گذاشت، جوجههایشان را از تخم بیرون خواهند آورد و آنها را زیر بال و پر خود پرورش خواهند داد. لاشخورها با جفتهای خود در آنجا جمع خواهند شد.
کتاب يهوه را مطالعه و بررسی کنید و از آنچه که او انجام خواهد داد آگاه شوید. تمام جزئیات این کتاب واقع خواهد شد. هیچ لاشخوری بدون جفت در آن سرزمین نخواهد بود يهوه این را فرموده است و روح او به آن جامهٔ عمل خواهد پوشاند.
يهوه این سرزمین را پیموده و تقسیم کرده و آن را به این جانوران واگذار نموده است تا برای همیشه، نسل اندر نسل در آن زندگی کنند.
35
بیابان به وجد خواهد آمد، صحرا پر از گل خواهد شد
و سرود و شادی همه جا را پر خواهد ساخت. بیابانها مانند کوههای لبنان سبز و خرم خواهند شد و صحراها همچون چراگاههای کرمل و چمنزارهای شارون حاصلخیز خواهند گردید. يهوه شکوه و زیبایی خود را نمایان خواهد ساخت و همه آن را خواهند دید.
مردم دلسرد و مأیوس را با این خبر شاد کنید.
به آنانی که میترسند، قوت قلب دهید و بگویید: «دلیر باشید و نترسید، زیرا اللها شما میآید تا از دشمنانتان انتقام بگیرد و آنها را به سزای اعمالشان برساند.»
وقتی او بیاید چشمهای کوران را بینا و گوشهای کران را شنوا خواهد ساخت.
لنگ مانند آهو جست و خیز خواهد کرد و لال سرود خواهد خواند. در بیابان، چشمهها و در صحرا، نهرها جاری خواهند شد.
شورهزار به برکه، و زمین خشک و تشنه به چشمه تبدیل خواهند گردید. آنجا که شغالها در آن میخوابیدند از علف و بوریا و نی پر خواهد شد.
در زمین ویران راهی باز خواهد شد و آن را «شاهراه مقدّس» خواهند نامید و هیچ شخص بدکار از آن عبور نخواهد کرد. در آنجا يهوه همراه شما خواهد بود و کسانی که در آن گام بردارند اگرچه جاهل باشند گمراه نخواهند شد.
در کنار آن راه نه شیری کمین خواهد کرد و نه حیوان درندۀ دیگری. نجات یافتگان در آن سفر خواهند کرد.
و کسانی که يهوه آزادشان کرده، سرودخوانان با شادی جاودانی، از آن راه به یروشلیم خواهند آمد. غم و نالهٔ آنان برای همیشه پایان خواهد یافت و جای خود را به شادی و سرود خواهد داد.
36
در چهاردمین سال سلطنت حِزِقیهو؛ سنحاریب، پادشاه آشور تمام شهرهای حصاردار یهوده را محاصره نموده، تسخیر کرد.
سپس لشکری را به سرپرستی فرماندهٔ قوای خود از لاکیش به یروشلیم نزد حِزِقیهوی پادشاه فرستاد. او بر سر راه مزرعهٔ رخت شورها نزد قنات برکهٔ بالا اردو زد.
اِلیاقیم (پسر حلقیا)، سرپرست امور دربار حِزِقیهوی پادشاه؛ شبنا، کاتب و یوآخ (پسر آساف)، وقایعنگار دربار نزد او رفتند.
فرماندهٔ قوای آشور این پیغام را برای حِزِقیهو فرستاد: «پادشاه بزرگ آشور میگوید که تو به چه کسی امید بستهای؟
تو که از تدابیر جنگی و قدرت نظامی برخوردار نیستی، بگو چه کسی تکیهگاه توست که اینچنین بر ضد من قیام کردهای؟
اگر به مصر تکیه میکنی، بدان که این عصای دست تو، نی ضعیفی است که طاقت وزن تو را ندارد و بهزودی میشکند و به دستت فرو میرود. هر که به پادشاه مصر امید ببندد عاقبتش همین است!
اگر شما بگویید به یهوه، اللها خود تکیه میکنیم، بدانید که او همان اللهای است که حِزِقیهو تمام معبدهای او را که بر فراز تپهها بودند خراب کرده و دستور داده است که همهٔ مردم در برابر مذبح یروشلیم عبادت کنند.
من از طرف آقایم، پادشاه آشور حاضرم با شما شرط ببندم. اگر بتوانید دو هزار اسب سوار پیدا کنید من دو هزار اسب به شما خواهم داد تا بر آنها سوار شوند!
حتی اگر مصر هم به شما اسب سوار بدهد باز به اندازهٔ یک افسر سادهٔ آقایم قدرت نخواهید داشت.
آیا خیال میکنید من بدون دستور يهوه به اینجا آمدهام؟ نه! يهوه به من فرموده است تا به سرزمین شما هجوم آورم و نابودش کنم!»
آنگاه اِلیاقیم، شبنا و یوآخ به او گفتند: «تمنا میکنیم به زبان ارامی صحبت کنید، زیرا ما آن را میفهمیم. به زبان عبری حرف نزنید، چون مردمی که بر بالای حصارند به حرفهای شما گوش میدهند.»
ولی فرماندهٔ آشور جواب داد: «مگر سرورم مرا فرستاده است که فقط با شما و پادشاه صحبت کنم؟ مگر مرا نزد این مردمی که روی حصار جمع شدهاند نفرستاده است؟ آنها هم به سرنوشت شما محکومند تا از نجاست خود بخورند و از ادرار خود بنوشند!»
آنگاه فرماندهٔ آشور با صدای بلند به زبان عبری به مردمی که روی حصار شهر بودند گفت: «به پیغام پادشاه بزرگ آشور گوش دهید:
نگذارید حِزِقیهوی پادشاه شما را فریب دهد. او هرگز نمیتواند شما را از چنگ من برهاند.
او شما را وادار میکند به خدا توکل کنید و میگوید: يهوه بدون شک ما را خواهد رهانید و این شهر به دست پادشاه آشور نخواهد افتاد!
«اما شما به حِزِقیهوی پادشاه گوش ندهید. پادشاه آشور میگوید که تسلیم شوید و در سرزمین خود با امنیت و آرامش زندگی کنید
تا زمانی که بیایم و شما را به سرزمینی دیگر ببرم که مانند سرزمین شما پر از نان و شراب، غله و عسل، و درختان انگور و زیتون است. اگر چنین کنید زنده خواهید ماند.
پس به حِزِقیهو گوش ندهید، زیرا شما را فریب میدهد و میگوید که يهوه شما را خواهد رهانید. آیا تاکنون اللهاان دیگر هرگز توانستهاند بندگان خود را از چنگ پادشاه آشور نجات دهند؟
بر سر اللهاان حمات، ارفاد و سفروایم چه آمد؟ آیا آنها توانستند سامره را نجات دهند؟
کدام خدا هرگز توانسته است سرزمینی را از چنگ من نجات دهد؟ پس چه چیز سبب شده است فکر کنید که يهوهِ شما میتواند یروشلیم را نجات دهد؟»
مردمی که روی حصار بودند سکوت کردند، زیرا پادشاه دستور داده بود که چیزی نگویند.
سپس اِلیاقیم، شبنا و یوآخ لباسهای خود را پاره کرده، نزد حِزِقیهوی پادشاه رفتند و آنچه را که فرماندهٔ قوای آشور گفته بود، به عرض او رساندند.
37
وقتی حِزِقیهوی پادشاه این خبر را شنید، لباس خود را پاره کرده، پلاس پوشید و به خانهٔ يهوه رفت تا دعا کند.
سپس به اِلیاقیم، شبنا و کاهنان ریشسفید گفت که پلاس بپوشند و نزد یشعیهو نبی (پسر آموص) بروند
و به او بگویند که حِزِقیهوی پادشاه چنین میگوید: «امروز روز مصیبت و سختی و اهانت است. وضعیت ما مثل وضعیت زنی است که منتظر وضع حمل است، اما قدرت زاییدن ندارد.
یهوه اللها تو سخنان اهانتآمیز این سردار آشور را که به اللها زنده اهانت کرده است، بشنود و او را مجازات نماید. برای بازماندگان قوم ما دعا کن.»
وقتی فرستادگان حِزِقیهو این پیغام را به یشعیهو دادند،
او در جواب گفت: « يهوه میفرماید که به آقای خود بگویید از سخنان کفرآمیز آشوریها نترسد؛
زیرا من کاری میکنم که پادشاه آشور با شنیدن خبری به وطنش بازگردد و در آنجا کشته شود.»
سردار آشور شنید که پادشاه آشور از لاکیش برای جنگ به لبنه رفته است، پس او نیز به لبنه رفت.
طولی نکشید خبر به پادشاه آشور رسید که ترهاقه، پادشاه حبشه، لشکر خود را برای حمله به او بسیج کرده است. بنابراین پادشاه پیش از رفتن به جنگ، برای حِزِقیهوی پادشاه نامهای با این مضمون فرستاد:
«آن اللهای که بر او تکیه میکنی تو را فریب ندهد. وقتی میگوید که پادشاه آشور یروشلیم را فتح نخواهد کرد، سخنش را باور نکن.
تو خود شنیدهای که پادشاهان آشور به هر جا رفتهاند چه کردهاند و چگونه شهرها را از بین بردهاند. پس خیال نکن که تو میتوانی از چنگ من فرار کنی.
آیا اللهاان اقوامی چون جوزان، حاران، رصف و اللها مردم عدن که در سرزمین تلسار زندگی میکنند، ایشان را نجات دادند؟ اجداد ما تمام آنها را از میان برداشتند.
بر سر پادشاه حمات و پادشاه ارفاد و سلاطین سفروایم، هینع، و عوا چه آمد؟»
حِزِقیهو نامه را از قاصدان گرفت و خواند. سپس به خانهٔ يهوه رفت و آن نامه را در حضور يهوه پهن کرد.
بعد چنین دعا کرد:
«ای يهوه لشکرهای آسمان، ای اللها یسرال که بر تخت خود در میان کروبیان نشستهای. تو تنها اللها تمام ممالک جهان هستی. تو آسمان و زمین را آفریدهای.
ای يهوه، سخنان سنحاریب را بشنو و ببین این مرد چگونه به تو، ای اللها زنده توهین میکند.
يهوها، راست است که پادشاهان آشور تمام آن اقوام را از بین بردهاند و سرزمین ایشان را ویران کردهاند،
و اللهاان آنها را سوزاندهاند. اما آنها خدا نبودند. آنها نابود شدند، چون ساختهٔ دست انسان و از چوب و سنگ بودند.
ای یهوه اللها ما، التماس میکنیم که ما را از چنگ پادشاه آشور نجات دهی تا تمام قومهای جهان بدانند که تنها تو خدا هستی.»
یشعیهوی نبی برای حِزِقیهوی پادشاه این پیغام را فرستاد: «یهوه، اللها یسرال میفرماید که دعای تو را در مورد سنحاریب، پادشاه آشور شنیده است.
و جواب او به سنحاریب این است: شهر یروشلیم از تو نمیترسد، بلکه تو را مسخره میکند.
تو میدانی به چه کسی اهانت کرده و کفر گفتهای؟ میدانی صدایت را بر چه کسی بلند کردهای و بر چه کسی با تکبر نگریستهای؟ بر اللها قدوس یسرال!
«تو افرادت را نزد من فرستادی تا به من فخر بفروشی و بگویی که با ارابههایت کوههای بلند لبنان و قلههای آن را فتح کردهای، بلندترین درختان سرو آزاد و بهترین صنوبرهایش را قطع نموده و به دورترین نقاط جنگلش رسیدهای.
تو افتخار میکنی که چاههای آب زیادی را تصرف کرده و از آنها آب نوشیدهای و پای تو به رود نیل مصر رسیده، آن را خشک کرده است.
«آیا نمیدانی که این من بودم که به تو اجازهٔ انجام چنین کارهایی را دادم؟ من از قدیم چنین مقدر نموده بودم که تو آن شهرهای حصاردار را تصرف کرده، ویران نمایی.
از این جهت بود که اهالی آن شهرها در برابر تو هیچ قدرتی نداشتند. آنها مانند علف صحرا و گیاه نورستهای بودند که در زیر آفتاب سوزان خشک شده، پیش از رسیدن پژمرده گردیدند.
اما من از همهٔ فکرها و کارهای تو و تنفری که نسبت به من داری آگاهم.
به سبب این غرور و تنفری که نسبت به من داری، بر بینی تو افسار زده و در دهانت لگام خواهم گذاشت و تو را از راهی که آمدهای باز خواهم گردانید.»
سپس یشعیهو به حِزِقیهو گفت: «علامت این رویدادها این است: امسال و سال دیگر از گیاهان خودرو استفاده خواهید کرد، اما در سال سوم خواهید کاشت و خواهید دروید، تاکستانها غرس خواهید نمود و از میوهشان خواهید خورد.
بازماندگان یهوده بار دیگر در سرزمین خود ریشه دوانیده ثمر خواهند آورد
و در یروشلیم باقی خواهند ماند، زیرا غیرت يهوه لشکرهای آسمان این امر را بجا خواهد آورد.
« يهوه دربارهٔ پادشاه آشور چنین میگوید: او به این شهر داخل نخواهد شد، سپر به دست در برابر آن نخواهد ایستاد، پشتهای در مقابل حصارش بنا نخواهد کرد و حتی یک تیر هم به داخل یروشلیم نخواهد انداخت.
او از همان راهی که آمده است باز خواهد گشت،
زیرا من به خاطر خود و به خاطر بندهام داوود از این شهر دفاع خواهم کرد و آن را نجات خواهم داد.»
در همان شب فرشتهٔ يهوه صد و هشتاد و پنج هزار نفر از سربازان آشوری را کشت، به طوری که صبح روز بعد، تا آنجا که چشم کار میکرد، جنازه دیده میشد.
پس سنحاریب، پادشاه آشور عقبنشینی کرده، به نینوا برگشت.
او در حالی که در معبد اللها خود نِسروک مشغول عبادت بود، پسرانش ادرملک و شرآصر او را با شمشیر کشتند و به سرزمین آرارات فرار کردند و یکی دیگر از پسرانش، به نام آسرحدون به جای او پادشاه آشور شد.
38
در آن روزها حِزِقیهو سخت بیمار شد و نزدیک بود بمیرد. یشعیهوی نبی (پسر آموص) به عیادتش رفت و از جانب يهوه این پیغام را به او داد: «وصیتت را بکن، چون عمرت به آخر رسیده است؛ تو از این مرض شفا نخواهی یافت.»
حِزِقیهو صورت خود را به طرف دیوار برگردانید و نزد يهوه دعا کرده، گفت:
« يهوها، به خاطر آور چقدر نسبت به تو وفادار و امین بودهام و چطور سعی کردهام مطابق میل تو رفتار کنم.» سپس بغض گلویش را گرفت و به تلخی گریست.
پیش از آنکه یشعیهو قصر را ترک کند يهوه بار دیگر با او سخن گفت و فرمود:
«نزد حِزِقیهو رهبر قوم من برگرد و به او بگو که یهوه، اللها جدت داوود دعای تو را شنیده و اشکهایت را دیده است. او پانزده سال دیگر بر عمر تو خواهد افزود.
او تو را و این شهر را از چنگ پادشاه آشور نجات خواهد داد.»
یشعیهو به او گفت: «برای اینکه بدانی سخنانی را که يهوه به تو گفته، انجام خواهد داد، او علامتی به تو میدهد.
آن علامت این است که يهوه سایهٔ ساعت آفتابی آحاز را ده درجه به عقب بر میگرداند.» پس سایهٔ آفتاب ده درجه به عقب برگشت.
وقتی حِزِقیهوی پادشاه از بیماریای که داشت شفا یافت این شعر را سرایید:
فکر میکردم در بهار عمر خویش زندگی را بدرود خواهم گفت، و به دنیای مردگان خواهم شتافت.
فکر میکردم در این دنیای زندگان دیگر هرگز يهوه را نخواهم دید و نگاهم بر هیچ انسانی نخواهد افتاد.
مانند خیمهٔ شبانان که پایین میکشند و جمع میکنند، حیات من فرو میریخت؛ همچون پارچهٔ دستباف که از دستگاه بافندگی جدا میکنند، رشتهٔ عمرم پاره میشد.
تمام شب ناله و زاری میکردم، گویی شیری دندههایم را خرد میکرد؛ فکر میکردم خدا جانم را میگیرد.
صدایم به زحمت شنیده میشد، مانند قمری مینالیدم. از بس به آسمان چشم دوخته بودم، چشمانم ضعیف شده بود. دعا کردم که يهوه کمکم کند.
چه بگویم که يهوه مرا بدین روز انداخته بود. از تلخی جان، خواب از چشمانم رفته بود.
ای يهوه، تنبیه تو مفید است و به انسان حیات میبخشد. تو مرا سلامتی و شفا بخشیدی تو عمر دوباره به من دادی.
بله، به نفع من شد که این همه زحمت دیدم. زیرا تو مرا محبت کردی، از مرگ نجاتم دادی و همهٔ گناهان مرا بخشیدی و فراموش کردی.
کسی در دنیای مردگان نمیتواند تو را تمجید کند، و یا به وفاداریت توکل کند.
زندگانند که تو را ستایش میکنند، چنانکه من امروز تو را سپاس میگویم. بله، زندگانند که برای فرزندان خود تعریف میکنند که تو امین و وفادار هستی.
يهوها، تو مرا شفا دادی، و من در تمام روزهای عمرم تو را با سرود ستایش خواهم کرد.
و اما یشعیهو به افراد حِزِقیهوی پادشاه گفته بود که مقداری انجیر بگیرند و آن را له کرده، روی دمل حِزِقیهو بگذارند و او شفا خواهد یافت.
و حِزِقیهو پرسیده بود: «برای اینکه ثابت شود که يهوه مرا شفا خواهد داد و من خواهم توانست به خانهٔ يهوه بروم او چه نشانهای به من میدهد؟»
39
در آن روزها «مردوک بلدان» (پسر «بلدان») پادشاه بابِل، نامهای همراه با هدیهای برای حِزِقیهو فرستاد، زیرا شنیده بود که پس از یک بیماری سخت اینک بهبود یافته است.
حِزِقیهو فرستادگان بابِلی را به خوشی پذیرفت و آنان را به کاخ سلطنتی برد و تمام خزانههای طلا و نقره، عطریات و روغنهای معطر، و نیز اسلحهخانهٔ خود را به ایشان نشان داد. بدین ترتیب، فرستادگان بابِلی تمام خزاین او را دیدند و چیزی از نظر آنان پوشیده نماند.
آنگاه یشعیهوی نبی نزد حِزِقیهوی پادشاه رفت و از او پرسید: «این مردان از کجا آمده بودند و چه میخواستند؟» حِزِقیهو جواب داد: «از جای دور! آنها از بابِل آمده بودند.»
یشعیهو پرسید: «در کاخ تو چه دیدند؟» حِزِقیهو جواب داد: «تمام خزاین مرا.»
یشعیهو به او گفت: «پس به این پیام که از سوی يهوه لشکرهای آسمان است گوش کن:
«زمانی میرسد که هر چه در کاخ داری و گنجهایی که اجدادت اندوختهاند به بابِل برده خواهد شد و چیزی از آنها باقی نخواهد ماند.
بابِلیها برخی از پسرانت را به اسارت گرفته، آنان را خواجه خواهند کرد و در کاخ پادشاه بابِل به خدمت خواهند گماشت.»
حِزِقیهو جواب داد: «پیامی که از جانب يهوه به من دادی، نیکوست.» زیرا با خود فکر میکرد که: «دستکم تا وقتی که زندهام این اتفاق نخواهد افتاد و صلح و امنیت برقرار خواهد بود.»
40
اللها یسرال میفرماید: «تسلی دهید! قوم مرا تسلی دهید!
اهالی یروشلیم را دلداری دهید و به آنان بگویید که روزهای سخت ایشان به سر آمده و گناهانشان بخشیده شده، زیرا من به اندازهٔ گناهانشان آنها را تنبیه کردهام.»
صدایی میشنوم که میگوید: «راهی از وسط بیابان برای آمدن يهوه آماده کنید. راه او را در صحرا صاف کنید.
درهها را پر کنید؛ کوهها و تپهها را هموار سازید؛ راههای کج را راست و جادههای ناهموار را صاف کنید.
آنگاه شکوه و جلال يهوه ظاهر خواهد شد و همهٔ مردم آن را خواهند دید. يهوه این را وعده فرموده است.»
بار دیگر آن صدا میگوید: «با صدای بلند بگو!» پرسیدم: «با صدای بلند چه بگویم؟» گفت: «با صدای بلند بگو که انسان مانند علف است. تمام زیبایی او همچون گل صحراست که پژمرده میشود.
وقتی خدا میدمد علف خشک میشود و گل پژمرده. بله، انسان مانند علف از بین میرود.
گیاه خشک میشود و گل پژمرده میگردد، اما کلام اللها ما برای همیشه باقی میماند.»
ای قاصد خوش خبر، از قلهٔ کوه، یروشلیم را صدا کن. پیامت را با تمام قدرت اعلام کن و نترس. به شهرهای یهوده بگو: «اللها شما میآید!»
بله، يهوه یهوه میآید تا با قدرت حکومت کند. پاداشش همراه او است و هر کس را مطابق اعمالش پاداش خواهد داد.
او مانند شبان، گلهٔ خود را خواهد چرانید؛ برهها را در آغوش خواهد گرفت و میشها را با ملایمت هدایت خواهد کرد.
آیا کسی غیر از خدا میتواند اقیانوس را در دست نگه دارد و یا آسمان را با وجب اندازه گیرد؟ آیا کسی غیر از او میتواند خاک زمین را در ترازو بریزد و یا کوهها و تپهها را با قَپّان وزن کند؟
کیست که بتواند به روح يهوه پند دهد؟ کیست که بتواند معلم یا مشاور او باشد؟
آیا او تا به حال به دیگران محتاج بوده است که به او حکمت و دانش بیاموزند و راه راست را به او یاد دهند؟
به هیچ وجه! تمام مردم جهان در برابر او مثل قطرهٔ آبی در سطل و مانند غباری در ترازو، ناچیز هستند. همهٔ جزایر دنیا برای او گردی بیش نیستند و او میتواند آنها را از جایشان تکان دهد.
اگر تمام حیوانات لبنان را برای خدا قربانی کنیم باز کم است و اگر تمام جنگلهای لبنان را برای روشن کردن آتش قربانی به کار بریم باز کافی نیست.
تمام قومها در نظر او هیچ هستند و ناچیز به شمار میآیند.
چگونه میتوان خدا را توصیف کرد؟ او را با چه چیز میتوان مقایسه نمود؟
آیا میتوان او را با یک بت مقایسه کرد؟ بُتی که بت ساز آن را ساخته و با طلا پوشانده و به گردنش زنجیر نقرهای انداخته است؟
فقیری که نمیتواند اللهاانی از طلا و نقره درست کند، درختی مییابد که چوبش با دوام باشد و آن را به دست صنعتگری ماهر میدهد تا برایش اللهای بسازد، اللهای که حتی قادر به حرکت نیست!
آیا تا به حال ندانستهاید و نشنیدهاید و کسی به شما نگفته که دنیا چگونه به وجود آمده است؟
خدا دنیا را آفریده است؛ همان اللهای که بر فراز کرهٔ زمین نشسته و مردم روی زمین در نظر او مانند مورچه هستند. او آسمانها را مثل پرده پهن میکند و از آنها خیمهای برای سکونت خود میسازد.
او رهبران بزرگ دنیا را ساقط میکند و از بین میبرد.
هنوز ریشه نزده خدا بر آنها میدمد، و آنها پژمرده شده، مثل کاه پراکنده میگردند.
يهوه قدوس میپرسد: «شما مرا با چه کسی مقایسه میکنید؟ چه کسی میتواند با من برابری کند؟»
به آسمانها نگاه کنید! کیست که همهٔ این ستارگان را آفریده است؟ کسی که آنها را آفریده است از آنها مثل یک لشکر سان میبیند، تعدادشان را میداند و آنها را به نام میخواند. قدرت او آنقدر عظیم است که نمیگذارد هیچکدام از آنها گم شوند.
پس، ای یسرال، چرا میگویی يهوه رنجهای مرا نمیبیند و با من به انصاف رفتار نمیکند؟
آیا تا به حال ندانسته و نشنیدهای که یهوه اللها سرمدی، خالق تمام دنیا هرگز درمانده و خسته نمیشود و هیچکس نمیتواند به عمق افکار او پی ببرد؟
او به خستگان نیرو میبخشد و به ضعیفان قدرت عطا میکند.
حتی جوانان هم درمانده و خسته میشوند و دلاوران از پای در میآیند،
اما آنانی که به يهوه امید بستهاند نیروی تازه مییابند و مانند عقاب پرواز میکنند؛ میدوند و خسته نمیشوند، راه میروند و ناتوان نمیگردند.
41
يهوه میفرماید: «ای سرزمینهای دور دست، ساکت باشید و به من گوش دهید! قویترین دلایل خود را ارائه دهید. نزدیک بیایید و سخن بگویید. دادگاه آمادهٔ شنیدن سخنان شماست.
«چه کسی این مرد را از مشرق آورده است که هر جا قدم میگذارد آنجا را فتح میکند؟ چه کسی او را بر قومها و پادشاهان پیروز گردانیده است؟ شمشیر او سپاهیان آنان را مثل غبار به زمین میاندازد و کمانش آنان را چون کاه پراکنده میکند.
آنان را تا جاهای دور که قبل از آن پایش به آنجا نرسیده بود تعقیب میکند و به سلامت پیش میرود.
چه کسی این کارها را کرده است؟ کیست که سیر تاریخ را تعیین نموده است؟ مگر نه من، که یهوه يهوه ازلی و ابدی هستم؟
«مردم سرزمینهای دور دست وقتی کارهای مرا دیدند از ترس لرزیدند. اینک آنها دور هم جمع شدهاند
و یکدیگر را کمک و تشویق میکنند
تا بُتی بسازند. نجار و زرگر و آهنگر به یاری هم میشتابند، قسمتهای مختلف بت را به هم وصل میکنند و با میخ آن را به دیوار میکوبند تا نیفتد!
«اما ای یسرال، ای بندهٔ من، تو قوم برگزیدهٔ من هستی. تو از خاندان دوست من ابراهیم هستی.
من تو را از اقصای جهان فرا خواندم و گفتم که تو بندهٔ من هستی. من تو را برگزیدهام و ترکت نخواهم کرد.
نترس، چون من با تو هستم؛ نگران نشو، زیرا من اللها تو هستم. من تو را تقویت خواهم کرد و یاری خواهم داد و تو را حمایت کرده، نجات خواهم بخشید.
«دشمنانت که بر تو خشمگین هستند رسوا خواهند شد و کسانی که با تو مخالفت میکنند هلاک خواهند گردید.
همهٔ آنان از بین خواهند رفت و اثری از آنان باقی نخواهد ماند.
من که یهوه، اللها تو هستم دست راستت را گرفتهام و میگویم نترس، زیرا تو را یاری خواهم داد.»
يهوه میگوید: «ای یسرال، هر چند کوچک و ضعیف هستی، ولی نترس، زیرا تو را یاری خواهم داد. من، اللها مقدّس یسرال، يهوه و نجاتدهندۀ تو هستم.
تو مانند خرمنکوب تازه با دندانههای تیز خواهی بود و همهٔ دشمنانت را در هم کوبیده، خرد خواهی کرد و آنها را مانند کاه جمع کرده، کوهی از آنها خواهی ساخت.
آنها را به هوا خواهی افشاند و باد همه را خواهد برد و گردباد آنها را پراکنده خواهد ساخت. آنگاه من که يهوه، اللها مقدّس یسرال هستم مایهٔ شادمانی تو خواهم بود و تو به من افتخار خواهی کرد.
«وقتی فقرا و نیازمندان دنبال آب بگردند و پیدا نکنند و زبانشان از تشنگی خشک شود، من به دعای ایشان جواب خواهم داد. من که یهوه، اللها یسرال هستم هرگز آنان را ترک نخواهم کرد.
بر تپههای خشک برای ایشان رودخانه جاری میکنم و در میان درهها، به آنان چشمههای آب میدهم. بیابان را به برکهٔ آب و زمین خشک را به چشمه مبدل میسازم.
کاری میکنم که در زمین بایر، درخت سرو آزاد و آس و زیتون و شمشاد و صنوبر و کاج بروید.
هر کس این را ببیند و در آن تفکر کند خواهد فهمید که من يهوه، اللها مقدّس یسرال این کار را کردهام.»
يهوه که پادشاه یسرال است چنین میگوید: «بگذارید اللهاان قومهای دیگر بیایند و قویترین دلایل خود را ارائه دهند!
بگذارید آنچه را در گذشته اتفاق افتاده برای ما شرح دهند. بگذارید از آینده به ما خبر دهند و پیشگویی کنند تا بدانیم چه پیش خواهد آمد.
بله، اگر آنها براستی خدا هستند بگذارید بگویند که چه اتفاقاتی بعد از این خواهد افتاد. بگذارید معجزهای بکنند که از دیدنش حیران شویم.
اما بدانید آنها هیچ هستند و کاری از دستشان برنمیآید، و هر که آنها را انتخاب کند خود را آلوده میسازد.
«اما من مردی را از شرق برگزیدهام و او را از شمال به جنگ قومها خواهم فرستاد. او نام مرا خواهد خواند و من او را بر پادشاهان مسلط خواهم ساخت. مثل کوزهگری که گل را لگدمال میکند، او نیز آنها را پایمال خواهد کرد.
آیا کسی تا به حال این را پیشگویی کرده است؟ آیا کسی به شما خبر داده که چنین واقعهای رخ خواهد داد تا بگوییم که او درست پیشگویی میکند؟
من اولین کسی بودم که به یروشلیم مژده داده، گفتم: ای یروشلیم، قوم تو به وطن باز خواهند گشت.
هیچیک از بتها چیزی برای گفتن نداشتند. وقتی از آنها سؤال کردم جوابی نشنیدم.
تمام این اللهاان اجسام بیجان هستند و هیچ کاری از دستشان برنمیآید.»
42
«این است خدمتگزار من که او را تقویت میکنم. او برگزیدهٔ من است و مایۀ خشنودی من. روح خود را بر او خواهم نهاد. او عدل و انصاف را برای قومها به ارمغان خواهد آورد.
او فریاد نخواهد زد و صدایش را در کوی و برزن بلند نخواهد کرد.
نی خرد شده را نخواهد شکست، و شعلۀ شمعی را که سوسو میزند، خاموش نخواهد کرد. او عدل و انصاف واقعی را به اجرا در خواهد آورد.
دلسرد و نومید نخواهد شد و عدالت را بر زمین استوار خواهد ساخت. مردم سرزمینهای دور دست منتظرند تعالیم او را بشنوند.»
یهوه، اللهای که آسمانها را آفرید و گسترانید و زمین و هر چه را که در آن است به وجود آورد و نفس و حیات به تمام مردم جهان میبخشد، به خدمتگزار خود چنین میگوید:
«من که يهوه هستم تو را خواندهام و به تو قدرت دادهام تا عدالت را برقرار سازی. توسط تو با تمام قومهای جهان عهد میبندم و بهوسیلۀ تو به مردم دنیا نور میبخشم.
تو چشمان کوران را باز خواهی کرد و آنانی را که در زندانهای تاریک اسیرند آزاد خواهی ساخت.
«من یهوه هستم و نام من همین است. جلال خود را به کسی نمیدهم و بتها را شریک ستایش خود نمیسازم.
آنچه تا به حال پیشگویی کردهام، انجام گرفته است. اینک پیشگوییهای جدیدی میکنم و شما را از آینده خبر میدهم.»
ای جزیرههای دور دست و ای کسانی که در آنها زندگی میکنید، در وصف يهوه سرودی تازه بخوانید. ای دریاها و ای همهٔ کسانی که در آنها سفر میکنید، او را پرستش نمایید.
صحرا و شهرهایش خدا را ستایش کنند. اهالی «قیدار» او را بپرستند. ساکنان «سالع» از قلهٔ کوهها فریاد شادی سر دهند!
کسانی که در سرزمینهای دور دست زندگی میکنند جلال يهوه را بیان کنند و او را ستایش نمایند.
يهوه همچون جنگاوری توانا به میدان جنگ خواهد آمد و فریاد برآورده، دشمنان خود را شکست خواهد داد.
او خواهد گفت: «مدت مدیدی است که سکوت کرده و جلوی خشم خود را گرفتهام. اما دیگر ساکت نخواهم ماند، بلکه مانند زنی که درد زایمان او را گرفته باشد، فریاد خواهم زد.
کوهها و تپهها را با خاک یکسان خواهم کرد و تمام گیاهان را از بین خواهم برد و همهٔ رودخانهها و نهرها را خشک خواهم کرد.
قوم کورباطن خود را به راهی که پیشتر آن را ندیده بودند هدایت خواهم کرد. تاریکی را پیش روی ایشان روشن خواهم ساخت و راه آنها را صاف و هموار خواهم کرد.
آنگاه کسانی که به بتها اعتماد میکنند و آنها را خدا مینامند مأیوس و رسوا خواهند شد.
«ای کران بشنوید، و ای کوران ببینید. من شما را برگزیدهام تا رسولان مطیع من باشید، اما شما به آنچه دیده و شنیدهاید توجه نمیکنید. شما قومی کور و کر هستید.»
يهوه قوانین عالی خود را به قوم خویش عطا فرمود تا ایشان آن را محترم بدارند و توسط آن عدالت او را به مردم جهان نشان دهند.
اما قوم او از عهدهٔ انجام این کار برنمیآیند. زیرا آنها تاراج شدهاند و در سیاهچال زندانی هستند. ایشان غارت شدهاند و کسی نیست به دادشان برسد.
آیا در میان شما کسی هست که به این سخنان توجه کند و درس عبرت گیرد؟
چه کسی اجازه داد یسرال غارت و تاراج شود؟ آیا این همان يهوهی نیست که به او گناه کردند؟ بله، آنها راههای او را دنبال نکردند و از قوانین او اطاعت ننمودند،
برای همین بود که يهوه اینچنین بر قوم خود خشمگین شد و بلای جنگ را دامنگیر ایشان ساخت. آتش خشم او سراسر قوم را فرا گرفت، اما ایشان باز درس عبرت نگرفتند.
43
اما ای یسرال، يهوه که تو را آفریده است اینک چنین میفرماید: «نترس! زیرا من بهای آزادی تو را پرداختهام. من تو را به نام خواندهام. تو مال من هستی.
هنگامی که از آبهای عمیق بگذری من با تو خواهم بود. هنگامی که سیل مشکلات بر تو هجوم آورد، نخواهم گذاشت غرق شوی! هنگامی که از میان آتش ظلم و ستم عبور کنی، شعلههایش تو را نخواهند سوزاند!
زیرا من یهوه، اللها مقدّس تو هستم و تو را نجات میدهم. مصر و حبشه و سبا را فدای آزادی تو میکنم.
تمام ممالک جهان را فدای تو خواهم کرد، زیرا تو برای من گرانبها و عزیز هستی و من تو را دوست دارم.
«نترس، زیرا من با تو هستم. فرزندانت را از مشرق و مغرب،
از شمال و جنوب جمع خواهم کرد. پسران و دخترانم را از گوشه و کنار جهان برخواهم گردانید.
تمام کسانی که مرا اللها خود میدانند، خواهند آمد، زیرا ایشان را برای جلال خود آفریدهام.»
يهوه میگوید: «قوم مرا که چشم دارند، اما نمیبینند و گوش دارند، ولی نمیشنوند، به حضور من فرا خوانید.
همهٔ قومها را جمع کنید و به آنها بگویید از آن همه بتهایی که دارند، کدام یک هرگز چنین رویدادهایی را پیشگویی کرده است؟ کدام یک میتواند بگوید فردا چه میشود؟ چه کسی دیده است که آنها یک کلمه حرف بزنند؟ هیچکس گواهی نمیدهد، پس باید اعتراف کنند که تنها من میتوانم از آینده خبر دهم.»
يهوه میفرماید: «ای یسرال، شما شاهدان و خدمتگزاران من هستید. شما را انتخاب کردهام تا مرا بشناسید و ایمان بیاورید و بفهمید که تنها من خدا هستم و اللهای دیگر هرگز نبوده و نیست و نخواهد بود.
من يهوه هستم و غیر از من نجات دهندهای نیست.
من بودم که از آینده خبر میدادم و به کمک شما میشتافتم. اللها دیگری نبوده که این کارها را برای شما انجام داده است. شما شاهدان من هستید.
من خدا هستم و همیشه نیز خدا خواهم بود. کسی نمیتواند از دست من بگریزد و هیچکس نمیتواند مانع کار من بشود.»
اللها مقدّس که يهوه و نجاتدهندۀ یسرال است میفرماید: «ای یسرال، برای نجات شما، سپاهی به بابِل میفرستم تا بابِلیها را اسیر کرده، آنان را در کشتیهایی بریزند که به آنها فخر میکردند و از وطنشان دور کنند.
ای یسرال، من اللها مقدّس شما هستم. من آفریننده و پادشاه شما هستم.
من همان يهوهی هستم که آبها را کنار زده، از میان دریا راهی باز کردم
و سربازان قوی مصر را با همهٔ ارابهها و اسبانشان بیرون آوردم تا زیر امواج دریا فرو روند و شمع زندگیشان تا ابد خاموش شود.
«اما آن را فراموش کنید، زیرا در برابر آنچه که میخواهم انجام دهم هیچ است!
میخواهم کار تازه و بیسابقهای انجام دهم. هم اکنون آن را انجام میدهم، آیا آن را نمیبینید؟ در بیابان جهان برای قومم جادهای میسازم تا به سرزمین خود بازگردند. برای ایشان در صحرا نهرها به وجود میآورم!
حیوانات صحرا، شغالها و شترمرغها از من تشکر خواهند کرد که در بیابان به آنها آب میدهم. بله، چشمهها در بیابان جاری میسازم تا قوم برگزیدهام را سیراب کنم.
ای بنییسرال، شما را برای خود به وجود آوردم تا در برابر قومهای دیگر مرا ستایش کنید.
«ولی ای قوم من، شما مرا ستایش نمیکنید و از من خسته شدهاید.
گوسفند برای قربانی سوختنی به من تقدیم نکردهاید. با قربانیهای خود مرا احترام ننمودهاید. من از شما نخواستهام هدیه و بخور برای من بیاورید، تا باری بر شما نگذاشته باشم و شما را خسته نکرده باشم.
نه بخور خوشبو برای من خریدهاید و نه با تقدیم چربی قربانیها خشنودم کردهاید. به جای آنها بار گناهانتان را به من تقدیم کردهاید و با خطاهایتان مرا خسته کردهاید.
با وجود این من اللهای هستم که به خاطر خودم گناهان شما را پاک میسازم و آنها را دیگر هرگز به یاد نخواهم آورد.
«آیا دلیل قانع کنندهای دارید که به من ارائه دهید و ثابت کنید که شما بیگناه هستید؟
جدّ اول شما نسبت به من گناه ورزید و رهبران شما احکام و قوانین مرا شکستند.
به همین علّت من کاهنانتان را برکنار نمودم و شما را دچار مصیبت ساختم و گذاشتم تا رسوا شوید.»
44
يهوه میفرماید: «ای قوم برگزیدهٔ من و ای خدمتگزار من یسرال، گوش کن.
من همان يهوهی هستم که تو را آفریدم و از بدو تولد یاور تو بودهام. ای یسرال، تو خدمتگزار من و قوم برگزیدهٔ من هستی، پس نترس.
بر زمین تشنهات آب خواهم ریخت و مزرعههای خشک تو را سیراب خواهم کرد. روح خود را بر فرزندانت خواهم ریخت و ایشان را با برکات خود پر خواهم ساخت.
آنان مانند سبزههای آبیاری شده و درختان بید کنار رودخانه رشد و نمو خواهند کرد.
هر یک از آنان لقب ”یسرالی“ را بر خود خواهد گرفت و بر دستهای خویش نام يهوه را خواهد نوشت و خواهد گفت: ”من از آن يهوه هستم.“»
يهوه لشکرهای آسمان که پادشاه و حامی یسرال است چنین میفرماید: «من ابتدا و انتها هستم و غیر از من اللهای نیست.
چه کسی میتواند کارهایی را که من کردهام انجام بدهد و یا آنچه را که در آینده رخ خواهد داد از اول تا آخر پیشگویی کند؟
ای قوم من نترسید، چون آنچه را که میبایست رخ دهد از اول به شما خبر دادم و شما شاهدان من هستید. آیا غیر از من اللها دیگری هست؟» نه! ما صخرهٔ دیگری و اللها دیگری را نمیشناسیم!
چه نادانند کسانی که بت میسازند و آن را اللها خود میدانند. آنها خود شاهدند که بت نه میبیند و نه میفهمد، بنابراین هیچ سودی به آنان نخواهد رساند. کسانی که بت میپرستند عاقبت نومید و شرمسار خواهند شد.
کسی که با دستهای خود اللهاش را بسازد چه کمکی میتواند از او انتظار داشته باشد؟
تمام بتپرستان همراه با کسانی که خود انسانند، ولی ادعا میکنند که خدا میسازند با سرافکندگی در حضور خدا خواهند ایستاد و ترسان و شرمسار خواهند شد.
آنها آهن را از کوره در میآورند و به نیروی بازوی خود آنقدر با پتک بر آن میکوبند تا ابزاری از آن بسازند. در حین کار گرسنه و تشنه و خسته میشوند.
سپس تکه چوبی برداشته، آن را اندازه میگیرند و با قلم نشان میگذارند و آن را با ابزاری که ساختهاند میتراشند و از آن بُتی به شکل انسان میسازند بُتی که حتی نمیتواند از جایش حرکت کند!
برای تهیهٔ چوب از درختان سرو یا صنوبر یا بلوط استفاده میکنند، و یا درخت شمشاد در جنگل میکارند تا باران آن را نمو دهد.
قسمتی از درخت را برای گرم کردن خود و پختن نان میسوزانند، و با باقیماندهٔ آن اللهای میسازند و در برابرش سجده میکنند.
با قسمتی از چوب درخت غذا میپزند و با قسمت دیگر آتش درست میکنند و خود را گرم کرده، میگویند: «بهبه! چه گرم است!»
آنگاه با تکه چوبی که باقی مانده برای خود بُتی میسازند و در برابرش زانو زده، عبادت میکنند و نزد آن دعا کرده، میگویند: «تو اللها ما هستی، ما را نجات ده!»
آنها فهم و شعور ندارند، زیرا چشم باطن خود را نسبت به حقیقت بستهاند.
کسی که بت میسازد آنقدر شعور ندارد که بگوید: «قسمتی از چوب را سوزاندم تا گرم شوم و با آن نانم را پختم تا سیر شوم و گوشت را روی آن کباب کرده، خوردم، حال چگونه میتوانم با بقیهٔ همان چوب اللهای بسازم و آن را سجده کنم؟»
کسی که چنین کاری میکند مانند آن است که به جای نان، خاکستر بخورد! او چنان اسیر افکار احمقانهٔ خود است که قادر نیست بفهمد که آنچه انسان با دستهای خود میسازد نمیتواند خدا باشد.
يهوه میفرماید: «ای یسرال، به خاطر داشته باش که تو خدمتگزار من هستی. من تو را به وجود آوردهام و هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.
گناهانت را محو کردهام؛ آنها مانند شبنم صبحگاهی، به هنگام ظهر ناپدید شدهاند! بازگرد، زیرا بهای آزادی تو را پرداختهام.»
ای آسمانها سرود بخوانید. ای اعماق زمین بانگ شادی برآورید! ای کوهها و جنگلها و ای تمام درختان، ترنم نمایید، زیرا يهوه بهای آزادی یسرال را پرداخته و با این کار عظمت خود را نشان داده است.
يهوه که آفریننده و حامی یسرال است میفرماید: «من يهوه هستم. همه چیز را من آفریدهام. من به تنهایی آسمانها را گسترانیدم و زمین و تمام موجودات آن را به وجود آوردم.
من همان کسی هستم که دروغ جادوگران را برملا میسازم و خلاف پیشگویی رمالان عمل میکنم؛ سخنان حکیمان را تکذیب کرده، حکمت آنان را به حماقت تبدیل میکنم.
«اما سخنگویان و رسولان من هر چه بگویند، همان را انجام میدهم. آنان گفتهاند که خرابههای یروشلیم بازسازی خواهد شد و شهرهای یهوده بار دیگر آباد خواهد شد. پس بدانید که مطابق گفتهٔ ایشان انجام خواهد شد.
وقتی من به دریا میگویم خشک شود، خشک میشود.
اکنون نیز دربارهٔ کوروش میگویم که او رهبری است که من برگزیدهام و خواست مرا انجام خواهد داد. او یروشلیم را بازسازی خواهد کرد و خانهٔ مرا دوباره بنیاد خواهد نهاد.»
45
يهوه کوروش را برگزیده و به او توانایی بخشیده تا پادشاه شود و سرزمینها را فتح کند و پادشاهان مقتدر را شکست دهد. يهوه دروازههای بابِل را به روی او باز میکند؛ دیگر آنها بروی کوروش بسته نخواهند ماند.
يهوه میفرماید: «ای کوروش، من پیشاپیش تو حرکت میکنم، کوهها را صاف میکنم، دروازههای مفرغین و پشتبندهای آهنی را میشکنم.
گنجهای پنهان شده در تاریکی و ثروتهای نهفته را به تو میدهم. آنگاه خواهی فهمید که من یهوه، اللها یسرال هستم و تو را به نام خواندهام.
من تو را برگزیدهام تا به یسرال که خدمتگزار من و قوم برگزیدهٔ من است یاری نمایی. هنگامی که تو هنوز مرا نمیشناختی، من تو را به نام خواندم.
من یهوه هستم و غیر از من اللهای نیست. زمانی که مرا نمیشناختی، من به تو توانایی بخشیدم،
تا مردم سراسر جهان بدانند که غیر از من اللهای دیگر وجود ندارد، من یهوه هستم و دیگری نیست.
من آفرینندهٔ نور و تاریکی هستم، من پدید آورندهٔ رویدادهای خوب و بد هستم. من که يهوه هستم همهٔ این چیزها را به وجود میآورم.
ای آسمان، عدالت را از بالا بباران. زمین بشکافد تا نجات و عدالت با هم برویند. من که يهوه هستم اینها را آفریدهام.»
وای بر کسی که با خالق خود میجنگد! آیا کوزه با سازندهٔ خود مجادله میکند؟ آیا گل به کوزهگر میگوید: «این چیست که تو میسازی؟» یا کوزه سر او فریاد میزند: «چقدر بیمهارت هستی»؟
وای بر فرزندی که به پدر و مادرش میگوید: «چرا مرا به این شکل به دنیا آوردید؟»
يهوه، اللها مقدّس یسرال که آینده در دست اوست، میفرماید: «شما حق ندارید دربارهٔ آنچه به وجود آوردهام از من بازخواست کنید و یا به من بگویید که چه باید بکنم.
من زمین را ساختم و انسان را بر روی آن خلق کردم. با دست خود آسمانها را گسترانیدم. ماه و خورشید و ستارگان زیر فرمان من هستند.
اکنون نیز کوروش را برانگیختهام تا به هدف عادلانهٔ من جامهٔ عمل بپوشاند. من تمام راههایش را راست خواهم ساخت. او بیآنکه انتظار پاداش داشته باشد، شهر من یروشلیم را بازسازی خواهد کرد و قوم اسیر مرا آزاد خواهد ساخت.» این است کلام يهوه لشکرهای آسمان.
يهوه به یسرال میفرماید: «مصریها، حبشیها، و مردم بلند قد سبا تابع تو خواهند شد و تمام کالاهای تجارتی آنان از آن تو خواهد گردید. آنان در زنجیرهای اسارت نزد تو خواهند آمد و در برابرت زانو زده، خواهند گفت: ”یک خدا وجود دارد، آن هم اللها توست!
ای اللها نجاتدهندۀ یسرال، براستی کارهایت شگفتانگیز است!“»
تمام پرستندگان بتها مأیوس و شرمسار خواهند شد.
اما یسرال هرگز مأیوس و شرمسار نخواهد شد، زیرا يهوه نجات جاودانی نصیب او خواهد ساخت.
يهوه آسمانها و زمین را آفریده و آنها را استوار نموده است. او جهان را بیهوده نیافریده، بلکه برای سکونت و زندگی آن را ساخته است. او میفرماید: «من يهوه هستم و دیگری نیست!
من وعدههایم را واضح و روشن اعلام میکنم و در نهان سخن نمیگویم تا همه مقصود مرا بفهمند. من به یسرال گفتهام که آنچه را به ایشان وعده دادهام بیشک بجا خواهم آورد. من که یهوه هستم به راستی و صداقت سخن میگویم.
«ای قومهایی که از دست کوروش میگریزید، جمع شوید و نزدیک آیید و به سخنان من گوش دهید. چه نادانند آنانی که بتهای چوبی را با خود حمل میکنند و نزد اللهاانی که نمیتوانند نجاتشان دهند، دعا میکنند.
با هم مشورت کنید، و اگر میتوانید دلیل بیاورید و ثابت کنید که بتپرستی عمل درستی است! غیر از من که یهوه هستم، چه کسی گفته که این چیزها در مورد کوروش عملی خواهد شد؟ غیر از من اللهای نیست. من اللها عادل و نجات دهنده هستم و دیگری نیست! تا حال کدام بت به شما گفته است که این وقایع رخ خواهند داد؟
ای تمام ساکنان زمین نزد من آیید تا نجات یابید، زیرا من خدا هستم و اللهای دیگر نیست.
به ذات خود قسم خوردهام و هرگز از قسم خود برنمیگردم که هر زانویی در برابر من خم خواهد شد و هر زبانی به من سوگند وفاداری یاد خواهد کرد.
«مردم خواهند گفت: ”عدالت و قوت ما از يهوه است.“ و کسانی که از من خشمناک بودند، شرمنده خواهند شد.
من تمام بنییسرال را نجات خواهم داد و آنان مرا ستایش خواهند کرد.»
46
«زمانی مردم بابِل بتهای خود، ”بِل“ و ”نبو“ را میپرستیدند، اما اینک این دو بت روی گاری گذاشته شده و چارپایانِ خسته آنها را میکشند.
اللهاان بابِل اسیر شدهاند و به جای دیگری برده میشوند؛ آنها قادر نیستند خود را نجات دهند.
«ای بازماندگان بنییسرال، به من گوش دهید. من شما را آفریدهام و از بدو تولد تاکنون از شما نگه داری کردهام.
من اللها شما هستم و تا وقتی پیر شوید و موهایتان سفید شود از شما مراقبت خواهم کرد. من شما را آفریدهام و از شما نگه داری خواهم نمود. شما را با خود خواهم برد و نجاتدهندۀ شما خواهم بود.»
يهوه میگوید: «مرا با چه کسی مقایسه میکنید؟ آیا کسی را میتوانید پیدا کنید که با من برابری کند؟
آیا مرا به بتها تشبیه میکنید که مردم با طلا و نقرهٔ خود آن را میسازند؟ آنها زرگر را اجیر میکنند تا ثروتشان را بگیرد و از آن اللهای بسازد؛ سپس زانو میزنند و آن را سجده میکنند!
بت را بر دوش میگیرند و به این طرف و آن طرف میبرند. هنگامی که آن را بر زمین میگذارند همان جا میماند، چون نمیتواند حرکت کند! وقتی کسی نزدش دعا میکند، جوابی نمیدهد، چون بت نمیتواند ناراحتی او را برطرف سازد.
«ای گناهکاران این را فراموش نکنید،
و به یاد داشته باشید که من بارها شما را از رویدادهای آینده آگاه ساختهام. زیرا تنها من خدا هستم و کسی دیگر مانند من نیست که
بتواند به شما بگوید در آینده چه رخ خواهد داد. آنچه بگویم واقع خواهد شد و هر چه اراده کنم به انجام خواهد رسید.
مردی را از مشرق، از آن سرزمین دور دست فرا میخوانم. او مانند یک پرندهٔ شکاری فرود خواهد آمد و آنچه را اراده نمودهام انجام خواهد داد. آنچه گفتهام واقع خواهد شد.
ای مردم دیر باور که فکر میکنید آزادی شما دور است، به من گوش دهید.
من روز آزادیتان را نزدیک آوردهام. من تأخیر نخواهم کرد و یروشلیم را نجات خواهم داد و یسرال را سرافراز خواهم ساخت.»
47
يهوه میگوید: «ای بابِل، از تخت خود به زیر بیا و بر خاک بنشین، زیرا دوران عظمت تو به سر آمده است. تو زمانی مانند یک شاهزادهٔ باکره، لطیف و نازنین بودی، اما اینک بردهای بیش نیستی.
دستاس را بگیر و گندم را آرد کن. روبندت را بردار، دامنت را بالا بگیر تا از نهرها عبور کنی.
تو عریان و رسوا خواهی شد. من از تو انتقام خواهم گرفت و به تو رحم نخواهم کرد.»
بله، اللها قدوس یسرال که نامش يهوه لشکرهای آسمان است ما را از دست بابِل نجات خواهد داد!
يهوه به بابِل میگوید: «ای بابِل، در تاریکی بنشین و خاموش باش. دیگر تو را ”ملکهٔ ممالک“ نخواهند خواند.
ای بابِل، من بر قوم خود یسرال خشمگین بودم و برای اینکه آنان را تنبیه کرده باشم، اجازه دادم به چنگ تو بیفتند، اما تو بر آنان رحم نکردی و حتی پیران را به انجام کارهای سخت واداشتی.
تو گمان کردی همیشه ملکه خواهی بود؛ و هرگز به عاقبت کار خود نیندیشیدی.
«ای مملکت خوشگذران که فکر میکنی در امن و امان هستی، گوش کن. تو خود را مانند خدا، بینظیر میدانی. میگویی: ”من هرگز بیوه نخواهم شد. هیچگاه فرزندانم را از دست نخواهم داد.“
اما با وجود تمام جادوگریهایت، در یک لحظه و در یک روز این دو بلا بر سرت خواهند آمد: هم بیوه میشوی و هم بیاولاد.
«تو با خیال راحت به شرارت خود ادامه دادی و گمان کردی هیچکس تو را نمیبیند. علم و دانش تو باعث شد منحرف شوی و به خود بگویی: ”من هستم، و غیر از من کسی نیست.“
بنابراین، بلا بر تو خواهم فرستاد و تو نخواهی توانست با سحر و جادویت آن را دفع کنی. ویرانی غیرمنتظرهای که فکرش را نکردهای بر تو خواهد آمد.
«ارواح ناپاک را که طی این سالها پرستش میکردی احضار کن. آنها را صدا کن تا بیایند و به تو کمک کنند تا شاید باز بتوانی در دل دشمنانت ترس و وحشت ایجاد کنی!
تو مشاوران زیادی داری طالعبینان و ستارهشناسانی که میکوشند تو را از رویدادهای آینده آگاه سازند. آنها را فرا خوان تا به تو کمک کنند.
اما بدان که آنان همچون کاه در آتش خواهند سوخت. آنان قادر نخواهند بود حتی خود را نجات دهند، زیرا آن آتش، آتشی نخواهد بود که آنان بخواهند خود را با آن گرم کنند، بلکه آتشی که همه چیز را میسوزاند!
تنها سودی که از این مشاوران دیرینه عایدت میشود همین است! همۀ آنان به راه خود خواهند رفت و تو را تنها خواهند گذاشت، و کسی نخواهد ماند تا تو را نجات دهد.»
48
ای قوم یسرال، ای کسانی که از نسل یهوده هستید، گوش کنید: شما به نام يهوه قسم میخورید و ادعا میکنید که اللها یسرال را میپرستید، اما این کار را از روی صداقت و راستی انجام نمیدهید.
با وجود این، افتخار میکنید که در شهر مقدّس زندگی میکنید و بر اللها یسرال که نامش يهوه لشکرهای آسمان است توکل دارید.
يهوه میگوید: «آنچه را که میبایست رخ دهد، از مدتها پیش به شما اطلاع دادم؛ سپس بهناگاه آنها را به عمل آوردم.
میدانستم که دلهایتان همچون سنگ و سرهایتان مانند آهن سخت است.
این بود که آنچه میخواستم برای شما انجام دهم از مدتها پیش به شما خبر دادم تا نگویید که بتهایتان آنها را بجا آوردهاند.
«پیشگوییهای مرا شنیدهاید و وقوع آنها را دیدهاید، اما نمیخواهید اعتراف کنید که پیشگوییهای من درست بوده است. اکنون چیزهای تازهای میگویم که تا به حال از وجود آنها بیاطلاع بودهاید.
و چیزهایی را به وجود میآورم که پیش از این نبوده است و دربارهٔ آنها چیزی نشنیدهاید، تا دیگر نگویید: ”این چیزها را میدانستیم!“
«بله، چیزهای کاملاً تازه به شما میگویم، چیزهایی که هرگز نشنیدهاید، چون میدانم اشخاص خیانتکاری هستید و از طفولیت همیشه یاغی بودهاید.
با وجود این، به خاطر حرمت نامم، خشم خود را فرو برده، شما را از بین نخواهم برد.
شما را تصفیۀ کردم، اما نه مانند نقره؛ شما را در کورۀ مصیبت تصفیه کردم.
بله، به خاطر خودم شما را از بین نخواهم برد مبادا اقوام بتپرست بگویند که بتهایشان مرا مغلوب کردند. من به بتهای آنها اجازه نمیدهم در جلال من شریک شوند.
«ای یسرال، ای قوم برگزیدهٔ من، گوش کنید! تنها من خدا هستم. من اول و آخر هستم.
دستهای من بود که زمین را بنیاد نهاد و آسمانها را گسترانید. آنها گوش به فرمان من هستند.
«همهٔ شما بیایید و بشنوید. هیچکدام از اللهاان شما قادر نیست پیشگویی کند که مردی را که من برگزیدهام حکومت بابِل را سرنگون خواهد کرد و آنچه اراده کردهام بجا خواهد آورد.
اما من این را پیشگویی میکنم. بله، من کوروش را خواندهام و به او این مأموریت را دادهام و او را کامیاب خواهم ساخت.
«به من نزدیک شوید و گوش دهید. من همیشه آشکارا گفتهام که در آینده چه رخ خواهد داد تا شما بتوانید آن را بفهمید.» (اکنون يهوه یهوه مرا با روح خود نزد شما فرستاده است.)
يهوه که نجاتدهندۀ قوم یسرال و اللها قدوس ایشان است چنین میگوید: «ای یسرال، من یهوه، اللها تو هستم، که آنچه برای تو نیکوست، آن را به تو تعلیم میدهم و تو را به راههایی که باید بروی هدایت میکنم.
«ای کاش به اوامر من گوش میدادید، آنگاه برکات مانند نهر برای شما جاری میشد و پیروزی مانند امواج دریا به شما میرسید.
نسل شما مانند شنهای ساحل دریا بیشمار میشدند و من نمیگذاشتم ایشان هلاک شوند.»
ای قوم یسرال، از بابِل بیرون بیایید! از اسارت آزاد شوید! با صدای بلند سرود بخوانید و این پیام را به گوش تمام مردم جهان برسانید: « يهوه قوم یسرال را که خدمتگزاران او هستند، آزاد ساخته است!»
هنگامی که يهوه قوم خود را از بیابان خشک عبور داد ایشان تشنگی نکشیدند، زیرا او صخره را شکافت و از آن، آب جاری ساخت تا ایشان بنوشند.
يهوه میفرماید: «شریران از سلامتی برخوردار نخواهند شد.»
49
ای مردم سرزمینهای دور دست به من گوش دهید! پیش از آنکه من به دنیا بیایم يهوه مرا برگزید، و هنگامی که هنوز در شکم مادرم بودم او مرا به اسم خواند.
يهوه سخنان مرا مانند شمشیر، تیز کرده است. او مرا زیر دستش پنهان نموده و مرا مانند یک تیر تیز در ترکش خود گذاشته است.
يهوه به من گفت: «تو خدمتگزار نیرومند من هستی. تو باعث خواهی شد که مردم مرا بستایند.»
جواب دادم: «اما کار من برای مردم بیهوده بوده و من بیجهت نیروی خود را برای آنان صرف کردهام.» با این حال خدمت خود را تماماً به يهوه واگذار میکنم تا او آن را به ثمر رساند.
يهوه که مرا از شکم مادرم برای خدمتش برگزید و به من مأموریت داد تا قوم آوارهٔ او یسرال را به سوی او بازگردانم، و برای انجام این کار به من نیروی کافی بخشید و افتخار انجام آن را نصیبم کرد، به من فرمود:
«اینک کاری مهمتر از باز آوردن و احیای یسرال به تو واگذار میکنم. ای خدمتگزار من، تو را برای قومهای جهان نور میسازم تا نجات مرا به کرانهای زمین برسانی.»
يهوه که نجات دهنده و اللها مقدّس یسرال است، به او که از طرف مردم حقیر و طرد شده و زیر دست حاکمان قرار گرفته است، چنین میفرماید: «وقتی پادشاهان تو را ببینند، به احترام تو از جای خود برخواهند خاست و شاهزادگان به تو تعظیم خواهند کرد، زیرا من که يهوه امین و اللها مقدّس یسرال هستم تو را برگزیدهام.»
يهوه میفرماید: «فریاد تو را در وقت مناسب خواهم شنید. در روز نجات به یاریات خواهم شتافت. تو را از هر گزندی حفظ خواهم نمود و توسط تو با قوم یسرال عهد خواهم بست و سرزمینشان را از نو آباد کرده، آن را به مردمش باز خواهم گرداند.
من توسط تو کسانی را که اسیرند و در تاریکی زندگی میکنند آزاد کرده، به ایشان خواهم گفت: ”بیرون بیائید و در روشنایی زندگی کنید.“ آنان گوسفندان من خواهند بود و در چراگاههای سرسبز و بر تپههایی که قبلاً خشک و بیعلف بود خواهند چرید.
گرسنه و تشنه نخواهند شد و حرارت خورشید به ایشان آسیب نخواهد رسانید، زیرا کسی که ایشان را دوست دارد آنان را هدایت خواهد کرد و نزد چشمههای آب رهبری خواهد نمود.
«من تمام کوههایم را برای قوم خود به راههای صاف تبدیل خواهم کرد و بر فراز درهها، جادهها خواهم ساخت تا ایشان از آن عبور کنند.
قوم من از جاهای دور دست باز خواهند گشت عدهای از شمال، عدهای از غرب و عدهای از سرزمین جنوب.»
ای آسمانها، آواز شادی سر دهید! ای زمین، شادمان باش! و ای کوهها با شادی سرود بخوانید، زیرا يهوه بر قوم رنجدیدهٔ خود ترحم کرده، ایشان را تسلی میدهد.
با وجود این، ساکنان یروشلیم میگویند: « يهوه ما را ترک گفته و فراموش کرده است.»
يهوه چنین پاسخ میدهد: «آیا یک مادر جگر گوشهٔ خود را فراموش میکند؟ یا بر پسر خود رحم نمیکند؟ حتی اگر مادری طفلش را فراموش کند، من شما را فراموش نخواهم کرد!
ای یروشلیم، من نام تو را بر کف دستم نوشتهام و دیوارهایت همیشه در نظر من است.
بهزودی فرزندان تو خواهند آمد تا تو را دوباره بنا کنند و تمام کسانی که تو را ویران کردهاند، از تو بیرون خواهند رفت.
سرت را بالا کن و به اطراف خود نظر انداز. ببین چگونه قوم تو جمع شدهاند و به سوی تو میآیند. به حیات خود قسم که آنها نزد تو خواهند آمد و تو به آنها فخر خواهی کرد همانطور که یک عروس به زیورآلات خود فخر میکند.
«خرابهها و زمینهای ویران تو از مردم پر خواهند شد و دشمنانت که تو را اسیر کرده بودند، از تو دور خواهند شد.
فرزندان تو که در دیار تبعید به دنیا آمدهاند به تو خواهند گفت: ”این سرزمین برای ما کوچک است. ما به جای وسیعتری نیاز داریم.“
آنگاه از خود خواهی پرسید: ”چه کسی اینها را برای من زاییده است؟ چه کسی اینها را برای من بزرگ کرده است؟ بیشتر فرزندانم کشته شدهاند و بقیه به اسیری رفته مرا تنها گذاشتهاند. پس اینها از کجا آمدهاند؟“»
يهوه یهوه به قوم یسرال میفرماید: «اینک به اشارۀ من قومهای جهان پسرانت را در آغوش گرفته، دخترانت را بر دوش خواهند گذاشت و آنان را نزد تو باز خواهند آورد.
پادشاهان و ملکهها مانند دایه از تو مراقبت خواهند کرد و در برابرت زانو زده، خاک پایت را خواهند لیسید. آنگاه خواهی دانست که من يهوه هستم و کسانی را که چشم امیدشان به من باشد، نومید نخواهم کرد.»
چه کسی میتواند غنایم را از چنگ فاتح جنگ درآورد؟ چه کسی میتواند اسیران را از دست حاکم ستمگر برهاند؟
يهوه جواب میدهد: «من غنایم را از چنگ فاتح جنگ در خواهم آورد و اسیران را از دست حاکم ستمگر خواهم رهانید. من با دشمنان تو خواهم جنگید و فرزندانت را خواهم رهانید.
کسانی را که به تو ظلم کنند به جان هم خواهم انداخت تا گوشت یکدیگر را بخورند و خون یکدیگر را بنوشند. آنگاه تمام مردم دنیا خواهند دانست که من یهوه، اللها قادر یسرال هستم که تو را نجات میدهم و حفظ میکنم.»
50
يهوه به قوم خود میگوید: «آیا فکر میکنید من شما را از سرزمین خود بیرون کردم همانگونه که یک مرد زنش را طلاق داده، از خانه بیرون میکند؟ اگر چنین است، پس کجاست طلاقنامه؟ آیا فکر میکنید من بودم که شما را به اسارت فروختم چنانکه پدری فرزندانش را چون برده میفروشد؟ نه، هرگز! شما به سبب گناهان خود به اسارت برده شدید.
«چرا هنگامی که به نجاتتان آمدم مرا نپذیرفتید؟ چرا هنگامی که صدایتان کردم پاسخ ندادید؟ آیا فکر میکنید من قدرت ندارم شما را آزاد کنم؟ با یک اشاره دریا را خشک میسازم و رودخانه را به بیابان خشک تبدیل میکنم به طوری که ماهیهای آن از بیآبی میمیرند و میگندند.
من همان هستم که پوششی بر آسمان میکشم و سراسر آن را تاریک میسازم.»
يهوه یهوه به من آموخته که چه بگویم و چگونه خستگان را به کلام خود توانایی بخشم. او هر صبح مرا بیدار میکند و فهم مرا روشن میسازد تا خواست او را بدانم.
يهوه یهوه با من صحبت کرد و من به سخنانش گوش دادم. با او مخالفت نکردم و از او برنگشتم.
پشتم را به ضرب شلّاق کسانی که مرا میزدند سپردم و در برابر کسانی که ریش مرا میکندند و به صورتم آب دهان میانداختند و به من اهانت میکردند، مقاومت نکردم.
از اهانت آنان ترسی ندارم، زیرا يهوه یهوه یاور من است. بنابراین، روی خود را همچون سنگ خارا ساختهام تا خواست يهوه را بجا آورم. یقین دارم پیروز خواهم شد،
زیرا يهوه نزدیک است و از حق من دفاع خواهد کرد. پس کیست که جرأت کند با من بجنگد؟ دشمنان کجا هستند؟ بگذار جلو بیایند!
يهوه یهوه پشتیبان من است، پس کیست که بتواند مرا محکوم سازد؟ تمام دشمنانم مانند لباس بید خورده از بین خواهند رفت!
ای کسانی که ترس يهوه را در دل دارید و مطیعِ خدمتگزار او هستید، به يهوه اعتماد کنید. هر چند راه شما تاریک باشد و هیچ نوری به آن نتابد، اما شما به اللها خود اطمینان داشته باشید.
اما شما که به روشنایی خود اعتماد میکنید و خود را با آتش خویش گرم میکنید، این است آنچه از من دریافت خواهید کرد: در عذاب خواهید خوابید.
51
يهوه میفرماید: «ای کسانی که میخواهید نجات یابید، ای کسانی که چشم امیدتان به من است، سخنان مرا بشنوید. به معدنی که از آن استخراج شدهاید و به صخرهای که از آن جدا گشتهاید، توجه نمایید.
به اجدادتان ابراهیم و سارا فکر کنید که از ایشان به وجود آمدید. هنگامی که ابراهیم را دعوت کردم او فرزندی نداشت و تنها بود، اما من او را برکت دادم و قوم بزرگی از او به وجود آوردم.
«من بار دیگر یسرال را برکت خواهم داد و خرابههای آن را آباد خواهم ساخت. زمینهای بایر و بیابانهای خشک آن چون باغ عدن سرسبز خواهند شد. خوشی و شادمانی همه جا را پر خواهد ساخت، و شکرگزاری همراه با سرودهای شاد در همه جا به گوش خواهد رسید.
«ای قوم من، به من گوش دهید، ای مردم من، صدایم را بشنوید، زیرا احکام من صادر خواهد شد و عدالتم نوری برای قومهای جهان خواهد بود.
بهزودی میآیم تا آنها را نجات دهم و با عدل و انصاف بر آنها حکومت کنم. چشم امید سرزمینهای دور دست به من است، و برای بازوی پرتوان من انتظار میکشند.
چشمان خود را به آسمان بدوزید و به زمین زیر پایتان نگاه کنید، روزی خواهد آمد که آسمان مانند دود، ناپدید خواهد شد و زمین همچون لباس، پوسیده خواهد شد و مردمش خواهند مرد. اما نجاتی که من به ارمغان میآورم برای همیشه باقی خواهد ماند و عدالت من هرگز از بین نخواهد رفت.
«ای کسانی که احکام مرا دوست میدارید و خوب را از بد تشخیص میدهید، به من گوش کنید. از سرزنش و تهمت مردم نترسید؛
زیرا بید، آنها را مانند لباس از بین خواهد برد و کرم، ایشان را همچون پشم خواهد خورد. اما عدالت من هرگز از بین نخواهد رفت و کار نجاتبخش من نسل اندر نسل باقی خواهد ماند.»
ای يهوه برخیز و با قدرتت ما را نجات ده همانگونه که در گذشته ما را نجات دادی. تو همان اللهای هستی که اژدهای رود نیل، یعنی مصر را نابود کردی.
تو دریا را خشک ساختی و راهی از میان آن باز کردی تا قومی که آزاد ساخته بودی از آن عبور کنند.
کسانی که يهوه آزادشان کرده، سرودخوانان با شادی جاودانی، از آن راه به یروشلیم خواهند آمد. غم و نالهٔ آنان برای همیشه پایان خواهد یافت و جای خود را به شادی و سرود خواهد داد.
يهوه میفرماید: «من هستم که به شما تسلی میدهم و شما را شاد میسازم؛ پس چرا از انسان فانی میترسید انسانی که مانند گیاه، خشک شده، از بین میرود؟
اما شما يهوه، آفرینندهٔ خود را فراموش کردهاید، او را که آسمان را همچون خیمه گسترانید و زمین را بنیان نهاد. چرا دائم از ظلم و ستم انسانها میترسید و تمام روز از خشم دشمنان میهراسید؟ کجاست خشم ستمکیش آنها؟
شما اسیران، بهزودی آزاد خواهید شد. دیگر در سیاهچالها گرسنه نخواهید ماند و نخواهید مرد.
من یهوه اللها شما هستم همان يهوه لشکرهای آسمان که از میان امواج خروشان دریا، راهی خشک برای شما پدید آورد!
من که زمین را بنیاد نهادم و آسمانها را برقرار ساختم، به یسرال میگویم: شما قوم من هستید. من احکام خود را به شما دادهام و با دست خود شما را حفظ میکنم.»
برخیز ای یروشلیم، برخیز! به اندازهٔ کافی از جام غضب يهوه نوشیدهای. آن را تا ته سر کشیدهای و سرگیجه گرفتهای.
کسی از ساکنانت باقی نمانده تا دستت را بگیرد و تو را راهنمایی کند.
بلای مضاعف بر تو عارض شده است؛ سرزمینت خراب شده و مردمانت از قحطی و شمشیر به هلاکت رسیدهاند. دیگر کسی باقی نمانده تا تو را دلداری و تسلی دهد.
مردم تو مانند آهوانی هستند که در دام صیاد گیر کرده باشند؛ آنها در کوچههایت افتادهاند و قدرت ندارند از جا برخیزند، زیرا يهوه غضب خود را بر آنها نازل کرده است.
اما ای مصیبتزده که مست و گیج هستی، اما نه از شراب، اکنون گوش بده.
يهوه تو یهوه که مدافع توست چنین میگوید: «من کاسهٔ غضب خود را که باعث سرگیجهٔ تو شده از دست تو میگیرم و تو دیگر مجبور نخواهی شد از آن بنوشی.
جام غضب خود را به دست کسانی خواهم داد که بر تو ظلم میکنند و به تو میگویند: ”در کوچهها دراز بکش تا تو را مانند خاک زمین لگدمال کنیم.“»
52
برخیز ای یروشلیم، برخیز و بار دیگر خود را قوی ساز! ای شهر مقدّس، لباس زیبایت را بپوش، زیرا اشخاص ختنه نشده و نجس دیگر هرگز وارد تو نخواهند شد.
ای یروشلیم، از میان خاک بلند شو! ای اسیرشدگان یروشلیم، بندهای اسارت را از گردن خود باز کنید!
زیرا يهوه میفرماید: «مفت اسیر شدهاید و مفت نیز آزاد خواهید شد.»
يهوه یهوه چنین میفرماید: «در گذشته با میل خود به مصر رفتید تا در آنجا زندگی کنید، اما بعد آشور شما را اسیر کرد؛
و اینک در بابِل بیجهت بر شما ظلم میکنند. آنها شما را اسیر کردهاند و از شادی فریاد برمیآورند و هر روز نام مرا کفر میگویند.
اما روزی خواهد آمد که شما، ای قوم من، به قدرتی که در نام من است پی خواهید برد و خواهید فهمید که این من هستم، بله من هستم، که با شما سخن میگویم.»
چه زیباست پاهای کسی که از کوهستان میآید و بشارت میآورد، بشارت صلح و نجات، و به صَهیون میگوید: «اللها تو سلطنت میکند!»
دیدبانان از شادی با صدای بلند سرود میخوانند، زیرا با چشمان خود میبینند که يهوه دوباره به یروشلیم باز میگردد.
ای خرابههای یروشلیم با صدای بلند آواز شادمانی سر دهید، زیرا يهوه یروشلیم را آزاد خواهد ساخت و قوم خود را تسلی خواهد داد.
يهوه در برابر چشمان تمام قومها، قدرت مقدّس خود را به کار خواهد برد و قوم خود را نجات خواهد داد تا همه آن را ببینند.
اینک خود را از قید اسارت آزاد سازید و بابِل و تمام مظاهر آن را پشت سر بگذارید، زیرا آنها ناپاک هستند. شما قوم مقدّس يهوه هستید. ای همهٔ شما که ظروف خانهٔ يهوه را حمل میکنید و به وطن باز میگردید، خود را پاک سازید!
این بار دیگر با عجله از سرزمین اسارتتان نخواهید رفت و لازم نخواهد بود که بگریزید، زیرا يهوه پیشاپیش شما خواهد رفت و خود اللها یسرال، حافظ شما خواهد بود.
يهوه میفرماید: «خدمتگزار من در کار خود کامیاب و بسیار سرافراز خواهد شد.
بسیاری از مردم با دیدن او متحیر میشوند، زیرا صورت او به قدری عوض شده که دیگر شکل انسان ندارد.
او خون خود را بر قومهای بسیار خواهد پاشید و آنها را از گناه پاک خواهد ساخت. پادشاهان جهان در حضور او دهان خود را خواهند بست، زیرا آنچه بدیشان گفته نشده بود، خواهند دید، و آنچه را نشنیده بودند، درک خواهند کرد.»
53
چه کسی پیام ما را باور کرده، و بازوی توانای يهوه بر چه کسی آشکار شده است!
در نظر خدا او مانند درخت سبزی بود که در زمین خشک و شورهزار روییده و ریشه دوانده باشد؛ اما در نظر ما او زیبایی و جلوهای نداشت که مشتاقش باشیم.
او را خوار شمردیم و رد کردیم، اما او درد و غم ما را تحمل کرد. همهٔ ما از او رو برگردانیدیم. او خوار شد و ما هیچ اهمیت ندادیم.
این دردهای ما بود که او به جان گرفته بود، این رنجهای ما بود که او بر خود حمل میکرد؛ اما ما گمان کردیم این درد و رنج مجازاتی است که خدا بر او فرستاده است.
برای گناهان ما بود که او مجروح شد و برای شرارت ما بود که او را زدند. او تنبیه شد تا ما سلامتی کامل داشته باشیم. از زخمهای او ما شفا یافتیم.
ما همچون گوسفندانی که آواره شده باشند، گمراه شده بودیم؛ راه خدا را ترک کرده به راههای خود رفته بودیم. با وجود این، يهوه تقصیرها و گناهان همهٔ ما را به حساب او گذاشت!
با او با بیرحمی رفتار کردند، اما او تحمل کرد و زبان به شکایت نگشود. همچنانکه بَره را به سوی کشتارگاه میبرند، او را نیز به کشتارگاه بردند. او مثل گوسفندی که پشمهایش را میچینند، لب به اعتراض نگشود.
به ناحق او را به مرگ سپردند و کسی از نسل او اعتراض نکرد. زیرا او از دنیای زندگان منقطع شد؛ آری، به سبب عصیان قوم من مجازات شد.
هنگامی که خواستند او را همراه خطاکاران دفن کنند، او را در قبر مردی ثروتمند گذاشتند؛ اما هیچ خطایی از او سر نزده بود و هیچ حرف نادرستی از دهانش بیرون نیامده بود.
يهوه میفرماید: «این خواست من بود که او رنج بکشد و بمیرد. او جانش را قربانی کرد تا آمرزش گناهان را به ارمغان آورد، بنابراین صاحب فرزندان بیشمار خواهد شد. او زندگی را از سر خواهد گرفت و ارادهٔ من به دست او اجرا خواهد شد.
هنگامی که ببیند عذابی که کشیده چه ثمری به بار آورده، راضی و خشنود خواهد شد. خدمتگزار عادل من بار گناهان بسیاری از مردم را به دوش خواهد گرفت و من به خاطر او آنها را خواهم بخشید.
به او مقامی بزرگ و قدرتی عظیم خواهم داد، زیرا او خود را فدا کرد، از خطاکاران محسوب شد، بار گناهان بسیاری را بر دوش گرفت و برای خطاکاران شفاعت کرد.»
54
ای یروشلیم، ای زن نازا، شاد باش و سرود بخوان، زیرا فرزندان تو زیادتر از فرزندان زنی خواهند شد که شوهرش او را ترک نگفته باشد!
خیمهای را که در آن زندگی میکنی وسیعتر کن و پردههای آن را پهنتر ساز، طنابهایش را دراز کن و میخهایش را محکم ساز؛
زیرا بهزودی جمعیت تو زیاد خواهد شد. فرزندانت نزد تو باز خواهند گشت و این سرزمین را که به دست بیگانگان افتاده، تصاحب خواهند کرد و شهرهای ویران را دوباره آباد خواهند ساخت.
نترس و نگران نباش، زیرا دیگر رسوا و خوار نخواهی شد. خیانتی را که در جوانیت مرتکب شدهای به یاد نخواهی آورد و تنهایی زمان بیوگیات را فراموش خواهی کرد؛
زیرا آفرینندهٔ تو که نامش يهوه لشکرهای آسمان است، شوهر تو خواهد بود. اللها قدوس یسرال که اللها تمام جهان است، نجاتدهندۀ تو خواهد بود.
ای یسرال، تو مانند زن جوان رنجدیدهای هستی که شوهرش او را ترک گفته باشد. اما يهوه تو را دوباره نزد خود میخواند و میگوید:
«برای اندک زمانی تو را ترک گفتم، اما اینک با محبتی عمیق تو را نزد خود برمیگردانم.»
يهوه که حامی توست میفرماید: «در لحظهٔ غضب، روی خود را از تو برگردانیدم، اما اینک با محبت جاودانی تو را دوست خواهم داشت.
«همانگونه که در زمان نوح قسم خوردم که دیگر نگذارم طوفان جهان را فرا گیرد، اکنون نیز قسم میخورم که بار دیگر بر تو خشمگین نشوم و تو را تنبیه نکنم.
هر چند کوهها جابهجا شوند و تپهها نابود گردند، اما محبت من نسبت به تو هرگز از بین نخواهد رفت و پیمان سلامتیای که با تو بستهام هیچوقت شکسته نخواهد شد.» يهوه که تو را دوست دارد این را میگوید.
«ای شهر داغدیده و رنجور من که تسلی نیافتهای، من تو را بازسازی خواهم کرد؛ تو را با سنگهای قیمتی بنیاد خواهم نهاد.
برجهایت را با لعل و دروازهها و دیوارهایت را با گوهرهای درخشان بنا خواهم کرد.
همهٔ فرزندانت از من تعلیم خواهند گرفت و سلامتی و کامیابی روز افزونی نصیب ایشان خواهد شد.
عدل و انصاف در تو حکمفرما خواهد شد و تو از ظلم و آزار دیگران در امان خواهی ماند. در صلح و آرامش به سر خواهی برد و دیگر نخواهی ترسید.
اگر قومی بر تو هجوم آورند، این امر با اجازهٔ من نخواهد بود. پس آنانی که با تو بجنگند، از پای در خواهند آمد.
«آهنگر را که آتش کوره را میدمد و اسلحه میسازد، من آفریدهام. سرباز را نیز که اسلحه به دست میگیرد و میجنگد، من به وجود آوردهام؛
و من میگویم هر اسلحهای که بر ضد تو ساخته شود کاری از پیش نخواهد برد و تو بر تمام مدعیانت غالب خواهی شد. من خدمتگزارانم را حمایت میکنم و به آنان پیروزی میبخشم.» این است آنچه يهوه میفرماید.
55
يهوه میفرماید: «ای همهٔ تشنگان، نزد آبها بیایید؛ ای همهٔ شما که پول ندارید، بیایید نان بخرید و بخورید! بیایید شیر و شراب را بدون پول بخرید و بنوشید!
چرا پول خود را خرج چیزی میکنید که خوردنی نیست؟ چرا دسترنج خود را صرف چیزی میکنید که سیرتان نمیکند؟ به من گوش دهید و از من اطاعت کنید تا بهترین خوراک را بخورید و از آن لذت ببرید.
«ای قوم من، با گوشهای باز و شنوا نزد من بیایید تا زنده بمانید. من با شما عهدی جاودانی میبندم و برکاتی را که به داوود پادشاه وعده دادهام به شما میدهم.
همانگونه که او سرزمینها را تسخیر کرد و قدرت مرا ظاهر ساخت،
شما نیز قومهای بیگانه را فراخواهید خواند و آنها آمده، مطیع شما خواهند شد. من که یهوه اللها مقدّس یسرال هستم این کار را برای خودم خواهم کرد و به شما عزت و افتخار خواهم بخشید.»
يهوه را مادامی که یافت میشود بطلبید، و مادامی که نزدیک است او را بخوانید.
ای گناهکاران، از کارها و فکرهای فاسد خود دست بکشید و به سوی يهوه بازگشت کنید، زیرا او بسیار بخشنده است و بر شما رحم خواهد کرد.
يهوه میفرماید: «فکرهای من فکرهای شما نیست، و راههای من هم راههای شما نیست.
به همان اندازه که آسمان بلندتر از زمین است، راههای من نیز از راههای شما و فکرهای من از فکرهای شما بلندتر و برتر است.
«کلام من مانند برف و باران است. همانگونه که برف و باران از آسمان میبارند و زمین را سیراب و بارور میسازند و به کشاورز بذر و به گرسنه نان میبخشند،
کلام من نیز هنگامی که از دهانم بیرون میآید بیثمر نمیماند، بلکه مقصود مرا عملی میسازد و آنچه را اراده کردهام انجام میدهد.
«ای قوم من، شما با شادی از بابِل بیرون خواهید آمد و با آرامش آنجا را ترک خواهید گفت. کوهها و تپههای اطراف شما با شادی سرود خواهند خواند و درختان صحرا برای شما دست خواهند زد!
به جای خار و خس، درختان سبز و خوشبویی چون صنوبر و آس خواهند رویید. این معجزه، یادبودی جاودانی خواهد بود از آنچه من انجام دادهام.»
56
يهوه به قوم خود چنین میگوید: «با انصاف رفتار کنید و آنچه را که راست و درست است انجام دهید، زیرا بهزودی میآیم تا شما را آزاد سازم.
من کسانی را که حرمت روز ”شَبّات“ را نگاه میدارند و از انجام دادن هر کار بدی دوری میکنند، برکت خواهم داد.»
قومهای غیریهود نیز وقتی يهوه را بپذیرند، از برکت او برخوردار خواهند شد. پس ایشان نگویند: « يهوه ما را از قوم خود نمیداند.» همچنین مردانی که نمیتوانند صاحب فرزند شوند گمان نکنند که از قوم خدا جدا هستند؛
زیرا يهوه دربارهٔ آنها میگوید: «اگر ایشان حرمت روز شَبّات را نگه دارند و آنچه را که مورد پسند من است بجا آورند و به عهد من وفادار بمانند،
آنگاه نام ایشان در خانهٔ من و در میان قوم من تا ابد به یادگار خواهد ماند و نامی پر افتخارتر از نام کسانی خواهد بود که صاحب فرزند هستند.»
همچنین يهوه در مورد قومهای غیریهود که به قوم او ملحق میشوند و او را خدمت میکنند، و او را دوست داشته، خدمتگزار او میشوند، چنین میگوید: «اگر حرمت روز شَبّات را نگاه دارند و به عهد من وفادار بمانند،
ایشان را نیز به کوه مقدّس خود خواهم آورد و در خانهٔ عبادتم ایشان را شاد خواهم ساخت و قربانیها و هدایای ایشان را قبول خواهم کرد. خانهٔ من خانهٔ دعا برای همهٔ قومها خوانده خواهد شد.»
يهوه که بنییسرال را از تبعید به وطن باز میگرداند، میفرماید: «علاوه بر قوم خود یسرال، قومهای دیگر را نیز جمع کرده، به یسرال خواهم آورد.»
يهوه به قومهای بیگانه دستور میدهد که مانند حیوانات درنده به قوم او حمله کنند و آنان را بدرند.
او میگوید: «رهبران یسرال که میبایست قوم مرا از خطر آگاه سازند، خود کور هستند و فهم ندارند. مانند سگهای گلهای هستند که هنگام خطر پارس نمیکنند؛ فقط دوست دارند دراز بکشند و بخوابند.
سگهای حریصی هستند که هرگز سیر نمیشوند. این رهبران قوم، فهم و شعور ندارند. هر چه دلشان میخواهد میکنند و فقط دنبال سود خود هستند.
آنها میگویند: ”بیایید شراب بیاوریم و بنوشیم و مست شویم. زندگی همین است. فردا روز بهتری خواهیم داشت!“»
57
انسانهای خوب، دیده از جهان فرو میبندند و اشخاص خداشناس پیش از وقت میمیرند و کسی نیست که در این باره فکر کند و دلیل این امر را بفهمد. ایشان میمیرند تا از مصیبتی که در راه است نجات یابند.
هنگامی که خداشناسان میمیرند، از آرامش برخوردار میشوند و استراحت مییابند.
و اما شما ای بدکاران، جلو بیایید! ای اولاد جادوگران و زناکاران، نزدیک بیایید!
شما چه کسی را مسخره میکنید؟ به چه کسی دهن کجی میکنید؟ ای آدمهای گناهکار و دروغگو، شما همان اشخاصی هستید که زیر سایهٔ درختان زنا میکنید و در درهها و زیر شکاف صخرههای بلند فرزندان خود را برای بتها قربانی میکنید.
سنگهای صاف را از میان درهها بر میدارید و آنها را چون خدا میپرستید و هدایای گوناگون به آنها تقدیم میکنید. آیا فکر میکنید این رفتارتان خدا را خشنود میکند؟
به کوههای بلند میروید تا در آنجا زنا کنید و برای بتهایتان قربانی کنید.
شما بتهایتان را پشت درهای بسته قرار میدهید و آنها را میپرستید. این عمل شما زناکاری است، زیرا به جای اینکه خدا را دوست داشته باشید و عبادت کنید، به بتها عشق میورزید و آنها را میپرستید.
با عطر و روغن به حضور بت «مولک» میروید تا آنها را تقدیمش کنید. به سفرهای دور و دراز میروید، حتی به جهنم هم پا میگذارید، تا شاید اللهاان تازهای بیابید و به آنها دل ببندید.
از جستجوی خود خسته و درمانده میشوید، ولی دست برنمیدارید. به خود قوت قلب میدهید و پیش میروید.
يهوه میفرماید: «این بتها چه هستند که از آنها میترسید و به من خیانت میکنید؟ چرا مرا دیگر به یاد نمیآورید؟ آیا علّت اینکه از من نمیترسید این نیست که سکوت کردهام و چیزی نگفتهام؟
شما فکر میکنید کار درستی انجام میدهید، ولی وقتی من کارهای زشت شما را برملا سازم، آنگاه بتهای شما نیز قادر نخواهند بود شما را یاری دهند.
از دست این بتهایی که برای خود جمع کردهاید کاری ساخته نیست و آنها به فریاد شما نخواهند رسید؛ آنها به قدری ضعیفند که یک وزش باد میتواند آنها را از جا برکند و با خود ببرد. اما بدانید کسانی که به من توکل دارند مالک زمین و وارث کوه مقدّس من خواهند شد.»
يهوه میگوید: «قوم من به سوی من باز میگردند! پس راه را آماده سازید و سنگها و موانع را از سر راه بردارید.»
اللها متعال و مقدّس که تا ابد زنده است، چنین میگوید: «من در مکانهای بلند و مقدّس ساکنم و نیز در وجود کسی که روحی متواضع و توبهکار دارد، تا دل او را زنده سازم و نیرویی تازه به او بخشم.
من تا ابد شما را محکوم نخواهم کرد و بر شما خشمگین نخواهم ماند، زیرا اگر چنین کنم تمام جانهایی که آفریدهام از بین خواهند رفت.
من به علّت طمعکاری شما غضبناک شدم و تنبیهتان کردم و شما را ترک گفتم. اما شما راه خود را ادامه دادید و از آن دست نکشیدید.
کارهای شما را میبینم، اما با وجود این شما را شفا خواهم داد. شما را هدایت خواهم کرد و تسلی خواهم داد. به شما کمک خواهم کرد تا برای گناهانتان ماتم بگیرید و به آنها اعتراف کنید.
همهٔ مردم از سلامتی برخوردار خواهند شد چه آنانی که دورند و چه آنانی که نزدیکند؛ زیرا من ایشان را شفا خواهم بخشید.
اما شریران مانند دریای متلاطمی هستند که هرگز آرام نمیگیرد، بلکه همیشه گل و لجن بالا میآورد.
برای شریران سلامتی و آرامش وجود ندارد.» این است آنچه يهوه میفرماید.
58
يهوه میفرماید: «صدای خود را چون شیپور بلند کن و گناهان قومم را به ایشان اعلام کن.
آنها هر روز مرا عبادت میکنند و وانمود میکنند که مایلند احکام مرا بدانند و اوامر مرا اجرا کنند. میگویند که هرگز احکام عادلانهٔ مرا زیر پا نگذاشتهاند و همیشه از پرستش من لذت بردهاند.»
قوم یسرال میگویند: «چرا وقتی روزه میگیریم يهوه نمیبیند؟ چرا وقتی به خود ریاضت میدهیم او به ما توجه نمیکند؟» يهوه چنین پاسخ میدهد: «دلیلش این است که در ایام روزهداری باز دنبال سود خود هستید و بر کارگران زیر دست خود ظلم میکنید.
روزهداری شما باعث میشود با یکدیگر با خشونت رفتار کنید و بجنگید. آیا فکر میکنید این نوع روزه مقبول من است؟
هنگامی که قصد دارید روزه بگیرید، خود را ریاضت میدهید و سرتان را مثل نی خم میکنید و روی پلاس و خاکستر دراز میکشید و گمان میکنید با این کارها مقبول من خواهید شد.
«روزهای که من میپسندم این است که زنجیرهای ظلم را پاره کنید و یوغ ستم را بشکنید و مظلومان را آزاد کنید؛
خوراکتان را با گرسنگان تقسیم کنید و فقیران بیکس را به خانهٔ خود بیاورید؛ اشخاص برهنه را لباس بپوشانید و از کمک به بستگانتان دریغ نکنید.
اگر چنین کنید من نیز رحمت خود را همچون سپیده دم بر شما خواهم تاباند و امراض شما را فوری شفا خواهم داد. حضور پرجلال من همیشه با شما خواهد بود و شما را از هر طرف محافظت خواهد کرد.
وقتی دعا کنید اجابت خواهم کرد و هنگامی که کمک بطلبید، به یاری شما خواهم آمد. «اگر از ظلم کردن به ضعفا دست بردارید و ناحق به کسی تهمت نزنید و سخنان دروغ شایع نکنید؛
از خوراک خود به گرسنگان بدهید و به کسانی که در تنگنا هستند کمک کنید، آنگاه نور شما در تاریکی خواهد درخشید و تاریکی اطرافتان مانند روز روشن خواهد شد؛
و من شما را همیشه هدایت نموده، با چیزهای خوب سیرتان خواهم کرد. شما را قوی و سالم نگاه خواهم داشت. شما مانند باغی پر بار و چشمهای پر آب خواهید بود.
هموطنانتان خرابههای قدیمی شهرهایتان را دوباره بنا خواهند کرد و شما به قومی معروف خواهید شد که حصارها و شهرهای خود را بازسازی میکند.»
يهوه میفرماید: «اگر روز مقدّس شَبّات را نگاه دارید و در آن روز کار نکنید و به خوشگذرانی نپردازید، بلکه آن را محترم و مقدّس بدارید و در آن روز مرا عبادت کنید، و در پی هوی و هوس خود نروید و سخنان بیهوده نگویید،
آنگاه شادی من نصیب شما خواهد شد. من شما را در تمام جهان سربلند خواهم کرد و برکاتی را که به جدتان یعقوب وعده دادهام نصیب شما خواهم ساخت. من که يهوه هستم این را میگویم.»
59
ای مردم فکر نکنید که يهوه ضعیف شده و دیگر نمیتواند شما را نجات دهد. گوش او سنگین نیست؛ او دعاهای شما را میشنود.
اما گناهان شما باعث شده او با شما قطع رابطه کند و دعاهای شما را جواب ندهد.
دستهای شما به خون آلوده است و انگشتهایتان به گناه. لبهای شما سخنان دروغ میگوید و از زبانتان حرفهای زشت شنیده میشود.
کسی در دادگاه عدالت را اجرا نمیکند و مردم با دروغهای خود رأی دادگاه را به نفع خود تغییر میدهند. به شرارت آبستن میشوند و گناه میزایند.
نقشهٔ شومشان مانند تخم افعی است که وقتی شکسته میشود افعی از آن بیرون میآید و مردم را به هلاکت میرساند! اما نقشههایشان عملی نخواهند شد و هیچ فایدهای به ایشان نخواهند رسانید. آنها مانند لباسی هستند که از تار عنکبوت بافته شده باشند.
پاهایشان برای شرارت میدوند و برای ریختن خون بیگناهان میشتابند! هر جا میروند ویرانی و خرابی برجای میگذارند.
آنها عاری از صلح و آرامشاند. تمام کارهایشان از روی بیانصافی است. راههایشان کج هستند، و هر که در آنها قدم بگذارد از آسایش برخوردار نخواهد شد.
مردم میگویند: «الان فهمیدیم چرا خدا ما را از دست دشمنانمان نجات نمیدهد و چرا هنگامی که در انتظار نور بودیم، تاریکی به سراغمان آمد!
مانند اشخاص نابینا، کورمال کورمال راه میرویم و در روز روشن جایی را نمیبینیم و به زمین میافتیم؛ گویی در دنیای مردگان زندگی میکنیم!
همهٔ ما همچون خرسهای گرسنه خرناس میکشیم و مانند فاختهها مینالیم. به يهوه روی میآوریم تا ما را نجات دهد، اما بیفایده است؛ زیرا او از ما روگردان شده است.
گناهانی که نسبت به يهوه مرتکب شدهایم در حضور او روی هم انباشته شده و علیه ما شهادت میدهند. «ای يهوه، میدانیم که گناهکاریم.
ما تو را ترک گفته و رد کردهایم و از پیروی تو دست برداشتهایم. ما ظالم و یاغی هستیم. فکرهای ما کج است و حرفهای ما پر از دروغ.
انصاف را زیر پا گذاشتهایم؛ عدالت را از خود راندهایم؛ حقیقت را در کوچهها انداختهایم و صداقت را به بوتهٔ فراموشی سپردهایم.
راستی از بین رفته است؛ و هر که بخواهد از ناراستی دوری کند، مورد سرزنش واقع میشود.» يهوه تمام این بدیها را دیده و غمگین است.
او تعجب میکند که چرا کسی نیست به داد مظلومان برسد. پس او خود آماده میشود تا ایشان را نجات دهد، زیرا او اللها عادلی است.
يهوه عدالت را مانند زره میپوشد و کلاهخود نجات را بر سر میگذارد. سراسر وجود او آکنده از حس عدالتخواهی است؛ او از ظالمان انتقام خواهد کشید.
دشمنان خود را به سزای اعمالشان خواهد رسانید و مخالفان خود را حتی اگر در سرزمینهای دور دست نیز باشند، جزا خواهد داد.
همهٔ مردم، از شرق تا غرب، از قدرت او خواهند ترسید و به او احترام خواهند گذاشت. او مانند سیلابی عظیم و طوفانی شدید خواهد آمد.
يهوه به قوم خود میگوید: «نجات دهندهای به یروشلیم خواهد آمد تا کسانی را که در یسرال از گناهانشان دست میکشند، نجات بخشد.
و اما من با شما این عهد را میبندم: روح من که بر شماست و کلام من که در دهان شماست، هرگز از شما دور نخواهند شد. این است عهد من با شما و با نسلهای شما تا ابد.»
60
ای یروشلیم برخیز و بگذار نور تو بدرخشد، زیرا جلال يهوه بر تو تابان است!
تمام قومهای جهان در تاریکی فرو خواهند رفت، اما نور جلال يهوه بر تو خواهد تابید،
و پادشاهان و قومها به سوی تو خواهند آمد تا نور جلال يهوه را که بر تو تابان است مشاهده کنند.
به اطراف خود نگاه کن و ببین چگونه قوم تو جمع شده به سوی تو میآیند. ایشان پسران و دخترانت را در آغوش گرفته، از راه دور به وطن باز میگردند.
تو این را به چشم خواهی دید و شاد خواهی شد و از شدت هیجان خواهی لرزید. گنجهای جهان از راه دریا به سوی تو خواهد آمد و ثروت قومها نزد تو جمع خواهد شد.
کاروانهای شتر از مِدیان و عیفه و صبا خواهند آمد و با خود طلا و بخور خواهند آورد. مردم يهوه را ستایش خواهند کرد و کارهای او را بشارت خواهند داد.
تمام گلههای قیدار و نبایوت را نزد تو خواهند آورد تا بر مذبح خانهٔ يهوه قربانی کنند. در آن روز يهوه خانهٔ پرشکوه خود را زینت خواهد داد.
اینها کیستند که مانند ابر به سوی سرزمین یسرال در حرکتند؟ ایشان به کبوترهایی میمانند که به لانههای خود باز میگردند.
اینها قوم خدا هستند که سوار بر کشتی از سرزمینهای دور دست به وطن باز میگردند و با خود طلا و نقره میآورند، زیرا اللها مقدّس یسرال که در تمام دنیا مشهور است، قوم خود را در نظر همهٔ قومها عزت و احترام بخشیده است.
يهوه به یروشلیم میگوید: «بیگانگان آمده، دیوارهای تو را بازسازی خواهند کرد و پادشاهان آنها تو را خدمت خواهند نمود، زیرا هر چند در خشم خود تو را مجازات کردم، اما به لطف خویش بر تو رحم خواهم کرد.
روز و شب، دروازههایت باز خواهد بود تا پادشاهان جهان ثروت کشورهای خود را نزد تو بیاورند.
هر قومی که نخواهد تو را خدمت کند، هلاک شده، از بین خواهد رفت.
«از جنگل لبنان چوبهای درختان صنوبر و کاج و چنار را برای تو ای یروشلیم خواهند آورد تا تو را بازسازی کنند و خانهٔ مرا تزئین نمایند و شهر مرا باشکوه سازند.
پسران کسانی که بر تو ظلم کردهاند خواهند آمد و در مقابل تو زانو زده، تعظیم خواهند کرد و کسانی که تو را تحقیر کردهاند بر پاهایت خواهند افتاد و تو را سجده خواهند کرد. آنها تو را شهر يهوه و صَهیون قدوس یسرال خواهند نامید.
«تو زمانی متروک و مطرود بودی و کسی از تو عبور نمیکرد، اما اینک تو را برای همیشه باشکوه میسازم و تو تا ابد محل شادمانی خواهی بود.
قومها و پادشاهان جهان نیازهای تو را برآورده خواهند ساخت و مانند یک مادر از تو مراقبت خواهند نمود. آنگاه خواهی فهمید که من یهوه اللها قادر یسرال، حامی و نجاتدهندۀ تو هستم.
«من مفرغ تو را به طلا تبدیل میکنم و آهن تو را به نقره، چوب تو را به مفرغ، و سنگ تو را به آهن. رهبران و حاکمانی به تو خواهم داد که با صلح و عدالت بر تو حکومت کنند.
ظلم و خرابی را از تو دور خواهم کرد و مانند دیواری محافظ، تو را احاطه خواهم نمود و تو مرا سپاس خواهی گفت چرا که تو را نجات دادهام.
«تو دیگر به روشنایی خورشید و ماه احتیاج نخواهی داشت، زیرا من که يهوه هستم نور جاودانی تو و زیبایی تو خواهم بود.
آفتاب تو هرگز غروب نخواهد کرد و ماه تو زوال نخواهد پذیرفت، زیرا من نور جاودانی تو خواهم بود، و روزهای سوگواریت پایان خواهند یافت.
همهٔ افراد قوم تو مردمانی درستکار خواهند بود و سرزمین خود را تا ابد حفظ خواهند کرد. من ایشان را با دستان خود در آنجا خواهم کاشت تا عظمت و جلال خود را ظاهر کنم.
حتی کوچکترین و ضعیفترین خاندان تو بزرگ شده، به قومی نیرومند تبدیل خواهد شد. هنگامی که زمان معین فرا رسد من که یهوه هستم این را بیدرنگ انجام خواهم داد.»
61
روح يهوه یهوه بر من است، زیرا که يهوه مرا مسح کرده تا به بینوایان بشارت دهم. او مرا فرستاده تا دلشکستگان را تسلی بخشم، و به اسیران مژدهٔ آزادی دهم و رهایی را به زندانیان اعلام نمایم.
او مرا فرستاده تا به قوم او که سوگوارند تسلی دهم و بگویم که زمان لطف يهوه برای ایشان و روز غضب او برای دشمنانشان فرا رسیده است.
من غم مردم ماتم زده یروشلیم را به شادی و سرور، و نوحهٔ آنان را به سرود حمد و ستایش تبدیل خواهم کرد. آنان همچون درختان به دست يهوه کاشته خواهند شد و آنچه را که راست و درست است انجام داده، باعث سرافرازی و ستایش وی خواهند بود.
ایشان خرابههای قدیمی را بازسازی خواهند کرد و شهرهایی را که از مدتها پیش ویران بودهاند آباد خواهند نمود.
ای قوم من، بیگانگان شما را خدمت خواهند کرد. ایشان گلههایتان را خواهند چرانید و زمینهایتان را شخم خواهند زد و از باغهایتان نگهداری خواهند کرد.
شما «کاهنان يهوه» و «خدمتگزاران اللها ما» نامیده خواهید شد. گنجهای قومها را تصاحب خواهید کرد و ثروت آنان از آن شما خواهد شد.
رسوایی و سرافکندگی شما پایان خواهد یافت و سعادت مضاعف و شادی ابدی نصیبتان خواهد شد.
يهوه میفرماید: «عدل و انصاف را دوست دارم و از غارت و ستم بیزارم. پاداش رنج و زحمت قوم خود را خواهم داد و با ایشان عهد جاودانی خواهم بست.
فرزندانشان در میان قومهای جهان معروف خواهند شد. هر که آنان را ببیند اعتراف خواهد کرد که قوم برگزیده و مبارک يهوه هستند.»
یروشلیم میگوید: « يهوه خوشی عظیمی به من داده و مرا شاد ساخته است! او لباس نجات و ردای عدالت را به من پوشانده است! من مانند دامادی هستم که بر سرش تاج نهادهاند و همچون عروسی هستم که با زیورآلات، خود را آراسته است.
يهوه عدالت خود را در تمام جهان آشکار خواهد کرد و همهٔ قومها او را ستایش خواهند نمود. عدالت او در باغ جهان خواهد رویید و شکوفه خواهد آورد!»
62
من برای یروشلیم دعا خواهم کرد و ساکت نخواهم نشست تا آن هنگام که یروشلیم نجات یابد و پیروزی او مانند مشعلی در تاریکی بدرخشد.
ای یروشلیم، قومها پیروزی تو را به چشم خواهند دید و پادشاهان شکوه و عظمت تو را مشاهده خواهند کرد. يهوه نام جدیدی بر تو خواهد نهاد،
و تو برای يهوه تاج افتخار خواهی بود.
تو را دیگر «شهر متروک» نخواهند خواند و یسرال را «سرزمین ترک شده» نخواهند نامید. نام جدید تو «شهر محبوب خدا» و نام جدید یسرال، «عروس خدا» خواهد بود، زیرا يهوه به تو رغبت خواهد داشت و یسرال را همسر خود خواهد دانست.
همانگونه که یک مرد جوان، دوشیزهای را به عقد خود درمیآورد، آفرینندهٔ تو نیز تو را همسر خود خواهد ساخت. همانگونه که داماد به تازه عروسش دل میبندد، يهوه نیز به تو دل خواهد بست.
ای یروشلیم، بر حصارهایت دیدبانانی گماشتهام که روز و شب دعا میکنند. آنان ساکت نخواهند شد تا هنگامی که يهوه به وعدههایش عمل کند. ای کسانی که دعا میکنید، يهوه را آرامی ندهید تا هنگامی که یروشلیم را استوار کند و آن را محل عبادت تمام مردم جهان سازد.
يهوه برای یروشلیم قسم خورده و با قدرت خویش به آن عمل خواهد کرد. او گفته است: «دیگر اجازه نخواهم داد دشمنان تو بر تو یورش آورند و غله و شرابت را که برایش زحمت کشیدهای غارت کنند.
ساکنان تو نانی را که از غلهٔ خود به دست آوردهاند خواهند خورد و يهوه را شکر خواهند گفت؛ آنها شرابی را که با دست خود درست کردهاند در صحن خانهٔ يهوه خواهند نوشید.»
ای مردم یروشلیم از شهر خارج شوید و جادهای برای بازگشت قوم خود آماده سازید! سنگها را از سر راه بردارید و پرچم را برافرازید تا قومها آن را ببینند و بدانند
که يهوه به تمام مردم جهان اعلام میکند که به شما بگویند: «ای مردم یروشلیم، يهوه به نجات شما میآید و قوم خود را که آزاد ساخته است همراه خود میآورد!»
ای مردم یروشلیم، شما «قوم مقدّس خدا» و «نجات یافتگان يهوه» نامیده خواهید شد و یروشلیم «شهر محبوب خدا» و «شهر مبارک يهوه» خوانده خواهد شد.
63
این کیست که از بصرهٔ ادوم میآید؟ این کیست که در لباسی باشکوه و سرخ رنگ، با قدرت و اقتدار گام بر زمین مینهد؟ «این منم، يهوه، که نجاتتان را اعلام میکنم! این منم که قدرت دارم نجات دهم.»
چرا لباس او اینچنین سرخ است؟ مگر او در چرخشت، انگور زیر پای خود فشرده است؟
يهوه پاسخ میدهد: «بله، من به تنهایی انگور را در چرخشت، زیر پا فشردم. کسی نبود به من کمک کند. در غضب خود، دشمنانم را مانند انگور زیر پا له کردم. خون آنان بر لباسم پاشید و تمام لباسم را آلوده کرد.
وقتش رسیده بود که انتقام قوم خود را بگیرم و ایشان را از چنگ دشمنان نجات دهم.
نگاه کردم ببینم کسی به کمک من میآید، اما با کمال تعجب دیدم کسی نبود. پس، خشم من مرا یاری کرد و من به تنهایی پیروز شدم.
با خشم خود قومها را زار و ناتوان کرده، آنها را پایمال نمودم و خونشان را به زمین ریختم.»
از لطف و مهربانی يهوه سخن خواهم گفت و به سبب تمام کارهایی که برای ما کرده است او را ستایش خواهم کرد. او با محبت و رحمت بیحد خویش قوم یسرال را مورد لطف خود قرار داد.
يهوه فرمود: «بنییسرال قوم من هستند و به من خیانت نخواهند کرد.» او نجاتدهندۀ ایشان شد
و در تمامی رنجهای ایشان، او نیز رنج کشید، و فرشتۀ حضور وی ایشان را نجات داد. در محبت و رحمت خود ایشان را رهانید. سالهای سال ایشان را بلند کرد و حمل نمود.
اما ایشان نافرمانی کرده، روح قدوس او را محزون ساختند. پس، او نیز دشمن ایشان شد و با آنان جنگید.
آنگاه ایشان گذشته را به یاد آوردند که چگونه موسی قوم خود را از مصر بیرون آورد. پس، فریاد برآورده گفتند: «کجاست آن کسی که بنییسرال را به رهبری موسی از میان دریا عبور داد؟ کجاست آن اللهای که روح قدوس خود را به میان قومش فرستاد؟
کجاست او که وقتی موسی دست خود را بلند کرد، با قدرت عظیم خود دریا را در برابر قوم یسرال شکافت و با این کار خود شهرت جاودانی پیدا کرد؟
چه کسی ایشان را در اعماق دریا رهبری کرد؟ آنان مانند اسبانی اصیل که در بیابان میدوند، هرگز نلغزیدند.
آنان مانند گلهای بودند که آرام در دره میچرند، زیرا روح يهوه به ایشان آرامش داده بود. «بله، تو قوم خود را رهبری کردی، و نام تو برای این کار شهرت یافت.»
ای يهوه از آسمان به ما نگاه کن و از جایگاه باشکوه و مقدّست به ما نظر انداز. کجاست آن محبتی که در حق ما نشان میدادی؟ کجاست قدرت و رحمت و دلسوزی تو؟
تو پدر ما هستی! حتی اگر ابراهیم و یعقوب نیز ما را فراموش کنند، تو ای یهوه، از ازل تا ابد پدر و نجاتدهندۀ ما خواهی بود.
يهوها، چرا گذاشتی از راههای تو منحرف شویم؟ چرا دلهایی سخت به ما دادی تا از تو نترسیم؟ به خاطر بندگانت بازگرد! به خاطر قومت بازگرد!
ما، قوم مقدّس تو، مدت زمانی کوتاه مکان مقدّس تو را در تصرف خود داشتیم، اما اینک دشمنان ما آن را ویران کردهاند.
ای يهوه، چرا با ما طوری رفتار میکنی که گویا هرگز قوم تو نبودهایم و تو نیز هرگز رهبر ما نبودهای؟
64
ای کاش آسمانها را میشکافتی و پایین میآمدی! حضور تو کوهها را میجنبانید
و آنها را مانند آبی که بر روی آتش بجوش میآید، میلرزانید. ای کاش میآمدی و قدرت خود را به دشمنانت نشان میدادی و حضور تو آنها را به لرزه میانداخت.
زمانی تو این کار را کردی؛ هنگامی که انتظار آن را نداشتیم تو آمدی و با حضور خود کوهها را لرزاندی.
از آغاز جهان تا به حال، نه کسی دیده و نه کسی شنیده که اللها دیگری غیر از تو برای پرستندگانش چنین کارهایی بکند.
تو کسانی را نزد خود میپذیری که با خوشحالی آنچه را که راست است انجام میدهند. ولی ما آنچه را که راست است انجام ندادیم و تو بر ما غضبناک شدی. آیا برای ما که مدت زیادی در گناه غوطهور بودهایم امیدی هست؟
همهٔ ما گناهکاریم؛ حتی کارهای خوب ما نیز تمام به گناه آلوده است. گناهانمان ما را مانند برگهای پاییزی خشک کرده، و خطایای ما همچون باد ما را با خود میبرد و پراکنده میکند.
کسی نیست که دست دعا به سوی تو دراز کند و از تو یاری خواهد. تو روی خود را از ما برگردانیدهای و به سبب گناهانمان، ما را ترک کردهای.
اما ای يهوه، تو پدر ما هستی. ما گل هستیم و تو کوزهگر. همهٔ ما ساختهٔ دست تو هستیم.
پس، ای يهوه، تا این حد بر ما خشمگین نباش و گناهان ما را تا به ابد به خاطر نسپار. بر ما نظر لطف بیفکن، زیرا ما قوم تو هستیم.
شهرهای مقدّس تو ویران شدهاند. یروشلیم مانند بیابان متروک شده است.
عبادتگاه مقدّس و زیبای ما که اجدادمان در آن تو را عبادت میکردند، سوخته و تمام گنجینههای ما از بین رفته است.
ای يهوه، آیا پس از این همه مصیبت باز ساکت میمانی و میگذاری بیش از طاقت خود رنج بکشیم؟
65
يهوه میفرماید: «به آنانی که مرا نمیجستند، خود را آشکار ساختم؛ و مردمانی که در جستجوی من نبودند، مرا یافتند.
تمام روز دستهایم را به سوی قومی سرکش دراز کردم. اما آنها به راههای گناهآلود و طریقهای کج خود میروند.
آنها دائم مرا خشمگین میسازند. در مذبحهای باغهایشان به بتهای خویش قربانی تقدیم میکنند و برای آنها بخور میسوزانند.
شبها به قبرستانهای داخل غارها میروند تا ارواح مردگان را پرستش کنند. گوشت خوک و خوراکهای حرام دیگر میخورند،
ولی به دیگران میگویند: به ما نزدیک نشوید، ما را نجس نکنید، ما از شما مقدّستر هستیم.» این مردم مرا از خود سخت بیزار کردهاند و به آتش خشم من دامن زدهاند.
«حکم محکومیت این قوم در حضور من نوشته شده است. من دیگر تصمیم خود را گرفتهام و ساکت نخواهم نشست و آنان را به سزای اعمالشان خواهم رساند.
آنان را برای گناهانی که خود و اجدادشان مرتکب شدهاند مجازات خواهم کرد. آنان بر روی کوهها برای بتها بخور سوزاندهاند و به من اهانت کردهاند. بنابراین، آنان را به سزای اعمالشان خواهم رساند.»
يهوه میفرماید: «هیچکس انگور خوب را از بین نمیبرد، بلکه از آن شراب تهیه میکند. من هم تمام قوم خود را از بین نخواهم برد، بلکه کسانی را که مرا خدمت میکنند، حفظ خواهم کرد.
یسرالیهایی را که از قبیلهٔ یهوده هستند برکت خواهم داد و نسل آنان سرزمین کوهستانی مرا تصرف خواهند کرد. قوم برگزیدهٔ من که مرا خدمت میکنند در این سرزمین زندگی خواهند کرد.
آنان مرا خواهند پرستید و بار دیگر گلههای خود را در دشتهای شارون و درهٔ عاکور خواهند چرانید.»
اما يهوه به بقیهٔ قوم خود که او را ترک کردهاند چنین میگوید: «شما عبادتگاه مرا به دست فراموشی سپردهاید و اللهاان ”بخت“ و ”سرنوشت“ را میپرستید.
پس بدانید که تیره بخت شده، به سرنوشت شومی دچار خواهید شد و از بین خواهید رفت! هنگامی که شما را صدا کردم جواب ندادید، و وقتی سخن گفتم گوش ندادید؛ بلکه آنچه را که در نظرم ناپسند بود انجام دادید.»
بنابراین يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «به شما میگویم که خدمتگزاران من سیر خواهند شد، ولی شما گرسنه خواهید ماند؛ آنان آب خواهند نوشید، اما شما تشنه خواهید بود؛ آنان شادی خواهند کرد، ولی شما غمگین و شرمنده خواهید شد؛
آنان از خوشحالی آواز خواهند خواند، اما شما از غم و ناراحتی فریاد خواهید زد.
نام شما در بین قوم من نامی ملعون خواهد بود. من که يهوه هستم شما را خواهم کشت و به خدمتگزاران راستین خود نامی جدید خواهم داد.»
يهوه میفرماید: «روزی خواهد آمد که هر کس بخواهد برکتی بطلبد یا سوگندی یاد کند، تنها نام اللها حق را بر زبان خواهد راند. سختیهای گذشته به کلی فراموش شده، از بین خواهد رفت،
زیرا من زمین جدیدی میسازم. هر چه در گذشته بوده کاملاً فراموش شده، دیگر به یاد آورده نخواهد شد.
ای قوم من، از این آفرینش جدید، تا ابد شاد و مسرور باشید، زیرا یروشلیم را نیز از نو میآفرینم تا شهر شادی و سرور شما باشد.
من خود نیز برای وجود یروشلیم و ساکنانش شادی خواهم کرد. در آنجا دیگر صدای گریه و زاری شنیده نخواهد شد.
«نوزادان دیگر در سن کم نخواهند مرد و صد سالگان جوان محسوب خواهند شد. تنها کسانی پیش از وقت خواهند مرد که گناه میکنند و زیر لعنت هستند.
در آن روزها، هر که خانهای بسازد خود در آن ساکن خواهد شد و هر که باغ انگوری غرس کند خود از میوهٔ آن خواهد خورد، زیرا دیگر خانهها و باغهای انگور قوم من به دست دشمن نخواهند افتاد. ایشان مانند درختان، عمر طولانی خواهند کرد و از دسترنج خود بهرهمند خواهند شد و لذت خواهند برد.
دیگر زحمتهایشان بر باد نخواهد رفت و فرزندانشان رنگ مصیبت را نخواهند دید، زیرا هم آنان را و هم فرزندانشان را برکت خواهم داد.
حتی پیش از آنکه مرا بخوانند به آنان جواب خواهم داد، و پیش از اینکه دعایشان را تمام کنند آن را اجابت خواهم کرد.
گرگ و بره با هم خواهند چرید، شیر مانند گاو کاه خواهد خورد، اما خوراک مار خاک خواهد بود. در کوه مقدّس من هیچ چیز و هیچکس صدمه نخواهد دید و نابود نخواهد شد.»
66
يهوه میفرماید: «آسمان، تخت سلطنت من است، و زمین کرسی زیر پایم. آیا میتوانید معبدی اینچنین برایم بسازید؟ آیا میتوانید چنین مکانی برای آسودن برایم بنا کنید؟
دست من تمام این هستی را آفریده است. من نزد کسی ساکن میشوم که فروتن و توبهکار است و از کلام من میترسد.
«اما من از آنان که به راههای خود میروند و گناهان خود را دوست میدارند، دور هستم و قربانیهایشان را قبول نمیکنم. این گونه افراد وقتی بر مذبح من گاوی قربانی میکنند، مانند آنست که انسانی را میکشند، و هنگامی که گوسفندی را ذبح میکنند، مانند آنست که سگی را قربانی میکنند. وقتی هدیهای به من تقدیم میکنند مثل آنست که خون خوک را تقدیم میکنند، و وقتی بخور میسوزانند مانند آنست که بت را میپرستند.
من نیز مصیبتهایی را که از آن وحشت دارند بر آنها عارض میکنم، زیرا وقتی آنان را خواندم جواب ندادند و هنگامی که با آنان صحبت کردم گوش ندادند، بلکه آنچه را که در نظر من ناپسند بود انجام دادند و آنچه را که نخواستم اختیار کردند.»
ای کسانی که از يهوه میترسید و او را اطاعت میکنید، به کلام او گوش دهید. او میفرماید: «برادرانتان از شما نفرت دارند و شما را از خود میرانند، زیرا به من ایمان دارید. آنها شما را مسخره کرده، میگویند: ” يهوه بزرگ است و سرانجام شما را نجات خواهد داد و ما شادی شما را خواهیم دید!“ اما خود ایشان بهزودی رسوا و سرافکنده خواهند شد.
«در شهر چه غوغایی است؟ این چه صدایی است که از خانهٔ خدا به گوش میرسد؟ این صدای يهوه است که از دشمنانش انتقام میگیرد.»
يهوه میگوید: «چه کسی تا به حال چنین چیز عجیبی دیده یا شنیده است که قومی ناگهان در یک روز متولد شود؟ اما قوم یسرال در یک روز متولد خواهد شد؛ یروشلیم حتی قبل از اینکه درد زایمانش شروع شود، فرزندان خود را به دنیا خواهد آورد.
آیا فکر میکنید که من قوم خود را تا به مرحلهٔ تولد میرسانم، اما او را همان جا رها میکنم تا متولد نشود؟ نه، هرگز!»
ای همهٔ کسانی که یروشلیم را دوست دارید و برایش سوگواری میکنید، اینک خوشحال باشید و با او به شادی بپردازید!
مانند کودکی که از شیر مادر تغذیه میکند، شما نیز از وفور نعمت یروشلیم بهرهمند خواهید شد و لذت خواهید برد.
زیرا يهوه میگوید: «من صلح و سلامتی در یروشلیم پدید خواهم آورد و ثروت قومهای جهان را مانند رودخانهای که آبش هرگز خشک نمیشود به آنجا سرازیر خواهم کرد. شما مانند کودکان شیرخوار، از یروشلیم تغذیه خواهید کرد و در آغوش او به خواب خواهید رفت و بر زانوانش نوازش خواهید شد.
من مانند مادری که فرزندش را دلداری میدهد، شما را در یروشلیم تسلی خواهم داد.
هنگامی که این رویدادها را ببینید، دل شما شاد خواهد شد و قوت و نشاط سراسر وجودتان را فرا خواهد گرفت. آنگاه خواهید فهمید من که يهوه هستم خدمتگزاران خود را یاری میدهم، اما با دشمنان خود با غضب رفتار میکنم.»
اینک يهوه با آتش و با ارابههای تندرو میآید تا کسانی را که مورد غضب او هستند به سختی مجازات کند.
او با آتش و شمشیر خود تمام مردم گناهکار جهان را مجازات خواهد کرد و عدهٔ زیادی را خواهد کشت.
يهوه میگوید: «کسانی که در باغهای خود، در پشت درختان بت میپرستند و گوشت خوک و موش و خوراکهای حرام دیگر میخورند، هلاک خواهند شد.
من از کارها و فکرهای آنان آگاهی کامل دارم. من میآیم تا همهٔ قومها و نژادهای جهان را جمع کنم و ایشان را به یروشلیم بیاورم تا جلال مرا ببینند.
در آنجا معجزهای بر ضد آنان نشان خواهم داد و آنان را مجازات خواهم کرد. اما از بین ایشان عدهای را حفظ خواهم کرد و آنان را به سرزمینهای دور دست که هنوز نام مرا نشنیدهاند و به قدرت و عظمت من پی نبردهاند خواهم فرستاد، یعنی به ترشیش، لیبی، لیدیه (که تیراندازان ماهر دارد)، توبال و یونان. آری، ایشان را به این سرزمینها خواهم فرستاد تا عظمت مرا به مردم آنجا اعلام کنند.
سپس ایشان هموطنان شما را از آن سرزمینها جمع خواهند کرد و آنان را بر اسبها، ارابهها، تختهای روان، قاطرها و شترها سوار کرده، به کوه مقدّس من در یروشلیم خواهند آورد و به عنوان هدیه به من تقدیم خواهند کرد، همانگونه که بنییسرال هدایای خود را در ظروف پاک به خانهٔ من میآوردند و به من تقدیم میکردند.
و من برخی از ایشان را کاهن و لاوی خود خواهم ساخت.
«همانگونه که آسمانها و زمین جدیدی که من میسازم در حضور من پایدار میماند. همچنان نسل شما و نام شما نیز پایدار خواهند ماند.
همهٔ مردم ماه به ماه و هفته به هفته به یروشلیم خواهند آمد تا مرا پرستش کنند.
هنگامی که آنان یروشلیم را ترک میکنند، جنازهٔ کسانی را که بر ضد من برخاسته بودند، ملاحظه خواهند کرد. کرمی که بدنهای آنها را میخورد هرگز نخواهد مرد و آتشی که ایشان را میسوزاند هرگز خاموش نخواهد شد. همهٔ مردم با نفرت به آنان نگاه خواهند کرد.»
jeremiah
1
این کتاب حاوی سخنان یرمیهوپسر حلقیا است. یرمیهویکی از کاهنان شهر عناتوت (واقع در سرزمین بنیامین) بود.
نخستین پیام يهوه در سال سیزدهم سلطنت یوشیهو (پسر آمون)، پادشاه یهوده، بر یرمیهونازل شد.
پیامهای دیگری نیز در دورهٔ سلطنت یهویاقیم (پسر یوشیهو، پادشاه یهوده) تا یازدهمین سال پادشاهی صدقیهو (پسر یوشیهو، پادشاه یهوده)، بر او نازل شد. در ماه پنجم همین سال بود که یروشلیم به تصرف درآمد و اهالی شهر اسیر و تبعید شدند.
يهوه به من فرمود: «پیش از آنکه در رحم مادرت شکل بگیری تو را انتخاب کردم. پیش از اینکه چشم به جهان بگشایی، تو را برگزیدم و تعیین کردم تا در میان مردم جهان پیامآور من باشی.»
اما من گفتم: « يهوها، این کار از من ساخته نیست! من جوانی بیتجربه هستم!»
يهوه فرمود: «چنین مگو! چون به هر جایی که تو را بفرستم، خواهی رفت و هر چه به تو بگویم، خواهی گفت.
از مردم نترس، زیرا من با تو هستم و از تو محافظت میکنم.»
آنگاه دست بر لبهایم گذاشت و گفت: «اینک کلام خود را در دهانت گذاشتم!
از امروز رسالت تو آغاز میشود! تو باید به قومها و حکومتها هشدار دهی و بگویی که من برخی از ایشان را ریشهکن کرده، از بین خواهم برد و برخی دیگر را پا برجا نگاه داشته، تقویت خواهم کرد.»
سپس فرمود: «ارمیا، نگاه کن! چه میبینی؟» گفتم: «شاخهای از درخت بادام!»
فرمود: «چنین است! و این بدان معناست که مراقب خواهم بود تا هر آنچه گفتهام، انجام شود.»
بار دیگر يهوه از من پرسید: «حالا چه میبینی؟» جواب دادم: «یک دیگ آب جوش که از سوی شمال بر این سرزمین فرو میریزد.»
فرمود: «آری، بلایی از سوی شمال بر تمام اهالی این سرزمین نازل خواهد شد.
من سپاهیان مملکتهای شمالی را فرا خواهم خواند تا به یروشلیم آمده تخت فرمانروایی خود را کنار دروازههای شهر بر پا دارند و همهٔ حصارهای آن و سایر شهرهای یهوده را تسخیر کنند.
این است مجازات قوم من به سبب شرارتهایشان! آنها مرا ترک گفته، برای اللهاان دیگر بخور میسوزانند و در برابر بتهایی که خود ساختهاند، سجده میکنند.
«حال، برخیز و آماده شو و آنچه که من میگویم به ایشان بگو. از آنها مترس و گرنه کاری میکنم که در برابر آنها آشفته و هراسان شوی!
امروز تو را در برابر آنها همچون شهری حصاردار و ستونی آهنین و دیواری مفرغین، مقاوم میسازم تا در برابر تمام افراد این سرزمین بایستی، در برابر پادشاهان یهوده، بزرگان، کاهنان و همهٔ مردم.
آنها با تو به ستیز برخواهند خاست، اما کاری از پیش نخواهند برد، چون من، يهوه، با تو هستم و تو را رهایی خواهم داد.»
2
بار دیگر يهوه با من سخن گفت و فرمود:
«برو و به اهالی یروشلیم بگو که يهوه چنین میفرماید: گذشتهها را به یاد میآورم، زمانی را که تازه عروس بودی! در آن روزها چقدر مشتاق بودی که مورد پسند من باشی! چقدر مرا دوست میداشتی! حتی در بیابانهای خشک و سوزان نیز همراهم میآمدی.
ای یسرال، تو در آن روزها قوم مقدّس من و نخستین فرزند من بودی. اگر کسی به تو آزار میرساند او را محکوم کرده، به بلایی سخت گرفتار میساختم.»
ای خاندان یعقوب و ای تمامی طوایف یسرال، کلام يهوه را بشنوید.
يهوه چنین میفرماید: «چرا پدران شما از من دل کندند؟ چه کوتاهی در حق ایشان کردم که از من رو برگرداندند؟ آنها در پی بتهای باطل رفتند و خود نیز باطل شدند.
گویا فراموش کردند که این من بودم که ایشان را از مصر نجات داده، در بیابانهای خشک و سوزان هدایت کردم، و از سرزمینهای خطرناک پر از گودال و از شورهزارهای مرگبار عبور دادم از مکانهای غیرمسکونی که حتی کسی از آنها عبور نمیکند
و آنها را به سرزمینی حاصلخیز آوردم تا از محصول و برکات آن برخوردار شوند؛ اما ایشان آنجا را به گناه و فساد کشیدند و میراث مرا به شرارت آلوده ساختند.
حتی کاهنانشان هم در فکر من نبودند، و داورانشان نیز به من اعتنایی نکردند، حکام ایشان بر ضد من برخاستند و انبیای آنها بت بعل را پرستیدند و عمر خود را با کارهای بیهوده تلف کردند.
«بنابراین من شما را محکوم میکنم! حتی در سالهای آینده، فرزندان و نوههای شما را نیز محکوم خواهم کرد!
«به سرزمینهای اطراف نگاه کنید! ببینید آیا میتوانید در جایی قومی بیابید که اللهاانشان را با اللهاان تازه عوض کرده باشند با اینکه اللهاانشان واقعاً خدا نیستند! کسانی را به جزیرۀ قبرس در غرب و به صحرای قیدار در شرق بفرستید و ببینید آیا در آنجا تا به حال چنین اتفاق غریبی رخ داده است؟ اما قوم من از اللهای که موجب سربلندیشان بود روگردان شده، به دنبال بتهای بیجان رفتهاند!
آسمانها از چنین کاری حیرتزده شده، به خود میلرزند؛
زیرا قوم من مرتکب دو خطا شدهاند: اول اینکه، مرا که چشمهٔ آب حیات هستم ترک نمودهاند و دوم اینکه رفتهاند و برای خود حوضهایی شکسته ساختهاند که نمیتوانند آب را در خود نگه دارند!
«مگر قوم یسرال، برای بندگی و غلامی انتخاب شده که این گونه اسیر گشته، به جای دور برده میشود؟
«سپاهیان نیرومند شمال مانند شیران غران به سوی سرزمین یسرال در حرکتند تا آن را ویران ساخته، شهرهایش را بسوزانند و با خاک یکسان کنند.
نیروهای مصر نیز بر ضد او برخاسته، از شهرهای خود مِمفیس و تَحفَنحیس میآیند تا عظمت و قدرت یسرال را در هم بکوبند.
ای یروشلیم، تو خود باعث شدی که چنین بلایی بر تو نازل شود، چون وقتی يهوه، اللهات میخواست تو را راهنمایی کند، از او سرپیچی کردی!»
يهوه، که يهوه لشکرهای آسمان است، میفرماید: «از اتحاد با مصر و آشور چه نفعی بردهای؟ شرارت و گناه خودت، تو را تنبیه و مجازات خواهد کرد. آنگاه خواهی دید که سرپیچی از خدا و بیاحترامی به او چه عواقب بدی دارد!
از مدتها پیش یوغ مرا از گردنت باز کردی، رشتههای انس و الفت خود را با من بریدی و گفتی: ”تو را خدمت نخواهم کرد!“ روی هر تپه و زیر هر درخت سبز مانند فاحشهای برای بتها دراز کشیدی.
«اما من تو را همچون تاکی برگزیده که از بذر اصیل باشد، غرس کردم. پس چگونه فاسد شده، به تاکی وحشی تبدیل گشتی؟
با هر چه که خود را بشویی، پاک نخواهی شد. به گناهی آلوده شدهای که پاک شدنش محال است؛ گناه تو همیشه در نظرم خواهد ماند.
چگونه میتوانی بگویی که منحرف نشدهای و بتهای بعل را نپرستیدهای؟ ای ماده شتر بیقرار که به دنبال جفت میگردی، به همهٔ دشتهای سرزمینت نگاه کن و خطاهای خویش را ملاحظه نما و به گناهان هولناکت اعتراف کن!
تو مثل گورخری هستی که شهوتش او را به بیابان میکشاند و کسی نمیتواند مانع او شود. هر گورخر نری که تو را بخواهد بیهیچ زحمتی تو را به دست میآورد، چون خودت را در آغوشش میاندازی!
چرا از این همه دوندگی خسته کننده در پی بتها دست برنمیداری؟ تو در جواب میگویی: نه، دیگر نمیتوانم برگردم. من عاشق این بتهای بیگانه شدهام و دیگر قادر به دل کندن نیستم.
«قوم من مانند دزدی که در حال دزدی گرفتار میشود، خجل و شرمگین خواهد شد؛ پادشاهان، بزرگان، کاهنان و انبیا نیز به همین وضع دچار خواهند گردید. چوب تراشیده را پدر خود و بُتی را که از سنگ ساخته شده، مادر خود میخوانند؛ ولی وقتی در زحمت و مصیبت گرفتار میشوند نزد من آه و ناله میکنند تا نجاتشان دهم!
بگذارید بتهایی که خود ساختهاید، در زمان مصیبت، شما را نجات دهند! شما که به تعداد شهرهای یهوده بت دارید!
دیگر به من پناه نیاورید، چون شما همه سرکش هستید.
فرزندان شما را تنبیه کردهام، ولی چه فایده، چون خود را اصلاح نکردند! همچون شیری که شکار خود را میکشد، شما هم انبیای مرا کشتهاید.
«ای قوم من، به کلام من گوش فرا دهید: آیا من در حق بنییسرال بیانصافی کردهام؟ آیا برای ایشان مانند یک زمین تاریک و پربلا بودهام؟ پس چرا قوم من میگویند: سرانجام از دست خدا رها شدیم، دیگر نمیخواهیم با چنین اللهای سروکار داشته باشیم!
«آیا ممکن است دوشیزهای زیور آلاتش را از یاد ببرد؟ آیا امکان دارد تازه عروسی، لباس عروسیاش را فراموش کند؟ با این حال، قوم من سالهاست مرا که برایشان همچون گنجی گرانبها بودهام، فراموش کردهاند!
«چقدر ماهرانه فاسقان را به سوی خود جلب میکنید! حتی با سابقهترین زنان بدکاره هم میتوانند از شما چیزهایی بیاموزند!
لباستان به خون فقیران بیگناه آغشته است. شما آنان را که هرگز برای سرقت وارد منازل شما نشده بودند، بیجهت کشتهاید!
با این حال میگویید: ما بیگناهیم و کاری نکردهایم که خدا خشمگین شود! اما من شما را به شدت مجازات میکنم، چون میگویید: بیگناهیم!
«مدام به دنبال همپیمانان جدید میگردید، اما همانگونه که آشور شما را رها کرد، مصر نیز کمکی به شما نخواهد کرد.
از آنجا نیز ناامید و سرافکنده باز خواهید گشت، چون يهوه کسانی را که شما به ایشان تکیه میکنید طرد کرده است؛ با وجود تمام کمکهای ایشان، باز هم کاری از پیش نخواهید برد.»
3
يهوه میفرماید: «اگر مردی زن خود را طلاق بدهد و زن از او جدا شده، همسر مردی دیگر شود، آن مرد دیگر او را به همسری نخواهد گرفت، چون چنین کاری سبب فساد آن سرزمین خواهد شد. ولی تو، هر چند مرا ترک کردی و به من خیانت ورزیدی، با وجود این از تو میخواهم که نزد من بازگردی.
آیا در سراسر این سرزمین جایی پیدا میشود که با زنای خود، یعنی پرستش بتها، آن را آلوده نکرده باشی؟ مانند فاحشه، بر سر راه به انتظار فاسق مینشینی، درست مثل عرب بادیهنشین که در کمین رهگذر مینشیند. تو با کارهای شرمآور خود زمین را آلوده کردهای!
برای همین است که نه رگبار میبارد و نه باران بهاری، چون تو مانند یک روسپی شرم و حیا را از خود دور کردهای.
با این حال به من میگویی: ای پدر، از زمان کودکی تو مرا دوست داشتهای؛ پس تا ابد بر من خشمگین نخواهی ماند! این را میگویی و هر کار زشتی که از دستت برآید، انجام میدهی.»
در زمان سلطنت یوشیهوی پادشاه، يهوه به من فرمود: «میبینی یسرال خیانتکار چه میکند؟ مثل یک زن هرزه که در هر فرصتی خود را در اختیار مردان دیگر قرار میدهد، یسرال هم روی هر تپه و زیر هر درخت سبز، بت میپرستد.
من فکر میکردم روزی نزد من باز خواهد گشت و بار دیگر از آن من خواهد شد، اما چنین نشد. خواهر خیانت پیشهٔ او، یهوده هم یاغیگریهای دائمی یسرال را دید.
با اینکه یهوده دید که من یسرال بیوفا را طلاق دادهام، نترسید و اینک او نیز مرا ترک کرده، تن به روسپیگری داده و به سوی بتپرستی رفته است.
او با بیپروایی بتهای سنگی و چوبی را پرستیده، زمین را آلوده میسازد؛ با این حال این گناهان در نظر او بیاهمیت جلوه میکند.
یهوده، این خواهر خیانتپیشه، هنگامی نیز که نزد من بازگشت، توبهاش ظاهری بود نه از صمیم قلب.
در واقع گناه یسرال بیوفا سبکتر از گناه یهودهی خائن است!»
همچنین يهوه به من گفت که بروم و به یسرال بگویم: «ای قوم گناهکار من، نزد من برگرد، چون من باگذشت و دلسوزم و تا ابد از تو خشمگین نمیمانم.
به گناهانت اقرار کن! بپذیر که نسبت به يهوه، اللها خود سرکش شدهای و با پرستش بتها در زیر هر درختی، مرتکب زنا گشتهای؛ اعتراف کن که نخواستی مرا پیروی کنی.
ای فرزندان خطاکار، به سوی من بازگردید، چون من سرور شما هستم و شما را در هر جا که باشید بار دیگر به صَهیون باز میگردانم
و رهبرانی بر شما میگمارم که مورد پسند من باشند تا از روی فهم و حکمت، شما را رهبری کنند!»
يهوه میفرماید: «وقتی بار دیگر سرزمین شما از جمعیت پر شود، دیگر حسرت دوران گذشته را نخواهید خورد، دورانی که صندوق عهد يهوه در اختیارتان بود؛ دیگر کسی از آن روزها یاد نخواهد کرد و صندوق عهد يهوه دوباره ساخته نخواهد شد.
در آن زمان شهر یروشلیم به ”محل سلطنت يهوه“ مشهور خواهد شد و تمام قومها در آنجا به حضور يهوه خواهند آمد و دیگر سرکشی نخواهند نمود و به دنبال خواستههای ناپاکشان نخواهند رفت.
در آن هنگام اهالی یهوده و یسرال با هم از تبعید شمال بازگشته، به سرزمینی خواهند آمد که من به اجدادشان به ارث دادم.
«مایل بودم در اینجا با فرزندانم ساکن شوم؛ در نظر داشتم این سرزمین حاصلخیز را که در دنیا بیهمتاست، به شما بدهم؛ انتظار داشتم مرا ”پدر“ صدا کنید و هیچ فکر نمیکردم که بار دیگر از من روی بگردانید؛
اما شما به من خیانت کردید و از من دور شده، به بتهای بیگانه دل بستید. شما مانند زن بیوفایی هستید که شوهرش را ترک کرده باشد.»
از کوهها صدای گریه و زاری شنیده میشود؛ این صدای گریۀ بنییسرال است که از خدا روی گردانده و سرگردان شدهاند!
ای فرزندان ناخلف و سرکش نزد خدا بازگردید تا شما را از بیایمانی شفا دهد. ایشان میگویند: «البته که میآییم، چون تو يهوه، اللها ما هستی.
ما از بتپرستی بر بالای تپهها و عیاشی بر روی کوهها خسته شدهایم؛ این کارها بیهوده است؛ بنییسرال تنها در پناه يهوه، اللها ما میتواند نجات یابد.
از کودکی با چشمان خود دیدیم که چگونه دسترنج پدرانمان، از گلهها و رمهها و پسران و دختران، در اثر بتپرستی شرمآورشان بلعیده شد!
هم ما و هم پدرانمان از کودکی نسبت به يهوه، اللهامان گناه کردهایم و دستورهای او را پیروی ننمودهایم؛ پس بگذار در شرمساریمان غرق شویم! بگذار رسوایی، ما را فرا گیرد!»
4
يهوه میفرماید: «ای یسرال، اگر نزد من بازگردی و دست از بتپرستی برداری و به من وفادار بمانی،
اگر تنها مرا اللها خود بدانی و با انصاف و راستی و درستی زندگی کنی، آنگاه همهٔ قومهای جهان با دیدن تو به سوی من خواهند آمد و از من برکت یافته، به من افتخار خواهند نمود.»
يهوه به اهالی یهوده و یروشلیم چنین میفرماید: «زمینِ سختِ دلتان را شخم بزنید، و تخم خوب را در میان خارها نکارید.
ای مردان یهوده و ساکنان یروشلیم، دلهایتان را برای يهوه ختنه کنید، و گرنه آتش خشم من شما را به سبب تمام گناهانتان خواهد سوزاند و کسی نخواهد توانست آن را خاموش کند.
«شیپورها را در تمام سرزمین یهوده به صدا درآورید! با صدای بلند فریاد برآورید و به اهالی یهوده و یروشلیم اعلام کرده، بگویید که به شهرهای امن و حصاردار پناه ببرند!
راه یروشلیم را با علامت مشخص کنید! فرار کنید و درنگ ننمایید! چون من بلا و ویرانی مهلکی از سوی شمال بر شما نازل خواهم کرد.
نابود کنندهٔ قومها مانند شیری از مخفیگاه خود بیرون آمده، به سوی سرزمین شما در حرکت است! شهرهایتان خراب و خالی از سکنه خواهد شد.
پس لباس ماتم بپوشید و گریه و زاری کنید، زیرا شدت خشم يهوه هنوز کاهش نیافته است.
در آن روز، دل پادشاه و بزرگان از ترس فرو ریخته، کاهنان متحیر و انبیا پریشان خواهند شد.»
( يهوها، مردم از آنچه تو گفتی فریب خوردهاند! چون تو به اهالی یروشلیم وعدهٔ آرامش و سلامتی دادی، حال آنکه اکنون شمشیر بر گلوی ایشان قرار گرفته است!)
در آن زمان يهوه از بیابان، بادی سوزان بر ایشان خواهد فرستاد نه بادی ملایم برای زدودن خاشاک خرمن، بلکه طوفانی شدید. به این ترتیب يهوه هلاکت قوم خود را اعلام میکند.
نگاه کن! دشمن مانند ابر به سوی ما میآید؛ ارابههای او همچون گردبادند و اسبانش از عقاب تیزروتر. وای بر ما، چون غارت شدهایم!
ای اهالی یروشلیم دلهای خود را از شرارت پاک کنید تا نجات یابید! تا به کی میخواهید افکار ناپاک را در دلتان نگاه دارید؟
قاصدان از شهر دان تا کوهستان افرایم، همه جا مصیبت شما را اعلام میکنند.
آنها میآیند تا به قومها هشدار دهند و به یروشلیم بگویند که دشمن از سرزمین دور میآید و علیه شهرهای یهوده غریو جنگ برمیآورد.
يهوه میفرماید: «همانگونه که کشاورزان، مزرعهای را احاطه میکنند، دشمن هم شهر یروشلیم را محاصره خواهد کرد، زیرا قوم من بر ضد من شورش کردهاند.
ای یهوده، این بلایا نتیجهٔ رفتار و کارهای خود تو است؛ مجازات تو بسیار تلخ است و همچون شمشیری در قلبت فرو رفته است.»
دردی طاقتفرسا وجودم را فرا گرفته و دلم بیتاب شده است! دیگر نمیتوانم ساکت و آرام بمانم، چون صدای شیپور دشمن و فریاد جنگ در گوشم طنین افکنده است.
خرابی از پی خرابی فرا میرسد تا سرزمین ما را به کلی ویران کند. ناگهان، در یک چشم به هم زدن، تمام خیمهها غارت میشوند و خانهها به ویرانه تبدیل میگردند.
این وضع تا به کی طول میکشد؟ تا به کی باید خروش جنگ و صدای شیپور جنگ را بشنوم؟
يهوه در جواب میفرماید: «تا وقتی که قوم من در حماقتشان بمانند! چون ایشان نمیخواهند مرا بشناسند. آنها مثل بچههای نادان و احمقند؛ برای بدی کردن بسیار استادند، ولی در خوبی کردن هیچ استعدادی ندارند.»
به زمین نظر انداختم؛ همه جا ویران بود! به آسمان نگاه کردم؛ آن هم تیره و تار بود!
به کوهها نظر کردم؛ به خود میلرزیدند و تپهها از جا کنده میشدند.
نگاه کردم و دیدم نه آدمی بود و نه پرندهای؛ همه گریخته بودند.
بوستان، بیابان گردیده و تمام شهرها از حضور يهوه و شدت خشم او خراب شده بودند.
يهوه دستور ویرانی سرزمین یهوده را صادر کرده است. با این همه، يهوه میفرماید: «این سرزمین به کلی ویران نخواهد شد و گروه کوچکی باقی خواهد ماند.
به سبب فرمانی که بر ضد قومم صادر کردهام، تمام مردم دنیا عزا خواهند گرفت و آسمانها سیاه خواهند شد. ولی من ارادهٔ خود را اعلام کردهام و آن را تغییر نخواهم داد؛ تصمیم خود را گرفتهام و از آن برنخواهم گشت.»
اهالی شهرها از صدای نزدیک شدن سواران و کمانداران فرار خواهند کرد. عدهای در بیشهها پنهان خواهند شد و برخی به کوهها خواهند گریخت. شهرها از سکنه خالی شده، مردم از ترس فرار خواهند کرد.
ای که غارت شدهای چرا دیگر لباس فاخر میپوشی و خود را با جواهرات میآرایی و به چشمانت سرمه میکشی؟ از این تلاشها هیچ سودی نمیبری، چون عاشقانت از تو برگشته و قصد جانت را دارند.
فریادی به گوشم رسید مانند نالهٔ زنی که برای اولین بار میزاید. این آه و نالهٔ قوم من است که زیر پای دشمنان خود، از نفس افتاده و دست التماس دراز کرده است!
5
يهوه میفرماید: «تمام کوچههای یروشلیم را بگردید. بر سر چهارراهها بایستید. همه جا را خوب جستجو کنید! اگر بتوانید حتی یک شخص با انصاف و درستکار پیدا کنید، من این شهر را از بین نخواهم برد!
این قوم حتی به نام من قسم میخورند!»
ای يهوه، تو به یک چیز اهمیت میدهی و آن راستی و درستی است. تو سعی کردی ایشان را اصلاح کنی، اما آنها نخواستند؛ هر چند ایشان را زدی، ولی دردی احساس نکردند! روی خود را از سنگ هم سختتر کردهاند و نمیخواهند توبه کنند.
آنگاه گفتم: «از اشخاص فقیر و نادان چه انتظاری میشود داشت؟ آنها از راهها و فرمانهای خدا چیزی نمیفهمند! پس چطور میتوانند دستورهای او را اطاعت کنند؟
بنابراین نزد رهبران ایشان رفته و با آنها وارد گفتگو خواهم شد، زیرا آنها راههای يهوه و دستورهای او را میدانند.» ولی دیدم که ایشان هم از پیروی خدا برگشته و علیه او سر به طغیان برداشتهاند.
به همین دلیل شیرهای درندهٔ جنگل به جان ایشان خواهند افتاد، گرگهای بیابان به ایشان حمله خواهند کرد و پلنگها در اطراف شهرهایشان کمین خواهند کرد تا هر کس را که بیرون برود، پارهپاره کنند؛ زیرا گناهانشان از حد گذشته و بارها از خدا روی برگرداندهاند.
يهوه میگوید: «دیگر چگونه میتوانم شما را ببخشم؟ چون حتی فرزندانتان مرا ترک گفتهاند و آنچه را که خدا نیست میپرستند. من خوراک به آنها دادم تا سیر بشوند، ولی به جای تشکر، غرق زناکاری شدند و وقت خود را با فاحشهها تلف کردند.
آنها مثل اسبان سیر و سرحالی هستند که برای جفت مادهٔ همسایهٔ خود شیهه میکشند.
آیا برای این کارهای شرمآور تنبیهشان نکنم؟ آیا نباید از چنین قومی انتقام بگیرم؟
«پس ای دشمنان به تاکستانهایشان هجوم ببرید و خرابشان کنید! ولی به کلی نابود نکنید. شاخههایشان را قطع کنید، چون از آن يهوه نیستند.
يهوه میفرماید: مردم یسرال و مردم یهوده به من خیانت بزرگی کردهاند؛
آنها دربارۀ من به دروغ گفتهاند: ”او با ما کاری ندارد! هیچ بلایی بر سر ما نخواهد آمد. نه قحطی خواهد شد و نه جنگ.
انبیا، همگی طبلهای توخالی هستند و کلام خدا در دهان هیچیک از ایشان نیست؛ بلایی که ما را از آن میترسانند، بر سر خودشان خواهد آمد!“»
از این رو يهوه، اللها لشکرهای آسمان، به من چنین فرمود: «برای این گونه سخنان است که من کلام خود را در دهان تو ای ارمیا، مانند آتش میسازم و این قوم را همانند هیزم میگردانم تا ایشان را بسوزاند.»
يهوه میفرماید: «ای بنییسرال، من قومی را از دور دست بر ضد تو خواهم فرستاد، قومی نیرومند و قدیمی که زبانشان را نمیفهمی.
کمانداران آنها همه جنگجویانی نیرومندند که بدون ترحم میکشند.
آنها خرمن تو را غارت کرده، نان فرزندانت را خواهند برد؛ گلههای گوسفند و رمههای گاو، انگور و انجیر تو را به یغما برده، شهرهای حصاردارت را که خیال میکنی در امن و امانند، تاراج خواهند کرد.
اما در آن زمان هم باز شما را به کلی از میان نخواهم برد.
«پس اگر از تو ای یرمیهوبپرسند: چرا يهوه ما را دچار این بلایا میکند؟ در پاسخ بگو: همانطور که شما خدا را فراموش کردید و در سرزمین خود اللهاان بیگانه را پرستیدید، به همان ترتیب بیگانگان را در سرزمینی که از آن شما نیست خدمت و بردگی خواهید کرد.»
يهوه میفرماید که به اهالی یهوده و به قوم یسرال چنین اعلام نمایید:
«ای قوم نادان و بیفهم که چشم دارید، ولی نمیبینید؛ گوش دارید، ولی نمیشنوید، این را بشنوید:
آیا نباید به من احترام بگذارید؟ آیا نباید در حضور من، ترس وجودتان را فرا گیرد؟ من که شن را به عنوان قانونی جاودانی، سرحد دریاها قرار دادم؛ اگرچه دریاها خروش برآورند و امواجشان به تلاطم آیند، از این حد نمیتوانند بگذرند!»
يهوه میفرماید: «قوم من دلی سرکش و طغیانگر دارند. ایشان یاغی شده و مرا ترک گفتهاند، و هیچگاه حرمت مرا نگاه نداشتهاند، هر چند من باران را در بهار و پاییز به ایشان عطا کردم، و فصل کشت و برداشت محصول را برای آنان تعیین نمودم.
برای همین است که این برکات نیکو را از ایشان گرفتهام؛ گناه، ایشان را از تمام این بخششها محروم کرده است.
«در میان قوم من اشخاص بدکاری وجود دارند که همچون شکارچیانی که برای شکار کمین میگذارند، ایشان هم برای انسان دام میگذارند.
همانطور که شکارچی قفس خود را پر از پرنده میکند، ایشان نیز خانههای خود را از نقشههای فریبکارانه و غارتگرانه پرکردهاند، به همین دلیل است که اکنون قدرتمند و ثروتمند هستند.
خوب میخورند و خوب میپوشند و رفتار بدشان حد و اندازهای ندارد؛ نه به داد یتیمان میرسند و نه حق فقیران را به آنها میدهند.
بنابراین من ایشان را مجازات خواهم کرد و از چنین قومی انتقام خواهم گرفت!
«اتفاق عجیب و هولناکی در این سرزمین روی داده است:
انبیا پیامهای دروغین میدهند و کاهنان نیز بنا بر گفتهٔ ایشان عمل مینمایند، قوم من هم از این وضع راضیاند. اما بدانید که چیزی به نابودی شما نمانده است؛ آنگاه چه خواهید کرد؟»
6
ای اهالی بنیامین فرار کنید! برای نجات جانتان از یروشلیم بگریزید! در شهر تقوع شیپور خطر را به صدا درآورید، در بیتهکاریم نشانههای خطر را بر پا کنید، چون بلا و ویرانی عظیمی از سوی شمال به این سو میآید!
من یروشلیم را نابود خواهم کرد شهری که مانند دختری زیبا و ظریف است.
پادشاهان با سپاهیانشان گرداگرد آن خیمه خواهند زد و هر یک در هر کجا که بخواهند مستقر خواهند شد.
ببین، برای جنگ آماده میشوند. هنگام ظهر جنگ درمیگیرد و تمام بعد از ظهر به شدت ادامه مییابد تا شامگاه که هوا تاریک میشود.
آنگاه میگویند: «بیایید در تاریکی شب حمله کنیم و تمام کاخهایش را از بین ببریم!»
يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: «درختانش را ببرید و با آن در مقابل یروشلیم سنگر بسازید. این شهر باید مجازات بشود، چون پر از ظلم است.
همانطور که از چشمه، آب فوران میکند، از این شهر هم شرارت بیرون میجهد! فریاد ظلم و ستم در کوچههایش طنین انداخته است. بیماری و زخمهای متعفن آن همواره در برابر دیدگانم میباشد.
ای اهالی یروشلیم، از این سختیها درس عبرت بگیرید، و گرنه از شما بیزار شده، سرزمینتان را ویران خواهم کرد تا کسی نتواند در آن ساکن شود.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «مانند درخت مویی که همۀ خوشههایش چیده شده، قوم یسرال نیز خوشهچینی خواهد شد آن گونه که خوشهای باقی نماند.»
من به يهوه گفتم: «چه کسی به سخنان و هشدارهای من گوش فرا خواهد داد؟ ایشان گوشهای خود را بستهاند و نمیخواهند بشنوند. کلام تو ایشان را ناراحت و خشمگین میسازد و نمیخواهند به گوششان برسد.
به سبب تمام این کارهای شرمآورشان من از خشم الهی لبریزم و دیگر نمیتوانم تحمل کنم.» آنگاه يهوه فرمود: «خشم و غضب خود را بر سر اهالی یروشلیم خواهم ریخت بر کودکانی که در کوچهها بازی میکنند، بر مجلس جوانان، بر زن و شوهرها، و بر سالخوردگان.
زنان و خانهها و مزرعههایشان، همه به دست دشمن خواهند افتاد، چون من اهالی این سرزمین را تنبیه خواهم کرد.
همگی ایشان از کوچک تا بزرگ، دروغگو بوده، به دنبال سود نامشروع میباشند، حتی انبیا و کاهنان نیز فریبکارند!
آنها زخمهای قوم مرا میپوشانند گویی چیز چندان مهمی نیست. میگویند: ”آرامش برقرار است!“ در حالی که آرامشی وجود ندارد.
آیا قوم من از بتپرستی شرمندهاند؟ نه، ایشان بویی از شرم و حیا نبردهاند! از این رو، من ایشان را مجازات خواهم نمود و ایشان در میان کشتگان خواهند افتاد.»
با وجود این، يهوه چنین میفرماید: «بر سر جادهها بایستید و بپرسید راه درست، یعنی راهی که خداشناسان در ایام قدیم میپیمودند، کدام است؛ شما نیز همان راه را دنبال نمایید تا در وجودتان آرامش بیابید. ولی شما جواب میدهید: ”نه، ما این راه را پیروی نخواهیم کرد!“
بر شما نگهبانانی گماشتم تا به شما هشدار دهند که به صدای شیپور خطر گوش دهید، ولی شما گفتید: ”گوش نخواهیم داد!“»
پس يهوه میگوید: «ای قومها بشنوید! ای گواهان بنگرید که بر سر ایشان چه خواهد آمد!
ای زمین گوش بده! من بر سر این قوم بلایی خواهم آورد که ثمرهٔ خیالات گناهآلود خودشان است، چون به کلام من گوش نمیدهند و دستورهای مرا زیر پا میگذارند.
پس دیگر چه فایدهای دارد که از سرزمین سبا برای من بخور میآورند و از سرزمینهای دور دست، عطرهای گرانبها. من هدایای ایشان را نمیتوانم بپذیرم؛ دیگر برایم خوشایند نیستند.
بنابراین من بر سر راه این قوم سنگهای لغزنده قرار خواهم داد تا پدران، پسران و دوستان و همسایگانشان بلغزند و هلاک شوند.»
يهوه میفرماید: «از سرزمین شمال لشکری در حرکت است و قوم نیرومندی برای جنگ با شما برخاستهاند.
ایشان به کمان و نیزه مسلحند، سنگدل و بیرحم هستند و وقتی بر اسبهای خود سوار میشوند، صدایشان مانند خروش دریاست! آنها برای جنگ با یروشلیم مهیا شدهاند.»
مردم یروشلیم میگویند: «این خبرها را شنیدهایم، برای همین دستهایمان لرزان شده و مانند زنی که در حال زاییدن است، دچار هراس و دردیم.
جرأت نداریم به صحرا برویم و یا در جادهها قدم بگذاریم، چون دشمن ما مسلح است! ترس از هر سو ما را فرا گرفته است!»
يهوه میفرماید: «ای قوم من، لباس ماتم بر تن کن و به عزا بنشین؛ مانند کسی که در مرگ تنها پسرش به عزا نشسته، به تلخی سوگواری کن، چون سربازان غارتگر، ناگهان بر تو هجوم خواهند آورد.
«ای ارمیا، من تو را سنگ محک قرار دادهام تا قوم مرا محک بزنی؛ پس کردار و رفتار ایشان را مشاهده و ارزیابی نما.
آنها کاملاً یاغی شده و دلشان همچون مفرغ و آهن سخت گردیده است؛ به هر جا که میروند، غیبت میکنند؛ تمام اعمالشان گناهآلود است.
آهنگر با افزودن دمای کوره، سرب را تصفیه میکند، ولی قوم من تصفیه ناپذیرند، زیرا بدکاران از آنها جدا نمیشوند.
ایشان ”نقرهٔ ناخالص بیمصرف“ نامیده خواهند شد، چون من ترکشان کردهام.»
7
آنگاه يهوه به یرمیهوفرمود
که کنار دروازهٔ خانهٔ يهوه بایستد و این پیام را به گوش مردم برساند: ای مردم یهوده، ای تمام کسانی که در اینجا يهوه را عبادت میکنید، به کلام يهوه گوش فرا دهید!
يهوه لشکرهای آسمان، اللها قوم یسرال میفرماید: «اگر راهها و اعمالتان را تغییر داده، اصلاح کنید، اجازه خواهم داد در سرزمین خود باقی بمانید.
فریب سخنان دروغ را نخورید، فکر نکنید که چون خانهٔ من در اینجاست نخواهم گذاشت که یروشلیم ویران شود.
من فقط در صورتی اجازه خواهم داد در این سرزمینی که جاودانه به پدرانتان دادهام باقی بمانید که از کردار و رفتار بد دست کشیده، با یکدیگر با درستی و انصاف رفتار کنید، از یتیمان، بیوهزنان و غریبان بهرهکشی نکنید، از ریختن خون بیگناهان دست بردارید و از پیروی اللهاان دیگر که باعث زیان و لطمهٔ شماست روی گردان شوید.
«اما شما به سخنان دروغ و بیپایه امید بستهاید؛
دزدی میکنید، مرتکب زنا و قتل میشوید، به دروغ قسم میخورید، برای بت بعل بخور میسوزانید و اللهاان بیگانه را میپرستید،
و بعد به خانهای که به نام من نامیده شده آمده، در حضور من میایستید و میگویید: ”ما در امن و امانیم!“ و باز برمیگردید و غرق کارهای زشتتان میشوید.
مگر خانهای که نام مرا بر خود دارد، آشیانهٔ دزدان است؟ هر آنچه در آنجا میکنید، میبینم.
«به شیلوه بروید، به شهری که نخستین عبادتگاه من در آن قرار داشت، و ببینید به سبب گناهان قومم یسرال، با آن چه کردم!
به سبب تمام گناهانی که مرتکب شدهاید همان بلا را بر سر شما نیز خواهم آورد. با اینکه بارها در این مورد با شما سخن گفته، هشدار دادم و شما را فرا خواندم، ولی شما نه گوش کردید و نه جواب دادید. پس همانطور که اجازه دادم خانهٔ مرا در شیلوه خراب کنند، اجازه خواهم داد تا این خانه را نیز خراب کنند. بله، این خانه را که به نام من بوده و چشم امیدتان به آن است و این سرزمین را که به شما و به پدرانتان دادهام، ویران خواهم کرد؛
همانطور که برادران افرایمی شما را تبعید نمودم، شما را نیز تبعید خواهم کرد.
«پس تو ای ارمیا، دیگر برای این قوم دعای خیر نکن و برای آنها گریه و زاری و شفاعت ننما، چون نخواهم پذیرفت.
مگر نمیبینی در تمام شهرهای یهوده و در کوچههای یروشلیم چه میکنند؟
ببین چطور بچهها هیزم جمع میکنند، پدرها آتش میافروزند، زنها خمیر درست میکنند تا برای بت ”ملکۀ آسمان“ گردههای نان بپزند و برای سایر اللهاانشان هدایای نوشیدنی تقدیم کنند و به این ترتیب مرا به خشم آورند!
آیا این کارها، به من لطمه میزنند؟ بیشتر از همه به خودشان ضرر میرسانند و خودشان را رسوا میکنند.
پس من آتش خشم و غضب خود را فرو خواهم ریخت. بله، شعلههای خشم و غضب من، این عبادتگاه را سوزانده، مردم، حیوانات، درختان و محصولات زمین را از میان خواهد برد و کسی نخواهد توانست آن را خاموش کند!»
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: «گوشت قربانیهایی را که ذبح میکنید چه آنهایی را که مجاز به خوردنشان هستید، چه آنهایی که خوردنشان ممنوع است، همه را بخورید،
چون وقتی پدران شما را از مصر بیرون آوردم، و با ایشان سخن گفته، دستورهای خود را به ایشان دادم از ایشان هدیه و قربانی نخواستم،
بلکه آنچه به ایشان فرموده بودم این بود: از من پیروی کنید تا من اللها شما باشم و شما قوم من! فقط به هر راهی که من میگویم، بروید تا سعادتمند شوید.
ولی ایشان گوش فرا ندادند و توجهی ننمودند، بلکه به دنبال هوس دل خود رفتند و به جای پیشرفت و بهتر شدن، وضعشان بدتر شد.
از روزی که پدران شما از مصر بیرون آمدند تا به امروز، خادمین یعنی انبیای خود را هر روز نزد شما فرستادم.
ولی نه به سخنانشان گوش دادید و نه به ایشان اعتنایی کردید، بلکه سختدل و یاغی شده بدتر از پدرانتان رفتار نمودید.
«بنابراین ای ارمیا، هر آنچه میفرمایم به ایشان بگو، ولی انتظار نداشته باش گوش بدهند! به ایشان هشدار بده، ولی منتظر پاسخی نباش.
بگو که ایشان قومی هستند که نمیخواهند دستورهای يهوه، اللها خود را اطاعت کنند و نمیخواهند درس عبرت بگیرند، چون راستی از بین رفته و سخنی نیز از آن به میان نمیآید.»
يهوه میفرماید: «ای اهالی یروشلیم، عزاداری کنید؛ موی خود را به نشانهٔ شرم تراشیده، دور بریزید؛ بر بلندیها برآیید و نوحهسرایی کنید، چون من از شما خشمگین هستم و شما را طرد کرده و ترک نمودهام.
اهالی یهوده در برابر چشمان من شرارت ورزیدهاند و بتهای خود را به خانهٔ من آورده و آنجا را نجس ساختهاند.
در وادی ”ابن هنوم“ نیز مذبحی به نام ”توفت“ بنا نمودهاند و در آنجا پسران و دختران خود را برای بتها زندهزنده در آتش، قربانی میکنند کار زشت و هولناکی که نه امر فرموده بودم و نه حتی از خاطرم گذشته بود.
بنابراین روزی خواهد رسید که دیگر به آنجا ”توفت“ یا وادی ”ابن هنوم“ نخواهند گفت، بلکه آن را ”وادی کشتارگاه“ خواهند نامید، چون اجساد بیشماری از کشتهشدگان را در آنجا دفن خواهند کرد، طوری که جایی باقی نماند؛
و لاشههای قوم من خوراک پرندگان آسمان و حیوانات بیابان خواهند شد و کسی باقی نخواهد ماند که آنها را براند.
من آوای سرود و شادمانی و هلهلهٔ عروس و داماد را از شهرهای یهوده و کوچههای یروشلیم قطع خواهم نمود و این سرزمین را به ویرانه مبدل خواهم ساخت.»
8
يهوه میفرماید: «در آن وقت، دشمن قبرهای پادشاهان و بزرگان یهوده، قبرهای کاهنان، انبیا و ساکنان یروشلیم را شکافته، استخوانهایشان را بیرون خواهد آورد،
و روی زمین در مقابل بتهایشان، آفتاب و ماه و ستارگان، پهن خواهد کرد بتهایی که مورد پرستش و علاقهٔ آنان بود و از آنها پیروی میکردند. آن استخوانها دیگر جمعآوری و دفن نخواهند شد، بلکه مانند فضلهٔ حیوانات بر روی زمین خواهند ماند.
کسانی که از این قومِ فاسد زنده بمانند، به هر جایی که ایشان را پراکنده کرده باشم مرگ را بر زندگی ترجیح خواهند داد.» این است آنچه يهوه لشکرهای آسمان میفرماید.
يهوه فرمود تا به قومش چنین بگویم: «کسی که میافتد، آیا دوباره بلند نمیشود؟ کسی که راه را اشتباه میرود، آیا به راه راست باز نمیگردد؟
پس چرا قوم من، اهالی یروشلیم، دچار گمراهی همیشگی شدهاند؟ چرا به بتهای دروغین چسبیدهاند و نمیخواهند نزد من بازگردند؟
به گفتگوی آنها گوش دادم، ولی یک حرف راست نشنیدم! هیچکس از گناهش پشیمان نیست؟ هیچکس نمیگوید: ”چه کار زشتی مرتکب شدهام؟“ بلکه مثل اسبی که با سرعت به میدان جنگ میرود، همه با شتاب به سوی راههای گناهآلودشان میروند!
لکلک میداند چه وقت کوچ کند؛ همینطور فاخته، پرستو و مرغ ماهیخوار؛ هر سال در زمانی که خدا تعیین کرده است، همهٔ آنها باز میگردند؛ ولی قوم من زمان بازگشت خود را نمیدانند و از قوانین من بیاطلاع هستند.
«چگونه میگویید که دانا هستید و قوانین مرا میدانید، در حالی که معلمان شما آنها را تغییر دادهاند تا معنی دیگری بدهند؟
این معلمانِ به ظاهر دانای شما برای همین گناه تبعید شده، شرمنده و رسوا خواهند شد. آنها کلام مرا رد کردهاند؛ آیا دانایی این است؟
بنابراین زنان و مزرعههای ایشان را به دیگران خواهم داد؛ چون همهٔ آنها از کوچک تا بزرگ طمعکارند؛ حتی انبیا و کاهنان نیز فقط در پی آنند که مال مردم را به فریب تصاحب کنند.
آنها زخمهای قوم مرا میپوشانند گویی چیز چندان مهمی نیست؛ میگویند: ”آرامش برقرار است!“ در حالی که آرامشی وجود ندارد.
آیا قوم من از بتپرستی شرمندهاند؟ نه، ایشان هرگز احساس شرم و حیا نمیکنند! از این رو من ایشان را مجازات خواهم کرد و ایشان جان داده، در میان کشتگان خواهند افتاد.»
يهوه میفرماید: «من تمام محصول زمین ایشان را نابود خواهم ساخت؛ دیگر خوشهای بر درخت مو و انجیری بر درخت انجیر دیده نخواهد شد؛ برگها نیز پژمرده میشوند! هر آنچه به ایشان دادهام، از میان خواهد رفت.»
آنگاه قوم خدا خواهند گفت: «چرا اینجا نشستهایم؟ بیایید به شهرهای حصاردار برویم و آنجا بمیریم؛ زیرا يهوه، اللها ما، ما را محکوم به نابودی کرده و جام زهر داده تا بنوشیم، چون ما نسبت به او گناه ورزیدهایم.
برای صلح و آرامش انتظار کشیدیم، ولی خبری نشد. چشم به راه شفا و سلامتی بودیم، ولی وحشت و اضطراب گریبانگیر ما شد.»
صدای اسبان دشمن از دان، مرز شمالی، شنیده میشود؛ صدای شیهه اسبان نیرومندشان، همه را به لرزه انداخته است؛ چون دشمن میآید تا این سرزمین و شهرها و اهالی آن را نابود سازد.
يهوه میفرماید: «من نیروهای دشمن را مانند مارهای سمی به جان شما خواهم انداخت مارهایی که نمیتوانید افسونشان کنید؛ هر چه تلاش کنید، باز شما را گزیده، خواهند کشت.»
درد من، درمان نمیپذیرد! دل من بیتاب است!
گوش کنید! نالههای قوم من از هر گوشهٔ سرزمین شنیده میشود! آنها میپرسند: «آیا يهوه در صَهیون نیست؟ آیا پادشاه ما در آنجا نیست؟» يهوه جواب میدهد: «چرا با پرستیدن بتها و اللهاان غریب خود، خشم مرا شعلهور کردید؟»
قوم با اندوه میگویند: «فصل برداشت محصول گذشت؛ تابستان آمد و رفت؛ ولی ما هنوز نجات نیافتهایم!»
دل من به خاطر صدمات و جراحات قومم، خونین است؛ از شدت غم و غصه، ماتم زده و حیرانم.
آیا در جلعاد دارویی نیست؟ آیا در آنجا طبیبی پیدا نمیشود؟ پس چرا قوم من شفا نمییابد؟
9
ای کاش سر من مخزن آب میبود و چشمانم چشمهٔ اشک تا برای کشتگان قومم شب و روز گریه میکردم!
ای کاش منزلی در بیابان میداشتم و برای فراموش کردن قومم به آنجا پناه میبردم، چون همگی ایشان زناکار و خیانتپیشهاند!
يهوه میفرماید: «زبان خود را مثل کمان خم میکنند تا سخنان دروغ خود را مانند تیر رها سازند؛ به جای راستی، دروغ بر سرزمینشان حکومت میکند؛ در شرارت ورزیدن پیشرفت میکنند و مرا در نظر ندارند.»
از دوستانتان برحذر باشید! به برادرتان اعتماد نکنید! چون برادران همه فریبکارند و دوستان همه سخنچین!
دوست، دوست را فریب میدهد؛ کسی نیست که سخن راست بگوید؛ ایشان زبان خود را عادت دادهاند که دروغ بگوید؛ آنها با این گناهان، خود را خسته و فرسوده میکنند!
يهوه میفرماید: «تو در میان دروغگویان و فریبکارانی زندگی میکنی که نمیخواهند به سوی من بیایند.»
بنابراین يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: «آنها را مثل فلز در کورهٔ آتش میگدازم تا تصفیه شوند؛ جز این، چه میتوانم بکنم؟
زبان دروغگوی آنها، مثل تیری زهرآلود است؛ در حضور همسایههای خود، سخنان دوستانه بر زبان میرانند، ولی پشت سر، علیه ایشان توطئه میچینند.
آیا به خاطر این کارها نباید ایشان را تنبیه کنم؟ آیا نباید از چنین قومی انتقام بگیرم؟»
برای کوههای سرسبز این سرزمین و چراگاههای خرم آن میگریم و ماتم میکنم، چون همه سوخته و ویران شدهاند، هیچ موجود زندهای از آن نمیگذرد؛ نه رمهای هست، نه پرندهای و نه جانوری؛ همه گریختهاند.
يهوه میفرماید: «یروشلیم را به خرابه تبدیل کرده، آن را لانهٔ شغالها خواهم کرد؛ شهرهای یهوده را خالی از سکنه و ویران خواهم ساخت.»
پرسیدم: « يهوها، چرا این سرزمین باید به بیابان خشک و سوزان تبدیل شود، به طوری که کسی جرأت نکند از آن عبور نماید؟ کدام انسان حکیمی میتواند این موضوع را درک کند؟ به چه کسی این را آشکار کردهای تا به مردم توضیح دهد؟»
يهوه در جواب فرمود: «قوم من از دستورهایی که به ایشان داده بودم، سرپیچی کرده و به آنچه گفته بودم، عمل ننمودند،
بلکه به جای آن، در پی خواستههای دل سرکش خود رفتند و طبق تعلیم اجدادشان، بتهای بعل را پرستیدند.
پس يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، چنین میفرماید: به این سبب به ایشان خوراک تلخ خواهم داد و آب زهرآلود خواهم نوشانید؛
ایشان را در میان قومهایی که نه خودشان و نه اجدادشان میشناختند، پراکنده خواهم ساخت؛ حتی در آنجا نیز شمشیر هلاکت را به تعقیبشان خواهم فرستاد تا به کلی نابود شوند.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «به آنچه روی خواهد داد بیندیشید! آنگاه به دنبال زنان نوحهخوان بفرستید، به دنبال ماهرترین آنها!
از ایشان بخواهید تا با شتاب بیایند و آنچنان نوحهسرایی کنند که چشمانتان از اشک پر شود و از مژههایتان آب جاری گردد!
به نالههای اهالی یروشلیم گوش دهید که میگویند: ”وای بر ما، چگونه غارت شدیم! وای بر ما، چگونه رسوا گشتیم! باید که سرزمینمان را ترک کنیم، چون خانههایمان همه ویران شدهاند.“»
ای زنان به کلام يهوه گوش دهید و به سخنان او توجه کنید! به دخترانتان نوحهگری و به همسایگانتان عزاداری بیاموزید.
زیرا شبح مرگ از پنجرهها به داخل خانهها و کاخهایتان خزیده است. دیگر بچهها در کوچهها بازی نمیکنند و جوانان بر سر گذر جمع نمیشوند، چون همه مردهاند.
يهوه میفرماید به ایشان بگو: «اجساد مردم مثل فضله در صحرا و مانند بافه در پشت سر دروگر، خواهند افتاد و کسی نخواهد بود که آنها را دفن کند.
«مرد دانا به حکمت خود افتخار نکند و شخص نیرومند به قوت خود نبالد و ثروتمند به ثروت خود فخر نکند؛
بلکه هر که میخواهد افتخار کند، به این افتخار کند که مرا میشناسد و میداند که يهوه هستم و رحمت و انصاف و عدالت را بر زمین بجا میآورم؛ چیزهایی که موجب خشنودی و سرور من میباشند.
«زمانی میرسد که تمام کسانی را که فقط در جسم ختنه شدهاند تنبیه خواهم کرد،
یعنی مصریها، ادومیها، عمونیها، موآبیها، ساکنین صحرا که بتپرست هستند، و حتی شما مردم یهوده را! چون ختنهٔ شما هم مثل ختنهٔ آنها، فقط یک رسم و عادت است و بس، و دل و وجود گناهآلودتان ختنه نگردیده است.»
10
ای بنییسرال، به پیامی که يهوه به شما میدهد، گوش فرا دهید:
«از راه و رسم سایر قومها پیروی نکنید و مانند آنها از حرکات ستارگان و افلاک نترسید و فکر نکنید سرنوشت شما را آنها تعیین میکنند.
رسوم آنها چقدر پوچ و احمقانه است؛ درختی از جنگل میبرند و نجار با ابزارش از آن بُتی میسازد،
سپس با طلا و نقره زینتش میدهند و با میخ و چکش آن را در محل استقرارش محکم میکنند تا نیفتد.
درست مانند مترسکی در جالیز است که نه حرف میزند و نه راه میرود، بلکه کسی باید آن را بردارد و جابهجا نماید، پس شما از چنین بُتی نترسید! چون نه میتواند صدمهای بزند و نه کمکی بکند.»
ای يهوه، اللهای مثل تو وجود ندارد، چون تو بزرگی و نامت پرقدرت است!
ای پادشاهِ تمام قومها، کیست که از تو نترسد؟ فقط تو شایستهٔ احترامی! در تمام سرزمینها و در بین تمام حکیمان، همتای تو یافت نمیشود!
آنانی که بت میپرستند، همگی احمق و نادانند! از بتهای چوبی چه میتوانند بیاموزند؟
از سرزمین ترشیش ورقهای کوبیده شدهٔ نقره، و از «اوفاز» طلا میآورند و هنرمندان و زرگران ماهر، آنها را به روی بتها میکشند؛ سپس دوزندگان هنرمند از پارچههای آبی و ارغوانی، لباسهای زیبا میدوزند و بر آنها میپوشانند.
ولی يهوها، تو تنها اللها حقیقی میباشی، تو اللها زنده و پادشاه ابدی هستی! از خشم تو تمام زمین میلرزد، و قومها به هنگام غضب تو میگریزند و خود را پنهان میسازند!
به کسانی که بت میپرستند بگویید: «اللهاانی که در خلقت آسمان و زمین نقشی نداشتهاند از روی زمین محو و نابود خواهند شد.»
اما اللها ما با قدرت خود زمین را ساخت، و با حکمتش جهان را بنیاد نهاد و با دانایی خود آسمانها را به وجود آورد.
به فرمان اوست که ابرها در آسمان میغرند؛ اوست که ابرها را از نقاط دور دست زمین برمیآورد، رعد و برق ایجاد میکند، باران میفرستد، و باد را از خزانههای خود بیرون میآورد!
آنانی که در مقابل بتهایشان سجده میکنند چقدر نادانند! سازندگان آنها شرمسار و رسوا خواهند شد، زیرا آنچه میسازند، دروغین است و جان در آنها نیست.
همهٔ این بتها بیارزش و مسخرهاند! وقتی سازندگانشان از بین بروند، بتهایشان هم از میان خواهند رفت.
اما اللها یعقوب مثل این بتها نیست، او خالق همۀ موجودات است و بنییسرال قوم خاص او میباشد؛ نام او يهوه لشکرهای آسمان است.
ای شما که در محاصره به سر میبرید، اموال خود را جمع کنید و آمادهٔ حرکت شوید!
زیرا يهوه میفرماید: «این بار شما را از این سرزمین بیرون خواهم انداخت و چنان بلایی بر سر شما نازل خواهم نمود که حتی یک نفرتان نیز جان به در نبرید!»
در آن روزها مردم یهوده فریاد کرده، خواهند گفت: «زخمهایمان چقدر عمیق است! امیدی به شفا نیست! ولی باید تحمل کنیم چون این مجازات ماست!
خانه و کاشانهمان خراب شده؛ بچههایمان را از آغوشمان بردهاند و دیگر هرگز آنها را نخواهیم دید؛ کسی هم باقی نمانده که به کمک او دوباره خانهمان را بسازیم».
شبانان و رهبران قوم یسرال احمق و نادان شدهاند و دیگر از يهوه هدایت نمیطلبند؛ از این رو شکست خواهند خورد و قومشان مانند گله بیسرپرست پراکنده خواهند شد.
اینک هیاهویی به گوش میرسد! هیاهوی لشکر بزرگی که از سوی شمال میآید تا شهرهای یهوده را ویران کند و آنها را لانهٔ شغالها سازد!
ای يهوه، میدانم که انسان حاکم بر سرنوشت خود نیست و این توانایی را ندارد که مسیر زندگی خود را تعیین کند.
يهوها، ما را اصلاح کن، ولی با ملایمت، نه با خشم و غضب، و گرنه نابود میشویم.
آتش خشم و غضب خود را بر قومهایی بریز که تو را نمیشناسند و از تو پیروی نمیکنند، چون بنییسرال را آنها از بین بردهاند و این سرزمین را به کلی ویران کردهاند.
11
يهوه به من فرمود که به مفاد عهد او گوش فرا دهم و به مردم یهوده و اهالی یروشلیم این پیام را برسانم: «ملعون باد کسی که نکات این عهد را اطاعت نکند،
همان عهدی که به هنگام رهایی اجدادتان از سرزمین مصر با ایشان بستم، از سرزمینی که برای آنها همچون کورهٔ آتش بود. به ایشان گفته بودم که اگر از من اطاعت کنند و هر چه میگویم انجام دهند، ایشان قوم من خواهند بود و من اللها ایشان!
پس حال، شما این عهد را اطاعت کنید و من نیز به وعدهای که به پدران شما دادهام وفا خواهم نمود و سرزمینی را به شما خواهم داد که شیر و عسل در آن جاری باشد، یعنی همین سرزمینی که اکنون در آن هستید.» در پاسخ يهوه گفتم: « يهوها، پیامت را خواهم رساند.»
سپس يهوه فرمود: «در شهرهای یهوده و در کوچههای یروشلیم پیام مرا اعلام کن! به مردم بگو که به مفاد عهد من توجه کنند و آن را انجام دهند.
زیرا از وقتی اجدادشان را از مصر بیرون آوردم تا به امروز، بارها به تأکید از ایشان خواستهام که مرا اطاعت کنند!
ولی ایشان اطاعت نکردند و توجهی به دستورهای من ننمودند، بلکه به دنبال امیال و خواستههای سرکش و ناپاک خود رفتند. ایشان با این کار عهد مرا زیر پا گذاشتند، بنابراین تمام تنبیهاتی را که در آن عهد ذکر شده بودند، در حقشان اجرا کردم.»
يهوه به من فرمود: «اهالی یهوده و یروشلیم علیه من طغیان کردهاند.
آنها به گناهان پدرانشان بازگشتهاند و از اطاعت من سر باز میزنند؛ ایشان به سوی بتپرستی رفتهاند. هم اهالی یهوده و هم یسرال عهدی را که با پدرانشان بسته بودم، شکستهاند.
پس چنان بلایی بر ایشان خواهم فرستاد که نتوانند جان به در ببرند و هر چه التماس و طلب رحمت کنند، به دعایشان گوش نخواهم داد.
آنگاه اهالی یهوده و ساکنین یروشلیم به بتهایی که به آنها قربانی تقدیم میکردند، پناه خواهند برد، ولی بتها هرگز نخواهند توانست ایشان را از این بلایا رهایی دهند.
ای مردم یهوده، شما به تعداد شهرهایتان بت دارید و به تعداد کوچههای یروشلیم، مذبح، مذبحهای شرمآوری که روی آنها برای بت بعل بخور میسوزانید!
«ای ارمیا، دیگر برای این قوم دعا نکن و نزد من برای ایشان شفاعت منما، چون من در زمان مصیبت به داد آنها نخواهم رسید و به دعایشان گوش نخواهم داد.
قوم محبوب من دیگر حق ندارند به خانهٔ من وارد شوند! آنها خائن و بتپرست شدهاند؛ پس آیا قول وفاداری و تقدیم قربانی در آنجا، میتواند گناهشان را پاک کند و بار دیگر به ایشان خرمی و شادی ببخشد؟
قوم من مانند درخت زیتونِ سرسبز، پر از میوههای خوب و زیبا بود؛ اما اکنون شکسته و خرد شده است، چون من شعلههای سوزان خشم دشمنان را بر ایشان فرو آوردهام.
من، يهوه لشکرهای آسمان که یسرال و یهوده را مانند نهالهایی کاشته بودم، اینک بر ایشان بلا نازل میکنم؛ چرا که ایشان با بدکاریهایشان و سوزاندن بخور برای بعل مرا خشمگین ساختهاند.»
آنگاه يهوه، مرا از دسیسههایی که دشمنانم علیه من میچیدند، آگاه ساخت!
من مانند برهٔ بیآزاری که برای ذبح میبرند، به هیچکس بدگمان نبودم و هرگز فکر نمیکردم که میخواهند مرا بکشند! در حالی که آنها به یکدیگر میگفتند: «بیایید این مرد را بکشیم تا هم خودش و هم پیامهایش از بین بروند. بیایید او را بکشیم تا نام او از صفحهٔ روزگار محو شود!»
ای يهوه لشکرهای آسمان، ای داور عادل، به افکار و انگیزههای ایشان بنگر و داد مرا از ایشان بستان، میخواهم به چشمان خود ببینم که از ایشان انتقام میگیری.
این است آنچه يهوه دربارۀ مردم عناتوت که قصد جان مرا کرده بودند، میفرماید. آنها گفته بودند: «اگر از نبوّت کردن به نام يهوه دست برنداری، تو را میکشیم.»
پس يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «من ایشان را مجازات خواهم کرد! جوانانشان در جنگ کشته خواهند شد و پسران و دخترانشان از گرسنگی جان خواهند داد.
برای اهالی عناتوت زمان مکافات تعیین شده و چون آن زمان فرا رسد، یک نفر هم جان به در نخواهد برد!»
12
ای يهوه، تو عادلتر از آن هستی که من با تو بحث و جدل کنم؛ اما میخواهم بدانم که چرا بدکاران موفقند؟ چرا اشخاص نادرست در رفاه و آسایشند؟
تو ایشان را مانند درختی که ریشه میدواند و میوه میآورد، کامیاب میسازی. به زبان تو را شکر میکنند، اما دلهایشان از تو دور است!
حال آنکه تو از دل من آگاهی و مرا خوب میشناسی. يهوها، ایشان را مثل گوسفند به کشتارگاه بِکِش و به سزای اعمالشان برسان!
تا به کی باید این سرزمین به سبب اعمال و رفتار آنها ماتم گیرد؟ حتی گیاهان صحرا هم به علّت گناهان آنها خشک شده و حیوانات و پرندگان از بین رفتهاند؛ با این حال ایشان میگویند: «خدا ما را مجازات نخواهد کرد!»
«اگر با کسانی که انسانی بیش نیستند مسابقه دادی و خسته شدی، پس چگونه با اسبان مسابقه خواهی داد؟ اگر در زمین صاف نتوانستی بایستی و لغزیدی، در جنگلهای انبوه اردن چه خواهی کرد؟
حتی برادران و خانوادهٔ خودت، علیه تو هستند و برایت توطئه چیدهاند! پس اگرچه با تو دوستانه صحبت کنند، به آنها اعتماد نکن و سخنانشان را باور منما.»
آنگاه يهوه فرمود: «من بنییسرال را ترک گفته و قوم برگزیدهٔ خود را طرد کردهام! عزیزان خود را تسلیم دشمن کردهام.
قوم من مانند شیر جنگل بر من غریدهاند، پس من نیز از ایشان بیزار شدهام.
«قوم من همانند پرندهٔ رنگارنگی است که از هر طرف مورد حملهٔ مرغان وحشی قرار گرفته است؛ پس حیوانات درنده را نیز فرا خوانید تا به این ضیافت بپیوندند!
«بسیاری از حاکمان بیگانه، تاکستانم را غارت کردهاند و سرزمین محبوب مرا پایمال نمودهاند. آنها سرزمین حاصلخیز مرا به بیابان خشک تبدیل کردهاند.
بله، آن را ویران ساختهاند؛ اینک نالههای ماتم از آن به گوشم میرسد؛ همه جا ویران شده و کسی بدان توجه ندارد.
مهاجمین همهٔ گوشه و کنار سرزمین را غارت میکنند، زیرا من شمشیرم را فرستادهام تا فرد فرد قوم را هلاک سازد، و هیچکس در امان نخواهد بود.
گندم کاشتهاند، ولی خار درو کردهاند؛ زحمت بسیار کشیدهاند، ولی چیزی عایدشان نشده است؛ از شدت خشم من، محصولشان از بین رفته است و به این علّت همه شرمسارند.»
يهوه دربارهٔ همسایگان شرور قوم یسرال که سرزمین او را مورد تهاجم قرار دادهاند سرزمینی که خدا به ایشان داده است چنین میفرماید: «ایشان را مانند یهوده از سرزمینشان بیرون خواهم راند،
ولی بعد از آن، بار دیگر بر آنها ترحم خواهم نمود و هر یک را به زمین و مملکت خود باز خواهم گرداند.
اگر این قومهای بتپرست، راه و رسم قوم مرا خوب بیاموزند (همانگونه که قبلاً به قوم من راه و روش بعل را آموخته بودند)، و به جای بعل مرا اللها خود بدانند، آنگاه جزو قوم من شده کامیاب خواهند شد.
اما هر قومی که نخواهد مرا اطاعت نماید، او را به کلی ریشهکن کرده، از بین خواهم برد.» این کلام يهوه است.
13
يهوه به من فرمود: «برو و یک کمربند کتانی بخر و به کمرت ببند، ولی آن را نشوی.»
پس کمربندی خریدم و به کمرم بستم.
سپس يهوه به من گفت:
«به کنار رود فرات برو و آن کمربند را در شکاف صخرهای پنهان کن.»
رفتم و همانطور که يهوه فرموده بود، پنهانش کردم.
پس از گذشت زمانی طولانی، يهوه فرمود که بروم و کمربند را از کنار رود فرات بیاورم.
من هم رفتم و آن را از جایی که پنهان کرده بودم، بیرون آوردم؛ ولی دیدم که پوسیده است و دیگر به هیچ دردی نمیخورد!
آنگاه يهوه فرمود: «به همین گونه من غرور مملکت یهوده و شهر یروشلیم را میپوسانم و از بین میبرم.
این قوم بدکار که خواهان اطاعت از من نیستند و به دنبال خواهشهای ناپاک خود میروند و بت میپرستند، همچون این کمربند، پوسیده شده، به هیچ دردی نخواهند خورد.
همانگونه که کمربند را محکم به دور کمر میبندند، من نیز یسرال و یهوده را محکم به خود بستم تا قوم من باشند و مایهٔ سربلندی و عزت نام من گردند؛ ولی آنها از من اطاعت نکردند.»
سپس يهوه فرمود: «به ایشان بگو: ”همهٔ مشکهای شما از شراب پر خواهند شد.“ ولی ایشان در جواب به تو خواهند گفت: ”خود میدانیم که مشکهایمان همه از شراب لبریز خواهند شد.“
پس تو به ایشان بگو که يهوه میفرماید: ”مردم این سرزمین را مانند کسانی که مست شدهاند، گیج خواهم ساخت، از پادشاهی که از خاندان داوود است تا کاهنان و انبیا و همهٔ ساکنان یروشلیم را؛
و ایشان را به جان هم خواهم انداخت، حتی پدران و پسران را، تا یکدیگر را نابود کنند؛ و هیچ چیز مرا از هلاک کردن آنها باز نخواهد داشت نه دلسوزی، نه ترحم و نه شفقت.“»
يهوه امر فرموده است، پس فروتن شوید و گوش کنید!
یهوه اللها خود را احترام نمایید، پیش از آنکه دیر شود، قبل از آنکه ظلمتی را پدید آورد که نتوانید راه خود را بر روی کوهها بیابید؛ پیش از آنکه نوری را که انتظار میکشیدید به تاریکی مرگبار و سهمگین تبدیل نماید.
اگر گوش نکنید، به سبب غرور شما در خفا خواهم گریست و اشک خواهم ریخت، چون قوم يهوه به اسارت برده میشوند.
يهوه فرمود: «به پادشاه و مادرش بگو که از تخت سلطنت پایین بیایند و به خاک بنشینند، چون تاجهای پرشکوهشان از سر آنها برداشته شده است.
دروازههای شهرهای جنوب یهوده همه بسته است و کسی نیست که آنها را بگشاید؛ اهالی یهوده همه به اسارت رفتهاند.
«ای یروشلیم نگاه کن! دشمن از سوی شمال به سوی تو میآید! کجاست آن گلهٔ زیبایی که به دست تو سپردم تا از آن نگهداری کنی؟
هنگامی که یارانت تو را شکست داده، بر تو حکومت کنند، چه حالی به تو دست خواهد داد؟ همچون زنی که میزاید، از درد به خود خواهی پیچید.
اگر از خودت بپرسی که چرا این بلاها بر سرت میآید، بدان که به سبب ازدیاد گناهانت به این روز افتادهای؛ برای همین است که دشمن به تو تجاوز نموده و غارت و پایمالت کرده است.
«آیا یک حبشی میتواند رنگ سیاه پوستش را عوض کند؟ یا پلنگ میتواند خالهایش را پاک کند؟ تو هم که تا این حد به کارهای بد عادت کردهای، آیا میتوانی کار خوب بکنی؟
پس چون مرا فراموش کرده و اللهاان دروغین را پیروی نمودهای، من هم تو را پراکنده میکنم، همانطور که باد صحرا کاه را پراکنده میسازد؛ این است آن سرنوشتی که برایت تعیین کردهام.
تو را برهنه ساخته رسوا خواهم کرد.
کارهای زشت تو را دیدهام، ناپاکی، هوسرانی، زناکاری و بتپرستیهایت را بر تپهها و کشتزارها! وای بر تو ای یروشلیم، تا به کی میخواهی ناپاک بمانی؟»
14
يهوه دربارهٔ خشکسالی یهوده به یرمیهوچنین فرمود:
«سرزمین یهوده عزادار است؛ زندگی و جنب و جوش از شهرها رخت بربسته؛ مردم همه ماتم زدهاند و صدای آه و نالهشان از یروشلیم به گوش میرسد.
ثروتمندان خدمتکاران خود را برای آوردن آب به سر چاهها میفرستند، اما چاهها همه خشک است؛ پس ناامید و سرافکنده، دست خالی باز میگردند.
کشاورزان مأیوس و غمگینند، چون باران نباریده و زمین، خشک شده و ترک خورده است!
در بیابان، آهو بچهاش را به حال خود رها میکند، چون علوفه نمییابد.
گورخرها نیز روی تپههای خشک میایستند و مثل شغالهای تشنه، نفسنفس میزنند و در جستجوی علف، چشمانشان را خسته میکنند، ولی چیزی برای خوردن نمییابند.»
ای يهوه، اگرچه گناهان ما، ما را محکوم میسازند، ولی به خاطر عزت نام خود ما را یاری نما! ما بسیار از تو دور شدهایم و در حق تو گناه کردهایم.
ای امید یسرال، ای کسی که در تنگنا و گرفتاری نجاتدهندۀ مایی، چرا مثل غریبی که از سرزمین ما رد میشود و مسافری که شبی نزد ما میماند، نسبت به ما بیگانه گردیدهای؟
آیا تو هم درمانده شدهای؟ آیا مانند جنگجوی ناتوانی گردیدهای که کاری از او ساخته نیست؟ يهوها، تو در میان مایی و ما نام تو را بر خود داریم و قوم تو هستیم؛ پس ای يهوه، ما را به حال خود رها نکن!
ولی يهوه به این قوم چنین جواب میدهد: «شما خود دوست داشتید از من دور شوید و سرگردان گردید، و هیچ کوشش نکردید احکام مرا بجا آورید. پس من نیز، دیگر شما را نمیپذیرم. تمام کارهای بدتان را به یاد آورده، به سبب گناهانتان شما را مجازات خواهم نمود.»
يهوه به من گفت: «از این پس از من نخواه که این قوم را یاری نمایم و برکت دهم.
حتی اگر روزه بگیرند، به دادشان نخواهم رسید؛ اگر هم هدیه و قربانی بیاورند، نخواهم پذیرفت؛ بلکه ایشان را با جنگ و قحطی و وبا هلاک خواهم کرد!»
آنگاه گفتم: « يهوها، انبیایشان میگویند که نه جنگ میشود، نه قحطی! آنها به مردم میگویند که تو به ایشان صلح و آرامش پایدار میبخشی.»
يهوه فرمود: «این انبیا به نام من به دروغ نبوّت میکنند؛ من نه آنها را فرستادهام و نه پیامی به ایشان دادهام؛ رؤیاهای آنان از جانب من نیست، بلکه آنان از سحر و جادو و تخیل دلهای فریبکار خود با شما سخن میگویند.
من این انبیای فریبکار را که به نام من پیام میآورند مجازات خواهم کرد، زیرا من به ایشان سخنی نگفتهام. آنها میگویند که نه جنگ میشود نه قحطی، پس ایشان را در جنگ و قحطی هلاک خواهم ساخت!
و این قوم که به این پیشگوییها گوش میدهند، به همانگونه کشته خواهند شد و نعشهایشان در کوچههای یروشلیم خواهند افتاد و کسی باقی نخواهد ماند تا جنازهها را دفن کند؛ زن و شوهر، دختر و پسر، همه از بین خواهند رفت، زیرا من آنها را به سبب گناهانشان مجازات خواهم نمود.
«پس با ایشان دربارهٔ اندوه خود سخن بران و بگو: ”شب و روز از چشمانم اشک غم جاری است و آرام و قرار ندارم، چون هموطنانم به دم تیغ افتادهاند و روی زمین در خون خود میغلتند.
اگر به صحرا بروم، نعش کسانی را میبینم که به ضرب شمشیر کشته شدهاند؛ و اگر به شهر بروم با کسانی روبرو میشوم که در اثر گرسنگی و بیماری در حال مرگند؛ هم انبیا و هم کاهنان به سرزمینی بیگانه برده شدهاند.“»
قوم یسرال میگویند: «ای يهوه، آیا یهوده را کاملاً ترک کردهای؟ آیا از اهالی یروشلیم بیزار شدهای؟ چرا ما را آنچنان زدهای که هیچ درمانی برایمان نباشد؟ ما منتظر بودیم که شفایمان بدهی، ولی چنین نشد؛ در انتظار صلح و آرامش بودیم، اما اضطراب و ترس ما را فرا گرفت!
ای يهوه، ما به شرارت خود و گناه اجدادمان اعتراف میکنیم. بله، ما در حق تو گناه کردهایم.
يهوها، به خاطر نام خودت ما را طرد نکن و یروشلیم، جایگاه استقرار تخت پر شکوهت را ذلیل و خوار مساز. عهدی را که با ما بستی به یاد آور و آن را نشکن!
آیا بت میتواند باران عطا کند؟ و یا آسمان میتواند به خودی خود باران بباراند؟ ای یهوه اللها ما، چه کسی جز تو میتواند چنین کارهایی را به انجام رساند؟ از این رو ما، تنها به تو امید بستهایم!»
15
آنگاه يهوه به من فرمود: «حتی اگر موسی و سموئیل در حضور من میایستادند و برای این قوم شفاعت مینمودند، بر ایشان ترحم نمیکردم. این قوم را از نظرم دور کن تا بروند.
اگر از تو بپرسند که به کجا بروند، از جانب من بگو که آنکه محکوم به مرگ است، به سوی مرگ؛ آنکه محکوم است با شمشیر کشته شود، به سوی شمشیر؛ آنکه محکوم است با قحطی هلاک گردد، به سوی قحطی و آنکه محکوم به اسیری است به سوی اسارت و بردگی!
من چهار هلاک کننده بر آنان خواهم فرستاد: شمشیر، تا آنان را بکشد؛ سگان، تا آنان را بدرند؛ لاشخورها، تا آنان را بخورند؛ و حیوانات وحشی، تا آنان را تکه پاره کنند.
«به سبب کارهای بدی که منسی، پسر حِزِقیهو، پادشاه یهوده در یروشلیم کرد، ایشان را به چنان مجازات سختی خواهم رساند که مردم دنیا از سرنوشتشان وحشت نمایند!
«ای اهالی یروشلیم، چه کسی دیگر دلش به حال شما میسوزد؟ چه کسی برای شما گریه و زاری میکند؟ چه کسی حتی حاضر میشود به خود زحمت بدهد تا احوالتان را جویا شود؟
شما مرا ترک کرده و از من روگرداندهاید، پس من نیز دست خود را دراز میکنم تا شما را نابود کنم، چون دیگر از رحم کردن به شما خسته شدهام!
کنار دروازههای شهرهایتان، شما را غربال خواهم کرد. فرزندانتان را از شما گرفته، نابودتان خواهم ساخت، چون نمیخواهید از گناه دست بردارید.
شمار بیوه زنانتان مانند ریگهای ساحل زیاد خواهد شد؛ به هنگام ظهر، مردان جوان را کشته و مادرانشان را داغدار خواهم ساخت؛ کاری خواهم کرد که وحشت ناگهانی همهٔ آنها را فرا گیرد.
مادری که صاحب هفت فرزند میباشد از غصه دق میکند، چون تمام پسرانش کشته خواهند شد؛ خورشید زندگی او بهزودی غروب میکند! او بیاولاد و رسوا خواهد شد! هر که را زنده باقی مانده باشد به دم شمشیر خواهم سپرد!»
گفتم: «وای که چه مرد بدبختی هستم! ای کاش مادرم مرا به دنیا نیاورده بود! به هر جا که میروم، باید با همه مباحثه و مجادله کنم؛ نه به کسی پول به نزول دادهام، نه از کسی پول به نزول گرفتهام، با وجود این همه نفرینم میکنند!»
يهوه فرمود: «یقین بدان آیندهات نیکو خواهد بود؛ مطمئن باش که دشمن را وادار خواهم ساخت که به هنگام گرفتاری و بدبختی از تو درخواست کمک نماید.
«کسی نمیتواند میلههای آهنی را بشکند، بخصوص آهن سرزمینهای شمال را که با مفرغ مخلوط شده باشد؛ همینطور سرسختی این قوم را نیز کسی نمیتواند در هم بشکند! پس به سبب همهٔ گناهانشان در تمام این سرزمین، ثروت و گنجهایشان را به عنوان غنیمت به دست دشمن خواهم سپرد.
اجازه خواهم داد تا دشمنانشان ایشان را مانند برده به سرزمینی ببرند که قبلاً هرگز در آنجا نبودهاند؛ زیرا آتش خشم من شعلهور شده، ایشان را خواهد سوزاند!»
آنگاه عرض کردم: « يهوها، تو میدانی به خاطر توست که این همه توهین و ناسزا میشنوم! پس مرا به یاد آور و از من مراقبت نما! انتقام مرا از آزاردهندگانم بگیر؛ نسبت به آنها آنقدر صبور نباش تا موفق شوند مرا بکشند.
آنچه به من تاب و تحمل میدهد، کلام توست که خوراک روح گرسنهٔ من است؛ کلام تو دل اندوهگین مرا شاد و خرم میسازد. ای يهوه لشکرهای آسمان، چه افتخار بزرگی است که نام تو را بر خود دارم!
در ضیافتهای مردم خوشگذران شرکت نکردهام بلکه به دستور تو به تنهایی نشسته از به یاد آوردن گناهان ایشان از خشم لبریز میشوم.
چرا درد من دائمی است؟ چرا زخمهای من التیام نمییابند؟ آیا میخواهی مرا ناامید کنی و برای جان تشنهٔ من، سراب باشی؟»
يهوه جواب داد: «سخنان بیهوده مگو؛ سخنان سنجیده بر زبان بران! فقط زمانی خواهم گذاشت پیامآور من باشی که نزد من بازگردی و به من توکل نمایی؛ در آن صورت به جای آنکه آنها بر تو تأثیر بگذارند، تو بر آنها تأثیر خواهی گذاشت.
همانگونه که تسخیر شهری با دیوارهای محکم میسر نیست، من نیز تو را در برابر آنها مانند دیواری از مفرغ خواهم ساخت؛ آنها با تو خواهند جنگید، اما پیروز نخواهند شد، چون من با تو هستم تا از تو دفاع کنم و رهاییات دهم.
بله، من تو را از چنگ این اشخاص بدکار بیرون میکشم و از شر این مردم سنگدل نجات میدهم.»
16
بار دیگر يهوه با من سخن گفت و فرمود:
«تو نباید در چنین مکانی ازدواج کنی و صاحب فرزند شوی،
چون کودکانی که در اینجا به دنیا بیایند همراه پدران و مادرانشان
در اثر بیماریهای کشنده خواهند مرد؛ کسی برای آنها ماتم نخواهد گرفت؛ جنازههایشان دفن نخواهند شد بلکه همچون فضله بر روی زمین باقی خواهند ماند. آنها در اثر جنگ و قحطی کشته خواهند شد و لاشههایشان را لاشخورها و جانوران خواهند خورد.
من برکت خود را از ایشان گرفتهام و از احسان و رحمت خود محرومشان کردهام؛ پس تو برای آنها نه ماتم بگیر و نه گریه کن!
در این سرزمین چه ثروتمند و چه فقیر، همه خواهند مرد، ولی جنازههایشان دفن نخواهند شد؛ نه کسی برای آنها ماتم خواهد گرفت، نه خود را برای ایشان مجروح خواهد کرد و نه موهای سرش را خواهد تراشید،
و نه کسی برای تسلیشان با آنها بر سر سفره خواهد نشست؛ حتی در مرگ والدینشان نیز هیچکس با ایشان همدردی نخواهد کرد!
«پس تو از هم اکنون دیگر در مهمانیها و جشنهای آنها شرکت نکن، و حتی با ایشان غذا هم نخور!
چون من، يهوه لشکرهای آسمان، اللها بنییسرال در طول زندگیتان و در برابر چشمانتان، به تمام خندهها و خوشیها، به همۀ نغمههای شاد، و همهٔ جشنهای عروسی پایان خواهم داد.
«وقتی تمام این چیزها را به مردم بازگو کنی، خواهند پرسید: ”چرا يهوه چنین مجازات سختی برای ما در نظر گرفته است؟ مگر تقصیرمان چیست؟ به یهوه اللهامان چه گناهی کردهایم؟“
آنگاه به ایشان بگو که يهوه چنین پاسخ میدهد: ”علّت این است که پدران شما مرا ترک کرده، از بتها پیروی نمودند و قوانین مرا اطاعت نکردند.
ولی شما از پدرانتان هم بدکارتر هستید. شما در پی هوسهای گناهآلود خود میروید و نمیخواهید مرا پیروی کنید؛
از این رو شما را از این سرزمین بیرون انداخته، به سرزمینی خواهم راند که هرگز نه خود شما آنجا بودهاید و نه اجدادتان؛ در آنجا میتوانید شبانه روز به بتپرستی بپردازید و من هم دیگر بر شما رحم نخواهم نمود.“»
با این حال يهوه میفرماید: «زمانی میآید که مردم هرگاه بخواهند در مورد کارهای شگفتانگیز من گفتگو کنند، دیگر اعمال عجیب مرا به هنگام بیرون آوردن بنییسرال از مصر، ذکر نخواهند نمود، بلکه در این باره سخن خواهند گفت که من چگونه بنییسرال را از سرزمین شمال و همۀ سرزمینهایی که ایشان را به آنها رانده بودم، باز آوردهام. بله، من ایشان را به سرزمینی که به پدرانشان دادهام باز خواهم گرداند!»
يهوه میفرماید: «اکنون به دنبال ماهیگیران بسیار میفرستم تا بیایند و شما را از اعماق دریا که در آنجا از ترس خشم من خود را پنهان کردهاید، صید کنند! همچنین به دنبال شکارچیان بسیار خواهم فرستاد تا شما را شکار کنند، همانگونه که گوزن را در کوهها و تپهها، و بز کوهی را در میان صخرهها شکار میکنند.
من با دقت مراقب رفتار شما هستم و هیچ عمل شما از نظر من مخفی نیست؛ هرگز نمیتوانید گناهانتان را از من پنهان کنید؛
من به سبب همهٔ آنها شما را دو برابر مجازات میکنم، چون با بتهای نفرتانگیز خود، زمین مرا آلوده کردهاید و آن را با اعمال بدتان پر ساختهاید.»
ای يهوه، ای قوت من، ای پشتیبان من، که به هنگام سختی پناهگاهم هستی، قومها از سراسر جهان نزد تو آمده، خواهند گفت: «پدران ما چقدر نادان بودند که اللهاان پوچ و دروغین را پیروی میکردند!
آیا انسان میتواند برای خود خدا بسازد؟ بُتی که به دست انسان ساخته شود خدا نیست!»
يهوه میگوید: «قدرت و توانایی خود را به آنها نشان خواهم داد و سرانجام به ایشان خواهم فهماند که تنها من يهوه هستم.»
17
«ای قوم یهوده، گناهان شما با قلم آهنین و با نوک الماس بر دلهای سنگیتان نوشته شده و بر گوشههای مذبحهایتان کندهکاری شده است.
جوانانتان یک دم از گناه غافل نمیمانند، زیر هر درخت سبز و روی هر کوه بلند بت میپرستند؛ پس به سبب گناهانتان، تمام گنجها و بتخانههایتان را به تاراج خواهم داد،
و مجبور خواهید شد این سرزمین را که به میراث به شما داده بودم ترک کنید و دشمنانتان را در سرزمینهای دور دست بندگی نمایید، چون آتش خشم مرا شعلهور ساختهاید، آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد!
«لعنت بر کسی که به انسان تکیه میکند و چشم امیدش به اوست و بر يهوه توکل نمینماید.
او مثل بوتهای است که در بیابان خشک و سوزان و در شورهزارها میروید، جایی که هیچ گیاه دیگری وجود ندارد؛ او هرگز خیر و برکت نخواهد دید!
«خوشا به حال کسی که بر يهوه توکل دارد و تمام امید و اعتمادش بر اوست!
او مانند درختی خواهد بود که در کنار رودخانه است و ریشههایش از هر طرف به آب میرسد درختی که نه از گرما میترسد و نه از خشکسالی! برگش شاداب میماند و از میوه آوردن باز نمیایستد!
«هیچ چیز مانند دل انسان فریبکار و شرور نیست؛ کیست که از آنچه در آن میگذرد آگاه باشد؟
تنها من که يهوه هستم میدانم در دل انسان چه میگذرد! تنها من از درون دل انسان آگاهم و انگیزههای او را میدانم و هر کس را مطابق اعمالش جزا میدهم.»
شخصی که ثروتش را از راه نادرست به دست میآورد، همانند پرندهای است که لانهٔ خود را از جوجههای دیگران پر میسازد. همانگونه که این جوجهها خیلی زود او را واگذاشته میروند، او نیز بهزودی ثروتش را از دست خواهد داد و سرانجام چوب حماقتش را خواهد خورد.
اما ما در برابر تاج جاودانی، رفیع و پرجلال تو ستایش میکنیم.
ای يهوه، ای امید یسرال، تمام کسانی که از تو برگردند، رسوا و شرمسار میشوند؛ آنها مانند نوشتههای روی خاک محو خواهند شد، چون يهوه را که چشمۀ آب حیات است، ترک کردهاند.
يهوها، تنها تو میتوانی مرا شفا بخشی، تنها تو میتوانی مرا نجات دهی و من تنها تو را ستایش میکنم!
مردم با تمسخر به من میگویند: «پس هشدارهای يهوه که مدام دربارهٔ آنها سخن میگفتی چه شد؟ اگر آنها واقعاً از سوی خدا هستند، پس چرا انجام نمیشوند؟»
يهوها، من هیچگاه از تو نخواستهام که بر آنها بلا نازل کنی و هرگز خواستار هلاکت ایشان نبودهام؛ تو خوب میدانی که من تنها هشدارهای تو را به ایشان اعلام کردهام.
يهوها، مرا به وحشت نیانداز! تنها امید من در روز مصیبت، تو هستی!
تمام کسانی را که مرا آزار میدهند، به رسوایی و هراس گرفتار بساز، ولی مرا از هر بلایی محفوظ بدار. آری، بر ایشان دو چندان بلا بفرست و نابودشان کن!
آنگاه يهوه فرمود که بروم و در کنار دروازهٔ قوم که پادشاهان یهوده از آن عبور میکنند و در کنار سایر دروازههای یروشلیم بایستم،
و در آنجا خطاب به همۀ مردم بگویم که يهوه چنین میفرماید: «ای پادشاهان و مردم یهوده، ای ساکنان یروشلیم و همۀ کسانی که از این دروازهها عبور میکنید،
به این هشدار توجه کنید تا زنده بمانید: نباید در روز شَبّات کار کنید بلکه این روز را به عبادت و استراحت اختصاص دهید. به اجدادتان هم همین دستور را دادم،
ولی آنها گوش ندادند و اطاعت نکردند بلکه با سرسختی به دستور من بیتوجهی نمودند و اصلاح نشدند.
«حال، اگر شما از من اطاعت نمایید و روز شَبّات را مقدّس بدارید و در این روز کار نکنید،
آنگاه پادشاهانی که بر تخت داوود مینشینند، سوار بر ارابهها و اسبان، همراه با صاحبمنصبان و مردمان یهوده و ساکنان یروشلیم از دروازههای این شهر داخل خواهند شد، و این شهر تا به ابد مسکون خواهد ماند.
از اطراف یروشلیم و از شهرهای یهوده و سرزمین بنیامین و از دشتها و کوهستانها و جنوب یهوده مردم همه خواهند آمد و قربانیهای گوناگون به خانۀ يهوه تقدیم خواهند نمود.
«اما اگر از من اطاعت نکنید و روز شَبّات را به عبادت و استراحت اختصاص ندهید، و اگر در این روز همچون روزهای دیگر، از دروازههای یروشلیم کالا به شهر وارد کنید، آنگاه این دروازهها را به آتش خواهم کشید، آتشی که به کاخهایتان سرایت کند و آنها را از بین ببرد و هیچکس نتواند شعلههای آن را خاموش کند.»
18
يهوه به من فرمود: «برخیز و به کارگاه کوزهگری برو، و من در آنجا با تو سخن خواهم گفت.»
برخاستم و به کارگاه کوزهگری رفتم. دیدم که کوزهگر بر سر چرخش سرگرم کار است؛
ولی کوزهای که مشغول ساختنش بود، به شکل دلخواهش در نیامد؛ پس آن را دوباره خمیر کرد و بر چرخ گذاشت تا کوزهای دیگر مطابق میلش بسازد.
آنگاه يهوه فرمود:
«ای بنییسرال، آیا من نمیتوانم با شما همانگونه رفتار کنم که این کوزهگر با گلش کرد؟ شما هم در دستهای من، همچون گل در دست کوزهگر هستید.
هرگاه اعلام نمایم که قصد دارم قومی یا مملکتی را منهدم و ویران سازم،
اگر آن قوم از شرارت دست کشند و توبه کنند، از قصد خود منصرف میشوم و نابودشان نخواهم کرد.
و اگر اعلام کنم که میخواهم قومی یا مملکتی را قدرتمند و بزرگ سازم،
اما آن قوم راه و روش خود را تغییر داده، به دنبال شرارت بروند و احکام مرا اطاعت نکنند، آنگاه من نیز نیکویی و برکتی را که در نظر داشتم، به آن قوم نخواهم داد.
«حال برو و به تمام ساکنان یهوده و یروشلیم هشدار بده و بگو که من علیه ایشان بلایی تدارک میبینم؛ پس بهتر است از راههای زشتشان بازگردند و کردار خود را اصلاح کنند.
«اما ایشان جواب خواهند داد: ”بیهوده خود را زحمت مده! ما هر طور که دلمان میخواهد زندگی خواهیم کرد و امیال سرکش خود را دنبال خواهیم نمود!“»
يهوه میفرماید: «حتی در میان بتپرستان تاکنون چنین چیزی رخ نداده است! قوم من عمل زشتی مرتکب شده که تصورش را هم نمیتوان کرد!
قلههای بلند کوههای لبنان هرگز بدون برف نمیمانند؛ جویبارهای خنک نیز که از دور دستها جاریاند، هرگز خشک نمیشوند.
به پایداری اینها میتوان اعتماد کرد، اما به قوم من اعتمادی نیست! زیرا آنها مرا ترک نموده و به بتها روی آوردهاند؛ از راههای هموار قدیم بازگشتهاند و در بیراهههای گناه قدم میزنند.
از این رو سرزمینشان چنان ویران خواهد شد که هر کس از آن عبور کند، حیرت نماید و از تعجب سر خود را تکان دهد.
همانطور که باد شرقی خاک را پراکنده میکند، من هم قوم خود را به هنگام رویارویی با دشمنانشان پراکنده خواهم ساخت؛ و به هنگام مصیبت رویم را برگردانده به ایشان اعتنایی نخواهم نمود!»
آنگاه قوم گفتند: «بیایید خود را از شر یرمیهوخلاص کنیم! ما خود کاهنانی داریم که شریعت را به ما تعلیم میدهند و حکیمانی داریم که ما را راهنمایی مینمایند و انبیایی داریم که پیام خدا را به ما اعلام میکنند؛ دیگر چه احتیاجی به موعظهٔ یرمیهوداریم؟ پس بیایید به سخنانش گوش فرا ندهیم و تهمتی بر او وارد سازیم تا دیگر بر ضد ما سخن نگوید!»
بنابراین یرمیهودعا کرده، گفت: « يهوها، به سخنانم توجه نما! ببین دربارهٔ من چه میگویند.
آیا باید خوبیهای مرا با بدی تلافی کنند؟ برای کشتن من دام گذاشتهاند حال آنکه من بارها نزد تو از ایشان طرفداری کرده و کوشیدهام خشم تو را از ایشان برگردانم.
اما حال يهوها، بگذار فرزندانشان از گرسنگی بمیرند و شمشیر خون آنها را بریزد؛ زنانشان بیوه بشوند و مادرانشان داغدیده! مردها از بیماری بمیرند و جوانان در جنگ کشته شوند!
بگذار وقتی سربازان به ناگه بر آنها هجوم میآورند، فریاد و شیون از خانههایشان برخیزد! زیرا بر سر راهم دام گستردهاند و برایم چاه کندهاند.
يهوها، تو از تمام توطئههای ایشان برای کشتن من آگاهی؛ پس آنها را نبخش و گناهشان را از نظرت دور مدار؛ ایشان را به هنگام خشم و غضب خود، داوری فرما و در حضور خود هلاک نما!»
19
روزی يهوه فرمود که کوزهای بخرم و به همراه چند نفر از ریشسفیدان قوم و کاهنان سالخورده به وادی بِنهِنّوم در نزدیکی دروازهٔ کوزهگران بروم و در آنجا پیام او را اعلام کرده،
بگویم که يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید: «ای پادشاهان یهوده و اهالی یروشلیم، به پیام من گوش فرا دهید! چنان بلای هولناکی بر سر این شهر خواهم آورد که هر کس بشنود مات و مبهوت شود.
زیرا بنییسرال مرا ترک کرده و این مکان را از کردار شرمآور و شرورانهٔ خویش پر ساختهاند؛ مردم برای بتها بخور میسوزانند بتهایی که نه مردم این نسل میشناختند، نه پدرانشان و نه پادشاهان یهوده. آنها این محل را با خون کودکان بیگناه رنگین کردهاند.
برای بت بعل، مذبحهای بلند ساخته، پسران خود را بر آنها میسوزانند کاری که من هرگز امر نفرموده بودم و حتی از فکرم نیز نگذشته بود!
«بنابراین روزی خواهد رسید که دیگر این وادی را ”توفت“ یا ”ابن هنوم“ نخواهند نامید، بلکه وادی ”کشتارگاه“.
زیرا من نقشههای جنگی یهوده و یروشلیم را بر هم زده، به دشمن اجازه خواهم داد تا شما را در این مکان به خاک و خون بکشند و جنازههایتان خوراک لاشخورها و حیوانات وحشی گردند.
شهر یروشلیم را نیز چنان ویران خواهم ساخت که هر کس از کنارش عبور نماید، مات و مبهوت شود.
اجازه خواهم داد که دشمن شهر را محاصره کند و کسانی که در آن مانده باشند از گرسنگی مجبور به خوردن گوشت فرزندان و دوستانشان شوند.»
آنگاه يهوه مرا فرمود که آن کوزه را در برابر چشمان همراهانم بشکنم
و به ایشان بگویم که پیام يهوه لشکرهای آسمان این است: «همانگونه که این کوزه خرد شده و دیگر قابل تعمیر نیست، بدینگونه یروشلیم و اهالی آن هم از بین خواهند رفت. تعداد کشتهشدگان به قدری زیاد خواهد بود که جنازهها را در توفت دفن خواهند کرد، چنانکه دیگر جایی باقی نماند.
یروشلیم را هم مانند توفت پر از جنازه خواهم ساخت.
خانههای یروشلیم و کاخهای سلطنتی یهوده را هر جایی که بر بام آن برای خورشید و ماه و ستارگان بخور سوزانیده و هدایای نوشیدنی تقدیم کرده باشند همه را مانند ”توفت“ با اجساد مردگان نجس خواهم ساخت.»
یرمیهوپس از اعلام پیام يهوه، هنگامی که از «توفت» بازگشت، در حیاط خانهٔ يهوه ایستاد و به تمام مردم گفت که
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید: «تمام بلاهایی را که گفتهام، بر سر یروشلیم و شهرهای اطراف آن خواهم آورد، چون شما با سرسختی از کلام من سرپیچی کردهاید.»
20
فَشحور کاهن، پسر اِمّیر، که رئیس ناظران خانهٔ يهوه بود، شنید که یرمیهوچه نبوّتی کرده است.
پس به دستور او ارمیای نبی را زدند و او را در کنار دروازهٔ بالایی بنیامین که نزدیک خانهٔ يهوه بود، در کنده قرار دادند.
روز بعد، وقتی فشحور یرمیهورا آزاد میکرد، یرمیهوبه او گفت: «فشحور، يهوه نام تو را عوض کرده است؛ او نام تو را ”ساکن در وحشت“ نهاده است.
يهوه تو و دوستانت را دچار هراس و وحشت خواهد ساخت. آنها را خواهی دید که با شمشیر دشمن کشته میشوند. يهوه اهالی یهوده را به پادشاه بابِل تسلیم خواهد کرد و او این قوم را به بابِل به اسارت خواهد برد و یا خواهد کشت.
يهوه اجازه خواهد داد که دشمنان، یروشلیم را غارت کنند و تمام ثروت و اشیاء قیمتی شهر و جواهرات سلطنتی یهوده را به بابِل ببرند.
و تو ای فشحور، با تمام اعضای خانوادهات اسیر شده، به بابِل خواهید رفت و در همان جا خواهید مرد و دفن خواهید شد هم تو و هم تمام دوستانت که برای آنها به دروغ پیشگویی میکردی که اوضاع خوب و آرام است!»
يهوها، تو به من وعده دادی که کمکم کنی، ولی مرا فریفتهای؛ اما من مجبورم کلام تو را به ایشان اعلام نمایم، چون از من نیرومندتری! من مسخرهٔ مردم شدهام و صبح تا شب همه به من میخندند.
وقتی دهان باز میکنم تا چیزی بگویم، فریاد از نهادم برمیآید که: «خشونت و ویرانی!» آری، این پیامها از جانب يهوه مرا مایۀ رسوایی و تمسخر ساخته است.
از طرف دیگر اگر نخواهم کلام تو را اعلام کنم و از جانب تو سخن بگویم، آنگاه کلام تو در دلم مثل آتش، شعلهور میشود که تا مغز استخوانهایم را میسوزاند و نمیتوانم آرام بگیرم.
از هر طرف صدای تهدید آنها را میشنوم و بدنم میلرزد. حتی دوستانم میگویند که از دست من شکایت خواهند کرد. آنها منتظرند که بیفتم، و به یکدیگر میگویند: «شاید او خودش را به دام بیندازد؛ آن وقت میتوانیم از او انتقام بگیریم.»
ولی يهوه همچون یک مرد جنگی، نیرومند و توانا، در کنارم ایستاده است؛ پس دشمنانم به زمین خواهند افتاد و بر من چیره نخواهند شد. ایشان شکست خواهند خورد و این رسوایی همیشه بر آنها خواهد ماند.
ای يهوه لشکرهای آسمان که مردم را از روی عدل و انصاف میآزمایی و از دلها و افکار ایشان آگاهی، بگذار تا انتقام تو را از ایشان ببینم، چون داد خود را نزد تو آوردهام.
برای يهوه سرود شکرگزاری خواهم خواند و او را تمجید خواهم کرد، زیرا او مظلومان را از دست ظالمان رهایی میدهد.
نفرین بر آن روزی که به دنیا آمدم! نفرین بر آن روزی که مادرم مرا زایید!
نفرین بر آن کسی که به پدرم مژده داد که او صاحب پسری شده و با این مژده او را شاد ساخت!
ای کاش مثل شهرهای قدیم که يهوه بدون ترحم زیر و رویشان کرد، او هم نابود شود و صبح تا شب از صدای جنگ در وحشت باشد،
زیرا به هنگام تولدم مرا نکشت! ای کاش در شکم مادرم میمردم و رحم مادرم گور من میشد!
من چرا به دنیا آمدم؟ آیا تنها برای اینکه در تمام زندگی شاهد سختی و اندوه باشم و عمر خود را در شرمساری و رسوایی به سر برم؟
21
روزی صدقیهوی پادشاه، دو نفر از درباریان یعنی فشحور (پسر ملکیا) و صفنیهی کاهن (پسر معسیا) را نزد من فرستاد تا به من بگویند: «نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل به ما اعلان جنگ داده است! تو از يهوه درخواست کن تا ما را یاری کند؛ شاید بر ما لطف فرماید و مانند گذشته معجزهای کرده، نِبوکَدنِصَّر را وادار به عقبنشینی نماید.»
آنگاه من فرستادگان پادشاه را نزد او بازگرداندم تا به وی بگویند که يهوه، اللها یسرال چنین میفرماید: «من سلاحهای شما را که در جنگ علیه پادشاه بابِل و سپاهش به کار میبرید بیاثر خواهم ساخت و ایشان را که شهر را محاصره کردهاند به قلب شهر خواهم آورد.
من خود با تمام قدرت و با نهایت خشم و غضب خود علیه شما خواهم جنگید،
و تمام ساکنان شهر را، از انسان و حیوان، به وبای وحشتناکی مبتلا کرده، خواهم کشت.
سرانجام خود صدقیهو، پادشاه یهوده و شما درباریان و همهٔ آنانی را که از وبا و شمشیر و قحطی جان به در برده باشند به دست نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل و لشکریانش خواهم سپرد، به دست کسانی که تشنهٔ خونتان هستند تا بدون ترحم و دلسوزی همه را بکشند.»
سپس يهوه به من فرمود که به مردم چنین بگویم: «اینک دو راه پیش روی شما میگذارم، یکی راه زنده ماندن و دیگری راه مرگ!
یا در یروشلیم بمانید تا در اثر جنگ و قحطی و بیماری هلاک شوید، و یا شهر را ترک کرده، خود را به محاصره کنندگانتان، بابِلیها تسلیم کنید تا زنده بمانید.
زیرا من تصمیم دارم این شهر را نابود کنم و به هیچ وجه تصمیمم را تغییر نخواهم داد. پادشاه بابِل این شهر را تسخیر کرده، با آتش آن را از بین خواهد برد.»
يهوه به خاندان پادشاه یهوده که از نسل داوود هستند، چنین میفرماید: «به هنگام داوری، همواره با عدل و انصاف قضاوت کنید؛ از مظلوم در مقابل ظالم حمایت کنید؛ در غیر این صورت خشم من به سبب شرارتتان افروخته خواهد شد و کسی نخواهد توانست آن را خاموش کند.
ای مردم یروشلیم، که بر صخرهای بلندتر از دشت هموار ساکنید، بدانید که من بر ضد شما هستم و با شما خواهم جنگید. شما با تکبر میگویید: ”کیست که بتواند به ما حمله کند و شهر ما را به تصرف درآورد؟“
بنابراین من شما را به سزای گناهانتان خواهم رسانید و در جنگلهایتان چنان آتشی بر پا خواهم نمود که هر چه در اطرافشان باشد، بسوزاند.»
22
يهوه فرمود که به قصر پادشاه یهوده بروم و به او که بر تخت پادشاهی داوود نشسته و به تمام درباریان و به اهالی یروشلیم، بگویم که يهوه چنین میفرماید: «عدل و انصاف را بجا آورید و داد مظلومان را از ظالمان بستانید؛ به غریبان، یتیمان و بیوهزنان ظلم نکنید و خون بیگناهان را نریزید.
اگر آنچه میگویم انجام دهید، اجازه خواهم داد که همواره پادشاهانی از نسل داوود بر تخت سلطنت تکیه بزنند و با درباریان و همهٔ قوم در سعادت و آسایش، روزگار بگذرانند.
ولی اگر این حکم را اطاعت نکنید، به ذات خود قسم که این قصر به ویرانه تبدیل خواهد شد.»
زیرا يهوه دربارۀ قصر پادشاه یهوده چنین میفرماید: «اگرچه تو در نظرم مثل سرزمین حاصلخیز جلعاد و مانند کوههای سرسبز لبنان زیبا میباشی، اما تو را ویران و متروک خواهم ساخت تا کسی در تو زندگی نکند؛
افرادی ویرانگر را همراه با تبرهایشان خواهم فرستاد تا تمام ستونها و تیرهای چوبی تو را که از بهترین سروهای آزاد تهیه شدهاند، قطع کنند و در آتش بسوزانند.
آنگاه مردم سرزمینهای دیگر وقتی از کنار خرابههای این شهر عبور کنند، از یکدیگر خواهند پرسید: ”چرا يهوه با این شهر بزرگ چنین کرد؟“
در پاسخ خواهند شنید: ”چون اهالی اینجا يهوه، اللها خود را فراموش کردند و عهد و پیمانی را که او با ایشان بسته بود، شکستند و بتپرست شدند.“»
ای اهالی یهوده، برای یوشیهوی پادشاه که در جنگ کشته شده، گریه نکنید، بلکه برای پسرش یهوآحاز ماتم بگیرید که به اسیری برده خواهد شد؛ چون او در سرزمینی بیگانه خواهد مرد و دیگر وطنش را نخواهد دید.
زیرا يهوه دربارۀ یهوآحاز، پسر یوشیهو پادشاه یهوده، که به جای پدرش پادشاه شد و به اسارت رفت، چنین میفرماید: «او دیگر به اینجا برنخواهد گشت.
او در سرزمینی دوردست خواهد مرد و دیگر هرگز وطنش را نخواهد دید.»
يهوه میفرماید: «وای بر تو ای یهویاقیم پادشاه، که قصر باشکوهت را با بهرهکشی از مردم میسازی؛ از در و دیوار قصرت ظلم و بیعدالتی میبارد، چون مزد کارگران را نمیپردازی.
میگویی: ”قصر باشکوهی میسازم که اتاقهای بزرگ و پنجرههای زیادی داشته باشد؛ سقف آن را با چوب سرو آزاد میپوشانم و بر آن رنگ قرمز میزنم.“
آیا فکر میکنی با ساختن کاخهای پرشکوه، سلطنتت پایدار میماند؟ چرا سلطنت پدرت یوشیهو آنقدر دوام یافت؟ چون او عادل و با انصاف بود. به همین علّت هم در همهٔ کارهایش کامیاب میشد.
او از فقیران و نیازمندان دستگیری میکرد، بنابراین همیشه موفق بود. این است معنی شناخت من!
ولی تو فقط به دنبال ارضای حرص و آز خود هستی؛ خون بیگناهان را میریزی و بر قوم خود با ظلم و ستم حکومت میکنی.
«بنابراین ای یهویاقیم پادشاه، پسر یوشیهو، پس از مرگت هیچکس حتی خانوادهات برایت ماتم نخواهند کرد؛ قومت نیز به مرگ تو اهمیتی نخواهند داد؛
جنازهٔ تو را از یروشلیم کشانکشان بیرون برده، مانند لاشهٔ الاغ به گوشهای خواهند افکند!»
ای مردم یروشلیم به لبنان بروید و در آنجا گریه کنید؛ در باشان فریاد برآورید؛ بر کوههای موآب ناله سر دهید، چون همهٔ متحدان شما نابود شدهاند و هیچکس برای کمک به شما باقی نمانده است.
زمانی که در سعادت و خوشبختی به سر میبردید، خدا با شما سخن گفت، ولی گوش فرا ندادید؛ شما هرگز نخواستید او را اطاعت نمایید؛ عادت شما همیشه همین بوده است!
حال وزش باد خشم خدا تمام رهبرانتان را نابود خواهد ساخت؛ همپیمانانتان نیز به اسارت خواهند رفت؛ و سرانجام به سبب شرارتهایتان، شرمسار و سرافکنده خواهید گشت.
ای کسانی که در کاخهای مزین به چوب سرو لبنان زندگی میکنید، بهزودی دردی جانکاه همچون درد زایمان، شما را فرا خواهد گرفت؛ آنگاه همه برای شما دلسوزی خواهند کرد.
يهوه به یهویاکین، پسر یهویاقیم، پادشاه یهوده چنین میفرماید: «تو حتی اگر انگشتر خاتم بر دست راستم بودی، تو را از انگشتم بیرون میآوردم و به دست کسانی میدادم که به خونت تشنهاند و تو از ایشان وحشت داری، یعنی به دست نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل و سپاهیان او!
تو و مادرت را به سرزمینی بیگانه خواهم افکند تا در همان جا بمیرید.
شما هرگز به این سرزمین که آرزوی دیدنش را خواهید داشت، باز نخواهید گشت.»
يهوها، آیا این مرد یعنی یهویاکین، مانند ظرف شکستهای شده که کسی به آن نیازی ندارد؟ آیا به همین دلیل است که خود و فرزندانش به سرزمینی بیگانه به اسارت میروند؟
ای زمین، ای زمین، ای زمین! کلام يهوه را بشنو.
يهوه میفرماید: «نام این مرد (یعنی یهویاکین) را جزو افراد بیاولاد بنویس، جزو کسانی که هرگز کامیاب نخواهند شد؛ چون هیچیک از فرزندان او بر تخت سلطنت داوود تکیه نخواهد زد و بر یهوده فرمانروایی نخواهد کرد!»
23
يهوه میفرماید: «وای بر شما ای شبانان گلهٔ من و ای رهبران قوم من که اینطور گوسفندان مرا پراکنده کرده و از بین بردهاید.»
پس یهوه اللها یسرال دربارۀ شبانانی که قوم او را میچرانند چنین میفرماید: «شما به جای اینکه گلۀ مرا بچرانید و از آن مراقبت نمایید، آن را به حال خود رها کرده و از خود رانده و پراکندهشان ساختهاید. حال، برای بدیهایی که به گوسفندان من کردهاید، شما را مجازات میکنم؛
و من خود بقیهٔ گلهام را از همۀ سرزمینهایی که ایشان را به آنجا راندهام جمع خواهم کرد و به سرزمین خودشان باز خواهم آورد، و آنها صاحب فرزندان بسیار شده، تعدادشان زیاد خواهد گردید.
آنگاه شبانانی برای آنها تعیین خواهم نمود که از ایشان به خوبی مراقبت کنند؛ آنگاه دیگر از چیزی ترسان و هراسان نخواهند گشت و هیچیک گم نخواهند شد!
«اینک روزی فرا خواهد رسید که من شخص عادلی را از نسل داوود به پادشاهی منصوب خواهم نمود؛ او پادشاهی خواهد بود که با حکمت و عدالت حکومت کرده، در سراسر دنیا عدالت را اجرا خواهد نمود، و نام او ” يهوه، عدالت ما“ خواهد بود. در آن زمان، یهوده نجات خواهد یافت و یسرال در صلح و آرامش زندگی خواهد کرد.
«در آن ایام، مردم هنگام سوگند یاد کردن، دیگر نخواهند گفت: ”قسم به اللها زنده که بنییسرال را از مصر رهایی داد“
بلکه خواهند گفت: ”قسم به اللها زنده که قوم یسرال را از سرزمینهایی که ایشان را به آنجا تبعید کرده بود، به سرزمین خودشان بازگرداند.“»
به سبب انبیای دروغین و حیلهگر دلم شکسته و تنم لرزان است! مانند کسی که مست شراب میباشد، گیج و حیرانم، به سبب يهوه و به سبب کلام مقدّسش.
این سرزمین پر از اشخاص زناکار میباشد؛ انبیایش شرورند و نیرویشان را در راه نادرست به کار میبرند؛ بنابراین، زمین در اثر لعنت خدا خشک شده و چراگاهها نیز از بین رفتهاند.
يهوه میفرماید: «کاهنان هم مانند انبیا از من دور هستند؛ حتی در خانهٔ من نیز شرارت میورزند.
از این رو، راهی که میروند تاریک و لغزنده خواهد بود و در آن لغزیده، خواهند افتاد؛ پس در زمان معین بر آنها بلا نازل خواهم کرد و مجازاتشان خواهم نمود.
«انبیای سامره بسیار شرور بودند؛ آنها از سوی بت بعل پیام میآوردند و با این کار، قوم من، یسرال را به گناه میکشاندند؛ و من همهٔ اینها را میدیدم.
ولی اینک انبیای یروشلیم از آنها نیز شرورترند و کارهای هولناکی مرتکب میشوند، زنا میکنند و نادرستی را دوست میدارند، به جای آنکه بدکاران را از راههای گناهآلودشان برگردانند، ایشان را به انجام آنها تشویق و ترغیب میکنند. این افراد از مردم شهرهای سدوم و عموره نیز فاسدترند.»
بنابراین، يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «من به انبیای یروشلیم خوراک تلخ خواهم خورانید و زهر خواهم نوشانید، چون ایشان باعث شدهاند که خدانشناسی و گناه، در سراسر این سرزمین رواج یابند.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «به سخنان این انبیای دروغگو که به شما امیدهای بیهوده میدهند، گوش ندهید، چون سخنان ایشان از طرف من نیست بلکه ساخته و پرداختهٔ خودشان است!
پیوسته به آنانی که به من بیاحترامی میکنند، میگویند: جای نگرانی نیست؛ همه چیز به خوبی پیش میرود؛ و به آنانی که در پی هوسهای خود هستند به دروغ میگویند: ” يهوه گفته است که هیچ بلایی بر شما نازل نخواهد شد.“»
ولی کدام یک از این انبیا آنقدر به يهوه نزدیک است تا افکار او را بداند و کلام او را بشنود؟ کدام یک از ایشان به سخنان او توجه کرده تا آن را درک نماید؟
اینک يهوه گردباد شدید غضب خود را میفرستد تا زمین را از وجود این اشخاص بدکار پاک سازد؛
آتش خشم و غضب يهوه خاموش نخواهد شد تا زمانی که ایشان را به مجازاتشان برساند. در آینده این را به خوبی درک خواهید کرد!
يهوه میفرماید: «من این انبیا را نفرستادم، ولی ادعا میکنند که از جانب من سخن میگویند؛ هیچ پیغامی به ایشان ندادم، ولی میگویند که سخنان مرا بیان میدارند.
اگر آنها از جانب من بودند میتوانستند پیغام مرا به مردم اعلام نمایند و ایشان را از راههای گناهآلودشان بازگردانند.
من اللهای نیستم که فقط در یک جا باشم، بلکه در همه جا حاضر هستم؛
پس آیا کسی میتواند خود را از نظر من پنهان سازد؟ مگر نمیدانید که حضور من آسمان و زمین را فرا گرفته است؟
«من از سخنان این انبیا مطلع هستم؛ میدانم که به دروغ ادعا میکنند که من کلام خود را در خواب بر ایشان نازل کردهام!
تا به کی این پیامآوران دروغین با حرفهای ساختگیشان قوم مرا فریب خواهند داد؟
آنها با بیان این خوابهای دروغین میکوشند قومم را وادارند تا مرا فراموش کنند، درست همانطور که پدرانشان مرا فراموش کردند و دنبال بت بعل رفتند.
بگذارید این انبیای دروغگو خواب و خیالهای خودشان را بیان کنند و سخنگویان واقعی من نیز کلام مرا با امانت به گوش مردم برسانند، چون کاه و گندم به سادگی از یکدیگر قابل تشخیص هستند!
کلام من مثل آتش میسوزاند و مانند پُتک صخره را خرد میکند.
«بنابراین، من بر ضد این انبیایی هستم که سخنان یکدیگر را از هم میدزدند و آن را به عنوان کلام من اعلام میدارند!
من بر ضد این پیامآوران دروغین هستم که با خوابهای ساختگی و دروغهای خود، قوم مرا به گمراهی میکشانند؛ من هرگز چنین افرادی را نفرستاده و مأمور نکردهام؛ برای همین هیچ نفعی از آنها به این قوم نخواهد رسید. من، يهوه این را میگویم.
«وقتی یکی از افراد قوم، یا یکی از انبیا یا کاهنان از تو بپرسند: ”بارِ يهوه چیست؟“ جواب بده: ”بار شمایید. و يهوه میفرماید شما را ترک خواهد کرد!“
و اگر کسی از قوم یا از انبیا یا از کاهنان دربارهٔ پیغام يهوه با تمسخر صحبت کند، او و خانوادهاش را مجازات خواهم نمود.
میتوانید از یکدیگر این سؤال را بکنید: ” يهوه چه جوابی داده است؟“ و یا ” يهوه چه گفته است؟“
ولی دیگر عبارت پیغام يهوه را به زبان نیاورید، چون هر یک از شما سخنان خود را به عنوان پیغام بیان میکنید و با این کار، کلام يهوه لشکرهای آسمان را تغییر میدهید.
میتوانید از نبی بپرسید: ” يهوه چه جوابی داده است؟“ و یا ” يهوه چه گفته است؟“
ولی اگر صحبت از پیغام يهوه بکنید، در حالی که من گفتهام آن را با بیاحترامی بر زبان نیاورید،
آنگاه شما را مانند بار از دوش خود افکنده، شما را با شهری که به شما و به پدرانتان داده بودم، از حضور خود دور خواهم انداخت،
و شما را به عار و رسوایی جاودانی دچار خواهم نمود که هیچگاه فراموش نشود.»
24
پس از آنکه نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، یهویاکین (پسر یهویاقیم) پادشاه یهوده را همراه با بزرگان یهوده و صنعتگران و آهنگران به بابِل به اسارت برد، يهوه در رؤیا، دو سبد انجیر به من نشان داد که در مقابل خانهٔ يهوه در یروشلیم قرار داشتند.
در یک سبد انجیرهای رسیده و تازه بودند و در سبد دیگر انجیرهای بد و گندیدهای که نمیشد خورد.
يهوه به من فرمود: «ارمیا، چه میبینی؟» جواب دادم: «انجیر! انجیرهای خوب خیلی خوبند؛ ولی انجیرهای بد آنقدر بدند که نمیشود خورد.»
آنگاه کلام يهوه بر من نازل شده، گفت:
«یهوه اللها یسرال چنین میفرماید: ”انجیرهای خوب نمونهٔ تبعیدیان یهودهست که از این سرزمین به بابِل فرستادهام.
من بر آنان نظر لطف انداخته، مراقب خواهم بود که در آنجا با ایشان خوشرفتاری شود و ایشان را به این سرزمین باز خواهم گرداند؛ من نخواهم گذاشت ایشان ریشهکن و نابود شوند بلکه ایشان را حمایت کرده، استوار خواهم ساخت.
به ایشان دلی خواهم داد که مشتاق شناخت من باشد؛ آنها قوم من خواهند شد و من اللها ایشان، چون با تمام دل نزد من باز خواهند گشت.“
«ولی انجیرهای بد، نمونهٔ صدقیهو، پادشاه یهوده، اطرافیان او و بقیهٔ مردم یروشلیم است که در این سرزمین باقی ماندهاند و یا در مصر ساکنند. من با ایشان همان کاری را خواهم کرد که با انجیرهای گندیدهٔ بیمصرف میکنند.
ایشان را مورد نفرت تمام مردم دنیا قرار خواهم داد و در هر جایی که ایشان را آواره کنم، مورد تمسخر، سرزنش و نفرین واقع خواهند شد.
همه را گرفتار جنگ و قحطی و بیماری خواهم نمود تا از سرزمین یسرال که آن را به ایشان و به پدرانشان دادم، محو و نابود شوند.»
25
در سال چهارم سلطنت یهویاقیم (پسر یوشیهو)، پادشاه یهوده، پیغامی برای تمام مردم یهوده، از جانب خدا بر من نازل شد. در این سال بود که نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، به سلطنت رسید.
به تمام مردم یهوده و اهالی یروشلیم چنین گفتم: «از سال سیزدهم سلطنت یوشیهو (پسر آمون)، پادشاه یهوده، تا به حال که بیست و سه سال میگذرد، کلام يهوه بر من نازل شده است؛ من نیز با کمال وفاداری آنها را به شما اعلام کردهام، ولی شما گوش ندادهاید.
يهوه همواره انبیای خود را نزد شما فرستاده است، ولی شما توجهی نکردهاید و نخواستهاید گوش بدهید.
آنها به شما میگفتند که از راههای بد و از کارهای شرارتبارتان دست بکشید تا يهوه اجازه دهد در این سرزمینی که برای همیشه به شما و به اجدادتان داده است، زندگی کنید.
آنها از شما میخواستند که به دنبال بتپرستی نروید و با این کارها، خشم يهوه را شعلهور نسازید، مبادا شما را مجازات کند؛
ولی شما گوش ندادید و با پرستش بتهایی که با دست خود ساخته بودید به آتش خشم يهوه دامن زدید تا بر شما بلا نازل نماید.
«حال، يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: ”چون از من اطاعت ننمودید، من نیز تمام اقوام شمال را به رهبری نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، که او را برای این کار برگزیدهام، گرد خواهم آورد تا بر این سرزمین و بر ساکنانش و نیز بر اقوام مجاور شما هجوم بیاورند و شما را به کلی نابود کنند، طوری که برای همیشه انگشتنما و رسوا شوید!
خوشی و شادی و جشنهای عروسی را از شما دور خواهم ساخت؛ نه گندمی در آسیابها باقی خواهد ماند و نه روغنی برای روشن کردن چراغ خانه!
سراسر این سرزمین، به ویرانهای متروک تبدیل خواهد شد؛ و شما و اقوام مجاور شما، برای مدت هفتاد سال، پادشاه بابِل را بندگی و خدمت خواهید کرد.“
«پس از پایان این هفتاد سال، پادشاه بابِل و قوم او را به خاطر گناهانشان مجازات خواهم نمود و سرزمین ایشان را به ویرانهای ابدی تبدیل خواهم کرد،
و تمام بلاهایی را که توسط یرمیهوبر ضد اقوام گفته بودم بر سر بابِلیها خواهم آورد؛ بله، تمام بلاهایی که در این کتاب نوشته شده است.
همانطور که ایشان قوم مرا اسیر کردند، اقوام مختلف و پادشاهان بزرگ نیز آنها را به اسارت خواهند برد، و من مطابق کارها و رفتارشان، مجازاتشان خواهم کرد.»
آنگاه يهوه، اللها یسرال به من فرمود: «این جام شراب را که از خشم و غضب من لبریز شده است، بگیر و به تمام قومهایی که تو را نزد آنها میفرستم بنوشان
تا همه از آن نوشیده، گیج شوند. ایشان در اثر جنگی که من علیه آنها بر پا میکنم دیوانه خواهند گردید.»
پس جام خشم و غضب را از يهوه گرفتم و به تمام اقوامی که يهوه مرا نزد آنها فرستاد، نوشانیدم.
به یروشلیم و شهرهای یهوده رفتم و پادشاهان و بزرگانشان از آن جام نوشیدند؛ برای همین، از آن روز تا به حال این شهرها ویران، مورد تمسخر، منفور و ملعون هستند.
به مصر رفتم. پادشاه مصر و درباریان او، بزرگان و قوم او و بیگانگان مقیم مصر از آن جام نوشیدند. پادشاهان سرزمین عوص و پادشاهان شهرهای فلسطین هم از آن نوشیدند، یعنی شهرهای اشقلون، غزه، عقرون و باقیماندهٔ شهر اشدود.
به سراغ قومهای ادوم، موآب و عمون هم رفتم.
تمام پادشاهان صور و صیدون، و پادشاهان سرزمینهای دریای مدیترانه،
ددان، تیما، بوز و مردمی که در نقاط دوردست زندگی میکنند
تمام پادشاهان عرب، قبایل چادرنشین بیابانها،
پادشاهان زمری، عیلام و ماد،
تمام پادشاهان سرزمینهای دور و نزدیک شمال و همهٔ ممالک جهان یکی پس از دیگری از آن جام نوشیدند و سرانجام خود پادشاه بابِل هم از آن جام غضب الهی نوشید.
سپس يهوه به من فرمود: «به ایشان بگو، ” يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید: از این جام غضب من بنوشید تا مست شوید و قی کنید، به زمین بیفتید و دیگر برنخیزید، زیرا شما را به مصیبت و جنگ گرفتار خواهم نمود.“
و اگر نخواهند جام را بگیرند و بنوشند، به ایشان بگو: ” يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: باید بنوشید!
من مجازات را از قوم خود شروع کردهام؛ پس آیا فکر میکنید شما بیمجازات خواهید ماند؟ یقین بدانید که مجازات خواهید شد. من بر تمام مردم روی زمین، بلای شمشیر و جنگ خواهم فرستاد.“» این است فرمودۀ يهوه لشکرهای آسمان.
«پس علیه آنها پیشگویی کن و به ایشان بگو که يهوه از جایگاه مقدّس خود در آسمان بر قومش و تمام ساکنان جهان بانگ برمیآورد؛ بانگ او مانند فریاد انگورچینانی است که انگور را زیر پا له میکنند.
فریاد داوری يهوه به دورترین نقاط دنیا میرسد، چون او علیه تمام قومهای جهان اقامه دعوی میکند. او هر انسانی را محاکمه خواهد کرد و تمام بدکاران را به مرگ تسلیم خواهد نمود.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «بلا و مکافات مانند گردبادی عظیم، قومها را یکی پس از دیگری در هم خواهد کوبید و به همهٔ کرانهای زمین خواهد رسید.
در آن روز جنازهای کسانی که يهوه کشته است، سراسر زمین را پر خواهند ساخت؛ کسی برای آنها عزاداری نخواهد کرد؛ جنازههایشان را نیز جمعآوری و دفن نخواهند نمود بلکه مانند فضله بر روی زمین باقی خواهند ماند.»
ای رهبران و ای شبانان قومها، گریه کنید و فریاد برآورید و در خاک بغلتید، چون زمان آوارگی و هلاکتتان فرا رسیده است؛ مثل ظروف مرغوب، خواهید افتاد و خرد خواهید شد؛
راه فرار و پناهگاهی نیز برایتان وجود نخواهد داشت.
صدای گریۀ شبانان و شیون صاحبان گله به گوش میرسد، زیرا يهوه چراگاههایشان را خراب کرده و مملکت شما را که در آرامش بود، ویران نموده است.
يهوه شما را ترک کرده، همانند شیری که لانهٔ خود را ترک میگوید؛ در اثر خشم شدید او، سرزمینتان در جنگها، ویران و با خاک یکسان شده است.
26
در اوایل سلطنت یهویاقیم (پسر یوشیهو) پادشاه یهوده، این پیغام از طرف يهوه بر من نازل شد:
«در صحن خانهٔ يهوه بایست و سخنان مرا بدون کم و کاست به تمام کسانی که از نقاط مختلف سرزمین یهوده برای عبادت آمدهاند، اعلام نما.
شاید گوش بدهند و از راههای بد خود بازگردند و من نیز از تمام مجازاتهایی که به سبب اعمال بدشان برای ایشان در نظر گرفتهام، چشمپوشی نمایم.
«این است سخنانی که باید به ایشان اعلام نمایی: ”من خدمتگزارانم انبیا را همواره نزد شما فرستادهام، ولی شما به سخنان آنها گوش ندادهاید. حال اگر به نااطاعتی خود ادامه دهید و دستورهایی را که به شما دادهام، اجرا نکنید و به سخنان انبیا توجه ننمایید،
آنگاه همانطور که خیمهٔ عبادت را در شهر شیلوه از بین بردم، این خانهٔ عبادت را نیز از بین خواهم برد و یروشلیم مورد نفرین تمام قومهای جهان واقع خواهد شد.“»
هنگامی که من پیغام خود را به گوش مردم رساندم و هر آنچه را که يهوه به من فرموده بود بازگو کردم، کاهنان و انبیای دروغین و مردم بر سر من ریختند و فریاد برآوردند: «تو باید کشته شوی!
به چه حقی میگویی که يهوه این عبادتگاه را مانند خیمهٔ عبادت شیلوه خراب خواهد کرد و یروشلیم را ویران و متروک خواهد ساخت؟» در این هنگام مردم از هر طرف دور من جمع شده بودند.
وقتی بزرگان یهوده از جریان باخبر شدند، خود را به شتاب از کاخ سلطنتی به خانهٔ يهوه رساندند و بر جایگاه مخصوص خود، در محوطهٔ دروازهٔ جدید نشستند تا به این امر رسیدگی کنند.
آنگاه کاهنان و انبیای دروغین، ادعای خود را در حضور بزرگان و مردم عنوان کرده، گفتند: «شما به گوش خود شنیدهاید که این شخص، دربارهٔ این شهر چه پیشگوییهایی کرده و پی بردهاید که چه آدم خائنی است! بنابراین او باید اعدام شود.»
من در دفاع از خود گفتم: « يهوه مرا فرستاده تا علیه این عبادتگاه و این شهر پیشگویی کنم؛ من هر چه گفتهام، همه از جانب يهوه بوده است.
ولی اگر شما روش زندگی و اعمال خود را اصلاح کنید و يهوه، اللها خود را اطاعت نمایید، او نیز مجازاتی را که برای شما در نظر گرفته است، اجرا نخواهد کرد.
و اما من، در اختیار شما هستم؛ هر طور که صلاح میدانید، با من رفتار کنید.
ولی اگر مرا بکشید، یقین بدانید که شخص بیگناهی را به قتل رساندهاید و خون من به گردن شما و این شهر و تمامی اهالی آن خواهد بود، زیرا براستی يهوه مرا نزد شما فرستاده تا این پیغام را به شما اعلام نمایم.»
پس مردم و بزرگان قوم به کاهنان و انبیای دروغین گفتند: «این مرد را نمیتوان محکوم به مرگ کرد، چون به نام يهوه، اللها ما، با ما سخن گفته است.»
آنگاه چند نفر از مشایخ قوم برخاستند و به مردم گفتند:
«این تصمیم خوبی است! در گذشته نیز میکای مورشتی در زمان حِزِقیهو، پادشاه یهوده، پیشگویی کرده، به مردم یهوده گفت: ” يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: یروشلیم مانند مزرعهای که شخم زده میشود، زیر و رو و با خاک یکسان خواهد گردید و در محلی که خانهٔ خدا برپاست، جنگلی به وجود خواهد آمد!“
آیا حِزِقیهو پادشاه یهوده یا کسی دیگر در یهوده، نبی خدا را برای این سخنان کشتند؟ نه بلکه به کلام يهوه احترام گذاشتند و از آن اطاعت نمودند و به يهوه التماس کردند که به ایشان رحم کند؛ يهوه هم از مجازاتی که برای ایشان در نظر گرفته بود، چشمپوشی کرد. حال اگر ما یرمیهورا به خاطر اعلام پیغام خدا بکشیم، خدا بلای عظیمی بر ما نازل خواهد کرد!»
(نبی دیگری که در آن زمان مانند ارمیا، کلام يهوه را علیه یروشلیم و سرزمین یهوده اعلام میکرد، اوریا (پسر شمعیهو) اهل قریهٔ یعاریم بود.
وقتی سخنان او به گوش یهویاقیم پادشاه، و سرداران و بزرگان رسید، پادشاه فرستاد تا او را بکشند؛ ولی اوریا خبردار شد و به مصر گریخت.
یهویاقیم پادشاه نیز الناتان (پسر عکبور) را با چند نفر دیگر به مصر فرستاد تا اوریا را دستگیر کنند.
آنها او را گرفته پیش یهویاقیم پادشاه بازگرداندند. یهویاقیم دستور داد او را با شمشیر بکشند و جنازهاش را در قبرستان عمومی بیندازند.)
ولی اخیقام (پسر شافان) از من پشتیبانی کرد و نگذاشت بزرگان قوم مرا به دست مردم بسپارند تا کشته شوم.
27
در آغاز سلطنت صدقیهو (پسر یوشیهو) پادشاه یهوده، به دستور يهوه یوغی ساختم و آن را با بندهای چرمی به گردنم بستم، مانند یوغی که هنگام شخم به گردن گاو میبندند.
سپس يهوه فرمود که پیغام او را به سفیران ادوم، موآب، عمون، صور و صیدون که به یروشلیم به حضور صدقیهوی پادشاه آمده بودند، اعلام نمایم تا آن را به پادشاهان ممالک خود برسانند. پس به ایشان گفتم که يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید:
«من با قدرت عظیم خود، دنیا و تمام انسانها و همهٔ حیوانات را آفریدهام، و آنها را در اختیار هر کس که مایل باشم قرار میدهم.
بنابراین من تمام سرزمینهای شما را به بندۀ خود نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، خواهم بخشید و حتی حیوانات وحشی را نیز مطیع او خواهم ساخت.
تمام قومها، خدمتگزار او و پسرش و نوهاش خواهند بود تا زمانی که نوبت شکست مملکت او هم برسد؛ آنگاه قومهای مختلف و پادشاهان بزرگ، سرزمین بابِل را تصرف کرده، مردم آن را بندهٔ خود خواهند ساخت.
هر قومی را که نخواهد تسلیم نِبوکَدنِصَّر پادشاه بابِل شود و زیر یوغ بندگی او برود، با جنگ، قحطی و وبا مجازات خواهم کرد تا مغلوب او شود.
«به سخنان انبیای دروغین و کسانی که آینده را با فالگیری و خواب و رؤیا و احضار ارواح و جادوگری پیشگویی میکنند گوش ندهید؛ آنها میگویند که تسلیم پادشاه بابِل نشوید؛
ولی همه دروغ میگویند. اگر شما به سخنانشان گوش بدهید و تسلیم پادشاه بابِل نشوید، من خود، شما را از سرزمینتان بیرون خواهم کرد و در سرزمینهای دور دست پراکنده خواهم ساخت تا نابود شوید.
اما به هر قومی که تسلیم و مطیع پادشاه بابِل شود، اجازه خواهم داد در سرزمین خود بماند و به کشت و زرع بپردازد. من، يهوه، این را میگویم.»
تمام این پیشگوییها را برای صدقیهو، پادشاه یهوده نیز تکرار کردم و گفتم: «اگر میخواهی خودت و قومت زنده بمانید، تسلیم پادشاه بابِل و قوم او شوید.
چرا اصرار داری کاری بکنی که همگی از بین بروند؟ چرا باید با جنگ و قحطی و وبا کشته شوید، با بلاهایی که يهوه بر هر قومی که تسلیم پادشاه بابِل نشود، خواهد فرستاد؟
به انبیای دروغین گوش ندهید؛ آنها میگویند که پادشاه بابِل نمیتواند شما را شکست بدهد، ولی دروغ میگویند،
چون من ایشان را نفرستادهام و آنها به اسم من پیامهای دروغین میآورند؛ پس اگر سخنان ایشان را پیروی نمایی، شما را از این سرزمین بیرون خواهم کرد و از بین خواهم برد، هم تو و هم انبیای دروغینت را.»
آنگاه کاهنان و مردم را خطاب کرده، گفتم که يهوه چنین میفرماید: «به سخنان انبیای دروغین توجه نکنید؛ آنها میگویند که ظروف طلا که از خانهٔ يهوه به بابِل برده شده، بهزودی باز آورده خواهد شد؛ این دروغ است.
به آنها گوش ندهید. تسلیم پادشاه بابِل شوید و زنده بمانید، و گرنه این شهر با خاک یکسان خواهد شد.
اگر آنها انبیای يهوه هستند و پیامهای خود را از او دریافت میکنند، پس اکنون از يهوه لشکرهای آسمان تقاضا کنند تا ظروف طلایی که هنوز در خانهٔ يهوه و در کاخ پادشاه یهوده و دیگر کاخهای یروشلیم باقی مانده، به بابِل برده نشوند!
زیرا يهوهِ لشکرهای آسمان دربارۀ ستونهای جلوی معبد، حوض مفرغین که ”دریاچه“ نامیده میشود، گاریهای آب و دیگر اسبابی که در این شهر برجای ماندهاند، چنین میگوید
یعنی دربارۀ آنچه نبوکدنصر پادشاه بابِل، وقتی که یِهویاکین پسر یِهویاقیم پادشاه یهوده و تمامی بزرگان یهوده و یروشلیم را از یروشلیم به بابِل به تبعید میبُرد، آنها را با خود نبُرد،
آری، يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، دربارۀ اسبابی که هنوز در خانۀ يهوه و خانۀ پادشاه یهوده و یروشلیم برجای ماندهاند، چنین میفرماید:
تمام اینها هم به بابِل برده خواهند شد و در آنجا خواهند ماند تا روزی که من بر قومم نظر لطف بیندازم. در آن زمان اینها را از بابِل باز خواهم آورد.»
28
در همان سال، در ابتدای سلطنت صدقیهو، پادشاه یهوده، در ماه پنجم از سال چهارم، یک نبی دروغین به نام حننیا (پسر عزور)، اهل جبعون، در خانهٔ يهوه ایستاد و در مقابل کاهنان و مردم، رو به من کرد و گفت:
« يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: من یوغ بندگی پادشاه بابِل را از گردن شما برمیدارم.
بعد از دو سال، تمام ظروف و اشیاء گرانبهای خانۀ يهوه را که نِبوکَدنِصَّر به بابِل برده، پس خواهم آورد.
یهویاکین (پسر یهویاقیم) پادشاه یهوده را نیز با تمام کسانی که به بابِل به اسارت رفتهاند، به اینجا باز خواهم گرداند. بله، من یوغی را که پادشاه بابِل بر گردن شما گذاشته، خواهم شکست. من، يهوه، این را میگویم.»
آنگاه من در حضور کاهنان و مردمی که در خانهٔ خدا جمع شده بودند، به حننیا گفتم:
«آمین! خدا کند پیشگوییهای تو همه عملی شوند! امیدوارم هر چه گفتی، يهوه همان را بکند و گنجینههای این عبادتگاه را با تمام عزیزان ما که در بابِل اسیرند، باز آورد.
ولی حال در حضور تمام این مردم به سخنان من گوش بده!
انبیای گذشته که پیش از من و تو بودهاند، اکثراً بر ضد قومهای دیگر پیشگویی میکردند و همیشه از جنگ و قحطی، بلا و مرض خبر میدادند.
اما آن نبیای که دربارهٔ صلح و آرامش پیشگویی میکند، زمانی ثابت میشود که از جانب يهوه سخن گفته است که پیشگوییاش به انجام برسد.»
آنگاه حننیای نبی یوغی را که بر گردن من بود، برداشت و آن را شکست.
سپس به جمعیتی که در آنجا بودند، گفت: « يهوه قول داده است که دو سال دیگر یوغ نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل را به همین شکل از گردن قومها بردارد و آن را بشکند و ایشان را آزاد سازد.» با شنیدن سخنان او، من از آنجا بیرون رفتم.
پس از مدتی يهوه به من فرمود:
«برو به حننیا بگو که يهوه چنین میفرماید: ”تو یوغ چوبین را شکستی، ولی یوغ آهنین جای آن را خواهد گرفت.
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: من بر گردن تمام این قومها، یوغ آهنین گذاشتهام تا نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل را بندگی نمایند. حتی تمام حیوانات وحشی را مطیع او ساختهام!“»
آنگاه به حننیا گفتم: «حننیا، گوش کن! يهوه تو را نفرستاده و با تو سخن نگفته است. تو میخواهی مردم را مجبور کنی که به وعدههای دروغین تو امید ببندند.
از این جهت يهوه فرموده که تو خواهی مرد؛ همین امسال عمرت به پایان خواهد رسید، چون مردم را علیه يهوه شورانیدهای!»
دو ماه بعد، حننیا مرد.
29
پس از آنکه یهویاکین پادشاه و مادرش به همراه درباریان، بزرگان یهوده و یروشلیم و صنعتگران و پیشهوران به دست نِبوکَدنِصَّر به بابِل به اسارت برده شدند، نامهای از یروشلیم برای سران یهود و کاهنان، انبیا و تمام قوم تبعیدی نوشتم،
و آن را بهوسیلۀ العاسه (پسر شافان) و جمریا (پسر حلقیا) به بابِل فرستادم. این دو نفر سفیران صدقیهو پادشاه یهوده بودند که قرار بود به حضور نِبوکَدنِصَّر به بابِل بروند. متن نامه چنین بود:
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، به همهٔ شما که به خواست او از یروشلیم به بابِل تبعید شدهاید، میفرماید:
«خانهها بسازید و در آنها زندگی کنید؛ درختان بکارید و از میوه آنها بخورید، چون سالهای زیادی در آنجا خواهید بود.
ازدواج کنید و صاحب فرزند شوید؛ بگذارید فرزندانتان هم ازدواج کنند و بچهدار شوند، تا در آنجا تعدادتان افزوده شود!
خواهان آسایش و پیشرفت بابِل باشید و برای آن نزد من دعا کنید، چون آرامش آنجا، آسایش شماست!»
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: «نگذارید انبیای دروغین و فالگیرانی که در میان شما هستند شما را فریب دهند؛ به خوابها و رؤیاها و پیشگوییهای آنها گوش ندهید.
آنها به نام من به دروغ پیشگویی میکنند، در حالی که من آنها را نفرستادهام.» این است فرمودۀ يهوه.
و حال يهوه میفرماید: «اما وقتی هفتاد سال اسارت در بابِل تمام شود، همانطور که قول دادهام، بر شما نظر لطف خواهم انداخت و شما را به وطنتان باز خواهم گرداند.
خواست و ارادهٔ من، سعادتمندی شماست و نه بدبختیتان، و کسی بهجز من از آن آگاه نیست. من میخواهم به شما امید و آیندهٔ خوبی ببخشم.
در آن زمان، مرا خواهید خواند و نزد من دعا خواهید کرد و من به دعای شما پاسخ خواهم داد؛
و اگر با تمام وجود مرا بطلبید مرا خواهید یافت.
بله، بیگمان مرا خواهید یافت و من به اسارت شما پایان خواهم بخشید و شما را از سرزمینهایی که شما را به آنجا تبعید کردهام جمع کرده، به سرزمین خودتان باز خواهم آورد.» این است فرمودۀ يهوه.
ولی حال چون انبیای دروغین را در میان خود راه دادهاید و میگویید که يهوه آنها را فرستاده است.
اما يهوه دربارۀ پادشاهی که از خاندان داوود است و کسانی که در یروشلیم باقی ماندهاند، یعنی بستگان شما که به بابِل تبعید نشدهاند، چنین میفرماید:
آری، يهوه لشکرهای آسمان میگوید: «جنگ و قحطی و وبا خواهم فرستاد. ایشان را مانند انجیرهای گندیدهای خواهم ساخت که قابل خوردن نیستند و باید دور ریخته شوند!
آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم کرد؛ در هر سرزمینی که پراکندهشان سازم، مورد نفرین و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مایهٔ وحشت خواهند بود،
چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند، با اینکه بارها بهوسیلۀ انبیای خود با ایشان صحبت کردم.» این است فرمودۀ يهوه.
همگی شما که در بابِل اسیرید، به کلام يهوه گوش دهید.
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال دربارهٔ اَخاب (پسر قولایا) و صدقیهو (پسر معسیا) که به نام او، پیشگوییهای دروغ میکنند، فرموده است: «آنها را به دست نِبوکَدنِصَّر خواهد سپرد تا در مقابل چشمان همه کشته شوند.
سرنوشت شوم آنها برای همۀ تبعیدیان یهوده که در بابِل هستند ضربالمثل خواهد شد، به طوری که هر که بخواهد کسی را نفرین کند، خواهد گفت: ” يهوه تو را به سرنوشت صدقیهو و اَخاب دچار کند که پادشاه بابِل آنها را زندهزنده سوزانید!“
چون این افراد در میان قوم خدا گناهان هولناکی مرتکب شدهاند؛ با زنان همسایگان خود زنا کردهاند و از طرف يهوه به دروغ برای مردم پیام آوردهاند. يهوه بر همهٔ کارهای آنها ناظر و آگاه است. من، يهوه، این را میگویم.»
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، دربارهٔ شمعیهوی نحلامی پیامی به من داد. این شخص نامهای خطاب به مردم یروشلیم، کاهنان و صفنیهی کاهن (پسر معسیا) نوشته بود که در آن به صفنیه چنین گفته بود:
« يهوه تو را به جای یهویاداع تعیین کرده تا در خانۀ خدا در یروشلیم کاهن باشی و وظیفه تو این است که هر دیوانهای را که ادعا کند نبی خداست، بگیری و در کنده و زنجیر نگه داری.
پس چرا با ارمیای عناتوتی چنین عمل نکردهای که ادعا میکند از طرف خدا سخن میگوید؟
چون برای ما که در بابِلیم نامه نوشته و گفته است که سالها در اینجا اسیر خواهیم ماند، و ما را تشویق کرده است که خانهها بسازیم تا بتوانیم مدتها در آنجا زندگی کنیم و درختان میوه بکاریم تا بتوانیم در آینده از میوهاش بخوریم!»
صفنیه نامه را پیش من آورد و برایم خواند.
آنگاه يهوه به من فرمود که
نامهای برای تمام تبعیدیهای بابِل بفرستم و در آن چنین بنویسم: يهوه دربارهٔ شمعیهوی نحلامی چنین میفرماید: «او برای شما به دروغ پیشگویی میکند و شما را فریب میدهد و میخواهد که دروغهایش را باور کنید، در حالی که من او را نفرستادهام.
پس من نیز او و فرزندانش را مجازات خواهم کرد و هیچکس از خانوادهٔ او در میان شما باقی نخواهد ماند. او آن لطف و احسانی را که در حق قومم خواهم نمود، نخواهد دید، چون شما را بر ضد من برانگیخته است. من، يهوه، این را میگویم.»
30
پیام دیگری از جانب يهوه بر اِرمیا نازل شد:
«یهوه اللها یسرال چنین میگوید: هر آنچه به تو گفتهام در طوماری بنویس،
چون زمانی فرا خواهد رسید که بر قوم خود یسرال و یهوده نظر لطف خواهم انداخت و ایشان را به این سرزمین که به پدرانشان دادهام باز خواهم آورد تا دوباره مالک آن شوند و در آن زندگی کنند.»
پس يهوه دربارهٔ یسرال و یهوده چنین فرمود:
«فریاد وحشت به گوش میرسد؛ ترس بر همه جا حکمفرماست و آرامشی نیست!
آیا مرد، آبستن میشود؟ پس چرا مردان مانند زنانی که میزایند، دستهای خود را بر کمر گذاشتهاند و رنگشان پریده است؟
روز هولناکی در پیش است! نظیر آن تا به حال دیده نشده است؛ آن روز، زمان سختی قوم من است، ولی از آن نجات خواهند یافت.
« يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: در آن روز، یوغ بندگی را از گردنشان برداشته، خواهم شکست، زنجیرها را از دست و پایشان باز خواهم کرد و دیگر بیگانگان را بندگی نخواهند نمود،
بلکه ایشان یهوه، اللها خود و داوود، پادشاه خویش را که بر آنها میگمارم، خدمت خواهند کرد.
«پس ای فرزندان بندهٔ من یعقوب، نترسید! ای یسرال، هراس به خود راه ندهید! من شما و فرزندانتان را از نقاط دور دست و از سرزمین تبعید به وطنتان باز خواهم گرداند و در آنجا، در امنیت و آسایش زندگی خواهید کرد و دیگر کسی باعث ترس شما نخواهد شد.
من با شما هستم و نجاتتان خواهم داد؛ حتی اگر قومهایی را که شما را در میانشان پراکنده کردم، به کلی تارومار کنم، شما را از بین نخواهم برد؛ البته شما را بیتنبیه نخواهم گذاشت، اما تنبیه شما منصفانه و عادلانه خواهد بود.»
این است آنچه يهوه میفرماید: «ای قوم من، گناه تو مانند زخمی است علاجناپذیر!
کسی نیست که تو را یاری دهد یا زخمهایت را ببندد؛ دارو و درمان هم دیگر فایده ندارد.
تمام دلباختگانت تو را ترک کردهاند و حتی حالت را نیز نمیپرسند. تو را بیرحمانه زخمی کردهام گویی دشمنت بودهام؛ تو را سخت تنبیه کردهام، چون گناهانت بسیار و شرارتت بزرگ است!
«چرا به مجازاتت اعتراض داری؟ درد تو، درمانی ندارد! تو را این گونه سخت مجازات کردهام، چون گناهانت بسیار و شرارتت بزرگ است!
«ولی در آن روز، تمام کسانی که تو را میدرند، دریده خواهند شد. تمام دشمنانت به اسارت خواهند رفت. کسانی که تو را غارت میکنند، غارت خواهند شد، و کسانی که به تو ظلم میکنند، مورد ظلم قرار خواهند گرفت.
سلامتی و تندرستی را به تو باز خواهم گرداند و زخمهایت را شفا خواهم داد، هر چند که اکنون تو را ”فراموش شده“ و یروشلیم را ”شهر متروک“ مینامند.
«من، يهوه، قوم خود را به سرزمینشان باز خواهم گرداند و خانوادههای ایشان را مورد لطف خود قرار خواهم داد. شهر یروشلیم بر روی خرابههایش باز بنا خواهد شد، قصر پادشاهی آن بازسازی شده، مانند گذشته خواهد گشت
و شهرها غرق خوشی و شکرگزاری خواهند شد. من ایشان را برکت خواهم داد تا افزوده شوند و قومی سربلند و محترم باشند.
کامیابی دوران گذشته را به ایشان باز خواهم گرداند و آنها را استوار و پایدار خواهم ساخت؛ و هر که را به ایشان ستم کند، مجازات خواهم نمود.
حاکم ایشان دیگر از بیگانگان نخواهد بود بلکه از میان قوم خودشان برخواهد خاست. من او را خواهم خواند تا کاهن عبادتگاه من باشد و به نزد من آید، زیرا چه کسی جرأت دارد بدون آنکه او را خوانده باشم، نزد من آید؟
آنگاه ایشان قوم من خواهند بود و من اللها ایشان!»
گردباد ویران کنندهٔ غضب يهوه ناگهان میخروشد و بر سر بدکاران نازل میشود.
غضب شدید يهوه فرو نخواهد نشست تا مقصود او را به طور کامل به انجام رساند! در روزهای آینده این را خواهید فهمید.
31
يهوه میفرماید: «روزی فرا خواهد رسید که تمام قبیلههای یسرال با تمام وجود مرا اللها خود خواهند دانست و من نیز آنها را به عنوان قوم خود خواهم پذیرفت!
من از ایشان مراقبت خواهم نمود، همانطور که از آنانی که از مصر رهایی یافتند، توجه و مراقبت نمودم؛ در آن روزها که بنییسرال در بیابانها به استراحت و آرامش نیاز داشتند، من لطف و رحمت خود را به ایشان نشان دادم.
از همان گذشتههای دور، به ایشان گفتم: ”ای قوم من، شما را همیشه دوست داشتهام؛ با مهر و محبت عمیقی شما را به سوی خود کشیدهام.
من شما را احیا و بنا خواهم نمود؛ بار دیگر دف به دست خواهید گرفت و با نوای موسیقی از شادی خواهید رقصید.
باز بر کوههای سامره تاکستانها ایجاد خواهید کرد و از محصول آنها خواهید خورد.“
«روزی خواهد رسید که دیدبانها بر روی تپههای افرایم صدا خواهند زد: ”برخیزید تا با هم به صهیون نزد يهوه، اللها خود برویم.“
پس حال به سبب تمام کارهایی که برای یسرال، سرآمد همهٔ قومها انجام خواهم داد، با شادی سرود بخوانید؛ با حمد و سرور اعلام کنید: ” يهوه قوم خود را نجات داده و بازماندگان یسرال را رهایی بخشیده است“؛
چون من از شمال و از دورترین نقاط جهان، ایشان را باز خواهم آورد؛ حتی کوران و لنگان را فراموش نخواهم کرد؛ مادران جوان را نیز با کودکانشان و زنانی را که وقت وضع حملشان رسیده، همگی را به اینجا باز خواهم گرداند. جماعت بزرگی به اینجا باز خواهند گشت.
ایشان اشکریزان و دعاکنان خواهند آمد. من با مراقبت زیاد، ایشان را از کنار نهرهای آب و از راههای هموار هدایت خواهم نمود تا نلغزند، زیرا من پدر یسرال هستم و افرایم پسر ارشد من است!»
ای مردم جهان، کلام يهوه را بشنوید و آن را به همهٔ نقاط دور دست برسانید و به همه بگویید: «همان اللهای که قوم خود را پراکنده ساخت، بار دیگر ایشان را دور هم جمع خواهد کرد و از ایشان محافظت خواهد نمود، همانطور که چوپان از گلهٔ خود مراقبت میکند.
يهوه یسرال را از چنگ کسانی که از ایشان قویترند، نجات خواهد داد!
آنها به سرزمین خود باز خواهند گشت و بر روی تپههای صهیون، آواز شادمانی سر خواهند داد؛ از برکات الهی، یعنی فراوانی گندم و شراب و روغن، و گله و رمه، غرق شادی خواهند شد؛ همچون باغی سیراب خواهند بود و دیگر هرگز غمگین نخواهند شد.
دختران جوان از فرط خوشی خواهند رقصید و مردان از پیر و جوان، همه شادی خواهند نمود؛ زیرا يهوه همهٔ ایشان را تسلی خواهد داد و غم و غصهٔ آنها را به شادی تبدیل خواهد کرد، چون دوران اسارتشان به سر خواهد آمد.
کاهنان را با قربانیهای فراوانی که مردم تقدیم خواهند کرد، شاد خواهد نمود و قومش را با برکات خود مسرور خواهد ساخت!»
يهوه میفرماید: «از شهر رامه صدایی به گوش میرسد، صدای آه و نالهای تلخ؛ راحیل برای فرزندانش گریه میکند و نمیخواهد تسلیاش بدهند، چرا که آنها دیگر نیستند.
ولی ای مادر قوم من، دیگر گریه نکن، چون آنچه برای ایشان کردهای، بیپاداش نخواهد ماند؛ فرزندانت از سرزمین دشمن نزد تو باز خواهند گشت.
بله، امیدی برای آیندهات وجود دارد، چون فرزندانت بار دیگر به وطنشان باز خواهند گشت.
«آه و نالهٔ قوم خود یسرال را شنیدهام که میگوید: ”مرا سخت تنبیه کردی و من اصلاح شدم، چون مانند گوسالهای بودم که شخم زدن نمیداند. ولی حال مرا نزد خودت بازگردان؛ من آمادهام تا به سوی تو ای يهوه، اللها من، بازگردم.
از تو رو برگرداندم، ولی بعد پشیمان شدم. برای نادانیام، بر سر خود زدم و برای تمام کارهای شرمآوری که در جوانی کرده بودم، بیاندازه شرمنده شدم.“
«ولی ای قوم من یسرال، تو هنوز پسر من و فرزند دلبند من هستی! لازم بود که تو را تنبیه کنم، ولی بدان که بر تو رحم خواهم نمود؛ زیرا هنوز دوستت دارم و دل من برای تو میتپد.
بنابراین هنگامی که به تبعید میروی بر سر راه خود علایمی نصب کن تا از همان مسیر به شهرهای سرزمین خود، بازگردی!
ای دختر بیوفای من، تا به کی میخواهی در سرگردانی بمانی؟ زیرا يهوه چیزی نو بر زمین انجام خواهد داد: یسرال خدا را در بر خواهد گرفت.»
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید: «تبعیدشدگان قوم من وقتی از اسارت بازگردند، در یهوده و شهرهای آن خواهند گفت: ”ای مسکن عدالت، ای کوه مقدّس، يهوه تو را برکت دهد!“
آنگاه شهرنشینان با روستاییان و چوپانان، همگی در سرزمین یهوده در صلح و صفا زندگی خواهند کرد؛
من به خستگان، آسودگی خواهم بخشید و به افسردگان، شادی عطا خواهم کرد!
مردم راحت خواهند خوابید و خوابهای شیرین خواهند دید.»
يهوه میفرماید: «زمانی میآید که من سرزمین یسرال و یهوده را از جمعیت مملو ساخته، حیوانات آنجا را نیز زیاد خواهم کرد.
همانگونه که در گذشته ارادهٔ خود را برای نابودی یسرال به دقت عملی ساختم، اکنون نیز خواست خود را برای احیای ایشان دقیقاً به انجام خواهم رساند.
در آن زمان، دیگر این ضربالمثل را به کار نخواهند برد که فرزندان جور گناهان پدرانشان را میکشند.
چون هر کس فقط مکافات گناهان خود را خواهد دید و به سبب گناهان خود خواهد مرد. هر کس غوره بخورد، دندان خودش کند میشود!»
يهوه میفرماید: «روزی فرا میرسد که با خاندان یسرال و خاندان یهوده عهدی تازه خواهم بست.
این عهد مانند عهد پیشین نخواهد بود عهدی که با اجدادشان بستم، در روزی که دست ایشان را گرفته، از سرزمین مصر بیرون آوردم»، زیرا يهوه میگوید، «آنها عهد مرا شکستند، با آنکه من آنها را دوست داشتم، همچون شوهری که زنش را دوست میدارد.»
اما يهوه میگوید: «این است آن عهدی که با خاندان یسرال خواهم بست: شریعت خود را در باطن ایشان خواهم نهاد و بر دل ایشان خواهم نوشت. آنگاه من اللها ایشان خواهم بود و ایشان قوم من.
دیگر کسی به همسایۀ خود تعلیم نخواهد داد و یا کسی به خویشاوند خود نخواهد گفت، ” يهوه را بشناس!“ زیرا همه، از کوچک و بزرگ، مرا خواهند شناخت. من نیز خطایای ایشان را خواهم بخشید و گناهانشان را دیگر به یاد نخواهم آورد.»
آن يهوهی که در روز، روشنایی آفتاب و در شب، نور ماه و ستارگان را ارزانی میدارد و امواج دریا را به خروش میآورد، و نام او يهوه لشکرهای آسمان است، چنین میفرماید:
«تا زمانی که این قوانین طبیعی برقرارند، یسرال هم به عنوان یک قوم باقی خواهند ماند.
اگر روزی بتوان آسمانها را اندازه گرفت و بنیاد زمین را پیدا نمود، آنگاه من نیز بنییسرال را به سبب گناهانشان ترک خواهم نمود!
«زمانی میآید که سراسر یروشلیم برای من بازسازی خواهد شد، از برج حننئیل در ضلع شمال شرقی تا دروازهٔ زاویه در شمال غربی و از تپۀ جارب در جنوب غربی تا جوعت در جنوب شرقی.
تمام شهر با گورستان و درهٔ خاکستر و تمام زمینها تا نهر قدرون و از آنجا تا دروازۀ اسب در ضلع شرقی شهر، برای من مقدّس خواهند بود و دیگر هرگز به دست دشمن نخواهند افتاد و ویران نخواهند گردید.»
32
در سال دهم سلطنت صدقیهو، پادشاه یهوده، که مصادف با هجدهمین سال سلطنت نِبوکَدنِصَّر بود، پیغامی از طرف يهوه بر من نازل شد.
در این زمان که یروشلیم در محاصرهٔ سپاه نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل بود، من در حیاط زندان واقع در کاخ پادشاه یهوده، محبوس بودم.
صدقیهوی پادشاه به این علّت مرا زندانی کرده بود که پیوسته از جانب خدا اعلام میکردم که یروشلیم به دست پادشاه بابِل سقوط خواهد کرد،
و خود او نیز توسط بابلیان دستگیر شده، برای محاکمه به حضور پادشاه بابِل برده خواهد شد و او را به چشم خود خواهد دید.
من بارها از طرف خدا به پادشاه گفته بودم: «نِبوکَدنِصَّر تو را به بابِل خواهد برد و در آنجا سالها در زندان خواهی ماند تا مرگت فرا رسد. پس چرا در برابر ایشان مقاومت میکنی؟ این کار بیفایده است، بهتر است زودتر تسلیم شوی!»
در چنین شرایطی بود که این پیغام از طرف يهوه به من رسید: «پسر عمویت حنمئیل (پسر شلوم)، بهزودی نزد تو خواهد آمد و از تو خواهد خواست تا مزرعهاش را در عناتوت از او بخری، چون طبق شریعت، پیش از اینکه آن را به دیگری بفروشد، حق توست که بخری.»
پس همانطور که يهوه گفته بود، حنمئیل در حیاط زندان به دیدنم آمد و گفت: «مزرعهٔ مرا در عناتوت، در سرزمین بنیامین بخر، چون طبق قوانین الهی، تو به عنوان نزدیکترین فرد خانواده حق داری آن را بازخرید کنی.» آنگاه مطمئن شدم که پیغامی که شنیده بودم، از طرف يهوه بوده است.
پس مزرعه را به قیمت هفده مثقال نقره از حنمئیل خریدم،
و در حضور چند شاهد، قباله را نوشته مهر کردم؛ و همان موقع نقره را هم وزن نموده به او پرداختم.
سپس قبالهٔ مهر و موم شده را که تمام شرایط در آن قید شده بود و رونوشت باز آن را برداشتم و
در حضور پسر عمویم حنمئیل و شاهدانی که قباله را امضا کرده بودند، و نیز در برابر تمام یهودیانی که در حیاط نگهبانان نشسته بودند، به باروک پسر نیریا، نوه محسیا دادم،
و در حضور همه به او گفتم که
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید: «این قبالهٔ مهر و موم شده و رونوشت آن را بگیر و در یک کوزه بگذار تا سالها محفوظ بماند.
زیرا يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، چنین میفرماید: این اسناد در آینده ارزش خواهند داشت، زیرا روزی خواهد رسید که هر کس بار دیگر صاحب املاک خود خواهد گردید و خانهها و تاکستانها و مزرعهها خرید و فروش خواهند شد.»
بعد از آنکه قبالهها را به باروک دادم، به حضور يهوه دعا کرده، گفتم:
«ای يهوه، تو آسمانها و زمین را با قدرت بیپایانت آفریدهای و هیچ کاری برای تو مشکل نیست!
هر چند فرزندان را به سزای گناهان پدرانشان میرسانی، با این حال هزاران نفر از احسان تو برخوردار میشوند. تو اللها بزرگ و توانا هستی و نامت، يهوه لشکرهای آسمان است!
حکمت تو عظیم است و کارهای تو بزرگ! تمام راههای انسان را زیر نظر داری و هر کس را مطابق کارهایش پاداش میدهی.
در سرزمین مصر معجزات بزرگی انجام دادی، و تا به امروز نیز در یسرال و در میان قومها، کارهای عجیب انجام میدهی، و از این راه خود را به همه میشناسانی.
«تو یسرال را با معجزات بزرگ و قدرت زیاد که باعث ترس دشمنان گردید، از مصر بیرون آوردی،
و این سرزمین حاصلخیز را که شیر و عسل در آن جاری است به ایشان بخشیدی که در گذشته، وعدۀ آن را به اجدادشان داده بودی.
ولی وقتی پدرانمان آمدند و آن را فتح کردند و در آنجا سروسامان گرفتند، از اطاعت تو سر باز زدند و از شریعت تو پیروی نکردند و هیچیک از اوامر تو را انجام ندادند؛ بدین سبب است که به این بلاها، گرفتارشان کردهای!
بنگر که چگونه بابِلیها دور شهر سنگر ساختهاند! شهر زیر فشار جنگ و قحطی و بیماری به دست آنها خواهد افتاد. همه چیز مطابق گفتهٔ تو روی داده است، همانگونه که خواست تو بود.
در چنین شرایطی که شهر به دست دشمن میافتد، تو دستور دادی که این مزرعه را بخرم؛ من هم در حضور این گواهان برای آن قیمت خوبی پرداختم، و دستور تو را اطاعت نمودم.»
آنگاه يهوه به من چنین فرمود:
«من، يهوه، اللها تمام انسانها هستم! هیچ کاری برای من دشوار نیست.
بله، من این شهر را به بابِلیها و به نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل تسلیم خواهم نمود. ایشان شهر را فتح خواهند کرد،
و داخل شده، آن را به آتش خواهند کشید و همهٔ این خانهها را خواهند سوزاند، خانههایی که بر بام آنها برای بت بعل بخور میسوزاندند و به بتهای دیگر هدیهٔ نوشیدنی تقدیم میکردند و آتش خشم و غضب مرا شعلهور میساختند!
مردم یسرال و یهوده از همان ابتدا همواره گناه کردهاند و با کارهایشان مرا به خشم آوردهاند.
این شهر، از روز بنا تا به حال، باعث خشم و غضب من بوده است؛ بنابراین من نیز آن را ویران خواهم ساخت.
«گناهان مردم یسرال و یهوده، یعنی گناهان پادشاهان، بزرگان، کاهنان و انبیایشان و مردم یروشلیم مرا به شدت خشمگین کرده است.
آنها مرا ترک گفتهاند و نمیخواهند نزد من بازگردند. با اینکه پیوسته ایشان را تعلیم دادم که درست را از نادرست، و خوب را از بد تشخیص دهند، ولی گوش ندادند و اصلاح نشدند.
حتی خانهٔ عبادت مرا با بتپرستی نجس کردهاند.
در وادی هنوم برای بت بعل مذبحهای بلند ساختهاند و بر آنها فرزندان خود را برای بت مولک به عنوان قربانی سوزاندهاند، کاری که من هرگز دستورش را نداده و حتی به فکرم نیز خطور نکرده بود. بله، آنها با این شرارتها، یهوده را به چنین گناهان بزرگی کشاندهاند!»
اینک يهوه، اللها یسرال میفرماید: «دربارهٔ این شهر گفته میشود که در اثر جنگ، قحطی و بیماری به دست پادشاه بابِل خواهد افتاد؛ اما بشنوید من دربارهٔ آن چه میگویم:
من ساکنان آن را از تمام سرزمینهایی که بر اثر خشم و غضبم ایشان را به آنجا پراکنده ساختم، به همین مکان باز خواهم آورد تا در آسایش و امنیت زندگی کنند.
آنها قوم من خواهند بود و من اللها ایشان.
فکر و ارادهای جدید به ایشان خواهم داد تا برای خیریت خود و نسلهای آیندهشان، همیشه مرا عبادت کنند.
«با ایشان عهد و پیمان جاودانی خواهم بست و دیگر هرگز احسان و برکت خود را از ایشان دریغ نخواهم نمود؛ در دلشان میل و اشتیاقی ایجاد خواهم کرد که همواره مرا پیروی نمایند و هرگز مرا ترک نکنند.
از احسان نمودن به ایشان مسرور خواهم شد و با شادی فراوان، بار دیگر ایشان را در این سرزمین مستقر خواهم ساخت.
همانگونه که این بلایا را بر ایشان نازل کردم، در آینده تمام وعدههای نیکویی را که به آنها دادهام به انجام خواهم رساند.
«در همین سرزمینی که اکنون مورد تاخت و تاز بابِلیها قرار گرفته و خالی از سکنه و حیوانات شده است، بار دیگر مزرعهها و املاک خرید و فروش خواهند شد.
بله، در خاک بنیامین و در یروشلیم، در شهرهای یهوده و کوهستانها، در دشت فلسطین و حتی در صحرای نگب، باز مزرعه خرید و فروش خواهند شد و قبالهها در حضور شاهدان، تنظیم و مهر و موم خواهند گردید، زیرا من این قوم را به سرزمین خودشان باز خواهم آورد. من، يهوه، این را میگویم.»
33
وقتی هنوز در زندان بودم، کلام يهوه بار دیگر بر من نازل شد.
يهوه، که آسمان و زمین را آفریده و نام او یهوه است، به من چنین فرمود:
«از من درخواست کن و من به تو پاسخ خواهم داد و آنچه را که در آینده واقع خواهد شد، به تو آشکار خواهم ساخت!
زیرا یهوه اللها یسرال چنین میگوید: بدان که حتی اگر خانههای یروشلیم و قصرهای پادشاهان یهوده را هم خراب کنند تا مصالح آنها را برای استحکام دیوار شهر در برابر حملهٔ دشمن به کار ببرند،
سربازان بابِلی داخل خواهند شد و اهالی این شهر جان به در نخواهند برد؛ زیرا در شدت خشم و غضب خود اراده نمودم که ایشان را نابود کنم. به سبب تمام شرارتهایشان، روی خود را از ایشان برگرداندهام.
«با وجود این، زمانی خواهد رسید که خرابیهای یروشلیم را ترمیم خواهم کرد و به اهالی آن سعادت و آسایش خواهم بخشید.
اسیران یهوده و یسرال را باز خواهم آورد و مانند گذشته، ایشان را کامیاب خواهم گرداند.
آنان را از تمام گناهانی که نسبت به من مرتکب شدهاند، پاک خواهم نمود و خواهم آمرزید.
آنگاه این شهر مایهٔ شادی و افتخار من خواهد بود و باعث خواهد شد تمام قومهای دنیا، مرا تمجید و تکریم کنند! همهٔ مردم جهان احسان و لطفی را که در حق قومم خواهم کرد، خواهند دید و از ترس خواهند لرزید.»
يهوه میفرماید: «مردم میگویند که شهرهای یهوده و کوچههای یروشلیم همه ویران و خالی از سکنه و حیوانات شده است.
ولی در همین مکان بار دیگر آواز سرور و شادمانی و صدای شاد عروس و داماد شنیده خواهند شد. مردم به خانهٔ من قربانیهای شکرگزاری آورده، خواهند گفت: ”بیایید يهوه لشکرهای آسمان را تمجید نماییم، زیرا او نیکو و مهربان است و رحمت او همیشه پابرجاست!“ من این سرزمین را بیش از دوران گذشته، سعادتمند و کامیاب خواهم ساخت.
« يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: در این سرزمین که همهٔ شهرهایش ویران شده و انسان و حیوانی در آن به چشم نمیخورد، بار دیگر چوپانان گلههای خود را خواهند چرانید،
و شمار گوسفندانشان در همه جا فزونی خواهد یافت: در آبادیهای کوهستانی، در شهرهای واقع در دشت، در تمام دشتهای نگب، در خاک بنیامین، اطراف یروشلیم و در تمام شهرهای یهوده.
بله، روزی میآید که به تمام وعدههای خوبی که به اهالی یسرال و یهوده دادهام، وفا خواهم نمود.
«در آن زمان از نسل داوود، شخص عادلی را بر تخت سلطنت خواهم نشاند تا با عدل و انصاف حکومت کند.
در آن روزها، اهالی یهوده و یروشلیم در آسایش و امنیت زندگی خواهند کرد و این شهر ” يهوه عدالت ما“ نامیده خواهد شد!
یقین بدانید که از آن به بعد، از دودمان داوود، همواره کسی وجود خواهد داشت که بر تخت سلطنت یسرال تکیه بزند،
و کاهنانی از نسل لاوی نیز همواره در عبادتگاه مشغول خدمت خواهند بود تا قربانیهای سوختنی، هدایای آردی و قربانیهای دیگر به حضور من تقدیم کنند.»
سپس این پیغام از طرف يهوه به من رسید:
«اگر بتوانی عهدی را که با روز و شب دارم، بشکنی تا نظمشان بر هم بخورد، آنگاه من نیز عهد و پیمان خود را با خدمتگزارم داوود خواهم شکست تا از نسل او کسی نباشد که وارث تاج و تختش شود، و عهد خود را با خدمتگزارانم یعنی لاویان کاهن نیز خواهم گسست.
چنانکه ستارگان آسمان و ماسههای ساحل دریاها را نمیتوان شمرد، همچنان نسل بندهام داوود و خدمتگزارانم لاویان آنقدر زیاد خواهند شد که قابل شمارش نخواهند بود.»
يهوه بار دیگر به من فرمود:
«آیا نشنیدهای مردم چه میگویند؟ آنها با ریشخند میگویند: ” يهوه که یسرال و یهوده را برگزیده بود، اکنون ایشان را به حال خود واگذاشته است! دیگر نمیتوان یسرال را یک قوم خواند!“
ولی تا وقتی قوانین روز و شب، و نظام زمین و آسمان برقرار است، دیگر قوم خود و فرزندان داوود را ترک نخواهم نمود، بلکه کسی را از نسل داوود، بر فرزندان ابراهیم، اسحاق و یعقوب فرمانروا خواهم ساخت و بر ایشان رحمت خواهم کرد و سعادت از دست رفته را به ایشان باز خواهم گرداند.»
34
زمانی که نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، با همهٔ سپاهیان خود که از مردم تمام سرزمینهای تحت سلطهٔ او تشکیل میشد، به یروشلیم و سایر شهرهای یهوده حمله کرد، يهوه به من فرمود که این پیغام را به صدقیهو، پادشاه یهوده، اعلام نمایم: «یهوه اللها یسرال چنین میگوید: من این شهر را به دست پادشاه بابِل تسلیم خواهم کرد تا آن را به آتش بکشد.
تو نیز راه فرار نخواهی داشت بلکه گرفتار خواهی شد و تو را به حضور پادشاه بابِل خواهند برد؛ او تو را محکوم خواهد ساخت و به بابِل تبعید خواهد نمود.
حال ای صدقیهو، پادشاه یهوده، به آنچه يهوه میگوید گوش فرا ده: تو در جنگ کشته نخواهی شد،
بلکه در آرامش خواهی مرد. مردم همانگونه که برای اجدادت که پیش از تو پادشاه بودند، بخور سوزاندند، به یادبود تو نیز بخور خواهند سوزاند. آنها در سوگ تو ماتم کرده، خواهند گفت: ”افسوس که پادشاهمان درگذشت!“ این، آن چیزی است که اراده نمودهام.»
من پیغام خدا را در یروشلیم به صدقیهو پادشاه یهوده دادم.
در این وقت، سپاه بابِل، شهرهای یروشلیم و لاکیش و عزیقه را محاصره کرده بود، یعنی تنها شهرهای حصاردار باقیماندهٔ یهوده که هنوز مقاومت میکردند.
بعد از آنکه صدقیهو، پادشاه یهوده، تمام بردههای یروشلیم را آزاد کرد، پیغامی از طرف يهوه به من رسید.
(صدقیهوی پادشاه، طی یک عهد مذهبی، دستور داده بود هر کس که غلام یا کنیزی عبرانی دارد، او را آزاد کند و گفته بود که هیچکس حق ندارد از یهودیان کسی را غلام خود سازد، چون همه با هم برادرند.
بزرگان قوم و مردم نیز همه دستور پادشاه را اطاعت کرده، بردههای خود را آزاد نمودند.
اما اقدام ایشان موقتی بود، چون پس از مدتی تصمیمشان را عوض کردند و دوباره آنها را برده خود ساختند!
برای همین يهوه این پیغام را برای اهالی یروشلیم به من داد.)
پیام يهوه، اللها یسرال این بود: «سالها پیش وقتی اجداد شما را در مصر از بردگی رهایی دادم، با ایشان عهدی بستم و گفتم که
هر بردهٔ عبرانی که شش سال خدمت کند، در سال هفتم باید آزاد گردد. اما ایشان دستور مرا اطاعت نکردند.
چندی پیش، شما راه خود را تغییر دادید و آنچه را که مورد پسند من بود، انجام دادید و بردههای خود را آزاد کردید، و در این مورد در خانهٔ من عهد بستید.
اما حال، عهد خود را زیر پا گذاشتهاید و به نام من بیاحترامی کردهاید و ایشان را به زور بردهٔ خود ساختهاید و آزادیای را که آرزویشان بود، از ایشان گرفتهاید.
پس چون مرا اطاعت نمینمایید و ایشان را رها نمیکنید، من هم بهوسیلۀ جنگ و قحطی و بیماری، شما را در چنگال مرگ رها خواهم کرد، و در سراسر دنیا تبعید و آواره خواهم نمود.
شما به هنگام بستن این عهد، گوسالهای را دو پاره کردید و از میان پارههایش گذشتید، اما عهدتان را شکستید؛ بنابراین من نیز شما را پارهپاره خواهم کرد. بله، خواه از بزرگان مملکت باشید، خواه درباری، خواه کاهن باشید خواه فرد معمولی، با همهٔ شما چنین رفتار خواهم کرد.
شما را در چنگ دشمنانتان که تشنهٔ خونتان هستند، رها خواهم کرد تا کشته شوید، و اجسادتان را خوراک لاشخورها و جانوران وحشی خواهم نمود.
هر چند پادشاه بابِل، برای مدت کوتاهی دست از محاصرهٔ این شهر کشیده است، ولی من صدقیهو (پادشاه یهوده) و درباریان او را تسلیم سپاه بابِل خواهم کرد.
من امر خواهم نمود که سپاهیان بابِل بازگردند و به این شهر حمله کنند و آن را بگیرند و به آتش بکشند؛ کاری خواهم کرد که شهرهای یهوده همگی ویران شوند و موجود زندهای در آنها باقی نماند.»
35
زمانی که یهویاقیم (پسر یوشیهو) پادشاه یهوده بود، يهوه به من فرمود:
«نزد طایفهٔ رکابیها برو و ایشان را به خانهٔ يهوه دعوت کن و آنها را به یکی از اتاقهای درونی ببر و به ایشان شراب تعارف کن.»
پس پیش یازنیا، که نام پدرش یرمیهوو نام پدر بزرگش حبصنیا بود، رفتم و او را با همۀ برادران و پسرانش که نمایندهٔ طایفهٔ رکابیها بودند،
به خانهٔ يهوه آوردم و به اتاق پسران حانان نبی (پسر یجدلیهو) بردم. این اتاق کنار اتاق مخصوص درباریان و بالای اتاق معسیا (پسر شلوم) نگهبان خانهٔ خدا قرار داشت.
آنگاه جام و کوزههای شراب مقابل ایشان گذاشتم و تعارف کردم تا بنوشند.
اما ایشان گفتند: «نه، ما شراب نمینوشیم، چون پدرمان یهوناداب (پسر رکاب) وصیت نموده است که نه ما و نه فرزندانمان، هرگز لب به شراب نزنیم.
همچنین به ما سفارش کرده است که نه خانه بسازیم، نه زراعت کنیم؛ نه تاکستان داشته باشیم و نه مزرعه؛ بلکه همیشه چادرنشین باشیم؛ و گفته است اگر اطاعت کنیم، در این سرزمین عمر طولانی و زندگی خوبی خواهیم داشت.
ما هم تمام دستورهای او را اطاعت کردهایم. از آن زمان تا به حال نه خودمان لب به شراب زدهایم، نه زنان و پسران و دخترانمان!
ما نه خانه ساختهایم، نه صاحب مزرعه هستیم و نه کشاورزی میکنیم.
ما در چادرها ساکنیم و دستور پدرمان یهوناداب را اطاعت کردهایم.
اما وقتی نِبوکَدنِصَّر پادشاه بابِل به این سرزمین حمله کرد، از ترس سپاه بابلیها و سپاه سوریها تصمیم گرفتیم به یروشلیم بیاییم و در شهر زندگی کنیم. برای همین است که اینک در اینجا هستیم.»
پس از این ماجرا، يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، به یرمیهوفرمود که کلام او را به اهالی یهوده و ساکنین یروشلیم اعلام داشته، از جانب او چنین بگوید: «آیا شما نمیخواهید از رکابیها درس عبرت بگیرید؟
آنها دستور جدشان را اطاعت کردهاند و تا به امروز لب به شراب نزدهاند، ولی شما از دستورهای من هرگز اطاعت نکردهاید. با اینکه همواره شما را نصیحت نمودم،
و انبیای خود را نزد شما فرستادم تا بگویند که از راههای بد بازگردید و از بتپرستی دست بکشید تا اجازه دهم در این سرزمینی که به شما و پدرانتان بخشیدهام، در صلح و آرامش زندگی کنید، اما شما گوش ندادید و اطاعت نکردید.
رکابیها دستور جدشان یهوناداب را به طور کامل اجرا میکنند، ولی شما دستورهای مرا اطاعت نمیکنید.
پس يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: هر بار با شما سخن گفتم، توجه نکردید و هر بار شما را خواندم، جواب ندادید! بنابراین ای اهالی یهوده و ساکنین یروشلیم، من تمام بلاهایی را که گفتهام، بر شما نازل خواهم نمود!»
سپس رو به رکابیها کرده، گفتم: « يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید که چون شما دستور جدتان یهوناداب را از هر حیث اطاعت کردهاید، بنابراین از دودمان او همیشه مردانی باقی خواهند بود تا مرا عبادت و خدمت نمایند.»
36
در سال چهارم سلطنت یهویاقیم (پسر یوشیهو)، پادشاه یهوده، يهوه این پیام را به من داد:
«طوماری تهیه کن و تمام سخنان مرا که علیه یسرال و یهوده و اقوام دیگر گفتهام، از نخستین پیامم در زمان یوشیهو تا به امروز، همه را در آن بنویس.
شاید وقتی مردم یهوده تمام بلاهایی را که قصد دارم بر سرشان بیاورم به صورت نوشته ببینند، توبه کنند و از راههای بد خویش بازگشت نمایند. آنگاه من نیز ایشان را خواهم آمرزید.»
باروک (پسر نیریا) را نزد خود خواندم و هر آنچه يهوه فرموده بود، برای او بازگو کردم و او همه را نوشت.
سپس به او گفتم: «من در اینجا زندانیام و نمیتوانم به خانۀ يهوه بروم.
بنابراین تو در روزی که مردم روزه میگیرند، به خانۀ يهوه برو و این طومار را با صدای بلند بخوان، چون در آن روز، مردم از سراسر یهوده در آنجا گرد خواهند آمد.
شاید از راههای بد خود بازگردند و پیش از آنکه دیر شود، از يهوه طلب بخشش کنند، زیرا بلایی که يهوه علیه این قوم اعلام فرموده، بسیار سخت است.»
باروک به گفتهٔ من عمل کرد و کلام يهوه را در خانهٔ يهوه برای مردم خواند.
این امر، در ماه نهم از سال پنجم سلطنت یهویاقیم (پسر یوشیهو) روی داد. در آن روز مردم از سراسر یهوده به یروشلیم آمده بودند تا در مراسم روزه در معبد، شرکت نمایند.
وقتی همه آماده شنیدن شدند، باروک به اتاق جمریا (پسر شافان) کاتب دربار رفت و از آنجا، سخنان یرمیهورا از آن طوماربرای مردم خواند. (این اتاق در حیاط بالایی خانهٔ يهوه و نزدیک «دروازهٔ جدید» واقع شده بود.)
هنگامی که میکایهو (پسر جمریا، نوهٔ شافان) پیغام يهوه را از آن طومار شنید،
بیدرنگ به اتاق منشی دربار رفت که در آنجا بزرگان قوم دور هم جمع بودند، از جمله الیشاماع کاتب، دلایا (پسر شمعیهو)، الناتان (پسر عکبور)، جمریا (پسر شافان)، صدقیهو (پسر حننیهو).
میکایهو پیغامی را که باروک برای قوم خوانده بود، برای ایشان بازگو کرد؛
آنگاه بزرگان قوم، شخصی به نام یهودی (پسر نتنیهو، نوهٔ شلمیا، نبیرهٔ کوشی) را نزد باروک فرستادند تا از او بخواهد که بیاید و آن طومار را برای ایشان نیز بخواند. باروک هم مطابق خواهش ایشان عمل کرد.
وقتی طومار خوانده شد، ایشان با ترس به یکدیگر نگاه کردند و به باروک گفتند: «ما باید این موضوع را به عرض پادشاه برسانیم.
ولی اول بگو که این مطالب را چگونه نوشتی؟ آیا آنها را یرمیهوگفته است؟»
باروک جواب داد: «یرمیهوآنها را کلمه به کلمه گفت و من با مرکب روی این طومار نوشتم.»
ایشان به باروک گفتند: «تو و یرمیهوخود را پنهان کنید و به هیچکس نگویید کجا هستید!»
بعد طومار را در اتاق الیشاماع، کاتب دربار، گذاشتند و به حضور پادشاه رفتند تا قضیه را به اطلاع او برسانند.
پادشاه «یهودی» را فرستاد تا طومار را بیاورد. او نیز آن را از اتاق الیشاماع کاتب آورد و برای پادشاه و تمام مقامات دربار که حضور داشتند، خواند.
ماه نهم بود و پادشاه در کاخ زمستانی مقابل آتش نشسته بود.
وقتی «یهودی» چند ستون از آن را خواند، پادشاه آن قسمت را با چاقو برید و در آتش انداخت، و به تدریج که طومار خوانده میشد همین کار را ادامه داد تا تمام طومار را سوزاند.
او و اطرافیانش از شنیدن کلام خدا نترسیدند و غمگین نشدند،
و با اینکه الناتان، دلایا و جمریا به پادشاه التماس کردند که طومار را نسوزاند، ولی او توجهی ننمود.
آنگاه پادشاه به شاهزاده یرحمئیل و سرایا (پسر عزرئیل) و شلمیا (پسر عبدئیل) دستور داد که مرا و باروکِ کاتب را بازداشت کنند، ولی يهوه ما را پنهان کرده بود.
پس از آنکه پادشاه طومار را سوزاند، يهوه به من فرمود که
طوماری دیگر تهیه کنم و همهٔ سخنانی را که در طومار قبلی نوشته بودم و یهویاقیم پادشاه یهوده آن را سوزانید، بر روی آن بنویسم،
و به پادشاه بگویم که يهوه چنین میفرماید: «تو آن طومار را سوزاندی، زیرا در آن نوشته شده بود که پادشاه بابِل این مملکت را ویران خواهد کرد و هر چه را که در آن است از انسان و حیوان از بین خواهد برد.
بنابراین ای یهویاقیم، پادشاه یهوده، از نسل تو کسی بر تخت پادشاهی داوود تکیه نخواهد زد. جنازهٔ تو بیرون انداخته خواهد شد تا روز، زیر آفتاب سوزان و شب، در سرما باقی بماند.
تو را و خاندانت را و بزرگان مملکتت را به خاطر گناهانتان مجازات خواهم نمود، و تمام بلاهایی را که گفتهام، بر سر تو و بر سر تمام مردم یهوده و یروشلیم خواهم آورد، چون به هشدارهای من توجهی نمیکنید.»
پس طوماری دیگر گرفتم و آن را به باروکِ کاتب پسر نیریا دادم، و او تمامی سخنان طوماری را که یِهویاقیم پادشاه یهوده در آتش سوزانده بود، از دهان من بر آن نوشت، و مطالب بسیاری مانند آنها نیز بر آن افزوده شد.
37
نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، به جای یهویاکین (پسر یهویاقیم پادشاه)، صدقیهو (پسر یوشیهو) را بر تخت پادشاهی یهوده نشاند.
ولی نه صدقیهو، نه درباریانش و نه مردمی که در آن مرزوبوم باقی مانده بودند، هیچیک به پیغامهایی که يهوه توسط من به آنها میداد، توجهی نمیکردند.
با وجود این، صدقیهوی پادشاه، یهوکل (پسر شلمیا) و صفنیهی کاهن (پسر معسیا) را نزد من فرستاد تا از من بخواهند که برای قوم دعا کنم.
(در آن زمان من هنوز زندانی نشده بودم و به هر جا که میخواستم میرفتم.)
وقتی سپاهیان مصر به مرزهای جنوبی یهوده رسیدند تا شهر محاصره شدهٔ یروشلیم را آزاد کنند، سپاهیان بابِل از محاصره دست کشیدند تا با مصریها بجنگند.
يهوه به من فرمود که
از جانب او به فرستادگان پادشاه چنین بگویم: «پادشاه یهوده شما را به حضور من فرستاده تا از آینده باخبر شود. به او بگویید که سپاهیان مصر که برای کمک به شما آمدهاند، به مصر عقبنشینی خواهند کرد،
و بابِلیها باز خواهند گشت تا به این شهر حمله کنند و آن را بگیرند و به آتش بکشند.
خود را فریب ندهید و فکر نکنید بابِلیها دیگر باز نمیگردند. آنها بهیقین باز خواهند گشت!
حتی اگر تمام سپاه بابِل را چنان در هم بکوبید که فقط عدهای سرباز زخمی در چادرهایشان باقی بمانند، همانها افتان و خیزان بیرون خواهند آمد و شما را شکست خواهند داد و این شهر را به آتش خواهند کشید!»
هنگامی که سپاه بابِل از محاصرهٔ یروشلیم دست کشید تا با سپاه مصر وارد جنگ شود،
من از یروشلیم عازم سرزمین بنیامین شدم تا به ملکی که خریده بودم، سرکشی نمایم.
ولی به محض اینکه به دروازهٔ بنیامین رسیدم، رئیس نگهبانان مرا به اتهام جاسوسی برای بابِلیها دستگیر کرد. (این نگهبان، یرئیا پسر شلمیا، نوهٔ حننیا بود.)
من گفتم که هرگز قصد خیانت و جاسوسی نداشتهام. ولی یرئیا توجهی نکرد و مرا نزد مقامات شهر برد.
آنها بر من خشمگین شدند، مرا شلّاق زدند و به سیاهچال زیر زمین خانهٔ یوناتان، کاتب دربار، که آن را به زندان تبدیل کرده بودند، انداختند. من مدت زیادی در آنجا زندانی بودم.
سرانجام صدقیهوی پادشاه به دنبال من فرستاد و مرا به کاخ سلطنتی آورد و مخفیانه از من پرسید: «آیا به تازگی از طرف يهوه پیغامی داری؟» گفتم: «بلی، دارم! يهوه فرموده که تو تسلیم پادشاه بابِل خواهی شد!»
آنگاه موضوع زندانی شدن خود را پیش کشیدم و از پادشاه پرسیدم: «مگر من چه کردهام که مرا به زندان انداختهاید؟ جرمم چیست؟ آیا من نسبت به تو یا به درباریان و یا به این مردم خطایی مرتکب شدهام؟
آن انبیای شما کجا هستند که پیشگویی میکردند پادشاه بابِل به سرزمین ما حمله نخواهد کرد؟
ای پادشاه، تقاضا میکنم مرا به آن سیاهچال بازنگردان، چون بدون شک در آنجا جان خواهم داد.»
پس صدقیهوی پادشاه دستور داد مرا به آن سیاهچال باز نگردانند، بلکه مرا در زندان قصر پادشاه نگه دارند و تا وقتی که نان در شهر پیدا میشود، هر روز مقداری نان تازه به من بدهند. بدین ترتیب من به زندان قصر پادشاه منتقل شدم.
38
اما شفطیا (پسر متان)، جدلیهو (پسر فشحور)، یوکل (پسر شلمیا) و فشحور (پسر ملکیا) شنیدند که من به مردم چنین میگفتم:
« يهوه میفرماید: هر که در شهر بماند با شمشیر و قحطی و بیماری خواهد مرد، ولی هر که تسلیم بابِلیها شود، زنده خواهد ماند.
يهوه فرموده که پادشاه بابِل بیگمان یروشلیم را تصرف خواهد کرد!»
پس آنها با شنیدن این سخنان، نزد پادشاه رفتند و گفتند: «استدعا میکنیم که دستور بفرمایی این شخص را اعدام کنند، چون سخنانش روحیهٔ مردم و این چند سرباز باقی مانده را تضعیف میکند. او یک خائن است.»
صدقیهوی پادشاه موافقت کرد و گفت: «بسیار خوب، هر طور صلاح میدانید، عمل کنید. من نمیتوانم برخلاف میل شما کاری بکنم!»
پس آنها مرا از زندان بیرون آوردند و با طناب به داخل چاهی که متعلق به شاهزاده ملکیا بود، پایین فرستادند. آن چاه آب نداشت، ولی ته آن پر از گل و لای بود، و من در گل فرو رفتم.
عبدملک حبشی که خواجه سرا و از مقامات مهم دربار بود، شنید که مرا به سیاهچال انداختهاند. پس با عجله خود را به دروازهٔ بنیامین رساند، و به پادشاه که در آنجا مردم را به حضور میپذیرفت گفت:
«ای سرور من، افراد تو کار ظالمانهای کردهاند که یرمیهورا در چاه انداختهاند. او در آنجا از گرسنگی خواهد مرد، چون در شهر یک تکه نان هم پیدا نمیشود.»
پس پادشاه به عبدملک دستور داد که سی نفر را با خود ببرد و مرا پیش از آنکه بمیرم از چاه بیرون بیاورد.
عبدملک بلافاصله همراه با این افراد به انبار کاخ رفت و از آنجا مقداری پارچه و لباسهای کهنه برداشت. سپس بر سر چاه آمد و آنها را برای من با طناب پایین فرستاد و
به من گفت: «این پارچهها و لباسهای کهنه را زیر بغلت بگذار تا وقتی تو را با طناب بالا میکشیم، اذیت نشوی!» وقتی من حاضر شدم،
مرا بیرون کشیدند و به زندان قصر پادشاه بازگرداندند تا همان جا بمانم.
پس از مدتی، صدقیهوی پادشاه، به دنبال من فرستاد و مرا در محل دروازهٔ سوم خانۀ خدا به حضور خود آورد و به من گفت: «از تو سؤالی دارم و میخواهم حقیقت را هر چه که هست، به من بگویی!»
گفتم: «اگر حقیقت را بگویم، مرا خواهی کشت و اگر تو را راهنمایی و نصیحت کنم، گوش نخواهی کرد.»
پس صدقیهوی پادشاه در نهان برای من قسم خورد و گفت: «به يهوه زنده که به ما حیات بخشیده، سوگند که تو را نخواهم کشت و به دست کسانی که تشنهٔ خونت هستند، نخواهم سپرد!»
آنگاه به صدقیهو گفتم: « يهوه، اللها لشکرهای آسمان، اللها یسرال فرموده که اگر تسلیم پادشاه بابِل شوی، تو و خانوادهات زنده خواهید ماند و این شهر هم به آتش کشیده نخواهد شد؛
ولی اگر تسلیم نشوی، بابِلیها این شهر را تصرف کرده، به آتش خواهند کشید و تو نیز گرفتار خواهی شد!»
پادشاه گفت: «من میترسم تسلیم شوم، چون ممکن است بابِلیها مرا به دست یهودیان طرفدار خود، بسپارند. آنگاه معلوم نیست چه بلایی بر سرم خواهند آورد.»
جواب دادم: «یقین بدان که تو را به آنها نخواهند سپرد. استدعا میکنم که از کلام يهوه اطاعت نمایی. این به نفع توست، چون کشته نخواهی شد.
اما اگر نخواهی تسلیم شوی، يهوه در رؤیا به من نشان داد
که تمام زنانی که در کاخ سلطنتی باقی ماندهاند، به دست فرماندهان سپاه بابِل خواهند افتاد. هنگامی که ایشان از کاخ بیرون برده میشوند، خواهند گفت: ”دوستان نزدیک پادشاه به او خیانت کردهاند و در سختیها او را به حال خود رها نمودهاند!“
تمام زنان و فرزندانت به دست بابِلیها خواهند افتاد و خود نیز موفق به فرار نخواهی شد و در چنگ پادشاه بابِل گرفتار خواهی گشت و این شهر در آتش خواهد سوخت!»
صدقیهو گفت: «مواظب باش کسی از گفتگوی ما اطلاع پیدا نکند تا خطری متوجه جانت نباشد!
هنگامی که درباریان باخبر شوند که با تو صحبت کردهام، تو را به مرگ تهدید خواهند نمود تا از موضوع گفتگوی ما آگاهی یابند؛
ولی به ایشان فقط بگو که به پادشاه التماس کردم که مرا به سیاهچال خانهٔ یوناتان باز نگرداند، چون در آنجا خواهم مرد!»
همانطور هم شد. طولی نکشید که تمام بزرگان، نزد من آمدند و پرسیدند که با پادشاه چه گفتگویی داشتهام. من نیز همانگونه که پادشاه گفته بود، به آنها جواب دادم. ایشان هم نتوانستند کار دیگری بکنند، زیرا کسی سخنان من و پادشاه را نشنیده بود.
به این ترتیب تا روزی که یروشلیم به دست بابِلیها افتاد، در زندان قصر پادشاه ماندم.
39
در ماه دهم از نهمین سال سلطنت صدقیهو، پادشاه یهوده، نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، با تمام سپاه خود بار دیگر به یروشلیم حمله کرده، آن را محاصره نمود.
در روز نهم ماه چهارم، از سال یازدهم سلطنت صدقیهو، بابِلیها دیوار شهر را خراب کرده، به داخل رخنه نمودند و شهر را تصرف کردند.
سپس تمام فرماندهان سپاه بابِل داخل شهر شدند و پیروزمندانه کنار دروازهٔ وسطی نشستند. در میان آنها نرجل شراصر، سمجرنبو، سرسکیم و نرجل شراصر (مشاور پادشاه بابِل)، به چشم میخوردند.
وقتی صدقیهوی پادشاه و لشکریانش دیدند که شهر سقوط کرده، شبانه از دروازهای که بین دو دیوار پشت باغ کاخ سلطنتی بود، فرار کردند و به سوی درهٔ اردن رفتند.
ولی بابِلیها، پادشاه را تعقیب کردند و او را در دشت اریحا گرفتند و به حضور نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل آوردند. او در شهر ربله واقع در خاک حمات مستقر شده بود. در آنجا او حکم مجازات صدقیهو را صادر کرد.
پادشاه بابِل دستور داد فرزندان صدقیهو و مقامات یهوده را در برابر چشمان او اعدام کنند.
سپس امر کرد که چشمان صدقیهو را از حدقه درآورند و او را با زنجیر ببندند و به بابِل ببرند.
در این ضمن، بابِلیها شهر و کاخ سلطنتی را به آتش کشیدند و دیوار یروشلیم را خراب کردند.
به دستور نبوزرادان فرماندهٔ سپاه بابِل، باقیماندهٔ جمعیت یروشلیم و تمام کسانی را که به او پناه آورده بودند، به بابِل فرستادند؛
ولی فقیران را که چیزی نداشتند در سرزمین یهوده باقی گذاشتند و مزرعه و تاکستان به ایشان دادند.
در ضمن نِبوکَدنِصَّر به نبوزرادان دستور داده بود که مرا پیدا کند و سفارش کرده بود که از من به خوبی مواظبت نماید و هر چه میخواهم، در اختیارم بگذارد.
پس نبوزرادان، فرماندهٔ سپاه بابِل و نبوشزبان رئیس خواجهسرایان و نرجل شراصر، مشاور پادشاه و سایر مقامات طبق دستور پادشاه، سربازانی به زندان فرستادند تا مرا ببرند و به جدلیهو (پسر اخیقام، نوهٔ شافان) بسپارند تا مرا به خانهٔ خود ببرد. به این ترتیب من به میان قوم خود که در آن سرزمین باقی مانده بودند، بازگشتم.
پیش از حملهٔ بابِلیها، زمانی که من هنوز در زندان بودم، يهوه این پیغام را به من داد:
«به سراغ عبدملک حبشی بفرست و به او بگو که يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید: ”بلاهایی را که قبلاً گفته بودم، بهزودی بر سر این شهر خواهم آورد، و تو نیز شاهد آن خواهی بود.
ولی تو را از مهلکه نجات خواهم داد و به دست کسانی که از ایشان میترسی، کشته نخواهی شد.
به پاس ایمان و اعتمادی که نسبت به من داری، جانت را حفظ میکنم و تو را در امان نگه خواهم داشت.“»
40
اسیران یروشلیم و یهوده که به بابِل برده میشدند، در راه به رامه رسیدند. من نیز در میان ایشان بودم؛ ولی در آنجا نبوزرادان فرماندهٔ سپاه بابِل زنجیرهای مرا گشود و آزادم کرد.
او مرا فرا خواند و گفت: « يهوه، اللها تو گفته بود که این سرزمین را ویران خواهد نمود؛
و اکنون او قول خود را عملی کرده است. تمام این بلایا بدین سبب است که شما نسبت به او گناه کردهاید و او را اطاعت ننمودهاید.
حال، من زنجیرهایت را میگشایم و آزادت میکنم. اگر میخواهی با من به بابِل بیایی، ترتیبی میدهم که از تو به خوبی مراقبت به عمل آید؛ ولی اگر نمیخواهی بیایی، اشکالی ندارد؛ تمام این سرزمین پیش روی توست، به هر جایی که دوست داری، برو.
اما اگر قصد داری بمانی، نزد جدلیهو (پسر اخیقام، نوهٔ شافان)، که پادشاه بابِل او را حاکم یهوده ساخته است، برو و در میان بقیهٔ قوم که جدلیهو بر ایشان حکومت میکند، بمان. به هر حال، مختار هستی. در هر جا که میخواهی، ساکن شو!» سپس مقداری خوراک و پول به من داد و مرا آزاد کرد.
پس به شهر مصفه نزد جدلیهو آمدم و در میان بقیهٔ قوم که در یهوده باقی مانده بودند، ساکن شدم.
در این میان، بعضی از سرداران لشکر و سربازانشان هنوز تسلیم بابِلیها نشده بودند و در صحرا به سر میبردند. ولی وقتی شنیدند که جدلیهو از طرف پادشاه بابِل، سرپرست بازماندگان و فقرای سرزمین شده است،
برای دیدن جدلیه به مصفه آمدند. این افراد عبارت بودند از: اسماعیل (پسر نتنیهو)، یوحانان و یوناتان (پسران قاریح)، سرایا (پسر تنحومت)، پسران عیفای (اهل نطوفات)، یزنیا (پسر معکاتی)، و سربازان ایشان.
جدلیهو آنها را مطمئن ساخته، گفت: «اگر تسلیم بابِلیها بشوید، در امن و امان خواهید ماند. همینجا بمانید، به پادشاه بابِل خدمت کنید تا همه چیز به خیر و صلاحتان شود.
من در مصفه میمانم تا به بابِلیها که برای رسیدگی به امور این سرزمین میآیند، پاسخگو باشم؛ ولی شما در هر شهری که میخواهید، میتوانید ساکن شوید و زمین را آباد کنید و به جمعآوری و ذخیره کردن میوه، شراب و روغن مشغول شوید.»
یهودیانی نیز که به موآب، عمون، ادوم و آبادیهای اطراف گریخته بودند، شنیدند که پادشاه بابِل عدهای را در یهوده باقی گذاشته، و نیز جدلیهو فرماندار سرزمین شده است.
بنابراین از تمام این سرزمینها به یهوده بازگشتند و در مصفه نزد جدلیهو سکونت گزیدند و به کشت و زرع پرداختند و محصول فراوان جمع کردند.
پس از مدتی، یوحانان (پسر قاریح) و سایر سرداران لشکر که تسلیم بابِلیها نشده بودند، به مصفه آمدند و به جدلیهو اطلاع دادند که بعلیس، پادشاه عمونیها، اسماعیل (پسر نتنیه) را مأمور کرده تا او را بکشد. ولی جدلیهو گفتهٔ آنها را باور نکرد.
یوحانان در مصفه محرمانه به جدلیهو گفت: «اجازه بده که بروم و اسماعیل را بکشم. هیچکس هم از ماجرا باخبر نخواهد شد. چرا بگذاریم او تو را بکشد؟ هیچ فکر کردهای در آن صورت بر سر یهودیانی که به اینجا بازگشتهاند، چه خواهد آمد؟ همه پراکنده خواهند شد و از بین خواهند رفت.»
ولی جدلیهو گفت: «من به تو اجازه نمیدهم چنین کاری بکنی؛ آنچه دربارهٔ اسماعیل میگویی حقیقت ندارد.»
41
اما در ماه هفتم، اسماعیل (پسر نتنیهو، نوهٔ الیشاماع) که از خاندان سلطنتی و یکی از مقامات بلند پایۀ پادشاه بود، به همراه ده نفر به مصفه نزد جدلیهو آمد. هنگامی که با هم غذا میخوردند،
ناگهان اسماعیل و همراهانش، شمشیرهایشان را کشیدند و بر جدلیهو که پادشاه بابِل او را فرماندار ساخته بود، حملهور شده، او را کشتند.
سپس بیرون رفتند و تمام سربازان یهودی و بابِلی را که در مصفه با جدلیهو بودند، قتل عام کردند.
روز بعد، پیش از آنکه خبر این ماجرا پخش شود،
هشتاد نفر از شهرهای شکیم، شیلوه و سامره از نزدیکی مصفه عبور میکردند و به رسم عزاداری، با ریش تراشیده، لباسهای دریده و صورت خراشیده، با هدیه و بخور به خانهٔ يهوه میرفتند.
اسماعیل در حالی که میگریست، برای استقبال آنها از شهر بیرون رفت. وقتی به ایشان رسید، گفت: «بیایید و ببینید چه بر سر جدلیهو آمده است!»
وقتی همه وارد شهر شدند، اسماعیل و همدستانش آنها را نیز کشتند و جنازههایشان را در گودال انداختند.
ولی در آن گروه، ده نفر بودند که به اسماعیل قول دادند که اگر آنها را نکشد، بروند و هر چه گندم، جو، روغن و عسل پنهان کردهاند، برایش بیاورند. پس آن ده نفر را نکشتند.
گودالی که اسماعیل جنازهٔ مقتولین را در آن انداخت همان گودالی است که آسای پادشاه، به هنگام بنای برج و باروی مصفه در زمان جنگ با بعشا، پادشاه یسرال، حفر نموده بود.
در ضمن اسماعیل، دختران پادشاه و بازماندگان قوم را که در مصفه بودند و نبوزرادان فرماندهٔ گارد پادشاه بابِل ایشان را به دست جدلیهو سپرده بود، اسیر کرد و همه را با خود برداشت و به سوی سرزمین عمونیها به راه افتاد.
ولی یوحانان (پسر قاریح) و سایر سرداران لشکر وقتی از جنایت اسماعیل آگاهی یافتند،
با تمام نفرات خود به تعقیب او پرداختند تا او را بکشند. آنها در نزدیکی برکهٔ بزرگ واقع در جبعون به او رسیدند.
اشخاصی که در اسارت اسماعیل بودند، وقتی یوحانان و همراهان او را دیدند، از خوشحالی فریاد برآوردند و به سوی آنها دویدند.
در این گیرودار اسماعیل با هشت نفر از همدستانش موفق شد به سرزمین عمونیها بگریزد.
یوحانان و افرادش بیدرنگ همهٔ سربازان، زنان، بچهها و خواجهسرایانی را که نجات داده بودند، برداشتند و از جبعون به دهکدهٔ جیروت کمهام در نزدیکی بیتلحم رفتند، تا از آنجا از ترس بابِلیها به مصر بگریزند، زیرا جدلیه، فرماندار پادشاه بابِل، به دست اسماعیل کشته شده بود.
42
آنگاه یوحانان و عزریهو (پسر هوشعیا) و سایر سرداران لشکر و تمام مردم، از کوچک تا بزرگ، نزد من آمدند
و گفتند: «التماس میکنیم برای ما دعا کن، چون همانگونه که میبینی، از آن قوم بزرگ فقط عدهٔ کمی باقی ماندهایم.
از يهوه، اللها خودت درخواست نما تا به ما نشان دهد چه کنیم و به کجا برویم.»
جواب دادم: «بسیار خوب، من طبق درخواست شما، به حضور يهوه، اللها شما دعا خواهم کرد و هر چه بفرماید، به شما خواهم گفت و چیزی را پنهان نخواهم نمود!»
آنها گفتند: «یهوه اللهات شاهدی امین بر ضد ما باشد اگر از اطاعت هر آنچه او به ما میگوید، امتناع ورزیم،
چه طبق دلخواه ما باشد، چه نباشد! ما یهوه اللها خود را که تو را به حضور او میفرستیم، اطاعت خواهیم نمود، زیرا اگر مطیع دستورهای او باشیم، همه چیز برای ما به خیر و خوبی تمام خواهد شد.»
ده روز بعد، يهوه به دعای من جواب داد.
من نیز یوحانان و سایر سرداران لشکر و تمام قوم را از بزرگ تا کوچک فرا خواندم
و به ایشان گفتم: «درخواست شما را به درگاه يهوه، اللها یسرال بردم و او در پاسخ، چنین فرمود:
”در این سرزمین بمانید. اگر بمانید، شما را استوار و برقرار خواهم ساخت و دیگر شما را منهدم و پراکنده نخواهم کرد، چون از بلایی که بر سرتان آوردم، بسیار غمگین شدهام.
دیگر از پادشاه بابِل نترسید، چون من با شما هستم تا شما را نجات دهم و از دست او برهانم.
من از روی رحمت خود، کاری خواهم کرد که او بر شما نظر لطف داشته باشد و اجازه دهد که در سرزمین خود باقی بمانید.“
«ولی اگر يهوه را اطاعت نکنید و نخواهید در این سرزمین بمانید، و برای رفتن به مصر پافشاری نمایید، به این امید که بتوانید در آنجا از جنگ، گرسنگی و ترس و هراس در امان باشید،
در این صورت، ای بازماندگان یهوده، يهوه قادر متعال، اللها یسرال به شما چنین میفرماید: ”اگر اصرار دارید که به مصر بروید،
جنگ و قحطیای که از آن میترسید، در آنجا دامنگیرتان خواهد شد و در همان جا از بین خواهید رفت.
این سرنوشت کسانی است که اصرار دارند به مصر بروند و در آنجا بمانند؛ بله، شما همگی در اثر جنگ، گرسنگی و بیماری خواهید مرد و هیچیک از شما از بلایی که در آنجا بر سرتان خواهم آورد، جان به در نخواهد برد.
زیرا يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: همانگونه که آتش خشم و غضب من بر سر اهالی یروشلیم ریخت، به محض اینکه وارد مصر شوید، بر سر شما نیز خواهد ریخت. شما مورد نفرت و انزجار قرار خواهید گرفت و به شما نفرین و ناسزا خواهند گفت و دیگر هرگز وطنتان را نخواهید دید.“»
در پایان گفتم: «ای باقیماندگان یهوده، يهوه به شما گفته است که به مصر نروید و من هم هشدار لازم را به شما دادم.
پس بدانید که اگر به مصر بروید اشتباه بزرگی مرتکب میشوید. شما از من خواستید تا برایتان دعا کنم و گفتید که هر چه يهوه بگوید اطاعت خواهید کرد.
امروز آنچه يهوه فرمود، کلمه به کلمه به شما گفتهام، ولی شما اطاعت نمیکنید.
حال که اصرار دارید به مصر بروید، یقین بدانید که در آنجا در اثر جنگ و قحطی و بیماری خواهید مرد.»
43
وقتی پیغام يهوه را به طور کامل به آنها اعلام نمودم،
عزریهو (پسر هوشعیا) و یوحانان (پسر قاریح) و سایر اشخاص خودپسند گفتند: «تو دروغ میگویی! يهوه، اللها ما به تو نگفته است که ما به مصر نرویم! باروک (پسر نیریا) بر ضد ما توطئه چیده و به تو گفته است که این مطالب را بگویی تا ما اینجا بمانیم و بابِلیها ما را بکشند یا به تبعید ببرند.»
پس یوحانان و سرداران لشکر و سایر مردم نخواستند دستور يهوه را اطاعت کنند و در یهوده بمانند.
همهٔ ایشان، حتی تمام کسانی که به سرزمینهای نزدیک فرار کرده و بعد بازگشته بودند، با یوحانان و سرداران لشکر عازم مصر شدند.
در این گروه، مردان، زنان، کودکان و نیز دختران پادشاه و تمام کسانی که نبوزرادان، فرماندهٔ سپاه بابِل، به دست جدلیهو سپرده بود، دیده میشدند؛ ایشان حتی من و باروک را به زور با خود بردند.
به این ترتیب به مصر رسیدیم و وارد شهر تحفنحیس شدیم، زیرا آنها از دستور يهوه سرپیچی کردند.
آنگاه در تحفنحیس بار دیگر يهوه با من سخن گفت و فرمود:
«مردان یهوده را جمع کن و در برابر چشمان ایشان، سنگهای بزرگی بگیر و در سنگفرش محوطه مشرف بر دروازهٔ قصر پادشاه مصر در تحفنحیس پنهان کن،
و به مردان یهوده بگو که من، يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال بندهٔ خود، نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل را به مصر خواهم آورد، و او تخت سلطنت خود را روی همین سنگهایی که در اینجا پنهان شدهاند، برقرار خواهد ساخت و سایبان شاهانهاش را روی آنها برخواهد افراشت.
او مملکت مصر را ویران خواهد ساخت و آنانی را که محکوم به مرگند، خواهد کشت، آنانی را که محکوم به تبعیدند، به اسیری خواهد برد و آنانی را که باید با شمشیر کشته شوند، از دم شمشیر خواهد گذراند.
همچنین معبدهای اللهاان مصر را به آتش خواهد کشید، و بتها را یا خواهد سوزاند و یا با خود به غنیمت خواهد برد. همانگونه که چوپان ککهای لباس خود را یک به یک برمیچیند، نِبوکَدنِصَّر هم مصر را تمام غارت خواهد کرد و پیروزمندانه آنجا را ترک خواهد گفت.
او ستونهای معبد خورشید را خواهد شکست و معبدهای اللهاان مصر را به آتش خواهد کشید.»
44
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال دربارهٔ تمام یهودیانی که در شمال مصر زندگی میکردند، یعنی در شهرهای مجدل، تحفنحیس، ممفیس، و آنهایی که در سراسر جنوب مصر ساکن بودند، به من چنین فرمود: «شما دیدید که من با یروشلیم و سایر شهرهای یهوده چه کردم! حتی امروز هم ویران و خالی از سکنه هستند،
چون ساکنین آنها اللهاان بیگانهای را میپرستیدند که نه خودشان میشناختند و نه اجدادشان، و با این شرارتها خشم مرا شعلهور ساختند.
با اینکه من همواره خدمتگزاران خود، انبیا را میفرستادم تا ایشان را از این کارهای نفرتانگیز منع کنند،
ولی آنها گوش نمیدادند و از گناهان خود دست نمیکشیدند، بلکه به پرستش بتها ادامه میدادند.
به همین جهت، خشم و غضب من همانند آتش بر شهرهای یهوده و کوچههای یروشلیم فرود آمد و همانطور که امروز میبینید، همه جا را ویران ساخته است.
پس حال يهوه لشکرها، اللها یسرال میفرماید: چرا تیشه به ریشهٔ خود میزنید؟ چرا کاری میکنید که همگی از مرد و زن، طفل و نوزاد، از میان یهوده منقطع شوند، و کسی از شما باقی نماند؟
چرا در مصر با پرستیدن بتها و سوزاندن بخور برای آنها، آتش خشم و غضب مرا شعلهور میسازید؟ با این کارها خودتان را نابود خواهید کرد و مورد لعنت و نفرت همهٔ قومهای روی زمین خواهید شد.
آیا گناهان پدران خود را فراموش کردهاید؟ آیا گناهانی را که پادشاهان و ملکههایتان، خود شما و زنانتان در یهوده و یروشلیم مرتکب شدهاید، از یاد بردهاید؟
حتی تا این لحظه نیز، هیچکس از کردهٔ خود پشیمان نشده و هیچکس نخواسته نزد من بازگردد و از دستورهایی که به شما و پدران شما دادهام، پیروی نماید.
«از این رو من، يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال اراده کردهام همهٔ مردم یهوده را نابود کنم،
و باقیماندهٔ مردم یهوده را نیز که تصمیم دارند مانند شما به مصر بیایند، از بین ببرم. در اینجا آنها خوار و ذلیل، ملعون و منفور خواهند گردید و در اثر جنگ و قحطی همه از خرد و بزرگ هلاک خواهند شد.
«همانگونه که ایشان را در یروشلیم با جنگ، قحطی و مرض مجازات کردم، در مصر نیز همانطور مجازات خواهم نمود.
از اهالی یهوده که در مصر سکونت گزیدهاند، کسی زنده باقی نخواهد ماند؛ بهجز چند فراری، هیچیک از آنها نخواهند توانست به یهوده بازگردند به جایی که اینقدر مشتاقش هستند!»
آنگاه تمام مردانی که میدانستند همسرانشان برای بتها بخور میسوزانند، و زنان حاضر در آنجا و گروه بزرگی از یهودیان ساکن جنوب مصر، چنین جواب دادند:
«ما به دروغهای تو که ادعا میکنی پیغام يهوه است، گوش نخواهیم داد!
ما هر چه دوست داشته باشیم، خواهیم کرد. برای ملکهٔ آسمان بخور خواهیم سوزاند و برایش قربانی خواهیم کرد، همانگونه که خود و اجدادمان، پادشاهان و بزرگانمان، قبلاً در شهرهای یهوده و در کوچههای یروشلیم این کار را انجام میدادیم. در آن زمان خوراک به اندازه کافی داشتیم، خوشبخت بودیم و دچار هیچ بلایی نمیشدیم!
ولی از روزی که از بخور سوزاندن و پرستش ملکهٔ آسمان دست کشیدیم، بدبخت شدهایم و در اثر جنگ و قحطی از بین میرویم.»
زنان نیز چنین گفتند: «آیا خیال میکنی ما بدون اطلاع و کمک شوهرانمان ملکهٔ آسمان را میپرستیدیم و هدایای نوشیدنی، تقدیمش میکردیم و برای او نانهای شیرینی با تصویر خودش میپختیم؟»
پس به تمام مردان و زنانی که این جواب را به من دادند، گفتم:
«آیا تصور میکنید يهوه نمیدانست که شما و اجدادتان، پادشاهان و بزرگانتان، و تمام مردم در شهرهای یهوده و کوچههای یروشلیم، برای بتها بخور میسوزاندید؟ بله، او میدانست،
ولی چون دیگر نمیتوانست بیش از این کارهای زشت شما را تحمل کند، سرزمینتان را ویران و ملعون کرد، به طوری که تا به امروز خالی از سکنه مانده است.
به این دلیل تمام این بلاها بر سر شما آمده که برای بتها بخور میسوزاندید و نسبت به يهوه گناه میکردید و نمیخواستید او را اطاعت کنید.»
سخنان خود را خطاب به همۀ مردمان یهوده منجمله جمیع زنان، ادامه دادم و توجه آنها را به کلام يهوه جلب کرده، گفتم که
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال چنین میفرماید: «شما و زنانتان گفتهاید که هرگز از پیروی و پرستش ملکهٔ آسمان دست نخواهید کشید و این را با اعمال و رفتارتان ثابت کردهاید. بسیار خوب، پس به قول و قرار و نذرتان وفا کنید!
ولی ای اهالی یهوده که در مصر ساکن هستید، به آنچه میگویم، گوش کنید! من به نام پرشکوه خود قسم خوردهام که از این پس هرگز به دعای شما توجهی نکنم و به درخواست کمک شما اعتنایی ننمایم.
من همیشه مراقب شما خواهم بود، اما نه برای خوبی کردن! ترتیبی خواهم داد که بدی و بلا بر سرتان نازل شود و در اثر جنگ و قحطی نابود شوید و از بین بروید.
«فقط عدهٔ کمی از مرگ رهایی یافته، از مصر به یهوده مراجعت خواهند کرد. آنگاه آنانی که زنده مانده باشند، خواهند دانست چه کسی راست میگوید من یا آنها!
و برای اینکه به شما ثابت شود که همینجا در مصر شما را مجازات خواهم کرد و بر شما بلا نازل خواهم نمود، این علامت را به شما میدهم:
حفرع، پادشاه مصر را به دست دشمنانش که به خونش تشنهاند خواهم سپرد، همانگونه که صدقیهو، پادشاه یهوده را تحویل نِبوکَدنِصَّر پادشاه بابِل دادم.» این را يهوه میگوید.
45
در سال چهارم سلطنت یهویاقیم پادشاه (پسر یوشیهو، پادشاه یهوده)، باروک تمام سخنان خدا را که به او گفته بودم، بر طوماری نوشت. پس از آن، این پیغام را از جانب يهوه، اللها بنییسرال به او دادم:
«ای باروک تو گفتهای: ”وای بر من! يهوه غمها و دردهای مرا افزوده است. از آه و ناله خسته شدهام و یک دم آرام ندارم.“
ولی ای باروک، يهوه میگوید: بدان که من هر چه ساختهام، منهدم خواهم نمود، و هر چه کاشتهام، ریشهکن خواهم کرد. بله، این کار را با این سرزمین خواهم نمود!
پس آیا تو در چنین وضعی، برای خودت چیزهای بزرگ آرزو میکنی؟ این کار را نکن! با این حال، اگرچه بر سر این مردم بلاهای بسیار بیاورم، ولی به پاس زحماتت، هر جا بروی جانت را حفظ خواهم کرد!»
46
يهوه دربارۀ قومهای مختلف با من سخن گفت.
نخستین قوم، مصر بود. در سال چهارم سلطنت یهویاقیم (پسر یوشیهو)، پادشاه یهوده، هنگامی که سپاه نکو، پادشاه مصر، در نبرد کرکمیش در کنار رود فرات از نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل شکست خورد، يهوه دربارهٔ مصریها چنین فرمود:
«سرداران مصری به سربازان دستور میدهند که سپرها را بردارند و به میدان جنگ هجوم برند!
اسبها را زین کنند و سوار شوند. کلاهخود بر سر بگذارند، نیزهها را تیز کنند و زره بپوشند.
اما چه میبینم؟ لشکریان مصر از ترس در حال فرار هستند! قویترین سربازانشان بدون آنکه به پشت سر نگاه کنند، پا به فرار گذاشتهاند! بله، ترس و وحشت از هر سو بر آنان هجوم آورده است!
نه قویترین رزمندگانشان و نه سریعترین آنها، هیچیک جان به در نخواهند برد. در شمال، کنار رود فرات، همه میلغزند و میافتند.
«این کدام سپاه نیرومندی است که به پیش میرود و همچون رود نیل که به هنگام طغیان، بالا میآید، زمینهای اطراف را فرا میگیرد؟
این لشکر مصر است که با تکبر ادعا میکند که مثل طغیان نیل، دنیا را خواهد گرفت و دشمنان را نابود خواهد کرد.
پس ای اسبان و ارابهها و سربازان مصر بیایید! ای اهالی سودان و لیبی که سپرداران لشکر مصر هستید، ای لودیان که کماندارانش میباشید، به پیش بیایید!
چون امروز، روز يهوه، آن يهوه لشکرهای آسمان، است! روزی است که يهوه از دشمنانش انتقام میگیرد. شمشیر او آنقدر میکشد تا سیر شده، از خون شما مست گردد. امروز يهوه، آن يهوه لشکرهای آسمان، در سرزمین شمال، نزد رود فرات قربانی میگیرد.
ای مردم بیچارۀ مصر برای تهیه دارو به جلعاد بروید! ولی برای زخمهای شما علاجی نیست. اگرچه داروهای بسیار مصرف نمایید، اما شفا نخواهید یافت.
رسواییتان به گوش همه رسیده و فریاد ناامیدی و شکست شما دنیا را پر کرده است. سربازان دلیر شما در میدان جنگ میلغزند و روی هم میافتند.»
سپس يهوه دربارهٔ آمدن نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل و حملهٔ او به مصر، این پیغام را به من داد:
«این خبر را در همهٔ شهرهای مصر با صدای بلند اعلام کنید؛ در شهرهای مجدل، ممفیس و تحفنحیس آن را به گوش همه برسانید: برخیزید و آمادهٔ جنگ شوید، چون شمشیر هلاکت، همهٔ اطرافیان شما را نابود کرده است!
چرا جنگجویان شما میافتند و بر نمیخیزند؟ چون يهوه آنها را بر زمین کوبیده است.
بسیاری از آنها میلغزند و دستهدسته روی هم میافتند. آنگاه سربازان مزدور که اهل سرزمینهای دیگر هستند، خواهند گفت: ”بیایید به زادگاه خویش و نزد قوم خود برگردیم تا از کشتاری که در اینجاست، در امان باشیم!“
در آنجا خواهند گفت: ”فرعون پادشاه مصر طبل توخالی است که فرصت را از دست داده است!“
«من، يهوه لشکرهای آسمان که پادشاه همهٔ جهان هستم، به حیات خود قسم میخورم که شخصی نیرومند بر مصر هجوم خواهد آورد؛ او مانند کوه تابور در میان کوههای دیگر است و مانند کوه کرمل بر کنار دریا.
ای مردم مصر، اسباب خود را آماده کنید و برای تبعید مهیا شوید، چون شهر ممفیس به کلی ویران خواهد شد و موجود زندهای در آن باقی نخواهد ماند.
مصر مانند گوسالهای زیباست؛ ولی یک خرمگس او را فراری خواهد داد، خرمگسی که از شمال خواهد آمد!
حتی سربازان مزدور مصر نیز مانند گوسالههایی فربهاند؛ آنها نیز برگشته، پا به فرار خواهند گذاشت، زیرا روز مصیبت و زمان مجازات ایشان فرا رسیده است.
مصر مانند ماری است که هیسکنان میگریزد، زیرا دشمنانش با تاب و توان به پیش میتازند، و مانند کسانی که درختان را میبرند، با تبرها بر او هجوم میآورند.
يهوه میفرماید: آنها مردم مصر را مانند درختان جنگل خواهند برید، زیرا از ملخها بیشمارند.
مردم مصر با سرافکندگی مغلوب این قوم شمالی خواهند شد.»
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: «من بت آمون، اللها شهر تبس و اللهاان دیگر مصر را نابود خواهم کرد. پادشاه و تمام کسانی را نیز که به او امید بستهاند، مجازات خواهم کرد،
و ایشان را به دست کسانی که تشنهٔ خونشان هستند تسلیم خواهم نمود، یعنی به دست نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل و سپاه او. ولی بعد از این دوره، سرزمین مصر بار دیگر آباد خواهد شد و مردم در آن زندگی خواهند کرد. من، يهوه، این را میگویم.
«ولی ای فرزندان بندهٔ من یعقوب، نترسید؛ ای بنییسرال، هراس به خود راه ندهید! من شما و فرزندانتان را از نقاط دور دست و از سرزمین تبعید، به وطنتان باز خواهم گرداند و شما در امنیت و آسایش زندگی خواهید کرد و دیگر کسی باعث ترس شما نخواهد شد.
ای فرزندان بندهٔ من یعقوب، نترسید! چون من با شما هستم؛ حتی اگر قومهایی را که شما را در میانشان پراکنده کردم، به کلی تار و مار کنم، ولی شما را از بین نخواهم برد؛ البته شما را هرگز بیسزا نخواهم گذارد؛ بله، شما را بهیقین تنبیه خواهم نمود، ولی منصفانه و عادلانه.»
47
این است پیام يهوه به ارمیای نبی دربارۀ فلسطینیان پیش از آنکه سپاه مصر، شهر فلسطینی غزه را تصرف کند.
يهوه میفرماید: «بنگرید! از سوی شمال سیلی میآید، مانند رودی که طغیان کرده باشد! سیل میآید تا سرزمین فلسطینیان و هر چه در آن است، و شهرها و مردمانش را از میان ببرد. مردم و ساکنین آنجا از ترس و وحشت، فریاد خواهند زد و گریه و زاری خواهند نمود،
زیرا صدای سم اسبها و خروش ارابهها و چرخهای آن به گوش میرسد! پدران میگریزند، بدون آنکه به فکر فرزندان درماندهٔ خود باشند!
چون زمان نابودی تمام فلسطینیان و همدستانشان در صور و صیدون فرا رسیده است. من، يهوه، آنانی را که از جزیرهٔ کریت آمدهاند، یعنی فلسطینیها را از بین خواهم برد.
غزه تحقیر شده، موی سرش تراشیده خواهد شد. اَشقِلون با خاک یکسان خواهد شد. ای بازماندگان فلسطینی که در وادی زندگی میکنید، تا به کی عزاداری خواهید کرد؟
«مردم فریاد برآورده خواهند گفت: ”ای شمشیر يهوه، کی آرام خواهی گرفت؟ به غلاف خود برگرد و آرام بگیر و استراحت کن!“
ولی چطور میتواند آرام گیرد، در حالی که من او را مأمور کردهام تا شهر اشقلون و شهرهای ساحلی را از بین ببرد.»
48
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، دربارهٔ موآب چنین میفرماید: «وای به حال شهر نبو، زیرا خراب خواهد شد. قریه تایم و قلعههایش ویران و تسخیر شده، مردمش رسوا خواهند گشت.
عظمت و شکوه موآب از بین خواهد رفت. مردم شهر حشبون برای خرابی آن نقشهها کشیدهاند. میگویند: ”بیایید ریشهٔ این قوم را از بیخ و بن برکنیم.“ شهر مدمین در سکوت و خاموشی فرو خواهد رفت، چون دشمن، ساکنانش را تار و مار خواهد کرد. مردم حورونایم فریاد خواهند زد: ”نابودی، شکست بزرگ! موآب از بین رفت!“ کودکانش نیز ناله سر خواهند داد.
فراریان، گریهکنان از تپههای لوحیت بالا خواهند رفت و در سرازیری حورونایم فریاد شکست سر داده، خواهند گفت:
”برای حفظ جانتان فرار کنید. در بیابانها پنهان شوید!“
ای موآب چون به ثروت و توانایی خود تکیه کردی، پس هلاک خواهی شد، و اللهات، کموش نیز با کاهنان و بزرگانش به سرزمینهای دور تبعید خواهند گردید!
«تمام روستاها و شهرها، چه در دشت باشند چه در دره، همگی خراب خواهند شد، چون من، يهوه، این را گفتهام.
کاش موآب بال میداشت و میتوانست پرواز کند و بگریزد، چون شهرهایش خراب خواهند شد و کسی در آنها باقی نخواهد ماند.
ملعون باد کسی که شمشیرش را با خون تو سرخ نکند! ملعون باد کسی که کاری را که يهوه به او سپرده، به سستی انجام دهد!
«موآب از ابتدای تاریخ خود تاکنون، در امنیت و به دور از جنگ و جدال به سر برده و هرگز به تبعید نرفته است. موآب همچون شراب دست نخوردهای است که از کوزهای به کوزهای دیگر ریخته نشده و به همین دلیل طعم و بوی آن تغییر نکرده است.
ولی بهزودی زمانی فرا خواهد رسید که من افرادی را به سراغش خواهم فرستاد تا کوزههایش را بر زمین، خالی کنند و بشکنند!
سرانجام، موآب از وجود اللها خود کموش خجل خواهد شد، همانطور که بنییسرال در بیتئیل از گوسالهٔ طلایی خود شرمسار شد.
«چگونه میتوانید به خود ببالید و بگویید: ”ما همگی شجاع و جنگ آزموده هستیم؟“
حال آنکه موآب ویران خواهد شد و بهترین جوانانش به قتل خواهند رسید. من که پادشاه جهان هستم و نامم يهوه لشکرهای آسمان میباشد، این را گفتهام.
بلا و مصیبت بهزودی بر موآب نازل خواهد شد.
«ای تمام قومهای مجاور موآب، ای همهٔ کسانی که با شهرت و آوازهٔ او آشنایید، برای او ماتم بگیرید! ببینید قدرت و عظمت او چگونه در هم شکسته است!
ای اهالی دیبون، از شکوه و جلالتان به زیر بیایید و به خاک سیاه بنشینید، چون کسانی که موآب را ویران میکنند، دیبون را نیز ویران خواهند کرد و تمام برج و باروهایش را خراب خواهند نمود.
ای اهالی عروعیر، بر سر راه بایستید و تماشا کنید و از فراریان و بازماندگان موآب بپرسید که چه اتفاقی افتاده است.
آنها جواب خواهند داد: ”موآب به دست دشمن افتاده است. گریه و فریاد سر دهید و در کنارههای رود ارنون اعلام کنید که موآب ویران شده است.“
«تمام شهرهای واقع در فلات نیز مجازات و خراب شدهاند، یعنی شهرهای حولون، یهصه، میفاعت،
دیبون، نبو، بیتدبلتایم،
قریه تایم، بیتجامول، بیتمعون،
قریوت، بصره، و تمام شهرهای دور و نزدیک سرزمین موآب.»
يهوه میفرماید: «قدرت موآب در هم شکسته است، شاخهایش بریده شده و بازوهایش شکسته است.
بگذارید موآب مثل یک مست، تلوتلو بخورد و بیفتد، چون از فرمان يهوه سرپیچی کرده است. او در قی خود میغلتد، به طوری که همه به او میخندند.
ای موآب، به یاد آور چگونه بنییسرال را مسخره میکردی. با او چنان رفتار میکردی که گویی به همراه دزدان دستگیر شده است!
«ای اهالی موآب، از شهرهای خود فرار کنید و مثل فاختهها که در شکاف صخرهها آشیانه میسازند، در غارها ساکن شوید.
غرور موآب را همه شنیدهاند؛ همه از تکبر، گستاخی و دل مغرور او باخبرند.
من، يهوه، از ادعاهای گستاخانه و پوچ او آگاهم؛ و میدانم کاری از دستش برنمیآید.
از این رو برای موآب گریانم و برای اهالی قیرحارس دلم میسوزد.
بیشتر از آنچه برای مردم یعزیر گریستم، برای مردم سبمه خواهم گریست. شهر سبمه، مانند درخت مویی بود که شاخههایش تا دریای مرده و تا یعزیر میرسید؛ ولی اکنون میوهها و انگورهایش را غارتگران از بین بردهاند.
شادی و خرمی از سرزمین حاصلخیز موآب رخت بربسته است؛ از چرخشتها دیگر شراب بیرون نمیآید و کسی انگورها را با فریاد شادی نمیافشرد. فریادهایی به گوش میرسد، ولی نه فریاد شادی.
نالهها و فریادهای دلخراش در همه جا شنیده میشود از حشبون تا العاله و یاهص، و از صوغر تا حورونایم و عجلت شلیشیا. حتی چراگاههای سرسبز نمریم نیز خشک شده است.»
يهوه میفرماید: «من در موآب تمام کسانی را که در بتکدهها برای بتها قربانی میکنند و برای اللهاان خود بخور میسوزانند، از بین خواهم برد.
دلم برای موآب و قیرحارس به فغان آمده، چون تمام داراییشان از میان رفته است.
از غم و غصه، موی سر و ریش خود را میکنند و دستشان را میخراشند و لباس عزا میپوشند.
از تمام خانهها و کوچههای موآب صدای آه و ناله بلند است، چون موآب را مثل یک ظرف بیمصرف، خرد کردهام.
ببینید چگونه در هم شکسته شده است! به صدای شیون و زاری او گوش دهید! به رسوایی موآب نگاه کنید! اینک برای همسایگان خود باعث خنده شده است و برای عدهای، موجب وحشت!»
يهوه میفرماید: «عقابی با بالهای گشوده بر فراز موآب پرواز خواهد کرد و برای تخریب و نابودی بر آن فرود خواهد آمد.
شهرها و قلعههای موآب تسخیر خواهند شد. در آن روز جنگاورانش مانند زنی که از درد زایمان به خود میپیچد، هراسان و پریشان خواهند گشت.
دیگر قومی به نام موآب وجود نخواهد داشت، چون بر ضد يهوه طغیان کرده است.
ای مردم موآب، وحشت و چاه و دام در انتظار شماست.
هر که از شما بخواهد از چنگال وحشت بگریزد، در چاه خواهد افتاد و آنکه خود را از چاه بیرون بکشد، در دام گرفتار خواهد شد. راه فرار نخواهید داشت، چون زمان مجازاتتان فرا رسیده است.» این است فرمودۀ يهوه.
«فراریان بیتاب، به حشبون پناه خواهند برد، ولی از این شهر که زمانی، سیحون پادشاه بر آن حکمرانی میکرد، آتشی بیرون خواهد آمد و سراسر موآب و تمام اهالی یاغی آن را خواهد سوزاند.»
وای به حال قوم موآب، قومی که اللهاشان، بت کموش است! زیرا نابود گشتهاند و پسران و دخترانشان، به اسارت برده شدهاند.
ولی يهوه میفرماید که در ایام آخر بار دیگر موآب را مورد توجه و لطف خود قرار خواهد داد. (در اینجا پیشگویی دربارهٔ موآب به پایان میرسد.)
49
يهوه دربارهٔ عمونیها چنین میفرماید: «ای شما که بت ملکوم را میپرستید، چرا شهرهای قبیلهٔ جاد را تصرف کردهاید و در آنها ساکن شدهاید؟ مگر تعداد بنییسرال برای پر کردن این شهرها کافی نمیباشد؟ آیا کسی نیست که از این شهرها دفاع کند؟
بنابراین روزی خواهد رسید که شما را برای این کار، مجازات خواهم کرد و پایتخت شما، ربه را ویران خواهم نمود. ربه با خاک یکسان خواهد شد و آبادیهای اطرافش در آتش خواهد سوخت. آنگاه بنییسرال خواهند آمد و زمینهای خود را دوباره تصاحب خواهند نمود. همانگونه که دیگران را بیخانمان کردید، شما را بیخانمان خواهند ساخت.
«ای مردم حشبون ناله کنید، زیرا عای ویران شده است! ای دختران ربه گریه کنید و لباس عزا بپوشید! ماتم بگیرید و پریشانحال به این سو و آن سو بدوید؛ چون بت شما ملکوم با تمام کاهنان و بزرگانش به تبعید برده خواهد شد.
ای قوم ناسپاس، شما به درههای حاصلخیزتان میبالید، ولی همگی آنها بهزودی نابود خواهند شد. شما به قدرت خود تکیه میکنید و گمان میبرید هرگز کسی جرأت نخواهد کرد به شما حمله کند.
ولی من، يهوه لشکرهای آسمان، شما را از هر سو به وحشت خواهم انداخت، زیرا قومهای همسایه، شما را از سرزمینتان بیرون خواهند نمود و کسی نخواهد بود که فراریان را دوباره جمع کند.
ولی در آینده بار دیگر کامیابی را به عمونیها باز خواهم گرداند. من، يهوه، این را میگویم.»
يهوه لشکرهای آسمان به ادومیها چنین میفرماید: «آن مردان حکیم و دانای شما کجا هستند؟ آیا در تمام شهر تیمان یکی نیز باقی نمانده است؟
ای مردم ددان، به دورترین نقاط صحرا فرار کنید، چون وقتی ادوم را مجازات کنم، شما را هم مجازات خواهم نمود!
آنانی که انگور میچینند مقدار کمی هم برای فقرا باقی میگذارند؛ حتی دزدها نیز همه چیز را نمیبرند! ولی من سرزمین عیسو را تماماً غارت خواهم کرد؛ مخفیگاههایش را نیز آشکار خواهم ساخت تا جایی برای پنهان شدن باقی نماند. فرزندان، برادران و همسایگان او همه نابود خواهند شد؛ خودش نیز از بین خواهد رفت.
اما من از کودکان یتیم نگهداری خواهم کرد و چشم امید بیوههایتان به من خواهد بود.»
زیرا يهوه چنین میگوید: «اگر شخص بیگناه، رنج و زحمت میبیند، چقدر بیشتر تو! زیرا تو بیسزا نخواهی ماند بلکه بهیقین جام مجازات را خواهی نوشید!
من به نام خود قسم خوردهام که شهر بصره با خاک یکسان شده، باعث ترس خواهد گردید و همچنین مورد نفرین و تمسخر قرار خواهد گرفت و دهات اطرافش برای همیشه خرابه باقی خواهد ماند.»
این خبر از جانب يهوه به من رسید: «سفیری نزد قومها خواهم فرستاد تا از آنها دعوت کند که علیه ادوم متحد شوند و آن را از بین ببرند.
من ادوم را در میان قومها و مردم، کوچک و خوار خواهم ساخت!
ای ادوم، که در کوهها و در شکاف صخرهها ساکن هستی، شهرت و غرور، فریبت داده است. اگرچه آشیانهات مثل عقاب بر قلۀ کوهها باشد، تو را از آنجا به زیر خواهم کشید.»
يهوه میفرماید: «سرنوشت ادوم وحشتناک است! هر که از آنجا عبور کند، از دیدنش مبهوت شده، به وحشت خواهد افتاد.
شهرها و آبادیهای اطراف آن، مثل شهرهای سدوم و عموره خاموش و بیصدا خواهند شد؛ دیگر کسی در آنجا زندگی نخواهد کرد.
همانگونه که شیری از جنگلهای اردن بیرون میآید و ناگهان به گوسفندان در حال چریدن هجوم میآورد، من نیز ناگهان بر ادومیها هجوم آورده، ایشان را از سرزمینشان بیرون خواهم راند. آنگاه شخص مورد نظر خود را تعیین خواهم نمود تا برایشان حکومت کند. زیرا کیست که مثل من باشد و کیست که بتواند از من بازخواست کند؟ کدام رهبر است که با من مخالفت نماید؟
بنابراین ارادهٔ من در مورد مردم ادوم و ساکنان تیمان این است که دشمن، آنها و حتی کودکانشان را به زور ببرد و خانههایشان را ویران کند.
«از صدای شکست ادوم، زمین خواهد لرزید. فریاد مردم آن، تا دریای سرخ شنیده خواهد شد.
دشمن مانند عقابی با بالهای گشوده بر شهر بصره پرواز کرده، بر آن فرود خواهد آمد. در آن روز، جنگاوران ادوم مانند زنی که در حال زاییدن است، هراسان و پریشان خواهند شد.»
يهوه دربارهٔ دمشق چنین میگوید: «مردم شهرهای حمات و ارفاد وحشت کردهاند، چون خبر نابودی خود را شنیدهاند. دلشان مثل دریای خروشان و طوفانی، آشفته است و آرام نمیگیرد.
مردم دمشق همه ضعف کرده، فرار میکنند؛ همچون زنی که میزاید، همه هراسان و مضطربند.
چگونه این شهر پرآوازه و پرنشاط، متروک شده است!
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: در آن روز، اجساد جوانانش در کوچهها خواهند افتاد و تمام سربازانش از بین خواهند رفت.
من دیوارهای دمشق را به آتش خواهم کشید و قصرهای بنهدد پادشاه را خواهم سوزاند.»
این پیشگویی دربارهٔ طایفهٔ قیدار و مردم نواحی حاصور است که به دست نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل مغلوب شدند. يهوه میفرماید: «بر مردم قیدار هجوم بیاورید و این ساکنین مشرقزمین را از بین ببرید.
گله و رمه و خیمههای ایشان و هر چه را در آنهاست بگیرید و تمام شترهایشان را ببرید. «مردم از هر طرف با ترس و وحشت فریاد برمیآورند و میگویند: ”ما محاصره شدهایم و از بین خواهیم رفت!“
«فرار کنید! هر چه زودتر بگریزید. ای اهالی حاصور به بیابانها پناه ببرید، زیرا نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل بر ضد شما توطئه چیده و برای نابودی شما آماده میشود.»
يهوه به نِبوکَدنِصَّر پادشاه، فرموده است: «برو و به آن قبایل چادرنشین ثروتمند حمله کن که تصور میکنند در رفاه و امنیت هستند و به خود میبالند که مستقل میباشند؛ شهرهای ایشان نه دیواری دارد و نه دروازهای.
شترها و حیواناتشان همه از آن تو خواهند شد. من این مردم را که گوشههای موی خود را میتراشند، به هر طرف پراکنده خواهم ساخت و از هر سو برایشان بلا خواهم فرستاد.»
يهوه میفرماید که حاصور مسکن جانوران صحرا خواهد شد و تا ابد ویران خواهد ماند و دیگر کسی هرگز در آن زندگی نخواهد کرد.
در آغاز سلطنت صدقیهو، پادشاه یهوده، يهوه لشکرهای آسمان پیامی بر ضد عیلام به من داد و فرمود: «من کمانداران عیلام را که مایۀ قوت آنهاست، در هم خواهم کوبید.
مردم عیلام را به هر سو پراکنده خواهم ساخت طوری که هیچ سرزمینی نباشد که آوارگان عیلام در آن یافت نشوند.
من با خشم شدید خود، عیلام را دچار بلا و مصیبت خواهم کرد و ایشان را به دست دشمنانشان خواهم سپرد تا به کلی نابودشان کنند.
من پادشاه و بزرگان عیلام را از بین خواهم برد و تخت سلطنت خود را در آنجا برقرار خواهم نمود.
ولی در آینده، عیلام را دوباره کامیاب خواهم ساخت. من، يهوه، این را میگویم.»
50
این است سخنانی که يهوه علیه سرزمین بابِل و مردم آن به ارمیای نبی فرمود:
«به همۀ دنیا اعلام کنید، پرچم را برافرازید و به همه بگویید که بابِل تسخیر خواهد شد! تمثالها و بتهایش شکسته خواهند شد. اللهاانش، بِل و مردوک سرافکنده و رسوا خواهند گردید.
زیرا قومی از سوی شمال بر بابِل هجوم خواهد آورد و آن را ویران خواهد کرد، و دیگر کسی در آن ساکن نخواهد شد بلکه همه، چه انسان و چه حیوان، از آنجا خواهند گریخت.
«در آن زمان، مردم یسرال و یهوده، هر دو گریهکنان خواهند آمد و يهوه، اللها خود را خواهند طلبید.
آنها راه یروشلیم را جویا خواهند شد تا به آنجا بازگردند. ایشان با تمام قلب به سوی من باز خواهند گشت و با من عهدی ابدی خواهند بست و آن را هرگز نخواهند شکست.
«قوم من مانند گوسفندان گمشده میباشند؛ چوپانانشان ایشان را گمراه کرده و در میان کوهها آواره نمودهاند. گوسفندان نیز راه خود را گم کردهاند و نمیدانند چگونه به آغل بازگردند.
دشمنانی که به ایشان برمیخورند، ایشان را میدرند و میگویند: ”ما اجازه داریم که با ایشان این گونه رفتار کنیم، چون بر ضد يهوه، اللها عادل که امید اجدادشان بود، گناه کردهاند.“
«ولی حال از بابِل فرار کنید! مانند بزهای نر که پیشاپیش گله میروند، قوم مرا به خانه هدایت کنید.
زیرا من لشکر بزرگی از قومهای نیرومند شمال را برخواهم انگیخت تا بر بابِل هجوم آورند و نابودش کنند؛ تیرهای آنها همگی به هدف خواهند خورد و خطا نخواهند رفت!
بابِل را غارت خواهند کرد و غنیمت فراوان نصیب غارتکنندگان خواهد شد. من، يهوه، این را میگویم.»
«ای مردم بابِل، ای غارتکنندگان قوم من، شما شادید و همچون گاوهای پروار در چراگاههای سبز و خرم میچرید و مانند اسبهای نر شیهه میزنید و سرمستید!
ولی بدانید که شهر پرآوازهٔ شما نیز تحقیر و رسوا خواهد شد. بابِل سرزمینی خواهد شد بیاهمیت، با بیابانهای خشک و متروک.
در اثر خشم و غضب من، بابِل متروک و به کلی ویران خواهد شد و هر که از آنجا عبور کند، مبهوت و متحیر خواهد گردید.
«ای قومهای اطراف، برای جنگ با بابِل آماده شوید! ای تیراندازان، همۀ تیرهایتان را به سوی او رها کنید، چون به من گناه ورزیده است.
از هر سو بر او فریاد جنگ برآورید. بنگرید! تسلیم میشود! دیوارهای بابِل فرو میریزد! این انتقام من است! همان بلایی را که بر سر دیگران آورد، بر سر او بیاورید.
نگذارید برزگرها در آنجا تخم بکارند و دروکنندگان درو نمایند؛ همهٔ غریبانی که در آنجا هستند به سرزمین خود فرار کنند، چون شمشیر دشمن امان نخواهد داد.
«قوم یسرال مانند گوسفندانی هستند که مورد حملهٔ شیران قرار گرفتهاند. اول پادشاه آشور آنها را درید، سپس نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، استخوانهای ایشان را خرد کرد.
از این رو من، يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال، پادشاه بابِل و سرزمین او را مجازات خواهم کرد، همانطور که پادشاه آشور را مجازات نمودم؛
و قوم یسرال را به سرزمین خودشان باز خواهم گرداند تا مانند گوسفندان در چراگاههای کرمل و باشان چرا کنند و بار دیگر در کوههای افرایم و جلعاد شادی نمایند.
در آن زمان در یسرال و یهوده گناهی پیدا نخواهد شد، چون گناه بازماندگانشان را خواهم آمرزید.
«ای مردان جنگی، بر ضد سرزمین مراتایم و اهالی فقود برخیزید! همچنانکه دستور دادهام، همه را بکشید و از بین ببرید.
بگذارید فریاد جنگ و نالهٔ نابودی از آن سرزمین برخیزد!
بابِل، مانند چکشی تمام جهان را خرد کرد، ولی حال، آن چکش، خود شکسته و خرد شده است. بابِل در میان قومها مطرود و منزوی گردیده است!
ای بابِل، بدون آنکه بدانی، در دامی که برایت گذاشته بودم گرفتار شدهای، چون با من دشمنی نمودی!
« يهوه اسلحهخانهٔ خود را گشوده و اسلحهٔ خشم و غضب خود را بیرون آورده است. زیرا يهوه لشکرهای آسمان با مردم بابِل کار دارد.
از سرزمینهای دور دست به جنگ بابِل بیایید! انبارهای غلهاش را خالی کنید؛ دیوارهایش را فرو ریزید، خانههایش را ویران سازید؛ همه جا را با خاک یکسان کنید؛ چیزی باقی نگذارید!
سربازانش را بکشید، همه را از دم تیغ بگذرانید. وای برحال بابِلیها! زمان نابودیشان فرا رسیده است!
«ولی قوم من از بابِل جان به در خواهند برد. ایشان به سرزمین خود باز خواهند گشت تا خبر دهند که من چگونه از کسانی که خانهام را خراب کردهاند، انتقام گرفتهام.
«کمانداران و تیراندازان را جمع کنید تا به بابِل بیایند و شهر را محاصره کنند، طوری که هیچکس نتواند بگریزد. همان بلایی را که بابِل بر سر دیگران آورد، بر سرش بیاورید، چون از روی تکبر، به من، يهوه مقدّس یسرال بیاحترامی کرده است.
بنابراین جوانان او در کوچهها افتاده، خواهند مرد و همهٔ مردان جنگیاش کشته خواهند شد.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «ای قوم مغرور، من بر ضد تو هستم، چون روز مکافاتت رسیده است.
ای سرزمین متکبر، تو لغزیده، فرو خواهی افتاد و هیچکس تو را بر پا نخواهد کرد. من در شهرهای بابِل آتشی خواهم افروخت که همه چیز را در اطراف خود بسوزاند.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «بر مردم یسرال و یهوده ظلم شده است. آنانی که ایشان را اسیر کردهاند، سخت مراقبشان هستند و نمیگذارند رهایی یابند.
ولی من که نجاتدهندۀ ایشان میباشم، نیرومندم و نامم يهوه لشکرهای آسمان میباشد و از ایشان حمایت نموده، آرامش و آزادی را به ایشان باز خواهم گرداند. اما اهالی بابِل، هرگز روی آرامش را نخواهند دید!»
يهوه میفرماید: «شمشیر هلاکت بر ساکنان بابِل و بر بزرگان و حکیمانش فرو خواهد آمد.
تمام حکیمان دروغینش، احمق خواهند شد! در دل مردان شجاع جنگیاش ترس و هراس خواهد افتاد!
اسبها و ارابههایش در جنگ از بین خواهند رفت و سربازان مزدورش مانند زنان، از ترس ضعف خواهند کرد. خزانههایش نیز همه غارت خواهند شد؛
حتی ذخایر آبش نیز از بین خواهند رفت. چون تمام سرزمین از بتها پر است و مردم دیوانهوار به آنها عشق میورزند.
«از این رو بابِل، لانهٔ شترمرغها و شغالها و مسکن حیوانات وحشی خواهد شد. دیگر هرگز انسانی در آن زندگی نخواهد کرد و برای همیشه ویران خواهد ماند.
همانگونه که شهرهای سدوم و عموره و آبادیهای اطراف آنها را از بین بردم، بابِل را نیز ویران خواهم ساخت و دیگر کسی در آنجا زندگی نخواهد کرد.» این است فرمودۀ يهوه.
«بنگرید! سپاهی بزرگ از طرف شمال میآید! پادشاهان بسیار از سرزمینهای مختلف برای جنگ مهیا میشوند.
آنها سلاحهای خود را برداشتهاند و برای کشتار آمادهاند. ایشان سنگدلند و به کسی رحم نمیکنند! فریاد آنان مانند خروش دریاست. ای بابِل، ایشان سوار بر اسب، به تاخت به جنگ تو میآیند.
«وقتی خبر به پادشاه بابِل برسد، دستهایش سست شده، زانوهایش خواهد لرزید و همچون زنی که درد زایمان داشته باشد، به خود خواهد پیچید.
«همانگونه که شیری از جنگلهای اردن بیرون میآید و ناگهان به گوسفندان در حال چریدن هجوم میآورد، من نیز ناگهان بر بابِلیها هجوم آورده، ایشان را از سرزمینشان بیرون خواهم راند. آنگاه شخص مورد نظر خود را تعیین خواهم نمود تا بر ایشان حکومت کند. زیرا کیست که مثل من باشد و کیست که بتواند از من بازخواست کند؟ کدام رهبر است که با من مخالفت نماید؟
بنابراین، ارادهٔ من دربارهٔ بابِل و مردم آن این است که دشمن، آنها و حتی کودکانشان را به زور ببرد، و همه چیزشان را نابود کند.
از صدای شکست بابِل، زمین خواهد لرزید و قومها فریاد مردم آن را خواهند شنید.»
51
يهوه میفرماید: «من مرد ویرانگری را علیه بابِل برخواهم انگیخت تا آن را با ساکنانش نابود کند.
بیگانگان را خواهم فرستاد تا بابِل را مانند خرمن بکوبند و ویران سازند و در آن روز بلا، از هر طرف آن را احاطه کنند.
تیرهای دشمن، کمانداران بابِل را از پای در خواهد آورد و زرهٔ مردان جنگی او را خواهد شکافت؛ هیچیک از ایشان جان به در نخواهد برد؛ پیر و جوان، یکسان نابود خواهند شد.
جنازههای ایشان در تمام سرزمین دیده خواهند شد و مجروحینشان در کوچهها خواهند افتاد،
چون سرزمین آنان غرق گناه است، گناه در حق من که اللها قدوس یسرال میباشم. اما من که يهوه لشکرهای آسمان هستم، مردم یسرال و یهوده را که در این سرزمین پر از گناه زندگی میکنند، فراموش نکردهام.
«از بابِل فرار کنید! جانتان را نجات دهید! مبادا زمانی که بابِل را به مکافات گناهانش میرسانم، شما نیز هلاک شوید.
بابِل در دست من مثل یک جام طلایی بود که تمام مردم جهان از آن شراب نوشیده، مست و دیوانه میشدند.
ولی این جام طلایی، ناگهان افتاده، خواهد شکست! پس برایش گریه کنید؛ برای او دارو بیاورید، شاید شفا یابد!
بیگانگانی که در بابِل ساکنند، میگویند: ”ما خواستیم به او کمک کنیم، اما نتوانستیم. اکنون دیگر هیچ چیز نمیتواند نجاتش بدهد. پس او را به حال خودش بگذاریم و به وطنمان برگردیم، چون این خداست که او را مجازات میکند.“
آنگاه قوم من نیز که در بابِل اسیرند، فریاد برآورده، خواهند گفت: ” يهوه از ما حمایت کرده است؛ پس بیایید تمام کارهایی را که او در حق ما انجام داده، برای اهالی یروشلیم بیان کنیم.“»
يهوه پادشاهان ماد را برانگیخته است تا بر بابِل هجوم ببرند و آن را خراب کنند. این است انتقام يهوه از کسانی که به قوم او ظلم کردند و خانهاش را بیحرمت نمودند. پس تیرها را تیز کنید؛ سپرها را به دست گیرید! برای حمله به دیوارهای بابِل، علائم را بر پا نمایید؛ تعداد نگهبانان و کشیکچیان را اضافه کنید و کمین بگذارید! يهوه هر چه دربارهٔ بابِل گفته است، به انجام خواهد رسانید.
ای بندرگاه ثروتمند، ای مرکز بزرگ تجارت، دورهات به پایان رسیده و رشتهٔ عمرت پاره شده است!
يهوه لشکرهای آسمان به ذات خود قسم خورده و گفته است که سربازان دشمن، همچون دستههای ملخ که مزرعه را میپوشانند، شهرهای بابِل را پر خواهند ساخت و فریاد پیروزی ایشان به آسمان خواهد رسید.
اللها ما با قدرت خود زمین را آفرید و با حکمتش جهان را بنیاد نهاد و با دانایی خود آسمانها را به وجود آورد.
به فرمان اوست که ابرها در آسمان میغرند؛ اوست که ابرها را از نقاط دور دست میآورد، برق ایجاد میکند، باران میفرستد، و باد را از خزانههای خود بیرون میآورد.
پس آنانی که در مقابل بتهایشان سجده میکنند، چقدر نادانند! سازندگان بتها شرمسار و رسوا خواهند شد، زیرا مجسمه را خدا مینامند، در حالی که نشانی از زندگی در آن نیست.
همهٔ این بتها، بیارزش و مسخرهاند! وقتی سازندگانشان از بین بروند، خودشان هم از میان خواهند رفت.
اما اللها یعقوب مثل این بتها نیست؛ او خالق همهٔ موجودات است و یسرال، قوم خاص او میباشد؛ نام او يهوه لشکرهای آسمان است.
يهوه میفرماید: «ای بابِل، تو گرز من هستی. از تو برای در هم کوبیدن قومها و نابود کردن ممالک استفاده کردهام.
به دست تو لشکرها را تار و مار نمودهام و اسب و سوارش، ارابه و ارابهران را از بین بردهام.
بله، بهوسیلۀ تو مردم همهٔ سرزمینها را از مرد و زن، پیر و جوان، هلاک ساختهام،
چوپانها و گلهها، کشاورزان و گاوهایشان را از بین بردهام و حاکمان و فرماندهان را نابود کردهام.
ولی من، تو و مردمت را به خاطر تمام بدیهایی که به قوم من کردهاید، مجازات خواهم نمود.» این است فرمودۀ يهوه.
«ای بابِل، ای کوه مستحکم، ای ویران کنندهٔ جهان، اینک من دشمن توام! دستم را بر ضد تو بلند میکنم و تو را از آن بلندی فرود میآورم. از تو چیزی جز یک تپه خاکستر باقی نخواهم گذارد.
تو برای همیشه ویران خواهی ماند، حتی سنگهایت نیز دیگر برای بنای ساختمان به کار نخواهد رفت.» این است فرمودۀ يهوه.
«به قومها خبر دهید تا برای جنگ با بابِل بسیج شوند! شیپور جنگ بنوازید. به سپاهیان آرارات، مینی و اشکناز بگویید که حمله کنند. فرماندهانی تعیین کنید تا دستور حمله را بدهند. اسبان زیاد فراهم آورید!
لشکریان پادشاهان ماد و فرماندهانشان و سپاهیان تمام کشورهایی را که زیر سلطهٔ آنها هستند، فرا خوانید!»
بابِل میلرزد و از درد به خود میپیچد، چون نقشههایی که يهوه بر ضد او دارد، تغییر نمیپذیرند. بابِل ویران خواهد شد و کسی در آن باقی نخواهد ماند.
سربازان شجاعش دیگر نمیجنگند، همه در استحکامات خود میمانند؛ زیرا جرأتشان را از دست دادهاند و همچون زنان، ضعیف شدهاند. نیروهای مهاجم، خانهها را سوزانده و دروازههای شهر را شکستهاند.
قاصدان یکی پس از دیگری میشتابند تا به پادشاه بابِل خبر رسانند که همه چیز از دست رفته است!
تمام راهها بسته شدهاند، استحکامات و برج و باروها سوخته و سربازان به وحشت افتادهاند.
يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: «بهزودی بابِل مثل گندم زیر پاهای خرمنکوبان، کوبیده خواهد شد.»
یهودیان بابِل میگویند: «نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، ما را دریده و خرد کرده و همه چیزمان را نابود ساخته است؛ مثل اژدها ما را بلعیده و شکم خود را از ثروت ما پر کرده و ما را از سرزمینمان بیرون رانده است. ای کاش ظلم و ستمی که بر ما روا داشته، بر سر خودش بیاید! خدا انتقام خون ما را از او بگیرد!»
يهوه جواب میدهد: «من به دعوی شما رسیدگی خواهم کرد و انتقامتان را خواهم گرفت. من رودخانهها و چشمههای بابِل را خشک خواهم کرد.
این سرزمین به ویرانهای تبدیل خواهد شد و حیوانات وحشی در آن زندگی خواهند کرد؛ هر که بر آن نظر اندازد، به وحشت خواهد افتاد و کسی در آن ساکن نخواهد شد.
بابِلیها همگی مانند شیرها خواهند غرید، و همچون شیربچگان نعره خواهند زد.
و وقتی همه مست شراب شدند، آنگاه بزم دیگری برایشان تدارک خواهم دید و چنان مستشان خواهم کرد تا به خواب ابدی فرو روند و هرگز از آن بیدار نشوند.
ایشان را مثل بره و قوچ و بز به کشتارگاه خواهم کشاند.
«ببینید بابِل چگونه سقوط کرده، آن بابِل بزرگ که مورد ستایش تمام دنیا بود! همۀ قومهای جهان از دیدن آن به وحشت خواهند افتاد!
دریا بر بابِل طغیان کرده، امواجش آن را خواهد پوشانید.
شهرهایش ویران گشته، تمام سرزمینش به بیابانی خشک تبدیل خواهد شد. هیچکس در آنجا زندگی نخواهد کرد و مسافری نیز از آن عبور نخواهد نمود،
دیوارهای بابِل فرو خواهد ریخت. من بل، اللها بابِل را مجازات خواهم کرد و آنچه بلعیده است، از دهانش بیرون خواهم آورد و قومها دیگر برای پرستش آن نخواهند آمد.
«ای قوم من، از بابِل فرار کنید. خود را از خشم من نجات دهید.
وقتی شایعهٔ نزدیک شدن نیروهای دشمن را شنیدید، مضطرب نشوید. این شایعات در تمام این سالها شنیده خواهد شد. سپس ظلم و ستم بر سرزمین حکمفرما شده، بابِل درگیر جنگ داخلی خواهد گشت.
آنگاه زمانی فرا خواهد رسید که من بابِل را با تمام بتهایش مجازات خواهم کرد و کوچههایش از جنازهها پر خواهند شد.
آسمان و زمین شادی خواهند نمود، چون از شمال، لشکریان ویرانگر به جنگ بابِل خواهند آمد.
همانطور که بابِل باعث هلاکت بسیاری از قوم یسرال شد، خود نیز به همانگونه نابود خواهد گشت.
حال، ای شما که از خطر شمشیر، جان به در بردهاید، بروید! درنگ نکنید! هر چند که دور از وطن هستید و به یروشلیم میاندیشید، يهوه را به یاد آرید!
«شما میگویید: ”ما رسوا شدهایم، چون بابِلیهای بیگانه، خانهٔ يهوه را بیحرمت ساختهاند.“
ولی بدانید که زمان نابودی بتهای بابِل هم فرا خواهد رسید. در سراسر این سرزمین نالهٔ مجروحین شنیده خواهد شد.
حتی اگر بابِل میتوانست خود را تا به آسمان برافرازد و برج محکمی در آنجا بسازد، باز من غارتگران را به سراغ او میفرستادم تا نابودش کنند. من، يهوه، این را میگویم.
«گوش کنید! از بابِل صدای گریه به گوش میرسد، صدای نابودی عظیم!
زیرا من در حال ویران کردن بابِل هستم و صدای بلند آن را خاموش میکنم. لشکریان دشمن مانند خروش امواج دریا بر او هجوم میآورند
تا غارتش نمایند و سربازانش را کشته، سلاحهایشان را بشکنند. من اللهای هستم که مجازات میکنم، بنابراین، بابِل را به سزای اعمالش خواهم رساند.
بزرگان، حکیمان، رهبران، فرماندهان و مردان جنگی او را مست خواهم ساخت تا به خواب ابدی فرو رفته، دیگر هرگز بیدار نشوند! این است کلام من که پادشاه جهان و يهوه لشکرهای آسمان هستم!»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «دیوارهای پهن بابِل با خاک یکسان شده، دروازههای بلندش خواهند سوخت. معمارهای ممالک گوناگون بیهوده زحمت کشیدهاند، چون ثمر کارشان با آتش از بین خواهد رفت.»
در سال چهارم سلطنت صدقیهو، پادشاه یهوده، این پیغام بر من نازل شد تا آن را به سرایا (پسر نیریا، نوهٔ محسیا) برسانم. سرایا، ملتزم صدقیهو بود و قرار بود همراه او به بابِل برود.
تمام بلایایی را که خدا دربارهٔ بابِل فرموده بود، یعنی تمام مطالبی را که در بالا ذکر شده است، روی طوماری نوشتم،
و آن را به سرایا داده، گفتم: «وقتی به بابِل رسیدی، هر چه نوشتهام بخوان و سپس چنین بگو: ”ای يهوه، تو فرمودهای بابِل را چنان خراب خواهی کرد که هیچ موجود زندهای در آن یافت نشود و تا ابد ویران بماند.“
بعد از خواندن طومار، سنگی به آن ببند و آن را در رود فرات بینداز،
و بگو: ”بابِل نیز به همین شکل غرق خواهد شد و به سبب بلایی که بر سرش خواهد آمد، دیگر هرگز سر بلند نخواهد کرد.“» (پیغامهای یرمیهودر اینجا پایان میپذیرد.)
52
صدقیهو بیست و یک ساله بود که پادشاه شد و یازده سال در یروشلیم سلطنت کرد. اسم مادرش حمیطل (دختر ارمیای لبنهای) بود.
صدقیهو مثل یهویاقیم، آنچه در نظر يهوه نادرست بود، به عمل آورد،
و يهوه بر یروشلیم و یهوده خشمگین شده، ایشان را از حضور خود به دور افکند و به تبعید فرستاد. و اما صدقیهو علیه پادشاه بابِل شورش کرد.
پس در روز دهم ماه دهم از سال نهم سلطنت صدقیهو، نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، با تمام سپاهیان خود به یروشلیم لشکرکشی کرد و در اطراف آن سنگر ساخت.
شهر، دو سال در محاصره بود.
سرانجام در روز نهم ماه چهارم که قحطی در شهر بیداد میکرد و آخرین ذخیرهٔ نان هم تمام شده بود،
مردم یروشلیم، شکافی در دیوار شهر ایجاد کردند. سربازان وقتی این را دیدند، علیرغم محاصرهٔ شهر، شبانه از دروازههایی که بین دو دیوار نزدیک باغهای پادشاه بود، بیرون رفتند و به طرف درهٔ اردن گریختند.
ولی سربازان بابِلی، ایشان را تعقیب کردند و در بیابانهای اطراف اریحا، صدقیهوی پادشاه را گرفتند، ولی محافظین او فرار کردند.
سپس او را به حضور پادشاه بابِل که در شهر ربله در سرزمین حمات مستقر شده بود، آوردند و پادشاه بابِل در آنجا حکم محکومیت او را صادر کرد،
و در برابر چشمان صدقیهو تمام پسرانش و بزرگان یهوده را کشت.
سپس چشمان او را از حدقه درآورد و او را با زنجیرها بسته، به بابِل برد و تا آخر عمر در زندان نگه داشت.
در روز دهم ماه پنجم از سال نوزدهم سلطنت نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، نبوزرادان فرماندۀ سپاه بابِل و مشاور پادشاه، وارد یروشلیم شد
و خانۀ يهوه، کاخ سلطنتی و تمام خانههای بزرگ شهر را به آتش کشید،
و سربازانش دیوار شهر را خراب کردند.
آنگاه عدهای از فقرای یهوده را با آنانی که در یروشلیم زنده مانده بودند و کسانی که صدقیهو را ترک کرده، به بابِلیها پیوسته بودند، و صنعتگران باقی مانده در شهر را به بابِل تبعید کرد.
تنها عدهای فقیر را برای کار کشاورزی و باغبانی در آنجا باقی گذاشت.
بابِلیها ستونهای مفرغین خانهٔ يهوه و حوض مفرغین و میزهای متحرکی را که در آنجا بود، شکستند و تمام مفرغ آنها را به بابِل بردند.
نبوزرادان تمام دیگهای بزرگ و کوچک مفرغین و خاکاندازها را که برای مذبح به کار میرفت و انبرها، قاشقها، کاسهها و تمام ظروف دیگر مفرغین خانهٔ خدا را با خود برد. او همچنین انبرها، چراغدانها، پیالهها و کاسههای طلا و نقره را به همراه برد.
دو ستون و حوضچه و دوازده گاو مفرغین که زیر حوضچه قرار داشت به قدری سنگین بودند که وزن کردن آنها امکانپذیر نبود. تمام اینها در زمان سلیمان پادشاه ساخته شده بود.
بلندی هر ستون در حدود هشت متر و محیط آن در حدود پنج متر و نیم و ضخامت دیوارهایش چهار انگشت بود و میانتهی بود،
و هر یک از آنها نیز سر ستونی مفرغین به بلندی دو متر و نیم داشت و گرداگرد هر سر ستون، انارهای مفرغین، کندهکاری شده بود؛
روی هر سر ستون، یکصد انار وجود داشت، ولی از پایین فقط نود و شش انار را میشد دید.
در ضمن نبوزرادان، فرماندهٔ سپاه بابِل این افراد را نیز در مخفیگاههایشان در شهر پیدا کرد: سرایا، کاهن اعظم و معاون او صفنیه، سه نفر از نگهبانان خانهٔ خدا، یکی از فرماندهان لشکر با هفت نفر از مشاوران مخصوص پادشاه، کاتب فرماندهٔ سپاه یهوده (که مسئول ثبت تعداد سربازان بود) و شصت نفر از اشخاص مهم دیگر.
نبوزرادان ایشان را به ربله نزد پادشاه بابِل برد،
و پادشاه در آنجا همه را کشت. به این ترتیب اهالی یهوده به بابِل تبعید شدند.
تعداد اسیرانی که در سال هفتم سلطنت نِبوکَدنِصَّر به بابِل برده شدند، ۳٬۰۲۳ نفر بود.
یازده سال بعد، او ۸۳۲ نفر دیگر را هم از یروشلیم اسیر کرد و به بابِل برد.
پنج سال بعد از آن، نبوزرادان فرماندهٔ سپاه بابِل، ۷۴۵ نفر دیگر را تبعید کرد. بنابراین، در مجموع، ۴٬۶۰۰ نفر تبعید شدند.
در روز بیست و پنجم ماه دوازدهم از سی و هفتمین سال اسیری یهویاکین، پادشاه یهوده، اویل مرودک به پادشاهی بابِل رسید و یهویاکین را مورد لطف خود قرار داد و او را از زندان بیرون آورد.
او با یهویاکین رفتاری مهرآمیز در پیش گرفت و او را بر تمام پادشاهان تبعیدی در بابِل برتری داد،
لباس نو به او پوشاند و از آن پس، او همیشه با پادشاه بابِل سر سفره مینشست.
اویل مرودک تا روزی که یهویاکین زنده بود، برای رفع احتیاجاتش به او مقرری میپرداخت.
ezekiel
1
در روز پنجمِ ماه چهارم از سال سیام، وقتی من با تبعیدیان یهودی در کنار رود کِبار در بابِل بودم، آسمان گشوده شد و من رؤیاهای خدا را دیدم.
این اتفاق در سال پنجم اسارت یهویاکین پادشاه به وقوع پیوست.
( يهوه این پیام را در کنار رود کِبار در سرزمین بابِلیان به یحزقیال کاهن، پسر بوزی، داد؛ و دست يهوه در آنجا بر او بود.)
در یکی از این رؤیاها، طوفانی دیدم که از شمال به طرف من میآمد. پیشاپیش آن، ابر بزرگی از آتش در حرکت بود، هالهای از نور دور آن بود و در درون آن، چیزی مانند فلزی براق، میدرخشید.
سپس، از میان ابر، چهار موجود زنده ظاهر شدند که شبیه انسان بودند.
ولی هر یک، چهار صورت و دو جفت بال داشتند!
پاهایشان راست و کف پایشان به سم گوساله شباهت داشت و مانند فلزی براق، میدرخشید.
زیر هر یک از چهار بالشان، دستهایی میدیدم مثل دست انسان. پس هر یک از چهار موجود زنده چهار صورت و چهار بال داشت.
انتهای بالهای آن چهار موجود زنده به همدیگر وصل بود. آنها مستقیم حرکت میکردند بدون آنکه برگردند.
هر یک از آنها چهار صورت داشت: در جلو، صورت انسان؛ در طرف راست، صورت شیر؛ در طرف چپ، صورت گاو و در پشت، صورت عقاب.
هر کدام دو جفت بال داشتند، که یک جفت باز بود و به نوک بالهای موجودات پهلویی میرسید و جفت دیگر، بدنشان را میپوشاند.
هر یک از این موجودات زنده رو به چهار طرف داشت، پس گروهشان میتوانست هرجا بخواهد برود، بدون آنکه رویشان را برگرداند.
در میان این موجودات زنده، چیزهایی شبیه به زغال افروخته با مشعل روشن، در حال حرکت بودند. از میان آنها، برق میجهید.
آن موجودات زنده نیز به سرعت برق به عقب و جلو حرکت میکردند.
در همان حال که به این چهار موجود زنده خیره شده بودم، زیر آنها و بر روی زمین، چهار چرخ دیدم زیر هر موجود یک چرخ.
چرخها مانند زبرجد میدرخشیدند و همه مثل هم بودند. داخل هر چرخ، چرخ دیگری نیز قرار داشت.
برای همین میتوانستند بیآنکه مجبور باشند دور بزنند، به هر سو که بخواهند، بروند.
آن چهار چرخ دارای لبهها و پرههایی بودند و دور لبهها پر از چشم بود.
وقتی آن موجودات زنده حرکت میکردند، چرخها هم با آنها حرکت میکردند. هنگامی که آنها از زمین برمیخاستند، چرخها نیز برمیخاستند، و وقتی میایستادند، چرخها هم میایستادند، چون روح آن چهار موجود در چرخها نیز قرار داشت. پس موجودات زنده و چرخها تحت هدایت روحشان بودند.
بالای سر موجودات زنده، چیزی شبیه به یک صفحهٔ بزرگ گسترده شده بود که مانند بلور میدرخشید و انسان را به هراس میانداخت.
زیر این صفحه، دو بال هر موجود زنده طوری باز بود که به بالهای موجود دیگر میرسید، و دو بال دیگر، بدنشان را میپوشانید.
وقتی پرواز میکردند، صدای بالهایشان مانند غرش امواج ساحل یا همچون صدای اللها قادرمطلق و یا همانند غوغای لشکر بزرگ بود. وقتی میایستادند، بالهایشان را پایین میآوردند.
هر بار که بالهایشان را پایین میآوردند و میایستادند، از صفحهٔ بلورین بالای سر آنها صدایی به گوش میرسید.
بر فراز صفحهٔ بالای سرشان، چیزی شبیه به یک تخت سلطنتی زیبا قرار داشت که گویی از یاقوت کبود ساخته شده بود و بر روی آن تخت، وجودی نشسته بود که به یک انسان شباهت داشت.
از کمر به بالا همچون فلزی بَرّاق میدرخشید، و از کمر به پایین، مانند شعلههای آتش، تابان بود. دورتادورش را نیز نوری درخشان فرا گرفته بود
که همهٔ رنگهای رنگینکمان که در روز بارانی در ابر پدیدار میشود، در آن دیده میشد. حضور پرجلال يهوه بدینگونه بر من ظاهر شد. هنگامی که آن منظره را دیدم، به خاک افتادم. آنگاه صدای کسی را شنیدم که با من سخن میگفت.
2
او به من فرمود: «ای پسر انسان، برخیز و بایست تا با تو سخن گویم.»
هنگامی که او با من تکلم میکرد، روح خدا داخل من شد و مرا برخیزاند. آنگاه آن صدا را باز شنیدم،
که به من گفت: «ای پسر انسان، من تو را نزد بنییسرال میفرستم، نزد قومی یاغی که علیه من طغیان کردهاند. ایشان و پدرانشان همواره نسبت به من گناه ورزیدهاند.
آنان قومی هستند سنگدل و سرکش، اما من تو را میفرستم تا کلام مرا به ایشان بیان نمایی.
این یاغیان چه بشنوند، چه نشنوند، این را خواهند دانست که در میان آنها نبیای وجود دارد.
«ای پسر انسان، از ایشان نترس! اگرچه تهدیدهای این قوم یاغی مانند خار و همچون نیش عقرب باشد، باکی نداشته باش!
چه گوش بدهند، چه ندهند، تو کلام مرا به گوش آنها برسان و فراموش نکن که ایشان، قومی یاغی و سرکش هستند.
«ای پسر انسان، به آنچه که به تو میگویم گوش کن و مانند ایشان یاغی نباش! دهانت را باز کن و هر چه به تو میدهم، بخور.»
آنگاه نگاه کردم و دیدم دستی به طرف من آمد و طوماری با خود آورد. وقتی طومار را باز کرد، دیدم که هر دو طرفش مطالبی نوشته شده، مطالبی که حاکی از اندوه، ماتم و نابودی است.
3
او همچنین فرمود: «ای پسر انسان، آنچه را که به تو میدهم، بخور. این طومار را بخور! بعد برو و پیغام آن را به قوم یسرال برسان.»
پس دهانم را باز کردم و او طومار را در دهانم گذاشت تا بخورم.
سپس گفت: «همه را بخور و شکمت را از آن پر کن!» من نیز آن را خوردم؛ طعمش مثل عسل شیرین بود.
آنگاه گفت: «ای پسر انسان، نزد خاندان یسرال برو و سخنان مرا به ایشان بگو.
تو را به سرزمینی دور و بیگانه نمیفرستم که نتوانی زبانشان را بفهمی.
تو نزد قبایلی که زبانهای عجیب و غریب و مشکل دارند، نمیروی؛ هر چند اگر نزد آنها میرفتی، به تو گوش میدادند.
تو را نزد قوم یسرال میفرستم، ولی ایشان به سخنان تو توجهی نخواهند کرد، چون از من روگردان هستند. ایشان همگی سنگدل و سرسخت میباشند.
بنابراین، اینک تو را نیز مانند آنها سرسخت میسازم،
تا در مقابل ایشان مثل الماس، سخت و مانند صخره، محکم باشی. پس، از این یاغیان نترس!
«ای پسر انسان، تمام سخنان مرا در فکر و دل خود جای بده و به آنها توجه کن.
آنگاه نزد قومت که در تبعید هستند برو و کلام مرا به ایشان اعلام نما؛ چه گوش دهند و چه ندهند.»
سپس روح خدا مرا از زمین بلند کرد و وقتی جلال يهوه از جایگاهش بلند شد، از پشت سر خود صدای غرش عظیمی شنیدم.
این غرش از به هم خوردن بالهای موجودات و چرخهای کنار آنها برمیخاست.
روح، مرا برداشت و بُرد. من با تلخی و با خشم رفتم، ولی دست پرقدرت يهوه بر من بود.
سپس به تل ابیب، در کنار رود کِبار، نزد یهودیان تبعیدی آمدم. در حالی که غرق در حیرت و اندیشه بودم، هفت روز در میان ایشان نشستم.
در پایان آن هفت روز، يهوه به من فرمود:
«ای پسر انسان، من تو را برای یسرال به دیدبانی گماشتهام تا هرگاه هشداری برای قومم داشته باشم، تو آن را به ایشان برسانی.
اگر من به شخص بدکاری هشدار بدهم که محکوم به هلاکت است، و تو این هشدار را به او نرسانی، او توبه نخواهد کرد و نجات نخواهد یافت. در این صورت او به سبب گناهش هلاک خواهد شد؛ اما من تو را مسئول هلاکت او خواهم دانست و انتقام خون او را از تو خواهم گرفت.
ولی اگر به او هشدار دهی، و او باز به گناه خود ادامه دهد و توبه نکند، آنگاه او در گناهان خود خواهد مرد؛ اما تو مسئول نخواهی بود.
اگر شخص پاک و درستکاری، بدکار و گناهکار شود و تو او را از عاقبت کارش آگاه نسازی، من او را هلاک میکنم و او در گناهانش خواهد مرد و اعمال خوب گذشتهاش نیز تأثیری در محکومیتش نخواهد داشت؛ اما من تو را مسئول هلاکت او خواهم دانست و تو را مجازات خواهم نمود،
ولی اگر به او اخطار کنی و او توبه کند، زنده خواهد ماند و تو نیز جان خود را نجات خواهی داد.»
در آنجا دست يهوه بر من قرار گرفت و او به من فرمود: «برخیز و به بیابان برو و من در آنجا با تو سخن خواهم گفت.»
من نیز برخاستم و رفتم. در آنجا شکوه و جلال يهوه را دیدم، درست همانگونه که در رؤیای اول دیده بودم! آنگاه به روی خود به خاک افتادم.
سپس روح خدا داخل من شد و مرا از زمین بلند کرد و چنین فرمود: «به خانهات برو و خود را در آنجا زندانی کن.
تو را با طناب خواهند بست تا نتوانی حرکت کنی.
زبانت را به کامت خواهم چسباند تا نتوانی این یاغیان را توبیخ و نصیحت کنی.
اما هرگاه پیغامی به تو بدهم، زبانت را خواهم گشود تا بتوانی سخن بگویی و کلام مرا به ایشان اعلام نمایی. بعضی به تو گوش خواهند داد و برخی گوش نخواهند داد، چون قومی یاغی هستند.»
4
يهوه فرمود: «ای پسر انسان، آجری بزرگ بگیر و در مقابل خود بگذار و نقش شهر یروشلیم را بر آن حک کن. دور شهر، برجها، سنگر، منجنیق و اردوگاههای دشمن را نقش کن تا نشان دهند که شهر در محاصره است.
یک تابهٔ آهنی نیز بردار و مثل یک دیوار، بین خودت و تصویر شهر بگذار، تا نشان دهد که سپاه دشمن چگونه یروشلیم را با عزمی آهنین، محاصره خواهد کرد. «هر یک از این جزئیاتی که به تو گفتم، معنی بخصوصی دارد، زیرا تمام اینها اخطاری است به قوم یسرال.
«آنگاه بر پهلوی چپ خود دراز بکش و برای مدت سیصد و نود روز در همان حال بمان. من گناه یسرال را بر تو میگذارم و در طول این مدت برای گناه آنان، متحمل رنج خواهی شد. برای هر سال مجازات یسرال، یک روز دراز خواهی کشید.
بعد از این مدت، برگرد و چهل روز بر پهلوی راست خود بخواب و برای گناهان یهوده متحمل رنج شو. برای هر سال مجازات یهوده یک روز دراز خواهی کشید.
«ضمن نمایش محاصرهٔ یروشلیم، آستینت را بالا بزن و با مشت گره کرده، کلام مرا بر ضد آن اعلام نما.
تو را با طناب میبندم تا نتوانی از یک پهلو به پهلوی دیگر برگردی، تا اینکه روزهای محاصره خاتمه یابد.
«در طی آن سیصد و نود روز اول که بر پهلوی چپت میخوابی، خوراک تو، نانی تهیه شده از آرد گندم، جو، باقلا، عدس و ارزن باشد. آنها را در یک ظرف با هم مخلوط کن و از آن، نان بپز.
نان را جیرهبندی خواهی کرد و هر روز یک وعده از آن را خواهی خورد، آن هم نه بیشتر از بیست مثقال!
روزی دو لیوان آب نیز بیشتر نخواهی نوشید!
برای پختن نان، آتش را با مدفوع خشک شدهٔ انسان درست خواهی کرد و این کار را در برابر چشمان مردم انجام خواهی داد.
به همین منوال قوم یسرال، در سرزمینهایی که تبعیدشان میکنم، نان نجس و حرام خواهند خورد.»
گفتم: «آه، ای يهوه یهوه، چگونه چنین کاری بکنم؟ من در تمام عمرم هرگز نجس نشدهام. از جوانی تا به حال هرگز نه گوشت حرام خوردهام، نه گوشت حیواناتی که بهوسیلۀ جانوران، دریده شده باشد و نه گوشت حیوانات مردار. من به هیچ وجه خوراک حرام نخوردهام.»
يهوه فرمود: «بسیار خوب، به جای مدفوع انسان، میتوانی از مدفوع گاو استفاده کنی.»
آنگاه يهوه فرمود: «ای پسر انسان، من نان را از یروشلیم قطع خواهم نمود! مردم با دقت زیاد نان و آب را جیرهبندی خواهند کرد و با ترس و لرز، ذرهذره خواهند خورد.
بله، مردم یروشلیم محتاج نان و آب خواهند شد. ایشان با ترس و لرز به یکدیگر نگاه خواهند کرد و زیر بار مجازات گناهانشان، هلاک خواهند گشت.»
5
يهوه فرمود: «ای پسر انسان، شمشیری تیز بگیر و آن را همچون تیغ سلمانی به کار ببر و با آن موی سر و ریش خود را ببر. سپس موها را در ترازو بگذار و به سه قسمت مساوی تقسیم کن.
یک سوم موها را در وسط نقشهای که از یروشلیم کشیدی، بگذار و پس از پایان روزهای محاصره، موها را در همان جا بسوزان. یک سوم دیگر را در اطراف نقشه بپاش و با آن شمشیر آنها را خرد کن. قسمت آخر را در هوا پراکنده ساز تا باد ببرد و من شمشیری در پی آنها خواهم فرستاد.
چند تار مو نیز بردار و در ردای خود مخفی کن.
چند تار موی دیگر نیز بردار و در آتش بینداز. از آنجا آتشی بیرون آمده، تمام خاندان یسرال را فرا خواهد گرفت.»
يهوه فرمود: «این تمثیل نشان دهندهٔ بلاهایی است که بر شما، اهالی یروشلیم خواهد آمد. چون از احکام و قوانین من روگردانیده، بدتر از قومهای اطرافتان شدهاید، قومهایی که مرا نمیشناسند.
بنابراین، من خود بر ضد شما هستم و در برابر تمام قومها، آشکارا مجازاتتان خواهم کرد.
به سبب گناهان زشتی که مرتکب شدهاید، شما را چنان سخت مجازات خواهم نمود که نظیرش در گذشته دیده نشده و در آینده نیز دیده نخواهد شد!
پدران، فرزندانشان را خواهند خورد و فرزندان پدرانشان را؛ و کسانی که باقی بمانند در سراسر دنیا پراکنده خواهند شد.
پس يهوه یهوه میفرماید: به حیات خود قسم، چون شما با بتها و گناهانتان، خانهٔ مرا آلوده کردهاید، من نیز شما را از بین خواهم برد و هیچ ترحم نخواهم کرد.
یک سوم از شما از قحطی و بیماری خواهید مرد. یک سوم را دشمن خواهد کشت و یک سوم باقیمانده را نیز در سراسر دنیا پراکنده خواهم ساخت و شمشیر دشمن را در آنجا به دنبالتان خواهم فرستاد.
آنگاه آتش خشم من فرو خواهد نشست و قوم یسرال خواهند دانست که من یهوه کلام خود را عملی میسازم.
تو را برای قومهای اطراف و برای رهگذرانی که از کنار خرابههای شهرتان میگذرند، درس عبرتی خواهم ساخت.
من شما را در دنیا مایهٔ تمسخر و عبرت خواهم گرداند تا همه بدانند که وقتی من با خشم و غضب بر ضد قومی برمیخیزم، چه سرنوشت غمانگیزی گریبانگیر آن قوم میگردد. من که یهوه هستم، این را گفتهام.
«قحطی را مانند تیرهای هلاک کننده بر شما نازل خواهم کرد و آن را آنقدر سخت خواهم ساخت که تکهای نان نیز برای خوردن نیابید.
علاوه بر گرسنگی، جانوران درنده را نیز خواهم فرستاد تا فرزندانتان را نابود کنند. بیماری و جنگ سرزمین شما را فرا خواهد گرفت، و به ضرب شمشیر دشمن کشته خواهید شد. من که یهوه هستم، این را گفتهام!»
6
يهوه به من فرمود:
«ای پسر انسان، به کوههای یسرال چشم بدوز و بر ضد آنها پیشگویی کن،
و بگو: «ای کوههای یسرال، پیغام يهوه یهوه را بشنوید که بر ضد شما و رودخانهها و درههاست. جنگی علیه شما بر پا خواهم نمود تا بتخانههایتان نابود گردند.
مذبحهایتان ویران خواهند شد و مذبحهای بخورتان در هم خواهند شکست؛ و من مردمانتان را پیش بتهایتان خواهم کشت.
اجساد بنییسرال را پیش بتهایشان خواهم افکند و استخوانهای پرستندگان آنها را در میان مذبحها خواهم پراکند.
هر جا سکونت گزینید، ویرانی خواهد بود. من بتکدهها، مذبحها، بتها، مذبحهای بخور و تمام وسایل بتپرستی دیگر را که ساختهاید نابود خواهم کرد.
آنگاه که دیارتان از اجساد پر شد خواهید دانست که من یهوه هستم.
«اما برخی از شما را از هلاکت رهایی خواهم بخشید و ایشان را در میان قومهای جهان پراکنده و تبعید خواهم کرد.
در آنجا مرا به یاد خواهند آورد و خواهند دانست که من ایشان را مجازات نمودهام، زیرا دل خیانتکار ایشان از من دور گشته و به سوی بتها کشیده شده است. آنگاه ایشان به سبب تمام کارهای زشتی که مرتکب گردیدهاند، از خود بیزار شده،
خواهند دانست که من یهوه هستم و هشدارهای من بیهوده نبوده است.»
يهوه یهوه میفرماید: «با غم و اندوه به سر و سینهٔ خود بزن و به سبب شرارتهای قوم خود آه و ناله کن، زیرا بهزودی از جنگ و قحطی و بیماری هلاک خواهند شد.
آنانی که در تبعیدند از مرض خواهند مرد، کسانی که در سرزمین یسرال به سر میبرند در جنگ کشته خواهند شد، و آنانی که باقی بمانند در محاصره در اثر قحطی و گرسنگی از پای در خواهند آمد. به این ترتیب شدت خشم خود را بر ایشان خواهم ریخت.
وقتی جنازههای ایشان در میان بتها و مذبحها، روی تپهها و کوهها و زیر درختان سبز و بلوطهای بزرگ بیفتد، یعنی در جایهایی که به بتهایشان هدیه تقدیم میکردند، آنگاه خواهند فهمید که من یهوه هستم.
همگی ایشان را از بین خواهم برد و شهرهایشان را از بیابان جنوب تا ربله در شمال، ویران خواهم ساخت تا بدانند که من یهوه هستم.»
7
بار دیگر يهوه یهوه با من سخن گفت و فرمود: «ای پسر انسان، به بنییسرال بگو: «این پایان کار سرزمین شماست.
دیگر هیچ امیدی باقی نمانده، چون به سبب کارهایتان، خشم خود را بر شما فرو خواهم ریخت و شما را به سزای اعمالتان خواهم رساند.
دیگر با چشم شفقت به شما نگاه نخواهم کرد و دلم برای شما نخواهد سوخت. شما را به سزای اعمال زشتتان خواهم رساند تا بدانید که من یهوه هستم.
«بلا و مصیبت پیدرپی بر شما نازل میشود. اجل و پایان کارتان فرا رسیده است.
ای یسرال، روز محکومیتتان نزدیک شده و آن زمان معین رسیده است. روز زحمت و آشفتگی نزدیک میشود. آن روز، روز نالههای غم و درد خواهد بود، نه روز هلهله و شادی!
بهزودی خشم خود را بر شما فرو خواهم ریخت و شما را به سبب تمام بدیها و شرارتهایتان تنبیه خواهم نمود؛ دیگر نه چشمپوشی خواهم کرد و نه ترحم، تا بدانید که من یهوه شما را مجازات میکنم.
اجل شما، ای بنییسرال فرا رسیده، چون شرارت و غرورتان به اوج رسیده است. از این همه جماعت و ثروت و حشمت، چیزی باقی نخواهد ماند.
«بله، آن وقت معین رسیده و آن روز نزدیک شده است. در آن روز دیگر چیزی برای خرید و فروش باقی نخواهد ماند، چون تمامی جماعت گرفتار غضب من خواهند شد.
حتی اگر تاجری باقی بماند، همه چیز را از دست خواهد داد، زیرا خشم من بر سر همهٔ قوم یسرال فرو خواهد ریخت. آنان که به گناه آلوده هستند، همه از بین خواهند رفت.
«برای لشکر یسرال شیپور آمادهباش نواخته میشود و همه خود را آماده میکنند؛ اما کسی برای جنگیدن بیرون نمیرود، چون همه زیر خشم و غضب من هستند.
اگر از شهر بیرون بروند، شمشیر دشمن انتظارشان را خواهد کشید، و اگر در شهر بمانند، قحطی و بیماری، آنها را از پای در خواهد آورد.
هر که موفق به فرار شود، مانند کبوتری که خود را در کوهها پنهان میکند، بیکس خواهد شد و یکه و تنها برای گناهان خود خواهد گریست.
دستها همه ضعیف و زانوها همه لرزان خواهند بود.
ایشان لباس عزا خواهند پوشید و وحشتزده و شرمسار خواهند شد و از غصه و پریشانی سرهای خود را خواهند تراشید.
«پول و جواهرات خود را دور خواهند ریخت و مثل زباله بیرون خواهند انداخت. چون در روز غضب يهوه، این چیزها دیگر ارزشی نخواهد داشت، و نخواهد توانست خواستههایشان را برآورده سازد و شکمشان را سیر کند. زیرا گناهشان همین پولپرستی است.
به جواهراتشان افتخار میکردند و با آنها بتهای نفرتانگیز و کثیف ساختند. پس ثروتشان را از دستشان میگیرم
و به بیگانگان و بدکاران به غنیمت خواهم داد تا آن را از بین ببرند.
آنها حتی خانهٔ مرا نیز غارت و ویران خواهند کرد و من مانع ایشان نخواهم شد.
«برای اسیر نمودن قوم من زنجیرها آماده سازید، چون سرزمین ایشان از خونریزی و جنایت پر است. یروشلیم مملو از ظلم و ستمکاری است، از این رو ساکنانش را به اسارت خواهم فرستاد.
شرورترین قومها را به یروشلیم خواهم آورد تا خانههایشان را اشغال کنند، و استحکامات نظامی را که به آنها میبالند در هم بکوبند و عبادتگاهشان را بیحرمت نمایند، تا غرورشان در هم بشکند.
زیرا وقت نابودی یسرال رسیده است. آرزوی آرامش خواهند کرد ولی از آرامش خبری نخواهد بود.
بلا پشت بلا خواهد رسید. همه جا صحبت از بدبختی خواهد بود! از نبی جویای هدایت خواهند شد ولی جوابی نخواهند گرفت. کاهنان و ریشسفیدان نیز سخنی برای هدایت و راهنمایی نخواهند داشت پادشاه و بزرگان از نومیدی گریه خواهند کرد. مردم از وحشت خواهند لرزید، چون مطابق بدیهایی که کردهاند، با آنان رفتار خواهم نمود و ایشان را به سزای اعمالشان خواهم رساند تا بدانند که من یهوه هستم.»
8
در روز پنجم ماه ششم از سال ششم اسارت، در خانهٔ خود با بزرگان یهوده گفتگو میکردم که ناگاه دست يهوه یهوه بر من قرار گرفت.
همان موقع در رؤیا چیزی شبیه به انسان دیدم که بدنش از کمر به پایین مانند شعلههای آتش تابان بود و از کمر به بالا، همچون فلزی براق میدرخشید.
سپس چیزی شبیه به دست به طرفم دراز شد و موی سر مرا گرفت. آنگاه روح خدا در رؤیا مرا به آسمان بالا برد و به یروشلیم به دروازهٔ شمالی آورد، که در آنجا آن بت بزرگ که باعث خشم يهوه شده بود، قرار داشت.
ناگهان حضور پرجلال اللها یسرال را در آنجا دیدم، درست همانطور که قبلاً در بیابان دیده بودم.
يهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، به سمت شمال بنگر.» نگاه کردم و دیدم که آن بت بزرگ در کنار دروازهٔ شمالی مذبح قرار دارد.
يهوه فرمود: «ای پسر انسان، میبینی چه میکنند؟ میبینی قوم یسرال در اینجا به چه گناهان وحشتناکی دست میزنند و باعث میشوند از خانهٔ مقدّسم دور شوم؟ ولی بیا تا گناهان بدتر از اینها را هم به تو نشان بدهم!»
آنگاه مرا به دروازهٔ حیاط بیرونی خانهٔ خدا آورد و سوراخی در دیوار به من نشان داد.
گفت: «حالا دیوار را بکن!» دیوار را کندم تا به در اتاقی رسیدم.
گفت: «داخل شو و ببین چه کارهای زشت و نفرتانگیزی در آنجا انجام میدهند!»
پس داخل شدم و دیدم که بر روی دیوارها، تصاویر مار و حیوانات زشت و ناپاک، و بتهای یسرال نقش شده است.
هفتاد نفر از بزرگان یسرال با یازنیهو (پسر شافان) آنجا ایستاده بودند و آن تصاویر را پرستش میکردند. هر یک از ایشان آتشدانی پر از بخور در دست داشت و ابر غلیظی از دود بخور بالای سرشان تشکیل شده بود.
يهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، آیا میبینی بزرگان یسرال در خفا چه میکنند؟ میگویند: ” يهوه ما را نمیبیند! او این سرزمین را رها کرده است!“»
سپس گفت: «بیا تا گناهان بدتر از اینها را به تو نشان دهم.»
آنگاه مرا به دروازهٔ شمالی خانهٔ يهوه آورد و زنانی را نشان داد که آنجا نشسته بودند و برای مرگ اللها خود، تموز گریه میکردند.
يهوه فرمود: «میبینی؟ ولی از این بدتر را هم به تو نشان خواهم داد.»
سپس مرا به حیاط داخلی خانهٔ يهوه آورد. آنجا در کنار دروازهٔ خانهٔ يهوه و بین ایوان و مذبح مفرغین، در حدود بیست و پنج نفر پشت به عبادتگاه و رو به مشرق ایستاده بودند و آفتاب را پرستش میکردند!
پرسید: «میبینی؟ آیا فکر میکنی برای مردم یهوده مهم است که مرتکب این گناهان زشت میشوند؟ علاوه بر تمام این کارها، همه جا را از ظلم و ستم پر ساختهاند. ببین چطور به من اهانت میکنند و به آتش خشم من دامن میزنند!
بنابراین، من نیز با خشم و غضب با ایشان رفتار خواهم کرد. بر آنان رحم نخواهم نمود و از جانشان نخواهم گذشت و اگرچه فریاد کمک برآورند، گوش نخواهم داد.»
9
آنگاه خدا با صدایی بلند گفت: «مأموران مجازات شهر را فرا خوان! بگو سلاحهایشان را بیاورند!»
ناگاه شش مرد از دروازهٔ شمالی آمدند و هر یک، سلاح خود را در دست داشت. همراه آنها مردی بود با لباس کتان که قلم و دوات با خود داشت. آنها همه وارد خانهٔ خدا شدند و کنار مذبح مفرغین ایستادند.
سپس حضور پرجلال خدا از بالای کروبیانی که بر آنها بود، برخاست و به آستانهٔ عبادتگاه آمد و آن مردی را که لباس کتانی پوشیده بود و قلم و دوات داشت، خطاب کرده،
گفت: «در کوچههای یروشلیم بگرد و روی پیشانی کسانی که به خاطر شرارتهایی که در این شهر انجام میشود، گریه و ماتم میکنند، علامت بگذار.»
آنگاه شنیدم که يهوه به مردان دیگر فرمود: «به دنبال او به شهر بروید و کسانی را که بر پیشانیشان علامت ندارند، بکشید. هیچکس را زنده نگذارید و به کسی رحم نکنید.
پیر و جوان، دختر و زن و بچه، همه را از بین ببرید؛ ولی به کسانی که بر روی پیشانیشان علامت هست، دست نزنید. این کار را از خانهٔ من شروع کنید.» پس با کشتن بزرگان قوم که در خانهٔ خدا بودند، کشتار را شروع کردند.
يهوه به ایشان گفت: «این عبادتگاه را آلوده کنید! حیاط آن را از جنازه پر سازید! دست به کار شوید!» پس ایشان فرمان خدا را در تمام شهر اجرا کردند.
وقتی آنها کشتار را شروع کردند و من تنها مانده بودم، رو به خاک افتادم و فریاد زدم: «ای يهوه یهوه! آیا تو بر یروشلیم آنقدر غضبناک هستی که هر کسی را که در یسرال باقی مانده باشد، از بین خواهی برد؟»
او در پاسخ فرمود: «گناهان قوم یسرال و یهوده خیلی زیاد است. تمام سرزمین پر است از ظلم و جنایت! ایشان میگویند: ” يهوه این را نمیبیند! او این سرزمین را رها کرده است!“
پس من نیز بر ایشان رحم نخواهم کرد و از سر تقصیراتشان نخواهم گذشت. آنها را به سزای همهٔ اعمالشان خواهم رساند.»
آنگاه مردی که لباس کتانی پوشیده و دوات و قلم با خود داشت، آمد و گفت: «فرمانی که داده بودی، اجرا شد.»
10
ناگهان دیدم که بر صفحهای که بالای سر کروبیان بود، چیزی مثل یک تخت سلطنتی به رنگ یاقوت کبود ظاهر شد.
آنگاه يهوه به مرد کتانپوش فرمود: «به میان چرخهایی که زیر کروبیان است برو و مشتی از زغال افروخته بردار و آن را بر روی شهر بپاش.» آن مرد در مقابل دیدگان من این کار را کرد.
وقتی او به میان چرخها رفت، کروبیان در قسمت جنوبی خانهٔ خدا ایستاده بودند، و ابری حیاط درونی را پر کرد.
سپس حضور پرجلال يهوه از بالای سر کروبیان برخاست و بر آستانهٔ خانهٔ خدا قرار گرفت و خانهٔ خدا از ابر جلال پر شد و حیاط آن از درخشش پرشکوه حضور يهوه آکنده گشت.
صدای بالهای کروبیان، مانند صدای اللها قادر مطلق بود و تا حیاط بیرونی به طور واضح شنیده میشد.
وقتی يهوه به آن مرد کتانپوش دستور داد که به میان کروبیان برود و از میان چرخها یک مشت زغال افروخته بردارد، او رفت و کنار یکی از چرخها ایستاد،
و یکی از کروبیان دست خود را دراز کرد و مقداری زغال افروخته از آتشی که در میانشان بود، برداشت و در دست مرد کتانپوش گذاشت. او هم گرفت و بیرون رفت.
(هر کروبی، زیر بالهای خود، چیزی شبیه به دست انسان داشت.)
هر یک از آن چهار کروبی، یک چرخ کنار خود داشت و شنیدم که به این چرخها «چرخ در چرخ» میگفتند، چون هر چرخ، یک چرخ دیگر در داخل خود داشت. این چرخها مثل یاقوت سبز میدرخشیدند و نوری سبز متمایل به زرد از خود منتشر میکردند. ساختمان این چرخها بهگونهای بود که کروبیان میتوانستند به هر جهتی که بخواهند بروند. وقتی میخواستند مسیر خود را تغییر بدهند، دور نمیزدند بلکه صورتشان به هر سمتی که متمایل میشد، به همان سمت میرفتند. هر یک از آن چهار چرخ با پرهها و لبههایش پر از چشم بود.
هر کروبی چهار صورت داشت؛ نخستین صورت، شبیه صورت گاو، دومین، شبیه صورت انسان، سومین، مانند صورت شیر و چهارمین، مانند صورت عقاب بود.
این کروبیان همان موجوداتی بودند که در کنار رود کِبار دیده بودم. هنگامی که آنها بالهای خود را میگشودند و به سوی آسمان بالا میرفتند، چرخها نیز همراه آنها برمیخاستند و در کنار آنها میماندند، و وقتی کروبیان میایستادند، چرخها هم میایستادند، چون روح آنها در چرخها نیز قرار داشت.
پس از آن، درخشش پرشکوه حضور يهوه آستانهٔ خانهٔ خدا را ترک گفت و بالای سر کروبیان قرار گرفت،
و در همان حال که نگاه میکردم، کروبیان بالهای خود را گشودند و به همراه چرخها از زمین برخاستند و بر بالای دروازهٔ شرقی خانهٔ خدا ایستادند، در حالی که حضور پرجلال اللها یسرال بر فراز آنها قرار داشت.
آنگاه فهمیدم که اینها همان موجوداتی بودند که زیر تخت اللها یسرال در کنار رود کِبار دیده بودم،
چون هر یک، چهار صورت و چهار بال داشتند و زیر بالهایشان چیزی شبیه به دست انسان وجود داشت.
صورتهایشان نیز همان صورتهایی بود که در کنار رود کِبار دیده بودم، و همچنین هر یک از آنها مستقیم به جلو حرکت میکردند.
11
سپس روح خدا مرا برداشت و به دروازهٔ شرقی خانهٔ يهوه آورد. در آنجا بیست و پنج نفر از رهبران قوم، از جمله یازَنیا (پسر عَزور) و فِلَطیا (پسر بِنایا) را دیدم.
آنگاه خدا به من گفت: «ای پسر انسان، اینها هستند که در این شهر مشورتهای گمراه کننده به مردم میدهند.
و میگویند: ”وقت آن رسیده که یروشلیم را بازسازی کنیم تا مثل یک سپر آهنی، ما را در برابر هر گزندی حفظ کند.“
پس ای پسر انسان، سخنان مرا به ایشان اعلام نما!»
سپس روح يهوه بر من قرار گرفت و فرمود که این پیغام را به مردم بدهم: «ای مردم یسرال، من میدانم شما چه میگویید و میدانم در فکرتان چه میگذرد!
دستهای شما به خون بسیاری آلوده است و کوچههایتان پر از اجساد کشتههاست.
شما میگویید که این شهر، یک سپر آهنی است، ولی چنین نخواهد بود. شهر از کشتهها پر خواهد شد و زندهها را نیز بیرون خواهم کشید و به دم شمشیر خواهم سپرد.
آیا از شمشیر میترسید؟ پس شمشیر را به سراغتان خواهم فرستاد.
شما را از شهر بیرون خواهم کشید و به دست بیگانهها خواهم سپرد تا به سزای اعمالتان برسید.
مجازات من در تمام نقاط سرزمینتان، گریبانتان را خواهد گرفت و کشته خواهید شد. آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.
یقین بدانید که این شهر برای شما سپر آهنی و جای امنی نخواهد بود. در هر جای سرزمین یسرال که باشید، شما را مجازات خواهم نمود.
آنگاه شما که به جای اطاعت از من، از روش اقوام بتپرست اطرافتان سرمشق میگیرید، خواهید دانست که من یهوه هستم.»
هنگامی که این پیغام را به ایشان اعلام میکردم، ناگهان فلطیا افتاد و مرد. آنگاه رو به خاک افتادم و فریاد زدم: «آه ای يهوه یهوه، آیا میخواهی تمام بازماندگان یسرال را هلاک سازی؟»
بار دیگر يهوه سخن گفت و فرمود:
«ای پسر انسان، آنانی که در یروشلیم باقی ماندهاند، دربارهٔ هموطنان تبعیدی تو میگویند: ” يهوه آنها را تبعید کرد، چون دلشان از او دور بود. بنابراین، زمینهای ایشان را به ما داده است.“
«ولی تو به تبعیدیها بگو که هر چند ایشان را در سرزمینهای مختلف پراکنده ساختهام، اما تا وقتی که در آنجا هستند، من پناهگاه مقدّس ایشان خواهم بود.
ایشان را از هر جایی که پراکنده کردهام، گرد خواهم آورد و سرزمین یسرال را بار دیگر به آنها خواهم بخشید.
هنگامی که به آنجا بازگردند، تمام آثار بتپرستی را از میان خواهند برد.
به ایشان دل و روحی تازه خواهم داد. دل سنگی را از ایشان گرفته، دلی نرم و مطیع به آنان عطا خواهم کرد،
تا احکام و دستورهای مرا اطاعت کنند. آنگاه آنان قوم من خواهند بود و من اللها ایشان.
اما آنانی را که در یروشلیم در پی بتپرستی هستند، به سزای اعمالشان خواهم رسانید.» يهوه یهوه این را میگوید.
آنگاه کروبیانی که آن چرخها در کنارشان دیده میشد، بالهای خود را گشودند. حضور پرجلال اللها یسرال نیز بالای ایشان قرار داشت.
سپس حضور پرجلال يهوه از میان شهر برخاست و روی کوهی که در شرق شهر بود، قرار گرفت.
پس از آن، روح خدا مرا به بابِل نزد یهودیان تبعیدی بازگرداند. به این ترتیب رؤیای سفر من به یروشلیم پایان یافت،
و من هر چه را که يهوه نشان داده بود، برای تبعیدیها بازگو کردم.
12
بار دیگر پیغامی از طرف يهوه به من رسید. يهوه فرمود:
«ای پسر انسان، تو در میان قومی عصیانگر زندگی میکنی که چشم دارند و نمیبینند، گوش دارند و نمیشنوند، چون یاغی هستند.
حال، برای آنکه بدانند که چه واقعهای بهزودی رخ خواهد داد، بار و بنهات را در روز روشن جمع کن و مانند کسی که به تبعید برده میشود، در مقابل انظار ایشان کوچ کن. شاید این یاغیان ببینند و معنی کار تو را بفهمند.
بار و بنهات را به هنگام روز از خانه بیرون بیاور تا بتوانند ببینند. سپس مانند اسیرانی که سفر دور و درازی در پیش دارند، شبانگاه حرکت کن و
در مقابل چشمان ایشان، شکافی در دیوار ایجاد کن و وسایل خود را از آن بیرون ببر.
در همان حال که نگاه میکنند، بار و بنهٔ خود را بر دوش بگذار و شبانه از آنجا دور شو. صورتت را نیز بپوشان تا سرزمینی را که ترک میکنی نتوانی ببینی. این کار تو نمایشی است از واقعهای که بهزودی در یروشلیم روی خواهد داد.»
پس همانطور که خدا به من فرمود، عمل کردم. بار و بنهام را مثل یک تبعیدی جمع کردم و در روز روشن بیرون آوردم و به هنگام شب، شکافی در دیوار ایجاد کردم و در حالی که مردم نگاه میکردند، بار و بنهام را بر دوش گرفتم و در تاریکی بیرون رفتم.
صبح روز بعد، يهوه به من چنین فرمود:
«ای پسر انسان، حال که قوم عصیانگر یسرال میپرسند که معنی این کارها چیست،
به ایشان بگو که این پیغامی است از جانب يهوه یهوه به پادشاه و تمام قوم یسرال که در یروشلیم هستند.
بگو که آنچه کردی، نمایشگر چیزهایی است که بر سرشان خواهد آمد، چون از خانه و کاشانهشان بیرون رانده، به اسارت برده خواهند شد.
حتی پادشاه، شبانه اسباب خود را بر دوش گذاشته، از شکافی که در دیوار شهر برایش ایجاد خواهند کرد، خواهد گریخت و صورتش را خواهد پوشاند و او سرزمینی را که ترک میکند نخواهد دید.
اما من دام خود را بر او خواهم انداخت و او را گرفتار خواهم نمود و به شهر بابِل خواهم آورد و با این که در بابِل خواهد مرد، ولی آنجا را نخواهد دید.
اطرافیان، مشاورین و محافظین او را به هر سو پراکنده خواهم ساخت و مردم در جستجویشان خواهند بود تا ایشان را بکشند.
هنگامی که آنها را در سرزمینهای مختلف پراکنده سازم، آنگاه خواهند دانست که من یهوه هستم.
اما تعداد کمی از ایشان را زنده نگاه خواهم داشت و نخواهم گذشت که در اثر جنگ و قحطی و بیماری هلاک شوند، تا در حضور مردم سرزمینهایی که به آنجا تبعید میشوند، اقرار کنند که چقدر شرور بودهاند و بدانند که من یهوه هستم.»
سپس این پیغام از طرف يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، خوراک را با ترس بخور و آب را با لرز بنوش،
و از جانب من به مردم یسرال و یروشلیم بگو که به سبب همهٔ گناهانشان، دچار قحطی شده، آب و خوراکشان را جیرهبندی خواهند کرد و آن را با دلهره و هراس خواهند خورد.
شهرهای آبادشان ویران و مزرعههایشان خشک خواهد شد تا بدانند که من یهوه هستم.»
يهوه همچنین فرمود:
«ای پسر انسان، این مَثَل چیست که مردم یسرال میگویند: ”عمر ما تمام شد، پیشگوییها عملی نشد!“
به ایشان بگو که من این مثل را باطل میکنم. اینک وقت آن رسیده که همهٔ این پیشگوییها عملی شوند.
از این پس، هیچ رؤیا و پیشگویی کاذبی در میان مردم یسرال وجود نخواهد داشت.
زیرا من که یهوه هستم، سخن خواهم گفت و هر آنچه گفته باشم بدون تأخیر عملی خواهم ساخت. این سخن را از جانب من به ایشان بگو: ”ای قوم عصیانگر یسرال، من دیگر تأخیر نخواهم نمود! در دوران زندگی خودتان هر آنچه گفتهام، به انجام خواهم رساند!“» این را يهوه یهوه میگوید.
سپس این پیغام از طرف يهوه نازل شد:
«ای پسر انسان، قوم یسرال تصور میکنند که رؤیاها و نبوّتهای تو در آیندهٔ بسیار دور عملی خواهند شد.
پس به ایشان بگو که یهوه چنین میفرماید: ”از این پس، دیگر تأخیر رخ نخواهد داد. هر سخنی که گفته باشم، واقع خواهد شد!“» این را يهوه یهوه میگوید.
13
يهوه با من سخن گفت و فرمود: «ای پسر انسان، کلام مرا بر ضد انبیای دروغین یسرال اعلام نما، بر ضد انبیایی که افکار خود را به عنوان پیغام من بیان میکنند.»
يهوه یهوه فرمود: «وای بر انبیای نادانی که خیالات خود را به جای کلام من بازگو میکنند، حال آنکه هیچ کلامی از جانب من بر ایشان نازل نشده است.
«ای مردم یسرال، انبیای شما مانند روباهانی در خرابهها هستند. ایشان هیچ نفعی به شما نرساندهاند.
آنان هیچگاه خرابیهای حصار شهر را تعمیر نکردند تا بتوانید در آن روزی که يهوه مقرر کرده، در برابر دشمن بایستید.
رؤیاهای ایشان باطل است و پیشگوییهایشان دروغ! میگویند که پیغامشان از جانب من است، در حالی که من ایشان را نفرستادهام. با وجود این، انتظار دارند که پیشگوییهایشان عملی شوند!
ای پیامآوران دروغین، رؤیاها و پیامهایتان، همه دروغ است! میگویید که آنها از طرف من میباشد، در حالی که من هیچگاه با شما سخن نگفتهام!»
از این رو يهوه یهوه میفرماید: «به سبب این رؤیاهای ساختگی و این دروغها، من بر ضد شما هستم،
و شما را مجازات خواهم نمود و از میان رهبران یسرال ریشهکن خواهم ساخت. نام شما را از دفتر خاندان یسرال پاک خواهم نمود و هیچیک از شما به سرزمین یسرال باز نخواهد گشت، تا بدانید که من يهوه یهوه هستم.
«این مردان شریر، قوم مرا فریب داده، میگویند که همه چیز در امن و امان است، حال آنکه چنین نیست. قوم من دیواری سست میسازند و این پیامآوران دروغگو نیز تشویقشان مینمایند و با گچ، آن دیوار را سفید میکنند.
پس به این معمارها بگو که دیوارشان فرو خواهد ریخت. بارانی سیلآسا خواهم بارانید، تگرگی سخت خواهم آورد و طوفانی شدید خواهم فرستاد تا آن را ویران سازند؛
و آن هنگام که دیوار فرو افتد، مردم بر سر ایشان فریاد خواهند زد: «چرا به ما نگفتید که دیوار سست و ناپایدار است؟ چرا روی آن را گچ گرفتید و معایبش را پوشانیدید؟»
بله، با طوفان عظیم خشم، با تگرگ و باران غضب خود، آن را از جا کنده، نابودش خواهم نمود.
دیوار گچکاری شدهٔ ایشان خراب و با خاک یکسان خواهد شد و بر سرشان فرو خواهد ریخت و در زیر آن له خواهند شد، تا بدانند که من يهوه یهوه هستم.
زمانی که خشم من بر ضد این دیوار و معمارانش پایان یابد، اعلام خواهم کرد که نه دیواری مانده و نه معماری؛
زیرا معمارانش، انبیای دروغگویی بودند که میگفتند یروشلیم در امان خواهد بود، در حالی که چنین نبود.
«حال ای پسر انسان، کلام مرا بر ضد زنانی که افکار خود را به جای پیام من بیان میکنند، اعلام نما.»
يهوه یهوه فرمود که به ایشان چنین بگویم: «وای بر شما که قوم مرا گمراه میکنید. به بازوهایشان طلسم و جادو میبندید و دستار افسون به آنها میفروشید تا بتوانند اختیار زندگی دیگران را به دست بگیرند. آیا میخواهید اختیار مرگ و زندگی قوم مرا در دست داشته باشید تا جیبتان را پر کنید؟
برای مشتی جو و چند لقمه نان، قومم را از من دور میسازید. کسانی را که باید زنده بمانند، به کشتن میدهید و آنانی را که نباید زنده بمانند، زنده نگه میدارید. به این ترتیب به قوم من دروغ میگویید و آنها نیز باور میکنند.
«از این رو من بر ضد سحر و جادوی شما هستم که با آنها زندگی افراد قوم مرا طلسم کردهاید و مانند پرندهای به دام انداختهاید. طلسمهای شما را باطل کرده، دعاهایتان را بیاثر خواهم ساخت و قوم خود را از دام شما رهایی خواهم بخشید.
دستارهای افسون را خواهم درید و قومم را از چنگ شما نجات خواهم بخشید. ایشان دیگر در دام شما نخواهند بود تا بدانید که من یهوه هستم.
شما با دروغهای خود، مردم درستکار را برخلاف میل من، دل شکسته و دردمند ساختهاید، ولی افراد شرور را تشویق کردهاید و باعث شدهاید آنها از راههای گناهآلودشان توبه نکنند و رستگار نشوند.
اما از این پس، دیگر رؤیاهای باطل نخواهید دید و غیبگوییهای گمراه کننده نخواهید کرد، زیرا من قوم خود را از نفوذ قدرت شما رهایی خواهم داد تا بدانید که من یهوه هستم!»
14
روزی عدهای از بزرگان یسرال به دیدنم آمدند تا برای آنها از يهوه طلب راهنمایی کنم.
همان وقت يهوه با من سخن گفت و فرمود:
«ای پسر انسان، این اشخاص، دلشان پیش بتهایشان است و در پی چیزهایی هستند که آنها را به گناه میکشاند؛ پس چرا از من طلب راهنمایی میکنند؟
حال، از جانب من به ایشان چنین بگو: «هر کس که در یسرال بتها و شرارت را در دل خود جای داده باشد و برای طلب راهنمایی، پیش یک نبی برود، من که يهوه هستم، خودم به درخواست او پاسخ خواهم داد، پاسخی فراخور تعداد بتهایش!
آری، چنین خواهم کرد تا افکار و دلهای قوم خود را که به سبب بتپرستیشان از من برگشته، دوباره تسخیر کنم.
«بنابراین، از جانب من به ایشان بگو: « يهوه یهوه چنین میفرماید: توبه کنید! بتهای خود را رها سازید و از شرارت روگردان شوید.
زیرا اگر کسی، چه از قوم یسرال و چه از بیگانگانی که در سرزمین شما زندگی میکنند، از پیروی من دست کشیده، در پی بتها و شرارتهای خود برود و در همان حال برای طلب راهنمایی پیش یک مرد خدا بیاید، من که يهوه هستم، خود، جواب او را خواهم داد.
«نظر خود را با خشم بر آن شخص خواهم دوخت و نابودش خواهم ساخت تا مایهٔ عبرت و وحشت دیگران گردد. آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.
اما اگر یکی از انبیا، پیامی برای او بیاورد، بدانید که آن نبی گمراه است و پیامش نیز دروغ! من، یهوه، اجازه دادهام که او گمراه شود. بنابراین، قوم خود، یسرال را از وجود او پاک خواهم ساخت.
هم آن نبی دروغین و هم آن شخص گناهکاری که ادعا میکند در طلب هدایت من است، هر دو به یکسان مجازات خواهند شد.
تا قوم یسرال بیاموزند که از من دور نشوند و دیگر خود را به گناه آلوده نسازند، بلکه آنها قوم من باشند و من اللها ایشان!» این را يهوه یهوه میگوید.
سپس این پیغام از جانب يهوه بر من نازل شد:
«ای پسر انسان، هرگاه مردم این سرزمین از من روگردانده، در حق من گناه ورزند، و به سبب آن نانشان را قطع کنم و چنان قحطی سختی بفرستم تا انسان و حیوان از بین بروند،
آنگاه حتی اگر نوح و دانیال و ایوب هم در میانشان باشند، خداترسی و درستکاری ایشان فقط باعث نجات جان خودشان خواهد شد! این را يهوه یهوه میگوید.
«یا اگر این سرزمین را مورد هجوم حیوانات وحشی قرار دهم تا ویرانش کنند، آنچنان که از ترس حیوانات کسی جرأت نکند از آنجا بگذرد،
اگرچه آن سه مرد درستکار هم در آنجا باشند، به حیات خود سوگند که نخواهند توانست حتی جان فرزندان خود را رهایی دهند، بلکه فقط خودشان نجات خواهند یافت و بقیه همه از بین خواهند رفت!
«یا اگر این سرزمین را درگیر جنگ کنم و سپاه دشمن را بر آن دارم که همه چیز را از بین ببرند،
اگرچه این سه مرد خداترس در آن سرزمین زندگی کنند، به حیات خود سوگند که حتی قادر به رهانیدن جان فرزندانشان نیز نخواهند بود و تنها خودشان نجات خواهند یافت!
«و یا اگر این سرزمین را دچار وبا سازم و در خشم خود، انسان و حیوان را هلاک کنم و از بین ببرم،
اگرچه نوح و دانیال و ایوب در میان آنها باشند، به حیات خود سوگند که نخواهند توانست حتی جان پسران و دخترانشان را رهایی دهند؛ درستکاری آنها فقط خودشان را نجات خواهد داد!
«پس حال، ببینید چه مصیبت بزرگی پدید خواهد آمد، زمانی که این چهار مجازات سهمگین خود را بر یروشلیم بفرستم تا انسان و حیوان را از بین ببرد، یعنی جنگ، قحطی، وبا و حیوانات درنده را!
«اما اگر کسانی زنده باقی بمانند و فرزندان خود را نیز از هلاکت نجات دهند و به نزد شما به بابِل بیایند، آنگاه با چشمان خود خواهید دید که چقدر شرورند و خواهید دانست که حق داشتم یروشلیم را اینچنین مجازات نمایم.
بله، با دیدن رفتار و کارهای گناهآلود ایشان، پی خواهید برد که آنچه کردهام، بیسبب نبوده است.» این را يهوه یهوه میگوید.
15
يهوه فرمود: «ای پسر انسان، چوب درخت انگور به چه کار میآید؟ در مقایسه با سایر درختان، به چه دردی میخورد؟
آیا چوبش مصرفی دارد؟ آیا میتوان با آن میخی ساخت و ظروف را بر آن آویخت؟
فقط به درد افروختن آتش میخورد؛ و هنگامی که آتش، دو سرش را سوزاند و میانش را زغال کرد، دیگر برای هیچ کاری فایدهای ندارد.
پیش از سوختنش مصرفی نداشت، چه برسد به زمانی که زغال و نیمسوز شده باشد!
«حال، همانگونه که چوب درخت انگور را از میان سایر درختان جنگل برای هیزم تعیین کردهام، مردم یروشلیم را نیز برای مجازات مقرر نمودهام. اگر از یک آتش رهایی یابند، آتشی دیگر ایشان را فرو خواهد گرفت. آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.
به سبب بتپرستی آنها، من سرزمینشان را ویران خواهم ساخت.» این را يهوه یهوه میگوید.
16
بار دیگر يهوه با من سخن گفت و فرمود: «ای پسر انسان، یروشلیم را از گناهان و اعمال نفرتانگیزش آگاه ساز،
و به او از جانب من چنین بگو: « يهوه یهوه چنین میگوید: تو در سرزمین کنعان چشم به جهان گشودی. پدرت اَموری بود و مادرت، حیتی!
وقتی به دنیا آمدی، کسی اهمیتی به تو نداد؛ نه نافت را بریدند، نه تو را شستند و نه در قنداقه پیچیدند.
هیچکس کوچکترین توجهی به تو نداشت و دلش به حال تو نمیسوخت و کسی حاضر نبود از تو نگهداری کند. روزی که متولد شدی، چون از تو کراهت داشتند، تو را در بیابان انداختند و همان جا رهایت کردند.
«همان وقت از کنار تو عبور کردم و دیدم که در خونت میغلتی. پس به تو گفتم: زنده بمان! تو را همچون گیاه صحرا پرورش دادم، و تو رشد کردی و دوشیزهای زیبا شدی؛ سینههایت برآمد و موهایت بلند شد، اما عریان بودی.
«مدتی بعد که از کنارت گذشتم به تو نگاه کردم؛ این بار آمادهٔ ازدواج بودی، پس ردایم را بر تو انداختم، عریانیات را پوشاندم و سوگند یاد کرده، با تو پیمان ازدواج بستم و تو از آن من شدی.
سپس شستشویت دادم تا از خونت پاک شوی و بر بدنت روغن مالیدم.
لباسهای زیبای قلابدوزی شده، از جنس کتان لطیف و ابریشم به تو دادم و کفش از پوست خز به پایت کردم.
تو را با زیورآلات آراستم، النگوها به دستت کردم و گردنبند به گردنت انداختم،
حلقه در بینیات و گوشواره در گوشهایت و تاجی زیبا بر سرت گذاشتم.
به این ترتیب، با طلا و نقره آراسته و زیبا شدی. لباسهای زیبای قلابدوزی شده، از کتان لطیف و ابریشم پوشیدی و بهترین خوراکها را خوردی. زیبایی تو خیره کننده بود و همچون ملکه شدی.
زیباییات به سبب کمالاتی که من به تو بخشیده بودم، کامل گردید و زبانزد همهٔ قومها شد.
«اما تو فکر کردی که میتوانی جدا از من نیز کمال خود را حفظ کنی. بنابراین از زیبایی و آوازهات سرمست شدی و در ورطه زناکاری افتادی و همچون یک فاحشه، خود را در اختیار هر رهگذری گذاشتی.
آن رختهای زیبایی را که به تو داده بودم، برای ساختن بتخانهها و تزیین بستر فاحشگیات به کار بردی. چنین چیزی هرگز رخ نداده و نخواهد داد.
آن جواهرات و طلا و نقرهای را که به تو داده بودم، گرفتی و با آنها مجسمه مردان را ساختی و آنها را پرستش نموده، به من خیانت کردی.
«لباسهای زیبای قلابدوزی شدهای را که به تو بخشیده بودم، به بتهایت پوشاندی! روغن و بخور مرا برای پرستش بتها به کار بردی!
آرد و روغن و عسل مرغوبی را که برای خوراک به تو داده بودم، برای آنها نذر کردی تا از تو راضی باشند!
پسران و دخترانی را که برای من زاییده بودی، گرفتی و برای اللهاانت قربانی کردی! آیا زناکاری کافی نبود که به چنین جنایتی هم دست زدی؟
تو فرزندان مرا کشتی و برای بتها قربانی کردی و سوزاندی و
در تمام این سالهای زناکاری و گناه، یک بار هم دوران گذشته را به یاد نیاوردی، دورانی که برهنه بودی و در خونت میغلتیدی.
«وای بر تو، وای بر تو که بعد از این همه شرارت،
در هر کوی و برزنی عمارتها برای بتپرستی و زناکاریات بنا کردی، و زیبایی خود را بیارزش و خوار کردی و در اختیار هر رهگذری قرار دادی و روزبهروز فاسدتر شدی.
با مصر، این سرزمین فاسد پیمان اتحاد بستی و او را بر جمع فاسقانت افزودی و خشم مرا شعلهور ساختی.
«از این جهت دست خود را دراز کردهام تا تو را مجازات نمایم و مواهب خود را از تو باز پس گیرم. تو را در جنگ فلسطینیها که تشنه خونت هستند، رها کردهام. حتی آنها نیز از رفتار شرمآورت نفرت دارند.
«با آشوریها نیز زنا کردی، زیرا با ایشان همپیمان شدی و بتهایشان را پرستیدی. ولی با همهٔ اینها، سیر نشدی!
پس به بتهای بابِل، سرزمین بازرگانان، روی آوردی، ولی به این هم قانع نشدی.
«چقدر تو سست اراده هستی! کارهای تو، کارهای یک روسپی بیحیاست!
بر سر هر راه، بتخانه و بر سر هر کوچه، فاحشهخانه ساختی! ولی تو مانند فاحشههای دیگر، به دنبال پول نیستی.
تو همچون همسری خیانتکار هستی که شوهر خود را رها میکند و به آغوش مردان دیگر پناه میبرد.
فاحشهها برای کارشان اجرت میگیرند، اما تو به فاسقان خود هدیه و رشوه میدهی تا با تو همبستر شوند.
پس تو برعکس فاحشههای دیگر عمل میکنی؛ بجای اینکه از فاسقانت پول بگیری، تو به آنها پول میدهی!
«حال، ای فاحشه، کلام يهوه را بشنو:
يهوه یهوه چنین میفرماید: به سبب فساد و زناکاری با فاسقانت، یعنی پرستش و عبادت بتها، و نیز برای آنکه فرزندانت را برای اللهاانت قربانی کردی،
اینک من فاسقان یعنی همدستانت را، چه آنانی را که دوست داشتنی و چه آنانی را که دوست نداشتنی، همه را گرد خواهم آورد و در مقابل ایشان تو را عریان خواهم ساخت.
تو را برای جنایتها و زناکاریهایت، با خشم و غضب، مجازات و هلاک خواهم نمود.
تو را به دست این قومها، یعنی فاسقانت خواهم سپرد. آنان عشرتکدهها و بتخانههایت را با خاک یکسان کرده، تمام جواهرات زیبایت را غارت خواهند نمود و برهنه و بینوا رهایت خواهند ساخت.
آنها تو را سنگسار کرده، با شمشیر پارهپاره خواهند نمود.
خانههایت را خواهند سوزاند و در مقابل زنان دیگر مجازاتت خواهند کرد. من تو را از زناکاری با بتها باز خواهم داشت و دیگر نخواهم گذاشت که به فاسقانت یعنی به همدستانت اجرت و رشوه دهی.
آنگاه آتش خشم و غیرت من فرو خواهد نشست و آرام خواهد گرفت و دیگر غضبناک نخواهم بود.
تو دوران جوانی خود را به فراموشی سپردی و با کارهایت مرا رنجانیدی و زناکاریهایت را هم بر آنها افزودی. پس من هم تو را به سزای اعمالت میرسانم.
«ای یروشلیم، مردم درباره تو خواهند گفت که چنان مادری، چنین دختری هم باید داشته باشد.
تو براستی شبیه مادرت هستی که از شوهر و فرزندانش نفرت میداشت؛ تو درست شبیه خواهرانت هستی که از شوهران و فرزندانشان بیزار بودند. براستی که مادرت حیتی بود و پدرت اَموری!
«خواهر بزرگ تو سامره است که با دخترانش یعنی آبادیهای اطرافش، در شمال تو زندگی میکنند. خواهر کوچکت سدوم است که با دخترانش در جنوب تو ساکن هستند.
تو نه فقط راهها و گناهان ایشان را تقلید کردی، بلکه در مدتی کوتاه، از آنان جلو افتادی و از ایشان فاسدتر شدی.
به ذات مقدّس خود سوگند که سدوم و آبادیهای اطرافش، به اندازه تو و آبادیهایت، فاسد و شریر نبودند!
گناه خواهرت سدوم و دخترانش این بود که از فراوانی نعمت و آسایش و امنیت مغرور شده بودند و هیچ به فکر فقرا و مستمندان نبودند.
آنها با کمال گستاخی در حضور من مرتکب اعمال زشت و بتپرستی میشدند؛ بنابراین من نیز ایشان را از میان بردم.
«سامره حتی نصف گناهان تو را هم مرتکب نشد. کارهای زشت و بتپرستیهای تو، به مراتب بیشتر از خواهرانت بوده است. تو روی آنها را سفید کردی!
پس تعجب نکن اگر آنها کمتر از تو مجازات شوند، زیرا گناهان تو به قدری هولناک است که در برابر تو، خواهرانت پاک و بیگناه به نظر میرسند!
«ولی روزی خواهد رسید که سعادت را به سدوم و سامره و مردم یهوده باز خواهم گرداند.
شرمساری و مجازات سنگین تو باعث تسلی آنها خواهد شد، چون از مجازات آنها شدیدتر خواهد بود.
آری، خواهرانت سدوم و سامره و دخترانشان یعنی آبادیهای اطرافشان، و خود تو نیز با دخترانت بار دیگر به حالت نخستین خود برخواهید گشت.
در آن روزها با تکبر و غرور سدوم را مسخره میکردی،
اما حال که شرارتت برای همه عیان و آشکار گشته، خودت نیز مورد تمسخر و ملامت ادوم و تمام همسایگانش و همه فلسطینیها قرار گرفتهای.
يهوه میفرماید: به سزای هرزگی و اعمال زشت خود خواهی رسید.
«از آنجا که سوگند و وفاداریات را فراموش کردی و عهد مرا شکستی، من نیز تو را مجازات خواهم نمود.
اما من عهدی را که در دوران جوانیات با تو بستم، به یاد خواهم آورد و این بار عهدی جاودان با تو خواهم بست،
و تو با شرمساری، اعمال زشتت را به یاد خواهی آورد؛ و هنگامی که خواهران بزرگ و کوچکت یعنی سامره و سدوم را باز آورم و ایشان را دختران تو بگردانم تا بر ایشان حکمرانی کنی، از لطف و بزرگواری من خجل و شرمگین خواهی شد، چون خودت میدانی که شایسته این لطف نبودهای، زیرا عهد مرا شکستهای.
من بار دیگر عهد خود را با تو برقرار خواهم ساخت تا بدانی که من یهوه هستم.
من گناهانت را خواهم آمرزید و تو با به یاد آوردن آنها، از خجالت و شرمساری، دیگر دهان خود را نیز نخواهی گشود.» يهوه یهوه این را میگوید.
17
يهوه با من سخن گفت و فرمود:
«ای پسر انسان، برای قوم یسرال داستانی تعریف کن و مَثَلی بیاور. به ایشان چنین بگو:
«عقابی بزرگ با بالهای نیرومند و پهن و پرهای رنگارنگ، به لبنان آمد و بالاترین جوانۀ درخت سرو را کَند و به شهر تجار و بازرگانان برد.
سپس تخمی از سرزمین یسرال گرفت و آن را در زمینی حاصلخیز، در کنار نهری کاشت تا به سرعت مانند درخت بید، رشد کند.
این نهال رشد کرد و تبدیل به تاکی کوتاه و پهن شد، شاخههای آن به سوی عقاب رو به بالا نمو کرد و ریشههای آن در اعماق زمین فرو رفت و شاخههای قوی و برگهای انبوه تولید نمود.
اما روزی، عقاب بزرگ دیگری با بالهای نیرومند و پرهای بسیار، پدیدار گشت. درخت، با دیدن این عقاب، ریشهها و شاخههای خود را به سوی او گستراند تا بلکه این عقاب او را بیشتر سیراب نماید،
هر چند که در زمینی خوب و سیراب کاشته شده بود تا درختی زیبا گردد و شاخ و برگ و میوه فراوان بیاورد.
«حال، آیا گمان میکنید که آن درخت خواهد توانست به رشد خود ادامه دهد؟ آیا آن عقاب نخستین، آن را ریشهکن نخواهد کرد و شاخهها و میوههایش را نخواهد کند تا خشک شود؟ برای ریشهکن کردنش هم نیازی به نیروی زیاد و افراد بسیار نخواهد بود!
اگرچه این تاک، خوب کاشته شده، ولی دوامی نخواهد داشت! وقتی باد شرقی و گرم بر آن بوزد، در همان خاک مرغوب که کاشته شده، خشک خواهد شد و از بین خواهد رفت.»
آنگاه يهوه به من فرمود:
«از این قوم یاغی بپرس که آیا معنی داستان عقاب را میدانند؟ به ایشان بگو که عقاب اول، پادشاه بابِل است که به یروشلیم آمد و پادشاه و بزرگان مملکت را با خود به بابِل برد.
سپس با یکی از اعضای خاندان سلطنتی یعنی همان تخمی که در زمین حاصلخیز کاشته شد، عهد بست و او را قسم داد که نسبت به این عهد وفادار بماند. به این ترتیب پادشاه بابِل، بزرگان قوم را تبعید کرد،
تا یهوده ضعیف شده، دیگر نتواند سر بلند کند، بلکه نسبت به عهد خود وفادار بماند.
«با وجود این، پادشاه یهوده سر به شورش گذاشت و هیئتی به مصر یعنی نزد همان عقاب دوم فرستاد تا سپاهی بزرگ همراه با اسبان بسیار از او دریافت کند. ولی آیا او با چنین پیمانشکنیها، کاری از پیش خواهد برد؟ آیا به پیروزی دست خواهد یافت؟
به هیچ وجه! به حیات خود قسم که پادشاه یهوده در بابِل خواهد مرد چون برخلاف پیمانی که با پادشاه بابِل بسته بود، عمل کرده است. آری، او در مملکت همان پادشاهی که او را بر تخت سلطنت نشاند، خواهد مرد!
وقتی پادشاه بابِل در برابر یروشلیم، استحکامات بر پا کند و سنگرها بسازد تا بسیاری را هلاک نماید، از سوی پادشاه مصر و لشکر بزرگ او کمکی به یهوده نخواهد رسید،
زیرا پادشاه یهوده سوگند و پیمان وفاداری خود را نسبت به پادشاه بابِل خوار شمرد و آن را شکست. بنابراین، جان به در نخواهد برد.
«پس يهوه یهوه چنین میگوید: به حیات خود قسم میخورم که او را مجازات خواهم نمود زیرا سوگندی را که به نام من خورده بود، زیر پا گذاشت.
برای او دامی خواهم گسترد و در کمند خود گرفتارش خواهم ساخت و او را به بابِل آورده، به سبب خیانتی که به من ورزیده، محاکمه خواهم نمود.
بهترین سربازان او به ضرب شمشیر کشته خواهند شد و باقی ماندگان، به هر سو پراکنده خواهند گشت. آنگاه خواهید دانست که من، یهوه، این سخنان را گفتهام.»
يهوه یهوه چنین میفرماید: «من بهترین و نازکترین شاخه را از نوک بلندترین درخت سرو خواهم گرفت و روی قله بلندترین کوه یسرال خواهم نشاند. آن شاخه، درختی زیبا و باشکوه خواهد شد که شاخهها آورده، میوه خواهد داد. همه نوع پرنده در آن آشیانه خواهند کرد و زیر سایه شاخههایش پناه خواهند گرفت.
آنگاه همه خواهند دانست که من، یهوه، درختان بلند را قطع میکنم و درختان کوچک را رشد میدهم؛ درخت سبز را خشک و درخت خشک را سبز میکنم. من که یهوه هستم، این را گفتهام و انجام خواهم داد.»
18
بار دیگر يهوه به من پیغامی داد و فرمود:
«چرا مردم در سرزمین یسرال این مَثَل را به کار میبرند که ”غوره را پدران خوردند و دندان فرزندانشان کُند شد“؟
به حیات خود قسم که شما دیگر در یسرال این مَثَل را به کار نخواهید برد،
چون جان همه، برای داوری و محاکمه در دست من است، چه جان پدران، چه جان پسران؛ و قانون من برای داوری این است: هر که گناه کند، فقط خودش خواهد مرد.
«کسی که عادل و با انصاف و درستکار باشد،
و به کوهها برای پرستش بتهای یسرال نرود؛ زنا نکند و با زنی که در دوران قاعدگیاش است، همبستر نشود؛
ظلم نکند؛ گرو بدهکار را به او برگرداند؛ مال مردم را نخورد، بلکه گرسنگان را سیر کند و برهنگان را بپوشاند؛
قرض بدهد و سود نگیرد؛ از ستم دوری کند و در مورد دیگران درست و بدون غرض قضاوت نماید؛
و خلاصه تمام دستورها و قوانین مرا اطاعت کند، چنین شخص درستکار و نیکوکردار است و به یقین زنده خواهد ماند. این را يهوه یهوه میگوید.
«ولی اگر یک چنین شخصی، پسری ستمپیشه و یا آدمکش داشته باشد و مرتکب تمام این کارهای زشت بشود،
و نخواهد آن اعمال نیک را بجا آورد، بلکه بر کوهها بتپرستی نماید؛ همسر مرد دیگری را اغفال کند؛
به فقرا و مستمندان ظلم کند؛ مال مردم را بخورد؛ گرو بدهکاران را پس ندهد؛ بتها را دوست بدارد و آنها را بپرستد؛
و رباخوار باشد؛ آیا این شخص زنده خواهد ماند؟ به هیچ وجه! او به سبب همه کارهای زشتی که انجام داده است، خواهد مرد و خونش بر گردن خودش خواهد بود.
«ولی اگر این پسر گناهکار نیز پسری داشته باشد که تمام گناهان پدرش را ببیند و تصمیم بگیرد خداترس باشد و برخلاف روش پدرش زندگی کند؛
برای پرستش بتها به کوهها نرود؛ زنا نکند؛
ظلم نکند؛ گرو نگیرد؛ مال دیگران را نخورد، بلکه گرسنگان را سیر کند و برهنگان را بپوشاند؛
مستمندان را دستگیری نماید و رباخوار نباشد و دستورها و قوانین مرا اطاعت کند، او به سبب گناهان پدرش نخواهد مرد، بلکه بیگمان زنده خواهد ماند.
اما پدرش به سبب گناهان خودش خواهد مرد، چون نسبت به دیگران بیرحم بوده و مال مردم را غصب کرده و اعمال نادرست در میان قوم انجام داده است.
«ممکن است بپرسید که چرا پسر برای گناهان پدرش مجازات نمیشود؟ به این دلیل که پسر درستکار و راستکردار بوده و احکام و قوانین مرا اطاعت نموده است. بنابراین بیگمان زنده خواهد ماند.
هر که گناه کند، خودش خواهد مرد! نه پسر برای گناهان پدرش مجازات خواهد شد و نه پدر برای گناهان پسرش. انسان خوب و درستکار، پاداش خوبی و نیکوکاری خود را خواهد یافت و انسان بدکردار نیز به سزای اعمال خود خواهد رسید.
اما اگر شخص شروری از تمام بدیها و گناهان خود دست بکشد و مطیع احکام و قوانین من گردد و راستی و انصاف را پیشهٔ خود سازد، به یقین زنده مانده، نخواهد مرد.
تمام گناهان گذشته او آمرزیده خواهد شد و به سبب راستکرداریاش، زنده خواهد ماند.»
يهوه یهوه میفرماید: «آیا فکر میکنید که من از مردن شخص شریر، شاد میشوم؟ هرگز! شادی من در این است که او از راههای بد خویش بازگردد و زنده بماند.
اما اگر شخص درستکار عدالت را ترک گوید و مرتکب گناه گردد و مانند سایر گناهکاران رفتار کند، آیا او زنده خواهد ماند؟ البته که نه! تمام خوبیهای گذشتهاش نادیده گرفته میشود و به سبب خیانت و گناهانی که کرده است، خواهد مرد.
«ولی شما میگویید: ”روش يهوه منصفانه نیست!“ ای قوم یسرال به من گوش دهید! آیا من بیانصافم یا شما؟
وقتی شخص خوب از درستکاری دست کشد و به گناه روی آورد، بهیقین خواهد مرد؛ او به سبب گناهانی که کرده است، خواهد مرد.
و اگر شخص بدکار از بدیهایش دست بکشد و درستکار و با انصاف گردد، جان خود را نجات خواهد داد،
زیرا به وضع بد خود پی برده و تصمیم گرفته است که از گناهان خود دست بکشد و زندگی درستی را در پیش بگیرد. بنابراین، او زنده مانده، نخواهد مرد.
«با وجود این، شما ای قوم یسرال میگویید: ”روش يهوه منصفانه نیست!“ ای قوم یسرال، آیا روش من غیرمنصفانه است، یا روش شما؟
ای بنییسرال، من هر یک از شما را مطابق اعمالتان داوری خواهم نمود. پس تا فرصت دارید توبه کنید و از گناهان خود دست بکشید، تا باعث هلاکتتان نگردد!
گناهانتان را از خود دور نمایید و دل و روحی تازه در خود ایجاد کنید! ای قوم یسرال، چرا باید هلاک شوید؟
من از مرگ شما شاد نمیشوم. پس توبه کنید و زنده بمانید!» این را يهوه یهوه میگوید.
19
يهوه فرمود که برای رهبران یسرال این مرثیه را بخوانم:
«مادر تو که بود؟ او ماده شیری بود که فرزندانش را میان شیران ژیان بزرگ میکرد!
او یکی از بچههای خود را تربیت کرد تا شیری ژیان گردد. آن شیربچه شکار کردن را آموخت و آدمخوار شد.
وقتی خبر او به گوش قومها رسید، آنها شکارچیان خود را فرستادند و او را در دام انداختند و به زنجیر کشیده، به مصر بردند.
«وقتی مادرش از او قطع امید کرد، یکی دیگر از بچههای خود را گرفت و او را تربیت نمود تا شیری نیرومند گردد.
وقتی او بزرگ شد، شکار کردن را آموخت و آدمخوار شد و رهبر شیران گردید.
او کاخها را خراب و شهرها را ویران کرد. مزرعهها را بایر نمود و محصولاتشان را از بین برد. مردم همه از شنیدن غرش او، به خود میلرزیدند!
پس قومهای جهان از هر سو بر او هجوم آورده، او را به دام انداختند و اسیرش کردند.
سپس او را به زنجیر کشیدند و در قفس گذاشتند و به حضور پادشاه بابِل بردند. در آنجا او را تحت مراقبت نگه داشتند تا بار دیگر غرشش در کوههای یسرال شنیده نشود.
«مادر تو همچون درخت انگوری بود که در کنار نهر آب، در اثر آب فراوان، همیشه تر و تازه و پر شاخ و برگ بود.
شاخههای قوی و محکم آن برای عصای سلاطین مناسب بود. آن درخت از درختان دیگر بلندتر گردید به حدی که از دور جلب توجه میکرد.
اما دستانی خشمگین، آن درخت را ریشهکن کرده، بر زمین انداخت. باد شرقی شاخههای نیرومندش را شکست و خشک کرد و آتش، آنها را سوزاند.
اکنون آن درخت در بیابان کاشته شده است، در زمینی خشک و بیآب!
از درون میپوسد و میوهاش از بین میرود، و از آن یک شاخه محکم نیز برای عصای سلاطین باقی نمیماند.» این یک مرثیه است و بارها سروده شده است!
20
هفت سال و پنج ماه و ده روز از تبعید ما میگذشت، که عدهای از رهبران یسرال آمدند تا از يهوه هدایت بطلبند. ایشان مقابل من نشستند و منتظر جواب ماندند.
آنگاه يهوه این پیغام را به من داد:
«ای پسر انسان، به رهبران یسرال بگو که يهوه یهوه چنین میفرماید: «چگونه جرأت کردهاید که بیایید و از من هدایت بطلبید؟ به حیات خود قسم که هدایتی از من نخواهید یافت!
«ای پسر انسان، ایشان را محکوم کن. گناهان این قوم را، از زمان پدرانشان تاکنون، به یادشان بیاور.
به ایشان بگو يهوه یهوه چنین میگوید: «وقتی قوم یسرال را انتخاب کردم و خود را در مصر بر ایشان آشکار ساختم، برای آنان قسم خوردم که ایشان را از مصر بیرون آورده، به سرزمینی بیاورم که برای ایشان در نظر گرفته بودم، یعنی به سرزمینی که شیر و عسل در آن جاریست و بهترین جای دنیاست.
«پس به ایشان گفتم که بتهای نفرتانگیز و مورد علاقهشان را از خود دور کنند و خود را با پرستش اللهاان مصری نجس نسازند، زیرا من یهوه اللها ایشان هستم.
اما آنان یاغی شده، نخواستند به من گوش فرا دهند و از پرستش بتهای خود و اللهاان مصر دست بکشند. پس خواستم که خشم و غضب خود را همان جا در مصر بر ایشان نازل کنم.
اما برای حفظ حرمت نام خود، این کار را نکردم، مبادا مصریها اللها یسرال را تمسخر کرده، بگویند که نتوانست ایشان را از آسیب و بلا دور نگاه دارد. پس در برابر چشمان مصریها، قوم خود یسرال را از مصر بیرون آوردم و به بیابان هدایت کردم.
در آنجا احکام و قوانین خود را به ایشان اعطا نمودم تا مطابق آنها رفتار کنند و زنده بمانند؛
و روز شَبّات را به ایشان دادم تا در هفته یک روز استراحت کنند. این علامتی بود بین من و ایشان، تا به یاد آورند که این من یهوه هستم که ایشان را تقدیس و جدا کرده، قوم خود ساختهام.
«اما بنییسرال در بیابان نیز از من اطاعت نکردند. آنان قوانین مرا زیر پا گذاشتند و از احکام حیاتبخش من سرپیچی کردند، و حرمت روز شَبّات را نگاه نداشتند. پس خواستم که خشم و غضب خود را همان جا در بیابان بر ایشان نازل کنم و نابودشان سازم.
اما باز برای حفظ حرمت نام خود، از هلاک کردن ایشان صرفنظر نمودم، مبادا اقوامی که دیدند من چگونه بنییسرال را از مصر بیرون آوردم، بگویند: ”چون خدا نتوانست از ایشان محافظت کند، ایشان را از بین برد.“
اما در بیابان قسم خوردم که ایشان را به سرزمینی که به آنان داده بودم، نیاورم به سرزمینی که شیر و عسل در آن جاریست و بهترین جای دنیاست.
زیرا از احکام من سرپیچی کرده، قوانین مرا شکستند و روز شَبّات را بیحرمت کرده، به سوی بتها کشیده شدند.
با وجود این، بر آنان ترحم نمودم و ایشان را در بیابان به طور کامل هلاک نکردم و از بین نبردم.
«بنابراین، در بیابان به فرزندان ایشان گفتم: ”به راه پدران خود نروید و به سنت آنها عمل نکنید و خود را با پرستش بتهای ایشان نجس نسازید،
چون یهوه اللها شما، من هستم؛ پس فقط از قوانین من پیروی کنید و احکام مرا بجا آورید؛
و حرمت روزهای شَبّات را نگاه دارید، زیرا روز شبّات، نشان عهد بین ماست تا به یادتان آورد که من یهوه، اللها شما هستم.“
«اما فرزندان ایشان هم نافرمانی کردند. آنان قوانین مرا شکستند و از احکام حیاتبخش من سرپیچی کردند و حرمت روز شَبّات را نیز نگاه نداشتند. پس خواستم که خشم و غضب خود را همان جا در بیابان بر ایشان نازل کنم و همه را از بین ببرم.
اما باز هم برای حفظ حرمت نام خود در میان اقوامی که قدرت مرا به هنگام بیرون آوردن بنییسرال از مصر دیده بودند، ایشان را از بین نبردم.
اما همان زمان که در بیابان بودند، قسم خوردم که ایشان را در سراسر جهان پراکنده سازم،
زیرا احکام مرا بجا نیاوردند و قوانین مرا شکستند و روز شَبّات را بیحرمت کرده، به سوی بتهای پدرانشان بازگشتند.
پس من نیز اجازه دادم قوانین و احکامی را پیروی کنند که حیات در آنها نبود.
بله، گذاشتم فرزندان خود را به عنوان قربانی برای بتهایشان بسوزانند و با این کار، خود را نجس سازند. بدین ترتیب ایشان را مجازات کردم تا بدانند که من یهوه هستم.
«ای پسر انسان، به قوم یسرال بگو که وقتی پدرانشان را به سرزمین موعود آوردم، در آنجا نیز به من خیانت ورزیدند، چون روی هر تپهٔ بلند و زیر هر درخت سبز، برای بتها قربانی میکردند و بخور میسوزاندند؛ عطر و بخور خوشبو و هدایای نوشیدنی خود را میآوردند و به آنها تقدیم میکردند، و با این کارها، خشم مرا برمیانگیختند.
به ایشان گفتم: ”این مکان بلند که برای قربانی به آنجا میروید، چیست؟“ به همین جهت تا به حال آن محل را مکان بلند مینامند.»
آنگاه يهوه یهوه فرمود که به آنانی که نزد من آمده بودند، از جانب او چنین بگویم: «آیا شما نیز میخواهید مانند پدرانتان، با بتپرستی، خود را نجس سازید؟
شما هنوز هم برای بتها هدیه میآورید و پسران کوچک خود را برای آنها قربانی کرده، میسوزانید؛ پس چگونه انتظار دارید که به دعاهای شما گوش دهم و شما را هدایت نمایم؟ به حیات خود قسم که هیچ هدایت و پیغامی به شما نخواهم داد.
«آنچه در فکرتان هست، هرگز عملی نخواهد شد. شما میخواهید مثل قومهای مجاور شوید و مانند آنها، بتهای چوبی و سنگی را بپرستید.
به حیات خود سوگند که من خود، با مشتی آهنین و قدرتی عظیم و با خشمی برافروخته، بر شما سلطنت خواهم نمود!
با قدرت و قهری عظیم، شما را از سرزمینهایی که در آنجا پراکنده هستید، بیرون خواهم آورد.
شما را به بیابان امتها آورده، در آنجا شما را داوری و محکوم خواهم نمود، همانگونه که پدرانتان را پس از بیرون آوردن از مصر، در بیابان داوری و محکوم کردم.
شما را به دقت خواهم شمرد تا فقط عده کمی از شما بازگردند،
و بقیه را که سرکش بوده، به من گناه میکنند، از میان شما جدا خواهم نمود. ایشان را از سرزمینهایی که به آنجا تبعید شدهاند بیرون خواهم آورد، ولی نخواهم گذاشت وارد سرزمین یسرال گردند. وقتی اینها اتفاق افتاد، خواهید دانست که من یهوه هستم.
«اما اگر اصرار دارید که به بتپرستی خود ادامه دهید، من مانع شما نمیشوم! ولی بدانید که پس از آن، مرا اطاعت خواهید نمود و دیگر نام مقدّس مرا با تقدیم هدایا و قربانی به بتها، بیحرمت نخواهید ساخت.
زیرا در یروشلیم، روی کوه مقدّس من، همه یسرالیها مرا پرستش خواهند نمود. در آنجا از شما خشنود خواهم شد و قربانیها و بهترین هدایا و نذرهای مقدّس شما را خواهم پذیرفت.
وقتی شما را از تبعید بازگردانم، برایم همچون هدایای خوشبو خواهید بود و قومها خواهند دید که در دل و رفتار شما چه تغییر بزرگی ایجاد شده است.
زمانی که شما را به وطن خودتان بازگردانم، یعنی به سرزمینی که وعده آن را به پدرانتان دادم، خواهید دانست که من يهوه هستم.
آنگاه تمام گناهان گذشتهٔ خود را به یاد آورده، به سبب همهٔ کارهای زشتی که کردهاید، از خود متنفر خواهید شد.
ای قوم یسرال، وقتی با وجود تمام بدیها و شرارتهایتان، به خاطر حرمت نام خود، شما را برکت دهم، آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.»
سپس این پیغام از جانب يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، به سوی یروشلیم نگاه کن و کلام مرا بر ضد آن، و بر ضد دشتهای پوشیده از جنگل جنوب، اعلام نما.
درباره آن نبوّت نما و بگو که ای جنگل انبوه، به کلام يهوه گوش بده! يهوه میفرماید: من در تو آتشی میافروزم که تمام درختان سبز و خشک تو را بسوزاند. شعلههای مهیب آن خاموش نخواهد شد و همه مردم حرارت آن را احساس خواهند کرد.
آنگاه همه خواهند دانست که من، يهوه، آن را افروختهام و خاموش نخواهد شد.»
گفتم: «ای يهوه یهوه، آنها به من میگویند که چرا با معما با ایشان سخن میگویم!»
21
يهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، رو به سوی یروشلیم نموده، کلام مرا بر ضد سرزمین یسرال و مکانهای مقدّس آن اعلام نما!
بگو که يهوه چنین میفرماید: «ای یسرال، من علیه تو هستم. من شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده، ساکنانت را، چه عادل و چه شریر، همه را نابود خواهم نمود.
شمشیر من در سراسر سرزمین، از جنوب تا شمال، همه مردم را از بین خواهد برد.
آنگاه همه خواهند دانست که من یهوه شمشیر خود را به دست گرفتهام و تا زمانی که مقصود خود را عملی نسازم، آن را غلاف نخواهم نمود.
«ای پسر انسان، در نظر مردم آه و ناله کن! با غم و اندوهی جانکاه آه بکش!
اگر از تو بپرسند که چرا آه میکشی، بگو که آه و نالهات، به سبب خبر هولناکی است که يهوه یهوه داده است. با شنیدن این خبر، بند دلها پاره خواهد شد و هول و هراس بر همه مستولی خواهد گشت؛ دستها سست و زانوها لرزان خواهد گردید. بگو که روز هلاکت و سیاهی ایشان نزدیک است و داوریهای من واقع خواهد شد.»
يهوه فرمود:
«ای پسر انسان، نبوّت کن! به مردم بگو که شمشیری تیز و آماده میشود تا مردم را بکشد! شادمانی از بین خواهد رفت، زیرا قوم من احکام مرا خوار شمرده است.
بله، شمشیر را صیقل میدهند تا بتوان از آن استفاده کرد. این شمشیر تیز و صیقلی شده را به دست قاتل میسپارند.
ای پسر انسان، زارزار گریه کن و بر سر خود بزن، چون آن شمشیر آماده شده تا قوم من یسرال و تمام بزرگانش را هلاک سازد.
من قوم خود را امتحان میکنم؛ و اگر توبه نکنند، همهٔ این بلایا را بر سرشان خواهم آورد.
«ای پسر انسان، نبوّت کن؛ پیغام مرا اعلام نما؛ محکم دست بزن! شمشیر را بردار و با تهدید، دو سه بار بالای سرت حرکت بده تا نشان دهی که چه کشتار بزرگی در انتظار این قوم است!
بگذار دلهایشان از ترس فرو ریزد. چون بر هر دروازهای برق شمشیر دیده میشود. بله، شمشیر همچون برق آسمان میدرخشد و برای کشتن، تیز شده است!
ای شمشیر، از راست بزن! از چپ بزن! هر جا میخواهی برو! هر چه میخواهی بکن!
بله، من با غضب، دستهای خود را به هم خواهم زد و شما را مجازات خواهم نمود. آنگاه خشمم فرو خواهد نشست! این را من یهوه میگویم.»
سپس يهوه فرمود:
«ای پسر انسان، نقشهای بکش و بر روی آن دو راه رسم کن، یکی به سوی یروشلیم در یهوده، و دیگری به سوی رَبّه که شهر عمونیان است. پادشاه بابِل شمشیر به دست از آن راهها خواهد آمد. علامتی نیز بر سر این دو راهی که از بابِل آغاز میشود، نصب کن.
زیرا بهزودی پادشاه بابِل بر سر دو راهی خواهد ایستاد. او برای آنکه بداند به یروشلیم حمله کند یا به رَبّه، فال خواهد گرفت و با تیرهای ترکش خود، قرعه خواهد انداخت و برای بتها قربانی کرده، با جگر قربانیها فال خواهد گرفت تا ببیند به کدام راه باید برود.
تیرها به او نشان میدهد که باید به سوی یروشلیم برود! پس او و سپاهیانش با غریو جنگ، برای کشتار به راه میافتند. ایشان در برابر دروازهها، منجنیقها بر پا کرده و برای تصرف شهر، سنگرها و برجها خواهند ساخت.
اهالی یروشلیم نمیتوانند این را باور کنند، چون با بابِل پیمان اتحاد بستهاند! اما پادشاه بابِل فقط به این میاندیشد که مردم یروشلیم طغیان کردهاند. پس او خواهد آمد و ایشان را به اسارت خواهد برد.»
بنابراین يهوه یهوه چنین میگوید: «تقصیرات شما آشکار است و خطایا و گناهانتان در همه کارها و رفتارتان، به چشم میخورد. حال، وقت مجازات شما رسیده و به تبعید خواهید رفت.
«و تو ای پادشاه یسرال، روز مجازات نهایی تو نیز فرا رسیده است.
دستار و تاج را از سرت بردار. از این پس، دیگر چیزی به ترتیب سابق باقی نخواهد ماند؛ فقرا سربلند خواهند شد و ثروتمندان پست و سرافکنده!
ویرانی! ویرانی! من این سلسله پادشاهی را ویران خواهم نمود و دیگر سر بلند نخواهد کرد تا زمانی که وارث حقیقی آن ظاهر شود. آنگاه همه چیز را به وی خواهم بخشید.
«ای پسر انسان، درباره عمونیها نیز نبوّت نما، زیرا که قوم مرا به هنگام سختی تمسخر کردند. به ایشان چنین بگو: «شمشیر من علیه شما نیز از غلاف بیرون کشیده شده است! شمشیر من تیز و صیقلی شده و مثل برق آسمان میدرخشد.
فالگیران و جادوگران و انبیای دروغین، به دروغ به شما وعده رهایی از دست پادشاه بابِل را دادهاند. شما گناهکارید و همراه شریران دیگر هلاک خواهید شد. روز داوری و مجازات نهایی شما فرا رسیده و شمشیر بر گردن شما فرو خواهد آمد!
آیا پیش از مجازات شما، شمشیر خود را غلاف کنم؟ نه! من شما را در زادگاهتان مجازات خواهم نمود.
آتش خشم خود را بر شما فرو خواهم ریخت و بر آن خواهم دمید تا شعلهور گردد. شما را به دست مردمانی وحشی و بیرحم که در ویران کردن ماهرند، تسلیم خواهم نمود.
شما برای آتش، هیزم خواهید شد و خونتان در سرزمین خودتان خواهد ریخت و دیگر کسی شما را به یاد نخواهد آورد، زیرا من که یهوه هستم، این را گفتهام.»
22
پیغامی دیگر از جانب يهوه بر من نازل شد:
«ای پسر انسان، اهالی جنایتکار یروشلیم را محکوم کن! گناهان کثیفشان را آشکارا اعلام نما!
بگو يهوه یهوه چنین میفرماید: «ای شهر جنایتکاران که محکوم و ملعون هستی، ای شهر بتها که نجس و آلودهای،
گناه تو آدمکشی و بتپرستی است! بنابراین، روز هلاکت تو نزدیک شده و پایان زندگیات فرا رسیده است؛ تو را نزد قومهای جهان مسخره و رسوا خواهم نمود.
ای شهر بدنام و سرکش، قومهای دور و نزدیک تو را به باد مسخره خواهند گرفت.
«تمام بزرگان یسرال در یروشلیم از قدرت خود برای آدمکشی استفاده میکنند.
در این شهر، پدر و مادر احترامی ندارند؛ غریبان مظلوم میشوند و یتیمان و بیوهزنان مورد ظلم و ستم قرار میگیرند؛
اماکن مقدّس مرا خوار میشمارند و حرمت روزهای شَبّات را نگاه نمیدارند؛
مردم را به ناحق زندانی و محکوم به مرگ میکنند! «بر هر کوهی، بتخانهای دیده میشود؛ شهوتپرستی و ناپاکی در همه جا به چشم میخورد؛
عدهای با زن پدر خود زنا میکنند بعضی دیگر با زن خود در دوره قاعدگیاش همبستر میشوند!
زنا با زن همسایه، با عروس و با خواهر ناتنی، امری عادی و رایج گشته است.
این شهر پر است از آدم کشیهای مزدور، رباخواران و آنانی که به زور مال مردم را غصب میکنند و میخورند. ایشان مرا کاملاً به فراموشی سپردهاند.
«پس اکنون، من به این سودهای نامشروع و خونریزیها پایان میدهم!
آیا تصور میکنید در روز داوری من، تاب و توانی در ایشان باقی بماند؟ من یهوه این سخنان را گفتهام و آنها را عملی خواهم ساخت!
ایشان را در سراسر جهان پراکنده خواهم کرد و شرارتها و گناهانی را که در میان ایشان است، از بین خواهم برد.
آنها در میان قومها بیآبرو خواهند شد تا بدانند که من یهوه هستم.»
سپس يهوه فرمود:
«ای پسر انسان، قوم یسرال مانند تفاله بیارزشی هستند که پس از ذوب نقره باقی میماند. آنان مس و روی، آهن و سرب هستند که در کوره از نقره جدا میشود. چون تفالههای بیارزشی هستند، از این رو من ایشان را به کورهٔ زرگری خود در یروشلیم خواهم آورد تا با آتش خشم خود ذوبشان کنم.
آتش خشم خود را بر آنان خواهم دمید،
و همچون نقره، در کورهٔ آتش گداخته خواهند شد تا بدانند که من یهوه خشم خود را بر ایشان افروختهام.»
بار دیگر يهوه با من سخن گفت و فرمود:
«ای پسر انسان، به قوم یسرال بگو که سرزمینشان ناپاک است و از این رو من خشم خود را بر ایشان فرو خواهم ریخت.
بزرگانشان توطئه میچینند و همچون شیری که غرشکنان شکار را میدرد، بسیاری را میکشند، اموال مردم را غصب میکنند و از راه زور و تجاوز، ثروت میاندوزند و باعث افزایش شمار بیوهزنان میگردند.
کاهنانشان احکام و قوانین مرا میشکنند، خانه مقدّس مرا نجس میسازند؛ فرقی بین مقدّس و نامقدّس قائل نمیشوند؛ فرق میان نجس و طاهر را تعلیم نمیدهند و حرمت روز شَبّات را نگاه نمیدارند. به همین جهت، نام مقدّس من در میان آنها بیحرمت شده است.
رهبرانشان مانند گرگ شکار خود را میدرند و برای نفع خود دست به جنایت میزنند،
انبیایشان از فکر خود رؤیاهایی تعریف میکنند و به دروغ میگویند که پیامهایشان از جانب يهوه است؛ حال آنکه من حتی کلمهای نیز با ایشان سخن نگفتهام. با این کار، گناهان را میپوشانند تا زشتی آن دیده نشود، همانگونه که دیوار را با گچ میپوشانند.
حتی مردم عادی نیز مال یکدیگر را میخورند، فقرا و نیازمندان را ظالمانه غارت میکنند و اموال اشخاص غریب و بیگانه را با بیانصافی از دستشان میگیرند.
«اما من کسی را جستجو میکردم که بار دیگر دیوار عدالت را در این سرزمین بنا کند؛ کسی را میجستم که بتواند در شکاف دیوار شهر بایستد تا به هنگام ریزش غضب من، از شهر دفاع کند. ولی کسی را نیافتم!
بنابراین، خشم خود را بر آنها خواهم ریخت و در آتش غضب خود هلاکشان خواهم ساخت، و آنها را به سزای همه گناهانشان خواهم رساند.» این را يهوه یهوه میگوید.
23
بار دیگر يهوه با من سخن گفت و فرمود:
«ای پسر انسان، دو خواهر بودند که در جوانی در مصر به زناکاری و روسپیگری کشانده شدند.
نام خواهر بزرگتر، اهوله، و نام خواهر کوچکتر اهولیبه بود. این دو خواهر، یکی سامره است و دیگری یروشلیم! من با آن دو ازدواج کردم و آنها برایم پسران و دختران زاییدند.
ولی بعد، اهوله از من روگرداند و به بتها دل بست و عاشق و دلباخته همسایهاش، قوم آشور شد،
چون آنها جوانانی جذاب و خوشاندام، فرماندهان و سردارانی با لباسهای آبی خوشرنگ و سوارکارانی ماهر بودند.
پس، او با آنها که برگزیدهترین مردان آشور بودند زنا کرد، بتهایشان را پرستید و خود را نجس ساخت.
علّتش این بود که وقتی مصر را ترک گفت، از فاحشگی دست نکشید، بلکه همچون دوران جوانیاش که با مصریها همخواب میشد و زنا میکرد، به هرزگی خود ادامه داد.
«پس، من او را به دست آشوریها تسلیم نمودم، به دست کسانی که اللهاانشان را اینقدر دوست میداشت!
ایشان رختهای او را کندند و او را کشتند و بچههایش را برای بردگی با خود بردند. زنان دیگر از سرنوشت او درس عبرت گرفتند و دانستند که او به سزای اعمالش رسیده است.
«اهولیبه، یعنی یروشلیم، با اینکه دید بر سر خواهرش چه آمد، اما در هوسرانی و زناکاری از او هم فاسدتر شد.
او به همسایه خود قوم آشور، دل بست که مردانی جذاب، خوشاندام و سرداران و سوارکارانی با لباسهای آبی خوشرنگ بودند.
دیدم که او نیز آلوده شد و به راه خواهر بزرگترش رفت.
«او روزبهروز بیشتر در عمق فساد غرق میشد. او مجذوب تصاویری گردید که بر دیوار نقش شده بود، تصاویر سرداران بابِلی با لباسهای قرمز، کمربندهای زیبا و کلاههای رنگارنگ!
وقتی این تصاویر را دید، شعله عشق بابِلیها در دلش زبانه کشید. پس قاصدانی فرستاد و ایشان را نزد خود دعوت کرد.
آنها نیز آمده، با او زنا کردند و آنقدر او را بیعصمت و نجس ساختند که سرانجام از ایشان متنفر شد و با ایشان قطع رابطه نمود.
«من هم وقتی دیدم که اینچنین خود را در اختیار دیگران میگذارد تا با او زنا کنند، از او بیزار شدم، همانگونه که از خواهرش بیزار شده بودم.
اما او دوران جوانی و زناکاریهای خود را در مصر به یاد آورد و به فساد و هوسرانی خود افزود و با مردان شهوتران به فسق و فجور پرداخت.
بله، او با حسرت، به فساد و هرزگی خود در مصر میاندیشید، به دورانی که بکارت خود را در اختیار مصریها گذاشت!
«حال، ای اهولیبه، يهوه یهوه چنین میفرماید: «اینک من همان قومهایی را که عاشقشان بودی و اکنون از ایشان متنفر شدهای، تحریک خواهم کرد که از هر سو علیه تو گرد آیند.
بله، بابِلیان و تمام کلدانیان از فقود، شوع و قوع، و به همراه ایشان همهٔ آشوریها که جوانانی خوب چهره و والامقام و چابک سوارند، خواهند آمد.
ایشان از شمال با سپاهی آماده، همراه با کالسکهها و ارابهها به جنگ تو خواهند آمد. مردانی که تا دندان مسلح میباشند، از هر سو تو را محاصره خواهند کرد و من تو را به ایشان تسلیم خواهم نمود تا مطابق راه و رسم خودشان، تو را مجازات نمایند.
آتش خشم من بر تو شعلهور خواهد شد و خواهم گذاشت که با غضب با تو رفتار کنند. آنان بینی و گوشهایت را خواهند برید، بازماندگانت را خواهند کشت و فرزندانت را به اسارت خواهند برد؛ و هر چه باقی بماند، خواهند سوزاند؛
ایشان رختهایت را خواهند کند و جواهرات زیبایت را به یغما خواهند برد.
«آنگاه به هرزگی و زناکاریات که از مصر به ارمغان آوردهای، پایان خواهم داد تا دیگر مشتاق مصر و اللهاانش نباشی.
زیرا من تو را در چنگ دشمنانت رها خواهم نمود، یعنی در چنگ همان کسانی که از ایشان بیزار و متنفر هستی.
آنان با نفرت و کینه، هر چه که داری به زور گرفته، لخت و عریان رهایت خواهند کرد تا رسوایی و زناکاریات بر همه آشکار شود.
«تمام این بلاها به این علّت بر سرت میآید که اللهاان قومهای دیگر را پرستش نمودی و با این کار، خود را نجس و ناپاک ساختی؛
تو راه خواهرت را در پیش گرفتی، بنابراین، من از جام او به تو نیز خواهم نوشانید.
« يهوه یهوه چنین میگوید: «از جام بزرگ و عمیق مجازات خواهرت، تو نیز خواهی نوشید؛ جامی که از تمسخر و استهزا پر است.
مستی و اضطراب دامنگیرت خواهد شد، زیرا جام تو مانند جام خواهرت لبریز از دهشت و ویرانی خواهد شد.
تو آن جام را تا به آخر سر خواهی کشید. سپس آن را خُرد خواهی کرد و به سینۀ خود خواهی کوبید. من، يهوه یهوه این را میگویم!
«از آنجا که مرا فراموش کردی و از من روگردان شدی، سزای زناکاریها و گناهانت را خواهی دید!
«ای پسر انسان، اهوله و اهولیبه را محکوم کن! گناهان کثیفشان را اعلام نما!
ایشان مرتکب زنا و قتل شدند، بتپرستی کردند، و پسرانی را که برای من زاییده بودند بر مذبحهای خود قربانی کرده، سوزاندند.
علاوه بر این کارها، در همان روز، خانهٔ مرا نجس کردند و روز شَبّات را بیحرمت ساختند.
آری، در همان روزی که فرزندان خود را برای بتهایشان قربانی کردند، به خانه من آمدند تا آن را بیحرمت سازند. آری، با این عملشان خانۀ مرا آلوده کردند!
«این دو خواهر قاصدانی نیز به سرزمینهای دور دست فرستادند تا مردان آنجا را فرا خوانند، یعنی کاهنان و بتهایشان را. هنگامی که آمدند، با استقبال گرم آن دو روبرو شدند. آن دو خواهر، همچون روسپیها، استحمام کردند، به چشمانشان سرمه کشیدند، و خود را به بهترین زیورآلات آراستند.
آنگاه با هم روی رختخواب زیبای قلابدوزی نشستند و بخور و روغنی را که از آنِ خانه من بود، بر سفرهای در مقابل خود گذاردند.
از آنجا صدای مردان عیاش شنیده میشد، مردانی هرزه، میگسار و بیابانگرد؛ آنها النگو به دست ایشان کردند و تاج زیبا بر سرشان گذاردند.
با خود گفتم که آیا ایشان رغبت میکنند با این فاحشههای زشت و فرتوت زنا کنند؟
با این حال، ایشان با همان میل و رغبت مردان شهوترانی که پیش فاحشهها میروند، نزد اُهوله و اُهولیبه، این روسپیهای بیحیا رفتند!
بنابراین، اشخاص درستکار، آن دو را محکوم خواهند کرد، زیرا زناکارند و دستشان به خون آلوده است.
«از این رو، من جماعت بزرگی را علیه ایشان خواهم فرستاد تا ایشان را پریشان ساخته، تاراج نمایند.
آن جماعت آنان را سنگسار کرده، با شمشیر خواهند درید؛ پسران و دختران ایشان را خواهند کشت و خانههایشان را خواهند سوزاند.
آنگاه در این سرزمین، به هرزگی و زناکاری پایان خواهم داد، تا این درس عبرتی گردد برای آنانی که بتپرستی را دوست میدارند.
آن دو خواهر به سزای تمام زناکاریها و بتپرستیهایشان خواهند رسید. آنگاه خواهند دانست که من يهوه یهوه میباشم!»
24
در روز دهم ماه دهم از سال نهم تبعیدمان، از جانب يهوه پیغامی دیگر به من رسید، او فرمود:
«ای پسر انسان، تاریخ امروز را یادداشت کن، زیرا در همین روز پادشاه بابِل محاصرهٔ یروشلیم را آغاز کرده است.
سپس برای قوم یاغی یسرال این مثل را تعریف کن و به ایشان بگو يهوه یهوه چنین میگوید: «دیگی را از آب پر سازید و بر آتش بگذارید.
آن را از بهترین گوشت ران و راسته و از بهترین استخوانها پر کنید.
برای این کار، بهترین گوسفندان گله را سر ببرید. زیر دیگ، هیزم بسیار بگذارید. گوشت را آنقدر بپزید تا از استخوان جدا شود. سپس تکههای گوشت را از آن بیرون آورید تا جایی که یک تکه نیز باقی نماند.» آنگاه يهوه چنین ادامه داد: «وای بر تو ای یروشلیم، ای شهر جنایتکاران! تو چون دیگی زنگ زده هستی که هرگز زنگ آن زدوده نشده است.
شرارت یروشلیم بر همه آشکار است؛ در آنجا آدم میکشند و خونشان را بر روی سنگها باقی میگذارند تا همه ببینند؛ حتی سعی نمیکنند که آن را بپوشانند!
من نیز، خونی را که روی سنگها ریخته شده، همانطور باقی گذاشتهام و آن را نپوشاندهام تا همواره نزد من فریاد کرده، مرا به خشم بیاورد تا از آن شهر انتقام بگیرم.
«وای بر یروشلیم، شهر قاتلین! من تودهٔ هیزم زیر آن را خواهم افزود!
هیزم بیاورید! بگذارید آتش زبانه بکشد و دیگ بجوشد! گوشت را خوب بپزید! استخوانها را بیرون بیاورید و بسوزانید!
سپس دیگ خالی را روی آتش بگذارید تا سرخ شده، زنگ و فسادش زدوده و پاک شود.
اما این کار نیز بیهوده است، چون با وجود حرارت زیاد آتش، زنگ و فسادش از بین نمیرود.
این زنگ و فساد، همان عیاشی و بتپرستی مردم یروشلیم است! بسیار کوشیدم که طاهرش سازم، اما نخواستند. بنابراین در فساد و ناپاکی خود خواهند ماند تا زمانی که خشم و غضب خود را بر ایشان بریزم.
من که یهوه هستم، این را گفتهام و به یقین آنچه گفتهام واقع خواهد شد. از گناهان ایشان نخواهم گذشت و رحم نخواهم نمود، بلکه ایشان را به سزای اعمالشان خواهم رسانید!»
يهوه پیغامی دیگر به من داد و فرمود:
«ای پسر انسان، قصد دارم جان زن محبوبت را با یک ضربه بگیرم! اما تو ماتم نگیر، برایش گریه نکن و اشک نریز.
فقط آه بکش اما خیلی آرام؛ نگذار بر سر قبرش شیون و زاری کنند؛ به رسم سوگواری، سر و پایت را برهنه نکن، صورتت را نپوشان و خوراک عزاداران را نخور!»
بامدادان این موضوع را به قوم گفتم و غروب آن روز، همسرم درگذشت. صبح روز بعد، همانگونه که يهوه فرموده بود، عمل کردم.
آنگاه قوم به من گفتند: «منظورت از این کارها چیست؟ چه چیزی را میخواهی به ما بفهمانی؟»
جواب دادم: « يهوه فرموده تا به شما بگویم که او خانه مقدّسش را که مایه افتخار و دلخوشی شماست و اینقدر آرزوی دیدنش را دارید، از میان خواهد برد! و همچنین خواهد گذاشت که پسران و دختران شما که در سرزمین یهوده باقی ماندهاند، با شمشیر کشته شوند.
آنگاه شما نیز مانند من رفتار خواهید کرد، یعنی صورت خود را نخواهید پوشاند، خوراک عزاداران را نخواهید خورد،
و به رسم سوگواری سر و پای خود را برهنه نخواهید کرد؛ ماتم و گریه نخواهید نمود، بلکه به سبب گناهانتان اندوهناک شده، در خفا با یکدیگر ماتم خواهید گرفت.
من برای شما علامتی هستم؛ همان کاری را که من کردم، شما نیز خواهید کرد. هنگامی که این پیشگویی واقع شود، خواهید دانست که او يهوه یهوه است!»
يهوه فرمود: «ای پسر انسان، اینک من در یروشلیم عبادتگاهی را که مایه قدرت، شادی و افتخار قومم است و در اشتیاق دیدنش میباشند، و نیز زنان و پسران و دختران ایشان را از بین خواهم برد.
در آن روز، هر که رهایی یابد، از یروشلیم به بابِل خواهد آمد و تو را از آنچه که اتفاق افتاده است، آگاه خواهد ساخت.
در همان روز، قدرت سخن گفتن را که از دست دادهای، باز خواهی یافت و با او گفتگو خواهی کرد. بدینسان برای این قوم نشانه و علامتی خواهی بود و ایشان خواهند دانست که من یهوه هستم!»
25
پیغام دیگری از طرف يهوه به من رسید: «ای پسر انسان، روی خود را به سوی سرزمین عَمّون برگردان و بر ضد اهالی آنجا پیشگویی کن.
به ایشان بگو که به آنچه يهوه یهوه میفرماید، گوش دهند: وقتی خانهٔ من و سرزمین یسرال ویران میگشت و یهوده به اسارت برده میشد شما شادی میکردید؛
پس من نیز شما را به دست چادرنشینهای صحرا که در سمت شرقی مملکتتان قرار دارند تسلیم میکنم تا سرزمینتان را اشغال کنند. آنها چادرهای خود را در میان شما بر پا خواهند کرد، تمام محصولاتتان را برای خود جمع خواهند نمود و شیر دامهای شما را خواهند نوشید.
شهر رَبّه را چراگاه شتران میکنم. تمام مملکت عمونیها را به صورت بیابان درمیآورم تا گلههای گوسفند در آن بچرند. آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.»
يهوه یهوه میفرماید: «چون شما به هنگام نابودی قوم من کف زدید و شادی کردید و رقصیدید،
بنابراین، من نیز دست خود را بر ضد شما دراز خواهم کرد و شما را به دست قومهای دیگر خواهم سپرد تا غارتتان کنند. دیگر نمیگذارم به صورت یک قوم باقی بمانید؛ شما را هلاک میکنم تا بدانید که من یهوه هستم.»
يهوه یهوه میفرماید: «چون موآبیها گفتهاند یهوده از هیچ قوم دیگری بهتر نیست،
پس من نیز حدود شرقی موآب را به روی دشمن میگشایم و شهرهای آن را که مایهٔ فخر و مباهاتش هستند از بین میبرم، یعنی شهرهای بیتیشیموت، بعل معون، و قریه تایم را. قبایل چادرنشینی که در صحرای شرق موآب ساکنند، به داخل عمون و موآب خواهند ریخت. در میان قومها، موآب دیگر یک قوم به حساب نخواهد آمد.
به این طریق موآبیها را مجازات میکنم تا بدانند که من یهوه هستم.»
يهوه یهوه میفرماید: «چون قوم ادوم از قوم یهوده انتقام گرفت و با این کار مرتکب گناه بزرگی شد،
پس با دست خود ادوم را ویران میکنم و ساکنانش را با گلهها و رمههایشان از بین میبرم. از تیمان تا ددان همه با شمشیر کشته خواهند شد.
این کار به دست قومم یسرال به انجام خواهد رسید. ایشان انتقام مرا از شما خواهند گرفت و شدت خشم مرا نشان خواهند داد.» این را يهوه یهوه میگوید.
يهوه یهوه میفرماید: «چون فلسطینیها از مردم یهوده انتقام گرفتهاند و از آنها کینهٔ دیرینه به دل داشته، در صدد بودند آنها را نابود سازند،
پس من با دست خود فلسطینیها را نابود میکنم؛ بله، تمام کسانی را که در سرزمین فلسطین زندگی میکنند به کلی از بین میبرم.
از آنها به شدت انتقام میگیرم و آنها را سخت مجازات میکنم تا شدت خشم خود را به آنها نشان دهم. بعد از آن، خواهند دانست که من یهوه هستم.»
26
در یازدهمین سال از تبعیدمان، در روز اول ماه، این پیام از جانب يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، صور از سقوط یروشلیم خوشحال است و میگوید: «یروشلیم در هم شکسته است. او که با قومهای دیگر تجارت میکرد از بین رفته است. حال، من جای او را در تجارت میگیرم و ثروتمند میشوم.»
بنابراین، يهوه یهوه میفرماید: «ای صور، من در مقابل تو میایستم و قومها را مثل امواج خروشان دریا بر ضد تو جمع میکنم.
آنها حصارهای تو را خراب میکنند و برج و باروهایت را فرو میریزند. من خاک تو را جارو خواهم کرد تا چیزی جز صخرهای صاف برایت باقی نماند.
جزیرهات غیر مسکون و جای ماهیگیران میشود تا تورهای خود را در آنجا پهن کنند. من که يهوه یهوه هستم این را گفتهام. صور تاراج ممالک خواهد گردید
و ساکنان سرزمین اصلی آن به ضرب شمشیر کشته خواهند شد، آنگاه خواهند دانست که من یهوه هستم.»
يهوه یهوه میفرماید: «من نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل شاه شاهان را از شمال با سپاهی عظیم و سواران و ارابههای بیشمار به جنگ تو میآورم.
او ساکنان خاک اصلی تو را خواهد کشت و شهر را محاصره کرده، در برابر آن سنگرها و پشتهها خواهد ساخت.
در مقابل حصار تو منجنیقها بر پا خواهد کرد و با تبر برج و باروهایت را در هم خواهد کوبید.
اسبانشان آنقدر زیاد خواهند بود که گرد و خاک آنها شهر را خواهد پوشاند. وقتی دشمن وارد دروازههای در هم شکستهات شود، حصارهایت از صدای سواران و ارابهها و کالسکهها خواهند لرزید.
سواران، تمام کوچههای شهر را اشغال میکنند، مردم تو را میکشند و بناهای عظیم و معروفت را واژگون میسازند.
تمام ثروت و کالاهای تو را غارت و دیوارهایت را خراب میکنند. خانههای زیبایت را ویران میسازند. سنگها، چوبها و خاک تو را به دریا میریزند.
من به تمام آوازهای تو پایان خواهم داد و دیگر صدای چنگ در میان تو شنیده نخواهد شد.
جزیرهٔ تو را به صخرهای صاف تبدیل میکنم و آن، مکانی برای ماهیگیران میشود که تورهای خود را در آن بگسترانند. بار دیگر هرگز آباد نخواهی شد، زیرا من که يهوه یهوه هستم این را گفتهام.»
يهوه یهوه به صور چنین میگوید: «تمام جزایر از سقوط تو تکان خواهند خورد و مردم آن نقاط از فریاد ساکنان تو که به دست دشمن کشته میشوند به وحشت خواهند افتاد.
آنگاه تمام پادشاهان سرزمینهای ساحلی از تختهای خود پایین میآیند و رداها و لباسهای فاخر خود را از تن در میآورند. ترس آنها را فرا میگیرد و آنها از وحشت به خود میلرزند و بر خاک مینشینند.
آنها برایت ماتم میگیرند و این مرثیه را میخوانند: ای جزیرهٔ مقتدر که قدرت تو در دریا باعث وحشت مردم ساحلنشین شده بود، چگونه تباه شدی!
ببین جزیرهها بر اثر سقوط تو چطور بر خود میلرزند! آنها از نابودی تو حیرانند!»
يهوه یهوه میفرماید: «من تو را ای شهر صور، با خاک یکسان میکنم. آبها تو را خواهند بلعید و تو در زیر موجهای دریا غرق خواهی شد.
تو را به قعر دنیای مردگان سرنگون میکنم تا به آنانی که مدتها پیش بدانجا رفتهاند، ملحق شوی. تو را مثل اجساد کسانی که سالها پیش به خاک سپرده شدهاند، به زیر زمین فرو خواهم برد. در این دنیا دیگر هرگز زیبا و آباد نخواهی شد.
تو را به سرنوشت وحشتناکی دچار میکنم و تو به کلی نابود خواهی شد، به طوری که مردم هر قدر تو را جستجو کنند نتوانند تو را بیابند.» این است آنچه يهوه یهوه میفرماید.
27
يهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، برای صور این مرثیهٔ غمانگیز را بخوان:
«ای شهر مقتدر بندری، ای مرکز تجارت دنیا، به پیام يهوه یهوه گوش کن! میگویی که در تمام دنیا شهری زیباتر از تو نیست.
تو حدود خود را به داخل دریا رسانیدهای و سازندگانت تو را مانند یک کشتی زیبا ساختهاند.
ایشان تختههای تو را از بهترین صنوبرهای کوه هرمون درست کردهاند و دکلهای تو را از سروهای لبنان ساختهاند.
پاروهایت از چوب بلوط ناحیهٔ باشان است. عرشهٔ تو را از چوب شمشاد ساحل جنوبی قبرس ساختهاند و با عاج آنها را زینت دادهاند.
بادبانهایت از بهترین پارچههای کتان گلدوزی شدهٔ مصر ساخته شده است. سایبان آبی و بنفش تو را از ناحیهٔ شرقی جزیرهٔ قبرس آوردهاند.
پاروزنان تو اهل صیدون و اَرواد هستند و ملوانان تو از ماهرترین افراد سرزمینت میباشند.
کار قیراندود کردن درزهای کشتیات به عهدهٔ مردان پیر و کارآزمودهٔ جِبال است. کشتیهای پر از کالا از همه جا میآیند تا با تو داد و ستد نمایند.
مردان سرزمینهای دور دست پارس، لود، و فوط جزو سپاهیان تو میباشند. آنها کمر به خدمت تو بستهاند و تو افتخار میکنی از اینکه ایشان سپرها و کلاهخودهای خود را بر دیوارهایت آویزان میکنند.
سربازان ارواد بر دیوارهایت نگهبانی میدهند و مردان جماد بر برجهای تو دیدبانی میکنند. سپرهای خود را به ردیف روی دیوارها میآویزند و شکوه و زیبایی تو را کامل میکنند.
«تو با ترشیش تجارت میکنی. از آنجا نقره، آهن، روی و سرب فراوان به بازارهایت میآید.
تاجران یونان، توبال و ماشک بردهها و ظروف مفرغین برای تو میآورند،
و تاجران توجرمه، اسب بارکش، اسب جنگی و قاطر به تو میفروشند.
«تاجران رودس و بازرگانان سرزمینهای ساحلی، مجذوب بازارهای تو هستند و عاج و چوب آبنوس را با کالاهای تو معاوضه میکنند.
سوریه برای خرید کالاهای فراوانت تاجران خود را نزد تو میفرستد. آنها با خود زمرد، ارغوان، پارچههای گلدوزی شده، کتان لطیف، مرجان و عقیق میآورند.
یهوده و یسرال تجار خود را با گندم، حلوا، عسل، روغن زیتون و بلسان نزد تو میفرستند.
دمشق هم برای خرید کالا و صنایع گوناگون تو، شراب حلبون و پشم سفید سوری به تو میدهد.
دانیها و یونانیان اهل اوزال با تو روابط تجاری دارند و برایت آهن، سلیخه و نیشکر میآورند.
و اهالی ددان نمدهای نفیس برای زین اسبانت به تو میفروشند.
«عربها و بزرگان قیدار برایت بره و قوچ و بز میآورند.
بازرگانان سبا و رعمه با همه نوع ادویهجات و جواهرات و طلا میآیند.
تجار حران، کنه، عدن، سبا، آشور و کلمد نزد تو میآیند.
آنها برای معامله با تو همه نوع کالا میآورند لباسهای فاخر، پارچههای آبی، پارچههای گلدوزی شده، فرشهای رنگارنگ، طنابها و ریسمانهای نفیس.
کالاهای تو با کشتیهای بزرگ تجاری حمل میشوند. انبارهای جزیرهٔ تو پر و لبریزند!
ولی رهبرانت، کشتی سرزمین تو را به وسط دریا میرانند؛ در آنجا کشتی تو گرفتار تندباد شرقی شده، در قلب دریا در هم شکسته خواهد شد.
همه چیز تو از دست خواهد رفت. اموال و کالاها، نااللهاان و ملوانان، کشتیسازان و بازرگانان، سربازان و همهٔ قوم تو در روز در هم شکسته شدن کشتیات در دریا غرق خواهند شد.
از فریاد نااللهاان تو سواحل دریا تکان خواهند خورد.
«همهٔ دریانوردان به خشکی خواهند آمد و در ساحل ایستاده، نگاه خواهند کرد.
به تلخی خواهند گریست، خاک بر سر خود خواهند ریخت و در خاکستر خواهند غلطید.
از غصه و ناراحتی موی سر خود را خواهند کند، لباس ماتم پوشیده؛ با تلخی جان برایت گریه خواهند کرد. آنها عزا خواهند گرفت
و این مرثیه را برای تو خواهند خواند: ”در تمام دنیا شهری به زیبایی و عظمت صور نبود، ولی ببینید حالا چگونه در وسط دریا خاموش شده است!
ای صور اموال و ثروت تو بسیاری از قومها را سیر میکرد. پادشاهان جهان را با کالاهای صادراتی خود ثروتمند مینمودی.
اما اینک در هم شکسته شده، زیر دریا مدفون گشتهای. تمام کالاها و کارکنانت با تو هلاک شدهاند.
همهٔ ساحلنشینان از آنچه که به سر تو آمده است حیرانند. پادشاهان ایشان وحشتزده و پریشانحال میباشند.
تجار ممالک سر خود را تکان میدهند، چون سرنوشت تو وحشتناک است و تو برای همیشه از بین رفتهای.“»
28
پیغام دیگری از جانب يهوه به من داده شد:
«ای پسر انسان، به حاکم صور بگو که يهوه یهوه میفرماید: تو به قدری مغرور شدهای که فکر میکنی خدا هستی و در قلمرو خود که جزیرهای است در وسط دریا، مانند یک خدا بر تخت نشستهای! هر چند به خود میبالی که مثل خدا هستی، ولی بدان که انسانی بیش نیستی. تو میگویی از دانیال داناتری و هیچ رازی از تو مخفی نیست.
با حکمت و دانایی خود، مال و ثروت زیاد جمع کردهای و طلا و نقره و گنجهای بسیار اندوختهای.
حکمت تو، تو را بسیار ثروتمند و مغرور کرده است.
«پس يهوه یهوه میفرماید: چون ادعا میکنی که مانند خدا دانا هستی،
من سپاه دشمن بیرحمی را که مایهٔ وحشت قومهاست میفرستم تا شکوه و زیبایی تو را که به حکمت خود به دست آوردهای از بین ببرند.
آنها تو را به قعر جهنم میفرستند و تو در قلب دریا خواهی مرد.
آیا در حضور قاتلان خود باز ادعای اللهای خواهی کرد؟ نه، بلکه در آن هنگام تو یک انسان خواهی بود و نه خدا.
مثل یک شخص مطرود، به دست بیگانهها کشته خواهی شد. من که يهوه یهوه هستم این را گفتهام.»
بار دیگر يهوه به من فرمود:
«ای پسر انسان، برای پادشاه صور گریه کن. به او بگو که يهوه یهوه میفرماید: تو مظهر کمال حکمت و زیبایی بودی
و در عدن که باغ خدا بود، قرار داشتی. خود را با انواع سنگهای گرانبها از قبیل عقیق سرخ، یاقوت زرد، الماس، زبرجد، جزع، یشم، یاقوت کبود، یاقوت سرخ و زمرد تزیین میکردی. زیورهای تو همه از طلا بود. تمام اینها در آن روزی که به وجود آمدی به تو داده شد.
تو را به عنوان فرشتهٔ نگهبان انتخاب کردم. تو در کوه مقدّس من بودی و در میان سنگهای درخشان راه میرفتی.
«از روزی که آفریده شدی در تمام کارهایت کامل و بینقص بودی تا اینکه شرارت در تو راه یافت.
تجارت زیاد تو با دیگران باعث شد تو ظالم و گناهکار شوی. به این سبب تو را از کوه خود بیرون انداختم. ای فرشتهٔ نگهبان، من تو را از میان سنگهای درخشان بیرون انداخته، هلاک ساختم.
دل تو از زیباییات مغرور شد، و شکوه جلالت باعث شد حکمتت به حماقت تبدیل شود. به همین علّت تو را بر زمین انداختم و در برابر چشمان پادشاهان، درماندهات کردم.
تقدس خود را به سبب حرص و طمع از دست دادی. پس، از میان خودت آتشی بیرون آوردم و پیش چشمان کسانی که تماشا میکردند، تو را سوزاندم و به خاک و خاکستر تبدیل نمودم.
تمام کسانی که تو را میشناختند، از آنچه که بر سرت آمده است حیران و وحشتزده شدهاند. تو برای همیشه از بین رفتهای.»
پیغامی دیگر از جانب يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، به سوی شهر صیدون نگاه کرده، بر ضد آن پیشگویی کن و بگو
يهوه یهوه چنین میفرماید: «ای صیدون، من دشمن تو هستم و قدرتم را به تو نشان خواهم داد. وقتی با مجازات کردن تو قدوسیت خود را آشکار کنم، آنگاه خواهند دانست که من یهوه هستم.
امراض مسری بر تو میفرستم و سربازان دشمن از هر طرف به تو حمله کرده، ساکنان تو را از دم شمشیر خواهند گذراند و خون در کوچههایت جاری خواهد شد. آنگاه خواهی دانست که من یهوه هستم.
تو و سایر همسایگان یسرال، دیگر مثل خار، قوم یسرال را زخمی نخواهید کرد، هر چند که قبلاً آنها را خوار شمردید و با ایشان بدرفتاری کردید.
« يهوه یهوه میفرماید: قوم یسرال بار دیگر در سرزمین خود ساکن خواهند شد؛ بله، در سرزمینی که به پدرشان یعقوب دادم. زیرا ایشان را از سرزمینهای دور که آنها را در آنجا پراکنده ساختهام برمیگردانم و بدین ترتیب به قومهای جهان نشان میدهم که من قدوس هستم.
قوم من با صلح و امنیت در سرزمین خود ساکن میشوند، برای خود خانهها میسازند و تاکستانها غرس میکنند. وقتی همهٔ قومهای همسایه را به سبب رفتار توهینآمیزشان با قوم یسرال تنبیه کنم، آنگاه خواهند دانست که من یهوه اللها قوم یسرال هستم.»
29
در سال دهم تبعیدمان، در روز دوازدهم ماه دهم، این پیغام از جانب يهوه بر من نازل شد:
«ای پسر انسان، رو به سوی مصر نموده، بر ضد پادشاه و تمام مردم آن پیشگویی کن.
به ایشان بگو که يهوه یهوه میفرماید: ای پادشاه مصر، ای اژدهای بزرگ که در وسط رودخانهات خوابیدهای، من دشمن تو هستم. چون گفتهای: ”رود نیل مال من است! من آن را برای خود درست کردهام!“
پس، من قلابها را در چانهات میگذارم و تو را با ماهیهایی که به پوست بدنت چسبیدهاند به خشکی میکشانم.
تو را با تمام ماهیها در خشکی رها میکنم تا بمیرید. لاشههای شما در صحرا پراکنده خواهد شد و کسی آنها را جمع نخواهد کرد. من شما را خوراک پرندگان و جانوران وحشی میکنم.
آنگاه تمام مردم مصر خواهند دانست که من یهوه هستم.» يهوه میفرماید: «ای مصر، تو برای قوم یسرال عصای ترک خوردهای بیش نبودی.
وقتی یسرال به تو تکیه کرد، تو خرد شدی و شانهاش را شکستی و او را به درد و عذاب گرفتار کردی.
بنابراین، من که يهوه یهوه هستم به تو میگویم که لشکری به جنگ تو میآورم و تمام انسانها و حیواناتت را از بین میبرم.
سرزمین مصر به ویرانهای تبدیل خواهد شد و مصریها خواهند دانست من یهوه هستم. «چون گفتی: ”رود نیل مال من است! من آن را درست کردهام!“
پس، من بر ضد تو و بر ضد رودخانهات هستم و سرزمین مصر را از مِجدُل تا اَسوان و تا مرز حبشه به کلی ویران میکنم.
تا مدت چهل سال هیچ انسان یا حیوانی از آن عبور نخواهد کرد و آن کاملاً ویران و غیر مسکون خواهد بود.
مصر را از سرزمینهای ویران شدهٔ همسایهاش ویرانتر میسازم و شهرهایش مدت چهل سال خراب میمانند و مصریها را به سرزمینهای دیگر تبعید میکنم.»
يهوه یهوه میفرماید: «بعد از چهل سال، دوباره مصریها را از ممالکی که به آنجا تبعید شده بودند، به مصر باز میآورم
تا در زمین فَتروس که در جنوب مصر قرار دارد و زادگاه خودشان است، زندگی کنند. ولی آنها قومی کماهمیت و کوچک خواهند بود.
آنها از همهٔ قومها پستتر خواهند بود و دیگر خود را برتر از سایرین نخواهند دانست. من مصر را آنقدر کوچک میکنم که دیگر نتواند بر قومهای دیگر حکمرانی کند.
قوم یسرال نیز دیگر از مصر انتظار هیچ کمکی نخواهند داشت. هر وقت به فکر کمک گرفتن از مصر بیفتند، گناهی را که قبلاً از این لحاظ مرتکب شده بودند، به یاد خواهند آورد. پس خواهند دانست که من يهوه یهوه هستم.»
در سال بیست و هفتم تبعیدمان، در روز اول ماه اول، از طرف يهوه این پیغام به من رسید:
«ای پسر انسان، وقتی نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، با مملکت صور میجنگید، سربازانش آنقدر بارهای سنگین حمل کردند که موهای سرشان ریخت و پوست شانههایشان ساییده شد. اما از آن همه زحمتی که در این جنگ کشیدند چیزی نصیب نِبوکَدنِصَّر و سربازانش نشد.
پس، من که يهوه یهوه هستم سرزمین مصر را به نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، میدهم تا ثروت آن را به یغما ببرد و هر چه دارد غارت کند و اجرت سربازانش را بدهد.
بله، به جای اجرتش سرزمین مصر را به او میدهم، چون در طول آن سیزده سال در صور او برای من کار میکرد. من که يهوه یهوه هستم این را گفتهام.
«سرانجام روزی میرسد که من قدرت گذشتهٔ یسرال را به او باز میگردانم، و دهان تو را ای حِزِقیهول خواهم گشود تا سخن بگویی؛ آنگاه مصر خواهد دانست که من یهوه هستم.»
30
يهوه یهوه همچنین به من فرمود: «ای پسر انسان، پیشگویی کن و بگو که يهوه یهوه میفرماید: گریه کنید، چون آن روز هولناک نزدیک است. آن روز، روز يهوه است، روز ابرها و نابودی برای قومها!
شمشیری بر مصر فرود میآید، زمینش از اجساد کشتهشدگان پوشیده میشود و ثروتش غارت میگردد و اساس آن فرو میریزد. سرزمین حبشه نیز تاراج میشود.
حبشه، فوط، لود، عربستان، لیبی و تمام سرزمینهای همپیمانشان نیز در آن جنگ نابود میشوند.»
يهوه یهوه میفرماید: «تمام همپیمانان مصر سقوط میکنند و لشکر مغرور او در هم شکسته شده، از مِجدُل تا اَسوان با شمشیر قتل عام میگردند.
مصر از همهٔ همسایگانش ویرانتر میشود و شهرهایش خرابتر از شهرهای ویران شدهٔ اطراف آنها میگردد.
وقتی مصر را به آتش بکشم و همپیمانانش را نابود کنم، آنگاه اهالی مصر خواهند دانست که من یهوه هستم.
در آن زمان، قاصدان تندرو را با کشتیها میفرستم تا حبشیها را به وحشت بیفکنند. موقع نابودی مصر، ترس و وحشت سراپای ایشان را فرا میگیرد. آن روز نزدیک است!»
يهوه یهوه میفرماید: «نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، مردم مصر را از بین خواهد برد.
او و لشکرش که مایهٔ وحشت قومها هستند، فرستاده میشوند تا سرزمین مصر را خراب کنند. آنها با مصر میجنگند و زمین را از اجساد کشتهشدگان میپوشانند.
من رود نیل را خشک میکنم و تمام سرزمین مصر را به زیر سلطهٔ شروران درمیآورم. مصر و هر چه را که در آن است به دست بیگانگان از بین میبرم. من که یهوه هستم این را گفتهام.
بتهای مصر و تمثالهای ممفیس را میشکنم. در مصر پادشاهی نخواهد بود، بلکه شورش و هرج و مرج در آنجا حکمفرما خواهد شد.
«شهرهای فَتروس، صوعَن و تِبس را با دست خود خراب میکنم.
خشم شدیدم را بر پلوسیوم که محکمترین قلعهٔ مصر است فرو میریزم و مردم تِبِس را نابود میکنم.
بله، مصر را به آتش میکشم. پلوسیوم به درد و عذاب شدید مبتلا میگردد. حصار تِبِس در هم میشکند و ممفیس دچار وحشت دائمی میشود.
جوانان اون و فیبِسِت به دم شمشیر میافتند و بقیهٔ مردم به اسیری برده میشوند.
وقتی برای در هم شکستن قدرت مصر بیایم، آن روز برای تحفنحیس هم یک روز تاریک خواهد بود. ابر سیاهی آن را خواهد پوشاند و مردم آن به اسارت خواهند رفت.
پس، وقتی مصر را به شدت مجازات کنم، آنگاه خواهند دانست که من یهوه هستم.»
یک سال بعد، یعنی در یازدهمین سال تبعیدمان، در روز هفتم از ماه اول، از طرف يهوه این پیغام به من رسید:
«ای پسر انسان، من بازوی پادشاه مصر را شکستهام و کسی آن را شکستهبندی نکرده و بر آن مرهم نگذاشته تا شفا یابد و بتواند شمشیر به دست گیرد.
من که يهوه یهوه هستم میگویم که بر ضد پادشاه مصر میباشم و هر دو بازویش را میشکنم (هم آنکه قبلاً شکسته شده و هم آنکه سالم است) و شمشیرش را از دستش میاندازم.
مصریها را به کشورهای دیگر تبعید میکنم.
آنگاه، بازوهای پادشاه بابِل را قوی میگردانم و شمشیر خودم را به دست او میدهم. اما بازوهای پادشاه مصر را میشکنم و او مثل شخص مجروحی که به دم مرگ رسیده باشد در حضور پادشاه بابِل خواهد نالید،
بله، پادشاه بابِل را قوی میسازم، ولی پادشاه مصر را ضعیف میکنم. وقتی شمشیرم را به دست پادشاه بابِل بدهم و او آن را بر سر مصر به حرکت درآورد، آنگاه مصر خواهد دانست که من یهوه هستم.
هنگامی که مصریها را در میان قومها پراکنده سازم، آنگاه خواهند دانست که من یهوه هستم.»
31
در سال یازدهم تبعیدمان در روز اول ماه سوم، پیغام دیگری از جانب يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، به پادشاه مصر و تمام قوم او بگو: تو نیز مانند آشور هستی. آشور قومی بزرگ و توانا بود؛ او همچون درخت سرو لبنان، پر شاخ و برگ و سایهگستر بود و سرش به ابرها میرسید.
آبهای زیر زمین و نهرها او را سیراب میکردند و باعث رشد آن میشدند، همچنین این آبها تمام درختان اطرافش را نیز آبیاری مینمودند.
به سبب فراوانی آب، او از همهٔ درختان بلندتر و پر شاخ و برگتر شد.
در میان شاخههایش پرندگان آشیانه میساختند و در زیر شاخههایش، گلهها و رمهها بچه میزاییدند. تمام قومهای بزرگ جهان زیر سایهٔ او بودند.
او بزرگ و زیبا بود و ریشههایش در آب فرو رفته بودند.
این درخت از هر درخت دیگری در باغ خدا بلندتر و زیباتر بود. شاخههای هیچ درخت صنوبری مثل شاخههای آن نبود و جوانههای هیچ درختی به جوانههای آن نمیرسید.
به سبب عظمتی که من به او بخشیده بودم، تمام درختان باغ عدن به او حسادت میکردند.»
يهوه یهوه میفرماید: «اکنون مصر، این درخت بلند، مغرور و متکبر شده است و خود را از دیگران بهتر و برتر میداند و سر به فلک کشیده است،
پس، او را به دست یک قوم نیرومند تسلیم میکنم تا او را به سزای شرارتش برساند. من خودم او را سرنگون میکنم.
لشکر بیگانهای که مایهٔ وحشت و دلهرهٔ قومهاست میآید و او را قطع میکند و به زمین میاندازد. شاخههای شکستهٔ آن در اطراف کوهها، درهها و رودخانهها پخش و پراکنده میشود. تمام کسانی که در زیر سایهاش بودند آن را به همان حال افتاده، میگذارند و از آنجا میروند.
پرندگان، بر تنهٔ آن لانه میکنند و حیوانات وحشی در میان شاخههای بزرگ آن میخوابند.
این درس عبرتی است برای قومهای قوی و کامیاب، تا مغرور نشوند؛ زیرا همه محکوم به مرگ هستند و مثل تمام مردم دیگر به دنیای مردگان میروند.»
يهوه یهوه میفرماید: «وقتی مصر سقوط کند دریاها را برمیانگیزم تا برایش ماتم گیرند و از حرکت باز ایستند. لبنان را سیاهپوش میکنم و تمام درختان، پژمرده میشوند.
وقتی مصر و تمام کسانی را که مانند وی هستند به دنیای مردگان بفرستم، قومها از صدای افتادنش وحشت خواهند کرد. تمام درختان عدن، مرغوبترین و بهترین درختان لبنان که همیشه سیراب بودند، وقتی ببینند که مصر هم در دنیای مردگان در کنار آنهاست، خوشحال خواهند شد.
تمام همپیمانان او نیز که در زیر سایهاش بودند هلاک شده، همراه وی به دنیای مردگان خواهند رفت.
«ای مصر، تو در میان درختان عدن (یعنی ممالک جهان)، بسیار باشکوه و عظیم هستی، ولی همراه همهٔ ممالک دیگر به قعر دنیای مردگان سرنگون خواهی شد و در میان ممالکی قرار خواهی گرفت که آنها را پست شمرده، با شمشیر کشتی.» يهوه یهوه میفرماید: «این است عاقبت پادشاه مصر و تمام قوم او.»
32
در سال دوازدهم تبعیدمان، در روز اول ماه دوازدهم، این پیغام از جانب يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، برای پادشاه مصر ماتم بگیر و به او بگو: تو در میان قومهای جهان خود را یک شیر ژیان میدانی، در حالی که شبیه تمساحی هستی که در رود نیل میگردی و آبها را گلآلود میکنی.
«پس يهوه یهوه میفرماید: لشکری بزرگ میفرستم تا تو را به دام من انداخته، به ساحل بکشند.
من تو را در آنجا روی خشکی رها میکنم تا بمیری. تمام پرندگان و جانوران وحشی بر سر تو میریزند و تو را خورده، سیر میشوند.
تمام تپهها را از گوشت تو میپوشانم و از استخوانهایت درهها را پر میسازم.
از خون تو زمین را سیراب میکنم و با آن کوهها را میپوشانم و درهها را لبریز میگردانم.
وقتی تو را خاموش کردم، پردهای بر آسمان میکشم و ستارهها را تاریک میگردانم، آفتاب را با ابرها میپوشانم و نور ماه بر تو نمیتابد.
بله، سراسر سرزمین تو تاریک میگردد. حتی ستارگان درخشان آسمان تو نیز تاریک میشوند.
«وقتی تو را از بین ببرم، دل بسیاری از قومهای دور دست که هرگز آنها را ندیدهای، محزون میشود.
بله، بسیاری از ممالک هراسان میشوند و پادشاهان آنها به سبب آنچه که بر سرت میآورم به شدت میترسند. وقتی شمشیر خود را در برابر آنها تاب دهم، به وحشت میافتند. در روزی که سقوط کنی همهٔ آنها از ترس جان خود خواهند لرزید.»
يهوه یهوه به پادشاه مصر میفرماید: «شمشیر پادشاه بابِل بر تو فرود میآید.
با سپاه بزرگ بابِل که مایهٔ وحشت قومهاست، تو را از بین میبرم. غرور تو در هم میشکند و قومت هلاک میشوند.
تمام گلهها و رمههایت را که در کنار آبها میچرند، از بین میبرم و دیگر انسان یا حیوانی نخواهد بود که آن آبها را گلآلود سازد.
پس آبهای مصر شفاف و روان و مثل روغن زیتون صاف خواهند بود؛ این را من که يهوه یهوه هستم میگویم.
هنگامی که مصر را ویران کنم و هر آنچه در آن است از بین ببرم، آنگاه او خواهد دانست که من يهوه یهوه هستم.»
يهوه یهوه میفرماید: «برای بدبختی و اندوه مصر گریه کنید. بگذارید همهٔ قومها برای آن و ساکنانش ماتم گیرند.»
دو هفته بعد پیغامی دیگر از جانب يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، برای مردم مصر و سایر قومهای بزرگ گریه کن و آنها را به دنیای مردگان بفرست.
به مصر بگو: ”تو به زیبایی خود افتخار میکنی، ولی بدان که به دنیای مردگان خواهی رفت و در کنار آنانی که حقیر میشمردی قرار خواهی گرفت.“
مصریها نیز مانند بقیهٔ کسانی که با شمشیر کشته شدهاند، خواهند مرد. همهٔ آنها از دم شمشیر خواهند گذشت.
وقتی همراه همپیمانانش به دنیای مردگان وارد شود، جنگاوران بزرگ خواهند گفت که مصر و همپیمانانش آمدهاند تا در کنار کسانی که تحقیر کرده و کشتهاند قرار گیرند.
«بزرگان آشور در آنجا خفتهاند و قبرهای مردم آشور که همه با شمشیر کشته شدهاند، گرداگرد ایشان است.
قبرهای آنها در قعر دنیای مردگان است و همپیمانانشان در اطراف ایشان قرار دارند. این مردانی که زمانی در دل بسیاری ترس و وحشت ایجاد میکردند، حال مردهاند.
«بزرگان عیلام در آنجا خفتهاند و قبرهای مردم عیلام که با شمشیر کشته شدهاند، گرداگرد ایشان است. این مردانی که در زمان حیات خود باعث ترس قومها میشدند، حال، با خجالت و رسوایی به قعر دنیای مردگان رفته، در کنار کشتهشدگان قرار گرفتهاند.
«بزرگان ماشک و توبال در آنجا خفتهاند و قبرهای مردمانشان گرداگرد ایشان است. این مردانی که زمانی در دل همه رعب و وحشت ایجاد میکردند، حال با رسوایی مردهاند.
آنها مانند سرداران نامور که با سلاحها، شمشیرها و سپرهای خود، باشکوه فراوان به خاک سپرده میشوند، دفن نشدهاند بلکه مثل اشخاص عادی دفن شده و به دنیای مردگان رفتهاند، زیرا در زمان حیات خود باعث رعب و وحشت بودند.
«تو نیز ای پادشاه مصر، از پای درآمده، به کسانی که با رسوایی کشته شدهاند، ملحق خواهی شد.
«ادوم نیز با پادشاهان و بزرگانش در آنجا است. آنها نیز با وجود عظمت و قدرتشان به قعر دنیای مردگان رفته و در کنار کسانی که با رسوایی کشته شدهاند قرار گرفتهاند.
«تمام بزرگان شمال و همهٔ صیدونیها در آنجا هستند؛ مردانی که زمانی با قدرت خود مایهٔ وحشت و هراس مردم بودند، حال، با خجالت و رسوایی به قعر دنیای مردگان رفته و در کنار کشتهشدگان قرار گرفتهاند.»
يهوه یهوه میفرماید: «وقتی پادشاه مصر با سپاه خود به دنیای مردگان برسد به این دلخوش خواهد شد که تنها او نبوده که با تمام سپاهش کشته شده است.
هر چند من پادشاه مصر را مایهٔ رعب و وحشت ساختهام، ولی او و تمام سپاهش از پای درآمده، به کسانی که با رسوایی کشته شدهاند ملحق خواهند شد.»
33
يهوه در پیغامی دیگر به من فرمود: «ای پسر انسان، به قوم خود بگو که اگر لشکری به جنگ سرزمینی بفرستم و مردم آن سرزمین هم یک دیدبان انتخاب کنند،
و آن دیدبان وقتی نزدیک شدن سپاه دشمن را ببیند شیپور خطر را به صدا درآورد و به ایشان خبر دهد،
آنگاه اگر کسی شیپور خطر را بشنود و به آن توجه نکند و به دست دشمن کشته شود، خونش به گردن خودش خواهد بود.
زیرا اگرچه صدای شیپور را شنیده، اما به آن اهمیت نداده، پس خودش مقصر است. اگر او به اخطار توجه میکرد، جانش را نجات میداد.
ولی اگر دیدبان ببیند که سپاه دشمن میآید، اما شیپور خطر را ننوازد و به قوم خبر ندهد، او مسئول مرگ ایشان خواهد بود. آنها در گناهانشان میمیرند. ولی من آن دیدبان را مسئول مرگ آنان خواهم دانست.
«ای پسر انسان، من تو را به دیدبانی قوم یسرال تعیین کردهام. پس به آنچه که میگویم، گوش کن و از طرف من به ایشان خبر بده.
وقتی به شخص شریر بگویم: ”تو خواهی مرد!“ و تو به او هشدار ندهی تا از راه بد خود بازگشت کند، آنگاه آن شخص در گناهش خواهد مرد، ولی تو را مسئول مرگ او خواهم دانست.
اما اگر به او خبر دهی تا از راه بد خود بازگشت نماید و او این کار را نکند، وی در گناه خودش خواهد مرد، ولی تو دیگر مسئول نخواهی بود.»
«ای پسر انسان به قوم یسرال بگو: شما میگویید: ”گناهان ما برای ما یک بار سنگین است. به سبب گناه، ضعیف و ناتوان شدهایم، پس چطور میتوانیم زنده بمانیم؟“
به ایشان بگو يهوه یهوه میفرماید: ”به حیات خود قسم، من از مردن شخص شرور خشنود نمیشوم، بلکه از این خشنود میشوم که شخص شرور از راههای بد خود بازگشت کند و زنده بماند. ای یسرال، بازگشت کنید! از راههای بد خود بازگشت کنید! چرا بمیرید؟“
زیرا اگر مرد درستکار به طرف گناه برگردد، اعمال نیکش او را نجات نخواهد داد. اگر شخص شرور هم توبه کند و از گناهانش دست بکشد، گناهان گذشتهٔ او باعث هلاکتش نمیشود.
«من میگویم که آدم درستکار زنده میماند. ولی اگر گناه کند و انتظار داشته باشد کارهای خوب گذشتهاش او را نجات دهد، باید بداند که هیچکدام از کارهای خوب او به یاد آورده نخواهد شد؛ وی را برای گناهانش هلاک میکنم.
هنگامی که به شخص شرور بگویم که میمیرد و او از گناهانش دست بکشد و به راستی و انصاف عمل کند،
یعنی اگر آنچه را که گرو گرفته است، پس بدهد؛ مالی را که دزدیده است، به صاحبش برگرداند؛ در راه راست قدم بردارد و بدی نکند؛ در این صورت، حتماً زنده خواهد ماند و نخواهد مرد.
هیچیک از گناهان گذشتهاش به حساب نخواهند آمد و او زنده خواهد ماند، زیرا به خوبی و راستی روی آورده است.
«با وجود این، قوم تو میگویند که يهوه بیانصاف است! ولی بیانصافی از جانب آنهاست، نه از جانب من!
چون باز هم به شما میگویم که اگر شخص درستکار به گناه و بدی روی بیاورد، خواهد مرد.
ولی اگر شخص شرور از بدی و شرارت خود دست بکشد و به راستی عمل کند، زنده خواهد ماند.
با وجود این، میگویید که يهوه عادل و با انصاف نیست. ای بنییسرال، بدانید که من هر یک از شما را مطابق اعمالش داوری خواهم کرد.»
در سال دوازدهم تبعیدمان، در روز پنجم از ماه دهم، شخصی که از یروشلیم فرار کرده بود، نزد من آمد و گفت: «شهر به دست دشمن افتاده است!»
عصر روز قبل، یعنی یک روز پیش از آمدن این شخص، دست يهوه بر من قرار گرفته و زبانم را باز کرده بود. پس، روز بعد که او آمد توانستم دوباره حرف بزنم.
سپس این پیغام بر من نازل شد:
«ای پسر انسان، بازماندگان پراکندهٔ یهوده که در میان شهرهای ویران شده به سر میبرند، میگویند: ”ابراهیم فقط یک نفر بود، با وجود این صاحب تمام سرزمین شد! پس ما که تعدادمان زیاد است بهیقین خواهیم توانست به آسانی آن را پس بگیریم!“
به ایشان بگو يهوه یهوه میفرماید: ”شما گوشت را با خون میخورید، بت میپرستید و آدم میکشید. آیا خیال میکنید به شما اجازه میدهم صاحب این سرزمین شوید؟
ای آدمکشان، ای بتپرستان، ای زناکاران، آیا شایسته هستید که صاحب این سرزمین شوید؟“
«به حیات خود قسم، آنهایی که در شهرهای ویران شده به سر میبرند با شمشیر کشته میشوند. آنانی که در صحرا ساکنند، خوراک جانوران وحشی میشوند و کسانی که در قلعهها و غارها هستند با بیماری میمیرند.
این سرزمین را متروک و ویران میگردانم و به غرور و قدرت آن پایان میدهم. آبادیهای کوهستانی یسرال چنان ویران میشوند که حتی کسی از میان آنها عبور نخواهد کرد.
وقتی مملکت یسرال را به سبب گناهان ساکنانش خراب کنم، آنگاه خواهند دانست که من یهوه هستم.
«ای پسر انسان، قوم تو وقتی در کنار در خانههای خود و در کنار دیوار شهر جمع میشوند دربارهٔ تو میگویند: ”بیایید نزد او برویم و گوش بدهیم که از طرف يهوه به ما چه میگوید.“
آنگاه میآیند و در حضور تو مینشینند و گوش میدهند. ولی قصدشان این نیست که آنچه من به ایشان میگویم، انجام دهند. آنها فقط به زبان، مرا میپرستند، ولی در عمل در پی منافع خود هستند.
تو برای ایشان مطربی هستی که با ساز و آواز دلنشین آنها را سرگرم میکند. سخنانت را میشنوند، ولی به آنها عمل نمیکنند.
اما وقتی همهٔ سخنانی که گفتهای واقع شوند، که البته واقع خواهند شد، آنگاه خواهند دانست که یک نبی در میان ایشان بوده است.»
34
این پیغام از طرف يهوه به من رسید: «ای پسر انسان، کلام مرا که بر ضد شبانان، یعنی رهبران قوم یسرال است بیان کن و از جانب من که يهوه یهوه هستم به ایشان بگو: وای بر شما ای شبانان یسرال، که به جای چرانیدن گلهها خودتان را میپرورانید. آیا وظیفهٔ شبان چرانیدن گوسفندان نیست؟
شما شیر آنها را مینوشید، از پشمشان برای خود لباس میدوزید، گوسفندان پرواری را میکشید و گوشتشان را میخورید، اما گله را نمیچرانید.
از ضعیفان نگهداری ننمودهاید و از مریضان پرستاری نکردهاید، دست و پا شکستهها را شکستهبندی ننمودهاید، به دنبال آنهایی که از گله جا مانده و گم شدهاند نرفتهاید. در عوض، با زور و ستم بر ایشان حکمرانی کردهاید.
پس چون شبان و سرپرست نداشتند، پراکنده و آواره شدهاند. هر جانوری که از راه برسد، آنها را میدرد.
گوسفندان من در کوهها، تپهها و روی زمین سرگردان شدند و کسی نبود که به فکر آنها باشد و دنبالشان برود.
«پس، ای شبانان، به کلام من که يهوه هستم گوش کنید!
من، يهوه یهوه، به حیات خود قسم میخورم که چون شما شبانان واقعی نبودید و گلهٔ مرا رها کردید و گذاشتید خوراک جانوران بشوند و به جستجوی گوسفندان گمشده نرفتید، بلکه خود را پروراندید و گذاشتید گوسفندان من از گرسنگی بمیرند،
پس، من بر ضد شما هستم و برای آنچه که بر سر گلهام آمده، شما را مسئول میدانم. گله را از دست شما میگیرم تا دیگر نتوانید خود را بپرورانید. گوسفندانم را از چنگ شما نجات میدهم تا دیگر آنها را نخورید.
«من که يهوه یهوه هستم میگویم که من خودم به جستجوی گوسفندانم میروم و از آنها نگهداری میکنم.
مثل یک شبان واقعی مراقب گلهام خواهم بود و گوسفندانم را از آن نقاطی که در آن روز تاریک و ابری پراکنده شده بودند جمع کرده، برمیگردانم.
از میان سرزمینها و قومها آنان را جمع میکنم و به سرزمین خودشان، یسرال باز میآورم و روی کوهها و تپههای سرسبز و خرم یسرال، کنار رودخانهها آنها را میچرانم.
بله، بر روی تپههای بلند یسرال، چراگاههای خوب و پر آب و علف به آنها میدهم. آنجا در صلح و آرامش میخوابند و در چراگاههای سبز و خرم کوه میچرند.
من خود شبان گوسفندانم خواهم بود و آنها را در آرامش و امنیت خواهم خوابانید. دنبال گوسفندان جا مانده از گله و گمشده خواهم رفت و آنها را باز خواهم آورد. دست و پا شکستهها را، شکستهبندی خواهم کرد و بیماران را معالجه خواهم نمود. ولی گوسفندان قوی و فربه را از بین میبرم، زیرا من به انصاف داوری میکنم.
«ای گلهٔ من، من بین شما داوری کرده، گوسفند را از بز و خوب را از بد جدا خواهم کرد.
بعضی از شما بهترین علفهای مرتع را میخورید و مابقی را نیز لگدمال میکنید. آب زلال را مینوشید و بقیه را با پا گلآلود مینمایید.
برای گوسفندان من چیزی جز چراگاههای پایمال شده و آبهای گلآلود باقی نمیگذارید.
«بنابراین من خود، بین شما گوسفندان فربه و شما گوسفندان لاغر داوری خواهم کرد.
چون شما گوسفندان لاغر را کنار میزنید و از گله دور میکنید.
پس، من خود گوسفندانم را نجات میدهم تا دیگر مورد آزار قرار نگیرند. من بین گوسفندان خود داوری میکنم و خوب را از بد جدا مینمایم.
شبانی بر ایشان خواهم گماشت که ایشان را بچراند، یعنی خدمتگزار خود داوود را. او از ایشان مواظبت خواهد کرد و شبان ایشان خواهد بود.
من یهوه، اللها ایشان خواهم بود و خدمتگزارم داوود، بر ایشان سلطنت خواهد کرد. من که یهوه هستم، این را میگویم.
با ایشان عهد میبندم که ایشان را در امنیت نگاه دارم. حیوانات خطرناک را از سرزمین آنها بیرون میرانم تا قوم من بتوانند حتی در بیابان و جنگل هم بدون خطر بخوابند.
قوم خود و خانههایشان را که در اطراف کوه من است برکت خواهم داد. بارشهای برکت را بر آنها خواهم بارانید و باران را به موقع برای آنها خواهم فرستاد.
درختان میوه و مزرعهها پر بار خواهند بود و همه در امنیت زندگی خواهند کرد. وقتی زنجیر اسارت را از دست و پای ایشان باز کنم و آنان را از چنگ کسانی که ایشان را به بند کشیده بودند برهانم، آنگاه خواهند دانست که من يهوه هستم.
دیگر هیچ قومی آنها را غارت نخواهد کرد و حیوانات وحشی به آنان حملهور نخواهند شد. در امنیت به سر خواهند برد و هیچکس ایشان را نخواهد ترسانید.
به قومم زمینی حاصلخیز خواهم داد تا دیگر از گرسنگی تلف نشوند و دیگر در بین قومهای بیگانه سرافکنده نگردند.»
يهوه یهوه میفرماید: «به این طریق همه خواهند دانست که من، یهوه، اللهاشان، پشتیبان ایشان میباشم و خاندان یسرال قوم من هستند.
ای گلهٔ من و ای گوسفندان چراگاه من، شما قوم من هستید و من اللها شما.»
35
پیغام دیگری از جانب يهوه به من رسید: «ای پسر انسان، رو به کوه سعیر بایست و بر ضد ساکنانش پیشگویی کن و بگو:
« يهوه یهوه میفرماید: ای ادومیها، من بر ضد شما هستم و سرزمین شما را به کلی ویران و متروک خواهم کرد.
شهرهایتان را خراب و ویران خواهم نمود تا بدانید که من یهوه هستم.
شما دائم با یسرال دشمنی کردهاید. وقتی بنییسرال در مصیبت بودند و به سبب گناهانشان مجازات میشدند، شما هم در کشتار آنها شریک گشتید.
به حیات خود قسم، حال که از خونریزی لذت میبرید، من هم خون شما را میریزم.
کوه سِعیر را ویران و متروک میکنم و تمام کسانی را که از آن عبور کنند از بین میبرم.
کوهها، تپهها، درهها و رودخانههایتان را از اجساد کشتهشدگان با شمشیر پر میسازم.
سرزمین شما را برای همیشه ویران میکنم و شهرهایتان دیگر هرگز آباد نخواهند شد تا بدانید که من یهوه هستم.
«با اینکه من در سرزمین یسرال و یهوده حضور دارم، ولی شما گفتهاید این دو قوم مال ما هستند و ما سرزمین آنها را به تصرف خود درمیآوریم.
پس، به حیات خود قسم، خشم و حسد و کینهای را که نسبت به قوم من داشتید تلافی خواهم کرد. هنگامی که شما را مجازات کنم، بنییسرال خواهند دانست که به سبب آنچه که بر سر ایشان آوردهاید شما را مجازات کردهام.
شما نیز خواهید دانست که من سخنان کفرآمیز شما را شنیدهام که گفتهاید سرزمین قوم یسرال خراب شده و ما آنها را خواهیم بلعید.
شما بر ضد من سخنان تکبرآمیز بسیار گفتهاید و من همهٔ آنها را شنیدهام!»
يهوه یهوه به اهالی سِعیر میفرماید: «وقتی سرزمین شما را ویران کنم، تمام مردم جهان شادی خواهند کرد.
هنگامی که سرزمین من یسرال ویران شد شما خوشحال شدید و اکنون من برای ویران شدن سرزمین شما شادی میکنم! ای کوه سِعیر، ای سرزمین ادوم، شما به کلی ویران خواهید شد. آنگاه همه خواهید دانست که من یهوه هستم!»
36
«ای پسر انسان، به کوههای یسرال نبوّت کن و بگو: ای کوههای یسرال به پیغام يهوه گوش دهید.
يهوه یهوه چنین میفرماید: دشمنانتان به شما اهانت کرده، بلندیهای قدیمی شما را از آن خودشان میدانند.
آنها از هر طرف شما را تار و مار کرده، به سرزمینهای مختلف بردهاند و شما مورد ملامت و تمسخر آنان قرار گرفتهاید.
پس ای کوههای یسرال، به کلام من که يهوه یهوه هستم گوش فرا ده! به کوهها و تپهها، وادیها و درهها، مزارع و شهرهایی که مدتهاست بهوسیلۀ قومهای خدانشناس همسایهٔ شما ویران شده و مورد تمسخر قرار گرفتهاند، میگویم:
خشم من بر ضد این قومها، بخصوص اَدوم، شعلهور شده است، چون زمین مرا با شادی و با اهانت به قوم من، تصرف نمودند.
«پس، ای حِزِقیهول، پیشگویی کن و به کوهها و تپهها، به وادیها و درههای یسرال بگو که يهوه یهوه میفرماید: من از اینکه قومهای همجوارتان شما را تحقیر کردهاند سخت خشمگین هستم.
من خودم به شما قول میدهم که این قومها مورد تحقیر قرار خواهند گرفت.
ولی بر کوههای یسرال درختان دوباره سبز خواهند شد و برای شما که قوم من هستید میوه خواهند آورد و شما به سرزمین خویش باز خواهید گشت.
من همراه شما هستم و وقتی زمین را شیار کرده، در آن بذر بپاشید، شما را برکت خواهم داد.
در سراسر یسرال، جمعیت شما را افزایش میدهم و شهرهای ویران شده را بنا نموده، آنها را پر از جمعیت میکنم.
نه فقط مردم، بلکه گلههای گاو و گوسفند شما را هم بارور میسازم. شهرهای شما مثل گذشته آباد خواهند شد و من شما را بیش از پیش برکت داده، کامیاب خواهم ساخت. آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.
ای یسرال که قوم من هستید، من شما را به سرزمینتان باز میگردانم تا بار دیگر در آن ساکن شوید. آن سرزمین متعلق به شما خواهد بود و دیگر نخواهم گذاشت فرزندان شما از قحطی بمیرند.»
يهوه یهوه میفرماید: «قومهای دیگر به شما طعنه میزنند و میگویند: ”یسرال سرزمینی است که ساکنان خود را میبلعد و داغ فرزندانشان را بر دل آنها میگذارد!“
ولی من که يهوه یهوه هستم، میگویم که آنها دیگر این سخنان را بر زبان نخواهند آورد، زیرا مرگ و میر در یسرال کاهش خواهد یافت.
آن قومها دیگر شما را سرزنش و مسخره نخواهند کرد، چون دیگر سبب لغزش قوم خود نخواهید بود. این را من که يهوه یهوه هستم میگویم.»
پیغام دیگری از جانب يهوه بر من نازل شد:
«ای پسر انسان، وقتی بنییسرال در سرزمین خودشان زندگی میکردند، آن را با اعمال زشت خود نجس نمودند. رفتار ایشان در نظر من مثل یک پارچهٔ کثیف و نجس بود.
آن سرزمین را با آدمکشی و بتپرستی آلوده ساختند. به این دلیل بود که من خشم خود را بر ایشان فرو ریختم.
آنان را به سرزمینهای دیگر تبعید کردم و به این طریق ایشان را به سبب تمام اعمال و رفتار بدشان مجازات نمودم.
اما وقتی در میان سرزمینها پراکنده شدند، باعث بیحرمتی نام قدوس من گشتند، زیرا قومهای دیگر دربارهٔ ایشان گفتند: ”اینها قوم یهوه هستند که از سرزمین خود رانده شدهاند.“
من به فکر نام قدوس خود هستم که شما آن را در بین قومهای دیگر بیحرمت کردهاید.
«پس، به قوم یسرال بگو من که يهوه یهوه هستم میگویم شما را دوباره به سرزمینتان باز میگردانم، ولی این کار را نه به خاطر شما بلکه به خاطر نام قدوس خود میکنم که شما در میان قومها آن را بیحرمت نمودهاید.
عظمت نام خود را که شما آن را در میان قومهای دیگر بیحرمت کردید، در میان شما آشکار خواهم ساخت، آنگاه مردم دنیا خواهند دانست که من یهوه هستم.
من شما را از میان قومهای دیگر جمع کرده، به سرزمینتان باز میگردانم.
آنگاه آب پاک بر شما خواهم ریخت تا از بتپرستی و تمام گناهان دیگر پاک شوید.
به شما قلبی تازه خواهم داد و روحی تازه در باطن شما خواهم نهاد. دل سنگی و نامطیع را از شما خواهم گرفت و قلبی نرم و مطیع به شما خواهم داد.
روح خود را در شما خواهم نهاد تا احکام و قوانین مرا اطاعت نمایید.
«شما در سرزمین یسرال که به اجدادتان دادم ساکن خواهید شد. شما قوم من میشوید و من اللها شما.
شما را از همهٔ گناهانتان پاک میکنم و غلهٔ فراوان به شما داده، به قحطی پایان میدهم.
میوهٔ درختان و محصول مزارعتان را زیاد میکنم تا دیگر به علّت قحطی مورد تمسخر قومهای همجوار قرار نگیرید.
آنگاه گناهان گذشتهٔ خود را به یاد خواهید آورد و برای کارهای زشت و قبیحی که کردهاید از خود متنفر و بیزار خواهید شد.
ولی بدانید که این کارها را به خاطر شما نمیکنم. پس ای قوم یسرال، از کارهایی که کردهاید، خجالت بکشید!»
يهوه یهوه میفرماید: «وقتی گناهانتان را پاک سازم، دوباره شما را به وطنتان یسرال میآورم و ویرانهها را آباد میکنم.
زمینها دوباره شیار خواهند شد و دیگر در نظر رهگذران بایر نخواهند بود؛
و آنها خواهند گفت: ”این زمینی که ویران شده بود، اکنون همچون باغ عدن شده است! شهرهای خراب دوباره بنا گردیده و دورشان حصار کشیده شده و پر از جمعیت گشتهاند.“
آنگاه تمام قومهای همجواری که هنوز باقی ماندهاند، خواهند دانست من که يهوه هستم شهرهای خراب را آباد کرده و در زمینهای متروک محصول فراوان به بار آوردهام. من که یهوه هستم این را گفتهام و بدان عمل میکنم.»
يهوه یهوه میفرماید: «من بار دیگر دعاهای قوم یسرال را اجابت خواهم کرد و ایشان را مثل گلهٔ گوسفند زیاد خواهم نمود.
شهرهای متروکشان از جمعیت مملو خواهد گشت درست مانند روزهای عید که یروشلیم از گوسفندان قربانی، پر میشد. آنگاه خواهند دانست که من یهوه هستم.»
37
دست يهوه بر من قرار گرفت و مرا در روح يهوه به درهای که پر از استخوانهای خشک بود، برد.
او مرا به هر سو در میان استخوانها که روی زمین پخش شده بودند گردانید.
سپس به من گفت: «ای پسر انسان، آیا این استخوانها میتوانند دوباره جان بگیرند و انسانهای زندهای شوند؟» گفتم: «ای يهوه یهوه، تو میدانی.»
آنگاه به من فرمود که بر این استخوانها نوبت کرده، بگویم: «ای استخوانهای خشک به کلام يهوه گوش دهید!
يهوه یهوه میگوید: من به شما جان میبخشم تا دوباره زنده شوید.
گوشت و پی به شما میدهم و با پوست، شما را میپوشانم. در شما روح میدمم تا زنده شوید. آنگاه خواهید دانست که من یهوه هستم.»
آنچه را که يهوه فرموده بود به استخوانها گفتم. ناگهان سروصدایی برخاست و استخوانهای هر بدن به یکدیگر پیوستند!
سپس در حالی که نگاه میکردم، دیدم گوشت و پی بر روی استخوانها ظاهر شد و پوست، آنها را پوشانید. اما بدنها هنوز جان نداشتند.
يهوه یهوه به من فرمود: «ای پسر انسان به روح بگو از چهار گوشهٔ دنیا بیاید و به بدنهای این کشتهشدگان بدمد تا دوباره زنده شوند.»
پس همانطور که يهوه به من امر فرموده بود گفتم و روح داخل بدنها شد و آنها زنده شده، ایستادند و لشکری بزرگ تشکیل دادند.
سپس يهوه معنی این رؤیا را به من فرمود: «این استخوانها قوم یسرال هستند؛ آنها میگویند: ”ما به صورت استخوانهای خشک شده در آمدهایم و همهٔ امیدهایمان بر باد رفته است.“
ولی تو به ایشان بگو که يهوه یهوه میفرماید: ای قوم من یسرال، من قبرهای اسارت شما را که در آنها دفن شدهاید میگشایم و دوباره شما را زنده میکنم و به سرزمین یسرال باز میگردانم.
سرانجام، ای قوم من، خواهید دانست که من یهوه هستم.
روح خود را در شما قرار میدهم و شما بار دیگر احیا شده، به وطن خودتان باز میگردید. آنگاه خواهید دانست من که یهوه هستم به قولی که دادهام عمل میکنم.»
این پیغام نیز از طرف يهوه بر من نازل شد:
«یک عصا بگیر و روی آن این کلمات را بنویس: ”برای یهوده و یسرالیانِ متحد با او“. بعد یک عصای دیگر بگیر و این کلمات را روی آن بنویس: ”برای یوسف (یعنی افرایم) و تمامی خاندان یسرال که با او متحدند“.
هر دو آنها را به هم بچسبان تا مثل یک عصا در دستت باشند.
وقتی قومت بپرسند که منظورت از اینها چیست،
به آنها بگو: ” يهوه یهوه چنین میفرماید: من افرایم و قبایل یسرال را به یهوده ملحق میسازم و آنها مثل یک عصا در دستم خواهند بود.“
پس در حالی که آن عصاها را که روی آنها نوشتی، دراز میکنی تا مردم ببینند
به ایشان بگو که يهوه یهوه میفرماید: قوم یسرال را از میان قومها جمع میکنم و از سراسر دنیا ایشان را به وطن خودشان باز میگردانم
تا به صورت یک قوم واحد درآیند. یک پادشاه بر همهٔ ایشان سلطنت خواهد کرد. دیگر به دو قوم تقسیم نخواهند شد،
و دیگر با بتپرستی و سایر گناهان، خودشان را آلوده نخواهند ساخت. من ایشان را از همهٔ گناهانشان پاک میسازم و نجات میدهم. آنگاه قوم واقعی من خواهند شد و من اللها ایشان خواهم بود.
خدمتگزار من داوود، پادشاه ایشان خواهد شد و آنها یک رهبر خواهند داشت و تمام دستورها و قوانین مرا اطاعت نموده، خواستههایم را بجا خواهند آورد.
آنها در سرزمینی که پدرانشان زندگی کردند، ساکن میشوند، یعنی همان سرزمینی که به خدمتگزارم یعقوب دادم. خود و فرزندان و نوههایشان، نسل اندر نسل، در آنجا ساکن خواهند شد. خدمتگزارم داوود تا به ابد پادشاه آنان خواهد بود.
من با ایشان عهد میبندم که تا به ابد ایشان را در امنیت نگه دارم. من آنها را در سرزمینشان مستقر کرده، جمعیتشان را زیاد خواهم نمود و خانهٔ مقدّس خود را تا به ابد در میان ایشان قرار خواهم داد.
خانهٔ من در میان ایشان خواهد بود و من اللها ایشان خواهم بود و آنها قوم من.
وقتی خانهٔ مقدّس من تا ابد در میان ایشان برقرار بماند، آنگاه سایر قومها خواهند دانست من که یهوه هستم قوم یسرال را برای خود انتخاب کردهام.»
38
این پیغام نیز از جانب يهوه به من رسید:
«ای پسر انسان، رو به جوج از سرزمین ماجوج، حاکم قوم ماشک و توبال، بایست و بر ضد او پیشگویی کن.
و بگو که يهوه یهوه چنین میفرماید: من بر ضد تو هستم.
قلاب در چانهات میگذارم و تو را به سوی هلاکت میکشم. سربازان پیاده و سواران مسلح تو بسیج شده، سپاه بسیار بزرگ و نیرومندی تشکیل خواهند داد.
پارس، کوش، و فوط هم با تمام سلاحهای خود به تو خواهند پیوست.
تمام لشکر سرزمین جومِر و توجَرمه از شمال، و نیز بسیاری از قومهای دیگر، به تو ملحق خواهند شد.
ای جوج، تو رهبر آنها هستی، پس آماده شو و تدارک جنگ ببین!
«پس از یک مدت طولانی از تو خواسته خواهد شد که نیروهای خود را بسیج کنی. تو به سرزمین یسرال حمله خواهی کرد، سرزمینی که مردم آن از اسارت سرزمینهای مختلف بازگشته و در سرزمین خود در امنیت ساکن شدهاند؛
ولی تو و تمام همپیمانانت سپاهی بزرگ تشکیل خواهید داد و مثل طوفانی سهمگین بر آنها فرود خواهید آمد و مانند ابری سرزمین یسرال را خواهید پوشاند.»
يهوه یهوه میفرماید: «در آن هنگام تو نقشههای پلیدی در سر خواهی پروراند؛
و خواهی گفت: ”یسرال سرزمینی بیدفاع است و شهرهایش حصار ندارند! به جنگ آن میروم و این قوم را که در کمال امنیت و اطمینان زندگی میکنند، از بین میبرم!
به آن شهرهایی که زمانی خراب بودند، ولی اینک آباد گشته و از مردمی پر شدهاند که از سرزمینهای دیگر بازگشتهاند، حمله میکنم و غنایم فراوان به دست میآورم. زیرا اکنون یسرال گاو و گوسفند و ثروت بسیار دارد و مرکز تجارت دنیاست.“
«مردم سبا و دِدان، و تجار تَرشیش به تو خواهند گفت: ”آیا با سپاه خود آمدهای تا طلا و نقره و اموال ایشان را غارت کنی و حیواناتشان را با خود ببری؟“»
يهوه یهوه به جوج میفرماید: «زمانی که قوم من در سرزمین خود در امنیت زندگی کنند، تو برمیخیزی و
با سپاه عظیم خود از شمال میآیی و مثل ابر زمین را میپوشانی. این، در آیندهٔ دور اتفاق خواهد افتاد. من تو را به جنگ سرزمین خود میآورم، ولی بعد در برابر چشمان همه قومها تو را از میان برمیدارم تا به همهٔ آنها قدوسیت خود را نشان دهم و تا آنها بدانند که من خدا هستم.»
يهوه یهوه میفرماید: «تو همانی که مدتها پیش توسط خدمتگزارانم یعنی انبیای یسرال در بارهات پیشگویی کرده، گفتم که بعد از آنکه سالهای بسیار بگذرد، تو را به جنگ قوم خود خواهم آورد.
اما وقتی برای خراب کردن سرزمین یسرال بیایی، خشم من افروخته خواهد شد.
من با غیرت و غضب گفتهام که در آن روز در یسرال زلزلهٔ مهیبی رخ خواهد داد.
و در حضور من تمام حیوانات و انسانها خواهند لرزید. صخرهها تکان خواهند خورد و حصارها فرو خواهند ریخت.
من که يهوه یهوه هستم میگویم تو را ای جوج، به هر نوع ترسی گرفتار خواهم ساخت و سربازان تو به جان هم افتاده، یکدیگر را خواهند کشت!
من با شمشیر، مرض، طوفانهای سهمگین و سیلآسا، تگرگ درشت و آتش و گوگرد با تو و با تمام سربازان و همپیمانانت خواهم جنگید.
به این طریق عظمت و قدوسیت خویش را به همهٔ قومهای جهان نشان خواهم داد و آنها خواهند دانست که من یهوه هستم.»
39
«ای پسر انسان، باز دربارهٔ جوج پیشگویی کن و بگو: ”ای جوج که پادشاه ماشک و توبال هستی، يهوه یهوه میگوید من بر ضد تو هستم.
تو را از راهی که میروی باز میگردانم و از شمال به طرف کوههای یسرال میآورم.
سلاحهای سپاهیانت را از دستهایشان میاندازم.
تو و تمام سپاه عظیمت در کوهها خواهید مرد. شما را نصیب لاشخورها و جانوران میگردانم.
در صحرا از پای در خواهید آمد. من که يهوه یهوه هستم این را گفتهام.
بر ماجوج و تمام همپیمانانت که در سواحل در امنیت زندگی میکنند، آتش میبارانم و آنها خواهند دانست که من یهوه هستم.“
«به این طریق نام قدوس خود را به قوم خود یسرال میشناسانم و دیگر اجازه نمیدهم که نام قدوس من بیحرمت شود. آنگاه قومها خواهند دانست که من یهوه، اللها قدوس قوم یسرال هستم.»
يهوه یهوه میگوید: «آن روز داوری خواهد رسید و همه چیز درست به همان طریقی که گفتهام اتفاق خواهد افتاد.
«ساکنان شهرهای یسرال از شهر خارج شده، تمام سلاحهای شما را یعنی سپرها، کمانها، تیرها، نیزهها و چماقها را برای سوزاندن جمع خواهند کرد و این برای هیزم هفت سال کافی خواهد بود.
این سلاحهای جنگی تا هفت سال آتش آنها را تأمین خواهد کرد. از صحرا هیزم نخواهند آورد و از جنگل چوب نخواهند برید، چون این سلاحها احتیاج آنها را از لحاظ هیزم رفع خواهد کرد. قوم یسرال غارتکنندگان خود را غارت خواهند نمود.» يهوه یهوه این را فرموده است.
يهوه میفرماید: «من در یسرال در ”وادی عابران“، که در شرق دریای مرده قرار دارد، برای جوج و تمام سپاهیان او گورستان بزرگی درست میکنم به طوری که راه عابران را مسدود خواهد ساخت. جوج و تمام سپاهیانش در آنجا دفن خواهند شد و نام آن وادی به ”درهٔ سپاهیان جوج“ تبدیل میگردد.
هفت ماه طول خواهد کشید تا قوم یسرال جنازهها را دفن کنند و زمین را پاک سازند.
تمام یسرالیها جمع خواهند شد و اجساد را دفن خواهند کرد. این روز پیروزی من، برای یسرال روزی فراموش نشدنی خواهد بود.
پس از پایان این هفت ماه، عدهای تعیین میشوند تا در سراسر زمین بگردند و اجسادی را که باقی ماندهاند پیدا کنند و دفن نمایند تا زمین دوباره پاک شود.
هر وقت آنها استخوان انسانی را ببینند، علامتی کنارش میگذارند تا دفنکنندگان بیایند و آن را به درهٔ سپاهیان جوج ببرند و در آنجا دفن کنند.
(در آن محل شهری به نام این سپاهیان خواهد بود.) به این ترتیب، زمین بار دیگر پاک خواهد شد.»
يهوه یهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، تمام پرندگان و جانوران را صدا کن و به آنها بگو که يهوه میگوید: ”بیایید و قربانیای را که برای شما آماده کردهام بخورید. به کوههای یسرال بیایید و گوشت بخورید و خون بنوشید!
گوشت جنگاوران را بخورید و خون رهبران جهان را بنوشید که مانند قوچها، برهها، بزها و گاوهای پرواری باشان ذبح شدهاند.
آنقدر گوشت بخورید تا سیر شوید و آنقدر خون بنوشید تا مست گردید! این جشن قربانی را من برایتان ترتیب دادهام!
به مهمانی من بیایید و بر سر سفرهام گوشت اسبان، سواران و جنگاوران را بخورید! من که يهوه یهوه هستم این را میگویم.“
«در میان قومها جلال و عظمت خود را به این طریق نشان خواهم داد. همه مجازات شدن جوج را خواهند دید و خواهند دانست که این کار من است.
قوم یسرال نیز خواهند دانست که من یهوه، اللها ایشان هستم.
قومها پی خواهند برد که قوم یسرال به سبب گناهان خود تبعید شده بودند، زیرا به اللها خود خیانت کرده بودند. پس من نیز روی خود را از آنان برگرداندم و گذاشتم دشمنانشان ایشان را نابود کنند.
رویم را از ایشان برگرداندم و آنان را به سزای گناهان و اعمال زشتشان رساندم.»
يهوه یهوه میفرماید: «ولی اینک به اسارت قوم خود پایان میدهم و بر ایشان رحم میکنم و غیرتی را که برای نام قدوس خود دارم نشان خواهم داد.
وقتی آنها بار دیگر در وطن خود دور از تهدید دیگران در امنیت ساکن شوند آنگاه دیگر به من خیانت نخواهند کرد و سرافکنده نخواهند شد.
آنان را از سرزمینهای دشمنانشان به وطن باز میگردانم و بدین ترتیب، بهوسیلۀ ایشان به قومها نشان میدهم که من قدوس هستم.
آنگاه قوم من خواهند دانست که من یهوه، اللها ایشان هستم و این منم که آنان را به اسارت میفرستم و باز میگردانم و نمیگذارم حتی یک نفر از آنها در سرزمین بیگانه باقی بماند.
من روح خود را بر آنها میریزم و دیگر هرگز روی خود را از ایشان برنمیگردانم. من که يهوه یهوه هستم این را گفتهام.»
40
در سال بیست و پنجم تبعیدمان، یعنی چهارده سال بعد از تسخیر یروشلیم، در روز دهم از ماه اول سال بود که دست يهوه بر من قرار گرفت.
او در رؤیا مرا به سرزمین یسرال برد و روی کوهی بلند که بر جانب جنوبی آن بود، قرار داد. از آنجا بناهایی در مقابل خود دیدم که شبیه یک شهر بود.
وقتی مرا نزدیکتر برد، مردی را دیدم که صورتش مثل مفرغ میدرخشید و کنار دروازهٔ خانهٔ خدا ایستاده بود. او یک ریسمان و یک چوب اندازهگیری در دست داشت.
آن مرد به من گفت: «ای پسر انسان، نگاه کن، گوش بده و هر چه به تو نشان میدهم، به خاطر بسپار، زیرا برای همین منظور به اینجا آورده شدهای. سپس نزد قوم یسرال برگرد و ایشان را از آنچه که دیدهای باخبر ساز.»
آن مرد با چوب اندازهگیری خود که سه متر بود شروع کرد به اندازه گرفتن حصار بیرونی خانهٔ خدا که گرداگرد آن بود. بلندی حصار سه متر و ضخامت آن هم سه متر بود.
بعد مرا به طرف دروازهٔ شرقی برد. از هفت پله بالا رفتیم و از دروازه داخل یک دالان سه متری شدیم.
از دالان که گذشتیم وارد تالاری شدیم که در هر طرف آن سه اتاق نگهبانی بود. مساحت هر یک از این اتاقها سه مترمربع بود. فاصلهٔ بین دیوارهای اتاقهای مجاور دو متر و نیم بود. در جلوی هر یک از اتاقهای نگهبانی، دیوار کوتاهی به بلندی نیم متر و ضخامت نیم متر وجود داشت. در انتهای تالار، دالان سه متری دیگری به پهنای شش متر و نیم وجود داشت. بلندی هر لنگهٔ در آن دو متر و نیم بود. این دالان به یک اتاق بزرگ که روبروی خانهٔ خدا بود، منتهی میشد. طول این اتاق از شرق به غرب چهار متر بود. و دیوارهای انتهای آن که در دو طرف راه ورودی به حیاط خانهٔ خدا قرار داشتند، هر یک به ضخامت یک متر بودند.
سپس، او پهنای سقف تالار را اندازه گرفت یعنی از دیوار انتهای یک اتاق نگهبانی تا دیوار انتهایی اتاق نگهبانی روبرو. این فاصله دوازده متر و نیم بود.
سپس او اتاق انتهای تالار را که رو به حیاط خانهٔ خدا باز میشد، اندازه گرفت. طول آن از شمال به جنوب ده متر بود.
فاصلهٔ بین دیوار بیرونی دروازه تا دیوار انتهایی اتاق بزرگ مجموعاً بیست و پنج متر بود.
تمام دیوارهای انتهایی اتاقها و نیز دیوارهای بین آنها، دارای پنجرههای مشبک بودند. تمام دیوارهای داخل تالار با نقشهای نخل تزیین شده بودند.
سپس، از راه ورودی انتهای اتاق بزرگ، وارد حیاط شدیم. دور تا دور حیاط سی اتاق ساخته شده بود. جلوی این اتاقها پیادهرو سنگفرشی وجود داشت،
که دور تا دور حیاط را میپوشاند. سطح این حیاط بیرونی از سطح حیاط داخلی پایینتر بود.
روبروی دروازهٔ شرقی، دروازهٔ دیگری قرار داشت که رو به حیاط داخلی باز میشد. او فاصلهٔ بین دو دروازه را اندازه گرفت، این فاصله پنجاه متر بود.
سپس، آن مرد به طرف دروازهٔ شمالی که رو به حیاط بیرونی باز میشد، رفت و آن را اندازه گرفت.
در اینجا هم در هر طرف تالار دروازه، سه اتاق نگهبانی بود و اندازهٔ آنها درست مثل اندازهٔ اتاقهای دروازهٔ شرقی بود. طول محوطهٔ دروازه در مجموع بیست و پنج متر، عرض آن از بالای یک اتاق نگهبانی تا بالای اتاق مقابل دوازده متر و نیم بود.
اتاق بزرگ، پنجرهها، تزیینات دیوارهای این دروازه مانند دروازهٔ شرقی بود. در اینجا نیز هفت پله در جلوی دروازه قرار داشت و اتاق بزرگ نیز در انتهای تالار دروازه بود.
مقابل دروازهٔ شمالی هم مانند دروازهٔ شرقی، دروازهٔ دیگری وجود داشت که به حیاط داخلی باز میشد. فاصلهٔ بین این دو دروازه نیز پنجاه متر بود.
بعد مرا به دروازهٔ سمت جنوب برد و قسمتهای مختلف آن را اندازه گرفت؛ اندازهٔ آن درست اندازهٔ دروازههای دیگر بود.
مانند دروازههای دیگر، یک تالار داشت و در دیوارهایش چند پنجره بود. طول محوطهٔ این دروازه مانند بقیه بیست و پنج متر و عرضش دوازده متر و نیم بود.
در اینجا نیز هفت پله به طرف دروازه بالا میرفت و دیوارهای داخل تالار با نقشهای نخل تزیین شده بودند.
روبروی دروازه، دروازهٔ دیگری قرار داشت که به حیاط داخلی باز میشد. فاصله بین این دو دروازه نیز پنجاه متر بود.
سپس، آن مرد مرا از راه دروازهٔ جنوبی به حیاط داخلی برد. او محوطهٔ این دروازه را هم اندازه گرفت. اندازۀ آن همان اندازۀ دروازههای بیرونی بود.
اندازهٔ اتاقهای نگهبانی، اتاق بزرگ و دیوارهای تالار نیز همان بود. چند پنجره در اتاقها نصب شده بود. مثل دروازههای دیگر، طول محوطهٔ این دروازه بیست و پنج متر و پهنایش دوازده متر و نیم بود.
اتاق بزرگ آن رو به حیاط بیرونی باز میشد و دیوارهای تالار آن با نقشهای نخل تزیین شده بود. تفاوت این دروازه با بقیه این بود که به جای هفت پله، هشت پله به طرف بالا داشت.
بعد مرا از راه دروازهٔ شرقی به حیاط داخلی برد و محوطهٔ آن را اندازه گرفت. اندازهٔ آن مانند اندازهٔ دروازههای دیگر بود.
اندازهٔ اتاقهای نگهبانی، اتاق بزرگ و دیوارهای تالار نیز همان بود. چند پنجره نیز در اتاقها نصب شده بود. طول محوطهٔ دروازه بیست و پنج متر، و پهنای آن دوازده متر و نیم بود.
اتاق بزرگ آن رو به حیاط بیرونی باز میشد و دیوارهای تالار آن با نقشهای نخل تزیین شده بود. جلوی این دروازه، هشت پله قرار داشت.
آنگاه آن مرد مرا به دروازه شمالی حیاط داخلی برد و آن را اندازه گرفت. اندازههای این دروازه نیز مانند اندازههای سایر دروازهها بود.
در این قسمت نیز اتاقهای نگهبانی، اتاق بزرگ و دیوارهای تزیین شده در داخل تالار، و چندین پنجره وجود داشت. طول محوطهٔ این دروازه هم بیست و پنج متر و پهنایش دوازده متر و نیم بود.
اتاق بزرگ آن روبروی حیاط بیرونی قرار داشت و دیوارهای تالار با نقشهای نخل تزیین شده بود. این دروازه هم هشت پله داشت.
از اتاق بزرگ دروازهٔ شمالی دری به یک اتاق دیگر باز میشد که در آنجا گوشت قربانیها را پیش از آنکه به مذبح ببرند، میشستند.
در هر طرف اتاق بزرگ، دو میز بود که حیوانات را برای قربانی سوختنی، قربانی گناه و قربانی جرم روی آنها سر میبریدند.
بیرون اتاق بزرگ نیز چهار میز قرار داشت که در دو طرف راه ورودی دروازهٔ شمالی قرار گرفته بودند.
پس رویهمرفته هشت میز بود، چهار میز در داخل و چهار میز در بیرون که حیوانات قربانی را روی آنها ذبح میکردند.
چهار میز سنگی نیز وجود داشت که چاقوها و لوازم دیگر قربانی را روی آنها میگذاشتند. طول و عرض هر یک از این میزها هفتاد و پنج سانتیمتر و بلندی آن نیم متر بود.
لاشهٔ قربانیها روی این میزها گذاشته میشد. دور تا دور دیوار اتاق بزرگ چنگکهایی به طول تقریبی ده سانتی متر کوبیده شده بود.
در حیاط داخلی، دو اتاق بود، یکی در کنار دروازهٔ شمالی و رو به جنوب، دیگری در کنار دروازهٔ جنوبی و رو به شمال.
او به من گفت: «اتاق کنار دروازه شمالی برای کاهنانی است که بر خانهٔ خدا نظارت میکنند.
اتاق کنار دروازهٔ جنوبی برای کاهنانی است که مسئول مذبح میباشند. این کاهنان از نسل صادوق هستند، زیرا از بین تمام لاویان فقط ایشان میتوانند به حضور يهوه نزدیک شده، او را خدمت کنند.»
سپس، آن مرد حیاط داخلی را اندازه گرفت، مساحت آن پنجاه مترمربع بود. خانهٔ خدا در غرب آن واقع شده بود و مذبحی در جلوی خانهٔ خدا قرار داشت.
سپس مرا به اتاق ورودی خانهٔ خدا آورد و دیوارهای دو طرف راه ورود به اتاق را اندازه گرفت. ضخامت هر یک دو متر و نیم بود. عرض راه ورودی هفت متر و عرض دیوارهای دو طرف آن هر یک، یک متر و نیم بود.
عرض این اتاق ورودی ده متر و طول آن از شرق به غرب شش متر بود. برای رفتن به این اتاق میبایست از ده پله بالا رفت. در طرفین راه ورودی، دو ستون قرار داشت.
41
آنگاه آن مرد مرا به اتاق اول معبد یعنی قدس برد. او اول درگاه قدس را اندازه گرفت: از بیرون به داخل سه متر و
پهنای آن پنج متر بود. دیوارهای طرفین آن هر یک به عرض دو متر و نیم بودند. بعد خود قدس را اندازه گرفت؛ طول آن بیست متر و عرض آن ده متر بود.
سپس به اتاق اندرون که پشت قدس بود رفت و چارچوب درگاه آن را اندازه گرفت؛ از بیرون به داخل یک متر و پهنای آن سه متر بود. دیوارهای طرفین آن هر یک به عرض یک متر و نیم بودند.
سپس اتاق اندرونی را اندازه گرفت؛ ده مترمربع بود. او به من گفت: «این قدسالاقداس است.»
بعد دیوار خانهٔ خدا را اندازه گرفت. ضخامتش سه متر بود. دور تا دور قسمت بیرونی این دیوار یک ردیف اتاقهای کوچک به عرض دو متر وجود داشت.
این اتاقها در سه طبقه ساخته شده و هر طبقه شامل سی اتاق بود. قسمت بیرونی دیوار خانهٔ خدا به صورت پله بود و سقف اتاقهای طبقهٔ اول و دوم به ترتیب روی پلهٔ اول و دوم قرار میگرفت. به طوری که اتاقهای طبقهٔ سوم از اتاقهای طبقهٔ دوم، و اتاقهای طبقهٔ دوم از اتاقهای طبقهٔ اول، بزرگتر بودند. بدین ترتیب سنگینی اتاقها روی پلهها قرار میگرفت و به دیوار خانهٔ خدا فشار وارد نمیشد. در دو طرف خانهٔ خدا در قسمت بیرونی اتاقها، پلههایی برای رفتن به طبقات بالا درست شده بود.
ضخامت دیوار بیرونی این اتاقها دو متر و نیم بود. یک در از طرف شمال خانهٔ خدا و یک در از طرف جنوب آن به سوی این اتاقها باز میشد. من متوجه شدم که دور تا دور خانهٔ خدا یک سکو، همکف با اتاقهای مجاور وجود داشت که سه متر بلندتر از زمین بود و با پهنای دو متر و نیم دور تا دور خانهٔ خدا را فرا گرفته بود. در دو طرف خانهٔ خدا در حیاط داخلی، به فاصلهٔ ده متر دورتر از سکوها، یک سری اتاق به موازات اتاقهای مجاور خانهٔ خدا ساخته شده بود.
یک ساختمان در سمت غربی و روبروی حیاط خانهٔ خدا قرار داشت که عرض آن سی و پنج متر، و طولش چهل و پنج متر و ضخامت دیوارهایش دو متر و نیم بود.
سپس آن مرد از بیرون، طول خانهٔ خدا را اندازه گرفت؛ اندازهٔ آن پنجاه متر بود. در ضمن، از پشت دیوار غربی خانهٔ خدا تا انتهای دیوار ساختمان واقع در غرب خانهٔ خدا، که در واقع شامل حیاط پشتی خانهٔ خدا و تمام عرض آن ساختمان میشد، پنجاه متر بود.
پهنای حیاط داخلی جلوی خانهٔ خدا نیز پنجاه متر بود.
او طول ساختمان واقع در سمت غربی خانهٔ خدا را نیز اندازه گرفت. آن هم با احتساب دیوارهای دو طرفش، پنجاه متر بود. اتاق ورودی خانهٔ خدا، قدس و قدسالاقداس،
همه از کف تا پنجرهها روکش چوب داشتند. پنجرهها نیز پوشانده میشدند.
بر دیوارهای داخلی خانهٔ خدا تا قسمت بالای درها نقشهای کروبی و نخل، به طور یک در میان، حکاکی شده بودند. هر کدام از کروبیان دو صورت داشت:
یکی از دو صورت که شبیه صورت انسان بود رو به نقش نخل یک سمت، و صورت دیگر که مثل صورت شیر بود رو به نقش نخل سمت دیگر بود. دور تا دور دیوار داخلی خانهٔ خدا به همین شکل بود.
چارچوب درهای قدس مربع شکل بود و چارچوب در قدسالاقداس نیز شبیه آن بود.
یک مذبح چوبی به ارتفاع یک متر و نیم و مساحت یک مترمربع، در آنجا قرار داشت. گوشهها، پایه و چهار طرف آن همه از چوب بود. آن مرد با اشاره به مذبح چوبی به من گفت: «این میزی است که در حضور يهوه میباشد.»
در انتهای راه ورودی قدس یک در بود و نیز در انتهای راه ورودی قدسالاقداس در دیگری وجود داشت.
این درها دو لنگه داشتند و از وسط باز میشدند.
درهای قدس نیز مانند دیوارها با نقشهای کروبیان و نخلها تزیین شده بودند. بر بالای قسمت بیرونی اتاق ورودی، یک سایبان چوبی قرار داشت.
بر دیوارهای دو طرف این اتاق نیز نقشهای نخل حکاکی شده بود، و پنجرههایی در آن دیوارها قرار داشت. اتاقهای مجاور خانهٔ خدا نیز دارای سایبان بودند.
42
سپس، آن مرد مرا از خانهٔ خدا به حیاط داخلی بازگرداند و به طرف اتاقهایی برد که در قسمت شمالی حیاط خانهٔ خدا و نزدیک ساختمان غربی بود.
این اتاقها ساختمانی را به طول پنجاه متر و عرض بیست و پنج متر تشکیل میدادند.
یک طرف این ساختمان رو به فضایی با عرض ده متر در امتداد طول خانهٔ خدا، و طرف دیگرش رو به سنگفرش حیاط بیرونی بود. این ساختمان سه طبقه داشت و اتاقهای طبقهٔ بالایی از اتاقهای طبقهٔ پایینی عقبتر بودند.
جلوی اتاقهای رو به شمال یک راهرو به عرض پنج متر و طول پنجاه متر وجود داشت و درهای ساختمان رو به آن باز میشد.
اتاقهای طبقهٔ بالایی عقبتر و در نتیجه از اتاقهای طبقهٔ پایینی تنگتر بودند.
اتاقهای طبقهٔ سوم برخلاف سایر اتاقهای حیاط، ستون نداشتند و کوچکتر از اتاقهای طبقات زیرین بودند.
اتاقهای شمالی که به طرف حیاط بیرونی بودند مجموعاً بیست و پنج متر طول داشتند یعنی به اندازهٔ نصف طول ردیف اتاقهای داخلی که به طرف خانهٔ خدا قرار داشت. ولی از انتهای ردیف کوتاهتر اتاقها یک دیوار به موازات اتاقهای دیگر کشیده شده بود.
از حیاط بیرونی در سمت شرق، یک در به این اتاقها باز میشد. در سمت جنوبی خانهٔ خدا نیز ساختمان مشابهی که از دو ردیف اتاق تشکیل شده بود، وجود داشت. این ساختمان نیز بین خانهٔ خدا و حیاط بیرونی قرار داشت.
بین دو ردیف اتاقهای این ساختمان، مثل ساختمان شمالی، یک راهرو بود. طول و عرض و شکل درهای خروجی این ساختمان درست مثل آن ساختمان شمالی بود.
در ابتدای راهرو، به موازات دیوار روبرو که به طرف شرق کشیده شده بود، دری برای ورود به اتاقها قرار داشت.
آن مرد به من گفت: «این دو ساختمان شمالی و جنوبی که در دو طرف خانهٔ خدا هستند، مقدّس میباشند. در آنجا کاهنانی که به حضور خدا قربانی تقدیم میکنند، مقدّسترین هدایا را میخورند و هدایای آردی، قربانیهای گناه و قربانیهای جرم را در آنها میگذارند، زیرا این اتاقها مقدّسند.
وقتی کاهنان بخواهند از خانهٔ خدا بیرون بروند، باید پیش از رفتن به حیاط بیرونی، لباسهای خود را عوض کنند. آنها باید لباسهای مخصوص خدمت را از تن بیرون بیاورند، چون این لباسها مقدّسند. پیش از ورود به آن قسمتهایی از ساختمان که به روی عموم باز است، باید لباسهای دیگری بپوشند.»
آن مرد پس از اندازه گرفتن قسمتهای داخلی خانهٔ خدا، مرا از دروازهٔ شرقی بیرون برد تا محوطهٔ بیرون را هم اندازه بگیرد.
خانهٔ خدا در یک محوطهٔ مربع شکل محصور بود و طول هر حصار آن دویست و پنجاه متر بود. این حصار دور خانهٔ خدا برای این بود که محل مقدّس را از محل عمومی جدا کند.
43
سپس آن مرد بار دیگر مرا به کنار دروازهٔ حیاط بیرونی که رو به مشرق بود آورد.
ناگهان حضور پرجلال اللها یسرال از مشرق پدیدار شد. صدای او مانند غرش آبهای خروشان بود و زمین از حضور پر جلالش روشن شد.
آنچه در این رؤیا دیدم شبیه رؤیایی بود که در کنار رود کِبار دیده بودم و نیز رؤیایی که در آن، او را وقتی برای ویران کردن یروشلیم میآمد دیدم. سپس در حضور او به خاک افتادم
و در این هنگام حضور پرجلال يهوه از دروازهٔ شرقی داخل خانهٔ خدا شد.
آنگاه روح خدا مرا از زمین بلند کرد و به حیاط داخلی آورد. حضور پرجلال يهوه خانهٔ خدا را پر کرد.
صدای يهوه را شنیدم که از داخل خانهٔ خدا با من صحبت میکرد. (مردی که قسمتهای مختلف خانهٔ خدا را اندازه میگرفت هنوز در کنار من ایستاده بود.)
يهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، اینجا جایگاه تخت سلطنت من و محل استقرار من است؛ در اینجا تا ابد در میان قوم یسرال ساکن خواهم بود. ایشان و پادشاهان ایشان بار دیگر با پرستش اللهاان و ستونهای یادبود سلاطین خود، نام قدوس مرا بیحرمت نخواهند کرد.
آنها بتکدههای خود را در کنار خانهٔ من بنا کردند. فاصلهٔ بین من و بتهای آنان فقط یک دیوار بود و در آنجا بتهای خود را میپرستیدند. چون با این اعمال قبیح خود نام مرا لکهدار کردند، من هم با خشم خود ایشان را هلاک نمودم.
حال، بتها و ستونهای یادبود سلاطین را از خود دور کنید تا من تا ابد در میان شما ساکن شوم.
«ای پسر انسان، خانهٔ خدا را که به تو نشان دادهام برای قوم یسرال تشریح کن و ایشان را از نما و طرح آن آگاه ساز تا از همهٔ گناهان خود خجل شوند.
اگر از آنچه که انجام دادهاند، واقعاً شرمنده شدند، آنگاه تمام جزئیات ساختمان را برای ایشان شرح بده یعنی جزئیات درها، راههای ورودی و هر چیز دیگری که مربوط به آن میشود. همهٔ مقررات و قوانین آن را برای ایشان بنویس.
این است قانون خانۀ خدا: تمام محوطهٔ خانهٔ خدا که بر فراز تپه بنا شده، مقدّس است. بله، قانون خانهٔ خدا همین است.»
اندازههای مذبح این است: بلندی پایهٔ مربع شکل آن نیم متر و بلندی لبهٔ دور تا دور پایه یک وجب بود.
روی پایه، یک سکوی چهارگوش به بلندی یک متر قرار داشت که از هر طرف نیم متر با لبهٔ پایه فاصله داشت. روی این سکو، سکوی دیگری به بلندی دو متر ساخته شده بود. این سکو هم از هر طرف نیم متر با لبهٔ سکوی اول فاصله داشت.
سکوی سوم نیز به همین ترتیب روی سکوی دوم قرار گرفته بود. قربانیها را روی سکوی سوم که چهار شاخ بر چهار گوشهٔ آن بود میسوزاندند.
هر ضلع سکوی سوم شش متر بود.
هر ضلع سکوی مربع شکل دوم هفت متر و ارتفاع لبهٔ سکو یک وجب بود. (فاصلهٔ لبهٔ پایه تا سکوی اول، از هر طرف نیم متر بود.) در سمت شرقی مذبح پلههایی برای بالا رفتن از آن وجود داشت.
يهوه یهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، به آنچه میگویم توجه کن! وقتی این مذبح ساخته شد باید قربانیهای سوختنی بر آن تقدیم شود و خون آنها روی مذبح پاشیده گردد.
برای این کار به کاهنانی که از قبیلهٔ لاوی و از نسل صادوق هستند و میتوانند برای خدمت به حضور من بیایند، یک گوساله برای قربانی گناه بده.
سپس، خودت مقداری از خونش را بردار و بر چهار شاخ مذبح و بر چهار گوشهٔ سکوی میانی و لبهٔ آن بپاش. با این عمل، مذبح را طاهر ساخته، آن را تبرک مینمایی.
بعد گوسالهای را که برای قربانی گناه تقدیم شده بگیر و آن را در جای تعیین شده، بیرون از خانهٔ خدا بسوزان.
«روز دوم یک بز نر بیعیب برای قربانی گناه تقدیم کن تا مذبح با خون آن طاهر شود همانگونه که با خون گوساله طاهر شده بود.
وقتی این مراسم تطهیر را انجام دادی، یک گوساله و یک قوچ بیعیب از میان گله بگیر و آنها را قربانی کن.
آنها را به حضور من بیاور تا کاهنان روی آنها نمک پاشیده، آنها را به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کنند.
«تا هفت روز، هر روز یک بز نر، یک گوساله و یک قوچ از میان گله گرفته، آنها را به عنوان قربانی گناه تقدیم کن. همهٔ آنها باید بیعیب باشند.
این کار را به منظور تبرک مذبح تا هفت روز انجام بده تا به این طریق مذبح طاهر و آماده شود.
بعد از این هفت روز، کاهنان باید قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی را که مردم میآورند، روی مذبح تقدیم کنند. آنگاه من از شما خشنود خواهم شد. این را من که يهوه یهوه هستم میگویم.»
44
سپس، آن مرد مرا دوباره به دروازهٔ شرقی حیاط بیرونی برد، ولی دروازه بسته بود.
يهوه به من گفت: «این دروازه باید همیشه بسته باشد و هرگز باز نشود. هیچکس از آن عبور نکند، زیرا من که یهوه، اللها یسرال هستم از آن داخل شدهام؛ پس باید بسته بماند.
فقط حاکم میتواند در محوطهٔ دروازه بنشیند و در حضور من خوراک مقدّس بخورد. ولی او فقط از راه اتاق بزرگ واقع در انتهای دروازه میتواند وارد محوطهٔ دروازه شود و از آن هم بیرون برود.»
آنگاه آن مرد مرا از راه دروازهٔ شمالی به جلوی خانهٔ خدا آورد. نگاه کردم و دیدم حضور پرجلال يهوه، خانه را پر کرد. به خاک افتادم و سجده کردم.
يهوه به من فرمود: «ای پسر انسان، به آنچه میبینی و میشنوی به دقت توجه نما و قوانین خانهٔ خدا را که به تو میگویم مراعات کن. مواظب باش افراد ناشایست وارد خانهٔ خدا نشوند.
به قوم سرکش یسرال بگو که يهوه یهوه میفرماید: ای بنییسرال، شما هنگام تقدیم قربانی به من، اشخاص اجنبی ختنه نشدهٔ سرکش را به خانهٔ من آورده و آن را آلوده کردهاید. پس علاوه بر همهٔ گناهانتان، عهد مرا هم شکستهاید.
وظایف مقدّسی را که به شما سپرده بودم انجام ندادهاید، بلکه اجنبیها را اجیر کردهاید تا امور مقدّس خانهٔ مرا اداره کنند.»
يهوه یهوه میفرماید: «هیچ اجنبی ختنه نشدهٔ سرکشی حق ندارد داخل خانهٔ مقدّس من شود، حتی آن اجنبیهایی که در میان قوم یسرال زندگی میکنند!
مردان قبیلهٔ لاوی باید تنبیه شوند، چون وقتی قوم یسرال از من دور شدند و به سوی بتها روی آوردند، ایشان نیز مرا ترک کردند.
آنها میتوانند در خانهٔ خدا به عنوان نگهبان خدمت کنند و به کارهای آن رسیدگی نمایند. ایشان باید حیواناتی را که برای قربانی سوختنی آورده میشوند، سر ببرند و آماده باشند تا به قوم کمک کنند.
ولی چون ایشان قوم مرا به پرستش اللهاان دیگر ترغیب نمودند و باعث شدند آنها در گناه غرق شوند، به این سبب من که يهوه یهوه هستم قسم میخورم که ایشان را تنبیه کنم.
آنها نباید به من نزدیک شوند و به عنوان کاهن مرا خدمت کنند. به هیچکدام از اشیاء مقدّس من نباید دست بزنند. بدین ترتیب ایشان سزای گناهانی را که مرتکب شدهاند میبینند و رسوا میشوند.
ایشان فقط به عنوان نگهبان در خانهٔ من خدمت خواهند کرد و قوم را در کارهای عادی کمک خواهند نمود.
«اما وقتی بنییسرال به سبب بتها مرا ترک کردند، از قبیلهٔ لاوی، فقط پسران صادوق به خدمت کاهنی خود در خانهٔ من ادامه دادند. بنابراین فقط اینها باید به حضور من بیایند و مرا خدمت کنند و قربانیها را تقدیم نمایند.
فقط ایشان به خانهٔ من داخل خواهند شد و به مذبح من نزدیک خواهند شد. آنها در حضور من خدمت کرده، مراسم مرا بجا خواهند آورد.
«وقتی بخواهند از دروازه وارد حیاط داخلی بشوند، باید فقط لباس کتانی بپوشند. به هنگام خدمت در حیاط داخلی یا در خانهٔ خدا نباید هیچ لباس پشمی بر تن داشته باشند.
دستارها و زیر جامههای ایشان باید از پارچهٔ کتان باشد. چیزی که ایجاد عرق کند نباید بپوشند.
وقتی به حیاط بیرونی نزد قوم باز میگردند، باید لباسهای خدمت را از تن خود درآورند و در اتاقهای مقدّس بگذارند و لباسهای دیگر بپوشند، مبادا قوم به لباسهای مقدّس آنها دست بزنند و صدمهای ببینند.
«آنها نباید موی سر خود را بتراشند یا موی بلند داشته باشند، بلکه باید آن را کوتاه کنند.
وقتی کاهنی وارد حیاط داخلی میشود نباید شراب خورده باشد.
او مجاز است فقط با یک دختر یهودی باکره یا بیوهای که شوهرش کاهن بوده ازدواج کند. او نمیتواند با زنی که طلاق داده شده ازدواج کند.
«کاهنان باید فرق میان چیزهای مقدّس و نامقدّس، پاک و ناپاک را به قوم من تعلیم دهند.
«کاهنان در مقام قاضی، باید اختلاف موجود میان قومم را حل و فصل کنند. هر حکمی که صادر کنند باید بر اساس قوانین من باشد. کاهنان باید در تمام عیدهای مقدّس، قوانین و دستورهای مرا بجا آورند و مواظب باشند که حرمت روز شَبّات نگه داشته شود.
«کاهن نباید به بدن شخص مرده نزدیک شود و خود را نجس سازد. مگر آنکه آن بدن، جسد پدر یا مادرش، پسر یا دخترش، برادر یا خواهری که شوهر نداشته، باشد.
در این صورت، پس از طاهر شدن باید هفت روز صبر کند تا باز بتواند به وظایف خود در خانهٔ خدا ادامه دهد.
روز اول که به سر کار خود باز میگردد و وارد حیاط داخلی و خانهٔ خدا میشود، باید برای خود قربانی گناه تقدیم کند. این را من که يهوه یهوه هستم میگویم.
«کاهنان نباید ملک داشته باشند. چون من میراث و ملک ایشان هستم!
«خوراک ایشان از هدایای آردی و قربانیهای گناه و قربانیهای جرم که قوم به خانهٔ خدا میآورند تأمین میشود. هر کس هر چه به يهوه تقدیم نماید به کاهنان تعلق میگیرد.
نوبر همهٔ محصولات و تمام هدایایی که به يهوه وقف میکنید مال کاهنان خواهد بود. نوبر محصول غلههایتان را هم باید به کاهنان بدهید تا يهوه خانههایتان را برکت دهد.
کاهنان نباید گوشت پرنده و حیوانی را که مرده یا بهوسیله جانوری دریده شده، بخورند.
45
«وقتی زمین میان قبایل یسرال تقسیم میشود، باید یک قسمت از آن به عنوان ملک مقدّس به يهوه وقف گردد. این ملک باید طولش دوازده کیلومتر و نیم و عرضش ده کیلومتر باشد. تمام این ملک، مقدّس خواهد بود.
این ملک مقدّس باید به دو قسمت مساوی تقسیم شود به طوری که طول هر قسمت دوازده کیلومتر و نیم و عرض آن پنج کیلومتر باشد. در یکی از این دو قسمت، باید خانهٔ خدا ساخته شود. مساحت خانهٔ خدا دویست و پنجاه مترمربع باشد و زمین اطراف آن به عرض بیست و پنج متر خالی بماند.
این قسمت از زمین، مقدّس خواهد بود. منازل کاهنانی که در خانهٔ خدا خدمت میکنند، و نیز خانهٔ خدا در این قسمت از ملک مقدّس ساخته خواهد شد.
قسمت دیگر ملک مقدّس، که آن هم دوازده کیلومتر و نیم طول و پنج کیلومتر عرض دارد باید برای محل سکونت لاویان که در خانهٔ خدا خدمت میکنند اختصاص یابد.
«کنار ملک مقدّس یک قطعه زمین دیگر هم به طول دوازده کیلومتر و نیم و عرض دو کیلومتر و نیم در نظر گرفته شود. در این زمین، یک شهر برای قوم یسرال ساخته شود.
«دو قطعه زمین نیز برای حاکم تعیین شود، یکی در جوار غربی ملک مقدّس و شهر، و دیگری در جوار شرقی آنها به طوری که طول هر یک از این دو قطعه زمین برابر مجموع عرض ملک مقدّس و عرض شهر باشد. این زمین از شرق به غرب به موازات یکی از زمینهای قبایل یسرال باشد.
این دو قطعه زمین، سهم حاکم خواهد بود و حاکمان، دیگر بر قوم ظلم نخواهند کرد بلکه تمام زمین باقی مانده را به طور مساوی بین قبایل یسرال تقسیم نموده، سهم هر قبیله را به خودشان واگذار خواهند کرد.»
يهوه یهوه به حاکمان یسرال میفرماید: «از غارت کردن و فریب دادن قوم من دست بکشید و ایشان را از میان ملک و خانههایشان بیرون نکنید. همیشه با انصاف و درستکار باشید.
«در معاملات خود تقلب نکنید بلکه از وزنهها و میزانهای درست استفاده نمایید.
ایفه و بت باید به یک اندازه یعنی هر یک، یک دهم حومر که واحد اندازهگیری است باشند.
یک مثقال باید برابر بیست گِراه و یک منا برابر شصت مثقال باشد.
«میزان هدایایی که تقدیم میکنید بدین قرار است: یک شصتم از جو و گندمی که برداشت میکنید، یکصدم از روغنی که از درختان زیتون خود میگیرید، یک گوسفند از هر دویست گوسفندی که در چراگاههای یسرال دارید. اینها هدایای آردی و قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی هستند که قوم باید برای کفارهٔ گناهانشان تقدیم کنند. این را من که يهوه یهوه هستم میگویم.
«قوم یسرال باید هدایای خود را به ”حاکم“ بدهند.
وظیفهٔ حاکم این است که به هنگام عیدهای اول ماه، روزهای شَبّات و سایر اعیاد، حیوانات قربانی سوختنی، هدایای آردی و هدایای نوشیدنی را برای قوم آماده سازد. او باید قربانی گناه، هدایای آردی، قربانی سوختنی و قربانی سلامتی را برای کفارهٔ گناه قوم یسرال آماده سازد.»
يهوه یهوه میفرماید: «در روز اول از ماه اول هر سال، برای تطهیر خانهٔ خدا یک گاو جوان بیعیب قربانی کن.
کاهن مقداری از خون این قربانی گناه را گرفته، آن را بر چارچوب در خانهٔ خدا، بر چهار گوشهٔ مذبح و بر چهار چوب دروازهٔ حیاط داخلی بپاشد.
در روز هفتم همان ماه، برای هر کس که سهواً یا ندانسته مرتکب گناهی شده باشد نیز همین کار را بکن. بدین ترتیب خانهٔ خدا تطهیر خواهد شد.
«در روز چهاردهم همان ماه، عید پِسَح را به مدت هفت روز جشن بگیرید. در طی این هفت روز، فقط نان بدون خمیرمایه خورده شود.
در روز اول عید، حاکم باید برای رفع گناه خود و گناه تمام قوم یسرال، یک گاو قربانی کند.
در هر هفت روز عید، او باید قربانی سوختنی برای تقدیم به يهوه تدارک بیند. این قربانی، روزانه شامل هفت گاو و هفت قوچ بیعیب باشد. برای کفارهٔ گناه هم هر روز یک بز نر قربانی شود.
حاکم باید یک ایفه هدیهٔ آردی با هر گاو و یک ایفه هدیه آردی با هر قوچ تقدیم کند و نیز همراه هر ایفه آرد، یک هین روغن زیتون بدهد.
«روز پانزدهم ماه هفتم، عید سایبانها را به مدت هفت روز جشن بگیرید. در طی هفت روز این عید نیز حاکم باید قربانی گناه، قربانی سوختنی، هدیه آردی و روغن تقدیم کند.»
46
يهوه یهوه میفرماید: «دروازهٔ شرقی حیاط داخلی، شش روز هفته بسته باشد، ولی در روز شَبّات و روزهای اول ماه باز شود.
حاکم از حیاط بیرونی وارد اتاق بزرگ محوطهٔ دروازه شود و کنار چارچوب دروازه بایستد و در حالی که کاهن، قربانی سوختنی و قربانی سلامتی او را تقدیم میکند، در آستانهٔ دروازه عبادت کند، سپس از دروازه خارج شود. دروازه تا غروب باز بماند.
قوم باید در روزهای شَبّات و روزهای اول ماه، جلوی این دروازه يهوه را پرستش نمایند.
«قربانیهای سوختنی که حاکم در روزهای شَبّات به يهوه تقدیم میکند، شش بره بیعیب و یک قوچ بیعیب باشند.
هدیهٔ آردی که او با هر قوچ تقدیم میکند، باید یک ایفه باشد، ولی برای برهها هر مقدار هدیه که بخواهد میتواند بدهد. همراه هر ایفه آرد، یک هین روغن زیتون نیز تقدیم کند.
در روز اول ماه، یک گاو جوان بیعیب، شش بره و یک قوچ بیعیب بیاورد.
هدیهٔ آردی که او با هر گاو تقدیم میکند باید یک ایفه باشد و برای هر قوچ نیز یک ایفه. ولی برای برهها هر مقدار هدیه که بخواهد میتواند بدهد، همراه هر ایفه آرد، یک هین روغن زیتون نیز تقدیم کند.
«حاکم باید از راه اتاق بزرگ دروازه داخل شده، از همان راه نیز خارج شود.
اما هنگام عیدها، وقتی قوم برای عبادت يهوه میآیند، کسانی که از دروازهٔ شمالی وارد خانهٔ خدا میشوند باید از دروازهٔ جنوبی خارج شوند و کسانی که از دروازهٔ جنوبی وارد شدهاند باید از دروازهٔ شمالی بیرون بروند. هیچکس حق ندارد از دروازهای که وارد شده خارج شود، بلکه باید از دروازهٔ مقابل بیرون رود.
در این عیدها، حاکم باید همراه مردم باشد، وقتی آنها داخل میشوند او نیز داخل شود و وقتی خارج میشوند او هم خارج شود.
«بنابراین، در عیدها و جشنهای مقدّس، با هر گاو جوان یک ایفه آرد تقدیم شود و با هر قوچ هم یک ایفه؛ ولی برای برهها هر مقدار که بخواهند میتوانند هدیه کنند. همراه هر ایفه آرد، یک هین روغن زیتون نیز تقدیم شود.
هر وقت که حاکم بخواهد هدیهٔ داوطلبانه تقدیم کند، خواه هدیهٔ او قربانی سوختنی باشد و خواه قربانی سلامتی، باید دروازهٔ شرقی حیاط داخلی برایش باز شود تا بتواند قربانیهایش را مثل قربانیهای روز شَبّات تقدیم کند. بعد او باید از همان راه بیرون برود و پشت سر او دروازه بسته شود.
«هر روز صبح باید یک برهٔ یک ساله بیعیب، به عنوان قربانی سوختنی به يهوه تقدیم شود.
همچنین هر روز صبح هدیهٔ آردی که از یک ششم ایفه آرد نرم و یک سوم هین روغن زیتون تشکیل شده باشد، تقدیم شود. این یک قانون دائمی است که هر روز صبح یک بره و هدیهٔ آردی همراه با روغن زیتون به عنوان قربانی روزانه، به يهوه تقدیم شود.»
يهوه یهوه میفرماید: «اگر حاکم قطعه زمینی به یکی از پسرانش هدیه کند، آن زمین برای همیشه به او تعلق خواهد داشت.
ولی اگر به یکی از غلامانش زمینی ببخشد، آن غلام فقط میتواند آن زمین را تا سال آزادی خود نگه دارد. بعد آن زمین باید به حاکم پس داده شود. دارایی حاکم فقط به پسرانش به ارث میرسد.
حاکم حق ندارد ملک افراد قومم را غصب نماید و ایشان را از میان ملک خودشان بیرون کند. اگر او بخواهد به پسرانش زمینی ببخشد باید از املاک خود بدهد.»
سپس، آن مرد از دری که کنار دروازه بود، مرا به اتاقهای مقدّس کاهنان که رو به شمال بودند آورد. آنجا در انتهای سمت غربی اتاقها، او جایی را به من نشان داد
و گفت: «در اینجا کاهنان گوشت قربانی جرم و قربانی گناه را میپزند و با آردی که هدیه میشود نان درست میکنند. این کارها را در اینجا انجام میدهند تا چیزی از این قربانیهای مقدّس به حیاط بیرونی برده نشود و به قوم صدمهای نرسد.»
بار دیگر مرا به حیاط بیرونی آورد و به هر یک از چهار گوشهٔ حیاط برد. در هر گوشهٔ حیاط، اتاق بزرگی به طول بیست متر و عرض پانزده متر دیدم.
دور تا دور داخل این اتاق طاقچهای سنگی چسبیده به دیوار با اجاقی در زیر آن قرار داشت که برای طبخ به کار میرفت.
او به من گفت: «خادمین خانهٔ خدا قربانیهایی را که قوم تقدیم میکنند، در این اتاقها میپزند.»
47
آن مرد بار دیگر مرا به راه ورودی خانهٔ خدا آورد. دیدم رودخانهای از زیر آستانهٔ خانهٔ خدا به طرف مشرق جاری است و از سمت راست خانه، یعنی از سمت جنوبی قربانی میگذرد.
سپس، مرا از راه دروازهٔ شمالی از حیاط بیرون آورد و از آنجا دور زده، به دروازهٔ شرقی حیاط بیرونی رفتیم. در آنجا دیدم آب رودخانه از سمت جنوبی دروازهٔ شرقی جاری بود.
آن مرد با چوب اندازهگیری خود پانصد متر در طول رودخانه به طرف شرق اندازه گرفت و در آنجا مرا با خود از آب عبور داد. آب در این نقطه از رودخانه به قوزک پایم میرسید.
پانصد متر دیگر در طول رودخانه اندازه گرفت و باز به من گفت که از آن عبور کنم. این دفعه آب تا زانویم میرسید.
پانصد متر دورتر از آن آب تا کمرم میرسید. پانصد متر دیگر پیمود و این بار رودخانه به قدری عمیق بود که نمیتوانستم از آن عبور کنم و مجبور بودم شناکنان از آن بگذرم.
او به من گفت آنچه را که دیدهام به خاطر بسپارم؛ بعد مرا از کنار آن رودخانه بازگرداند.
به هنگام بازگشت دیدم در دو طرف رودخانه درختان زیادی سبز شدهاند!
او به من گفت: «این رودخانه از میان بیابان و درهٔ اردن به سمت شرق جاری است و به دریای مرده میریزد و در آنجا آبهای شور را شفا میدهد و آنها را پاک و گوارا میگرداند.
هر چیزی که با آب این رودخانه تماس پیدا کند، زنده میشود. ماهیان دریای مرده بینهایت زیاد میشوند، چون آبهایش شفا مییابند. به هر جا که این آب جاری شود، در آنجا حیات پدید میآورد.
ماهیگیران در ساحل دریای مرده میایستند و از عین جدی تا عین عجلایم مشغول ماهیگیری میشوند. ساحل آن پر از تورهای ماهیگیری خواهد شد که برای خشک شدن، آنها را جلوی آفتاب پهن کردهاند. دریای مرده مثل دریای مدیترانه از انواع ماهیها پر خواهد شد.
ولی مردابها و باتلاقهایش شفا نخواهند یافت، بلکه همانطور شور باقی خواهند ماند.
در سواحل دریای مرده انواع درختان میوه خواهند رویید که برگهایشان هرگز پژمرده نخواهند شد و درختان همیشه پر میوه خواهند بود و هر ماه محصول تازه به بار خواهند آورد، چون با آب رودخانهای که از خانهٔ خدا جاری است، آبیاری خواهند شد. میوهٔ آنها خوراک مقوی و برگهای آنها شفابخش خواهد بود.»
يهوه یهوه میفرماید: «سرزمین یسرال باید به این ترتیب میان دوازده قبیلهٔ یسرال تقسیم شود: به قبیلهٔ یوسف (افرایم و منسی) دو قسمت داده شود،
ولی به هر یک از قبیلههای دیگر یک قسمت به طور مساوی داده شود. من برای پدرانتان قسم خورده بودم که این زمین را به ایشان بدهم، پس، حال، این زمین ملک شما خواهد بود.
«مرز شمالی از دریای مدیترانه تا شهر حتلون و از آنجا تا گذرگاه حمات و از آنجا تا شهر صدد ادامه مییابد،
سپس به سمت بیروته و سبرایم که در مرز میان دمشق و حمات قرار دارند پیش میرود و به شهر تیکن که در سرحد حوران است، ختم میشود.
پس مرز شمالی از دریای مدیترانه تا شهر عینون در شرق خواهد بود و حمات و دمشق در شمال آن قرار خواهند داشت.
«مرز شرقی، از شهر عینون تا کوه حوران خواهد بود. سپس از آنجا به سمت غرب پیچیده در دماغهٔ جنوبی دریای جلیل به رود اردن میرسد. از آنجا در امتداد رود اردن پیش میرود و از کنار دریای مرده گذشته به تامار میرسد و یسرال را از جلعاد جدا میکند. زمین حوران، دمشق و جلعاد در شرق آن قرار خواهند داشت.
«مرز جنوبی از تامار تا چشمههای مریبوت قادش کشیده شده، از آنجا در مسیر رودخانهٔ مرزی مصر امتداد یافته، به دریای مدیترانه میرسد.
«مرز غربی از انتهای مرز جنوبی آغاز شده در امتداد دریای مدیترانه ادامه مییابد و به مرز شمالی ختم میشود.
«زمین محدود میان این مرزها باید بین قبایل یسرال تقسیم شود.
زمین را چون یک ارث برای خودتان و برای غریبان و خانوادههای ایشان که در میان شما هستند، تقسیم نمایید. آنها باید از همان حقوق و مزایای شما یسرالیها برخوردار باشند.
سهم این غریبهها باید از زمینهای قبیلهای که در آن زندگی میکنند، به ایشان داده شود. این را من که يهوه یهوه هستم گفتهام.»
48
این است اسامی قبیلهها و زمین سهم هر یک از آنها: مرز شمالی زمین قبیلهٔ دان که همان مرز شمالی سرزمین میباشد، از دریای مدیترانه تا شهر حِتلون، و از آنجا تا گذرگاه حمات، شهر عینون و مرز بین دمشق و حمات کشیده میشود.
سهم قبایل دیگر که بین مرز شرقی یسرال و دریای مدیترانه در غرب قرار میگیرد، به ترتیب از شمال به جنوب به شرح زیر است: اَشیر، نفتالی، منسی، افرایم، رئوبین، یهوده.
در جنوب یهوده، زمین مخصوصی قرار دارد که از شمال به جنوب دوازده کیلومتر و نیم است و طول آن از شرق به غرب برابر طول هر یک از زمینهای قبایل یسرال میباشد.
در وسط این زمین مخصوص، ملک مقدّس يهوه به طول دوازده کیلومتر و نیم و عرض ده کیلومتر قرار دارد.
کاهنان سهمی از این زمین خواهند داشت. سهم آنان از شرق به غرب دوازده کیلومتر و نیم و از شمال به جنوب پنج کیلومتر میباشد. خانهٔ يهوه در وسط زمین کاهنان قرار دارد.
این زمین برای کاهنان نسل صادوق است که مرا اطاعت نمودند و هنگامی که قوم یسرال و بقیهٔ قبیلهٔ لاوی گمراه شدند و گناه ورزیدند، ایشان مرا ترک نکردند.
هنگام تقسیم زمین، این قسمت که مقدّسترین زمین است، سهم مخصوص ایشان باشد. زمینی که کنار آن قرار دارد محل سکونت سایر لاویان است.
شکل و اندازهٔ آن مثل زمین اول میباشد. این دو زمین روی هم دوازده و نیم کیلومتر طول و ده کیلومتر عرض دارند.
هیچ قسمتی از این زمین که ملک مقدّس يهوه است، نباید فروخته یا معاوضه و یا به کسی انتقال داده شود. این زمین مقدّس و متعلق به يهوه است.
در جنوب ملک مقدّس يهوه، منطقهای به طول دوازده و نیم کیلومتر و عرض دو و نیم کیلومتر برای استفادهٔ عموم وجود دارد. قوم میتوانند در آن قسمت زندگی کنند و از زمین استفاده نمایند. شهر باید در وسط آن ساخته شود.
این شهر به شکل مربعی به ضلع دو کیلومتر و دویست و پنجاه متر باشد.
دور تا دور شهر یک زمین خالی به عرض صد و بیست و پنج متر برای چراگاه تعیین شود.
دو مزرعه هر یک به طول پنج کیلومتر و عرض دو و نیم کیلومتر، یکی در طرف شرق و دیگری در طرف غرب شهر، متصل به ملک مقدّس باشد. این مزارع برای استفادهٔ عموم اهالی شهر میباشند.
تمام ساکنان شهر، از هر قبیلهای که باشند میتوانند از آنها استفاده کنند.
تمام این منطقه با ملک مقدّس يهوه روی هم مربعی به ضلع دوازده و نیم کیلومتر تشکیل میدهند.
زمینهای دو طرف این ناحیهٔ مربع شکل به حاکم تعلق دارد. این زمینها از شرق به مرز شرقی یسرال و از غرب به مرز غربی آن محدود هستند، و از شمال به زمین یهوده و از جنوب به زمین بنیامین ختم میشوند.
در جنوب زمین مخصوص، زمینهای سایر قبایل یسرال قرار دارند. سهم این قبایل که بین مرز شرقی یسرال و دریای مدیترانه در غرب قرار دارد به ترتیب از شمال به جنوب به شرح زیر است: بنیامین، شمعون، یِساکار، زِبولون، جاد.
مرز جنوبی جاد از تامار تا چشمههای مریبوت قادش کشیده شده، و از آنجا در مسیر رودخانهٔ مرزی مصر امتداد یافته به دریای مدیترانه میرسد.
يهوه یهوه میفرماید: «سرزمین یسرال باید به این ترتیب بین دوازده قبیلهٔ یسرال تقسیم شود.»
شهر دوازده دروازه دارد و هر دروازه به نام یکی از قبایل یسرال نامیده میشود. طول هر یک از حصارهای شهر دو کیلومتر و دویست و پنجاه متر است. دروازههای حصار شمالی به نام رئوبین، یهوده و لاوی میباشند. دروازههای حصار شرقی به نام یوسف، بنیامین و دان میباشند. دروازههای حصار جنوبی به نام شمعون، یساکار و زبولون میباشند. دروازههای حصار غربی به نام جاد، اشیر و نفتالی میباشند.
محیط شهر نُه کیلومتر و نام آن شهر نیز از این به بعد « يهوه آنجاست» خواهد بود.
hosea
1
در دوران سلطنت عزیهو، یوتام، آحاز و حِزِقیهو، پادشاهان یهوده و یربعام پسر یهوآش، پادشاه یسرال، این پیامها از طرف يهوه به هوشع پسر بئیری رسید.
اولین پیامی که يهوه به هوشع داد این بود: «برو و با زنی فاحشه ازدواج کن تا آن زن از مردانی دیگر بچههایی برای تو بزاید. این امر به روشنی نشان خواهد داد که چگونه قوم من بیوفایی کردهاند و با پرستش اللهاان دیگر آشکارا مرتکب زنا شده و به من خیانت ورزیدهاند.»
پس، هوشع با «گومر» دختر دبلایم ازدواج کرد و گومر حامله شده، پسری برایش زایید.
آنگاه يهوه فرمود: «نام این پسر را یزرعیل بگذار، زیرا میخواهم بهزودی در درهٔ یزرعیل، خاندان ییهوی پادشاه را مجازات کنم و انتقام خونهایی را که ریخته است بگیرم. در درهٔ یزرعیل قدرت یسرال را در هم شکسته به استقلال این قوم پایان خواهم داد.»
طولی نکشید که گومر بار دیگر حامله شده، دختری زایید. يهوه به هوشع فرمود: «نام او را لوروحامه (یعنی ”دیگر رحمت بس است“) بگذار، چون دیگر بر مردم یسرال رحم نمیکنم و آنان را نمیبخشم؛
ولی بر مردم یهوده رحمت خواهم نمود و من، خود، بدون هیچگونه کمکی از جانب سپاهیان و سلاحهایشان، ایشان را از چنگ دشمنانشان خواهم رهانید.»
بعد از اینکه گومر لوروحامه را از شیر گرفت، بار دیگر حامله شد و این بار پسری زایید.
يهوه فرمود: «اسمش را لوعمی (یعنی ”قوم من نیست“) بگذار، چون یسرال از آن من نیست و من اللها او نیستم.»
با وجود این، زمانی میرسد که یسرالیها مثل ریگ دریا بیشمار خواهند شد! آنگاه به جای اینکه يهوه به ایشان بگوید: «شما قوم من نیستید» خواهد گفت: «شما پسران اللها زنده هستید!»
آنگاه مردم یهوده و مردم یسرال با هم متحد شده، یک رهبر خواهند داشت و با هم از تبعید مراجعت خواهند کرد. روز یزرعیل روز عظیمی خواهد بود زیرا خدا بار دیگر قوم خود را در سرزمین خود ساکن خواهد ساخت.
2
در آن روز برادران خود را عَمّی یعنی «قوم من» و خواهران خود را روحامه یعنی «محبوبان من» خواهی خواند.
مادرت را توبیخ کن، زیرا زن مرد دیگری شده است و من دیگر شوهر او نیستم. از او بخواه تا از فاحشگی دست بردارد و دیگر خودفروشی نکند؛
و گرنه او را مثل روزی که از مادر متولد شد عریان خواهم ساخت و مانند زمینی که دچار خشکسالی شده باشد از تشنگی هلاک خواهم کرد.
از فرزندان او چون فرزندان خودم مراقبت نخواهم کرد، زیرا آنها از آن من نیستند بلکه فرزندان مردان دیگری هستند.
مادرشان مرتکب زنا شده و با بیشرمی گفته است: «دنبال مردانی میروم که به من خوراک و پوشاک میدهند.»
ولی من دیواری از خار و خس به دور او میکشم و مانعی بر سر راه او میگذارم تا راهش را پیدا نکند.
به طوری که وقتی دنبال فاسقانش میدود نتواند به آنها برسد. دنبال آنها خواهد گشت، ولی پیدایشان نخواهد کرد. آنگاه خواهد گفت: «بهتر است نزد شوهر خود بازگردم، چون وقتی که با او بودم زندگیام بهتر میگذشت.»
او نمیفهمد که هر چه دارد از من دارد. تمام طلا و نقرهای را که او برای پرستش بت خود بعل به کار میبرد، من به او میدادم.
ولی اکنون دیگر شراب و غلهای را که همیشه سر موعد برای او فراهم میکردم به او نخواهم داد و لباسهایی که برای پوشش برهنگیاش به او میدادم از او پس خواهم گرفت.
قباحت او را در نظر فاسقانش آشکار خواهم ساخت و هیچکس نخواهد توانست او را از دست من خلاصی بخشد.
به تمام خوشیها و بزمها، عیدها و جشنهایش پایان خواهم داد.
تاکستانها و باغهای میوهای را که ادعا میکند فاسقانش به او هدیه دادهاند نابود میکنم. آنها را به صورت جنگل درمیآورم و میوههایش را نصیب حیوانات صحرا میگردانم.
به سبب تمام آن روزهایی که برای بت خودش بعل، بخور میسوزانید و گوشوارههایش را به گوش میکرد و با طلا و جواهرات، خود را میآراست و مرا ترک نموده، به دنبال فاسقانش میرفت، او را مجازات خواهم کرد. این را يهوه میفرماید.
ولی دوباره دل او را به دست میآورم و او را به بیابان خواهم برد و در آنجا با وی سخنانی دلنشین خواهم گفت.
در آنجا باغهای انگورش را به او پس خواهم داد، و «درهٔ زحمات» او را به «دروازهٔ امید» مبدل خواهم ساخت. او باز در آنجا مانند روزهای جوانیاش و مثل زمان قدیم که او را از اسارت مصر آزاد کردم سرود خواهد خواند.
در آن روز مرا به جای «سرور من»، «شوهر من» خطاب خواهد کرد.
کاری میکنم که بعل را فراموش کند و دیگر اسمش را نیز بر زبان نیاورد.
در آن زمان، بین شما و حیوانات وحشی و پرندگان و خزندگان عهدی قرار میدهم تا دیگر از هم نترسید؛ و تمام سلاحهای جنگی را از بین برده، به جنگها پایان خواهم داد. آنگاه در امنیت خواهید زیست.
من با زنجیر عدالت و انصاف و محبت و رحمت، شما را برای همیشه به خود پیوند خواهم داد.
من عهدی را که با شما بستهام بجا خواهم آورد و شما را نامزد خود خواهم ساخت و شما مرا در آن زمان واقعاً خواهید شناخت.
در آن روز من دعاهای قوم خود یسرال را اجابت خواهم کرد. بر زمین باران خواهم فرستاد و زمین نیز غله و انگور و زیتون تولید خواهد کرد، و ایشان یزرعیل را خطاب خواهند کرد.
در آن زمان قوم یسرال را برای خود در زمین خواهم کاشت. به کسانی که گفته بودم «دیگر رحمت بس است»، رحم خواهم نمود و به آنانی که گفته بودم «قوم من نیستید»، خواهم گفت: «اکنون شما قوم من هستید» و ایشان جواب خواهند داد: «تو اللها ما هستی.»
3
آنگاه يهوه به من فرمود: «برو و دوباره زن خود را بردار و نزد خود بیاور. هر چند او زنا را دوست دارد و معشوقهٔ مرد دیگری است، ولی تو او را دوست داشته باش؛ چنانکه من نیز یسرال را دوست میدارم، هر چند ایشان به سوی اللهاان دیگر رفتهاند و قرصهای نان کشمشی به بتهایشان تقدیم میکنند.»
بنابراین، من زن خود را به پانزده مثقال نقره و پنجاه من جو خریدم
و به او گفتم که باید مدت زیادی منتظر من بماند و در این مدت به دنبال مردهای دیگر نرود و از فاحشگی خود کاملاً دست بردارد؛ من نیز در این مدت منتظر او خواهم بود.
این امر نشان میدهد که یسرال سالیان درازی را بدون پادشاه و رهبر، بدون مذبح و معبد و کاهن، و حتی بدون بت به سر خواهند برد.
پس از آن ایشان به سوی يهوه، اللهاشان و داوود، پادشاهشان بازگشت خواهند نمود. ایشان با ترس و لرز به سوی يهوه خواهند آمد و از برکات او برخوردار خواهند گردید.
4
ای قوم یسرال، به کلام يهوه گوش کنید. يهوه شما را به محاکمه کشیده و این است اتهامات شما: در سرزمین شما صداقت و مهربانی و خداشناسی وجود ندارد.
لعنت میکنید، دروغ میگویید، آدم میکشید، دزدی میکنید و مرتکب زنا میشوید. در همه جا ظلم و زورگویی و خونریزی دیده میشود.
به همین دلیل است که زمین شما بارور نمیباشد، تمام موجودات زنده بیمار شده، میمیرند و چارپایان و پرندگان و حتی ماهیان از بین میروند.
يهوه میگوید: «هیچکس، دیگری را متهم نکند و تقصیر را به گردن او نیاندازد. ای کاهنان، من شما را متهم میکنم.
شما روز و شب مرتکب خطا و لغزش میشوید و انبیا نیز با شما در این کار همراهند. پس من مادرتان یسرال را از بین خواهم برد.
قوم من نابود شدهاند، زیرا مرا نمیشناسند؛ و این تقصیر شما کاهنان است، زیرا خود شما نیز نمیخواهید مرا بشناسید. من شما را کاهن خود نمیدانم. شما قوانین مرا فراموش کردهاید، من نیز فرزندان شما را فراموش خواهم کرد.
هر چه کاهنان زیادتر شدند، بیشتر نسبت به من گناه کردند. آنها شکوه و جلال مرا با ننگ و رسوایی بتها عوض کردند.
«کاهنان از گناهان قوم یسرال سود میبرند و با حرص و ولع منتظرند آنها بیشتر گناه بکنند.
کاهنان همانند قوم گناهکارند. بنابراین، هم کاهنان و هم قوم را به سبب تمام اعمال بدشان مجازات خواهم کرد.
ایشان خواهند خورد، ولی سیر نخواهند شد؛ زنا خواهند کرد، ولی زیاد نخواهند شد؛ زیرا مرا ترک کرده
و به اللهاان دیگری روی آوردهاند. «میگساری و هوسرانی، عقل را از سر قوم من ربوده است؛
آنها از اللها چوبی کسب تکلیف میکنند و از عصای چوبی راهنمایی میخواهند. دلبستگی به بتها، آنها را گمراه کرده است. ایشان به خدمت اللهاان دیگر درآمده، به من خیانت کردهاند.
روی کوهها برای بتها قربانی میکنند. به کوهستانها میروند تا زیر سایهٔ باصفای درختان بلند بخور بسوزانند. در آنجا دخترانتان به فاحشگی کشانده میشوند و عروسانتان زنا میکنند؛
ولی من آنها را تنبیه نخواهم کرد، چون خود شما مردها هم همان کارها را انجام میدهید و با فاحشههای بتخانهها زنا میکنید. بله، قومی که فهم ندارند هلاک خواهند شد.
هرچند تو ای یسرال فاحشگی میکنی، ولی یهوده را به این گناه آلوده نکن. با کسانی که از روی ریا و نادرستی مرا در جلجال و بیتئیل پرستش میکنند همراه نشو. عبادت ایشان فقط تظاهر است.
بنییسرال همچون گوسالهای سرکشند، پس آیا يهوه ایشان را همچون برهها به چراگاههای سبز و خرم رهبری خواهد کرد؟
یسرال به بتها پیوسته؛ او را به حال خود واگذارید.
«مردان یسرال بعد از میگساری به دنبال زنان بدکاره میروند. بیشرمی را بیشتر میپسندند تا شرافت را.
بنابراین باد عظیمی آنها را خواهد برد و در رسوایی، از این جهان خواهند رفت، چون برای بتها قربانی میکنند.
5
«ای کاهنان و ای رهبران یسرال گوش دهید؛ ای خاندان سلطنتی، این را بشنوید: نابودی شما حتمی است، زیرا در کوه مصفه و تابور بهوسیلۀ بتها قوم را فریب دادهاید.
ای یاغیان، شما بیرحمانه کشتار میکنید و حدی نمیشناسید، پس من همهٔ شما را تنبیه خواهم کرد.
«من افرایم را خوب میشناسم و یسرال نمیتواند خود را از من پنهان کند. همانطور که یک فاحشه شوهرش را ترک میکند، شما هم مرا ترک کرده و ناپاک شدهاید.
کارهای شما مانع میشود از اینکه به سوی من بازگشت کنید، زیرا روح زناکاری در اعماق وجود شما ریشه دوانده است و نمیتوانید مرا بشناسید.»
تکبر مردم یسرال بر ضد آنها گواهی میدهد. یسرال و افرایم در زیر بار گناهانشان خواهند لغزید و مردم یهوده نیز در پی ایشان به زمین خواهند افتاد.
آنان سرانجام با گلهها و رمههای خود خواهند آمد تا برای يهوه قربانی کنند، ولی او را پیدا نخواهند کرد، زیرا او از ایشان دور شده است.
آنها به يهوه خیانت ورزیدهاند و فرزندانی نامشروع به دنیا آوردهاند. پس بهزودی دین دروغینشان، ایشان را با دار و ندارشان خواهد بلعید.
شیپور خطر را در جِبعه و رامه و بیتئیل به صدا درآورید! ای مردم بنیامین به خود بلرزید!
در روز مجازات، یسرال به ویرانهای تبدیل خواهی شد. آنچه را که واقع خواهد شد من در میان قبایل یسرال اعلام میکنم.
يهوه میفرماید: «رهبران یهوده به صورت پستترین دزدان درآمدهاند؛ بنابراین، خشم خود را مثل سیلاب بر ایشان خواهم ریخت.
یسرال به حکم من در هم کوبیده خواهد شد، زیرا مایل نیست از بتپرستی خود دست بکشد.
من همچون بید که پشم را از بین میبرد، یسرال را از بین خواهم برد و شیرهٔ جان یهوده را گرفته، او را خشک خواهم کرد.
«هنگامی که یسرال و یهوده پی بردند که تا چه اندازه بیمار شدهاند، یسرال به آشور روی آورد و به پادشاهش پناه برد. ولی آشور نه قادر است درد او را درمان کند و نه کمکی به او برساند.
«مثل شیری که شکم شکار خود را میدرد، من یسرال و یهوده را تکه پاره خواهم کرد و با خود خواهم برد و رهانندهای نخواهد بود.
سپس آنها را ترک کرده، به خانهٔ خود باز خواهم گشت تا در شدت بیچارگی خود متوجه گناهانشان شده، آنها را اعتراف کنند و مرا بطلبند. زیرا ایشان در مصیبت خویش، مشتاقانه مرا خواهند جُست.»
6
قوم یسرال میگویند: «بیایید به سوی يهوه بازگشت نماییم. او ما را دریده و خودش نیز ما را شفا خواهد داد. او ما را مجروح ساخته و خود بر زخم ما مرهم خواهد گذاشت.
بعد از دو سه روز ما را دوباره زنده خواهد کرد و ما در حضور او زندگی خواهیم نمود.
بیایید تلاش کنیم تا يهوه را بشناسیم! همانطور که دمیدن سپیدهٔ صبح و ریزش باران بهاری حتمی است، اجابت دعای ما از جانب او نیز حتمی است.»
اما يهوه میفرماید: «ای یسرال و یهوده، من با شما چه کنم؟ زیرا محبت شما مانند ابر صبحگاهی زودگذر است و همچون شبنم به زودی ناپدید میشود.
به این دلیل است که من انبیای خود را فرستادهام تا کلام داوری مرا بیان کنند و از هلاکتی که در انتظارتان است شما را آگاه سازند. پس بدانید که داوری من چون صاعقه بر شما فرود خواهد آمد.
من از شما محبت میخواهم نه قربانی. من از هدایای شما خشنود نیستم بلکه خواهان آنم که مرا بشناسید.
«ولی شما نیز مانند آدم، عهد مرا شکستید و به من خیانت ورزیدید.
جلعاد، شهر گناهکاران و قاتلان است.
اهالی آن راهزنان تبهکاری هستند که برای قربانیان خود در کمین مینشینند. کاهنان در طول راه شکیم، کشتار میکنند و دست به هر نوع گناهی میزنند.
آری، من عملی هولناک در یسرال دیدهام؛ مردم به دنبال اللهاان دیگر رفته و به کلی نجس شدهاند.
«ای یهوده، مجازاتهای بسیاری نیز در انتظار توست، هرچند میخواستم سعادت را به قوم خویش بازگردانم.
7
«هر وقت خواستم یسرال را شفا دهم و ایشان را دوباره کامیاب سازم، دیدم باز گناه میکنند. پایتخت آن سامره مملو از آدمهای فریبکار و دزد و راهزن است!
ساکنان آنجا نمیدانند که من هرگز شرارتشان را فراموش نمیکنم. اعمال گناهآلودشان از همه طرف آنها را لو میدهد و من همه را میبینم.
«پادشاه از شرارت مردم لذت میبرد و رهبران از دروغهایشان.
همگی آنها زناکارند و در آتش شهوت میسوزند. آتش شهوت آنها مانند آتش آمادهٔ تنور نانوایی است که خمیرش را مالش داده و منتظر برآمدن آن است.
«در جشنهای پادشاه، رهبران از شراب مست میشوند و او نیز با کسانی که وی را دست انداختهاند هم پیاله میگردد.
دلهایشان از دسیسه بازی، مثل تنور زبانه میکشند. توطئهٔ آنها تمام شب به آرامی میسوزد و همین که صبح شد مثل آتش ملتهب شعلهور میگردد.
«مردم یسرال مانند تنوری سوزان شده، پادشاهان و رهبرانشان را یکی پس از دیگری کشتند و فریاد هیچکدام برای درخواست کمک از من، بلند نشد.
«قوم من با بتپرستان آمیزش کرده، راههای گناهآلود آنها را یاد میگیرند. آنها همچون نان نیم پختهای هستند که نمیشود خورد.
پرستش اللهاان بیگانه قوت ایشان را گرفته است، ولی خودشان نمیدانند. موهای سر یسرال سفید شده و عمر او به پایان رسیده، اما او از آن بیخبر است.
فخر او به اللهاان دیگر، آشکارا او را رسوا کرده است. با این حال به سوی اللها خود بازگشت نمیکند و در صدد یافتن او برنمیآید.
«قوم یسرال مانند کبوتر، نادان و بیفهم هستند. آنها از مصر کمک میخواهند و به آشور پرواز میکنند؛
ولی من در حین پروازشان تور خود را بر ایشان میاندازم و مثل پرندهای آنها را از آسمان به زمین میکشم و به خاطر تمام کارهای شرارتبارشان ایشان را مجازات میکنم.
«وای بر قوم من! بگذار آنها هلاک شوند، زیرا مرا ترک کرده و به من گناه ورزیدهاند. میخواستم ایشان را نجات بخشم، ولی آنها با من صادق نبودند.
آنها از صمیم دل به حضور من فریاد بر نمیآورند، بلکه در بستر خود ناله و شیون میکنند. آنها خود را زخمی کرده، برای غله و شراب به بتها دعا میکنند، و از من روی برمیگردانند.
«من ایشان را یاری نموده و نیرومند ساختهام، ولی از من روگردان شدهاند.
«آنها به همه جا نگاه میکنند، جز به آسمان و به سوی اللها متعال. مانند کمان کجی هستند که هرگز تیرش به هدف نمیخورد. رهبرانشان به دلیل گستاخی و بیاحترامی نسبت به من با شمشیر دشمن نابود خواهند شد و تمام مردم مصر به ایشان خواهند خندید.»
8
يهوه میفرماید: «شیپور خطر را به صدا درآورید! دشمن مثل عقاب بر سر قوم من فرود میآید، چون قوم من عهد مرا شکسته و از فرمانهایم سرپیچی کردهاند.
«یسرال از من یاری میخواهند و مرا اللها خود میخوانند.
ولی دیگر دیر شده است! قوم یسرال فرصتی را که داشتند با بیاعتنایی از دست دادند، پس اینک دشمنانش به جانشان خواهند افتاد.
ایشان پادشاهان و رهبران خود را بدون تأیید من تعیین کرده و بتهایی از طلا و نقره ساختهاند، پس اینک نابود خواهند شد.
«ای سامره، من از این بُتی که به شکل گوساله ساختهای بیزارم. آتش غضبم بر ضد تو شعلهور است. چقدر طول خواهد کشید تا یک انسان درستکار در میان تو پیدا شود؟
چقدر طول خواهد کشید تا بفهمی گوسالهای که میپرستی، ساختهٔ دست انسان است؟ این گوساله، خدا نیست! پس خرد خواهد شد.
«آنها باد میکارند و گردباد درو میکنند. خوشههای گندمشان محصولی نمیدهد و اگر محصولی نیز بدهد بیگانگان آن را میخورند.
«یسرال بلعیده شده و اکنون همچون ظرفی شکسته در میان قومها افتاده است.
ایشان همچون گورخری تنها که در پی یافتن زوج است، به آشور رفتهاند. مردم یسرال خود را به عاشقان زیادی فروختهاند.
با اینکه دوستانی از سرزمینهای مختلف با پول خریدهاند، اما من ایشان را به اسیری میفرستم تا زیر بار ظلم و ستم پادشاه آشور جانشان به ستوه آید.
«یسرال مذبحهای زیادی ساخته است، ولی نه برای پرستش من! آنها مذبحهای گناهند!
هزاران حکم از شریعت خود به ایشان دادم، اما آنها را چیزی غریب دانستند.
قوم یسرال مراسم قربانیهای خود را دوست دارند، ولی این مراسم مورد پسند من نیست. من گناه آنها را فراموش نخواهم کرد و ایشان را مجازات کرده به مصر باز خواهم گرداند.
«یسرال قصرهای بزرگی ساخته و یهوده برای شهرهایش استحکامات دفاعی عظیمی بنا کرده است، ولی آنها آفرینندۀ خود را فراموش کردهاند. پس من این قصرها و استحکامات را به آتش خواهم کشید.»
9
ای یسرال، مثل سایر قومها شادی نکن، چون به اللها خود خیانت ورزیده، مانند یک فاحشه خود را در ازای اجرتی فروختهای و در همۀ خرمنگاهها، بتها را پرستش کردهای.
بنابراین غلهٔ تو کم خواهد شد و انگورهایت روی شاخهها فاسد خواهند گردید.
ای قوم یسرال، شما دیگر در سرزمین يهوه زندگی نخواهید کرد. شما را به مصر و آشور خواهند برد و در آنجا ساکن شده، خوراکهای نجس خواهید خورد.
در آن سرزمین غریب قادر نخواهید بود به منظور قربانی در راه يهوه شرابی بریزید؛ و هرگونه قربانیای که در آنجا تقدیم کنید او را خشنود نخواهد کرد. قربانیهای شما مثل خوراکی خواهد بود که در مراسم عزاداری خورده میشود؛ تمام کسانی که گوشت آن قربانیها را بخورند نجس خواهند شد. شما حق نخواهید داشت آن قربانیها را به خانهٔ يهوه بیاورید و به او تقدیم کنید، زیرا آنها قربانی محسوب نخواهند شد.
پس وقتی شما را به اسارت به آشور ببرند، در روزهای مقدّس و عیدهای يهوه چه خواهید کرد؟ اموال جا ماندهٔ شما را چه کسی به ارث خواهد برد؟ مصریها آنها را تصرف نموده، مردگان شما را جمعآوری خواهند کرد و در شهر ممفیس به خاک خواهند سپرد، و خار و خس در میان ویرانههایتان خواهد رویید.
زمان مجازات یسرال فرا رسیده و روز مکافات او نزدیک است. یسرال بهزودی این را خواهد فهمید. مردم یسرال دربارهٔ من میگویند: «این نبی احمق است.» آنها فاسد و گناهکارند و با بغض و کینه دربارهٔ کسانی که از روح خدا الهام میگیرند سخن میگویند و ایشان را دیوانه میخوانند.
خدا مرا فرستاده است تا نگهبان قوم او باشم، ولی مردم یسرال در تمام راههایم دام میگذارند و در خانهٔ يهوه آشکارا نفرت خود را نسبت به من نشان میدهند.
این قوم مانند زمانی که در جِبعه بودند، در فساد غرق شدهاند. خدا این را فراموش نمیکند و بدون شک ایشان را به سزای اعمالشان خواهد رسانید.
يهوه میگوید: «ای یسرال، در آن زمان، یافتن تو برای من مانند یافتن انگور در بیابان و دیدن نوبر انجیر در ابتدای موسمش، لذتبخش بود. ولی پس از آن تو مرا در شهر فغور به خاطر اللها بعل ترک کردی و خود را به اللهاان دیگر سپردی؛ طولی نکشید که تو هم مثل آنها پلید و کثیف شدی.
شکوه و جلال یسرال همچون پرندهای پرواز میکند و دور میشود، زیرا فرزندان او به هنگام تولد میمیرند یا سقط میشوند، و یا هرگز در رحم شکل نمیگیرند.
اگر فرزندانش بزرگ هم بشوند، آنها را از او میگیرم. همهٔ قوم یسرال محکوم به فنا هستند. آری، روزی که از یسرال برگردم و او را تنها بگذارم روز غمانگیزی خواهد بود.»
یسرال را دیدم که مانند صور در چمنزاری زیبا غرس شده بود؛ اما اکنون فرزندانش را به کشتارگاه بیرون میبرد.
ای يهوه، برای قوم تو چه آرزویی بکنم؟ آرزوی رحمهایی را میکنم که نزایند و سینههایی که خشک شوند و نتوانند شیر بدهند.
يهوه میفرماید: «تمامی شرارت ایشان از جلجال شروع شد. در آنجا بود که از ایشان نفرت پیدا کردم. آنها را از سرزمین خودم به سبب بتپرستی بیرون میکنم. دیگر آنها را دوست نخواهم داشت، چون تمام رهبرانشان یاغی هستند.
یسرال محکوم به فناست. ریشهٔ یسرال خشکیده و دیگر ثمری نخواهد داد؛ اگر هم ثمری بدهد و فرزندانی بزاید، آنها را خواهم کشت.»
اللها من قوم یسرال را ترک خواهد گفت، زیرا آنها گوش نمیدهند و اطاعت نمیکنند. ایشان در میان قومها آواره خواهند شد.
10
یسرال مانند درخت انگوری است که شاخههای پر بار دارد. ولی چه سود؟ هر چه ثروتش زیادتر میشود، آن را برای مذبحهای بتها خرج میکند. هر چه محصولاتش فراوانتر میشود، مجسمهها و بتهای زیباتری میسازد.
دل مردمانش با خدا راست نیست. آنها خطاکارند و باید مجازات شوند. خدا مذبحهای بتکدههایشان را در هم خواهد کوبید و بتهایشان را خرد خواهد کرد.
آنگاه خواهند گفت: «ما يهوه را ترک کردیم و او پادشاه ما را از ما گرفت. ولی اگر پادشاهی نیز میداشتیم چه کاری میتوانست برای ما بکند؟»
ایشان قسم دروغ میخورند و به قولها و عهدهای خود وفا نمیکنند. بنابراین، مجازات مثل علفهای سمی کنار مزرعه، در میان آنها خواهد رویید.
مردم سامره میترسند مبادا بت گوساله شکلشان در بیتئیل صدمهای ببیند. کاهنان و مردم عزا میگیرند زیرا جلال آن از بین رفته است.
وقتی که مثل برده به آشور برده شوند، اللها گوساله شکلشان را با خود خواهند برد تا به پادشاه آنجا هدیه کنند! یسرال به سبب توکل نمودن به این بت، مسخره و رسوا خواهد شد.
سامره و پادشاهش مثل تکه چوبی روی امواج دریا، ناپدید خواهند شد.
بتکدههای آون در بیتئیل، جایی که قوم یسرال گناه کردند، با خاک یکسان خواهند شد. خار و خس در اطراف آنها خواهد رویید و قوم به کوهها التماس خواهند کرد که «بر ما بیفتید» و به تپهها که «ما را بپوشانید».
ای یسرال، از آن شب هولناک در جِبعه تاکنون دست از گناه نکشیدهای. آیا آنهایی که در جِبعه گناه کردند نابود نشدند؟
پس به سبب سرکشیهایت، بر ضد تو برمیخیزم و سپاهیان قومها را علیه تو بسیج میکنم تا تو را برای گناهانت که روی هم انباشته شده، مجازات کنم.
یسرال مانند گوسالۀ مادهای تربیت یافته، به کوبیدن خرمن عادت کرده است و این کار آسان را دوست میدارد. قبلاً هرگز یوغ سنگین بر گردن او نگذاشته و از گردن ظریف او چشمپوشی کرده بودم، ولی اینک او را برای شخم زدن و صاف کردن زمین آماده میکنم. یهوده باید شخم بزند، و یسرال زمین را شیار کند.
بذر نیکوی عدالت را بکارید تا محصولی از محبت من درو کنید. زمین سخت دلهای خود را شخم بزنید، زیرا اینک وقت آنست که يهوه را بطلبید تا بیاید و بر شما باران عدالت را بباراند.
ولی شما بذر شرارت کاشتید و محصول ظلم درو کردید و ثمرهٔ دروغهایتان را خوردید. شما به قدرت نظامی و سپاه بزرگ خود اعتماد کردید،
بنابراین، ترس و وحشت از جنگ، شما را فرا خواهد گرفت و تمام قلعههایتان واژگون خواهند شد، درست همانطور که شلمان شهر بیت اربیل را خراب کرد و مادران و فرزندان آنجا را به خاک و خون کشید.
ای مردم بیتئیل، به سبب شرارتهای زیادتان عاقبت شما هم همین است. پادشاه یسرال به محض شروع جنگ کشته خواهد شد.
11
زمانی که یسرال کودک بود او را دوست داشتم، و پسر خود را از مصر فرا خواندم.
ولی هر چه بیشتر او را به سوی خود خواندم، بیشتر از من دور شد و برای بعل قربانی کرد و برای بتها بخور سوزانید.
از بچگی او را تربیت کردم، او را در آغوش گرفتم و راه رفتن را به او یاد دادم؛ ولی او نخواست بفهمد که این من بودم که او را شفا دادم.
با کمند محبت، یسرال را به سوی خود کشیدم؛ بار از دوشش برداشتم و خم شده، او را خوراک دادم.
ولی او به سوی من بازگشت نمیکند، پس دوباره به مصر خواهد رفت و آشور بر او سلطنت خواهد کرد.
آتش جنگ در شهرهایش شعلهور خواهد شد. دشمنانش به دروازههای او حمله خواهند کرد و او در میان سنگرهای خود به دام دشمن خواهد افتاد.
قوم من تصمیم گرفتهاند مرا ترک کنند، پس هرچند مرا قادر متعال خطاب کنند، اما من به فریادشان نخواهم رسید.
ای یسرال، چگونه تو را از دست بدهم؟ چگونه بگذارم بروی؟ چگونه میتوانم تو را مثل ادمه و صبوئیم هلاک کنم؟ دل من آشوب است و شفقت من در درونم میجوشد!
در شدت خشم خود تو را مجازات نخواهم کرد و دیگر تو را از بین نخواهم برد؛ زیرا من خدا هستم، نه انسان. من اللهای مقدّس هستم و در میان شما ساکنم. من دیگر با خشم به سراغ شما نخواهم آمد.
«قوم من از من پیروی خواهند کرد و من مثل شیر بر دشمنانشان خواهم غرید. ایشان لرزان از غرب باز خواهند گشت؛
آنها لرزان خواهند آمد، مثل دستهٔ بزرگی از پرندگان از مصر و مانند کبوتران از آشور پرواز خواهند کرد. من دوباره ایشان را به خانهشان باز میگردانم.» این وعدهای است از جانب يهوه.
يهوه میفرماید: «خاندان یسرال با دروغ و فریب مرا احاطه کرده است، اما یهوده هنوز نسبت به من که اللها امین و مقدّس هستم، وفادار است.»
12
مردم یسرال از باد تغذیه میکنند، و تمام روز در پی باد شرقی میدوند. آنها دروغ و خشونت را میافزایند، با آشور عهد میبندند در حالی که روغن زیتون به مصر میفرستند تا حمایتشان کند.
يهوه از یهوده شکایت دارد و یسرال را برای کارهای بدی که کرده است عادلانه مجازات خواهد کرد.
یعقوب، جد یسرال، در شکم مادرش با برادرش نزاع کرد و وقتی مرد بالغی شد، حتی با خدا نیز جنگید.
آری، با فرشته کشتی گرفت و پیروز شد، سپس با گریه و التماس از او تقاضای برکت نمود. در بیتئیل يهوه را دید و خدا با او صحبت کرد
همان يهوه، اللها لشکرهای آسمان که نامش یهوه است.
پس حال، ای یسرال، به سوی يهوه بازگشت نما؛ با محبت و راستی زندگی کن و با صبر و تحمل در انتظار خدا باش.
يهوه میفرماید: «یسرال مانند فروشندهای است که اجناس خود را با ترازوی نادرست میفروشد و فریبکاری را دوست دارد.
او به خود میبالد و میگوید: من ثروتمند هستم تمام این ثروت را خودم به دست آوردهام و کسی نمیتواند مرا به فریبکاری متهم کند.
«ولی من که يهوه تو هستم و تو را از بردگی مصر رهانیدم، بار دیگر تو را میفرستم تا در خیمهها زندگی کنی.
«من انبیای خود را فرستادم تا با رؤیاها و مثلهای زیاد، شما را از خواب غفلت بیدار کنند،
ولی هنوز در جلجال مذبحها مثل شیار کشتزارها ردیف به ردیف و پشت سر هم قرار دارند تا روی آنها برای بتهایتان قربانی کنید. جلعاد هم از بتها پر است و ساکنانش به بطالت گرفتار شده، بتها را پرستش میکنند.»
یعقوب به ارام فرار کرد و با کار چوپانی همسری برای خود گرفت.
يهوه پیامبری فرستاد تا قوم خود را از مصر بیرون آورد و از ایشان محافظت نماید.
ولی اینک یسرال يهوه را به شدت به خشم آورده است، پس يهوه او را به جرم گناهانش محکوم به مرگ خواهد کرد.
13
زمانی چنین بود که هرگاه افرایم سخن میگفت، مردم از ترس میلرزیدند، چون او در یسرال قبیلهای مهم بود. ولی اکنون مردم افرایم با پرستش بعل محکوم به فنا شده است.
قوم بیش از پیش نافرمانی میکنند. نقرههای خود را آب میکنند تا آن را در قالب ریخته برای خود بتهایی بسازند بتهایی که حاصل فکر و دست انسان است. میگویند: «برای این بتها قربانی کنید! بتهای گوساله شکل را ببوسید!»
این قوم مثل مه و شبنم صبحگاهی بهزودی از بین خواهند رفت و مثل کاه در برابر باد و مثل دودی که از دودکش خارج میشود زایل خواهند شد.
يهوه میفرماید: «تنها من خدا هستم و از زمانی که شما را از مصر بیرون آوردهام يهوه شما بودهام. غیر از من اللها دیگری نیست و نجاتدهندۀ دیگری وجود ندارد.
در بیابان، در آن سرزمین خشک و سوزان، از شما مواظبت نمودم؛
ولی پس از اینکه خوردید و سیر شدید، مغرور شده، مرا فراموش کردید.
بنابراین، مثل شیر به شما حمله میکنم و مانند پلنگی، در کنار راه در کمین شما خواهم نشست.
مثل ماده خرسی که بچههایش را از او گرفته باشند، شما را تکهتکه خواهم کرد؛ و مانند شیری شما را خواهم بلعید، و چون حیوانی وحشی شما را خواهم درید.
«ای یسرال، هلاک خواهی شد، آن هم توسط من که تنها یاور تو هستم.
کجا هستند پادشاه و رهبرانی که برای خود خواستی؟ آیا آنها میتوانند تو را نجات دهند؟
در خشم خود پادشاهی به تو دادم و در غضبم او را گرفتم.
«گناهان یسرال ثبت شده و آمادهٔ مجازات است.
با وجود این، فرصتی برای زنده ماندن او هست. اما او مانند بچه لجوجی است که نمیخواهد از رحم مادرش بیرون بیاید!
آیا او را از چنگال گور برهانم؟ آیا از مرگ نجاتش بدهم؟ ای مرگ، بلاهای تو کجاست؟ و ای گور هلاکت تو کجاست؟ من دیگر بر این قوم رحم نخواهم کرد.
هر چند افرایم در میان برادرانش ثمربخش بود، ولی من باد شرقی را از بیابان به شدت بر او میوزانم تا تمام چشمهها و چاههای او خشک شود و ثروتش به تاراج رود.
سامره باید سزای گناهانش را ببیند، چون بر ضد اللها خود برخاسته است. مردمش به دست سپاهیان مهاجم کشته خواهند شد، بچههایش به زمین کوبیده شده، از بین خواهند رفت و شکم زنان حاملهاش با شمشیر پاره خواهد شد.»
14
ای یسرال، به سوی يهوه، اللها خود بازگشت کن، زیرا در زیر بار گناهانت خرد شدهای.
نزد يهوه آیید و دعا کنید و گویید: «ای يهوه، گناهان ما را از ما دور کن، به ما رحمت فرموده، ما را بپذیر تا شکرگزاریهای خود را به تو تقدیم کنیم.
نه آشور میتواند ما را نجات دهد و نه قدرت جنگی ما. دیگر هرگز بتهایی را که ساختهایم اللهاان خود نخواهیم خواند؛ زیرا ای يهوه، یتیمان از تو رحمت مییابند.»
يهوه میفرماید: «شما را از بتپرستی و بیایمانی شفا خواهم بخشید و محبت من حد و مرزی نخواهد داشت، زیرا خشم و غضب من برای همیشه فرو خواهد نشست.
من همچون باران بر یسرال خواهم بارید و او مانند سوسن، خواهد شکفت و مانند سرو آزاد لبنان، در زمین ریشه خواهد دوانید.
شاخههایش به زیبایی شاخههای زیتون گسترده خواهد شد و عطر و بوی آن همچون عطر و بوی جنگلهای لبنان خواهد بود.
قوم من بار دیگر زیر سایه من استراحت خواهند کرد و مانند گندم گل خواهند داد، و مانند باغی پر آب و تاکستانی پر شکوفه و همچون شراب لبنان معطر خواهند بود.
«یسرال خواهد گفت: مرا با بتها چه کار است؟ و من دعای او را اجابت کرده، مراقب او خواهم بود. من همچون درختی همیشه سبز، در تمام مدت سال به او میوه خواهم داد.»
هر که داناست این چیزها را درک کند. آن که فهم دارد گوش دهد، زیرا راههای يهوه راست و درست است و نیکان در آن راه خواهند رفت، ولی بدکاران لغزیده، خواهند افتاد.
joel
1
این پیام از جانب يهوه به یوال پسر فتوئیل رسید:
ای ریشسفیدان بشنوید! ای همۀ ساکنان زمین گوش فرا دهید! آیا در روزگار شما یا روزگار نیاکانتان هرگز چنین چیزی رخ داده است؟
در سالهای آینده این را برای فرزندانتان تعریف کنید تا آنان نیز آن را سینه به سینه برای نسلهای بعدی تعریف کنند.
ملخها دستهدسته خواهند آمد و محصول شما را خواهند خورد. آنچه ملخهای جونده از محصول باقی بگذارند، ملخهای دونده خواهند خورد، آنچه ملخهای دونده باقی بگذارند، ملخهای جهنده خواهند خورد و آنچه ملخهای جهنده باقی بگذارند، ملخهای فروبلعنده خواهند خورد.
ای مستان، بیدار شوید و زاری کنید؛ ای میگساران، شیون کنید! زیرا هر چه انگور بوده خراب شده و هر چه شراب داشتید از بین رفته است!
لشکر بزرگی از ملخ، تمام سرزمین یسرال را پوشانده است. آنقدر زیادند که نمیتوان آنها را شمرد. دندانهایشان مانند دندان شیر تیز است!
تاکستان مرا از بین بردهاند و پوست درختان انجیر را کنده، شاخهها و تنههای آنها را سفید و لخت باقی گذاشتهاند.
همچون دختر جوانی که نامزدش مرده باشد، گریه و زاری نمایید.
غله و شرابی که میبایست به خانهٔ يهوه تقدیم شود، از بین رفته است. کاهنان که خدمتگزاران يهوه هستند، ماتم گرفتهاند.
در مزرعهها محصولی باقی نمانده، غله و انگور و روغن زیتون از بین رفته و همه جا را غم و غصه فرا گرفته است.
ای کشاورزان، گریه کنید و ای باغبانان، زاری نمایید؛ زیرا محصول گندم و جو از میان رفته است.
درختان انگور خشک شده، و درختان انجیر و انار، خرما و سیب، و تمام درختان دیگر نابود شدهاند. شادی از انسان رخت بربسته است.
ای کاهنان، لباس ماتم بپوشید. ای خدمتگزاران اللها من، تمام شب در برابر مذبح گریه کنید، چون دیگر غله و شرابی نمانده تا به خانهٔ اللهاتان هدیه کنید.
روزه را اعلام کنید و خبر دهید که مردم جمع شوند. ریشسفیدان همراه با تمام قوم در خانهٔ يهوه، اللها خود جمع شوند و آنجا در حضور او گریه و ناله کنند.
وای بر ما، چون روز هولناک مجازات نزدیک میشود. نابودی از جانب اللها قادر مطلق فرا رسیده است!
خوراک از برابر چشمانمان ناپدید شده، و شادی و خوشی از خانهٔ اللها ما رخت بربسته است.
بذر در زمین پوسیده میشود. انبارها و سیلوها خالی شدهاند. غله در مزرعهها تلف شده است.
گاوان چون چراگاهی ندارند سرگردانند و از گرسنگی مینالند و گوسفندان تلف میشوند.
ای يهوه، ما را یاری فرما! زیرا گرما و خشکسالی چراگاهها را خشکانیده و تمام درختان را سوزانیده است.
حتی حیوانات وحشی هم برای کمک به سوی تو فریاد برمیآورند، چون آبی برای خوردن ندارند. نهرهای کوهستانها خشک شده و چراگاهها زیر آفتاب به کلی سوختهاند.
2
شیپور خطر را در یروشلیم به صدا درآورید! بگذارید صدای آن بر بالای کوه مقدّس من شنیده شود! همه از ترس بلرزند، زیرا روز داوری يهوه نزدیک میشود.
آن روز، روز تاریکی و ظلمت، روز ابرهای سیاه و تاریکی غلیظ است. چه لشکر نیرومندی! کوهها را مثل سیاهی شب میپوشاند! این قوم چقدر نیرومندند! مثل آنها پیش از این هرگز دیده نشده و پس از این نیز دیده نخواهد شد!
مانند آتش زمین را میخورند. زمین در برابر ایشان مانند باغ عدن است ولی وقتی آن را پشت سر میگذارند به بیابان سوخته تبدیل میشود. هیچ چیز در برابر آنها سالم نمیماند.
آنها شبیه اسبهای تندرو هستند.
تماشا کنید چطور روی کوهها جست و خیز میکنند! به صدایی که از خود در میآورند گوش فرا دهید! صدای آنها همچون غرش ارابهها، و صدای آتشی است که مزرعه را میسوزاند و مانند غریو سپاه بزرگی است که به میدان جنگ میرود!
مردم با دیدن آنها به خود میلرزند و رنگ از رویشان میپرد.
آنها همچون جنگاوران حمله میکنند، و مانند سربازان از حصارها بالا میروند. در صفوف منظم حرکت میکنند
و بدون اینکه مانعی برای یکدیگر باشند مستقیم به جلو میروند. با هیچ سلاحی نمیتوان مانع پیشروی آنها شد.
به داخل شهر هجوم میبرند، از دیوارها بالا میروند و مثل دزد از پنجره وارد خانهها میشوند.
زمین در برابر آنها به حرکت میآید و آسمان میلرزد. خورشید و ماه، تیره و تار شده، ستارگان ناپدید میگردند.
يهوه با صدای بلند آنها را رهبری میکند. این سپاه بزرگ و نیرومند يهوه است که فرمان او را بجا میآورد. روز داوری يهوه روزی وحشتآور و هولناک است. کیست که بتواند آن را تحمل کند؟
يهوه میفرماید: «الان تا وقت باقی است با تمام دل خود، با روزه و گریه و ماتم به سوی من بازگشت کنید.
اگر براستی پشیمانید، دلهایتان را چاک بزنید نه لباسهایتان را.» به سوی يهوه، اللها خود بازگشت نمایید، زیرا او بخشنده و مهربان است. زود به خشم نمیآید، رحمتش بسیار است و راضی به مجازات شما نمیباشد.
کسی چه میداند، شاید او از خشم خود برگردد و آنقدر شما را برکت دهد که باز غله و شراب کافی داشته باشید و بتوانید به يهوه هدیه کنید!
در کوه صهیون شیپور را به صدا درآورید! روزه را اعلام کنید و همهٔ قوم را در یک جا جمع کرده،
آنها را تقدیس کنید. پیران و کودکان و شیرخوارگان را هم جمع کنید. داماد را از خانه و عروس را از حجلهاش فرا خوانید.
کاهنانی که خدمتگزاران يهوه هستند در میان قوم و مذبح ایستاده، گریه کنند و دعا نموده، بگویند: « يهوها، بر قوم خود رحم فرما، نگذار بتپرستان بر ایشان حکمرانی کنند، زیرا آنها از آن تو هستند. نگذار بتپرستان ایشان را مسخره کرده، بگویند: پس اللها شما کجاست؟»
آنگاه يهوه به خاطر آبروی سرزمین خود به غیرت آمده، بر قوم خود شفقت خواهد فرمود.
يهوه خواهد گفت: «من برای شما غله و شراب و روغن میفرستم تا سیر شوید. بار دیگر در بین بتپرستان مسخره نخواهید شد.
سربازان دشمن را که از شمال بر شما هجوم آوردهاند، از سرزمینتان بیرون میرانم و آنها را به نقاط دور دست میفرستم؛ ایشان را به سرزمینهای بیآب و علف باز میگردانم تا در آنجا بمیرند. نصف آنها به دریای مرده و نصف دیگرشان به دریای مدیترانه رانده خواهند شد. آنگاه بوی تعفن لاشهٔ آنها بلند خواهد شد. من آنها را به سبب آنچه بر سر شما آوردهاند نابود خواهم کرد.»
ای قوم من، ترسان نباشید، بلکه وجد و شادی کنید، زیرا يهوه کارهای عظیم برای شما کرده است.
ای گلهها و رمهها نترسید، چون چراگاهها دوباره سبز میشوند. درختان باز میوهٔ خود را خواهند داد و انجیر و انگور به فراوانی یافت خواهند شد.
ای مردم یروشلیم، شادی کنید! در يهوه، اللها خود شادمان باشید! زیرا بارانی که او میفرستد، نشانهای از عدالت اوست. بار دیگر در پاییز بارانهای پاییزی و در بهار بارانهای بهاری خواهند بارید.
خرمنگاهها دوباره پر از گندم شده، چرخشتها از روغن زیتون و شراب لبریز خواهند گردید.
يهوه میفرماید: «تمام محصولی را که سالهای قبل ملخها آن لشکر بزرگ و نابود کنندهای که بر ضد شما فرستادم خوردند، به شما پس خواهم داد!
بار دیگر غذای کافی خورده، سیر خواهید شد و مرا به خاطر معجزاتی که برای شما انجام دادهام ستایش خواهید کرد و شما ای قوم من دیگر هرگز سرافکنده نخواهید شد.
ای یسرال، شما خواهید دانست که من در میان شما میباشم و تنها من يهوه، اللها شما هستم و دیگر هرگز سرافکنده نخواهید شد.
«پس از آن، روح خود را بر همهٔ مردم خواهم ریخت. پسران و دختران شما نبوّت خواهند کرد، پیران شما خوابها و جوانان شما رؤیاها خواهند دید.
در آن روزها روح خود را حتی بر غلامان و کنیزان خواهم ریخت.
«در آسمان و بر زمین عجایب به ظهور خواهم آورد، از خون و آتش و ستونهای دود.
پیش از فرا رسیدن روز بزرگ و هولناک يهوه، آفتاب تاریک و ماه مانند خون سرخ خواهد شد.
اما هر که نام يهوه را بخواند نجات خواهد یافت. همانطور که يهوه وعده داده است، بر کوه صهیون در یروشلیم گروهی رهایی خواهند یافت، یعنی کسانی که يهوه ایشان را برگزیده است.»
3
يهوه میفرماید: «در آن زمان وقتی رفاه و سعادت را به یهوده و یروشلیم بازگردانم،
سپاهیان جهان را در درهٔ یهوشافاط جمع خواهم کرد و در آنجا ایشان را به خاطر میراث خود، یسرال محاکمه خواهم نمود، چون قوم مرا در میان قومها پراکنده ساخته، سرزمین مرا تقسیم کردند.
آنها بر سر افراد قوم من قمار کردند و پسران را در ازای فاحشهها و دختران را در مقابل شراب فروختند تا مست کنند.
«ای صور و صیدون، و ای شهرهای فلسطین چه میخواهید بکنید؟ آیا میخواهید از من انتقام بگیرید؟ اگر چنین کنید من بیدرنگ شما را مجازات خواهم کرد.
طلا و نقره و تمام گنجینههای گرانبهای مرا گرفته و آنها را به بتخانههای خود بردهاید.
مردم یهوده و یروشلیم را به یونانیان فروختهاید و ایشان را از سرزمینشان آواره کردهاید.
«ولی من دوباره آنها را از جاهایی که به آنها فروخته شدهاند باز میگردانم و همهٔ اعمال شما را بر سر خودتان خواهم آورد.
من پسران و دختران شما را به مردم یهوده خواهم فروخت و ایشان هم آنها را به سبائیان که در سرزمینی دوردست ساکنند خواهند فروخت. من که يهوه هستم این را میگویم.
«برای جنگ آماده شوید و به همه خبر دهید! بهترین سربازان خود را بسیج کنید و تمام سپاهیان خود را فرا خوانید.
گاوآهنهای خود را ذوب نموده، شمشیر بسازید و از ارههای خود نیزه تهیه کنید. شخص ضعیف بگوید: ”من قوی هستم!“
ای همهٔ قومها، بشتابید و از هر طرف جمع شوید.» اکنون ای يهوه، جنگاوران خود را فرود آر!
يهوه میفرماید: «قومها جمع شوند و به درهٔ یهوشافاط بیایند، چون من در آنجا نشسته، همه را داوری خواهم کرد.
داسها را آماده کنید، زیرا محصول رسیده و آماده است. انگورهای داخل چرخشت را با پا له کنید، چون از شرارت این مردم لبریز شده است.»
مردم دستهدسته در درهٔ یهوشافاط جمع میشوند، زیرا در آنجا روز يهوه بهزودی فرا خواهد رسید.
آفتاب و ماه تاریک میشوند و ستارهها دیگر نمیدرخشند.
يهوه از یروشلیم فریاد برمیآورد. آسمان و زمین میلرزند؛ اما يهوه همچنان پناهگاه و قلعهٔ قوم خود یسرال خواهد بود.
«آنگاه خواهید دانست که من یهوه اللها شما، در کوه مقدّس خود صهیون، ساکنم. یروشلیم برای همیشه از آن من خواهد بود و زمانی میرسد که دیگر هیچ سپاه بیگانهای از آن گذر نخواهد کرد.
«از کوهها شراب تازه خواهد چکید و از بلندیها شیر جاری خواهد شد. نهرهای خشک یهوده از آب پر خواهند شد و از خانهٔ يهوه چشمهای خواهد جوشید تا درهٔ شطیم را سیراب سازد.
مصر و ادوم هر دو به سبب ظلمی که به سرزمین یهوده کردند از بین خواهند رفت، زیرا مردم بیگناه آنجا را کشتند.
«ولی یهوده و یروشلیم تا به ابد پایدار خواهند ماند.
من انتقام خون قوم خود را خواهم گرفت و از تقصیر کسانی که بر آنها ظلم کردند، نخواهم گذشت. من در یروشلیم با قوم خود ساکن خواهم شد.»
amos
1
عاموس، چوپانی از اهالی تقوع بود. دو سال قبل از وقوع زلزله، در زمان عزیهو، پادشاه یهوده و یربعام (پسر یهوآش) پادشاه یسرال، يهوه این رؤیا را درباره آیندهٔ یسرال به او نشان داد.
عاموس دربارهٔ آنچه دید و شنید چنین میگوید: « يهوه از کوه صهیون در یروشلیم صدای خود را بلند کرده، میغُرّد! چراگاههای سبز و خرم کوه کرمل خشک میشوند و چوپانها ماتم میگیرند.»
يهوه میفرماید: «اهالی دمشق بارها گناه کردهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت، زیرا همانطور که با میلههای آهنی خرمن را میکوبند، آنها هم در جلعاد قوم مرا در هم کوبیدند.
پس من قصر حزائیل پادشاه را به آتش خواهم کشید و قلعهٔ مستحکم بنهدد را ویران خواهم کرد.
پشتبندهایی را که دروازههای دمشق را میبندند خواهم شکست و مردمانش را تا دشت آون هلاک خواهم ساخت و پادشاه بیتعدن را نابود خواهم کرد. اهالی سوریه به شهر قیر به اسارت خواهند رفت.» این است فرمودۀ يهوه.
يهوه میفرماید: «مردم غزه بارها مرتکب گناه شدهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت، زیرا آنها قوم مرا تبعید نموده، ایشان را به عنوان برده در ادوم فروختند.
پس من حصارهای غزه را به آتش خواهم کشید و تمام قلعههایش را ویران خواهم کرد.
اهالی اشدود را میکشم. شهر عقرون و پادشاه اشقلون را از بین میبرم. تمام فلسطینیهایی که باقی ماندهاند هلاک خواهند شد.» این است فرمودۀ يهوه.
يهوه میفرماید: «اهالی صور بارها گناه کردهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت، زیرا پیمان برادری خود را با یسرال شکستند و به ایشان حمله کرده، آنها را به ادوم به اسارت بردند.
پس من حصارهای شهر صور را به آتش میکشم و تمام قلعهها و کاخهایش را میسوزانم.»
يهوه میفرماید: «مردم ادوم بارها مرتکب گناه شدهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت، چون آنها با بیرحمی تمام به جان برادران یسرالی خود افتادند و با خشم و غضب آنها را از دم شمشیر گذراندند.
پس من هم شهر تیمان را به آتش خواهم کشید و قلعههای بصره را خواهم سوزاند.»
يهوه میفرماید: «اهالی عمون بارها مرتکب گناه شدهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت، زیرا در جنگ جلعاد برای توسعهٔ مرزهای خود دست به کشتار هولناکی زدند و با شمشیر، شکم زنان حامله را پاره کردند.
«پس، من حصارهای شهر ربه را به آتش خواهم کشید و قلعهها و کاخهایش را خواهم سوزاند. در آنجا غریو جنگ، همچون غرش طوفان بلند خواهد شد.
پادشاه و شاهزادگان عمون همه با هم به اسارت خواهند رفت.» این است فرمودۀ يهوه.
2
يهوه میفرماید: «اهالی موآب بارها مرتکب گناه شدهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت، زیرا آنها استخوانهای پادشاه ادوم را با بیشرمی سوزانده آنها را تبدیل به خاکستر کردند.
من هم در عوض، موآب را به آتش میکشم و کاخهای قریوت را میسوزانم. موآب در میان آشوب و هیاهوی جنگجویان و صدای شیپورها از پای در خواهد آمد.
من پادشاه و رهبران او را خواهم کشت.» این است فرمودۀ يهوه.
يهوه میفرماید: «اهالی یهوده بارها گناه کردهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت. آنها نسبت به شریعت من بیاعتنایی کرده، احکام مرا بجا نیاوردند. آنها با همان دروغهایی گمراه شدند، که پدرانشان را فریب داد.
پس من یهوده را با آتش نابود میکنم و تمام قلعههای یروشلیم را میسوزانم.»
يهوه میفرماید: «مردم یسرال بارها مرتکب گناه شدهاند و من این را فراموش نخواهم کرد و از سر تقصیرشان نخواهم گذشت. آنها با قبول رشوه، مانع از اجرای عدالت میشوند. آنها مردم شریف را به نقره و مردم فقیر را به یک جفت صندل میفروشند.
آنها فقرا را به خاک میاندازند و پایمال میکنند و افتادگان را با لگد از سر راه خود دور میسازند. پدر و پسر با یک دختر همبستر میشوند و نام مقدّس مرا بیحرمت میسازند.
در جشنهای مذهبی با لباسهایی که با بیانصافی از بدهکاران خود گرفتهاند بر پشتیها لم میدهند و در معبد اللها خود شرابی را که با مال حرام خریدهاند سر میکشند.
«اما در حالی که قوم من تماشا میکرد، من اموریها را که همچون درختان سرو، بلند قد و مانند درختان بلوط قوی بودند، به کلی از میان برده، میوههایشان را از بالا و ریشههایشان را از پائین نابود کردم.
شما را از مصر بیرون آوردم و مدت چهل سال در بیابان رهبری کردم تا زمین اموریها را به تصرف خود درآورید.
پسران شما را انتخاب کردم تا نذیرههای من و انبیای من باشند.» يهوه میپرسد: «ای یسرال، آیا میتوانید این حقایق را انکار کنید؟
اما شما به نذیرههای من شراب نوشانیده، باعث شدید گناه کنند و انبیای مرا ساکت گردانیده، نگذاشتید حرف بزنند!
بنابراین من شما را مثل گاریهایی که زیر بار بافهها به صدا میافتند، به ناله میاندازم.
سریعترین جنگجویانتان هنگام فرار بر زمین خواهند افتاد. دلیران ضعیف خواهند شد و دلاوران از رهانیدن خود عاجز خواهند بود.
تیراندازان تیرشان به خطا خواهد رفت، سریعترین دوندگان از فرار باز خواهند ماند. بهترین سوارکاران هم نخواهند توانست جان به در برند.
در آن روز، شجاعترین افراد شما سلاحهای خود را به زمین انداخته، برای نجات جان خود خواهند گریخت.» يهوه این را فرموده است.
3
ای یسرال، به پیام يهوه گوش دهید. این پیام برای تمام قومی است که او از سرزمین مصر بیرون آورد:
«از میان تمام اقوام روی زمین، من تنها شما را انتخاب کردهام. به همین دلیل، وقتی گناه میکنید، شما را تنبیه میکنم.»
آیا دو نفر میتوانند با هم راه روند اگر دربارهٔ مسیر خود توافق نکرده باشند؟
تا دلیلی نداشته باشم، آیا مثل شیر غرش میکنم؟ شیر ژیان وقتی غرش میکند نشان میدهد که خود را برای طعمه آماده میکند.
آیا پرندهای در دام گرفتار میشود اگر طمعهای در آن نباشد؟ آیا تله بسته میشود، وقتی چیزی نگرفته باشد؟
وقتی شیپور جنگ در شهر به صدا در میآید، آیا نباید مردم نگران شوند؟ آیا بلا بر شهر نازل میشود، اگر يهوه آن را مقرر نکرده باشد؟
بهیقین يهوه یهوه کاری نمیکند مگر آنکه نقشۀ خود را بهوسیلۀ انبیا آشکار کند.
شیر غرش کرده است! کیست که نترسد؟ يهوه یهوه سخن گفته است، کیست که پیامش را اعلان نکند.
ساکنان قصرهای اشدود و مصر را جمع کنید و به آنها بگویید: «روی کوههای سامره بنشینید تا شاهد آشوب و ظلم در یسرال باشید.»
يهوه میفرماید: «قوم من درستکاری را از یاد بردهاند. کاخهای آنها پر از غنایمی است که از راه دزدی و غارت به دست آمده است.
بنابراین، دشمن میآید و آنها را محاصره نموده، قلعههایشان را ویران میکند و آن کاخهای مجلل را غارت مینماید.»
يهوه میفرماید: «هرگاه چوپانی بخواهد گوسفندش را از چنگ شیر برهاند، فقط میتواند دو ساق یا یک گوش گوسفند را از دهان شیر بیرون بکشد. در سامره نیز وضعیت همینطور خواهد بود و فقط عدهٔ کمی از بنییسرال که بر تختهای مجلل نشستهاند جان به در خواهند برد.»
يهوه، اللها لشکرهای آسمان میفرماید: «به این اعلامیه گوش کنید و آن را در سراسر یسرال به گوش همه برسانید.
همان روزی که یسرال را به سبب گناهانش تنبیه کنم، مذبحهای بتها را نیز در بیتئیل نابود خواهم کرد. شاخهای مذبح بریده میشوند و به زمین میافتند.
کاخهای ثروتمندان را خراب خواهم کرد و خانههای زیبای ییلاقی و قشلاقی و قصرهای ساخته شده از عاج ایشان را با خاک یکسان خواهم ساخت.» این است فرمودۀ يهوه.
4
گوش کنید، ای زنان سامره که مانند گاوهای سرزمین باشان، چاق شدهاید و بر فقیران ظلم میکنید، نیازمندان را پایمال مینمایید و به شوهران خود میگویید: «شراب بیاورید تا بنوشیم.»
يهوه به ذات پاک خود قسم خورده و فرموده است: «زمانی میرسد که قلاب به دهانتان انداخته همهٔ شما را مثل ماهی خواهند کشید و با خود خواهند برد!
شما را از خانههای زیبایتان بیرون میکشند و از نزدیکترین شکاف حصار بیرون میاندازند.» این است فرمودۀ يهوه.
«حال، اگر میخواهید، باز هم در بیتئیل و جلجال برای بتها قربانی کنید! تا میتوانید سرپیچی نمایید و گناهانتان را زیاد کنید! هر روز صبح قربانی کنید و هفتهای دو بار دهیکهایتان را بیاورید!
به مراسم ظاهری خود ادامه داده، هدایای خود را تقدیم کنید و همه جا از این هدایایی که دادهاید سخن بگویید! این همان کاریست که شما یسرالیها دوست دارید انجام دهید!» این است فرمودۀ يهوه یهوه.
يهوه میفرماید: «من به شهرهای شما قحطی فرستادم، ولی فایدهای نداشت و باز به سوی من بازگشت نکردید.
سه ماه به فصل درو مانده بود که جلوی باران را گرفتم و محصول شما را از بین بردم. در یک شهر باران فرستادم و در شهر دیگر نفرستادم! بر یک مزرعه باران میبارید، ولی مزرعهٔ دیگر خشک و بیآب بود.
مردم شهر به شهر برای نوشیدن جرعهای آب، میگشتند اما آبِ کافی پیدا نمیکردند. با این حال، به سوی من بازگشت نکردید.» این است فرمودۀ يهوه.
«آفت بر مزرعهها و تاکستانهای انگور شما فرستادم. ملخ، درختان انجیر و زیتون شما را خورد. با این حال، به سوی من بازگشت نکردید.
همان بلاهایی را که بر مصر فرستادم بر سر شما نیز آوردم. جوانان شما را در جنگ کشتم و اسبهای شما را تار و مار کردم. بینی شما از بوی تعفن اجساد اردوگاهتان پر شد. با این حال به سوی من بازگشت نکردید.» این است فرمودۀ يهوه.
«بعضی از شهرهای شما را مثل سدوم و عموره به کلی از بین بردم، و آنهایی نیز که باقی ماندند مانند هیزم نیم سوختهای بودند که آنها را از میان آتش بیرون کشیده باشند.» يهوه میفرماید: «با این حال، به سوی من بازگشت نکردید.
«بنابراین، تمام بلاهایی را که دربارهٔ آنها سخن گفتهام بر سر شما خواهم آورد. پس ای یسرال، آماده شو تا هنگام داوری با اللها خود روبرو شوی.»
زیرا تو با کسی سروکار داری که کوهها را ساخت و بادها را آفرید و تمام افکار انسان را میداند. او صبح روشن را تاریک میگرداند و کوهها را در زیر پاهایش خرد میکند. نام او يهوه، اللها لشکرهای آسمان است.
5
ای یسرال، به مرثیهای که برای تو میخوانم گوش بده:
یسرالِ باکره از پای افتاده است و نمیتواند برخیزد. کسی نیست او را برخیزاند. او را به حال خود گذاشتهاند تا بمیرد.
يهوه میفرماید: «از یک شهر یسرال هزار نفر به جنگ میروند و فقط صد نفر زنده باز میگردند؛ از شهر دیگر صد نفر میروند و فقط ده نفر زنده برمیگردند.»
يهوه به قوم یسرال میفرماید: «مرا بطلبید و زنده بمانید.
در طلب بتهای بیتئیل و جلجال و بئرشبع نباشید؛ زیرا مردم جلجال به اسارت برده خواهند شد و مردم بیتئیل نابود خواهند گردید.»
خدا را بطلبید و زنده بمانید، در غیر این صورت او مثل آتش در سراسر یسرال افروخته میشود و آن را میسوزاند و هیچکدام از بتهای بیتئیل نمیتوانند آن را خاموش کنند.
ای مردم شرور، شما انصاف را به کام مردم تلخ کردهاید و عدالت را پایمال نمودهاید.
در طلب کسی باشید که صورت فلکی ثریا و جبار را آفرید، او که تاریکی شب را به صبح روشن، و روز را به شب تبدیل میکند، او که آب دریا را فرا میخواند و آن را بر زمین میباراند. بله، در طلب يهوه باشید.
او قلعههای مستحکم قدرتمندان را بر سر آنها خراب میکند.
شما از قضات درستکار نفرت دارید و از کسانی که راست میگویند بیزارید.
حق فقیران را پایمال میکنید و گندمشان را به زور میگیرید. بنابراین، هرگز در خانههای زیبایی که از سنگ میسازید، ساکن نخواهید شد و شراب تاکستانهای دلپسندی را که غرس میکنید، نخواهید چشید،
زیرا میدانم چه گناهان بزرگی مرتکب شدهاید و چه جنایات بیشماری از شما سر زده است. شما دشمن تمام خوبیها هستید. رشوه میگیرید و در حق فقرا، عدالت را بجا نمیآورید.
پس هر که عاقل باشد سکوت خواهد کرد، زیرا زمان بدی خواهد بود.
نیکوکار باشید و از بدی دوری کنید تا زنده بمانید. آنگاه چنانکه ادعا کردهاید، يهوه، اللها لشکرهای آسمان مددکار شما خواهد بود.
از بدی نفرت کنید و نیکی را دوست بدارید. محکمهٔ خود را به جایگاه واقعی عدالت تبدیل کنید تا شاید يهوه، اللها لشکرهای آسمان به بازماندگان قوم خود رحم کند.
يهوه، اللها لشکرهای آسمان چنین میفرماید: «در تمام کوچههای شهر ناله و شیون خواهد بود. حتی از کشاورزان نیز خواهند خواست تا همراه مرثیهخوانان نوحهگری نمایند.
در هر تاکستانی ماتم و زاری خواهد بود، زیرا من برای مجازاتتان از میان شما عبور خواهم کرد.» این است فرمودۀ يهوه.
وای بر شما که میگویید: «ای کاش روز يهوه فرا میرسید.» شما نمیدانید چه میطلبید، چون آن روز، روز روشنایی و کامیابی نخواهد بود، بلکه روز تاریکی و فنا!
در آن روز شما مانند کسی خواهید بود که از شیری فرار کند و با خرسی روبرو شود؛ و یا مثل کسی که به خانهاش وارد شده، دستش را به دیوار تکیه دهد و ماری او را بگزد.
آری، روز يهوه برای شما روزی تاریک و ناامید کننده خواهد بود و اثری از روشنایی در آن دیده نخواهد شد.
يهوه میفرماید: «من از ظاهرسازی و ریاکاری شما نفرت دارم که با عیدها و مجالس مذهبی خود، وانمود میکنید که به من احترام میگذارید.
من قربانیهای سوختنی و شکرگزاری شما را نمیپذیرم و به قربانیهای سلامتی شما توجه نمیکنم.
سرودهای حمد خود را از من دور کنید، زیرا من به آنها گوش نمیدهم.
به جای آن بگذارید عدالت مانند رودخانه و انصاف همچون نهر دائمی جاری شود!
«ای قوم یسرال، در آن چهل سالی که در بیابان سرگردان بودید، آیا برای من قربانی و هدایا آوردید؟
ولی علاقهٔ واقعی شما به اللهاانتان بود یعنی به سکوت، اللها پادشاه شما و به کیوان، اللها ستارگانتان و به تمامی تمثالهایی که برای خود ساخته بودید.»
يهوه، اللها لشکرهای آسمان میفرماید: «پس من نیز شما را به آن سوی دمشق تبعید خواهم کرد.»
6
وای بر شما ای رهبران و بزرگان قوم یسرال که در یروشلیم و سامره وقت خود را به خوشگذرانی و عیاشی میگذرانید. ای شما که احساس امنیت میکنید،
به کلنه بروید و ببینید چه بر سر آن شهر آمده است. به حمات بزرگ بروید و از آنجا به جَت در سرزمین فلسطین. آنها از مملکت شما بهتر و بزرگتر بودند، ولی ببینید چه بر سر آنها آمده است!
شما فکر مجازاتی را که در انتظارتان است از خود دور میکنید، اما با اعمال خود روز داوری را نزدیک میسازید.
بر تختهای عاج دراز میکشید، اطرافتان را از وسایل خوشگذرانی پر میکنید و گوشت لذیذترین برهها و مرغوبترین گوسالهها را میخورید.
مانند داوود سرود میسازید و همراه با نوای بربط میخوانید.
کاسهکاسه شراب مینوشید و با عطرهای خوشبو، خود را معطر میسازید و از ویرانی قوم خود نگران نیستید.
بنابراین، شما جزو اولین کسانی خواهید بود که به اسارت برده میشوند. دوران عیاشی شما به پایان خواهد رسید.
يهوه، اللها لشکرهای آسمان به ذات خود قسم خورده و فرموده است: «من از تکبر یسرال نفرت دارم و از کاخهای مجللش بیزارم، پس پایتخت آن را با هر چه در آن است به دشمنانش واگذار خواهم کرد.»
اگر ده نفر در یک خانه پنهان شده باشند، آنها هم نابود خواهند شد.
وقتی خویشاوند شخص مردهای برای دفن جسد او بیاید، از تنها کسی که در خانه زنده مانده است خواهد پرسید: «آیا کس دیگری باقیمانده است؟» او جواب خواهد داد: «نه.» بعد آن خویشاوند خواهد گفت: «ساکت باش و نام يهوه را بر زبان نیاور.»
يهوه دستور داده است که خانههای بزرگ و کوچک با خاک یکسان شوند.
آیا ممکن است اسب روی صخره بدود؟ و یا گاو در آنجا شخم بزند؟ تصور چنین عملی احمقانه است، ولی کاری که شما میکنید احمقانهتر از آن است! شما حق را به باطل تبدیل میکنید و انصاف را به کام مردم تلخ مینمایید.
به قدرت خود فخر میکنید، ولی فخر شما پوچ و بیاساس است.
يهوه، اللها لشکرهای آسمان میفرماید: «ای یسرال، قومی را بر ضد تو میفرستم تا از مرز شمالی تا انتهای مرز جنوبی یعنی از حمات تا نهر عربه، تو را به تنگ آورد.»
7
در رؤیایی که يهوه به من نشان داد دیدم برداشت محصول اول غله که سهم پادشاه بود تمام شده و محصول دوم، تازه سبز شده بود. سپس دیدم يهوه انبوهی ملخ فرستاد.
ملخها هر چه سر راهشان بود، خوردند. آنگاه من گفتم: «ای يهوه، التماس میکنم قوم خود را ببخش و این آفت را از آنها دور کن، زیرا یسرال کوچک و ضعیف است و نمیتواند طاقت بیاورد.»
يهوه نیز ترحم فرمود و گفت: «این بلا را نمیفرستم.»
آنگاه يهوه، آتش بزرگی را که برای مجازات آنها تدارک دیده بود، به من نشان داد. این آتش آبهای عمیق دریا را بلعید و تمام زمین را سوزانید.
گفتم: «ای يهوه، التماس میکنم این کار را نکن، زیرا یسرال کوچک و ضعیف است و نمیتواند طاقت بیاورد.»
پس يهوه از این نقشه هم منصرف شد و فرمود: «این کار را نیز نخواهم کرد.»
سپس، این رؤیا را به من نشان داد: يهوه در کنار دیوار راستی که با شاقول تراز شده بود ایستاده، با شاقول آن را امتحان میکرد تا ببیند تراز است یا نه.
آنگاه يهوه به من فرمود: «عاموس، چه میبینی؟» گفتم: «یک شاقول.» يهوه فرمود: «من بهوسیلۀ شاقول، قومم را امتحان میکنم و این بار، دیگر از مجازات کردن آنها منصرف نخواهم شد.
بتخانههای یسرال نابود خواهند شد و عبادتگاهایشان ویران خواهند گشت، و من بر ضد خاندان یِرُبعام، با شمشیر برخواهم خاست.»
اما وقتی اَمَصیهو، کاهن بیتئیل، آنچه را که عاموس میگفت شنید، با عجله این پیغام را برای یربعام پادشاه فرستاد: «عاموس به قوم ما خیانت میکند و علیه تو توطئه میچیند. سخنان او غیرقابل تحمل است.
عاموس میگوید تو کشته میشوی و قوم یسرال به سرزمینهای دور دست به تبعید و اسارت برده میشوند.»
آنگاه اَمَصیهو به عاموس گفت: «ای نبی، از سرزمین ما خارج شو! به سرزمین یهوده بازگرد و در آنجا نبوّت کن و نان بخور.
دیگر در بیتئیل برای ما نبوّت نکن، چون عبادتگاه پادشاه و مقر سلطنتی او در اینجا قرار دارد.»
ولی عاموس جواب داد: «من نه نبی هستم، نه از نسل انبیا. کارم چوپانی و چیدن میوههای صحرایی بود،
اما يهوه مرا از کار چوپانی گرفت و گفت: ”برو و برای قوم من یسرال نبوّت کن.“
ولی تو به من میگویی که بر ضد یسرال پیشگویی نکنم، پس به پیامی که يهوه برای تو دارد گوش کن:
”چون در کار يهوه دخالت کردی، زنت در همین شهر فاحشه خواهد شد، پسران و دخترانت کشته خواهند شد و املاکت تقسیم خواهد گردید. خودت نیز در سرزمین بیگانه خواهی مرد و قوم یسرال از وطن خود تبعید شده، به اسارت خواهند رفت.“»
8
آنگاه يهوه، در رؤیا یک سبد پر از میوههای رسیده به من نشان داد.
او پرسید: «عاموس، چه میبینی؟» جواب دادم: «یک سبد پر از میوههای رسیده.» يهوه فرمود: «این میوهها نمونهای از قوم من یسرال است که برای مجازات آماده شدهاند. دیگر مجازات ایشان را به تعویق نخواهم انداخت.
در آن روز سرودهایی که مردم در خانهٔ خدا میخوانند به گریه و زاری تبدیل خواهد شد. اجساد مردم در همه جا پراکنده خواهند شد و آنها را بیسر و صدا جمع کرده، به خارج شهر خواهند برد. من يهوه یهوه، چنین میگویم.»
گوش کنید! ای کسانی که بر فقرا ظلم میکنید و نیازمندان را پایمال مینمایید.
ای کسانی که آرزو دارید روز شَبّات و جشنهای مذهبی هر چه زودتر تمام شوند تا دوباره به کسب خود بپردازید و با ترازوهای دستکاری شده و سنگهای سبکتر، مشتریان خود را فریب داده، پول بیشتری از ایشان بگیرید.
ای کسانی که فقرا را در مقابل یک سکه نقره و یا یک جفت کفش به بردگی میگیرید و پس ماندهٔ گندم خود را به آنها میفروشید.
يهوه که مایهٔ سربلندی یسرال است، قسم خورده میفرماید: «من این کارهای شرورانۀ شما را فراموش نخواهم کرد.
پس سرزمین یسرال به لرزه خواهد افتاد و تمام قوم ماتم خواهند گرفت. سرزمین یسرال مانند رود نیل مصر در وقت سیلاب، متلاطم شده بالا خواهد آمد و دوباره فرو خواهد نشست.
در آن زمان، کاری خواهم کرد که آفتاب هنگام ظهر، غروب کند و زمین در روز روشن، تاریک شود.
جشنهای شما را به مجالس عزا و ترانههای شاد شما را به مرثیه مبدل خواهم کرد. آنگاه لباس عزا پوشیده سرهایتان را به علامت سوگواری خواهید تراشید، چنانکه گویی یگانه پسرتان مرده است. آن روز، روز بسیار تلخی خواهد بود.»
يهوه میفرماید: «روزی خواهد رسید که من قحطی شدیدی در این سرزمین پدید خواهم آورد. این قحطی، قحطی نان و آب نخواهد بود، بلکه قحطی کلام خدا.
مردم از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب دنبال کلام خدا خواهند دوید ولی موفق به پیدا کردن آن نخواهند شد.
در آن روز حتی دختران زیبا و مردان جوان نیز از تشنگی ضعف خواهند کرد
و آنانی که به بتهای شرمآور سامره و بتهای دان و بئرشبع سوگند یاد میکنند خواهند افتاد و دیگر هرگز بلند نخواهند شد.»
9
يهوه را دیدم که کنار مذبح ایستاده بود و میگفت: «سر ستونهای خانهٔ خدا را بشکن تا ستونها فرو ریخته، سقف خانه بر سر مردم خراب شود. کسی جان به در نخواهد برد. حتی کسانی هم که موفق به فرار شوند، در راه کشته خواهند شد.
اگر به دوزخ بروند، دست خود را دراز کرده آنها را از آنجا بیرون خواهم کشید و اگر به آسمانها فرار کنند، ایشان را به زیر خواهم آورد.
اگر در کوه کرمل پنهان شوند، آنها را پیدا خواهم کرد، و اگر در قعر دریا خود را مخفی کنند، مار را خواهم فرستاد تا آنها را بگزد.
حتی اگر به اسارت هم بروند، من آنها را در آنجا خواهم کشت. قصد من این است که این قوم مجازات شوند.»
يهوه، آن يهوه لشکرهای آسمان، زمین را لمس میکند و زمین گداخته میشود و همهٔ ساکنانش ماتم میگیرند. تمام زمین مثل رود نیل مصر بالا میآید و دوباره فرو مینشیند.
آنکه خانهٔ خود را در آسمانها ساخته و پایهٔ آن را بر زمین نهاده است، و آب دریا را فرا میخواند و آن را بر زمین میباراند، نامش يهوه است!
يهوه میفرماید: «ای قوم یسرال، آیا برای من شما از حبشیها بهتر هستید؟ آیا من که شما را از مصر بیرون آوردم، برای سایر قومها نیز همین کار را نکردم؟ فلسطینیها را از کفتور و سوریها را از قیر بیرون آوردم.
چشمان من مملکت گناهکار یسرال را میبیند و من آن را از روی زمین محو خواهم ساخت؛ ولی خاندان یسرال را به کلی از بین نخواهم برد،
بلکه مقرر میدارم که یسرال بهوسیلۀ سایر قومها مثل غلهای که در غربال است الک گردد و کاملاً از بدکاران پاک شود.
تمام گناهکارانی که میگویند: ”خدا نمیگذارد بلایی به ما برسد“، با شمشیر کشته خواهند شد.
«آنگاه در آن زمان، خیمۀ افتادۀ داوود را از نو بر پا خواهم داشت و خرابی دیوارهایش را تعمیر خواهم کرد؛ ویرانههایش را بازسازی کرده، آن را به عظمت سابقش باز خواهم گرداند.
و آنچه را که از ادوم و تمام قومهایی که نام مرا بر خود دارند، باقی بماند، یسرال تصاحب خواهد کرد.» يهوهی که تمام اینها را بجا میآورد چنین فرموده است.
يهوه میفرماید: «زمانی فرا خواهد رسید که فراوانی محصول خواهد بود و غله چنان سریع رشد خواهد کرد که دروگران فرصت درویدن نخواهند داشت، و از فراوانی انگور، از دامنهٔ کوههای یسرال شراب شیرین فرو خواهد چکید.
من قوم خود یسرال را از اسارت باز میگردانم. آنها شهرهای ویران خود را بازسازی نموده، دوباره در آنها ساکن خواهند شد. باغها و تاکستانها غرس نموده شراب آنها را خواهند نوشید و میوهٔ آنها را خواهند خورد.
ایشان را در سرزمینی که به آنها دادهام، مستقر خواهم ساخت و ایشان بار دیگر ریشهکن نخواهند شد.» یهوه اللها شما این را میفرماید.
obadiah
1
يهوه، آیندهٔ سرزمین ادوم را در رؤیایی به عوبدیه نشان داد. از جانب يهوه خبر رسیده که قاصدی با این پیام نزد قومها فرستاده شده است: «آماده شوید تا به جنگ ادوم برویم.»
يهوه میفرماید: «ای ادوم، تو را در میان قومها خوار و ضعیف میسازم.
از اینکه بر صخرههای بلند ساکن هستی به خود میبالی و با غرور میگویی: ”کیست که دستش در این بلندیها به من برسد!“ خود را گول نزن!
اگر همچون عقاب به اوج آسمانها بروی و آشیانهٔ خود را بین ستارگان بر پا داری، تو را از آنجا به زمین میآورم.» این است آنچه يهوه میگوید.
«اگر دزدها شبانگاه آمده تو را غارت میکردند به مراتب برای تو بهتر میبود، زیرا همه چیز را نمیبردند! یا اگر انگورچینان به سراغ تو میآمدند پس از چیدن انگور خوشهای چند باقی میگذاشتند!
اما اکنون ای ادوم، تو غارت خواهی شد و تمام ثروتت به یغما خواهد رفت.
«تمام همپیمانانت دشمن تو میشوند و دست به دست هم داده، تو را از سرزمینت بیرون میرانند. دوستان مورد اعتمادت، برای تو دام میگذارند و تو از آن آگاه نخواهی شد.»
يهوه میفرماید: «در آن روز در سراسر ادوم حتی یک شخص دانا باقی نخواهد ماند! زیرا من همهٔ دانایان ادوم را نابود خواهم کرد.
دلیرترین سربازان تیمان، هراسان خواهند گردید، و همه در کوهستان ادوم کشته خواهند شد.
«به سبب ظلمی که به برادر خود یسرال کردی رسوا و برای همیشه ریشهکن خواهی شد؛
زیرا یسرال را به هنگام سختی و احتیاجش ترک کردی. وقتی که مهاجمان، ثروت او را غارت میکردند و بر یروشلیم قرعه انداخته، آن را میان خود تقسیم مینمودند، تو کنار ایستاده، نخواستی هیچ کمکی به او بکنی و مانند یکی از دشمنانش عمل نمودی.
«تو نباید این کار را میکردی. وقتی که برادرانت را به سرزمینهای بیگانه میبردند، نمیبایست مینشستی و آنها را تماشا میکردی. در روز مصیبت مردم یهوده نمیبایست شادی میکردی و زمانی که در سختی بودند نمیبایست به آنها میخندیدی.
روزی که یسرال گرفتار این مصیبت و بلا شده بود، تو نیز به او بدی رساندی و رفته، غارتش کردی.
بر سر چهارراهها ایستادی و کسانی را که سعی میکردند فرار کنند کشتی. در آن زمان وحشت و پریشانی، بازماندگان یسرال را دستگیر نموده، تحویل دشمن دادی.
«من، يهوه بهزودی از تمام قومها انتقام خواهم کشید. ای ادوم، همانطور که با یسرال رفتار کردی، با تو نیز به همانگونه رفتار خواهد شد. هر چه کردی بر سر خودت خواهد آمد.
بر بالای کوه مقدّس من، جام مکافاتم را نوشیدی، قومهای دیگر نیز آن را خواهند نوشید. آری، آنها خواهند نوشید و از بین خواهند رفت و اثری از آنها باقی نخواهد ماند.
«ولی کوه مقدّس من در یروشلیم، پناهگاه و محل نجات خواهد شد. یسرال سرزمین خود را دوباره تصرف خواهد نمود
و مانند آتش، ادوم را خواهد سوزاند به طوری که از ادوم کسی باقی نخواهد ماند.» این را يهوه میفرماید.
اهالی جنوب یهوده، کوهستان ادوم را اشغال خواهند کرد و اهالی جلگههای یهوده، دشتهای فلسطین را تصرف نموده، دوباره مراتع افرایم و سامره را به چنگ خواهند آورد و قبیلهٔ بنیامین، جلعاد را خواهد گرفت.
تبعیدشدگان یسرالی مراجعت نموده، فینیقیه را تا صرفه در شمال، اشغال خواهند کرد و آنانی که از یروشلیم به آسیای صغیر به اسارت رفته بودند، به وطن خود بازگشته، شهرهای جنوب یهوده را خواهند گرفت.
نجاتیافتگان از کوه صهیون در یروشلیم بالا خواهند رفت تا بر کوههای ادوم حکومت کنند و خودِ يهوه، پادشاه ایشان خواهد بود!
jonah
1
يهوه این پیغام را برای یونس پسر امیتای فرستاد:
«به شهر بزرگ نینوا برو و بر ضد آن فریاد برآورده، بگو که شرارت آنها به پیشگاه من رسیده است.»
ولی یونس که نمیخواست به نینوا برود تصمیم گرفت از حضور يهوه به ترشیش فرار کند. او به بندر یافا رفت و در آنجا کشتیای دید که عازم ترشیش بود. یونس کرایه خود را پرداخت و سوار کشتی شد.
اما همین که کشتی از ساحل دور شد، ناگهان يهوه باد شدیدی وزانید و دریا را متلاطم ساخت به طوری که نزدیک بود کشتی در هم بشکند.
ملوانان از ترس جان خود، هر کدام از اللها خود کمک طلبیدند. آنها بارها را به دریا ریختند تا کشتی سبک شود. در تمام این مدت، یونس با خیال راحت در انبار کشتی خوابیده بود!
نااللها کشتی نزد او رفت و فریاد زد: «چگونه میتوانی در چنین اوضاعی راحت بخوابی؟ برخیز و نزد اللها خود فریاد برآور تا شاید به ما رحم کرده، ما را نجات دهد!»
آنگاه کارکنان کشتی تصمیم گرفتند قرعه بیندازند تا ببینند کدام یک از آنها اللهاان را به خشم آورده و باعث این طوفان وحشتناک شده است. قرعه به نام یونس افتاد.
آنها از او پرسیدند: «به ما بگو به چه علّت این بلا بر ما عارض شده است؟ تو کیستی؟ کارت چیست؟ اهل کجایی؟ از چه قومی هستی؟»
یونس گفت: «من عبرانی هستم و یهوه، اللها آسمان را که دریا و خشکی را آفرید میپرستم.»
سپس به ایشان گفت که از حضور يهوه فرار کرده است. آنها وقتی این را شنیدند بسیار ترسیدند و گفتند: «چرا این کار را کردی؟»
تلاطم دریا هر لحظه بیشتر میشد، پس به او گفتند: «با تو چه کنیم تا طوفان آرام شود؟»
یونس گفت: «مرا به دریا بیندازید و دریا دوباره آرام میشود؛ چون میدانم این طوفان وحشتناک به سبب من دامنگیر شما شده است.»
ملوانان کوشش کردند کشتی را به ساحل برسانند، ولی موفق نشدند. طوفان شدیدتر از آن بود که بتوان با آن دست و پنجه نرم کرد!
پس آنها نزد يهوه دعا کرده، گفتند: «ای يهوه، ما را برای مرگ این شخص هلاک نکن و ما را مسئول مرگ او ندان؛ زیرا همهٔ اینها خواست تو بوده است.»
آنگاه یونس را برداشته، او را به دریای خروشان انداختند و طوفان قطع شد!
آنها سخت از يهوه ترسیدند و قربانیها تقدیم او نمودند و نذرها کردند.
همان موقع يهوه ماهی بزرگی فرستاد و ماهی یونس را بلعید و یونس سه روز و سه شب در شکم ماهی ماند.
2
آنگاه یونس از شکم ماهی نزد یهوه، اللها خود دعا کرده گفت:
«به هنگام سختی، يهوه را خواندم و او مرا اجابت فرمود. از عالم مرگ فریاد برآوردم و تو ای يهوه، به داد من رسیدی!
مرا به اعماق دریا انداختی. در سیلابها غرق شدم و امواج خروشانت مرا پوشانید.
به خود گفتم که مرا از نظر خود دور انداختهای و دیگر نمیتوانم خانهٔ مقدّست را ببینم.
«در امواج دریا فرو رفتم. مرگ بسیار نزدیک بود. آبها مرا احاطه کردند و علفهای دریا دور سرم پیچیدند.
تا عمق کوهها فرو رفتم. درهای زندگی به رویم بسته شد و در دیار مرگ زندانی شدم. ولی ای يهوه، اللها من، تو مرا از چنگال مرگ رهانیدی!
«وقتی که تمام امید خود را از دست داده بودم، بار دیگر تو را ای يهوه به یاد آوردم و دعای قلب من در خانهٔ مقدّست به حضور تو رسید.
«کسانی که بتهای باطل را میپرستند از پیروی تو برگشتهاند،
ولی من با سرودهای تشکر برای تو قربانی خواهم کرد و نذر خود را به تو ادا خواهم نمود. نجات فقط از جانب يهوه است.»
آنگاه يهوه به ماهی امر فرمود که یونس را از دهان خود به ساحل بیفکند و ماهی چنین کرد.
3
آنگاه يهوه بار دیگر به یونس فرمود:
«به شهر بزرگ نینوا برو و پیامی را که به تو میدهم، به آنها اعلام کن!»
یونس اطاعت کرده، به نینوا رفت. نینوا شهر بسیار بزرگی بود به طوری که سه روز طول میکشید تا کسی سراسر آن را بپیماید.
یونس وارد شهر شد و پس از طی یک روز راه شروع به موعظه کرده، گفت: «بعد از چهل روز نینوا ویران خواهد شد!»
اهالی شهر حرفهایش را باور کرده، به همه اعلان کردند که روزه بگیرند؛ و همه، از بزرگ تا کوچک، پلاس پوشیدند.
هنگامی که پادشاه نینوا شنید که یونس چه گفته است از تخت خود پایین آمده، لباس شاهانه را از تن درآورد و پلاس پوشیده، در خاکستر نشست.
پادشاه و بزرگان دربار او این پیام را به سراسر شهر فرستادند: «نه مردم و نه حیوانات، هیچکدام نباید چیزی بخورند و حتی آب بنوشند.
همهٔ مردم باید پلاس پوشیده، به درگاه يهوه التماس کنند و از راههای بد خود بازگشت نموده، از اعمال زشت خود دست بکشند.
کسی چه میداند، شاید يهوه از خشم خود برگردد و بر ما ترحم کرده، ما را از بین نبرد.»
وقتی خدا دید آنها از راههای بد خود دست کشیدهاند بر آنها ترحم کرده، بلایی را که گفته بود بر ایشان نفرستاد.
4
اما یونس از این موضوع به شدت ناراحت و خشمگین شد.
او نزد يهوه دعا کرد و گفت: « يهوها، وقتی در مملکت خود بودم و تو به من گفتی به اینجا بیایم، میدانستم که تو از تصمیم خود منصرف خواهی شد، زیرا تو اللهای مهربان و بخشنده هستی و دیر غضبناک میشوی و بسیار احسان میکنی. برای همین بود که خواستم به ترشیش فرار کنم.
« يهوها، اینک جانم را بگیر، زیرا برای من مردن بهتر از زنده ماندن است.»
آنگاه يهوه به وی فرمود: «آیا درست است که از این بابت خشمگین شوی؟»
یونس از شهر خارج شده، به طرف شرق رفت. در خارج از شهر برای خود سایبانی ساخته، زیر سایهٔ آن منتظر نشست تا ببیند بر سر شهر چه میآید.
آنگاه يهوه به سرعت گیاهی رویانید و برگهای پهن آن را بر سر یونس گسترانید تا بر او سایه بیندازد و به او راحتی ببخشد. یونس از سایهٔ گیاه بسیار شاد شد.
اما صبح روز بعد خدا کرمی به وجود آورد و کرم ساقهٔ گیاه را خورد و گیاه خشک شد.
وقتی که آفتاب برآمد و هوا گرم شد، يهوه بادی سوزان از جانب شرق بر یونس وزانید و آفتاب چنان بر سر او تابید که بیتاب شده، آرزوی مرگ کرد و گفت: «برای من مردن بهتر از زنده ماندن است.»
آنگاه يهوه به یونس فرمود: «آیا از خشک شدن گیاه باید خشمگین شوی؟» یونس گفت: «بلی، باید تا به حد مرگ هم خشمگین شوم.»
يهوه فرمود: «برای گیاهی که در یک شب به وجود آمد و در یک شب از بین رفت دلت سوخت، با آنکه برایش هیچ زحمتی نکشیده بودی؛
پس آیا دل من برای شهر بزرگ نینوا نسوزد که در آن بیش از صد و بیست هزار نفر که دست چپ و راست خود را از هم تشخیص نمیدهند و نیز حیوانات بسیار وجود دارد؟»
micah
1
در دوران سلطنت یوتام و آحاز و حِزِقیهو، پادشاهان یهوده، يهوه این پیام را دربارهٔ یروشلیم و سامره، به صورت رؤیا به میکاه مورشتی داد.
ای تمام قومها بشنوید! ای همهٔ ساکنان زمین گوش دهید! يهوه از خانه مقدّس خود بر ضد شما شهادت میدهد.
اینک يهوه تخت فرمانروایی خود را در آسمان ترک کرده و از فراز کوهها به زمین میآید.
کوهها در زیر پاهایش مثل موم آب میشوند و مانند سیل از بلندیها به دره سرازیر میگردند.
تمام اینها به سبب گناهان مردم یسرال و یهوده اتفاق میافتد. بتپرستی و عِصیان سامره و یروشلیم را که پایتختهای یسرال و یهوده هستند، پر ساخته است.
يهوه میفرماید: «شهر سامره را به صورت تودهای از خاک درمیآورم؛ آن را چنان شخم میزنم که بتوان برای کشت انگور از آن استفاده کرد. حصار و قلعههای آن را خراب کرده، سنگهایش را به دره میریزم تا بنیادش نمایان شود.
تمام بتهایش خرد خواهند شد و همۀ هدایای معبدش در آتش خواهند سوخت. من همۀ تمثالهایش را نابود خواهم کرد. او هدایایش را از فاحشگی به دست آورده است، پس آنها را از دست خواهد داد و آنها به فاحشههای دیگر داده خواهند شد.»
من گریه میکنم و ماتم میگیرم، مثل شغال زوزه میکشم و مانند جغد شیون میکنم. از غصه و سرافکندگی با پای برهنه و تن عریان راه میروم،
چون زخم قوم من عمیقتر از آن است که شفا یابد. زیرا ویرانی به یهوده و حتی به دروازههای یروشلیم نیز رسیده است.
این را به شهر جت نگویید و نگذارید اهالی آنجا گریهٔ شما را بشنوند! ای ساکنان بیتعفره از شدت درد و شرمندگی در خاک بغلتید!
مردم شافیر برهنه و سرافکنده به اسارت برده میشوند. اهالی صعنان جرأت نمیکنند از خانههایشان بیرون بیایند. وقتی صدای ماتم مردم بیتایصل را بشنوید، بدانید که در آنجا پناهگاهی نیست.
ساکنان ماروت از فرط انتظار بیمار شدهاند، چون بلا از جانب يهوه بر ضد یروشلیم نازل شده است.
ای مردم لاکیش بشتابید! بر سریعترین ارابههای خود سوار شده، فرار کنید، چون شما اولین شهر یهوده بودید که گناه بتپرستی یسرال را دنبال کردید و برای سایر شهرها سرمشق شدید.
ای مردم یهوده، هدایای خداحافظی به شهر مورِشِت جَت بفرستید، زیرا امیدی برای نجات آن نیست. شهر اکزیب پادشاهان یسرال را فریفته است.
ای مردم مریشه، دشمنانتان بر شما مسلط خواهند شد و بزرگان یسرال به غار عدولام پناه خواهند برد.
برای فرزندان خود ماتم کنید، چون آنها را از آغوشتان خواهند ربود و دیگر هرگز آنها را نخواهید دید. سرهایتان را بتراشید و خود را مانند کرکس کچل سازید، زیرا فرزندان عزیزتان را به سرزمینهای دور دست به اسارت خواهند برد.
2
وای بر شما که شب بر بستر خود نقشههای شوم میکشید و صبح زود بر میخیزید تا آنها را عملی سازید؛ زیرا قدرت انجامش را دارید.
به زمینها و خانههای مردم طمع میکنید و آنها را از چنگشان درمیآورید. اموال و خانهٔ کسی از دست شما در امان نیست.
پس يهوه میفرماید: «من قصد دارم بر سر شما بلا نازل کنم و شما قادر نخواهید بود از آن فرار کنید. روزگارتان سیاه خواهد شد و دیگر با تکبر راه نخواهید رفت،
آنگاه دشمنان شما با تمسخر نوحهسرایی کرده خواهند گفت: ”خانه خراب و نابود شدیم. يهوه سرزمین ما را از ما گرفته و ما را آواره کرده و مزرعههایمان را به دیگران داده است.“
هنگامی که سرزمین قوم من به آنان بازگردانده شود، شما سهمی از آن نخواهید داشت.»
ولی آنان میگویند: «این چیزها را بر زبان نیاور، در این مورد صحبت نکن! رسوایی هرگز دامنگیر ما نخواهد شد.»
يهوه میفرماید: «ای خاندان یسرال، آیا فکر میکنید صبر من تمام شده است که اینچنین با خشونت با شما صحبت میکنم؟ مگر نمیدانید که من با کسانی که درستکار باشند با مهربانی سخن میرانم؟
ولی در این روزها قوم من به دشمنی با من برخاستهاند! شما پیراهن کسانی که به شما اطمینان کردهاند از آنها میگیرید و آنان را به شکل از جنگ برگشتگان درمیآورید.
بیوهزنان قوم مرا از خانههای باصفایشان بیرون میرانید و فرزندانشان را از هرگونه حق خدادادی محروم میکنید.
برخیزید و بروید! اینجا دیگر در امنیت و آسایش نخواهید بود، زیرا به خاطر گناهان شما این مکان محکوم به فنا شده است.
«اگر آدم ولگرد و دروغگویی بیاید و از لذت شراب و بادهنوشی برایتان حرف بزند، فوری او را بهعنوان نبی قبول میکنید.
«ای یسرال، زمانی میرسد که من بازماندگان قوم تو را مانند گوسفندان به آغل باز میگردانم و سرزمین تو، بار دیگر مانند چراگاهی مملو از گوسفند، پر از جمعیت خواهد شد.
من راه را برای ایشان باز میکنم تا از میان دروازههای شهرهایی که در آنها اسیر هستند عبور کرده، به سرزمین خود بازگردند. من که يهوه و پادشاه ایشان هستم ایشان را رهبری خواهم کرد.»
3
ای رهبران بنییسرال، گوش کنید! شما کسانی هستید که باید مفهوم عدالت را بدانید،
ولی در عوض از خوبی متنفرید و بدی را دوست میدارید. شما پوست قوم مرا میکنید و گوشتی بر بدنشان باقی نمیگذارید.
آنها را میبلعید، پوست از تنشان جدا میکنید و استخوانهایشان را مانند گوشتی که تکهتکه کرده در دیگ میریزند، خرد میکنید،
پس زمانی که از يهوه کمک بخواهید او به دعای شما گوش نخواهد داد. او روی خود را از شما برخواهد گرداند، زیرا مرتکب کارهای زشت شدهاید.
يهوه میفرماید: «ای انبیای دروغگو که قوم مرا گمراه کرده، برای کسی که به شما مزد میدهد با صدای بلند سلامتی میطلبید و کسی را که مزد نمیدهد تهدید میکنید؛
تاریکی شب شما را فرو خواهد گرفت تا دیگر رؤیا نبینید و پیشگویی نکنید. آفتاب بر شما غروب خواهد کرد و روزتان تاریک خواهد شد.
انبیا و پیشگویان شما روی خود را از خجالت خواهند پوشاند، زیرا دیگر از جانب خدا جوابی برای شما نخواهد آمد.»
و اما من از قدرت روح يهوه پر شدهام تا بدون ترس، گناهان قوم یسرال را به آنها اعلام کنم.
پس ای رهبران یسرال که از عدالت نفرت دارید و بیانصافی میکنید، به من گوش دهید!
ای کسانی که یروشلیم را از خون و ظلم پر ساختهاید،
ای رهبران رشوهخوار، ای کاهنان و انبیایی که تا به شما مزد ندهند موعظه نمیکنید و نبوّت نمینمایید، ولی وانمود میکنید که به خدا توکل دارید و میگویید: « يهوه در میان ماست، پس هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید.»
به خاطر شما یروشلیم با خاک یکسان شده، به صورت تودهای سنگ در خواهد آمد و کوهی که خانهٔ يهوه بر آن قرار دارد به جنگل تبدیل خواهد شد.
4
در روزهای آخر، کوهی که خانهٔ يهوه بر آن قرار دارد، بلندترین قلهٔ دنیا محسوب خواهد شد و مردم از سرزمینهای مختلف به آنجا روانه خواهند گردید.
آنان خواهند گفت: «بیایید به کوه يهوه که خانهٔ اللها یسرال بر آن قرار دارد برویم تا او قوانین خود را به ما یاد دهد و ما آنها را اطاعت کنیم.» زیرا يهوه دستورهای خود را در یروشلیم صادر میکند.
يهوه در میان قومها داوری خواهد کرد و به منازعات بین قدرتهای بزرگ در سرزمینهای دور دست خاتمه خواهد داد. ایشان شمشیرهای خود را برای ساختن گاوآهن در هم خواهند شکست، و نیزههای خویش را برای تهیۀ اره. قومها دیگر به جان هم نخواهند افتاد و خود را برای جنگ آماده نخواهند کرد.
هر کس در خانهٔ خود در صلح و امنیت زندگی خواهد کرد، زیرا چیزی که باعث ترس شود وجود نخواهد داشت. این وعده را يهوه لشکرهای آسمان داده است.
قومهای جهان اللهاان خود را عبادت میکنند و از آنها پیروی مینمایند، ولی ما تا ابد يهوه، اللها خود را عبادت خواهیم کرد و از او پیروی خواهیم نمود.
يهوه میفرماید: «در آن روز قوم بیمار و لنگ خود را که از سرزمین خود رانده شده و تنبیه گشتهاند، دوباره در وطن خودشان به قدرت خواهم رسانید و از آنها قوم نیرومندی به وجود خواهم آورد، و من تا ابد در یروشلیم بر آنها سلطنت خواهم کرد.
ای یروشلیم، ای برج دیدبانی خدا، قوت و قدرت سلطنت خود را مثل سابق باز خواهی یافت!»
ای یروشلیم چرا فریاد برمیآوری؟ چرا مثل زنی که میزاید، درد میکشی؟ آیا به این علّت است که پادشاهی نداری و مشاورانت از بین رفتهاند؟
ای مردم یروشلیم از درد به خود بپیچید و بنالید، چون باید این شهر را ترک کرده، در صحرا زندگی کنید! شما به سرزمین دور دست بابِل تبعید میشوید؛ ولی در آنجا من به داد شما میرسم و شما را از چنگ دشمن رهایی میبخشم.
درست است که قومهای زیادی بر ضد شما برخاستهاند و تشنهٔ خون شما هستند و میخواهند شما را نابود کنند،
ولی آنها از قصد يهوه بیاطلاعند و نمیدانند که روزی فرا میرسد که يهوه آنها را مثل بافهها در خرمنگاه جمع میکند.
يهوه میفرماید: «ای مردم یروشلیم به پا خیزید و این خرمن را بکوبید. من به شما شاخهای آهنین و سمهای مفرغینن خواهم داد تا قومهای بسیاری را پایمال نمایید و اموالشان را که به زور به چنگ آوردهاند، به يهوه که مالک تمامی زمین است تقدیم کنید.»
5
ای شهر لشکرها، سربازانت را بسیج کن، زیرا محاصره شدهای. دشمن با عصای خود به صورت حاکم یسرال ضربه خواهند زد.
اما تو، ای بیتلحم افراته، هر چند که در یهوده روستای کوچکی بیش نیستی با وجود این از تو کسی برای من ظهور خواهد کرد که از ازل بوده است و او قوم من یسرال را رهبری خواهد نمود.
پس قوم یسرال به دست دشمن تسلیم خواهند شد تا زمانی که زن حامله فرزند خود را به دنیا آورد. آنگاه بقیهٔ قوم یسرال که در اسارت هستند باز خواهند گشت و به برادران خود ملحق خواهند شد.
وقتی او بیاید با قوت و جلال يهوه، اللها خود گلهٔ خود را خواهد چرانید. قوم او در امنیت زندگی خواهند کرد، زیرا تمام مردم جهان به عظمت او پی خواهند برد،
و او صلح و سلامتی به ارمغان خواهد آورد. هنگامی که آشوریها به سرزمین ما هجوم آورده، وارد قلعههایمان شوند، رهبران نیرومند خود را به مقابله با آنها خواهیم فرستاد؛
و ایشان با شمشیرهای از غلاف کشیده، آشور، سرزمین نمرود را فتح خواهند کرد. زمانی که آشوریها به سرزمین ما حملهور شوند، او ما را از دست ایشان خواهد رهانید.
آنگاه بازماندگان یسرال برای قومهای بسیار، شبنم و بارانی از جانب يهوه خواهند بود. آنها به خدا اعتماد خواهند داشت نه به انسان.
ایشان در میان قومها و ملتهای بسیار مانند شیری درنده در میان گلههای گوسفند خواهند بود، که هنگام عبور پایمال میکند و میدرد و کسی نمیتواند آنها را برهاند.
قوم یسرال در برابر دشمنانش خواهد ایستاد و آنها را نابود خواهد کرد.
يهوه به قوم یسرال میفرماید: «در آن زمان تمام اسبها و ارابههای شما را از بین خواهم برد،
شهرهای شما را خراب نموده، همهٔ قلعههایتان را ویران خواهم کرد.
به جادوگری شما پایان خواهم داد و دیگر فالگیرانی نخواهند بود تا با آنها مشورت کنید.
تمام بتهای شما را سرنگون خواهم ساخت. دیگر هرگز آنچه را که با دست خود ساختهاید عبادت نخواهید کرد.
بتهایی را که در سرزمین شماست منهدم خواهم کرد و شهرهایتان را با خاک یکسان خواهم نمود.
«من با خشم و غضب از اقوامی که مرا اطاعت نمیکنند انتقام خواهم گرفت.»
6
اکنون به آنچه يهوه میگوید، گوش فرا دهید: برخیز و دادخواهی خود را ارائه ده و بگذار کوهها و تپهها آنچه را که میگویی بشنوند.
ای کوهها، ای اساسهای جاودانی زمین، به دادخواهی يهوه گوش فرا دهید! يهوه علیه قوم خود شکایت دارد و او یسرال را متهم میسازد.
يهوه میفرماید: «ای قوم من، چه کردهام که از من خسته و روگردان شدهاید؟ جواب دهید!
من شما را از مصر بیرون آوردم، از بندگی نجاتتان دادم و موسی، هارون و مریم را فرستادم تا شما را هدایت کنند.
ای قوم من، به یاد آورید چگونه بالاق، پادشاه موآب، سعی کرد بهوسیلۀ نفرین بلعام پسر بعور، شما را نابود کند، اما من او را وادار کردم به جای لعنت، برای شما دعای خیر کند. آنچه را که در مسیر شطیم تا جلجال اتفاق افتاد به خاطر آورید و به کارهای عادلانۀ من پی ببرید.»
وقتی برای عبادت يهوه، اللها قادر مطلق میآییم، چه چیز به حضور او بیاوریم؟ آیا اگر بهترین گوسالهها را برای او قربانی کنیم او از ما راضی خواهد شد؟
اگر هزاران گوسفند و دهها هزار نهر پر از روغن زیتون به او تقدیم کنیم او از ما خشنود خواهد گردید؟ آیا اگر فرزند ارشد خود را برای گناه خود قربانی کنیم او گناه ما را خواهد بخشید؟
يهوه به ما فرموده است که از ما چه میخواهد. آنچه او از ما میخواهد این است که رحم و انصاف داشته باشیم و با کمال فروتنی احکامش را بجا آوریم.
ترسیدن از نام يهوه خردمندی است. يهوه خطاب به یروشلیم میفرماید: «ای مردمی که در شهر جمع شدهاید، به من گوش دهید!
ای گناهکاران، در خانههای خود گنجهایی اندوختهاید که از اموال دزدی و با استفاده از ترازوهای تقلبی به دست آوردهاید.
آیا این انصاف است که من کسانی را که از ترازوها و سنگهای تقلبی استفاده میکنند ببخشم؟
ثروتمندان شما مال و ثروت خود را از راه ظلم و زور به دست آوردهاند. هموطنان شما به دروغگویی عادت کردهاند و حرف راست از دهانشان بیرون نمیآید!
«بنابراین، به سبب تمام گناهانتان شما را مجروح میکنم و به نابودی میکشم.
خوراک خواهید خورد، ولی هرگز سیر نخواهید شد و همیشه از گرسنگی رنج خواهید برد. مال و منال ذخیره خواهید کرد، اما چیزی برای شما باقی نخواهد ماند. آنچه را نیز باقی بماند به دشمنانتان خواهم داد.
خواهید کاشت، ولی درو نخواهید کرد. از زیتون، روغن خواهید گرفت، ولی خودتان از آن بیبهره خواهید ماند. انگور را زیر پا له خواهید کرد، ولی شراب آن را نخواهید نوشید،
زیرا از کارهای پلید ”عمری“ پادشاه و پسرش ”اَخاب“ سرمشق میگیرید. شما از راه و رسم آنها پیروی میکنید، بنابراین شما را به نابودی خواهم کشید. مردم جهان شما را تحقیر خواهند کرد و قومها از شما شرم خواهند داشت.»
7
وای بر من! من مانند شخص گرسنهای هستم که روی درختان میوهای نمییابد و بر تاکها انگوری پیدا نمیکند. هیچ انگور و انجیری بر درختان باقی نمانده است.
هیچ پرهیزگاری روی زمین یافت نمیشود و انسان درستکاری در بین مردم دیده نمیشود. همه قاتل هستند و برای برادران خود دام می گسترانند.
دستهایشان برای ارتکاب گناه مهارت دارند. حاکم و قاضی هر دو رشوه میخواهند. قدرتمندان به آنها رشوه میدهند و میگویند چه میخواهند و آنها نیز برای انجام خواستههای ایشان نقشه میکشند.
حتی بهترین ایشان مثل خارند و صالحترینشان مانند خاربست. ولی روز مجازات آنها فرا رسیده است و همه آشفته خواهند شد.
به هیچکس اعتماد نکن، نه به بهترین دوستت و نه حتی به همسرت!
زیرا پسر به پدر اهانت میکند، دختر با مادرش مخالفت میورزد و عروس با مادرشوهرش دشمنی میکند. اهل خانهٔ شخص، دشمنان او میباشند.
و اما من منتظر یاری يهوه هستم، و برای اللها نجات خود انتظار میکشم. او دعای مرا مستجاب خواهد فرمود.
ای دشمنان به ما نخندید، زیرا اگرچه به زمین بیفتیم، باز برخواهیم خاست! اگرچه در تاریکی باشیم، خود يهوه روشنایی ما خواهد بود!
وقتی يهوه ما را تنبیه کند، تحمل خواهیم کرد، زیرا نسبت به او گناه کردهایم. سرانجام او در برابر دشمنانمان از ما حمایت کرده، ایشان را به سبب تمام بدیهایی که به ما روا داشتهاند، مجازات خواهد کرد. يهوه ما را از تاریکی بیرون آورده، در روشنایی قرار خواهد داد و ما شاهد اجرای عدالت او خواهیم بود.
آنگاه دشمنانمان خواهند دید که يهوه پشتیبان ماست و از این که به ما طعنه زده میگفتند: «اللها شما کجاست؟» شرمنده خواهند شد. آنگاه با چشمان خود خواهیم دید که ایشان مثل گل کوچهها پایمال میشوند.
ای یسرال، شهرهایت بزرگتر و بهتر از قبل بازسازی خواهند شد، و مرزهایت گسترش خواهند یافت.
در آن روز، قوم تو از آشور و مصر، از ناحیهٔ رود فرات، و از دریاها و کوهستانهای دور دست نزد تو باز خواهند گشت.
اما سرزمینهای دیگر به سبب گناهان مردمشان ویران خواهند گردید.
ای يهوه، بیا و بر قوم خود شبانی کن؛ گلهٔ خود را رهبری فرما و گوسفندانت را که در جنگل تنها ماندهاند، مانند گذشته به چراگاههای سرسبز و حاصلخیز باشان و جلعاد هدایت کن.
يهوه در پاسخ میفرماید: «مثل زمانی که شما را از اسارت مصر بیرون آوردم، معجزههای بزرگی برای شما خواهم کرد.»
مردم جهان کارهای او را خواهند دید و از قدرت ناچیزشان شرمنده خواهند شد. از ترس دست بر دهان خواهند گذاشت و گوشهایشان کر خواهد شد.
مثل مار خاک را خواهند لیسید، و مانند خزندگان از سوراخهای خود بیرون خزیده، با ترس و لرز در حضور یهوه، اللها ما خواهند ایستاد.
يهوها، اللهای مثل تو نیست که گناه را ببخشد. تو گناهان بازماندگان قوم خود را میآمرزی و تا ابد خشمگین نمیمانی، چون دوست داری رحم کنی.
بله، بار دیگر بر ما ترحم خواهی کرد. گناهان ما را زیر پاهای خود لگدمال خواهی کرد و آنها را به اعماق دریا خواهی افکند!
چنانکه قرنها پیش به یعقوب وعده فرمودی ما را برکت خواهی داد و همانطور که برای پدران ما سوگند خورده، با آنها عهد بستی، بر ما رحم خواهی کرد.
nahum
1
يهوه این رؤیا را که دربارهٔ نینوا است به ناحوم القوشی نشان داد:
یهوه اللهای غیور است و از کسانی که با وی مخالفت ورزند، انتقام میگیرد و با خشم شدید آنان را مجازات میکند.
يهوه دیر خشمگین میشود ولی گناه را هرگز بیسزا نمیگذارد. قدرت او عظیم است و آن را میتوان در گردبادهای وحشتناک و طوفانهای شدید مشاهده کرد. ابرها خاک زیر پای او هستند!
به فرمان يهوه دریاها و رودها خشک میشوند، چراگاههای سبز و خرم باشان و کرمل از بین میروند و جنگلهای سرسبز لبنان طراوت و خرمی خود را از دست میدهند.
در حضور او کوهها میلرزند، تپهها گداخته میشوند، زمین متلاشی میگردد و ساکنانش نابود میشوند.
کیست که بتواند در برابر خشم خدا ایستادگی کند؟ غضب او مانند آتش فرو میریزد و کوهها در برابر خشم او خرد میشوند.
يهوه نیکوست و در روز بلا و سختی پناهگاه میباشد. او از کسانی که به او توکل میکنند مراقبت مینماید،
ولی دشمنان خود را با سیلابی شدید از بین میبرد و آنها را به ظلمت مرگ روانه میکند.
ای نینوا، چرا به فکر مخالفت با يهوه هستی؟ او با یک ضربه تو را از پای در خواهد آورد، به طوری که دیگر نخواهی توانست مقاومت کنی.
دشمنانش را همچون خارهای به هم پیچیده و مانند کسانی که از مستی تلوتلو میخورند به داخل آتش میاندازد و آنها همچون کاه در شعلههای آتش سوخته شده دود میشوند.
این پادشاه تو کیست که جرأت میکند بر ضد يهوه توطئه کند؟
يهوه میفرماید: «سپاه آشور هر قدر هم قوی و بزرگ باشد، محو و نابود خواهد شد. «ای قوم من، به اندازۀ کافی شما را تنبیه کردهام، اما بار دیگر تنبیهتان نخواهم کرد.
اینک زنجیرهای شما را پاره میکنم و شما را از قید اسارت پادشاه آشور آزاد میسازم.»
يهوه به پادشاه آشور میفرماید: «نسل تو را از بین میبرم تا نام و نشانی از تو باقی نماند. بتها و بتخانههای تو را نابود خواهم کرد و قبرت را خواهم کند، زیرا تو نفرتانگیزی.»
ببینید، قاصدی از کوهها سرازیر شده، خبر خوش پیروزی را ندا میدهد. ای یهوده، عیدهای خود را برگزار نما و نذرهای خود را به خدا وفا کن، چون دشمن، دیگر هرگز برنمیگردد. او برای همیشه ریشهکن شده است!
2
ای نینوا، عمرت به سر آمده است! سپاهیان دشمن، تو را محاصره کردهاند. پس حصارهای خود را تقویت کن. جاده را دیدبانی نما و آمادۀ جنگ باش.
تو سرزمین یهوده را ویران کردی، ولی يهوه عزت و قدرتشان را به ایشان باز میگرداند. شاخههای تاک یسرال بریده شدهاند، اما او شکوه آن را باز خواهد گرداند.
سپرهای سرخ دشمن برق میزنند! لباسهای نظامی سرخ رنگ آنها را ببین! ارابههای درخشان آنها را مشاهده نما که در کنار هم بهوسیلۀ اسبها به پیش حرکت میکنند. دشمن آمادۀ حمله است!
ارابههای تو در خیابانها و میدانها به سرعت از هم پیشی میگیرند؛ مانند برق جلو میروند و مثل مشعل میدرخشند!
پادشاه بر سر افسرانش فریاد میزند و آنها دستپاچه شده، با عجله به طرف دیوارهای شهر میدوند تا سنگرهایشان را بر پا سازند.
اما خیلی دیر شده است! دریچههای رودخانه باز است. دشمن به داخل شهر رخنه کرده است. کاخ سلطنتی را وحشت فرا گرفته است!
ملکهٔ نینوا را برهنه به کوچهها آوردهاند؛ او را اسیر کردهاند و ندیمههایش گریان به دنبال او میروند و مثل فاختهها مینالند و سینه میزنند.
شهر نینوا چون مخزن آبی است که سوراخ شده باشد. اهالی آن با شتاب از آن بیرون میریزند و به فریادهایی که آنها را از فرار باز میدارد توجهی نمیکنند.
نقرهها را غارت کنید! طلاها را به یغما ببرید! گنجهای بیحسابش را تاراج کنید!
شهر نینوا خراب و متروک شده است. دلها از ترس آب شدهاند، زانوها میلرزند، رمقی در مردم نمانده و رنگ از صورتها پریده است.
اینک، آن نینوای بزرگ، آن بیشهٔ شیران و محل دلیران کجاست؟ نینوایی که در آن پیر و جوان بدون ترس و دلهره زندگی میکردند.
ای نینوا که زمانی چون شیر، نیرومند بودی، و دشمنانت را پایمال میکردی تا زنان و فرزندانت را سیر کنی و شهرها و خانههایت را از غنایم و اسیران جنگ پر سازی!
بدان که اکنون يهوه لشکرهای آسمان بر ضد تو برخاسته است. او ارابههایت را میسوزاند و دلیران تو را هلاک میکند. دیگر هرگز از سرزمینهای مغلوب، اسیری نخواهی آورد و صدای سفیران مغرورت دیگر شنیده نخواهد شد.
3
وای بر نینوا، شهری که از دروغ و قتل و غارت پر است، و قربانیان آن را پایانی نیست!
به صدای ضربههای تازیانهها که بر پیکر اسبان وارد میآید گوش کنید! غرش چرخها، تاخت و تاز اسبها و صدای مهیب ارابهها را بشنوید!
به شمشیرهای درخشان و نیزههای براق سواران نگاه کنید. اجساد کشتهشدگان در همه جا روی هم انباشته شدهاند و مردم در حین راه رفتن روی آنها میافتند.
این همه بدان سبب است که نینوای زناکار و جادوگر، مانند یک زن افسونگر با زیبایی خود قومها را به دام میانداخت و آنگاه به آنها یاد میداد اللهاان دروغینش را بپرستند.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «ای نینوا، من بر ضد تو برخاستهام و اکنون تمام قومها برهنگی و رسوایی تو را خواهند دید.
تو را با کثافت میپوشانم و به مردم جهان نشان میدهم که تو چقدر فاسد هستی.
هر که تو را ببیند از تو فرار کرده، فریاد خواهد زد: ”نینوا ویران شده است!“ ولی هرگز کسی از نابودی تو تأسف نخواهد خورد.»
ای نینوا آیا تو از شهر تبس، پایتخت مصر بهتر هستی که آبهای رود نیل از هر طرف آن را در بر گرفته، مانند حصاری آن را محافظت مینمود؟
او بر حبشه و تمام سرزمین مصر فرمان میراند و فوط و لیبی متحدین نیرومندش بودند و به یاری او میشتافتند.
با وجود این، تبس سقوط کرد. دشمنان، اهالی آن را به اسارت درآوردند و فرزندانشان را بر سنگفرش خیابانها کوبیده، کشتند. رهبرانش را به زنجیر کشیدند و آنها را به حکم قرعه بین خودشان تقسیم کرده، به خدمت خود درآوردند.
ای نینوا، تو نیز مانند افراد مست، گیج و مبهوت خواهی شد و پناهگاهی جستجو خواهی کرد تا خود را از چنگ دشمن پنهان کنی.
تمام قلعههای تو مانند درختان انجیری هستند که میوههایشان رسیده باشد. وقتی درختان انجیر را تکان دهند نوبر رسیدهٔ آنها در دهان تکان دهندگانش میافتد.
سربازانت همچون زنان، ضعیف و درمانده میشوند. دروازههای سرزمینت به روی دشمن باز شده به آتش کشیده میشوند.
برای محاصره شدن آماده شو! آب کافی ذخیره کن! قلعههایت را تقویت نما! خشتهای زیادی برای تعمیر دیوارهایت آماده کن! به گودالها داخل شده، گل را پا بزن و آن را در قالبهای خشتسازی بریز!
ولی بدان که آتش تو را میبلعد و شمشیر، تو را قطعهقطعه میکند. دشمن، تو را مثل ملخهایی که هر چه بر سر راهشان قرار گیرد میخورند، خواهد بلعید. هر چند مثل ملخ زیاد شوی باز هم راه فراری نداری.
تاجران تو که از ستارگان آسمان زیادتر بودند، مانند مور و ملخ هجوم آورده، ثروت تو را با خود خواهند برد.
بزرگان و سردارانت مثل ملخهایی هستند که در سرما، روی دیوارها دور هم جمع میشوند، اما همینکه آفتاب برمیآید و هوا گرم میشود، پرواز میکنند و ناپدید میگردند.
ای پادشاه آشور، رهبرانت در خوابند و نجیبزادگانت مردهاند. قوم تو در کوهها پراکنده شدهاند و دیگر رهبری نمانده که جمعشان کند.
درمانی برای زخمهایت پیدا نمیشود و جراحت تو عمیقتر از آنست که شفا یابد. همهٔ کسانی که از نابودی تو باخبر شوند از شادی دست خواهند زد، چون کسی را نمیتوان یافت که از ظلم و ستم تو در امان بوده باشد.
habakkuk
1
این است پیغامی که يهوه در رؤیا به حبقوق نبی نشان داد.
ای يهوه، تا به کی از تو کمک بطلبم و تو نشنوی؟ فریاد برمیآورم «خشونت!»، اما بیفایده است، زیرا تو ما را از ظلم نجات نمیدهی.
تا به کی باید ناظر این بیعدالتیای که اطراف مرا گرفته است باشم؟ چرا کاری نمیکنی؟ به هر جا که نگاه میکنم خرابی و ظلم میبینم، همه جا را جنگ و دشمنی فرا گرفته است.
قانون سست شده و عدالت هرگز بجا آورده نمیشود. شریران، درستکاران را در تنگنا گذاشتهاند و عدالت مفهوم خود را از دست داده است.
«به قومهای اطراف خود نگاه کنید و تعجب نمایید! شما از آنچه میخواهم انجام دهم حیران خواهید شد! زیرا در روزگار شما کاری میکنم که حتی وقتی خبرش را به شما دهند، باور نکنید!
من بابِلیهای ظالم و ستمگر را به قدرت میرسانم تا به سراسر جهان تاخته مسکنهایی را که مال خودشان نیست به تصرف در آورند.
آنها هولناک و مهیبند، هر چه بخواهند میکنند، و کسی را یارای مقاومت در برابر آنها نیست.
اسبانشان از یوزپلنگان چالاکترند و از گرگان شب وحشیتر. سواران آنها از سرزمین دور دست میتازند و همچون عقاب بر سر صید خود فرود میآیند.
با خشونت به پیش میتازند و مثل ریگ بیابان اسیر میگیرند.
«پادشاهان و بزرگان را تمسخر میکنند و قلعهها را به هیچ میشمارند. در پشت دیوار قلعهها، از خاک تپه میسازند و آنها را تصرف میکنند!
مثل باد یورش میبرند و میگذرند. ولی گناهشان بزرگ است، زیرا قدرت خود را اللها خود میدانند.»
ای یهوه، اللها من! ای قدوس من که از ازل هستی! تو نخواهی گذاشت که ما نابود شویم. ای اللهای که صخرهٔ ما هستی، تو به بابِلیها قدرت بخشیدی تا ما را تنبیه کنند.
درست است که ما گناهکاریم، ولی آنها از ما گناهکارترند. چشمان تو پاکتر از آن است که بر گناه بنگرد، و تو عادلتر از آن هستی که بیانصافی را تحمل کنی. پس چرا هنگامی که شریران مردمی را که از خودشان عادلترند میبلعند، خاموش میمانی؟
چرا مردم را مانند ماهیان و جانوران دریا که مدافعی ندارند به قلاب بابِلیها میاندازی؟ آنها با تور خود مردم را به دام میاندازند و از صید آنها شادی میکنند.
سپس رفته، به تورهای خود قربانی تقدیم میکنند و برای دامهای خویش بخور میسوزانند، زیرا خوراک و ثروت خود را مدیون این تورها میدانند.
آیا تو میگذاری آنها دائم به کشتار خود ادامه دهند و مردم را بیرحمانه نابود کنند؟
2
اکنون از برج دیدبانی خود بالا میروم و بر حصار ایستاده، منتظر میمانم تا ببینم يهوه به شکایت من چه جواب میدهد.
آنگاه يهوه به من فرمود: «آنچه را به تو نشان میدهم با خطی درشت و خوانا بر تخته سنگی بنویس تا هر کس بتواند با یک نگاه آن را بخواند.
اگرچه آنچه به تو نشان میدهم در حال حاضر اتفاق نمیافتد، ولی مطمئن باش که سرانجام در وقت معین به وقوع خواهد پیوست. هر چند تا وقوع آن، مدت زیادی طول بکشد، ولی منتظر آن باش، زیرا وقوع آن حتمی و بدون تأخیر خواهد بود.
«به کسانی که به خود میبالند نگاه کن! این بدکاران نابود خواهند شد، اما عادل به ایمان خواهد زیست.
به درستی که ثروت، خیانتکار است و این بابِلیهای متکبر را به دام خواهد انداخت. آنها با حرص و ولع، مانند مرگ، قومها را یکی پس از دیگری به کام خود میکشند و اسیر میسازند و هرگز سیر نمیشوند.
اما زمانی خواهد آمد که همهٔ این اسیرشدگان آنها را تمسخر کرده، خواهند گفت: ”ای کسانی که مال و ثروت مردم را به زور از چنگشان درآوردهاید، اینک به سزای ستمگریها و غارتگریهای خود میرسید.“»
ای کسانی که بر دیگران ظلم کردهاید، طلبکارانتان ناگهان برخاسته، بر سرتان خواهند ریخت و شما را که درمانده شدهاید غارت خواهند کرد.
بسیاری از قومها را غارت کردید و حال، بقیهٔ قومها شما را غارت خواهند کرد، زیرا خون مردم را ریختید و سرزمینها و شهرها را با مردمش نابود کردید.
وای بر شما که از راههای نادرست ثروت اندوختهاید تا زندگی امن و راحتی داشته باشید.
وای بر شما که قومها را نابود کردهاید، زیرا ننگ و نابودی برای خود به بار آوردهاید.
حتی سنگهای دیوار و تیرهای سقف خانهتان بر ضد شما فریاد برمیآورند!
وای بر شما که شهرها را با پولی که از راه آدمکشی و غارت به دست آوردهاید، میسازید؛
زیرا دارایی خدانشناسان دود شده، به هوا میرود و دسترنج آنها نابود میگردد. يهوه لشکرهای آسمان چنین مقرر کرده است.
همانگونه که آبها دریا را پر میسازند، زمانی خواهد رسید که درک و شناخت عظمت يهوه، جهان را پر خواهد ساخت.
وای بر شما که همسایگان خود را در زیر ضربههایتان مانند آدمهای مست، بیحال و گیج میکنید و در آن حال از رسوایی آنها لذت میبرید.
بهزودی شکوه و جلال خود شما به ننگ و رسوایی تبدیل خواهد شد و شما پیالهٔ داوری يهوه را خواهید نوشید و گیج شده، به زمین خواهید افتاد.
جنگلهای لبنان را از بین بردید، اکنون خود شما نابود خواهید شد! حیوانات آنجا را به وحشت انداخته کشتید، پس حال، برای تمام آدمکشیها و ظلم و ستمی که در سرزمینها و شهرها کردید، وحشتزده کشته خواهید شد.
از پرستش بتهایی که به دست انسان ساخته شدهاند چه فایدهای بردید؟ آیا آنها توانستند چیزی به شما یاد دهند؟ چقدر نادان بودید که به ساختهٔ دست خودتان توکل کردید!
وای بر آنانی که از بتهای چوبین و بیجان خود میخواهند که به پا خیزند و ایشان را نجات دهند! و از سنگهای بیزبان انتظار دارند که سخن بگویند و ایشان را راهنمایی کنند! بیرون بتها با طلا و نقره پوشانیده شده است، ولی در درونشان نَفَسی نیست.
يهوه در معبد مقدّس خویش است؛ پس تمام جهان در حضور او خاموش باشد.
3
این است دعای حبقوق نبی:
ای يهوه، خبری را که به من دادی شنیدم و برای کارهایی که انجام خواهی داد با ترس و احترام تو را پرستش میکنم. دوباره مثل سالهای گذشته قدرت خود را به ما نشان ده تا نجات یابیم و در حین غضب خود، رحمت را به یاد آور.
خدا را میبینم که از تیمان میآید، آن قدوس از کوه فاران حرکت میکند. جلالش آسمانها را در بر گرفته و زمین از حمد و سپاس او پر است!
درخشش او مانند طلوع خورشید است و از دستهای او که قدرتش در آنها نهفته است، نور میتابد.
او مرض را پیشاپیش خود میفرستد و به مرگ فرمان میدهد که به دنبال او بیاید.
وقتی او میایستد زمین تکان میخورد و هنگامی که نگاه میکند، قومها میلرزند. کوههای ازلی خرد میشوند و تپههای ابدی با خاک یکسان میگردند. قدرت او بیزوال است.
مردمان کوشان و مدیان را میبینم که دچار ترس و اضطراب شدهاند.
يهوها، آیا تو بر رودخانهها و دریا خشمگین بودی که بر اسبان و ارابههایت سوار شدی؟ نه، تو برای پیروزی قومت این کار را کردی.
تو کمان را به دست گرفته، تیرها را آماده کردی و صاعقه را فرستاده زمین را شکافتی.
کوهها تو را دیدند و به لرزه افتادند و سیلابها جاری شدند. آبهای عمیق طغیان کردند و امواجشان بالا آمدند.
از نور تیرهایت و از برق نیزههای درخشانت خورشید و ماه ایستادند.
با غضب جهان را پیمودی و قومها را زیر پای خود لگدمال کردی.
تو برای نجات قوم برگزیدهٔ خود برخاستی و رهبر شریران را نابود کردی و پیروانش را از بین بردی.
آنها مثل گردباد بیرون آمده، خیال کردند یسرال به آسانی به چنگشان میافتد، ولی تو با سلاحهای خودشان آنها را نابود کردی.
با اسبان خود از دریا عبور کردی و آبهای نیرومند را زیر پا نهادی.
وقتی اینها را شنیدم، ترسیدم و لبهایم لرزیدند. بدنم بیحس و زانوانم سست گردید. به آرامی انتظار روزی را میکشم که خدا قومی را که بر ما هجوم میآورد مجازات کند.
هر چند درخت انجیر شکوفه ندهد و درخت انگور میوه نیاورد، هر چند محصول زیتون از بین برود و زمینها بایر بمانند، هر چند گلهها در صحرا بمیرند و آغلها از حیوانات خالی شوند،
اما من شاد و خوشحال خواهم بود، زیرا يهوه نجاتدهندۀ من است.
يهوه یهوه قوت من است! او به من قوت میدهد تا مانند آهو بدوم و از صخرههای بلند، بالا بروم. برای رهبر سرایندگان، با همراهی سازهای زهی.
zephaniah
1
این است پیامی که يهوه در دوران سلطنت یوشیهو (پسر آمون)، پادشاه یهوده، به صفنیه داد. (صفنیه پسر کوشی، کوشی پسر جدلیهو، جدلیهو پسر امریا، و امریا پسر حِزِقیهوی پادشاه بود.)
يهوه میفرماید: «همه چیز را از روی زمین محو و نابود خواهم کرد.
انسانها و حیوانات، پرندگان آسمان و ماهیان دریا را از بین خواهم برد. شریران را با همهٔ بتهایی که میپرستند ریشهکن خواهم کرد.
«یهوده و یروشلیم را مجازات میکنم. آثار و بقایای پرستش بعل را از بین میبرم به طوری که دیگر اسمی از کاهنان بت بعل باقی نماند.
آنانی را که بر بامها، آفتاب و ماه و ستارگان را پرستش میکنند و نیز کسانی را که مرا میپرستند و به من سوگند وفاداری یاد میکنند ولی در همان حال بت مولک را نیز میپرستند، هلاک خواهم کرد.
آنانی را که از پیروی من برگشتهاند و دیگر مرا نمیجویند و از من راهنمایی نمیخواهند از بین خواهم برد.»
در حضور يهوه یهوه خاموش باشید، زیرا روز داوری او فرا رسیده است. يهوه قوم خود را برای کشته شدن آماده میسازد. او دشمنان آنها را دعوت کرده تا سرزمین یهوده را غارت کنند.
يهوه میفرماید: «در آن روز داوری، رهبران و شاهزادگان یهوده و تمام کسانی را که از رسوم بتپرستان پیروی میکنند مجازات خواهم کرد.
آری، آنانی را که در پرستش خود، روشهای کافران را به کار میبرند و نیز کسانی را که کشتار و غارت میکنند تا معابد اللهاان خود را پر سازند، مجازات خواهم کرد.
در آن روز صدای ناله و فریاد از دروازههای یروشلیم به گوش خواهد رسید و صدای نعرهٔ دشمن از تپهها شنیده خواهد شد.
«ای ساکنان محلۀ بازار یروشلیم، از غم و اندوه شیون کنید، زیرا تمام تاجران حریص شما نابود خواهند شد.
«در آن روز، با چراغ در یروشلیم خواهم گشت و کسانی را که با خیال راحت گناه میورزند و گمان میکنند که من کاری به کارشان ندارم، پیدا کرده مجازات خواهم نمود.
اموالشان را به دست دشمن خواهم داد و خانههایشان را با خاک یکسان خواهم کرد. خانهها خواهند ساخت، ولی نخواهند توانست در آنها ساکن شوند. تاکستانها غرس خواهند کرد، ولی هرگز شراب آنها را نخواهند نوشید.»
آن روز هولناک يهوه نزدیک است و به سرعت فرا میرسد. در آن روز حتی مردان قدرتمند به تلخی خواهند گریست.
آن روز، روزی است که غضب يهوه افروخته میشود. روز سختی و اضطراب است، روز خرابی و ویرانی، روز تاریکی و ظلمت، روز ابرها و سیاهیها!
شیپور به صدا در میآید، جنگ شروع میشود، شهرهای حصاردار و برجهای بلند واژگون میگردند.
يهوه میفرماید: «شما را مثل آدم کوری که به دنبال راه میگردد، درمانده خواهم نمود، چون نسبت به من گناه ورزیدهاید. بنابراین، خون شما بر خاک ریخته خواهد شد و بدنهایتان همان جا روی زمین خواهد گندید.»
در آن روزِ غضبِ خدا، طلا و نقرهٔ شما نخواهد توانست جان شما را از مرگ برهاند، زیرا تمام زمین از آتش غیرت او گداخته خواهد شد. او به سرعت زمین را از وجود ساکنان آن پاک خواهد ساخت.
2
ای قومی که حیا ندارید، به خود آیید،
پیش از آنکه داوری آغاز گردد و فرصت شما چون کاه بر باد رود، قبل از آنکه خشم يهوه فرو ریزد و روز هولناک غضب او فرا رسد.
ای تمامی فروتنانی که احکام او را بجا میآورید، به راستی عمل کنید و در حضور يهوه فروتن شوید تا شاید شما را از خشم خود در آن روز هلاکت مصون بدارد.
شهرهای غزه، اشقلون، اشدود و عقرون، ریشهکن و ویران خواهند شد.
وای بر شما ای فلسطینیهایی که در ساحل دریا و در سرزمین کنعان زندگی میکنید، زیرا شما هم داوری خواهید شد. يهوه شما را به هلاکت خواهد رساند و حتی یک نفر از شما هم باقی نخواهد ماند.
زمینهای ساحلی شما مکانی برای شبانان و آغل گوسفندان خواهد شد.
بازماندگان قبیلهٔ یهوده، سرزمین شما را اشغال کرده گلههای خود را در آنجا خواهند چرانید و خود در خانههای اشقلون خواهند خوابید؛ زیرا يهوه با مهربانی از قوم خود یاد نموده، خوشبختی آنها را باز خواهد گردانید.
اهانتهای مردم موآب و عَمّون را شنیدهام که قوم مرا مسخره نموده، تهدید به اشغال سرزمینشان میکنند.
بنابراین، يهوه لشکرهای آسمان، اللها یسرال میفرماید: «به حیات خود قسم، موآب و عمون مثل سدوم و عموره از بین خواهند رفت و به محلی از خارها، گودالهای نمک و ویرانی ابدی تبدیل خواهند شد و بازماندگان قوم من آنها را غارت نموده، سرزمینهایشان را تصرف خواهند کرد.»
آنها سزای غرور خود را دریافت خواهند کرد، زیرا به قوم يهوه لشکرهای آسمان اهانت نموده، ایشان را مسخره کردند.
يهوه بلاهای هولناکی بر سرشان خواهد آورد. او تمامی اللهاان جهان را به تباهی خواهد کشانید و آنگاه همهٔ اقوام در سرزمینهای خود او را عبادت خواهند نمود.
يهوه میفرماید: «ای حبشیها، شما هم به دم شمشیر من کشته خواهید شد.»
يهوه قدرت خود را بر ضد آشور به کار خواهد برد و پایتخت بزرگ آن، نینوا را ویران نموده، به بیابانی خشک مبدل خواهد کرد.
آن شهر، چراگاه گوسفندان خواهد شد و انواع حیوانات وحشی در آن جای خواهند گرفت. خفاشها و جغدها در میان ویرانههایش لانه میکنند و صدایشان از پنجرههای خانههای متروک شنیده میشود. در آستانهٔ خانهها زباله جمع میشود و روکش زیبای ستونهای شهر که از چوب سرو بود، از بین میرود.
این شهر مستحکم که چنان در امنیت بود که با خود میگفت: «در تمام دنیا شهری مانند من وجود ندارد!» اکنون ویران شده، لانهٔ حیوانات خواهد گردید! هر که از آنجا بگذرد سر خود را از بهت و حیرت تکان خواهد داد.
3
وای بر یروشلیم، شهر فاسد و ستمگر که بر مردمان خودش ظلم روا میدارد!
شهری که به صدای يهوه گوش نمیدهد و اصلاحپذیر نیست؛ به يهوه توکل نمیکند و به او نزدیک نمیشود.
رهبران یروشلیم مثل شیرهای غران، و قاضیانش مانند گرگهای گرسنهٔ شب هستند که از صید خود چیزی را تا صبح باقی نمیگذارند.
انبیای آن دروغگو و سودجو میباشند. کاهنانش احکام خدا را به نفع خود تحریف کرده، خانهٔ خدا را نجس میسازند.
خدا در میان مردم شهر حضور دارد. او عادل و با انصاف است و هر بامداد احکام خود را نمایان میسازد و کوتاهی نمیکند، با وجود این، بدکاران شهر با بیشرمی به شرارت خود ادامه میدهند.
يهوه میفرماید: «قومهای بسیاری را نابود کردهام و استحکامات آنها را از بین بردهام. شهرهای آنها را با کوچههایشان چنان ویران کردهام که حتی یک نفر هم در آنها باقی نمانده است.
گفتم حتماً مردم یروشلیم به من گوش خواهند داد و به هشدارهایم توجه خواهند نمود و بدین ترتیب جلوی خرابی شهر و مجازاتی را که مقرر کردهام خواهند گرفت. ولی آنها چنین نکردند بلکه به کارهای فاسد خود ادامه دادند.»
يهوه میفرماید: «صبر کنید، بهزودی وقت آن میرسد که بر ضد قومهای شرور به پا خیزم. زیرا تصمیم گرفتهام قومهای جهان را جمع کنم و خشم و غضب خود را بر آنها فرو ریزم. تمام جهان از آتش غیرت من گداخته خواهد شد.
«آنگاه به قومهای جهان، زبان پاک خواهم داد تا همهٔ آنها فقط نام مرا بخوانند و تنها مرا عبادت کنند.
قوم پراکندهٔ من از فراسوی رودهای حبشه با هدایای خود آمده، مرا پرستش خواهند کرد.
ای قوم من، در آن زمان دیگر از یاغیگریهای گذشتهٔ خود شرمنده نخواهید شد، زیرا من اشخاص متکبر را از میان شما برمیدارم. در کوه مقدّس من تکبر وجود نخواهد داشت.
کسانی که باقی بمانند، متواضع و فروتن خواهند بود و به نام من توکل خواهند نمود.
آنها دیگر ظالم، دروغگو و حقهباز نخواهند بود. در آرامش و امنیت به سر خواهند برد و هیچکس آنها را نخواهد ترسانید.»
ای یروشلیم با شادی سرود بخوان! ای یسرال بانگ شادی برآور!
زیرا يهوه مجازات تو را از تو دور کرده و دشمنانت را به عقب رانده است. یهوه پادشاه یسرال، در میان توست، پس دیگر بلا تو را نخواهد ترسانید!
در آن روز به یروشلیم خواهند گفت: «ای صَهیون، نترس، و قوی باش!
زیرا یهوه اللهات که در میان توست نجات دهندهای توانا میباشد. او از تو راضی خواهد بود، و تو را دوست خواهد داشت و وجود تو مایه شادی و سرور او خواهد بود.»
يهوه میفرماید: «به غمهایی که از حسرت عیدهای خود دارید پایان خواهم بخشید و بار این ننگ را از دوشتان برخواهم داشت.
تمام کسانی را که به شما ظلم کردهاند مجازات خواهم نمود. اشخاص ضعیف و درماندهٔ قوم خود را رهایی خواهم بخشید و راندهشدگان را که مسخره و رسوا شدهاند، جمع کرده، سرافراز خواهم نمود.
بله، در آن زمان وقتی شما را جمع نموده، اموالتان را پیش چشمانتان به شما بازگردانم، آنگاه در میان تمام مردم جهان سرافراز خواهید شد.» این را يهوه فرموده است.
haggai
1
در سال دوم سلطنت داریوش، در روز اول ماه ششم، يهوه پیامی توسط حَجَّی نبی برای زروبابِل (پسر شئلتیئیل) حاکم یهوده، و برای یهوشع (پسر یهوصادق) کاهن اعظم، فرستاد.
يهوه لشکرهای آسمان به حَجَّی نبی فرمود: «این قوم میگویند که اکنون وقت بازسازی خانهٔ خدا نیست.»
سپس، يهوه این پیام را توسط حَجَّی نبی برای قوم فرستاد:
«آیا این درست است که شما در خانههای نوساخته زندگی کنید ولی خانهٔ من خراب بماند؟
پس حال يهوه لشکرهای آسمان چنین میگوید: به نتیجهٔ کارهایتان نگاه کنید:
بذر زیاد میکارید، ولی محصول کم برداشت میکنید؛ میخورید ولی سیر نمیشوید؛ مینوشید ولی تشنگیتان رفع نمیگردد؛ لباس میپوشید اما گرم نمیشوید؛ مزد میگیرید ولی گویی آن را در کیسههای سوراخ میگذارید.
« يهوه لشکرهای آسمان چنین میگوید: خوب فکر کنید و ببینید چه کردهاید و نتیجهاش چه بوده است!
حال به کوه رفته، چوب بیاورید و خانهٔ مرا دوباره بسازید تا من از آن راضی شوم و در آنجا مردم احترام مرا بجا آورند.
«انتظار محصول فراوانی داشتید، اما خیلی کم به دست آوردید؛ و وقتی همان مقدار کم را هم به منزل آوردید، آن را از بین بردم. میدانید چرا؟ يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: چون خانهٔ من خراب مانده و شما فقط به فکر خانههای خود هستید.
به همین علّت است که آسمان نمیبارد و زمین محصول خود را نمیدهد.
من در سرزمین شما خشکسالی پدید آوردهام و این خشکسالی تمام کوهها، مزرعهها، تاکستانها، باغهای زیتون و سایر محصولات و حتی انسان و حیوان و تمام حاصل دسترنج شما را فرا خواهد گرفت.»
آنگاه زروبابِل و یهوشع و تمام کسانی که از اسارت برگشته بودند از يهوه ترسیدند و پیام حَجَّی نبی را که يهوه، اللهاشان به او داده بود اطاعت کردند.
سپس يهوه بار دیگر توسط نبی خود حَجَّی به قوم فرمود: «من با شما هستم.»
يهوه روحِ زَروبابِل فرزند شِئَلتیئیل فرماندار یهوده، و روحِ یِهوشَع فرزند یِهوصاداق کاهن اعظم، و روح تمامی باقیماندگان قوم را برانگیخت تا خانهٔ یهوه اللها خود، اللها لشکرهای آسمان، را بسازند.
پس، در سال دوم سلطنت داریوش در روز بیست و چهارم ماه ششم خانۀ يهوه ساخته شد.
2
در روز بیست و یکم ماه هفتم همان سال، يهوه به حَجَّی گفت:
«اکنون با زَروبابِل فرزند شِئَلتیئیل، فرماندار یهوده، یِهوشَع فرزند یِهوصاداق، کاهن اعظم، و نیز با تمامی باقیماندگان قوم سخن بگو و از ایشان بپرس:
”آیا کسی در بین شما هست که شکوه و عظمت خانهٔ خدا را آن طوری که در سابق بود به خاطر آورد؟ آیا این خانهای که میسازید در مقایسه با خانهٔ قبلی به نظر شما ناچیز نمیآید؟
اما اکنون يهوه میفرماید: هر چند به ظاهر چنین است اما مأیوس نشوید. ای زروبابِل و یهوشع و همهٔ قوم، قوی دل باشید و کار کنید، چون من با شما هستم. این را يهوه لشکرهای آسمان میگوید.
وقتی از مصر بیرون میآمدید به شما وعده دادم که روح من در میان شما میماند؛ پس ترسان نباشید!“
«زیرا يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: بار دیگر آسمانها و زمین، دریاها و خشکی را به لرزه درمیآورم.
تمام قومها را سرنگون میکنم، و ثروت آنها به این خانه سرازیر میشود. و يهوه لشکرهای آسمان میگوید: من این مکان را با جلال خود پر میسازم.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: تمام طلا و نقرهٔ دنیا از آن من است.
يهوه لشکرهای آسمان میگوید: شکوه و عظمت آیندهٔ این خانه از شکوه و عظمت خانهٔ قبلی بیشتر خواهد بود و در این مکان به قوم خود صلح و سلامتی خواهم بخشید.» این است آنچه يهوه لشکرهای آسمان میفرماید.
در روز بیست و چهارم ماه نهم از دومین سال سلطنت داریوش، این پیام از جانب يهوه به حَجَّی نبی نازل شد:
« يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: از کاهنان بخواه تا جواب شرعی این سؤال را بدهند:
”اگر کسی قسمتی از گوشت مقدّس قربانی را در دامن ردایش گذاشته آن را حمل کند و برحسب اتفاق ردایش با نان، آش، شراب، روغن و یا هر نوع خوراک دیگری تماس پیدا کند، آیا آن خوراک مقدّس میشود؟“» کاهنان جواب دادند: «نه، مقدّس نمیشود؟»
سپس حَجَّی پرسید: «و اما اگر شخصی به جسد مردهای دست بزند و بدین ترتیب نجس شود و بعد به یکی از این خوراکها دست بزند، آیا آن خوراک نجس میشود؟» کاهنان جواب دادند: «بلی، نجس میشود.»
پس حَجَّی گفت: « يهوه میفرماید شما نیز در نظر من همینطور نجس هستید و هر کاری که میکنید و هر قربانی که به خانۀ من میآورید، نجس است.
خوب فکر کنید و ببینید قبل از اینکه دست به کار ساختن خانهٔ يهوه بزنید وضع شما چگونه بود.
در آن روزها وقتی انتظار داشتید دو خروار محصول برداشت کنید، فقط نصف آن به دستتان میرسید، و هنگامی که به امید پنجاه لیتر شراب به سراغ خمرههایتان میرفتید، بیشتر از بیست لیتر نمییافتید.
من محصولات شما را با باد سوزان، آفت و تگرگ از بین بردم، اما با وجود همهٔ اینها به سوی من بازگشت نکردید.
ولی از امروز که روز بیست و چهارم ماه نهم و روزی است که بنیاد خانهٔ خدا گذاشته شده است، ببینید من برای شما چه خواهم کرد.
اگرچه غلهای در انبارها باقی نمانده، و هنوز درختان انگور، انجیر، انار و زیتون میوه ندادهاند، ولی من به شما برکت خواهم داد.»
در همان روز پیام دیگری از جانب يهوه به حَجَّی رسید:
«به زروبابِل، حاکم یهوده بگو که بهزودی آسمانها و زمین را به لرزه درمیآورم،
تختهای فرمانروایان را واژگون میسازم و قدرت آنان را از بین میبرم. ارابهها و سواران را سرنگون میکنم، و اسبها کشته میشوند و سوارانشان یکدیگر را با شمشیر از پای در میآورند.
« يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: وقتی که این امور واقع گردد، ای زروبابِل، خدمتگزار من، تو برای من مانند نگین انگشتر خواهی بود، زیرا تو را برگزیدهام.» این است آنچه يهوه لشکرهای آسمان میفرماید.
zechariah
1
در سال دوم سلطنت داریوش پادشاه، در ماه هشتم، پیامی از جانب يهوه بر زکریه (پسر برکیا و نوهٔ عِدّوی نبی) نازل شده گفت:
«من، يهوه از اجداد شما بسیار خشمگین بودم.
پس به این قوم بگو ” يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: اگر به سوی من بازگشت کنید، من هم به سوی شما باز میگردم. این است آنچه يهوه لشکرهای آسمان میفرماید.“
مانند اجداد خود نباشید که انبیای پیشین به آنان میگفتند: ” يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: از راههای بد و کارهای زشتتان بازگشت کنید“، اما توجهی به ایشان نمیکردند.
«اجداد شما امروز کجا هستند؟ آیا انبیای پیشین تا ابد زنده ماندند؟
آنها همگی مردند، ولی آنچه توسط خادمان خود انبیا گفته بودم، بر اجدادتان واقع شد. ایشان سرانجام بازگشت نموده گفتند: يهوه لشکرهای آسمان ما را به سزای اعمالمان رسانیده و آنچه را که به ما اخطار نموده بود، همان را انجام داده است.»
در روز بیست و چهارم، ماه یازدهم یعنی ماه شباط، از سال دوم سلطنت داریوش پادشاه، پیامی دیگر از جانب يهوه به من، زکریه رسید.
در یک رویای شبانه مردی را دیدم سوار بر اسبی سرخ که در میان درختان آس در وادی ایستاده بود. پشت سر او اسبانی به رنگهای سرخ، زرد و سفید دیده میشدند.
پرسیدم: «ای سرورم، این اسبها برای چه آنجا ایستادهاند؟» فرشته جواب داد: «به تو خواهم گفت.»
سپس به من گفت که يهوه آنها را فرستاده است تا زمین را بررسی کنند.
آنگاه سواران آن اسبها به فرشتهٔ يهوه گزارش داده گفتند: «در سراسر جهان گشتیم و همه جا صلح و آرامش برقرار بود.»
فرشتهٔ يهوه چون این را شنید گفت: «ای يهوه لشکرهای آسمان، مدت هفتاد سال بر یروشلیم و شهرهای یهوده خشمگین بودی. چقدر طول میکشد تا دوباره بر ایشان رحمت فرمایی؟»
جواب يهوه به فرشته تسلیآمیز و اطمینانبخش بود.
آنگاه فرشته به من گفت: «این پیام را از طرف يهوه لشکرهای آسمان با صدای بلند اعلام کن: من برای یروشلیم و کوه صهیون غیرت زیادی دارم.
ولی از قومهایی که در امنیت هستند به شدت خشمگینم، زیرا ایشان بیشتر از آنچه میخواستم قوم مرا آزار رساندند.
پس يهوه چنین میگوید: من با رحمت بسیار به یروشلیم باز خواهم گشت و خانهٔ من و تمام یروشلیم از نو ساخته خواهد شد؛ این است آنچه يهوه لشکرهای آسمان فرموده است.
و نیز بگو، يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: بار دیگر شهرهای یسرال دوباره مملو از سعادت خواهند شد و من بار دیگر یروشلیم را تسلی و برکت داده در آن ساکن خواهم گشت.»
در رؤیایی دیگر، چهار شاخ حیوان دیدم!
از فرشته پرسیدم: «اینها چه هستند؟» جواب داد: «اینها نمایندهٔ آن چهار قدرت بزرگ جهانی هستند که مردم یهوده، یسرال و یروشلیم را پراکنده ساختهاند.»
سپس فرشته، چهار آهنگر به من نشان داد.
پرسیدم: «این مردان برای انجام چه کاری آمدهاند؟» فرشته جواب داد: «آمدهاند تا آن چهار شاخی را که باعث پراکندگی مصیبتبار مردم یهوده شدهاند، بگیرند و بر روی سندان خرد کنند و به دور اندازند.»
2
در یک رؤیای دیگر مردی را دیدم که چوب اندازهگیری در دست داشت.
پرسیدم: «کجا میروی؟» گفت: «میروم یروشلیم را اندازه بگیرم، تا ببینم طول و عرضش چیست؟»
آنگاه فرشتهای که با من صحبت میکرد جلو رفت تا فرشتهٔ دیگری را که به طرف او میآمد استقبال کند.
فرشته دوم به اولی گفت: «بشتاب و به آن مردی که چوب اندازهگیری در دست دارد بگو که روزی یروشلیم چنان پر از جمعیت میشود که جای کافی برای همه نخواهد بود! بسیاری از مردم با حیواناتشان در خارج از حصار شهر به سر خواهند برد.
زیرا خود يهوه برای آنها همچون دیواری آتشین خواهد بود و از ایشان و تمامی یروشلیم مواظبت خواهد نمود. او شکوه و جلال شهر خواهد بود.»
يهوه به قوم خود میگوید: «ای کسانی که در بابِل در تبعید هستید، فرار کنید. من شما را به هر سو پراکنده ساختم، ولی دوباره شما را باز میگردانم. پس حال، فرار کنید و به یروشلیم بازگردید.»
يهوه لشکرهای آسمان مرا برگزیده و به مقابله با قومهایی که بر شما ظلم و ستم روا داشتهاند، فرستاده است. کسی که به شما آزار برساند به يهوه آزار رسانده است، چون شما مثل مردمک چشم يهوه هستید.
با ایشان خواهم جنگید و ایشان را مغلوب بردههایشان خواهم کرد. آنگاه خواهید دانست که يهوه لشکرهای آسمان مرا فرستاده است.
ای یروشلیم، سرود بخوان و شادی کن! چون يهوه میفرماید: «میآیم تا در میان شما ساکن شوم.»
در آن هنگام قومهای زیادی به يهوه ایمان خواهند آورد و آنها هم قوم او خواهند شد و يهوه در میان شما ساکن خواهد گردید. آنگاه خواهید دانست که يهوه لشکرهای آسمان مرا نزد شما فرستاده است. یهوده در سرزمین مقدّس، میراث يهوه خواهد بود، زیرا يهوه بار دیگر یروشلیم را برخواهد گزید تا آن را برکت دهد.
ای انسانها، در حضور يهوه خاموش باشید، زیرا او از جایگاه مقدّس خود برخاسته است.
3
سپس يهوه در رؤیا، یهوشع، کاهن اعظم را به من نشان داد که در حضور فرشتۀ يهوه ایستاده بود. شیطان نیز آنجا در سمت راست فرشته ایستاده بود و تهمتهای زیادی به یهوشع میزد.
يهوه به شیطان گفت: «ای شیطان، يهوه تو را توبیخ کند. يهوه که یروشلیم را برای خود برگزیده است تو را توبیخ کند. یهوشع مانند چوب نیم سوختهای است که از میان آتش بیرون کشیده شده باشد.»
یهوشع با لباس کثیف در حضور فرشتهٔ يهوه ایستاده بود.
فرشته به کسانی که آنجا ایستاده بودند گفت: «لباس کثیف او را از تنش درآورید.» بعد رو به یهوشع کرده، گفت: «ببین، گناهان تو را برداشتهام و اینک این لباس نو را به تو میپوشانم.»
سپس گفت: «یک دستارِ تمیز هم بر سرش بگذارید.» در حالی که فرشتهٔ يهوه ایستاده بود به او یک دستارِ تمیز هم دادند. آنگاه فرشته خطاب به یهوشع گفت
که يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: «اگر از قوانین من اطاعت کنی و هر آنچه به تو میگویم انجام دهی، تو را سرپرست خانهٔ خود میسازم و به تو اجازه میدهم مثل این فرشتهها به حضور من بیایی.
ای یهوشع کاهن اعظم و ای همهٔ کاهنان، به من گوش دهید! شما نشانهای هستید از آنچه در آینده واقع خواهد شد: من خدمتگزار خود را که ”شاخه“ نامیده میشود خواهم آورد.
حال به سنگی که در مقابل یِهوشَع قرار دادهام نگاه کن؛ سنگی با هفت سطح. يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: من نقشی بر آن حَک خواهم کرد، و گناه این سرزمین را در یک روز رفع خواهم نمود.
«آری، يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: هنگامی که آن روز فرا رسد هر یک از شما همسایهٔ خود را دعوت خواهد کرد تا بیاید و در زیر درختان انگور و انجیرتان در صلح و صفا بنشیند.»
4
فرشتهای که با من صحبت میکرد، مرا مثل شخصی که خوابیده باشد، بیدار کرد.
سپس از من پرسید: «چه میبینی؟» جواب دادم: «چراغدانی از طلا میبینم که هفت چراغ دارد و بر سر آن روغندانی هست که به وسیلۀ هفت لولهای که به آن متصل است به چراغها روغن میرساند.
همچنین دو درخت زیتون میبینم که یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ چراغدان قرار دارد.»
سپس از فرشته پرسیدم: «ای سرورم اینها چیستند و چه معنایی دارند؟»
فرشته گفت: «آیا نمیدانی؟» گفتم: «نه، سرورم، نمیدانم.»
سپس فرشته گفت: «این است آنچه يهوه به زروبابِل میگوید: نه به قدرت، نه به قوت، بلکه به روح من؛ يهوه لشکرهای آسمان این را میگوید.
ای زروبابِل، این کوه مشکلات در برابر تو فرو خواهد ریخت و وقتی تو آخرین سنگ بنای خانهٔ مرا گذاشتی، مردم فریاد خواهند زد: برکت يهوه بر آن باد!»
پیام دیگری از جانب يهوه بر من نازل شده، گفت:
«دستهای زروبابِل این خانه را بنیاد نهاد و دستهای وی آن را تمام خواهد کرد. وقتی این کار انجام شود آنگاه قوم من خواهند دانست که يهوه، اللها لشکرهای آسمان مرا نزد شما فرستاده است.
هر چند مردم از اینکه در کار بنای خانهٔ من پیشرفت چشمگیری حاصل نشده دلسردند، اما وقتی زروبابِل را مشغول کار ببینند، امیدوار خواهند شد.»
سپس از فرشته پرسیدم: «آن دو درخت زیتون دو طرف چراغدان
و آن دو شاخهٔ زیتون کنار دو لولهٔ طلا که از آنها روغن میریزد، چه هستند؟»
گفت: «آیا نمیدانی؟» گفتم: «نه، سرورم، نمیدانم.»
آنگاه او به من گفت: «آنها نشانهٔ دو مردی هستند که يهوه، مالک تمامی جهان، آنها را برگزیده و مسح کرده تا او را خدمت کنند.»
5
بار دیگر به آسمان چشم دوختم و طوماری را در حال پرواز دیدم.
فرشته از من پرسید: «چه میبینی؟» جواب دادم: «طوماری میبینم به طول ده متر و عرض پنج متر که در حال پرواز است.»
گفت: «این طومار لعنتهای خدا را در بردارد و آنها را به سراسر جهان میبرد. نوشتهٔ روی آن نشان میدهد که تمام دزدان و دروغگویان محکوم به مرگ هستند.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید که این لعنتها را به خانهٔ کسانی که دزدی میکنند و آنهایی که به نام او قسم دروغ میخورند، میفرستد تا بر خانههایشان قرار بگیرد و آنها را به کلی نابود کند.
فرشته بار دیگر ظاهر شد و گفت: «بالا را نگاه کن. چیز دیگری در حال پرواز است.»
پرسیدم: «آن چیست؟» جواب داد: «یک بشکهٔ بزرگ است. این بشکه پر است از گناهانی که سراسر زمین را فرا گرفتهاند.»
ناگهان سرپوش سنگین سربی بشکه کنار رفت و من توانستم زنی را که در بشکه نشسته بود ببینم!
فرشته گفت: «آن زن نشانهٔ فساد و شرارت است.» آنگاه زن را به داخل بشکه هل داد و دوباره سرپوش سربی را روی آن گذاشت.
سپس دو زن دیگر دیدم که بالهایی شبیه بالهای لکلک داشتند و پرواز میکردند. آنها آمده، بشکه را برداشتند و پروازکنان با خود بردند.
از فرشته پرسیدم: «بشکه را کجا میبرند؟»
جواب داد: «آن را به بابِل میبرند تا جایگاهی برای آن بسازند و بشکه را در آن قرار دهند.»
6
در یک رؤیای دیگر چهار ارابه دیدم که از میان دو کوه مسی بیرون آمدند.
ارابهٔ اول بهوسیلۀ اسبهای سرخ، ارابهٔ دوم بهوسیلۀ اسبهای سیاه،
ارابهٔ سوم بهوسیله اسبهای سفید و ارابهٔ چهارم بهوسیلۀ اسبهای ابلق کشیده میشدند.
از فرشته پرسیدم: «ای سرورم، اینها چه هستند؟»
جواب داد: «اینها چهار روح آسمانی هستند که در حضور يهوه تمامی زمین میایستند و اینک برای انجام فرمان او به حرکت درآمدهاند.
اسبهای سیاه به طرف شمال، اسبهای سفید به طرف غرب و اسبهای ابلق به طرف جنوب خواهند رفت.»
اسبهای قوی بیتابی میکردند که حرکت کنند و در سراسر زمین بگردند. يهوه فرمود: «بروید و گشت خود را آغاز کنید.» پس آنها راه افتادند و تمام زمین را گشتند.
آنگاه يهوه مرا احضار کرد و فرمود: «آنهایی که به سرزمین شمال رفتند، حکم مرا اجرا کرده خشم مرا در آنجا فرو نشاندند.»
در پیامی دیگر يهوه به من فرمود:
«حلدای، طوبیا و یدعیا از طرف یهودیان تبعید شده در بابِل، هدایایی از طلا و نقره آوردهاند. هدایا را از آنها بگیر و به خانهٔ یوشیهو (پسر صفنیه) برو و با آنها تاجی بساز. سپس تاج را بر سر یهوشع (پسر یهوصادق) کاهن اعظم بگذار.
به او بگو که يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: ”تو نمونهای هستی از آن مردی که «شاخه» نامیده میشود. او از جایی که هست جوانه خواهد زد و خانهٔ يهوه را بازسازی خواهد کرد.
اوست آنکه خانهٔ يهوه را بنا میکند و از شکوه پادشاهی برخوردار میشود. او در مقام کاهن و پادشاه حکمرانی خواهد کرد، و بین این دو مقام هماهنگی کامل خواهد بود.“
سپس، این تاج را به عنوان هدیهای از طرف حلدای، طوبیا، یدعیا و یوشیهو در خانهٔ يهوه بگذار تا یادگاری باشد.»
مردمی که در جاهای دور دست زندگی میکنند، خواهند آمد و در بازسازی خانهٔ يهوه کمک خواهند کرد؛ آنگاه خواهید دانست که يهوه لشکرهای آسمان مرا نزد شما فرستاده است. این هنگامی اتفاق خواهد افتاد که شما از يهوه، اللها خویش کاملاً اطاعت کنید.
7
در سال چهارم سلطنت داریوش پادشاه، در روز چهارم از ماه نهم یعنی ماه کیسلو، يهوه پیام دیگری به من داد.
یهودیان شهر بیتئیل، گروهی از مردان خود را به سرپرستی شراصر و رجم ملک به خانهٔ خدا فرستادند تا از يهوه مسئلت کنند
و از کاهنان خانۀ يهوه لشکرهای آسمان و انبیا بپرسند که آیا به روزه و سوگواری خود در ماه پنجم ادامه بدهند، چنانکه در این سالها این کار را کردهاند، یا نه.
يهوه لشکرهای آسمان به من فرمود که این جواب را به آنها بدهم:
«به قوم و کاهنان بگویید که در این هفتاد سالی که در ماههای پنجم و هفتم روزه میگرفتند و سوگواری میکردند، برای خاطر من نبود.
اکنون نیز هنگام برگزاری عیدهای مقدّس، به فکر من نیستند، بلکه فقط به فکر خوردن و نوشیدن و سرگرمی خودشان هستند.
همین هشدار را من سالها قبل وقتی هنوز یروشلیم امن و آباد بود و شهرهای مجاور و جنوب آن نیز مسکونی بودند، توسط انبیا به گوش قوم رساندم.»
سپس يهوه لشکرهای آسمان به زکریه فرمود که این پیام را به ایشان بدهد: «نسبت به یکدیگر درستکار و با انصاف و رحیم و مهربان باشید.
از ظلم کردن به بیوهزنان و یتیمان و افراد غریب و فقیر دست بردارید و برای یکدیگر توطئه نچینید.
اما اجداد شما به این پیام گوش ندادند. آنها سرپیچی نموده گوشهای خود را گرفتند تا صدایم را نشنوند.
دلهای خود را مثل سنگ، سخت کردند و نخواستند دستورهایی را که يهوه لشکرهای آسمان با روح خود بهوسیلۀ انبیای گذشته به ایشان داده بود، بشنوند. به همین دلیل بود که خشم عظیم يهوه لشکرهای آسمان بر ایشان نازل شد.»
يهوه لشکرها چنین میفرماید: «من فریاد برآوردم ولی آنها صدایم را نشنیده گرفتند. من نیز وقتی آنها به سوی من فریاد برآوردند به دعای ایشان گوش ندادم.
همچون گردباد آنها را در میان قومهای دور پراکنده ساختم. دشمن سرزمین آبادشان را چنان ویران کرد که حتی یک نفر نیز در آن باقی نماند. بدینگونه، سرزمین دلپذیر خود را به بیابان تبدیل کردند.»
8
بار دیگر پیام يهوه لشکرهای آسمان بر من نازل گردید:
« يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: از آنچه که دشمنان بر سر یروشلیم آوردهاند بسیار خشمگین هستم، زیرا من یروشلیم را دوست دارم.
اکنون به سرزمین خود یروشلیم باز میگردم و در آنجا ساکن میشوم؛ و یروشلیم، ”شهر امین“ و کوه يهوه لشکرهای آسمان ”کوه مقدّس“ نامیده خواهد شد.
« يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: یروشلیم بار دیگر آباد خواهد شد و مردان و زنان سالخورده عصا به دست باز در میدانهای شهر خواهند نشست،
و کوچههای آن از بچههایی که سرگرم بازی هستند پر خواهند شد.
« يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: این شاید برای شما که بازماندگان قوم هستید باورکردنی نباشد، ولی انجام آن برای من کار آسانی است. این است آنچه يهوه لشکرهای آسمان میفرماید.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: مطمئن باشید که من قوم خود را از مشرق و مغرب و هر جایی که پراکنده شده باشند نجات میدهم
و آنها را برمیگردانم تا در کمال امنیت در یروشلیم ساکن شوند. آنها قوم من، و من اللها آنها خواهم بود و با عدالت و راستی بر ایشان حکمرانی خواهم کرد.
« يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: حال، دست به کار شوید و با دلگرمی کار کنید، زیرا از هنگامی که پی ریزی خانهٔ يهوه لشکرهای آسمان را شروع کردید، انبیا با سخنان خود پیوسته شما را تشویق کردهاند.
زیرا پیش از اینکه کار نوسازی معبد شروع شود، هیچ مزدی برای کار مردم و هیچ پولی برای کرایۀ حیوان نبود، و مسافران از خطر دشمن در امان نبودند. من هر کس را بر ضد همسایهاش برانگیخته بودم.
ولی يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: اکنون دیگر با بازماندگان قومم مثل گذشته عمل نخواهم کرد.
به طوری که در صلح و آرامش کشت و زرع خواهید کرد و محصول فراوان به دست خواهید آورد. درختان انگور از میوه پر خواهند شد و بر زمین باران فراوان خواهد بارید. تمام این برکات نصیب بازماندگان قوم خواهند شد.
پیش از این، قومهای دیگر یهوده و یسرال را ملعون میدانستند. اما اکنون من شما را نجات خواهم داد تا مبارک باشید. پس نترسید، بلکه قوی باشید و مشغول بازسازی معبد شوید.
«زیرا يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: وقتی اجداد شما مرا خشمگین ساختند، تصمیم گرفتم شما را مجازات کنم؛ و يهوه لشکرهای آسمان میگوید که از این کار چشمپوشی نکردم.
اما الان تصمیم دارم یروشلیم و خاندان یهوده را برکت دهم. پس نترسید!
اما وظیفهٔ شما این است: گفتار هر یک از شما با همسایهتان راست باشد. در محکمههای خود عادلانه رأی دهید تا صلح و آشتی برقرار شود.
در فکر اذیت دیگران نباشید و قسم دروغ نخورید، چون من از این کارها نفرت دارم.»
پیام دیگری از جانب يهوه لشکرهای آسمان بر من نازل شد:
« يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: روزهها و ایام سوگواریای که در ماههای چهارم، پنجم، هفتم و دهم برگزار میکردید به پایان خواهند رسید و این مراسم به اعیاد شاد و پرنشاط تبدیل خواهند شد! پس شما نیز ای مردمان یهوده، از این به بعد راستی و صلح را دوست بدارید.»
يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: «مردمان بسیاری از ممالک جهان به یروشلیم هجوم خواهند آورد.
ساکنان یک شهر به ساکنان شهر دیگر خواهند گفت: ”بیایید به یروشلیم برویم و از يهوه بخواهیم ما را برکت دهد. بیایید يهوه لشکرهای آسمان را پرستش کنیم. من تصمیم دارم بروم.“
آری، بسیاری از مردم، و حتی قومهای بزرگ به یروشلیم نزد يهوه لشکرهای آسمان خواهند آمد تا او را عبادت نموده از او طلب برکت کنند.
يهوه لشکرهای آسمان چنین میفرماید: در آن روزها ده نفر از قومهای مختلف دست به دامن یک نفر یهودی شده خواهند گفت: ما را نیز با خود ببر چون میدانیم خدا با توست.»
9
يهوه مجازات قومها را اعلام نموده است، چون او نه فقط قوم یسرال را زیر نظر دارد، بلکه مراقب همهٔ قومهای جهان نیز میباشد. او حدراخ، دمشق و حمات را که در نزدیکی دمشق است مجازات خواهد کرد. حتی صور و صیدون هم با وجود مهارتشان از مجازات او در امان نخواهند ماند.
هر چند صور برای خود استحکاماتی ساخته و آنقدر ثروت جمع کرده که نقره و طلا برای او چون ریگ بیابان است،
ولی يهوه همهٔ این چیزها را از او خواهد گرفت. استحکاماتش را به دریا خواهد ریخت و او را به آتش کشیده با خاک یکسان خواهد کرد.
وقتی اشقلون این واقعه را ببیند وحشتزده خواهد شد. غزه از درد به خود خواهد پیچید و عقرون از ترس خواهد لرزید، زیرا وقتی ببینند صور قادر نیست جلوی پیشروی دشمنان را بگیرد، امیدشان بر باد خواهد رفت. غزه شکست خواهد خورد و پادشاهش کشته خواهد شد، و اشقلون خالی از سکنه خواهد شد.
اجنبیان شهر اَشدود را تسخیر خواهند کرد، و من غرور فلسطینیان را در هم خواهم شکست.
آنها دیگر گوشت حرام و گوشتی که هنوز خون در آن هست، نخواهند خورد. فلسطینیهایی که باقی بمانند مرا عبادت خواهند کرد و به عنوان یکی از طوایف یهوده در میان قوم من پذیرفته خواهند شد. فلسطینیهای عقرون نیز به قوم من خواهند پیوست، همانطور که یبوسیها سالها پیش این کار را کردند.
من در اطراف سرزمین خود نگهبانی خواهم داد تا از ورود سپاهیان مهاجم به خاک یسرال جلوگیری کنم. به دقت حرکات دشمن را زیر نظر میگیرم و اجازه نمیدهم ستمگران بیگانه بار دیگر سرزمین قوم مرا مورد تاخت و تاز قرار دهند.
«ای دختر صهیون، شادی کن! ای یروشلیم فریاد پیروزی برآور! اینک پادشاهت نزد تو میآید؛ او عادل و پیروزمند است، اما فروتن و سوار بر الاغ، بر کرّه الاغ.
ارابههای جنگی را از یسرال و اسبهای جنگی را از یروشلیم برخواهم داشت، و کمانهای جنگ شکسته خواهند شد، زیرا پادشاه شما در میان تمام قومها صلح برقرار خواهد کرد. قلمرو حکومت او از دریا تا دریا و از رود فرات تا دورترین نقطهٔ زمین خواهد بود.
به خاطر عهدی که با شما بستم و آن را با خون مهر کردم، اسیران شما را از چاه هلاکت خواهم رهانید.
ای اسیرانی که در انتظار آزادی هستید، به شهر امن خود بازگردید. امروز به شما قول میدهم که سختیهایی را که کشیدهاید دو برابر جبران کنم!
ای یهوده، تو کمان من و ای یسرال، تو تیر من هستی. یروشلیم را همچون شمشیر سربازی شجاع بر ضد مردان یونان به حرکت درمیآورم.»
يهوه قوم خود را هنگام جنگ رهبری خواهد کرد. تیرهایش را مثل برق آسمان خواهد انداخت. يهوه یهوه شیپور جنگ را به صدا در خواهد آورد و مانند گردبادی که از صحرای جنوب بلند میشود، به جنگ دشمن خواهد رفت.
يهوه لشکرهای آسمان از قوم خود دفاع خواهد کرد و ایشان دشمنان خود را با سنگهای فلاخُن شکست خواهند داد. ایشان مانند مردان مست، در جنگ فریاد خواهند زد و خون دشمنانشان را خواهند ریخت، مانند خون قربانی که از پیاله بر مذبح ریخته میشود.
در آن روز، یهوه اللهاشان آنها را خواهد رهانید، درست مانند چوپانی که گوسفندانش را میرهاند. ایشان مانند نگینهای تاج، در سرزمین او خواهند درخشید.
ببینید چه عالی و زیبا هستند! گندم، مردان جوان را شکوفا خواهد ساخت و شراب تازه، دوشیزگان را.
10
در فصل بهار از يهوه بخواهید باران بباراند، زیرا اوست که ابرها را میفرستد و باران را به فراوانی میباراند تا مزارع، حاصلخیز شوند.
بتها و فالگیران نمیتوانند چنین درخواستی را اجابت کنند. رؤیاهایی که فالگیران میبینند و خوابهایی که تعبیر میکنند دروغ محض است و باعث گمراهی مردم میشود. تسلیای که آنها میدهند بیفایده است. قوم من مثل گوسفندان گمشده، سرگردان و آواره شدهاند زیرا شبانی ندارند که آنها را هدایت کند.
«خشم من بر شبانانتان مشتعل است، و من این رهبران را مجازات خواهم کرد؛ زیرا که يهوه لشکرهای آسمان آمده تا به گلۀ خود یعنی یهوده رسیدگی کند، و آنان را مانند اسبِ مغرور میدان جنگ نیرومند سازد.
از یهوده سنگ زاویه، میخ خیمه، کمان جنگ و همۀ رهبران پدید خواهند آمد.
ایشان با دلیری دشمنان خود را مثل گل کوچهها لگدمال خواهند کرد؛ خواهند جنگید و اسبسواران را بر زمین خواهند افکند، زیرا يهوه با ایشان است.
«یهوده را تقویت خواهم کرد و خاندان یوسف را نجات خواهم بخشید. بر آنها رحمت نموده ایشان را به وطنشان باز خواهم گرداند. وضعیت آنها طوری خواهد بود که گویی هرگز ایشان را ترک نکردهام. من يهوه، اللها ایشان هستم و دعای ایشان را اجابت خواهم کرد.
مردم یسرال مثل جنگجویانی شجاع خواهند بود. دلشان چنان شاد خواهد شد که گویی مست شرابند. فرزندانشان این برکات را به یاد آورده خوشحال خواهند شد. دل ایشان از آنچه يهوه انجام داده است شاد خواهد گردید.
ایشان را فرا خوانده، دور هم جمع خواهم کرد. من آنها را نجات خواهم داد و ایشان مثل گذشته زیاد خواهند شد.
هر چند ایشان را مثل بذر در میان قومها پراکنده ساختهام، ولی آنها در آن سرزمینهای دور مرا به یاد خواهند آورد. آنها با فرزندانشان زنده مانده به وطن خود برخواهند گشت.
آنها را از مصر و آشور باز میگردانم و به زمین جلعاد و لبنان میآورم و ایشان تمام آن سرزمین را پر خواهند ساخت.
وقتی از میان دریای مشکلات عبور میکنند من امواج را کنار زده اعماق رود نیل را خشک خواهم کرد. آشور مغرور، پست خواهد شد و مصر قدرتمند، قدرت خود را از دست خواهد داد.»
يهوه میفرماید: «قدرت خود را به قوم خود میبخشم و آنها را قوی میسازم و ایشان از من پیروی خواهند کرد.»
11
ای لبنان، دروازههای خود را باز کن تا آتش، درختان سرو تو را بسوزاند.
ای درختان صنوبر، برای تمامی درختان سرو که تباه شدهاند گریه کنید. ای بلوطهای باشان زاری کنید، زیرا جنگل عظیم نابود شده است.
ای حاکمان، گریه و زاری کنید، زیرا جاه و جلال شما بر باد رفته است. غرش این شیران را بشنوید، چون درهٔ اردن پرشکوهشان ویران شده است.
يهوه، اللهام به من فرمود: «برو و چوپان گوسفندانی باش که قرار است سربریده شوند.
رهبران شرور، قوم مرا خرید و فروش میکنند. چوپانانشان آنها را با بیرحمی میفروشند و میگویند: ”خدا را شکر! ثروتمند شدیم!“ و خریدارانشان آنها را خریده سر میبرند بدون اینکه مجازات شوند.»
يهوه میفرماید: «من دیگر بر مردم این سرزمین رحم نخواهم کرد، بلکه میگذارم آنها در چنگ رهبران شرور خودشان گرفتار شده، کشته شوند. رهبران شرور، این سرزمین را مبدل به بیابان خواهند کرد و من مانع کارشان نخواهم شد.»
پس من گلۀ ستمدیدهای را که برای کشتار مقرر شده بود چرانیدم. سپس دو عصای چوپانی در دست گرفته یکی را «لطف» و دیگری را «اتحاد» نامیدم و همانطور که به من دستور داده شده بود، گله را چرانیدم.
در عرض یک ماه، از شر سه چوپان این گله آزاد شدم؛ ولی گوسفندان از من متنفر گشتند و من نیز از دست آنها خسته و بیزار گشتم.
پس به آنها گفتم: «از این به بعد چوپان شما نخواهم بود. آن که مردنی است بگذار بمیرد و آن که کشته شدنی است بگذار کشته شود. آنهایی هم که باقی میمانند بگذار همدیگر را بدرند و بخورند!»
آنگاه عصایم را که «لطف» نام داشت شکستم تا نشان دهم عهدی را که با همۀ قومها بسته بودم باطل کردهام.
پس در همان روز عهد شکسته شد. آنگاه گوسفندان ستمدیده که به من چشم دوخته بودند، متوجه شدند که يهوه بهوسیلۀ کاری که من کردم پیامی به آنها میدهد.
من به آنها گفتم: «اگر مایلید، مزد مرا بدهید و اگر نه، ندهید.» پس با سی سکۀ نقره مزد مرا دادند.
يهوه به من فرمود: «این مبلغ هنگفتی را که در مقابل ارزشت به تو دادند، نزد کوزهگر بینداز!» پس من آن سی سکۀ نقره را گرفتم و آن را در خانهٔ يهوه نزد کوزهگر انداختم.
سپس عصای دیگرم را که «پیوند» نام داشت شکستم تا نشان دهم که پیوند برادری بین یهوده و یسرال شکسته شده است.
آنگاه يهوه به من فرمود: «بار دیگر برو و در نقش چوپانی نادان ظاهر شو.»
او به من فرمود: «این نشان میدهد که من برای قوم، چوپانی تعیین میکنم که نه به آنانی که میمیرند اهمیت میدهد، نه از برهها مراقبت میکند، نه زخمیان را معالجه مینماید، نه سالمها را خوراک میدهد، و نه لنگانی را که نمیتوانند راه بروند بر دوش میگیرد؛ بلکه گوسفندان چاق را میخورد و سمهایشان را میکند.
وای بر این چوپان وظیفهنشناس که به فکر گله نیست! شمشیر يهوه بر بازو و چشم راست او فرود خواهد آمد و او را کور و ناتوان خواهد ساخت.»
12
این است پیام يهوه برای یسرال. يهوه که آسمانها را گسترانید و بنیاد زمین را نهاد و روح انسان را در درونش قرار داد، چنین میگوید:
«یروشلیم را برای قومهای همسایه که سپاهیان خود را برای محاصرهٔ یروشلیم و سایر شهرهای یهوده میفرستند، مثل جامی سرگیجهآور میسازم.
هنگامی که تمام قومهای جهان بر ضد یروشلیم جمع شوند، من یروشلیم را برای آنها مانند سنگ عظیمی خواهم ساخت، که هر کس بخواهد آن را تکان دهد خود سخت مجروح شود.»
يهوه میفرماید: «در آن روز، همۀ اسبان را به گیجی و همۀ سوارانشان را به جنون دچار خواهم کرد. من مراقب خاندان یهوده خواهم بود، اما اسبان دشمنانشان را به کوری مبتلا خواهم ساخت.
آنگاه رهبران یهوده در دل خود خواهند گفت: مردم یروشلیم قوی هستند، زیرا يهوه لشکرهای آسمان، اللها ایشان است.
«در آن روز، رهبران یهوده را مثل شعلۀ آتشی که جنگلها و مزارع را میسوزاند، میگردانم. آنها تمام قومهای همسایه را از راست و چپ خواهند سوزاند، و مردم یروشلیم در امنیت خواهند بود.
« يهوه سایر شهرهای یهوده را پیش از یروشلیم پیروز میگرداند تا مردم یروشلیم و نسل سلطنتی داوود از پیروزی خود مغرور نشوند.
«در آن روز يهوه از مردم یروشلیم دفاع خواهد کرد. ضعیفترین آنها مثل داوود پادشاه قوی خواهد بود، و نسل سلطنتی داوود مانند خدا و مثل فرشتهٔ يهوه در پیشاپیش آنها حرکت خواهند کرد!
زیرا قصد من این است که تمام قومهایی را که به جنگ یروشلیم میآیند نابود کنم.
«من روح فیض و دعا را بر خاندان داوود و بر ساکنان یروشلیم خواهم ریخت، و آنها بر من که نیزه زدهاند خواهند نگریست و عزاداری خواهند نمود چنانکه گویی برای تنها فرزند خود عزا گرفتهاند، و آنچنان ماتم خواهند گرفت که گویی پسر ارشدشان مرده است.
در آن روز، در یروشلیم ماتم بزرگی بر پا خواهد شد همانند ماتم عظیمی که برای هَدَد رِمّون در وادی مجدون بر پا نمودند.
تمامی این سرزمین سوگواری خواهد کرد، هر طایفهای جداگانه: طایفۀ خاندان داوود جداگانه، و زنانشان جداگانه؛ طایفۀ خاندان ناتان جداگانه، و زنانشان جداگانه؛
طایفۀ خاندان لاوی جداگانه، و زنانشان جداگانه؛ طایفۀ شِمعی جداگانه، و زنانشان جداگانه؛
و همۀ طایفههای باقیمانده، هر یک جداگانه، و زنانشان جداگانه.
13
«در آن زمان برای خاندان داوود و مردم یروشلیم چشمهای جاری خواهد شد، چشمهای که ایشان را از همهٔ گناهان و ناپاکیهایشان پاک خواهد ساخت.»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «در آن روز هرگونه بتپرستی را در سراسر سرزمین یسرال برمیاندازم، به طوری که اثری از آن باقی نماند و نام بتها فراموش شود. سرزمین را به کلی از وجود انبیای دروغین و روح پلید پاک میکنم،
و اگر کسی باز به دروغ نبوّت کند، به دست پدر و مادر خودش کشته خواهد شد! به او خواهند گفت: ”تو باید کشته شوی، چون به نام يهوه کاذبانه نبوّت میکنی.“
«در آن روز انبیای دروغین از نبوّتهایشان خجالت خواهند کشید و دیگر برای فریب دادن مردم لباس انبیا را بر تن نخواهند کرد.
هر یک از آنها خواهند گفت: ”من نبی نیستم، من یک کشاورزم و شغلم از جوانی کشاورزی بوده است.“
و اگر کسی بپرسد: ”پس این زخمها روی بدن تو چیست؟“ جواب میدهد: ”در نزاع با دوستان زخمی شدهام.“»
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «ای شمشیر بر ضد شبان من، آن مردی که همدوش و همکار من است، برخیز! شبان را بزن تا گوسفندان پراکنده شوند. من قوم خود را خواهم زد
و دو سوم آنها از بین خواهند رفت.
یک سوم باقیمانده را از میان آتش میگذرانم و آنها را پاک میکنم، درست مثل طلا و نقره که بهوسیلۀ آتش، خالص میشوند. ایشان نام مرا خواهند خواند و من آنها را اجابت خواهم نمود. من خواهم گفت: ”اینها قوم من هستند.“ و ایشان خواهند گفت: ”یهوه اللها ماست.“»
14
روز يهوه نزدیک است! در آن روز، يهوه قومها را جمع میکند تا با یروشلیم بجنگند. آنها شهر را میگیرند و خانهها را غارت نموده به زنان تجاوز میکنند و غنیمت را بین خود تقسیم مینمایند. نصف جمعیت را به اسارت میبرند و نصف دیگر در میان خرابههای شهر باقی میمانند.
آنگاه يهوه، همچون گذشته، به جنگ آن قومها خواهد رفت.
در آن روز، او بر کوه زیتون که در سمت شرقی یروشلیم واقع شده است، خواهد ایستاد و کوه زیتون دو نصف خواهد شد و درهٔ بسیار وسیعی از شرق به غرب به وجود خواهد آورد، زیرا نصف کوه به طرف شمال و نصف دیگر آن به طرف جنوب حرکت خواهد کرد.
شما از میان آن دره فرار خواهید کرد و به آن طرف کوه خواهید رسید. آری، فرار خواهید کرد، همانگونه که اجداد شما قرنها پیش در زمان عزیهو، پادشاه یهوده، از زمین لرزه فرار کردند. يهوه، اللها من خواهد آمد و تمامی مقدّسان با او خواهند بود.
در آن روز نه آفتاب خواهد بود و نه سرما و نه شبنم،
ولی همه جا روشن خواهد بود! آن روز، روز مخصوصی خواهد بود و فقط يهوه میداند چه هنگام فرا خواهد رسید. دیگر مانند همیشه شب و روز نخواهد بود، بلکه هوا در شب هم مثل روز روشن خواهد بود.
آبهای حیاتبخش، هم در زمستان و هم در تابستان از یروشلیم جاری خواهد شد؛ نیمی از آن به سوی دریای مدیترانه، و نیمی دیگر به سوی دریای مرده خواهد رفت.
در آن روز، يهوه، پادشاه سراسر جهان خواهد بود و مردم تنها او را خواهند پرستید و او را يهوه خواهند دانست.
تمامی سرزمین از جبع (مرز شمالی یهوده) تا رمون (مرز جنوبی) دشت پهناوری خواهد شد، ولی یروشلیم در محل مرتفعی قرار خواهد داشت و وسعت آن از دروازهٔ بنیامین تا محل دروازهٔ قدیمی و از آنجا تا دروازهٔ زاویه، و از برج حننئیل تا محل چرخشتهای پادشاه خواهد بود.
مردم در یروشلیم در امنیت ساکن خواهند شد و دیگر هرگز خطر نابودی آنها را تهدید نخواهد کرد.
يهوه بر سر تمام قومهایی که با یروشلیم جنگیدهاند این بلاها را نازل میکند: بدن آنها زندهزنده میپوسد، چشمهایشان در حدقه از بین میروند و زبان در دهانشان خشک میشود.
يهوه آنها را چنان گیج و مضطرب میکند که به جان همدیگر خواهند افتاد.
تمام مردم یهوده در یروشلیم خواهند جنگید و ثروت همهٔ قومهای همسایه، از طلا و نقره گرفته تا لباسهایشان را غارت خواهند کرد.
همین بلا بر سر اسبها، قاطرها، شترها، الاغها و تمامی حیوانات دیگر که در اردوگاه دشمن هستند نازل خواهد شد.
آنگاه آنانی که از این بلاهای کشنده جان به در برند، هر ساله به یروشلیم خواهند آمد تا يهوه لشکرهای آسمان، پادشاه جهان را بپرستند و عید خیمهها را جشن بگیرند.
اگر قومی برای پرستش پادشاه یعنی يهوه لشکرهای آسمان به یروشلیم نیاید، دچار خشکسالی خواهد شد.
اگر مردم مصر در جشن شرکت نکنند، يهوه بر آنان نیز همان بلا را نازل خواهد کرد که بر قومهایی که در جشن شرکت نمیکنند نازل میفرماید.
بنابراین، اگر مصر و سایر قومها از آمدن خودداری کنند همگی مجازات خواهند شد.
در آن روز حتی روی زنگولهٔ اسبها نیز نوشته خواهد شد: «اینها اموال مقدّس يهوه هستند.» تمام ظروف خوراکپزی خانهٔ يهوه همچون ظروف کنار مذبح، مقدّس خواهند بود.
در واقع هر ظرفی که در یروشلیم و یهوده یافت شود مقدّس و مختص يهوه لشکرهای آسمان خواهد بود. تمام کسانی که برای عبادت میآیند از آن ظروف برای پختن گوشت قربانیهای خود استفاده خواهند کرد. در آن روز در خانهٔ يهوه لشکرهای آسمان، دیگر اثری از تاجران نخواهد بود.
malachi
1
این است پیام يهوه که بهوسیلۀ ملاکی نبی به یسرال داده شد.
يهوه میفرماید: «من شما را همیشه دوست داشتهام!» ولی شما میگویید: «تو چگونه ما را دوست داشتهای؟» يهوه میفرماید: «من جد شما یعقوب را محبت نمودم، و به این ترتیب نشان دادم که شما را دوست دارم، ولی عیسو را که برادرش بود رد کردم و سرزمین کوهستانی او را ویران نمودم و آن را جای شغالهای بیابان ساختم.»
شاید ادومیها که فرزندان عیسو هستند بگویند: «ما برمیگردیم و سرزمین ویران خود را دوباره آباد میکنیم.» ولی يهوه لشکرهای آسمان میگوید: «اگر آن را آباد کنند من دوباره ویرانش خواهم کرد. سرزمین آنها ”سرزمین شرارت“ خوانده خواهد شد و مردمشان به ”قومی که يهوه تا ابد بر ایشان خشمناک است“، مشهور خواهند گردید.»
ای قوم یسرال، وقتی با چشمان خود آنچه را که يهوه انجام میدهد ببینید، خواهید گفت: «براستی که قدرت عظیم يهوه در آن سوی مرزهای ما نیز دیده میشود.»
يهوه لشکرهای آسمان به کاهنان میفرماید: «پسر، پدر خود را و غلام، ارباب خویش را احترام میکند. پس اگر من پدر شما هستم احترام من کجاست؟ و اگر من ارباب شما هستم، حرمت من کجاست؟ شما نام مرا بیحرمت کردهاید. میگویید: ”ما چگونه نام تو را بیحرمت کردهایم؟“
شما هنگامی نام مرا بیحرمت میکنید که قربانیهای ناپاک روی مذبح من میگذارید. بله، با این کارتان مرا تحقیر میکنید.
حیوانات لنگ و کور و بیمار را برای من قربانی میکنید. آیا این قبیح نیست؟ اگر آن را به حاکم خود هدیه میکردید آیا او آن را میپسندید و از شما راضی میشد؟ يهوه لشکرهای آسمان این را میگوید.
«دعا میکنید و میگویید: ”اللهاا، بر ما رحم کن! يهوها، لطف تو شامل حال ما بشود!“ ولی وقتی که چنین هدایایی میآورید، چطور انتظار دارید دعای شما را اجابت کنم؟» این است فرمودۀ يهوه لشکرهای آسمان.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «ای کاش یکی از شما کاهنان، درها را میبست تا چنین هدایایی روی مذبح من گذاشته نشود. از شما راضی نیستم و قربانیهای شما را نمیپذیرم.
«نام من در سراسر جهان بهوسیلۀ مردم غیریهود مورد احترام قرار خواهد گرفت و آنها به احترام نام من بخور خوشبو خواهند سوزانید و قربانیهای پاک تقدیم خواهند کرد. آری آنها نام مرا با احترام فراوان یاد خواهند کرد. این است فرمودۀ يهوه لشکرهای آسمان.
ولی شما نام مرا بیحرمت میسازید و مذبح مرا نجس میکنید، زیرا خوراک ناپاک بر آن میگذارید.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: شما میگویید: ”خدمت کردن به يهوه کار مشکل و خسته کنندهای است“، و از دستورهای من سرپیچی میکنید. حیوانات دزدیده شده، لنگ و بیمار برای من قربانی میکنید. آیا فکر میکنید من آنها را از دست شما قبول خواهم کرد؟
لعنت بر کسی که بخواهد مرا فریب دهد و با آنکه نذر کرده قوچ سالمی از گلهٔ خود هدیه کند، حیوان معیوبی برای من قربانی نماید. زیرا، يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: من پادشاه عظیم هستم و مردم دنیا باید اسم مرا با ترس و احترام یاد کنند.»
2
ای کاهنان، به این اخطار يهوه لشکرهای آسمان گوش دهید: «اگر خود را اصلاح نکنید و نام مرا احترام ننمایید، شما را بهشدت مجازات خواهم کرد، و به جای اینکه شما را برکت دهم، شما را لعنت خواهم نمود. در واقع از همین حالا شما زیر لعنت هستید، زیرا اوامر مرا در دل خود جای نمیدهید.
«فرزندان شما را تنبیه میکنم و سرگین حیواناتی را که برایم قربانی میکنید به صورتتان میپاشم و شما را مثل سرگین بیرون میاندازم.
آنگاه خواهید فهمید به این دلیل چنین اخطاری به شما کردم تا شما را به سوی قوانین و دستورهایی که به جدتان لاوی داده بودم، بازگردانم. این است فرمودۀ يهوه لشکرهای آسمان.
هدف از این قوانین این بود که به کاهنان نسل لاوی حیات و آرامش ببخشد تا ایشان با اجرای آنها نشان دهند که احترام و ترس مرا در دل دارند.
کاهنان نسل لاوی قوانین حقیقی را به قوم تعلیم میدادند. نه دروغ میگفتند و نه تقلب میکردند بلکه از راههای من پیروی نموده، آنچه را که راست بود به عمل میآوردند. آنها توانستند بسیاری را از راههای گناهآلود بازگردانند.
«کاهنان باید قوانین را تعلیم دهند تا مردم بتوانند خدا را بشناسند، زیرا کاهنان سخنگویان يهوه لشکرهای آسمان هستند و مردم باید برای راهنمایی پیش آنها بیایند؛
ولی شما راههای يهوه را ترک کردهاید و با راهنماییهای خود بسیاری را از راه راست منحرف ساختهاید. شما عهدی را که با لاوی بستم، شکستهاید. این است فرمودۀ يهوه لشکرهای آسمان.
بنابراین، من شما را در نظر مردم پست و خوار میگردانم، زیرا احکام مرا نگه نمیدارید و در اجرای قوانین، انصاف را رعایت نمیکنید.»
آیا همهٔ ما از یک پدر نیستیم؟ آیا همگی ما بهوسیلۀ یک خدا آفریده نشدهایم؟ پس چرا به یکدیگر خیانت میکنیم و عهدی را که خدا با پدران ما بست میشکنیم؟
مردم یهوده، در یروشلیم و در سراسر خاک یسرال به خدا خیانت ورزیده، گناه بزرگی مرتکب شدهاند، زیرا مردان یهوده با گرفتن زنان بتپرست، خانهٔ مقدّس و محبوب يهوه را آلوده کردهاند.
يهوه تمام کسانی را که چنین کردهاند خواه کاهن باشند، خواه غیرکاهن، از قوم خود یسرال اخراج خواهد کرد، هرچند برای يهوه لشکرهای آسمان قربانی تقدیم کنند.
شما مذبح يهوه را با اشکهای خود پر میکنید، زیرا دیگر يهوه هدایای شما را منظور نمیدارد و آنها را با خشنودی نمیپذیرد.
میگویید: «چرا نمیپذیرد؟» دلیلش این است که تو به همسرت که در جوانی با وی پیوند وفاداری بسته بودی، خیانت کردهای و يهوه که شاهد این پیوند بوده، خیانت تو را دیده است.
آیا يهوه تو را با همسرت یکی نساخت؟ شما در بدن و روح مال او هستید. حال، يهوه از شما چه میخواهد؟ او میخواهد که فرزندان خداشناس داشته باشید. پس مواظب باشید که به همسر خود خیانت نکنید.
يهوه، اللها یسرال میفرماید: «من از طلاق نفرت دارم، و نیز از اینکه کسی ظلم را همچون جامه به تن کند. پس مواظب روحهای خود باشید و از خیانت بپرهیزید.» این است فرمودۀ يهوه لشکرهای آسمان.
شما با حرفهایی که میزنید يهوه را خسته کردهاید! میپرسید: «با کدام حرفها؟» با این حرفها که میگویید: «اللهای که به انصاف داوری میکند کجاست؟ مثل اینکه او بدکاران را دوست دارد و از آنها خشنود است!»
3
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «پیامآور خود را میفرستم تا راه را پیش روی من آماده کند. سپس يهوهی که انتظارش را میکشید ناگهان به خانهٔ خود خواهد آمد. آن پیامآوری که شما مشتاق دیدارش هستید خواهد آمد و عهد مرا به شما اعلان خواهد کرد.»
اما کیست که یارای ایستادن در مقابل او را داشته باشد؟ و کیست که بتواند آمدنش را تحمل کند؟ زیرا او همچون آتش سوزانی است که فلز را تصفیه میکند و مثل صابونی است که لباسها را پاک میکند.
او مانند کسی که فلز را تصفیه میکند لاویان را همچون طلا و نقره پاک خواهد کرد تا آنها با دل پاک هدایا را به يهوه تقدیم کنند.
آنگاه مثل گذشته، يهوه از هدایایی که مردم یهوده و یروشلیم برایش میآورند خشنود خواهد شد.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «من برای داوری به میان شما خواهم آمد و بر ضد بدکاران شهادت خواهم داد یعنی بر ضد جادوگران، زناکاران و دروغگویان، بر ضد تمام کسانی که حق کارگران خود را نمیدهند، و کسانی که به بیوهزنان، یتیمان و غریبان ظلم میکنند و از من نمیترسند.»
«من يهوهی تغییرناپذیر هستم. به همین دلیل است که شما، ای نسل یعقوب، تا به حال از بین نرفتهاید.
هر چند شما هم مثل پدران خود از احکام من سرپیچی نموده، آنها را به جا نیاوردهاید، ولی اینک به سوی من بازگشت نمایید و من نیز به سوی شما باز خواهم گشت. این است آنچه يهوه لشکرهای آسمان میفرماید. اما شما میگویید: مگر ما چه کردهایم که باید بازگشت کنیم؟
«آیا کسی از خدا دزدی میکند؟ ولی شما از من دزدی کردهاید! «میپرسید: مقصودت چیست؟ «مقصودم دهیکها و هدایاست.
ای قوم یسرال، همهٔ شما ملعون هستید، زیرا از مال من میدزدید.
دهیک دارایی خود را به طور کامل به خانهٔ من بیاورید تا خوراک کافی در آنجا باشد. و يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: به این ترتیب مرا امتحان کنید و ببینید چگونه روزنههای آسمان را باز میکنم و شما را از برکات خود لبریز میسازم!
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: من حشرات و آفات را از زمین شما دور میکنم تا محصولتان از بین نرود و تاکستانهایتان میوهٔ فراوان بدهند.
همهٔ قومها شما را سعادتمند خواهند خواند، زیرا صاحب سرزمینی با صفا خواهید بود.» این است فرمودۀ يهوه لشکرهای آسمان.
يهوه میفرماید که شما بر ضد او سخنان دروغ گفتهاید؛ ولی شما به او میگویید: «بر ضد تو چه گفتهایم؟»
گفتهاید: «عبادت خدا و اطاعت از او بیفایده است. چرا برای اعمالمان باید به حضور يهوه لشکرهای آسمان برویم و اظهار پشیمانی کنیم؟ ببینید چطور آدمهای متکبر خوشبخت زندگی میکنند و بدکاران کامیاب میشوند و با وجود اینکه مرتکب اعمال زشت میشوند خدا آنها را مجازات نمیکند!»
آنگاه کسانی که ترس يهوه را در دل داشتند، با یکدیگر به گفتگو نشستند و يهوه به گفتگوی آنان گوش داد و سخنان ایشان را شنید. سپس در کتابی که در حضور يهوه بود اسامی کسانی که ترس يهوه را در دل داشتند و نام او را گرامی میداشتند، نوشته شد.
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «در آن روزی که من تعیین کردهام، آنها قوم خاص من خواهند بود و همانطور که یک پدر، پسر مطیع خود را میبخشد، من نیز ایشان را خواهم بخشید.
آنگاه خواهید دید که خدا با اشخاص خوب و بد، با خدمتگزاران خود و آنانی که او را خدمت نمیکنند، چگونه رفتار میکند.»
4
يهوه لشکرهای آسمان میفرماید: «روز داوری مثل تنوری شعلهور فرا میرسد و همهٔ اشخاص مغرور و بدکار را مانند کاه میسوزاند. آنها مانند درخت تا ریشه خواهند سوخت و خاکستر خواهند شد.
«اما برای شما که ترس مرا در دل دارید، آفتاب عدالت با پرتو شفابخش خود طلوع خواهد کرد، و شما شاد و سبکبال مثل گوسالههایی که به چراگاه میروند، جست و خیز خواهید نمود.
و يهوه لشکرهای آسمان میگوید: در آن روزی که من تعیین کردهام، بدکاران را مثل خاکستر زیر پای خود له خواهید کرد.
«دستورها و قوانینی را که بر کوه سینا توسط خدمتگزار خود موسی به همهٔ قوم یسرال دادم به یاد داشته باشید و از آنها اطاعت کنید.
«پیش از فرا رسیدن روز بزرگ و هولناک داوری يهوه، من ایلیای نبی را برای شما میفرستم.
او دل پدران را به سوی فرزندان، و دل فرزندان را به سوی پدران متمایل خواهد ساخت، و این باعث خواهد شد که من سرزمین شما را ویران نکنم.»
psalms
1
خوشا به حال کسی که در راه بدکاران قدم نمیزند و در راه گناهکاران نمیایستد و با کسانی که خدا را مسخره میکنند نمینشیند،
بلکه مشتاقانه از دستورهای يهوه پیروی میکند و شب و روز در آنها تفکر مینماید.
او همچون درختی است که در کنار نهرهای آب کاشته شده و به موقع میوه میدهد و برگهایش هرگز پژمرده نمیشوند؛ کارهای او همیشه ثمربخشاند.
اما بدکاران چنین نیستند. آنها مانند کاهی هستند که در برابر باد پراکنده میشود.
آنها در برابر مسند داوری خدا محکوم خواهند شد و به جماعت خداشناسان راه نخواهند یافت.
درستکاران توسط يهوه محافظت و هدایت میشوند، اما بدکاران به سوی نابودی پیش میروند.
2
چرا قومها شورش میکنند؟ چرا ملتها بیجهت توطئه میچینند؟
پادشاهان جهان صفآرایی کردهاند و رهبران ممالک با هم مشورت میکنند بر ضد يهوه و مسیح او.
آنها میگویند: «بیایید زنجیرها را پاره کنیم و خود را از قید اسارت آزاد سازیم!»
اما يهوه که بر تخت خود در آسمان نشسته، به نقشههای آنان میخندد.
سپس با خشم و غضب آنان را توبیخ میکند و به وحشت میاندازد.
يهوه میفرماید: «من پادشاه خود را در یروشلیم، بر کوه مقدّس خود، بر تخت سلطنت نشاندهام!»
پادشاه میگوید: «من فرمان يهوه را اعلام خواهم کرد. او به من فرموده است: ”تو پسر من هستی؛ امروز من پدر تو شدهام.
از من درخواست کن و من همهٔ قومها را به عنوان میراث به تو خواهم بخشید و سراسر دنیا را ملک تو خواهم ساخت.
تو با عصای آهنین بر آنها حکومت خواهی کرد و آنها را مانند ظروف گلی خرد خواهی نمود.“»
بنابراین، ای پادشاهان، گوش دهید و ای رهبران جهان توجه نمایید!
با ترس و احترام يهوه را عبادت کنید؛
پیش از اینکه پسرش خشمگین شود و شما را نابود کند، به پاهایش بیفتید و آنها را بوسه زنید، زیرا خشم او ممکن است هر لحظه افروخته شود. خوشا به حال همهٔ کسانی که به او پناه میبرند.
3
داوود این مزمور را وقتی از دست پسرش ابشالوم گریخته بود، سرایید. ای يهوه، دشمنانم چقدر زیاد شدهاند! بسیاری بر ضد من برمیخیزند.
بسیاری میگویند که خدا به داد من نخواهد رسید.
اما ای يهوه، تو سپر من هستی و از هر سو مرا محافظت مینمایی. تو مرا پیروز و سربلند میسازی و شهامت مرا به من باز میگردانی.
به سوی يهوه فریاد برمیآورم و او از کوه مقدّس خود مرا اجابت میکند.
با خیال آسوده به خواب میروم و از خواب بیدار میشوم، زیرا يهوه از من مراقبت مینماید.
از هزاران دشمنی که از هر سو مرا احاطه کردهاند، ترسی ندارم.
ای يهوه، برخیز! ای اللها من، مرا نجات ده! دشمنانم را مجازات کن و قدرت آنها را در هم شکن تا دیگر نتوانند به من آسیبی برسانند.
نجات از جانب يهوه میآید. برکت تو بر قومت باد!
4
برای رهبر سرایندگان: مزمور داوود، با همراهی سازهای زهی. ای اللها عادل من، وقتی نزد تو فریاد برمیآورم، مرا اجابت فرما. زمانی که در سختی و تنگنا بودم تو به داد من رسیدی، پس اکنون نیز بر من رحم فرموده، دعایم را اجابت فرما.
ای آدمیان، تا به کی نام مرا بیحرمت خواهید کرد؟ تا به کی چیزهای باطل و دروغ را دوست خواهید داشت و از آنها پیروی خواهید کرد؟
بدانید که يهوه اشخاص عادل را برای خود برگزیده است، پس وقتی نزد او فریاد برآورم صدایم را خواهد شنید.
نگذارید خشم بر شما غلبه کرده، شما را به گناه بکشاند. بر بسترهای خود، در سکوت به رفتار خود فکر کنید.
بر يهوه توکل کنید و قربانیهای راستین را به او تقدیم نمایید.
بسیاری میگویند: «کیست که به ما کمک کند؟» ای يهوه، تو نور چهرهات را بر ما بتابان.
تو قلب مرا از شادی لبریز کردهای! آری، شادیای که تو به من بخشیدهای بیشتر از شادیای است که به هنگام برداشت محصول فراوان پدید میآید.
با آرامش خیال به خواب میروم، زیرا تو ای يهوه، تنها تو، مرا در امنیت نگه میداری.
5
برای رهبر سرایندگان: مزمور داوود، با همراهی سازهای بادی. ای يهوه، به سخنان من گوش بده و به نالهٔ من توجه فرما.
ای پادشاه و ای اللها من، به فریادم برس، زیرا من فقط نزد تو دعا میکنم.
ای يهوه، صبحگاهان به پیشگاه تو دعا میکنم و تو صدای مرا میشنوی، پس من انتظار خواهم کشید تا جواب مرا بدهی.
تو اللهای نیستی که گناه را دوست بداری و شرارت را تحمل کنی.
تو تحمل دیدن متکبران را نداری و از همهٔ بدکاران نفرت داری.
ای يهوه، تو از قاتلان و حیلهگران بیزاری و دروغگویان را هلاک میکنی.
اما من در پناه محبت عظیم تو به خانهٔ مقدّست داخل خواهم شد و با ترس و احترام، تو را عبادت خواهم کرد.
ای يهوه عادل، راه خود را به من نشان ده و مرا هدایت نما تا دشمنانم نتوانند بر من چیره شوند.
به سخنان دهانشان نمیتوان اعتماد کرد و دلشان مملو از شرارت است. گلویشان گوری است گشاده، و دروغ بر زبانشان است.
ای خدا، تو آنها را محکوم کن و بگذار خود در دامهایشان گرفتار شوند! آنها را دور بینداز، زیرا گناهان زیادی مرتکب شدهاند و بر ضد تو برخاستهاند.
اما بگذار همهٔ کسانی که به تو پناه میآورند، خوشحال شوند و همیشه با شادی سرود بخوانند. از کسانی که تو را دوست دارند محافظت نما تا آنها در پناه تو شادمان باشند.
تو ای يهوه، عادلان را برکت میدهی و ایشان را با سپر محبت خود محافظت مینمایی.
6
برای رهبر سرایندگان: مزمور داوود، با همراهی سازهای زهی، در مایۀ شِمینیت. ای يهوه، مرا در شدت خشم خود توبیخ و تنبیه نکن.
ای يهوه، به من رحم کن زیرا پژمرده شدهام. يهوها، مرا شفا ده، زیرا دردْ وجودم را فرا گرفته
و بسیار پریشانم. تا به کی ای يهوه، تا به کی؟
ای يهوه، بیا و مرا برهان؛ به خاطر محبت خود، مرا نجات ده.
زیرا مردگان نمیتوانند تو را به یاد آورند. کیست که در قبر تو را ستایش کند؟
از نالیدن خسته شدهام. هر شب بسترم را غرق اشک میسازم.
از آزار دشمنانم آنقدر گریه کردهام که چشمانم تار شدهاند.
ای همهٔ بدکاران، از من دور شوید؛ زیرا يهوه صدای گریهٔ مرا شنیده است.
او به فریاد من خواهد رسید و دعایم را اجابت خواهد کرد.
آنگاه همهٔ دشمنانم ناگهان عاجز و درمانده شده، با سرافکندگی دور خواهند شد.
7
مزمور داوود، که به سبب سخنان کوش بنیامینی برای يهوه سرایید. ای يهوه، اللها من، به تو پناه میآورم؛ مرا از دست تعقیبکنندگانم نجات ده،
و گرنه آنها همچون شیر مرا میدرند و تکهتکه میکنند بدون آنکه کسی بتواند به نجاتم بشتابد.
ای يهوه، اللها من، اگر به کسی ظلم کردهام،
اگر خوبی را با بدی تلافی نمودهام و یا به ناحق دشمن خود را غارت کردهام،
آنگاه بگذار دشمن مرا تعقیب نموده، به دام اندازد و زندگیام را تباه سازد.
ای يهوه، برخیز و با غضبت در مقابل خشم دشمنانم بایست! ای اللها من، برخیز و عدالت را برقرار نما.
همهٔ قومها را نزد خود جمع کن و از بالا بر ایشان داوری فرما.
ای يهوه که داور همهٔ مردم هستی، پاکی و بیگناهی مرا ببین و حکم بده.
ای اللها عادل که از افکار و دلهای ما باخبری، بدیها را از بین ببر و نیکان را استوار ساز.
خدا سپر من است و از من محافظت میکند. او کسانی را که دلشان پاک و راست است، نجات میبخشد.
خدا داور عادل است. او هر روز بر بدکاران خشمگین میشود.
اگر آنها به سوی خدا بازگشت نکنند، او شمشیرش را تیز خواهد کرد. خدا کمان خود را کشیده و آماده کرده است.
او سلاحهای مرگبار و تیرهای آتشین خود را به دست گرفته است.
وجود اشخاص گناهکار پر از شرارت و ظلم است و اعمالشان نادرست.
آنها برای دیگران چاه میکنند، اما خود در آن میافتند
و در دام بداندیشی و ظلم خود گرفتار میشوند.
يهوه را به خاطر عدالتش میستایم و در وصف او که متعال است میسرایم.
8
برای رهبر سرایندگان: مزمور داوود، در مایۀ گیتّیت. ای يهوه، ای يهوه ما، شکوه نام تو سراسر زمین را فرا گرفته است! عظمت تو از آسمانها نیز فراتر رفته است.
کودکان و شیرخوارگان، زبان به ستایش تو میگشایند و دشمنانت را سرافکنده و خاموش میسازند.
وقتی به آسمان تو و به ماه و ستارگانی که آفریدهای نگاه میکنم،
میگویم انسان چیست که تو به فکرش باشی، و پسر انسان، که او را مورد لطف خود قرار دهی؟
تو مقام او را فقط اندکی پایینتر از فرشتگان قرار دادی و تاج عزت و احترام را بر سر وی نهادی.
او را بر تمام خلقت خود گماردی و همه چیز را زیر فرمان او درآوردی:
گوسفندان و گاوان، حیوانات وحشی،
پرندگان آسمان، ماهیان دریا و جاندارانی که در آبها زندگی میکنند.
ای یهوه، يهوه ما، شکوه نام تو سراسر زمین را فرا گرفته است.
9
برای رهبر سرایندگان: مزمور داوود، در مایۀ «مرگ پسر». ای يهوه، با تمام وجود تو را میستایم و از کارهای شگفتانگیز تو سخن میرانم.
تو شادی و خوشی من هستی و من در وصف تو، ای اللها متعال، میسرایم.
دشمنانم عقبنشینی کرده، در حضور تو بر زمین خواهند افتاد و هلاک خواهند شد،
زیرا تو ای داور عادل بر مسند خود نشستهای و از حق من دفاع میکنی.
تو قومهای شرور را محکوم و نابود کردهای و نام آنها را از صفحهٔ روزگار محو ساختهای.
دشمنان ما را به کلی ریشهکن نمودهای و شهرهای آنها را ویران کردهای به طوری که حتی نامی از آنها نیز باقی نمانده است.
يهوه تا به ابد پادشاه است. او مسند داوری خود را برقرار کرده
تا بر قومهای دنیا با عدل و انصاف داوری نماید.
يهوه پناهگاه رنجدیدگان است و ایشان را در سختیها حفظ میکند.
يهوها، کسانی که تو را میشناسند، به تو پناه میآورند زیرا تو هرگز طالبان خود را ترک نکردهای.
در وصف يهوه که در یروشلیم سلطنت میکند، بسرایید! کارهای او را در میان همهٔ قومها اعلام کنید!
زیرا او قاتلان را بیسزا نخواهد گذاشت و فریاد ستمدیدگان را فراموش نخواهد کرد.
ای يهوه، ببین دشمنانم چگونه به من ظلم میکنند. بر من رحم کن و مرا از چنگال مرگ رهایی دِه
تا تو را در حضور همهٔ مردم یروشلیم ستایش کنم و به سبب این رهایی شادی نمایم.
دشمنان در چاهی که برای دیگران کنده بودند، افتادهاند و در دامهایی که برای دیگران گذاشته بودند گرفتار شدهاند.
يهوه بدکاران را در دامهای خودشان گرفتار میکند و نشان میدهد که اللها عادلی است.
همهٔ بدکاران و تمام قومهایی که خدا را از یاد میبرند هلاک خواهند شد.
بیچارگان و ستمدیدگان سرانجام به یاد آورده خواهند شد و امیدشان بر باد نخواهد رفت.
برخیز، ای يهوه! نگذار انسان پیروز شود؛ باشد که قومها در حضور تو داوری شوند.
آنها را به وحشت انداز تا بفهمند که انسان فانیای بیش نیستند.
10
ای يهوه، چرا دور ایستادهای؟ چرا به هنگام سختیها خود را پنهان میکنی؟
بیا و اشخاص متکبر و بدکار را که بر فقرا ظلم میکنند در دامهای خودشان گرفتار ساز.
آنها با غرور از مقاصد پلید خود سخن میرانند. آنها اشخاص طمعکار را میستایند ولی خدا را ناسزا میگویند.
این بدکارانِ متکبر فکر میکنند اللهای وجود ندارد تا از آنها بازخواست کند.
آنها در کارهایشان موفقند و دشمنانشان را به هیچ میشمارند و توجهی به احکام خدا ندارند.
به خود میگویند: «همیشه موفق خواهیم بود و از هر مصیبتی به دور خواهیم ماند.»
دهانشان آکنده از نفرین و دروغ و تهدید است و از زبانشان گناه و شرارت میبارد.
در روستاها به کمین مینشینند و اشخاص بیگناه را میکشند.
مانند شیر درنده، کمین میکنند و بر اشخاص فقیر و درمانده حمله میبرند و ایشان را در دام خود گرفتار میسازند.
اشخاص بیچاره در زیر ضربات بیرحمانهٔ آنها خرد میشوند.
این بدکاران در دل خود میگویند: «خدا روی خود را برگردانده و این چیزها را هرگز نمیبیند.»
ای يهوه، برخیز و این بدکاران را مجازات کن! ای خدا، بیچارگان را فراموش نکن!
چرا بدکاران به خدا ناسزا میگویند و مجازات نمیشوند؟ آنها در دل خود میگویند: «خدا از ما بازخواست نخواهد کرد»؟
اما ای خدا، تو میبینی! تو رنج و غم مردم را میبینی و به داد آنها میرسی. تو امید بیچارگان و مددکار یتیمان هستی.
دست این بدکاران را بشکن. آنها را به سزای اعمالشان برسان و به ظلم آنها پایان بده.
يهوه تا ابد پادشاه است؛ قومهایی که او را نمیپرستند از سرزمین وی رانده و هلاک خواهند شد.
ای يهوه، تو دعای بیچارگان را اجابت میکنی. تو به درد دل آنها گوش میدهی و به ایشان قوت قلب میبخشی.
تو از حق یتیمان و مظلومان دفاع میکنی تا دیگر انسان خاکی نتواند آنها را بترساند.
11
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. چرا به من که به يهوه پناه بردهام میگویید: «مثل پرنده به کوهها فرار کن
زیرا شریران در کمین عادلان نشستهاند و تیرهای خود را به کمان نهادهاند تا ایشان را هدف قرار دهند.
پایههای نظم و قانون فرو ریخته، پس عادلان چه میتوانند بکنند؟»
اما يهوه هنوز در خانهٔ مقدّس خود است، او همچنان بر تخت آسمانی خود نشسته است. يهوه انسانها را میبیند و میداند که آنها چه میکنند.
يهوه بدکاران و درستکاران را امتحان میکند. او از آدم بدکار و ظالم بیزار است.
او بر بدکاران آتش و گوگرد خواهد بارانید و با بادهای سوزان آنها را خواهد سوزانید.
يهوه عادل است و انصاف را دوست دارد و درستکاران در حضور او خواهند زیست.
12
برای رهبر سرایندگان: مزمور داوود، با همراهی سازهای زهی، در مایۀ شِمینیت. ای يهوه، به داد ما برس، زیرا دیگر اثری از خداشناسان نیست و انسان باوفا در دنیا باقی نمانده است.
همه دروغ میگویند و با چاپلوسی یکدیگر را فریب میدهند.
ای يهوه، زبان چاپلوسان و متکبران را بِبُر
که میگویند: «ما هر چه را که بخواهیم با زبانمان به دست میآوریم. هر چه را که بخواهیم میگوییم و کسی نمیتواند مانع ما شود.»
يهوه میگوید: «من برمیخیزم و به داد فقیران و درماندگان میرسم و آنها را از دست ظالمان نجات میبخشم.»
وعدههای يهوه، مانند نقرهای که هفت بار در کوره تصفیه شده باشد، پاک و قابل اعتماد است.
ای يهوه، هر چند پای اشخاص بدکار به همه جا رسیده است و مردم کارهای پلید آنها را ستایش میکنند، ولی تو ما را تا ابد از چنین اشخاص حفظ خواهی کرد.
13
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. ای يهوه، تا به کی مرا فراموش میکنی؟ تا به کی روی خود را از من برمیگردانی؟
تا به کی افکارم مرا آزار دهند و هر روز دلم از غم پر شود؟ تا به کی دشمن بر من پیروز باشد؟
ای یهوه اللها من، بر من نظر کن و دعای مرا اجابت فرما. نگذار نور زندگیام خاموش شود. نگذار به خواب مرگ فرو روم
و دشمن از شکست من شاد شده، بگوید: «بر او پیروز شدم.»
من به محبت تو اعتماد دارم و دلم از نجات تو شاد میشود.
در وصف تو ای يهوه خواهم سرایید زیرا به من خوبی کردهای.
14
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. کسی که فکر میکند اللهای نیست، ابله است. چنین شخصی فاسد است و دست به کارهای پلید میزند و هیچ نیکی در او نیست.
يهوه از آسمان به انسانها نگاه میکند تا شخص فهمیدهای بیابد که طالب خدا باشد.
اما همه گمراه شدهاند، همه فاسد گشتهاند، نیکوکاری نیست، حتی یک نفر.
آیا این بدکاران شعور ندارند؟ آنها که قوم مرا مانند نان میبلعند و میخورند و هرگز يهوه را نمیطلبند؟
ولی وحشت، آنها را فرا میگیرد زیرا خدا با درستکاران است.
بله، وقتی بدکاران امید آدم بیچاره را نقش بر آب میکنند، يهوه او را در پناه خود میگیرد.
کاش که نجات برای یسرال از صهیون فرا میرسید و يهوه سعادت گذشته را به قوم خود باز میگردانید! بگذار یعقوب شادی کند و یسرال به وجد آید!
15
مزمور داوود. ای يهوه، چه کسی میتواند به خیمهٔ تو وارد شود؟ چه کسی میتواند به حضور مقدّس تو راه یابد؟
کسی که بیعیب و بیریا باشد و هر کاری را با صداقت انجام دهد،
کسی که از دیگران بدگویی نکند، به تهمتها گوش ندهد و به همسایهٔ خود بدی نکند،
کسی که بدکاران را خوار بشمارد ولی به کسی که از خدا میترسد احترام بگذارد، کسی که به قول خود وفا کند اگرچه به ضررش تمام شود،
پول قرض دهد ولی سود آن را نگیرد، و از گرفتن رشوه برای دادن شهادت بر ضد بیگناه خودداری کند. چنین شخصی همیشه پایدار خواهد ماند.
16
غزل داوود. ای خدا، از من محافظت فرما، زیرا که به تو پناه آوردهام.
به يهوه گفتم: «تو يهوه من هستی و من جز تو هیچ چیز خوب ندارم.»
بزرگان واقعی دنیا کسانی هستند که به تو ایمان دارند، و ایشان مایهٔ شادی من میباشند.
آنان که به دنبال اللهاان دیگر میروند دچار دردهای زیادی خواهند شد. من برای این اللهاان قربانی نخواهم کرد و حتی نام آنها را بر زبان نخواهم آورد.
ای يهوه، تو همه چیز من هستی! تو پیالۀ برکت من هستی! آنچه دارم، در تو محفوظ است.
زمینی که به من بخشیدهای زمینی است دلپذیر. چه میراثی عالی به من دادهای!
يهوه را شکر میکنم که مرا راهنمایی میکند و حتی شب هنگام نیز مرا تعلیم میدهد.
يهوه را همیشه پیش روی خود میدارم. او در کنار من است و هیچ چیز نمیتواند مرا بلرزاند.
پس دلم شاد است و زبانم در وجد؛ بدنم نیز در امنیت ساکن است.
زیرا تو جان مرا در چنگال مرگ رها نخواهی کرد و نخواهی گذاشت قُدّوسِ تو در قبر بپوسد.
تو راه حیات را به من نشان خواهی داد. حضور تو مرا از شادی لبریز میکند و بودن در کنار تو به من لذتی جاودانی میبخشد.
17
دعای داوود. ای يهوه، فریاد عدالت خواهانهٔ مرا بشنو و به دعای من که از دل بیریا برمیآید، توجه فرما!
تو واقعیت را میدانی، پس بیگناهی مرا اعلام کن.
تو از دل من باخبری. حتی در شب به سراغم آمدی و مرا آزمودی و خطایی در من نیافتی. هیچ بدی در سخنان من نبوده است،
و من خود را از گناهکاران دور نگه داشته، از راههای آنها پیروی نکردهام، بلکه از کلام تو اطاعت نمودهام
و پاهای من هرگز از راههای تو منحرف نشدهاند.
ای خدا، من تو را میخوانم زیرا یقین دارم که مرا اجابت خواهی نمود پس دعای مرا بشنو.
ای که با دست پرقدرتت کسانی را که به تو پناه میآورند از دست دشمنان میرهانی، محبت بیدریغت را به من بنمایان.
از من مانند مردمک چشمت مواظبت نما و مرا زیر سایهٔ بالهای خود پنهان کن.
مرا از چنگ دشمنانی که محاصرهام میکنند و بر من هجوم میآورند، برهان.
این سنگدلان متکبر، مرا احاطه کردهاند و منتظر فرصتی هستند تا مرا از پای درآورند.
آنها مانند شیری درنده در کمین من نشستهاند تا مرا بدرند.
ای يهوه، برخیز و در مقابل آنها بایست و آنها را به زانو درآور! با شمشیر خود، جانم را از دست گناهکاران نجات بده!
يهوها، با قدرت دست خود مرا از چنین مردمانی که دل به این دنیا بستهاند، برهان. اما شکم کسانی را که عزیز تو هستند سیر کن. باشد که فرزندان ایشان مال فراوان داشته باشند، و برای اولادشان نیز ارث باقی بگذارند.
اما من از دیدن روی تو است که سیر میشوم. هنگامی که بیدار شوم تو را خواهم دید، زیرا تو گناه مرا بخشیدهای.
18
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود، خدمتگزار يهوه. داوود این سرود را هنگامی سرایید که يهوه او را از چنگ تمام دشمنان و از چنگ شائول رهانید. داوود چنین سرود: ای يهوه، ای قوت من، تو را دوست دارم!
يهوه قلعهٔ من است. او صخرهٔ من است و مرا نجات میبخشد. اللهام صخرهٔ محکمی است که به آن پناه میبرم. او همچون سپر از من محافظت میکند، به من پناه میدهد و با قدرتش مرا میرهاند. نجاتدهندۀ من، مرا از ظلم میرهاند.
او را به کمک خواهم طلبید و از چنگ دشمنان رهایی خواهم یافت. ای يهوه تو شایستهٔ پرستش هستی!
مرگ، مرا در چنگال خود گرفتار کرده بود و موجهای ویرانگرش مرا در بر گرفته بود.
مرگ برای من دام نهاده بود تا مرا به کام خود بکشد.
اما من در این پریشانی به سوی يهوه فریاد برآوردم و از اللهام کمک خواستم. فریاد من به گوش او رسید و او از خانهٔ مقدّسش نالهٔ مرا شنید.
آنگاه زمین تکان خورد و لرزید و بنیاد آسمان مرتعش شد و به لرزه درآمد، زیرا يهوه به خشم آمده بود.
دود از بینی او برآمد و شعلههای سوزانندهٔ آتش از دهانش زبانه کشید.
او آسمان را شکافت و فرود آمد، زیر پایش ابرهای سیاه قرار داشت.
سوار بر فرشتهای پرواز کرد و بر بالهای باد اوج گرفت.
او خود را با تاریکی پوشاند و ابرهای غلیظ و پر آب او را احاطه کردند.
درخشندگی حضور او، شعلههای آتش پدید آورد.
آنگاه يهوه، اللها متعال، با صدای رعدآسا از آسمان سخن گفت.
او با تیرهای آتشین خود، دشمنانم را پراکنده و پریشان ساخت.
آنگاه به فرمان تو و با دم نفس تو، ای يهوه، آب دریا به عقب رفت و خشکی پدید آمد.
يهوه از آسمان دست خود را دراز کرد و مرا از اعماق آبهای بسیار بیرون کشید.
مرا از چنگ دشمنان نیرومندی که از من تواناتر بودند، رهانید.
وقتی در سختی و پریشانی بودم، دشمنان بر من هجوم آوردند، اما يهوه مرا حفظ کرد.
او مرا به جای امنی برد، او مرا نجات داد، زیرا مرا دوست میداشت.
يهوه پاداش درستکاری و پاکی مرا داده است،
زیرا از دستورهای يهوه اطاعت نمودهام و به اللها خود گناه نورزیدهام.
همهٔ احکامش را بهجا آوردهام و از فرمان او سرپیچی نکردهام.
در نظر يهوه بیعیب بودهام، خود را از گناه دور نگاه داشتهام.
يهوه به من پاداش داده است، زیرا در نظر او پاک و عادل بودهام.
اللهاا، تو نسبت به کسانی که به تو وفادارند، امین هستی و کسانی را که کاملند محبت میکنی.
اشخاص پاک را برکت میدهی و افراد فاسد را مجازات میکنی.
تو افتادگان را نجات میدهی، اما متکبران را سرنگون میکنی.
ای يهوه، تو نور من هستی، تو تاریکی مرا به روشنایی تبدیل میکنی.
با کمک تو به صفوف دشمن حمله خواهم برد و قلعههای آنها را در هم خواهم کوبید.
راه يهوه کامل و بینقص است و وعدههای او پاک و قابل اعتماد! يهوه از کسانی که به او پناه میبرند مانند سپر محافظت میکند.
کیست خدا غیر از یهوه؟ و کیست صخرهٔ نجات غیر از اللها ما؟
خدا به من قوت میبخشد و در راههایی که میروم مرا حفظ میکند.
پاهایم را چون پاهای آهو میگرداند تا بتوانم بر بلندیها بایستم.
او دستهای مرا برای جنگ تقویت میکند و بازوی مرا قوت میبخشد تا بتوانم کمان مفرغین را خم کنم.
يهوها، تو با سپرت مرا نجات دادهای و با دست راستت حمایتم نمودهای و از لطف توست که به این عظمت رسیدهام.
زمین زیر پایم را وسیع ساختهای تا نلغزم.
دشمنانم را تعقیب کرده، به آنها میرسم، و تا آنها را از بین نبرم، باز نمیگردم.
آنها را چنان بر زمین میکوبم که زیر پاهایم بیفتند و برنخیزند.
تو برای جنگیدن مرا قوت بخشیدهای و دشمنانم را زیر پاهای من انداختهای.
تو آنها را وادار به عقبنشینی و فرار مینمایی و من آنها را نابود میکنم.
فریاد برمیآورند، ولی کسی نیست که آنها را برهاند. از يهوه کمک میخواهند، اما او نیز به داد ایشان نمیرسد.
من آنها را خرد کرده، به صورت غبار درمیآورم، و آنها را مانند گِل کوچهها لگدمال میکنم.
تو مرا از شورش قومم نجات دادهای و مرا رهبر قومها ساختهای. مردمی که قبلاً آنها را نمیشناختم اکنون مرا خدمت میکنند.
بیگانهها در حضور من سر تعظیم فرود میآورند و به محض شنیدن دستورهایم، آنها را اجرا میکنند.
آنها روحیهٔ خود را باختهاند و با ترس و لرز از قلعههای خود بیرون میآیند.
يهوه زنده است! شکر و سپاس بر اللها متعال باد که صخرهٔ نجات من است!
اللهای که انتقام مرا میگیرد، قومها را مغلوب من میگرداند،
و مرا از چنگ دشمنان میرهاند. يهوها، تو مرا بر دشمنانم پیروز گردانیدی و از دست ظالمان رهایی دادی.
ای يهوه، تو را در میان قومها خواهم ستود و در وصف تو خواهم سرایید.
خدا پیروزیهای بزرگی نصیب پادشاه برگزیدهٔ خود، داوود، میسازد، و بر او و نسلش همیشه محبت میکند.
19
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. آسمان از شکوه و عظمت خدا حکایت میکند و صنعت دستهای او را نشان میدهد.
روز و شب حکمت خدا را اعلام میکنند.
بی سر و صدا سخن میگویند، و آوازشان شنیده نمیشود؛
با این همه، پیامشان به سراسر زمین منتشر میگردد، و کلامشان تا به کرانهای جهان میرسد. خدا خیمهای در آسمان برای خورشید بر پا کرده است.
خورشید مانند تازه داماد، با خوشحالی از حجله بیرون میآید و مانند پهلوان شادمانه در میدان میدود.
از یک سوی آسمان به سوی دیگر میشتابد، و حرارتش همه جا را فرا میگیرد.
احکام يهوه کامل است و جان را تازه میسازد، کلام يهوه قابل اعتماد است و به سادهدلان حکمت میبخشد.
فرامین يهوه راست است و دل را شاد میسازد، اوامر يهوه پاک است و بصیرت میبخشد.
قوانین يهوه قابل احترام و نیکوست و تا ابد برقرار میماند. احکام يهوه تماماً حق و عدل است،
از طلای ناب مرغوبتر و از عسل خالص شیرینتر.
احکام تو، بندهات را آگاه و هوشیار میسازد و هر که آنها را بجا آورد، پاداش عظیمی خواهد یافت.
کیست که بتواند به گناهان نهان خود پی ببرد؟ يهوها، تو مرا از چنین گناهان پاک ساز!
و نیز مرا از گناهان عمدی بازدار و نگذار بر من مسلط شوند. آنگاه خواهم توانست از شر گناه آزاد شده، بیعیب باشم.
ای يهوه، ای پناهگاه و نجاتدهندۀ من، سخنان دهانم و تفکر دلم مورد پسند تو باشند.
20
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. يهوه دعای تو را در روز تنگی اجابت فرماید! نام اللها یعقوب از تو محافظت کند.
يهوه از مکان مقدّس خود، برایت کمک بفرستد، و از کوه صهیون تو را حمایت کند!
تمام هدایای تو را به یاد آورد و قربانیهای سوختنیات را قبول فرماید.
آرزوی دلت را برآورَد و تو را در همهٔ کارهایت موفق سازد.
ما از شنیدن خبر پیروزی تو شاد خواهیم شد و پرچم پیروزی را به نام اللها خود برخواهیم افراشت. يهوه تمام درخواستهای تو را اجابت فرماید!
اینک میدانم که يهوه از مکان مقدّس خود در آسمان، دعای پادشاه برگزیدهٔ خود را اجابت میکند و با نیروی نجاتبخش خویش او را میرهاند.
برخی به ارابههای خود میبالند و برخی دیگر به اسبهای خویش، ولی ما به يهوه، اللها خود فخر میکنیم!
آنان به زانو در میآیند و میافتند، اما ما برمیخیزیم و پا برجا میمانیم.
ای يهوه، پادشاه ما را پیروز گردان و هنگامی که از تو کمک میطلبیم، ما را اجابت فرما!
21
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. ای يهوه، پادشاه از قوتی که به او دادهای شادی میکند و از پیروزیای که به او بخشیدهای شادمان است.
تو آرزوی دل او را برآوردی و هر چه از تو خواسته از او دریغ نداشتی.
تو با برکات نیکو، به استقبالش رفتی و تاجی از طلای ناب بر سرش نهادی.
از تو حیات خواست، به او دادی و بقا و طول عمر به او بخشیدی.
شکوه و عظمت او به خاطر پیروزیای است که تو به او بخشیدهای. تو به او عزت و احترام دادهای.
او را تا ابد با برکاتت پر ساختهای و با حضورت او را شاد گردانیدهای.
پادشاه بر يهوه توکل دارد. محبت اللها متعال او را از لغزیدن حفظ خواهد کرد.
پادشاه بر همهٔ دشمنانش غلبه خواهد یافت.
او وقتی بیاید مانند آتش مشتعل مخالفانش را نابود خواهد کرد. آتش خشم يهوه، دشمنان پادشاه را خواهد بلعید؛
و نسل آنها را از روی زمین نابود خواهد ساخت.
آنها بر ضد پادشاه قیام کردند و نقشههای پلید کشیدند، اما موفق نشدند.
او با تیر و کمان آنها را هدف قرار خواهد داد و ایشان برگشته، پا به فرار خواهند گذاشت.
ای يهوه، به خاطر قدرتت تو را ستایش میکنیم و عظمت تو را میسراییم.
22
برای رهبر سرایندگان: مزمور داوود، در مایۀ «غزال سحرگاهی». ای اللها من، ای اللها من، چرا مرا واگذاشتی؟ چرا دور ایستادهای و نالهام را نمیشنوی و به نجاتم نمیشتابی؟
شب و روز مینالم و آرامی ندارم، اما تو مرا اجابت نمیکنی.
با وجود این، تو قدوسی و در سرودهای ستایشی یسرال جا داری.
پدران ما به تو توکل کردند و تو ایشان را نجات دادی.
نزد تو فریاد برآوردند و رهایی یافتند. ایشان بر تو توکل کردند و نومید و سرافکنده نشدند.
اما من مانند کرم پست شدهام؛ مرا انسان به حساب نمیآورند. نزد قوم خود خوار و حقیر شدهام.
هر که مرا میبیند، مسخره میکند. آنها سر خود را تکان میدهند و با طعنه میگویند:
«آیا این همان کسی است که بر يهوه توکل داشت؟ پس بگذار يهوه نجاتش دهد! اگر يهوه او را دوست دارد، بگذار رهاییاش بخشد؟»
ای يهوه، این تو بودی که مرا از رَحِم مادرم به دنیا آوردی. وقتی هنوز بر سینههای مادرم بودم، تو از من مراقبت نمودی.
هنگام تولدم مرا به تو سپردند؛ از وقتی متولد شدم اللها من تو بودی.
اکنون نیز مرا ترک نکن، زیرا خطر در کمین است و غیر از تو کسی نیست که به داد من برسد.
دشمنانم مانند گاوان نر سرزمین «باشان» مرا محاصره کردهاند.
همچون شیران درندۀ غرّان، دهان خود را باز کردهاند تا مرا بدرند.
نیرویی در من نمانده است. تمام بندهای استخوانهایم از هم جدا شدهاند. دلم مانند موم آب میشود.
گلویم همچون ظرف گلی خشک شده و زبانم به کامم چسبیده. تو مرا به لب گور کشاندهای.
دشمنانم مانند سگ، دور مرا گرفتهاند. مردم بدکار و شرور مرا احاطه نمودهاند. دستها و پاهای مرا سوراخ کردهاند.
از فرط لاغری تمام استخوانهایم دیده میشوند؛ بدکاران به من خیره شدهاند.
لباسهایم را میان خود تقسیم کردند و بر ردای من قرعه انداختند.
ای يهوه، از من دور نشو؛ ای قوت من، به یاری من بشتاب!
جانم را از شمشیر برهان و زندگی مرا از چنگ این سگان نجات ده.
مرا از دهان این شیران برهان؛ مرا از شاخهای این گاوان وحشی نجات ده!
نام تو را به برادران و خواهرانم اعلام خواهم کرد، و در میان جماعت، تو را خواهم ستود.
ای ترسندگان يهوه، او را سپاس گویید! ای فرزندان یعقوب، وی را گرامی بدارید! ای بنییسرال او را بپرستید!
او فقیران را فراموش نمیکند و مصیبت آنها را نادیده نمیگیرد؛ روی خود را از آنها بر نمیگرداند، بلکه دعای آنها را میشنود و آن را اجابت میکند.
در حضور جماعت بزرگ، تو را خواهم ستود. نذرهای خود را در حضور پرستندگانت ادا خواهم نمود.
فقیران غذا خواهند خورد و سیر خواهند شد. طالبان يهوه او را ستایش خواهند کرد. باشد که آنان همیشه زندهدل و کامیاب باشند!
همهٔ مردم جهان يهوه را به یاد خواهند داشت؛ همهٔ قومها به سوی يهوه بازگشت خواهند نمود و او را پرستش خواهند کرد.
زیرا فرمانروایی از آن يهوه است و او بر قومها حکومت میکند.
همهٔ متکبران جهان در حضور او به خاک خواهند افتاد و او را سجده خواهند کرد؛ همهٔ انسانهای فانی در حضورش زانو خواهند زد!
نسلهای آینده او را عبادت خواهند کرد، زیرا از پدران خود دربارهٔ کارهای خدا خواهند شنید.
به فرزندانی که در آینده متولد خواهند شد، گفته خواهد شد که يهوه قوم خود را نجات داده است.
23
مزمور داوود. يهوه شبان من است؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.
در مرتعهای سبز مرا میخواباند، به سوی آبهای آرام هدایتم میکند
و جان مرا تازه میسازد. او به خاطر نام پرشکوه خود مرا به راه راست رهبری میکند.
حتی اگر از درهٔ تاریک مرگ نیز عبور کنم، نخواهم ترسید، زیرا تو، ای شبان من، با من هستی! عصا و چوبدستی تو به من قوت قلب میبخشد.
سفرهای برای من در برابر دیدگان دشمنانم پهن میکنی! سَرَم را به روغن تدهین میکنی. پیالهام از برکت تو لبریز است.
اطمینان دارم که در طول عمر خود، نیکویی و رحمت تو، ای يهوه، همراه من خواهد بود و من تا ابد در خانهٔ تو ساکن خواهم شد.
24
مزمور داوود. زمین و هر آنچه در آن است، از آن يهوه میباشد.
او اساس و بنیاد زمین را بر آب دریاها قرار داد.
چه کسی میتواند به خانهٔ مقدّس يهوه که بر کوه واقع است راه یابد؟
کسی که پندار و کردارش پاک باشد و از ناراستی و دروغ بپرهیزد.
يهوه چنین کسی را نجات بخشیده، برکت خواهد داد و او را بیگناه اعلام خواهد نمود.
اینها همان کسانی هستند که همیشه در طلب اللها یعقوب میباشند و مشتاق دیدار او هستند!
ای دروازهها، باز شوید! ای درهای قدیمی یروشلیم باز شوید، تا پادشاه جلال وارد شود!
این پادشاه جلال کیست؟ يهوه است! يهوه قادر مطلق؛ يهوه فاتح همهٔ جنگها!
ای دروازهها، باز شوید! ای درهای قدیمی یروشلیم باز شوید، تا پادشاه جلال وارد شود!
این پادشاه جلال کیست؟ يهوه است! يهوه لشکرهای آسمان! آری، اوست پادشاه جلال!
25
مزمور داوود. ای يهوه، راز دل خود را با تو در میان میگذارم.
اللهاا، من بر تو توکل دارم، پس نگذار شرمنده شوم و دشمنانم با دیدن بدبختی من شادی کنند.
بله، آنانی که به تو امیدوارند هرگز سرافکنده نخواهند شد؛ کسانی سرافکنده میشوند که بیجهت مردم را فریب میدهند.
ای يهوه، راه خود را به من نشان ده و احکام خود را به من بیاموز.
راستی خود را به من تعلیم ده و مرا هدایت فرما، زیرا تو نجاتدهندۀ من هستی. تمام روز امید من تو هستی.
ای يهوه، رحمت ازلی و محبت عظیم خود را به یاد آر!
خطایا و گناهان جوانیام را ببخش! ای يهوه، به محبت خویش و به خاطر نیکویی خود مرا یاد کن!
يهوه نیکو و عادل است؛ او راه راست خود را به کسانی که از راه منحرف شوند نشان خواهد داد.
او شخص فروتن را در انجام کارهای درست هدایت خواهد کرد و راه خود را به او تعلیم خواهد داد.
يهوه تمام کسانی را که عهد او را نگاه میدارند و از اوامرش پیروی میکنند، با وفاداری و محبت هدایت میکند.
ای يهوه، گناه من بزرگ است، به خاطر نام خودت آن را بیامرز!
اگر کسی خداترس باشد، خدا راه راست را به او نشان خواهد داد.
او همیشه کامیاب خواهد بود و فرزندانش در دنیا پایدار خواهند شد.
يهوه به کسانی اعتماد دارد که از او اطاعت میکنند. او عهد خود را به ایشان تعلیم میدهد.
چشم امید من همیشه بر يهوه است، زیرا تنها او میتواند مرا از خطر برهاند.
ای يهوه، به من توجه فرما و بر من رحم نما، زیرا تنها و درماندهام.
غمهای دلم زیاد شده است، مرا از غصههایم رها ساز!
به فقر و بدبختی من توجه کن و همهٔ گناهانم را بیامرز.
دشمنانم را ببین که چه زیادند و چقدر از من نفرت دارند!
جانم را حفظ کن و مرا نجات ده تا شرمنده نشوم، زیرا که بر تو توکل کردهام.
باشد که کمال و راستی من حافظ من باشند، زیرا به تو پناه میبرم.
اللهاا، بنییسرال را از تمام مشکلاتش نجات ده!
26
مزمور داوود. ای يهوه، به داد من برس، زیرا در کمال صداقت رفتار میکنم و توکل راسخ به تو دارم.
يهوها، مرا بیازما. فکر و دل مرا تفتیش کن و پاک ساز؛
زیرا محبت تو را در نظر دارم و وفاداری تو را شعار زندگی خود کردهام.
با مردان نادرست همنشین نمیشوم و با اشخاص ریاکار رفت و آمد نمیکنم.
از بدکاران نفرت دارم و با شریران معاشرت نمیکنم.
دستهای خود را خواهم شست تا نشان دهم که بیگناهم، سپس مذبح تو را طواف خواهم کرد.
آنگاه با سراییدن سرود شکرگزاری کارهای شگفتانگیز تو را به همه خبر خواهم داد.
يهوها، خانهٔ تو را که حضور پرجلالت در آنجاست، دوست میدارم.
پس با من مانند بدکاران و قاتلان رفتار نکن که رشوه میدهند و خون مردم را میریزند.
اما من راستی را پیشه کردهام؛ بر من رحم کن و مرا نجات ده.
يهوه را در حضور مردم سپاس خواهم گفت، زیرا مرا از خطر رهانیده است.
27
مزمور داوود. يهوه نور و نجات من است، از که بترسم؟ يهوه حافظ جان من است از که هراسان شوم؟
هنگامی که بدکاران بر من هجوم آوردند تا مرا نابود کنند، لغزیدند و افتادند.
حتی اگر لشکری بر ضد من برخیزد، ترسی به دل راه نخواهم داد! اگر علیه من جنگ بر پا کنند، به خدا توکل خواهم کرد و نخواهم ترسید!
تنها خواهش من از يهوه این است که اجازه دهد تمام روزهای عمرم در حضور او زیست کنم و در خانهٔ او به او تفکر نمایم و جمال او را مشاهده کنم.
در روزهای سخت زندگی، او مرا در خانهٔ خود پناه خواهد داد، مرا حفظ خواهد کرد و بر صخرهای بلند و مطمئن استوار خواهد ساخت.
آنگاه بر دشمنانی که مرا احاطه کردهاند پیروز خواهم شد؛ با فریاد شادی در خیمهٔ او قربانیها تقدیم خواهم نمود و برای يهوه سرود شکرگزاری خواهم خواند.
ای يهوه، فریاد مرا بشنو و رحمت فرموده، دعایم را اجابت کن.
تو گفتهای که تو را بطلبم، من نیز از ته دل میگویم که ای يهوه تو را خواهم طلبید.
خود را از من پنهان نکن؛ بر من خشمگین مشو و مرا از حضورت نران. تو مددکار من بودهای، مرا طرد نکن؛ ای اللها نجاتدهندۀ من، مرا ترک نکن!
حتی اگر پدر و مادرم مرا از خود برانند، يهوه مرا نزد خود خواهد پذیرفت.
ای يهوه، مرا به راه راست خود هدایت کن تا از گزند دشمن در امان باشم.
مرا به دست بدخواهانم نسپار، زیرا این ظالمان میخواهند با شهادت دروغ خود، بر ضد من قیام کنند.
به یقین باور دارم که نیکویی يهوه را بار دیگر در این دنیا، در دیار زندگان خواهم دید.
به يهوه امیدوار باش و بر او توکل کن. ایمان داشته باش و ناامید نشو.
28
مزمور داوود. ای يهوه، نزد تو فریاد برمیآورم؛ ای تکیهگاه من، دعایم را بشنو! اگر دعای مرا نشنوی به سرنوشت کسانی دچار خواهم شد که الان در قبرها خفتهاند.
وقتی دستهای خود را به سوی قُدس تو بلند میکنم و با گریه و زاری از تو کمک میطلبم، مرا اجابت فرما.
مرا جزو بدکاران و شروران محسوب نکن. آنها در ظاهر با همسایگان خود سخنان دوستانه میگویند، اما در دل خود قصد اذیت و آزارشان را دارند.
آنها را برای آنچه که کردهاند مجازات کن! برای کارهای زشتی که مرتکب شدهاند، مزدشان را کف دستشان بگذار!
آنها را چنان بر زمین بکوب که دیگر نتوانند بلند شوند، زیرا به آفرینش و کارهای دست تو اهمیت نمیدهند.
يهوه را سپاس باد! او فریاد التماس مرا شنیده است.
يهوه قوت و سپر من است. از صمیم قلب بر او توکل کردم و او نیز مرا یاری نمود. از این رو، دلم شاد است و با سرود از او تشکر مینمایم.
يهوه قوم خود را حفظ میکند و از پادشاه برگزیدهٔ خویش حمایت مینماید و او را نجات میبخشد.
ای يهوه، قوم برگزیدهٔ خود را نجات ده و عزیزان خود را برکت عنایت فرما. تو شبان ایشان باش و تا ابد از ایشان نگهداری کن!
29
مزمور داوود. ای فرشتگان، يهوه را ستایش کنید! شکوه و عظمت او را بستایید!
يهوه را به خاطر جلال نامش بپرستید. يهوه را در شکوه قدوسیتش پرستش کنید.
صدای يهوه از فراز دریاها شنیده میشود؛ او همچون رعد میغرد! صدای او بر اقیانوسها طنینافکن است!
صدای يهوه پرقدرت و باشکوه است.
صدای يهوه درختان سِدر را میشکند. يهوه درختان سِدر لبنان را خُرد میکند.
او کوههای لبنان را میلرزاند و کوه حرمون را مانند گوساله به جست و خیز وا میدارد.
صدای يهوه رعد و برق ایجاد میکند،
دشتها را به لرزه در میآورد و صحرای قادش را میجنباند.
صدای يهوه درخت بلوط را میلرزاند و برگهای درختان جنگل را به زمین میریزد. در خانهٔ يهوه، همه جلال و عظمت او را میستایند.
يهوه بر آبهای عمیق فرمان میراند و تا به ابد سلطنت مینماید.
يهوه به قوم برگزیدهٔ خود قدرت میبخشد و صلح و سلامتی نصیب ایشان میکند.
30
مزمور داوود. سرودی برای تبّرک معبد. يهوها، تو را ستایش میکنم، زیرا مرا نجات دادی و نگذاشتی دشمنانم به من بخندند.
ای يهوه، ای اللها من، وقتی نزد تو فریاد برآوردم و کمک طلبیدم، مرا شفا دادی.
مرا از لب گور برگرداندی و از چنگال مرگ نجاتم دادی تا نمیرم.
ای سرسپردگان يهوه، او را ستایش کنید! نام مقدّس يهوه را بستایید،
زیرا غضب او لحظهای است، اما رحمت و محبت او دائمی! اگر تمام شب نیز اشک بریزیم، صبحگاهان باز شادی آغاز میشود.
هنگامی که خوشحال و کامیاب بودم، به خود گفتم هرگز شکست نخواهم خورد.
فکر میکردم مانند کوه همیشه پا برجا و پایدار خواهم بود. اما همین که تو، ای يهوه، روی خود را از من برگرداندی، ترسان و پریشان شدم.
ای يهوه، در پیشگاه تو نالیدم و التماسکنان گفتم:
«نابودی من برای تو چه فایدهای دارد؟ اگر بمیرم و زیر خاک بروم، آیا غبار خاک من، تو را خواهد ستود؟ آیا جسد خاک شدهٔ من از وفاداری و صداقت تو سخن خواهد گفت؟
يهوها، دعایم را بشنو و بر من رحم کن! ای يهوه، مددکار من باش!»
اللهاا، تو ماتم مرا به پایکوبی تبدیل کردی! تو رخت عزا را از تنم درآوردی و لباس جشن و شادی به من پوشاندی.
بنابراین سکوت نخواهم کرد و با تمام وجود در وصف تو سرود خواهم خواند. ای یهوه اللها من، تا به ابد تو را سپاس خواهم گفت!
31
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. ای يهوه، به تو پناه آوردهام، نگذار هرگز سرافکنده شوم. تو عادلی، پس مرا نجات ده.
به دعای من گوش ده و هر چه زودتر مرا نجات ببخش. پناهگاهی مطمئن و خانهای حصاردار برای من باش و مرا برهان.
تو پناهگاه و سنگر من هستی؛ به خاطر نام خود مرا رهبری و هدایت فرما.
مرا از دامی که برایم نهادهاند حفظ نما و از خطر برهان.
روح خود را به دست تو میسپارم؛ ای یهوه اللها امین، تو بهای آزادی مرا پرداختهای.
از آنانی که به بت اعتماد میکنند، متنفرم؛ من بر تو، ای يهوه، توکل کردهام.
محبت تو مایۀ شادی و سرور من است، زیرا به مصیبت من توجه نمودی و از مشکلات من آگاه شدی.
مرا به دست دشمن نسپردی، بلکه راه نجات پیش پایم نهادی.
يهوها، بر من رحم کن، زیرا در تنگنا و سختی هستم. چشمانم از شدت گریه تار شده است. دیگر تاب و تحمل ندارم.
عمرم با آه و ناله به سر میرود. بر اثر گناه، قوتم را از دست دادهام و استخوانهایم میپوسند.
نزد همهٔ دشمنان سرافکنده و رسوا شدهام و پیش همسایگان نمیتوانم سرم را بلند کنم. آشنایان از من میترسند؛ هر که مرا در کوچه و بازار میبیند، میگریزد.
همچون مردهای هستم که به دست فراموشی سپرده شده است؛ مانند ظرفی هستم که به دور انداخته باشند.
شنیدهام که بسیاری از من بدگویی میکنند. وحشت مرا احاطه کرده است، زیرا آنان نقشهٔ قتل مرا میکشند و بر ضد من برخاستهاند و قصد جانم را دارند.
اما من بر تو، ای يهوه، توکل کردهام و میگویم که اللها من تو هستی.
زندگی من در دست تو است؛ مرا از دست دشمنان و آزاردهندگانم برهان.
نظر لطف بر بندهات بیفکن و در محبت خود مرا نجات ده.
ای يهوه، به تو متوسل شدهام، نگذار سرافکنده شوم. بگذار شریران شرمنده شوند و خاموش به قبرهایشان فرو روند.
بگذار زبان دروغگو که بر ضد عادلان سخن میگوید لال شود.
يهوها، چه عظیم است نیکویی تو که برای ترسندگانت ذخیره کردهای! تو آن را در حق کسانی که به تو پناه میبرند، در برابر مردم بجا میآوری.
دوستدارانت را از دام توطئه و زخم زبان در امان میداری و آنها را در سایهٔ حضورت پناه میدهی.
يهوه را سپاس باد! زیرا زمانی که من در محاصره بودم، او محبتش را به طرز شگفتانگیزی به من نشان داد!
من ترسیده بودم و فکر میکردم که دیگر از نظر يهوه افتادهام؛ اما وقتی نزد او فریاد برآوردم، او دعای مرا شنید و مرا اجابت فرمود.
ای قوم يهوه، او را دوست بدارید! يهوه افراد امین و وفادار را حفظ میکند، اما متکبران را به سزای اعمالشان میرساند.
ای همهٔ کسانی که به يهوه امید بستهاید، شجاع و قوی دل باشید!
32
قصیدۀ داوود. خوشا به حال کسی که گناهش آمرزیده شد، و خطایش پوشانیده گردید.
خوشا به حال کسی که يهوه او را مجرم نمیشناسد و حیله و تزویری در وجودش نیست.
وقتی گناهم را اعتراف نمیکنم، استخوانهایم میپوسند و تمام شب غصه و گریه امانم نمیدهد!
تو، ای يهوه، شب و روز مرا تنبیه میکنی، به طوری که طراوت و شادابی خود را مانند بخار آب در گرمای تابستان از دست میدهم.
اما وقتی در حضور تو به گناه خود اعتراف میکنم و خطایم را نمیپوشانم و به خود میگویم: «باید گناه خود را نزد يهوه اقرار کنم»، تو نیز گناه مرا میآمرزی.
بنابراین، باشد که هر شخص با ایمانی، تا زمانی که فرصت باقی است، در حضور تو دعا کند. طوفان حوادث هرگز به چنین شخصی آسیب نخواهد رساند.
تو پناهگاه من هستی و مرا از بلا حفظ خواهی کرد. دل مرا با سرودهای رهایی، شادمان خواهی ساخت!
يهوه میفرماید: «تو را هدایت خواهم نمود و راهی را که باید بروی به تو تعلیم خواهم داد؛ تو را نصیحت خواهم کرد و چشم از تو برنخواهم داشت!
پس، مانند اسب و قاطر نباش که با لگام و افسار، هدایت و رام میشوند و از خود فهم و شعوری ندارند!»
غم و غصهٔ اشخاص شرور پایان ندارد؛ اما هر که به يهوه توکل کند از محبت او برخوردار خواهد شد.
ای عادلان، به سبب آنچه يهوه انجام داده است شادی کنید! ای پاکدلان، بانگ شادی برآورید!
33
ای عادلان، يهوه را با سرودی شاد ستایش کنید! يهوه را ستودن زیبندهٔ نیکان است.
يهوه را با بربط بپرستید و با عود ده تار برای او سرود بخوانید!
سرودهای تازه برای يهوه بسرایید، نیکو بنوازید و با صدای بلند بخوانید.
زیرا کلام يهوه راست و درست است و او در تمام کارهایش امین و وفادار است.
او عدل و انصاف را دوست دارد. جهان سرشار از محبت يهوه است.
به فرمان يهوه آسمانها به وجود آمد؛ او با کلام دهانش خورشید و ماه و ستارگان را آفرید.
او آبهای دریاها را در یک جا جمع کرد و آبهای عمیق را در مخزنها ریخت.
ای همهٔ مردم روی زمین، يهوه را حرمت بدارید و در برابر او سر تعظیم فرود آورید!
زیرا او دستور داد و دنیا آفریده شد؛ او امر فرمود و عالم هستی به وجود آمد.
يهوه مشورت قومها را بیاثر میکند و نقشههای آنها را نقش بر آب میسازد.
اما تصمیم يهوه قطعی است و نقشههای او تا ابد پایدار است.
خوشا به حال قومی که يهوه، اللها ایشان است! خوشا به حال مردمی که يهوه، ایشان را برای خود برگزیده است!
يهوه از آسمان نگاه میکند و همهٔ انسانها را میبیند؛
او از مکان سکونت خود، تمام ساکنان جهان را زیر نظر دارد.
او که خالق دلهاست، خوب میداند که در دل و اندیشهٔ انسان چه میگذرد.
پادشاه به سبب قدرت لشکرش نیست که پیروز میشود؛ سرباز با زور بازویش نیست که نجات پیدا میکند.
اسب جنگی نمیتواند کسی را نجات دهد؛ امید بستن به آن کار بیهودهای است.
اما يهوه از کسانی که او را گرامی میدارند و انتظار محبتش را میکشند مراقبت میکند.
او ایشان را از مرگ میرهاند و در هنگام قحطی آنها را زنده نگه میدارد.
امید ما به يهوه است. او مددکار و مدافع ماست.
او مایهٔ شادی دل ماست. ما به نام مقدّس او توکل میکنیم.
يهوها، محبت تو بر ما باد؛ زیرا ما به تو امید بستهایم!
34
مزمور داوود، زمانی که نزد اَبیمِلِک خود را به دیوانگی زد، و او داوود را از آنجا بیرون راند. يهوه را در هر زمان ستایش خواهم کرد؛ شکر و سپاس از او پیوسته بر زبانم جاری خواهد بود.
جان من به يهوه افتخار میکند؛ فروتنان و بینوایان این را خواهند شنید و خوشحال خواهند شد.
بیایید با من عظمت يهوه را اعلام کنید؛ بیایید با هم نام او را ستایش کنیم!
يهوه را به کمک طلبیدم و او مرا اجابت فرمود و مرا از همهٔ ترسهایم رها ساخت.
کسانی که به سوی او نظر میکنند از شادی میدرخشند؛ آنها هرگز سرافکنده نخواهند شد.
این حقیر فریاد برآورد و يهوه صدای او را شنید و او را از همهٔ مشکلاتش رهانید.
فرشتهٔ يهوه دور آنانی که از يهوه میترسند و او را گرامی میدارند حلقه میزند و ایشان را از خطر میرهاند.
بچشید و ببینید که يهوه نیکوست! خوشا به حال کسانی که به او پناه میبرند!
ای همهٔ عزیزان يهوه، او را گرامی بدارید؛ زیرا کسانی که ترس و احترام او را در دل دارند هرگز محتاج و درمانده نخواهند شد.
شیرها نیز گرسنگی میکشند، اما طالبان يهوه از هیچ نعمتی بیبهره نیستند.
ای فرزندان، بیایید تا به شما درس خداترسی یاد بدهم. به من گوش کنید!
کیست که میخواهد زندگی خوب و عمر طولانی داشته باشد؟
پس، زبانت را از بدی و دروغ حفظ کن.
آری، از بدی دوری کن و نیکویی و آرامش را پیشهٔ خود ساز.
چشمان يهوه بر عادلان است و گوشهایش به فریاد کمک ایشان.
اما روی يهوه بر ضد بدکاران است و سرانجام، اثر آنها را از روی زمین محو خواهد ساخت.
نیکان فریاد برآوردند و يهوه صدای ایشان را شنید و آنها را از تمام سختیهایشان رهانید.
يهوه نزدیک دلشکستگان است؛ او آنانی را که امید خود را از دست دادهاند، نجات میبخشد.
مشکلات شخص عادل زیاد است، اما يهوه او را از همهٔ مشکلاتش میرهاند.
يهوه تمام استخوانهای او را حفظ میکند و نمیگذارد حتی یکی از آنها شکسته شود.
شرارت آدم شرور او را خواهد کشت؛ و دشمنان شخص عادل مجازات خواهند شد.
يهوه جان خدمتگزاران خود را نجات میدهد؛ کسانی که به او پناه میبرند، محکوم و مجازات نخواهند شد.
35
مزمور داوود. ای يهوه، با دشمنانم دشمنی کن و با کسانی که با من میجنگند، بجنگ.
زرۀ خود را بپوش و سپر خود را بردار و به کمک من بیا.
نیزهٔ خود را به دست گیر و راه آنانی را که مرا تعقیب میکنند، ببند. به من اطمینان بده که مرا نجات خواهی داد.
آنانی که قصد جان مرا دارند، خجل و رسوا شوند؛ آنانی که بدخواه من هستند شکست خورده، خوار و سرافکنده شوند.
همچون کاه در برابر باد پراکنده شوند و فرشتهٔ يهوه آنها را براند.
وقتی فرشته آنها را تعقیب میکند، راه آنها تاریک و لغزنده شود تا نتوانند فرار کنند.
زیرا بیجهت برای من دام نهادند و چاهی عمیق کندند تا در آن گرفتار شوم.
باشد که ناگهان بلایی بر آنها نازل شود و در دامی که نهادهاند و چاهی که کندهاند، خود گرفتار شوند.
و اما جان من از وجود يهوه شادی خواهد کرد و به سبب نجاتی که او میدهد خوشحال خواهد شد.
با تمام وجودم میگویم: «کیست مانند تو، ای يهوه؟ تو ضعیف را از دست زورگو نجات میدهی و مظلوم را از چنگ ظالم میرهانی.»
شاهدان بیرحم علیه من برخاستهاند و مرا به چیزهایی متهم میکنند که روحم از آنها بیخبر است.
نیکی مرا با بدی پاسخ میدهند و جان مرا میرنجانند.
و اما من، وقتی آنها بیمار بودند لباس عزا پوشیدم، جان خود را با روزه رنج دادم و برایشان دعا کردم.
مانند یک دوست و برادر برای آنها دل سوزاندم؛ چنان اندوهگین بودم که گویی مادرم را از دست دادهام!
اما وقتی من در زحمت افتادم، آنها شاد و خندان علیه من جمع شدند. حتی کسانی که نمیشناختم به من حملهور شدند و بیوقفه به من ناسزا گفتند.
آری، مرا استهزا کردند و مانند آدمهای هرزه به من دشنام دادند.
يهوها، تا به کی نظارهگر خواهی بود؟ جانم را از شرّ آنها رهایی ده؛ زندگی مرا از دست این شیران درنده نجات ده.
آنگاه در میان جماعت بزرگ، تو را ستایش خواهم نمود و در حضور مردم، تو را سپاس خواهم گفت.
نگذار کسانی که بیجهت با من دشمنی میکنند به من بخندند و آنانی که از من متنفرند، مسخرهام کنند.
سخنان آنان دوستانه نیست؛ آنها بر ضد کسانی که صلحجو هستند و زندگی آرامی دارند افترا میزنند.
به من میگویند: «ما با چشمان خود دیدیم که چه کردی!»
اما تو، ای يهوه، از همه چیز آگاهی؛ پس اینچنین ساکت نباش؛ ای يهوه، از من دور مباش!
ای یهوه اللها من، برخیز و به دادم برس و از حق من دفاع کن!
ای یهوه اللها من، بر طبق عدالت خود، در مورد من داوری کن و نگذار دشمنانم به من بخندند.
نگذار در دل خود بگویند: «ما به آرزوی خود رسیدیم! او را شکست دادیم!»
آنانی که از ناکامی و بدبختی من شاد شدهاند، خود خجل و شرمنده شوند؛ کسانی که خود را از من برتر و بزرگتر میدانند، سرافکنده و رسوا گردند.
اما آنانی که میخواهند حقم به من داده شود، شاد و خرم باشند و پیوسته بگویند: « يهوه بزرگ است و خواستار سلامتی و موفقیتِ خدمتگزار خود میباشد.»
آنگاه من عدالت تو را بیان خواهم کرد و تمام روز تو را سپاس خواهم گفت.
36
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود، خدمتگزار يهوه. گناه در عمق دل انسان شرور لانه کرده است و هیچ ترسی از خدا ندارند.
او چنان از خود راضی است که نمیتواند گناهش را ببیند و از آن رویگردان شود.
سخنانش شرارتآمیز و مملو از دروغ است؛ حکمت و نیکی در وجودش نیست.
به راههای کج میرود و از کارهای خلاف دست نمیکشد.
محبت تو، ای يهوه، تا به آسمانها میرسد و وفاداری تو به بالاتر از ابرها!
عدالت تو همچون کوههای بزرگ پابرجاست؛ احکام تو مانند دریا عمیق است. ای يهوه، تو حافظ انسانها و حیوانات هستی.
اللهاا، محبت تو چه عظیم است! آدمیان زیر سایهٔ بالهای تو پناه میگیرند.
آنها از برکت خانهٔ تو سیر میشوند و تو از چشمهٔ نیکویی خود به آنها مینوشانی.
تو سرچشمهٔ حیات هستی؛ از نور تو است که ما نور حیات را میبینیم!
يهوها، محبت تو همیشه بر کسانی که تو را میشناسند باقی بماند و نیکویی تو پیوسته همراه راستدلان باشد.
نگذار متکبران به من حمله کنند و شروران مرا متواری سازند.
ببینید چگونه بدکاران افتادهاند! آنها نقش زمین شدهاند و دیگر نمیتوانند برخیزند!
37
مزمور داوود. به سبب بدکاران خود را آزردهخاطر نکن و بر آدمهای شرور حسد مبر.
آنها مانند علف بیدوام، بهزودی پژمرده شده، از بین خواهند رفت.
بر يهوه توکل نما و نیکویی کن تا در زمین خود در کمال امنیت زندگی کنی.
با يهوه خوش باش و او آرزوی دلت را به تو خواهد داد.
خودت را به يهوه بسپار و بر او تکیه کن و او تو را یاری خواهد داد؛
او از حق تو دفاع خواهد کرد و خواهد گذاشت حقانیت تو مانند روز روشن بر همه آشکار شود.
در حضور يهوه ساکت باش و با صبر و شکیبایی انتظار او را بکش. با دیدن کسانی که با نیرنگ و حیله در زندگی موفق میشوند، خود را پریشان نکن.
خشم و غضب را ترک کن. خاطر خود را آزرده مساز تا گناه نکنی.
بدکاران هلاک خواهند شد اما کسانی که انتظار يهوه را میکشند از برکات او برخوردار خواهند گردید.
اشخاص شرور چندان دوامی نخواهند داشت؛ مدتی خواهند بود، ولی بعد از نظر ناپدید خواهند شد.
اما فروتنان وارث زمین خواهند شد و در صلح و صفا خواهند زیست.
آدم شرور از انسانهای با ایمان و نیکوکار نفرت دارد و برای آنها توطئه میچیند،
اما يهوه به او میخندد، زیرا میبیند که روز داوری او نزدیک است.
اشخاص شرور شمشیرهای خود را کشیدهاند و کمانهای خود را زه کردهاند تا فقیران و نیازمندان را هدف حملات خود قرار دهند و درستکاران را نابود سازند.
اما شمشیرهای آنها به قلب خودشان فرو خواهند رفت و کمانهایشان شکسته خواهند شد.
اندک دارایی یک عادل با ارزشتر از ثروت هنگفت شریران است.
زیرا يهوه نیروی شریران را از آنها سلب خواهد کرد، اما عادلان را محافظت خواهد نمود.
يهوه از زندگی افراد درستکار و امین مراقبت میکند؛ او به ایشان ارثی فسادناپذیر خواهد بخشید!
آنها در زمان بلا زحمت نخواهند دید و حتی در ایام قحطی سیر خواهند بود.
اما بدکاران نابود خواهند شد و دشمنان يهوه همچون گلهای وحشی زودگذر، پژمرده و فانی خواهند گردید و مانند دود ناپدید خواهند شد.
آدم شرور قرض میگیرد و پس نمیدهد، اما شخص نیک با سخاوتمندی به دیگران کمک میکند.
کسانی که برکت يهوه بر آنها باشد وارث زمین خواهند شد، اما آنانی که زیر لعنت يهوه قرار دارند ریشهکن خواهند شد.
يهوه قدمهای دوستداران خود را استوار میسازد؛
اگر بیفتند به آنان آسیبی نخواهد رسید، زیرا يهوه دست ایشان را میگیرد.
از دوران جوانی تا امروز که پیر هستم ندیدهام که انسان عادل را يهوه ترک گفته باشد و فرزندانش گرسنه و محتاج نان باشند!
انسان نیکوکار با سخاوتمندی میبخشد و قرض میدهد و يهوه فرزندانش را نیز برکت میدهد.
اگر از بدی دوری نمایی و نیکویی کنی در زندگی پایدار و کامیاب خواهی شد.
زیرا يهوه انصاف را دوست دارد و عزیزان خود را ترک نمیکند، بلکه همیشه از آنها مراقبت مینماید. اما نسل شروران ریشهکن خواهد شد.
عادلان دنیا را به ارث خواهند برد و تا به ابد در آن سکونت خواهند نمود.
از دهان عادل حکمت بیرون میآید و زبان او آنچه را راست است بیان میکند.
او شریعت يهوه را در دل خود جای داده است و از راه راست منحرف نخواهد شد.
شریران، عادلان را هدف قرار میدهند و درصددند آنها را از بین ببرند.
اما يهوه ایشان را به دست شریران نخواهد سپرد و نخواهد گذاشت به هنگام داوری محکوم شوند.
به يهوه امیدوار باش و احکام او را نگاه دار و او به موقع تو را برکت خواهد داد و سرافراز خواهد نمود و تو به چشم خود نابودی شریران را خواهی دید.
شخص شریر و ظالمی را دیدم که همچون درختی سبز به هر سو شاخ و برگ گسترده بود.
اما طولی نکشید که از بین رفت و اثری از او باقی نماند؛ سراغش را گرفتم، ولی پیدا نشد.
اما شخص پاک و درستکار را ملاحظه کن! او عاقبت به خیر خواهد شد.
اما عاقبت بدکاران نابودیست و همهٔ آنها هلاک خواهند شد.
يهوه عادلان را نجات خواهد داد و در سختیهای زندگی حامی آنها خواهد بود.
يهوه به کمک آنها خواهد شتافت و آنها را از چنگ شریران خواهد رهانید، زیرا به او پناه میبرند.
38
مزمور داوود. از خدا میخواهد او را به یاد آورد. ای يهوه، هنگامی که غضبناک و خشمگین هستی مرا تنبیه نکن.
تیرهای تو در بدنم فرو رفته و از ضرب دست تو به خاک افتادهام.
در اثر خشم تو جای سالمی در بدنم نمانده؛ به سبب گناهم استخوانهایم در هم کوبیده شدهاند.
تقصیراتم از سرم گذشتهاند و همچون باری گران بر من سنگینی میکنند.
به سبب حماقتم، زخمهایم متعفن و چرکین شدهاند.
به خود میپیچم و به کلی خمیده شدهام. تمام روز مینالم و به این سو و آن سو میروم.
از شدت تب میسوزم و جای سالمی در بدنم نمانده است.
تاب تحمل خود را از دست دادهام و به کلی از پای افتادهام؛ غم، دلم را گرفته و از شدت درد مینالم.
يهوها، تمام آرزوهایم را میدانی؛ آه و نالهٔ من از تو پوشیده نیست.
قلب من به شدت میتپد، قوتم از بین رفته و چشمانم کم نور شده است.
دوستان و رفقایم به سبب این بلایی که بر من عارض شده، از من فاصله میگیرند و همسایگانم از من دوری میکنند.
آنانی که قصد جانم را دارند، برایم دام میگذارند و کسانی که در صدد آزارم هستند، به مرگ تهدیدم میکنند و تمام روز علیه من نقشه میکشند.
من همچون شخص کری هستم که نمیتواند بشنود، مانند شخص لالی هستم که نمیتواند سخن بگوید.
مثل کسی هستم که به سبب کری قادر نیست پاسخ دهد.
ای يهوه، امیدوارم و یقین دارم که تو به من پاسخ خواهی داد.
نگذار دشمنانم به ناکامی من بخندند و وقتی میافتم خود را برتر از من بدانند.
نزدیک است از پای درآیم؛ این درد، دائم مرا عذاب میدهد.
من به گناهانم اعتراف میکنم و از کردار خود غمگین و پشیمانم.
دشمنانم سالم و نیرومند هستند؛ کسانی که از من نفرت دارند بسیارند.
آنها خوبی مرا با بدی پاسخ میدهند؛ با من مخالفت میورزند زیرا من کوشش میکنم کار نیک انجام دهم.
يهوها، مرا تنها نگذار؛ ای اللها من، از من دور نباش.
ای يهوه، تو نجاتدهندۀ من هستی، به کمکم بشتاب!
39
برای رهبر سرایندگان، یِدوتون: مزمور داوود. به خود گفتم: «مواظب رفتارم خواهم بود و احتیاط خواهم کرد تا با زبان خود خطا نورزم. مادامی که آدم بدکار نزدیک من است سخن نخواهم گفت.»
من گنگ و خاموش بودم، حتی از سخن گفتن دربارهٔ چیزهای خوب خودداری میکردم؛ ولی درد من باز هم شدیدتر شد.
هر چه بیشتر دربارهاش میاندیشیدم اضطرابم بیشتر میشد و آتش درونم شعلهورتر میگردید. سرانجام به سخن آمدم و گفتم:
« يهوها، پایان عمرم را بر من معلوم ساز و اینکه ایام زندگانی من چقدر است تا بدانم که چقدر فانی هستم!»
تو عمرم را به اندازهٔ یک وجب ساختهای و زندگانیم در نظر تو هیچ است. عمر انسان همچون نفسی است که برمیآید و نیست میگردد!
عمر انسان مانند سایه زودگذر است و او بیهوده خود را مشوش میسازد. او مال و ثروت جمع میکند، بدون آنکه بداند چه کسی از آن استفاده خواهد کرد.
يهوها، اکنون دیگر به چه امیدوار باشم؟ تنها امیدم تو هستی.
مرا از همهٔ گناهانم برهان و نگذار احمقان به من بخندند.
من سکوت اختیار میکنم و زبان به شکایت نمیگشایم، زیرا این مصیبت را تو بر من عارض کردهای.
بلای خود را از من دور کن، زیرا از ضرب دست تو تلف میشوم.
تو انسان را به سبب گناهانش توبیخ و تادیب میکنی؛ آنچه را که او به آن دل بسته است نابود میکنی، درست همانگونه که بید لباس را نابود میکند. آری، عمر انسان بادی بیش نیست.
يهوها، دعای مرا بشنو و به فریادم برس؛ اشکهایم را نادیده نگیر. در این دنیا مسافری بیش نیستم؛ غریبم، غریب مانند اجداد خود؛ مرا نزد خود پناه بده.
غضب خود را از من برگردان؛ بگذار پیش از آنکه از این دنیا بروم و دیگر نباشم، بار دیگر روی شادی و نشاط را ببینم!
40
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. با صبر و شکیبایی انتظار يهوه را کشیدم، و او به سوی من توجه نمود و فریادم را شنید.
او مرا از چاه هلاکت و از گل و لای بیرون کشید و در بالای صخره گذاشت و جای پایم را محکم ساخت.
او به من آموخت تا سرودی تازه بخوانم، سرودی در ستایش اللهامان! بسیاری چون این را ببینند خواهند ترسید و بر يهوه توکل خواهند کرد.
چه خوشبختند کسانی که بر يهوه توکل دارند و از اشخاص متکبر و اللهاان دروغین پیروی نمیکنند.
ای يهوه، اللها ما، تو کارهای شگفتانگیز بسیاری برای ما انجام دادهای و پیوسته به فکر ما بودهای؛ تو بینظیری! کارهای شگفتانگیز تو چنان زیادند که زبانم از بیان آنها قاصر است.
تو به قربانی و هدیه رغبت نداشتی؛ بلکه گوشهایم را باز کردی؛ قربانی سوختنی و قربانی گناه را نطلبیدی.
آنگاه گفتم: «اینک میآیم! در کتاب دربارۀ من نوشته شده است:
اشتیاق من، ای خدا، انجام ارادۀ توست، زیرا دستورهای تو در دلم جای دارد.»
در اجتماع بزرگ قوم تو، به عدالت نجاتبخش تو بشارت دادهام. از سخن گفتن نترسیدهام، چنانکه تو، ای يهوه آگاهی.
عدالت نجاتبخش تو را در دل خود پنهان نکردهام. از امانت و قدرت نجاتبخش تو سخن گفتهام. در اجتماع بزرگ قوم تو، پیوسته از محبت و وفاداری تو سخن گفتهام.
ای يهوه، لطف و رحمت خود را از من دریغ مدار. محبت و وفاداری تو همواره مرا حفظ کند.
بلایای بیشماری مرا احاطه کرده و گناهان زیادم بر من سنگینی میکند به طوری که نمیتوانم سرم را بلند کنم. در دل خود آرامش ندارم.
ای يهوه، رحم کن و مرا از این وضعیت نجات ده! به کمک من بشتاب!
بگذار خجل و سرافکنده شوند آنانی که قصد جانم را دارند؛ مغلوب و رسوا گردند کسانی که به دشمنی با من برخاستهاند؛
خوار و پریشان شوند آنانی که مرا تحقیر و مسخره میکنند.
اما طالبان تو، ای يهوه، شاد و خوشحال شوند؛ و آنانی که نجات تو را دوست دارند پیوسته بگویند که يهوه بزرگ است!
من فقیر و درماندهام، اما يهوه برای من فکر میکند. ای اللها من، تو مددکار و رهانندهٔ من هستی، پس تأخیر نکن.
41
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. خوشا به حال کسانی که به فکر فقیران و درماندگان هستند، زیرا هنگامی که خود در زحمت بیفتند يهوه به یاری ایشان خواهد شتافت.
او ایشان را حفظ کرده، زنده نگاه خواهد داشت. آنان در دنیا سعادتمند خواهند بود و خدا نخواهد گذاشت که به دست دشمنانشان بیفتند.
به هنگام بیماری، يهوه ایشان را شفا میبخشد و سلامتی از دست رفته را به آنان باز میگرداند.
گفتم: « يهوها، به تو گناه کردهام؛ بر من رحم کن و مرا شفا ده!»
دشمنانم با کینه و نفرت دربارهٔ من میگویند: «کی میمیرد و نامش گم میشود؟»
هنگامی که به عیادتم میآیند، وانمود میکنند که دوستدارانم هستند، و حال آنکه از من نفرت دارند و قصدشان سخنچینی و شایعهسازی است.
همهٔ دشمنانم پشت سرم حرف میزنند و دربارهام بد میاندیشند.
آنها میگویند: «به مرض کشندهای مبتلا شده؛ از بستر بیماری بلند نخواهد شد.»
حتی بهترین دوستم نیز که به او اعتماد داشتم و نان و نمک مرا میخورد، دشمن من شده است.
ای يهوه، بر من رحم کن و مرا بر پا بدار تا جواب آنان را بدهم.
یقین دارم که از من راضی هستی و نخواهی گذاشت دشمنانم بر من پیروز شوند.
مرا به سبب درستکاریم حفظ خواهی کرد و تا ابد در حضورت نگاه خواهی داشت.
سپاس بر يهوه، اللها یسرال، از حال تا ابد. آمین! آمین!
42
برای رهبر سرایندگان. قصیدۀ پسران قورَح. چنانکه آهو برای نهرهای آب اشتیاق دارد، همچنان ای خدا، جان من اشتیاق شدید برای تو دارد.
آری، جان من تشنهٔ خداست، تشنهٔ اللها زنده! کی میتوانم به حضور او بروم و او را ستایش کنم؟
روز و شب گریه میکنم، و اشکهایم غذای من است؛ تمام روز دشمنان از من میپرسند: «پس اللها تو کجاست؟»
چون به گذشته فکر میکنم دلم میگیرد؛ به یاد میآورم که چگونه در روزهای عید، جماعت بزرگی را سرودخوانان و شادیکنان و حمدگویان به خانهٔ خدا هدایت میکردم!
ای جان من، چرا محزون و افسردهای؟ بر خدا امید داشته باش! او را دوباره ستایش کن، زیرا او خدا و نجاتدهندۀ توست!
در این دیار غربت دلم گرفته است، اما از این سرزمین اردن و کوههای حرمون و مصغر، تو را به یاد میآورم.
خروش دریای متلاطم به گوشم میرسد، آنگاه که امواج و سیلابهای تو از سرم میگذرد.
يهوها، در طی روز مرا مورد لطف و رحمت خود قرار ده، تا هنگامی که شب فرا میرسد سرودی برای خواندن داشته باشم و نزد اللها حیات خود دعا کنم.
به خدا که صخرهٔ من است میگویم: «چرا مرا فراموش کردهای؟ چرا باید به سبب ستم دشمنان نالهکنان به این سو و آن سو بروم؟»
سرزنش دشمنانم مرا خرد کرده است، زیرا هر روز با کنایه به من میگویند: «پس اللها تو کجاست؟»
ای جان من، چرا محزون و افسردهای؟ بر خدا امید داشته باش! او را دوباره ستایش کن، زیرا او خدا و نجاتدهندۀ توست!
43
اللهاا، از من در برابر مردم بیرحم دفاع کن و مرا تبرئه نما؛ مرا از دست اشخاص حیلهگر و ظالم برهان.
اللهاا، تو پناهگاه من هستی؛ چرا مرا طرد کردهای؟ چرا باید به سبب ستم دشمنان نالهکنان به این سو و آن سو بروم؟
نور و راستی خود را بفرست تا هدایتم کنند و مرا به کوه مقدّس تو و به مکان سکونتت بازگردانند.
آنگاه به مذبح تو خواهم رفت، ای اللهای که شادی و خوشی من هستی، و در آنجا با نغمهٔ بربط و سرود تو را ستایش خواهم کرد.
ای جان من، چرا محزون و افسردهای؟ بر خدا امید داشته باش! او را دوباره ستایش کن، زیرا او خدا و نجاتدهندۀ توست!
44
برای رهبر سرایندگان. قصیدۀ پسران قورَح. ای خدا، ما به گوشهای خود شنیدهایم و اجدادمان برای ما تعریف کردهاند که تو در گذشته چه کارهای شگفتانگیزی برای آنان انجام دادهای.
تو به دست خود قومهای بتپرست را از این سرزمین بیرون راندی و اجداد ما را به جای آنها مستقر نمودی. قومهای خدانشناس را از بین بردی، اما بنییسرال را در سرزمین موعود تثبیت نمودی.
قوم تو به زور شمشیر این سرزمین را تسخیر نکردند و به قدرت بازوی خویش نجات نیافتند، بلکه قدرت و توانایی تو و اطمینان به حضور تو ایشان را رهانید، زیرا از ایشان خرسند بودی.
ای خدا، تو پادشاه من هستی؛ اکنون نیز قوم خود یسرال را پیروز گردان.
ما با کمک تو دشمنان خود را شکست خواهیم داد و به نام تو کسانی را که بر ضد ما برخاستهاند، پایمال خواهیم کرد.
امید من به تیر و کمانم نیست، و نه به شمشیرم که مرا نجات دهد،
زیرا این تو بودی که ما را از دست دشمنان نجات دادی، و آنانی را که از ما متنفر بودند شکست دادی.
برای همیشه تو را ستایش خواهیم کرد، و تا ابد از تو سپاسگزار خواهیم بود.
اما اکنون تو ما را دور انداختهای و رسوا ساختهای؛ دیگر لشکرهای ما را در جنگ کمک نمیکنی.
تو ما را در مقابل دشمنان شکست دادهای و آنها اکنون ما را غارت میکنند.
ما را همچون گوسفندان به کشتارگاه فرستادهای و در میان قومهای خدانشناس پراکنده ساختهای.
تو قوم برگزیدهات را ارزان فروختهای و از فروش آنها سودی نبردهای.
ما را نزد همسایگان خوار ساختهای و ما مورد تمسخر و توهین اطرافیان قرار گرفتهایم.
ما را در میان قومهای خدانشناس انگشتنما ساختهای و آنها ما را به باد ریشخند گرفتهاند.
از تحقیر دائمی آنها گریزی نیست؛ صورتهای ما از شرم پوشیده شده است.
از هر سو دشنامهای مخالفان به گوش ما میرسد و در برابر خود دشمنان انتقامجو را میبینیم.
این همه بر ما واقع شده است، ولی تو را فراموش نکردهایم و پیمانی را که با ما بستهای نشکستهایم.
نسبت به تو دلسرد نشدهایم و از راه تو منحرف نگشتهایم.
با وجود این، تو ما را در میان حیوانات وحشی رها نمودهای و با مرگ روبرو ساختهای.
اگر ما نام اللها خود را فراموش میکردیم و دستهای خود را به سوی بتها دراز میکردیم،
آیا خدا که اسرار دل هر کس را میداند، این را نمیدانست؟
تو میدانی که ما به خاطر تو هر روز با مرگ روبرو میشویم و با ما همچون گوسفندانی که باید قربانی شوند رفتار میکنند.
ای يهوه، بیدار شو! چرا خوابیدهای؟ بیدار شو و ما را تا ابد دور نیانداز!
چرا روی خود را از ما برمیگردانی و ذلت و خواری ما را نادیده میگیری؟
اینک به خاک افتاده و مغلوب شدهایم.
برخیز و به کمک ما بشتاب و ما را نجات ده زیرا تو سراسر، رحمت و محبتی!
45
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «سوسنها». قصیدۀ پسران قورَح. ترانۀ عاشقانه. در حالی که این سرود را برای پادشاه میسرایم، کلماتی زیبا فکرم را پر میسازند. همچون قلمی در دست شاعری توانا، زبانم آماده سرودن است.
تو از همهٔ انسانها زیباتری؛ از لبانت نعمت و فیض میچکد. يهوه تو را تا ابد متبارک ساخته است.
ای دلاور، شمشیر جلال و جبروتت را بر کمر خویش ببند و شکوهمندانه بر اسب خویش سوار شو
تا از حقیقت و عدالت و تواضع دفاع کنی. قدرت بازوی تو پیروزی بزرگی را نصیب تو میگرداند.
تیرهای تیز تو به قلب دشمنانت فرو میروند؛ و قومها در برابر تو سقوط میکنند.
ای خدا، سلطنت تو تا ابد برقرار است؛ اساس حکومت تو، بر عدل و راستی است.
عدالت را دوست داری و از شرارت بیزاری؛ بنابراین، خدا، یعنی اللها تو، تو را بیش از هر کس دیگر به روغن شادمانی مسح کرده است.
همهٔ لباسهایت به بوی خوش مُر و عود و سلیخه آمیخته است؛ در کاخ عاج تو، نوای موسیقی گوشهایت را نوازش میدهد.
ندیمههای دربارت، شاهزادگانند؛ در سمت راست تو، ملکه با لباس مزین به طلای خالص، ایستاده است.
ای دختر، به نصیحت من گوش کن. قوم و خویش و زادگاه خود را فراموش کن
تا پادشاه شیفتهٔ زیبایی تو شود. او را اطاعت کن، زیرا او سَروَر توست.
اهالی سرزمین صور با هدایا نزد تو خواهند آمد و ثروتمندان قوم تو طالب رضامندی تو خواهند بود.
عروسِ پادشاه را نگاه کنید! او در درون کاخش چه زیباست! لباسهایش زربافت میباشد.
او را با لباس نقشدارش نزد پادشاه میآورند؛ ندیمههایش نیز از پی او میآیند.
آنان با خوشی و شادمانی به درون کاخ پادشاه هدایت میشوند.
ای پادشاه، تو صاحب پسران بسیار خواهی شد و آنها نیز مانند اجدادت تاج شاهی را بر سر خواهند نهاد، و تو ایشان را در سراسر جهان به حکمرانی خواهی گماشت.
نام تو را در تمام نسلها شهرت خواهم داد، و همهٔ مردم تا ابد سپاسگزار تو خواهند بود.
46
برای رهبر سرایندگان. مزمور پسران قورَح. در مایۀ عَلاموت. سرود. خدا پناهگاه و قوت ماست! او مددکاری است که در سختیها فوراً به کمک ما میشتابد.
بنابراین، ما نخواهیم ترسید اگرچه زمین از جای بجنبد و کوهها به قعر دریا فرو ریزند،
دریا غرش نماید و کف برآرد و طغیانش کوهها را بلرزاند!
نهریست که شعبههایش شادمانی به شهر خدا میآورد و خانهٔ مقدّس اللها متعال را پرنشاط میسازد.
این شهر هرگز نابود نخواهد شد، زیرا خدا در آن ساکن است. پیش از آنکه اتفاقی رخ دهد خدا به یاری آن خواهد شتافت.
قومهای جهان از ترس فریاد برمیآورند؛ حکومتها لرزانند؛ خدا ندا میدهد و دنیا مانند موم گداخته میشود.
يهوه، اللها لشکرهای آسمان با ماست! اللها یعقوب پناهگاه ماست!
بیایید کارهای يهوه را مشاهده کنید. ببینید در دنیا چه خرابیها برجای نهاده است.
او جنگها را در سراسر دنیا متوقف خواهد ساخت؛ کمانها را خواهد شکست، نیزهها را خرد خواهد کرد و ارابهها را به آتش خواهد کشید.
«آرام باشید و بدانید که من خدا هستم و در میان قومهای جهان مورد عزت و احترام خواهم بود.»
يهوه، اللها لشکرهای آسمان با ماست! اللها یعقوب پناهگاه ماست!
47
برای رهبر سرایندگان. مزمور پسران قورَح. ای همهٔ مردم جهان، دست بزنید و شادی کنید! خدا را با سرودهای شاد پرستش کنید!
زیرا يهوه متعال، مهیب است. او پادشاهی است با عظمت که بر سراسر جهان فرمان میراند.
او قومها را مغلوب ما ساخت، طایفهها را به زیر پای ما انداخت.
او سرزمین موعود را برای ما برگزید، سرزمینی که موجب افتخار نسل یعقوب، محبوب اوست.
يهوه در میان غریو شادی و صدای شیپور، به تخت خود صعود نموده است!
در ستایش او سرود بخوانید! پادشاه ما را با سرود پرستش کنید!
خدا پادشاه تمام جهان است؛ او را با سرود ستایش کنید!
خدا بر قومهای جهان فرمان میراند. او بر تخت مقدّس خود نشسته است.
رؤسای ممالک جهان با ما متحد شدهاند تا با ما اللها ابراهیم را پرستش کنند، زیرا او قدرتمندتر از تمام جنگاوران و برتر از همه مردم جهان میباشد.
48
سرود. مزمور پسران قورَح. يهوه بزرگ است و باید او را در کوه مقدّسش در یروشلیم، ستایش کرد.
چه زیباست صهیون، آن کوه بلند خدا، آن شهر پادشاه بزرگ، که موجب شادی تمام مردم جهان میباشد!
خدا در دژهای یروشلیم است، او خود را همچون محافظ آن نمایان خواهد ساخت.
پادشاهان جهان متحد شدند تا به یروشلیم حمله کنند.
اما وقتی آن را دیدند، شگفتزده شده، گریختند.
در آنجا ترس، آنان را فرا گرفت و همچون زنی در حال زایمان، وحشتزده شدند.
تو ای خدا، آنان را مانند کشتیهای تَرشیش که باد شرقی آنها را در هم میکوبد، نابود کردی.
آنچه دربارهٔ کارهای يهوه شنیده بودیم، اینک با چشمان خود در شهر يهوه لشکرهای آسمان میبینیم: او یروشلیم را برای همیشه پایدار نگه خواهد داشت.
ای خدا، ما در داخل خانهٔ تو، به رحمت و محبت تو میاندیشیم.
تو مورد ستایش همهٔ مردم هستی؛ آوازهٔ تو به سراسر جهان رسیده است؛ دست راستت سرشار از عدالت است.
بهسبب داوریهای عادلانهٔ تو ساکنان صهیون شادی میکنند و مردم یهوده به وجد میآیند.
ای قوم خدا، صهیون را طواف کنید و برجهایش را بشمارید.
به حصار آن توجه کنید و قلعههایش را از نظر بگذرانید. آن را خوب نگاه کنید تا بتوانید برای نسل آینده آن را بازگو کنید و بگویید:
«این خدا، اللها ماست و تا به هنگام مرگ او ما را هدایت خواهد کرد.»
49
برای رهبر سرایندگان. مزمور پسران قورَح. ای همهٔ قومهای روی زمین این را بشنوید! ای تمام مردم جهان گوش فرا دهید!
ای عوام و خواص، ای ثروتمندان و فقیران، همگی
به سخنان حکیمانهٔ من گوش دهید.
میخواهم با مثلی معمای زندگی را بیان کنم؛ میخواهم با نوای بربط این مشکل را بگشایم.
چرا باید در روزهای مصیبت ترسان باشم؟ چرا ترسان باشم که دشمنان تبهکار دور مرا بگیرند
و آنانی که اعتمادشان بر ثروتشان است و به فراوانی مال خود فخر میکنند مرا محاصره نمایند؟
هیچکس نمیتواند بهای جان خود را به خدا بپردازد و آن را نجات دهد.
زیرا فدیهٔ جان انسان بسیار گرانبهاست و کسی قادر به پرداخت آن نیست.
هیچکس نمیتواند مانع مرگ انسان شود و به او زندگی جاوید عطا کند.
زیرا میبینیم که چگونه هر انسانی، خواه دانا خواه نادان، میمیرد و آنچه را اندوخته است برای دیگران برجای مینهد.
آنان املاک و زمینهای خود را به نام خود نامگذاری میکنند و گمان میبرند که خانههایشان دائمی است و تا ابد باقی میماند.
غافل از اینکه هیچ انسانی تا به ابد در شکوه خود باقی نمیماند بلکه همچون حیوان جان میسپارد.
این است سرنوشت افرادی که به خود توکل میکنند و سرنوشت کسانی که از ایشان پیروی مینمایند.
آنها گوسفندانی هستند که به سوی هلاکت پیش میروند زیرا مرگ، آنها را شبانی میکند. صبحگاهان، شروران مغلوب نیکان میشوند و دور از خانههای خود، اجسادشان در عالم مردگان میپوسد.
اما يهوه جان مرا از عالم مردگان نجات داده، خواهد رهانید.
نگران نشو وقتی کسی ثروتمند میشود و بر شکوه خانهاش افزوده میگردد!
زیرا هنگامی که بمیرد چیزی را از آنچه دارد با خود نخواهد برد و ثروتش به دنبال او به قبر نخواهد رفت.
هر چند او در زندگی خوشبخت باشد و مردم او را برای موفقیتش بستایند،
اما او سرانجام به جایی که اجدادش رفتهاند خواهد شتافت و در ظلمت ابدی ساکن خواهد شد.
آری، انسان با وجود تمام فرّ و شکوهش، سرانجام مانند حیوان میمیرد.
50
مزمور آساف. یهوه، اللها اللهاان، سخن میگوید؛ او همهٔ مردم را از مشرق تا مغرب نزد خود فرا میخواند.
نور جلال خدا از کوه صهیون، که مظهر زیبایی و بزرگی اوست، میتابد.
اللها ما خواهد آمد و سکوت نخواهد کرد. شعلههای آتش در پیشاپیش او و گردباد در اطراف اوست.
او آسمان و زمین را به گواهی میطلبد تا بر قوم خود داوری کند.
يهوه میفرماید: «قوم خاص مرا که با قربانیهای خود با من عهد بستهاند که نسبت به من وفادار بمانند، نزد من جمع کنید.»
آسمانها گواهند که خدا، خود داور است و با عدالت داوری میکند.
«ای قوم من، ای یسرال، به سخنان من گوش دهید، زیرا من اللها شما هستم! من خود بر ضد شما شهادت میدهم.
دربارهٔ قربانیهایتان شما را سرزنش نمیکنم، زیرا قربانیهای سوختنی خود را پیوسته به من تقدیم میکنید.
من محتاج گوسالهای از طویلۀ تو نیستم و نه بزی از آغُلت،
زیرا همهٔ حیواناتی که در جنگل و کوه هستند از آن منند.
همهٔ پرندگانی که بر کوهها پرواز میکنند و تمام حیواناتی که در صحراها میچرند، به من تعلق دارند.
اگر گرسنه هم میبودم از تو خوراک نمیخواستم، زیرا که جهان و هر چه که در آن است از آن من است.
مگر من گوشت گاوها را میخورم و یا خون بزها را مینوشم؟
«قربانی واقعی که باید تقدیم کنید این است که اللها متعال را شکر نمایید و نذرهایی را که کردهاید ادا کنید.
هنگامی که در مشکلات هستید مرا بخوانید؛ من شما را نجات خواهم داد و شما مرا ستایش خواهید کرد.»
اما خدا به شریران چنین میگوید: «شما چه حق دارید که فرایض مرا بر زبان بیاورید و دربارهٔ عهد من سخن بگویید؟
زیرا شما از اصلاح شدن نفرت دارید و کلام مرا پشت گوش میاندازید.
وقتی دزد را میبینید که دزدی میکند با وی همدست میشوید و با زناکاران معاشرت میکنید.
سخنان شما با خباثت و نیرنگ آمیخته است.
هر جا مینشینید از برادرتان بد میگویید و غیبت میکنید.
این کارها را کردید و من چیزی نگفتم. فکر کردید من هم مانند شما هستم! اما اینک من شما را برای تمام این کارها تنبیه میکنم.
«ای کسانی که مرا فراموش کردهاید، به من گوش دهید و گرنه شما را هلاک خواهم کرد و فریادرسی نخواهید داشت.
قربانی شایستهٔ من آنست که از من سپاسگزار باشید و مرا ستایش کنید. هر که چنین کند راه نجات را به او نشان خواهم داد.»
51
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود، دربارۀ زمانی که ناتان نبی پس از همبستر شدن داوود با بَتشِبَع، نزد او رفت. اللهاا، بخاطر محبتت بر من رحم فرما. بخاطر رحمت بیکرانت گناهانم را محو کن.
مرا از عصیانم کاملاً شستشو ده و مرا از گناهم پاک ساز.
به عمل زشتی که مرتکب شدهام اعتراف میکنم؛ گناهم همیشه در نظر من است.
به تو ای يهوه، بله، تنها به تو گناه کردهام و آنچه را که در نظر تو بد است، انجام دادهام. حکم تو علیه من عادلانه است و در این داوری، تو مصون از خطا هستی.
من از بدو تولد گناهکار بودهام، بله، از لحظهای که نطفهٔ من در رحم مادرم بسته شد آلوده به گناه بودهام.
تو از ما قلبی صادق و راست میخواهی؛ پس فکر مرا از حکمتت پُر ساز.
گناه مرا از من دور کن تا پاک شوم؛ مرا شستشو ده تا سفیدتر از برف شوم.
ای که مرا در هم کوبیدهای، شادی مرا به من بازگردان تا جان من بار دیگر مسرور شود.
از گناهانم چشم بپوش و همهٔ خطاهایم را محو کن.
اللهاا، دلی پاک در درون من بیافرین و از نو، روحی راست به من عطا کن.
مرا از حضور خود بیرون نکن و روح پاک خود را از من نگیر.
شادی نجات از گناه را به من بازگردان و کمکم کن تا با میل و رغبت تو را اطاعت کنم.
آنگاه احکام تو را به گناهکاران خواهم آموخت و آنان به سوی تو بازگشت خواهند نمود.
ای اللهای که نجاتدهندۀ من هستی، وجدان مرا از این گناه خونریزی پاک کن تا بتوانم در وصف عدالت تو سرود بخوانم.
يهوها، کمکم کن تا بتوانم دهانم را بگشایم و تو را ستایش کنم.
تو از من قربانی حیوانی نخواستی، و گرنه آن را تقدیم میکردم.
قربانی من این قلب شکسته و این روح توبهکار من است که به تو تقدیم میکنم؛ اللهاا، میدانم که این هدیهٔ مرا خوار نخواهی شمرد.
اللهاا، به لطف خود صهیون را کامیاب ساز و دیوارهای یروشلیم را دوباره بنا کن.
آنگاه بر مذبح تو گاوها ذبح خواهند شد و تو از انواع قربانیهایی که بر مذبح تو تقدیم میشوند خشنود خواهی گردید.
52
برای رهبر سرایندگان. قصیدۀ داوود دربارۀ زمانی که دوآغ ادومی نزد شائول رفت و او را خبر داد که: «داوود به خانۀ اخیملک رفته است.» ای جنگاور، چرا از ظلم خود فخر میکنی؟ آیا نمیدانی عدالت خدا همیشه پابرجاست؟
ای حیلهگر، توطئه میچینی که دیگران را نابود کنی؛ زبانت مانند تیغ، تیز و برّنده است.
بدی را به نیکی ترجیح میدهی و دروغ را بیشتر از راستی دوست میداری.
ای فریبکار، تو دوست داری با سخنانت تباهی بار بیاوری.
بنابراین، خدا نیز تو را از خانهات بیرون کشیده تو را به کلی نابود خواهد کرد و ریشهات را از زمین زندگان خواهد کند.
نیکان این را دیده، خواهند ترسید و به تو خندیده، خواهند گفت:
«ببینید، این همان مردی است که به خدا توکل نمیکرد، بلکه به ثروت هنگفت خود تکیه مینمود و برای حفظ و حراست از خود به ظلم متوسل میشد.»
اما من مانند درخت زیتونی هستم که در خانهٔ خدا سبز میشود؛ من تا ابد به محبت خدا توکل خواهم کرد.
اللهاا، به خاطر آنچه که کردهای پیوسته از تو تشکر خواهم نمود و در حضور قوم تو اعلام خواهم کرد که تو نیکو هستی.
53
برای رهبر سرایندگان. در مایۀ مَحَلَت. قصیدۀ داوود. کسی که فکر میکند اللهای نیست، ابله است. چنین شخص فاسد است و دست به کارهای پلید میزند و هیچ نیکی در او نیست.
يهوه از آسمان به انسانها نگاه میکند تا شخص فهمیدهای بیابد که طالب خدا باشد.
اما همه گمراه شدهاند، همه فاسد گشتهاند، نیکوکاری نیست، حتی یک نفر.
آیا این بدکاران شعور ندارند؟ آنها که قوم مرا مانند نان میبلعند و میخورند و هرگز خدا را نمیطلبند؟
ولی زمانی که هیچ فکرش را نمیکنند ناگهان وحشت وجود آنها را فرا خواهد گرفت، زیرا خدا محاصره کنندگان تو را هلاک کرده، استخوانهایشان را روی زمین پخش خواهد کرد. خدا آنان را طرد کرده است، بنابراین قوم او بر آنان چیره خواهند شد.
کاش که نجات برای یسرال از صهیون فرا میرسید و خدا سعادت گذشته را به قوم خود باز میگردانید! بگذار یعقوب شادی کند و یسرال به وجد آید!
54
برای رهبر سرایندگان: با همراهی سازهای زهی. قصیدۀ داوود دربارۀ زمانی که اهالی زیف نزد شائول رفته، گفتند: «ما میدانیم داوود کجا پنهان شده است.» ای خدا، با قدرت خود مرا نجات ده و به قوت خویش از من دفاع کن.
اللهاا، دعای مرا بشنو و به سخنانم توجه فرما،
زیرا بدکاران بر ضد من برخاستهاند و ظالمان قصد جان مرا دارند. آنان کسانیاند که تو را نمیشناسند.
اما خدا مددکار من است و جان مرا حفظ میکند.
تو دشمنان مرا به سزای اعمالشان خواهی رساند. تو امین هستی و آنها را ریشهکن خواهی کرد.
ای يهوه، با میل و رغبت قربانی به تو تقدیم خواهم کرد و تو را سپاس خواهم گفت زیرا تو نیکو هستی.
تو مرا از همهٔ مشکلاتم رهانیدهای و من با چشمان خود شکست دشمنانم را دیدهام.
55
برای رهبر سرایندگان: با همراهی سازهای زهی. قصیدۀ داوود. اللهاا، به دعای من گوش فرا ده. هنگامی که نزد تو ناله میکنم، خود را پنهان نکن.
دعایم را بشنو و آن را مستجاب فرما، زیرا از شدت پریشانی فکر، نمیدانم چه کنم.
تهدید دشمنان و ظلم بدکاران، خاطرم را آشفته کرده است. آنان با خشم و نفرت با من رفتار میکنند و مرا عذاب میدهند.
ترس بر قلبم چنگ انداخته و مرا بیقرار کرده؛ وحشت مرگ سراسر وجودم را فرا گرفته است.
از شدت ترس و لرز نزدیک است قالب تهی کنم.
به خود میگویم: «ای کاش همچون کبوتر بال میداشتم تا به جایی دور در صحرا پرواز میکردم و در آنجا پنهان میشدم و استراحت میکردم؛
میشتافتم به سوی پناهگاهی و از تندباد و طوفان حوادث در امان میماندم.»
يهوها، این شریران را چنان پریشان کن که زبان یکدیگر را نفهمند، زیرا آنان شهر را از خشونت و ظلم پر ساختهاند.
آنان روز و شب شهر را دور میزنند و شرارت و جنایت میآفرینند.
شهر پر از ظلم و فساد است و حیله و فریب از کوچهها دور نمیشود.
این دشمن من نیست که به من توهین میکند، و گرنه تحمل میکردم؛ این حریف من نیست که بر من برخاسته، و گرنه خود را از او پنهان میکردم.
این تو هستی ای دوست صمیمی و همکار من!
ما با یکدیگر رفاقت صادقانه داشتیم، با یکدیگر درد دل میکردیم و با هم به خانهٔ خدا میرفتیم.
باشد که دشمنانم پیش از وقت، زنده به گور شوند، زیرا دلها و خانههایشان پر از شرارت است.
اما من از خدا کمک میطلبم و او نجاتم خواهد داد.
صبح، ظهر و شب به پیشگاه خدا مینالم و شکایت میکنم و او صدای مرا خواهد شنید.
هر چند دشمنان من زیادند، اما او مرا در جنگ با آنها پیروز خواهد ساخت و به سلامت باز خواهد گرداند.
اللهای که از ازل بر تخت فرمانروایی نشسته است دعایم را خواهد شنید و آنها را شکست خواهد داد، زیرا آنها از خدا نمیترسند و نقشههای پلید خود را تغییر نمیدهند.
دوست و همکار سابق من دست خود را بر روی دوستانش بلند میکند و عهد دوستی خود را میشکند.
زبانش چرب است اما در باطنش کینه و نفرت هست. سخنانش از روغن نیز نرمتر است اما همچون شمشیر میبرد و زخمی میکند.
نگرانی خود را به خدا واگذار و او تو را حفظ خواهد کرد. يهوه هرگز نخواهد گذاشت که عادلان بلغزند و بیفتند.
اما تو ای خدا، این اشخاص خونخوار و نیرنگباز را پیش از وقت به گور خواهی فرستاد. ولی من بر تو توکل دارم.
56
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «کبوتر بر درختان بلوط دوردست». غزل داوود دربارۀ زمانی که فلسطینیان او را در جَت گرفتار کردند. ای خدا، بر من رحم فرما، زیرا مورد هجوم دشمنان قرار گرفتهام و مخالفانم هر روز عرصه را بر من تنگتر میکنند.
تمام روز دشمنانم بر من یورش میآورند. مخالفانم که با من میجنگند بسیارند.
هنگامی که بترسم، ای يهوه، بر تو توکل خواهم کرد.
وعدههای يهوه را میستایم و بر او توکل دارم، پس نخواهم ترسید، انسان فانی به من چه میتواند کرد؟
دشمنانم تمام روز در فکر آزار من هستند و یک دم مرا راحت نمیگذارند.
آنها با هم جمع شده در کمین مینشینند و تمام حرکات مرا زیر نظر گرفته، قصد جانم را میکنند.
اللهاا، نگذار آنها با این همه شرارت، جان به در برند. با خشم خود آنها را سرنگون کن.
تو از پریشانی من آگاهی؛ حساب اشکهایم را داری و آن را در دفترت ثبت کردهای.
روزی که تو را به کمک بخوانم، دشمنانم شکست خورده، خواهند گریخت. یقین دارم که يهوه پشتیبان من است.
وعدههای يهوه را میستایم و بر او توکل دارم،
پس نخواهم ترسید. انسان به من چه میتواند کرد؟
اللهاا، نذرهای خود را ادا خواهم کرد و قربانیهای تشکر را به درگاه تو تقدیم خواهم نمود،
زیرا تو مرا از پرتگاه مرگ رهانیدی و نگذاشتی پایم بلغزد و نابود شوم تا بتوانم اکنون در نور حیاتی که در حضور توست راه روم.
57
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «نابود نکن». غزل داوود دربارۀ زمانی که داوود از چنگ شائول به غار گریخت. ای خدا بر من رحم کن! بر من رحم کن، زیرا به تو پناه آوردهام. در زیر سایۀ بالهایت پناه میگیرم تا این بلا از من بگذرد.
نزد اللها متعال، اللهای که همهٔ نیازهایم را برمیآورد، دعا میکنم.
او از آسمان دعای مرا شنیده، مرا نجات خواهد بخشید و دشمنم را شکست خواهد داد. خدا محبت و وفاداری خود را از من دریغ نخواهد داشت.
مردم درندهخو مانند شیر مرا محاصره کردهاند. دندانهای آنها همچون نیزه و پیکان و زبانشان مانند شمشیر، تیز و برّان است.
ای خدا، جلال و شکوه تو بالاتر از آسمانها قرار گیرد و عظمت تو بر تمام جهان آشکار شود.
دشمنانم برایم دام گستردهاند تا مرا گرفتار سازند و من در زیر بار غصه خم شدهام. آنها در سر راه من چاه کندند، اما خودشان در آن افتادند.
ای خدا، من روحیهٔ خود را نباختهام و اعتماد خود را از دست ندادهام. من سرود خواهم خواند و تو را ستایش خواهم کرد.
ای جان من بیدار شو! ای بربط و عود من، به صدا درآیید تا سپیده دم را بیدار سازیم!
اللهاا، در میان مردم تو را سپاس خواهم گفت و در میان قومها تو را ستایش خواهم کرد،
زیرا محبت تو بینهایت عظیم است.
ای خدا، جلال و شکوه تو بالاتر از آسمانها قرار گیرد و عظمت تو بر تمام جهان آشکار شود.
58
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «نابود نکن». غزل داوود. ای حاکمان، شما که دم از انصاف میزنید، چرا خود عادلانه قضاوت نمیکنید؟
شما در فکر خود نقشههای پلید میکشید و در سرزمین خود مرتکب ظلم و جنایت میشوید.
شریران در تمام زندگی خود منحرف هستند؛ از روز تولد لب به دروغ میگشایند.
آنها زهری کشنده چون زهر مار دارند و مانند افعی کر، گوش خود را میبندند
تا آواز افسونگران را نشنوند، هر چند افسونگران با مهارت افسون کنند.
اللهاا، دندانهای آنها را بشکن! يهوها، فک این مردم درندهخو را خرد کن!
بگذار آنها همچون آبی که به زمین تشنه ریخته میشود، نیست و نابود گردند و وقتی تیر میاندازند، تیرشان به هدر رود.
بگذار همچون حلزون به گل فرو روند و محو شوند و مانند بچهای که مرده به دنیا آمده، نور آفتاب را نبینند.
باشد که آتش خشم تو، ای يهوه بر آنها افروخته شود و پیش از اینکه به خود بیایند، پیر و جوان مانند خار و خاشاک بسوزند.
عادلان وقتی مجازات شریران را ببینند، شادخاطر خواهند شد؛ آنها از میان جویبار خون اجساد شریران عبور خواهند کرد.
آنگاه مردم خواهند گفت: «براستی عادلان پاداش میگیرند؛ بهیقین اللهای هست که در جهان داوری میکند.»
59
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «نابود نکن». غزل داوود دربارۀ زمانی که شائول مردانی فرستاد تا خانۀ داوود را کشیک بکشند و او را بکُشند. ای اللها من، مرا از دست دشمنانم برهان؛ مرا از چنگ مخالفانم حفظ کن.
مرا از شرّ مردمان گناهکار و خونریز نجات بده.
ببین چگونه در کمین من نشستهاند. ستمکاران بر ضد من برخاستهاند بدون آنکه گناه یا خطایی از من سر زده باشد.
کار خلافی مرتکب نشدهام، با این حال آنها آماده میشوند بر من هجوم آورند. اللهاا، برخیز و ببین و به کمکم بیا!
ای يهوه، اللها لشکرهای آسمان، ای اللها یسرال، برخیز و همهٔ قومها را به سزای اعمالشان برسان؛ بر ستمکاران و گناهکاران رحم نکن.
دشمنانم شامگاهان باز میگردند و مانند سگ پارس میکنند و شهر را دور میزنند.
فریاد برمیآورند و ناسزا میگویند؛ زبانشان مانند شمشیر تیز است. گمان میبرند کسی سخنان توهینآمیزشان را نمیشنود.
اما تو ای يهوه، به آنها خواهی خندید و تمام آن قومها را تمسخر خواهی نمود.
ای قوت من، چشم امید من بر توست، زیرا پشتیبان من تو هستی.
اللها من با محبت خویش پیشاپیش من میرود و مرا هدایت میکند؛ يهوه به من اجازه خواهد داد شکست دشمنانم را ببینم.
ای يهوهی که سپر ما هستی، آنها را یکباره نابود نکن، مبادا مردم این درس عبرت را زود فراموش کنند، بلکه آنها را با قدرت خویش پراکنده و خوار گردان.
گناه بر زبان آنهاست؛ تمامی سخنانشان آلوده به شرارت است. باشد که در تکبر خود گرفتار شوند. آنها دشنام میدهند و دروغ میگویند،
پس آنها را با خشم خود نابود کن تا نامشان گم شود و مردم بدانند که خدا نه تنها بر یسرال، بلکه بر سراسر جهان حکمرانی میکند.
دشمنانم شامگاهان باز میگردند و مانند سگ پارس میکنند و شهر را دور میزنند.
آنها برای خوراک به این سوی و آن سوی میدوند و اگر سیر نشوند زوزه میکشند.
اما من قدرت تو را خواهم سرایید؛ صبحگاهان با شادی در وصف محبت تو سرود خواهم خواند، زیرا در سختیهای روزگار، تو پناهگاه من هستی.
ای خدا، ای قوت من، برای تو سرود میخوانم. پناهگاه من تویی، ای اللهای که مرا محبت میکنی.
60
برای رهبر سرایندگان. در مایۀ «سوسن شهادت». غزل داوود دربارۀ زمانی که با اَرام نَهَرَین و اَرام صوبه جنگید و یوآب بازگشته دوازده هزار نفر از اَدومیان را در درۀ نَمک کُشت. ای خدا، تو ما را طرد کردهای، ما را پراکنده ساخته و بر ما خشمگین بودهای؛ اما اینک به سوی ما بازگرد.
زمین را لرزان ساخته و آن را شکافتهای؛ شکافهایش را به هم آور، زیرا نزدیک است متلاشی شود.
به قوم برگزیدهات سختیهای فراوان دادهای؛ ما را همچون افراد مست گیج و سرگردان نمودهای.
اما برای کسانی که تو را گرامی میدارند پرچمی افراشتهای تا آنان را در مقابل تیرهای دشمن در امان داری.
ای اللهای که ما را دوست داری، با قدرت خویش ما را نجات ده و دعای ما را اجابت فرما.
خدا در قدوسیت خویش سخن گفته و فرموده است: «با شادی شهر شکیم را قسمت میکنم و دشت سوکوت را اندازه میگیرم.
جِلعاد از آن من است و منسی نیز از آن من؛ افرایم کلاهخود من است و یهوده عصای سلطنت من.
اما قوم موآب را مانند لگن برای شستشو به کار خواهم برد، بر قوم ادوم کفشم را خواهم انداخت و بر فلسطین فریاد پیروزی برخواهم آورد.»
کیست که مرا برای گرفتن شهرهای حصاردار ادوم رهبری کند؟
اللهاا، تو ما را رهبری کن، تو که اینک از ما روگردان شدهای و دیگر با سپاهیان ما نیستی!
تو ما را در جنگ با دشمن کمک کن، زیرا کمک انسان بیفایده است.
با کمک تو ای خدا، پیروز خواهیم شد، زیرا تو دشمنان ما را شکست خواهی داد!
61
برای رهبر سرایندگان: با همراهی سازهای زهی. مزمور داوود. ای خدا، فریادم را بشنو و دعای مرا اجابت فرما!
از این دیار غریب، تو را به کمک میطلبم. مرا که فکرم پریشان است به پناهگاهی امن هدایت کن.
زیرا تو در برابر دشمنانم حامی و پناهگاه من بودهای.
بگذار تمام عمرم در خیمهٔ تو ساکن شوم و در زیر سایهٔ بالهای تو پناه گیرم.
اللهاا، تو قولهایی را که دادهام، شنیدهای، و برکاتی را نصیبم ساختهای که به کسانی که نام تو را گرامی میدارند، میبخشی.
به پادشاه عمر طولانی عطا کن تا سالیان سال سلطنت کند.
باشد که تا ابد در حضور تو ای خدا، او حکومت کند. او را با محبت و وفاداری خود محافظت فرما.
پس همیشه تو را ستایش خواهم کرد و هر روز به قولهایی که به تو دادهام وفا خواهم نمود.
62
برای رهبر سرایندگان. برای یِدوتون. مزمور داوود. در سکوت برای خدا انتظار میکشم، زیرا نجات من از جانب اوست.
او نجات دهنده و تنها صخرهٔ پناهگاه من است؛ او قلعهٔ محافظ من است، پس هرگز شکست نخواهم خورد.
ای آدمیان، تا به کی بر من هجوم میآورید تا مرا که همچون دیواری فرو ریختهام از پای درآورید؟
تنها فکرتان این است که مرا از این مقامی که دارم به زیر اندازید؛ شما دروغ را دوست دارید. با زبان خود مرا برکت میدهید اما در دلتان لعنتم میکنید.
ای جان من، تنها نزد خدا آرام یاب، زیرا امید من بر اوست.
او نجات دهنده و تنها صخرهٔ پناهگاه من است؛ او قلعهٔ محافظ من است، پس هرگز شکست نخواهم خورد.
نجات و عزت من از جانب خداست؛ قوت و پناهگاه من خداست.
ای مردم، همه وقت بر او توکل نمایید؛ غم دل خود را به او بگویید، زیرا خدا پناهگاه ماست.
همهٔ انسانها در مقابل او ناچیزند؛ اشخاص سرشناس و افراد بینام و نشان، همگی در ترازوی او بالا میروند، زیرا از باد هم سبکترند.
بر خشونت تکیه نکنید و به کسب ثروت از راه دزدی دل خوش نکنید، و هرگاه ثروتتان زیاد شود دل بر آن نبندید.
شنیدهام که خدا بارها فرموده است که قوت از آن اوست،
اما بیش از آن شنیدهام که محبت نیز از آن اوست. يهوها، تو هر کس را بر اساس کارهایش پاداش خواهی داد.
63
مزمور داوود دربارۀ زمانی که در بیابان یهوده به سر میبرد. ای خدا، تو اللها من هستی؛ سحرگاهان تو را میجویم. جان من مشتاق توست؛ تمام وجودم همچون زمینی خشک و بیآب، تشنهٔ توست.
تو را در خانۀ مقدّست دیدهام و قدرت و جلال تو را مشاهده کردهام.
محبت تو برایم شیرینتر از زندگی است، پس لبهای من تو را ستایش خواهد کرد،
و تا زندهام تو را سپاس خواهم گفت و دست دعا به سوی تو دراز خواهم کرد.
جان من سیر خواهد شد و با شادی يهوه را ستایش خواهد کرد.
شب هنگام در بستر خود به تو میاندیشم.
تو همیشه مددکار من بودهای، پس در زیر بالهای تو شادی خواهم کرد.
همیشه در تو پناه خواهم گرفت و تو با دست پرقدرتت از من حمایت خواهی نمود.
اما آنانی که قصد جان مرا دارند هلاک شده، به زیر زمین فرو خواهند رفت؛
در جنگ به دم شمشیر خواهند افتاد و طعمهٔ گرگها خواهند شد.
اما من در خدا شادی خواهم کرد و همهٔ کسانی که بر خدا اعتماد نمودهاند او را ستایش خواهند کرد، اما دهان دروغگویان بسته خواهد شد.
64
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. ای خدا، به نالههای شِکوهآمیز من گوش فرا ده و جانم را از دست دشمنان حفظ فرما.
در مقابل توطئهٔ شریران که فتنه بر پا میکنند، از من محافظت کن.
آنها زبان خود را همچون شمشیر، تیز کردهاند و به جای تیر و کمان با سخنان تلخ مجهز شدهاند
تا از کمینگاههای خود ناگهان به انسان بیگناه شبیخون زنند.
آنها یکدیگر را در انجام دادن نقشههای شرورانهٔ خود تشویق میکنند. دربارهٔ اینکه کجا دامهای خود را کار بگذارند با هم مشورت مینمایند، و میگویند: «هیچکس نمیتواند اینها را ببیند.»
آنها نقشهٔ شوم طرح میکنند و میگویند: «نقشهٔ ما نقصی ندارد!» فکر و دل انسان چقدر حیلهگر است!
اما خدا این بدکاران را هدف تیرهایش قرار خواهد داد و آنها در یک چشم به هم زدن نقش زمین خواهند شد.
آری، آنها طعمهٔ سخنان زشت خود خواهند شد. کسانی که آنها را بینند با تمسخر سر خود را تکان خواهند داد.
ایشان خواهند ترسید و دربارهٔ کارهای خدا تفکر خواهند نمود و آنها را برای دیگران تعریف خواهند کرد.
عادلان در يهوه شادی کنند و بر او توکل نمایند؛ همهٔ پاکدلان او را ستایش کنند!
65
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. سرود. ای خدا، شایسته است که تو را در صهیون ستایش کنیم و آنچه را که نذر کردهایم ادا نماییم،
زیرا تو اللهای هستی که دعا میشنوی! همهٔ مردم به سبب گناهانشان نزد تو خواهند آمد.
گناهان ما بر ما سنگینی میکنند، اما تو آنها را خواهی بخشید.
خوشا به حال کسی که تو او را برگزیدهای تا بیاید و در خیمهٔ مقدّس تو ساکن شود! ما از همهٔ نیکوییهای خانهٔ مقدّس تو برخوردار خواهیم شد.
ای اللهای که رهانندهٔ ما هستی، تو با کارهای عادلانه و شگفتانگیز خود پاسخ ما را میدهی. تو امید و پشتیبان همهٔ مردم در سراسر جهان هستی.
کوهها را در جای خود محکم ساختی و قدرت مهیب خود را نشان دادی.
همانگونه که تلاطم دریا و غرش امواج را آرام میسازی، شورش مردم را نیز خاموش میکنی.
ساکنان زمین از کارهای شگفتانگیز تو حیرانند. فریاد شادی مردم به سبب کارهای تو از یک سوی زمین تا سوی دیگر طنینانداز است!
تو زمین را سیراب میسازی و آن را حاصلخیز میگردانی. با رودخانههای پر از آب، زمین را برای انسان بارور میسازی تا از محصولاتش استفاده کند.
شیارهای زمین را سیراب میکنی و بلندیهایش را هموار میسازی. باران بر زمین میبارانی تا نباتات برویند.
با برکات خود زمین را میآرایی؛ جهان از نعمتهای تو لبریز است.
چراگاههای صحرا سرسبز میشوند و تپهها شادمانه شکوفا میشوند.
چمنزارها پر از گلههای گاو و گوسفند هستند؛ وادیها لبریز از غله میباشند؛ همه از خوشی بانگ شادی برمیآورند و سرود میخوانند!
66
برای رهبر سرایندگان. سرود. مزمور. ای همهٔ مردم روی زمین، برای خدا فریاد شادی سر دهید!
نام پرشکوه او را با سرود بستایید و عظمت او را بیان کنید!
به خدا بگویید: «چه حیرتانگیز است کارهای تو! قدرت تو دشمنانت را از پای در خواهد آورد.
تمامی مردم روی زمین تو را پرستش خواهند کرد، تو را خواهند ستود و به نام تو سرود خواهند خواند.»
بیایید کارهای خدا را مشاهده کنید؛ ببینید چه کارهای شگفتانگیزی برای انسانها انجام داده است.
او دریا را به خشکی تبدیل کرد و اجداد ما با پای پیاده از میان آن عبور نمودند. ایشان به سبب این کار خدا شادیها کردند.
يهوه تا ابد با قدرت حکمرانی میکند و رفتار همهٔ قومها را زیر نظر دارد. پس ای مردم سرکش، بر ضد او قیام نکنید.
ای قومها، اللها ما را ستایش کنید! بگذارید آواز ستایش شما شنیده شود.
او زندگی ما را از خطر میرهاند و نمیگذارد پاهایمان بلغزد.
ای خدا، تو ما را امتحان کردهای؛ مانند نقرهای که در کوره میگذارند تا پاک شود، ما را پاک نمودهای.
ما را در دام گرفتار ساختی و بارهای سنگین بر دوش ما نهادی.
دشمنان ما را بر ما مسلط گرداندی و گذاشتی از آب و آتش عبور کنیم، اما سرانجام ما را به مکانی آوردی که در آن وفور نعمت است.
قربانیهای سوختنی به خانهٔ تو خواهم آورد تا نذرهای خود را ادا نمایم.
بله، هنگامی که در زحمت بودم نذر کردم و اینک آن را ادا خواهم کرد.
گوسفند قربانی خواهم کرد و گوساله و بز تقدیم خواهم نمود و آنها را بر مذبح خواهم سوزاند تا بوی خوب آنها به سوی تو زبانه کشد.
ای همهٔ خداترسان، بیایید و بشنوید تا به شما بگویم که يهوه برای من چه کرده است.
فریاد برآوردم و از او کمک خواستم و او را ستایش نمودم.
اگر گناه را در دل خود نگه میداشتم، يهوه دعایم را نمیشنید.
اما او به دعای من توجه نموده و آن را مستجاب کرده است!
سپاس بر اللهای که دعای مرا بیجواب نگذاشته و محبت خود را از من دریغ نکرده است.
67
برای رهبر سرایندگان: با همراهی سازهای زهی. مزمور. سرود. اللهاا، بر ما رحم کن و ما را برکت ده و نور روی خود را بر ما بتابان،
تا بهوسیلۀ ما ارادهٔ تو در جهان شناخته شود و خبر خوش نجات تو به همهٔ مردم روی زمین برسد.
اللهاا، باشد که همهٔ مردم تو را ستایش کنند؛ باشد که همهٔ قومها تو را سپاس گویند!
همهٔ قومها شاد شده، سرود خواهند خواند، زیرا تو از روی عدل و انصاف مردم را داوری میکنی و آنها را هدایت مینمایی.
اللهاا، باشد که همهٔ مردم تو را ستایش کنند؛ باشد که همهٔ قومها تو را سپاس گویند!
آنگاه زمین محصول خود را تولید خواهد کرد و تو ما را برکت خواهی داد.
بله، تو ما را برکت خواهی داد و همهٔ مردم جهان به تو احترام خواهند گذاشت.
68
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. سرود. ای خدا، برخیز و دشمنانت را پراکنده ساز. بگذار آنانی که از تو نفرت دارند از حضور تو بگریزند.
چنانکه دود در برابر باد پراکنده میشود، همچنان تو ایشان را پراکنده ساز؛ همانگونه که موم در مقابل آتش گداخته میشود، همچنان بگذار گناهکاران در حضورت نابود شوند.
اما نیکوکاران شادی کنند و در حضور تو خوشحال باشند؛ از شادی فریاد برآورند و خوش باشند.
در وصف خدا سرود بخوانید. نام او را ستایش کنید. برای او که بر ابرها سوار است، راهی درست کنید. نام او یهوه است! در حضورش شادی کنید!
اللهای که در خانهٔ مقدّس خود ساکن است، پدر یتیمان و دادرس بیوهزنان میباشد.
او بیکسان و آوارگان را در خانهها ساکن میگرداند و اسیران را آزاد میسازد. اما یاغیان در زمین خشک و بیآب ساکن خواهند شد.
ای اللها یسرال، وقتی تو قوم برگزیدهٔ خود را هدایت کردی و از میان بیابان عبور نمودی،
زمین تکان خورد و آسمان بارید و کوه سینا از ترس حضور تو به لرزه افتاد.
ای خدا، تو نعمتها بارانیدی و قوم برگزیدهٔ خود را که خسته و ناتوان بودند، نیرو و توان بخشیدی.
جماعت تو در زمین موعود ساکن شدند و تو ای اللها مهربان، حاجت نیازمندان را برآوردی.
يهوه کلام را اعلام کرد و کسانی که آن را بشارت دادند عدهٔ بیشماری بودند؛ کلام او این است:
«پادشاهان و سپاهیانشان بشتاب میگریزند! زنانی که در خانه هستند غنایم جنگی را بین خود قسمت میکنند.
آنها اگرچه روزی فقیر و بینوا بودند، اما اینک خوشبخت و ثروتمندند و خود را مانند کبوتری که بالهایش نقرهای و پرهایش طلایی است با زر و زیور آراستهاند.»
اللها قادر مطلق پادشاهانی را که دشمن یسرال بودند مانند دانههای برف که در جنگلهای کوه صلمون آب میشود، پراکنده و محو ساخت.
ای کوههای عظیم باشان، ای سلسله جبال بزرگ که قلههای بلند دارید،
چرا با حسرت به این کوهی که خدا برای مسکن خود برگزیده است نگاه میکنید؟ به یقین يهوه تا به ابد در آن ساکن خواهد بود.
يهوه در میان هزاران هزار ارابه از کوه سینا به خانهٔ مقدّس خویش که در کوه صهیون است، رفته است.
آن هنگام که به برترین مکان بالا رفتی، بسیاری را به اسارت بردی و هدایا از آدمیان گرفتی، حتی از کسانی که زمانی یاغی بودهاند. اکنون يهوه در میان ما ساکن خواهد شد.
شکر و سپاس بر يهوهی که هر روز بارهای ما را متحمل میشود و اللهای که نجات ماست.
اللها ما نجاتدهندۀ ماست و ما را از مرگ میرهاند.
خدا سر دشمنانش را که در گناه زندگی میکنند، خرد خواهد کرد.
يهوه میفرماید: «دشمنان شما را از باشان و از اعماق دریا باز خواهم آورد
تا در میان خون ریخته شدهٔ آنان راه بروید و سگها خون ایشان را بخورند.»
ای اللهای که پادشاه و يهوه من هستی، همهٔ قومها حرکت پیروزمندانهٔ تو را به سوی خانهٔ مقدّست دیدهاند.
سرایندگان در پیش و نوازندگان در عقب و دوشیزگان در وسط آنان دفزنان حرکت میکنند.
همهٔ مردم یسرال خدا را حمد گویند. ای فرزندان یعقوب، يهوه را ستایش کنید.
قبیلهٔ کوچک بنیامین پیشاپیش ستایشکنندگان خدا در حرکت است؛ بعد از او رهبران قبیلهٔ یهوده با دستههای خود، سپس بزرگان قبیلهٔ زبولون و نفتالی حرکت میکنند.
ای خدا، نیروی خود را برای ما به کار ببر، همانگونه که در گذشته این کار را کردی.
به احترام خانهٔ تو در یروشلیم، پادشاهان هدایا نزد تو خواهند آورد.
مصر، آن حیوان وحشی را که در میان نیزارها ساکن است، توبیخ نما. قومهای جهان را که همچون رمههای گاو و گوساله هستند، سرزنش کن تا به فرمان تو گردن نهند و نقرههای خود را به تو تقدیم کنند. اقوامی را که جنگ را دوست میدارند، پراکنده ساز.
مصر هدایا به دست سفیران خود خواهد فرستاد و حبشه دست دعا به سوی يهوه دراز خواهد کرد.
ای ممالک جهان، برای خدا سرود بخوانید؛ يهوه را با سرودها بستایید.
اللها ازلی و ابدی را که در آسمانها نشسته است و با صدای بلند و نیرومند سخن میگوید، ستایش کنید.
قدرت خدا را توصیف نمایید اللهای که شکوه و جلالش بر یسرال است و قوتش در آسمانها پابرجاست.
چه مَهیب است يهوه در مکان مقدّس خویش! اللها یسرال به قوم برگزیدهٔ خود قوت و عظمت میبخشد. خدا را شکر و سپاس باد!
69
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «سوسنها». مزمور داوود. اللهاا، مرا از این طوفان مشکلات نجات ده!
در منجلاب فرو رفتهام و در زیر پایم جایی برای ایستادن نیست. به جاهای عمیق رسیدهام و سیلاب مرا پوشانده است.
از بس مینالم خسته شدهام و گلویم خشک شده است. چشمانم آنقدر منتظر اقدام تو بودهاند که تار گشتهاند.
آنانی که بیسبب از من نفرت دارند از موهای سرم بیشترند. دشمنانم در مورد من دروغ میگویند، آنها از من قویترند و قصد کشتن مرا دارند. آنچه از دیگران ندزدیدهام، از من میخواهند برگردانم.
ای خدا، تو حماقت مرا میدانی و گناهانم از نظر تو پنهان نیست.
ای يهوه لشکرهای آسمان، مگذار آنانی که به تو امیدوار هستند و انتظار تو را میکشند، به سبب من شرمنده شوند. ای اللها یسرال، مگذار مایهٔ رسوایی دوستدارانت شوم.
من به خاطر توست که اینچنین مورد سرزنش واقع شده و رسوا گشتهام.
نزد برادران خود غریب هستم و در خانوادهٔ خود بیگانه محسوب میشوم.
اشتیاقی که برای خانۀ تو دارم، مثل آتش در من زبانه میکشد، و توهینهای اهانتکنندگانِ تو بر من افتاده است.
هنگامی که با روزه و اشک در حضور تو خود را فروتن میسازم، آنها مرا سرزنش میکنند.
وقتی برای توبه و ندامت پلاس در بر میکنم، آنها مسخرهام میکنند.
مردم کوچه و بازار پشت سرم حرف میزنند و میگساران برای من آواز میخوانند.
اما من، ای يهوه، نزد تو دعا میکنم. ای خدا، تو در وقت مناسب به من جواب ده، به سبب محبت عظیمت دعای مرا مستجاب فرما و مطابق وعدهٔ خود مرا نجات ده.
مرا از میان سیل و طوفان برهان تا غرق نشوم. مرا از دست دشمنانم نجات ده.
مگذار سیلاب مرا بپوشاند و در اعماق آبها غرق شوم.
ای يهوه، دعای مرا مستجاب فرما، زیرا محبت تو شگفتانگیز است. از من مراقبت فرما، زیرا رحمت تو بیکران است.
روی خود را از من برمگردان، زیرا در سختی و زحمت هستم. دعای مرا زود جواب ده.
نزد من بیا و بهای آزادیم را بپرداز و مرا از دست دشمن رها کن.
میدانی چگونه مورد سرزنش و اهانت قرار گرفته و رسوا شدهام؛ تو همهٔ دشمنانم را میبینی.
طعنه و سرزنش مردم دل مرا شکسته است و سخت بیمار شدهام. منتظر بودم کسی با من همدردی کند، ولی شخص دلسوزی یافت نشد. به جستجوی افرادی پرداختم که مرا دلداری دهند، اما کسی را نیافتم.
به جای خوراک، به من زرداب دادند و به جای آب، سرکه نوشاندند.
بگذار سفرۀ رنگینی که جلویشان پهن است، دامی شود و آرامش و صفایشان، تله باشد.
چشمانشان کور شود تا نتوانند ببینند، و کمرهایشان همیشه بلرزد!
خشم خود را بر سرشان بریز و با آتش غضبت آنها را بسوزان!
ای کاش خانههایشان خراب گردد و کسی در خیمههایشان ساکن نشود.
زیرا به کسی که تو تنبیه کردهای آزار میرسانند و از رنجهای آنانی که تو مجروحشان ساختهای سخن میگویند.
گناهانشان را یک به یک در نظر بگیر و مگذار نجات تو شامل حالشان شود.
نامشان را از دفتر حیات خود پاک کن و مگذار جزو قوم تو محسوب شوند.
اما من مصیبتزده و دردمند هستم. ای خدا، مرا نجات ده و سرافراز فرما.
با سرود نام خدا را ستایش خواهم نمود و با دعای شکرگزاری عظمت او را خواهم ستود.
يهوه چنین پرستشی را بیش از قربانی حیوانات میپسندد.
اشخاص فروتن که طالب خدا هستند وقتی ببینند او به فکر ایشان است شاد و امیدوار خواهند شد.
يهوه دعای نیازمندان را مستجاب مینماید و عزیزان خود را در زندان و اسارت فراموش نمیکند.
ای آسمان و زمین، خدا را ستایش کنید! ای دریاها و ای موجودات دریایی، خدا را بستایید!
خدا یروشلیم را نجات خواهد داد و شهرهای یهوده را دوباره بنا خواهد نمود تا قوم برگزیدهاش در سرزمین موعود سکونت نمایند و آن را به تصرف خود درآورند.
فرزندان بندگانش وارث سرزمین موعود خواهند شد و آنانی که خدا را دوست میدارند، در آن ساکن خواهند شد.
70
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود، که از خدا میخواهد او را به یاد آورد. اللهاا، به یاری من بشتاب و مرا نجات ده!
بگذار آنانی که قصد جانم را دارند خجل و سرافکنده شوند و بدخواهان من پریشان گردند؛
بگذار کسانی که مرا مسخره میکنند رسوا و ناکام شوند.
بگذار کسانی که تو را طلب میکنند در تو شاد و خرسند باشند و آنانی که نجات تو را دوست دارند پیوسته بگویند: « يهوه بزرگ است!»
من فقیر و نیازمند هستم. اللهاا، به یاری من بشتاب! ای يهوه، تو مددکار و نجاتدهندۀ من هستی، پس تأخیر نکن!
71
ای يهوه، به تو پناه آوردهام، نگذار هرگز سرافکنده شوم.
تو عادلی، پس مرا برهان و نجات ده.
به دعای من گوش ده و نجاتم ببخش. برای من پناهگاهی مطمئن باش تا همه وقت به تو پناه آورم. ای صخره و قلعه من، فرمان نجات مرا صادر کن!
اللهاا، مرا از دست اشخاص شرور و بدکار و ظالم برهان!
ای يهوه، تنها امید من تو هستی و از زمان کودکی اعتماد من تو بودهای!
زمانی که در شکم مادرم بودم، تو از من نگهداری میکردی و پیش از آنکه متولد شوم، تو اللها من بودهای؛ پس تو را پیوسته ستایش خواهم کرد.
زندگی من برای بسیاری سرمشق شده است، زیرا تو پشت و پناه من بودهای!
اللهاا، تمام روز تو را شکر میگویم و جلالت را اعلام میکنم.
اکنون که پیر و ناتوان شدهام مرا دور مینداز و ترک نکن.
دشمنانم بر ضد من سخن میگویند و قصد جانم را دارند.
میگویند: «خدا او را ترک کرده است، پس برویم و او را گرفتار سازیم، چون کسی نیست که او را نجات دهد!»
ای خدا، از من دور مشو! اللهاا، به یاری من بشتاب!
دشمنان جانم رسوا و نابود شوند. آنانی که میکوشند به من آسیب برسانند سرافکنده و بیآبرو شوند!
من پیوسته به تو امیدوارم و بیش از پیش تو را ستایش خواهم کرد.
از عدالت تو سخن خواهم گفت و هر روز برای مردم تعریف خواهم کرد که تو بارها مرا نجات دادهای!
ای يهوه با قدرت تو خواهم رفت و به همه اعلام خواهم کرد که تنها تو عادل هستی.
اللهاا، از دوران کودکی معلم من تو بودهای و من همیشه دربارهٔ کارهای شگفتانگیز تو با دیگران سخن گفتهام.
پس اللهاا اکنون که پیر شدهام و موهایم سفید گردیده است، مرا ترک نکن. کمکم کن تا بتوانم به نسلهای آینده از قدرت و معجزات تو خبر دهم.
ای خدا، عدالت تو تا به آسمانها میرسد. تو کارهای بزرگ انجام دادهای. اللهاا کسی مانند تو نیست.
ای که سختیها و زحمات بسیار به من نشان دادی، میدانم که به من نیروی تازه خواهی بخشید و مرا از این وضع فلاکتبار بیرون خواهی آورد.
مرا بیش از پیش سرافراز خواهی نمود و بار دیگر مرا دلداری خواهی داد.
ای اللها من، با نوای بربط صداقت تو را خواهم ستود! ای اللها مقدّس یسرال، با صدای عود برای تو سرود خواهم خواند.
با تمام وجود برای تو سرود خواهم خواند و از شادی فریاد برخواهم آورد، زیرا تو مرا نجات دادهای.
تمام روز از عدالت تو سخن خواهم گفت، زیرا کسانی که در پی آزار من بودند، رسوا و سرافکنده شدند.
72
مزمور سلیمان. اللهاا، عدالتخواهی خود را به پادشاه و ولیعهدش عنایت کن
تا او بر قوم تو عادلانه حکومت و داوری کند و مظلومان را منصفانه دادرسی نماید.
آنگاه در سراسر سرزمین ما سلامتی و عدالت برقرار خواهد شد.
باشد که پادشاه به داد مظلومان برسد و از فرزندان فقیران حمایت کند و ظالمان را سرکوب نماید.
باشد که قوم تو، تا زمانی که ماه و خورشید در آسمان برقرارند، تو را پیوسته با ترس و احترام ستایش کنند.
سلطنت پادشاه ما همچون بارانی که بر گیاهان میبارد و مانند بارشهایی که زمین را سیراب میکند، پربرکت خواهد بود.
در زمان حکومت او، عادلان کامیاب خواهند شد و تا وقتی که ماه باقی باشد، صلح و سلامتی برقرار خواهد بود.
دامنهٔ قلمرو او از دریا تا به دریا و از رود فرات تا دورترین نقطهٔ جهان خواهد بود.
صحرانشینان در حضورش تعظیم خواهند کرد و دشمنانش به خاک پایش خواهند افتاد.
پادشاهان جزایر مدیترانه و سرزمین ترشیش و نیز اهالی شبا و سبا برایش هدایا خواهند آورد.
همهٔ پادشاهان، او را تعظیم خواهند کرد و تمام قومها خدمتگزار او خواهند بود.
وقتی شخص فقیر و درمانده از او کمک بخواهد، او را خواهد رهانید.
بر افراد ضعیف و نیازمند رحم خواهد کرد و ایشان را نجات خواهد داد.
آنها را از ظلم و ستم خواهد رهانید، زیرا جان آنها برای او با ارزش است.
باشد که پادشاه پایدار بماند و مردم طلای شبا به او هدیه دهند. قوم او پیوسته برایش دعا کنند و او را متبارک خوانند.
سرزمین او پر از غله شود و کوهستانها مانند کوههای لبنان حاصلخیز گردد. شهرها همچون مزرعههای پرعلف، سرشار از جمعیت شود.
نام پادشاه هرگز فراموش نشود و تا خورشید باقی است آوازهٔ او پایدار بماند. تمام قومهای جهان توسط او برکت خواهند یافت و او را خواهند ستود.
متبارک باد يهوه، اللها یسرال! تنها او قادر است کارهای بزرگ و شگفتانگیز انجام دهد.
شکر و سپاس بر نام مجید او باد تا ابدالاباد! تمام دنیا از شکوه و جلال او پر شود. آمین! آمین!
(پایان زبور داوود، پسر یَسا.)
73
مزمور آساف. براستی، خدا برای یسرال نیکوست یعنی برای آنانی که پاکدل هستند.
اما من نزدیک بود ایمانم را از دست بدهم و از راه راست گمراه شوم.
زیرا بر کامیابی بدکاران و شریران حسد بردم.
دیدم که در زندگی درد نمیکشند و بدنی قوی و سالم دارند.
مانند سایرین در زحمت نمیافتند و هیچ گرفتاری ندارند؛
در نتیجه با تکبر راه میروند و به مردم ظلم میکنند.
قلبشان مملو از خباثت است و از فکرشان شرارت تراوش میکند.
مردم را مسخره میکنند و حرفهای کثیف بر زبان میرانند. با غرور سخن میگویند و نقشههای شوم میکشند.
به اللهای که در آسمان است کفر میگویند و به انسانی که بر زمین است فحاشی میکنند.
پس مردم گول زندگی پرناز و نعمت آنها را میخورند
و میگویند: «اللها چگونه بداند؟ آیا آن متعال میداند بر این زمین چه میگذرد؟»
به این مردم شرور نگاه کنید! ببینید چه زندگی راحتی دارند و چگونه به ثروت خود میافزایند.
پس آیا من بیهوده خود را پاک نگه داشتهام و نگذاشتهام دستهایم به گناه آلوده شوند؟
نتیجهای که هر روز از این کار عایدم میشود رنج و زحمت است.
ولی اگر این فکرهایم را بر زبان میآوردم، جزو مردم خداشناس محسوب نمیشدم.
هر چه فکر کردم نتوانستم بفهمم که چرا بدکاران در زندگی کامیاب هستند؛
تا اینکه به خانهٔ خدا رفتم و در آنجا به عاقبت کار آنها پی بردم.
ای خدا، تو بدکاران را بر پرتگاههای لغزنده گذاشتهای تا بیفتند و نابود شوند.
آری، آنها ناگهان غافلگیر شده، از ترس قالب تهی خواهند کرد.
آنها مانند خوابی هستند که وقتی انسان بیدار میشود از ذهنش محو شده است؛ همچنین وقتی تو ای يهوه، برخیزی آنها محو و نابود خواهند شد!
وقتی من به این حقیقت پی بردم، از خود شرمنده شدم!
من احمق و نادان بودم و نزد تو ای خدا، مانند حیوان بیشعور رفتار کردم!
با این حال، تو هنوز هم مرا دوست داری و دست مرا در دست خود گرفتهای!
تو با رهنمودهایت مرا در زندگی هدایت خواهی کرد و در آخر مرا به حضور پرجلالت خواهی پذیرفت.
ای خدا، من تو را در آسمان دارم؛ این برای من کافی است و هیچ چیز دیگر بر زمین نمیخواهم.
اگرچه فکر و بدنم ناتوان شوند، اما تو ای خدا، قوت و تکیهگاه همیشگی من هستی!
خدا کسانی را که از او دور شوند و به او خیانت کنند، نابود خواهد کرد.
اما من از اینکه نزدیک تو هستم لذت میبرم! ای يهوه، من به تو توکل نمودهام و تمام کارهایت را میستایم!
74
قصیدۀ آساف. ای خدا، چرا برای همیشه ما را ترک کردهای؟ چرا بر ما که گوسفندان مرتع تو هستیم خشمگین شدهای؟
قوم خود را که در زمان قدیم از اسارت بازخریدی، به یاد آور. تو ما را نجات دادی تا قوم خاص تو باشیم. شهر یروشلیم را که در آن ساکن بودی، به یاد آور.
بر خرابههای شهر ما عبور کن و ببین دشمن چه بر سر خانهٔ تو آورده است!
دشمنانت در خانهٔ تو فریاد پیروزی سر دادند و پرچمشان را به اهتزاز درآوردند.
مانند هیزمشکنانی که با تبرهای خود درختان جنگل را قطع میکنند،
تمام نقشهای تراشیده را با گرز و تبر خرد کردند
و خانهٔ مقدّس تو را به آتش کشیده با خاک یکسان نمودند.
عبادتگاههای تو را در سراسر خاک یسرال به آتش کشیدند تا هیچ اثری از خداپرستی برجای نماند.
هیچ نبی در میان ما نیست که بداند این وضع تا به کی ادامه مییابد تا ما را از آن خبر دهد.
ای خدا، تا به کی به دشمن اجازه میدهی به نام تو اهانت کند؟
چرا دست خود را عقب کشیدهای و به داد ما نمیرسی؟ دست راست خود را از گریبان خود بیرون آور و دشمنانمان را نابود کن.
ای خدا، تو از قدیم پادشاه ما بودهای و بارها ما را نجات دادهای.
تو دریا را به نیروی خود شکافتی، و سرهای هیولاهای دریا را شکستی.
سرهای لِویاتان را فروکوفتی، و آن را خوراک جانوران صحرا ساختی.
چشمهها جاری ساختی تا قوم تو آب بنوشند و رود همیشه پر آب را خشک کردی تا از آن عبور کنند.
شب و روز را تو پدید آوردهای؛ خورشید و ماه را تو در آسمان قرار دادهای.
تمام نظم جهان از توست. تابستان و زمستان را تو بهوجود آوردهای.
ای يهوه، ببین چگونه دشمن به نام تو اهانت میکند.
قوم ستمدیدهٔ خود را برای همیشه ترک نکن؛ کبوتر ضعیف خود را به چنگ پرندهٔ شکاری مسپار!
گوشههای تاریک سرزمین ما از ظلم پر شده است، عهدی را که با ما بستهای به یاد آر.
نگذار قوم مظلوم تو بیش از این رسوا شوند. ایشان را نجات ده تا تو را ستایش کنند.
ای خدا، برخیز و حق خود را از دشمن بگیر، زیرا این مردم نادان تمام روز به تو توهین میکنند.
فریاد اهانتآمیز آنها را که پیوسته بلند است، نشنیده مگیر.
75
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «نابود نکن». مزمور آساف. سرود. تو را سپاس میگویم ای خدا، تو را سپاس میگویم! تو به ما نزدیک هستی و ما کارهای شگفتانگیز تو را اعلام میکنیم.
يهوه میفرماید: «وقتی زمان معین برسد، مردم را از روی عدل و انصاف داوری خواهم کرد.
وقتی زمین بلرزد و ساکنانش هراسان شوند، مَنَم که ارکان آن را محکم نگاه میدارم.
«به متکبران و شروران میگویم که مغرور نباشند
و از بلندپروازی و لاف زدن دست بردارند.»
زیرا سرافرازی انسان نه از غرب میآید نه از شرق و نه از هیچ جای دیگر،
بلکه خداست که داوری میکند؛ اوست که یکی را سرافراز و دیگری را سرافکنده مینماید.
يهوه جامی در دست دارد که از شراب تند و قوی غضب او پر است. او آن را به تمام شریران خواهد نوشانید و آنها آن را تا قطرۀ آخر سر خواهند کشید.
اما من از تعریف و تمجید اللها یعقوب باز نخواهم ایستاد، بلکه پیوسته در وصف او سرود خواهم خواند!
او قدرت شریران را در هم خواهد شکست و عادلان را تقویت خواهد نمود.
76
برای رهبر سرایندگان: با همراهی سازهای زهی. مزمور آساف. سرود. خدا در سرزمین یهوده معروف است! نام او در یسرال بزرگ است!
خانهٔ خدا در یروشلیم است. او در کوه صهیون مسکن دارد.
او در آنجا تیر و کمان دشمن را شکست و شمشیر و سپر جنگی او را خرد کرد.
يهوها، تو عظیمتر و پرشکوهتر از تمامی کوههای بلند هستی!
دشمنان نیرومند ما غارت شده، به خواب مرگ فرو رفتند. دیگر هیچکس نمیتواند دست خود را بر ضد ما بلند کند.
ای اللها یعقوب، وقتی تو آنها را نهیب زدی، ارابهها و اسبانشان سرجای خود خشک شدند.
اللهاا، تو بسیار مهیب هستی! وقتی غضبناک میشوی، کیست که تواند در حضورت بایستد؟
وقتی از آسمان دشمنانت را محکوم کردی، زمین لرزید و در برابرت سکوت کرد.
اللهاا، تو برای داوری مردمان شرارتپیشه برمیخیزی تا ستمدیدگان زمین را رهایی بخشی.
خشم انسان جز اینکه منجر به ستایش تو شود، نتیجهٔ دیگری ندارد؛ تو خشم او را مهار میکنی و از آن برای نمایاندن قدرت خود استفاده مینمایی.
آنچه را برای خدا نذر کردهاید بجا آورید. ای همسایگان یسرال، برای يهوهی که عظیم و مهیب است، هدایا بیاورید.
او حاکمان مغرور را نابود میکند و در دل پادشاهان جهان وحشت ایجاد مینماید.
77
برای رهبر سرایندگان: برای یِدوتون. مزمور آساف. با صدایی بلند به سوی خدا فریاد برمیآورم! به سوی خدا فریاد برمیآورم تا صدای مرا بشنود.
به هنگام گرفتاری از خدا کمک میطلبم. تمام شب به سوی او دست نیاز دراز میکنم. تا دعایم را مستجاب نکند آرام نخواهم گرفت.
خدا را به یاد میآورم و از حسرت مینالم. به فکر فرو میروم و پریشان میشوم.
او نمیگذارد خواب بچشمانم بیاید. از شدت ناراحتی نمیتوانم حرف بزنم.
به روزهای گذشته فکر میکنم، به سالهایی که پشت سر نهادهام میاندیشم.
تمام شب را در تفکر میگذرانم و از خود میپرسم:
«آیا يهوه مرا برای همیشه ترک کرده است؟ آیا او دیگر هرگز از من راضی نخواهد شد؟
آیا دیگر هرگز به من محبت نخواهد کرد؟ آیا دیگر هرگز به قول خود وفا نخواهد کرد؟
آیا خدا مهربانی و دلسوزی را فراموش کرده است؟ آیا غضب او باعث شده در رحمت او بسته شود؟»
سپس به خود میگویم: «این از ضعف من است که چنین فکر میکنم. پس سالهایی را که دست يهوه قادر متعال در کار بوده است به یاد خواهم آورد.»
بله، معجزات و کارهای بزرگی را که يهوه انجام داده است به یاد خواهم آورد
و در کارهای شگفتانگیز او تفکر خواهم کرد.
ای خدا، تمام راههای تو پاک و بیعیب است! اللهای به بزرگی و عظمت تو وجود ندارد.
تو اللهای هستی که معجزه میکنی و قدرت خود را بر قومها نمایان میسازی.
با دست توانای خود بنییسرال را رهانیدی.
آبها وقتی تو را دیدند به عقب رفتند و اعماق دریا به لرزه درآمد.
از ابرها باران بارید. در آسمان رعد و برق پدید آمد و تیرهای آتشین به هر سو جهید.
در میان گردباد صدای رعد شنیده شد و برق آسمان دنیا را روشن کرد. زمین تکان خورد و لرزید.
از میان دریا جایی که هرگز به فکر کسی نمیرسید راهی پدید آوردی
و مانند یک شبان، بنییسرال را به رهبری موسی و هارون از آن عبور دادی.
78
قصیدۀ آساف. ای قوم من، به تعالیم من گوش فرا دهید و به آنچه میگویم توجه نمایید.
زیرا میخواهم با مَثَلها سخن گویم. میخواهم معماهای قدیمی را برایتان شرح دهم.
میخواهم آنچه را که از نیاکان خود شنیدهام تعریف کنم.
اینها را باید تعریف کنیم و مخفی نسازیم تا فرزندان ما نیز بدانند که يهوه با قدرت خود چه کارهای شگفتانگیز و تحسین برانگیزی انجام داده است.
خدا احکام و دستورهای خود را به قوم یسرال داد و به ایشان امر فرمود که آنها را به فرزندانشان بیاموزند
و فرزندان ایشان نیز به نوبهٔ خود آن احکام را به فرزندان خود تعلیم دهند تا به این ترتیب هر نسلی با احکام و دستورهای خدا آشنا گردد.
به این ترتیب آنها یاد میگیرند که بر خدا توکل نمایند و کارهایی را که او برای نیاکانشان انجام داده است، فراموش نکنند و پیوسته مطیع دستورهایش باشند.
در نتیجه آنها مانند نیاکان خود مردمی سرکش و یاغی نخواهند شد که ایمانی سست و ناپایدار داشتند و نسبت به خدا وفادار نبودند.
افراد قبیلهٔ افرایم با وجود اینکه به تیر و کمان مجهز بودند و در تیراندازی مهارت خاص داشتند، هنگام جنگ پا به فرار نهادند.
آنان پیمان خود را که با خدا بسته بودند، شکستند و نخواستند مطابق دستورهای او زندگی کنند.
کارها و معجزات او را که برای ایشان و نیاکانشان در مصر انجام داده بود، فراموش کردند،
کارهای شگفتانگیزی که برای نیاکانشان در دشت صوعن در سرزمین مصر انجام داده بود.
خدا دریای سرخ را شکافت و آبها را مانند دیوار بر پا نگه داشت تا ایشان از آن عبور کنند.
بنییسرال را در روز بهوسیلۀ ستون ابر راهنمایی میکرد و در شب توسط روشنایی آتش!
در بیابان صخرهها را شکافت و برای آنها آب فراهم آورد.
بله، از صخره چشمههای آب جاری ساخت!
ولی با وجود این، ایشان بار دیگر نسبت به اللها متعال گناه ورزیدند و در صحرا از فرمان او سر پیچیدند.
آنها خدا را امتحان کردند و از او خوراک خواستند.
حتی بر ضد خدا حرف زدند و گفتند: «آیا خدا میتواند در این بیابان برای ما خوراک تهیه کند؟
درست است که او از صخره آب بیرون آورد و بر زمین جاری ساخت، ولی آیا میتواند نان و گوشت را نیز برای قوم خود فراهم کند؟»
يهوه چون این را شنید غضبناک شد و آتش خشم او علیه یسرال شعلهور گردید،
زیرا آنها ایمان نداشتند که خدا قادر است احتیاج آنها را برآورد.
با وجود این، خدا درهای آسمان را گشود
و نان آسمانی را برای ایشان بارانید تا بخورند و سیر شوند.
بله، آنها خوراک فرشتگان را خوردند و تا آنجا که میتوانستند بخورند خدا به ایشان عطا فرمود.
سپس با قدرت الهی خود، بادهای شرقی و جنوبی را فرستاد
تا پرندگان بیشماری همچون شنهای ساحل دریا برای قوم او بیاورند.
پرندگان در اردوی یسرال، اطراف خیمهها فرود آمدند.
پس خوردند و سیر شدند؛ آنچه را که خواستند خدا به ایشان داد.
اما پیش از آنکه هوس آنها ارضا شود، در حالی که هنوز غذا در دهانشان بود،
غضب خدا بر ایشان افروخته شد و شجاعان و جوانان یسرال را کشت.
با وجود این همه معجزات، بنییسرال باز نسبت به خدا گناه کردند و به کارهای شگفتانگیز او ایمان نیاوردند.
بنابراین خدا کاری کرد که آنها روزهایشان را در بیابان تلف کنند و عمرشان را با ترس و لرز بگذرانند.
هنگامی که خدا عدهای از آنان را کشت بقیه توبه کرده، به سوی او بازگشت نمودند
و به یاد آوردند که اللها متعال پناهگاه و پشتیبان ایشان است.
اما توبهٔ آنها از صمیم قلب نبود؛ آنها به خدا دروغ گفتند.
دل بنییسرال از خدا دور بود و آنها نسبت به عهد او وفادار نماندند.
اما خدا باز بر آنها ترحم فرموده، گناه ایشان را بخشید و آنها را از بین نبرد. بارها غضب خود را از بنییسرال برگردانید،
زیرا میدانست که ایشان بشر فانی هستند و عمرشان دمی بیش نیست.
بنییسرال در بیابان چندین مرتبه سر از فرمان يهوه پیچیدند و او را رنجاندند.
بارها و بارها اللها مقدّس یسرال را آزمایش کردند و به او بیحرمتی نمودند.
قدرت عظیم او را فراموش کردند و روزی را که او ایشان را از دست دشمن رهانیده بود به یاد نیاوردند.
بلاهایی را که او در منطقهٔ صوعن بر مصریها نازل کرده بود، فراموش کردند.
در آن زمان خدا آبهای مصر را به خون تبدیل نمود تا مصریها نتوانند از آن بنوشند.
انواع پشهها را به میان مصریها فرستاد تا آنها را بگزند. خانههای آنها را پر از قورباغه کرد.
محصولات و مزارع ایشان را بهوسیلۀ کرم و ملخ از بین برد.
تاکستانها و درختان انجیرشان را با تگرگ درشت خراب کرد.
رمهها و گلههایشان را با رعد و برق و تگرگ تلف کرد.
او آتش خشم خود را همچون فرشتگان مرگ به جان ایشان فرستاد.
او غضب خود را از ایشان باز نداشت بلکه بلایی فرستاد و جان آنها را گرفت.
همهٔ پسران نخستزادهٔ مصری را کشت.
آنگاه بنییسرال را از مصر بیرون آورد و آنها را همچون گلهٔ گوسفند به بیابان هدایت کرد.
ایشان را به راههای امن و بیخطر راهنمایی کرد تا نترسند؛ اما دشمنان آنها در دریای سرخ غرق شدند.
سرانجام خدا اجداد ما را به این سرزمین مقدّس آورد، یعنی همین کوهستانی که با دست توانای خود آن را تسخیر نمود.
ساکنان این سرزمین را از پیش روی ایشان بیرون راند؛ سرزمین موعود را بین قبایل یسرال تقسیم نمود و به آنها اجازه داد که در خانههای آنجا سکونت گزینند.
اما با این همه، اللها متعال را امتحان کردند و از فرمان او سر پیچیدند و دستورهایش را اجرا نکردند.
مانند اجداد خود از خدا روی برتافتند و به او خیانت کردند و همچون کمانی کج، غیرقابل اعتماد شدند.
بتکدهها ساختند و به پرستش بتها پرداختند و به این وسیله خشم يهوه را برانگیختند.
وقتی خدا چنین بیوفایی از یسرال دید، بسیار غضبناک گردید و آنها را به کلی طرد کرد.
خیمهٔ عبادت را که در شیلوه بر پا ساخته بود ترک کرد
و صندوق مقدّس را که مظهر قدرت و حضورش در بین یسرال بود، به دست دشمن سپرد.
بر قوم برگزیدهٔ خویش غضبناک گردید و آنها را به دم شمشیر دشمنان سپرد.
جوانانشان در آتش جنگ سوختند و دخترانشان لباس عروسی بر تن نکردند.
کاهنانشان به دم شمشیر افتادند و زنهایشان نتوانستند برای آنها سوگواری کنند.
سرانجام يهوه همچون کسی که از خواب بیدار شود، و مانند شخص نیرومندی که از باده سرخوش گردد، به یاری یسرال برخاست.
دشمنان قوم خود را شکست داده، آنها را برای همیشه رسوا ساخت.
او فرزندان یوسف و قبیلهٔ افرایم را طرد نمود
اما قبیلهٔ یهوده و کوه صهیون را که از قبل دوست داشت، برگزید.
در آنجا خانهٔ مقدّس خود را مانند کوههای محکم و پابرجای دنیا، جاودانه بر پا نمود.
سپس خدمتگزار خود داوود را که گوسفندان پدرش را میچرانید، برگزید.
او را از چوپانی گرفت و به پادشاهی یسرال نصب نمود.
داوود با صمیم قلب از یسرال مراقبت نمود و با مهارت کامل ایشان را رهبری کرد.
79
مزمور آساف. ای خدا، قومهای خدانشناس، سرزمین قوم برگزیدهٔ تو را تسخیر نمودند؛ خانهٔ مقدّس تو را بیحرمت کردند و شهر یروشلیم را خراب نمودند.
جنازههای بندگانت را خوراک پرندگان و جانوران ساختند.
خون آنها را مانند آب در اطراف یروشلیم جاری کردند؛ کسی باقی نماند تا آنها را دفن کند.
ای خدا، نزد قومهای اطراف رسوا و مایهٔ ریشخند شدهایم.
يهوها، تا به کی بر ما خشمگین خواهی بود؟ آیا آتش خشم تو تا به ابد بر سر ما زبانه خواهد کشید؟
اللهاا، خشم خود را بر سرزمینها و قومهایی که تو را نمیشناسند و عبادت نمیکنند، بریز.
همین قومها بودند که دست به کشتار قوم تو زدند و خانههایشان را خراب نمودند.
ای خدا، ما را به سبب گناهانی که اجدادمان مرتکب شدهاند مجازات نکن. بر ما رحم فرما، زیرا بسیار دردمندیم.
ای اللهای که نجاتدهندۀ ما هستی، به خاطر حرمت نام خودت ما را یاری فرما؛ ما را نجات ده و گناهان ما را بیامرز.
چرا قومهای خدانشناس بگویند: «اللها ایشان کجاست؟» ای خدا، بگذار با چشمان خود ببینیم که تو انتقام خون بندگانت را از دشمنان میگیری.
يهوها، نالهٔ اسیران را بشنو و با دست توانای خود آنانی را که محکوم به مرگ هستند، برهان.
از قومهای مجاور ما، به سبب بیحرمتیای که نسبت به تو روا داشتهاند، هفت برابر شدیدتر انتقام بگیر.
آنگاه ما که قوم برگزیده و گوسفندان گلهٔ تو هستیم، تو را تا به ابد شکر خواهیم گفت و تمام نسلهای آیندهٔ ما تو را ستایش خواهند کرد.
80
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ «سوسنهای عهد». مزمور آساف. ای شبان یسرال، به صدای ما گوش فرا ده! ای که قبیلهٔ یوسف را مانند گلهٔ گوسفند رهبری میکنی، جلال و شکوه خود را بنمایان! ای اللهای که بر فراز کروبیان جلوس فرمودهای،
قدرت خود را بر قبایل افرایم، بنیامین و منسی آشکار ساز! بیا و ما را نجات ده!
ای خدا، ما را به سوی خود بازآور و به ما توجه فرما تا نجات یابیم.
ای يهوه، اللها لشکرهای آسمان، تا به کی بر قوم خود خشمگین خواهی بود و دعاهای آنها را اجابت نخواهی کرد؟
تو به ما غصه دادهای تا به جای نان بخوریم و کاسهای پر از اشک تا به جای آب بنوشیم!
سرزمین ما را به میدان جنگ قومها تبدیل کردهای و ما را مورد تمسخر دشمنان ساختهای.
ای اللها لشکرهای آسمان، ما را به سوی خود بازآور! بر ما نظر لطف بیفکن تا نجات یابیم.
ما را همچون یک درخت مو از مصر بیرون آوردی و در سرزمین کنعان نشاندی و تمام قومهای بتپرست را از آنجا بیرون راندی.
اطراف ما را از بیگانگان پاک کردی و ما ریشه دوانیده، سرزمین موعود را پر ساختیم.
سایهٔ ما تمام کوهها را پوشاند و شاخههای ما درختان سرو را فرا گرفت.
تمام سرزمین موعود را تا به دریای بزرگ و رود فرات در برگرفتیم.
اما اکنون دیوارهای ما را فرو ریختهای؛ هر رهگذری دستش را دراز میکند و خوشهای میکند! چرا، ای خدا، چرا؟
گرازهای جنگل، ما را پایمال میکنند و حیوانات وحشی، ما را میخورند.
ای اللها لشکرهای آسمان، روی خود را به سوی ما بازگردان و از آسمان بر این درخت مو نظر کن و آن را نجات ده!
از این نهالی که با دست خود آن را نشاندهای، و از فرزندی که بزرگش کردهای، محافظت فرما،
زیرا دشمنان آن را مانند هیزم میسوزانند. اللهاا، بر دشمنان غضب فرما و آنها را نابود کن.
از قومی که برای خود برگزیده و چنین قوی ساختهای، حمایت کن!
ما دیگر از تو روی گردان نخواهیم شد. ما را زنده نگاه دار تا نام تو را ستایش کنیم.
ای يهوه، اللها لشکرهای آسمان، ما را به سوی خود بازآور و به ما توجه فرما تا نجات یابیم.
81
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ گیتّیت. مزمور آساف. اللها یسرال را که قوت ماست با سرودهای شاد ستایش کنید!
با دف و بربط دلنواز و رباب سرود بخوانید.
شیپورها را در روز عید به صدا درآورید در اول ماه و در ماه تمام.
زیرا این فریضهای است در یسرال و حکمی است از جانب اللها یعقوب.
او این عید را به هنگام بیرون آمدن بنییسرال از مصر، برای آنها تعیین کرد. صدایی ناآشنا شنیدم که میگفت:
«بار سنگین بردگی را از دوش تو برداشتم. دستهایت را از حمل سبدها رها ساختم.
وقتی در زحمت بودی دعا کردی و من تو را رهانیدم. از میان رعد و برق به تو پاسخ دادم و در کنار چشمههای ”مریبه“ ایمان تو را آزمایش کردم.
«ای قوم خاص من بشنو، به تو اخطار میکنم! ای یسرال، به من گوش بده!
هرگز نباید اللها دیگری را پرستش نمایی.
من یهوه اللها تو هستم، که تو را از بردگی در مصر رهانیدم. دهان خود را باز کن و من آن را از برکات خود پر خواهم ساخت.
«اما بنییسرال سخن مرا نشنیدند و مرا اطاعت نکردند.
پس من هم ایشان را رها کردم تا به راه خود روند و مطابق میل خود زندگی کنند.
«اما ای کاش به من گوش میدادند و مطابق دستورهای من زندگی میکردند.
آنگاه بهزودی دشمنانشان را شکست میدادم و همهٔ مخالفانشان را مغلوب میساختم؛
کسانی که از من نفرت داشتند در حضور من به خاک میافتادند و گرفتار عذاب ابدی میشدند؛
و من یسرال را با بهترین گندم و عسل میپروراندم.»
82
مزمور آساف. خدا در دادگاه آسمانی ایستاده است تا قضات را به پای میز محاکمه بکشاند.
او به قضات این جهان میگوید: «تا به کی با بیانصافی قضاوت خواهید کرد؟ تا به کی از مجرمین جانبداری خواهید نمود؟
از حقوق بیچارگان و یتیمان دفاع کنید؛ به داد مظلومان و فقیران برسید.
ستمدیدگان و درماندگان را از چنگ ظالمان برهانید.
«اما شما به حماقت رفتار مینمایید و در جهل و تاریکی زندگی میکنید، به همین جهت اساس اجتماع متزلزل است.
«گفتم: ”شما اللهاانید؛ همۀ شما فرزندان اللها متعال هستید.
اما شما مانند هر انسان دیگر خواهید مرد و همچون سایر رهبران خواهید افتاد.“»
ای خدا، برخیز و بر جهان داوری کن! زیرا تو همهٔ قومها را به تصرف در خواهی آورد.
83
سرود. مزمور آساف. ای خدا، خاموش نباش! هنگامی که دعا میکنیم، ساکت و آرام ننشین.
ببین چگونه دشمنانت شورش میکنند و آنانی که از تو نفرت دارند به مخالفت و دشمنی برخاستهاند.
آنها بر ضد قوم خاص تو نقشههای پلید میکشند و برای کسانی که به تو پناه آوردهاند، توطئه میچینند.
میگویند: «بیایید قوم یسرال را نابود کنیم تا نامش برای همیشه محو شود.»
همهٔ دشمنان با نقشهٔ نابودی ما موافقت نمودهاند و بر ضد تو همدست شدهاند:
ادومیان، اسماعیلیان، موآبیان، هاجریان،
مردمان سرزمینهای جِبال، عمون، عمالیق، فلسطین و صور.
آشور نیز با آنها متحد شده و از عمون و موآب که از نسل لوط هستند حمایت میکند.
يهوها، همان بلایی را که در درهٔ قیشون بر سر مدیان و سیسرا و یابین آوردی، بر سر این دشمنان نیز بیاور.
همانگونه که مخالفان ما را در «عین دور» از بین بردی و جنازههایشان در روی زمین ماند و کود زمین شد، این دشمنان متحد را نیز نابود کن.
فرماندهان این دشمنان را به سرنوشت غراب و ذئب دچار ساز. همهٔ بزرگان آنان را مانند ذبح و صلمونع هلاک ساز
همان کسانی که قصد داشتند ملک خدا را تصاحب کنند.
ای خدا، دشمنان ما را همچون کاه و غبار در برابر باد، پراکنده ساز.
چنانکه آتش در جنگل و در کوهستان افروخته میشود و همه چیز را میسوزاند،
همچنان، ای خدا، آنها را با تندباد غضب خود بران و با طوفان خشم خویش آنها را آشفته و پریشان کن.
يهوها، آنها را چنان رسوا کن تا تسلیم تو شوند.
آنها را در انجام نقشههایشان با شکست مواجه ساز. بگذار در ننگ و رسوایی جان بسپارند
و بدانند که تنها تو که نامت یهوه است، در سراسر جهان متعال هستی.
84
برای رهبر سرایندگان: در مایۀ گیتّیت. مزمور پسران قورَح. ای يهوه لشکرهای آسمان، چه دلپذیر است خانهٔ تو!
دلم هوای صحنهای تو را کرده است! تمام وجودم مشتاق ملاقات توست، ای اللها زنده!
ای يهوه لشکرهای آسمان که پادشاه من هستی! در کنار مذبحهای خانهٔ تو، حتی گنجشکها نیز برای خود خانه یافتهاند و پرستوها آشیانه ساختهاند تا بچههای خود را در آن بگذارند.
خوشا به حال آنانی که در خانهٔ تو ساکنند و پیوسته تو را سپاس میگویند!
خوشا به حال کسانی که از تو قوت مییابند و از صمیم قلب تو را پیروی میکنند.
وقتی آنان از بیابان خشک عبور کنند در آنجا چشمهها به وجود خواهند آورد و باران رحمت و برکات بر آن زمین خواهد بارید.
آنان از قدرت به قدرت منتقل خواهند شد و سرانجام بر کوه صهیون در حضور تو، ای خدا خواهند ایستاد.
ای يهوه، اللها لشکرهای آسمان، دعای مرا اجابت فرما! ای اللها یعقوب، تقاضای مرا بشنو!
ای اللهای که سپر ما هستی، بر پادشاه برگزیدهٔ خود نظر لطف بیفکن.
یک روز در صحنهای خانهٔ تو بودن بهتر است از هزار سال در هر جای دیگر در این دنیا! نوکری در خانهٔ تو را بیشتر میپسندم تا اربابی در کاخهای شریران.
زیرا تو ای يهوه، نور ما هستی! تو حافظ و نگهدارندهٔ ما هستی! تو به ما فیض و جلال خواهی داد و هیچ چیز نیکو را منع نخواهی کرد از آنانی که به راستی عمل میکنند.
ای يهوه لشکرهای آسمان، خوشا به حال کسی که بر تو توکل دارد!
85
برای رهبر سرایندگان. مزمور پسران قورَح. ای يهوه، این سرزمین مورد لطف تو واقع شده است. تو بنییسرال را از اسارت باز آوردهای.
خطای قوم خود را بخشیدهای؛ تمام گناهان ایشان را آمرزیدهای؛
خشم تو دیگر بر آنها افروخته نمیشود.
اکنون ای اللها نجات دهنده، ما را به سوی خود بازگردان و دیگر بر ما خشم نگیر.
آیا تا به ابد بر ما خشمگین خواهی بود؟ آیا نسلهای آیندهٔ ما نیز مورد خشم تو قرار خواهند گرفت؟
آیا به ما حیاتی تازه عطا نخواهی فرمود تا در حضور تو شادی کنیم؟
يهوها، محبت خود را به ما نشان ده، و نجات خود را به ما عنایت کن!
هر آنچه که يهوه بفرماید من با جان و دل اطاعت خواهم کرد، زیرا او به ما که قوم خاص او هستیم، صلح و سلامتی خواهد بخشید، چنانچه به راه احمقانه و گناهآلود خود باز نگردیم.
به یقین، خدا کسانی را که او را احترام میکنند میرهاند؛ او شکوه و عظمت از دست رفتهٔ سرزمین ما را به ما باز خواهد گرداند.
محبت و وفاداری با هم ملاقات کردهاند؛ عدالت و صلح یکدیگر را بوسیدهاند!
راستی از زمین میروید و عدالت از آسمان به زمین نگاه میکند.
يهوه به ما چیزهای نیکو خواهد بخشید و سرزمین ما، محصول فراوان خواهد داد.
عدالت پیشاپیش او حرکت خواهد کرد و راه را برای او آماده خواهد ساخت.
86
دعای داوود. ای يهوه، دعای مرا بشنو و آن را اجابت فرما، زیرا ضعیف و درماندهام.
جان مرا حفظ کن و مرا نجات ده زیرا من خدمتگزار وفادار تو هستم و بر تو توکل دارم.
يهوها، بر من رحمت فرما، زیرا تمام روز به درگاه تو دعا میکنم.
به من شادی بده، زیرا، ای يهوه، تنها تو را میپرستم.
تو برای آنانی که تو را میخوانند نیکو و بخشنده و سرشار از محبتی.
ای يهوه، دعای مرا اجابت فرما! به نالهٔ من توجه نما!
به هنگام سختی تو را خواهم خواند، زیرا دعای مرا مستجاب خواهی فرمود.
يهوها، اللهای دیگر مانند تو وجود ندارد. کارهای تو بینظیر است.
همهٔ قومهایی که آفریدهای خواهند آمد و تو را پرستش نموده، نام تو را خواهند ستود.
زیرا تو بزرگ و قادر هستی و معجزه مینمایی؛ تنها تو خدا هستی!
يهوها، راه خود را به من نشان ده تا وفادارانه در آن گام بردارم. مرا یاری ده تا بدون شک و دودلی تو را خدمت نمایم.
با تمام وجودم تو را حمد و سپاس خواهم گفت و پیوسته عظمت نام تو را بیان خواهم نمود،
زیرا محبت تو در حق من بسیار عظیم است؛ تو مرا از خطر مرگ رهانیدهای!
اللهاا، مردم متکبر بر ضد من برخاستهاند و گروهی ظالم و ستمگر در فکر کشتن منند. آنها به تو توجهی ندارند.
اما تو، يهوها، اللهای رحیم و فیاض و دیرخشم و سرشار از محبت و وفا هستی.
روی خود را به سوی من برگردان و بر من رحمت فرما. بندهٔ خود را توانا ساز و او را نجات ده.
لطف و مهربانی خود را به من نشان ده، مرا یاری کن و دلداری ده، تا آنانی که از من نفرت دارند این را ببینند و شرمنده شوند.
87
مزمور پسران قورح. سرود. یروشلیم بر کوههای مقدّس بنا شده است.
يهوه آن را بیش از سایر شهرهای یسرال دوست دارد.
ای شهر خدا، چه سخنان پرشکوه دربارهٔ تو گفته میشود.
رَهَب و بابِل را جزو کسانی که مرا میشناسند خواهم شمرد، همچنین فلسطین و صور و حبشه را. همۀ آنها شهروندان یروشلیم خواهند شد!
دربارهٔ یروشلیم خواهند گفت که تمام قومهای دنیا به آن تعلق دارند و اینکه اللها قادر متعال یروشلیم را قوی خواهد ساخت.
هنگامی که يهوه اسامی قومها را ثبت نماید، همهٔ آنها را به یروشلیم نسبت خواهد داد.
آن قومها سرودخوانان و رقصکنان خواهند گفت: «یروشلیم سرچشمهٔ همهٔ برکات و خوشیهای ماست!»
88
برای رهبر سرایندگان: سرودی در مایۀ «مَحَلَت لِعَنوت». مزموری از پسران قورَح. قصیدۀ هیمانِ اِزراحی. ای يهوه، ای اللها نجات من، شب و روز در حضور تو گریه و زاری کردهام.
دعای مرا بشنو و به نالهام توجه فرما.
زندگی من پر از رنج و مصیبت است؛ جانم به لب رسیده است!
رمقی در من نمانده است؛ مانند مرده شدهام،
مانند کشتهای که به قبر سپرده شده، مانند مردهای که دیگر به یاد نخواهی آورد و لطف خود را شامل حالش نخواهی فرمود.
تو مرا به اعماق تاریکی انداختهای
غضب تو بر من سنگینی میکند؛ طوفان خشم تو مرا در بر گرفته است.
آشنایانم را از من دور کردهای و آنها را از من بیزار ساختهای. چنان گرفتار شدهام که نمیتوانم برای خلاصی خود چارهای بیندیشم.
چشمانم از شدت گریه ضعیف شدهاند. ای يهوه، هر روز از تو درخواست کمک نموده و دست نیاز به سویت دراز میکنم تا بر من رحم کنی.
وقتی بمیرم، دیگر معجزات و کمک تو برایم چه فایده خواهد داشت؟ آنگاه دیگر چگونه میتوانم تو را ستایش کنم؟
مگر آنانی که در قبر هستند میتوانند از محبت و وفاداری تو سخن بگویند؟
آیا معجزهٔ تو در آن مکان تاریک دیده میشود؟ آیا میتوان در عالم خاموشی از وفاداری و عدالت تو سخن گفت؟
يهوها، نزد تو فریاد برمیآورم و کمک میطلبم. هر روز صبح به پیشگاه تو دعا میکنم.
چرا مرا ترک نموده و روی خود را از من برگردانیدهای؟
از جوانی تاکنون، در رنج و خطر مرگ بودهام و همیشه از جانب تو تنبیه شدهام.
خشم شدید تو مرا پریشان کرده و از ترس تو ناتوان شدهام.
خشم تو و ترس از تو تمام روز چون سیل از هر سو مرا احاطه میکند.
دوستان و عزیزانم را از من دور کردهای؛ تاریکی تنها مونس من است.
89
قصیدۀ ایتانِ اِزراحی. ای يهوه، محبت تو را همواره خواهم ستود و با زبان خود پیوسته از وفاداری تو سخن خواهم گفت،
زیرا محبت تو همیشگی است و وفاداری تو چون آسمانها پایدار است.
تو با خادم برگزیدهات داوود عهد بستهای و وعده کردهای که
تخت سلطنت او را تا ابد، نسل اندر نسل، پایدار خواهی داشت.
يهوها، آسمانها از کارهای شگفتانگیز تو تعریف میکنند و امانت و وفاداری تو را میستایند.
در آسمانها کیست که با تو، ای يهوه، برابری کند؟ در میان موجودات آسمانی چه کسی را میتوان به تو تشبیه کرد؟
تو در میان مقدّسین مورد ستایش هستی؛ آنان با ترس و احترام گرداگرد تو ایستادهاند.
ای یهوه، اللها لشکرهای آسمان، کیست مانند تو؟ تو در قدرت و امانت بینظیری!
بر امواج دریاها مسلط هستی و طغیان آنها را آرام میگردانی.
تو مصر را در هم کوبیدی و با دست توانای خود دشمنانت را تار و مار ساختی.
آسمانها و زمین و هر آنچه در جهان است از آن تو میباشند؛ زیرا تو آنها را آفریدهای.
شمال و جنوب را تو به وجود آوردهای. کوه تابور و حرمون، مظهر قدرت تو میباشند.
دست تو بسیار تواناست. تو اللها متعال هستی.
فرمانروایی تو بر اساس عدل و انصاف است. در تمام کارهایت محبت و وفاداری مشاهده میشود.
خوشا به حال مردمی که میدانند چگونه تو را تحسین و تمجید کنند، زیرا آنها در نور حضورت راه خواهند رفت.
آنها تمام روز به نام تو شادی میکنند و به سبب عدالت تو سربلند میباشند.
تو به ما قدرت میبخشی و به لطف خویش ما را پیروز و سرافراز میگردانی.
ای يهوه، تو از ما حمایت کردی؛ ای اللها مقدّس یسرال، تو به ما پادشاه بخشیدی.
در عالم رویا با نبی خود سخن گفتی و فرمودی: «در میان یسرال جوانی را برگزیدهام و او را سرافراز نمودهام تا پادشاه شود؛
او خدمتگزار من داوود است. من او را با روغن مقدّس مسح کردهام
و او را پایدار و توانا خواهم ساخت.
دشمنانش بر او پیروز نخواهند شد و آسیبی از مخالفانش به او نخواهد رسید.
در برابر چشمان وی بدخواهانش را از بین خواهم برد و آنانی را که از او نفرت داشته باشند هلاک خواهم نمود.
از وفاداری و محبت من برخوردار خواهد بود و من او را پیروز و سرافراز خواهم ساخت.
قلمرو فرمانروایی او را از دریای بزرگ تا رود فرات وسعت خواهم بخشید.
او مرا پدر خود و خدا و صخرهٔ نجات خویش خواهد خواند.
من نیز با او چون پسر ارشد خویش رفتار خواهم کرد و او را برتر از تمام پادشاهان جهان خواهم ساخت.
محبت خود را هرگز از او دریغ نخواهم داشت، زیرا عهد من با او عهدی ابدی میباشد.
نسل او را تا ابد باقی خواهم گذاشت و سلطنت او جاودانی خواهد بود.
«اما اگر فرزندانش از دستورهای من سرپیچی کنند و احکام مرا بشکنند،
اگر فرایض مرا زیر پا بگذارند، و احکام مرا نگاه ندارند،
آنگاه ایشان را تنبیه خواهم نمود.
با این حال او را از محبت خود محروم نخواهم کرد و نسبت به قولی که دادهام، وفادار خواهم ماند.
آری، عهد خود را نخواهم شکست و آنچه را که گفتهام تغییر نخواهم داد.
یک بار به داوود به نام مقدّس خود وعده دادم و هرگز آن را باطل نخواهم کرد
که نسل او تا ابد باقی خواهد ماند و سلطنت وی تا زمانی که خورشید بدرخشد دوام خواهد داشت
و مانند ماه که شاهد باوفایی در آسمان است، پایدار خواهد بود.»
اما ای يهوه، تو بر پادشاه برگزیدهٔ خود غضبناکی و او را ترک کردهای.
آیا عهد خود را با خدمتگزار خویش باطل نمودهای؟ تو تاج او را بر زمین انداختهای و آن را بیحرمت ساختهای!
حصار شهر او را شکستهای و قلعههایش را خراب کردهای.
هر که از راه میرسد اموال او را غارت میکند. او نزد همسایگان خود رسوا شده است.
دشمنانش را بر او پیروز ساختهای.
شمشیر او را کند کردهای. در جنگ به او کمک نکردهای.
تخت سلطنتش را واژگون ساخته، به شکوه و عظمتش خاتمه دادهای.
پیری زودرس به سراغش فرستادهای و نزد همه رسوایش کردهای.
ای يهوه، تا به کی روی خود را پنهان میکنی؟ آیا تا ابد خشم تو چون آتش افروخته خواهد بود؟
به یاد آور که عمر انسان چقدر کوتاه است. تو همهٔ انسانها را فناپذیر آفریدهای.
کیست که بتواند نمیرد و تا ابد زنده بماند؟
ای يهوه، کجاست محبت نخستین تو؟ کجاست وعدهٔ محبت تو که در نهایتِ وفاداری به داوود دادی؟
ببین مردم چگونه مرا ملامت میکنند. بار ملامتهای آنها را بر دوش میکشم.
دشمنانت پادشاه برگزیدهات را ریشخند میکنند و هر جا پای مینهد به او توهین میکنند.
شکر و سپاس بر نام يهوه تا ابد! آمین! آمین!
90
دعای موسی، مرد خدا. ای يهوه، تو همیشه پناهگاه ما بودهای.
قبل از آنکه دنیا را بیافرینی و کوهها را به وجود آوری، تو بودهای. تو را ابتدا و انتهایی نیست.
انسان را به خاک برمیگردانی و میگویی: «ای خاکیان، به خاک تبدیل شوید!»
هزار سال در نظر تو چون یک روز، بلکه چون یک ساعت است.
تو انسان را چون سیلاب از جای بر میکنی و میبری. زندگی او خوابی بیش نیست. او مانند گیاهی است که صبح میروید و میشکفد ولی عصر پژمرده و خشک میشود.
بر اثر غضب تو ما رو به نابودی میرویم و خشم تو ما را پریشان و بیقرار ساخته است.
گناهان ما را در برابر چشمان خود گذاشتهای و هیچ خطای ما از دید تو پنهان نیست.
روزهای زندگی ما بر اثر خشم تو کوتاه شده است و عمر خود را مثل یک خواب میگذرانیم.
عمر ما هفتاد سال است و اگر قوی باشیم، شاید به هشتاد سال برسد. ولی در طول این مدت چیزی جز درد و رنج نصیب ما نمیشود. هر آن ممکن است عمرمان به سر آید و به عالم دیگر پرواز کنیم.
يهوها، کیست که بداند شدت خشم تو چقدر است؟ کدام یک از ما چنانکه باید و شاید از تو میترسد؟
به ما یاد بده که بدانیم عمر ما چه زودگذر است تا در این عمر کوتاه با خردمندی زندگی کنیم.
ای يهوه، نزد ما برگرد! تا به کی منتظر باشیم؟ بر بندگانت رحم کن.
صبحگاهان ما را از محبت خود بهرهمند گردان تا در تمام عمر خود شادمان باشیم.
به اندازهٔ سالهایی که ما را ذلیل و خوار ساختهای، ما را شاد و سرافراز گردان.
بگذار ما بندگانت بار دیگر اعمال شگفتانگیز تو را مشاهده کنیم. عظمت خود را بر فرزندانمان نمایان ساز.
يهوها، ما را مورد لطف خود قرار بده و در تمام کارهایمان ما را برکت عطا فرما، بله، در تمام کارهایمان ما را برکت عطا فرما!
91
آنکه به اللها متعال پناه میبرد، زیر سایهٔ قادر مطلق در امان خواهد بود.
او به يهوه میگوید: «تو پناهگاه و اللها من هستی. من بر تو توکل دارم.»
يهوه، تو را از هر دام خطرناک و بیماری کشنده خواهد رهانید.
او تو را در زیر بالهای خود خواهد گرفت و از تو مراقبت خواهد کرد. وعدههای امین او برای تو چون سلاح و سپر میباشد.
از بلاهای شب نخواهی ترسید و از حملات ناگهانی در روز بیم نخواهی داشت.
وبایی که در تاریکی میخزد تو را نخواهد ترساند و طاعونی که در روشنایی کشتار میکند تو را نخواهد هراساند.
اگر هزار نفر در کنار تو بیفتند و ده هزار نفر در اطراف تو جان بسپارند، به تو آسیبی نخواهد رسید.
تنها با چشمان خود، خواهی نگریست و مجازات گناهکاران را خواهی دید.
هیچ بدی دامنگیر تو نخواهد شد و بلایی بر خانهٔ تو سایه نخواهد افکند، زیرا تو به يهوه پناه بردهای و زیر سایهٔ اللها قادر متعال به سر میبری.
زیرا به فرشتگان خود فرمان خواهد داد تا به هر راهی که بروی، تو را حفظ کنند.
آنها تو را بر دستهای خود بلند خواهند کرد تا حتی پایت هم به سنگی نخورَد.
شیر درنده و مار سمی را زیر پا له خواهی کرد و آسیبی به تو نخواهد رسید!
يهوه میفرماید: «آنانی را که مرا دوست دارند، نجات خواهم داد و کسانی را که مرا میشناسند، حفظ خواهم کرد.
وقتی دعا کنند، دعایشان را مستجاب خواهم ساخت و چون در زحمت بیفتند، به کمک ایشان خواهم شتافت؛ آنها را خواهم رهانید و سرافراز خواهم ساخت.
به آنها عمر دراز خواهم بخشید و نجاتشان خواهم داد.»
92
مزمور. سرود برای روز شبّات. چه نیکوست يهوه را سپاس گفتن و نام اللها قادر متعال را با سرود ستایش کردن!
صبحگاهان، از يهوه به خاطر محبتش تشکر کنید و هر شب، وفاداری او را به یاد آورید.
او را با صدای رباب ده تار و به نوای بربط بپرستید.
ای يهوه، تو با کارهای خود، مرا شاد کردهای؛ به سبب آنچه که برایم انجام دادهای، شادمانه میسرایم.
يهوها، اعمال تو بسیار با عظمت و شگفتانگیزند. افکار تو بینهایت عمیقاند.
شخص نادان درک نمیکند و آدم احمق این را نمیفهمد که
هر چند گناهکاران مثل علف هرز میرویند و همهٔ بدکاران کامیاب هستند، ولی سرانجام، برای همیشه نابود خواهند شد.
اما تو ای يهوه، تا ابد باقی و از همه برتر هستی!
همه دشمنانت نابود خواهند شد و تمام بدکاران، از پای در خواهند آمد.
تو مرا همچون گاو وحشی نیرومند ساختهای و با روغن خوشبوی تازه مرا معطر کردهای.
نابودی دشمنانم را با چشمانم دیدهام و خبر سقوط گناهکاران را با گوشهای خود شنیدهام.
عادلان همچون درخت خرما ثمر میدهند و مانند درخت سرو لبنان، رشد میکنند.
آنان همچون درختانی هستند که در خانهٔ يهوه نشانده شدهاند. آنان در صحنهای خدا شکوفه خواهند داد.
حتی در ایام پیری نیز، قوی و پرنشاط خواهند بود و ثمر خواهند داد،
و اعلام خواهند کرد: «خدا عادل است؛ او تکیهگاه من است و در او هیچ بدی وجود ندارد.»
93
يهوه سلطنت میکند! او خود را به جلال و قدرت و عظمت آراسته است. زمین برجای خود محکم شده و متزلزل نخواهد شد.
ای يهوه، تخت فرمانروایی تو از قدیم برقرار بوده است. تو از ازل بودهای.
يهوها، سیلابها طغیان نموده و میخروشند.
اما تو که در آسمانها سلطنت میکنی، قویتر از تمام سیلهای خروشان و امواج شکننده دریاها هستی!
ای يهوه، تمام وعدههای تو راست است. خانهٔ تو برای همیشه با قدوسیت آراسته شده است.
94
ای يهوه، ای اللها انتقام گیرنده، قدرتت را نشان بده.
ای داور جهان، برخیز و متکبران را به سزای اعمالشان برسان.
گناهکاران تا به کی پیروز و سرافراز خواهند بود؟
همهٔ بدکاران، گستاخ و ستمگر هستند و حرفهای ناروا میزنند.
قوم تو را از بین میبرند و بر بندگانت ظلم میکنند.
بیوهزنان و غریبان و یتیمان را میکشند.
این ستمکاران میگویند: « يهوه ما را نمیبیند و اللها یقعوب متوجهٔ کارهای ما نمیشود.»
ای قوم من، چرا اینقدر نادان هستید؟ کِی عاقل خواهید شد؟
آیا خدا که به ما گوش داده است، خودش نمیشنود؟ او که به ما چشم داده است، آیا نمیبیند؟
او که همهٔ قومها را مجازات میکند، آیا شما را مجازات نخواهد کرد؟ او که همه چیز را به انسان میآموزد، آیا نمیداند که شما چه میکنید؟
يهوه از افکار انسان آگاه است و میداند که آنها پوچ و بیارزشاند.
خوشا به حال کسی که تو، ای يهوه، او را تأدیب میکنی و قوانین خود را به او میآموزی.
چنین شخصی، در روزهایی که تو گناهکاران را گرفتار میسازی و نابود میکنی، آسودهخاطر و در امان خواهد بود.
يهوه قوم برگزیدهٔ خود را ترک نخواهد کرد و ایشان را از یاد نخواهد برد.
بار دیگر داوری از روی عدل و انصاف اجرا خواهد شد و همهٔ درستکاران از آن پشتیبانی خواهند کرد.
کیست که به طرفداری از من برخیزد و در مقابل گناهکاران ایستادگی کند؟ چه کسی حاضر است با من علیه بدکاران بجنگد؟
اگر يهوه مددکار من نمیبود بهزودی از بین میرفتم.
وقتی فریاد زدم که پاهایم میلغزند! تو، ای يهوه پر محبت، به فریادم رسیدی و دست مرا گرفتی.
هنگامی که فکرم ناراحت و دلم بیقرار است، ای يهوه، تو مرا دلداری میدهی و به من آسودگی خاطر میبخشی.
آیا حکمرانان شرور از حمایت تو برخوردار خواهند بود که به نام قانون هر نوع ظلمی را مرتکب میشوند؟
آنها علیه درستکاران توطئه میچینند و بیگناهان را به مرگ محکوم میکنند.
اما يهوه صخره و پناهگاه من است و مرا از هر گزندی حفظ میکند.
يهوه، شریران و بدکاران را به سزای اعمالشان خواهد رسانید و آنها را از بین خواهد برد. آری، يهوه، اللها ما، ایشان را نابود خواهد کرد.
95
بیایید يهوه را ستایش کنیم و در وصف صخرهٔ نجات خود، با شادی سرود بخوانیم!
با شکرگزاری به حضور او بیاییم و با سرودهای شاد او را بپرستیم!
زیرا يهوه، اللها عظیمی است؛ او پادشاهی است که بر همهٔ اللهاان فرمان میراند.
اعماق زمین در دست يهوه است و بلندی و عظمت کوهها از آن او میباشد.
آبها و خشکیها را خدا به وجود آورده و آنها به او تعلق دارند.
بیایید در برابر خدا، سر فرود آوریم و او را عبادت کنیم. بیایید در حضور آفرینندهٔ خود زانو بزنیم.
ما قوم او هستیم و او اللها ما، ما گلهٔ او هستیم و او شبان ما. امروز، اگر صدای او را میشنوید که میفرماید:
«دل خود را سخت نکنید، همان کاری که نیاکان شما در صحرای مریبا و مَسّا کردند.
زیرا در آنجا، نیاکان شما، صبر مرا آزمایش و امتحان کردند، با اینکه کارهای مرا دیده بودند.
مدت چهل سال، از آنها بیزار بودم، و گفتم: ”اینها قومی هستند که دلشان از من برگشته. آنها دیگر مرا اطاعت نمیکنند.
پس در خشم خود سوگند خوردم که به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت.“»
96
سرودی تازه در وصف يهوه بسرایید! ای همه مردم روی زمین در وصف يهوه بسرایید!
در وصف يهوه بسرایید و نام او را حمد گویید. هر روز به مردم بشارت دهید که يهوه نجات میبخشد.
شکوه و جلال او را در میان ملتها ذکر کنید، و از معجزات او در میان قومها سخن بگویید.
زیرا يهوه بزرگ است و سزاوار ستایش! از او باید ترسید، بیش از همۀ اللهاان.
اللهاان سایر قومها بتهایی بیش نیستند، اما يهوه ما آسمانها را آفریده است.
شکوه و جلال در حضور اوست، و قدرت و شادمانی در قُدس او.
ای تمام قومهای روی زمین، يهوه را توصیف نمایید؛ قدرت و شکوه او را توصیف نمایید؛
عظمت نام يهوه را توصیف نمایید! با هدایا به خانۀ او بیایید.
يهوه را در شکوه قدوسیتش بپرستید! ای تمامی مردم روی زمین، در حضور او بلرزید.
به همه قومها بگویید « يهوه سلطنت میکند! جهان پایدار است و تکان نخواهد خورد. او قومها را با انصاف داوری خواهد کرد.»
آسمان شادی کند و زمین به وجد آید، دریا و هر چه آن را پر میسازد، غرش کند؛
صحرا و هر چه در آن است، شادمان گردد. درختان جنگل با شادی بسرایند،
در حضور يهوه که برای داوری جهان میآید. او همه قومها را با عدل و انصاف داوری خواهد کرد.
97
يهوه سلطنت میکند، پس ای ساکنان زمین شادی کنید و ای جزیرههای دور دست خوشحال باشید.
ابرها و تاریکی، اطراف يهوه را گرفتهاند. سلطنتش بر عدل و انصاف استوار است.
آتش، پیشاپیش يهوه حرکت میکند و دشمنان او را میسوزاند.
برقهایش دنیا را روشن میسازد. زمین این را میبیند و میلرزد.
کوهها از هیبت حضور يهوه تمام جهان، مانند موم ذوب میشوند.
آسمانها عدالت او را بیان میکنند و همهٔ قومها شکوه و جلال وی را میبینند.
همهٔ بتپرستان که به بتهای خود فخر میکنند، شرمسار خواهند شد. ای همهٔ اللهاان، در مقابل يهوه به زانو بیفتید و او را بپرستید!
ای يهوه، شهر یروشلیم و همهٔ مردم یهوده به سبب سلطنت عادلانهٔ تو خوشحال هستند.
زیرا تو ای يهوه، بر تمام دنیا متعال و از همهٔ اللهاان برتر هستی.
ای دوستداران يهوه، از بدی متنفر باشید! او عزیزان خود را حفظ میکند و ایشان را از دست شریران میرهاند.
نور بر نیکان میتابد و شادی بر پاکدلان.
ای عادلان، به سبب آنچه که يهوه انجام داده است شادی کنید و نام قدوس او را بستایید!
98
مزمور. سرودی تازه در وصف يهوه بسرایید؛ زیرا کارهای شگفتانگیز کرده و دست توانا و بازوی مقدّسش او را پیروز ساخته است.
يهوه پیروزی خود را اعلام نموده و عدالت نجاتبخش خویش را بر قومها آشکار ساخته است.
او به قوم یسرال وعده داد که بر ایشان محبت فرماید، و به وعدهاش وفا نمود. همهٔ مردم دنیا پیروزی رهاییبخش اللها ما را دیدهاند.
ای ساکنان زمین، با شادی يهوه را بستایید؛ با صدای بلند سرود بخوانید و او را بپرستید.
يهوه را با چنگ بسرایید، با چنگ و سرودها.
با کَرِناها و آوای سُرنا، به حضور يهوه پادشاه بانگ شادی برآورید!
دریا و هر آنچه که در آن است، به جوش و خروش آید. زمین و ساکنانش سرود بخوانند.
نهرها دست بزنند و کوهها در حضور يهوه شادی کنند؛ زیرا يهوه برای داوری جهان میآید. او قومهای جهان را با عدل و انصاف داوری خواهد کرد.
99
ای قومها بترسید، زیرا يهوه سلطنت میکند! ای تمام زمین بلرزید، زیرا يهوه بر تخت خود در میان کروبیان جلوس فرموده است!
يهوه در یروشلیم جلوس فرموده و بر تمام قومها مسلط است.
همهٔ مردم نام بزرگ او را گرامی بدارند، زیرا او مقدّس است.
ای پادشاه مقتدر، تو انصاف را دوست داری. تو در یسرال عدالت و برابری را بنیاد نهادهای.
يهوه، اللها ما را ستایش کنید و در پیشگاه او به خاک بیفتید زیرا او مقدّس است!
وقتی موسی و هارون و سموئیل، مردان خدا، از يهوه کمک خواستند، او درخواست ایشان را مستجاب فرمود.
او از میان ستون ابر با آنان سخن گفت و آنان احکام و دستورهای او را اطاعت کردند.
ای يهوه، اللها ما، تو دعای قوم خود را مستجاب نمودی و به آنها نشان دادی که اللهای بخشنده هستی؛ اما در عین حال آنها را به خاطر گناهانشان تنبیه نمودی.
يهوه، اللها ما را حمد گویید و او را نزد کوه مقدّسش در یروشلیم عبادت کنید، زیرا او مقدّس است.
100
مزمور شکرگزاری. ای ساکنان روی زمین، در حضور يهوه فریاد شادمانی سر دهید!
يهوه را با شادی عبادت کنید و سرودخوانان به حضور او بیایید.
بدانید که او خداست. او خالق ماست و ما قوم او هستیم و گوسفندان چراگاه او.
با شکرگزاری از دروازههای خانه او داخل شوید؛ سرودخوانان به صحنهای او بیایید. او را پرستش کنید و نام مقدّسش را گرامی بدارید.
يهوه نیکوست و محبت و وفاداریش را انتهایی نیست.
101
مزمور داوود. ای يهوه، محبت و عدالت تو را میستایم و با سرود تو را میپرستم.
مراقب خواهم بود تا راه درست و بیعیب را در پیش بگیرم. نزد من کِی خواهی آمد؟ در خانه خود، با دلی راست زندگی خواهم کرد.
هر چیز بد و ناپسند را از پیش چشم خود دور خواهم نمود. کردار افراد نادرست را دوست نخواهم داشت و در کارهایشان سهیم نخواهم شد.
نادرستی را از خود دور خواهم ساخت و با گناهکاران معاشرت نخواهم کرد.
کسی را که از دیگران بدگویی کند ساکت خواهم کرد؛ شخص مغرور و خودخواه را متحمل نخواهم شد.
من در پی اشخاص امین و خداشناس هستم تا آنها را به کاخ خود بیاورم. کسی که درستکار باشد، او را به کار خواهم گماشت.
حیلهگر به کاخ من راه نخواهد یافت و دروغگو نزد من نخواهد ماند.
هر روز عدهای از شریران را نابود خواهم کرد تا شهر خدا را از وجود همهٔ آنها پاک سازم.
102
دعای شخص مصیبت دیده، که نالۀ خود را به حضور يهوه میریزد. ای يهوه، دعای مرا بشنو و به فریادم گوش فرا ده!
وقتی که در زحمت هستم، روی خود را از من برنگردان! به من توجه فرما، و هرگاه دعا کنم بیدرنگ مرا اجابت فرما!
عمرم چون دود به سرعت ناپدید میشود و استخوانهایم همچون چوب خشک میسوزد.
دل من مانند گیاهی است که کوبیده و خشک شده باشد. غذا خوردن را از یاد بردهام.
با صدای بلند مینالم؛ جز پوست و استخوان چیزی در بدنم نمانده است.
همچون پرندهای وحشی، آوارهٔ صحرا شدهام و چون جغد خرابهنشین، بیخانمان گشتهام.
مانند گنجشکی بر پشت بام، تنها ماندهام؛ خواب به چشمانم نمیرود.
هر روز دشمنانم مرا تحقیر میکنند و مخالفانم مرا لعنت مینمایند.
به سبب خشم و غضب تو ای يهوه، غذای من خاکستر است و نوشیدنیام با اشکهایم آمیخته است. زیرا تو مرا برداشتی و به کنار انداختی.
عمرم چون سایههای عصر، زودگذر است؛ همچون علف خشک پژمرده شدهام.
اما تو ای يهوه، تا ابد پادشاه هستی؛ ذکر تو در تمام نسلها باقی خواهد ماند.
تو برخاسته، بر یروشلیم ترحم خواهی فرمود؛ اکنون زمان آن رسیده است که بر یروشلیم رحمت فرمایی.
بندگان تو سنگها و خاک یروشلیم را دوست دارند!
قومها از نام يهوه خواهند ترسید و همه پادشاهان جهان از قدرت و عظمت او هراسان خواهند شد.
او شهر یروشلیم را دوباره بنا خواهد کرد و با جلال و شکوه فراوان ظاهر خواهد شد.
به دعای قوم درمانده خود توجه نموده، ایشان را اجابت خواهد نمود.
آنچه که يهوه انجام میدهد برای نسل آینده نوشته خواهد شد تا ایشان نیز او را ستایش کنند:
« يهوه از مکان مقدّس خود در آسمان، به زمین نظر انداخت تا ناله اسیران را بشنود و آنها را که به مرگ محکوم شده بودند، آزاد سازد.»
بنابراین وقتی قومها در یروشلیم گرد هم بیایند تا خدا را در خانهٔ او پرستش کنند، نام يهوه در یروشلیم ستوده و سراییده خواهد شد.
يهوه در جوانیام توان مرا از من گرفته و عمرم را کوتاه ساخته است.
ای اللها من، نگذار در جوانی بمیرم! تو تا ابد زنده هستی!
تو از قدیم بنیاد زمین را نهادی و آسمانها را به دست خود ساختی.
آنها فانی میشوند، اما تو باقی هستی. همهٔ آنها همچون جامۀ کهنه، پوسیده خواهند شد. تو آنها را مانند لباس عوض خواهی کرد و به دور خواهی افکند.
اما تو جاودانی هستی و برای تو هرگز پایانی وجود ندارد.
فرزندان بندگانت، همیشه در امان خواهند بود و نسل آنها از حمایت تو برخوردار خواهند شد.
103
مزمور داوود. ای جان من، يهوه را ستایش کن! ای تمام وجود من، نام مقدّس او را ستایش کن!
ای جان من، يهوه را ستایش کن و تمام مهربانیهای او را فراموش نکن!
او تمام گناهانم را میآمرزد و همهٔ مرضهایم را شفا میبخشد.
جان مرا از مرگ میرهاند و با محبت و رحمت خود مرا برکت میدهد!
جان مرا با نعمتهای خوب سیر میکند تا همچون عقاب، جوان و قوی بمانم.
يهوه عدالت را اجرا میکند و حق مظلومان را به آنها میدهد.
او روشهای خود را بر موسی آشکار نمود و اعمال شگفتانگیز خود را به بنییسرال نشان داد.
يهوه بخشنده و مهربان است؛ او دیر غضب و پر محبت میباشد.
يهوه همیشه توبیخ و تنبیه نمیکند و تا ابد خشمگین نمیماند.
او با ما مطابق گناهانمان عمل ننموده و آنچنان که سزاوار بودهایم، ما را به سزای اعمالمان نرسانده است.
زیرا به اندازهای که آسمان از زمین بلندتر است، به همان اندازه محبت يهوه بر کسانی که او را گرامی میدارند عظیم میباشد!
به اندازهای که مشرق از مغرب دور است به همان اندازه يهوه گناهان ما را از ما دور کرده است!
همانطوری که یک پدر فرزندانش را دوست دارد، همچنان يهوه نیز کسانی را که او را گرامی میدارند دوست دارد.
يهوه از سرشت و فطرت ما آگاه است و میداند که خاک هستیم.
عمر انسان مانند علف و همچون گل صحرا میباشد،
که روزی باد بر آن میوزد و از بین میرود و دیگر در آن مکانی که بوده، هرگز دیده نمیشود.
اما محبت يهوه بر کسانی که او را گرامی میدارند، همیشگی است و او عدالت را در حق فرزندان آنانی که عهد و احکام او را حفظ میکنند، بجا میآورد.
يهوه تخت فرمانروایی خود را در آسمانها قرار داده است و از آنجا بر همهٔ موجودات حکمرانی میکند.
ای همهٔ فرشتگان توانا که گوش به فرمان يهوه هستید تا دستورهایش را اجرا نمایید، او را ستایش کنید!
ای همه لشکرهای آسمانی، ای خدمتگزاران يهوه، او را سپاس گویید!
ای همه مخلوقات يهوه، در هر جایی که هستید، او را بستایید! ای جان من، يهوه را ستایش کن!
104
ای جان من، يهوه را ستایش کن! ای یهوه، ای اللها من، تو چه عظیمی!
تو خود را با عزت و جلال آراسته و خویشتن را با نور پوشانیدهای. آسمان را مثل خیمه گسترانیدهای
و خانهٔ خود را بر آبهای آن بنا کردهای. ابرها را ارابه خود نمودهای و بر بالهای باد میرانی.
بادها فرستادگان تو هستند و شعلههای آتش خدمتگزاران تو.
ای يهوه، تو زمین را بر اساسش استوار کردی تا هرگز از مسیرش منحرف نشود.
دریاها همچون ردایی آن را در برگرفت و آب دریاها کوهها را پوشاند.
اما آبها از هیبت صدای تو گریختند و پراکنده شدند.
به فراز کوهها برآمدند و به دشتها سرازیر شده، به مکانی که برای آنها ساخته بودی، جاری شدند.
برای دریاها حدی تعیین نمودهای تا از آنها نگذرند و زمین را دوباره نپوشانند.
در درهها، چشمهها به وجود آوردهای تا آب آنها در کوهپایهها جاری شود.
تمام حیوانات صحرا از این چشمهها آب مینوشند و گورخرها تشنگی خود را برطرف میسازند.
پرندگان بر شاخههای درختان لانه میسازند و آواز میخوانند.
از آسمان بر کوهها باران میبارانی و زمین از نعمتهای گوناگون تو پر میشود.
تو علف را برای خوراک چارپایان، و گیاهان را برای استفاده انسان، از زمین میرویانی.
تا دل انسان از شراب شاد گردد، روغن روی او را شاداب سازد و نان به جان او نیرو بخشد.
درختان سرو لبنان که تو ای يهوه، آنها را کاشتهای سبز و خرمند.
مرغان هوا در درختان سرو لانه میسازند و لکلکها بر شاخههای درختان صنوبر.
کوههای بلند، چراگاه بزهای کوهی است و صخرهها، پناهگاه خرگوشان.
ماه را برای تعیین ماههای سال آفریدی و آفتاب را برای تعیین روزها.
به فرمان تو شب میشود. در تاریکی شب همهٔ حیوانات وحشی از لانههای خود بیرون میآیند.
شیربچگان برای شکار غرش میکنند و روزی خود را از خدا میخواهند.
هنگامی که آفتاب طلوع میکند، آنها به لانههای خود برمیگردند و میخوابند.
آنگاه انسانها برای کسب معاش، از خانه بیرون میروند و تا شامگاه کار میکنند.
يهوها، کارهای دست تو چه بسیارند. همه آنها را از روی حکمت انجام دادهای. زمین از مخلوقات تو پر است.
در دریاهای بزرگی که آفریدهای جانوران بزرگ و کوچک به فراوانی یافت میشوند.
کشتیها بر روی آب میروند، و لِویاتان، که تو برای بازی در دریا ساختی، در آن بازی میکند.
تمام مخلوقات تو منتظرند تا تو روزیشان را به آنها بدهی.
تو دست خود را باز میکنی، به آنها روزی میدهی و آنها را با چیزهای نیکو سیر میکنی.
هنگامی که روی خود را از آنها برمیگردانی مضطرب میشوند؛ و وقتی جان آنها را میگیری، میمیرند و به خاکی که از آن ساخته شدهاند، برمیگردند.
اما زمانی که به مخلوقات جان میبخشی، زنده میشوند و به زمین طراوت میبخشند.
شکوه و عظمت يهوه جاودانی است و او از آنچه آفریده است خشنود میباشد.
يهوه به زمین نگاه میکند و زمین میلرزد؛ کوهها را لمس مینماید و دود از آنها بلند میشود.
تا زندهام، يهوه را با سرود، پرستش خواهم کرد و تا وجود دارم او را ستایش خواهم نمود.
باشد که او از تفکرات من خشنود شود، زیرا او سرچشمه همهٔ خوشیهای من است.
باشد که همهٔ گناهکاران نابود شوند و بدکاران دیگر وجود نداشته باشند. ای جان من، يهوه را ستایش کن! سپاس بر يهوه!
105
يهوه را شکر کنید و نام او را بخوانید؛ کارهای او را به تمام قومهای جهان اعلام نمایید.
در وصف او بسرایید و او را ستایش کنید؛ از کارهای شگفتانگیز او سخن بگویید.
ای جویندگان يهوه شادی نمایید و به نام مقدّس او فخر کنید!
يهوه و قوت او را طالب باشید و پیوسته حضور او را بخواهید.
عجایبی را که به عمل آورده است، به یاد آورید، و معجزات او و داوریهایی که صادر کرده است.
ای فرزندان خادم او ابراهیم، ای پسران یعقوب، که برگزیدۀ او هستید.
او يهوه، اللها ماست، و عدالتش در تمام دنیا نمایان است.
عهد او را همیشه به یاد داشته باشید، عهدی که با هزاران پشت بسته است؛
عهد او را با ابراهیم، و وعدهٔ او را به اسحاق!
او با یعقوب عهد بست و به یسرال وعدهای جاودانی داد.
او گفت: «سرزمین کنعان را به شما میبخشم تا ملک و میراثتان باشد.»
بنییسرال قومی کوچک بودند و در آن دیار غریب؛
میان قومها سرگردان بودند و از مملکتی به مملکتی دیگر رانده میشدند.
اما يهوه نگذاشت کسی به آنها صدمه برساند، و به پادشاهان هشدار داد که بر ایشان ظلم نکنند:
«برگزیدگان مرا آزار ندهید! بر انبیای من دست ستم دراز نکنید!»
يهوه در کنعان خشکسالی پدید آورد و قحطی تمام سرزمین آنجا را فرا گرفت.
او پیش از آن یوسف را به مصر فرستاده بود. برادران یوسف او را همچون برده فروخته بودند.
پاهای یوسف را به زنجیر بستند و گردن او را در حلقهٔ آهنی گذاشتند.
او در زندان ماند تا زمانی که پیشگوییاش به وقوع پیوست، و کلام خدا درستی او را ثابت کرد.
آنگاه، فرعون دستور داد تا یوسف را از زندان بیرون آورده، آزاد سازند.
سپس او را ناظر خانهٔ خود و حاکم سرزمین مصر نمود
تا بر بزرگان مملکت فرمان راند و مشایخ را حکمت آموزد.
آنگاه یعقوب و فرزندانش به مصر، سرزمین حام، رفتند و در آن سرزمین ساکن شدند.
يهوه قوم خود را در آنجا بزرگ ساخت و آنها را از دشمنانشان قویتر کرد.
اما از طرف دیگر، يهوه کاری کرد که مصریها بر قوم او ظلم کنند و ایشان را بردهٔ خود سازند.
سپس بندگان خود موسی و هارون را که برگزیده بود، نزد بنییسرال فرستاد.
موسی و هارون، کارهای شگفتانگیز او را در میان مصریها به ظهور آوردند، و معجزات او را در زمین حام.
خدا سرزمین مصر را با تاریکی پوشانید اما مصریها فرمان خدا را مبنی بر آزاد سازی قوم یسرال اطاعت نکردند.
او آبهای ایشان را به خون مبدل ساخت و همهٔ ماهیانشان را کشت.
زمین آنها و حتی قصر فرعون پر از قورباغه شد.
به امر يهوه انبوه پشه و مگس در سراسر مصر پدید آمد.
به جای باران، تگرگ مرگبار و رعد و برق بر زمین مصر فرستاد
و باغهای انگور و تمام درختان انجیر مصریها را از بین برد.
يهوه امر فرمود و ملخهای بیشماری پدید آمدند و تمام گیاهان و محصولات مصر را خوردند.
او همهٔ پسران ارشد مصریها را کشت.
سرانجام بنییسرال را در حالی که طلا و نقره فراوانی با خود برداشته بودند، صحیح و سالم از مصر بیرون آورد.
مصریها از رفتن آنها شاد شدند، زیرا از ایشان ترسیده بودند.
يهوه در روز بر فراز قوم یسرال ابر میگسترانید تا آنها را از حرارت آفتاب محفوظ نگاه دارد و در شب، آتش به ایشان میبخشید تا به آنها روشنایی دهد.
آنها گوشت خواستند و يهوه برای ایشان بلدرچین فرستاد و آنها را با نان آسمانی سیر کرد.
او صخره را شکافت و از آن آب جاری شد و در صحرای خشک و سوزان مثل رودخانه روان گردید.
زیرا يهوه این وعدهٔ مقدّس را به خدمتگزار خویش ابراهیم داده بود که نسل او را برکت دهد.
پس او قوم برگزیدهٔ خود را در حالی که با شادی سرود میخواندند از مصر بیرون آورد،
و سرزمین قومهای دیگر را با تمام محصولاتشان به آنها بخشید
تا در آن سرزمین نسبت به وی وفادار مانده، از دستورهایش اطاعت نمایند. سپاس بر يهوه!
106
سپاس بر يهوه! يهوه را سپاس گویید، زیرا او نیکوست و محبتش ابدی.
کیست که بتواند تمام کارهای بزرگی را که يهوه انجام داده است بیان کند و شکر و سپاس او را آنچنان که باید و شاید، بجا آورد؟
خوشا به حال آنانی که با انصاف هستند و همیشه آنچه را راست است انجام میدهند.
ای يهوه، هنگامی که بر قوم خود رحمت میفرمایی و آنها را نجات میدهی مرا نیز به یاد آور و نجات بده تا سعادت برگزیدگان تو را ببینم و با قوم تو شادی کنم و در فخر آنها شریک باشم.
ما نیز مانند اجداد خود گناه کردهایم؛ شرور و بدکار بودهایم.
اجدادمان معجزات تو را در مصر درک ننمودند. آنها محبتهای تو را فراموش کردند و در کنار دریای سرخ از اطاعت تو سر باز زدند.
اما تو، به خاطر نام خود، آنها را نجات دادی و بدین وسیله قدرت خود را آشکار ساختی.
دریای سرخ را امر فرمودی و خشک گردید و بنییسرال را هدایت کردی تا از میان دریا که همچون بیابان، خشک شده بود گذر کنند.
آنها را از دست دشمنانشان رهانیدی و آزاد ساختی.
همه دشمنان آنها در دریا غرق شدند و حتی یکی از آنها نیز زنده نماند.
آنگاه قوم يهوه، به وعدههای او ایمان آوردند و او را با سرود ستایش کردند.
ولی طولی نکشید که معجزاتش را فراموش کردند و بدون مشورت با او به راه خود ادامه دادند.
آنها با خواستههای نفسانی خود، خدا را در صحرا امتحان کردند.
خدا هم آنچه را که خواستند به ایشان داد، ولی آنها را به بیماری سختی مبتلا ساخت.
بنییسرال در صحرا به موسی و هارون، پیشوایان برگزیده يهوه، حسد بردند.
آنگاه زمین دهان گشود و «داتان» و «ابیرام» را با خاندانشان فرو برد،
و آتش از آسمان بر طرفداران ایشان افروخته شد و آن مردم شرور را سوزانید.
بنییسرال در دامنه کوه سینا بُتی گوساله شکل از طلا ساختند و آن را پرستش کردند.
آنها به جای عبادت اللها پرجلال، مجسمه گاو را پرستش نمودند.
آنها اللها نجات دهنده خود را خوار شمردند و کارهای شگفتانگیز او را در مصر سرزمین حام و دریای سرخ فراموش کردند.
آنگاه يهوه خواست ایشان را هلاک کند، ولی خادم برگزیده او موسی به شفاعت برخاست و التماس نمود که از نابود کردن آنها بگذرد.
بنییسرال نمیخواستند وارد سرزمین موعود شوند، چون به وعده خدا که گفته بود آن زمین را به ایشان میدهد، ایمان نداشتند.
آنها در خیمههای خود پیوسته غرغر میکردند و به دستورهای يهوه گوش نمیدادند.
از این رو، يهوه خواست ایشان را در صحرا نابود کند،
و فرزندانشان را در سرزمینهای بیگانه پراکنده و آواره سازد.
بنییسرال در «فغور» به پرستش بت بعل پرداختند و از گوشت قربانیهایی که به بتهای بیجان تقدیم میشد، خوردند.
با این رفتار خود، خشم يهوه را برانگیختند که به سبب آن بیماری وبا دامنگیر آنها شد.
آنگاه «فینحاس» برخاسته، افراد مقصر را مجازات نمود و وبا قطع گردید.
این کار نیک فینحاس در نزد خدا هرگز فراموش نخواهد شد و تمام نسلها او را به نیکی یاد خواهند کرد.
بنییسرال در کنار چشمهٔ «مریبه»، يهوه را خشمگین ساختند، چنانکه حتی موسی به خاطر آنها از ورود به سرزمین کنعان محروم شد.
زیرا چنان موسی را به ستوه آوردند که او غضبناک شده، سخن ناشایست به زبان راند.
آنها، قومهایی را که يهوه گفته بود از بین ببرند، نکشتند،
بلکه با آنها وصلت نمودند و از کارهای بد ایشان پیروی کردند.
بتهای آنها را پرستش نمودند و با این کار، خود را محکوم به مرگ کردند.
یسرالیها، پسران و دختران خود را برای بتها قربانی کردند.
خون فرزندان بیگناه خود را برای بتهای کنعان ریختند و زمین موعود را با خون آنها ناپاک ساختند.
با این کارها، خود را آلوده کردند و به خدا خیانت ورزیدند.
بنابراین، خشم يهوه بر بنییسرال افروخته شد و او از آنها بیزار گردید.
آنها را به دست قومهایی که از ایشان نفرت داشتند، سپرد تا بر آنها حکمرانی کنند.
دشمنانشان بر آنها ظلم کردند و ایشان را خوار و ذلیل ساختند.
يهوه بارها بنییسرال را از دست دشمنانشان نجات بخشید، ولی آنها هر بار بر ضد او شوریدند و در گناهان خود بیشتر غرق شدند.
با وجود این، هنگامی که فریاد برآوردند، يهوه به داد ایشان رسید و به درماندگی آنها توجه نمود.
او وعدهای را که به ایشان داده بود، به یاد آورد و به سبب محبت فراوانش، آنها را مجازات نکرد.
او دل اسیرکنندگان آنها را به رقت آورد تا به آنها رحم کنند.
ای یهوه، اللها ما، ما را نجات ده. ما را از میان قومها جمع کن، تا نام مقدّس تو را سپاس گوییم و در ستایش تو فخر کنیم.
متبارک باد یهوه، اللها یسرال، از ازل تا ابد. و همه مردم بگویند «آمین!» سپاس بر يهوه!
107
يهوه را حمد گویید، زیرا او نیکوست و محبتش تا ابد باقی است.
کسانی که توسط يهوه نجات یافتهاند به همه اعلام کنند که يهوه آنها را از دست دشمنانشان نجات داده است
و آنها را از سرزمینهای بیگانه، از مشرق و مغرب، شمال و جنوب، به سرزمین خودشان بازگردانیده است.
برخی در صحرا آواره و سرگردان شدند و جای معینی برای سکونت نیافتند،
گرسنه و تشنه بودند و جانشان به لب رسیده بود.
آنگاه در گرفتاری خود نزد يهوه فریاد برآوردند و او ایشان را از همهٔ تنگیهایشان رهانید و ایشان را از راه راست به سرزمینی هدایت کرد که بتوانند در آن زندگی کنند.
پس باید از يهوه، به سبب محبتش و کارهای بزرگی که در حق ایشان انجام داده است، تشکر کنند.
او جان تشنه و گرسنه را با نعمتهای خوب سیر میکند.
آنانی که از دستورهای اللها متعال سر پیچیدند و به او اهانت کردند، اسیر و زندانی شدند و مرگ بر آنها سایه افکند.
پشت آنها در زیر بار مشقت خم شد و سرانجام افتادند و کسی نبود که ایشان را یاری کند.
آنگاه در گرفتاری خود نزد يهوه فریاد برآوردند و او آنها را از همه تنگیهایشان رهانید.
آنها را از مرگی که بر آنها سایه افکنده بود رهانید و زنجیرهای اسارت ایشان را پاره کرد.
پس باید از يهوه، به سبب محبتش و کارهای بزرگی که در حق آنها انجام داده است، تشکر کنند.
او درهای مفرغین زندانها را میشکند و زنجیرهای اسارت را پاره میکند.
افراد نادان، به سبب رفتار شرارتبار و آلوده به گناه خود، ضعیف و بیمار شدند،
اشتهای خود را از دست دادند و جانشان به لب گور رسید.
آنگاه در این گرفتاری خود، نزد يهوه فریاد برآوردند و او ایشان را از تنگیهایشان رهایی بخشید.
او با کلام خود آنها را شفا بخشید و ایشان را از مرگ نجات داد.
پس باید يهوه را به سبب محبتش و کارهای بزرگی که در حق ایشان انجام داده است، سپاس گویند.
باید با تقدیم قربانی از او تشکر کنند و با سرودهای شاد کارهایی را که کرده است اعلام نمایند.
برخی به کشتی سوار شده، به دریا رفتند و به کار تجارت مشغول شدند.
آنان قدرت يهوه را دیدند و کارهای شگرف او را در اعماق دریاها مشاهده نمودند.
به امر او بادی شدید ایجاد شد و دریا را طوفانی ساخت،
چنانکه کشتیها دستخوش امواج گردیدند و بالا و پایین میرفتند. سرنشینان آنها، از ترس نیمه جان شدند
و مثل مستان، تلوتلو خورده، گیج و سرگردان بودند.
آنگاه در این گرفتاری خود نزد يهوه فریاد برآوردند و او ایشان را از این گرفتاری رهایی بخشید.
يهوه طوفان را آرام و امواج دریا را ساکت ساخت.
آنها شاد شدند زیرا از خطر رهایی یافته بودند، و سرانجام به سلامت به بندر مراد خود رسیدند.
پس آنها نیز باید يهوه را به سبب محبتش و کارهای بزرگی که در حق ایشان انجام داده است، سپاس گویند.
باید عظمت يهوه را در بین جماعت یسرال اعلام کنند و نزد بزرگان قوم، او را ستایش نمایند.
يهوه رودخانهها را به خشکی مبدل ساخت و چشمههای آب را خشک کرد.
زمین حاصلخیز را به شورهزار تبدیل نمود، زیرا ساکنان آن شرور بودند.
اما بار دیگر زمینهای شورهزار و خشک را حاصلخیز و پر از چشمههای آب نمود.
گرسنگان را در آن اِسکان داد تا شهرهایشان را بسازند.
آنها مزارع و تاکستانها ایجاد کردند، و محصول پربار به دست آوردند.
يهوه آنها را برکت داده، فرزندان بسیاری به ایشان بخشید، و نگذاشت رمهها و گلههایشان کم شوند.
هنگامی که قوم يهوه در زیر ظلم و ستم رو به نابودی میرفتند،
يهوه کسانی را که بر قومش ظلم میکردند خوار و ذلیل ساخت و آنها را در میان ویرانهها، آواره و سرگردان کرد.
او قوم فقیر و درماندهٔ خود را از زیر بار سختیها رهانید و فرزندان و گلههای ایشان را افزونی بخشید.
نیکان این را دیده، شاد خواهند شد اما بدکاران خاموش خواهند شد.
خردمندان دربارهٔ اینها فکر کنند و رحمت و محبت يهوه را به یاد داشته باشند.
108
سرود. مزمور داوود. ای خدا، من روحیهٔ خود را نباختهام و اعتماد خود را از دست ندادهام. من سرود خواهم خواند و تو را ستایش خواهم کرد. ای جان من بیدار شو!
ای بربط و عود من به صدا درآیید تا سپیده دم را بیدار سازیم!
يهوها، در میان مردم تو را سپاس خواهم گفت و در میان قومها تو را ستایش خواهم کرد،
زیرا محبت تو بینهایت عظیم است.
ای خدا، جلال و شکوه تو بالاتر از آسمانها قرار گیرد و عظمت تو بر تمام جهان آشکار شود.
ای اللهای که ما را دوست داری، با قدرت خویش ما را نجات ده و دعای ما را اجابت فرما.
خدا در قدوسیت خویش سخن گفته و فرموده است: «با شادی شهر شکیم را قسمت میکنم و دشت سوکوت را اندازه میگیرم.
جِلعاد از آن من است و منسی نیز از آن من؛ افرایم کلاهخود من است و یهوده عصای سلطنت من.
اما قوم موآب را مانند لگن برای شستشو به کار خواهم برد، بر قوم ادوم کفشم را خواهم انداخت و بر فلسطین فریاد پیروزی برخواهم آورد.»
کیست که مرا برای گرفتن شهرهای حصاردار ادوم رهبری کند؟ ای خدا، تو ما را رهبری کن؛ بله، تو که اینک از ما روگردان شدهای، ما را رهبری کن!
تو ما را در جنگ با دشمن کمک کن، زیرا کمک انسان بیفایده است.
با کمک تو ای خدا، پیروز خواهیم شد، زیرا این تویی که دشمنان ما را شکست خواهی داد!
109
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. ای خدا و ای معبود من، خاموش مباش!
بدکاران به من تهمت ناروا میزنند و حرفهای دروغ دربارهٔ من میگویند.
با نفرت دور مرا گرفتهاند و بیسبب با من میجنگند.
من آنها را دوست دارم و برای ایشان دعای خیر میکنم، ولی آنها با من مخالفت میورزند.
به عوض خوبی، به من بدی میکنند و به عوض محبت، با من دشمنی مینمایند.
ای خدا، دشمنم را به دست داوری ظالم بسپار و بگذار یکی از بدخواهانش کنار او بایستد و بر ضد او شهادت دهد.
بگذار او در محاکمه مجرم شناخته شود. حتی دعای او، برایش جرم محسوب گردد.
عمرش کوتاه شود و مقام او را به دیگری بدهند.
فرزندانش یتیم و زنش بیوه شود.
فرزندانش آواره شده، در میان ویرانههای خانهٔ خود به گدایی بنشینند.
طلبکاران تمام دارایی او را ضبط نمایند و بیگانگان هر آنچه را که او به زحمت اندوخته است، تاراج کنند.
کسی بر او رحم نکند و برای یتیمان او دل نسوزاند.
نسلش به کلی از بین برود و دیگر نامی از آنها باقی نماند.
يهوه گناهان اجدادش را به یاد آورد و گناهان مادرش را نیامرزد.
گناهان آنها در نظر يهوه همیشه بماند، اما نام و نشان آنها از روی زمین محو گردد.
این دشمن من رحم نداشت. او بر فقیران و بیکسان ظلم میکرد و آنها را میکشت.
دوست داشت مردم را نفرین کند، پس خودش نفرین شود. نمیخواست به مردم برکت رساند، پس خود از برکت محروم شود.
تمام وجودش به نفرین آلوده بود، پس باشد که نفرینهای او مانند آبی که مینوشد وارد بدنش شود و مغز استخوانهایش را بخورد؛ همچون لباس او را در بر گیرد و چون کمربند، به دور او حلقه زند.
ای يهوه، دشمنانم را که درباره من دروغ میگویند و مرا تهدید به مرگ میکنند، اینچنین مجازات کن.
اما ای يهوه، با من برحسب وعده خود عمل نما و به خاطر محبت عظیم خویش، مرا نجات ده،
زیرا که من فقیر و درمانده و دل شکستهام؛
همچون سایه، رو به زوال هستم و مانند ملخ از باد رانده شدهام.
از بس روزه گرفتهام زانوهایم میلرزند و گوشت بدنم آب میشود.
نزد دشمنان رسوا شدهام. هرگاه مرا میبینند، سر خود را تکان میدهند و مسخرهام میکنند.
ای يهوه، ای اللها من، مرا یاری فرما؛ مطابق محبت خود، مرا نجات بده،
تا بدخواهانم بدانند که تو نجاتدهندۀ من هستی.
آنها مرا نفرین کنند، اما تو مرا برکت بده. آنها سرافکنده شوند، اما بنده تو، شادمان شود.
دشمنانم شرمسار شوند و خفت و خواری وجودشان را در بر گیرد.
يهوه را بسیار سپاس خواهم گفت و در بین مردم او را ستایش خواهم کرد،
زیرا او از بیچارگان پشتیبانی میکند و ایشان را از دست ظالمان میرهاند.
110
مزمور داوود. يهوه به يهوه من گفت: «به دست راست من بنشین تا دشمنانت را به زیر پایت بیفکنم.»
يهوه، پادشاهی قدرتمند تو را فراتر از یروشلیم گسترش خواهد داد تا در میان دشمنانت حکمرانی کنی.
هنگامی که رهسپار جنگ شوی، قوم تو در لباس تقوی و پرهیزگاری، به حضورت خواهند آمد، و نیروی تو همچون شبنم صبحگاهی هر روز تازهتر خواهد شد.
يهوه سوگند خورده است و از آن برنخواهد گشت که: «تو تا ابد کاهن هستی، تو تا ابد کاهن هستی، کاهنی همانند مِلکیصدق.»
يهوه که به دست راست توست در روز غضب خود، پادشاهان را شکست خواهد داد.
او قومها را داوری خواهد کرد، و میدانهای جنگ را از اجساد کشتهشدگان پر خواهد ساخت و در سراسر دنیا، پادشاهان را مغلوب خواهد کرد.
او از نهر سر راهش خواهد نوشید و نیروی تازه گرفته، سربلند و پیروز خواهد ایستاد.
111
سپاس بر يهوه! يهوه را با تمام دل خود در میان قوم او ستایش خواهم کرد.
کارهای يهوه چه شگفتانگیزند! همهٔ کسانی که به آنها علاقمند هستند در بارهشان میاندیشند.
کارهای يهوه شکوهمند است و عدالتش جاودانی!
کارهای شگفتانگیز يهوه، فراموش نشدنی است! او رحیم و بخشنده است!
يهوه، روزی ترسندگان خود را میرساند، او هرگز عهد خود را از یاد نمیبرد.
يهوه سرزمین قومهای بیگانه را به بنییسرال بخشید و به این وسیله قدرتش را به قوم خود نشان داد.
هر کاری که يهوه انجام میدهد، درست و منصفانه است. همهٔ احکام او قابل اعتماد میباشند.
کارها و احکام يهوه تا ابد باقی میمانند، زیرا بر عدل و راستی بنا شدهاند.
او با دادن فدیه، قوم خود را آزاد کرده است و با آنها عهد ابدی بسته است. او مقدّس و قدرتمند است.
ترس يهوه سرآغاز حکمت است. يهوه به همهٔ کسانی که دستورهایش را اجرا میکنند، حکمت میبخشد. يهوه را تا ابد سپاس باد.
112
سپاس بر يهوه! خوشا به حال کسی که از يهوه میترسد و احکام او را با رغبت انجام میدهد.
فرزندان شخص درستکار در دنیا نیرومند خواهند شد و نسل او برکت خواهند یافت.
خانوادهاش صاحب مال و ثروت خواهد شد و خوبیهای او هرگز از یاد نخواهند رفت.
برای کسی که درستکار و بخشنده، مهربان و نیکوکار است، حتی در تاریکی شب نیز نور طلوع میکند.
خوشبخت است کسی که سخاوتمندانه قرض میدهد و در کسب و کارش با انصاف است.
شخص عادل پیوسته پایدار خواهد بود و نام نیکش همیشه در یادها باقی خواهد ماند.
او از شنیدن خبر بد نمیترسد، زیرا ایمانش قوی است و بر يهوه توکل دارد.
او نگران نمیشود و نمیترسد زیرا مطمئن است که شکست دشمنانش را خواهد دید.
او با گشادهدستی به نیازمندان کمک میکند و محبت و نیکوکاریاش همواره مایهٔ افتخارش خواهد بود؛ او همیشه نزد مردم سربلند و محترم میباشد.
بدکاران این را میبینند و خشمگین میشوند؛ دندانهای خود را به هم میفشارند و همراه آرزوهایشان از بین میروند.
113
سپاس بر يهوه! ای بندگان يهوه، ستایش کنید! نام او را ستایش کنید!
نام او از حال تا ابد متبارک باد.
از طلوع آفتاب تا غروب آن، نام يهوه را ستایش کنید!
يهوه بر همهٔ قومها حکمرانی میکند؛ شکوه او برتر از آسمانهاست.
کیست مانند یهوه، اللها ما، که در آسمانها نشسته است؟
او از آسمان بر زمین نظر میافکند
تا شخص فروتن و فقیر را از خاک بلند کند و سرافراز نماید
و او را در ردیف بزرگان قوم خویش قرار دهد.
يهوه به زن نازا فرزندان میبخشد و او را شادمان میسازد. سپاس بر يهوه!
114
هنگامی که بنییسرال از مصر بیرون آمدند، هنگامی که خاندان یعقوب آن سرزمین بیگانه را ترک گفتند،
یهوده مکان مقدّس يهوه شد و یسرال محل سلطنت او.
دریای سرخ، چون آمدن بنییسرال را دید، از مقابل آنها گریخت و رود اردن به عقب برگشت.
کوهها همچون قوچها، و تپهها مانند برهها به جست و خیز درآمدند.
ای دریا، تو را چه شد که گریختی؟ ای رود اردن، چرا به عقب برگشتی؟
ای کوهها و تپهها، چرا مثل قوچها و برهها به جست و خیز درآمدید؟
ای زمین، بلرز! از حضور يهوهی که اللها یعقوب است؛
کسی که صخره را به دریاچهٔ آب تبدیل میکند و از سنگ خارا، چشمهٔ آب جاری میسازد.
115
ما را نه، ای يهوه، ما را نه، بلکه نام خود را جلال بده، به خاطر محبت و وفاداریت.
چرا مردم خدانشناس از ما بپرسند: «اللها شما کجاست؟»
اللها ما در آسمانهاست و آنچه را که اراده فرماید انجام میدهد.
اما اللهاان آنها، بتهای طلا و نقره میباشند که با دستهای انسان ساخته شدهاند.
بتهایشان دهان دارند ولی حرف نمیزنند. چشم دارند اما نمیبینند.
گوش دارند ولی نمیشنوند. بینی دارند، اما نمیبویند.
دست دارند، ولی لمس نمیکنند. پا دارند اما راه نمیروند. از گلویشان صدایی بیرون نمیآید.
همه کسانی که این بتها را میسازند و آنها را پرستش میکنند مانند بتهایشان هستند.
ای قوم یسرال، بر يهوه توکل کنید، زیرا او مددکار و سپرِ محافظ شماست.
ای کاهنان نسل هارون، بر يهوه توکل کنید، زیرا او مددکار و سپرِ محافظ شماست.
ای خداترسان بر يهوه توکل کنید، زیرا او مددکار و سپرِ محافظ شماست.
يهوه همیشه به فکر ماست و ما را برکت میدهد. او مردم یسرال و کاهنان نسل هارون را برکت میدهد.
يهوه همهٔ کسانی را که او را گرامی میدارند، از کوچک و بزرگ، برکت میدهد.
يهوه شما و فرزندانتان را به فراوانی برکت دهد.
او که آسمانها و زمین را آفرید، شما را برکت دهد.
آسمانها از آن يهوه میباشند، ولی او زمین را به انسان بخشید.
مردگان و آنانی که به عالم خاموشی میروند، يهوه را ستایش نمیکنند.
اما ما زندگان، يهوه را از حال تا ابد ستایش خواهیم کرد. سپاس بر يهوه!
116
يهوه را دوست میدارم زیرا ناله و فریاد مرا میشنود
و به درخواست من گوش میدهد، پس تا آخر عمر، نزد او دعا خواهم کرد.
خطر مرگ بر من سایه افکنده بود و مایوس و غمگین بودم،
سپس نام يهوه را خواندم و فریاد زدم: «آه ای يهوه، مرا نجات بده!»
او چه خوب و مهربان است! آری، اللها ما رحیم است.
يهوه افراد سادهدل و فروتن را حفظ میکند. من با خطر روبرو بودم، ولی او مرا نجات داد.
ای جان من، آسوده باش، زیرا يهوه در حق من خوبی کرده است!
او مرا از مرگ نجات داد و اشکهایم را پاک کرد و نگذاشت پایم بلغزد،
تا بتوانم در این دنیا در حضور يهوه زیست کنم.
به تو ایمان داشتم، پس گفتم: «سخت پریشانم!»
در اضطراب خود به تو فریاد برآوردم: «همه دروغ میگویند!»
اما اینک در برابر همهٔ خوبیهایی که يهوه برای من کرده است، چه میتوانم به او بدهم؟
پیالۀ نجات را بلند خواهم کرد و نام يهوه را که مرا نجات داده، سپاس خواهم گفت.
در حضور قوم او نذرهای خود را به يهوه ادا خواهم کرد.
جانهای مقدّسان يهوه نزد او عزیزند، پس او نخواهد گذاشت آنها از بین بروند.
ای يهوه، من بندهٔ تو و پسر کنیز تو هستم. تو مرا از چنگ مرگ رها ساختی.
قربانی شکرگزاری را به حضورت تقدیم میکنم و نام تو را گرامی میدارم.
در حضور تمام مردم یسرال و در خانهٔ تو که در یروشلیم است، نذرهای خود را ادا خواهم نمود. سپاس بر يهوه!
117
ای همهٔ قومها، يهوه را ستایش کنید! ای تمام قبایل، او را حمد گویید.
زیرا محبت او بر ما بسیار عظیم است و وفای او را حدی نیست. سپاس بر يهوه!
118
يهوه را ستایش کنید، زیرا او نیکوست و محبتش بیپایان.
مردم یسرال بگویند: «محبت يهوه بیپایان است.»
کاهنان نسل هارون بگویند: «محبت يهوه بیپایان است.»
مردم خداترس بگویند: «محبت يهوه بیپایان است.»
در زحمت بودم؛ از يهوه کمک خواستم؛ او به دادم رسید و مرا رهانید.
يهوه با من است، پس نخواهم ترسید. انسان به من چه میتواند بکند؟
يهوه با من است و مرا یاری خواهد داد، پس پیروزمندانه بر کسانی که از من نفرت دارند خواهم نگریست.
به يهوه پناه بردن بهتر است از امید بستن به انسان.
آری، به يهوه پناه بردن حتی بهتر است از امید بستن به امیران.
اگر همهٔ دشمنان مانند زنبور بر سر من بریزند و دور مرا بگیرند، به یاری يهوه تمام آنها را نابود خواهم کرد. آنها مثل خارها که دوامی ندارند خواهند سوخت و فوری خاموش خواهند شد.
دشمن بر من هجوم آورد تا نابودم کند، ولی يهوه مرا کمک نمود.
يهوه قوت و سرود من است؛ او باعث نجات من شده است.
فریاد پیروزی قوم خدا از خیمههایشان شنیده میشود که میگویند: «دست توانای يهوه متعال این پیروزی را نصیب ما ساخته است!
آری، دست توانای يهوه متعال، ما را در جنگ پیروز ساخته است!»
من نخواهم مرد، بلکه زنده خواهم ماند و کارهای يهوه را برای همه تعریف خواهم کرد.
يهوه مرا به سختی تنبیه کرد، ولی نگذاشت تا بمیرم.
دروازههایی را که عادلان از آن وارد میشوند برای من باز کنید تا داخل شوم و يهوه را سپاس گویم.
این است دروازهٔ يهوه که نیکوکاران از آن وارد شوند.
ای يهوه، تو را ستایش میکنم که مرا اجابت فرموده، نجاتم دادی.
سنگی که معماران دور افکندند، سنگ اصلی ساختمان شده است.
این کارِ يهوه است و در نظر ما عجیب مینماید.
این است روزی که يهوه ساخته؛ در این روز باید وجد و شادی کرد!
يهوها، تمنا میکنیم ما را نجات دهی و کامیاب سازی!
مبارک است آن که به نام يهوه میآید! ما از خانهٔ يهوه، تو را برکت میدهیم.
یهوه خداست، همان اللهای که ما را منور ساخته است. شاخهها را به دست گیرید و جشن را آغاز کنید و به سوی مذبح خانهٔ خدا پیش بروید.
تو اللها من هستی، و تو را سپاس میگویم! تو اللها من هستی، و تو را تمجید میکنم!
يهوه را ستایش کنید، زیرا او نیکوست و محبتش بیپایان.
119
خوشا به حال آنان که راستکردارند، و مطابق شریعت يهوه رفتار میکنند.
خوشا به حال کسانی که احکام يهوه را بجا میآورند، از صمیم قلب او را اطاعت میکنند
و به راههای کج نمیروند، بلکه در راههایی گام برمیدارند که خدا نشان داده است.
يهوها، تو فرمانهای خود را به ما دادهای و فرمودهای که آنها را با جدیت انجام دهیم.
چقدر آرزو دارم که در انجام فرایض تو مطیع و وفادار باشم!
اگر تمام دستورهای تو را پیوسته در نظر داشته باشم، هیچوقت شرمنده نخواهم شد!
وقتی قوانین منصفانهٔ تو را بیاموزم، از صمیم قلب تو را حمد خواهم گفت!
ای يهوه، فرایض تو را بجا خواهم آورد؛ تو هیچگاه مرا ترک نکن!
مرد جوان چگونه میتواند زندگی خود را پاک نگاه دارد؟ بهوسیلۀ خواندن کلام خدا و اطاعت از دستورهای آن!
يهوها، با تمام وجودم تو را میجویم، پس نگذار از احکام تو منحرف شوم.
کلام تو را در دل خود حفظ میکنم و به خاطر میسپارم تا مبادا نسبت به تو گناه ورزم!
ای يهوه متبارک، فرایض خود را به من بیاموز!
تمام قوانین تو را با صدای بلند بیان خواهم کرد.
بیش از هر چیز دیگر، از پیروی قوانین تو لذت میبرم! در کلام تو تفکر خواهم کرد و فرمانهایت را به خاطر خواهم سپرد.
از فرایض تو لذت میبرم و هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد.
يهوها، به خدمتگزارت احسان نما تا زنده بمانم و کلام تو را اطاعت کنم.
چشمانم را بگشا تا حقایق شگفتانگیز شریعت تو را ببینم.
من در این دنیا غریب هستم؛ ای خدا، احکام خود را از من مخفی مدار.
اشتیاق به دانستن قوانین تو، همچون آتش همواره جانم را میسوزاند!
تو متکبران ملعون را که از احکام تو منحرف میشوند، مجازات خواهی کرد.
ننگ و رسوایی را از من بگیر، زیرا احکام تو را انجام دادهام.
حکمرانان مینشینند و بر ضد من توطئه میچینند، اما من به فرایض تو فکر میکنم.
احکام تو موجب شادی من است و همیشه مرا راهنمایی کرده است.
ای يهوه، جانم به خاک چسبیده است؛ مطابق کلامت مرا زنده ساز!
راههای خود را آشکار کردم و تو مرا اجابت فرمودی. اکنون فرایض خود را به من بیاموز.
فرمانهایت را به من یاد ده تا دربارهٔ کلام شگفتانگیز تو تفکر نمایم.
جان من از حزن و اندوه پژمرده میشود؛ با کلامت جان مرا تازه ساز!
نگذار به راه خطا روم؛ شریعت خود را به من بشناسان.
من راه وفاداری را اختیار نمودهام و قوانین تو را از نظر خود دور نداشتهام.
يهوها، احکام تو را بجا میآورم؛ مگذار شرمنده شوم.
با اشتیاق فراوان در احکام تو گام برمیدارم، زیرا تو دل مرا از بند رها ساختی.
ای يهوه، راه اجرای فرایض خود را به من بیاموز و من همیشه آنها را انجام خواهم داد.
به من فهم و حکمت بده تا با تمام دل شریعت تو را نگاه دارم.
مرا در راه احکامت هدایت کن، زیرا از آنها لذت میبرم.
دل مرا به سوی احکامت مایل ساز، نه به سوی حرص و طمع!
مگذار به آنچه بیارزش است توجه کنم؛ مرا با کلامت احیا کن!
طبق وعدهای که به من دادهای عمل نما همان وعدهای که تو به مطیعان خود میدهی!
از آن رسوایی که میترسم مرا برهان، زیرا قوانین تو نیکوست!
يهوها، مشتاق فرمانهای تو هستم! ای اللها عادل، جان مرا تازه ساز!
ای يهوه، بر من محبت فرما و طبق وعدهات مرا نجات ده
تا بتوانم پاسخ مخالفانم را بدهم، زیرا آنان مرا برای اینکه بر تو اعتماد دارم، سرزنش میکنند.
قدرت بیان حقیقت را از من مگیر، زیرا به قوانین تو امید بستهام.
پیوسته شریعت تو را نگاه خواهم داشت، تا ابدالآباد!
در آزادی کامل زندگی خواهم کرد، زیرا همیشه مطیع فرمانهایت هستم.
احکام تو را در حضور پادشاهان اعلام خواهم کرد و از این کار خود شرمنده نخواهم شد.
از اطاعت کردن احکامت لذت میبرم، زیرا آنها را دوست دارم.
احکام تو را با جان و دل میپذیرم و دربارهٔ فرایض تو تفکر میکنم.
يهوها، قولی را که به بندهٔ خود دادهای به یاد آور، زیرا مرا بهوسیلۀ آن امیدوار ساختهای.
در زمان مصیبت بهوسیلۀ کلامت تسلی یافتم، زیرا وعدهٔ تو حیات به جان من بخشید.
متکبران مرا بسیار مسخره کردند، اما من هرگز شریعت تو را ترک نکردم.
ای يهوه، قوانین تو را که در زمانهای قدیم صادر کرده بودی، به یاد آوردم و بهوسیلۀ آنها خود را دلداری دادم.
وقتی میبینم بدکاران شریعت تو را میشکنند، بسیار خشمگین میشوم.
هر جا مسکن گزینم، فرایض تو سرود من خواهند بود.
ای يهوه، در شب نیز افکارم متوجهٔ توست و دربارهٔ شریعت تو میاندیشم.
سعادت من در این است که از فرامین تو اطاعت کنم.
ای يهوه، تو نصیب من هستی! قول میدهم که کلامت را نگاه دارم.
با تمام دل خود طالب رضامندی تو میباشم، طبق وعدهات بر من رحم فرما!
دربارهٔ زندگی خود بسیار اندیشیدم و به سوی تو آمدم تا از احکام تو پیروی کنم.
با شتاب آمدم تا احکام تو را اجرا کنم.
بدکاران کوشیدند مرا به گناه بکشانند، اما من شریعت تو را فراموش نکردم.
در نیمههای شب برمیخیزم تا تو را به سبب قوانین عادلانهات ستایش کنم.
من دوست همهٔ کسانی هستم که تو را گرامی میدارند و فرمانهایت را انجام میدهند.
ای يهوه، زمین از محبت تو پر است! فرایض خود را به من بیاموز!
يهوها، همانگونه که وعده دادی، بر بندهات احسان فرمودهای.
حکمت و قضاوت صحیح را به من یاد ده، زیرا به احکام تو ایمان دارم.
پیش از اینکه تو مرا تنبیه کنی، من گمراه بودم، اما اینک پیرو کلام تو هستم.
تو نیک هستی و نیکی میکنی! فرایض خود را به من بیاموز!
متکبران دروغها دربارهٔ من میگویند، اما من از صمیم قلب مطیع فرمانهایت هستم.
دل آنها سخت و بیاحساس است، اما من از شریعت تو لذت میبرم.
تو مرا تنبیه کردی و این به نفع من تمام شد، زیرا باعث شد فرایض تو را بیاموزم.
شریعت تو برای من از تمام زر و سیم دنیا با ارزشتر است.
ای يهوه، تو مرا آفریدهای؛ پس به من دانش عطا کن تا احکام تو را بیاموزم.
آنان که تو را گرامی میدارند، از دیدن من خوشحال میشوند، زیرا من نیز بر کلام تو توکل دارم.
ای يهوه، میدانم که قوانین تو عدل است، و مرا منصفانه تنبیه نمودهای.
اکنون طبق وعدهای که فرمودهای، بگذار محبت تو مایهٔ تسلی من شود.
بر من رحم فرما تا جانم تازه شود، زیرا از شریعت تو لذت میبرم!
باشد که متکبران شرمنده شوند، زیرا با دروغهای خود مرا آزار رساندند؛ اما من دربارهٔ فرمانهایت تفکر خواهم کرد.
ای يهوه، بگذار آنانی که تو را گرامی میدارند و با احکام تو آشنا هستند، نزد من آیند.
مرا یاری ده که به طور کامل از فرایض تو اطاعت کنم تا شرمنده نشوم!
يهوها، آنقدر انتظار کشیدم مرا نجات دهی که خسته و فرسوده شدم؛ اما هنوز به وعدهٔ تو امیدوارم!
از بس منتظر شدم به وعدهٔ خود وفا کنی، چشمانم تار گردید! يهوها، چه وقت به کمک من خواهی آمد؟
مانند مشک دوده گرفته و چروکیده شدهام؛ اما فرایض تو را فراموش نکردهام.
تا به کی باید منتظر باشم؟ کی آزاردهندگان مرا مجازات خواهی کرد؟
متکبران که با شریعت تو مخالفت میکنند، برای من چاه کندهاند تا مرا گرفتار سازند.
ای يهوه، تمام احکام تو قابل اعتماد میباشند. متکبران به ناحق مرا عذاب دادند. يهوها، به دادم برس!
نزدیک بود مرا از بین ببرند، اما من از فرامین تو غافل نشدم.
يهوها، تو پر از محبتی؛ به جان من حیات ببخش تا احکامت را بجا آورم.
ای يهوه، کلام تو تا ابد در آسمانها پایدار خواهد ماند.
وفاداری تو در همهٔ نسلها همچنان پا برجا خواهد بود و مانند زمینی که آفریدهای ثابت خواهد ماند.
همهٔ کاینات به فرمان تو تا به حال باقی ماندهاند، زیرا تمام آنها در خدمت تو هستند.
اگر شریعت تو مایهٔ شادمانی من نشده بود، بدون شک تا به حال از غصه مرده بودم!
فرمانهایت را هرگز فراموش نخواهم کرد، زیرا بهوسیلۀ آنها مرا حیات بخشیدی.
من از آن تو هستم، نجاتم ده. کوشیدهام فرمانهای تو را نگاه دارم.
بدکاران منتظرند مرا نابود کنند اما من به احکام تو میاندیشم.
برای هر کمالی انتهایی دیدم، اما حکم تو کامل و بیانتهاست!
يهوها، شریعت تو را چقدر دوست دارم! تمام روز در آن تفکر میکنم.
احکام تو مرا از مخالفانم حکیمتر ساخته است، زیرا همیشه در ذهن و وجود من است.
آری، حتی از معلمان خود نیز داناتر شدهام، زیرا همیشه در احکامت تفکر میکنم.
از ریشسفیدان قوم خود نیز خردمندتر شدهام، زیرا فرمانهای تو را اطاعت کردهام.
از رفتن به راه بد پرهیز کردهام، زیرا خواست من این بوده که کلام تو را اطاعت کنم.
از قوانین تو دور نشدهام، زیرا تعلیم تو برای من نیک بوده است.
کلام تو برای جان من شیرین است؛ حتی شیرینتر از عسل!
از فرامین تو دانش و حکمت کسب کردم، به همین جهت از هر راه کج بیزار و گریزانم.
کلام تو چراغ راهنمای من است؛ نوری است که راه را پیش پایم روشن میسازد!
قول دادهام که از قوانین عادلانهٔ تو اطاعت کنم و به قول خود وفادار خواهم ماند.
ای يهوه، بسیار درمانده و پریشان هستم؛ همانگونه که وعده فرمودهای، جان مرا حیات ببخش!
يهوها، دعای شکرگزاری مرا بپذیر و قوانین خود را به من بیاموز.
جان من دائم در معرض خطر قرار میگیرد؛ اما من شریعت تو را فراموش نمیکنم.
بدکاران بر سر راه من دام مینهند؛ اما من از فرمانهای تو منحرف نمیشوم.
احکام تو تا ابد در خزانهٔ قلبم خواهد ماند، زیرا مایهٔ شادی قلبم میباشد.
با خود عهد بستهام که تا دم مرگ فرایض تو را اطاعت کنم!
از مردمان دورو و متظاهر بیزارم، اما شریعت تو را دوست دارم.
تو پناهگاه و سپر من هستی؛ امید من به وعدهٔ توست.
ای بدکاران، از من دور شوید؛ زیرا من احکام اللها خود را بجا میآورم.
يهوها، طبق وعدهای که به من دادهای قدرت عطا فرما تا زنده بمانم. مگذار امیدم به یاس و نومیدی تبدیل شود.
از من حمایت کن تا از دست دشمنانم ایمن باشم و به حفظ فرایض تو بپردازم.
تو همهٔ کسانی را که فرایض تو را قبول نمیکنند از خود میرانی و تمام نقشههای اغفال کنندهٔ آنها را بیاثر میسازی.
تمام بدکاران روی زمین را مانند تفاله دور خواهی انداخت، به همین دلیل است که من احکام تو را دوست دارم.
ای يهوه، ترس تو در دل من است و از داوریهای تو هراسانم.
يهوها، مرا به دست دشمنانم تسلیم نکن، زیرا آنچه را که درست و عادلانه بوده است، انجام دادهام.
به من اطمینان بده که مرا یاری خواهی کرد؛ مگذار متکبران بر من ظلم کنند.
آنقدر چشم انتظار ماندم که بیایی و مرا نجات دهی که چشمانم تار شد.
با من طبق محبت خود عمل نما و فرایض خود را به من بیاموز.
من خدمتگزار تو هستم؛ به من دانایی عنایت فرما تا احکامت را درک نمایم.
يهوها، زمان آن رسیده که تو اقدام کنی، زیرا مردم از شریعت تو سرپیچی میکنند.
من احکام تو را دوست دارم؛ آنها را بیش از طلا و زر خالص دوست دارم.
همهٔ فرمانهای تو را، در هر موردی، صحیح میدانم؛ اما از هر نوع تعلیم دروغ متنفرم.
ای يهوه، احکام تو بسیار عالی است؛ از صمیم قلب آنها را اطاعت میکنم.
درک کلام تو به انسان نور میبخشد و سادهدلان را خردمند میسازد.
دهان خود را باز میکنم و لَهلَه میزنم، زیرا مشتاق احکام تو هستم.
همانگونه که بر دوستداران خود رحمت میفرمایی، بر من نیز نظر لطف بیفکن و مرا مورد رحمت خود قرار ده.
با کلامت مرا راهنمایی کن تا مغلوب بدی نشوم.
مرا از دست ظالمان نجات ده تا فرمانهای تو را انجام دهم.
روی خود را بر خادم خود تابان ساز، و فرایض خود را به من بیاموز.
اشک همچون سیل از چشمانم سرازیر میشود، زیرا مردم شریعت تو را بجا نمیآورند.
ای يهوه، تو عادل هستی و قوانین تو منصفانه است.
احکامی را که وضع نمودهای تمام از عدل و انصاف سرشار است.
آتش خشم من وجود مرا میسوزاند، زیرا دشمنانم به احکام تو بیاعتنایی میکنند.
کلام تو آزموده شده و پاک است؛ خادمت چقدر آن را دوست میدارد!
من کوچک و نالایق هستم، اما از اجرای فرمانهای تو غافل نمیشوم.
عدالت تو ابدی است و شریعت تو همیشه راست و درست است.
من در زحمت و فشار هستم، ولی احکام تو موجب شادی من است!
احکام تو همیشه عادلانه است، مرا در فهم آنها یاری فرما تا روحم تازه شود!
ای يهوه، با تمام قوت خود نزد تو فریاد برمیآورم؛ مرا اجابت فرما تا فرایض تو را بجا آورم.
از تو یاری میخواهم؛ مرا نجات ده تا احکام تو را انجام دهم.
پیش از طلوع آفتاب نزد تو دعا و التماس کردم و به انتظار وعدهٔ تو نشستم.
تمام شب بیدار ماندم تا در کلام تو تفکر نمایم.
ای يهوه، به سبب محبت خود فریادم را بشنو و طبق قوانین خود جان مرا حفظ کن!
افراد شرور و بدکار، که بویی از شریعت تو نبردهاند، به من نزدیک میشوند؛
اما ای يهوه، تو در کنار من هستی. همهٔ احکام تو حقیقت است.
احکام تو را از مدتها پیش آموختهام! تو آنها را چنان تثبیت کردهای که تا ابد پا برجا بمانند.
ای يهوه، بر رنجهای من نظر کن و مرا نجات ده، زیرا من نسبت به شریعت تو بیاعتنا نبودهام.
از حق من دفاع کن و مرا آزاد ساز! طبق وعدهات جان مرا حفظ کن.
بدکاران نجات نخواهند یافت، زیرا فرایض تو را اطاعت نمیکنند.
يهوها، رحمت تو عظیم است! بگذار با حفظ قوانینت زنده بمانم!
دشمنان و آزاردهندگان من بسیارند، اما من از اطاعت نمودن احکام تو غفلت نخواهم کرد.
وقتی به بدکاران که کلام تو را اطاعت نمیکنند، نگاه میکنم، از آنها منزجر میشوم.
يهوها، ملاحظه فرما که چقدر فرمانهای تو را دوست میدارم. طبق محبت خود، جان مرا حفظ کن.
تمام قوانین تو بر حق و داوریهای تو همیشه عادلانه است.
زورمندان با بیانصافی بر من ظلم کردند، اما من کلام تو را گرامی داشتم.
به سبب وعدههای تو خوشحال هستم، خوشحال مانند کسی که گنج بزرگی یافته باشد!
از دروغ متنفر و بیزارم، اما شریعت تو را دوست دارم.
برای قوانین عادلانهٔ تو، روزی هفت بار تو را سپاس میگویم.
آنان که شریعت تو را دوست دارند از سلامتی کامل برخوردارند و هیچ قدرتی باعث لغزش آنان نخواهد شد!
ای يهوه، من احکام تو را اطاعت میکنم و امیدم به توست که مرا نجات دهی.
احکام تو را انجام میدهم و آنها را از صمیم قلب دوست میدارم.
فرامین و احکام تو را نگاه میدارم، زیرا تو ناظر بر همهٔ کارهای من هستی.
ای يهوه، فریاد مرا بشنو! طبق وعدهای که دادهای قدرت درک مرا زیاد کن.
دعایم را بشنو و طبق وعدهات مرا نجات ده!
همیشه تو را سپاس میگویم، زیرا فرایض خود را به من میآموزی.
کلامت را با سرود ستایش خواهم کرد، زیرا تمام احکام تو عادلانه است!
یار و یاور من باش، زیرا مطیع فرامین تو هستم.
ای يهوه، مشتاق دیدن عمل رهاییبخش تو هستم؛ شریعت تو لذت زندگی من است!
بگذار زنده بمانم و تو را سپاس بگویم! بگذار قوانین تو راهنمای من باشند!
مانند گوسفند گمشده سرگردان هستم! بیا و مرا دریاب، زیرا خادمت احکام تو را فراموش نکرده است.
120
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. وقتی در زحمت بودم، از يهوه کمک خواستم و او به داد من رسید.
ای يهوه مرا از دست دروغگویان و مردم حیلهگر نجات بده.
ای حیلهگران، میدانید چه در انتظار شماست؟
تیرهای تیز و اخگرهای داغ!
شما مانند مردمان «ماشک» و خیمه نشینان «قیدار» شرور هستید. وای بر من که در بین شما زندگی میکنم!
از زندگی کردن در میان این جنگطلبان خسته شدهام.
من صلح را دوست دارم، اما آنان طرفدار جنگ هستند و به سخنان من گوش نمیدهند.
121
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. چشمان خود را به کوهها دوختهام و در انتظار کمک هستم.
کمک من از جانب يهوه میآید که آسمان و زمین را آفرید.
يهوه نخواهد گذاشت پایم بلغزد و بیفتم. او که از من حمایت میکند، هرگز نمیخوابد.
او که از یسرال محافظت میکند، چشمانش به خواب نمیرود.
يهوه خودش از تو مراقبت مینماید! او در کنارت است تا از تو حمایت کند.
آفتاب در روز به تو آسیب نخواهد رسانید و نه مهتاب در شب.
يهوه، تو را از هر بدی دور نگاه میدارد و جانت را حفظ میکند.
يهوه، رفت و آمد تو را زیر نظر دارد و از تو مراقبت مینماید، از حال تا ابد.
122
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. مزمور داوود. هنگامی که به من میگفتند: «بیا تا به خانهٔ يهوه برویم» بسیار خوشحال میشدم!
و اینک اینجا در میان دروازههای یروشلیم ایستادهایم!
یروشلیم اینک بازسازی شده و دیوارهایش به هم پیوسته است.
قبایل یسرال به یروشلیم میآیند تا طبق دستوری که يهوه به ایشان داده است، او را سپاس گویند و پرستش کنند.
در اینجا تختهای داوری برپاست، تختهایِ خاندان داوود.
برای برقراری صلح و سلامتی در یروشلیم دعا کنید! همهٔ کسانی که این شهر را دوست دارند، کامیاب باشند.
ای یروشلیم، صلح و سلامتی در حصارهای تو و رفاه و آسایش در قصرهایت برقرار باد!
به خاطر خانواده و دوستان خویش میگویم: «صلح و آرامش بر تو باد!»
ای یروشلیم، به خاطر خانهٔ یهوه اللها ما، سعادت تو را خواهانم.
123
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. به سوی تو چشمان خود را برمیافرازم، ای اللهای که در آسمانها نشسته و حکمرانی میکنی!
چنانکه غلامان و کنیزان از اربابان خود رحمت و کمک انتظار دارند چشمان ما نیز بر یهوه، اللها ما دوخته شده است تا بر ما رحمت فرماید.
ای يهوه، بر ما رحمت فرما! بر ما رحمت فرما، زیرا به ما اهانت بسیار شده است.
جانمان به لب رسیده است از تمسخر گستاخان و تحقیر متکبران.
124
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. مزمور داوود. اگر يهوه با ما نمیبود چه میشد؟ بگذار یسرال بگوید:
اگر يهوه با ما نمیبود هنگامی که دشمنان بر ما یورش آوردند،
آنها در خشم آتشین خود ما را زنده میبلعیدند!
سیل ما را با خود میبُرد و آبها از سر ما میگذشت.
آری، در گردابها غرق میشدیم!
سپاس بر يهوه که نگذاشت ما شکار دندانهای آنها شویم.
همچون پرنده، از دام صیاد گریختیم. دام پاره شد و ما نجات یافتیم.
مددکار ما يهوه است که آسمان و زمین را آفرید.
125
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. آنانی که بر يهوه توکل دارند، مانند کوه صهیون، همیشه ثابت و پا برجا هستند.
چنانکه کوهها گرداگرد شهر یروشلیم هستند، همچنان يهوه گرداگرد قوم خود است و تا ابد از آنها محافظت میکند!
گناهکاران در سرزمین نیکوکاران همیشه حکمرانی نخواهند کرد، و گرنه نیکوکاران نیز دست خود را به گناه آلوده خواهند کرد.
ای يهوه، به نیکوکاران و آنانی که دلشان با تو راست است، احسان کن،
اما آنانی را که به راههای کج خود میروند، با سایر بدکاران مجازات کن. صلح و سلامتی بر یسرال باد!
126
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. هنگامی که يهوه ما را از اسارت به یروشلیم باز آورد، فکر کردیم که خواب میبینیم!
سپس دهان ما از خنده پر شد و سرود شادی سر دادیم! آنگاه قومهای دیگر دربارهٔ ما گفتند: « يهوه برای بنییسرال کارهای شگفتانگیز کرده است!»
آری يهوها، تو برای ما کارهای شگفتانگیز کردهای و ما شادمانیم!
ای يهوه، آنچه را از دست دادهایم به ما بازگردان؛ چنانکه باران، آب را به زمین خشک باز میگرداند.
بگذار آنانی که با اشک میکارند، با شادی درو کنند!
کسانی که با گریه بیرون رفته بذر میافشانند، با شادی محصول خود را باز خواهند آورد.
127
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. مزمور سلیمان. اگر يهوه خانه را بنا نکند، بناکنندگانش زحمت بیهوده میکشند؛ اگر يهوه شهر را نگهبانی نکند، نگهبانان بیهوده نگهبانی میکنند.
بیهوده است که شما برای امرار معاش، این همه زحمت میکشید، صبح زود بر میخیزید و شب دیر میخوابید؛ زیرا هنگامی که عزیزان يهوه در خوابند، او برای ایشان تدارک میبیند.
فرزندان هدایایی هستند از جانب يهوه. آنها پاداشی هستند که يهوه به انسان میدهد.
پسرانی که برای مرد جوان متولد میشوند، همچون تیرهای تیزی هستند در دست او.
خوشا به حال کسی که ترکش خود را از چنین تیرهایی پر میکند! او در جدل با دشمنان هرگز مغلوب نخواهد شد.
128
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. خوشا به حال کسی که يهوه را گرامی میدارد و از راههای او پیروی میکند.
حاصل دسترنج او پربرکت خواهد بود و او مبارک و کامیاب خواهد شد.
زن او در خانهاش همچون درخت انگور پرثمر خواهد بود. فرزندانش مانند نهالهای زیتون قوی و سالم، به دور سفرهاش خواهند نشست.
این است پاداش يهوه به کسی که او را گرامی میدارد.
يهوه تو را از صهیون برکت دهد! باشد که تو در تمام روزهای زندگانیت شاهد سعادت یروشلیم باشی!
باشد که تو عمر دراز کنی و نوههای خود را ببینی! صلح و سلامتی بر یسرال باد!
129
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. از ایام جوانیام دشمنانم بر من ظلم بسیار کردند. یسرال بگوید:
«از ایام جوانیام دشمنانم بر من ظلم بسیار کردند، اما نتوانستند مرا از پای درآورند.
ضربات شلّاق آنان پشت مرا به شکل زمینی شیار شده درآورد،
اما يهوه مرا از اسارت آنان آزاد ساخت.»
سرنگون شوند تمام کسانی که از یسرال نفرت دارند!
همچون علفی باشند که بر پشت بامها میروید، که پیش از آنکه آن را بچینند، میخشکد
و کسی آن را جمع نمیکند و به شکل بافه نمیبندد.
رهگذران آنان را برکت ندهند و نگویند: «برکت يهوه بر شما باد!» و یا «ما شما را به نام يهوه برکت میدهیم.»
130
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. ای يهوه، از گرداب غم نزد تو فریاد برمیآورم.
يهوها، صدای مرا بشنو و به نالهام گوش فرا ده!
ای يهوه، اگر تو گناهان ما را به نظر آوری، کیست که بتواند تبرئه شود؟
اما تو گناهان ما را میبخشی، پس تو را گرامی میداریم و از تو اطاعت میکنیم.
من بیصبرانه منتظر يهوه هستم و به وعدهای که داده است امید بستهام.
آری، من منتظر يهوه هستم بیش از کشیکچیانی که منتظر دمیدن سپیدهٔ صبح هستند، آری، بیش از کشیکچیانی که منتظر دمیدن سپیدهٔ صبح هستند.
ای یسرال، به يهوه امیدوار باش، زیرا محبت او عظیم است؛ اوست که میتواند ما را نجات فراوان بخشد.
يهوه یسرال را از همهٔ گناهانش نجات خواهد داد.
131
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. مزمور داوود. ای يهوه، من از خودبینی و تکبر دست کشیدهام؛ از آنچه بزرگتر و بلندتر از عقل من است خود را دور نگه داشتهام.
جان مضطرب خود را آرام ساختهام. اینک، دل من، همچون کودکی که در آغوش مادر آرمیده، آرام و بیتشویش است.
ای یسرال، بر يهوه امیدوار باش، از حال تا ابد!
132
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. ای يهوه، داوود و تمام سختیهای او را به یاد آور
که چگونه برای يهوه قسم خورد و برای قدیرِ یعقوب نذر کرده، گفت:
«به خانۀ خود نخواهم رفت؛ و در بستر خویش آرام نخواهم گرفت،
خواب به چشمانم راه نخواهم داد، و نه سنگینی به مژگانم،
تا وقتی که مکانی برای ساختن خانهای برای يهوهم بیابم و مسکنی برای قدیرِ یعقوب.»
در بیتلحم راجع به صندوق عهد تو شنیدیم، و در صحرای یعاریم آن را یافتیم.
گفتیم: «بیایید به مسکن يهوه وارد شویم، و در پیشگاه او پرستش کنیم.»
ای يهوه، برخیز و همراه صندوق عهد خود که نشانهٔ قدرت توست به عبادتگاه خود بیا!
باشد که کاهنان تو جامهٔ پاکی و راستی را در بر کنند و قوم تو با شادی سرود خوانند!
ای يهوه، به خاطر بندهات داوود، پادشاه برگزیدهات را ترک نکن.
تو به داوود وعده فرمودی که از نسل او برتخت سلطنت خواهد نشست، و تو به وعدهات عمل خواهی کرد.
و نیز به داوود گفتی که اگر فرزندانش از احکام تو اطاعت کنند، نسل اندر نسل سلطنت خواهند کرد.
ای يهوه، تو یروشلیم را برگزیدهای تا در آن ساکن شوی.
تو فرمودی: «تا ابد در اینجا ساکن خواهم بود، زیرا اینچنین اراده نمودهام.
آذوقهٔ این شهر را برکت خواهم داد و فقیرانش را با نان سیر خواهم نمود.
کاهنانش را در خدمتی که میکنند برکت خواهم داد، و مردمش با شادی سرود خواهند خواند.
«در اینجا قدرت داوود را خواهم افزود و چراغ مسیح خود را روشن نگه خواهم داشت.
دشمنان او را با رسوایی خواهم پوشاند، اما سلطنت او شکوهمند خواهد بود.»
133
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. مزمور داوود. چه خوشایند و چه دلپسند است که قوم خدا به یکدلی با هم زندگی کنند!
یکدلی، همچون روغن خوشبویی است که بر سر «هارون» ریخته میشود و بر ریش و ردایش میچکد!
یکدلی، مانند شبنمی است که بر کوه بلند حرمون مینشیند و از آنجا بر کوههای یروشلیم فرود میآید. در آنجاست که يهوه برکت خود را عنایت میکند، برکت زندگی جاوید را.
134
سرود زائران به هنگام بالا رفتن به یروشلیم. يهوه را ستایش کنید، ای همهٔ خدمتگزاران يهوه که شبانگاه در خانۀ يهوه خدمت میکنید.
دستهای خود را به پیشگاه مقدّس يهوه برافرازید و او را پرستش کنید.
يهوهی که آسمان و زمین را آفرید، شما را از صهیون برکت خواهد داد.
135
سپاس بر يهوه! نام يهوه را بستایید! ای خدمتگزاران يهوه، او را نیایش کنید!
ای کسانی که در صحن خانهٔ يهوه میایستید، او را پرستش نمایید!
يهوه را شکر کنید، زیرا او نیکوست. نام يهوه را بسرایید، زیرا نام او دلپسند است.
يهوه یعقوب را برای خود برگزید، و یسرال را تا قوم خاص او باشد.
میدانم که يهوه بزرگ است و از جمیع اللهاان برتر!
او هر آنچه که بخواهد، در آسمان و زمین و حتی اعماق دریا، انجام میدهد.
ابرها را از جاهای دور دست زمین برمیآورد، رعد و برق و باد و باران ایجاد میکند.
يهوه پسران ارشد مصریها را کشت و نخستزادههای حیواناتشان را هلاک کرد.
او بر ضد فرعون و قومش معجزات و علامات عظیم در مصر انجام داد.
ممالک بزرگ را مجازات کرد و پادشاهان مقتدر را از بین برد:
سیحون، پادشاه اموریها و عوج، پادشاه باشان و همهٔ پادشاهان کنعان را،
و سرزمین آنها را همچون میراث به قوم خود یسرال بخشید.
ای يهوه، نام تو تا ابد باقی است! همهٔ نسلها تو را به یاد خواهند آورد.
تو قوم خود را داوری خواهی نمود و بر بندگان خود رحم خواهی کرد.
اللهاان قومهای دیگر، بتهای ساخته شده از طلا و نقره هستند.
دهان دارند، ولی سخن نمیگویند؛ چشم دارند، اما نمیبینند؛
گوش دارند، ولی نمیشنوند؛ حتی قادر نیستند نفس بکشند!
سازندگان و پرستندگان بتها نیز مانند آنها هستند.
ای بنییسرال، يهوه را ستایش کنید! ای کاهنان، ای خاندان هارون، يهوه را ستایش کنید!
ای لاویان، يهوه را ستایش کنید! ای خداشناسان، او را ستایش کنید!
ای مردم یروشلیم، يهوه را ستایش کنید، زیرا او در یروشلیم ساکن است! سپاس بر يهوه!
136
يهوه را شکر گویید، زیرا او نیکوست و محبتش ابدیست.
اللها اللهاان را شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست.
اللها اللهاان را شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست.
او را که معجزات عظیم میکند شکر کنید، زیرا محبتش ابدیست؛
او را که آسمانها را با حکمت خویش آفرید شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست؛
او را که خشکی را بر آبها قرار داد شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست؛
او را که خورشید و ماه را در آسمان آفرید شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست؛
آفتاب را برای فرمانروایی بر روز آفرید، زیرا محبتش ابدیست؛
و ماه و ستارگان را برای فرمانروایی بر شب، زیرا محبتش ابدیست.
خدا را که پسران ارشد مصریها را کشت شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست؛
او بنییسرال را از مصر بیرون آورد، زیرا محبتش ابدیست؛
با دستی قوی و بازویی بلند چنین کرد، زیرا محبتش ابدیست؛
دریای سرخ را شکافت، زیرا محبتش ابدیست؛
و بنییسرال را از میان آن عبور داد، زیرا محبتش ابدیست؛
فرعون و لشکر او را در دریای سرخ غرق ساخت، زیرا محبتش ابدیست.
او را که قوم خود را در صحرا رهبری کرد شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست.
او پادشاهان بزرگ را زد، زیرا محبتش ابدیست؛
و شاهان قدرتمند را از بین برد، زیرا محبتش ابدیست؛
سیحون، پادشاه اموریها، زیرا محبتش ابدیست؛
و عوج، پادشاه باشان، زیرا محبتش ابدیست؛
سرزمینهای ایشان را به میراث داد، زیرا محبتش ابدیست؛
میراثی برای خادم خود یسرال، زیرا محبتش ابدیست.
يهوهْ ما را در مشکلاتمان به یاد آورد، زیرا محبتش ابدیست؛
او ما را از دست دشمنانمان نجات داد، زیرا محبتش ابدیست.
او روزی همهٔ جانداران را میرساند، زیرا محبتش ابدیست.
اللها آسمانها را شکر گویید، زیرا محبتش ابدیست.
137
کنار نهرهای بابِل نشستیم و یروشلیم را به یاد آوردیم و گریستیم.
بربطهای خویش را بر شاخههای درختان بید آویختیم،
زیرا اسیرکنندگانِ ما از ما سرود طلب کردند و عذاب دهندگان ما سرودهای شادمانی خواسته گفتند: «یکی از سرودهای یروشلیم را برای ما بخوانید!»
اما چگونه سرودهای يهوه را بخوانیم، زمانی که در سرزمین بیگانه هستیم؟
ای یروشلیم، اگر تو را فراموش کنم، دست راست من از کار بیفتد تا دیگر بربط ننوازم؛
اگر از فکر تو غافل شوم و تو را بر همهٔ خوشیهای خود ترجیح ندهم، زبانم لال شود تا دیگر سرود نخوانم.
ای يهوه، به یاد آور روزی را که یروشلیم محاصره شده بود و ادومیان فریاد برمیآوردند: «شهر را آتش بزنید و آن را با خاک یکسان کنید!»
ای بابِل، تو ویران خواهی شد! متبارک باد آنکه همان بلایی را که تو بر سر ما آوردی، بر سر خودت بیاورد.
سعادتمند باد کسی که کودکان تو را بگیرد و آنها را بر صخرهها بکوبد!
138
مزمور داوود. ای يهوه، از صمیم قلب تو را سپاس میگویم. در حضور اللهاان تو را شکر میکنم.
به سوی خانهٔ مقدّس تو خم شده، تو را عبادت میکنم و نام تو را به سبب محبت و وفاداریت میستایم. به خاطر نام خود، به تمام وعدههایی که میدهی عمل میکنی.
هرگاه دعا کنم، جوابم را میدهی و به جانم قوت میبخشی.
ای يهوه، تمام پادشاهان جهان وقتی وعدههای تو را بشنوند تو را خواهند ستود.
آری، آنان کارهایی را که تو انجام دادهای خواهند سرایید زیرا پرشکوه و پرجلال هستی.
اگرچه يهوه متعال است، اما به افراد فروتن توجه مینماید و کارهای متکبران از نظر او پوشیده نیست.
يهوها، هر چند اکنون در سختی هستم، اما تو مرا خواهی رهانید؛ تو دشمنان مرا مجازات خواهی کرد و مرا با قدرت خویش نجات خواهی داد.
تو کار مرا به کمال خواهی رساند. ای يهوه، محبت تو ابدیست. کاری را که آغاز نمودهای به کمال برسان.
139
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. ای يهوه، تو مرا آزموده و شناختهای.
تو از نشستن و برخاستن من آگاهی. فکرهای من از تو پوشیده نیست.
تو کار کردن و خوابیدن مرا زیر نظر داری و از همهٔ راهها و روشهای من باخبر هستی.
حتی پیش از آنکه سخنی بر زبان آورم تو آن را میدانی.
مرا از هر سو احاطه کردهای و دست محافظ خود را بر من نهادهای.
شناختی که تو از من داری بسیار عمیق است و من یارای درک آن را ندارم.
از روح کجا میتوانم بگریزم؟ از حضور تو کجا میتوانم بروم؟
اگر به آسمان صعود کنم، تو در آنجا هستی؛ اگر به اعماق زمین فرو روم، تو در آنجا هستی.
اگر بر بالهای سحر سوار شوم و به آن سوی دریاها پرواز کنم،
در آنجا نیز حضور داری و با نیروی دست خود مرا هدایت خواهی کرد.
اگر خود را در تاریکی پنهان کنم یا روشنایی اطراف خود را به ظلمت شب تبدیل کنم،
نزد تو تاریکی تاریک نخواهد بود و شب همچون روز روشن خواهد بود. شب و روز در نظر تو یکسان است.
تو همۀ اعضای ظریف درون بدن مرا آفریدی؛ تو مرا در رَحِم مادرم در هم تنیدی.
تو را شکر میکنم که مرا اینچنین شگفتانگیز آفریدهای! با تمام وجود دریافتهام که کارهای تو عظیم و شگفتانگیز است.
وقتی استخوانهایم در رحم مادرم به دقت شکل میگرفت و من در نهان نمو میکردم، تو از وجود من آگاه بودی؛
حتی پیش از آنکه من به وجود بیایم تو مرا دیده بودی. پیش از آنکه روزهای زندگی من آغاز شود، تو همهٔ آنها را در دفتر خود ثبت کرده بودی.
اللهاا، چه عالی و چه گرانبها هستند نقشههایی که تو برای من داشتهای!
حتی قادر به شمارش آنها نیستم؛ آنها از دانههای شن نیز بیشترند! هر روز که از خواب بیدار میشوم کماکان خود را در حضور تو میبینم.
اللهاا، بدکاران را نابود کن! ای جنایتکاران از من دور شوید!
يهوها، آنان دربارهٔ تو سخنان زشت بر زبان میآورند و به تو کفر میگویند.
پس ای يهوه، آیا حق ندارم از کسانی که از تو نفرت دارند، متنفر باشم؟
آری، از آنها بسیار متنفر خواهم بود و دشمنان تو را دشمنان خود تلقی خواهم کرد!
اللهاا، مرا بیازما و دلم را بشناس؛ مرا امتحان کن و افکار پریشانم را بدان.
ببین آیا فساد و نادرستی در من هست؟ تو مرا به راه حیات جاوید هدایت فرما.
140
برای رهبر سرایندگان. مزمور داوود. ای يهوه، مرا از دست مردان شرور نجات ده! مرا از دست ظالمان محفوظ نگاه دار!
آنها تنها به شرارت میاندیشند و همواره در فکر بر پا کردن نزاع هستند.
زبانشان مانند نیش مار سمی تند و تیز است و زهر مار از لبانشان میچکد.
ای يهوه، مرا از دست مردان شرور محفوظ نگه دار. مرا از دست مردان ظالم که برای سرنگونی من نقشه میکشند، حفظ فرما.
مردان متکبر بر سر راه من دام میگذارند، بندهای تور خود را پهن میکنند تا مرا گرفتار سازند.
ای يهوه، من تو را اللها خود میدانم. فریاد مرا بشنو و به داد من برس.
ای یهوه، يهوه من، تو قوت و نجات من هستی. تو سر مرا در روز جنگ محفوظ داشتی.
ای يهوه، نگذار بدکاران به مراد دل خود برسند و کامیاب شده، مغرور شوند.
بگذار آنچه بر ضد من اندیشیدهاند بر سر خودشان بیاید.
ای کاش پارههای آتش بر سرشان بریزد و آنها را بسوزاند، ای کاش به چاه عمیق افکنده شوند و هرگز از آن بیرون نیایند.
ای کاش آنان که به ناحق به دیگران تهمت میزنند، کامیاب نشوند. ای کاش شخص ظالم بهوسیلۀ ظلم و شرارت خودش نابود شود.
يهوها، میدانم که تو به داد ستمدیدگان خواهی رسید و حق آنان را از ظالمان خواهی گرفت.
ای يهوه، عادلان نام تو را ستایش خواهند کرد و صالحان در حضور تو خواهند زیست.
141
مزمور داوود. ای يهوه، تو را به یاری میطلبم، پس نزد من بشتاب! وقتی فریاد برمیآورم و کمک میخواهم، صدای مرا بشنو!
بگذار دعای من مانند بخور در حضورت پذیرفته شود، و برافراشتن دستهایم به سوی تو، همچون قربانی شامگاهی باشد.
ای يهوه، تو مراقب سخنان من باش و زبانم را نگاه دار.
هر نوع تمایل بد را از من دور کن، مبادا با مردان بدکار مرتکب اعمال زشت شوم و در بزم آنها شرکت کنم.
بگذار مرد عادل مرا بزند که لطفی در حق من خواهد بود؛ بگذار مرا تأدیب و تنبیه کند که برایم افتخار خواهد بود و از آن اِبا نخواهم کرد. اما با بدکاران مخالفت خواهم کرد و دعا خواهم کرد که به سزای اعمالشان برسند.
وقتی رهبران این بدکاران از صخرهها به پایین پرتاب شوند، آنگاه سخنان مرا خواهند شنید و خواهند فهمید که درست است.
استخوانهایشان مانند سنگهایی که در اثر خیش زدن پخش میشوند، به هر سو پراکنده خواهند شد.
ای يهوه، از تو انتظار کمک دارم. تو پناهگاه من هستی. نگذار بدکاران مرا از بین ببرند.
مرا از دام و تلهٔ شروران برهان.
بگذار من جان به در برم، اما آنان در دام خود گرفتار شوند.
142
قصیدۀ داوود دربارۀ زمانی که در غار بود. دعا. با صدای بلند نزد يهوه فریاد میزنم و درخواست کمک مینمایم.
تمام شکایات خود را به حضور او میآورم و مشکلات خود را برای او بازگو میکنم.
وقتی جانم به لب میرسد او به کمکم میشتابد و راهی پیش پایم مینهد. دشمنانم بر سر راه من دام میگذارند.
به اطراف خود نگاه میکنم و میبینم کسی نیست که مرا کمک کند. پناهی ندارم و کسی به فکر من نیست.
ای يهوه، نزد تو فریاد برمیآورم، و میگویم، «تویی پناهگاه من. در زندگی، تنها تو را آرزو دارم.
فریادم را بشنو، زیرا بسیار درمانده هستم. مرا از دست دشمنانم برهان، زیرا آنها بسیار قویتر از من هستند.
مرا از این پریشانی و اسارت آزاد کن، تا تو را به سبب خوبیهایی که برایم کردهای در جمع عادلان ستایش کنم.»
143
مزمور داوود. ای يهوه، دعای مرا بشنو و به التماس من گوش بده! تو عادل و امین هستی، پس دعایم را اجابت فرما.
بندهٔ خود را محاکمه نکن، زیرا هیچکس در نزد تو عادل و بیگناه نیست.
دشمن مرا از پای درآورده و به زمین کوبیده است! روزگارم را آنچنان سیاه کرده که مرگ را در چند قدمی خود میبینم!
روحیهٔ خود را به کلی باختهام و از ترس نزدیک است قالب تهی کنم.
گذشتهٔ خود را به یاد میآورم و به کارهایی که تو ای خدا، برای من انجام دادهای میاندیشم.
دستهای خود را به سوی تو دراز میکنم. جان من همچون زمین خشک، تشنه و طالب توست!
ای يهوه، دعای مرا هر چه زودتر اجابت فرما، زیرا نومید و مأیوسم. روی خود را از من برنگردان، مبادا بمیرم.
هر روز صبح محبت خود را به من بنمایان، زیرا بر تو توکل دارم. راهی را که باید بپیمایم به من نشان ده، زیرا از صمیم قلب به حضور تو دعا میکنم.
ای يهوه، مرا از دست دشمنانم برهان، زیرا به تو پناه آوردهام.
مرا تعلیم ده تا ارادهٔ تو را بجا آورم، زیرا تو اللها من هستی. باشد که روح مهربان تو مرا به زمین هموار هدایت کند.
ای يهوه، به خاطر نام خود جانم را حفظ کن، به خاطر عدالت خود، مرا از این تنگی برهان.
بر من محبت فرما و همهٔ دشمنان و مخالفانم را نابود کن، زیرا من خدمتگزار تو هستم.
144
مزمور داوود. سپاس بر يهوه که تکیهگاه من است و در میدان جنگ به من قوت و مهارت میبخشد.
او همیشه با من مهربان بوده است. او سپر و قلعهٔ پناهگاه من است و مرا نجات میبخشد. بر او توکل دارم، زیرا قوم مرا زیر فرمان من نگه میدارد.
ای يهوه، انسان چیست که به او توجه نمایی؟ بنیآدم چه ارزشی دارد که به فکر او باشی؟
عمر او دمی بیش نیست؛ روزهای زندگیاش همچون سایه میگذرد.
ای يهوه، آسمان را بشکاف و فرود بیا! کوهها را لمس کن تا از آنها دود برخیزد.
رعد و برق بفرست و دشمنانت را پراکنده ساز؛ تیرهایت را پرتاب کن و آنها را از پای درآور!
دستت را از آسمان دراز کن و مرا نجات ده، مرا از میان آبهای عمیق نجات ده، از دست اجنبیان نجات ده.
دهان آنها پر از دروغ است؛ قسم میخورند که حقیقت را خواهند گفت، اما دروغ میگویند.
ای خدا، تو را سرودی تازه میسرایم! سرودم را با نغمهٔ بربطِ دَهتار برای تو میسرایم!
تو پادشاهان را نجات میدهی و خدمتگزارت داوود را از دم شمشیر میرهانی!
مرا از دست دشمن ظالم برهان؛ مرا از چنگ این بیگانگانی که سخنانشان سراسر دروغ است نجات ده!
باشد که پسران ما رشد کرده، همچون درختان تنومند و قدبلند شوند و دختران ما مانند پیکرهای سنگی خوشتراشِ قصر پادشاه گردند!
باشد که انبارهای ما از انواع محصولات پر شود و گوسفندانمان در صحراها هزاران هزار بره بزایند!
باشد که گاوانمان باردار شده، بدون زحمت بزایند! باشد که در کوچههایمان صدای آه و ناله نباشد!
خوشا به حال قومی که چنین وضعی دارند و یهوه اللها ایشان است!
145
سرود ستایش داوود. ای خدا، ای پادشاه من، تو را گرامی خواهم داشت و تا ابد ستایشت خواهم کرد!
هر روز تو را خواهم پرستید و تا ابد نامت را سپاس خواهم گفت!
ای يهوه، تو بینهایت عظیم هستی و درخور ستایشی؛ عظمت تو فوق قدرت درک انسانی است.
اعمال تو را مردم روی زمین نسل اندر نسل خواهند ستود و از کارهای تو تعریف خواهند کرد.
من از شوکتِ پرجلال عظمت تو سخن خواهم گفت و در کارهای عجیب و شگفتانگیزت تفکر خواهم کرد.
کارهای مقتدرانهٔ تو ورد زبان آنها خواهد بود و من عظمت تو را بیان خواهم نمود.
آنها دربارهٔ مهربانی بیحد تو سخن خواهند گفت و من عدالت تو را خواهم ستود.
يهوه بخشنده و مهربان است. او دیر غضبناک میشود و سرشار از محبت است.
يهوه برای همگان نیکوست. و تمام کارهایش توأم با محبت است.
ای يهوه، همهٔ مخلوقاتت تو را ستایش خواهند کرد و همهٔ مقدّسانت تو را سپاس خواهند گفت.
آنها از شکوه ملکوت تو تعریف خواهند کرد و از قدرت تو سخن خواهند گفت،
به طوری که همه متوجهٔ عظمت کارهای تو و شکوه ملکوتت خواهند شد.
پادشاهی تو جاودانی است و سلطنت تو نسل اندر نسل. يهوه امین است نسبت به همۀ وعدههای خود، و پر از محبت، نسبت به همۀ کارهای دست خویش.
يهوه همهٔ کسانی را که در زحمتند یاری میدهد و دست افتادگان را میگیرد و بر میخیزاند.
ای يهوه، چشمان همهٔ موجودات به تو دوخته شده است تا روزی آنها را به موقع به آنها برسانی.
دست پربرکت خود را به سوی آنها دراز میکنی و نیاز همگان را برآورده میسازی.
يهوه در تمام کارهایش عادل و مهربان است.
يهوه به آنانی که او را به راستی و صداقت طلب میکنند نزدیک است.
يهوه آرزوی کسانی را که او را گرامی میدارند برآورده میسازد و دعای آنها را شنیده، ایشان را نجات میبخشد.
يهوه دوستداران خویش را محفوظ میدارد، اما بدکاران را نابود میکند.
از دهان من همیشه شکرگزاری يهوه شنیده خواهد شد! باشد که همهٔ مخلوقات نام مقدّس او را تا ابد سپاس گویند!
146
سپاس بر يهوه! ای جان من، يهوه را ستایش کن.
آری، تا زندهام يهوه را سپاس خواهم گفت؛ تا نفس دارم اللها خود را ستایش خواهم کرد.
بر رهبران انسانی توکل نکنید؛ آنها همگی فانی هستند و قادر به نجات دادن نیستند.
وقتی آنها میمیرند به خاک باز میگردند و تمام نقشههایشان نقش بر آب میشود!
اما خوشا به حال کسی که اللها یعقوب مددکار اوست و امیدش بر یهوه، اللها او میباشد،
همان اللهای که آسمان و زمین و دریا و آنچه را که در آنهاست، آفرید. او اللهای است که همیشه نسبت به وعدههایش امین میماند،
به داد مظلومان میرسد، و گرسنگان را سیر میکند. يهوه اسیران را آزاد میسازد،
چشمان کوران را باز میکند و آنان را که زیر بار مشقت خم شدهاند، راست میگرداند. يهوه عادلان را دوست دارد،
از غریبان محافظت میکند، از یتیمان و بیوهزنان نگهداری مینماید؛ اما نقشههای شریران را نقش بر آب میکند.
يهوه تا ابد سلطنت مینماید. ای یروشلیم، اللها تو در طی تمام دورانها حکمرانی خواهد کرد. يهوه را سپاس باد!
147
يهوه را سپاس باد! چه نیکوست که اللها خود را با سرود بپرستیم؛ چه لذتبخش است که او را بستاییم!
يهوه یروشلیم را دوباره بنا میکند و پراکندگان یسرال را جمع مینماید.
او دلشکستگان را شفا میبخشد و زخمهای ایشان را میبندد.
يهوه حساب ستارگان را دارد و نام هر یک از آنها را میداند.
يهوه ما بزرگ و تواناست و حکمت او بیانتهاست.
او فروتنان را سرافراز میکند، اما روی شریران را به خاک میمالد.
يهوه را با سرودهای شکرگزاری بپرستید! او را با نغمهٔ بربط ستایش کنید!
او ابرها را بر آسمان میگستراند و باران را بر زمین میباراند و سبزه را بر کوهها میرویاند،
به حیوانات غذا میدهد و روزی جوجهکلاغها را میرساند.
يهوه به نیروی اسب رغبت ندارد و قدرت انسان او را خشنود نمیسازد؛
خشنودی او از کسانی است که او را گرامی میدارند و به محبت وی امید بستهاند.
ای یروشلیم، يهوه را ستایش کن! ای صهیون، اللها خود را سپاس بگو!
زیرا او دروازههایت را محکم به روی دشمن بسته و فرزندانت را که در درون هستند برکت داده است.
او مرزهایت را در صلح و آرامش نگه میدارد و تو را با بهترین نان گندم سیر مینماید.
يهوه به زمین دستور میدهد و هر چه میفرماید بهسرعت عملی میشود.
او برف را مانند لحاف بر سطح زمین میگستراند و شبنم را همچون خاکستر همه جا پخش میکند.
يهوه دانههای تگرگ را مانند سنگریزه فرو میریزد و کیست که تاب تحمل سرمای آن را داشته باشد؟
سپس دستور میدهد و یخها آب میشوند؛ باد میفرستد و آبها جاری میشوند.
او کلام خود را به یعقوب بیان کرده است، و فرایض و قوانینش را به یسرال.
این کار را تنها در مورد یسرال انجام داده است و نه قوم دیگری؛ لذا قومهای دیگر با شریعت او آشنا نیستند. يهوه را سپاس باد!
148
يهوه را سپاس باد! يهوه را از عرش برین ستایش کنید، ای کسانی که در آسمانها ساکن هستید.
ای همهٔ فرشتگان، يهوه را ستایش کنید. ای همهٔ لشکرهای آسمانی، او را ستایش کنید.
ای آفتاب و ماه، يهوه را ستایش کنید. ای همهٔ ستارگان درخشان، او را ستایش کنید.
ای آسمانها و ای بخارهایی که فوق ابرهایید، او را ستایش کنید.
همگی يهوه را ستایش کنید، زیرا به فرمان او آفریده شدید.
او شما را تا ابد بر جایتان ثابت نموده است و آنچه او ثابت نموده است هرگز تغییر نخواهد کرد.
ای همهٔ نهنگان و موجوداتی که در اعماق دریا هستید، يهوه را ستایش کنید.
ای آتش و تگرگ و مه و تندباد که مطیع فرمان يهوه هستید، او را ستایش کنید.
ای کوهها، ای تپهها، ای درختان میوهدار، ای سروهای آزاد، يهوه را ستایش کنید.
ای حیوانات وحشی و اهلی، ای پرندگان و خزندگان، يهوه را ستایش کنید.
ای پادشاهان و قومهای جهان، ای رهبران و بزرگان دنیا،
ای پسران و دختران، ای پیران و جوانان، يهوه را ستایش کنید.
همهٔ شما نام يهوه را ستایش کنید، زیرا تنها اوست اللها متعال؛ شکوه و جلال او برتر از زمین و آسمان است.
او بنییسرال را که قوم برگزیدهاش هستند توانایی میبخشد تا او را ستایش کنند. يهوه را سپاس باد!
149
يهوه را سپاس باد! برای يهوه سرودی تازه بخوانید و در جمع مؤمنان، او را ستایش کنید!
ای یسرال، به خاطر وجود آفرینندهٔ خود شاد باش؛ ای مردم یروشلیم، به سبب پادشاه خود شادی کنید!
با نغمهٔ بربط و عود، رقصکنان نام يهوه را سپاس گویید.
زیرا يهوه از قوم خود خشنود است و تاج پیروزی بر سر فروتنان مینهد.
قوم يهوه به سبب این افتخار بزرگ شاد باشند و تمام شب در بسترهای خود با شادمانی سرود بخوانند.
ای قوم يهوه، با صدای بلند او را ستایش کنید و شمشیرهای دو دم را به دست گرفته،
از قومها انتقام گیرید و ملتها را به مجازات برسانید.
پادشاهان ایشان را به زنجیرها ببندید و رؤسای آنها را به پابندهای آهنین؛
و حکم يهوه را در مورد مجازات آنها اجرا کنید. این است پیروزی و افتخار قوم او! يهوه را سپاس باد!
150
خدا را ستایش کنید! او را در خانهٔ مقدّسش ستایش کنید! توانایی او را در آسمانها ستایش کنید!
او را به سبب کارهای عظیمش ستایش کنید! عظمت بینظیر او را ستایش کنید!
او را با نغمهٔ سُرنا ستایش کنید! او را با بربط و عود ستایش کنید!
او را با دف و رقص ستایش کنید! او را با سازهای زهی و نی ستایش کنید!
او را با سنجهای خوش صدا و قوی ستایش کنید!
هر که جان در بدن دارد يهوه را ستایش کند! يهوه را سپاس باد!
proverbs
1
امثال سلیمان، پادشاه یسرال، که پسر داوود بود:
این امثال به شما کمک خواهند کرد تا حکمت و ادب بیاموزید و بتوانید سخنان پرمغز را درک کنید.
آنها به شما یاد خواهند داد چگونه رفتار عاقلانه داشته باشید و با صداقت و عدالت و انصاف عمل کنید.
این امثال به جاهلان حکمت میبخشند و به جوانان فهم و بصیرت.
با شنیدن و درک این امثال، حتی دانایان داناتر میشوند و دانشمندان چاره اندیشی کسب میکنند تا بتوانند معانی گفتار پیچیدهٔ حکیمان را بفهمند.
ترس يهوه سرآغاز دانش است. کسی که حکمت و ادب را خوار میشمارد، جاهل است.
ای جوان، نصیحت پدرت را بشنو و از تعلیم مادرت رویگردان نشو،
زیرا سخنان ایشان مانند تاج و جواهر، سیرت تو را زیبا خواهند ساخت.
وقتی گناهکاران تو را وسوسه میکنند، تسلیم نشو.
اگر آنها به تو بگویند: «بیا در کمین مردم بنشینیم و آنها را بکشیم
و مانند قبر، آنها را ببلعیم و از هستی ساقط کنیم؛
از این راه ما اشیاء قیمتی فراوان به چنگ خواهیم آورد و خانههای خود را از این غنایم پر خواهیم ساخت؛
هر چه به دست بیاوریم به تساوی بین خود تقسیم خواهیم کرد؛ پس بیا و با ما همدست شو!»
پسرم تو با آنها نرو و خود را از چنین افرادی دور نگه دار؛
زیرا آنها همیشه در پی گناه و قتل هستند.
یک پرنده وقتی میبیند برایش دام گذاشتهاند، از آن دوری میکند.
ولی این افراد چنین نیستند. آنها خودشان را به دام میاندازند و با دست خود گور خود را میکنند.
این است سرنوشت تمام کسانی که در پی سود نامشروع هستند. چنین اشخاص خود را نابود میکنند.
حکمت در کوچهها ندا میدهد.
مردم را که در سر چهارراهها و نزد دروازهٔ شهر جمع شدهاند صدا کرده، میگوید:
«ای نادانان! تا کی میخواهید نادان بمانید؟ تا کی میخواهید دانایی را مسخره کنید و از آن متنفر باشید؟
بیایید و مشورت مرا بپذیرید، و من روح خود را بر شما نازل خواهم کرد و شما را دانا خواهم ساخت.
«بارها شما را صدا کردم ولی توجه نکردید، التماس نمودم اما اعتنا ننمودید.
شما نصیحت و نکوهش مرا نپذیرفتید.
من نیز به مصیبت شما خواهم خندید، و هنگامی که بلا دامنگیرتان شود شما را مسخره خواهم کرد،
آری، وقتی بلا مانند طوفان شما را فرا گیرد و مصیبت مثل گردباد شما را احاطه کند، و سختی و بدبختی شما را از پای درآورد.
«هنگامی که آنها فریاد برآورند، به دادشان نخواهم رسید، و اگرچه با اشتیاق به دنبالم بگردند، مرا نخواهند یافت؛
زیرا از دانایی متنفر بودهاند و از يهوه اطاعت نکردهاند.
نصیحت مرا گوش نگرفتهاند و نکوهش مرا نپذیرفتهاند.
بنابراین ثمرهٔ راهی را که در پیش گرفتهاند خواهند دید.
زیرا سرکشی احمقان، ایشان را خواهد کشت و بیخیالی نادانان آنها را از پای در خواهد آورد.
ولی همهٔ کسانی که به من گوش دهند، از هیچ بلایی نخواهند ترسید و در امنیت زندگی خواهند کرد.»
2
ای پسرم، اگر به سخنانم گوش بدهی و دستورهای مرا اطاعت کنی،
به حکمت گوش فرا دهی و طالب دانایی باشی،
و اگر به دنبال فهم و بصیرت بگردی
و آن را مانند نقره و گنجهای پنهان بطلبی تا به چنگ آری،
آنگاه خدا را خواهی شناخت و اهمیت خداترسی را خواهی آموخت.
يهوه بخشندهٔ حکمت است و سخنان دهان او به انسان فهم و دانش میبخشد.
او به درستکاران حکمت میبخشد و از آنها محافظت مینماید.
او از اشخاص با انصاف و خداشناس حمایت میکند.
اگر به سخنانم گوش بدهی، خواهی فهمید که عدالت، انصاف و صداقت چیست و راه درست کدام است.
حکمت جزو وجود تو خواهد شد و دانش به تو لذت خواهد بخشید.
بصیرت و فهم تو، از تو محافظت خواهد کرد.
و تو را از افراد بدکار دور نگه خواهد داشت افرادی که سخنانشان انسان را منحرف میسازد،
افرادی که از راه راست برگشتهاند و در ظلمت گناه زندگی میکنند،
افرادی که از کارهای نادرست لذت میبرند و از کجروی و شرارت خرسند میشوند،
و هر کاری که انجام میدهند از روی حقهبازی و نادرستی است.
حکمت میتواند تو را از زنان بدکاره و سخنان فریبندهشان نجات دهد.
این گونه زنان، شوهران خود را رها نموده، پیمان مقدّس زناشویی را شکستهاند.
مردانی که به خانههای چنین زنانی قدم میگذارند، به سوی مرگ و نیستی پیش میروند و به مسیر حیات باز نمیگردند.
اما تو راه خداشناسان را پیش بگیر و از راه راست منحرف نشو،
زیرا درستکاران و خداشناسان در زمین زندگی خواهند کرد،
ولی بدکاران و خدانشناسان از زمین ریشهکن خواهند شد.
3
پسرم، چیزهایی را که به تو آموختهام هرگز فراموش نکن. اگر میخواهی زندگی خوب و طولانی داشته باشی، به دقت از دستورهای من پیروی کن.
محبت و راستی را هرگز فراموش نکن بلکه آنها را بر گردنت بیاویز و بر صفحهٔ دلت بنویس،
اگر چنین کنی هم خدا از تو راضی خواهد بود هم انسان.
با تمام دل خود به يهوه اعتماد کن و بر عقل خود تکیه منما.
در هر کاری که انجام میدهی خدا را در نظر داشته باش و او در تمام کارهایت تو را موفق خواهد ساخت.
به حکمت خود تکیه نکن بلکه از يهوه اطاعت نما و از بدی دوری کن،
و این مرهمی برای زخمهایت بوده، به تو سلامتی خواهد بخشید.
از دارایی خود برای يهوه هدیه بیاور، نوبر محصولت را به او تقدیم نما و به این وسیله او را احترام کن.
آنگاه انبارهای تو پر از وفور نعمت خواهد شد و خمرههایت از شراب تازه لبریز خواهد گردید.
پسرم، نسبت به تأدیب يهوه بیاعتنا نباش، و هرگاه سرزنشت کند، ناراحت نشو.
زیرا يهوه کسی را تأدیب میکند که دوستش میدارد. همانطور که هر پدری پسر محبوب خود را تنبیه میکند تا او را اصلاح نماید، يهوه نیز تو را تأدیب و تنبیه میکند.
خوشا به حال کسی که حکمت و بصیرت پیدا میکند؛
زیرا یافتن آن از یافتن طلا و نقره، نیکوتر است!
ارزش حکمت از جواهرات بیشتر است و آن را نمیتوان با هیچ گنجی مقایسه کرد.
حکمت به انسان زندگی خوب و طولانی، ثروت و احترام میبخشد.
حکمت زندگی تو را از خوشی و سلامتی لبریز میکند.
خوشا به حال کسی که حکمت را به چنگ آورد، زیرا حکمت مانند درخت حیات است.
يهوه به حکمت خود زمین را بنیاد نهاد و به عقل خویش آسمان را برقرار نمود.
به علم خود چشمهها را روی زمین جاری ساخت و از آسمان بر زمین باران بارانید.
پسرم، حکمت و بصیرت را نگاه دار و هرگز آنها را از نظر خود دور نکن؛
زیرا آنها به تو زندگی و عزت خواهند بخشید،
و تو در امنیت خواهی بود و در راهی که میروی هرگز نخواهی لغزید؛
با خیال راحت و بدون ترس خواهی خوابید؛
از بلایی که به طور ناگهانی بر بدکاران نازل میشود، نخواهی ترسید،
زیرا يهوه تو را حفظ کرده، نخواهد گذاشت در دام بلا گرفتار شوی.
اگر میتوانی به داد کسی که محتاج است برسی، کمک خود را از او دریغ مدار.
هرگز به همسایهات مگو: «برو فردا بیا»، اگر همان موقع میتوانی به او کمک کنی.
علیه همسایهات که با خیال راحت در جوار تو زندگی میکند توطئه نکن.
با کسی که به تو بدی نکرده است بیجهت دعوا نکن.
به اشخاص ظالم حسادت نکن و از راه و روش آنها پیروی ننما،
زیرا يهوه از اشخاص کجرو نفرت دارد، اما به درستکاران اعتماد میکند.
لعنت يهوه بر بدکاران است، اما برکت و رحمت او شامل حال درستکاران میباشد.
يهوه مسخرهکنندگان را مسخره میکند، اما به فروتنان فیض میبخشد.
دانایان از عزت و احترام برخوردار خواهند گردید، ولی نادانان رسوا خواهند شد.
4
ای پسرانم، به نصیحت پدر خود گوش دهید و به آن توجه کنید تا دانا شوید.
پندهای من مفید است؛ آنها را به خاطر بسپارید.
من هم زمانی جوان بودم؛ پدری داشتم و تنها فرزند عزیز مادرم بودم.
پدرم به من پند میداد و میگفت: «اگر سخنان مرا بشنوی و به آنها عمل کنی، زنده خواهی ماند.
حکمت و بصیرت را کسب کن. سخنان مرا فراموش نکن و از آنها منحرف نشو.
حکمت را ترک نکن، زیرا از تو حمایت خواهد کرد. آن را دوست بدار که از تو محافظت خواهد نمود.
حکمت از هر چیزی بهتر است؛ به هر قیمتی شده آن را به دست بیاور.
اگر برای حکمت ارزش قائل شوی، او نیز تو را سربلند خواهد نمود. اگر حکمت را در آغوش بگیری او به تو عزت خواهد بخشید
و تاج عزت و افتخار بر سرت خواهد نهاد.»
پسرم به من گوش کن و آنچه به تو میگویم بپذیر تا عمری طولانی داشته باشی.
من به تو حکمت آموختم و تو را به سوی راستی هدایت نمودم.
وقتی راه روی مانعی بر سر راهت نخواهد بود و چون بدوی پایت نخواهد لغزید.
آنچه را که آموختهای حفظ کن و آن را از دست نده؛ آن را نگه دار، زیرا حیات توست.
به راه بدکاران نرو و از روش گناهکاران پیروی ننما.
از آنها دوری کن و روی خود را از آنان بگردان و به راه خود برو؛
زیرا ایشان تا بدی نکنند نمیخوابند و تا باعث لغزش و سقوط کسی نشوند آرام نمیگیرند.
خوراک آنها ظلم و شرارت است.
راه درستکاران مانند سپیدهٔ صبح است که رفتهرفته روشنتر میشود تا سرانجام به روشنایی کامل روز تبدیل میگردد،
اما راه بدکاران مثل سیاهی شب است. بدکاران میافتند و نمیدانند چه چیز باعث افتادنشان شده است.
ای پسرم، به آنچه که به تو میگویم به دقت گوش بده.
سخنان مرا از نظر دور ندار، بلکه آنها را در دل خود حفظ کن،
زیرا سخنان من به شنونده حیات و سلامتی کامل میبخشد.
مراقب افکارت باش، زیرا زندگی انسان از افکارش شکل میگیرد.
دروغ و ناراستی را از دهان خود دور کن.
چشمان خود را به هدف بدوز و به اطراف توجه نکن.
مواظب راهی که در آن قدم میگذاری باش. همیشه در راه راست گام بردار تا در امان باشی.
از راه راست منحرف نشو و خود را از بدی دور نگه دار.
5
ای پسرم، به سخنان حکیمانهٔ من گوش کن و به بصیرت من توجه نما.
آنگاه خواهی دانست چگونه درست رفتار کنی، و سخنان تو نشان خواهد داد که از دانایی برخوردار هستی.
زن بدکاره چرب زبان است و سخنان او مانند عسل شیرین میباشد؛
ولی عاقبت جز تلخی و درد چیزی برای تو باقی نمیگذارد.
زن بدکاره تو را به سوی مرگ و جهنم میکشاند،
زیرا او از راه زندگی منحرف شده و سرگردان است و نمیداند به کجا میرود.
ای جوانان، به من گوش دهید و آنچه را که میخواهم به شما بگویم هرگز فراموش نکنید:
از چنین زنی دوری کنید. حتی به در خانهاش هم نزدیک نشوید،
مبادا در دام وسوسههایش گرفتار شوید و حیثیت خود را از دست بدهید و بقیه عمر خویش را صرف کسی کنید که رحم و شفقت ندارد.
مبادا غریبهها اموال شما را تصاحب نمایند و ثمرهٔ زحمت شما از آن دیگران شود،
و عاقبت بیمار شده، از شدت درماندگی بنالید
و بگویید: «کاش که گوش میدادم! کاش که تسلیم هوسهایم نمیشدم!
چرا به نصایح معلمانم گوش ندادم؟ چرا به سخنان ایشان توجه نکردم؟
اکنون باید پیش همه رسوا و سرافکنده باشم.»
پسرم، نسبت به همسر خود وفادار باش و تنها نسبت به او عشق بورز.
چرا باید از زنان هرزهٔ خیابانی صاحب بچه شوی؟
فرزندان تو باید تنها مال خودت باشند و نباید غریبهها در آنان سهمی داشته باشند.
پس با زنت خوش باش و از همسر خود که در ایام جوانی با او ازدواج کردهای لذت ببر.
دلبریها و آغوش او تو را کافی باشد، و قلب تو فقط از عشق او سرشار گردد.
چرا باید به زن بدکاره دل ببندی و زنی را که به تو تعلق ندارد در آغوش بگیری؟
يهوه به دقت تو را زیر نظر دارد و هر کاری را که انجام میدهی میسنجد.
گناهان شخص بدکار مانند ریسمان به دورش میپیچد و او را گرفتار میسازد.
بلهوسی او باعث مرگش خواهد شد و حماقتش او را به نابودی خواهد کشاند.
6
ای پسرم، اگر ضامن کسی شده و تعهد کردهای که او قرضش را پس بدهد،
و اگر با این تعهد، خود را گرفتار ساختهای،
تو در واقع اسیر او هستی و باید هر چه زودتر خود را از این دام رها سازی. پس فروتن شو و نزد او برو و از او خواهش کن تا تو را از قید این تعهد آزاد سازد.
خواب به چشمانت راه نده و آرام ننشین،
بلکه مانند آهویی که از چنگ صیاد میگریزد یا پرندهای که از دامی که برایش نهادهاند میرهد، خود را نجات بده.
ای آدمهای تنبل، زندگی مورچهها را مشاهده کنید و درس عبرت بگیرید.
آنها ارباب و رهبر و رئیسی ندارند،
ولی با این همه در طول تابستان زحمت میکشند و برای زمستان آذوقه جمع میکنند.
اما ای آدم تنبل، کار تو فقط خوابیدن است. پس کی میخواهی بیدار شوی؟
کمی خواب بیشتر، کمی چُرت بیشتر، کمی دست رو دست گذاشتن و استراحت بیشتر،
و فقر و تنگدستی همچون راهزنی مسلح به سراغ تو خواهد آمد.
آدم رذل و خبیث کیست؟ آنکه دائم دروغ میگوید،
و برای فریب دادن مردم با چشمش چشمک میزند، با پایش علامت میدهد، به انگشت اشاره میکند،
و در فکر پلید خود پیوسته نقشههای شرورانه میکشد و نزاع بر پا میکند.
بنابراین، ناگهان دچار بلای علاجناپذیری خواهد شد و در دم از پای در خواهد آمد و علاجی نخواهد بود.
هفت چیز است که يهوه از آنها نفرت دارد: نگاه متکبرانه، زبان دروغگو، دستهایی که خون بیگناه را میریزند، فکری که نقشههای پلید میکشد، پاهایی که برای بدی کردن میشتابند، شاهدی که دروغ میگوید، شخصی که در میان دوستان تفرقه میاندازد.
ای پسر من، اوامر پدر خود را به جا آور و تعالیم مادرت را فراموش نکن.
سخنان ایشان را آویزه گوش خود نما و نصایح آنها را در دل خود جای بده.
اندرزهای ایشان تو را در راهی که میروی هدایت خواهند کرد و هنگامی که در خواب هستی از تو مواظبت خواهند نمود و چون بیدار شوی با تو سخن خواهند گفت؛
زیرا تعالیم و تأدیبهای ایشان مانند چراغی پر نور راه زندگی تو را روشن میسازند.
نصایح ایشان تو را از زنان بدکاره و سخنان فریبندهشان دور نگه میدارد.
دلباخته زیبایی این گونه زنان نشو. نگذار عشوهگریهای آنها تو را وسوسه نماید؛
زیرا زن فاحشه تو را محتاج نان میکند و زن بدکاره زندگی تو را تباه میسازد.
آیا کسی میتواند آتش را در بر بگیرد و نسوزد؟
آیا میتواند روی زغالهای داغ راه برود و پاهایش سوخته نشود؟
همچنان است مردی که با زن دیگری زنا کند. او نمیتواند از مجازات این گناه فرار کند.
اگر کسی به دلیل گرسنگی دست به دزدی بزند مردم او را سرزنش نمیکنند،
با این حال وقتی به دام بیفتد باید هفت برابر آنچه که دزدیده است جریمه بدهد، ولو اینکه این کار به قیمت از دست دادن همهٔ اموالش تمام شود.
اما کسی که مرتکب زنا میشود احمق است، زیرا جان خود را تباه میکند.
او را خواهند زد و ننگ و رسوایی تا ابد گریبانگیر او خواهد بود؛
زیرا آتش خشم و حسادت شوهر آن زن شعلهور میگردد و با بیرحمی انتقام میگیرد.
او تاوانی قبول نخواهد کرد و هیچ هدیهای خشم او را فرو نخواهد نشاند.
7
پسرم، نصایح مرا بشنو و همیشه آنها را به یاد داشته باش.
اوامر مرا به جا آور تا زنده بمانی. تعلیم مرا مانند مردمک چشم خود حفظ کن.
آن را آویزهٔ گوش خود بساز و در اعماق دل خود نگه دار.
حکمت را خواهر خود بدان و بصیرت را دوست خود.
بگذار حکمت، تو را از رفتن به دنبال زنان هرزه و گوش دادن به سخنان فریبندهٔ آنان باز دارد.
یک روز از پنجرهٔ خانهام بیرون را تماشا میکردم.
یکی از جوانان نادان و جاهل را دیدم که در تاریکی شب از کوچهای که در آن زنی بدکار منزل داشت، میگذشت.
آن زن در حالی که لباس وسوسهانگیزی بر تن داشت و نقشههای پلیدی در سر میپروراند، به سویش آمد.
او زن گستاخ و بیشرمی بود و اغلب در کوچه و بازار پرسه میزد تا در هر گوشه و کناری مردان را بفریبد.
آن زن بازوان خود را به دور گردن جوان حلقه کرده، او را بوسید و با نگاهی هوسانگیز به او گفت:
«امروز نذر خود را ادا کردم و گوشت قربانی در خانه آماده است.
پس برای یافتن تو از خانه بیرون آمدم. در جستجوی تو بودم که تو را دیدم.
بر رختخوابم ملافههای رنگارنگ از پارچهٔ حریر مصر پهن کردهام و آن را با عطرهای خوشبو معطر ساختهام.
بیا از یکدیگر لذت ببریم و تا صبح از عشق سیر شویم.
شوهرم در خانه نیست و به سفر دوری رفته است.
به اندازهٔ کافی با خود پول برده و تا آخر ماه برنمیگردد.»
به این ترتیب با سخنان فریبنده و وسوسهانگیزش آن جوان را اغوا کرد؛
و او مثل گاوی که به کشتارگاه میرود و گوزن به دام افتادهای که در انتظار تیری باشد که قلبش را بشکافد، به دنبال آن فاحشه رفت. او مثل پرندهای است که به داخل دام میپرد و نمیداند در آنجا چه سرنوشتی در انتظارش است.
پس ای پسرانم، به من گوش دهید و به سخنانم توجه کنید.
نگذارید چنین زنی دل شما را برباید. از او دور شوید، مبادا شما را به گمراهی بکشد.
او بسیاری را خانه خراب کرده است و مردان زیادی قربانی هوسرانیهای او شدهاند
خانهٔ او راهی است به سوی مرگ و هلاکت.
8
آیا ندای حکمت را نمیشنوید و به آواز بصیرت گوش نمیدهید؟
حکمت دم دروازههای شهر و سر چهارراهها و جلوی در هر خانهای ایستاده، میگوید:
«ای مردم، شما را صدا میزنم.
ای انسانهای جاهل و نادان به ندای من گوش دهید و زیرکی و فهم کسب کنید.
به من گوش دهید، زیرا سخنان من گرانبهاست. من حقیقت و راستی را بیان میکنم و از ناراستی نفرت دارم.
سخنان من بر حق است و کسی را گمراه نمیکند.
سخنان من برای کسی که گوش شنوا داشته باشد واضح و روشن است.
تعلیمی که من میدهم از طلا و نقره گرانبهاتر است.
ارزش من از یاقوت بیشتر است و هیچ چیز را نمیتوان با من مقایسه کرد.
«من حکمتم و از زیرکی و دانایی و بصیرت برخوردار میباشم.
اگر کسی خداترس باشد، از بدی نفرت خواهد داشت. من از غرور و تکبر، رفتار و گفتار نادرست متنفرم.
«منم که هدایت میکنم و فهم و بصیرت میبخشم. به نیروی من پادشاهان سلطنت میکنند و قضات به عدل و انصاف قضاوت مینمایند.
تمام رهبران و بزرگان جهان به کمک من حکمرانی میکنند.
«من کسانی را که مرا دوست دارند، دوست میدارم. آنانی که در جستجوی من باشند مرا خواهند یافت.
ثروت و حرمت، اموال و موفقیت در اختیار من است.
بخششهای من از طلای ناب و نقرهٔ خالص بهتر است.
راههای من عدل و حق است.
ثروت حقیقی از آن کسانی است که مرا دوست دارند، زیرا من خزانههای ایشان را پر میسازم.
«در ابتدا، قبل از آفرینش عالم هستی، يهوه مرا با خود داشت.
از ازل، پیش از به وجود آمدن جهان، من شکل گرفتم.
قبل از پیدایش اقیانوسها و چشمههای پر آب،
قبل از آنکه کوهها و تپهها به وجود آیند،
قبل از آنکه خدا زمین و صحراها و حتی خاک را بیافریند من به وجود آمدم.
«هنگامی که خدا آسمان را استوار ساخت و افق را بر سطح آبها کشید من آنجا بودم.
وقتی ابرها را در آسمان گسترانید و چشمهها را از اعماق جاری نمود،
وقتی حدود دریاها را تعیین کرد تا آبها از آن تجاوز نکنند و وقتی اساس زمین را بنیاد نهاد،
من نزد او معمار بودم. موجب شادی همیشگی او بودم و در حضورش شادی میکردم.
دنیا و انسانهایی که او آفریده بود مایهٔ خوشی من بودند.
«پس ای جوانان به من گوش دهید، زیرا همهٔ کسانی که از دستورهای من پیروی میکنند سعادتمندند.
به نصیحت من گوش کنید؛ عاقل باشید و نصیحت مرا رد نکنید.
خوشا به حال کسی که به من گوش دهد و هر روز جلوی در خانهٔ من انتظار مرا بکشد،
زیرا هر که مرا بیابد حیات را یافته و يهوه را خشنود ساخته است؛
اما کسی که مرا از دست بدهد به جانش لطمه میزند، آنانی که از من متنفر باشند مرگ را دوست دارند.»
9
حکمت کاخی بنا کرده است که هفت ستون دارد.
او مهمانی بزرگی ترتیب داده و انواع شرابها و خوراکها را آماده کرده است
و کنیزان خود را فرستاده، تا بر بلندترین مکان شهر بایستند و ندا سر دهند:
«ای سادهلوحان، پیش من بیایید!» و به کم عقلان میگوید:
«از خوراک و شرابی که آماده کردهام بخورید.
راه جهالت را ترک گفته، زنده بمانید. راه دانا شدن را پیش بگیرید.»
اگر آدم بدکاری را که همیشه دیگران را مسخره میکند تأدیب نمایی، جز اینکه مورد اهانت او واقع شوی نتیجهٔ دیگری نخواهد داشت.
پس او را به حال خود واگذار چون اگر بخواهی به او کمک کنی از تو متنفر میشود؛ اما اگر شخص دانا را تأدیب کنی تو را دوست خواهد داشت.
اگر آدم دانا را نصیحت کنی داناتر میشود و اگر به آدم درستکار تعلیم بدهی علمش بیشتر میگردد.
ترس يهوه سرآغاز حکمت است. شناخت اللها مقدّس انسان را دانا میسازد.
حکمت سالهای عمرت را زیاد میکند.
اگر حکمت داشته باشی سودش به خودت میرسد و اگر حکمت را ناچیز بشماری به خودت زیان میرسانی.
حماقت مانند زنی وراج و گستاخ و ابله میباشد.
او دم در خانهاش که بر تپهای مشرف به شهر قرار دارد، مینشیند
و رهگذرانی را که مستقیم به راه خود میروند صدا میزند:
«ای سادهلوحان، پیش من بیایید!» و به کم عقلان میگوید:
«آب دزدی شیرین است و نانی که پنهانی خورده میشود، لذیذ است!»
آنها نمیدانند که عاقبت کسانی که به خانهٔ او میروند مرگ و هلاکت است.
10
امثال سلیمان: پسر عاقل پدرش را شاد میسازد، اما پسر نادان باعث غم مادرش میگردد.
ثروتی که از راه نادرست به دست آمده باشد نفعی به انسان نمیرساند، اما درستکاری به او سعادت دائمی میبخشد.
يهوه نمیگذارد مرد درستکار گرسنگی بکشد و یا مرد شریر به آرزوی خود برسد.
آدمهای تنبل، فقیر میشوند، ولی اشخاص کوشا ثروتمند میگردند.
کسی که به موقع محصول خود را برداشت میکند عاقل است، اما کسی که موقع برداشت محصول میخوابد مایهٔ ننگ است.
بر سر درستکاران برکتهاست، اما وجود بدکاران از ظلم و لعنت پوشیده است.
نیکان خاطرهٔ خوبی از خود باقی میگذارند، اما نام بدکاران به فراموشی سپرده میشود.
شخص عاقل پند و اندرز را میپذیرد، اما نادان یاوهگو هلاک میشود.
قدمهای شخص درستکار ثابت و استوار است، ولی شخص کجرو عاقبت میلغزد و میافتد.
آن که با نیت بد چشمک میزند سبب رنجش میشود، اما آن که بیپرده نکوهش میکند باعث صلح میشود.
دهان درستکاران چشمهٔ حیات است، اما دهان شخص بدکار پر از نفرین میباشد.
کینه و نفرت باعث نزاع میشود، اما محبت گناه دیگران را میبخشد.
اشخاص دانا به خاطر سخنان حکیمانهشان مورد ستایش قرار میگیرند، اما اشخاص نادان چوب حماقت خود را میخورند.
در دهان شخص دانا سخنان سنجیده یافت میشود، اما آدم نادان نسنجیده سخن میگوید و خرابی به بار میآورد.
ثروت شخص ثروتمند قلعۀ اوست، اما بینوایی شخص فقیر او را از پای درمیآورد.
درآمد شخص درستکار به زندگی او رونق میبخشد، اما شخص بدکار درآمد خود را در راههای گناهآلود بر باد میدهد.
کسی که تأدیب را میپذیرد در راه حیات گام برمیدارد، اما کسی که نمیخواهد اصلاح گردد، به گمراهی کشیده میشود.
کسی که کینهاش را پنهان میکند آدم نادرستی است. شخصی که شایعات بیاساس را پخش میکند نادان است.
پرحرفی، انسان را به سوی گناه میکشاند. عاقل کسی است که زبانش را مهار کند.
سخنان عادلان مانند نقره گرانبهاست، اما سخنان بدکاران هیچ ارزشی ندارد.
سخنان خوب عادلان، دیگران را احیا میکند، اما حماقت نادانان باعث مرگ خودشان میشود.
برکت يهوه انسان را ثروتمند میسازد بدون اینکه زحمتی برای وی به بار آورد.
آدم نادان از عمل بد لذت میبرد و شخص دانا از حکمت.
آنچه بدکاران از آن میترسند بر سرشان میآید، اما نیکان به آرزوی خود میرسند.
بلا و مصیبت چون گردباد از راه میرسد و بدکاران را با خود میبرد، اما شخص درستکار مانند صخره، پا برجا میماند.
هرگز از آدم تنبل نخواه برای تو کاری انجام دهد؛ او مثل دودی است که به چشم میرود و مانند سرکهای است که دندان را کند میکند.
خداترسی سالهای عمر انسان را زیاد میکند، اما شرارت از عمر او میکاهد.
امید درستکاران به شادی میانجامد، اما امید بدکاران بر باد میرود.
خدا برای نیکان قلعهای محافظ است، اما او بدان را هلاک خواهد کرد.
درستکاران همیشه از امنیت برخوردار خواهند بود، اما بدکاران بر زمین، زنده نخواهند ماند.
از دهان درستکاران غنچههای حکمت میشکفد، اما زبان دروغگویان از ریشه کنده خواهد شد.
عادلان همیشه سخنان خوشایند بر زبان میآورند، اما دهان بدکاران از سخنان نیشدار پر است.
11
يهوه از تقلب و کلاهبرداری متنفر است، ولی درستکاری و صداقت را دوست دارد.
تکبر باعث سرافکندگی میشود، پس دانا کسی است که فروتن باشد.
صداقت مرد درستکار راهنمای اوست، اما نادرستی شخص بدکار، او را به نابودی میکشاند.
در روز داوری مال و ثروت به داد تو نمیرسد، اما عدالت تو میتواند تو را از مرگ برهاند.
عدالت درستکاران راهشان را هموار میکند، اما بدکاران در زیر بار سنگین گناهان خود از پا در میآیند.
عدالت نیکان آنها را نجات میدهد، ولی بدکاران در دام خیانت خود گرفتار میشوند.
آدم خدانشناس وقتی بمیرد همهٔ امیدهایش از بین میرود وانتظاری که از قدرتش داشت نقش بر آب میشود.
مرد عادل از تنگنا رهایی مییابد و مرد بدکار به جای او گرفتار میشود.
سخنان مرد خدانشناس انسان را به هلاکت میکشاند، اما حکمت شخص درستکار او را از هلاکت میرهاند.
مردمان شهر برای موفقیت عادلان شادی میکنند و از مرگ بدکاران خوشحال میشوند.
از برکت وجود خداشناسان شهر ترقی میکند، اما شرارت بدکاران موجب تباهی آن میشود.
کسی که دربارهٔ دیگران با تحقیر صحبت میکند آدم نادانی است. آدم عاقل جلوی زبان خود را میگیرد.
خبرچین هر جا میرود اسرار دیگران را فاش میکند، ولی شخص امین، اسرار را در دل خود مخفی نگه میدارد.
بدون رهبری خردمندانه، مملکت سقوط میکند؛ اما وجود مشاوران زیاد امنیت کشور را تضمین میکند.
ضامن شخص غریب نشو چون ضرر خواهی دید. اگر میخواهی گرفتار نشوی ضامن کسی نشو.
زن نیکو سیرت، عزت و احترام به دست میآورد، اما مردان بیرحم فقط میتوانند ثروت به چنگ آورند.
مرد رحیم به خودش نفع میرساند، اما آدم ستمگر به خودش لطمه میزند.
ثروت شخص بدکار، موقتی و ناپایدار است، ولی اجرت شخص عادل جاودانی است.
شخص درستکار از حیات برخوردار میشود، اما آدم بدکار به سوی مرگ میرود.
يهوه از افراد بدسرشت متنفر است، ولی از درستکاران خشنود میباشد.
مطمئن باش بدکاران مجازات خواهند شد، اما درستکاران رهایی خواهند یافت.
زیبایی در زن نادان مانند حلقهٔ طلا در پوزهٔ گراز است.
آرزوی نیکان همیشه برآورده میشود، اما خشم خدا در انتظار بدکاران است.
هستند کسانی که با سخاوت خرج میکنند و با وجود این ثروتمند میشوند؛ و هستند کسانی که بیش از اندازه جمع میکنند، اما عاقبت نیازمند میگردند.
شخص سخاوتمند کامیاب میشود و هر که دیگران را سیراب کند خود نیز سیراب خواهد شد.
کسی که غلهاش را احتکار میکند، مورد نفرین مردم قرار خواهد گرفت، ولی دعای خیر مردم همراه کسی خواهد بود که غله خود را در زمان احتیاج به آنها میفروشد.
اگر در پی نیکی باشی مورد لطف خدا خواهی بود، ولی اگر به دنبال بدی بروی جز بدی چیزی نصیبت نخواهد شد.
کسی که بر ثروت خود تکیه کند خواهد افتاد، اما عادلان مانند درخت سبز شکوفه خواهند آورد.
شخص نادانی که باعث ناراحتی خانوادهاش میشود سرانجام هستی خود را از دست خواهد داد و برده دانایان خواهد شد.
ثمره کار خداشناسان حیاتبخش است و تمام کسانی که مردم را به سوی نجات هدایت میکنند دانا هستند.
اگر عادلان پاداش اعمال خود را در این دنیا مییابند، بدون شک گناهکاران و بدکاران نیز به سزای اعمال خود میرسند.
12
کسی میتواند دانا شود که تأدیب را دوست داشته باشد. هر که از اصلاح شدن نفرت داشته باشد نادان است.
يهوه از اشخاص نیک خشنود است، اما کسانی را که نقشههای پلید میکشند محکوم میکند.
انسان با کارهای بد نمیتواند برای خود امنیت به وجود آورد، اما اشخاص درستکار پا برجا خواهند ماند.
زن نجیب، تاج سر شوهرش است، ولی زن بیحیا مانند خوره جان او را میخورد.
انسان نیک فکرش پر از درستکاری است، اما فکر آدم بدکار انباشته از دروغ و نیرنگ است.
سخنان بدکاران مردم را به دام هلاکت میکشاند، اما سخنان نیکان مردم را رهایی میبخشد.
بدکاران نابود میشوند، اما نیکان پایدار میمانند.
آدم عاقل را همه میستایند، اما شخص کوتهفکر را حقیر میشمارند.
بهتر است انسان شخص مهمی به حساب نیاید اما دستش به دهانش برسد تا اینکه خود را آدم بزرگی نشان دهد ولی محتاج نان باشد.
شخص خداشناس حتی به فکر آسایش چارپایان خود نیز هست، اما رحم و مروت خدانشناسان چیزی بهجز ستمگری نیست.
هر که در زمین خود زراعت کند نان کافی خواهد داشت، اما کسی که وقت خود را به بیهودگی بگذراند آدم احمقی است.
اشخاص خدانشناس چشم طمع به اموالی که بدکاران غارت کردهاند دارند، اما اعمال خداشناسان، میوۀ خود را میدهد.
دروغ انسان را در دام گرفتار میکند، ولی شخص درستکار از تنگنا خلاصی مییابد.
پاداش تو بستگی به گفتار و رفتار تو دارد. هر چه بکاری همان را درو خواهی کرد.
آدم نادان فکر میکند هر کاری میکند درست است و احتیاج به نصیحت ندارد، اما شخص دانا به نصایح دیگران گوش میدهد.
آدم نادان در مقابل توهین دیگران زود خشمگین میشود، ولی شخص دانا خونسردی خود را حفظ میکند.
وقتی که حقیقت را میگویی عدالت اجرا میگردد، اما دروغ به بیعدالتی منجر میشود.
هستند کسانی که با سخنان نسنجیدهٔ خود زخم زبان میزنند، ولی سخنان مرد دانا تسکین دهنده و شفابخش است.
عمر دروغ کوتاه است، اما حقیقت تا ابد پایدار میماند.
افکار توطئهگران پر از نیرنگ است، اما دلهای آنانی که خیراندیش هستند آکنده از شادی میباشد.
هیچ بدی به خداشناسان نمیرسد، اما بدکاران همیشه گرفتار بلا میشوند.
خدا کسانی را که به قول خود وفا میکنند دوست دارد، ولی از اشخاص بدقول بیزار است.
آدم عاقل علم و دانش خود را به نمایش نمیگذارد، ولی شخص نادان حماقت خود را آشکار میسازد.
کار و کوشش، انسان را به قدرت میرساند؛ اما تنبلی، او را نوکر دیگران میسازد.
غم و غصه انسان را گرانبار میکند، اما سخن دلگرم کننده او را سبکبار و شاد میسازد.
شخص درستکار مردم را به راه راست هدایت میکند، اما آدم بدکار آنها را منحرف میسازد.
آدم تنبل حتی دنبال شکار خود نیز نمیرود. تلاش و کوشش، گنج گرانبهای انسان است.
راهی که خداشناسان در آن گام برمیدارند به حیات منتهی میشود و در آن مرگ نیست.
13
فرزند عاقل تأدیب پدر خود را میپذیرد، ولی کسی که همه چیز را به باد مسخره میگیرد از پذیرفتن توبیخ سر باز میزند.
سخنان مرد نیک حتی برای خود او نیکوست و جانش را سیر میکند، اما شخص بداندیش فقط تشنهٔ ظلم است.
هر که زبان خود را نگه دارد جان خود را حفظ میکند، اما کسی که نسنجیده سخن بگوید خود را هلاک خواهد کرد.
آدم تنبل آنچه را که آرزو میکند به دست نمیآورد، اما شخص کوشا کامیاب میشود.
درستکار از دروغ گفتن نفرت دارد، اما شرور رسوا و خوار میشود.
صداقت درستکاران آنها را حفظ میکند، اما شرارت بدکاران آنها را به نابودی میکشاند.
هستند کسانی که وانمود میکنند ثروتمندند در حالی که چیزی ندارند، و هستند کسانی که خود را فقیر نشان میدهند اما صاحب ثروت هنگفتی میباشند.
ثروت شخص پولدار صرف حفاظت جان او میشود، اما جان آدم فقیر را خطری تهدید نمیکند.
زندگی شخص نیک مانند چراغی نورانی میدرخشد، ولی زندگی شریران مثل چراغی است که در حال خاموشی است.
تکبر باعث نزاع میشود، ولی شخص دانا نصیحت را میپذیرد.
ثروتی که از راه نادرست به دست بیاید طولی نمیکشد که از دست میرود؛ اما دارایی که با کار و کوشش جمع شود، به تدریج زیاد میگردد.
آرزویی که انجام آن به تعویق افتاده باشد دل را بیمار میکند، اما برآورده شدن مراد، درخت حیات است.
هر که دستوری را که به او دادهاند خوار بشمارد بیسزا نخواهد ماند، اما کسی که آن را اطاعت کند پاداش خواهد یافت.
تعلیم مرد دانا چشمهٔ حیات است و شخص را از دامهای مرگ میرهاند.
دانایی، احترام میآورد ولی خیانت به هلاکت منتهی میشود.
مرد دانا سنجیده عمل میکند، اما جاهل حماقت خود را بروز میدهد.
قاصدی که قابل اعتماد نباشد باعث گرفتاری میشود، اما پیک امین شفا به ارمغان میآورد.
فقر و رسوایی دامنگیر کسی میشود که تأدیب را نمیپذیرد، اما شخصی که آن را بپذیرد مورد احترام واقع خواهد شد.
برآورده شدن آرزوها لذتبخش است، اما افراد نادان در پی آرزوهای ناپاک خود هستند و نمیخواهند از آنها دست بردارند.
با اشخاص دانا معاشرت کن و دانا خواهی شد، با احمقان بنشین و زیان خواهی دید.
بلا دامنگیر گناهکاران میشود، اما چیزهای خوب نصیب نیکان میگردد.
شخص نیک حتی برای نوههایش میراث باقی میگذارد، اما ثروتی که گناهکاران اندوختهاند به درستکاران میرسد.
مزرعۀ شخص فقیر ممکن است محصول فراوان بدهد، ولی ظالمان آن را از چنگ او در میآورند.
کسی که فرزند خود را تنبیه نمیکند او را دوست ندارد، اما کسی که فرزندش را دوست دارد از تأدیب او کوتاهی نمیکند.
شخص درستکار از خوراکی که دارد میخورد و سیر میشود، ولی آدم بدکار گرسنگی میکشد.
14
زن دانا خانه خود را بنا میکند، اما زن نادان با دست خود خانهاش را خراب میکند.
کسانی که به راستی عمل میکنند به يهوه احترام میگذارند، ولی اشخاص بدکار او را تحقیر میکنند.
نادان چوب سخنانِ متکبرانهٔ خود را میخورد، ولی سخنان مرد دانا او را محافظت میکند.
اگر در طویله گاو نباشد، طویله تمیز میماند، اما بدون گاو نمیتوان محصول زیادی به دست آورد.
شاهد امین دروغ نمیگوید، ولی از دهان شاهد ناراست دروغ میبارد.
کسی که همه چیز را به باد مسخره میگیرد هرگز نمیتواند حکمت پیدا کند، اما شخص فهیم به آسانی آن را به دست میآورد.
از احمقان دوری کن زیرا چیزی ندارند به تو یاد دهند.
حکمت شخص عاقل راهنمای اوست، اما حماقت احمقان باعث گمراهی آنان میشود.
نادانان با گناه بازی میکنند، اما درستکاران رضایت خدا را میطلبند.
تنها دل شخص است که تلخی جان او را احساس میکند و در شادی او نیز کسی جز خودش نمیتواند سهیم باشد.
خانهٔ بدکاران خراب میشود، اما خیمهٔ درستکاران وسعت مییابد.
راههایی هستند که به نظر انسان راست میآیند اما عاقبت به مرگ منتهی میشوند.
خنده نمیتواند اندوه دل را پنهان سازد؛ هنگامی که خنده پایان مییابد، درد و اندوه برجای خود باقی میماند.
آدم خدانشناس نتیجهٔ کارهای خود را خواهد دید و شخص نیک از ثمرهٔ اعمال خویش بهره خواهد برد.
آدم ساده لوح هر حرفی را باور میکند، اما شخص زیرک سنجیده رفتار مینماید.
شخص دانا محتاط است و از خطر دوری میکند، ولی آدم نادان از روی غرور، خود را به خطر میاندازد.
آدم تندخو کارهای احمقانه میکند و شخص حیلهگر مورد نفرت قرار میگیرد.
حماقت نصیب جاهلان میشود و دانایی نصیب زیرکان.
بدکاران عاقبت در برابر نیکان سر تعظیم فرود خواهند آورد و محتاج آنان خواهند شد.
ثروتمندان دوستان بسیار دارند، اما شخص فقیر را حتی همسایههایش تحقیر میکند.
خوار شمردن فقرا گناه است. خوشا به حال کسی که بر آنها ترحم کند.
کسانی که نقشههای پلید در سر میپرورانند گمراه خواهند شد، ولی آنانی که نیت خوب دارند مورد محبت و اعتماد قرار خواهند گرفت.
کسی که زحمت میکشد منفعت عایدش میشود، ولی آنکه فقط حرف میزند فقیر خواهد شد.
ثروت نصیب دانایان خواهد شد، اما پاداش احمقان حماقت ایشان است.
شاهد راستگو جان مردم را نجات میدهد، اما شاهد دروغگو به مردم خیانت میکند.
کسی که از يهوه میترسد تکیهگاه محکمی دارد و فرزندانش در امان خواهند بود.
خداترسی چشمهٔ حیات است و انسان را از دامهای مرگ دور نگه میدارد.
عظمت یک پادشاه بستگی به تعداد مردمی دارد که بر آنها فرمان میراند. پادشاه بدون قوم نابود میشود.
کسی که صبر و تحمل دارد شخص بسیار عاقلی است، اما از آدم تندخو حماقت سر میزند.
آرامش فکر به بدن سلامتی میبخشد، اما حسادت مانند خوره جان را میخورد.
هر که به فقرا ظلم کند به آفرینندهٔ آنها اهانت کرده است و هر که به فقرا ترحم نماید، به خدا احترام گذاشته است.
خداشناسان وقتی بمیرند پناهگاهی دارند، اما گناهکاران بهوسیلۀ گناهان خودشان تباه میشوند.
حکمت در دل دانایان ساکن است، اما در میان نادانان جای ندارد.
درستکاری مایه سرافرازی یک قوم است و گناه مایه رسوایی آن.
پادشاه از خدمتگزاران کاردان خشنود میگردد، ولی کسانی که دردسر ایجاد میکنند مورد غضب او واقع میشوند.
15
جواب ملایم خشم را فرو مینشاند، اما جواب تند آن را بر میانگیزاند.
از زبان مرد دانا حکمت میچکد، اما از دهان آدم نادان حماقت بیرون میآید.
خدا همه جا را زیر نظر دارد و ناظر اعمال نیکان و بدان است.
زبان شفابخش درخت حیات است، اما زبان فریبکار روح را در هم میشکند.
شخص نادان نصیحت پدر خود را خوار میشمارد، ولی فرزند عاقل تأدیب پدرش را میپذیرد.
در خانهٔ شخص درستکار گنج فراوان است، اما دسترنج آدمهای بدکار برای ایشان تلخکامی به بار میآورد.
حکمت توسط دانایان منتشر میشود نه بهوسیلۀ جاهلانی که در آنها راستی نیست.
يهوه از قربانیهای بدکاران نفرت دارد، اما از دعای درستکاران خشنود است.
يهوه از اعمال بدکاران متنفر است، اما پیروان راستی را دوست میدارد.
کسانی که راه راست را ترک گفتهاند تنبیه سختی در انتظارشان است و اگر نخواهند تنبیه و اصلاح شوند خواهند مرد.
حتی دنیای مردگان از نظر يهوه پنهان نیست، چه رسد به افکار انسان!
کسی که کارش مسخره کردن است از نزدیک شدن به افراد دانا خودداری میکند چون دوست ندارد سرزنش آنان را بشنود.
دل شاد، چهره را شاداب میسازد، اما تلخی دل، روح را افسرده میکند.
شخص دانا تشنهٔ دانایی است، اما نادان خود را با حماقت سیر میکند.
انسان وقتی غمگین است همه چیز به نظرش بد میآید، اما وقتی دلش شاد است هر چیزی او را خوشحال میکند.
دارایی کم همراه با خداترسی بهتر است از ثروت هنگفت با اضطراب.
نان خشک خوردن در جایی که محبت هست، بهتر است از غذای شاهانه خوردن در جایی که نفرت وجود دارد.
آدم تندخو نزاع به پا میکند، ولی شخص صبور دعوا را فرو مینشاند.
راه آدم تنبل با خارها پوشیده است، اما راه شخص درستکار شاهراهی هموار است.
فرزند دانا پدرش را خوشحال میکند، اما فرزند نادان مادرش را تحقیر مینماید.
آدم نادان از کارهای ابلهانه لذت میبرد، اما شخص فهمیده از راه راست منحرف نمیشود.
نقشهای که بدون مشورت کشیده شود، با شکست مواجه میگردد، اما مشورت بسیار، باعث موفقیت میشود.
انسان وقتی جواب درست میدهد از آن لذت میبرد. چه عالی است سخنی که بجا گفته شود!
راه دانایان به سوی حیات بالا میرود و آنها را از فرو رفتن به جهنم باز میدارد.
يهوه خانه متکبران را از بین میبرد، اما ملک بیوهزنان را حفظ میکند.
يهوه از نقشههای پلید متنفر است، ولی افکار پاک مورد پسند او میباشند.
کسی که دنبال سود نامشروع میرود به خانوادهاش لطمه میزند، اما شخصی که از رشوه نفرت دارد زندگی خوبی خواهد داشت.
شخص نیک قبل از جواب دادن فکر میکند، اما شریر زود جواب میدهد و مشکلات به بار میآورد.
يهوه از بدکاران دور است، ولی دعای نیکان را میشنود.
دیدن صورت شاد و شنیدن خبر خوش به انسان شادی و سلامتی میبخشد.
کسی که انتقادهای سازنده را بپذیرد، جزو دانایان به حساب خواهد آمد.
کسی که تأدیب را نپذیرد به خودش لطمه میزند، ولی هر که آن را بپذیرد دانایی کسب میکند.
خداترسی به انسان حکمت میآموزد و فروتنی برای او عزت و احترام به بار میآورد.
16
انسان نقشههای زیادی میکشد، اما نتیجهٔ نهایی آنها در دست خداست.
تمام کارهای انسان به نظر خودش درست است، اما انگیزهها را يهوه میبیند.
نقشههای خود را به دست يهوه بسپار، آنگاه در کارهایت موفق خواهی شد.
يهوه هر چیزی را برای هدف و منظوری خلق کرده است. او حتی بدکاران را برای مجازات آفریده است.
يهوه از اشخاص متکبر نفرت دارد و هرگز اجازه نخواهد داد آنها از مجازات فرار کنند.
درستکار و با محبت باش که خدا گناهت را خواهد بخشید. از يهوه بترس که بدی از تو دور خواهد شد.
وقتی کسی خدا را خشنود میسازد، خدا کاری میکند که حتی دشمنان آن شخص نیز با وی از در صلح و آشتی درآیند.
ثروت اندک که با درستکاری به دست آمده باشد بهتر است از ثروت هنگفتی که از راه نادرست فراهم شده باشد.
انسان در فکر خود نقشهها میکشد، اما يهوه او را در انجام آنها هدایت میکند.
پادشاه با حکمت الاهی سخن میگوید، پس نباید به عدالت خیانت ورزد.
میزان و ترازوهای درست از آنِ يهوه است، همۀ وزنههای کیسه، ساختۀ اوست.
پادشاهان نمیتوانند ظلم کنند، زیرا تخت سلطنت از عدالت برقرار میماند.
پادشاهان اشخاص راستگو را دوست دارند و از وجود ایشان خشنود میشوند.
خشم پادشاه پیک مرگ است ولی مرد عاقل آن را فرو مینشاند.
شادی و رضایت پادشاه مانند ابر بهاری است که حیات به ارمغان میآورد.
به دست آوردن حکمت و دانایی بهتر است از اندوختن طلا و نقره.
راه خداشناسان دور از هر نوع بدی است و هر که در این راه گام بردارد جان خود را حفظ خواهد کرد.
غرور منجر به هلاکت میشود و تکبر به سقوط میانجامد.
بهتر است انسان متواضع باشد و با ستمدیدگان بنشیند تا اینکه میان متکبران باشد و در غنایم آنها سهیم شود.
آنانی که کلام يهوه را اطاعت کنند سعادتمند خواهند شد و کسانی که بر او توکل نمایند برکت خواهند یافت.
دانا را از فهمش میشناسند و سخنان دلنشین او انسان را مجاب میکند.
حکمت برای کسانی که از آن برخوردارند چشمهٔ حیات است، ولی حماقت برای نادانان مجازات به بار میآورد.
سخنان شخص دانا عاقلانه است و تعالیمی که او میدهد مؤثر میباشد.
سخنان محبتآمیز مانند عسل شیرین است و جان انسان را شفا میبخشد.
راههایی هستند که به نظر انسان راست میآیند، اما عاقبت به مرگ منتهی میشوند.
گرسنگی خوب است زیرا تو را وادار میکند که برای رفع آن کار کنی.
آدم بدکار نقشههای پلید میکشد و سخنانش مثل آتش میسوزاند.
شخص بداندیش نزاع به پا میکند و آدم سخنچین بهترین دوستان را از هم جدا مینماید.
آدم ظالم همسایهاش را فریب میدهد و او را به راه نادرست میکشاند.
شخص بدکار چشمان خود را میبندد و لبهایش را جمع میکند تا برای انجام مقاصد پلید خود نقشه بکشد.
موی سپید تاج جلال است که با زندگی خداپسندانه به دست میآید.
صبر از قدرت بهتر است و کسی که بر خود مسلط باشد از شخصی که شهری را تسخیر نماید برتر است.
انسان قرعه را میاندازد، اما حکم آن را يهوه تعیین میکند.
17
خوردن نان خشک در آرامش بهتر است از خوردن غذای شاهانه در خانهای که در آن جنگ و دعوا باشد.
بردهٔ دانا بر پسر شرور ارباب خود تسلط خواهد یافت و در ارثی که به او میرسد شریک خواهد شد.
طلا و نقره را آتش میآزماید و دل انسان را خدا.
آدم بدکار از همنشینی با آدمهای بد لذت میبرد و آدم دروغگو از همنشینی با اشخاص دروغگو.
مسخره کردن فقرا به منزلهٔ مسخره کردن اللهای است که ایشان را آفریده است. کسانی که از غم و بدبختی دیگران شاد میشوند بیسزا نخواهند ماند.
تاج افتخار پیران نوههای ایشان میباشند و تاج افتخار فرزندان، پدران ایشان.
شخص نجیب هرگز دروغ نمیگوید و آدم نادان هرگز سخن با ارزش بر زبان نمیآورد.
رشوه در نظرِ دهندهٔ آن مثل سنگ جادوست که او را در هر کاری موفق میسازد.
کسی که اشتباهات دیگران را میپوشاند محبت ایجاد میکند، اما آدمی که آنها را افشا میکند باعث جدایی دوستان میگردد.
یک ملامت به شخص فهیم اثرش بیشتر است از صد ضربه شلّاق به آدم نادان.
بدکاران فقط در پی یاغیگری هستند، اما مأمور بیرحم سراغشان خواهد رفت.
روبرو شدن با ماده خرسی که بچههایش را از او گرفتهاند بهتر است از روبرو شدن با شخص نادانی که گرفتار حماقت شده است.
اگر خوبی را با بدی تلافی کنی، بلا از خانهات دور نخواهد شد.
شروع کردن دعوا مانند ایجاد رخنه در سد آب است، پس جر و بحث را ختم کن پیش از آنکه به دعوا منجر شود.
يهوه از کسانی که بیگناه را محکوم و گناهکار را تبرئه میکنند متنفر است.
صرف پول برای آموزش آدم نادان بیفایده است، زیرا او طالب حکمت نیست.
دوست واقعی در هر موقعیتی محبت میکند و برادر برای کمک به هنگام گرفتاری تولد یافته است.
فقط شخص کمعقل است که ضامن شخص دیگری میشود.
شخص ستیزهجو گناه را دوست دارد و آدم بلند پرواز خرابی به بار میآورد.
شخص بداندیش کامیاب نخواهد شد و آدم فریبکار در دام بلا گرفتار خواهد گردید.
فرزند نادان مایهٔ غم و غصهٔ والدینش میباشد.
شادی دل مانند دارو شفابخش است اما روح پژمرده انسان را بیمار میکند.
آدم بدکار پنهانی رشوه میگیرد و مانع اجرای عدالت میشود.
هدف مرد دانا تحصیل حکمت است، اما شخص نادان در زندگی هیچ هدفی ندارد.
پسر نادان مایهٔ غصهٔ پدر و تلخکامی مادر است.
مجازات کردن نیکان و تنبیه نمودن اشخاص نجیب به خاطر صداقتشان، کار نادرستی است.
شخص دانا پرحرفی نمیکند و آدم فهمیده آرام و صبور است.
آدم نادان نیز اگر سکوت کند و حرف نزند او را دانا و فهیم میشمارند.
18
آدم خودخواه خود را از دیگران کنار میکشد و با عقاید درستشان مخالفت میورزد.
نادان برای حکمت ارزش قائل نیست و فقط دوست دارد خود را دانا نشان دهد.
گناه ننگ و رسوایی به بار میآورد.
سخنان شخص دانا مانند اقیانوس عمیق است و مثل چشمه گوارا.
طرفداری از مجرمی که باعث میشود حق بیگناه پایمال شود کار نادرستی است.
سخنان شخص نادان، منجر به نزاع و کتک خوردنش میشود.
زبان شخص نادان چون دامی است که او را به هلاکت میکشاند.
سخنان آدم سخنچین مانند لقمههای لذیذی است که با لذت بلعیده میشود.
کسی که در کار سستی میکند به اندازهٔ یک خرابکار مخرب است.
اسم يهوه قلعهای است محکم که شخص درستکار به آن پناه میبرد و در امان میماند.
اما قلعۀ شخص ثروتمند، ثروت اوست که گمان میکند او را محافظت خواهد کرد.
تکبر به سقوط میانجامد و فروتنی به سربلندی.
چقدر زشت و ابلهانه است که انسان قبل از گوش دادن به سخنی، به آن جواب دهد.
وقتی انسان روحیهاش قوی است بیماری را تحمل میکند، اما روحیهٔ شکسته را چه کسی میتواند تحمل کند؟
اشخاص دانا همیشه مشتاق و آماده کسب حکمتند.
هدیه دادن راه را برای انسان باز میکند و او را به حضور اشخاص مهم میرساند.
دلایل کسی که در دادگاه اول صحبت میکند به نظر درست میآید ولی این تا زمانی است که طرف مقابل هنوز دلایلش را ارائه نداده باشد.
قرعه، دعوا را میخواباند و به منازعهٔ بین حریفان زورمند خاتمه میدهد.
به دست آوردن دل برادر رنجیده، سختتر از تصرف یک شهر حصاردار است. منازعه بین دو برادر، دیوار جدایی ایجاد میکند.
انسان نتیجهٔ سخنانی را که از دهانش بیرون میآید خواهد دید.
مرگ و زندگی در قدرت زبان است؛ کسانی که دوست میدارند حرف بزنند، عواقب سخنانشان را خواهند دید.
وقتی مردی همسری پیدا میکند نعمتی مییابد. آن زن برای او برکتی است از جانب يهوه.
درخواست فقرا با التماس توأم است و پاسخ ثروتمندان با خشونت.
هستند دوستانی که انسان را به نابودی میکشند، اما دوستی هم هست که از برادر نزدیکتر است.
19
بهتر است انسان فقیر باشد و درستکار تا اینکه بدکار باشد و نادان.
داشتن دل و جرأت بدون حکمت بیفایده است و عجله باعث اشتباه میشود.
انسان با حماقتش زندگی خود را تباه میکند و بعد تقصیر را به گردن يهوه میاندازد.
شخص ثروتمند دوستان بسیار پیدا میکند، اما وقتی کسی فقیر میشود هیچ دوستی برایش باقی نمیماند.
شاهد دروغگو بیسزا نمیماند و کسی که دائم دروغ میبافد جان به در نخواهد برد.
مردم دوست دارند پیش بزرگان، خود شیرینی کنند و با کسانی دوست شوند که بذل و بخشش میکنند.
وقتی انسان فقیر شود حتی برادرانش او را ترک میکنند چه رسد به دوستانش، و تلاش او برای بازیافتن آنها به جایی نمیرسد.
هر که در پی حکمت است جانش را دوست دارد و آنکه برای حکمت ارزش قائل شود سعادتمند خواهد شد.
شاهد دروغگو بیسزا نمیماند و هر که دائم دروغ میبافد هلاک خواهد شد.
شایسته نیست که آدم نادان در ناز و نعمت زندگی کند و یا یک برده بر امیران حکومت راند.
کسی که خشم خود را فرو مینشاند عاقل است و آنکه از تقصیرات دیگران چشمپوشی میکند سرافراز خواهد شد.
غضب پادشاه مانند غرش شیر است، اما خشنودی او مثل شبنمی است که بر سبزه مینشیند.
فرزند نادان بلای جان پدرش است و غرغرهای زن بهانهگیر مثل قطرات آبی است که دائم در حال چکیدن میباشد.
خانه و ثروت از اجداد به ارث میرسد، اما زن عاقل بخشش يهوه است.
کسی که تنبل است و زیاد میخوابد، گرسنه میماند.
احکام خدا را نگه دار تا زنده بمانی، زیرا هر که آنها را خوار بشمارد خواهد مرد.
وقتی به فقیر کمک میکنی مثل این است که به يهوه قرض میدهی و يهوه است که قرض تو را پس خواهد داد.
فرزند خود را تا دیر نشده تربیت کن؛ اگر غفلت نمایی زندگی او را تباه خواهی کرد.
اگر کسی تندخویی میکند بگذار عواقبش را ببیند و مانع او نشو، چون در غیر این صورت او به تندخویی خود ادامه خواهد داد.
اگر به پند و اندرز گوش دهی تا آخر عمرت از حکمت برخوردار خواهی بود.
انسان نقشههای زیادی در سر میپروراند، اما نقشههایی که مطابق با خواست خدا باشد اجرا خواهد شد.
آنچه مهم است محبت و وفاداری است. بهتر است شخص فقیر باشد تا اینکه با نادرستی زندگی کند.
خداترسی به انسان حیات میبخشد و او را کامیاب گردانده از هر بلایی محفوظ میدارد.
آدم تنبل دستش را به طرف بشقاب دراز میکند، ولی از فرط تنبلی لقمه را به دهان خود نمیگذارد.
مسخره کننده را تنبیه کن تا مایهٔ عبرت جاهلان شود. اشتباهات شخص فهمیده را به او گوشزد نما تا فهمیدهتر شود.
پسری که با پدرش بدرفتاری میکند و مادرش را از خانه بیرون میراند، مایه ننگ و رسوایی است.
پسرم، از گوش دادن به تعلیمی که تو را از حکمت دور میکند خودداری نما.
شاهد پست و فرومایه عدالت را به بازی میگیرد و از گناه کردن لذت میبرد.
مسخرهکنندگان و احمقان، به شدت مجازات خواهند شد.
20
شراب انسان را به کارهای احمقانه وا میدارد و مشروب باعث عربدهکشی میشود؛ چه نادانند کسانی که خود را اسیر مشروب میکنند.
غضب پادشاه همچون غرش شیر است. هر که خشم او را برانگیزاند جان خود را به خطر میاندازد.
اجتناب از نزاع برای شخص، عزت میآورد. فقط اشخاص نادان نزاع به پا میکنند.
آدم تنبل به موقع زمینش را شخم نمیزند، پس در هنگام برداشت محصول هر چه میگردد چیزی نمییابد.
پند نیکو در اعماق دل مشورت دهنده مانند آب در ته چاه است و شخص فهمیده آن را بیرون میکشد.
بسیارند کسانی که ادعا میکنند خوب و باوفا هستند، ولی کیست که بتواند شخص واقعاً باوفایی پیدا کند؟
فرزندان شخص امین و درستکار در زندگی سعادتمند خواهند شد.
پادشاهی که بر مسند قضاوت مینشیند به دقت جوانب امر را میسنجد و حق را از باطل تشخیص میدهد.
کیست که بتواند بگوید: «دل خود را پاک نگه داشتهام و از گناه مبرا هستم.»
يهوه از اشخاصی که در داد و ستد از وزنهها و پیمانههای نادرست استفاده میکنند متنفر است.
حتی کودک را میتوان از طرز رفتارش شناخت و فهمید که آنچه انجام میدهد پاک و درست است یا نه.
گوش شنوا و چشم بینا، هر دو بخشش يهوه هستند.
اگر خواب را دوست داشته باشی فقیر میشوی؛ پس بیدار بمان تا سیر شوی.
خریدار به جنس نگاه میکند و میگوید: «بد است!» اما بعد از خرید، از آن تعریف میکند.
سخنان حکیمانه گرانبهاتر از طلا و نادرتر از جواهر است.
از کسی که نزد تو ضامن شخص غریبی میشود گرو بگیر.
نانی که از راه کلاهبرداری به دست میآید لذیذ است، اما سرانجام کام را تلخ میکند.
نقشههایت را بدون مشورت با دیگران عملی نکن و بدون تدبیر به جنگ نرو.
آدم سخنچین رازها را فاش میکند، پس با چنین شخصی معاشرت نکن.
چراغ زندگی کسی که پدر و مادر خود را لعنت کند، خاموش خواهد شد.
مالی که آسان به دست آمده باشد برکتی نخواهد داشت.
بدی را با بدی تلافی نکن، بلکه منتظر باش تا يهوه عمل کند.
يهوه از اشخاصی که در داد و ستد از ترازو و سنگهای نادرست استفاده میکنند متنفر است.
يهوه راه زندگی ما را تعیین میکند، پس انسان چگونه میتواند بفهمد زندگی او به کجا ختم میشود؟
هرگز نسنجیده قولی به يهوه نده، زیرا ممکن است گرفتار شوی.
پادشاه دانا شریران را تشخیص میدهد و آنها را به شدت مجازات میکند.
وجدان انسان به منزلهٔ چراغ يهوه است که تمام انگیزههای پنهانی او را آشکار میسازد.
هرگاه پادشاهی مهربان و امین باشد، سلطنتش از محبت پایدار میماند.
شکوه جوانان، قوت ایشان است و عزت پیران، تجربه ایشان.
تنبیه برای بدن دردناک است اما دل را از بدی پاک میکند.
21
دل پادشاه در دست يهوه است، او آن را مانند آب جوی، به هر سو که بخواهد هدایت میکند.
تمام کارهای انسان به نظر خودش درست است، اما انگیزهها را يهوه میبیند.
به جا آوردن عدالت و انصاف بیشتر از تقدیم قربانیها يهوه را خشنود میسازد.
غرور و تکبر گناهانی هستند که آدم بدکار توسط آنها شناخته میشود.
زیرکی و کوشش، انسان را توانگر میکند، اما شتابزدگی باعث فقر میشود.
ثروتی که با زبان دروغگو به دست آید، بخاری است بیدوام و تلهای مرگبار.
ظلم بدکارانی که نمیخواهند راستی را به جا آورند، عاقبت به سوی خودشان باز میگردد و آنان را نابود میکند.
راه آدم گناهکار کج است ولی شخص پاک در راستی گام برمیدارد.
سکونت در گوشهٔ پشت بام بهتر است از زندگی کردن با زن ستیزهجو در یک خانه مشترک.
آدم بدکار شرارت را دوست دارد، و همسایهاش نیز از دست او در امان نیست.
جاهلان تا تنبیه شدن مسخرهکنندگان را نبینند درس عبرت نمیگیرند، اما دانایان تنها با شنیدن میآموزند.
خداشناسان از مشاهدهٔ خراب شدن خانهٔ بدکاران و هلاکت ایشان پند میگیرند.
آنکه فریاد فقیران را نشنیده میگیرد در روز تنگدستی خود نیز فریادرسی نخواهد داشت.
هدیهای که در خفا داده میشود خشم را میخواباند و رشوهٔ پنهانی غضب شدید را فرو مینشاند.
اجرای عدالت برای عادلان شادیبخش است، اما برای ظالمان مصیبتبار.
مرگ در انتظار کسانی است که از راه حکمت منحرف میشوند.
کسی که خوشگذرانی را دوست دارد، تهیدست میشود و آدم میگسار و عیاش هرگز ثروتمند نخواهد شد.
بدکاران در همان دامی که برای درستکاران نهادهاند، گرفتار میشوند.
سکونت در بیابان بیآب و علف بهتر است از زندگی کردن با زن ستیزهجو.
خانهٔ شخص دانا پر از نعمت و ثروت است، ولی آدم نادان هر چه به دست میآورد بر باد میدهد.
درستکار و مهربان باش تا عمر خوشی داشته باشی و از احترام و موفقیت برخوردار شوی.
یک مرد دانا میتواند شهر زورمندان را بگیرد و قلعه اعتمادشان را فرو بریزد.
هر که مواظب سخنانش باشد جانش را از مصیبتها نجات خواهد داد.
کسانی که دیگران را مسخره میکنند، مغرور و متکبرند.
داشتن اشتیاق و آرزو برای شخص تنبل کشنده است، زیرا برای رسیدن به آن تن به کار نمیدهد.
او تمام روز در آرزوی گرفتن به سر میبرد؛ ولی شخص خداشناس سخاوتمند است و از بخشیدن به دیگران دریغ نمیکند.
خدا از قربانیهای بدکاران نفرت دارد، بخصوص اگر با نیت بد تقدیم شده باشد.
شاهد دروغگو نابود خواهد شد، اما سخنان شخص امین تا ابد باقی خواهد ماند.
آدم بدکار خودسرانه عمل میکند، اما شخص درستکار تمام جوانب امر را میسنجد.
هیچ حکمت و بصیرت و نقشهای نمیتواند علیه يهوه عمل کند.
انسان اسب را برای روز جنگ آماده میکند، ولی پیروزی را يهوه میبخشد.
22
نیکنامی برتر از ثروت هنگفت است و محبوبیت گرانبهاتر از طلا و نقره.
دارا و ندار یک وجه مشترک دارند: هر دوی آنها را يهوه آفریده است.
شخص زیرک خطر را پیشبینی میکند و از آن اجتناب مینماید ولی آدم جاهل به سوی آن میرود و خود را گرفتار میسازد.
ثمرهٔ تواضع و خداترسی، ثروت و احترام و عمر طولانی است.
راه اشخاص فاسد از خارها و دامها پوشیده است، پس اگر جان خود را دوست داری از رفتن به راه آنها خودداری کن.
بچه را در راهی که باید برود تربیت کن و او تا آخر عمر از آن منحرف نخواهد شد.
فقیر اسیر ثروتمند است و قرض گیرنده غلام قرض دهنده.
هر که ظلم بکارد مصیبت درو خواهد کرد و قدرتش در هم خواهد شکست.
شخص سخاوتمندی که غذای خود را با فقرا تقسیم میکند، برکت خواهد یافت.
مسخره کننده را بیرون بینداز تا نزاع و مجادله و فحاشی خاتمه یابد.
اگر کسی پاکی قلب را دوست بدارد و سخنانش دلنشین باشد، حتی پادشاه نیز دوست او خواهد شد.
يهوه آدمهای درستکار را محفوظ نگه میدارد، اما نقشههای بدکاران را باطل میکند.
آدم تنبل در خانه میماند و میگوید: «اگر بیرون بروم شیر مرا میخورد.»
سخنان زن بدکار مانند یک دام خطرناک است و هر که مورد غضب يهوه باشد در آن میافتد.
حماقت در وجود کودک نهفته است، ولی چوب تأدیب آن را از او بیرون میکند.
کسی که به خاطر نفع خودش به فقرا ظلم کند و به ثروتمندان هدیه دهد، عاقبت گرفتار فقر خواهد شد.
به این سخنان مردان حکیم که به تو یاد میدهم گوش فرا ده و با تمام وجود از آنها پیروی کن؛
زیرا حفظ کردن آنها در دل و قرار دادن آنها بر زبان، کار پسندیدهای است.
این سخنان را امروز به تو تعلیم میدهم تا اعتماد تو بر يهوه باشد.
این کلمات گزیده را که مملو از حکمت و اندرز است، برای تو نوشتهام
تا حقیقت را آنچنان که هست به تو یاد دهم و تو نیز آن را به کسانی که از تو سؤال میکنند، بیاموزی.
اموال شخص فقیر را که حامی ندارند، غارت نکن و حق بیچارگان را در دادگاه پایمال ننما؛
زیرا يهوه به داد ایشان خواهد رسید و کسانی را که به ایشان ظلم کردهاند به سزای اعمالشان خواهد رسانید.
با اشخاص تندخو که زود خشمگین میشوند معاشرت نکن،
مبادا مثل آنها شوی و زندگی خود را تباه کنی.
ضامن دیگری نشو و تعهد نکن که او قرض خود را پس خواهد داد،
زیرا اگر مجبور به پرداخت قرض او شوی و نتوانی آن را بپردازی، رختخوابت را از زیرت بیرون میکشند.
حدود ملک خود را که اجدادت از قدیم آن را تعیین کردهاند، به نفع خود تغییر نده.
اگر کسی در کار خود ماهر باشد، بدان که جزو افراد گمنام نخواهد ماند، بلکه به دربار پادشاهان راه خواهد یافت.
23
وقتی با حاکم سر سفره مینشینی، به خاطر بسپار با چه کسی روبرو هستی.
اگر آدم پرخوری هستی، کارد بر گلویت بگذار
و شیفتهٔ غذاهای لذیذ او نشو، زیرا ممکن است فریبی در کار باشد.
عاقل باش و برای به چنگ آوردن ثروت، خودت را خسته نکن،
زیرا ثروت ناپایدار است و مانند عقاب میپرد و ناپدید میشود.
از سفرهٔ آدم خسیس غذا نخور و برای غذاهای لذیذ او حریص نباش،
چون او حساب هر چه را که بخوری در فکرش نگه میدارد. او تعارف میکند و میگوید: «بخور و بنوش»، اما این را از ته دل نمیگوید.
لقمهای را که خوردهای استفراغ خواهی کرد و تشکرات تو بر باد خواهد رفت.
آدم نادان را نصیحت نکن، چون او سخنان حکیمانه تو را خوار خواهد شمرد.
حدود ملک خود را که از قدیم تعیین شده، تغییر نده و زمین یتیمان را غصب نکن،
زیرا حامی ایشان قدرتمند است و به داد آنها خواهد رسید.
وقتی دیگران تو را تأدیب میکنند، با تمام دل آن را بپذیر و به سخنان آموزندهشان گوش فرا ده.
از تأدیب کردن فرزند خویش کوتاهی نکن. چوب تنبیه او را نخواهد کشت.
او را با چوب تنبیه کن که جانش را از هلاکت نجات خواهی داد.
پسرم، اگر حکمت در دل تو باشد، دل من شاد خواهد شد
و هنگامی که دهانت به راستی سخن بگوید، وجود من به وجد خواهد آمد.
به گناهکاران حسادت نورز، بلکه اشتیاق تو اطاعت از يهوه باشد؛
زیرا در این صورت آیندهٔ خوبی خواهی داشت و امید تو بر باد نخواهد رفت.
ای پسرم، عاقل باش و به سخنانم گوش فرا ده. در راه راست گام بردار
و با آدمهای میگسار و شکمپرست معاشرت نکن،
زیرا کسانی که کارشان فقط خوردن و خوابیدن است، فقیر و محتاج خواهند شد.
نصیحت پدرت را که تو را به وجود آورده گوش بگیر و مادر پیرت را خوار مشمار.
در پی حقیقت باش و حکمت و ادب و فهم را کسب کن و به هیچ قیمت آنها را از دست نده.
فرزندی درستکار و دانا باش تا مایهٔ شادی و خشنودی پدر و مادرت شوی.
ای پسرم، به من گوش بده و از زندگی من سرمشق بگیر.
بدان که زن بدکاره دام خطرناکی است.
او مانند راهزن در کمین قربانیان خود مینشیند و باعث میشود مردان زیادی خیانتکار شوند.
مصیبت و بدبختی گریبانگیر چه کسی میشود؟ آن کیست که دائم نزاع به پا میکند و مینالد، بیجهت زخمی میشود و چشمانش تار میگردد؟
کسی که دائم شراب میخورد و به دنبال میگساری میرود.
پس فریفتهٔ شراب قرمز نشو که در پیاله به تو چشمک میزند و سپس به نرمی از گلویت پایین میرود؛
زیرا در پایان، مثل مار سمی تو را نیش خواهد زد و چون افعی تو را خواهد گزید.
چشمانت چیزهای عجیب و غریب خواهند دید و گرفتار وهم و خیال خواهی شد.
مانند کسی خواهی بود که بر سر دکل کشتی که دستخوش امواج دریاست خوابیده باشد.
خواهی گفت: «مرا زدند ولی دردی احساس نمیکنم. کی به هوش میآیم تا پیالهای دیگر بنوشم؟»
24
به اشخاص شریر حسادت نورز و آرزو نکن که با آنها دوست شوی،
زیرا تمام فکر و ذکر آنها این است که به مردم ظلم کنند.
خانه با حکمت بنا میشود و با فهم استوار میگردد،
اتاقهایش با دانایی از اسباب نفیس و گرانبها پر میشود.
آدم دانا و فهمیده از قدرت زیاد برخوردار است و دائم به قدرت خویش میافزاید.
پیروزی در جنگ بستگی به تدابیر خوب و مشورت زیاد دارد.
نادان نمیتواند به حکمت دست یابد؛ وقتی موضوع مهمی مورد بحث قرار میگیرد، او حرفی برای گفتن ندارد.
کسی که دائم نقشههای پلید در سر بپروراند، عاقبت رسوا خواهد شد.
نقشههای آدم جاهل گناهآلود است و کسی که دیگران را مسخره میکند مورد نفرت همهٔ مردم میباشد.
اگر نتوانی سختیهای زندگی را تحمل کنی، آدم ضعیفی هستی.
از نجات دادن کسی که به ناحق به مرگ محکوم شده است کوتاهی نکن.
نگو که از جریان بیخبر بودهای، زیرا اللهای که جان تو در دست اوست و از دل تو آگاه است، میداند که تو از همه چیز باخبر بودهای. او هر کسی را مطابق اعمالش جزا خواهد داد.
پسرم، همانطور که خوردن عسل کام تو را شیرین میکند، همچنان کسب حکمت برای جان تو شیرین خواهد بود. کسی که حکمت بیاموزد آیندهٔ خوبی در انتظارش خواهد بود و امیدهایش بر باد نخواهد رفت.
ای شریر، در کمین خانۀ شخص عادل نباش و منزلی را که او در آن زندگی میکند، تاراج نکن،
زیرا عادل حتی اگر هفت بار هم بیفتد، باز برخواهد خاست، اما شریران گرفتار بلا شده، سرنگون خواهند شد.
وقتی دشمنت دچار مصیبتی میشود شادی نکن و هنگامی که میافتد دلشاد نشو،
زیرا ممکن است يهوه این کار تو را نپسندد و از مجازات او دست بردارد!
به سبب بدکاران خودت را ناراحت نکن و به آنها حسادت نورز،
زیرا شخص بدکار آیندهای ندارد و چراغش خاموش خواهد شد.
پسرم، از يهوه و پادشاه بترس و با کسانی که بر ضد ایشان شورش میکنند همدست نشو،
کیست که بداند يهوه یا پادشاه چه بلایی بر سر چنین کسان خواهد آورد؟
قاضی نباید در داوری از کسی طرفداری کند.
هر که به مجرم بگوید: «تو بیگناهی»، مورد لعنت و نفرت همهٔ مردم واقع خواهد شد،
ولی آنکه گناهکار را محکوم کند سعادت و برکت نصیبش خواهد گردید.
جواب صادقانه مانند بوسهٔ دوست دلچسب است.
اول کسب و کاری داشته باش بعد خانه و خانواده تشکیل بده.
علیه همسایهٔ خود شهادت دروغ نده و سخنان نادرست دربارهاش بر زبان نیاور.
نگو: «هر چه بر سرم آورده تلافی خواهم کرد.»
از کنار مزرعهٔ شخص تنبل و کمعقل گذشتم؛
همه جا خار روییده بود، علفهای هرز زمین را پوشانده و دیوار مزرعه فرو ریخته بود.
با دیدن این منظره به فکر فرو رفتم و این درس را آموختم:
کمی خواب بیشتر، کمی چُرت بیشتر، کمی دست رو دست گذاشتن و استراحت بیشتر،
و فقر و تنگدستی همچون راهزنی مسلح به سراغ تو خواهد آمد.
25
امثال دیگری از سلیمان که مردان حِزِقیهو، پادشاه یهوده، آنها را به رشتهٔ تحریر درآوردند:
عظمت خدا در پوشاندن اسرارش میباشد، اما عظمت پادشاه در پی بردن به عمق مسائل.
پی بردن به افکار پادشاهان مانند دست یافتن به آسمان و عمق زمین، غیرممکن است.
ناخالصیها را از نقره جدا کن تا زرگر بتواند از آن ظرفی بسازد.
اطرافیان بدکار پادشاه را از او دور کن تا تخت او به عدالت پایدار بماند.
وقتی به حضور پادشاه میروی خود را آدم بزرگی ندان و در جای بزرگان نایست،
چون بهتر است به تو گفته شود: «بالاتر بنشین»، از اینکه تو را در برابر چشمان بزرگان در جای پایینتر بنشانند. اگر حتی با چشمانت چیزی میبینی،
شتابزده همسایهات را به دادگاه نبر، زیرا اگر در آخر ثابت شود که حق با وی بوده است، تو چه خواهی کرد؟
وقتی با همسایهات دعوا میکنی رازی را که از دیگری شنیدهای فاش نکن،
زیرا دیگر کسی به تو اطمینان نخواهد کرد و تو بدنام خواهی شد.
سخنی که بجا گفته شود مانند نگینهای طلاست که در ظرف نقرهای نشانده باشند.
نصیحت شخص دانا برای گوش شنوا مانند حلقه طلا و جواهر، با ارزش است.
خدمتگزار امین همچون آب خنک در گرمای تابستان، جان اربابش را تازه میکند.
کسی که دم از بخشندگی خود میزند، ولی چیزی به کسی نمیبخشد مانند ابر و بادی است که باران نمیدهد.
شخص صبور میتواند حتی حاکم را متقاعد کند و زبان نرم میتواند هر مقاومت سختی را در هم بشکند.
اگر به عسل دست یافتی زیاد از حد نخور، زیرا ممکن است دلت به هم بخورد و استفراغ کنی.
به خانهٔ همسایهات زیاد از حد نرو، مبادا از تو سیر و متنفر شود.
شهادت دروغ مثل تبر و شمشیر و تیر تیز صدمه میزند.
اعتماد کردن به آدم خائن در زمان تنگی مانند جویدن غذا با دندان لق و دویدن با پای شکسته است.
آواز خواندن برای آدم غصهدار مثل درآوردن لباس او در هوای سرد و پاشیدن نمک روی زخم اوست.
اگر دشمن تو گرسنه است به او غذا بده و اگر تشنه است به او آب بنوشان.
با این عملت، اخگرهای شرم بر سرش خواهی انباشت، و يهوه به تو پاداش خواهد داد.
همانطور که باد شمال باران میآورد، همچنان بدگویی، خشم و عصبانیت به بار میآورد.
سکونت در گوشهٔ پشت بام بهتر است از زندگی کردن با زن غرغرو در یک خانه.
خبر خوشی که از دیار دور میرسد، همچون آب خنکی است که به کام تشنه لب میرسد.
سازش شخص درستکار با آدم بدکار، مانند آلوده کردن منبع آب و گلآلود ساختن چشمه است.
همانطور که زیادهروی در خوردن عسل مضر است، طلبیدن تعریف و تمجید از مردم نیز ناپسند است.
کسی که بر نفس خویش تسلط ندارد، مثل شهری بیحصار است.
26
همانطور که باریدن برف در تابستان یا باران در فصل درو خلاف قانون طبیعت است، همچنان است احترام گذاشتن به اشخاص نادان.
نفرین، بر کسی که مستحق آن نیست اثری ندارد و مانند گنجشک یا پرستویی است که این سو و آن سو پرواز میکند و در جایی نمینشیند.
شلّاق برای اسب است و افسار برای الاغ، و چوب تنبیه برای آدم نادان.
نادان را مطابق حماقتش جواب نده، مبادا تو هم مثل او شوی.
نادان را مطابق حماقتش جواب بده، مبادا خودش را عاقل بداند.
کسی که توسط آدم نادان پیغام میفرستد مثل شخصی است که پای خود را قطع میکند و یا زهر مینوشد.
مثلی که از دهان شخص نادان بیرون میآید، مانند پای لنگ، سست است.
احترام گذاشتن به شخص نادان، مانند بستن سنگ به فلاخن، کار احمقانهای است.
مثلی که از دهان شخص نادان بیرون میآید همچون خاری که به دست آدم مست فرو میرود و او حس نمیکند، بیاثر است.
کسی که نادان یا هر رهگذری را استخدام میکند، مانند تیراندازی است که بیهدف تیر رها کرده، هر رهگذری را مجروح میسازد.
همانطور که سگ به قی خود باز میگردد، آدم احمق نیز حماقت خود را تکرار میکند.
کسی که در نظر خود عاقل است از یک نادان هم نادانتر است.
آدم تنبل پایش را از خانه بیرون نمیگذارد و میگوید: «شیرهای درنده در کوچهها هستند!»
او مانند دری که بر پاشنهاش میچرخد، در رختخوابش میغلتد و از آن جدا نمیشود.
دستش را به طرف بشقاب دراز میکند ولی از فرط تنبلی لقمه را به دهانش نمیگذارد.
با این حال او خود را داناتر از هفت مرد عاقل میداند.
کسی که در نزاعی دخالت میکند که به او مربوط نیست مانند شخصی است که گوشهای سگی را میکشد.
شخصی که همسایهٔ خود را فریب بدهد و بعد بگوید که شوخی کرده است، مثل دیوانهای است که به هر طرف آتش و تیرهای مرگبار پرت میکند.
هیزم که نباشد آتش خاموش میشود، سخنچین که نباشد نزاع فرو مینشیند.
همانطور که زغال و هیزم آتش را مشتعل میکند، مرد ستیزهجو هم جنگ و نزاع بر پا مینماید.
سخنان سخنچین مانند لقمههای لذیذی است که با لذت بلعیده میشود.
سخنان زیبا و فریبنده، شرارت دل را پنهان میسازد، درست مانند لعابی که ظرف گلی را میپوشاند.
شخص کینهتوز با حرفهایش کینهٔ دلش را مخفی میکند؛
اما تو گول حرفهای فریبندهٔ او را نخور، زیرا دلش پر از نفرت است.
اگرچه نفرتش را با حیله پنهان میکند، اما سرانجام پلیدی او بر همگان آشکار خواهد شد.
هر که برای دیگران چاه بکند، خود در آن خواهد افتاد. هر که سنگی به طرف دیگران بغلتاند، آن سنگ برمیگردد و بر روی خود او میافتد.
زبان دروغگو از مجروح شدگان خود نفرت دارد و دهان چاپلوس خرابی بار میآورد.
27
درباره فردای خود با غرور صحبت نکن، زیرا نمیدانی چه پیش خواهد آمد.
هرگز از خودت تعریف نکن؛ بگذار دیگران از تو تعریف کنند.
حمل بار سنگ و ماسه سخت است، اما تحمل ناراحتیهایی که شخص نادان ایجاد میکند، از آن هم سختتر است.
حسادت خطرناکتر و بیرحمتر از خشم و غضب است.
سرزنش آشکار از محبت پنهان بهتر است.
زخم دوست بهتر از بوسهٔ دشمن است.
شکم سیر حتی از عسل کراهت دارد، اما برای شکم گرسنه هر چیز تلخی شیرین است.
کسی که از خانهاش دور میشود همچون پرندهای است که از آشیانهاش آواره شده باشد.
مشورت صمیمانهٔ یک دوست همچون عطری خوشبو، دلپذیر است.
دوست خود و دوست پدرت را هرگز ترک نکن، و وقتی در تنگی هستی سراغ برادرت نرو؛ همسایهٔ نزدیک بهتر از برادر دور میتواند به تو کمک کند.
پسرم، حکمت بیاموز و دل مرا شاد کن تا بتوانم جواب کسانی را که مرا سرزنش میکنند، بدهم.
عاقل خطر را پیشبینی میکند و از آن اجتناب مینماید، ولی جاهل به سوی آن میرود و خود را گرفتار میکند.
از کسی که نزد تو ضامن شخص غریبی میشود، گرو بگیر.
اگر صبح زود با صدای بلند برای دوستت دعای خیر کرده، او را از خواب بیدار کنی، دعای تو همچون لعنت خواهد بود.
غرغرهای زن بهانهگیر مثل چکچک آب در روز بارانی است؛
همانطور که نمیتوان از وزیدن باد جلوگیری کرد، و یا با دستهای چرب چیزی را نگه داشت، همانطور هم محال است بتوان از غرغر چنین زنی جلوگیری کرد.
همانطور که آهن، آهن را میتراشد، دوست نیز شخصیت دوستش را اصلاح میکند.
هر که درختی بپروراند از میوهاش نیز خواهد خورد و هر که به اربابش خدمت کند پاداش خواهد گرفت.
همانطور که انسان در آب، صورت خود را میبیند، در وجود دیگران نیز وجود خویش را مشاهده میکند.
همانطور که دنیای مردگان از بلعیدن زندگان سیر نمیشود، خواستههای انسان نیز هرگز ارضا نمیگردد.
طلا و نقره را بهوسیلۀ آتش میآزمایند، ولی انسان را از عکسالعملش در برابر تعریف و تمجید دیگران میتوان شناخت.
اگر احمق را در داخل هاون هم بکوبی حماقتش از او جدا نمیشود.
مال و دارایی زود از بین میرود و تاج و تخت پادشاه تا ابد برای نسل او باقی نمیماند. پس تو با دقت از گله و رمهات مواظبت کن،
زیرا وقتی علوفه چیده شود و محصول جدید به بار آید و علف کوهستان جمعآوری شود،
آنگاه از پشم گوسفندانت لباس تهیه خواهی کرد، از فروش بزهایت زمین خواهی خرید
و از شیر بقیهٔ بزها تو و خانواده و کنیزانت سیر خواهید شد.
28
شریران میگریزند، در حالی که کسی آنها را تعقیب نمیکند! ولی خداشناسان چون شیر، شجاع هستند.
وقتی مملکتی گرفتار فساد شود، دولتش به آسانی سرنگون میگردد، اما رهبران درستکار و عاقل مایهٔ ثبات مملکت هستند.
حاکمی که بر فقرا ظلم میکند مانند باران تندی است که محصول را از بین میبرد.
بیتوجهی نسبت به قانون، ستایش بدکاران است ولی اطاعت از آن، مبارزه با بدی میباشد.
عدالت برای بدکاران بیمعنی است، اما پیروان يهوه اهمیت آن را خوب میدانند.
انسان بهتر است فقیر و درستکار باشد تا ثروتمند و کلاهبردار.
پسری که از قوانین اطاعت میکند داناست، اما کسی که رفیق عیاشان است مایهٔ ننگ پدرش میباشد.
مالی که از راه رباخواری و بهرهکشی از فقرا حاصل شود عاقبت به دست کسی میافتد که بر فقرا رحم میکند.
خدا از دعای کسانی که احکام او را اطاعت نمیکنند، کراهت دارد.
هر که دام بر سر راه شخص درستکار بنهد و او را به راه بد بکشاند، عاقبت به دام خود گرفتار خواهد شد، ولی اشخاص نیک پاداش خوبی خواهند یافت.
ثروتمندان خود را دانا میپندارند، اما فقیر خردمند از واقعیت درون آنها باخبر است.
وقتی نیکان پیروز میشوند، همه شادی میکنند، اما هنگامی که بدکاران به قدرت میرسند، مردم خود را پنهان میکنند.
هر که گناه خود را بپوشاند، هرگز کامیاب نخواهد شد، اما کسی که آن را اعتراف کند و از آن دست بکشد خدا بر او رحم خواهد کرد.
خوشا به حال کسی که ترس خدا را در دل دارد، زیرا هر که نسبت به خدا سرسخت باشد گرفتار بلا و بدبختی میشود.
مردم بیچارهای که زیر سلطهٔ حاکم ظالمی هستند، مانند کسانی میباشند که گرفتار شیر غران یا خرس گرسنه شده باشند.
سلطان نادان به قوم خود ظلم میکند. پادشاهی که از نادرستی و رشوهخواری نفرت داشته باشد، سلطنتش طولانی خواهد بود.
عذاب وجدان یک جنایتکار او را به سوی مجازات خواهد برد، پس تو سعی نکن از او حمایت کنی.
هر که در راه راست ثابت قدم باشد در امان خواهد ماند، اما کسی که به راههای کج برود خواهد افتاد.
هر که در زمین خود زراعت کند نان کافی خواهد داشت، اما کسی که وقت خود را به بطالت بگذراند فقر گریبانگیر او خواهد شد.
اشخاص درستکار کامیاب خواهند شد، اما کسانی که برای ثروتمند شدن عجله میکنند بیسزا نخواهند ماند.
طرفداری، کار درستی نیست؛ اما هستند قضاتی که به خاطر یک لقمه نان، بیانصافی میکنند.
آدم خسیس فقط به فکر جمعآوری ثروت است غافل از اینکه فقر در انتظار اوست.
اگر اشتباه کسی را به او گوشزد کنی، در آخر از تو بیشتر قدردانی خواهد کرد تا از کسی که پیش او چاپلوسی کرده است.
کسی که والدین خود را غارت میکند و میگوید: «کار بدی نکردهام»، دست کمی از یک آدمکش ندارد.
حرص و طمع باعث جنگ و جدال میشود؛ اما توکل نمودن به يهوه انسان را کامیاب میکند.
هر که بر نقشههای خود تکیه میکند نادان است، ولی آنانی که از تعالیم خدا پیروی مینمایند، در امان میباشند.
اگر به فقرا کمک کنی، هرگز محتاج نخواهی شد؛ ولی اگر روی خود را از فقیر برگردانی، مورد لعنت قرار خواهی گرفت.
هنگامی که بدکاران به قدرت میرسند، مردم خود را پنهان میکنند، اما وقتی بدکاران سقوط کنند درستکاران دوباره قدرت را به دست خواهند گرفت.
29
کسی که بعد از تنبیه بسیار، باز سرسختی کند، ناگهان خرد خواهد شد و دیگر علاجی نخواهد داشت.
وقتی قدرت در دست نیکان است مردم شادند، اما قدرت که به دست بدان بیفتد مردم مینالند.
پسر عاقل پدرش را خوشحال میکند، اما پسری که به دنبال زنان بدکاره میرود اموالش را بر باد میدهد.
پادشاه عاقل به مملکتش ثبات میبخشد، اما آنکه رشوه میگیرد مملکت خود را نابود میکند.
شخص متملق با چاپلوسیهای خود به دوستش صدمه میزند.
بدکاران در دام گناه خود گرفتار میشوند، اما شادی نصیب درستکاران میگردد.
شخص درستکار نسبت به فقرا با انصاف است، اما آدم بدکار به فکر آنها نیست.
شخص نادانی که همه را مسخره میکند میتواند شهری را به آشوب بکشاند، اما شخص دانا تلاش میکند صلح و آرامش برقرار نماید.
اگر شخص عاقل با آدم نادان به دادگاه بروند، نادان یا خشمگین میشود یا مسخره میکند، و هیچ نتیجهای حاصل نمیشود.
افرادی که تشنهٔ خون هستند از اشخاص درستکار متنفرند و قصد جانشان را دارند.
آدم نادان خشم خود را فوری بروز میدهد، اما شخص دانا جلوی خشم خود را میگیرد.
اگر حاکم به حرفهای دروغ گوش کند، تمام افرادش دروغگو خواهند شد.
فقیر و ثروتمند در یک چیز مثل هم هستند: يهوه به هر دو آنها چشم بینا داده است.
پادشاهی که نسبت به فقرا با انصاف باشد، سلطنتش همیشه پا برجا خواهد ماند.
برای تربیت بچه، چوب تأدیب لازم است. اگر او را به حال خود واگذاری و ادب نکنی، باعث سرافکندگی مادرش خواهد شد.
وقتی اشخاص بدکار به قدرت میرسند، فساد زیاد میشود؛ ولی قدرت آنها دوامی نخواهد داشت و نیکان سقوط آنها را به چشم خواهند دید.
فرزند خود را تأدیب کن تا باعث شادی و آرامش فکر تو شود.
در جایی که پیام خدا نیست، مردم سرکش میشوند. خوشا به حال قومی که احکام خدا را به جا میآورند.
خدمتکار را نمیتوان تنها با نصیحت اصلاح کرد، زیرا او هر چند حرفهای تو را بفهمد ولی به آنها توجه نخواهد کرد.
شخصی که بدون فکر کردن و با عجله جواب میدهد از نادان هم بدتر است.
غلامی که اربابش او را از کودکی به نازپرورده باشد، برای اربابش غلامی نخواهد کرد.
شخص تندخو نزاع به پا میکند و باعث ناراحتی میشود.
تکبر، انسان را به زمین میزند، ولی فروتنی منجر به سربلندی میشود.
کسی که با دزد رفیق میشود، دشمن جان خویش است، زیرا شهادت دروغ میدهد و به این ترتیب خود را زیر لعنت قرار میدهد.
کسی که از انسان میترسد گرفتار میشود، اما شخصی که به يهوه توکل میکند در امان میماند.
بسیاری از مردم از حاکم انتظار لطف دارند غافل از اینکه يهوه است که به داد مردم میرسد.
درستکاران از بدکاران نفرت دارند و بدکاران از درستکاران.
30
سخنان آگور پسر یاکه، شامل این پیام است: اللهاا، خستهام؛ ای خدا، خسته و درماندهام.
من نادانترینِ آدمیان هستم و عاری از شعور بشری.
حکمتی در من نیست و شناختی از خدا ندارم.
آن کیست که آسمان و زمین را زیر پا میگذارد؟ آن کیست که باد را در دست خود نگه میدارد و آبها را در ردای خود میپیچد؟ آن کیست که حدود زمین را برقرار کرده است؟ نامش چیست و پسرش چه نام دارد؟ اگر میدانی بگو!
سخنان خدا تمام پاک و مبراست. او مانند یک سپر از تمام کسانی که به او پناه میبرند محافظت میکند.
به سخنان او چیزی اضافه نکن، مبادا تو را توبیخ نماید و تو دروغگو قلمداد شوی.
ای خدا، قبل از آنکه بمیرم دو چیز از تو میطلبم:
مرا از دروغ گفتن حفظ کن و مرا نه تهیدست بگردان و نه ثروتمند، بلکه روزی مرا به من بده؛
چون اگر ثروتمند شوم ممکن است تو را انکار کنم و بگویم: « يهوه کیست؟» و اگر تهیدست گردم امکان دارد دزدی کنم و نام تو را بیحرمت نمایم.
هرگز از کسی نزد کارفرمایش بدگویی نکن، مبادا به نفرین او گرفتار شوی.
هستند کسانی که پدر و مادر خود را نفرین میکنند.
هستند کسانی که خود را پاک میدانند در حالی که به گناه آلودهاند.
هستند کسانی که از نگاهشان کبر و غرور میبارد،
هستند کسانی که دندانهای خود را تیز میکنند تا به جان مردم فقیر بیفتند و آنها را ببلعند.
زالو را دو دختر است که فریاد میکشند: «بده! بده!» سه چیز هست که هرگز سیر نمیشوند، بلکه چهار چیز، که نمیگویند: «بس است!»:
دنیای مردگان، رحم نازا، زمین بیآب، آتش مشتعل.
کسی که پدر خود را مسخره کند و مادرش را تحقیر نماید، کلاغها چشمانش را از کاسه در میآورند و لاشخورها بدنش را میخورند.
سه چیز برای من بسیار عجیبند، بلکه چهار چیز که من آنها را نمیفهمم:
پرواز عقاب در آسمان، خزیدن مار روی صخره، عبور کشتی از دریا، و راهِ مرد با دختر جوان.
همچنین است راه زن بدکاره که میخورَد و دهانش را پاک میکند و میگوید: «کار بدی نکردم.»
سه چیز است که زمین را میلرزاند، بلکه چهار چیز که زمین تاب تحملش را ندارد:
بردهای که پادشاه شود، احمقی که سیر و توانگر گردد،
زن بداخلاقی که شوهر کرده باشد، و کنیزی که جای بانوی خود را بگیرد.
چهار چیز است بر زمین که بسیار کوچک اما بیاندازه دانا هستند:
مورچهها که ضعیف هستند ولی برای زمستان خوراک ذخیره میکنند،
گورکنها که ناتوانند اما در میان صخرهها برای خود لانه میسازند،
ملخها که رهبری ندارند ولی در دستههای منظم حرکت میکنند،
و مارمولکها که میتوان آنها را در دست گرفت، اما حتی به کاخ پادشاهان نیز راه مییابند.
سه چیز است که راه رفتنشان باوقار است، بلکه چهار چیز که با متانت میخرامند:
شیر که سلطان حیوانات است و از هیچ چیز نمیترسد،
طاووس، بز نر، و پادشاهی که سپاهیانش همراه او هستند.
اگر از روی حماقت مغرور شدهای و اگر نقشههای پلید در سر پروراندهای، به خود بیا و از این کارت دست بکش.
از زدن شیر، کره به دست میآید؛ از ضربه زدن به دماغ خون جاری میشود؛ و از برانگیختن خشم، نزاع درمیگیرد.
31
سخنان الهام بخش مادر لموئیلِ پادشاه به او:
ای پسر من، ای پسری که تو را در جواب دعاهایم یافتهام،
نیروی جوانی خود را صرف زنان نکن، زیرا آنها باعث نابودی پادشاهان شدهاند.
ای لموئیل، شایستهٔ پادشاهان نیست که میگساری کنند،
چون ممکن است قوانین را فراموش کرده نتوانند به داد مظلومان برسند.
شراب را به کسانی بده که در انتظار مرگند و به اشخاصی که دلتنگ و تلخکام هستند،
تا بنوشند و فقر و بدبختی خود را فراموش کنند.
دهان خود را باز کن و از حق کسانی که بیزبان و بیچارهاند دفاع کن.
دهان خود را باز کن و به انصاف داوری نما و به داد فقیران و محتاجان برس.
زن خوب را چه کسی میتواند پیدا کند؟ ارزش او از جواهر هم بیشتر است!
او مورد اعتماد شوهرش میباشد و نمیگذارد شوهرش به چیزی محتاج شود.
در تمام روزهای زندگی به شوهرش خوبی خواهد کرد، نه بدی.
پشم و کتان میگیرد و با دستهای خود آنها را میریسد.
او برای تهیه خوراک، مانند کشتیهای بازرگانان به راههای دور میرود.
قبل از روشن شدن هوا، بیدار میشود و برای خانوادهاش خوراک آماده میکند و دستورهای لازم را به کنیزانش میدهد.
مزرعهای را در نظر میگیرد و پس از بررسیهای لازم آن را میخرد و با دسترنج خود تاکستان ایجاد میکند.
او قوی و پرکار است.
به امور خرید و فروش رسیدگی مینماید و شبها تا دیر وقت در خانه کار میکند.
با دستهای خود نخ میریسد و پارچه میبافد.
او دست و دل باز است و به فقرا کمک میکند.
از برف و سرما باکی ندارد، چون برای تمام اهل خانهاش لباس گرم بافته است.
برای خود نیز لباسهای زیبا از پارچههای نفیس میدوزد.
او لباس و کمربند تهیه میکند و به تاجرها میفروشد. شوهر چنین زنی در میان بزرگان شهر مورد احترام خواهد بود.
او زنی است قوی و باوقار و از آینده نمیترسد.
سخنانش پر از حکمت و نصایحش محبتآمیز است.
او تنبلی نمیکند، بلکه به احتیاجات خانوادهاش رسیدگی مینماید.
فرزندانش او را میستایند و شوهرش از او تمجید نموده، میگوید:
«تو در میان تمام زنانِ خوب، بینظیر هستی!»
زیبایی فریبنده و ناپایدار است، اما زنی که خداترس باشد قابل ستایش است.
پاداش کارهایش را به او بدهید و بگذارید همه او را تحسین کنند.
job
1
در سرزمین عوص مردی زندگی میکرد به نام ایوب. او مردی بود درستکار و خداترس که از بدی و شرارت دوری میورزید.
ایوب هفت پسر و سه دختر داشت.
او صاحب هفت هزار گوسفند، سه هزار شتر، پانصد جفت گاو و پانصد الاغ ماده بود و خدمتکاران بسیاری داشت. ایوب ثروتمندترین مرد سراسر آن سرزمین به شمار میرفت.
هر یک از پسران ایوب به نوبت در خانهٔ خود جشنی بر پا میکرد و همهٔ برادران و خواهران خود را دعوت مینمود تا در آن جشن شرکت کنند.
وقتی روزهای جشن به پایان میرسید، ایوب صبح زود برمیخاست و برای طهارت هر کدام از فرزندانش به يهوه قربانی سوختنی تقدیم میکرد. ایوب با خود فکر میکرد: «شاید فرزندانم گناه ورزیده و در دل خود به خدا لعن کرده باشند.» ایوب همیشه چنین میکرد.
یک روز که فرشتگان در حضور يهوه حاضر شده بودند، شیطان نیز همراه ایشان بود.
يهوه از شیطان پرسید: «کجا بودی؟» شیطان پاسخ داد: «دور زمین میگشتم و در آن سیر میکردم.»
آنگاه يهوه از او پرسید: «آیا بندهٔ من ایوب را دیدی؟ بر زمین، کسی مانند او پیدا نمیشود. او مردی بیعیب، صالح خداترس است و از گناه بدی و شرارت دوری میورزد.»
شیطان گفت: «اگر خداترسی برای او سودی نمیداشت این کار را نمیکرد.
تو ایوب و خانواده و اموالش را از هر گزندی محفوظ داشتهای. دسترنج او را برکت دادهای و ثروت زیاد به او بخشیدهای.
داراییاش را از او بگیر، آنگاه خواهی دید که آشکارا تو را لعن خواهد کرد!»
يهوه در پاسخ شیطان گفت: «برو و هر کاری که میخواهی با داراییاش بکن، فقط آسیبی به خود او نرسان.» پس شیطان از حضور يهوه بیرون رفت.
یک روز وقتی پسران و دختران ایوب در خانهٔ برادر بزرگشان میهمان بودند،
قاصدی نزد ایوب آمد و به او گفت: «گاوهایت شخم میزدند و ماده الاغهایت کنار آنها میچریدند
که ناگهان سابیها به ما حمله کرده، حیوانات را بردند و تمام کارگران تو را کشتند. تنها من جان به در بردم و آمدم تا به تو خبر دهم.»
سخنان این مرد هنوز پایان نیافته بود که قاصد دیگری از راه رسیده، گفت: «آتش خدا از آسمان نازل شده، تمام گوسفندان و همهٔ چوپانانت را سوزاند و تنها من جان به در برده، آمدم تا به تو خبر دهم.»
پیش از آنکه حرفهای وی تمام شود قاصدی دیگر وارد شده، گفت: «کلدانیان در سه دسته به ما حمله کردند و شترهایت را بردند و کارگرانت را کشتند، تنها من جان به در بردم و آمدهام تا به تو خبر دهم.»
سخنان آن قاصد هم هنوز تمام نشده بود که قاصد دیگری از راه رسید و گفت: «پسران و دخترانت در خانهٔ برادر بزرگشان میهمان بودند،
که ناگهان باد شدیدی از طرف بیابان وزیده، خانه را بر سر ایشان خراب کرد و همه زیر آوار جان سپردند و تنها من جان به در بردم و آمدهام تا این خبر را به تو برسانم.»
آنگاه ایوب برخاسته، از شدت غم لباس خود را پاره کرد. سپس موی سر خود را تراشید و در حضور خدا به خاک افتاده،
گفت: «از شکم مادر برهنه به دنیا آمدم و برهنه هم از این دنیا خواهم رفت. يهوه داد و يهوه گرفت. نام يهوه متبارک باد.»
با همهٔ این پیشآمدها، ایوب گناه نکرد و به خدا ناسزا نگفت.
2
فرشتگان دوباره به حضور يهوه آمدند و شیطان هم با ایشان بود.
يهوه از شیطان پرسید: «کجا بودی؟» شیطان جواب داد: «دور زمین میگشتم و در آن سیر میکردم.»
يهوه پرسید: «آیا بندهٔ من ایوب را دیدی؟ بر زمین کسی مانند او پیدا نمیشود. او مردی بیعیب، صالح و خداترس است و از بدی و شرارت دوری میورزد. با وجود اینکه مرا بر آن داشتی تا بیسبب به او ضرر رسانم، ولی او وفاداری خود را نسبت به من از دست نداده است.»
شیطان در جواب گفت: «پوست به عوض پوست! انسان برای نجات جان خود حاضر است هر چه دارد بدهد.
اکنون به بدن او آسیب برسان، آنگاه خواهی دید که آشکارا تو را لعن کفر خواهد کرد!»
يهوه پاسخ داد: «هر چه میخواهی با او بکن، ولی او را نکش.»
پس شیطان از حضور يهوه بیرون رفت و ایوب را از سر تا پا به دملهای دردناک مبتلا ساخت.
ایوب در خاکستر نشست و تکه سفالی برداشت تا با آن خود را بخاراند.
زنش به او گفت: «آیا با وجود تمام این بلاها که خدا به سرت آورده، هنوز هم به او وفاداری؟ خدا را لعن کن و بمیر!»
ولی ایوب جواب داد: «تو مانند زنی ابله حرف میزنی! آیا باید فقط چیزهای خوب را از طرف خدا بپذیریم و نه چیزهای بد را؟» پس ایوب با وجود تمام این بلاها سخنی بر ضد خدا نگفت.
سه نفر از دوستان ایوب به نامهای الیفاز تیمانی، بلدد شوحی و صوفر نعماتی وقتی از بلاهایی که به سر او آمده بود آگاه شدند، تصمیم گرفتند با هم نزد ایوب بروند و با او همدردی نموده، او را تسلی دهند.
وقتی ایوب را از دور دیدند به سختی توانستند او را بشناسند. آنها از شدت تأثر با صدای بلند گریستند و لباس خود را دریدند و بر سر خود خاک ریختند.
آنها بدون آنکه کلمهای بر زبان آورند هفت شبانه روز در کنار او بر زمین نشستند، زیرا میدیدند که درد وی شدیدتر از آن است که بتوان با کلمات آن را تسکین داد.
3
سرانجام ایوب لب به سخن گشود و روزی را که از مادر زاییده شده بود نفرین کرده،
گفت:
«نابود باد روزی که به دنیا آمدم و شبی که در رحم مادرم قرار گرفتم!
ای کاش آن روز در ظلمت فرو رود و حتی خدا آن را به یاد نیاورد و نوری بر آن نتابد.
ای کاش تاریکی و ظلمت مطلق آن را فرا گیرد و ابر تیره بر آن سایه افکند و تاریکی هولناک آن را در بر گیرد.
ای کاش آن شب از صفحهٔ روزگار محو گردد و دیگر هرگز در شمار روزهای سال و ماه قرار نگیرد.
ای کاش شبی خاموش و عاری از شادی باشد.
بگذار نفرینکنندگانِ ماهر، نفرینش کنند، آنان که در برانگیزانیدنِ لِویاتان ماهرند.
ای کاش آن شب ستارهای نداشته باشد و آرزوی روشنایی کند، ولی هرگز روشنایی نباشد و هیچگاه سپیدهٔ صبح را نبیند.
آن شب را لعنت کنید، چون قادر به بستن رحم مادرم نشد و باعث شد من متولد شده، دچار این بلاها شوم.
«چرا مرده به دنیا نیامدم؟ چرا وقتی از رَحِمِ مادرم بیرون میآمدم، نمردم؟
چرا مادرم مرا روی زانوهایش گذاشت و مرا شیر داد؟
اگر هنگام تولد میمردم، اکنون آرام و آسوده در کنار پادشاهان، رهبران و بزرگان جهان که کاخهای قدیمی برای خود ساختند و قصرهای خود را با طلا و نقره پر کردند، خوابیده بودم.
«چرا مرده به دنیا نیامدم تا مرا دفن کنند؟ مانند نوزادی که هرگز فرصت دیدن روشنایی را نیافته است؟
زیرا در عالم مرگ، شریران مزاحمتی به وجود نمیآورند و خستگان میآرامند.
آنجا اسیران با هم در آسایشاند، و فریاد کارفرمایان را نمیشنوند.
در آنجا فقیر و غنی یکسانند و غلام از دست اربابش آزاد است.
«چرا باید نور زندگی به کسانی که در بدبختی و تلخکامی به سر میبرند بتابد؟
و چرا کسانی که آرزوی مردن دارند و مرگشان فرا نمیرسد و مثل مردمی که در پی گنج هستند به دنبال مرگ میگردند، زنده بمانند؟
چه سعادت بزرگی است وقتی که سرانجام مرگ را در آغوش میکشند!
چرا زندگی به آنانی داده میشود که آیندهای ندارند و خدا زندگیشان را از مشکلات پر ساخته؟
خوراک من غصه است، و آه و ناله مانند آب از وجودم جاری است.
چیزی که همیشه از آن میترسیدم بر سرم آمده است.
آرامش و راحتی ندارم و رنجهای مرا پایانی نیست.»
4
آنگاه الیفاز تیمانی پاسخ داد:
ای ایوب، آیا اجازه میدهی چند کلمهای حرف بزنم؟ چون دیگر نمیتوانم ساکت بمانم.
تو در گذشته بسیاری را نصیحت کردهای که به خدا توکل جویند. به ضعیفان و بیچارگان و کسانی که گرفتار یأس بودند، قوت قلب دادهای.
ولی اکنون که مصیبت به سراغ تو آمده است بیطاقت و پریشان شدهای.
آیا اطمینان تو نباید بر خداترسیات باشد، و امید تو بر زندگی بیعیبی که داری؟
قدری فکر کن و ببین آیا تا به حال دیدهای انسانی درستکار و بیگناهی هلاک شود؟
تجربه من نشان میدهد که هر چه بکاری همان را درو میکنی. کسانی که گناه و بدی میکارند همان را درو میکنند.
دَمِ خدا آنها را نابود میکند، و آنها از بادِ غضبش تباه میشوند.
شیر میغُرّد و شیر ژیان نعره میکشد، اما دندانهای شیران قوی خواهند شکست.
شیر نر از گرسنگی تلف میشود و تمام بچههایش پراکنده میگردند.
سخنی در خفا به من رسید، گویی کسی در گوشم زمزمه میکرد.
این سخن در رویایی آشفته، هنگامی که مردم در خوابی سنگین بودند بر من آشکار گشت.
ناگهان ترس وجودم را فرا گرفت و لرزه بر استخوانهایم افتاد.
روحی از برابر من گذشت و موی بر تنم راست شد!
حضور روح را احساس میکردم، ولی نمیتوانستم او را ببینم. سپس در آن سکوت وحشتناک این ندا به گوشم رسید:
«آیا انسان خاکی میتواند در نظر اللها خالق، پاک و بیگناه به حساب بیاید؟
خدا حتی به فرشتگان آسمان نیز اعتماد ندارد و بر خادمان خود خرده میگیرد،
چه برسد به آدمیانی که از خاک آفریده شدهاند و مانند بید ناپایدارند.
صبح، زندهاند و شب، میمیرند و برای همیشه از بین میروند و اثری از آنها باقی نمیماند.
طنابِ خیمۀ آنها کشیده میشود و خیمه فرو میافتد، و آنها در جهالت میمیرند.»
5
فریاد برآور و کمک بطلب، ولی آیا کسی گوش میدهد؟ کدام یک از فرشتگان به دادت میرسد.
سرانجام در عجز و درماندگی از غصه میمیرند.
کسانی که از خدا برمیگردند، ظاهراً کامیاب هستند، ولی بلای ناگهانی بر آنها نازل میشود.
فرزندان ایشان بیپناه میگردند و در محکمه محکوم میشوند و کسی از آنها حمایت نمیکند.
محصولاتشان را گرسنگان میخورند و ثروتشان را حریصان غارت میکنند.
بلا و بدبختی هرگز بدون علّت دامنگیر انسان نمیشود.
بدبختی از خود انسان سرچشمه میگیرد، همچنانکه شعله از آتش برمیخیزد.
اگر من جای تو بودم، مشکل خود را نزد خدا میبردم.
زیرا او معجزات شگفتانگیز میکند و کارهای عجیب و خارقالعادهٔ بیشمار انجام میدهد.
بر زمین باران میباراند و کشتزارها را سیراب میکند،
فروتنان را سرافراز میگرداند و رنجدیدگان را شادی میبخشد.
او نقشههای اشخاص حیلهگر را نقش بر آب میکند تا کاری از پیش نبرند.
حکیمان را در زیرکیِ خودشان به دام میاندازد و توطئههای ایشان را خنثی مینماید.
روز روشن برای آنها مانند شب تاریک است و در آن کورمال کورمال راه میروند.
خدا مظلومان و فقیران را از چنگ ظالمان میرهاند.
او به فقیران امید میبخشد و دهان ظالمان را میبندد.
خوشا به حال کسی که اللها قادرمطلق تأدیبش میکند. پس وقتی او تو را تأدیب مینماید، دلگیر نشو.
اگر خدا تو را مجروح کند خودش هم زخمهایت را میبندد و تو را شفا میبخشد.
او تو را از هر بلایی میرهاند تا گزندی به تو نرسد.
خدا تو را هنگام قحطی از مرگ نجات خواهد داد و در موقع جنگ از دم شمشیر خواهد رهانید.
از زخم زبان در امان خواهی بود و وقتی هلاکت آید، از آن نخواهی ترسید.
بر هلاکت و قحطی خواهی خندید و از حیوانات وحشی هراس به دل راه نخواهی داد.
زمینی که شخم میزنی خالی از سنگ خواهد بود و جانوران خطرناک با تو در صلح و صفا به سر خواهند برد.
خانهٔ تو در امان خواهد بود و از اموال تو چیزی دزدیده نخواهد شد.
نسل تو مانند علف صحرا زیاد خواهند بود،
و تو همچون خوشهٔ گندم که تا وقتش نرسد درو نمیشود، در کمال پیری، کامیاب از دنیا خواهی رفت.
تجربه به من ثابت کرده است که همهٔ اینها حقیقت دارد؛ پس به خاطر خودت نصیحت مرا بشنو.
6
آنگاه ایوب پاسخ داد:
اگر میتوانستید غصهٔ مرا وزن کنید،
آنگاه میدیدید که از شنهای ساحل دریا نیز سنگینتر است. برای همین است که حرفهای من تند و بیپرواست.
اللها قادر مطلق با تیرهای خود مرا به زمین زده است. تیرهای زهرآلودش در قلب من فرو رفته است. یورشهای ناگهانی خدا مرا به وحشت انداخته است.
آیا من حق اعتراض ندارم؟ آیا خرِ وحشی با داشتن علف عَرعَر میکند؟ یا گاو با داشتن یونجه ماغ میکِشد؟
آیا انسان از بینمک بودن غذا شکایت نمیکند؟ یا کسی سفیده تخممرغ بیمزه را دوست دارد؟
هنگامی که به چنین غذایی نگاه میکنم اشتهایم کور میشود و حالم به هم میخورد.
ای کاش خدا خواسته مرا بهجا آورد و آرزوی مرا برآورده سازد.
ای کاش خدا مرا لِه میکرد، و دستش را دراز کرده، مرا میکشت.
آنگاه دستِ کم این مرا تسلی میداد که با وجود همه این دردها هرگز سخنان آن قدوس را انکار نکردهام.
من چطور میتوانم این وضع را تحمل کنم؟ به چه امیدی به زندگی خود ادامه دهم؟
آیا من از سنگ ساخته شدهام؟ آیا بدنم از آهن است؟
کاری از دستم برنمیآید و کسی به دادم نمیرسد.
انسان باید نسبت به دوست عاجز خود مهربان باشد، حتی اگر او اللها قادر مطلق را ترک گفته باشد.
ولی ای دوستان، من به دوستی شما اعتماد ندارم، زیرا مثل نهری هستید که در زمستان از برف و یخ پر است و در تابستان آب آن خشک و ناپدید میشود؛ کاروانها به کنار آن میروند تا عطش خود را فرو بنشانند؛ ولی آبی در آن نمییابند؛ پس، از تشنگی هلاک میشوند.
وقتی که کاروانهای تیما و سبا برای نوشیدن آب در آنجا توقف میکنند، ناامید میشوند. من هم از شما قطع امید کردهام. شما از دیدن وضع من میترسید و حاضر نیستید کمکم کنید.
ولی چرا؟ آیا هرگز از شما کوچکترین چیزی خواستهام؟ آیا درخواست هدیهای کردهام؟
آیا تاکنون از شما خواستهام مرا از دست دشمنان و ظالمان برهانید؟
تنها چیزی که من از شما میخواهم یک جواب منطقی است، آنگاه ساکت خواهم شد. به من بگویید که چه خطایی کردهام؟
البته حقیقت دردناک است، اما انتقادهای شما دور از حقیقت است. آیا فقط به این دلیل که از فرط یأس و نومیدی بیاراده فریاد برآوردم میخواهید مرا محکوم کنید؟
شما حتی به یتیم هم رحم نمیکنید و حاضرید دوست خود را نیز بفروشید.
به چشمان من نگاه کنید. آیا من به شما دروغ میگویم؟
مرا محکوم نکنید، چون بیگناهم. اینقدر بیانصاف نباشید.
آیا فکر میکنید من دروغ میگویم و یا نمیتوانم درست را از نادرست تشخیص دهم؟
7
زندگی انسان روی زمین مثل زندگی یک برده، طولانی و طاقت فرساست.
مانند زندگی غلامی است که آرزو میکند زیر سایهای بیارامد، و مثل زندگی کارگری است که منتظر است مزدش را بگیرد.
ماههای عمر من بیثمر میگذرد؛ شبهای من طولانی و خسته کننده است.
شب که سر بر بالین میگذارم میگویم: «ای کاش زودتر صبح شود.» و تا سپیده دم از این پهلو به آن پهلو میغلتم.
بدنم پر از کرم و زخم است. پوست بدنم ترک خورده و پر از چرک است.
روزهای عمرم به سرعت میگذرد و با نومیدی سپری میشود.
به یاد آورید که عمر من دمی بیش نیست و چشمانم دیگر روزهای خوش را نخواهد دید.
چشمان شما که الان مرا میبیند دیگر مرا نخواهد دید. به دنبال من خواهید گشت، ولی من دیگر نخواهم بود.
کسانی که میمیرند مثل ابری که پراکنده و ناپدید میشود، برای همیشه از این دنیا میروند.
تا به ابد از خانه و خانوادهٔ خود دور میشوند و دیگر هرگز کسی آنها را نخواهد دید.
پس بگذارید غم و غصهام را بیان کنم؛ بگذارید از تلخی جانم سخن بگویم.
مگر من جانور وحشی هستم که مرا در بند گذاشتهای؟
حتی وقتی در بسترم دراز میکشم تا بخوابم و بدبختیام را فراموش کنم، تو با کابوس شب مرا میترسانی.
برایم بهتر میبود گلویم را میفشردند و خفهام میکردند تا اینکه به چنین زندگی نکبتباری ادامه بدهم.
از زندگی بیزارم و نمیخواهم زنده بمانم. مرا به حال خود رها کن زیرا روزهایم دمی بیش نیست.
انسان چیست که او را به حساب آوری، و این همه به او فکر کنی؟
هر روز صبح از او بازجویی کنی و هر لحظه او را بیازمایی؟
چرا حتی یک لحظه تنهایم نمیگذاری تا آب دهانم را فرو برم؟
ای اللهای که ناظر بر اعمال آدمیان هستی، اگر مرتکب گناهی شدهام، آیا آن گناه به تو لطمهای زده است؟ برای چه مرا هدف تیرهای خود قرار دادهای؟ آیا من برای تو باری سنگین شدهام؟
چرا گناهم را نمیبخشی و از تقصیر من در نمیگذری؟ من بهزودی زیر خاک خواهم رفت و تو به دنبالم خواهی گشت، ولی من دیگر نخواهم بود.
8
آنگاه بلدد شوحی پاسخ داد:
ای ایوب، تا به کی به این حرفها ادامه میدهی؟ حرفهای تو باد هواست!
آیا اللها قادر مطلق عدالت و انصاف را زیر پا میگذارد؟
فرزندانت به خدا گناه کردند و او به حق، ایشان را مجازات نمود.
ولی اکنون تو به درگاه اللها قادر مطلق دعا کن.
اگر آدم پاک و خوبی باشی، او دعایت را میشنود و تو را اجابت میکند و خانهٔ تو را برکت میدهد.
عاقبت تو آنچنان از خیر و برکت سرشار خواهد شد که زندگی گذشتهات در برابر آن ناچیز به نظر خواهد آمد.
از سالخوردگان بپرس تا از تجربهٔ خود به تو بیاموزند.
ما آنقدر زندگی نکردهایم که همه چیز را بدانیم.
تو میتوانی از حکمت گذشتگان درس عبرت بگیری و آنها به تو خواهند گفت که
آیا گیاه پاپیروس میتواند خارج از مرداب بروید؟ آیا علف مرداب بدون آب نمیمیرد؟
آیا در حالی که هنوز سبز است و آماده بریدن نیست پژمرده نمیشود؟
همچنین است سرنوشت آنانی که خدا را فراموش میکنند. امید شخص بیخدا ناپایدار است.
شخص بیخدا مانند کسی است که به تار عنکبوت اعتماد کند.
اگر به آن تکیه نماید، میافتد و اگر از آن آویزان شود، آن تار او را نگه نمیدارد.
او مانند گیاهی است که صبحگاهان تر و تازه میشود و شاخههایش در باغ گسترده میگردند.
در میان سنگها ریشه میدواند و خود را محکم نگه میدارد.
ولی وقتی آن را از ریشه میکنند دیگر کسی آن را به یاد نمیآورد،
و گیاهان دیگری روییده جای آن را میگیرند. چنین است عاقبت شخص بیخدا.
ولی بدان که خدا نیکان را ترک نمیگوید و بدکاران را کامیاب نمیگرداند.
او بار دیگر دهانت را از خنده و فریادهای شادی پر خواهد کرد،
و دشمنانت را رسوا و خانهٔ شریران را خراب خواهد نمود.
9
آنگاه ایوب پاسخ داد:
آنچه گفتی کاملاً درست است. اما انسان چگونه میتواند در نظر خدا بیگناه محسوب شود؟
اگر بخواهد با او بحث کند نمیتواند حتی به یکی از هزار سؤالی که میکند پاسخ دهد؛
زیرا خدا دانا و تواناست و کسی را یارای مقاومت با او نیست.
ناگهان کوهها را به حرکت درمیآورد و با خشم آنها را واژگون میسازد،
زمین را از جایش تکان میدهد و پایههای آن را میلرزاند.
اگر او فرمان دهد آفتاب طلوع نمیکند و ستارگان نمیدرخشند.
او بر دریاها حرکت میکند. او به تنهایی آسمانها را گسترانیده
و دب اکبر، جبار، ثریا و ستارگان جنوبی را آفریده است.
او اعمال حیرتآور میکند و کارهای عجیب او را حد و مرزی نیست.
از کنار من میگذرد و او را نمیبینم، عبور مینماید و او را احساس نمیکنم.
هر که را بخواهد از این دنیا میبرد و هیچکس نمیتواند به او اعتراض کرده، بگوید که چه میکنی؟
خدا خشم خود را فرو نمینشاند. حتی هیولاهای دریا را زیر پا له میکند.
پس من کیستم که پاسخ او را بدهم و یا با او مجادله کنم؟
حتی اگر بیگناه هم میبودم کلامی به زبان نمیآوردم و تنها از او تقاضای رحمت میکردم.
حتی اگر او را بخوانم و او حاضر شود، میدانم که به حرفهایم گوش نخواهد داد.
زیرا گردبادی میفرستد و مرا در هم میکوبد و بیجهت زخمهایم را زیاد میکند.
نمیگذارد نفس بکشم؛ زندگی را بر من تلخ کرده است.
چه کسی میتواند بر اللها قادر غالب شود؟ چه کسی میتواند اللها عادل را به دادگاه احضار کند؟
اگر بیگناه هم باشم حرفهایم مرا محکوم خواهد کرد؛ و اگر بی عیب هم باشم در نظر او شریر هستم.
هر چند بیگناه هستم، ولی این برای من اهمیتی ندارد، زیرا از زندگی خود بیزارم.
شریر و بیگناه در نظر خدا یکی است. او هر دو را هلاک میکند.
وقتی بلایی دامنگیر بیگناهی شده، او را میکشد، خدا میخندد.
جهان به دست شریران سپرده شده و خدا چشمان قضات را کور کرده است. اگر این کار خدا نیست، پس کار کیست؟
زندگی مصیبتبارم مثل دوندهای تیزرو، به سرعت سپری میشود. روزهای زندگیام میگریزد بدون اینکه روی خوشبختی را ببینم.
سالهای عمرم چون زورقهای تندرو و مانند عقابی که بر صید خود فرود میآید، به تندی میگذرند.
حتی اگر شکایاتم را فراموش کنم، صورت غمگینم را کنار گذاشته و شاد باشم،
باز هم از تمامی دردهای خویش به وحشت میافتم زیرا میدانم که تو، ای خدا، مرا بیگناه نخواهی شمرد.
پس اگر در هر صورت گناهکارم تلاشم چه فایده دارد؟
حتی اگر خود را با صابون بشویم و دستان خود را با اُشنان پاک کنم
تو مرا در گل و لجن فرو میبری، تا آنجا که حتی لباسهایم نیز از من کراهت داشته باشند.
خدا مثل من فانی نیست که بتوانم به او جواب دهم و با او به محکمه روم.
ای کاش بین ما شفیعی میبود تا ما را با هم آشتی میداد،
آنگاه تو از تنبیه کردن من دست میکشیدی و من از تو وحشتی نمیداشتم.
آنگاه میتوانستم بدون ترس با تو سخن بگویم؛ ولی افسوس که توان آن را ندارم.
10
از زندگی بیزارم. پس بگذارید زبان به شکایت گشوده، از تلخی جانم سخن بگویم.
ای خدا مرا محکوم نکن؛ فقط به من بگو چه کردهام که با من چنین میکنی؟
آیا به نظر تو این درست است که به من ظلم روا داری و انسانی را که خود آفریدهای ذلیل سازی و شادی و خوشبختی را نصیب بدکاران بگردانی؟
آیا چشمان تو مانند چشمان انسان است؟ آیا فقط چیزهایی را میبینی که مردم میبینند؟
آیا عمر تو به درازای عمر انسان است؟ آیا روزهای زندگیات آنقدر کوتاه است
که باید هر چه زودتر خطاهایم را بجویی، و گناهانم را جستجو کنی؟
هرچند میدانی که تقصیرکار نیستم، و کسی نیست که بتواند مرا از دست تو نجات دهد؟
دستهای تو بود که مرا سرشت و اکنون همان دستهاست که مرا نابود میکند.
به یاد آور که مرا از خاک به وجود آوردی؛ آیا به این زودی مرا به خاک برمیگردانی؟
به پدرم قدرت بخشیدی تا مرا تولید نماید و گذاشتی در رحم مادرم رشد کنم.
پوست و گوشت به من دادی و استخوانها و رگ و پیام را به هم بافتی.
تو بودی که به من حیات بخشیدی و محبتت را نصیب من کردی. زندگی من در دستان تو محفوظ است.
با وجود این، انگیزه واقعی تو این بوده که
مرا تحت نظر داشته باشی تا اگر مرتکب گناهی شدم از بخشیدنم امتناع ورزی.
وای بر من اگر گناهی مرتکب شوم. اما حتی اگر بیگناه باشم نمیتوانم سرم را بلند کنم چون پر از شرمساری و فلاکت هستم!
حتی اگر سرم را بلند کنم تو مانند شیر مرا شکار میکنی و قدرت مهیب خود را علیه من به نمایش میگذاری.
پیوسته علیه من شاهد میآوری؛ هر لحظه بر خشم خود نسبت به من میافزایی و نیروهای تازه نفس برای مبارزه با من میفرستی.
چرا گذاشتی به دنیا بیایم؟ ای کاش قبل از اینکه چشمی مرا میدید، جان میدادم.
انگار هرگز وجود نداشتهام و از رحم مادر به گور میرفتم.
آیا نمیبینی که دیگر چیزی از عمرم باقی نمانده است؟ پس دیگر تنهایم بگذار. بگذار دمی استراحت کنم.
بهزودی میروم و دیگر باز نمیگردم. به سرزمینی میروم که سرد و تاریک است
به سرزمین ظلمت و پریشانی، به جایی که خود نور هم تاریکی است.
11
آنگاه صوفر نعماتی پاسخ داد:
آیا به این همه سخنان بیمعنی نباید پاسخ گفت؟ آیا کسی با پرحرفی میتواند خود را تبرئه کند؟
ای ایوب، آیا فکر میکنی ما نمیتوانیم جواب تو را بدهیم؟ وقتی که خدا را مسخره میکنی، آیا کسی نباید تو را شرمنده سازد؟
ادعا میکنی که سخنانت درست است و در نظر خدا پاک هستی!
ای کاش خدا صحبت میکرد و میگفت که نظرش دربارهٔ تو چیست.
ای کاش اسرار حکمتش را بر تو آشکار میکرد، زیرا حکمت او ورای درک انسان است. بدان که خدا کمتر از آنچه که سزاوار بودهای تو را تنبیه کرده است.
آیا تو میتوانی اسرار اللها قادر مطلق را درک کنی؟ آیا میتوانی عمقهای او را کشف کنی؟
آنها بلندتر از آسمانهاست؛ تو کی هستی؟ و عمیقتر از هاویه؛ تو چه میدانی؟
طول آنها از زمین درازتر است، و عرض آنها از دریا وسیعتر.
وقتی خدا کسی را میگیرد و محاکمه میکند، کیست که با او مخالفت کند؟
زیرا او خوب میداند چه کسی گناهکار است و از شرارت انسان آگاه میباشد.
دانا شدن مرد نادان همانقدر غیرممکن است که خر وحشی انسان بزاید!
حال دل خود را پاک کن و دستهایت را به سوی خدا برافراز؛
گناهانت را از خود دور کن و از بدی دست بردار؛
آنگاه چهرهات از بیگناهی خواهد درخشید و با جرأت و اطمینان زندگی خواهی کرد.
تمام سختیهای خود را فراموش خواهی کرد و از آنها همچون آب رفته یاد خواهی نمود.
زندگی تو از آفتاب نیمروز درخشانتر خواهد شد و تیرگی زندگیت مانند صبح روشن خواهد گشت.
در زندگی امید و اطمینان خواهی داشت و خدا به تو آرامش و امنیت خواهد بخشید.
از دشمنان ترسی نخواهی داشت و بسیاری دست نیاز به سوی تو دراز خواهند کرد.
اما چشمان شریران تار خواهد شد و برای آنها راه فراری نخواهد بود و تنها امیدشان مرگ خواهد بود.
12
آنگاه ایوب پاسخ داد:
آیا فکر میکنید عقل کل هستید؟ و اگر بمیرید حکمت هم با شما خواهد مرد؟
من هم مثل شما فهم دارم و از شما کمتر نیستم. کیست که این چیزهایی را که شما گفتهاید نداند؟
اکنون مایه خنده دوستان خود شدهام زیرا خدا را میطلبم و انتظار پاسخ او را میکشم. آری، مرد درستکار و بیعیب مورد تمسخر واقع شده است.
اشخاصی که آسوده هستند رنجدیدگان را اهانت میکنند و افتادگان را خوار میشمارند.
دزدان و خدانشناسان اگرچه به قدرتشان متکی هستند و نه به خدا، ولی در امنیت و آسایشند.
کیست که آنچه را شما میگویید نداند؟ حتی اگر از حیوانات و پرندگان هم بپرسید این چیزها را به شما یاد خواهند داد. اگر از زمین و دریا سؤال کنید به شما خواهند گفت که دست يهوه این همه را آفریده است.
جان هر موجود زنده و نفس تمام بشر در دست خداست.
درست همانطور که دهانم مزهٔ خوراک خوب را میفهمد، همچنان وقتی حقیقت را میشنوم گوشم آن را تشخیص میدهد.
شما میگویید: «اشخاص پیر حکیم هستند و همه چیز را درک میکنند.»
اما حکمت و قدرت واقعی از آن خداست. فقط او میداند که چه باید کرد.
آنچه را که او خراب کند دوباره نمیتوان بنا کرد. وقتی که او عرصه را بر انسان تنگ نماید، راه گریزی نخواهد بود.
او جلوی باران را میگیرد و زمین خشک میشود. طوفانها میفرستد و زمین را غرق آب میکند.
آری، قدرت و حکمت از آن اوست. فریبدهندگان و فریبخوردگان هر دو در دست او هستند.
او حکمت مشاوران و رهبران را از آنها میگیرد و آنها را احمق میسازد.
ردای پادشاهی را از تن پادشاهان درآورده، بر کمرشان بند مینهد و آنها را به اسارت میبرد.
کاهنان را پست میسازد و زورمندان را سرنگون مینماید.
صدای سخنوران و بصیرت ریشسفیدان را از ایشان میگیرد.
بزرگان را حقیر و صاحبان قدرت را خلع سلاح میسازد.
او اسرار نهفته در تاریکی را فاش میسازد و تیرگی و ظلمت را به روشنایی تبدیل میکند.
قومها را نیرومند میسازد، سپس آنها را نابود میکند؛ قبیلهها را زیاد میکند، سپس آنها را به اسارت میفرستد.
رهبران ممالک را احمق ساخته، حیران و سرگردان رها میسازد
و آنها در تاریکی مثل کورها راه میروند و مانند مستها تلوتلو میخورند.
13
من آنچه را که شما میگویید به چشم خود دیده و به گوش خود شنیدهام. من حرفهای شما را میفهمم. آنچه را که شما میدانید من نیز میدانم و کمتر از شما نیستم.
ای کاش میتوانستم مستقیم با اللها قادر مطلق سخن گویم و با خود او بحث کنم.
و اما شما، درد مرا با دروغهایتان میپوشانید. شما طبیبان کاذب هستید.
اگر حکمت داشتید حرف نمیزدید.
حال به من گوش بدهید و به دلایلم توجه نمایید.
آیا مجبورید به جای خدا حرف بزنید و چیزهایی را که او هرگز نگفته است از قول او بیان کنید؟
میخواهید به طرفداری از او حقیقت را وارونه جلوه دهید؟ آیا فکر میکنید او نمیداند شما چه میکنید؟ خیال میکنید میتوانید خدا را هم مثل انسان گول بزنید؟
بدانید شما را توبیخ خواهد کرد، اگر پنهانی طرفداری کنید.
آیا عظمت و هیبت خدا، ترسی به دل شما نمیاندازد؟
بیانات شما پشیزی ارزش ندارد. استدلالهایتان چون دیوار گلی، سست و بیپایه است.
حال ساکت باشید و بگذارید من سخن بگویم. هر چه میخواهد بشود!
بله، جانم را در کف مینهم و هر چه در دل دارم میگویم.
اگر خدا برای این کار مرا بکشد، باز به او امیدوار خواهم بود و حرفهای خود را به او خواهم زد.
من آدم شروری نیستم، پس با جرأت به حضور خدا میروم شاید این باعث نجاتم گردد.
حال به دقت به آنچه که میگویم گوش دهید و حرفهایم را بشنوید.
دعوی من این است: «من میدانم که بیتقصیرم.»
کیست که در این مورد بتواند با من بحث کند؟ اگر بتوانید ثابت نمایید که من اشتباه میکنم، آنگاه از دفاع خود دست میکشم و میمیرم.
ای خدا، اگر این دو درخواست مرا اجابت فرمایی در آن صورت خواهم توانست با تو روبرو شوم:
مرا تنبیه نکن و مرا با حضور مهیب خود به وحشت نیانداز.
آنگاه وقتی مرا بخوانی جواب خواهم داد و با هم گفتگو خواهیم نمود.
حال، به من بگو که چه خطایی کردهام؟ گناهم را به من نشان بده.
چرا روی خود را از من برمیگردانی و مرا دشمن خود میشماری؟
آیا برگی را که از باد رانده شده است میترسانی؟ آیا پر کاه را مورد هجوم قرار میدهی؟
تو اتهامات تلخی بر من وارد میآوری و حماقتهای جوانیام را به رخ من میکشی.
مرا محبوس میکنی و تمام درها را به رویم میبندی. در نتیجه مانند درختی افتاده و لباسی بید خورده، میپوسم و از بین میروم.
14
انسان چقدر ناتوان است. عمرش کوتاه و پر از زحمت است.
مثل گل، لحظهای میشکفد و زود پژمرده میشود و همچون سایهٔ ابری که در حرکت است به سرعت ناپدید میگردد.
ای خدا، آیا با انسانهای ضعیف بایستی اینچنین سختگیری کنی و از آنها بخواهی تا حساب پس دهند؟
چطور انتظار داری از یک چیز کثیف چیز پاکی بیرون آید؟
روزهای عمر او را از پیش تعیین کردهای و او قادر نیست آن را تغییر دهد.
پس نگاه غضبآلود خود را از وی برگردان و او را به حال خود بگذار تا پیش از آنکه بمیرد چند صباحی در آرامش زندگی کند.
برای درخت امیدی هست، چون اگر بریده شود باز سبز میشود و شاخههای تر و تازه میرویاند.
اگر ریشههایش در زمین فرسوده شود و کندهاش بپوسد، باز مانند نهال تازه نشاندهای به مجرد رسیدن آب از نو جوانه زده، شکوفه میآورد.
ولی وقتی انسان میمیرد، رمقی در او باقی نمیماند. دم آخر را برمیآورد و اثری از او باقی نمیماند.
همانطور که آب دریا بخار میگردد و آب رودخانه در خشکسالی ناپدید میشود، همچنان انسان برای همیشه بخواب میرود و تا نیست شدن آسمانها دیگر برنمیخیزد و کسی او را بیدار نمیکند.
ای کاش مرا تا زمانی که خشمگین هستی در کنار مردگان پنهان میکردی و پس از آن دوباره به یاد میآوردی.
وقتی انسان بمیرد، آیا دوباره زنده میشود؟ من در تمام روزهای سخت زندگی در انتظار مرگ و خلاصی خود خواهم بود.
آنگاه تو مرا صدا خواهی کرد و من جواب خواهم داد؛ و تو مشتاق این مخلوق خود خواهی شد.
مواظب قدمهایم خواهی بود و گناهانم را از نظر دور خواهی داشت.
تو خطاهای مرا خواهی پوشاند و گناهانم را پاک خواهی نمود.
کوهها فرسوده و ناپدید میشوند. آب، سنگها را خرد میکند و به صورت شن درمیآورد. سیلابها خاک زمین را میشوید و با خود میبرد. به همین گونه تو امید انسان را باطل میسازی.
او را از توان میاندازی و پیر و فرتوت به کام مرگ میفرستی.
اگر پسرانش به عزت و افتخار برسند او از آنها اطلاع نخواهد داشت و اگر به ذلت و خواری بیفتند از آن نیز بیخبر خواهد بود.
نصیب انسان فقط اندوه و درد است.
15
آنگاه الیفاز تیمانی پاسخ داد:
ای ایوب، فکر میکردیم آدم عاقلی هستی، ولی سخنان احمقانهای به زبان میآوری. حرفهای تو پوچ و توخالی است.
هیچ آدم حکیمی با این حرفهای پوچ از خود دفاع نمیکند.
مگر از خدا نمیترسی؟ مگر برای او احترامی قائل نیستی؟
حرفهای تو گناهانت را آشکار میسازد. تو با حیله و نیرنگ صحبت میکنی.
لازم نیست من تو را محکوم کنم، چون دهان خودت تو را محکوم میکند.
آیا تو داناترین شخص روی زمین هستی؟ آیا تو قبل از ساخته شدن کوهها وجود داشتهای و از نقشههای مخفی خدا باخبر بودهای؟ آیا حکمت در انحصار توست؟
تو چه چیزی بیشتر از ما میدانی؟ تو چه میفهمی که ما نمیفهمیم؟
در میان ما ریشسفیدانی هستند که سنشان از پدر تو هم بیشتر است!
آیا تسلی خدا برای تو کم است که آن را رد میکنی؟ ما از طرف خدا با ملایمت با تو سخن گفتیم.
ولی تو به هیجان آمدهای و چشمانت از شدت عصبانیت برق میزنند.
تو بر ضد خدا سخن میگویی.
بر روی تمام زمین کدام انسانی میتواند آنقدر پاک و خوب باشد که تو ادعا میکنی که هستی؟
خدا حتی به فرشتگان خود نیز اعتماد ندارد! در نظر او حتی آسمانها نیز پاک نیستند،
چه رسد به انسان گناهکار و فاسد که شرارت را مثل آب سر میکشد.
حال، به حقایقی که به تجربه یاد گرفتهام گوش بده. من این حقایق را از خردمندان یاد گرفتهام. پدران ایشان نیز همین حقایق را به آنها آموختند و چیزی از آنها مخفی نداشتند، و در سرزمینشان بیگانگانی نبودند که آنها را از راه خدا منحرف سازند:
مرد شریر تمام عمرش در زحمت است.
صداهای ترسناک در گوش او طنین میاندازد و زمانی که خیال میکند در امان است، ناگهان غارتگران بر او هجوم میآورند.
در تاریکی جرأت نمیکند از خانهاش بیرون برود، چون میترسد کشته شود.
به دنبال نان، این در و آن در میزند و امیدی به آینده ندارد.
مصیبت و بدبختی مانند پادشاهی که آمادهٔ جنگ است، او را به وحشت میاندازد و بر او غلبه میکند،
زیرا او مشت خود را بر ضد اللها قادر مطلق گره کرده، او را به مبارزه میطلبد،
و گستاخانه سپر ضخیم خود را به دست گرفته، به سوی او حملهور میشود.
مرد شرور هر چند ثروتمند باشد، ولی عاقبت در شهرهای ویران و خانههای متروک و در حال فرو ریختن سکونت خواهد کرد
و تمام ثروتش بر باد خواهد رفت.
تاریکی برای همیشه او را فرا خواهد گرفت. نفس خدا او را از بین خواهد برد و شعلههای آتش، دار و ندار او را خواهد سوزانید.
پس بهتر است با تکیه کردن به آنچه که ناپایدار و فانی است خود را گول نزند، زیرا این کار ثمری ندارد.
قبل از آنکه بمیرد، بیهودگی تمام چیزهایی که بر آنها تکیه میکرد برایش آشکار خواهد شد، زیرا تمام آنها نیست و نابود خواهند شد.
او مانند درخت انگوری که میوهاش قبل از رسیدن پلاسیده و مثل درخت زیتونی که شکوفههایش ریخته باشد، بیثمر خواهد بود.
اشخاص خدانشناس، بیکس خواهند ماند و خانههایی که با رشوه ساختهاند در آتش خواهد سوخت.
وجود این اشخاص از شرارت پر است و آنها غیر از گناه و نیرنگ چیزی به بار نمیآورند.
16
آنگاه ایوب پاسخ داد:
من از این حرفها زیاد شنیدهام. همهٔ شما تسلیدهندگان مزاحم هستید.
آیا این سخنان بیهودهٔ شما پایانی ندارد؟ چه کسی شما را مجبور کرده این همه بحث کنید؟
اگر به جای شما بودم من هم میتوانستم همین حرفها را بزنم و سرم را تکان داده، شما را به باد انتقاد و ریشخند بگیرم.
اما این کار را نمیکردم، بلکه طوری صحبت میکردم که حرفهایم به شما کمکی بکند. سعی میکردم شما را تسلی داده، غمتان را برطرف سازم.
هر چه سخن میگویم ناراحتی و غصهام کاهش نمییابد. اگر هم سکوت کنم و هیچ حرف نزنم، این نیز درد مرا دوا نخواهد کرد.
اللهاا، تو مرا از زندگی خسته کرده و خانوادهام را از من گرفتهای.
ای خدا، تو آنچنان مرا در سختیها قرار دادهای که از من پوست و استخوانی بیش نمانده است و دوستانم این را دلیل گناهان من میدانند.
خدا مرا به چشم یک دشمن نگاه میکند و در خشم خود گوشت بدنم را میدرد.
مردم مرا مسخره میکنند و دور من جمع شده، به صورتم سیلی میزنند.
خدا مرا به دست گناهکاران سپرده است، به دست آنانی که شرور و بدکارند.
من در کمال آرامش زندگی میکردم که ناگاه خدا گلوی مرا گرفت و مرا پارهپاره کرد. اکنون نیز مرا هدف تیرهای خود قرار داده است.
با بیرحمی از هر سو تیرهای خود را به سوی من رها میکند و بدن مرا زخمی میسازد.
او مانند یک جنگجو پیدرپی به من حمله میکند.
لباس ماتم پوشیده، به خاک ذلت نشستهام.
از بس گریه کردهام چشمانم سرخ شده و تاریکی بر دیدگانم سایه افکنده است.
ولی من بیگناهم و دعایم بیریاست.
ای زمین، خون مرا پنهان نکن؛ بگذار خونم از جانب من بانگ اعتراض برآورد.
من شاهدی در آسمان دارم که از من حمایت میکند.
دوستانم مرا مسخره میکنند، ولی من اشکهای خود را در حضور خدا میریزم
و به او التماس میکنم تا مثل شخصی که به حرفهای دوستش گوش میدهد، به سخنانم توجه کند.
زیرا بهزودی باید به راهی بروم که از آن بازگشتی نیست.
17
روحم در هم شکسته، پایان زندگی من فرا رسیده و قبر آماده است تا مرا در خود جای دهد.
مسخرهکنندگان دور مرا گرفتهاند. آنها را در همه جا میبینم.
هیچکس بر بیگناهی من گواهی نمیدهد زیرا تو ای خدا، به ایشان حکمت ندادهای تا بتوانند مرا یاری دهند. ای خدا، نگذار آنها پیروز شوند.
کسی که برای منفعت خویش بر ضد دوستانش سخن گوید، فرزندانش کور خواهند شد.
خدا مرا مایهٔ تمسخر مردم گردانیده است و آنها به صورتم تف میاندازند.
چشمانم از گریه تار شده و از من سایهای بیش باقی نمانده است.
مردان درستکار وقتی مرا میبینند دچار حیرت میشوند. ولی سرانجام آدمهای بیگناه بر اشخاص نابکار پیروز خواهند شد،
و پاکان و درستکاران پیش خواهند رفت و قویتر و قویتر خواهند شد.
اگر میتوانید استدلال بهتری ارائه کنید، گرچه در بین شما که مقابل من ایستادهاید آدم فهمیدهای نمیبینم.
روزهای من سپری شده، امیدهایم به باد فنا رفته و آرزوهای دلم برآورده نشده است.
دوستانم شب را روز و روز را شب میگویند! چگونه حقیقت را وارونه جلوه میدهند!
اگر بمیرم، در تاریکی فرو رفته و قبر را پدر و کرم را مادر و خواهر خود خواهم خواند.
پس امید من کجاست؟ آیا کسی میتواند آن را پیدا کند؟
نه، امیدم با من به گور میرود و با هم در دل خاک خواهیم خوابید!
18
آنگاه بلدد شوحی پاسخ داد:
تا کی میخواهی به این حرفها ادامه دهی؟ اگر میخواهی ما هم سخن بگوییم قدری عاقلانهتر صحبت کن.
آیا تو فکر میکنی ما مثل حیوان بیشعور هستیم؟
چرا بیجهت خشمگین میشوی و به خود صدمه میزنی؟ آیا انتظار داری به خاطر تو زمین بلرزد و صخرهها واژگون شوند.
چراغ مرد بدکار خاموش خواهد شد و شعلهاش نوری نخواهد داد.
در هر خانهای که شرارت وجود داشته باشد، تاریکی حکمفرما خواهد بود.
قدمهای شرور سست میشوند و او قربانی نقشههای خود میگردد.
او با پای خود به دام میافتد و تله پاشنهٔ پای او را میگیرد و او را رها نمیکند.
سر راه او تلهها پنهان شده است.
ترسها از هر طرف به او هجوم میآورند و او را قدم به قدم تعقیب میکنند.
مصیبت دهان خود را برای او باز کرده و فلاکت آماده است تا او را به کام خود فرو برد.
مرض مهلک به جان او میافتد و او را به کام مرگ میکشاند.
از خانهٔ امن خود جدا شده، نزد پادشاه مرگ برده میشود.
خانهاش در زیر آتش گوگرد نابود میگردد.
ریشه و شاخههایش میخشکند و از بین میروند.
خاطرهٔ وجود او تمام از روی زمین محو میگردد و هیچکس او را به یاد نمیآورد.
از دنیای زندگان بیرون انداخته شده، از نور به تاریکی رانده میشود.
در میان قومش نسلی از او باقی نمیماند.
قومهای مغرب و مشرق از سرنوشت او حیران و هراسان میشوند.
آری، این بلایی است که بر سر گناهکاران میآید، بر سر آنانی که خدا را نمیشناسند.
19
آنگاه ایوب پاسخ داد:
تا به کی میخواهید عذابم بدهید و با سخنانتان مرا خرد کنید؟
پیدرپی به من اهانت میکنید و از این رفتارتان شرم نمیکنید.
اگر من خطا کردهام، خطای من چه صدمهای به شما زده است؟
شما خود را بهتر از من میپندارید و این مصیبت مرا نتیجهٔ گناه من میدانید،
در حالی که این خداست که مرا به چنین روزی انداخته و در دام خود گرفتار کرده است.
فریاد برمیآورم و کمک میخواهم، اما هیچکس صدایم را نمیشنود و کسی به فریادم نمیرسد.
خدا راهم را سد کرده و روشنایی مرا به تاریکی مبدل نموده است.
او عزت و فخر را از من گرفته
و از هر طرف مرا خرد کرده است. او مرا از پا درآورده و درخت امیدم را از ریشه برکنده است.
خشم او علیه من شعلهور است و او مرا دشمن خود به حساب میآورد.
لشکریانش به پیش میتازد و بر ضد من سنگر میسازند، و گرداگردِ خیمهام اردو میزنند.
برادرانم را از من دور کرده است، و آشنایانم بر ضد من برخاستهاند.
بستگانم از من روگردانیده و همهٔ دوستانم مرا ترک گفتهاند.
اهل خانه و حتی خدمتکارانم با من مانند یک غریبه رفتار میکنند و من برای آنها بیگانه شدهام.
خدمتکارم را صدا میکنم، حتی به او التماس مینمایم، ولی او جوابم را نمیدهد.
نَفَسم برای زنم مشمئزکننده است، و برادرانم طاقت تحمل مرا ندارند.
بچههای کوچک هم مرا خوار میشمارند و وقتی مرا میبینند مسخرهام میکنند.
حتی نزدیکترین دوستانم از من منزجرند و آنانی که دوستشان میداشتم از من روگردان شدهاند.
از من پوست و استخوانی بیش نمانده است، به زحمت از چنگ مرگ گریختهام.
آه ای دوستان، به من رحم کنید، زیرا دست خدا بر من سنگین شده است.
چرا شما هم مثل خدا مرا عذاب میدهید؟ آیا از خوردن گوشت بدنم سیر نشدهاید؟
ای کاش میتوانستم درد دلم را با قلمی آهنین برای همیشه در دل سنگ بنویسم.
اما من میدانم که رهانندهام زنده است و سرانجام بر زمین خواهد ایستاد؛
و میدانم حتی بعد از اینکه بدن من هم بپوسد، خدا را خواهم دید!
من خود با این چشمانم او را خواهم دید! چه امید پرشکوهی!
چطور جرات میکنید به آزار من ادامه دهید و بگویید: «مقصر خودش است»؟
از شمشیر مجازات خدا بترسید و بدانید که او شما را داوری خواهد کرد.
20
آنگاه صوفر نعماتی پاسخ داد:
ای ایوب، بیش از این نمیتوانم حرفهای تو را تحمل کنم و مجبورم جوابت را بدهم.
توهینهایت را تحمل کردهام اما الان مجبورم پاسخ تو را بدهم.
مگر نمیدانی که از دوران قدیم که انسان بر زمین قرار داده شد خوشبختی شریران همیشه زودگذر بوده است؟
اگرچه مرد بدکار سرافراز گردد و شوکتش سر به فلک کشد،
ولی بهزودی مثل فضله به دور انداخته شده، نابود خواهد گردید و کسانی که او را میشناختند حیران شده، خواهند گفت که او چه شد؟
او همچون یک رؤیا محو خواهد شد.
دیگر هرگز نه دوستانش او را خواهند دید و نه خانوادهاش.
فرزندانش از فقیران گدایی خواهند کرد و با زحمت و مشقت قرضهای پدرشان را خواهند پرداخت.
هنوز به پیری نرسیده، خواهد مرد و استخوانهایش در خاک خواهد پوسید.
او از طعم شرارت لذت میبرد و آن را در دهان خود نگه داشته، مزهمزه میکند.
اما آنچه که خورده است در معدهاش ترش میشود، و در شکمش به زهرِ مار تبدیل میگردد.
ثروتی را که بلعیده، قی خواهد کرد؛ خدا آن را از شکمش بیرون خواهد کشید.
آنچه خورده است مانند زهر مار تلخ شده، طعم مرگ خواهد داشت.
او دیگر از نهرهای روغن زیتون، شیر و عسل لذت نخواهد برد.
زحماتش برای او ثمری نخواهد داشت و ثروتش باعث خوشی او نخواهد شد.
زیرا به فقرا ظلم کرده، آنها را از خانه و زندگیشان محروم ساخته است.
از آنچه با حرص و طمع به چنگ آورده است هرگز ارضا نخواهد شد،
و از آنچه با دزدی اندوخته است لذت نخواهد برد و کامیابی او دوام نخواهد داشت.
وقتی به اوج کامیابی برسد بدبختی دامنگیر او خواهد شد.
هنگامی که او میخورد و شکم خود را پر میکند، خدا خشم خود را بر او نازل خواهد کرد.
در حالی که میکوشد از شمشیر آهنین فرار کند، تیری از کمانی مفرغین رها شده، در بدن او فرو خواهد رفت.
هنگامی که تیر را از بدنش بیرون میکشد نوک براق آن جگرش را پاره خواهد کرد و وحشت مرگ بر او چیره خواهد شد.
دارایی او نابود خواهد شد و آتشی ناگهانی به اموالش خواهد افتاد و آنچه را که برایش باقی مانده است خواهد بلعید.
آسمانها گناهان او را آشکار خواهند ساخت و زمین علیه او شهادت خواهد داد.
مال و ثروتش در اثر خشم خدا نابود خواهد گردید.
این است سرنوشتی که اللها قادر مطلق برای بدکاران تعیین کرده است.
21
آنگاه ایوب پاسخ داد:
به من گوش دهید! تنها تسلیای که میتوانید به من بدهید این است که بگذارید حرفم را بزنم. پس از آن اگر خواستید، باز هم مرا مسخره کنید.
من از خدا شکایت دارم، نه از انسان. بیتابی من به همین دلیل است.
به من نگاه کنید و از تعجب دست روی دهان بگذارید و سکوت نمایید.
وقتی این را به یاد میآورم، از ترس به لرزه میافتم.
چرا بدکاران تا سن پیری و کهولت زنده میمانند و کامیاب میشوند؟
فرزندان و نوههایشان بزرگ میشوند و دورشان را میگیرند.
خانههای آنها از هر خطری در امان است و خدا ایشان را مجازات نمیکند.
گلههای آنها زاد و ولد میکنند و زیاد میشوند.
فرزندانشان از خوشحالی مانند گوسفندان جست و خیز میکنند و میرقصند
و با نوای دف و بربط آواز میخوانند و با صدای نی به شادی میپردازند.
آنها روزهای خود را در سعادتمندی به سر میبرند و راحت میمیرند،
در حالی که هرگز طالب خدا نبودهاند و نخواستهاند راههای خدا را بشناسند.
شریران میگویند: «قادر مطلق کیست که او را عبادت نماییم؟ چه فایده اگر دست دعا به سویش دراز کنیم؟»
گناهکاران به هر کاری دست بزنند موفق میشوند! ولی من نمیخواهم با آنها سروکار داشته باشم.
تا به حال چند بار اتفاق افتاده که چراغ بدکاران خاموش شود و آنها به بدبختی دچار گردند؟ و یا چند بار اتفاق افتاده که خدا آنها را مجازات کند،
و ایشان را مثل کاه در برابر باد و مانند خاک در برابر طوفان پراکنده سازد؟
ولی شما میگویید: «خدا فرزندان مرد شرور را مجازات میکند!» اما من میگویم که خدا باید خود شرور را مجازات کند! بگذار مزهٔ مجازات را خودش بچشد!
بله، بگذار مرد شرور خودش به سزای اعمالش برسد و پیالهٔ خشم اللها قادر مطلق را سر بکشد.
وقتی انسان میمیرد دیگر چه احساسی میتواند دربارهٔ خانوادهاش داشته باشد؟
کیست که بتواند به خدا چیزی بیاموزد؟ حتی خردمندان را او داوری میکند.
او از یک سو اشخاص قوی و سالم، مرفه و ثروتمند را هلاک میکند
و از سوی دیگر کسانی را که در شدت فقر و تنگدستی به سر میبرند و در زندگی هرگز طعم خوشی را نچشیدهاند از بین میبرد.
هر دو دسته در خاک دفن میشوند و کرمها بدن آنها را میخورند.
از افکارتان و نقشههایی که برای آزار من میکشید آگاه هستم.
میخواهید بگویید: «اشخاص ثروتمند و شرور برای گناهانشان دچار بلا و بدبختی شدهاند.»
ولی من میگویم: «از هر فرد دنیا دیدهای که بپرسید خواهد گفت
که آدم بدکار معمولاً در روز بلا و مصیبت در امان است و جان به در میبرد. هیچکس مرد شرور را رو در رو متهم نمیکند و کسی وی را به سزای اعمالش نمیرساند. حتی بعد از مرگش او را با احترام به خاک میسپارند و بر سر قبرش نگهبان قرار میدهند؛
بسیاری در مراسم تدفین او شرکت میکنند و با خاک نرم او را میپوشانند.»
شما چگونه میتوانید با این یاوهگوییها و دروغها مرا دلداری دهید؟
22
آنگاه الیفاز تیمانی پاسخ داد:
آیا از انسان فایدهای به خدا میرسد؟ حتی از خردمندترین انسانها نیز فایدهای به او نمیرسد!
اگر تو عادل و درستکار باشی آیا نفع آن به اللها قادرمطلق میرسد؟
اگر تو خداترس باشی آیا او تو را مجازات میکند؟
هرگز! مجازات تو برای شرارت و گناهان بیشماری است که در زندگی مرتکب شدهای!
از دوستانت که به تو مقروض بودند تمام لباسهایشان را گرو گرفتی و تمام دارایی آنها را تصاحب کردی.
به تشنگان آب ندادهای و شکم گرسنگان را سیر نکردهای،
هر چند تو آدم توانگر و ثروتمندی بودی و املاک زیادی داشتی.
بیوهزنان را دست خالی از پیش خود راندی و بازوی یتیمان را شکستی.
برای همین است که اکنون دچار دامها و ترسهای غیرمنتظره شدهای و ظلمت و امواج وحشت، تو را فرا گرفتهاند.
خدا بالاتر از آسمانها و بالاتر از بلندترین ستارگان است.
ولی تو میگویی: «خدا چگونه میتواند از پس ابرهای تیره، اعمال مرا مشاهده و داوری کند؟
ابرها او را احاطه کردهاند و او نمیتواند ما را ببیند. او در آن بالا، بر گنبد آسمان حرکت میکند.»
آیا میخواهی به راهی بروی که گناهکاران در گذشته از آن پیروی کردهاند؟
همچون کسانی که اساس زندگیشان فرو ریخت و نابهنگام مردند؟
زیرا به اللها قادر مطلق گفتند: «ای خدا از ما دور شو! تو چه کاری میتوانی برای ما انجام دهی؟»
در حالی که خدا خانههایشان را سرشار از برکت ساخته بود. بنابراین من خود را از راههای شریران دور نگه خواهم داشت.
درستکاران و بیگناهان هلاکت شریران را میبینند و شاد شده، میخندند و میگویند: «دشمنان ما از بین رفتند و اموالشان در آتش سوخت.»
ای ایوب، از مخالفت با خدا دست بردار و با او صلح کن تا لطف او شامل حال تو شود.
دستورهای او را بشنو و آنها را در دل خود جای بده.
اگر به سوی اللها قادرمطلق بازگشت نموده، تمام بدیها را از خانهٔ خود دور کنی، آنگاه زندگی تو همچون گذشته سروسامان خواهد گرفت.
اگر طمع را از خود دور کنی و طلای خود را دور بریزی،
آنگاه اللها قادر مطلق خودش طلا و نقرهٔ خالص برای تو خواهد بود!
به او اعتماد خواهی کرد و از وجود او لذت خواهی برد.
نزد او دعا خواهی نمود و او دعای تو را اجابت خواهد کرد و تو تمام نذرهایت را به جا خواهی آورد.
دست به هر کاری بزنی موفق خواهی شد و بر راههایت همیشه نور خواهد تابید.
وقتی کسی به زیر کشیده میشود، تو میگویی: «بلندش کن!» و او افتاده را نجات میبخشد.
پس اگر فروتن شده، خود را از گناه پاکسازی او تو را خواهد رهانید.
23
آنگاه ایوب پاسخ داد:
امروز نیز شکایتم تلخ است، و با وجود نالهام، دست او بر من سنگین است.
و دعوی خود را ارائه میدادم و دلایل خود را به او میگفتم
و پاسخهایی را که به من میداد میشنیدم و میدانستم از من چه میخواهد.
آیا او با تمام قدرتش با من مخالفت میکرد؟ نه، بلکه با دلسوزی به حرفهایم گوش میداد
و شخص درستکاری چون من میتوانست با او گفتگو کند و او مرا برای همیشه تبرئه میکرد.
ولی جستجوی من بیفایده است. به شرق میروم، او آنجا نیست. به غرب میروم، او را نمییابم.
هنگامی که به شمال میروم، اعمال او را میبینم، ولی او را در آنجا پیدا نمیکنم. به جنوب میروم، اما در آنجا نیز نشانی از وی نیست.
او از تمام کارهای من آگاه است و اگر مرا در بوتهٔ آزمایش بگذارد مثل طلای خالص، پاک بیرون میآیم.
من وفادارانه از خدا پیروی کردهام و از راه او منحرف نشدهام.
از فرامین او سرپیچی نکردهام و کلمات او را در سینهام حفظ نمودهام.
او هرگز عوض نمیشود و هیچکس نمیتواند او را از آنچه قصد کرده است منصرف نماید. او هر چه اراده کند انجام میدهد.
بنابراین هر چه برای من در نظر گرفته است به سرم خواهد آورد، زیرا سرنوشت من در اختیار اوست.
به همین دلیل از حضور او میترسم و وقتی به این چیزها فکر میکنم از او هراسان میشوم.
اللها قادر مطلق جرأت را از من گرفته است و با تاریکی ترسناک و ظلمت غلیظ مرا پوشانده است.
24
چرا اللها قادر مطلق زمانی برای دادرسی تعیین نمیکند؟ تا کی خداشناسان منتظر باشند و مجازات شریران را نبینند؟
امواج ظلم ما را فرو گرفته است. خدانشناسان زمینها را غصب میکنند و گلهها را میدزدند؛
حتی از الاغهای یتیمان نیز نمیگذرند و دار و ندار بیوهزنان را به گرو میگیرند.
حق فقرا را پایمال میسازند و فقرا از ترس، خود را پنهان میکنند.
فقرا مانند خرهای وحشی، برای سیر کردن شکم خود و فرزندانشان، در بیابانها جان میکنند؛
علفهای هرز بیابان را میخورند و دانههای انگور بر زمین افتادهٔ تاکستانهای شریران را جمع میکنند.
نه لباسی دارند و نه پوششی، و تمام شب را برهنه در سرما میخوابند.
از بیخانمانی به غارها پناه میبرند و در کوهستان از باران خیس میشوند.
ستمگران بچههای یتیم را از بغل مادرانشان میربایند و از فقرا در مقابل قرضشان، بچههایشان را به گرو میگیرند.
فقرا ناچارند لخت و عریان بگردند و با شکم گرسنه بافههای بدکاران را برایشان حمل کنند،
در آسیابها روغن زیتون بگیرند بدون آنکه مزهاش را بچشند، و در حالی که از تشنگی عذاب میکشند با لگد کردن انگور، عصارهٔ آن را بگیرند.
فریاد مظلومان در حال مرگ از شهر به گوش میرسد. دردمندان داد میزنند و کمک میخواهند، ولی خدا به داد ایشان نمیرسد.
شریران بر ضد نور قیام کردهاند و از درستکاری بویی نبردهاند.
آنان آدمکشانی هستند که صبح زود برمیخیزند تا فقیران و نیازمندان را بکشند و منتظر شب میمانند تا دزدی و زنا کنند. میگویند: «در تاریکی کسی ما را نخواهد دید.» صورتهای خود را میپوشانند تا کسی آنها را نشناسد.
شبها به خانهها دستبرد میزنند و روزها خود را پنهان میکنند، زیرا نمیخواهند با روشنایی سروکار داشته باشند.
شب تاریک برای آنها همچون روشنایی صبح است، زیرا با ترسهای تاریکی خو گرفتهاند.
اما آنها همچون کف روی آب، بهزودی از روی زمین ناپدید خواهند شد! ملک آنها نفرین شده است و زمین آنها محصولی ندارد.
مرگ آنها را میبلعد، آن گونه که خشکی و گرما برف را آب میکند.
حتی مادر شخصِ گناهکار او را از یاد میبرد. کرمها او را میخورند و دیگر هیچکس او را به یاد نمیآورد. ریشهٔ گناهکاران کنده خواهد شد،
چون به زنان بیفرزند که پسری ندارند تا از ایشان حمایت کند، ظلم مینمایند و به بیوهزنان محتاج کمک نمیکنند.
خدا با قدرت خویش ظالم را نابود میکند؛ پس هر چند آنها ظاهراً موفق باشند، ولی در زندگی امیدی ندارند.
ممکن است خدا بگذارد آنها احساس امنیت کنند، ولی همیشه مواظب کارهای ایشان است.
برای مدت کوتاهی کامیاب میشوند، اما پس از لحظهای مانند همهٔ کسانی که از دنیا رفتهاند، از بین میروند و مثل خوشههای گندم بریده میشوند.
آیا کسی میتواند بگوید که حقیقت غیر از این است؟ آیا کسی میتواند ثابت کند که حرفهای من اشتباه است؟
25
آنگاه بلدد شوحی پاسخ داد:
خدا توانا و مهیب است؛ او در آسمانها آرامش برقرار میکند.
کیست که بتواند لشکرهای آسمانی او را بشمارد؟ کیست که نور خدا بر او نتابیده باشد؟
انسانی که از زن زائیده شده، چگونه میتواند در برابر خدا پاک و بیگناه به حساب بیاید؟
حتی ماه و ستارگان در نظر او پاک و نورانی نیستند،
چه رسد به انسان که حشره یا کرمی بیش نیست.
26
آنگاه ایوب پاسخ داد:
چه مددکاران خوبی هستید! چه خوب مرا در هنگام سختی دلداری دادید!
چه خوب با پندهای خود مرا متوجهٔ حماقتم ساختید و چه حرفهای عاقلانهای زدید!
چطور به فکرتان رسید این سخنان عالی را به زبان بیاورید؟
ارواح مردگان میلرزند، آنان که زیر آبهایند و همۀ ساکنانش.
هاویه به حضور خدا عریان است، و اَبَدون را پوششی نیست.
خدا آسمان شمالی را بر خلاء میگستراند و زمین را بر نیستی میآویزد.
او آب را در ابرهای خود قرار میدهد و ابرها از سنگینی آن شکاف بر نمیدارند.
خدا تخت خود را با ابرهایش میپوشاند.
او برای اقیانوس حد میگذارد و برای روز و شب مرز قرار میدهد.
ارکان آسمان از نهیب او به لرزه در میآیند.
او با قدرت خویش دریا را مهار میکند و با حکمت خود هیولای دریا را در هم میشکند.
دَم خدا آسمانها را صاف و شفاف میسازد، و دست او مار تیزرو را سوراخ میکند.
اینها تنها بخش کوچکی از کارهای عظیم اوست و زمزمهای از صدای غرش او. پس کیست که بتواند در برابر قدرت او بایستد؟
27
ایوب بحث خود را ادامه داده گفت:
به اللها زندهٔ قادر مطلق که حق مرا پایمال کرده و زندگیم را تلخ نموده است قسم میخورم
که تا زمانی که زندهام و خدا به من نفس میدهد
حرف نادرست از دهانم خارج نشود و با زبانم دروغی نگویم.
من به هیچ وجه حرفهای شما را تصدیق نمیکنم؛ و تا روزی که بمیرم به بیگناهی خود سوگند یاد میکنم.
بارها گفتهام و باز هم میگویم که من گناهکار نیستم. تا آخر عمرم وجدانم پاک و راحت است.
دشمنان من که با من مخالفت میکنند مانند بدکاران و خطاکاران مجازات خواهند شد.
آدم شرور وقتی که خدا او را نابود میکند و جانش را میگیرد، چه امیدی دارد؟
هنگامی که بلایی به سرش بیاید خدا به فریادش نخواهد رسید،
زیرا او از اللها قادرمطلق لذت نمیبرد و جز به هنگام سختی به او روی نمیآورد.
من دربارهٔ اعمال اللها قادر مطلق و قدرت او، بدون کم و کاست به شما تعلیم خواهم داد.
اما در واقع احتیاجی به تعلیمات من ندارید، زیرا خود شما هم به اندازهٔ من دربارهٔ خدا میدانید؛ پس چرا همهٔ این حرفهای پوچ و بیاساس را به من میزنید؟
این است سرنوشتی که اللها قادر مطلق برای گناهکاران تعیین کرده است:
هر چند شخص گناهکار فرزندان زیادی داشته باشد، آنها یا در جنگ میمیرند و یا از گرسنگی تلف میشوند.
آنان هم که از جنگ و گرسنگی جان به در ببرند، بر اثر بیماری و بلا به گور خواهند رفت و حتی زنانشان هم برای ایشان عزاداری نخواهند کرد.
هر چند گناهکاران مثل ریگ پول جمع کنند و صندوق خانههایشان را پر از لباس کنند
ولی عاقبت درستکاران آن لباسها را خواهند پوشید و پول آنها را بین خود تقسیم خواهند کرد.
خانهای که شخص شرور بسازد مانند تار عنکبوت و سایبان دشتبان، بیدوام خواهد بود.
او ثروتمند به رختخواب میرود، اما هنگامی که بیدار میشود میبیند تمامی مال و ثروتش از دست رفته است.
ترس مانند سیل او را فرا میگیرد و طوفان در شب او را میبلعد.
باد شرقی او را برده، از خانهاش دور میسازد،
و با بیرحمی بر او که در حال فرار است میوزد.
مردم از بلایی که بر سر او آمده است شاد میشوند و از هر سو او را استهزا میکنند.
28
مردم میدانند چگونه نقره را از معدن استخراج نمایند، طلا را تصفیه کنند،
آهن را از زمین بیرون آورند و مس را از سنگ جدا سازند.
آنها میدانند چطور معادن تاریک را روشن کنند و در جستجوی سنگهای معدن تا عمقهای تاریک زمین فرو روند.
آنها در نقاطی دور دست، جایی که پای بشری بدان راه نیافته، در دل زمین نقب میزنند و از طنابها آویزان شده، به عمق معادن میروند.
مردم میدانند چگونه از روی زمین غذا تهیه کنند، در حالی که در زیر پوستهٔ همین زمین، آتش نهفته است.
آنها میدانند چگونه از سنگهای آن یاقوت و طلا به دست بیاورند.
حتی پرندگان شکاری راه معادن را نمیدانند و چشم هیچ عقابی آن را نمیتواند ببیند؛
پای شیر یا جانور درندهٔ دیگری به این معادن نرسیده است؛
ولی مردم میدانند چطور سنگهای خارا را تکهتکه نموده، کوهها را از بیخ و بن برکنند،
صخرهها را بشکافند و به سنگهای قیمتی دست یابند.
آنها حتی سرچشمهٔ رودها را کاوش میکنند و گنجهای مخفی از آن بیرون میآورند.
مردم همهٔ اینها را میدانند، ولی نمیدانند فهم و حکمت را در کجا بیابند.
حکمت در بین انسانها پیدا نمیشود و هیچکس ارزش آن را نمیداند.
اقیانوسها میگویند: «در اینجا حکمت نیست.» و دریاها جواب میدهند: «در اینجا هم نیست.»
حکمت را با طلا و نقره نمیتوان خرید،
و نه با طلای خالص و سنگهای قیمتی.
حکمت از طلا و الماس بسیار گرانبهاتر است و آن را نمیتوان با جواهرات خریداری کرد.
مرجان و بلور در برابر حکمت هیچ ارزشی ندارند. قیمت آن از لعل بسیار گرانتر است.
نه میتوان آن را با زبرجد مرغوب خرید و نه با طلای ناب.
پس حکمت را از کجا میتوان به دست آورد؟ در کجا پیدا میشود؟
زیرا از چشمان تمامی افراد بشر پنهان است. حتی از چشمان تیزبین پرندگان هوا نیز مخفی است؛
هلاکت و مرگ میگویند: «ما فقط شایعاتی در مورد مکان حکمت شنیدهایم.»
فقط خدا میداند که حکمت را کجا میتوان پیدا کرد؛
زیرا او تمامی زمین را زیر نظر دارد و آنچه را که در زیر آسمان است مشاهده میکند.
او باد را به حرکت درمیآورد و حدود اقیانوسها را تعیین میکند.
به باران فرمان میدهد که ببارد و مسیر برق آسمان را تعیین میکند.
پس او میداند حکمت کجاست. او آن را آزمایش کرده و تأیید نموده است،
و به افراد بشر میگوید: «بدانید که ترس از يهوه، حکمت واقعی، و دوری نمودن از شرارت، فهم حقیقی میباشد.»
29
ایوب به سخنان خود ادامه داده، گفت:
ای کاش روزهای گذشته بازمیگشت، روزهایی که خدا، نگهدار من بود
و راهی را که در پیش داشتم روشن میساخت و من با نور او در دل تاریکی قدم برمیداشتم!
بله، در آن روزها کامران بودم و زیر سایهٔ خدا زندگی میکردم.
اللها قادر مطلق همراه من بود و فرزندانم در اطراف من بودند.
من پاهای خود را با شیر میشستم و از صخرهها برای من چشمههای روغن زیتون جاری میشد!
در آن روزها به دروازهٔ شهر میرفتم و در میان بزرگان مینشستم.
جوانان با دیدن من با احترام کنار میرفتند، پیران از جا برمیخاستند،
ریشسفیدان قوم خاموش شده، دست بر دهان خود میگذاشتند
و بزرگان سکوت اختیار میکردند.
هر که مرا میدید و حرفهایم را میشنید از من تعریف و تمجید میکرد؛
زیرا من به داد فقرا میرسیدم و یتیمانی را که یار و یاور نداشتند کمک میکردم.
کسانی را که دم مرگ بودند یاری میدادم و ایشان برایم دعای خیر میکردند و کاری میکردم که دل بیوهزنان شاد شود.
هر کاری که انجام میدادم از روی عدل و انصاف بود؛ عدالت جامه من بود و انصاف تاج من.
برای کورها چشم و برای لنگان پا بودم؛
برای فقرا پدر بودم و از حق غریبهها دفاع میکردم.
دندانهای ستمگران را میشکستم و شکار را از دهانشان میگرفتم.
در آن روزها فکر میکردم که حتماً پس از یک زندگی خوش طولانی به آرامی در جمع خانوادۀ خود خواهم مرد.
زیرا مانند درختی بودم که ریشههایش به آب میرسید و شاخههایش از شبنم سیراب میشد.
پیوسته افتخارات تازهای نصیبم میشد و به قدرتم افزوده میگشت.
همه با سکوت به حرفهایم گوش میدادند و برای نصیحتهای من ارزش قائل بودند.
پس از اینکه سخنانم تمام میشد آنها دیگر حرفی نمیزدند، زیرا نصایح من برای آنها قانع کننده بود.
آنها مانند کسی که در زمان خشکسالی انتظار باران را میکشد، با اشتیاق در انتظار سخنان من بودند.
وقتی که دلسرد بودند، با یک لبخند آنها را تشویق میکردم و بار غم را از دلهایشان برمیداشتم.
مانند کسی بودم که عزاداران را تسلی میدهد. در میان ایشان مثل یک پادشاه حکومت میکردم و مانند یک رهبر آنها را راهنمایی مینمودم.
30
ولی اکنون کسانی که از من جوانترند مرا مسخره میکنند، در حالی که من عار داشتم پدرانشان را حتی جزو سگهای گلهام بدانم؛
نیروی بازوانشان برای من چه فایدهای دارد، زیرا رمقی در آنها باقی نمانده است.
از شدت گرسنگی لاغر و بیتاب شده، سر به بیابان خشک و متروک مینهادند.
در میان بوتهها علفشوره میچیدند، و ریشۀ شورگیاه را میخورند.
چون مردم آنها را مانند یک دزد با داد و قال از میان خود رانده بودند.
پس آنها مجبور شدند در سراشیبی کوهها ساکن شوند، در میان صخرهها و حفرههای زمین.
در بیابانها عرعر میکردند و زیر بوتهها میلولیدند.
آنها احمقانی بینام و نشانند که از سرزمین خود طرد شدهاند.
و حال فرزندان ایشان مرا به باد ریشخند گرفتهاند و من بازیچهٔ دست آنها شدهام.
از من کراهت دارند و نزدیکم نمیآیند. از تف انداختن به صورتم ابایی ندارند.
خدا مرا ذلیل و ناتوان ساخته است، پس آنها هر چه دلشان میخواهد با من میکنند.
این اراذل و اوباش از هر سو به من حمله میکنند و سر راهم دام میگذارند.
راه مرا میبندند و دست به هر کاری میزنند تا مرا از پای درآورند. آنها میدانند که من بییار و یاورم.
ناگهان بر من هجوم میآورند و وقتی که میبینند به زمین افتادهام بر سرم میریزند.
در ترس و وحشت به سر میبرم. آبروی من رفته است و سعادتم مانند ابر ناپدید شده است.
دیگر رمقی در بدنم نمانده و تسکینی برای رنجهایم نیست.
شبانگاه دردی شدید تمام استخوانهایم را فرا میگیرد و لحظهای آرامم نمیگذارد.
خدا با دست قوی یقۀ پیراهنم را سخت گرفته است.
خدا مرا به گل و لجن کشیده و به خاک نشانده است.
ای خدا، نزد تو فریاد برمیآورم، ولی به من جواب نمیدهی. در حضورت میایستم، اما نگاهم نمیکنی.
نسبت به من بیرحم شدهای و با تمام قدرت آزارم میدهی.
مرا به میان گردباد میاندازی و در مسیر طوفان قرار میدهی.
میدانم مرا به دیار مرگ که برای همۀ زندگان مقرر است، میفرستی.
چرا به کسی که خرد شده است و کاری جز التماس کردن، از او برنمیآید، حمله میکنی؟
آیا من برای آنانی که در زحمت بودند گریه نمیکردم؟ آیا برای نیازمندان غصه نمیخوردم؟
با وجود این به پاس خوبی، بدی نصیبم شد و به جای نور، تاریکی به سراغم آمد.
دلم آشفته است و آرام و قرار ندارد. امواج مصیبت مرا فرا گرفتهاند.
تاریکی وجودم را تسخیر کرده و از شدت غم به این سو و آن سو میروم و قرار ندارم. در میان جماعت میایستم و با التماس کمک میطلبم.
نالههایم به فریاد شغال و جغد میماند.
پوست بدنم سیاه شده، و کنده میشود. استخوانهایم از شدت تب میسوزد.
نوای شادِ چنگِ من، به نوحهگری مبدل شده و از نی من نالههای جانگداز به گوش میرسد.
31
با چشمان خود عهد بستم که هرگز با نظر شهوت به دختری نگاه نکنم.
اللها قادر مطلق که در بالاست برای ما چه تدارک دیده است؟
آیا مصیبت و بلا سرنوشت شریران و بدکاران نیست؟
آیا او هر کاری را که میکنم و هر قدمی را که برمیدارم نمیبیند.
من هرگز دروغ نگفته و کسی را فریب ندادهام.
بگذار خدا خودش مرا با ترازوی عدل بسنجد و ببیند که بیگناهم.
اگر پایم را از راه خدا بیرون گذاشتهام، یا اگر دلم در طمع چیزهایی بوده که چشمانم دیده است، یا اگر دستهایم به گناه آلوده شده است،
باشد که غلهای که کاشتهام از ریشه کنده شود و یا شخص دیگری آن را درو کند.
اگر شیفتهٔ زن مرد دیگری شده، در کمین او نشستهام،
باشد که همسرم را مرد دیگری تصاحب کند؛
زیرا این کار زشت سزاوار مجازات است،
و مانند آتشی جهنمی میتواند تمام هستی مرا بسوزاند و از بین ببرد.
اگر نسبت به غلام یا کنیز خود بیانصافی میکردم، وقتی که از من شکایت داشتند،
چگونه میتوانستم با خدا روبرو شوم؟ و هنگامی که در این باره از من سؤال میکرد، چه جوابی میدادم؟
چون هم من و هم خدمتگزارانم، به دست یک خدا سرشته شدهایم.
هرگز از کمک کردن به فقرا کوتاهی نکردهام. هرگز نگذاشتهام بیوهزنی در ناامیدی بماند،
یا یتیمی گرسنگی بکشد، بلکه خوراک خود را با آنها قسمت کردهام
و تمام عمر خود را صرف نگهداری از آنها نمودهام.
اگر کسی را میدیدم که لباس ندارد و از سرما میلرزد،
لباسی از پشم گوسفندانم به او میدادم تا از سرما در امان بماند و او با تمام وجود برای من دعای خیر میکرد.
اگر من با استفاده از نفوذی که در دادگاه داشتهام حق یتیمی را پایمال نموده باشم
بازویم از کتفم بیفتد و دستم بشکند.
هرگز جرأت نمیکردم چنین کاری را انجام دهم، زیرا از مجازات و عظمت خدا میترسیدم.
هرگز به طلا و نقره تکیه نکردهام
و شادی من متکی به مال و ثروت نبوده است.
هرگز فریفتهٔ خورشید تابان و ماه درخشان نشدهام و آنها را از دور نبوسیده و پرستش نکردهام؛
چون اگر مرتکب چنین کارهایی شده بودم مفهومش این بود که اللها متعال را انکار کردهام، و چنین گناهی بیسزا نمیماند.
هرگز از مصیبت دشمن شادی نکردهام،
هرگز آنها را نفرین نکردهام و زبانم را از این گناه باز داشتهام.
هرگز نگذاشتهام خدمتگزارانم گرسنه بمانند.
هرگز نگذاشتهام غریبهای شب را در کوچه بخوابد، بلکه در خانهٔ خود را به روی او باز گذاشتهام.
هرگز مانند دیگران به خاطر ترس از سرزنش مردم، سعی نکردهام گناهانم را پنهان سازم و خاموش در داخل خانهٔ خود بنشینم.
ای کاش کسی پیدا میشد که به حرفهایم گوش بدهد! من دفاعیهٔ خود را تقدیم میکنم. بگذار قادر مطلق جواب مرا بدهد و اتهاماتی را که به من نسبت داده شده به من نشان دهد،
و من آنها را مانند تاجی بر سر میگذارم!
تمام کارهایی را که کردهام برای او تعریف میکنم و سربلند در حضور او میایستم.
اگر زمینی که در آن کشت میکنم مرا متهم سازد به اینکه صاحبش را کشتهام و آن را تصاحب کردهام تا از محصولش استفاده برم،
باشد که در آن زمین به جای گندم، خار و به عوض جو، علفهای هرز بروید. پایان سخنان ایوب.
32
آن سه دوست ایوب، دیگر به او جواب ندادند، چون ایوب بر بیگناهی خود پافشاری میکرد.
شخصی به نام الیهو، پسر برکئیل بوزی، از طایفهٔ رام، که شاهد این گفتگو بود خشمگین شد، زیرا ایوب نمیخواست قبول کند که گناهکار است و خدا به حق او را مجازات کرده است.
او از آن سه رفیق ایوب نیز خشمگین بود، چون بدون اینکه پاسخ قانع کنندهای برای ایوب داشته باشند، او را محکوم میکردند.
الیهو برای سخن گفتن با ایوب صبر کرده بود چون سایرین از او بزرگتر بودند.
اما وقتی که دید آنها دیگر جوابی ندارند، برآشفت.
الیهو به سخن آمده چنین گفت: من جوانم و شما پیر. به همین علّت لب فرو بستم و جرأت نکردم عقیدهام را برای شما بیان کنم،
زیرا گفتهاند که پیران داناترند.
ولی حکمت و دانایی فقط بستگی به سن و سال ندارد، بلکه آن روحی که در انسان قرار دارد و نفس اللها قادر مطلق است، به انسان حکمت میبخشد.
پس به من گوش بدهید و بگذارید عقیدهام را بیان کنم.
من در تمام این مدت صبر کردم و با دقت به سخنان و دلایل شما گوش دادم. هیچکدام از شما نتوانستید پاسخ ایوب را بدهید و یا ثابت کنید که او گناهکار است.
به من نگویید: «ایوب بسیار حکیم است. فقط خدا میتواند او را قانع کند.»
اگر ایوب با من به مباحثه پرداخته بود، با این نوع منطق پاسخ او را نمیدادم!
شما حیران نشستهاید و هیچ جوابی ندارید.
آیا حال که شما سکوت کردهاید من هم باید همچنان صبر کنم و ساکت بمانم؟
نه، من به سهم خود جواب میدهم.
حرفهای زیادی برای گفتن دارم و دیگر نمیتوانم صبر کنم.
مانند مشکی هستم که از شراب پر شده و نزدیک ترکیدن است.
باید حرف بزنم تا راحت شوم. پس بگذارید من هم به سهم خود جواب بدهم.
من قصد ندارم از کسی طرفداری کنم و سخنان تملقآمیز بگویم،
چون انسان چاپلوسی نیستم و گرنه خالقم مرا هلاک میکرد.
33
ای ایوب، خواهش میکنم به حرفهای من گوش بده،
چون میخواهم با تو صحبت کنم.
من با اخلاص و صداقت کامل، حقیقت را خواهم گفت،
زیرا روح خدا مرا آفریده است و نَفَس قادر مطلق به من زندگی بخشیده است.
اگر توانستی جوابم را بدهی درنگ نکن، دعوی خود را آماده کن و در برابرم بایست.
من هم مثل تو از گِل سرشته شدهام و هر دو ما مخلوق خدا هستیم،
پس لزومی ندارد از من بترسی. من تو را نخواهم ترساند و در تنگنا قرار نخواهم داد.
من خود، این حرف را از دهان تو شنیدهام که گفتهای:
«پاک و بیتقصیرم و مرتکب هیچ گناهی نشدهام.
خدا پی بهانه میگردد تا در من خطایی بیابد و مرا دشمن خود محسوب کند.
خدا پای مرا در کنده میگذارد و کوچکترین حرکت مرا زیر نظر میگیرد.»
اما ایوب تو اشتباه میکنی، زیرا خدا از انسان بزرگتر است.
چرا شکایت میکنی که خدا برای کارهایی که میکند توضیحی به انسان نمیدهد؟
خدا به شیوههای گوناگون با انسان سخن میگوید، اما انسان توجه نمیکند.
هنگامی که خواب عمیق انسان را در بسترش فرو میگیرد، خدا بهوسیلۀ خوابها و رؤیاهای شب با او حرف میزند.
گوشهای او را باز میکند و به او هشداری میدهد تا
او را از گناه و تکبر باز دارد.
او انسان را از هلاکت و مرگ میرهاند.
و نیز او را در بستر بیماری با درد تأدیب میکند، و چنان دردی در استخوانهایش ایجاد میشود
که او اشتهایش را از دست داده، حتی از لذیذترین خوراکها نیز بیزار میشود.
به قدری لاغر و ضعیف میشود که جز پوست و استخوان چیزی از او باقی نمیماند
و پایش به لب گور میرسد، و جانش به دست حاملان مرگ.
اما هرگاه یکی از هزاران فرشتۀ خدا، یک پیک مخصوصی، از آسمان ظاهر شود تا برایش شفاعت نموده، او را درستکار اعلام کند،
و او را مورد لطف خود قرار داده، بگوید: «او را از گور برهانید، چون برای او فدیهای یافتهام.»
آنگاه بدن او مثل بدن یک طفل، سالم شده، دوباره جوان و قوی میگردد.
هر وقت به حضور خدا دعا کند، خدا دعایش را شنیده، او را اجابت میکند و او با شادی خدا را پرستش مینماید و خدا او را به وضع خوب گذشتهاش بر میگرداند.
سپس او به مردم خواهد گفت: «من گناه کردم و به راستی عمل ننمودم ولی خدا از سر تقصیرم گذشت.
او نگذاشت بمیرم و از نور زندگی محروم گردم.»
خدا بارها این کار را برای انسان انجام میدهد
و جان او را از مرگ میرهاند تا نور زندگی بر او بتابد.
ای ایوب، به آنچه که گفتم خوب توجه کن و بگذار به سخنانم ادامه دهم؛
ولی اگر چیزی برای گفتن داری، بگو؛ میخواهم آن را بشنوم، چون به هیچ وجه مایل نیستم که ابهامی برایت باقی بماند.
اما اگر حرفی برای گفتن نداری به من گوش بده و خاموش باش تا به تو حکمت بیاموزم!
34
ای مردان حکیم و دانا به من گوش دهید.
همچنانکه زبان طعم غذای خوب را میفهمد همانگونه نیز گوش سخنان درست را تشخیص میدهد؛
پس بیایید آنچه را که خوب و درست است تشخیص داده، آن را اختیار کنیم.
ایوب گفته است: «من گناهی ندارم، ولی خدا مرا گناهکار میداند.
هر چند که تقصیری ندارم او مرا دروغگو میداند. با اینکه هیچ خطایی نکردهام، اما سخت تنبیه شدهام.»
ببینید ایوب چه حرفهای توهینآمیزی میزند! حتماً با بدکاران همنشین بوده است!
زیرا میگوید: «برای انسان چه فایدهای دارد که در صدد خشنود ساختن خدا برآید؟»
ای کسانی که فهم و شعور دارید، به من گوش دهید. چطور ممکن است اللها قادر مطلق، بدی و ظلم بکند؟
او هر کس را موافق عملش جزا میدهد.
براستی که اللها قادر مطلق، بدی و بیانصافی نمیکند.
اقتدار و اختیار تمام جهان در دست اوست.
اگر خدا اراده کند که روح و نفس خود را از انسان بگیرد،
اثری از زندگی در او باقی نمیماند و او به خاک باز میگردد.
حال، اگر فهم داری، گوش کن.
اگر خدا از عدالت و انصاف متنفر بود آیا میتوانست جهان را اداره کند؟ آیا میخواهی آن داور بزرگ را محکوم کنی؟
او کسی است که پادشاهان و نجبا را به بدکاری و بیانصافی متهم میکند،
هرگز از قدرتمندان طرفداری نمینماید و ثروتمند را بر فقیر ترجیح نمیدهد، زیرا همهٔ انسانها آفریدهٔ دست او هستند.
خدا میتواند نیمهشب در یک لحظه جان انسان را بگیرد و با یک اشاره قدرتمندترین انسانها را از پای درآورد.
خدا تمام کارهای انسان را به دقت زیر نظر دارد و همه را میبیند.
هیچ ظلمتی نمیتواند آدمهای بدکار را از نظر او پنهان سازد.
پس خدا احتیاجی ندارد که برای داوری کردن انسان صبر کند.
بیآنکه نیازی به تحقیق و بررسی باشد خدا قدرتمندان را خرد و متلاشی میکند و دیگران را به جای آنها مینشاند،
زیرا او از کارهای ایشان آگاه است و در یک شب ایشان را سرنگون میسازد.
او آنها را در حضور همگان به سزای اعمالشان میرساند،
چون از پیروی او انحراف ورزیده به احکام او توجهی نکردهاند،
و آنچنان بر فقرا ظلم نمودهاند که فریادشان به گوش خدا رسیده است. بله، خدا نالهٔ مظلومان را میشنود.
وقتی او آرام است، کیست که بتواند او را مضطرب کند؟ و چون روی خود را بپوشاند، کیست که بتواند او را ببیند؟ هیچ قومی و هیچ انسانی نمیتواند.
او نمیگذارد بدکاران بر مردم حکومت رانند و آنها را اسیر کنند.
ای ایوب، آیا گناهانت را پیش خدا اعتراف نمودهای؟ آیا به او قول دادهای که دیگر گناه نکنی؟
آیا از خدا خواستهای که خطاهایت را به تو نشان دهد؟ آیا حاضری از آنها دست بکشی؟
آیا عدالت خدا باید مطابق خواسته های تو باشد؟ حال آنکه تو او را طرد کردهای؟ تصمیم با توست، نه با من. بگو چه فکر میکنی.
هر انسان فهمیده و با شعوری این حرف مرا تصدیق خواهد کرد که تو مثل آدم نادان حرف میزنی.
ای ایوب، کاش به نهایت آزموده شوی، چون مثل شریران پاسخ میدهی
و نافرمانی را بر گناهان دیگر خود افزودهای و با بیحرمتی و با خشم بر ضد خدا سخن میگویی.
35
آیا این درست است که ادعا میکنی که در حضور خدا بیگناهی، و میگویی: «از این پاکی و بیگناهی خود سودی نبردهام»؟
من جواب تو و همهٔ دوستانت را میدهم.
به آسمان بلندی که بر فراز سر توست نگاه کن.
اگر گناه کنی چه لطمهای به خدا میزنی؟ اگر خطاهای تو زیاد شود چه تأثیری بر او دارد؟
یا اگر گناه نکنی، چه نفعی به او میرسانی؟
خواه گناه کنی، و خواه کار خوب انجام دهی، تأثیر آن فقط بر انسانهاست.
وقتی به انسانها ظلم میشود، آنها ناله میکنند و فریاد برمیآورند تا کسی به دادشان برسد.
اما کسی نمیگوید: «اللها آفرینندۀ من کجاست، که شبانگاه سرودها میبخشد؟
او که ما را توسط حیوانات زمین تعلیم میدهد، و توسط پرندگان آسمان حکیم میسازد؟»
فریاد برمیآورند و کمک میطلبند اما خدا پاسخی نمیدهد، زیرا متکبر و شرور هستند.
فریاد آنها سودی ندارد، زیرا اللها قادر مطلق آن را نمیشنود و به آن توجهی ندارد.
پس چقدر بیشتر، وقتی میگویی او را نمیبینی و دعویات در حضور وی است، و منتظر او هستی، خدا تو را نخواهد شنید
میگویی: «خدا گناهکار را مجازات نمیکند و به گناهان او توجهی ندارد.»
اما ای ایوب، تو از روی نادانی سخن میگویی و سخنانت پوچ و باطل است.
36
حوصله کن و به آنچه که دربارهٔ خدا میگویم گوش بده.
من با دانش وسیع خود به تو نشان خواهم داد که خالق من عادل است.
بدان کسی که در مقابل تو ایستاده، مردی فاضل است و آنچه میگوید عین حقیقت میباشد.
فهم و دانایی خدا کامل است. او قادر به انجام هر کاری است، با وجود این کسی را خوار نمیشمارد.
او بدکاران را بیسزا نمیگذارد و به داد مظلومان میرسد.
از نیکان حمایت کرده، آنها را چون پادشاهان سرافراز مینماید و عزت ابدی به آنها میبخشد.
هرگاه در زحمت بیفتند و اسیر و گرفتار شوند،
خدا اعمال گناهآلود و تکبر ایشان را که موجب گرفتاریشان شده به آنها نشان میدهد
و به ایشان کمک میکند که به سخنان او توجه نمایند و از گناه دست بکشند.
اگر به او گوش داده، از او اطاعت کنند، آنگاه تمام عمر شادمان و خوشبخت خواهند بود؛
و اگر گوش ندهند، در جنگ هلاک شده، در جهل و نادانی خواهند مرد.
اشخاص خدانشناس در دل خود خشم را میپرورانند و حتی وقتی خدا آنها را تنبیه میکند از او کمک نمیطلبند.
آنها به سوی فساد و هرزگی کشیده میشوند و در عنفوان جوانی میمیرند.
خدا بهوسیلۀ سختی و مصیبت با انسان سخن میگوید و او را از رنجهایش میرهاند.
خدا میخواهد تو را از این سختی و مصیبت برهاند و تو را کامیاب سازد تا بتوانی در امنیت و وفور نعمت زندگی کنی.
اما در حال حاضر فکرت با داوری شریران درگیر است. نگران نباش داوری و عدالت اجرا خواهند شد.
مواظب باش کسی با رشوه و ثروت، تو را از راه راست منحرف نسازد.
فریاد تو به جایی نخواهد رسید و با همۀ تلاشهای سختت نمیتوانی از این تنگنا آزاد شوی.
در آرزوی فرا رسیدن شب نباش، تا مردم را از مکانشان بیرون بِکِشی.
از گناه دوری کن، زیرا خدا این گرفتاری را به همین سبب فرستاده است تا تو را از گناه دور نگه دارد.
بدان که قدرت خدا برتر از هر قدرتی است. کیست که مثل او بتواند به انسان تعلیم دهد؟
چه کسی میتواند چیزی به خدا یاد دهد و یا او را به بیانصافی متهم سازد؟
به یاد داشته باش که کارهای او را تجلیل کنی، کارهایی که مردمان در وصف آنها سراییدهاند.
همهٔ مردم کارهای خدا را مشاهده میکنند، هر چند از درک کامل آنها عاجزند.
زیرا خدا به قدری عظیم است که نمیتوان او را آنچنان که باید شناخت و به ازلیت وی پی برد.
او بخار آب را به بالا میفرستد و آن را به باران تبدیل میکند.
سپس ابرها آن را به فراوانی برای انسان فرو میریزند.
آیا واقعاً کسی چگونگی گسترده شدن ابرها در آسمان و برخاستن غرش رعد از درون آنها را میفهمد؟
ببینید چگونه سراسر آسمان را با برق روشن میسازد، ولی اعماق دریا همچنان تاریک میماند.
خدا با کارهای حیرتانگیز خود غذای فراوان در دسترس همهٔ انسانها قرار میدهد.
او دستهای خود را با تیرهای آتشین برق پر میکند و هر یک از آنها را به سوی هدف پرتاب مینماید.
رعد او از فرا رسیدن طوفان خبر میدهد؛ و حتی حیوانات نیز از آمدن آن آگاه میشوند.
37
دل من میلرزد؛
گوش دهید و غرش صدای خدا را بشنوید.
او برق خود را به سراسر آسمان میفرستد.
سپس غرش صدای او شنیده میشود، غرش مهیب رعد به گوش میرسد و باز برق، آسمان را روشن میکند.
صدای او در رعد باشکوه است. ما نمیتوانیم عظمت قدرت او را درک کنیم.
وقتی او برف و باران شدید بر زمین میفرستد،
مردم از کار کردن باز میمانند و متوجه قدرت او میشوند،
حیوانات وحشی به پناهگاه خود میشتابند و در لانههای خویش پنهان میمانند.
از جنوب طوفان میآید و از شمال سرما.
خدا بر آبها میدمد، به طوری که حتی وسیعترین دریاها نیز یخ میبندد.
او ابرها را از رطوبت، سنگین میکند و برق خود را بهوسیلۀ آنها پراکنده میسازد.
آنها به دستور او به حرکت در میآیند و احکام او را در سراسر زمین به جا میآورند.
او ابرها را برای مجازات مردم و یا برای سیراب کردن زمین و نشان دادن رحمتش به ایشان، میفرستد.
ای ایوب، گوش بده و دربارهٔ اعمال شگفتآور خدا تأمل و تفکر کن.
آیا تو میدانی که خدا چگونه تمام طبیعت را اداره نموده، برق را از ابرها ساطع میکند؟
آیا تو میدانی چگونه ابرها در هوا معلق میمانند؟ آیا تو عظمت این کار خدا را میتوانی درک کنی؟
آیا وقتی زمین زیر وزش باد گرم جنوب قرار دارد و لباسهایت از گرما به تنت چسبیده است،
تو میتوانی به خدا کمک کنی تا وضع آسمان را که مانند فلز سخت است تغییر دهد؟
آیا تو میتوانی به ما بگویی چگونه باید با خدا مواجه شد؟ ما با این فکر تاریکمان نمیدانیم چگونه با او سخن گوییم.
من با چه جرأتی با خدا صحبت کنم؟ چرا خود را به کشتن دهم؟
همانطور که در یک روز آفتابی بیابر، نمیتوانیم به تابش خورشید نگاه کنیم،
همچنان نیز نمیتوانیم به جلال پرشکوه خدا که از آسمان با درخشندگی خیرهکنندهای بر ما نمایان میشود خیره شویم.
ما نمیتوانیم به قدرت اللها قادر مطلق پی ببریم. او نسبت به ما عادل و رحیم است و بر کسی ظلم نمیکند،
و تحت تأثیر داناترین مردم جهان نیز قرار نمیگیرد، از این جهت ترس و احترام او در دل همهٔ مردم جا دارد.
38
آنگاه يهوه از درون گردباد به ایوب چنین پاسخ داد:
این کیست که با حرفهای پوچ و بیمعنی حکمت مرا رد میکند؟
حال، مثل یک مرد بایست و به پرسش من پاسخ بده.
وقتی زمین را بنیاد نهادم تو کجا بودی؟ اگر میدانی به من بگو.
آیا میدانی اندازههای زمین چگونه تعیین شد و چه کسی آن را با شاقول اندازه گرفت؟
آیا میدانی وقتی در میان بانگ شادی ستارگان صبح و فرشتگان آسمان، زمین بنیاد نهاده میشد، پایههای آن بر چه چیز قرار گرفت و سنگ زاویهٔ آن را چه کسی کار گذاشت؟
وقتی دریا از شکم زمین بیرون آمد چه کسی برای آن حد گذاشت؟
این من بودم که دریا را با ابرها پوشاندم و با تاریکی غلیظ آن را قنداق کردم،
حدود آن را تعیین نمودم و با سواحل، آن را محصور کردم.
به دریا گفتم: «از اینجا جلوتر نیا و موجهای سرکش تو از این حد تجاوز نکنند!»
آیا در تمام عمرت هرگز به خورشید فرمان دادهای که طلوع کند؟
آیا هرگز به روشنایی روز گفتهای که کرانههای زمین را در بر بگیرد تا شرارت شب رخت بربندد؟
زمین مثل موم زیرِ مُهر تغییر شکل میدهد، و نقشهای آن مانند نقشهای لباس، نمایان میشود.
نورِ شریران از آنها گرفته میشود، و دستشان که برای ظلم دراز شده، میشکند.
آیا چشمههایی را که دریاها از آن جاری میگردند کشف کردهای و یا به اعماق دریاها قدم گذاشتهای؟
آیا دروازههای دنیای تاریک مردگان را دیدهای؟
آیا میدانی پهنای زمین چقدر است؟ اگر میدانی به من بگو!
آیا میدانی روشنایی و تاریکی از کجا میآیند؟
آیا میتوانی حدودشان را پیدا کنی و به سرچشمهٔ آنها برسی؟
البته تو همهٔ این چیزها را میدانی! مگر نه این است که تو هنگام خلقت دنیا وجود داشتهای!
آیا تو مخزنهای برف را دیدهای؟ آیا میدانی تگرگ در کجا ساخته و انبار میشود؟
من آنها را برای زمان جنگ و بلا ذخیره کردهام.
آیا میدانی روشنایی از کجا میتابد و باد شرقی از کجا میوزد؟
چه کسی درهها را برای سیلابها حفر نمود و مسیر برق آسمان را تعیین کرد؟ چه کسی باران را بر بیابانهای خشک و متروک میباراند تا زمین ویران و بایر سیراب گشته گیاهان تازه برویاند؟
آیا باران یا شبنم پدری دارد؟
کیست که یخ را به وجود میآورد و شبنم را تولید میکند،
آب را به یخ مبدل میسازد و سطح دریا را مانند سنگ، منجمد مینماید؟
آیا میتوانی مجموعهٔ ستارگان پروین را به هم ببندی؟ یا رشتهٔ منظومهٔ جبار را باز کنی؟
آیا میتوانی گردش منظم فصول را اداره کنی و دب اکبر را با ستارگانش در آسمان هدایت نمایی؟
آیا از قوانین آسمان سر در میآوری و میدانی اینها چه تأثیری بر زمین دارند؟
آیا میتوانی بر سر ابرها فریاد بزنی تا که سیلابها تو را بپوشاند؟
آیا میتوانی به برق آسمان دستور دهی در مسیرش روانه شود؟ و آیا او فرمان تو را اطاعت خواهد کرد؟
کیست که فهم و شعور به انسان میدهد؟
کیست که با حکمتش ابرها را میشمارد و مشکهای آب آسمان را بر زمین خالی میکند
و خاک را به صورت کلوخهای گلی درمیآورد؟
آیا میتوانی برای ماده شیر و بچههایش که در لانهٔ خود لمیده و یا در جنگل به کمین نشستهاند، خوراک تهیه کنی تا شکمشان را سیر کنند؟
وقتی کلاغها به این سو و آن سو پرواز میکنند تا شکم گرسنهٔ خود و جوجههایشان را که نزد خدا فریاد برمیآورند سیر کنند، چه کسی برایشان خوراک تهیه میکند؟
39
آیا زمان زاییدن بز کوهی را میدانی؟ آیا وضع حمل آهو را با چشم خود دیدهای؟
آیا میدانی چند ماه طول میکشد تا بچههای خود را زاییده از بارداری فارغ شوند؟
بچههای آنها در صحرا رشد میکنند، سپس والدین خود را ترک نموده، دیگر نزدشان برنمیگردند.
چه کسی خر وحشی را رها کرده است؟ چه کسی بندهای او را گشوده است؟
من بیابانها و شورهزارها را مسکن آنها ساختهام.
از سر و صدای شهر بیزارند و کسی نمیتواند آنها را رام کند.
دامنهٔ کوهها چراگاه آنهاست و در آنجا هر سبزهای پیدا کنند میخورند.
آیا گاو وحشی راضی میشود تو را خدمت کند؟ آیا او کنار آخور تو میایستد؟
آیا میتوانی گاو وحشی را با طناب ببندی تا زمینت را شخم بزند؟
آیا صرفاً به خاطر قوت زیادش میتوانی به او اعتماد کنی و کار خودت را به او بسپاری؟
آیا میتوانی او را بفرستی تا محصول تو را بیاورد و در خرمنگاه جمع کند؟
شترمرغ با غرور بالهایش را تکان میدهد، ولی نمیتواند مانند لکلک پرواز کند.
شترمرغ تخمهای خود را روی زمین میگذارد تا خاک آنها را گرم کند.
او فراموش میکند که ممکن است کسی بر آنها پا بگذارد و آنها را له کند و یا حیوانات وحشی آنها را از بین ببرند.
او نسبت به جوجههایش چنان بیتوجه است که گویی مال خودش نیستند، و اگر بمیرند اعتنایی نمیکند؛
زیرا من او را از فهم و شعور محروم کردهام.
ولی هر وقت بالهایش را باز میکند تا بدود هیچ اسب و سوارکاری به پایش نمیرسد.
آیا قوت اسب را تو به او دادهای؟ یا تو گردنش را با یال پوشانیدهای؟
آیا تو به او توانایی بخشیدهای تا چون ملخ خیز بردارد و با خُرناسِ مهیبش وحشت ایجاد کند؟
ببین چگونه سم خود را به زمین میکوبد و از قدرت خویش لذت میبرد. هنگامی که به جنگ میرود نمیهراسد؛ تیغ شمشیر و رگبار تیر و برق نیزه او را به عقب بر نمیگرداند.
وحشیانه سم بر زمین میکوبد و به مجرد نواخته شدن شیپور حمله، به میدان کارزار یورش میبرد.
با شنیدن صدای شیپور، شیهه برمیآورد و بوی جنگ را از فاصلهٔ دور استشمام میکند. از غوغای جنگ و فرمان سرداران به وجد میآید.
آیا تو به شاهین یاد دادهای که چگونه بپرد و بالهایش را به سوی جنوب پهن کند؟
آیا به فرمان توست که عقاب بر فراز قلهها به پرواز در میآید تا در آنجا آشیانهٔ خود را بسازد؟
ببین چگونه روی صخرهها آشیانه میسازد و بر قلههای بلند زندگی میکند
و از آن فاصلهٔ دور، شکار خود را زیر نظر میگیرد.
ببین چگونه دور اجساد کشته شده را میگیرد و جوجههایشان خون آنها را میخورد.
40
آیا هنوز هم میخواهی با من که اللها قادر مطلق هستم مباحثه کنی؟ تو که از من انتقاد میکنی آیا میتوانی جوابم را بدهی؟ ایوب به يهوه چنین پاسخ داد:
من کوچکتر از آنم که بتوانم به تو جواب دهم. دست بر دهانم میگذارم
و دیگر سخن نمیگویم.
آنگاه يهوه از میان گردباد بار دیگر به ایوب چنین گفت:
اکنون مثل یک مرد بایست و به سؤال من جواب بده.
آیا مرا به بیعدالتی متهم میسازی و مرا محکوم میکنی تا ثابت کنی که حق با توست؟
آیا تو مانند خدا توانا هستی؟ آیا صدای تو میتواند مانند رعد او طنین اندازد؟
اگر چنین است پس خود را به فّر و شکوه ملبس ساز و با جلال و عظمت به پا خیز.
به متکبران نگاه کن و با خشم خود آنها را به زیر انداز.
با یک نگاه، متکبران را ذلیل کن و بدکاران را در جایی که ایستادهاند پایمال نما.
آنها را با هم در خاک دفن کن و ایشان را در دنیای مردگان به بند بکش.
اگر بتوانی این کارها را بکنی، آنگاه من قبول میکنم که با قوت خود میتوانی نجات یابی.
نگاهی به بهیموت بینداز! من او را آفریدهام، همانطور که تو را آفریدهام! او مثل گاو علف میخورد.
کمر پرقدرت و عضلات شکمش را ملاحظه کن.
دمش مانند درخت سرو، راست است. رگ و پی رانش محکم به هم بافته شده است.
استخوانهایش مانند تکههای مفرغ و دندههایش چون میلههای آهن، محکم میباشند.
او سرآمدِ کارهای دست خداست، و تنها خالقش میتواند با شمشیرش به او نزدیک شود.
کوهها بهترین علوفهٔ خود را به او میدهند و حیوانات وحشی در کنار او بازی میکنند.
زیر درختانِ کُنار، در نیزارها دراز میکشد
و سایهٔ آنها او را میپوشانند و درختان بید کنار رودخانه او را احاطه میکنند.
طغیان رودخانهها او را مضطرب نمیسازد و حتی اگر امواج جوشان رود اردن بر سرش بریزد، ترس به خود راه نمیدهد.
هیچکس نمیتواند قلاب به بینی او بزند و او را به دام اندازد.
41
آیا میتوانی لِویاتان را با قلاب صید کنی یا به دور زبانش کمند بیندازی؟
آیا میتوانی از بینی او طناب رد کنی یا چانهاش را با نیزه سوراخ نمایی؟
آیا از تو خواهش خواهد کرد که دست از سرش برداری؟
آیا میپذیرد که تا آخر عمر، او را بردهٔ خود سازی؟
آیا میتوانی با او مثل یک پرنده بازی کنی یا به او افسار زده، او را به دخترانت هدیه نمایی؟
آیا ماهیگیران میتوانند او را تکهتکه کرده، به تاجران بفروشند؟
آیا تیر به پوست او فرو میرود یا نیزهٔ ماهیگیری سر او را سوراخ میکند؟
اگر به او دست بزنی چنان آشوبی به پا میکند که دیگر هرگز هوس نکنی به او نزدیک شوی!
هر که بخواهد او را بگیرد از دیدنش به لرزه میافتد و تلاشش نافرجام میماند.
هیچکس جرأت ندارد او را تحریک کند یا در مقابلش بایستد.
در تمام دنیا کسی نیست که با او درگیر شود و جان به در برد.
از عظمت و قدرت اعضای بدن او دیگر چه گویم؟
کیست که بتواند پوستش را از او بِکَنَد؟ کیست که بتواند به زِرۀ دو لایۀ او نفوذ کند؟
کیست که بتواند دروازۀ دهان او را باز کند؟ دندانهایش بسیار ترسناکند.
پشت او از فلسهایی که محکم به هم چسبیدهاند پوشیده شده است، به طوری که هیچ چیز قادر نیست آنها را از هم جدا کند و حتی هوا نیز نمیتواند به داخل آنها نفوذ نماید.
وقتی عطسه میکند بخار آن در پرتو نور خورشید میدرخشد. چشمانش مانند طلوع خورشید درخشان است.
از دهانش آتش زبانه میکشد.
دودی که از سوراخهای بینیاش خارج میشود مانند بخاری است که از دیگ جوشان برمیخیزد.
نفس او هیزم را به آتش میکشد؛ شعلههای سوزان از دهانش میجهد.
قدرت حیرتآوری در گردن او نهفته است و هر که او را میبیند به وحشت میافتد.
لایههای گوشت بدنش سفت و محکم به هم چسبیده است.
دلش مثل سنگ زیرین آسیاب سخت است.
وقتی برمیخیزد زورمندان هراسان میشوند و از ترس بیهوش میگردند.
شمشیر، نیزه، تیر یا زوبین بر او کارگر نیست.
آهن برایش مثل کاه است و مفرغ مانند چوب پوسیده.
تیرهای کمان نمیتوانند او را فراری دهند. سنگهای فلاخن چون پر کاه بر او بیاثرند.
چماق برای او مانند کاه است. او به تیرهایی که به طرفش پرتاب میشوند، میخندد.
پوست شکمش مانند تکههای سفال، تیز است و مانند چنگال خرمنکوب روی زمین شیار به وجود میآورد.
با حرکات خود اعماق دریا را مانند یک ظرف جوشان به جوش و خروش میآورد و دریا را مثل دیگ عطاران به هم میزند.
ردپایی درخشان به دنبال خود برجای میگذارد، به طوری که دریا از کف سفید پوشیده میشود.
در روی زمین هیچ موجودی مانند او بیباک نیست.
او سلطان حیوانات وحشی است و هیچ جانوری به پای او نمیرسد.
42
سپس ایوب در جواب يهوه چنین گفت:
میدانم که تو هر چه اراده کنی میتوانی انجام دهی.
میپرسی: «کیست که با حرفهای پوچ و بیمعنی منکر حکمت من میشود؟» آن شخص منم. من نمیدانستم چه میگفتم. دربارهٔ چیزهایی سخن میگفتم که فراتر از عقل من بود.
تو از من خواستی که به سخنانت گوش کنم و به سؤالی که از من میپرسی پاسخ دهم.
پیش از این گوش من دربارهٔ تو چیزهایی شنیده بود، ولی اکنون چشم من تو را میبیند!
از این جهت از خود بیزار شده در خاک و خاکستر توبه میکنم.
هنگامی که يهوه صحبت خود را با ایوب تمام کرد، به الیفاز تیمانی فرمود: «از تو و از دو رفیقت خشمگین هستم، زیرا سخنان شما دربارهٔ من مانند سخنان خدمتگزارم ایوب، درست نبوده است.
اکنون هفت گوساله و هفت قوچ بگیرید و پیش بندهام ایوب بروید و آنها را برای گناه خود قربانی کنید؛ و خدمتگزارم ایوب برای شما دعا خواهد کرد و من دعای او را مستجاب نموده، از مجازات شما درمیگذرم. زیرا سخنان شما دربارهٔ من مانند سخنان خدمتگزارم ایوب، درست نبوده است.»
پس الیفاز تیمانی، بلدد شوحی و صوفر نعماتی همانطور که يهوه امر فرموده بود عمل کردند و يهوه دعای ایوب را در حق ایشان اجابت نمود.
آنگاه، پس از آنکه ایوب برای دوستان خود دعا کرد، يهوه ثروت و خوشبختی از دست رفتهاش را به او بازگردانید. در واقع، يهوه دو برابر آنچه را که ایوب قبلاً داشت به او بخشید.
آنگاه تمام برادران و خواهران و دوستان سابقش پیش او آمده، در خانهاش با او جشن گرفتند و او را که يهوه به مصیبتها مبتلا کرده بود تسلی دادند و هر کدام از آنها پول و انگشتر طلا برایش هدیه آوردند.
به این ترتیب يهوه، ایوب را بیش از پیش برکت داد. ایوب صاحب چهارده هزار گوسفند، شش هزار شتر، هزار جفت گاو و هزار ماده الاغ شد.
همچنین خدا به او هفت پسر و سه دختر داد. اسامی دختران ایوب از این قرار بود: یمیمه، قصیعه و قرن هفوک.
در تمام آن سرزمین دخترانی به زیبایی دختران ایوب نبودند، و پدرشان به آنها هم مانند برادرانشان ارث داد.
پس از آن، ایوب صد و چهل سال دیگر عمر کرد و فرزندان خود را تا پشت چهارم دید.
او سرانجام پس از یک زندگی طولانی در حالی که پیر و سالخورده شده بود وفات یافت.
songs
1
غزل غزلهای سلیمان.
مرا با لبانت ببوس، زیرا عشق تو دلپذیرتر از شراب است.
تو خوشبو هستی و نامت رایحهٔ عطرهای دلانگیز را به خاطر میآورد؛ عجیب نیست که دختران شیفتهٔ تو میشوند.
مرا با خود بِبَر، بیا تا از اینجا دور شویم. پادشاه مرا به حجلۀ خود ببرد. دوستان تو مایۀ شادی و سرور ما هستی؛ عشق تو را بیش از شراب میستاییم. محبوبه شایسته است که تو را تحسین کنند.
ای دختران یروشلیم، من سیاه اما زیبا هستم، همچون چادرهای قیدار و خیمههای سلیمان.
به من که سیاه هستم اینچنین خیره مشوید، زیرا آفتاب مرا سوزانیده است. برادرانم بر من خشمگین شده مرا فرستادند تا در زیر آفتاب سوزان از تاکستانها نگاهبانی کنم، و من نتوانستم از تاکستان خود مراقبت نمایم.
ای محبوب من، به من بگو امروز گلهات را کجا میچرانی؟ هنگام ظهر گوسفندانت را کجا میخوابانی؟ چرا برای یافت تو، در میان گلههای دوستانت سرگردان شوم؟
ای زیباترین زن دنیا، اگر نمیدانی، رد گلهها را بگیر و به سوی خیمههای چوپانان بیا و در آنجا بزغالههایت را بچران.
ای محبوبهٔ من، تو همچون مادیان ارابهٔ فرعون، زیبا هستی.
گونههایت با گوشوارههایت چه زیباست، گردنت با جواهراتش چه دلرباست.
ما برایت گوشوارههای طلا با آویزههای نقره خواهیم ساخت.
آنگاه که پادشاه بر سفرۀ خویش نشسته بود، اتاق از رایحۀ عطر من پر شد.
محبوب من که در سینههایم آرمیده، رایحهای چون مُر خوشبو دارد.
محبوب من مانند شکوفههای حنا است که در باغهای عِین جِدی میرویند.
تو چه زیبایی، ای محبوبهٔ من! چشمانت به زیبایی و لطافت کبوتران است.
ای محبوب من، تو چه جذاب و دوست داشتنی هستی! سبزهزارها بستر ما هستند
و درختان سرو و صنوبر بر ما سایه میافکنند.
2
من نرگسِ شارون و سوسن وادیها هستم.
آری، محبوبهٔ من در میان زنان همچون سوسنی است در میان خارها.
محبوب من در میان مردان مانند درخت سیبی است در میان درختان جنگلی. در زیر سایهاش مینشینم، و میوهاش کامم را شیرین میسازد.
او مرا به تالار ضیافتش آورد و به همه نشان داد که چقدر مرا دوست دارد.
مرا با کشمش تقویت دهید، و جانم را با سیب تازه کنید، زیرا من از عشق او بیمارم.
دست چپ او زیر سر من است و دست راستش مرا در آغوش میکشد.
ای دختران یروشلیم، شما را به غزالها و آهوان صحرا قسم میدهم که مزاحم عشق ما نشوید.
گوش کنید! این محبوب من است که دواندوان از کوهها و تپهها میآید.
محبوب من همچون غزال و بچه آهو است. او پشت دیوار ما از پنجره نگاه میکند.
محبوبم به من گفت: «ای محبوبهٔ من، ای زیبای من، برخیز و بیا.
زمستان گذشته است. فصل باران تمام شده و رفته است.
گلها شکفته و زمان نغمه سرایی فرا رسیده است. صدای پرندگان در ولایت ما به گوش میرسد.
درخت انجیر نوبر خود را داده و هوا از رایحهٔ تاکهای نوشکفته، عطرآگین گشته است. ای محبوبهٔ من، ای زیبای من، برخیز و بیا.»
ای کبوتر من که در شکاف صخرهها و پشت سنگها پنهان هستی، بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم.
روباهان کوچک را که تاکستانها را خراب میکنند بگیرید، چون تاکستان ما شکوفه کرده است.
محبوبم از آن من است و من از آن محبوبم. او گلهٔ خود را در میان سوسنها میچراند.
ای محبوب من، پیش از آنکه روز تمام شود و سایهها بگریزند، نزد من بیا؛ همچون غزال و بچه آهو بر کوههای پرصخره، به سوی من بشتاب.
3
شب هنگام در بستر خویش او را که جانم دوستش دارد به خواب دیدم: به دنبال او میگشتم، اما او را نمییافتم.
پس به خود گفتم: «برمیخیزم و در کوچهها و میدانهای شهر محبوب جانم را جستجو خواهم کرد.» پس همه جا را گشتم اما او را نیافتم!
شبگردهای شهر مرا دیدند و من از آنان پرسیدم: «آیا او را که جانم دوستش دارد دیدهاید؟»
هنوز از ایشان چندان دور نشده بودم که محبوبم را یافتم. او را گرفتم و رها نکردم تا به خانهٔ مادرم آوردم.
ای دختران یروشلیم، شما را به غزالها و آهوان صحرا قسم میدهم که مزاحم عشق ما نشوید.
این کیست که مثل ستون دود از بیابان پیداست و بوی خوش مُر و کندر و عطرهایی که تاجران میفروشند به اطراف میافشاند؟
نگاه کنید! این تخت روان سلیمان است که شصت نفر از نیرومندترین سپاهیان یسرال آن را همراهی میکنند.
همهٔ آنان شمشیر زنانی ماهر و جنگاورانی کارآزمودهاند. هر یک شمشیری بر کمر بستهاند تا در برابر حملههای شبانه از پادشاه دفاع کنند.
تخت روان سلیمان پادشاه از چوب لبنان ساخته شده است.
ستونهایش از نقره و سایبانش از طلاست. پشتی آن از پارچهٔ ارغوان است که به دست دختران یروشلیم، به نشانهٔ محبتشان دوخته شده است.
ای دختران یروشلیم، بیرون بیایید و سلیمان پادشاه را ببینید، او را با تاجی که مادرش در روز شاد عروسیاش بر سر وی نهاد، تماشا کنید.
4
تو چه زیبایی، ای محبوبهٔ من! چشمانت از پشت روبند به زیبایی و لطافت کبوتران است. گیسوان مواج تو مانند گلهٔ بزهاست که از کوه جلعاد سرازیر میشوند.
دندانهای تو به سفیدی گوسفندانی هستند که به تازگی پشمشان را چیده و آنها را شسته باشند؛ هر کدام جفت خویش را دارد و هیچکدام تنها نیست.
لبانت سرخ و دهانت زیباست. گونههایت از پشت روبند همانند دو نیمهٔ انار است.
گردنت به گردی برج داوود است و زینت گردنت مانند هزار سپر سربازانی است که دور تا دور برج را محاصره کردهاند.
سینههایت مثل بچه غزالهای دو قلویی هستند که در میان سوسنها میچرند.
پیش از آنکه آفتاب طلوع کند و سایهها بگریزند، من به کوه مُر و تپهٔ کندر خواهم رفت.
تو چه زیبایی، ای محبوبهٔ من! در تو هیچ نقصی نیست.
ای عروس من، با من بیا. از بلندیهای لبنان، از قلۀ اَمانه و از فراز سنیر و حرمون، جایی که شیران و پلنگان لانه دارند، به زیر بیا.
ای محبوبهٔ من و ای عروس من، تو با یک نگاهت دلم را ربودی و با یک حلقهٔ گردنبندت مرا در بند کشیدی.
ای محبوبهٔ من و ای عروس من، چه گواراست عشق تو! عشق تو دلپذیرتر از شراب است و خوشبوتر از تمامی عطرها.
از لبان تو عسل میچکد و در زیر زبانت شیر و عسل نهفته است. بوی لباس تو همچون رایحهٔ دلانگیز درختان لبنان است.
ای محبوبهٔ من و ای عروس من، تو مانند باغی بسته، و همچون چشمهای دست نیافتنی، تنها از آن من هستی.
تو مثل بوستان زیبای انار هستی که در آن میوههای خوش طعم به ثمر میرسند. در تو سنبل و حنا، زعفران و نیشکر، دارچین و گیاهان معطری چون مُر و عود میرویند.
تو مانند چشمهساری هستی که باغها را سیراب میکند و همچون آب روانی هستی که از کوههای لبنان جاری میشود.
ای نسیم شمال، و ای باد جنوب، برخیزید! برخیزید و بر من که باغ محبوبم هستم بوزید تا بوی خوش من همه جا پراکنده شود. بگذارید او به باغ خود بیاید و از میوههای خوش طعم آن بخورد.
5
ای محبوبهٔ من وای عروس من، من به باغ خود آمدهام! مُر و عطرهایم را جمع میکنم، عسل خود را میخورم و شیر و شرابم را مینوشم. دوستان ای دوستان بخورید و بنوشید و از عشق سرمست و سرشار شوید.
میخوابم، اما دلم آرام ندارد. صدای محبوبم را میشنوم که بر در کوبیده، میگوید: «باز کن ای محبوبهٔ من و ای دلدار من، ای کبوتر من که در تو عیبی نیست. سرم از ژالهٔ شبانگاهی خیس شده و شبنم بر موهایم نشسته است.»
ولی من لباسم را از تن درآوردهام، چگونه میتوانم دوباره آن را بپوشم؟ پاهایم را شستهام، چگونه میتوانم آنها را دوباره کثیف کنم؟
محبوبم دستش را از سوراخ در داخل کرده و میکوشد در را باز کند. دلم برای او به شدت میتپد.
برمیخیزم تا در را به روی او بگشایم. وقتی دست بر قفل مینهم، انگشتانم به عطر مُر آغشته میگردد.
در را برای محبوبم باز میکنم، ولی او رفته است. چقدر دلم میخواهد باز صدایش را بشنوم! دنبالش میگردم، اما او را در هیچ جا نمییابم. صدایش میکنم، ولی جوابی نمیشنوم.
شبگردهای شهر مرا مییابند و میزنند و مجروحم میکنند. نگهبانان حصار ردای مرا از من میگیرند.
ای دختران یروشلیم، شما را قسم میدهم که اگر محبوب مرا یافتید به او بگویید که من از عشق او بیمارم.
ای زیباترین زنان، مگر محبوب تو چه برتری بر دیگران دارد که ما را اینچنین قسم میدهی؟
محبوب من سفیدرو و زیباست. او در میان ده هزار همتایی ندارد.
سر او با موهای مواج سیاه رنگش، با ارزشتر از طلای ناب است.
چشمانش به لطافت کبوترانی است که کنار نهرهای آب نشستهاند و گویی خود را در شیر شستهاند.
گونههایش مانند گلزارها، معطر هستند. لبانش مثل سوسنهایی است که از آنها عطر مُر میچکد.
دستهایش همچون طلایی است که با یاقوت آراسته شده باشند. پیکرش عاج شفاف گوهرنشان است.
ساقهایش چون ستونهای مرمر است که در پایههای طلایی نشانده شده باشند. سیمای او همچون سروهای لبنان بیهمتاست.
دهانش شیرین است و وجودش دوست داشتنی. ای دختران یروشلیم، این است محبوب و یار من.
6
ای زیباترین زنان، محبوب تو کجا رفته است؟ بگو تا با هم برویم و او را پیدا کنیم.
محبوب من به باغ خود نزد درختان معطر بلسان رفته است، تا گلهاش را بچراند و سوسنها بچیند.
من از آن محبوب خود هستم و محبوبم از آن من است. او گلهٔ خود را در میان سوسنها میچراند.
ای محبوبهٔ من، تو همچون سرزمین تِرصه دلربا هستی. تو مانند یروشلیم، زیبا، و همچون لشکری آراسته برای جنگ، پرشکوه هستی.
نگاهت را از من برگردان، زیرا چشمانت بر من غالب آمدهاند. گیسوان مواج تو مانند گلهٔ بزهایی است که از کوه جلعاد سرازیر میشوند.
دندانهای تو به سفیدی گوسفندانی هستند که به تازگی شسته شده باشند؛ هر کدام جفت خود را دارد و هیچکدام تنها نیست.
گونههایت از پشت روبند تو همانند دو نیمهٔ انار است.
در میان شصت ملکه و هشتاد کنیز و هزاران دوشیزه، کسی را مانند کبوتر خود بیعیب نیافتم. او عزیز و یگانهٔ مادرش است. دوشیزگان وقتی او را میبینند تحسینش میکنند و ملکهها و کنیزان او را میستایند.
«این کیست که مثل سپیدهٔ صبح میدرخشد و چون ماه زیبا و مثل آفتاب پاک و مانند ستارگان پرشکوه است؟»
من به میان درختان گردو رفتم تا درههای سرسبز و برگهای تازهٔ تاکها و شکوفههای درختان انار را تماشا کنم.
اما نفهمیدم چگونه به آنجا رسیدم، زیرا اشتیاقم مرا چون کسی که بر ارابهٔ شاهزادگان سوار است به پیش میراند.
برگرد، ای دختر شولَمّی برگرد. برگرد تا تو را تماشا کنیم. محبوبه چرا میخواهید مرا تماشا کنید چنانکه گویی رقص محنایم را تماشا میکنید؟
7
ای شاهزادهٔ من، پاهای تو در صندل، چه زیباست. انحنای رانهایت همچون جواهراتی است که به دست هنرمندان ماهر تراش داده شده باشند.
ناف تو مانند جامی است که پر از شراب گوارا باشد. کمر تو همچون خرمن گندمی است که سوسنها احاطهاش کرده باشند.
سینههایت مثل بچه غزالهای دوقلو هستند.
گردنت مثل برجی از عاج است و چشمانت مانند آب زلال برکههای حشبون نزد دروازهٔ بیت ربیم. بینی تو به زیبایی برج لبنان است که بر سر راه دمشق میباشد.
سرت مانند کوه کَرمَل افراشته است و گیسوانت به لطافت اطلساند، و حلقههای موهایت پادشاهان را اسیر خود میسازند.
تو چه زیبایی، ای محبوبهٔ من؛ تو چه شیرین و چه دلپسندی!
مانند درخت نخل، بلند قامتی و سینههایت همچون خوشههای خرماست.
به خود گفتم: «از این درخت نخل بالا خواهم رفت و شاخههایش را خواهم گرفت.» سینههایت مانند خوشههای انگور است و نفس تو بوی دلانگیز سیب میدهد؛
بوسههایت چون گواراترین شرابها است. محبوبه باشد که این شراب به محبوبم برسد و بر لبان و دهانش به ملایمت جاری شود.
من از آن محبوبم هستم و محبوبم مشتاق من است.
ای محبوب من، بیا تا به دشتها برویم؛ شب را در دهکدهای به سر بریم،
و صبح زود برخاسته، به میان تاکستانها برویم تا ببینیم که آیا درختان انگور گل کرده و گلهایشان شکفتهاند؟ ببینیم درختان انار شکوفه کردهاند؟ در آنجا من عشق خود را به تو تقدیم خواهم کرد.
مهر گیاهها رایحهٔ خود را پخش میکنند و نزدیک درهای ما همه نوع میوهٔ خوش طمع وجود دارد. من همه نوع لذت نو و کهنه برای تو، ای محبوب من، ذخیره کردهام.
8
ای کاش تو برادر من بودی که از سینۀ مادرم شیر خورده است. آنگاه هر جا تو را میدیدم میتوانستم تو را ببوسم، بدون آنکه رسوا شوم.
دستت را میگرفتم و تو را به خانهٔ مادرم که مرا بزرگ کرده، میبردم. در آنجا شراب خوش طعم و عصارهٔ انار خود را به تو میدادم تا بنوشی.
دست چپ تو زیر سر من میبود و دست راستت مرا در آغوش میکشید.
ای دختران یروشلیم، شما را قسم میدهم که مزاحم عشق ما نشوید.
این کیست که بر محبوب خود تکیه کرده و از صحرا میآید؟ محبوب در زیر آن درخت سیب، جایی که مادرت با درد زایمان تو را به دنیا آورد، من عشق را در دلت بیدار کردم.
عشق مرا در دل خود مهر کن و مرا چون حلقهٔ طلا بر بازویت ببند تا همیشه با تو باشم. عشق مانند مرگ قدرتمند است و شعلهاش همچون شعلههای پرقدرت آتش با بیرحمی میسوزاند و نابود میکند.
آبهای بسیار نمیتوانند شعلهٔ عشق را خاموش کنند و سیلابها قادر نیستند آن را فرو نشانند. هر که بکوشد با ثروتش عشق را بچنگ آورد، جز خفت و خواری چیزی عایدش نخواهد شد.
خواهر کوچکی داریم که سینههایش هنوز بزرگ نشدهاند. اگر کسی به خواستگاری او بیاید چه خواهیم کرد؟
اگر او دیوار میبود بر او برجهای نقره میساختیم و اگر در میبود با روکشی از چوب سرو او را میپوشاندیم.
من دیوارم و سینههایم برجهای آن. من دل از محبوب خود ربودهام.
سلیمان در بعل هامون تاکستانی داشت و آن را به کشاورزان اجاره داد که هر یک، هزار سکه به او بدهند.
اما ای سلیمان، من تاکستان خود را به تو میدهم، هزار سکهٔ آن مال توست و دویست سکه مال کسانی که از آن نگهداری میکنند.
ای محبوبهٔ من، بگذار صدایت را از باغ بشنوم، دوستانم منتظرند تا صدایت را بشنوند.
نزد من بیا ای محبوب من، همچون غزال و بچه آهو بر کوههای عطرآگین، به سوی من بیا.
ruth
1
در زمانی که داوران بر قوم یسرال حکومت میکردند، سرزمین یسرال دچار خشکسالی شد. مردی از اهالی افراته به نام الیملک که در بیتلحم یهوده زندگی میکرد، در اثر این خشکسالی از وطن خود به سرزمین موآب کوچ کرد. زن او نعومی و دو پسرش مَحلون و کِلیون نیز همراه او بودند.
در طی اقامتشان در موآب، الیملک درگذشت و نعومی با دو پسرش تنها ماند.
پسران نعومی با دو دختر موآبی به نامهای عرفه و روت ازدواج کردند. ده سال بعد محلون و کلیون نیز مردند. بدین ترتیب نعومی، هم شوهر و هم پسرانش را از دست داد و تنها ماند.
او تصمیم گرفت با دو عروسش به زادگاه خود یعنی سرزمین یهوده بازگردد، زیرا شنیده بود که يهوه به قوم خود برکت داده و محصول زمین دوباره فراوان شده است. اما وقتی به راه افتادند، تصمیم نعومی عوض شد
و به عروسهایش گفت: «شما همراه من نیایید. به خانهٔ پدری خود بازگردید. يهوه به شما برکت بدهد همانگونه که شما به من و پسرانم خوبی کردید.
امیدوارم به لطف يهوه بتوانید بار دیگر شوهر کنید و خوشبخت شوید.» سپس نعومی آنها را بوسید و آنها گریستند
و به نعومی گفتند: «ما میخواهیم همراه تو نزد قوم تو بیاییم.»
ولی نعومی در جواب آنها گفت: «ای دخترانم بهتر است برگردید. چرا میخواهید همراه من بیایید؟ مگر من میتوانم صاحب پسران دیگری شوم که برای شما شوهر باشند؟
ای دخترانم، نزد قوم خود بازگردید، زیرا از من گذشته است که بار دیگر شوهر کنم. حتی اگر همین امشب شوهر کنم و صاحب پسرانی شوم،
آیا تا بزرگ شدن آنها صبر خواهید کرد و با کس دیگری ازدواج نخواهید نمود؟ نه، دخترانم! وضع من بسیار تلختر از وضع شماست، زیرا يهوه خودش دستش را بر من بلند کرده است.»
آنها بار دیگر با صدای بلند گریستند. عرفه مادرشوهرش را بوسید و از او خداحافظی کرد و به خانه بازگشت. اما روت از او جدا نشد.
نعومی به روت گفت: «ببین دخترم، زن برادر شوهرت نزد قوم و اللهاان خود بازگشت. تو هم همین کار را بکن.»
اما روت به او گفت: «مرا مجبور نکن که تو را ترک کنم، چون هر جا بروی با تو خواهم آمد و هر جا بمانی با تو خواهم ماند. قوم تو، قوم من و اللها تو، اللها من خواهد بود.
میخواهم جایی که تو میمیری بمیرم و در کنار تو دفن شوم. يهوه بدترین بلا را بر سر من بیاورد، اگر بگذارم چیزی جز مرگ مرا از تو جدا کند.»
نعومی چون دید تصمیم روت قطعی است و به هیچ وجه نمیشود او را منصرف کرد، دیگر اصرار ننمود.
پس هر دو روانهٔ بیتلحم شدند. وقتی به آنجا رسیدند تمام اهالی به هیجان آمدند و زنها از همدیگر میپرسیدند: «آیا این خود نعومی است؟»
نعومی به ایشان گفت: «مرا نعومی (یعنی ”خوشحال“) نخوانید. مرا ماره (یعنی ”تلخ“) صدا کنید؛ زیرا اللها قادر مطلق زندگی مرا تلخ کرده است.
دست پُر رفتم و يهوه مرا دست خالی بازگردانید. برای چه مرا نعومی میخوانید، حال آنکه يهوه قادر مطلق روی خود را از من برگردانیده و این مصیبت بزرگ را بر من وارد آورده است؟»
(وقتی نعومی و روت از موآب به بیتلحم رسیدند، هنگام درو جو بود.)
2
در بیتلحم مرد ثروتمندی به نام بوعز زندگی میکرد که از بستگان اِلیمِلِک شوهر نعومی بود.
روزی روت به نعومی گفت: «اجازه بده به کشتزارها بروم و در زمین کسی که به من اجازهٔ خوشهچینی بدهد خوشههایی را که بعد از درو باقی میماند، جمع کنم.» نعومی گفت: «بسیار خوب دخترم، برو.»
پس روت به کشتزار رفته، مشغول خوشهچینی شد. اتفاقاً کشتزاری که او در آن خوشه میچید از آن بوعز، خویشاوند اِلیمِلِک شوهر نعومی بود.
در این وقت، بوعز از شهر به کشتزار آمد. او به دروگران سلام کرده، گفت: « يهوه با شما باشد.» آنها نیز در جواب گفتند: « يهوه تو را برکت دهد.»
سپس بوعز از سرکارگرش پرسید: «این زنی که خوشه میچیند کیست؟»
او جواب داد: «این همان زن موآبی است که همراه نعومی از موآب آمده است.
او امروز صبح به اینجا آمد و از من اجازه گرفت تا به دنبال دروگران خوشه بچیند. از صبح تا حالا مشغول خوشهچینی است و فقط کمی زیر سایبان استراحت کرده است.»
بوعز پیش روت رفت و به او گفت: «گوش کن دخترم، به کشتزار دیگری نرو، همینجا با کنیزان من باش و در کشتراز من به دنبال دروگران خوشهچینی کن. به کارگرانم دستور دادهام که مزاحم تو نشوند. هر وقت تشنه شدی برو و از کوزههای آبِ آنها بنوش.»
روت رو بر زمین نهاد و از او تشکر کرد و گفت: «چرا با اینکه میدانید من یک بیگانهام، مرا مورد لطف خود قرار میدهید؟»
بوعز جواب داد: «میدانم پس از مرگ شوهرت چقدر به مادر شوهرت محبت کردهای و چگونه به خاطر او پدر و مادر و زادگاه خود را ترک کرده و با وی به اینجا آمدهای تا در میان قومی زندگی کنی که آنها را نمیشناختی.
يهوه، پاداش این فداکاری تو را بدهد و از سوی یهوه اللها یسرال که زیر بالهایش پناه گرفتهای، اجر کامل به تو برسد.»
روت در پاسخ وی گفت: «سرور من، شما نسبت به من خیلی لطف دارید. من حتی یکی از کنیزان شما نیز به حساب نمیآیم ولی با وجود این با سخنانتان مرا دلداری میدهید!»
وقت نهار، بوعز او را صدا زده، گفت: «بیا غذا بخور.» روت رفت و پیش دروگرها نشست و بوعز خوراکی پیش او گذاشت و روت خورد و سیر شد و از آن خوراکی مقداری نیز باقی ماند.
وقتی روت به سرکارش رفت، بوعز به دروگرانش گفت: «بگذارید او هر جا میخواهد خوشه جمع کند حتی در میان بافهها، و مزاحم او نشوید. در ضمن عمداً خوشههایی از بافهها بیرون کشیده، بر زمین بریزید تا او آنها را جمع کند.»
روت تمام روز در آن کشتزار خوشهچینی کرد. غروب، آنچه را که جمع کرده بود کوبید و حدود ده کیلو جو به دست آمد.
او آن را با باقیماندهٔ خوراک ظهر برداشته به شهر پیش مادرشوهرش برد.
نعومی گفت: «دخترم، امروز در کجا خوشهچینی کردی؟ خدا به آن کسی که به تو توجه نموده است برکت دهد.» روت همهٔ ماجرا را برای مادرشوهرش تعریف کرد و گفت که نام صاحب کشتزار بوعز است.
نعومی به عروس خود گفت: « يهوه او را برکت دهد! يهوه به شوهر مرحوم تو احسان نموده و لطف خود را از ما دریغ نداشته است. آن شخص از بستگان نزدیک ماست که میتواند ولی ما باشد.»
روت به مادرشوهرش گفت: «او به من گفت که تا پایان فصل درو میتوانم در کشتزارش به دنبال دروگرانش خوشهچینی کنم.»
نعومی گفت: «بله دخترم، بهتر است با کنیزان بوعز خوشهچینی کنی. برای تو کشتزار بوعز از هر جای دیگری امنتر است.»
پس روت تا پایان فصل درو جو و گندم نزد کنیزان بوعز به خوشهچینی مشغول شد. او همچنان با مادرشوهرش زندگی میکرد.
3
روزی نعومی به روت گفت: «دخترم الان وقت آن رسیده که شوهری برای تو پیدا کنم تا زندگیات سروسامان گیرد.
همینطور که میدانی بوعز، که تو در کشتزارش خوشهچینی میکردی، از بستگان نزدیک ما میباشد. او امشب در خرمنگاه، جو غربال میکند.
پس برو حمام کن و عطر بزن، بهترین لباست را بپوش و به خرمنگاه برو. اما نگذار بوعز تو را ببیند، تا اینکه شامش را بخورد و بخوابد.
دقت کن و ببین جای خوابیدن او کجاست. بعد برو و پوشش او را از روی پاهایش کنار بزن و در همان جا کنار پاهای او بخواب. آنگاه او به تو خواهد گفت که چه باید کرد.»
روت گفت: «بسیار خوب، همین کار را خواهم کرد.»
روت آن شب به خرمنگاه رفت و طبق دستورهایی که مادرشوهرش به او داده بود، عمل کرد. بوعز پس از آنکه خورد و سیر شد، کنار بافههای جو دراز کشید و خوابید. آنگاه روت آهسته آمده، پوشش او را از روی پاهایش کنار زد و همان جا دراز کشید.
نیمههای شب، بوعز سراسیمه از خواب پرید و دید زنی کنار پاهایش خوابیده است.
گفت: «تو کیستی؟» روت جواب داد: «من کنیزت، روت هستم. خواهش میکنم مرا به زنی بگیری، زیرا تو خویشاوند نزدیک من هستی.»
بوعز گفت: «دخترم، يهوه تو را برکت دهد! این محبتی که حالا میکنی از آن خوبی که در حق مادر شوهرت کردی، بزرگتر است. تو میتوانستی با مرد جوانی، چه فقیر چه ثروتمند، ازدواج کنی؛ اما این کار را نکردی.
حال نگران نباش. آنچه خواستهای برایت انجام خواهم داد. همهٔ مردم شهر میدانند که تو زنی نجیب هستی.
درست است که من خویشاوند نزدیک شوهرت هستم، اما خویشاوند نزدیکتر از من هم داری.
تو امشب در اینجا بمان و من فردا صبح این موضوع را با او در میان میگذارم. اگر او خواست با تو ازدواج کند، بگذار بکند؛ اما اگر راضی به این کار نبود، به يهوه زنده قسم که خودم حق تو را ادا خواهم کرد. اکنون تا صبح همین جا بخواب.»
پس روت تا صبح کنار پاهای او خوابید و صبح خیلی زود، قبل از روشن شدن هوا برخاست، زیرا بوعز به او گفته بود: «نگذار کسی بفهمد که تو امشب در خرمنگاه، پیش من بودهای.»
او همچنین به روت گفت: «ردای خود را پهن کن.» روت ردایش را پهن کرد و بوعز حدود بیست کیلو جو در آن ریخت و روی دوش روت گذاشت تا به خانه ببرد.
وقتی به خانه رسید نعومی از او پرسید: «دخترم، چطور شد؟» آنگاه روت تمام ماجرا را برای او تعریف کرد.
در ضمن اضافه کرد: «برای اینکه دست خالی پیش تو برنگردم، بوعز این مقدار جو را به من داد تا به تو بدهم.»
نعومی گفت: «دخترم، صبر کن تا ببینیم چه پیش خواهد آمد. زیرا بوعز تا این کار را امروز تمام نکند، آرام نخواهد گرفت.»
4
بوعز به دروازهٔ شهر که محل اجتماع مردم شهر بود رفت و در آنجا نشست. آنگاه آن مرد که نزدیکترین خویشاوند شوهر نعومی بود به آنجا آمد. بوعز او را صدا زده گفت: «بیا اینجا! میخواهم چند کلمهای با تو صحبت کنم.» او آمد و نزد بوعز نشست.
آنگاه بوعز ده نفر از ریشسفیدان شهر را دعوت کرد تا شاهد باشند.
بوعز به خویشاوند خود گفت: «تو میدانی که نعومی از سرزمین موآب برگشته است. او در نظر دارد ملک برادرمان الیملک را بفروشد.
فکر کردم بهتر است در این باره با تو صحبت کنم تا اگر مایل باشی، در حضور این جمع آن را خریداری نمایی. اگر خریدار آن هستی همین حالا بگو. در غیر این صورت خودم آن را میخرم. اما تو بر من مقدم هستی و بعد از تو حق من است که آن ملک را خریداری نمایم.» آن مرد جواب داد: «بسیار خوب، من آن را میخرم.»
بوعز به او گفت: «تو که زمین را میخری موظف هستی با روت نیز ازدواج کنی تا بچهدار شود و فرزندانش وارث آن زمین گردند و به این وسیله نام شوهرش زنده بماند.»
آن مرد گفت: «در این صورت من از حق خرید زمین میگذرم، زیرا فرزند روت وارث ملک من نیز خواهد بود. تو آن را خریداری کن.»
(در آن روزگار در یسرال مرسوم بود که هرگاه شخصی میخواست حق خرید ملکی را به دیگری واگذار کند، کفشش را از پا درمیآورد و به او میداد. این عمل، معامله را در نظر مردم معتبر میساخت.)
پس آن مرد وقتی به بوعز گفت: «تو آن زمین را خریداری کن»، کفشش را از پا درآورد و به او داد.
آنگاه بوعز به ریشسفیدان محل و مردمی که در آنجا ایستاده بودند گفت: «شما شاهد باشید که امروز من تمام املاک الیملک، کلیون و محلون را از نعومی خریدم.
در ضمن با روت موآبی، زن بیوهٔ محلون ازدواج خواهم کرد تا او پسری بیاورد که وارث شوهر مرحومش گردد و به این وسیله نام او در خاندان و در زادگاهش زنده بماند.»
همهٔ مشایخ و مردمی که در آنجا بودند گفتند: «ما شاهد بر این معامله هستیم. يهوه این زنی را که به خانهٔ تو خواهد آمد، مانند راحیل و لیه بسازد که با هم دودمان یسرال را بنا کردند. باشد که تو در افراته و بیتلحم معروف و کامیاب شوی.
با فرزندانی که يهوه به وسیلۀ این زن به تو میبخشد، خاندان تو مانند خاندان فارَص پسر تامار و یهوده باشد.»
پس بوعز با روت ازدواج کرد و يهوه به آنها پسری بخشید.
زنان شهر بیتلحم به نعومی گفتند: «سپاس بر يهوه که تو را بیسرپرست نگذاشت و نوهای به تو بخشید. باشد که او در یسرال معروف شود.
عروست که تو را دوست میدارد و برای تو از هفت پسر بهتر بوده، پسری به دنیا آورده است. این پسر جان تو را تازه خواهد کرد و در هنگام پیری از تو مراقبت خواهد نمود.»
نعومی نوزاد را در آغوش گرفت و دایهٔ او شد.
زنان همسایه آن نوزاد را عوبید نامیده گفتند: «پسری برای نعومی متولد شد!» (عوبید پدر یَسا و پدر بزرگ داوود پادشاه است.)
این است نسب نامهٔ بوعز که از فارص شروع شده، به داوود ختم میشود: فارص، حصرون، رام، عمیناداب، نحشون، سلمون، بوعز، عوبید، یَسا و داوود.
lamentations
1
یروشلیم که زمانی شهری پرجمعیت بود اینک متروک شده است! شهری که در بین قومها محبوب بود اینک بیوه گشته است! او که ملکهٔ شهرها بود اکنون برده شده است!
یروشلیم تمام شب میگرید و قطرههای اشک روی گونههایش میغلتند. از میان یارانش یکی هم باقی نمانده که او را تسلی دهد. دوستانش به او خیانت کرده و همگی با او دشمن شدهاند.
مردم مصیبتزده و رنجدیدهٔ یهوده به اسارت رفتهاند؛ به دیار غربت تبعید شدهاند و اینک هیچ آسایش ندارند. دشمنان، آنها را احاطه نموده عرصه را بر آنها تنگ کردهاند.
راههای یروشلیم ماتم گرفتهاند، زیرا دیگر مردم نمیآیند تا در روزهای عید عبادت کنند. دروازههای شهر ساکتند، کاهنانش آه میکشند و دوشیزگانش عزادارند. یروشلیم در اضطراب و تلخکامی فرو رفته است.
دشمنانش سَروَرِ او شدهاند و خصمانش در آسایشاند. يهوه یروشلیم را برای گناهان بسیارش تنبیه کرده است. دشمنان، فرزندان او را اسیر کرده، به دیار غربت به بردگی بردهاند.
تمام شکوه و زیبایی یروشلیم از دست رفته است. بزرگانش مانند غزالهای گرسنه دنبال چراگاه میگردند و ناتوانتر از آنند که بتوانند از چنگ دشمن فرار کنند.
اینک یروشلیم در میان مصیبتها، روزهای پرشکوه گذشته را به یاد میآورد. زمانی که او به محاصرهٔ دشمن درآمد، هیچ مدد کنندهای نداشت؛ دشمن او را مغلوب کرد و به شکست او خندید.
یروشلیم گناهان بسیاری مرتکب شده و ناپاک گردیده است. تمام کسانی که او را تکریم میکردند، اینک تحقیرش میکنند، زیرا برهنگی و خواری او را دیدهاند. او مینالد و از شرم، چهرهٔ خود را میپوشاند.
لکهٔ ننگی بر دامن یروشلیم بود، اما او اعتنایی نکرد؛ او به عاقبت خود نیاندیشید و ناگهان سقوط کرد. اینک کسی نیست که او را تسلی دهد. او فریاد برمیآورد، « يهوها، به مصیبتم نگاه کن، زیرا دشمن بر من پیروز شده است.»
دشمن، گنجینههای او را غارت کرد و قومهای بیگانه در برابر چشمانش به عبادتگاه مقدّسش داخل شدند، قومهایی که خدا ورود آنها را به عبادتگاهش قدغن کرده بود.
اهالی یروشلیم برای یک لقمه نان آه میکشند. هر چه داشتند برای خوراک دادند تا زنده بمانند. یروشلیم میگوید: « يهوها، ببین چگونه خوار شدهام!
«ای کسانی که از کنارم میگذرید، چرا به من نگاه نمیکنید؟ نگاهی به من بیندازید و ببینید آیا غمی همچون غم من وجود دارد؟ ببینید يهوه به هنگام خشم خود به من چه کرده است!
«او از آسمان آتش فرستاد و تا مغز استخوان مرا سوزاند. سر راهم دام گسترد و مرا به زمین کوبید. او مرا در مصیبتم ترک گفت و در غمی بیپایان رهایم کرد.
«گناهانم را به هم بافت و همچون طنابی بر گردنم انداخت و مرا زیر یوغ بردگی کشاند. تمام توانم را از من گرفت و مرا در چنگ دشمنانم که قویتر از من بودند رها کرد.
« يهوه تمام سربازان شجاع مرا از من گرفت. او لشکری بر ضد من فرا خواند تا جوانان مرا از بین ببرند. يهوه شهر محبوب خود را همچون انگور در چرخشت پایمال کرد.
«برای این مصیبتهاست که میگریم و قطرههای اشک بر گونههایم میغلتند. آن که به من دلداری میداد و جانم را تازه میساخت از من دور شده است. دشمن بر من غالب آمده و فرزندانم بیکس شدهاند.»
یروشلیم دستهای خود را دراز میکند و کمک میطلبد، اما کسی نیست که به دادش برسد. يهوه قومهای همسایه را بر ضد یسرال فرا خوانده است تا یروشلیم را همچون پارچهای کثیف دور اندازند.
«اما يهوه عادلانه حکم فرموده است، زیرا من از فرمان او سرپیچی کرده بودم. ای مردم جهان، اندوه مرا بنگرید و ببینید چگونه پسران و دخترانم را به اسیری بردهاند.
«از یاران کمک خواستم، اما ایشان به من خیانت کردند. کاهنان و ریشسفیدان در حالی که به دنبال لقمه نانی بودند تا خود را زنده نگه دارند، در کوچههای شهر از شدت گرسنگی جان دادند.
«ای يهوه، ببین چقدر پریشان و نگرانم! به خاطر گناهانی که انجام دادهام جانم در عذاب است. در خانه، بلای کشنده در انتظارم است و در بیرون، شمشیر مرگبار.
«مردم نالههایم را میشنوند، اما کسی به دادم نمیرسد. دشمنانم چون شنیدند چه بلایی بر سرم آوردی، شاد شدند. ای يهوه، به وعدهات وفا کن و بگذار دشمنانم نیز به بلای من دچار گردند.
«به گناهان آنها نیز نظر کن و همانگونه که مرا برای گناهانم تنبیه کردهای، آنان را نیز به سزای کردارشان برسان. نالههای من بسیار و دلم بیتاب است.»
2
چگونه يهوه یروشلیم را با ابر خشم و غضب خویش پوشانید و جلال آسمانی یسرال را تباه کرد. او در روز خشم خود، حتی خانهٔ خویش را به یاد نیاورد.
يهوه به خانههای قوم یسرال رحم نکرد و تمام آنها را ویران نمود. او قلعههای یروشلیم را در هم شکست و یسرال را با تمام بزرگانش بیحرمت نمود.
او به هنگام خشم خود حاکمان یسرال را نابود کرد و هنگام حملهٔ دشمن از قوم خود حمایت ننمود. آتش خشم او سراسر خاک یسرال را به نابودی کشاند.
او مانند یک دشمن، تیر و کمانش را به سوی ما نشانه گرفت و جوانان برومند ما را کشت. او خشم خود را همچون شعلهٔ آتش بر خیمههای یروشلیم فرود آورد.
بله، يهوه همچون یک دشمن، یسرال را هلاک کرد و قصرها و قلعههایش را ویران نمود و بر غم و غصهٔ ساکنان یهوده افزود.
او خانهٔ خود را همچون آلاچیقی در باغ ویران نموده است و دیگر کسی در صَهیون روزهای شَبّات و عیدهای مقدّس را گرامی نمیدارد. او در شدت خشم خویش پادشاهان و کاهنان را خوار نموده است.
يهوه مذبح خود را واگذارد و خانهٔ خویش را ترک گفت. دیوارهای قصرهای یروشلیم را به دست دشمن سپرد. اینک دشمن در خانهٔ يهوه که زمانی در آن عبادت میکردیم، فریاد شادی و پیروزی سر میدهد.
يهوه قصد نمود حصارهای یروشلیم را در هم بکوبد. او شهر را اندازهگیری کرد تا هیچ قسمتش از خرابی در امان نماند؛ و اینک برجها و حصارهای یروشلیم فرو ریختهاند.
دروازههای یروشلیم به زمین افتادهاند و پشتبندهایشان شکستهاند. پادشاهان و بزرگان یسرال به سرزمینهای دور دست تبعید شدهاند. دیگر شریعت خدا تعلیم داده نمیشود و انبیا نیز از جانب يهوه رؤیا نمیبینند.
ریشسفیدان یروشلیم پلاس بر تن کرده، خاموش بر زمین نشستهاند و از شدت غم بر سر خود خاک میریزند. دختران جوان یروشلیم از شرم سر خود را به زیر میافکنند.
چشمانم از گریه تار شده است. از دیدن مصیبتی که بر سر قومم آمده، غمی جانکاه وجودم را فرا گرفته است. کودکان و شیرخوارگان در کوچههای شهر از حال رفتهاند.
آنها مانند مجروحان جنگی در کوچهها افتادهاند؛ گرسنه و تشنه، مادران خود را میخوانند و در آغوش ایشان جان میدهند.
ای یروشلیم، غم تو را با غم چه کسی میتوانم مقایسه کنم؟ ای صهیون، چه بگویم و چگونه تو را دلداری دهم؟ زخم تو همچون دریا عمیق است. چه کسی میتواند شفایت دهد؟
انبیایت به دروغ برای تو نبوّت کردند و گناهانت را به تو نشان ندادند. آنها با دادن پیامهای دروغ تو را فریب دادند و باعث اسارتت شدند.
ای یروشلیم، هر رهگذری که از کنارت میگذرد با استهزا سر خود را تکان داده میگوید: «آیا این است آن شهری که به زیباترین و محبوبترین شهر دنیا معروف بود!»
تمام دشمنانت تو را مسخره میکنند و با نفرت میگویند: «بالاخره نابودش کردیم! انتظار چنین روزی را میکشیدیم و آن را با چشمان خود دیدیم.»
اما این کار، کار يهوه بود. او آنچه را سالها پیش فرموده بود انجام داد. همانگونه که بارها اخطار کرده بود، به یروشلیم رحم نکرد و آن را از بین برد و باعث شد دشمنانش از خرابی شهر شاد شوند و به قدرتشان ببالند.
ای مردم یروشلیم در حضور يهوه گریه کنید؛ ای دیوارهای یروشلیم، شب و روز همچون سیل، اشک بریزید و چشمان خود را از گریستن بازمدارید.
شب هنگام برخیزید و نالههای دل خود را همچون آب در حضور يهوه بریزید! دستهای خود را به سوی او بلند کنید و برای فرزندانتان که در کوچهها از گرسنگی میمیرند، التماس نمایید!
يهوها، این قوم تو هستند که آنها را به چنین بلایی دچار کردهای. ببین چگونه مادران کودکانشان را که در آغوش خود پروردهاند، میخورند؛ و کاهنان و انبیا در خانۀ يهوه کشته میشوند.
ببین چگونه پیر و جوان، دختر و پسر، به شمشیر دشمن کشته شده و در کوچهها افتادهاند. تو در روز غضبت بر ایشان رحم نکردی و ایشان را کشتی.
ای يهوه، تو دشمنانم را بر من فراخواندی و آنها از هر سو مرا به وحشت انداختند. در آن روز غضبت، کسی جان به در نبرد، تمام فرزندانم که آنها را در آغوش خود پرورده بودم به دست دشمنانم کشته شدند.
3
من کسی هستم که از خشم و غضب خدا مصیبتها دیدهام.
خدا مرا به اعماق تاریکی کشانده است.
او بر ضد من برخاسته و دستش تمام روز بر من بلند است.
او گوشت و پوست بدنم را فرسوده و استخوانهایم را شکسته است.
جان مرا با تلخی و مشقت پوشانده است.
مرا مانند کسی که سالهاست مرده، در تاریکی نشانده است.
با زنجیرهای سنگین مرا بسته و دورم را حصار کشیده است تا نتوانم فرار کنم.
فریاد برمیآورم و کمک میطلبم، ولی او به دادم نمیرسد.
با دیوارهای سنگی راه مرا بسته است و طریق مرا پر پیچ و خم نموده است.
او همچون خرسی در کمین من نشست و مانند شیر بر من هجوم آورد؛
مرا از راهم بیرون کشیده، پارهپارهام کرد و تنها و بیکس رهایم ساخت.
او کمانش را کشید و مرا هدف قرار داد،
و تیرهایش به اعماق قلبم فرو رفت.
مردم تمام روز به من میخندند و مرا مسخره میکنند.
او زندگی را به کامم تلخ کرده است.
صورتم را به خاک مالیده است و دهانم را از سنگریزه پر کرده و دندانهایم را شکسته است.
آسایش و سعادت از من رخت بربسته است.
رمق و امیدی برایم نمانده، زیرا يهوه مرا ترک گفته است.
وقتی مصیبت و سرگردانی خود را به یاد میآورم، جانم تلخ میگردد.
بله، آنها را دائم به یاد میآورم و وجودم پریشان میشود.
اما نور امیدی بر قلبم میتابد، وقتی به یاد میآورم که
محبت يهوه بیانتهاست و رحمت او بیزوال.
وفاداری خدا عظیم است و رحمت او هر بامداد از نو آغاز میشود.
به خود میگویم: «من فقط يهوه را دارم، پس به او امید خواهم بست.»
يهوه برای کسانی که به او توکل دارند و او را میطلبند نیکوست.
پس خوبست که چشم امیدمان به او باشد و با صبر منتظر باشیم تا يهوه ما را نجات دهد.
خوب است انسان در جوانی بیاموزد که سختیها را تحمل کند.
هنگامی که او دچار مصیبت میگردد بهتر آنست که در سکوت و تنهایی بنشیند
و در برابر يهوه سر تعظیم فرود آورد، زیرا ممکن است امیدی باشد.
وقتی او را میزنند و اهانت میکنند خوب است آنها را تحمل کند،
زیرا يهوه تا ابد او را ترک نخواهد کرد.
هر چند خدا کسی را اندوهگین کند، اما رحمتش شامل حال او خواهد شد، زیرا محبت او عظیم است.
او از آزردن و غمگین ساختن انسان خشنود نمیگردد.
هنگامی که ستمدیدگان جهان زیر پا له میشوند،
و زمانی که حق انسانی که اللها متعال آن را به وی داده است، پایمال میگردد،
و هنگامی که مظلومی در دادگاه محکوم میشود، آیا يهوه اینها را نمیبیند؟
کیست که بتواند بدون اجازهٔ يهوه چیزی بگوید و واقع شود؟
آیا هم مصیبت و هم برکت از جانب اللها متعال نازل نمیشود؟
پس چرا وقتی ما انسانهای فانی به سبب گناهانمان تنبیه میشویم، گله و شکایت میکنیم؟
به جای گله و شکایت بیایید کردار خود را بسنجیم و بیازماییم و به سوی يهوه بازگردیم.
بیایید قلبهای خود را برای اللهای که در آسمان است بگشاییم و دستهای خود را به سوی او برافرازیم و بگوییم:
«ما گناه کردهایم و سرکش شدهایم، و تو ما را نیامرزیدهای.
«به هنگام خشم خود ما را تعقیب نموده و هلاک کردهای و رحم ننمودهای.
خود را با ابر پوشانیدهای تا دعاهای ما به حضور تو نرسد.
ما را مثل خاکروبه و زباله به میان قومها انداختهای.
تمام دشمنانمان به ما توهین میکنند.
خرابی و نابودی دامنگیر ما شده و در ترس و خطر زندگی میکنیم.»
به سبب نابودی قومم، روز و شب سیل اشک از چشمانم جاریست. آنقدر خواهم گریست
تا يهوه از آسمان نظر کند و پاسخ دهد!
هنگامی که میبینم چه بر سر مردم یروشلیم آمده است، دلم از اندوه پر میشود.
کسانی که هرگز آزارشان نداده بودم، دشمن من شدند و مرا همچون پرندهای به دام انداختند.
آنها مرا در چاه افکندند و سر چاه را با سنگ پوشاندند.
آب از سرم گذشت و فکر کردم مرگم حتمی است.
اما ای يهوه، وقتی از عمق چاه نام تو را خواندم
صدایم را شنیدی و به نالههایم توجه کردی.
آری، هنگامی که تو را خواندم به کمکم آمدی و گفتی: «نترس!»
ای يهوه، تو به دادم رسیدی و جانم را از مرگ رهایی بخشیدی.
ای يهوه، تو ظلمی را که به من کردهاند دیدهای، پس داوری کن و داد مرا بستان.
دیدهای که چگونه ایشان دشمن من شده و توطئهها بر ضد من چیدهاند.
ای يهوه، تو شنیدهای که چگونه به من اهانت کرده و علیه من نقشه کشیدهاند.
تو از تمام آنچه که مخالفانم هر روز درباره من میگویند و نقشههایی که میکشند باخبری.
ببین چگونه میخندند و شب و روز مرا مسخره میکنند.
ای يهوه، ایشان را به سزای اعمالشان برسان.
ایشان را لعنت کن تا غم و تاریکی وجودشان را فرا گیرد.
با خشم و غضب آنها را تعقیب کن و از روی زمین محو و نابود گردان.
4
چگونه جوانان یروشلیم که زمانی همچون طلای ناب و سنگهای قیمتی، پرارزش بودند، اینک درخشندگی خود را از دست داده، مانند ظروف گلی، بیارزش شدهاند و در کوچهها افتادهاند.
حتی شغالها به بچههای خود شیر میدهند، اما قوم من، بنییسرال مانند شترمرغ، بیرحم شده و بچههای خود را ترک کرده است.
زبان کودکان شیرخواره از تشنگی به کامشان چسبیده است؛ بچهها نان میخواهند، اما کسی نیست که به ایشان نان بدهد.
آنانی که زمانی خوراک لذیذ میخوردند، اینک در کوچهها گدایی میکنند. کسانی که در ناز و نعمت بزرگ شدهاند، اکنون در میان زبالهها دنبال خوراک میگردند.
مجازات قوم من از مجازات اهالی سدوم نیز سنگینتر است. اهالی سدوم در یک لحظه نابود شدند و کسی دستِ یاری به سویشان دراز نکرد.
بدن شاهزادگان ما از برف پاکتر و از شیر سفیدتر بود و صورتشان مانند لعل، گلگون و مثل یاقوت، درخشان بود؛
اما اینک چهرهشان سیاهتر از دوده شده است و کسی نمیتواند آنها را بشناسد. پوستشان به استخوانهایشان چسبیده و مثل چوب، خشک شده است.
کسانی که با شمشیر کشته شدند، خوشبختتر از کسانی هستند که در اثر فقدان محصول، به تدریج از گرسنگی از بین میروند.
در زمان محاصرهٔ شهر، مادران مهربان از فشار گرسنگی، بچههایشان را با دستهای خود پختند و خوردند.
يهوه خشم خود را به شدت تمام بر ما ریخت و در یروشلیم چنان آتشی بر پا کرد که بنیاد آن را سوزانید.
از پادشاهان و مردم دنیا هیچکس باور نمیکرد که دشمن بتواند وارد دروازههای یروشلیم بشود.
اما چنین شد، زیرا انبیا گناه کرده بودند و کاهنان خون بیگناهان را در شهر ریخته بودند.
آنها اینک کورمال کورمال در کوچهها راه میروند و کسی به ایشان نزدیک نمیشود، زیرا به خون بیگناهان آلوده هستند.
مردم فریاد کرده به ایشان میگویند: «دور شوید! به ما دست نزنید، چون نجس هستید!» پس سرگردان شده، از سرزمینی به سرزمین دیگر میروند ولی هیچ مملکتی به ایشان جا نمیدهد.
خود يهوه ایشان را اینچنین سرگردان کرده است و دیگر به ایشان توجه نمیکند. کاهنان و بزرگان عزت و احترام خود را از دست دادهاند.
از برجهای دیدبانی خود نگریستیم تا از قوم همپیمان ما کمکی برسد، ولی انتظار ما بیهوده بود؛ چشمان ما از انتظار تار شد اما آنها به یاری ما نیامدند.
دشمنان چنان عرصه را بر ما تنگ کرده بودند که حتی نمیتوانستیم در کوچهها راه برویم. امیدی برای ما نمانده بود و نابودی ما نزدیک بود.
آنها از عقاب نیز تیزروتر بودند. به کوهها فرار کردیم، اما ما را پیدا کردند؛ به صحرا پناه بردیم ولی در آنجا نیز در کمین ما نشسته بودند.
پادشاه برگزیدهٔ يهوه که همچون نَفَس حیاتبخش برای ما بود، در دام ایشان گرفتار شد، کسی که گمان میکردیم زیر سایهاش میتوانیم از گزند دشمنان در امان باشیم!
ای اهالی ادوم و عوص، تا میتوانید شادی کنید! چون دیگر وقت شادی نخواهید داشت چرا که شما نیز طعم غضب خدا را خواهید چشید و مست شده، خود را رسوا خواهید کرد.
ای یروشلیم، دوران تبعید تو بهزودی تمام خواهد شد، زیرا تو جزای گناه خود را دادهای. ولی ای ادوم، خدا گناه تو را برملا ساخته، تو را مجازات خواهد کرد.
5
ای يهوه، به یاد آور که چه بر سر ما آمده است. ببین چگونه رسوا شدهایم. سرزمین ما به دست دشمنان افتاده است و خانههای ما را بیگانگان تصرف کردهاند.
ما یتیمیم؛ پدرانمان کشته و مادرانمان بیوه شدهاند.
آب خود را میخریم و مینوشیم و هیزم ما به ما فروخته میشود.
در زیر فشار و آزار دشمنان به ستوه آمدهایم و آسایش نداریم.
خود را تسلیم مصر و آشور کردهایم تا نان به دست آوریم و از گرسنگی نمیریم.
پدرانمان گناه کردند و مردند، و اینک جور گناهانشان را ما میکشیم.
بردگان بر ما حکمرانی میکنند و کسی نیست که ما را از دست آنها نجات دهد.
برای یک لقمه نان، در بیابانها جانمان را به خطر میاندازیم.
از شدت گرسنگی در تب میسوزیم و پوست بدنمان مثل تنور داغ شده است.
زنان و دختران ما را در یروشلیم و شهرهای یهوده بیعصمت کردهاند.
رهبران ما را به دار کشیدهاند و مشایخ ما را بیحرمت نمودهاند.
جوانان ما را مانند غلامان، در آسیاب به کارهای سخت وا میدارند و کودکان ما زیر بارهای سنگین هیزم، افتان و خیزان راه میروند.
پیران ما دیگر در کنار دروازههای شهر نمینشینند؛ جوانان ما دیگر نمیرقصند و آواز نمیخوانند.
شادی از دلهای ما رخت بربسته و رقص ما به ماتم تبدیل شده است.
وای بر ما که گناه کردهایم و شکوه و جلال خود را از دست دادهایم.
دلهایمان بیتاب و چشمانمان تار شدهاند،
زیرا یروشلیم ویران گشته و پناهگاه شغالها شده است.
ای يهوه، تو تا ابد باقی هستی و تخت سلطنت تو بیزوال است.
مدت مدیدی است که تو ما را ترک کردهای و دیگر ما را به یاد نمیآوری.
ای يهوه، آیا تو ما را به کلی طرد کردهای و تا ابد بر ما غضبناک خواهی بود؟ اگر چنین نیست، پس ما را به سوی خود بازگردان و شکوه دوران گذشتهٔ ما را به ما باز ده.
ecclesiastes
1
اینها سخنان پسر داوود است که در یروشلیم سلطنت میکرد و به «معلم» معروف بود:
بیهودگی است! «معلم» میگوید: زندگی، سراسر بیهودگی است!
آدمی از تمامی زحماتی که در زیر آسمان میکشد چه سودی نصیبش میشود؟
نسلها یکی پس از دیگری میآیند و میروند، ولی دنیا همچنان باقی است.
آفتاب طلوع میکند و غروب میکند و باز با شتاب به جایی باز میگردد که باید از آن طلوع کند.
باد به طرف جنوب میوزد، و از آنجا به طرف شمال دور میزند. میوزد و میوزد و باز به جای اول خود باز میگردد.
آب رودخانهها به دریا میریزد، اما دریا هرگز پر نمیشود. آبها دوباره به رودخانهها باز میگردند و باز روانه دریا میشوند.
همه چیز خسته کننده است. آنقدر خسته کننده که زبان از وصف آن ناتوان است. نه چشم از دیدن سیر میشود و نه گوش از شنیدن.
آنچه بوده باز هم خواهد بود، و آنچه شده باز هم خواهد شد. زیر آسمان هیچ چیز تازهای وجود ندارد.
آیا چیزی هست که دربارهاش بتوان گفت: «این تازه است»؟ همه چیز پیش از ما، از گذشتههای دور وجود داشته است.
یادی از گذشتگان نیست. آیندگان نیز از ما یاد نخواهند کرد.
من که «معلم» هستم، در یروشلیم بر یسرال سلطنت میکردم.
با حکمت خود، سخت به مطالعه و تحقیق دربارهٔ هر چه در زیر آسمان انجام میشود پرداختم. این چه کار سخت و پرزحمتی است که خدا به عهدهٔ انسان گذاشته است!
هر چه را که زیر آسمان انجام میشود دیدهام. همه چیز بیهوده است، درست مانند دویدن به دنبال باد!
کج را نمیتوان راست کرد و چیزی را که نیست نمیتوان به شمار آورد.
با خود فکر کردم: «من از همهٔ پادشاهانی که پیش از من در یروشلیم بودهاند، حکیمتر هستم و حکمت و دانش بسیار کسب کردهام.»
در صدد برآمدم فرق بین حکمت و حماقت، و دانش و جهالت را بفهمم؛ ولی دریافتم که این نیز مانند دویدن به دنبال باد، کار بیهودهای است.
انسان هر چه بیشتر حکمت میآموزد محزونتر میشود و هر چه بیشتر دانش میاندوزد، غمگینتر میگردد.
2
به خود گفتم: «اکنون بیا لذت را امتحان کن و در پی خوشی باش.» ولی فهمیدم که این نیز بیهودگی است.
پس گفتم: «خنده و شادی، احمقانه و بیفایده است.»
در حالی که در دل، مشتاق حکمت بودم، تصمیم گرفتم به شراب روی بیاورم و بدین ترتیب حماقت را هم امتحان کنم تا ببینم در زیر آسمان چه چیز خوبست که انسان، عمر کوتاه خود را صرف آن کند.
به کارهای بزرگ دست زدم. برای خود خانهها ساختم، تاکستانها و باغهای میوه غرس نمودم،
گردشگاهها درست کردم
و مخزنهای آب ساختم تا درختان را آبیاری کنم.
غلامان و کنیزان خریدم و صاحب غلامان خانهزاد شدم. بیش از همهٔ کسانی که قبل از من در یروشلیم بودند، گله و رمه داشتم.
از گنجینههای سلطنتی ولایاتی که بر آنها حکومت میکردم طلا و نقره برای خود اندوختم. مردان و زنان مطرب داشتم و در حرمسرای من زنان بسیاری بودند. از هیچ لذتی که انسان میتواند داشته باشد بینصیب نبودم.
بدین ترتیب، از همه کسانی که قبل از من در یروشلیم بودند، برتر و بزرگتر شدم و در عین حال حکمتم نیز با من بود.
هر چه خواستم به دست آوردم و از هیچ خوشی و لذتی خود را محروم نساختم. از کارهایی که کرده بودم لذت میبردم و همین لذت، پاداش تمام زحماتم بود.
اما وقتی به همه کارهایی که کرده و چیزهایی که برای آنها زحمت کشیده بودم نگاه کردم، دیدم همهٔ آنها مانند دویدن به دنبال باد بیهوده است، و در زیر آسمان هیچ چیز ارزش ندارد.
یک پادشاه، غیر از آنچه پادشاهانِ قبل از او کردهاند، چه میتواند بکند؟ پس من به مطالعه و مقایسهٔ حکمت و حماقت و جهالت پرداختم.
دیدم همانطور که نور بر تاریکی برتری دارد، حکمت نیز برتر از حماقت است.
شخص حکیم بصیرت دارد و راه خود را میبیند، اما آدم نادان کور است و در تاریکی راه میرود. با این حال، پی بردم که عاقبت هر دو ایشان یکی است.
پس به خود گفتم: «من نیز به عاقبت احمقان دچار خواهم شد، پس حکمت من چه سودی برای من خواهد داشت؟ هیچ! این نیز بیهودگی است.»
زیرا حکیم و احمق هر دو میمیرند و به فراموشی سپرده میشوند و دیگر هرگز یادی از آنها نخواهد بود.
پس، از زندگی بیزار شدم، زیرا آنچه در زیر آسمان انجام میشد مرا رنج میداد. بله، همه چیز مانند دویدن به دنبال باد بیهوده است.
از چیزهایی که در زیر آسمان برایشان زحمت کشیده بودم، بیزار شدم، زیرا میبایست تمام آنها را برای جانشین خود به جا بگذارم،
بدون اینکه بدانم او حکیم خواهد بود یا نادان. با وجود این او صاحب تمام چیزهایی خواهد شد که من برایشان زحمت کشیدهام و در زیر آسمان با حکمت خود به چنگ آوردهام. این نیز بیهودگی است.
پس، از تمام زحماتی که زیر آسمان کشیده بودم مأیوس شدم.
انسان با حکمت و دانش و مهارت خود کار میکند، سپس تمام حاصل زحماتش را برای کسی میگذارد که زحمتی برای آن نکشیده است. این نیز مصیبتی بزرگ و بیهودگی است.
انسان از این همه رنج و مشقتی که زیر آسمان میکشد چه چیزی عایدش میشود؟
روزهایش با درد و رنج سپری میشود و حتی در شب، فکر او آرامش نمییابد. این نیز بیهودگی است.
برای انسان چیزی بهتر از این نیست که بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. این لذت را يهوه به انسان میبخشد،
زیرا انسان جدا از او نمیتواند بخورد و بنوشد و لذت ببرد.
يهوه به کسانی که او را خشنود میسازند حکمت، دانش و شادی میبخشد؛ ولی به گناهکاران زحمت اندوختن مال را میدهد تا آنچه را اندوختهاند به کسانی بدهند که خدا را خشنود میسازند. این زحمت نیز مانند دویدن به دنبال باد، بیهوده است.
3
برای هر چیزی که در زیر آسمان انجام میگیرد، زمان معینی وجود دارد:
زمانی برای تولد، زمانی برای مرگ. زمانی برای کاشتن، زمانی برای برداشتن.
زمانی برای کشتن، زمانی برای شفا دادن. زمانی برای خراب کردن، زمانی برای ساختن.
زمانی برای گریه، زمانی برای خنده. زمانی برای ماتم، زمانی برای رقص.
زمانی برای دور ریختن سنگها، زمانی برای جمع کردن سنگها. زمانی برای در آغوش گرفتن، زمانی برای اجتناب از در آغوش گرفتن.
زمانی برای به دست آوردن، زمانی برای از دست دادن. زمانی برای نگه داشتن، زمانی برای دور انداختن.
زمانی برای پاره کردن، زمانی برای دوختن. زمانی برای سکوت، زمانی برای گفتن.
زمانی برای محبت، زمانی برای نفرت. زمانی برای جنگ، زمانی برای صلح.
آدمی از زحمتی که میکشد چه نفعی میبرد؟
من درباره کارهایی که يهوه بر دوش انسان نهاده تا انجام دهد، اندیشیدم
و دیدم که يهوه برای هر کاری زمان مناسبی مقرر کرده است. همچنین، او در دل انسان اشتیاق به درک ابدیت را نهاده است، اما انسان قادر نیست کار خدا را از ابتدا تا انتها درک کند.
پس به این نتیجه رسیدم که برای انسان چیزی بهتر از این نیست که شاد باشد و تا آنجا که میتواند خوش بگذراند،
بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. اینها بخششهای يهوه هستند.
من این را دریافتهام که هر آنچه يهوه انجام میدهد تغییرناپذیر است؛ نمیتوان چیزی بر آن افزود یا از آن کم کرد. مقصود يهوه این است که ترس او در دل انسان باشد.
آنچه که هست از قبل بوده و آنچه که باید بشود از قبل شده است. خدا گذشته را تکرار میکند.
علاوه بر این، دیدم که در زیر آسمان عدالت و انصاف جای خود را به ظلم و بیانصافی داده است.
به خود گفتم: « يهوه هر کاری را که انسان میکند، چه نیک و چه بد، در وقتش داوری خواهد نمود.»
سپس فکر کردم: « يهوه انسانها را میآزماید تا به آنها نشان دهد که بهتر از حیوان نیستند.
زیرا عاقبت انسان و حیوان یکی است، هر دو جان میدهند و میمیرند؛ پس انسان هیچ برتری بر حیوان ندارد. همه چیز بیهودگی است!
همه به یک جا میروند، از خاک به وجود آمدهاند و به خاک باز میگردند.
چطور میتوان فهمید که روح انسان به بالا پرواز میکند و روح حیوان به قعر زمین فرو میرود؟»
پس دریافتم که برای انسان چیزی بهتر از این نیست که از دسترنج خود لذت ببرد، زیرا سهم او از زندگی همین است، چون وقتی بمیرد دیگر چه کسی میتواند او را بازگرداند تا آنچه را که پس از او اتفاق میافتد ببیند.
4
سپس ظلمهایی را که در زیر این آسمان میشد مشاهده کردم. اشکهای مظلومانی را دیدم که فریادرسی نداشتند. قدرت در دست ظالمان بود و کسی نبود که به داد مظلومان برسد.
پس گفتم کسانی که قبل از ما مردهاند از آنانی که هنوز زندهاند خوشبختترند؛
و خوشبختتر از همه کسانی هستند که هنوز به دنیا نیامدهاند، زیرا ظلمهایی را که زیر این آسمان میشود ندیدهاند.
همچنین متوجه شدم که به سبب حسادت است که مردم تلاش میکنند موفقیت کسب کنند. این نیز مانند دویدن به دنبال باد، بیهوده است.
کسی که دست روی دست میگذارد و گرسنگی میکشد، نادان است.
یک مشت پُر با آرامش بهتر است از دو مشت پُر با مشقت و به دنبال باد دویدن.
و نیز در زیر آسمان بیهودگی دیگری دیدم:
مردی بود که تنها زندگی میکرد؛ نه پسری داشت و نه برادری. با این حال سخت تلاش میکرد و از اندوختن مال و ثروت سیر نمیشد. او برای چه کسی زحمت میکشید و خود را از لذتهای زندگی محروم میکرد؟ این نیز رنج و زحمت بیهودهای است.
دو نفر از یک نفر بهترند، زیرا نفع بیشتری از کارشان عایدشان میشود.
اگر یکی از آنها بیفتد، دیگری او را بلند میکند؛ اما چه بیچاره است شخصی که میافتد ولی کسی را ندارد که به او کمک کند.
وقتی دو نفر کنار هم میخوابند، گرم میشوند؛ اما کسی که تنهاست چطور میتواند خود را گرم کند؟
اگر شخص، تنها باشد و کسی بر او حمله کند، از پای درمیآید، اما اگر دو نفر باشند میتوانند از خود دفاع کنند. ریسمان سه لا به آسانی پاره نمیشود.
یک جوان فقیر و حکیم بهتر از پادشاه پیر و نادانی است که نصیحت نمیپذیرد.
چنین جوان فقیری حتی ممکن است از کنج زندان به تخت پادشاهی برسد.
مردمی که زیر این آسمان زندگی میکنند از چنین جوانی که جانشین پادشاه شده است حمایت مینمایند.
او میتواند بر عدهٔ زیادی حکومت کند؛ اما نسل بعدی، او را نیز برکنار میکند! این نیز مانند دویدن به دنبال باد، بیهوده است.
5
وقتی وارد خانهٔ خدا میشوی، مراقب رفتارت باش. مثل اشخاص نادان نباش که در آنجا قربانی تقدیم میکنند بدون اینکه متوجه اعمال بد خود باشند. وقتی به آنجا میروی گوشهای خود را باز کن تا چیزی یاد بگیری.
برای حرف زدن عجله نکن و سخنان نسنجیده در حضور يهوه بر زبان نیاور، زیرا او در آسمان است و تو بر زمین، پس سخنان تو کم و سنجیده باشند.
همانطور که نگرانی زیاد باعث میشود خوابهای بد ببینی، همچنان حرف زدن زیاد موجب میشود سخنان احمقانه بگویی.
وقتی به يهوه قول میدهی که کاری انجام بدهی، در وفای آن تأخیر نکن، زیرا يهوه از احمقان خشنود نیست. به قولی که به او میدهی وفا کن.
بهتر است قول ندهی تا اینکه قول بدهی و انجام ندهی.
نگذار سخنانت تو را به گناه بکشانند و سعی نکن به خادم خدا بگویی که ندانسته به يهوه قول دادهای؛ چرا با چنین سخنانی يهوه را خشمگین سازی، تا او دسترنج تو را از بین ببرد؟
خیالات بسیار و سخنان زیاد بیهودگی است؛ پس تو با ترس و احترام به حضور يهوه بیا.
هرگاه ببینی در سرزمینی، فقرا مورد ظلم واقع میشوند و عدالت و انصاف اجرا نمیگردد، تعجب نکن؛ زیرا یک مأمور اجرای عدالت، تابع مأمور بالاتری است که او نیز زیر دست مأمور بالاتری قرار دارد. این سلسله مراتب، باعث میشود اجرای عدالت مختل شود.
حتی پادشاه نیز از مزارع بهره میکشد.
آدم پولدوست هرگز قانع نمیشود و دائم به فکر جمع کردن ثروت است. این نیز بیهودگی است.
هر چه ثروت بیشتر شود، مخارج نیز بیشتر میشود؛ پس آدم ثروتمند که با چشمانش خرج شدن ثروتش را میبیند، چه سودی از ثروتش میبرد؟
خواب کارگر شیرین است، چه کم بخورد چه زیاد؛ اما دارایی شخص ثروتمند نمیگذارد او راحت بخوابد.
مصیبت دیگری در زیر آسمان دیدهام: شخصی که برای آینده ثروت جمع میکند،
ولی در اثر حادثهٔ بدی ثروتش بر باد میرود و چیزی برای فرزندانش باقی نمیماند.
برهنه به دنیا میآید و برهنه از دنیا میرود و از دسترنج خود چیزی با خود نمیبرد.
چه مصیبتی! انسان میآید و میرود و نفعی نمیبرد، زیرا زحماتش مانند دویدن به دنبال باد است.
او تمام عمر را در تاریکی و نومیدی و درد و خشم میگذراند.
من این را فهمیدم که بهترین چیزی که انسان در تمام زندگی میتواند انجام دهد این است که بخورد و بنوشد و از دسترنجی که در زیر آسمان حاصل نموده، لذت ببرد، زیرا نصیبش همین است.
اگر يهوه به کسی مال و ثروت بدهد و توانایی عطا کند تا از آن استفاده نماید، او باید این بخشش خدا را که نصیبش شده بپذیرد و از کار خود لذت ببرد.
چنین شخصی در مورد کوتاه بودن عمر غصه نخواهد خورد، زیرا يهوه دل او را از شادی پر کرده است.
6
مصیبت دیگری در زیر آسمان دیدم که برای انسان طاقت فرساست.
خدا به بعضی اشخاص مال و ثروت و عزت بخشیده است به طوری که هر چه دلشان بخواهد میتوانند به دست آورند، ولی به آنها توانایی استفاده از اموالشان را نداده است، پس اموالشان نصیب دیگران میشود. این نیز بیهودگی و مصیبتی بزرگ است.
اگر کسی صد فرزند داشته باشد و سالهای زیادی زندگی کند، اما از زندگی لذت نبرد و بعد از مرگش جنازهاش را با احترام دفن نکنند، میگویم بچهٔ سقط شده از او بهتر است.
هر چند بچهٔ سقط شده، بیهوده به دنیا میآید و به ظلمت فرو میرود و هیچ نام و نشانی از او باقی نمیماند،
آفتاب را نمیبیند و از وجود آن آگاه نمیشود، ولی با این حال از آرامش بیشتری برخوردار است
تا کسی که هزاران سال عمر کند اما روی خوشی را نبیند. از همهٔ اینها گذشته، همگی به یک جا میروند.
تمامی زحمات انسان برای شکمش است، با وجود این هرگز سیر نمیشود.
پس برتری شخص دانا و یا فقیری که بداند چگونه زندگی کند، بر یک نادان چیست؟
این نیز مانند دویدن به دنبال باد، بیهوده است. بهتر است انسان به آنچه که دارد قانع باشد تا اینکه دائم در اشتیاق کسب آنچه ندارد به سر ببرد.
هر چه اتفاق میافتد از پیش تعیین شده و انسان خاکی نمیتواند با اللها قادر مطلق مجادله کند.
هر چه بیشتر مجادله کند، بیهودگی سخنانش آشکارتر میشود و هیچ سودی عایدش نمیگردد.
کیست که بداند در این عمر کوتاه و بیهوده که همچون سایه گذراست، چه چیز برای انسان خوب است؟ و کیست که بداند در آینده در زیر این آسمان چه اتفاقی خواهد افتاد؟
7
نیکنامی از بهترین عطرها نیز خوشبوتر است. روز مرگ از روز تولد بهتر است.
رفتن به خانهای که در آن عزاداری میکنند بهتر از رفتن به خانهای است که در آن جشن برپاست، زیرا زندگان باید همیشه این را به یاد داشته باشند که روزی خواهند مرد.
غم از خنده بهتر است، زیرا هر چند صورت را غمگین میکند اما باعث صفای دل میگردد.
کسی که دائم به فکر خوشگذرانی است، نادان است، شخص دانا به مرگ میاندیشد.
گوش دادن به انتقاد اشخاص دانا بهتر است از گوش دادن به تعریف و تمجید نادانان،
که مانند صدای ترق و تروق خارها در آتش، بیمعنی است.
گرفتن رشوه، شخص دانا را نادان میسازد و دل او را فاسد میکند.
انتهای امر از ابتدایش بهتر است. صبر از غرور بهتر است.
بر خشم خود چیره شو، زیرا کسانی که زود خشمگین میشوند نادانند.
حسرت «روزهای خوب گذشته» را نخور. حکمتی در این کار نیست.
حکمت بیش از هر میراثی برای زندگان مفید است.
حکمت و ثروت هر دو پناهگاهی برای انسان هستند، اما برتری حکمت در این است که حیات میبخشد.
در مورد آنچه که يهوه انجام داده است فکر کن. آیا کسی میتواند آنچه را که خدا کج ساخته، راست نماید؟
پس وقتی سعادت به تو روی میآورد شادی کن و هنگامی که سختیها به تو هجوم میآورند بدان که يهوه هم خوشی میدهد و هم سختی و انسان نمیداند در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.
در این زندگی پوچ و بیهوده خیلی چیزها دیدهام، از جمله اینکه برخی نیکوکاران زود میمیرند در حالی که برخی بدکاران عمر طولانی میکنند.
پس بیش از حد نیکوکار و خردمند نباش مبادا خود را از بین ببری،
و بیش از حد بدکار و نادان هم نباش مبادا پیش از اجلت بمیری.
از خدا بترس و از این دو افراط به دور باش تا کامیاب شوی.
یک مرد حکیم تواناتر از ده حاکم است که بر یک شهر حکومت میکنند.
در دنیا مرد عادلی وجود ندارد که هر چه میکند درست باشد و هرگز خطایی از او سر نزند.
حرفهایی را که از مردم میشنوی به دل نگیر، حتی وقتی که میشنوی غلامت به تو ناسزا میگوید؛
چون تو خودت خوب میدانی که بارها به دیگران ناسزا گفتهای.
من تمام این چیزها را با حکمت بررسی کردم و تصمیم گرفتم به دنبال حکمت بروم، ولی حکمت از من دور بود.
کیست که بتواند آن را به دست آورد؟ حکمت بسیار عمیق و دور از دسترس است.
پس به تحقیق و جستجوی حکمت پرداختم تا به دلیل هر چیزی پی ببرم و دریابم که هر که شرارت و بدی میکند احمق و دیوانه است.
زن حیلهگر تلختر از مرگ است. عشق او مانند دام، مردان را گرفتار میسازد و بازوانش مانند کمند آنها را به بند میکشد. کسی که در پی خشنودی يهوه است از دام او رهایی مییابد، اما آدم گناهکار گرفتار آن میشود.
«معلم» میگوید: «نتیجۀ تحقیق من این است. پس از بررسی اوضاع از هر جانب به این نتیجه رسیدم.
هرچند بارها جستجو کردم، ولی به آنچه که میخواستم نرسیدم. از میان هزار نفر فقط یک مرد خوب یافتم اما از بین آنها یک زن خوب هم نیافتم!
بالاخره به این نتیجه رسیدم که خدا انسانها را خوب و راست آفریده است، اما آنها به راههای کج رفتهاند.»
8
چه خوب است که انسان دانا باشد و مفهوم هر چیزی را بداند. حکمت چهرهٔ انسان را تابان میسازد و سختی چهرۀ او را نرم میکند.
از پادشاه اطاعت کن، زیرا در حضور خدا سوگند وفاداری یاد نمودهای.
از زیر بار مسئولیتی که پادشاه به عهدهٔ تو گذاشته شانه خالی نکن و از فرمانش سرپیچی ننما، زیرا او هر چه بخواهد میتواند بکند.
در فرمان پادشاه اقتدار هست و کسی نمیتواند به او بگوید: «چه میکنی؟»
کسانی که مطیع فرمان او باشند در امان خواهند بود. شخص دانا میداند کی و چگونه فرمان او را انجام دهد.
بله، برای انجام دادن هر کاری، وقت و راه مناسبی وجود دارد، هر چند انسان با مشکلات زیاد روبرو باشد.
انسان از آینده خبر ندارد و کسی هم نمیتواند به او بگوید که چه پیش خواهد آمد.
او قادر نیست از مرگ فرار کند و یا مانع فرا رسیدن روز مرگش بشود. مرگ جنگی است که از آن رهایی نیست و هیچکس نمیتواند با حیله و نیرنگ، خود را از آن نجات دهد.
من دربارهٔ آنچه که در زیر این آسمان اتفاق میافتد، اندیشیدم و دیدم که چطور انسانی بر انسان دیگر ظلم میکند.
دیدم ظالمان مردند و دفن شدند و مردم از سر قبر آنها برگشته در همان شهری که آنها مرتکب ظلم شده بودند، از آنها تعریف و تمجید کردند! این نیز بیهودگی است.
وقتی يهوه گناهکاران را فوری مجازات نمیکند، مردم فکر میکنند میتوانند گناه کنند و در امان بمانند.
اگرچه ممکن است یک گناهکار با وجود گناهان زیادش زنده بماند، ولی بدون شک سعادت واقعی از آن کسانی است که از خدا میترسند و حرمت او را در دل دارند.
گناهکاران روی خوشبختی را نخواهند دید و عمرشان مانند سایه، زودگذر خواهد بود، زیرا از خدا نمیترسند.
بیهودگی دیگری نیز در دنیا وجود دارد: گاهی مجازات بدکاران به درستکاران میرسد و پاداش درستکاران به بدکاران. میگویم این نیز بیهودگی است.
پس من لذتهای زندگی را ستودم، زیرا در زیر این آسمان چیزی بهتر از این نیست که انسان بخورد و بنوشد و خوش باشد. به این ترتیب او میتواند در تمام زحماتش، از این زندگی که يهوه در زیر آسمان به او داده است، لذت ببرد.
در تلاش شبانه روزی خود برای کسب حکمت و دانستن اموری که در دنیا اتفاق میافتد،
به این نتیجه رسیدم که انسان قادر نیست آنچه را که يهوه در زیر این آسمان به عمل میآورد، درک کند. هر چه بیشتر تلاش کند کمتر درک خواهد کرد. حتی حکیمان نیز بیهوده ادعا میکنند که قادر به درک آن هستند.
9
پس از بررسی تمام این چیزها فهمیدم که هر چند زندگی اشخاص درستکار و خردمند در دست خداست، ولی رویدادهای خوشایند و ناخوشایند برای آنان رخ میدهد و انسان نمیفهمد چرا؟
این رویدادها برای همهٔ انسانها رخ میدهد، چه درستکار باشند چه بدکار، چه خوب باشند چه بد، چه پاک باشند چه ناپاک، چه دیندار باشند چه بیدین. فرقی نمیکند که انسان خوب باشد یا گناهکار، قسم دروغ بخورد یا از قسم خوردن بترسد.
یکی از بدترین چیزهایی که در زیر این آسمان اتفاق میافتد این است که همه نوع واقعه برای همه رخ میدهد. به همین دلیل است که انسان مادامی که زنده است دیوانهوار به شرارت روی میآورد.
فقط برای زندهها امید هست. سگ زنده از شیر مرده بهتر است!
زیرا زندهها اقلاً میدانند که خواهند مرد! ولی مردهها چیزی نمیدانند. برای مردهها پاداشی نیست و حتی یاد آنها نیز از خاطرهها محو میشود.
محبتشان، نفرتشان و احساساتشان، همه از بین میرود و آنها دیگر تا ابد در زیر این آسمان نقشی نخواهند داشت.
پس برو و نان خود را با لذت بخور و شراب خود را با شادی بنوش و بدان که این کار تو مورد قبول يهوه است.
همیشه شاد و خرم باش!
در این روزهای بیهودهٔ زندگی که يهوه در زیر این آسمان به تو داده است با زنی که دوستش داری خوش بگذران، چون این است پاداش همهٔ زحماتی که در زندگی خود، زیر این آسمان میکشی.
هر کاری که میکنی آن را خوب انجام بده، چون در عالم مردگان، که بعد از مرگ به آنجا خواهی رفت، نه کار کردن هست، نه نقشه کشیدن، نه دانستن و نه فهمیدن.
من متوجه چیز دیگری نیز شدم و آن این بود که در دنیا همیشه سریعترین دونده، برندهٔ مسابقه نمیشود و همیشه قویترین سرباز در میدان جنگ پیروز نمیگردد. اشخاص دانا همیشه شکمشان سیر نیست و افراد عاقل و ماهر همیشه به ثروت و نعمت نمیرسند، بلکه در همگی دست زمان و حادثه در کار است.
انسان هرگز نمیداند چه بر سرش خواهد آمد. همانطور که ماهی در تور گرفتار میشود و پرنده به دام میافتد، انسان نیز وقتی که انتظارش را ندارد در دام بلا گرفتار میگردد.
در زیر این آسمان با نمونهای از حکمت روبرو شدم که بر من تأثیر عمیقی گذاشت:
شهر کوچکی بود که عده کمی در آن زندگی میکردند. پادشاه بزرگی با سپاه خود آمده، آن را محاصره نمود و تدارک حمله به شهر را دید.
در آن شهر مرد فقیری زندگی میکرد که بسیار خردمند بود. او با حکمتی که داشت توانست شهر را نجات دهد. اما هیچکس او را به یاد نیاورد.
آنگاه فهمیدم که اگرچه حکمت از قوت بهتر است، با وجود این اگر شخص خردمند، فقیر باشد خوار شمرده میشود و کسی به سخنانش اعتنا نمیکند.
ولی با این حال، سخنان آرام شخص خردمند از فریاد پادشاه نادانان بهتر است.
حکمت از اسلحهٔ جنگ مفیدتر است، اما اشتباه یک نادان میتواند خرابی زیادی به بار آورد.
10
همچنانکه مگسهای مرده میتوانند یک شیشه عطر را متعفن کنند، همچنین یک حماقت کوچک میتواند حکمت و عزت شخص را بیارزش نماید.
دل شخص خردمند او را به انجام کارهای درست وا میدارد، اما دل شخص نادان او را به طرف بدی و گناه میکشاند.
آدم نادان را میتوان حتی از راه رفتنش شناخت.
وقتی رئیس تو از دست تو خشمگین میشود از کار خود دست نکش. اگر در مقابل خشم او آرام بمانی از بروز اشتباهات بیشتر جلوگیری خواهی کرد.
بدی دیگری نیز در زیر این آسمان دیدهام که در اثر اشتباهات برخی پادشاهان به وجود میآید:
به اشخاص نادان مقام و منصبهای عالی داده میشود؛ برای ثروتمندان اهمیتی قائل نمیشوند؛
غلامان سوار بر اسبند، ولی بزرگان مانند بردگان، پیاده راه میروند.
آن که چاه میکَنَد ممکن است در آن بیفتد؛ کسی که دیوار را سوراخ میکند ممکن است مار او را بگزد.
آن که در معدن سنگ کار میکند ممکن است از سنگها صدمه ببیند؛ کسی که درخت میبرد ممکن است از این کار آسیبی به او برسد.
تبر کُند، احتیاج به نیروی بیشتری دارد، پس کسی که تیغهٔ آن را از قبل تیز میکند، عاقل است.
پس از اینکه مار کسی را گزید، آوردن افسونگر بیفایده است.
سخنان شخص دانا دلنشین است، ولی حرفهای آدم نادان باعث تباهی خودش میگردد؛
ابتدای حرفهای او حماقت است و انتهای آن دیوانگی محض؛
او زیاد حرف میزند. ولی کیست که از آینده خبر داشته باشد و بداند که چه پیش خواهد آمد؟
آدم نادان حتی از انجام دادن کوچکترین کار خسته میشود، زیرا شعور انجام دادن آن را ندارد.
وای بر سرزمینی که پادشاهش غلامی بیش نیست و رهبرانش صبحگاهان میخورند و مست میکنند!
خوشا به حال مملکتی که پادشاه آن نجیبزاده است و رهبرانش به موقع و به اندازه میخورند و مینوشند و مست نمیکنند.
در اثر تنبلی سقف خانه چکه میکند و فرو میریزد.
جشن، شادی میآورد و شراب باعث خوشی میگردد، اما بدون پول نمیشود اینها را فراهم کرد.
حتی در فکر خود پادشاه را نفرین نکن و حتی در اتاق خوابت شخص ثروتمند را لعنت نکن، چون ممکن است پرندهای حرفهایت را به گوش آنان برساند!
11
از مال خود با سخاوتمندی به دیگران ببخش، چون بخشش تو بدون عوض نمیماند.
مالی را که میخواهی ببخشی به چندین نفر ببخش، زیرا نمیدانی چه پیش خواهد آمد.
درخت به هر طرف که سقوط کند در همان جا نیز روی زمین خواهد افتاد. وقتی ابر از آب پر شود، بر زمین خواهد بارید.
کشاورزی که برای کار کردن منتظر هوای مساعد بماند، نه چیزی خواهد کاشت و نه چیزی درو خواهد کرد.
همانطور که نمیدانی باد چگونه میوزد و یا بدن کودک چگونه در رحم مادرش شکل میگیرد، همچنین نمیتوانی کارهای خدا را که خالق همه چیز است درک کنی.
تو روز و شب بذر خود را بکار، چون نمیدانی کدام قسمت از بذرها ثمر خواهد داد؛ شاید هر چه کاشتهای ثمر بدهد.
نور، شیرین است؛ چه لذتبخش است دیدن طلوع آفتاب!
انسان تا میتواند باید از سالهای عمرش لذت ببرد و نیز بداند که سرانجام خواهد مرد و روزهای بسیاری در تاریکی و بیهودگی به سر خواهد برد.
ای جوان، روزهای جوانیت را با شادی بگذران و از آن لذت ببر و هر چه دلت میخواهد انجام بده، ولی به یاد داشته باش که برای هر کاری که انجام میدهی باید به خدا پاسخ دهی.
روزهای جوانی زود میگذرد، پس نگذار جوانیت با غم و سختی سپری شود.
12
نگذار هیجان جوانی سبب شود آفرینندهٔ خود را فراموش کنی. او را در روزهای جوانیات به یاد آور، قبل از اینکه روزهای سخت زندگی فرا رسد و تو پیر شده، بگویی: «زندگی دیگر لذت ندارد.»
او را به یاد آور قبل از اینکه ابرهای تیره آسمان زندگی تو را فرا گیرند، و دیگر خورشید و ماه و ستارگان در آن ندرخشند.
او را به یاد آور قبل از اینکه پاهای تو که همچون محافظانِ خانه از بدنت نگهداری میکنند، بلرزند، و شانههایت که مانند پهلوانان حمایتت میکند خم شوند. او را به یاد آور قبل از اینکه دندانهایت که خوراک را در دهانت آسیاب میکنند، کم شوند و دیگر نتوانند بجوند، و چشمانت که مانند کسانی هستند که از پنجرهها مینگرند، کم سو گردند و نتوانند چیزی را ببینند.
او را به یاد آور، قبل از اینکه گوشهایت، همچون درها، بسته شوند و نتوانند سر و صدای کوچه و صدای آسیاب و نغمهٔ موسیقی و آواز پرندگان را بشنوند.
او را به یاد آور قبل از اینکه از هر بلندی بترسی؛ و از خطر راهها هراسان شوی؛ قبل از اینکه موهایت مانند شکوفۀ درخت بادام سفید شوند، و تو مانند ملخ بیجان خود را به سختی روی زمین بکشی، و آتش هیجان جوانیات رو به خاموشی رود. او را به یاد آور قبل از اینکه به خانهٔ جاودانی بروی و مردم برای سوگواری تو جمع شوند.
بله، آفرینندهٔ خویش را به یاد آور، قبل از آنکه رشتهٔ نقرهای عمرت پاره شود و جام طلا بشکند، کوزه کنار چشمه خرد شود و چرخ بر سر چاه آب متلاشی گردد،
بدن به خاک زمین که از آن سرشته شده برگردد و روح به سوی يهوه که آن را عطا کرده، پرواز کند.
«معلم» میگوید: «بیهودگی است! بیهودگی است! همه چیز بیهودگی است!»
«معلم» آنچه را که میدانست به مردم تعلیم میداد، زیرا مرد دانایی بود. او پس از تفکر و تحقیق، مثلهای بسیاری تألیف کرد.
«معلم» کوشش کرد با سخنان دلنشین، حقایق را صادقانه بیان کند.
گفتار حکیمان مانند سُکهای گاورانی دردآور اما مفید هستند. گنجینۀ سخنانشان همچون چوبی هستند که میخ بر سرش دارد و شبان با آن گوسفندان را میراند.
ولی پسرم، از همهٔ اینها گذشته، بدان که نوشتن کتب تمامی ندارد و مطالعهٔ آنها بدن را خسته میکند.
در خاتمه، حاصل کلام را بشنویم: انسان باید از يهوه بترسد و احکام او را نگاه دارد، زیرا تمام وظیفهٔ او همین است.
خدا هر عمل خوب یا بد ما را، حتی اگر در خفا نیز انجام شود، داوری خواهد کرد.
esther
1
خشایارشا، پادشاه پارس، بر سرزمین پهناوری سلطنت میکرد که از هند تا حبشه را در بر میگرفت و شامل ۱۲۷ استان بود. او در سال سوم سلطنت خود، در کاخ سلطنتی شوش جشن بزرگی بر پا نمود و تمام بزرگان و مقامات مملکتی را دعوت کرد. فرماندهان لشکر پارس و ماد همراه با امیران و استانداران در این جشن حضور داشتند.
در طی این جشن که شش ماه طول کشید، خشایارشا تمام ثروت و شکوه و عظمت سلطنت خود را به نمایش گذاشت.
پس از پایان جشن، خشایارشا برای تمام کسانی که در شوش زندگی میکردند، فقیر و غنی، میهمانی هفت روزهای در باغ کاخ سلطنتی ترتیب داد.
محل میهمانی با پردههایی از کتان سفید و آبی تزیین شده بود. این پردهها با ریسمانهای سفید و ارغوانی که داخل حلقههای نقرهای قرار داشتند از ستونهای مرمر آویزان بود. تختهای طلا و نقره روی سنگفرشهایی از سنگ سماک، مرمر، صدف مروارید و فیروزه قرار داشت.
از سخاوت پادشاه، شراب شاهانه فراوان بود و در جامهای طلایی که شکلهای گوناگون داشت، صرف میشد.
پادشاه به پیشخدمتهای دربار دستور داده بود میهمانان را در نوشیدن آزاد بگذارند، پس ایشان به دلخواه خود، هر قدر که میخواستند شراب مینوشیدند.
در همان هنگام، ملکه وشتی هم برای زنان دربار خشایارشا ضیافتی ترتیب داده بود.
در آخرین روز میهمانی، پادشاه که از بادهنوشی سرمست شده بود، هفت خواجهٔ حرمسرا یعنی مهومان، بزتا، حربونا، بغتا، ابغتا، زاتر و کرکس را که خادمان مخصوص او بودند احضار کرد.
او به آنان دستور داد ملکه وشتی را که بسیار زیبا بود با تاج ملوکانه به حضورش بیاورند تا زیبایی او را به مقامات و مهمانانش نشان دهد.
اما وقتی خواجهسرایان فرمان پادشاه را به ملکه وشتی رساندند، او از آمدن سرباز زد. پادشاه از این موضوع بسیار خشمناک شد؛
اما پیش از آنکه اقدامی کند، اول از مشاوران خود نظر خواست، چون بدون مشورت با آنها کاری انجام نمیداد. مشاوران او مردانی دانا و آشنا به قوانین و نظام دادگستری پارس بودند و پادشاه به قضاوت آنها اعتماد داشت. نام این دانشمندان کرشنا، شیتار، ادماتا، ترشیش، مرس، مرسنا و مموکان بود. این هفت نفر جزو مقامات عالی رتبهٔ پارس و ماد و از امیران ارشد مملکتی بودند.
خشایارشا از ایشان پرسید: «در مورد ملکه وشتی چه باید کرد؟ زیرا از فرمان پادشاه که به او ابلاغ شده، سر باز زده است. قانون چه مجازاتی برای چنین شخصی تعیین کرده است؟»
مموکان خطاب به پادشاه و امیران دربار گفت: «ملکه وشتی نه فقط به پادشاه بلکه به امیران دربار و تمام مردم مملکت خشایارشای پادشاه اهانت کرده است.
هر زنی که بشنود که ملکه وشتی از آمدن به حضور پادشاه سرپیچی کرده است، او نیز از دستور شوهرش سرپیچی خواهد کرد.
وقتی زنانِ امیرانِ دربارِ پارس و ماد بشنوند که ملکه چه کرده، آنان نیز با شوهرانشان چنین خواهند کرد و این بیاحترامی و سرکشی به همه جا گسترش خواهد یافت.
بنابراین، اگر پادشاه صلاح بدانند، فرمانی صادر کنند تا در قوانین ماد و پارس که هرگز تغییر نمیکند ثبت گردد و بر طبق آن فرمان، ملکه وشتی دیگر به حضور پادشاه شرفیاب نشود. آنگاه زن دیگری که بهتر از او باشد به جای وی به عنوان ملکه انتخاب شود.
وقتی این فرمان در سراسر این سرزمین پهناور اعلام شود آنگاه در همه جا شوهران، هر مقامی که داشته باشند، مورد احترام زنانشان قرار خواهند گرفت.»
پیشنهاد مموکان مورد پسند پادشاه و امیران دربار واقع شد و خشایارشا مطابق صلاحدید او عمل کرد
و به تمام استانها، هر یک به خط و زبان محلی، نامه فرستاده، اعلام داشت که هر مرد باید رئیس خانهٔ خود باشد.
2
چندی بعد، وقتی خشم خشایارشا فرو نشست، یاد وشتی و کاری که او کرده بود و فرمانی که در مورد او صادر شده بود، او را در فکر فرو برد.
پس مشاوران نزدیک او گفتند: «اجازه بدهید برویم و زیباترین دختران را پیدا کنیم و آنها را به قصر پادشاه بیاوریم.
برای انجام این کار، مأمورانی به تمام استانها میفرستیم تا دختران زیبا را به حرمسرای پادشاه بیاورند و ”هیجای“ خواجه، رئیس حرمسرا لوازم آرایش در اختیارشان بگذارد.
آنگاه دختری که مورد پسند پادشاه واقع شود به جای وشتی به عنوان ملکه انتخاب گردد.» پادشاه این پیشنهاد را پسندید و مطابق آن عمل کرد.
در شوش یک یهودی به نام مُردخای (پسر یائیر و نوه شمعی، از نوادگان قیس بنیامینی) زندگی میکرد.
وقتی نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، عدهای از یهودیان را همراه یکنیا، پادشاه یهوده از یروشلیم به اسارت برد، مردخای نیز جزو اسرا بود.
مردخای دختر عموی زیبایی داشت به نام هَدَسّه که به او استر هم میگفتند. پدر و مادر استر مرده بودند و مردخای او را به فرزندی پذیرفته و مثل دختر خود بزرگ کرده بود.
وقتی فرمان خشایارشا صادر شد، استر نیز همراه دختران زیبای بیشمار دیگر به حرمسرای قصر شوش آورده شد. استر مورد لطف و توجه هیجای که مسئول حرمسرا بود قرار گرفت. او برای استر برنامهٔ مخصوص غذایی ترتیب داد و لوازم آرایش در اختیارش گذاشت، سپس هفت نفر از ندیمههای درباری را به خدمت او گماشت و بهترین مکان را به او اختصاص داد.
به توصیهٔ مردخای، استر به هیچکس نگفته بود که یهودی است.
مردخای هر روز در محوطهٔ حرمسرا رفت و آمد میکرد تا از احوال استر باخبر شود و بداند بر او چه میگذرد.
در مورد دخترانی که به حرمسرا آورده میشدند، دستور این بود که پیش از رفتن به نزد پادشاه، به مدت شش ماه با روغن مُر و شش ماه با عطریات و لوازم آرایش به زیباسازی آنان بپردازند. سپس هر دختری که نوبتش میرسید تا از حرمسرا به نزد پادشاه برود، هر نوع لباس و جواهری که میخواست به او داده میشد. غروب، آن دختر به خوابگاه پادشاه میرفت و صبح روز بعد به قسمت دیگر حرمسرا نزد سایر زنان پادشاه بازمیگشت. در آنجا تحت مراقبت خواجه شعشغاز، رئیس حرمسرا، قرار میگرفت. او دیگر نمیتوانست نزد پادشاه بازگردد، مگر اینکه پادشاه وی را میپسندید و به نام احضار میکرد.
استر دختر ابیحایل و ابیحایل عموی مُردِخای بود. (مردخای استر را به فرزندی گرفته بود). وقتی نوبت استر رسید که نزد پادشاه برود، او مطابق توصیهٔ خواجه هیجای خود را آراست. هر که استر را میدید او را میستود.
به این ترتیب در ماه دهم که ماه «طبت» باشد در سال هفتم سلطنت خشایارشا استر را به کاخ سلطنتی بردند.
پادشاه، استر را بیشتر از سایر زنان دوست داشت و استر بیش از دختران دیگر مورد توجه و علاقهٔ او قرار گرفت؛ به طوری که پادشاه تاج بر سر استر گذاشت و او را به جای وشتی ملکه ساخت.
پادشاه به افتخار استر جشن بزرگی برای تمام بزرگان و مقامات مملکتی بر پا کرد و آن روز را در تمامی ولایتها تعطیل اعلام کرده، از سخاوت پادشاهانۀ خود به ایشان هدایا بخشید.
در این میان مردخای نیز از طرف پادشاه به مقام مهمی در دربار منصوب شد.
اما استر هنوز به کسی نگفته بود که یهودی است، چون هنوز هم مثل زمان کودکی، دستورهای مردخای را اطاعت میکرد.
یک روز در حالی که مردخای در دربار پادشاه مشغول خدمت بود، دو نفر از خواجهسرایان پادشاه به اسامی بغتان و تارش که از نگهبانان دربار بودند، از پادشاه کینه به دل گرفته، توطئه چیدند تا او را بکشند.
مردخای از این سوء قصد باخبر شد و استر را در جریان گذاشت. استر نیز به پادشاه اطلاع داد که مردخای چه گفته است.
به دستور پادشاه، این موضوع مورد بررسی قرار گرفت و پس از اینکه ثابت شد که حقیقت دارد، پادشاه آن دو را به دار آویخت. به دستور خشایارشا این واقعه در کتاب «تاریخ پادشاهان» ثبت گردید.
3
چندی بعد، خشایارشا به یکی از وزیران خود به نام هامان، پسر همداتای اجاجی، ارتقاء مقام داده او را رئیس وزرای خود ساخت.
به دستور پادشاه همهٔ مقامات دربار در حضور هامان سر تعظیم فرود میآوردند؛ ولی مردخای به او تعظیم نمیکرد.
درباریان به مردخای گفتند: «چرا تو از فرمان پادشاه سرپیچی میکنی؟» او در جواب گفت: «من یک یهودی هستم و نمیتوانم به هامان تعظیم کنم.»
هر چند آنها هر روز از او میخواستند این کار را بکند، ولی او قبول نمیکرد. پس ایشان موضوع را به هامان اطلاع دادند تا ببینند چه تصمیمی خواهد گرفت، زیرا به ایشان گفته بود که او یهودی است.
وقتی هامان فهمید که مردخای از تعظیم نمودن او خودداری میکند، خشمگین شد؛
و چون دریافت که مردخای یهودی است تصمیم گرفت نه فقط او را بکشد، بلکه تمام یهودیانی را نیز که در قلمرو سلطنت خشایارشا بودند، نابود کند.
در سال دوازدهم سلطنت خشایارشا در ماه نیسان که ماه اول سال است، هامان دستور داد قرعه (که به آن «پور» میگفتند) بیاندازند تا تاریخ قتل عام یهودیان معلوم شود. قرعه روز سیزدهم ماه اَدار یعنی ماه دوازدهم را نشان داد.
سپس هامان نزد پادشاه رفت و گفت: «قومی در تمام قلمرو سلطنتیتان پراکندهاند که قوانینشان با قوانین سایر قومها فرق دارد. آنها از قوانین پادشاه سرپیچی میکنند. بنابراین، زنده ماندنشان به نفع پادشاه نیست.
اگر پادشاه را پسند آید فرمانی صادر کنند تا همهٔ آنها کشته شوند و من ده هزار وزنهٔ نقره بابت هزینهٔ این کار به خزانهٔ سلطنتی خواهم پرداخت.»
پادشاه انگشترش را بیرون آورده به هامان که دشمن یهود بود، داد و گفت:
«این قوم و داراییشان در اختیار تو هستند، هر طور صلاح میدانی با آنها عمل کن.»
پس در روز سیزدهم ماه اول، هامان کاتبان دربار را احضار نمود. آنها به دستور هامان نامههایی به خطها و زبانهای رایج مملکت برای حاکمان، استانداران و مقامات سراسر مملکت نوشتند. این نامهها به اسم پادشاه نوشته و با انگشتر مخصوص او مهر شد
و بهوسیلۀ قاصدان به تمام استانها فرستاده شد، با این دستور که باید تمام یهودیان، زن و مرد، پیر و جوان در روز سیزدهم ماه اَدار قتل عام شوند و دارایی آنها به غنیمت گرفته شود.
محتوای این نامهها میبایست در هر استان به اطلاع تمام مردم میرسید تا همه در روز تعیین شده آماده شوند.
این دستور در شوش اعلام شد و قاصدان به فرمان پادشاه آن را به سرعت به سراسر مملکت رساندند. آنگاه پادشاه و هامان مشغول عیش و نوش شدند ولی شهر شوش در پریشانی فرو رفت.
4
وقتی مردخای از این توطئه باخبر شد، از شدت غم، لباس خود را پاره کرد و پلاس پوشیده خاکستر بر سر خود ریخت و با صدای بلند گریهٔ تلخی سر داده از میان شهر گذشت
تا به دروازهٔ کاخ سلطنتی رسید. اما نتوانست داخل شود، زیرا هیچکس اجازه نداشت با پلاس وارد کاخ بشود.
وقتی فرمان پادشاه به استانها رسید، یهودیان عزا گرفتند. آنها گریه و زاری کردند و لب به غذا نزدند و اکثر ایشان پلاس در برکرده، روی خاکستر دراز کشیدند.
وقتی ندیمههای استر و خواجهسرایان دربار از وضع مردخای خبر آوردند، استر بسیار محزون شد و برای مردخای لباس فرستاد تا به جای پلاس بپوشد، ولی مردخای قبول نکرد.
آنگاه استر، هتاک را که یکی از خواجهسرایان دربار بود و برای خدمتگزاری استر تعیین شده بود احضار کرد و او را فرستاد تا برود و از مردخای بپرسد که چه اتفاقی افتاده است و چرا پلاس پوشیده است.
هتاک به میدان شهر که روبروی دروازهٔ کاخ سلطنتی بود نزد مردخای رفت.
مردخای همه چیز را برای او تعریف کرد و از مبلغی که هامان در ازای کشتار یهودیان وعده داده بود به خزانهٔ سلطنتی بپردازد، خبر داد.
مردخای یک نسخه از فرمان پادشاه مبنی بر کشتار یهودیان را که در شوش صادر شده بود به هتاک داد تا به استر نشان دهد و از او بخواهد نزد پادشاه برود و برای قوم خود شفاعت کند.
هتاک برگشت و پیغام مردخای را به استر رسانید.
استر به هتاک دستور داد پیش مردخای برگردد و به او چنین بگوید:
«تمام مردم این مملکت میدانند که هر کس چه زن و چه مرد اگر بدون احضار از جانب پادشاه، وارد تالار مخصوص او بشود، طبق قانون کشته خواهد شد، مگر اینکه پادشاه عصای سلطنتی خود را به طرف او دراز کند. حال بیش از یک ماه است که پادشاه مرا احضار نکرده است تا شرفیاب شوم.»
وقتی هتاک پیغام استر را به مردخای رساند،
مردخای در جواب گفت که به استر چنین بگوید: «خیال نکن وقتی تمام یهودیان کشته شوند، تو در کاخ سلطنتی جان به در خواهی برد!
اگر در این موقعیت، تو ساکت بمانی رهایی برای یهود از جایی دیگر پدید خواهد آمد، اما تو و خاندانت کشته خواهید شد. از این گذشته کسی چه میداند، شاید برای همین زمان ملکه شدهای.»
پس استر این پیغام را برای مردخای فرستاد:
«برو و تمام یهودیان شوش را جمع کن تا برای من سه شبانه روز روزه بگیرند. من و ندیمههایم نیز همین کار را میکنیم. سپس، من به حضور پادشاه خواهم رفت، هر چند این برخلاف قانون است. اگر کشته شدم، بگذار کشته شوم!»
پس مردخای رفت و هر چه استر گفته بود انجام داد.
5
سه روز بعد، استر لباس سلطنتی خود را پوشید و وارد تالار مخصوص پادشاه شد. روبروی تالار، اتاقی قرار داشت که در آنجا پادشاه روی تخت سلطنتی نشسته بود. وقتی پادشاه استر را در تالار ایستاده دید، او را مورد لطف خود قرار داده، عصای طلایی خود را به سوی او دراز کرد. استر جلو رفت و نوک عصای او را لمس کرد.
آنگاه پادشاه پرسید: «ملکه استر، درخواست تو چیست؟ هر چه بخواهی به تو میدهم، حتی اگر نصف مملکتم باشد!»
استر جواب داد: «پادشاها، تمنا دارم امشب به اتفاق هامان به ضیافتی که برای شما ترتیب دادهام تشریف بیاورید.»
پادشاه برای هامان پیغام فرستاد که هر چه زودتر بیاید تا در ضیافت استر شرکت کنند. پس پادشاه و هامان به مجلس ضیافت رفتند.
موقع صرف شراب، پادشاه به استر گفت: «حال بگو درخواست تو چیست. هر چه بخواهی به تو میدهم، حتی اگر نصف مملکتم باشد!»
استر جواب داد: «خواهش و درخواست من این است: اگر مورد لطف پادشاه قرار گرفتهام و پادشاه مایلند که درخواست مرا اجابت نمایند، فردا نیز به اتفاق هامان در این ضیافت شرکت کنند. آنگاه درخواست خود را به عرض خواهم رسانید.»
هامان شاد و خوشحال، از ضیافت ملکه برگشت. ولی همین که در کاخ چشمش به مردخای افتاد که نه پیش پای او بلند شد و نه به او تعظیم کرد، به شدت خشمگین شد؛
اما خودداری کرده، چیزی نگفت و به خانه رفت. سپس تمام دوستانش را به خانه خود دعوت کرده در حضور ایشان و زن خود «زِرِش» به خودستایی پرداخت و از ثروت بیحساب و پسران زیاد خود و از عزت و احترامی که پادشاه به او بخشیده و اینکه چگونه والاترین مقام مملکتی را به او داده است، تعریف کرد.
سپس گفت: «از این گذشته، ملکه استر نیز فقط مرا همراه پادشاه به ضیافت خصوصی خود دعوت کرد. فردا هم قرار است همراه پادشاه به ضیافت او بروم.
اما وقتی در دربار، این مردخای یهودی را میبینم همهٔ اینها در نظرم بیارزش میشود.»
دوستان و همسر هامان به او پیشنهاد کردند که چوبهٔ داری به بلندی بیست و پنج متر درست کند و فردا صبح از پادشاه اجازه بگیرد و مردخای را روی آن به دار بیاویزد. سپس با خیال راحت همراه پادشاه به ضیافت برود. هامان این پیشنهاد را بسیار پسندید و دستور داد چوبهٔ دار را آماده کنند.
6
آن شب پادشاه خوابش نبرد، پس فرمود کتاب «تاریخ پادشاهان» را بیاورند و وقایع سلطنت او را برایش بخوانند.
در آن کتاب، گزارشی را به این مضمون یافت که بغتان و تارش که دو نفر از خواجهسرایان پادشاه بودند و جلوی در کاخ سلطنتی نگهبانی میدادند، قصد کشتن پادشاه را داشتند؛ ولی مردخای از سوء قصد آنها آگاه شد و به پادشاه خبر داد.
پادشاه پرسید: «در ازای این خدمت چه پاداشی به مردخای داده شد؟» خدمتگزاران پادشاه گفتند: «پاداشی به او داده نشد.»
پادشاه گفت: «آیا کسی از درباریان در کاخ هست؟» برحسب اتفاق هامان تازه وارد کاخ شده بود تا از پادشاه اجازه بگیرد که مردخای را دار بزند.
پس خدمتگزاران جواب دادند: «بله، هامان اینجاست.» پادشاه دستور داد: «بگویید بیاید.»
وقتی هامان آمد، پادشاه به او گفت: «شخصی هست که مایلم به او عزت ببخشم. به نظر تو برای او چه باید کرد؟» هامان با خود فکر کرد: «غیر از من چه کسی مورد عزت و احترام پادشاه است.»
پس جواب داد: «برای چنین شخصی باید ردای پادشاه و اسب سلطنتی او را که با زیورآلات تزیین شده است بیاورند.
آنگاه یکی از امیران عالی رتبهٔ پادشاه آن ردا را به او بپوشاند و او را بر اسب پادشاه سوار کند و در شهر بگرداند و جار بزند: به شخص مورد عزت پادشاه اینچنین پاداش داده میشود.»
پادشاه به هامان فرمود: «ردا و اسب را هر چه زودتر آماده کن و هر چه گفتی با تمام جزئیاتش برای مردخای یهودی که در دربار خدمت میکند انجام بده.»
پس هامان ردای پادشاه را به مردخای پوشانید و او را بر اسب مخصوص پادشاه سوار کرد و در شهر گرداند و جار زد: «به شخص مورد عزت پادشاه اینچنین پاداش داده میشود.»
سپس مردخای به دربار بازگشت، ولی هامان با سرافکندگی زیاد به خانهاش شتافت
و موضوع را برای زن خود و همهٔ دوستانش تعریف کرد. زنش و دوستان خردمند او گفتند: «مردخای یک یهودی است و تو نمیتوانی در مقابلش بایستی. اگر وضع به این منوال ادامه یابد شکست تو حتمی است.»
در این گفتگو بودند که خواجهسرایان دربار به دنبال هامان آمدند تا او را فوری به ضیافت استر ببرند.
7
به این ترتیب پادشاه و هامان در مجلس ضیافت ملکه استر حاضر شدند.
موقع صرف شراب، باز پادشاه از استر پرسید: «استر، درخواست تو چیست؟ هر چه بخواهی به تو میدهم، حتی اگر نصف مملکتم باشد!»
استر جواب داد: «تقاضای من این است: اگر مورد لطف پادشاه قرار گرفتهام و اگر پادشاه صلاح بدانند، جان من و جان قوم مرا نجات دهند.
چون من و قوم من فروخته شدهایم تا قتل عام شویم. اگر فقط به غلامی و کنیزی فروخته میشدیم، من سکوت میکردم، زیرا با این موضوع پیش پا افتاده مزاحم پادشاه نمیشدم.»
خشایارشا از استر پرسید: «این شخص کیست که جرأت کرده چنین کاری کند؟ او کجاست؟»
استر جواب داد: «دشمن ما این هامان شرور است!» آنگاه هامان از ترس پادشاه و ملکه به لرزه افتاد.
پادشاه خشمگین شد و برخاسته به باغ قصر رفت. اما هامان که میدانست پادشاه او را مجازات خواهد کرد، به طرف استر رفت تا التماس کند که جانش را نجات دهد.
ولی درست در لحظهای که هامان خود را بر تختی که استر بر آن بود، میانداخت، پادشاه وارد اتاق شد. پس پادشاه فریاد برآورد: «آیا این مرد به هنگام حضور من در خانه، به ملکه دستدرازی میکند؟» تا این سخن از دهان پادشاه بیرون آمد، جلاد بالای سر هامان حاضر شد!
در این وقت حربونا، یکی از خواجهسرایان دربار به پادشاه گفت: «قربان، چوبه دار بیست و پنج متری در حیاط خانهٔ هامان آماده است! او این دار را برای مردخای که جان پادشاه را از سوء قصد نجات داد، ساخته است.» پادشاه دستور داد: «هامان را روی آن به دار آویزید!»
پس هامان را روی همان داری که برای مردخای بر پا کرده بود، به دار آویختند، و خشم پادشاه فرو نشست.
8
در همان روز خشایارشا تمام املاک هامان، دشمن یهود را به ملکه استر بخشید. سپس وقتی استر به پادشاه گفت که چه نسبتی با مُردخای دارد، پادشاه مردخای را به حضور پذیرفت
و انگشتر خود را که از هامان پس گرفته بود، درآورد و به مردخای داد. استر نیز املاک هامان را به دست مردخای سپرد.
استر بار دیگر نزد پادشاه رفت و خود را به پای او انداخته، با گریه درخواست نمود حکمی که هامان در مورد کشتار یهودیان داده بود، لغو شود.
پادشاه باز عصای سلطنتی خود را به سوی او دراز کرد. پس استر بلند شد و در حضور پادشاه ایستاد
و گفت: «پادشاها، تمنا دارم اگر صلاح میدانید و اگر مورد لطف شما قرار گرفتهام، فرمانی صادر کنید تا حکم هامان دربارهٔ قتل عام یهودیان سراسر مملکت، لغو شود.
من چگونه میتوانم قتل عام و نابودی قومم را ببینم؟»
آنگاه خشایارشا به ملکه استر و مردخای یهودی گفت: «من دستور دادم هامان را که میخواست شما یهودیان را نابود کند، به دار بیاویزند. همچنین املاک او را به ملکه استر بخشیدم.
اما حکمی را که به نام پادشاه صادر شده و با انگشتر او مهر شده باشد نمیتوان لغو کرد. ولی شما میتوانید به صلاح خود حکم دیگری به نام پادشاه برای یهودیان صادر کنید و آن را با انگشتر پادشاه مهر کنید.»
آن روز، بیست و سوم ماه سوم یعنی ماه سیوان بود. کاتبان دربار فوری احضار شدند و فرمانی را که مردخای صادر کرد، نوشتند. این فرمان خطاب به یهودیان، حاکمان، مقامات مملکتی و استانداران ۱۲۷ استان، از هند تا حبشه، بود و به خطها و زبانهای رایج مملکت و نیز به خط و زبان یهودیان نوشته شد.
مردخای فرمان را به نام خشایارشا نوشت و با انگشتر مخصوص پادشاه مهر کرد و به دست قاصدانی که بر اسبان تندرو پادشاه سوار بودند به همه جا فرستاد.
این فرمان پادشاه به یهودیان تمام شهرها اجازه میداد که برای دفاع از خود و خانوادههایشان متحد شوند و تمام بدخواهان خود را از هر قومی که باشند، بکشند و دارایی آنها را به غنیمت بگیرند.
روزی که برای این کار تعیین شد، همان روزی بود که برای قتل عام یهودیان در همۀ ولایتهای خشایارشای پادشاه در نظر گرفته شده بود، یعنی سیزدهم ماه دوازدهم که ماه اَدار باشد.
در ضمن، قرار شد این فرمان در همه جا اعلام شود تا یهودیان، خود را برای گرفتن انتقام از دشمنان خود آماده کنند.
پس این فرمان در شوش اعلام شد و قاصدان به فرمان پادشاه سوار بر اسبان تندرو آن را به سرعت به سراسر مملکت رساندند.
سپس مردخای لباس شاهانهای را که به رنگهای آبی و سفید بود پوشید و تاجی بزرگ از طلا بر سر گذاشت و ردایی ارغوانی از جنس کتان لطیف به دوش انداخت و از حضور پادشاه بیرون رفت. یهودیان به خاطر این موفقیت و احترامی که نصیب ایشان شده بود در تمام شوش به جشن و سرور پرداختند.
فرمان پادشاه به هر شهر و استانی که میرسید، یهودیان آنجا غرق شادی میشدند و جشن میگرفتند. در ضمن بسیاری از قومهای دیگر به دین یهود گرویدند، زیرا از ایشان میترسیدند.
9
روز سیزدهم ادار، یعنی روزی که قرار بود فرمان پادشاه به مرحلهٔ اجرا درآید، فرا رسید. در این روز، دشمنان یهود امیدوار بودند بر یهودیان غلبه یابند، اما قضیه برعکس شد و یهودیان بر دشمنان خود پیروز شدند.
در سراسر ولایتهای خشایارشای پادشاه، یهودیان در شهرهای خود جمع شدند تا به کسانی که قصد آزارشان را داشتند، حمله کنند. همه مردم از یهودیان میترسیدند و جرأت نمیکردند در برابرشان بایستند.
تمام حاکمان و استانداران، مقامات مملکتی و درباریان از ترس مردخای، به یهودیان کمک میکردند؛
زیرا مردخای از شخصیتهای برجستهٔ دربار شده بود و در سراسر مملکت، شهرت فراوان داشت و روز بروز بر قدرتش افزوده میشد.
به این ترتیب یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده، کشتند.
یهودیان در شهر شوش که پایتخت بود، ۵۰۰ نفر را کشتند.
ده پسر هامان، دشمن یهودیان، نیز جزو این کشتهشدگان بودند. اسامی آنها عبارت بود از: فرشنداتا، دلفون، اسفاتا، فوراتا، ادلیا، اریداتا، فرمشتا، اریسای، اریدای و ویزاتا. اما یهودیان اموال دشمنان را غارت نکردند.
در آن روز، آمار کشتهشدگان پایتخت به عرض پادشاه رسید.
سپس او ملکه استر را خواست و گفت: «یهودیان تنها در پایتخت ۵۰۰ نفر را که ده پسر هامان نیز جزو آنها بودند، کشتهاند، پس در سایر شهرهای مملکت چه کردهاند! آیا درخواست دیگری نیز داری؟ هر چه بخواهی به تو میدهم. بگو درخواست تو چیست.»
استر گفت: «پادشاها، اگر صلاح بدانید به یهودیان پایتخت اجازه دهید کاری را که امروز کردهاند، فردا هم ادامه دهند، و اجساد ده پسر هامان را نیز به دار بیاویزند.»
پادشاه با این درخواست استر هم موافقت کرد و فرمان او در شوش اعلام شد. اجساد پسران هامان نیز به دار آویخته شد.
پس روز بعد، باز یهودیان پایتخت جمع شدند و ۳۰۰ نفر دیگر را کشتند، ولی به مال کسی دستدرازی نکردند.
بقیهٔ یهودیان در سایر استانها نیز جمع شدند و از خود دفاع کردند. آنها ۷۵٬۰۰۰ نفر از دشمنان خود را کشتند و از شر آنها رهایی یافتند، ولی اموالشان را غارت نکردند.
این کار در روز سیزدهم ماه اَدار انجام گرفت و آنها روز بعد، یعنی چهاردهم ادار پیروزی خود را با شادی فراوان جشن گرفتند.
اما یهودیان شوش، روز پانزدهم ادار را جشن گرفتند، زیرا در روزهای سیزدهم و چهاردهم، دشمنان خود را میکشتند.
یهودیانِ روستاها به این مناسبت روز چهاردهم ادار را با شادی جشن میگیرند و به هم هدیه میدهند.
مردخای تمام این وقایع را نوشت و برای یهودیانی که در سراسر ولایتهای خشایارشای پادشاه بودند، چه دور و چه نزدیک، فرستاد
و از آنها خواست تا همه ساله روزهای چهاردهم و پانزدهم ادار را به مناسبت نجات یهود از چنگ دشمنانشان، جشن بگیرند و شادی نمایند، به یکدیگر هدیه بدهند و به فقیران کمک کنند، زیرا در چنین روزی بود که غمشان به شادی، و ماتمشان به شادکامی تبدیل شد.
قوم یهود پیشنهاد مردخای را پذیرفتند و از آن پس، همه ساله این روز را جشن گرفتند.
این روز به یهودیان یادآوری میکرد که هامان پسر همداتای اجاجی و دشمن یهود برای نابودی آنان قرعه (که به آن «پور» میگفتند) انداخته بود تا روز کشتارشان را تعیین کند؛
اما وقتی این خبر به گوش پادشاه رسید او فرمانی صادر کرد تا همان بلایی که هامان میخواست بر سر یهودیان بیاورد، بر سر خودش بیاید، پس هامان و پسرانش به دار کشیده شدند.
(این ایام «پوریم» نامیده میشود که از کلمه «پور» به معنی قرعه، گرفته شده است.) با توجه به نامهٔ مردخای و آنچه که اتفاق افتاده بود،
یهودیان این را به صورت رسم درآوردند که خود و فرزندانشان و تمام کسانی که به دین یهود میگروند این دو روز را هر ساله طبق دستور مردخای جشن بگیرند.
بنابراین، قرار بر این شد که یهودیان سراسر استانها و شهرها ایام پوریم را نسل اندر نسل همیشه به یاد آورند و آن را جشن بگیرند.
در ضمن، ملکه استر با تمام اقتداری که داشت نامهٔ مردخای یهودی را دربارهٔ برگزاری دائمی مراسم پوریم تأیید کرد.
علاوه بر این، نامههای تشویقآمیز دیگری به تمام یهودیان ۱۲۷ ولایت مملکت خشایارشا نوشته شد تا به موجب فرمان مردخای یهودی و ملکه استر، یهودیان و نسلهای آیندهشان ایام «پوریم» را همه ساله نگه دارند. یهودیان روزه و سوگواری این ایام را نیز به جا میآوردند.
به این ترتیب، مراسم ایام «پوریم» به فرمان استر تأیید شد و در تاریخ یهود ثبت گردید.
10
خشایارشا برای تمام مردم قلمرو پادشاهی خود که وسعتش تا سواحل دور دست میرسید، خَراج مقرر کرد.
قدرت و عظمت کارهای خشایارشا و نیز شرح کامل به قدرت رسیدن مردخای و مقامی که پادشاه به او بخشید، در کتاب «تاریخ پادشاهان ماد و پارس» نوشته شده است.
پس از خشایارشا، مردخای یهودی قدرتمندترین شخص مملکت بود. او برای تأمین رفاه و امنیت قوم خود هر چه از دستش برمیآمد، انجام میداد و یهودیان نیز او را دوست میداشتند و احترام زیادی برایش قائل بودند.
daniel
1
در سال سوم سلطنت یهویاقیم پادشاه یهوده، نِبوکَدنِصَّر پادشاه بابِل با سپاهیان خود به یروشلیم حمله کرد و آن را محاصره نمود. يهوه اجازه داد که او یهویاقیم را به اسارت گیرد و ظروف مقدّس خانهٔ خدا را غارت کند. او کسانی را که اسیر کرده بود با خود به معبد اللها خویش در بابِل برد و ظروف را در خزانهٔ معبد گذاشت.
نِبوکَدنِصَّر به وزیر دربار خود اشفناز دستور داد از میان شاهزادگان و اشرافزادگان یهودی اسیر شده، چند تن را انتخاب کند و زبان و علوم بابِلی را به آنان یاد دهد. این افراد میبایست جوانانی باشند بدون نقص عضو، خوشقیافه، با استعداد، تیزهوش و دانا، تا شایستگی خدمت در دربار را داشته باشند.
پادشاه مقرر داشت که در طول سه سال تعلیم و تربیت ایشان، هر روز از خوراکی که او میخورد و شرابی که او مینوشید به آنان بدهند و پس از پایان سه سال، آنها را به خدمت او بیاورند.
در بین افرادی که انتخاب شدند، چهار جوان از قبیلهٔ یهوده به اسامی دانیال، حننیا، میشائیل و عزریهو بودند،
که وزیر دربار نامهای جدید بابِلی به آنها داد. او دانیال را بلطشصر، حننیا را شدرک، میشائیل را میشک و عزریهو را عبدنغو نامید.
ولی دانیال تصمیم گرفت از خوراک و شرابی که از طرف پادشاه به ایشان داده میشد نخورد، زیرا باعث میگردید او نجس شود. پس، از وزیر دربار خواهش کرد غذای دیگری به او دهد.
هر چند خدا دانیال را در نظر وزیر دربار عزت و احترام بخشیده بود،
ولی او از تصمیم دانیال ترسید و گفت: «وقتی پادشاه که خوراک شما را تعیین کرده است، ببیند که شما از سایر جوانان هم سن خود لاغرتر و رنگپریدهتر هستید ممکن است دستور دهد سرم را از تن جدا کنند!»
دانیال این موضوع را با مأموری که وزیر دربار برای رسیدگی به وضع دانیال، حننیا، میشائیل و عزریهو گمارده بود در میان گذاشت
و پیشنهاد کرد برای امتحان، ده روز فقط حبوبات و آب به آنها بدهد،
و بعد از این مدت آنان را با جوانان دیگر که از خوراک پادشاه میخورند مقایسه کند و آنگاه در مورد خوراک آنها نظر دهد.
آن مأمور موافقت کرد و به مدت ده روز ایشان را امتحان نمود.
وقتی مهلت مقرر به سر رسید، دانیال و سه رفیق او از جوانان دیگر که از خوراک پادشاه میخوردند سالمتر و قویتر بودند.
پس مأمور وزیر دربار از آن به بعد به جای خوراک و شراب تعیین شده، به آنان حبوبات میداد.
يهوه به این چهار جوان چنان درک و فهمی بخشید که ایشان توانستند تمام علوم و حکمت آن زمان را بیاموزند. از این گذشته او به دانیال توانایی تعبیر خوابها و رؤیاها را نیز عطا فرمود.
وقتی مهلتی که پادشاه برای تعلیم و تربیت آن جوانان تعیین کرده بود به پایان رسید، وزیر دربار ایشان را به حضور پادشاه آورد.
نِبوکَدنِصَّر با هر یک از آنها گفتگو کرد. دانیال، حننیا، میشائیل و عزریهو از بقیه بهتر بودند؛ پس پادشاه ایشان را به خدمت گماشت.
پادشاه هر مسئلهای را که مطرح میکرد، حکمت و دانایی این چهار جوان را در پاسخ دادن به آن، ده مرتبه بیش از حکمت تمام جادوگران و منجمان آن دیار مییافت.
دانیال تا هنگام فتح بابِل به دست کوروش پادشاه، همچنان در دربار خدمت میکرد.
2
نِبوکَدنِصَّر در سال دوم سلطنتش خوابی دید. این خواب چنان او را مضطرب کرد که سراسیمه بیدار شد و نتوانست دوباره به خواب رود.
پس همهٔ منجمان، جادوگران، طالعبینان و رمالان خود را احضار کرد تا خوابش را تعبیر کنند. وقتی همه در حضورش ایستادند
گفت: «خوابی دیدهام که مرا مضطرب کرده، از شما میخواهم آن را برای من تعبیر کنید.»
آنها به زبان ارامی به پادشاه گفتند: «پادشاه تا به ابد زنده بماند! خوابتان را بگویید تا تعبیرش کنیم.»
ولی پادشاه جواب داد: «حکم من این است: اگر شما به من نگویید چه خوابی دیدهام و تعبیرش چیست، دستور میدهم شما را تکهتکه کنند و خانههایتان را خراب نمایند!
ولی اگر بگویید چه خوابی دیدهام و تعبیرش چیست، به شما پاداش و انعام میدهم و عزت و افتخار میبخشم. حال، بگویید چه خوابی دیدهام و تعبیرش چیست؟»
ایشان باز گفتند: «اگر شما خوابتان را برای ما تعریف نکنید چطور میتوانیم تعبیرش کنیم؟»
پادشاه جواب داد: «مطمئنم دنبال فرصت میگردید که از حکم من جان به در ببرید؛
ولی بدانید اگر خواب را نگویید حکم من در مورد شما اجرا خواهد شد. شما با هم تبانی کردهاید که به من دروغ بگویید به امید اینکه باگذشت زمان این موضوع فراموش شود. خواب مرا بگویید تا من هم مطمئن شوم تعبیری که میکنید درست است.»
حکیمان در جواب پادشاه گفتند: «در تمام دنیا کسی پیدا نمیشود که بتواند این خواستهٔ پادشاه را انجام دهد. تا به حال هیچ پادشاه یا حاکمی، از منجمان و جادوگران و طالعبینان خود چنین چیزی نخواسته است.
آنچه که پادشاه میخواهند ناممکن است. هیچکس جز اللهاان نمیتواند به شما بگوید چه خوابی دیدهاید. اللهاان هم با انسانها زندگی نمیکنند تا از ایشان کمک بگیریم.»
پادشاه وقتی این را شنید چنان خشمگین شد که فرمان قتل تمام حکیمان بابِل را صادر کرد.
دانیال و یارانش جزو کسانی بودند که میبایست کشته شوند.
اما دانیال نزد اریوک رئیس جلادان که مأمور اجرای فرمان بود، رفت و با حکمت و بصیرت در این باره با او سخن گفت. دانیال پرسید: «چرا پادشاه چنین فرمانی صادر کرده است؟» آنگاه اریوک تمام ماجرا را برای دانیال تعریف کرد.
پس دانیال به حضور پادشاه رفت و از او مهلت خواست تا خواب او را تعبیر کند.
سپس به خانه رفت و موضوع را با یاران خود حننیا، میشائیل و عزریهو در میان نهاد.
او از ایشان خواست که از اللها آسمانها درخواست نمایند تا بر ایشان رحم کند و نشان دهد که پادشاه چه خوابی دیده و تعبیرش چیست، مبادا با سایر حکیمان کشته شوند.
همان شب در رؤیا آن راز بر دانیال آشکار شد و او اللها آسمانها را ستایش نموده،
گفت: «بر نام خدا تا ابد سپاس باد! زیرا حکمت و توانایی از آن اوست،
وقتها و زمانها در دست اوست و اوست که پادشاهان را عزل و نصب میکند. اوست که به حکیمان، حکمت و به دانایان، دانایی میبخشد.
اوست که اسرار عمیق و نهان را آشکار میسازد. او نور است و آنچه را که در تاریکی مخفی است، میداند.
ای اللها اجدادم، از تو سپاسگزارم، زیرا به من حکمت و توانایی بخشیدهای و دعای ما را اجابت کرده، مرا از خواب پادشاه و معنی آن آگاه ساختهای.»
آنگاه دانیال نزد اریوک که از طرف پادشاه دستور داشت حکیمان بابِل را بکشد، رفت و گفت: «حکیمان بابِل را نکش. مرا نزد پادشاه ببر تا آنچه را میخواهد بداند به او بگویم.»
پس اریوک با عجله دانیال را به حضور پادشاه برد و گفت: «من یکی از اسیران یهودی را پیدا کردهام که میتواند خواب پادشاه را بگوید.»
پادشاه به دانیال گفت: «آیا تو میتوانی بگویی چه خوابی دیدهام و تعبیرش چیست؟»
دانیال جواب داد: «هیچ حکیم، منجم، جادوگر و طالعبینی نمیتواند این خواستهٔ پادشاه را به جا آورد.
ولی اللهای در آسمان هست که رازها را آشکار میسازد. او آنچه را که در آینده میباید اتفاق بیفتد، از پیش به پادشاه خبر داده است. خوابی که پادشاه دیده، این است:
«ای پادشاه، وقتی در خواب بودید، اللهای که رازها را آشکار میسازد شما را از آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد آگاه ساخت.
اما این خواب از آن جهت که از دیگران داناترم بر من آشکار نشد، بلکه از این نظر بر من آشکار شد تا پادشاه از تعبیر آن آگاه شوند.
«ای پادشاه، در خواب مجسمهٔ بزرگی را دیدید که بسیار درخشان و ترسناک بود.
سر این مجسمه از طلای خالص، سینه و بازوهایش از نقره، شکم و رانهایش از مفرغ،
ساقهایش از آهن، پاهایش قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود.
در همان حالی که به آن خیره شده بودید، سنگی بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و به پاهای آهنی و گلی آن مجسمه اصابت کرد و آنها را خرد نمود.
سپس مجسمه، که از طلا و نقره و مفرغ و گل و آهن بود، فرو ریخت و به شکل ذرات ریز درآمد و باد آنها را مانند کاه پراکنده کرد، به طوری که اثری از آن باقی نماند. اما سنگی که آن مجسمه را خرد کرده بود کوه بزرگی شد و تمام دنیا را در برگرفت.
«خواب این بود، اما حال تعبیر آن:
«ای پادشاه، شما شاه شاهان هستید، زیرا اللها آسمانها به شما سلطنت و قدرت و توانایی و شکوه بخشیده است.
او شما را بر تمام مردم جهان و حیوانات و پرندگان مسلط گردانیده است. سر طلایی آن مجسمه شما هستید.
اما وقتی سلطنت شما به پایان رسد، سلطنت دیگری روی کار خواهد آمد که ضعیفتر از سلطنت شما خواهد بود. پس از آن، سلطنت سومی که همان شکم مفرغین آن مجسمه باشد روی کار خواهد آمد و بر تمام دنیا سلطنت خواهد کرد.
پس از آن، سلطنت چهارم به ظهور خواهد رسید و همچون آهن قوی خواهد بود و همه چیز را در هم کوبیده خرد خواهد کرد.
همانطور که دیدید پاها و انگشتهای مجسمه قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود. این نشان میدهد که این سلطنت تقسیم خواهد شد و بعضی از قسمتهای آن مثل آهن قوی و بعضی مثل گل ضعیف خواهد بود.
مخلوط آهن و گل نشان میدهد که خانوادههای سلطنتی سعی خواهند کرد از راه وصلت، با یکدیگر متحد شوند، ولی همانطور که آهن با گل مخلوط نمیشود، آنها نیز متحد نخواهند شد.
«در دوران سلطنت آن پادشاهان، اللها آسمانها سلطنتی برقرار خواهد ساخت که هرگز از بین نخواهد رفت و کسی بر آن پیروز نخواهد شد، بلکه همهٔ آن سلطنتها را در هم کوبیده مغلوب خواهد ساخت و خودش تا ابد پایدار خواهد ماند.
این است معنی آن سنگی که بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و تمام آهن، مفرغ، گل، نقره و طلا را خرد کرد. به این وسیله اللها بزرگ آنچه را که در آینده اتفاق خواهد افتاد، به پادشاه نشان داده است. تعبیر خواب عین همین است که گفتم.»
آنگاه نِبوکَدنِصَّر در برابر دانیال خم شده او را تعظیم کرد و دستور داد برای او قربانی کنند و بخور بسوزانند.
پادشاه به دانیال گفت: «براستی اللها شما اللها اللهاان و يهوه پادشاهان و آشکار کنندهٔ اسرار است، چون او این راز را بر تو آشکار کرده است.»
سپس، پادشاه به دانیال مقام والایی داد و هدایای ارزندهٔ فراوانی به او بخشید و او را حاکم تمام بابِل و رئیس همهٔ حکیمان خود ساخت.
آنگاه پادشاه در پی درخواست دانیال، شدرک و میشک و عبدنغو را بر ادارهٔ امور مملکتی گماشت، اما خود دانیال در دربار نِبوکَدنِصَّر ماند.
3
نِبوکَدنِصَّر مجسمهای از طلا به بلندی سی متر و پهنای سه متر ساخت و آن را در دشت «دورا» در سرزمین بابِل بر پا نمود.
سپس به تمام امیران، حاکمان، والیان، قاضیان، خزانهداران، مشاوران، وکیلان و سایر مقامات مملکت پیغام فرستاد که برای تبرک نمودن مجسمهاش بیایند. وقتی همه آمدند و در برابر آن مجسمه ایستادند،
جارچی دربار با صدای بلند اعلام کرد: «ای مردمی که از نژادها، قومها و زبانهای گوناگون جمع شدهاید، به فرمان پادشاه
وقتی صدای کَرِنا و سُرنا و چنگ و بربط و سنتور و نی و هر نوع ساز دیگر را بشنوید، همه باید به خاک بیفتید و مجسمهٔ طلا را که نِبوکَدنِصَّر پادشاه بر پا کرده، سجده کنید.
هر که از این فرمان سرپیچی نماید، بیدرنگ به داخل کورهٔ آتش انداخته خواهد شد.»
پس وقتی آلات موسیقی نواخته شدند، همهٔ مردم، از هر قوم و نژاد و زبان که بودند به خاک افتادند و مجسمه را سجده کردند.
ولی عدهای از بابِلیان نزد پادشاه رفتند و علیه یهودیان، زبان به اعتراض گشوده، گفتند: «پادشاه تا به ابد زنده بماند!
فرمانی از پادشاه صادر شد که وقتی صدای کَرِنا و سُرنا و چنگ و بربط و سنتور و نی و هر نوع ساز دیگر شنیده شود، همه باید به خاک بیفتند و مجسمهٔ طلا را بپرستند،
و اگر کسی این کار را نکند، به داخل کورهٔ آتش انداخته شود.
چند یهودی به نامهای شدرک، میشک و عبدنغو، یعنی همان کسانی که بر ادارهٔ مملکتی بابِل گماشتهاید، از دستور پادشاه سرپیچی میکنند و حاضر نیستند اللهاان شما را بپرستند و مجسمهٔ طلا را که بر پا نمودهاید، سجده کنند.»
نِبوکَدنِصَّر بسیار غضبناک شد و دستور داد شدرک، میشک و عبدنغو را به حضورش بیاورند. وقتی آنها را آوردند
پادشاه از ایشان پرسید: «ای شدرک، میشک و عبدنغو آیا حقیقت دارد که نه اللهاان مرا میپرستید و نه مجسمهٔ طلا را که بر پا نمودهام؟
حال خود را آماده کنید تا وقتی صدای آلات موسیقی را میشنوید به خاک بیفتید و مجسمه را سجده کنید. اگر این کار را نکنید بیدرنگ به داخل کورهٔ آتش انداخته خواهید شد؛ آنگاه ببینم کدام اللهای میتواند شما را از دست من برهاند.»
شدرک، میشک و عبدنغو جواب دادند: «ای نِبوکَدنِصَّر، ما لازم نمیبینیم در این مورد به تو جواب بدهیم.
اگر به داخل کورهٔ آتش انداخته شویم، اللها ما که او را میپرستیم قادر است ما را نجات دهد. پس ای پادشاه، او ما را از دست تو خواهد رهانید.
ولی حتی اگر نرهاند، بدان که اللهاان و مجسمهٔ طلای تو را سجده نخواهیم کرد.»
نِبوکَدنِصَّر به شدت بر شدرک، میشک و عبدنغو غضبناک شد و دستور داد آتش کوره را هفت برابر بیشتر کنند
و چند نفر از قویترین سربازان خود را احضار کرد تا شدرک، میشک و عبدنغو را ببندند و در آتش بیندازند.
پس آنها را محکم بستند و به داخل کوره انداختند.
آتش کوره که به دستور پادشاه زیاد شده بود آنچنان شدید بود که سربازان مأمور اجرای حکم پادشاه را کشت!
به این ترتیب، شدرک و میشک و عبدنغو دست و پا بسته در میان شعلههای سوزان افتادند.
ناگهان نِبوکَدنِصَّر حیرتزده از جا برخاست و از مشاوران خود پرسید: «مگر ما سه نفر را در آتش نینداختیم؟» گفتند: «بلی، ای پادشاه، چنین است.»
نِبوکَدنِصَّر گفت: «ولی من چهار نفر را در آتش میبینم! دست و پای آنها باز است و در میان شعلههای آتش قدم میزنند و هیچ آسیبی به آنها نمیرسد! چهارمی شبیه اللهاان است!»
آنگاه نِبوکَدنِصَّر به دهانهٔ کورهٔ آتش نزدیک شد و فریاد زد: «ای شدرک، میشک، عبدنغو! ای خدمتگزاران اللها متعال، بیرون بیایید!» پس ایشان از میان آتش بیرون آمدند.
سپس امیران، حاکمان، والیان و مشاوران پادشاه دور ایشان جمع شدند و دیدند آتش به بدن آنها آسیبی نرسانیده، مویی از سرشان سوخته نشده، اثری از سوختگی روی لباسشان نیست و حتی بوی دود نیز نمیدهند!
آنگاه نِبوکَدنِصَّر گفت: «ستایش بر اللها شدرک، میشک و عبدنغو که فرشتهٔ خود را فرستاد تا خدمتگزاران خود را که به او توکل کرده بودند نجات دهد. آنها فرمان پادشاه را اطاعت نکردند و حاضر شدند بمیرند، ولی اللهای را جز اللها خود پرستش و بندگی نکنند.
«پس فرمان من این است: از هر نژاد و قوم و زبان، هر کس بر ضد اللها شدرک و میشک و عبدنغو سخنی بگوید، تکهتکه خواهد شد و خانهاش خراب خواهد گردید؛ زیرا هیچ اللهای مانند اللها ایشان نمیتواند اینچنین بندگانش را نجات بخشد.»
پادشاه به شدرک و میشک و عبدنغو مقام والاتری در سرزمین بابِل داد.
4
نِبوکَدنِصَّر پادشاه، این پیام را برای تمام قومهای دنیا که از نژادها و زبانهای گوناگون بودند، فرستاد: با درود فراوان!
میخواهم کارهای عجیبی را که اللها متعال در حق من کرده است برای شما بیان کنم.
کارهای او چقدر بزرگ و شگفتانگیز است. پادشاهی او جاودانی است و سلطنتش بیزوال!
من نِبوکَدنِصَّر در ناز و نعمت در قصر خود زندگی میکردم.
یک شب خوابی دیدم که مرا سخت به وحشت انداخت.
دستور دادم تمام حکیمان بابِل را احضار کنند تا خوابم را تعبیر نمایند.
وقتی همهٔ منجمان، جادوگران، فالگیران و طالعبینان آمدند، من خوابم را برای ایشان تعریف کردم، اما آنها نتوانستند آن را تعبیر کنند.
سرانجام دانیال مردی که نام اللها من بلطشصر بر او گذاشته شده و روح اللهاان مقدّس در اوست، به حضور من آمد و من خوابی را که دیده بودم برای او بازگو کرده، گفتم:
«ای بلطشصر، رئیس حکیمان، میدانم که روح اللهاان مقدّس در توست و دانستن هیچ رازی برای تو مشکل نیست. به من بگو معنی این خوابی که دیدهام چیست:
«درخت بسیار بلندی دیدم که در وسط زمین روییده بود. این درخت آنقدر بزرگ شد که سرش به آسمان رسید به طوری که همهٔ مردم دنیا میتوانستند آن را ببینند.
برگهایش تر و تازه و شاخههایش پر بار بود و میوهٔ کافی برای همهٔ مردم داشت. جانوران صحرایی زیر سایهاش آرمیده و پرندگان در میان شاخههایش پناه گرفته بودند و تمام مردم دنیا از میوهاش میخوردند.
«سپس، در خواب دیدم که فرشتهٔ مقدّسی از آسمان به زمین آمد
و با صدای بلند گفت: درخت را ببرید و شاخههایش را قطع کنید، میوه و برگهایش را به زمین بریزید تا حیوانات از زیر آن و پرندگان از روی شاخههایش بروند.
ولی کندهٔ درخت و ریشههای آن را در زمین باقی بگذارید و آن را با زنجیر آهنی و مفرغین ببندید و در میان سبزههای صحرا رها کنید. بگذارید شبنم آسمان او را تر کند و با حیوانات صحرا علف بخورد!
بگذارید برای هفت سال عقل انسانی او به عقل حیوانی تبدیل شود!
«این تصمیم بهوسیلۀ فرشتگان مقدّس اعلام شده است تا مردم جهان بدانند که دنیا در تسلط اللها متعال است و او حکومت بر ممالک دنیا را به هر که اراده کند میبخشد، حتی به حقیرترین آدمیان!
«ای بلطشصر، این بود خوابی که دیدم. حال به من بگو تعبیرش چیست. تمام حکیمان مملکت من از تعبیر این خواب عاجز ماندهاند، ولی تو میتوانی آن را تعبیر کنی زیرا روح اللهاان مقدّس در توست.»
آنگاه دانیال که به بلطشصر نیز معروف بود در فکر فرو رفت و مدتی مات و مبهوت ماند. سرانجام پادشاه به دانیال گفت: «بلطشصر، نترس؛ تعبیرش را بگو.» او جواب داد: «ای پادشاه، کاش آنچه در این خواب دیدهای برای دشمنانت اتفاق بیفتد، نه برای تو!
آن درختی که دیدی بزرگ شد و سرش به آسمان رسید به طوری که تمام دنیا توانستند آن را ببینند،
و برگهای تر و تازه و شاخههای پر بار و میوهٔ کافی برای همهٔ مردم داشت، و حیوانات صحرا زیر سایهاش آرمیده و پرندگان در میان شاخههایش پناه گرفته بودند،
ای پادشاه، آن درخت تویی، زیرا تو بسیار قوی و بزرگ شدهای و عظمت تو تا به آسمان و حکومت تو تا دورترین نقاط جهان رسیده است.
«سپس فرشتهٔ مقدّس را دیدی که از آسمان به زمین آمد و گفت: ”درخت را ببرید و از بین ببرید، ولی کنده و ریشههای آن را در زمین باقی بگذارید و آن را با زنجیر آهنی و مفرغین ببندید و در میان سبزههای صحرا رها کنید. بگذارید با شبنم آسمان تر شود و هفت سال با حیوانات صحرا علف بخورد.“
«ای پادشاه آنچه در این خواب دیدهای چیزی است که اللها متعال برای تو مقرر داشته است. تعبیر خواب چنین است:
تو از میان انسانها رانده خواهی شد و با حیوانات صحرا به سر خواهی برد و مانند گاو علف خواهی خورد و از شبنم آسمان تر خواهی شد. هفت سال به این ترتیب خواهد گذشت تا بدانی دنیا در تسلط اللها متعال است و او حکومت بر ممالک دنیا را به هر که اراده کند میبخشد.
اما چون گفته شد کنده و ریشهها در زمین باقی بماند، پس وقتی پی ببری که خدا بر زمین حکومت میکند، آنگاه دوباره بر تخت سلطنت خواهی نشست.
پس، ای پادشاه، به نصیحت من گوش کن. از گناه کردن دست بردار و هر چه راست و درست است انجام بده و به رنجدیدگان احسان کن تا شاید در امان بمانی.»
تمام این بلاها بر سر نِبوکَدنِصَّر پادشاه آمد.
دوازده ماه بعد از این خواب، یک روز هنگامی که بر پشت بام قصر خود در بابِل قدم میزد،
و در وصف بابِل گفت: «چه شهر بزرگ و زیبایی! من با قدرت خود این شهر را برای مقر سلطنتم بنا کردم تا شکوه و عظمت خود را به دنیا نشان دهم.»
سخنان او هنوز تمام نشده بود که صدایی از آسمان گفت: «ای نِبوکَدنِصَّر پادشاه، این پیام برای توست: قدرت سلطنت از تو گرفته میشود.
از میان انسانها رانده میشوی و با حیوانات صحرا به سر میبری و مانند گاو علف میخوری. هفت سال به این ترتیب میگذرد تا بدانی دنیا در تسلط اللها متعال است و او حکومت بر ممالک دنیا را به هر که اراده کند میبخشد.»
در همان ساعت این پیشگویی بر نبوکدنصر انجام شد. او از میان انسانها رانده شده، مانند گاو علف میخورد و بدنش با شبنم آسمان تر میشد. موهایش مثل پرهای عقاب دراز شد و ناخنهایش همچون چنگال پرندگان گردید.
در پایان هفت سال، من که نِبوکَدنِصَّر هستم وقتی سرم را بلند کردم و به آسمان چشم دوختم عقلم به من بازگشت. آنگاه اللها متعال را پرستش کردم و آن وجود ابدی را که سلطنت میکند و سلطنتش جاودانی است، ستایش نمودم.
تمام مردم دنیا در برابر او هیچ شمرده میشوند. او در میان قدرتهای آسمانی و در بین آدمیان خاکی آنچه میخواهد میکند. هیچکس نمیتواند مانع او شود و یا او را مورد بازخواست قرار دهد.
وقتی عقلم به سرم بازگشت، شکوه و عظمت سلطنت خود را باز یافتم. مشاوران و امیرانم نزد من بازگشتند و من بر تخت سلطنت نشستم و عظمتم بیشتر از پیش شد.
اکنون من، نِبوکَدنِصَّر، فرمانروای آسمانها را که تمام اعمالش درست و بر حق است حمد و سپاس میگویم و نام او را به بزرگی یاد میکنم. او قادر است آنانی را که متکبرند، پست و خوار سازد.
5
یک شب بلشصر پادشاه ضیافت بزرگی ترتیب داد و هزار نفر از بزرگان مملکت را به بادهنوشی دعوت کرد.
وقتی بلشصر سرگرم شرابخواری بود، دستور داد که جامهای طلا و نقره را که جدش نِبوکَدنِصَّر از خانهٔ خدا در یروشلیم به بابِل آورده بود، بیاورند. وقتی آنها را آوردند، پادشاه و بزرگان و زنان و کنیزان پادشاه در آنها شراب نوشیدند و بتهای خود را که از طلا و نقره، مفرغ و آهن، چوب و سنگ ساخته شده بود، پرستش کردند.
اما در حالی که غرق عیش و نوش بودند، ناگهان انگشتهای دست انسانی بیرون آمده شروع کرد به نوشتن روی دیواری که در مقابل چراغدان بود. پادشاه با چشمان خود دید که آن انگشتها مینوشتند
و از ترس رنگش پرید و چنان وحشتزده شد که زانوهایش به هم میخورد و نمیتوانست روی پاهایش بایستد.
سپس، فریاد زد: «جادوگران، طالعبینان و منجمان را بیاورید! هر که بتواند نوشتهٔ روی دیوار را بخواند و معنیاش را به من بگوید، لباس ارغوانی سلطنتی را به او میپوشانم، طوق طلا را به گردنش میاندازم و او شخص سوم مملکت خواهد شد.»
اما وقتی حکیمان آمدند، هیچکدام نتوانستند نوشتهٔ روی دیوار را بخوانند و معنیاش را بگویند.
ترس و وحشت پادشاه بیشتر شد! بزرگان نیز به وحشت افتاده بودند.
اما وقتی ملکهٔ مادر از جریان باخبر شد، با شتاب خود را به تالار ضیافت رساند و به بلشصر گفت: «پادشاه تا به ابد زنده بماند! ترسان و مضطرب نباش.
در مملکت تو مردی وجود دارد که روح اللهاان مقدّس در اوست. در زمان جدت، نِبوکَدنِصَّر، او نشان داد که از بصیرت و دانایی و حکمت اللهای برخوردار است و جدت او را به ریاست منجمان و جادوگران و طالعبینان و رمالان منصوب کرد.
این شخص دانیال است که پادشاه او را بلطشصر نامیده بود. او را احضار کن، زیرا او مرد حکیم و دانایی است و میتواند خوابها را تعبیر کند، اسرار را کشف نماید و مسائل دشوار را حل کند. او معنی نوشتهٔ روی دیوار را به تو خواهد گفت.»
پس دانیال را به حضور پادشاه آوردند. پادشاه از او پرسید: «آیا تو همان دانیال از اسرای یهودی هستی که نِبوکَدنِصَّر پادشاه از سرزمین یهوده به اینجا آورد؟
شنیدهام روح اللهاان در توست و شخصی هستی پر از حکمت و بصیرت و دانایی.
حکیمان و منجمان من سعی کردند آن نوشتهٔ روی دیوار را بخوانند و معنیاش را به من بگویند، ولی نتوانستند.
دربارهٔ تو شنیدهام که میتوانی اسرار را کشف نمایی و مسائل مشکل را حل کنی. اگر بتوانی این نوشته را بخوانی و معنی آن را به من بگویی، به تو لباس ارغوانی سلطنتی را میپوشانم، طوق طلا را به گردنت میاندازم و تو را شخص سوم مملکت میگردانم.»
دانیال جواب داد: «این انعامها را برای خود نگاه دار یا به شخص دیگری بده؛ ولی من آن نوشته را خواهم خواند و معنیاش را به تو خواهم گفت.
ای پادشاه، اللها متعال به جدت نِبوکَدنِصَّر، سلطنت و عظمت و افتخار بخشید.
چنان عظمتی به او داد که مردم از هر قوم و نژاد و زبان از او میترسیدند. هر که را میخواست میکشت و هر که را میخواست زنده نگاه میداشت؛ هر که را میخواست سرافراز میگرداند و هر که را میخواست پست میساخت.
اما او مستبد و متکبر و مغرور شد، پس خدا او را از سلطنت برکنار کرد و شکوه و جلالش را از او گرفت.
از میان انسانها رانده شد و عقل انسانی او به عقل حیوانی تبدیل گشت. با گورخران به سر میبرد و مثل گاو علف میخورد و بدنش از شبنم آسمان تر میشد تا سرانجام فهمید که دنیا در تسلط اللها متعال است و او حکومت بر ممالک دنیا را به هر که اراده کند، میبخشد.
«اما تو ای بلشصر که بر تخت نِبوکَدنِصَّر نشستهای، با اینکه این چیزها را میدانستی، ولی فروتن نشدی.
تو به يهوه آسمانها بیحرمتی کردی و جامهای خانهٔ او را به اینجا آورده، با بزرگان و زنان و کنیزانت در آنها شراب نوشیدی و بتهای خود را که از طلا و نقره، مفرغ و آهن، چوب و سنگ ساخته شدهاند که نه میبینند و نه میشنوند و نه چیزی میفهمند، پرستش کردی؛ ولی آن خدا را که زندگی و سرنوشتت در دست اوست تمجید ننمودی.
پس خدا آن دست را فرستاد تا این پیام را بنویسد: منا، منا، ثقیل، فرسین.
معنی این نوشته چنین است: منا یعنی ”شمرده شده“. خدا روزهای سلطنت تو را شمرده است و دورهٔ آن به سر رسیده است.
ثقیل یعنی ”وزن شده“. خدا تو را در ترازوی خود وزن کرده و تو را ناقص یافته است.
فرسین یعنی ”تقسیم شده“. مملکت تو تقسیم میشود و به مادها و پارسها داده خواهد شد.»
پس به فرمان بلشصر، لباس ارغوانی سلطنتی را به دانیال پوشانیدند، طوق طلا را به گردنش انداختند و اعلان کردند که شخص سوم مملکت است.
همان شب بلشصر، پادشاه بابِل کشته شد
و داریوش مادی که در آن وقت شصت و دو ساله بود بر تخت سلطنت نشست.
6
داریوش صد و بیست حاکم بر تمام مملکت گماشت تا آن را اداره کنند،
و سه وزیر نیز منصوب نمود تا بر کار حاکمان نظارت کرده، از منافع پادشاه حفاظت نمایند.
طولی نکشید که دانیال به دلیل دانایی خاصی که داشت نشان داد که از سایر وزیران و حاکمان باکفایتتر است. پس پادشاه تصمیم گرفت ادارهٔ امور مملکت را به دست او بسپارد.
این امر باعث شد که سایر وزیران و حاکمان به دانیال حسادت کنند. ایشان سعی کردند در کار او ایراد و اشتباهی پیدا کنند، ولی موفق نشدند؛ زیرا دانیال در ادارهٔ امور مملکت درستکار بود و هیچ خطا و اشتباهی از او سر نمیزد.
سرانجام به یکدیگر گفتند: «ما هرگز نمیتوانیم ایرادی برای متهم ساختن او پیدا کنیم. فقط بهوسیله مذهبش میتوانیم او را به دام افکنیم.»
آنها نزد پادشاه رفتند و گفتند: «داریوش پادشاه تا ابد زنده بماند!
ما وزیران، امیران، حاکمان، والیان و مشاوران، پیشنهاد میکنیم قانونی وضع کنید و دستور اکید بدهید که مدت سی روز هر کس درخواستی دارد تنها از پادشاه بطلبد و اگر کسی آن را از خدا یا انسان دیگری بطلبد در چاه شیران انداخته شود.
ای پادشاه، درخواست میکنیم این فرمان را امضا کنید تا همچون قانون مادها و پارسها لازمالاجرا و تغییرناپذیر شود.»
پس داریوش پادشاه این فرمان را نوشت و امضا کرد.
وقتی دانیال از صدور فرمان پادشاه آگاهی یافت رهسپار خانهاش شد. هنگامی که به خانه رسید به بالاخانه رفت و پنجرهها را که رو به یروشلیم بود، باز کرد و زانو زده دعا نمود. او مطابق معمول روزی سه بار نزد اللها خود دعا میکرد و او را پرستش مینمود.
وقتی دشمنان دانیال او را در حال دعا و درخواست حاجت از خدا دیدند،
همه با هم نزد پادشاه رفتند و گفتند: «ای پادشاه، آیا فرمانی امضا نفرمودید که تا سی روز کسی نباید درخواست خود را از اللهای یا انسانی، غیر از پادشاه، بطلبد و اگر کسی از این فرمان سرپیچی کند، در چاه شیران انداخته شود؟» پادشاه جواب داد: «آری، این فرمان همچون فرمان مادها و پارسها لازمالاجرا و تغییرناپذیر است.»
آنگاه به پادشاه گفتند: «این دانیال که یکی از اسیران یهودی است روزی سه مرتبه دعا میکند و به پادشاه و فرمانی که صادر شده اعتنا نمینماید.»
وقتی پادشاه این را شنید از اینکه چنین فرمانی صادر کرده، سخت ناراحت شد و تصمیم گرفت دانیال را نجات دهد. پس تا غروب در این فکر بود که راهی برای نجات دانیال بیابد.
آن اشخاص به هنگام غروب دوباره نزد پادشاه بازگشتند و گفتند: «ای پادشاه، همانطور که میدانید، طبق قانون مادها و پارسها، فرمان پادشاه غیرقابل تغییر است.»
پس سرانجام پادشاه دستور داد دانیال را بگیرند و در چاه شیران بیندازند. او به دانیال گفت: «اللها تو که همیشه او را عبادت میکنی تو را برهاند.» سپس او را به چاه شیران انداختند.
سنگی نیز آوردند و بر دهانهٔ چاه گذاشتند. پادشاه با انگشتر خود و انگشترهای امیران خویش آن را مهر کرد تا کسی نتواند دانیال را نجات دهد.
سپس به کاخ سلطنتی بازگشت و بدون اینکه لب به غذا بزند یا در بزم شرکت کند تا صبح بیدار ماند.
روز بعد، صبح خیلی زود برخاست و با عجله به سر چاه رفت،
و با صدایی اندوهگین گفت: «ای دانیال، خدمتگزار اللها زنده، آیا اللهات که همیشه او را عبادت میکردی توانست تو را از چنگال شیران نجات دهد؟»
آنگاه صدای دانیال به گوش پادشاه رسید: «پادشاه تا ابد زنده بماند!
آری، اللها من فرشتهٔ خود را فرستاد و دهان شیران را بست تا به من آسیبی نرسانند، چون من در حضور خدا بیتقصیرم و نسبت به تو نیز خطایی نکردهام.»
پادشاه بینهایت شاد شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون آورند. وقتی دانیال را از چاه بیرون آوردند هیچ آسیبی ندیده بود، زیرا به اللها خود توکل کرده بود.
آنگاه به دستور پادشاه افرادی را که دانیال را متهم کرده بودند، آوردند و ایشان را با زنان و فرزندانشان به چاه شیران انداختند. آنان هنوز به ته چاه نرسیده بودند که شیران پارهپارهشان کردند!
سپس داریوش پادشاه، این پیام را به تمام قومهای دنیا که از نژادها و زبانهای گوناگون بودند، نوشت: «با درود فراوان! «بدین وسیله فرمان میدهم که هر کس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد، باید از اللها دانیال بترسد و به او احترام بگذارد؛ زیرا او اللها زنده و جاودان است و سلطنتش بیزوال و بیپایان میباشد.
اوست که نجات میبخشد و میرهاند. او معجزات و کارهای شگفتانگیز در آسمان و زمین انجام میدهد. اوست که دانیال را از چنگ شیران نجات داد.»
به این ترتیب دانیال در دوران سلطنت داریوش و کوروش پارسی، موفق و کامیاب بود.
7
در سال اول سلطنت بلشصر پادشاه بابِل، یک شب دانیال خوابی دید و آن را نوشت. این است شرح خواب او:
من، دانیال، در خواب دریای پهناوری دیدم که در اثر وزش باد از هر سو، متلاطم شد.
سپس چهار وحش بزرگ از دریا بیرون آمدند. هر کدام از آنها با دیگری تفاوت داشت.
اولی شبیه شیر بود، اما بالهای عقاب داشت! وقتی به آن خیره شده بودم بالهایش کنده شد و دیگر نتوانست پرواز کند و مانند انسان روی دو پایش بر زمین ایستاد و عقل انسان به او داده شد.
وحش دوم شبیه خرس بود و روی پاهایش ایستاد و آمادهٔ حمله شد. در میان دندانهایش سه دنده دیدم و صدایی شنیدم که به آن وحش میگفت: «برخیز و هر چه میتوانی گوشت بخور!»
سومین وحش شبیه پلنگ بود. او بر پشتش چهار بال مثل بالهای پرندگان داشت و دارای چهار سر بود! به این وحش اقتدار و تسلط بر مردم داده شد.
سپس در خواب وحش چهارم را دیدم که بسیار هولناک و نیرومند بود. این وحش قربانیان خود را با دندانهای بزرگ و آهنینش پارهپاره کرد و بقیه را زیر پاهایش له نمود. این وحش از سه وحش دیگر متفاوت بود و ده شاخ داشت.
وقتی به شاخهایش خیره شده بودم، ناگهان یک شاخ کوچک دیگر از میان آنها ظاهر شد و سه تا از شاخهای اول از ریشه کنده شدند. این شاخ کوچک چشمانی چون چشم انسان داشت و از دهانش سخنان تکبرآمیز بیرون میآمد.
آنگاه تختهایی دیدم که برای داوری برقرار شد و «قدیم الایام» بر تخت خود نشست. لباس او همچون برف، سفید و موی سرش مانند پشم، خالص بود. تخت او شعلهور بود و بر چرخهای آتشین قرار داشت.
رودخانهای از آتش در برابرش جریان داشت. هزاران نفر او را خدمت میکردند و میلیونها نفر در حضورش ایستاده بودند. آنگاه دفترها برای داوری گشوده شد.
سپس آن وحش چهارم را دیدم که کشته شد و بدنش در آتش سوزانده شد، زیرا شاخی که او داشت سخنان تکبرآمیز میگفت.
قدرت سلطنت سه وحش دیگر نیز از ایشان گرفته شد، ولی اجازه داده شد مدتی همچنان زنده بمانند.
آنگاه در رویاهای شبانه خود دیدم کسی مانند پسر انسان با ابرهای آسمان میآمد. او نزد «قدیم الایام» رسید و به حضور وی آورده شد.
و اقتدار و جلال و قدرت سلطنت به او داده شد تا همهٔ قومها از هر زبان و نژاد او را خدمت کنند. قدرت او ابدی و سلطنتش بیزوال است.
من، دانیال، از تمام آنچه دیده بودم گیج و مضطرب شدم.
پس به یکی از کسانی که کنار تخت ایستاده بود نزدیک شده، معنی این رؤیا را از او پرسیدم و او نیز آن را اینچنین شرح داد:
«این چهار وحش بزرگ، چهار پادشاه هستند که بر زمین سلطنت خواهند کرد.
ولی سرانجام برگزیدگان اللها متعال قدرت سلطنت را به دست خواهند گرفت، و تا ابدالاباد حکومت خواهند کرد.»
سپس دربارهٔ وحش چهارم که از سه وحش دیگر متفاوت بود سؤال کردم، آنکه هولناک بود و با دندانهای آهنین و چنگالهای مفرغین، قربانیان خود را پارهپاره میکرد و بقیه را زیر پاهایش له مینمود.
همچنین دربارهٔ آن ده شاخ و شاخ کوچکی که بعد برآمد و نیز دربارۀ سه تا از آن ده شاخ که از ریشه کنده شد، سؤال کردم، یعنی شاخی که چشم داشت و از دهانش سخنان تکبرآمیز بیرون میآمد و از شاخهای دیگر بلندتر بود؛
چون دیده بودم که این شاخ با برگزیدگان خدا جنگ کرده، بر آنها پیروز شد،
تا اینکه «قدیم الایام» آمد و داوری را آغاز کرده، از برگزیدگان اللها متعال حمایت نمود و زمانی رسید که قدرت سلطنت به ایشان واگذار شد.
او به من گفت: «وحش چهارم، سلطنت چهارم است که بر زمین ظهور خواهد کرد. این سلطنت از سلطنتهای دیگر متفاوت خواهد بود و تمام مردم دنیا را پارهپاره کرده زیر پاهایش له خواهد نمود.
ده شاخ او ده پادشاه هستند که از این سلطنت به قدرت میرسند. سپس پادشاهی دیگر روی کار خواهد آمد که با سه پادشاه پیشین فرق خواهد داشت و آنها را سرکوب خواهد کرد.
او بر ضد اللها متعال سخن خواهد گفت و بر برگزیدگان او ظلم خواهد کرد و خواهد کوشید تمام قوانین و اعیاد مذهبی را دگرگون سازد. برگزیدگان خدا به مدت سه سال و نیم در زیر سلطه او خواهند بود.
«اما پس از آن، داوری آغاز خواهد شد و قدرت سلطنت این پادشاه از او گرفته شده به کلی از بین خواهد رفت.
آنگاه قدرت و عظمت تمام سلطنتهای دنیا به برگزیدگان اللها متعال واگذار خواهد شد. سلطنت اللها متعال سلطنتی جاودانی خواهد بود و تمام پادشاهان جهان او را عبادت و اطاعت خواهند کرد.»
این بود خوابی که دیدم. وقتی بیدار شدم، بسیار آشفته بودم و از ترس رنگم پریده بود، اما خوابم را برای کسی تعریف نکردم.
8
در سال سوم سلطنت بلشصر، خوابی دیگر دیدم.
در خواب دیدم که در شهر سلطنتی شوش واقع در استان عیلام، در کنار رودخانهٔ اولای ایستاده بودم.
وقتی به اطراف نگاه میکردم، یک قوچ دیدم که دو شاخ بلند داشت و کنار رودخانه ایستاده بود. سپس دیدم یکی از این شاخها رشد کرد و از شاخ دیگر بلندتر شد.
این قوچ به سوی مغرب، شمال و جنوب شاخ میزد و هیچ جانداری نمیتوانست با او مقابله کند یا از چنگش جان به در برد. او هر طور میخواست عمل میکرد و بزرگ میشد.
در حالی که دربارهٔ آنچه دیده بودم فکر میکردم، ناگهان یک بز نر از غرب ظاهر شد. او آنقدر سریع میدوید که موقع دویدن پاهایش به زمین نمیرسید. این بز که یک شاخ بلند در وسط چشمانش داشت
با تمام قدرت به طرف آن قوچ دو شاخ دوید.
سپس با غضب بر قوچ حمله برد و دو شاخش را شکست و او را که یارای برابری نداشت به زمین کوبید و پایمال کرد، و کسی نبود او را از دستش نجات دهد.
بز نر بسیار بزرگ شد، ولی در حالی که در اوج قدرت بود ناگهان شاخش شکست و به جای آن چهار شاخ بلند در چهار جهت مختلف درآمد.
از یکی از این شاخها، شاخ کوچکی درآمد و طولی نکشید که رو به جنوب و مشرق و به طرف سرزمین زیبای یسرال رشد کرد و
آنقدر قوی شد که بر ضد قوای آسمانی برخاست و بعضی از ستارگان را به زمین ریخت و پایمال کرد.
او حتی بر ضد «فرماندهٔ قوای آسمانی» قیام کرده، مانع تقدیم قربانیهای روزانه به او شد و خانهٔ مقدّس او را ویران ساخت.
به خاطر گناه قوم به او اجازه داده شد قوی شود و مانع تقدیم قربانیهای روزانه گردد. آن شاخ هر چه خواست انجام داد و حقیقت و عدالت را پایمال کرد.
سپس شنیدم که دو فرشتهٔ مقدّس با هم گفتگو میکردند. یکی از آنها از دیگری پرسید: «تا به کی این وضع ادامه پیدا خواهد کرد؟ تا به کی قربانیهای روزانه تقدیم نخواهند شد؟ تا به کی عصیان باعث ویرانی خواهد شد؟ تا به کی معبد و قوای آسمانی پایمال خواهند شد؟»
شنیدم که فرشتهٔ دیگر جواب داد: «هزار و صد و پنجاه روز طول خواهد کشید و در این مدت قربانیهای روزانهٔ صبح و عصر تقدیم نخواهند شد. سپس معبد دوباره احیا خواهد گردید.»
وقتی سعی میکردم معنی این خواب را بفهمم، ناگهان وجودی شبیه انسان در برابر من ایستاد،
و صدایی از آن سوی رودخانهٔ اولای شنیدم که گفت: «ای جبرائیل، معنی این خواب را به دانیال بگو.»
پس جبرائیل به طرف من آمد و من وحشت کردم و رو به زمین افتادم. او به من گفت: «ای انسان خاکی بدان که آنچه دیدی مربوط به زمان آخر است.»
در حالی که او سخن میگفت من بیهوش بر زمین افتادم. ولی او مرا گرفت و بلند کرد
و گفت: «آمدهام تا به تو بگویم در اواخرِغضب خدا چه خواهد شد. آنچه دیدی مربوط به زمان تعیین شده در آخر است.
«آن قوچ دو شاخ را که دیدی، پادشاهی ماد و پارس است.
آن بز نر، پادشاهی یونان است و شاخ بلندی که در وسط دو چشمش بود، اولین پادشاه آن مملکت میباشد.
آن شاخی که دیدی شکست و چهار شاخ دیگر به جایش درآمد، به این مفهوم است که حکومت یونان چهار قسمت خواهد شد و هر قسمت پادشاهی خواهد داشت، ولی هیچکدام به اندازهٔ پادشاه اول بزرگ نخواهند بود.
«در پایان سلطنت آنها، وقتی شرارت آنها از حد بگذرد، پادشاه دیگری به قدرت خواهد رسید که بسیار ظالم و مکار خواهد بود.
او قدرت زیادی کسب خواهد کرد، ولی نه با توانایی خودش. او عامل تباهی و خرابی خواهد بود و هر طور بخواهد عمل خواهد نمود و دست به کشتار قدرتمندان و قوم مقدّس خدا خواهد زد.
با مهارت، نقشههای حیلهگرانهٔ خود را عملی خواهد کرد و با یک حملهٔ غافلگیر کننده عدهٔ زیادی را از بین خواهد برد. آنقدر مغرور خواهد شد که بر ضد ”سرور سروران“ خواهد برخاست، ولی سرانجام نابود خواهد گردید اما نه با قدرت بشری.
«خوابی را نیز که دربارهٔ قربانیهای روزانهٔ صبح و عصر دیدی به وقوع خواهد پیوست. ولی تو این خواب را مخفی نگه دار، زیرا در آیندهٔ بسیار دور واقع خواهد شد.»
آنگاه من چند روزی ضعیف و بیمار شدم. سپس برخاستم و طبق معمول به کارهایی که پادشاه به من سپرده بود، مشغول شدم. ولی رؤیایی که دیده بودم فکر مرا مشغول کرده بود، زیرا درک آن مشکل بود.
9
در نخستین سال داریوش مادی (پسر خشایارشا) که بر بابِلیها حکومت میکرد،
بله، در نخستین سال سلطنت او، من، دانیال، با خواندن کتب مقدّس متوجۀ کلام يهوه به ارمیای نبی شدم که فرموده بود ویرانی یروشلیم هفتاد سال طول خواهد کشید.
پس دست دعا و التماس به سوی يهوه دراز کردم و روزه گرفتم، پلاس پوشیدم و خاکستر بر سرم ریختم
و در دعا اعتراف کرده، گفتم: «ای يهوه، تو اللها بزرگ و مهیب هستی. تو همیشه به وعدههایت وفا میکنی و به کسانی که تو را دوست دارند و اوامر تو را اطاعت میکنند، رحمت مینمایی.
ولی ما گناه کرده و مرتکب شرارت شدهایم، ما سرکش و خطاکاریم و از دستورهای تو سرپیچی نمودهایم.
به سخنان انبیا که خدمتگزاران تو بودند و پیام تو را به پادشاهان و بزرگان و اجداد و افراد قوم ما رساندند، گوش ندادهایم.
«ای يهوه، عدالت از آن توست و شرمندگی از آن ما، ما که از اهالی یهوده و یروشلیم و تمام یسرال هستیم و به سبب خیانتی که به تو کردهایم، در سرزمینهای دور و نزدیک پراکنده شدهایم.
آری، ای يهوه، ما و پادشاهان و بزرگان و اجداد ما رسوا شدهایم زیرا به تو گناه کردهایم.
اما تو بخشنده و مهربان هستی و کسانی را که به تو گناه کردهاند میبخشی.
ای يهوه، ای اللها ما، ما از تو سرپیچی کردهایم و قوانین تو را که بهوسیلۀ انبیایت به ما دادهای، زیر پا گذاشتهایم.
تمام بنییسرال از احکام تو سرپیچی کرده، از تو برگشتهاند و به صدایت گوش ندادهاند. همهٔ ما به تو گناه کردهایم و به همین سبب لعنتهایی که در کتاب تورات خدمتگزارت موسی نوشته شده، بر سر ما آمده است.
هر چه درباره ما و رهبرانمان گفته بودی به وقوع پیوسته است. آن بلای عظیمی که در یروشلیم بر سر ما آمد در هیچ جای دنیا دیده نشده است.
این بلا طبق آنچه در تورات موسی نوشته شده بر سر ما آمد، ولی با وجود این باز نخواستیم از گناهانمان دست بکشیم و آنچه را درست است به جا آوریم تا تو از ما راضی شوی.
بنابراین، تو که مراقب کارهای ما بودی ما را تنبیه کردی زیرا تو ای يهوه، اللها ما، همیشه عادلانه عمل میکنی؛ با وجود این ما به تو گوش فرا ندادیم.
«ای يهوه، اللها ما، تو با قدرتت قوم خود را از مصر بیرون آوردی، و نام تو در میان قومها معروف شد چنانکه امروز میبینیم. هر چند ما گناه کردهایم و پر از شرارت هستیم،
ولی ای يهوه، التماس میکنم به خاطر امانتت، خشم و غضبت را از شهر مقدّست یروشلیم برگردانی، زیرا قوم تو و شهر تو به سبب گناهان ما و شرارت اجداد ما مورد تمسخر همسایگان واقع گردیدهاند.
«ای اللها ما، دعای خدمتگزار خود را بشنو! به التماس من توجه فرما! به خاطر يهوهیت بر خانهٔ مقدّست که ویران شده نظر لطف بینداز!
ای اللها من، گوش بده و دعای ما را بشنو. چشمانت را باز کن و خرابی شهری را که نام تو بر آن است، ببین. ما به سبب شایستگی خود از تو درخواست کمک نمیکنیم، بلکه به خاطر رحمت عظیم تو!
«ای يهوه، دعای ما را بشنو و گناهان ما را ببخش. ای يهوه، به درخواست ما گوش بده و عمل نما و به خاطر خودت، ای اللها من، تأخیر نکن، زیرا نام تو بر این قوم و بر این شهر میباشد.»
زمانی که مشغول دعا بودم و به گناهان خود و گناهان قوم خود یسرال اعتراف میکردم و از يهوه، اللهام برای شهر مقدّسش یروشلیم التماس مینمودم،
جبرائیل که او را در خواب قبلی دیده بودم، با سرعت پرواز کرد و هنگام قربانی عصر نزد من رسید
و به من گفت: «دانیال، من آمدهام به تو فهم ببخشم تا بتوانی این اسرار را بفهمی.
همان لحظه که مشغول دعا شدی، جواب دعای تو داده شد و من آمدهام تو را از آن آگاه سازم، زیرا خدا تو را بسیار دوست دارد. پس، حال، دقت کن تا آنچه را که دربارهٔ خوابت میگویم، بفهمی.
«به امر خدا برای قوم تو و شهر مقدّس تو هفتاد ”هفته“ طول خواهد کشید تا طبق پیشگویی انبیا فساد و شرارت از بین برود، کفاره گناهان داده شود، عدالت جاودانی برقرار گردد و قدسالاقداس دوباره تقدیس شود.
بدان و آگاه باش که از زمان صدور فرمان بازسازی یروشلیم تا ظهور مسیح رهبر، هفت ”هفته“ و شصت و دو ”هفته“ طول خواهد کشید و با وجود اوضاع بحرانی، یروشلیم با کوچهها و حصارهایش بازسازی خواهد شد.
«پس از آن دورهٔ شصت و دو ”هفته“، مسیح کشته خواهد شد، اما نه برای خودش. سپس پادشاهی همراه سپاهیانش به یروشلیم و معبد حمله برده، آنها را خراب خواهد کرد. آخر زمان مانند طوفان فرا خواهد رسید و جنگ و خرابیها را که مقرر شده، با خود خواهد آورد.
این پادشاه با اشخاص زیادی پیمان یک ”هفتهای“ میبندد، ولی وقتی نصف این مدت گذشته باشد، مانع تقدیم قربانیها و هدایا خواهد شد. سپس این خرابکار، خانهٔ خدا را آلوده خواهد ساخت، ولی سرانجام آنچه برای او مقرر شده بر سرش خواهد آمد.»
10
در سال سوم سلطنت کوروش، پادشاه پارس، دانیال که به او بلطشصر هم میگفتند، رؤیایی دیگر دید و تعبیر آن به او آشکار شد. این رؤیا دربارهٔ یک جنگ بزرگ بود که در آینده به وقوع میپیوست.
در آن روزها من، دانیال، سه هفتهٔ تمام در ماتم بودم.
در این مدت نه خوراک کافی خوردم، نه لب به گوشت و شراب زدم و نه ظاهرم را آراستم.
روز بیست و چهارم اولین ماه سال در کنار رود بزرگ دجله ایستاده بودم.
وقتی به بالا نگاه کردم ناگهان مردی را دیدم که لباس کتان پوشیده و کمربندی از طلای خالص به کمر بسته بود. بدن او مانند گوهر میدرخشید، صورتش برق میزد و چشمانش مثل شعلههای آتش بود. بازوها و پاهایش مانند مفرغ صیقلی شده و صدایش شبیه غوغای گروههای بیشمار مردم بود.
از آن عدهای که در آنجا ایستاده بودیم، تنها من، دانیال، آن رؤیا را دیدم. آنچنان ترسی همراهان مرا فرا گرفت که گریختند و خود را پنهان کردند.
من تنها ماندم و به آن رؤیای حیرتانگیز چشم دوختم. رنگم پریده بود و رمق و توانی در من نمانده بود.
وقتی آن مرد با من سخن گفت من روی خاک افتادم و از حال رفتم.
اما دستی مرا لمس نمود و مرا بر دستها و زانوهای لرزانم بلند کرد.
او به من گفت: «ای دانیال، ای مرد محبوب خدا، برخیز و به آنچه میخواهم به تو بگویم با دقت گوش بده! زیرا برای همین نزد تو فرستاده شدهام.» پس در حالی که هنوز میلرزیدم سر پا ایستادم.
سپس او گفت: «ای دانیال، نترس! چون از همان روز اول که در حضور اللها خود روزه گرفتی و از او خواستی تا به تو فهم بدهد، درخواست تو شنیده شد و خدا همان روز مرا نزد تو فرستاد.
اما فرشتهای که بر مملکت پارس حکمرانی میکند بیست و یک روز با من مقاومت کرد و مانع آمدن من شد. سرانجام میکائیل که یکی از فرشتگان اعظم است، به یاری من آمد
و من توانستم به اینجا بیایم تا به تو بگویم که در آینده برای قومت چه روی خواهد داد؛ زیرا این رؤیا مربوط به آینده است.»
تمام این مدت سرم را به زیر انداخته بودم و نمیتوانستم کلمهای حرف بزنم.
آنگاه آن فرستاده که شبیه انسان بود لبهایم را لمس کرد تا توانستم باز سخن بگویم. من به او گفتم: «ای سرورم، این رؤیا به قدری مرا به وحشت انداخته که دیگر قوتی در من نمانده است؛
پس چگونه میتوانم با شما حرف بزنم؟ دیگر توان ندارم و به سختی نفس میکشم.»
او باز مرا لمس کرد و من قوت گرفتم.
او گفت: «ای مرد محبوب خدا، نترس! سلامتی بر تو باد! دلیر و قوی باش!» وقتی این را گفت قوت گرفتم. سپس گفتم: «ای سرورم، حال، سخن بگویید، زیرا به من قوت دادید.»
او گفت: «میدانی چرا نزد تو آمدهام؟ آمدهام تا بگویم در ”کتاب حق“ چه نوشته شده است. وقتی از نزد تو بازگردم، به جنگ فرشتهای که بر پارس حکمرانی میکند خواهم رفت و پس از او با فرشتهای که بر یونان حکمرانی میکند خواهم جنگید. در این جنگها فقط میکائیل، نگهبان قوم یسرال، مرا یاری خواهد کرد.»
11
سپس آن فرستادهٔ آسمانی گفت: «من همان کسی هستم که فرستاده شدم تا داریوش مادی را در سال اول سلطنتش تقویت و حمایت کنم.
اما حال میخواهم به تو نشان دهم چه وقایعی در آینده رخ خواهد داد: در مملکت پارس سه پادشاه دیگر به سلطنت خواهند رسید. پس از آن، پادشاه چهارم روی کار خواهد آمد که از همه ثروتمندتر خواهد بود و بهوسیله ثروتش، قدرت کسب کرده همه را بر ضد یونان تحریک خواهد کرد.
«سپس پادشاه نیرومندی روی کار خواهد آمد. قلمرو سلطنت او وسیع خواهد بود. او هر چه بخواهد انجام خواهد داد.
اما در اوج قدرت، سلطنتش از هم خواهد پاشید و به چهار سلطنت ضعیفتر تقسیم خواهد شد. فرزندی از او به پادشاهی نخواهد رسید، زیرا سلطنت او از ریشه کنده شده، به دیگران داده خواهد شد.
«پادشاه جنوب قدرت کسب خواهد کرد، ولی یکی از سردارانش بر ضد او شورش نموده، سلطنت را از دست وی خواهد گرفت و با قدرت بیشتری سلطنت خواهد کرد.
«چند سال پس از آن، بین پادشاه جنوب و پادشاه شمال پیمان صلح بسته خواهد شد و برای تحکیم این پیمان، دختر پادشاه جنوب به عقد پادشاه شمال در خواهد آمد. ولی این پیمان بهزودی گسسته خواهد شد و آن دختر با پدر و افرادی که همراهش بودند کشته خواهند شد.
سپس یکی از بستگان آن دختر به سلطنت خواهد رسید و بر ضد پادشاه شمال لشکرکشی خواهد کرد و وارد قلعهٔ او شده، او را شکست خواهد داد.
او بتها و ظروف گرانبهای طلا و نقرهٔ سرزمین شمال را به سرزمین خود خواهد برد. پس از آن، چند سال صلح برقرار خواهد شد.
سپس، پادشاه شمال به قلمرو پادشاه جنوب حمله خواهد کرد، ولی مجبور به عقبنشینی خواهد شد.
«پسران پادشاه شمال، لشکر بزرگی تشکیل خواهند داد و مثل سیل وارد سرزمین جنوب خواهند شد و تا قلعهٔ پادشاه پیشروی خواهند کرد.
آنگاه پادشاه جنوب با خشم فراوان به جنگ پادشاه شمال خواهد رفت و لشکر عظیم او را شکست خواهد داد.
پادشاه جنوب از این پیروزی مغرور شده، هزاران نفر از دشمنان خود را نابود خواهد کرد، اما قدرت او دوام نخواهد یافت.
«چند سال بعد، پادشاه شمال با لشکری عظیم و مجهزتر از قبل، باز خواهد گشت
در آن زمان عدهٔ زیادی بر ضد پادشاه جنوب قیام خواهند کرد و حتی آشوبگرانی از قوم یهود به آنان خواهند پیوست تا پیشگوییها را عملی سازند، ولی شکست خواهند خورد.
آنگاه پادشاه شمال خواهد آمد و شهر حصاردار پادشاه جنوب را محاصره خواهد کرد و آن را خواهد گرفت. لشکر پادشاه جنوب یارای مقاومت نخواهد داشت و حتی سربازان قوی آنها کاری از پیش نخواهند برد.
پادشاه شمال طبق خواست خود عمل خواهد نمود و کسی یارای مقاومت در برابر او را نخواهد داشت. او وارد سرزمین زیبای یسرال خواهد شد و آن را ویران خواهد نمود.
او برای فتح تمام سرزمین پادشاه جنوب نقشه خواهد کشید و برای این منظور با او پیمان خواهد بست و یکی از دخترانش را به عقد او در خواهد آورد، ولی نقشهاش عملی نخواهد شد.
آنگاه متوجه حکومتهای ساحلی خواهد گردید و بسیاری از آنها را فتح خواهد کرد. ولی سرداری او را شکست خواهد داد و او با خفت و خواری عقبنشینی خواهد کرد.
پادشاه شمال در راه بازگشت به وطن خود از پای در خواهد آمد و اثری از او باقی نخواهد ماند.
«پادشاه دیگری پس از او روی کار خواهد آمد که برای حفظ شکوه سلطنتش مأموری خواهد فرستاد تا از مردم باج و خراج بگیرد. اما طولی نخواهد کشید که آن پادشاه کشته خواهد شد، ولی نه در جنگ یا آشوب.»
آن فرستادهٔ آسمانی ادامه داد: «پادشاه بعدی سرزمین شمال، شخص شروری خواهد بود که بدون اینکه حق سلطنت داشته باشد، به طور ناگهانی خواهد آمد و با حیله و دسیسه سلطنت را به چنگ خواهد آورد.
او قدرت کاهن اعظم و تمام مخالفان خود را در هم خواهد شکست.
او ابتدا با مردم پیمان خواهد بست، سپس آنان را فریب خواهد داد و به کمک عدهٔ کمی به قدرت خواهد رسید.
او با یک حملهٔ غافلگیرانه وارد حاصلخیزترین ولایتها خواهد شد و کاری خواهد کرد که قبلاً هیچیک از اجدادش انجام نداده بودند. او غنایم جنگی را بین افرادش تقسیم خواهد کرد؛ سپس برای تسخیر قلعهها نقشهها خواهد کشید، اما نقشههایش عملی نخواهد شد.
«بعد به خود دل و جرأت خواهد داد و لشکر بزرگی برای جنگ با پادشاه جنوب فراهم خواهد کرد. پادشاه جنوب نیز با لشکری بسیار بزرگ و قوی به جنگ او خواهد رفت، ولی در اثر توطئهای شکست خواهد خورد.
نزدیکان پادشاه باعث سقوط او خواهند شد و عدهٔ زیادی از سربازانش تار و مار گشته، کشته خواهند شد.
سپس این دو پادشاه در حالی که برای یکدیگر توطئه چیدهاند سر یک سفره خواهند نشست و به هم دروغ خواهند گفت. اما هیچیک کاری از پیش نخواهند برد، زیرا هنوز موعد مقرر فرا نرسیده است.
پس پادشاه شمال با غنایم فراوان، رهسپار مملکت خود خواهد شد. او در راه بازگشت، از یسرال عبور خواهد کرد و ویرانیهایی در آن ایجاد خواهد نمود؛ سپس به مملکت خود باز خواهد گشت.
«بعد در وقت مقرر، یکبار دیگر به سرزمین جنوب لشکرکشی خواهد کرد، ولی این بار نتیجهٔ کار طور دیگری خواهد بود.
زیرا کشتیهای جنگی سواحل غربی او را تهدید خواهند کرد و او ترسیده، عقبنشینی خواهد نمود. اما او بر قوم عهد مقدّس خشمناک خواهد شد و به کسانی که عهد مقدّس را ترک گویند، پاداش خواهد داد.
سربازانش قلعۀ معبد را تسخیر کرده، قدس را آلوده خواهند نمود. او مانع تقدیم قربانیهای روزانه خواهد شد و مکروه ویرانگر را در معبد بر پا خواهد نمود.
و با حیلهگری، آنان را به سوی خود خواهد کشید. ولی کسانی که از خدا پیروی میکنند به شدت با او مخالفت خواهند کرد.
«در آن زمان حکیمان قوم، بسیاری را تعلیم خواهند داد، ولی برخی از آنان در آتش انداخته خواهند شد و برخی دیگر با شمشیر کشته و بعضی نیز زندانی و غارت خواهند گردید.
اما در این میان به پیروان خدا کمکهایی خواهد شد. سپس بسیاری از خدانشناسان با نیرنگ به آنها خواهند پیوست.
عدهای از حکیمان کشته خواهند شد، اما این باعث خواهد گردید که قوم پاک و طاهر شوند. این وضع همچنان ادامه خواهد یافت تا زمان مقرر خدا فرا رسد.
«پادشاه هر چه بخواهد انجام خواهد داد. او خود را بالاتر و بزرگتر از هر اللهای خواهد دانست و به اللها اللهاان کفر خواهد گفت. او به این کار ادامه خواهد داد تا زمان مجازاتش فرا رسد؛ زیرا آنچه خدا مقدر فرموده است واقع خواهد شد.
او نه به بت اجداد خود توجه خواهد کرد، نه به بُتی که محبوب زنان است و نه به هیچ بت دیگری، بلکه خود را از همهٔ اینها برتر خواهد پنداشت.
تنها بُتی که او خواهد پرستید، بُتی است که از قلعهها محافظت میکند. به این بُتی که اجدادش آن را نمیشناختند، طلا و نقره، سنگهای گرانبها و هدایای نفیس تقدیم خواهد کرد.
او با توکل به این بت بیگانه به قلعههای مستحکم حمله خواهد برد و کسانی را که مطیع او شوند به قدرت و حکومت خواهد رساند و به عنوان پاداش، سرزمین را بین ایشان تقسیم خواهد کرد.
«در زمان آخر، پادشاه جنوب به جنگ پادشاه شمال خواهد آمد و او نیز با ارابهها و سواران و کشتیهای زیاد مثل گردباد به مقابله او خواهد رفت. پادشاه شمال سیلآسا به سرزمینهای زیادی یورش خواهد برد
و آنها را تسخیر خواهد کرد و سرزمین زیبای یسرال را نیز مورد تاخت و تاز قرار خواهد داد. ولی از بین این قومها، ادومیها و موآبیها و اکثر عمونیها جان به در خواهند برد،
اما مصر و سرزمینهای بسیار دیگر به اشغال او در خواهند آمد.
او تمام خزانههای طلا و نقره و اشیاء نفیس مصر را غارت خواهد کرد، و اهالی لیبی و حبشه خراجگزاران او خواهند شد.
«ولی از مشرق و شمال اخباری به گوش او خواهد رسید و او را مضطرب خواهد ساخت، پس با خشم زیاد برگشته، در سر راه خود بسیاری را نابود خواهد کرد.
بین یروشلیم و دریا اردو زده، خیمههای شاهانهٔ خود را بر پا خواهد کرد، ولی در همان جا اجلش خواهد رسید و بدون اینکه کسی بتواند کمکش کند، خواهد مرد.»
12
آن فرستادهٔ آسمانی که لباس کتان بر تن داشت، در ادامهٔ سخنانش گفت: «در آن زمان، فرشتهٔ اعظم، میکائیل، به حمایت از قوم تو برخواهد خاست. سپس چنان دوران سختی پیش خواهد آمد که در تاریخ بشر بیسابقه بوده است، اما هر که از قوم تو نامش در کتاب خدا نوشته شده باشد، رستگار خواهد شد.
«تمام مردگان زنده خواهند شد بعضی برای زندگی جاودانی و برخی برای شرمساری و خواری جاودانی.
«حکیمان همچون آفتاب خواهند درخشید و کسانی که بسیاری را به راه راست هدایت کردهاند، چون ستارگان تا ابد درخشان خواهند بود.»
سپس به من گفت: «اما تو ای دانیال، این پیشگویی را مثل یک راز نگه دار؛ آن را مهر کن تا وقتی که زمان آخر فرا رسد. بسیاری به سرعت حرکت خواهند کرد و عِلم خواهد افزود.»
آنگاه من، دانیال، نگاه کردم و دو نفر دیگر را نیز دیدم که یکی در این سوی رودخانه و دیگری در آن سوی آن ایستاده بودند.
یکی از آنها از آن فرستادهٔ آسمانی که لباس کتان بر تن داشت و در این هنگام بالای رودخانه ایستاده بود، پرسید: «چقدر طول خواهد کشید تا این وقایع عجیب به پایان برسد؟»
او در جواب، دو دست خود را به سوی آسمان بلند کرد و به اللهای که تا ابد باقی است قسم خورد و گفت: «این وضع تا سه سال و نیم طول خواهد کشید. وقتی ظلم و ستمی که بر قوم خدا میشود پایان یابد، این وقایع نیز به پایان خواهد رسید.»
آنچه را که او گفت شنیدم، ولی آن را درک نکردم. پس گفتم: «ای سرورم، آخر این وقایع چه خواهد شد.»
او جواب داد: «ای دانیال، تو راه خود را ادامه بده، زیرا آنچه گفتهام مهر خواهد شد و مخفی خواهد ماند تا زمان آخر فرا رسد.
عدهٔ زیادی پاک و طاهر خواهند شد، ولی بدکاران به کارهای بدشان ادامه خواهند داد. از بدکاران هیچکدام چیزی نخواهند فهمید، اما حکیمان همه چیز را درک خواهند کرد.
«از وقتی که تقدیم قربانیهای روزانه منع شود و مکروه ویرانگر در خانهٔ خدا بر پا گردد، یک دورهٔ هزار و دویست و نود روزه سپری خواهد شد.
خوشا به حال آن که صبر میکند تا به پایان دورهٔ هزار و سیصد و سی و پنج روزه برسد!
«اما ای دانیال، تو راه خود را ادامه بده تا پایان زندگیات فرا رسد و بیارامی. اما بدان که در زمان آخر زنده خواهی شد تا پاداش خود را بگیری.»
ezra
1
در سال اول سلطنت کوروش، پادشاه پارس، يهوه آنچه را که توسط ارمیای نبی فرموده بود، به انجام رساند. يهوه کوروش را بر آن داشت تا فرمانی صادر کند و آن را نوشته به سراسر سرزمین پهناورش بفرستد. این است متن آن فرمان:
«من، کوروش پادشاه پارس، اعلام میدارم که یهوه، اللها آسمانها، تمام ممالک جهان را به من بخشیده است و به من امر فرموده است که برای او در شهر یروشلیم که در یهودهست خانهای بسازم.
بنابراین، از تمام یهودیانی که در سرزمین من هستند، کسانی که بخواهند میتوانند به آنجا بازگردند و خانۀ یهوه، اللها یسرال را در یروشلیم بنا کنند. خدا همراه ایشان باشد!
همسایگان این یهودیان باید به ایشان طلا و نقره، توشه راه و چارپایان بدهند و نیز هدایا برای خانهٔ خدا تقدیم کنند.»
از طرف دیگر، خدا اشتیاق فراوان در دل رهبران طایفههای یهوده و بنیامین، و کاهنان و لاویان ایجاد کرد تا به یروشلیم بازگردند و خانهٔ يهوه را دوباره بنا کنند.
تمام همسایگان، علاوه بر هدایایی که برای خانهٔ خدا تقدیم نمودند، هدایایی نیز از طلا و نقره، توشه راه و چارپایان به مسافران دادند.
کوروش نیز اشیاء قیمتی خانهٔ يهوه را که نِبوکَدنِصَّر آنها را از یروشلیم آورده و در معبد اللهاان خود گذاشته بود، به یهودیان پس داد.
کوروش به خزانهدار خود، «میتراداد»، دستور داد که تمام این اشیاء قیمتی را از خزانه بیرون بیاورد و به شِیشبَصَّر، سرپرست یهودیانی که به سرزمین یهوده بازمیگشتند، تحویل بدهد.
این اشیاء قیمتی عبارت بودند از: سینی طلا ۳۰ عدد سینی نقره ۱٬۰۰۰ عدد سینیهای دیگر ۲۹ عدد جام طلا ۳۰ عدد جام نقره ۴۱۰ عدد ظروف دیگر ۱٬۰۰۰ عدد
رویهمرفته ۵٬۴۰۰ ظروف قیمتی از طلا و نقره به شِیشبَصَّر سپرده شد و او آنها را با اسیرانی که از بابِل به یروشلیم میرفتند، برد.
2
عدهٔ زیادی از یهودیانی که نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل، آنها را اسیر کرده به بابِل برده بود، به یهوده و یروشلیم بازگشتند و هر کس به زادگاه خود رفت.
رهبران یهودیان در این سفر عبارت بودند از: زروبابِل، یهوشع، نِحِمیا، سرایا، رعیلایا، مُردخای، بِلشان، مِسفار، بِغوای، رِحوم و بَعَنا. نام طایفههای یهودیانی که به وطن بازگشتند و تعداد آنها، به شرح زیر است:
از طایفۀ فرعوش ۲٬۱۷۲ نفر؛ از طایفهٔ شفطیا ۳۷۲ نفر؛ از طایفهٔ آرح ۷۷۵ نفر؛ از طایفهٔ فحت موآب (که از نسل یشوع و یوآب بود) ۲٬۸۱۲ نفر؛ از طایفهٔ عیلام ۱٬۲۵۴ نفر؛ از طایفهٔ زتو ۹۴۵ نفر؛ از طایفهٔ زکای ۷۶۰ نفر؛ از طایفهٔ بانی ۶۴۲ نفر؛ از طایفهٔ ببای ۶۲۳ نفر؛ از طایفهٔ ازجد ۱٬۲۲۲ نفر؛ از طایفهٔ ادونیقام ۶۶۶ نفر؛ از طایفهٔ بغوای ۲٬۰۵۶ نفر؛ از طایفهٔ عادین ۴۵۴ نفر؛ از طایفهٔ آطیر (که از نسل حِزِقیهو بود) ۹۸ نفر؛ از طایفهٔ بیصای ۳۲۳ نفر؛ از طایفهٔ یوره ۱۱۲ نفر؛ از طایفهٔ حاشوم ۲۲۳ نفر؛ از طایفهٔ جبار ۹۵ نفر؛ از طایفهٔ بیتلحم ۱۲۳ نفر؛ از طایفهٔ نطوفه ۵۶ نفر؛ از طایفهٔ عناتوت ۱۲۸ نفر؛ از طایفهٔ عزموت ۴۲ نفر؛ از طایفههای قریت یعاریم و کفیره و بئیروت ۷۴۳ نفر؛ از طایفههای رامه و جبع ۶۲۱ نفر؛ از طایفهٔ مخماس ۱۲۲ نفر؛ از طایفههای بیتئیل و عای ۲۲۳ نفر؛ از طایفهٔ نبو ۵۲ نفر؛ از طایفهٔ مغبیش ۱۵۶ نفر؛ از طایفهٔ عیلام ۱٬۲۵۴ نفر؛ از طایفهٔ حاریم ۳۲۰ نفر؛ از طایفههای لود، حادید و اونو ۷۲۵ نفر؛ از طایفهٔ اریحا ۳۴۵ نفر؛ از طایفهٔ سناعه ۳٬۶۳۰ نفر.
تعداد کاهنانی که به وطن بازگشتند به شرح زیر است: از طایفۀ یدعیا (که از نسل یشوع بود) ۹۷۳ نفر؛ از طایفۀ امیر ۱٬۰۵۲ نفر؛ از طایفۀ فشحور ۱٬۲۴۷ نفر؛ از طایفۀ حاریم ۱٬۰۱۷ نفر.
تعداد لاویانی که به وطن برگشتند به شرح زیر است: از طایفههای یشوع و قدمیئیل (که از نسل هودویا بودند) ۷۴ نفر؛ خوانندگان و نوازندگان خانۀ خدا (که از نسل آساف بودند) ۱۲۸ نفر؛ نگهبانان خانهٔ خدا (که از نسل شلوم، آطیر، طلمون، عقوب، حطیطا و شوبای بودند) ۱۳۹ نفر.
خدمتگزاران خانهٔ خدا که به وطن بازگشتند از طایفههای زیر بودند: صیحا، حسوفا، طباعوت، قیروس، سیعها، فادون، لبانه، حجابه، عقوب، حاجاب، شملای، حانان، جدیل، جحر، رآیا، رصین، نقودا، جزام، عزه، فاسیح، بیسای، اسنه، معونیم، نفوسیم، بقبوق، حقوفا، حرحور، بصلوت، محیدا، حرشا، برقوس، سیسرا، تامح، نصیح، حطیفا.
این افراد نیز که از نسل خادمان سلیمان پادشاه بودند به وطن برگشتند: سوطای، هصوفرت، فرودا، یعله، درقون، جدیل، شفطیا، حطیل، فوخِرِهحَظِبائیم و آمی.
خدمتگزاران خانهٔ خدا و نسل خادمان سلیمان پادشاه، جمعاً ۳۹۲ نفر بودند.
در این هنگام گروهی دیگر از تل ملح، تل حرشا، کروب، ادان و امیر به یروشلیم و سایر شهرهای یهوده بازگشتند. آنها نمیتوانستند از طریق نسب نامههای خود ثابت کنند که یسرالیاند.
اینها از طایفههای دلایا، طوبیا و نقودا بودند که جمعاً ۶۵۲ نفر میشدند.
از کاهنان سه طایفه به نامهای حبایا و هقوص و برزلائی به یروشلیم بازگشتند. (بزرگ طایفهٔ برزلائی همان کسی است که با یکی از دختران برزلائی جلعادی ازدواج کرد و نام خانوادگی او را روی خود گذاشت.)
ولی ایشان چون نتوانستند از طریق نسب نامههای خود ثابت کنند که از نسل کاهنان هستند، از کهانت اخراج شدند.
حاکم یهودیان به ایشان اجازه نداد از قربانیهای سهم کاهنان بخورند تا اینکه بهوسیلهٔ اوریم و تُمّیم از طرف يهوه معلوم شود که آیا ایشان واقعاً از نسل کاهنان هستند یا نه.
پس جمعاً ۴۲٬۳۶۰ نفر به سرزمین یهوده بازگشتند. علاوه بر این تعداد ۷٬۳۳۷ غلام و کنیز و ۲۰۰ نوازنده مرد و زن نیز به وطن بازگشتند.
آنها ۷۳۶ اسب، ۲۴۵ قاطر، ۴۳۵ شتر و ۶٬۷۲۰ الاغ با خود بردند.
وقتی ایشان به یروشلیم رسیدند، بعضی از سران قوم برای بازسازی خانۀ يهوه هدایای داوطلبانه تقدیم کردند.
هر یک از ایشان به قدر توانایی خود هدیه داد، که رویهمرفته عبارت بود از: ۵۰۰ کیلوگرم طلا و ۲٬۸۰۰ کیلوگرم نقره و صد دست لباس برای کاهنان.
پس کاهنان، لاویان، خوانندگان و نوازندگان و نگهبانان و خدمتگزاران خانهٔ خدا و بعضی از مردم در یروشلیم و شهرهای اطراف آن ساکن شدند. بقیه قوم نیز به شهرهای خود رفتند.
3
در ماه هفتم سال، تمام کسانی که به سرزمین یهوده بازگشته بودند از شهرهای خود آمده در یروشلیم جمع شدند.
آنگاه یهوشع کاهن پسر یهوصادق و سایر کاهنان، و زروبابِل پسر شئلتیئیل و خاندان او مذبح اللها یسرال را دوباره بنا کردند. سپس همانطور که در کتاب تورات موسی، مرد خدا، دستور داده شده بود، قربانیهای سوختنی تقدیم نمودند.
گرچه یهودیانی که به سرزمین خود بازگشته بودند از مردمی که در آن سرزمین بودند میترسیدند، با این حال مذبح را در جای سابق خود بنا کردند و روی آن، قربانیهای سوختنی صبح و عصر را به يهوه تقدیم نمودند.
آنها عید خیمهها را همانطور که در کتاب تورات موسی نوشته شده بود، برگزار کردند و در طول روزهای عید، قربانیهایی را که برای هر روز تعیین شده بود، تقدیم نمودند.
از آن پس، آنها به طور مرتب قربانیهای سوختنی روزانه، قربانیهای مخصوص جشن ماه نو و جشنهای سالیانهٔ يهوه را تقدیم میکردند. علاوه بر این قربانیها، هدایای داوطلبانه هم به يهوه تقدیم میشد.
روز اول ماه هفتم، حتی قبل از گذاشتن پایههای خانهٔ يهوه، کاهنان شروع به تقدیم قربانیهای سوختنی برای يهوه کردند.
سپس برای بازسازی خانهٔ خدا عدهای بنا و نجار استخدام کردند و به اهالی صور و صیدون مواد غذایی، شراب و روغن زیتون دادند و از آنها چوب سرو گرفتند. این چوبها از لبنان، از طریق دریا، به یافا حمل میشد. تمام اینها با اجازهٔ کوروش، پادشاه پارس، انجام میگرفت.
در ماه دوم از سال دوم ورود یهودیان به یروشلیم، زروبابِل، یهوشع، کاهنان، لاویان و تمام کسانی که به سرزمین یهوده بازگشته بودند کار بازسازی خانهٔ خدا را شروع کردند. لاویانی که بیست سال یا بیشتر سن داشتند، تعیین شدند تا بر این کار نظارت کنند.
نظارت بر کار کارگران به عهدۀ یشوع و پسران و برادرانش و قدمیئیل و پسرانش (از نسل هودویا) گذاشته شد. (لاویان طایفۀ حیناداد نیز در این کار به ایشان کمک میکردند.)
وقتی پایههای خانۀ يهوه گذاشته شد، کاهنان لباس مخصوص خود را پوشیدند و شیپورها را نواختند و لاویان طایفهٔ آساف سنجهای خود را به صدا درآوردند تا مطابق رسم داوود پادشاه، يهوه را ستایش کنند.
ایشان با این کلمات در وصف يهوه میسراییدند: « يهوه نیکوست و محبتش برای یسرال بیپایان!» سپس برای پایهگذاری خانهٔ يهوه، تمام قوم با صدای بلند، خدا را شکر کردند.
اما بسیاری از کاهنان و لاویان و سران قوم که پیر بودند و خانهای را که سلیمان برای يهوه ساخته بود دیده بودند، وقتی پایههای خانهٔ يهوه را که گذاشته میشد دیدند، با صدای بلند گریستند، در حالی که دیگران از شادی فریاد برمیآوردند.
کسی نمیتوانست صدای گریه را از فریاد شادی تشخیص دهد، زیرا این صداها چنان بلند بود که از فاصلۀ دور نیز به گوش میرسید.
4
وقتی دشمنان مردم یهوده و بنیامین شنیدند که یهودیان تبعید شده بازگشتهاند و مشغول بازسازی خانهٔ يهوه، اللها یسرال هستند،
نزد زروبابِل و سران قوم آمدند و گفتند: «بگذارید ما هم در بازسازی خانهٔ خدا با شما همکاری کنیم، چون ما هم مثل شما، اللها یگانه را میپرستیم. از وقتی که اسرحدون، پادشاه آشور، ما را به اینجا آورده است همیشه برای اللها شما قربانی کردهایم.»
ولی زروبابِل و یهوشع و سایر سران قوم یهود جواب دادند: «به شما اجازه نمیدهیم در این کار شریک باشید. خانهٔ يهوه، اللها یسرال، همانطور که کوروش پادشاه پارس فرمان داده است، باید به دست قوم یسرال ساخته شود.»
پس ساکنان آنجا به تضعیف روحیهٔ یهودیان پرداخته، در کار بازسازی خانهٔ خدا موانع بسیار ایجاد کردند.
در ضمن به برخی از مقامات رشوه دادند تا علیه آنها اقدام کنند. این کارشکنیها در تمام دوران سلطنت کوروش وجود داشت و تا سلطنت داریوش ادامه یافت.
در آغاز سلطنت خشایارشا، دشمنان مردم یهوده و یروشلیم شکایتنامهای علیه آنها برای پادشاه، فرستادند.
در دوران سلطنت اردشیر نیز شکایتنامهای علیه مردم یهوده و یروشلیم نوشته شد. این شکایتنامه را بشلام، میتراداد، طبئیل و رفقای ایشان به خط و زبان ارامی برای اردشیر، پادشاه پارس نوشتند.
کسان دیگری که در نوشتن این شکایتنامه بر ضد مردم یهوده و یروشلیم دست داشتند عبارت بودند از: رحوم فرماندار، شمشائی کاتب، عدهای از قضات و مقامات دیگری که از ارک، بابِل و شوش (که در عیلام است) بودند،
و نیز عدهای از قومهای مختلف دیگر که آشور بانیپال بزرگ و قدرتمند، آنها را از سرزمینهای خود بیرون آورده در سامره و سایر شهرهای غرب رود فرات اسکان داده بود.
این است متن نامهای که برای اردشیر پادشاه پارس، فرستادند: «ما بندگانت که از ساکنان غرب رود فرات هستیم،
پادشاه را آگاه مینماییم که یهودیانی که به فرمان شما به یروشلیم منتقل شدهاند، میخواهند این شهر را که محل شورش و آشوب بوده است بازسازی کنند. آنها مشغول ساختن حصار و تعمیر پایههایش هستند.
پادشاه آگاه باشند که اگر این شهر و حصارهایش دوباره ساخته شود، بیگمان به زیان پادشاه خواهد بود، زیرا بعد از آن یهودیان دیگر به شما باج و خراج نخواهند داد.
چون ما نان و نمک پادشاه را میخوریم، شایسته نیست که زیان پادشاه را ببینیم. برای همین، نامهای فرستادیم تا پادشاه را از این ماجرا آگاه سازیم.
استدعا داریم دستور فرمایید در این مورد کتاب تاریخ نیاکانتان را بررسی نمایند تا معلوم گردد که در قرون گذشته در این شهر چه شورشهایی بر پا گشته است. در حقیقت این شهر به سبب آن خراب شده است که ساکنان آن بر ضد پادشاهان و حکامی که میخواستند بر آن حکومت کنند، مدام شورش میکردند.
پس پادشاه را آگاه میسازیم که اگر این شهر و حصارهایش ساخته شوند، پادشاه، دیگر قادر به نگهداری این قسمت از قلمرو خویش که در غرب رود فرات است، نخواهند بود.»
پس پادشاه به رحوم فرماندار و شمشائی کاتب و همدستان ایشان که در سامره و نواحی غرب رود فرات ساکن بودند، چنین جواب داد:
«درود بر شما! نامهای که فرستاده بودید رسید و پس از ترجمه برای من خوانده شد.
دستور دادم تحقیق و بررسی کنند. معلوم شد که ساکنان این شهر از دیرباز همیشه علیه پادشاهان شورش و آشوب بر پا کردهاند.
همچنین فهمیدم که پادشاهانی قدرتمند در یروشلیم بودهاند که بر سراسر غرب رود فرات فرمانروایی میکردند، و جزیه و باج و خراج میگرفتند.
بنابراین، به این مردان دستور بدهید دست نگه دارند و تا فرمانی از جانب من صادر نشود شهر را بازسازی نکنند.
مراقب باشید که در این کار سستی نکنید. ما نباید اجازه دهیم صدمۀ بیشتری به پادشاه وارد آید.»
وقتی نامهٔ اردشیر، پادشاه پارس، برای رحوم و شمشائی و همدستان ایشان خوانده شد، آنها با عجله به یروشلیم رفتند و یهودیان را به زور مجبور کردند دست از کار بکشند.
کار بازسازی خانۀ خدا تا سال دوم سلطنت داریوش، پادشاه پارس متوقف مانده بود.
5
آنگاه دو نبی به اسامی حَجَّی و زکریه (پسر عِدّو) شروع کردند به دادن پیغام اللها یسرال به یهودیان یروشلیم و یهوده.
وقتی زروبابِل و یهوشع پیغام آنها را شنیدند، به بازسازی خانهٔ خدا در یروشلیم مشغول شدند و این دو نبی نیز به آنان کمک کردند.
ولی در این هنگام تَتِنایی، استاندار غرب رود فرات و شِتَربوزِنای و همدستان آنها به یروشلیم آمدند و گفتند: «چه کسی به شما اجازه داده است خانهٔ خدا را بسازید و ساختمانش را تکمیل کنید؟»
سپس از آنها خواستند نام تمام کسانی را که مشغول ساختن خانۀ خدا بودند، به ایشان بدهند.
ولی از آنجا که خدا مراقب سرپرستان یهودی بود، آنها نتوانستند از کار ایشان جلوگیری کنند. پس تَتِنایی، شِتَربوزِنای و همدستان ایشان که مقامات غرب رود فرات بودند جریان را طی نامهای به اطلاع داریوش پادشاه رسانیدند و منتظر جواب ماندند.
متن نامه چنین بود: «درود بر داریوش پادشاه!
به آگاهی میرساند که ما به محل ساختمان خانهٔ اللها بزرگ یهودیان رفتیم و دیدیم این خانه را با سنگهای بزرگ میسازند و تیرهای چوبی در دیوار آن کار میگذارند. کار به تندی و با موفقیت پیش میرود.
ما از سرپرستان ایشان پرسیدیم که چه کسی به آنها اجازهٔ این کار را داده است.
سپس نامهای آنها را پرسیدیم تا به آگاهی شما برسانیم که سرپرستان ایشان چه کسانی هستند.
جوابشان این بود: ”ما خدمتگزاران اللها آسمان و زمین هستیم و اکنون خانۀ خدا را که قرنها پیش بهوسیلۀ پادشاه بزرگ یسرال بنا شد، دوباره میسازیم.
اجداد ما اللها آسمان را به خشم آوردند، پس خدا ایشان را به دست نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل تسلیم کرد و او این خانه را خراب نمود و قوم یسرال را اسیر کرده، به بابِل برد.
اما کوروش پادشاه، فاتح بابِل، در سال اول سلطنتش فرمانی صادر کرد که خانۀ خدا از نو ساخته شود.
همچنین او تمام ظروف طلا و نقرهای را که نِبوکَدنِصَّر از خانۀ خدا از یروشلیم گرفته و در بتخانهٔ بابِل گذاشته بود، دوباره به خانهٔ خدا بازگرداند. کوروش این ظروف را به شِیشبَصَّر که خودش او را به سمت فرمانداری یهوده تعیین کرده بود، سپرد
و به او دستور داد که ظروف را به محل خانهٔ خدا در یروشلیم بازگرداند و خانهٔ خدا را در آن محل دوباره بنا کند.
پس شِیشبَصَّر به یروشلیم آمد و پایههای خانهٔ خدا را گذاشت؛ و از آن وقت تا به حال ما مشغول بنای آن هستیم، ولی کار هنوز تمام نشده است.“
حال اگر پادشاه صلاح میدانند امر فرمایند تا در کتابخانهٔ سلطنتی بابِل تحقیق کنند و ببینند که آیا به درستی کوروش پادشاه چنین فرمانی داده است یا نه؟ سپس پادشاه خواست خود را به ما ابلاغ فرمایند.»
6
آنگاه داریوش پادشاه فرمان داد که در کتابخانهٔ بابِل، که اسناد در آنجا نگهداری میشد، به تحقیق بپردازند.
سرانجام در کاخ اکباتان که در سرزمین مادهاست طوماری پیدا کردند که روی آن چنین نوشته شده بود:
«در سال اول سلطنت کوروش پادشاه، در مورد خانۀ خدا در یروشلیم، این فرمان از طرف پادشاه صادر شد: خانهٔ خدا که محل تقدیم قربانیهاست، دوباره ساخته شود. عرض و بلندی خانه، هر یک شصت ذراع باشد.
دیوار آن از سه ردیف سنگ بزرگ و یک ردیف چوب روی آن، ساخته شود. تمام هزینه آن از خزانهٔ پادشاه پرداخت شود.
ظروف طلا و نقرهای که نِبوکَدنِصَّر از خانهٔ خدا گرفته و به بابِل آورده بود، دوباره به یروشلیم بازگردانیده و مثل سابق، در خانۀ خدا گذاشته شود.
پس داریوش پادشاه این فرمان را صادر کرد: «پس اکنون ای تَتِنایی استاندار، شِتَربوزِنای و سایر مقامات غرب رود فرات که همدستان ایشانید، از آنجا دور شوید.
بگذارید خانهٔ خدا دوباره در جای سابقش ساخته شود و مزاحم فرماندار یهوده و سران قوم یهود که دست اندر کار ساختن خانهٔ خدا هستند، نشوید.
بلکه برای پیشرفت کار بیدرنگ تمام مخارج ساختمانی را از خزانهٔ سلطنتی، از مالیاتی که در طرف غرب رود فرات جمعآوری میشود، بپردازید.
هر روز، طبق درخواست کاهنانی که در یروشلیم هستند به ایشان گندم، شراب، نمک، روغن زیتون و نیز گاو و قوچ و بره بدهید تا قربانیهایی که مورد پسند اللها آسمانی است، تقدیم نمایند و برای سلامتی پادشاه و پسرانش دعا کنند.
هر که این فرمان مرا تغییر دهد، چوبه داری از تیرهای سقف خانهاش درست شود و بر آن به دار کشیده شود و خانهاش به زبالهدان تبدیل گردد.
هر پادشاه و هر قومی که این فرمان را تغییر دهد و خانهٔ خدا را خراب کند، آن اللهای که شهر یروشلیم را برای محل خانهٔ خود انتخاب کرده است، او را از بین ببرد. من، داریوش پادشاه، این فرمان را صادر کردم، پس بدون تأخیر اجرا شود.
تَتِنایی استاندار، شِتَربوزِنای و همدستانش فوری فرمان پادشاه را اجرا کردند.»
پس سران قوم یهود به بازسازی خانهٔ خدا مشغول شدند و در اثر پیامهای تشویقآمیز حَجَّی و زکریهی نبی کار را پیش بردند و سرانجام خانهٔ خدا مطابق دستور اللها یسرال و فرمان کوروش و داریوش و اردشیر، پادشاهان پارس، ساخته شد.
به این ترتیب کار بازسازی خانهٔ خدا در روز سوم ماه اَدار از سال ششم سلطنت داریوش پادشاه، تکمیل گردید.
در این هنگام کاهنان، لاویان و تمام کسانی که از اسیری بازگشته بودند با شادی خانهٔ خدا را تبرک نمودند.
برای تبرک خانهٔ خدا، صد گاو، دویست قوچ، و چهارصد بره قربانی شد. دوازده بز نر نیز برای کفارهٔ گناهان دوازده قبیلهٔ یسرال قربانی گردید.
سپس کاهنان و لاویان را سر خدمت خود در خانهٔ خدا در یروشلیم قرار دادند تا طبق دستورهای شریعت موسی به کار مشغول شوند.
یهودیانی که از اسارت بازگشته بودند، در روز چهاردهم ماه اول سال، عید پِسَح را جشن گرفتند.
تمام کاهنان و لاویان خود را برای این عید تطهیر کردند و لاویان برههای عید پِسَح را برای تمام قوم، کاهنان و خودشان ذبح کردند.
پس یهودیانی که از اسارت بازگشته بودند همراه با کسانی که از اعمال قبیح قومهای بتپرست دست کشیده بودند تا يهوه، اللها یسرال را عبادت کنند، قربانی عید پِسَح را خوردند.
آنها عید نان فطیر را هفت روز با شادی جشن گرفتند، زیرا يهوه، پادشاه آشور را بر آن داشت تا در ساختن خانهٔ اللها حقیقی که اللها یسرال باشد، به ایشان کمک کند.
7
در زمان سلطنت اردشیر، پادشاه پارس، مردی زندگی میکرد به نام عِزرا. عِزرا پسر سرایا بود، سرایا پسر عزریهو، عزریهو پسر حلقیا،
حلقیا پسر شلوم، شلوم پسر صادوق، صادوق پسر اخیطوب،
اخیطوب پسر امریا، امریا پسر عزریهو، عزریهو پسر مرایوت،
مرایوت پسر زرحیا، زرحیا پسر عزی، عزی پسر بقی،
بقی پسر ابیشوع، ابیشوع پسر فینحاس، فینحاس پسر العازار و العازار پسر هارون کاهن اعظم.
عِزرا از علمای دین یهود بود و کتاب تورات را که يهوه بهوسیلۀ موسی به قوم یسرال داده بود، خوب میدانست. اردشیر پادشاه هر چه عِزرا میخواست به وی میداد، زیرا يهوه، اللهاش با او بود. عِزرا بابِل را ترک گفت
و همراه عدهای از یهودیان و نیز کاهنان، لاویان، نوازندگان، نگهبانان و خدمتگزاران خانهٔ خدا به یروشلیم رفت. ایشان روز اول ماه اول از سال هفتم سلطنت اردشیر از بابِل حرکت کردند و به یاری خدا روز اول ماه پنجم همان سال، به سلامت به یروشلیم رسیدند.
عِزرا زندگی خود را وقف مطالعهٔ تورات و به کار بستن دستورهای آن و تعلیم احکامش به مردم یسرال نموده بود.
این است متن نامهای که اردشیر پادشاه به عِزرای کاهن و کاتب داد. (عِزرا در امور مربوط به فرمانهای يهوه و فرایض او به یسرال شخص صاحبنظری بود):
از اردشیر پادشاه، به عِزرای کاهن و عالم شریعت اللها آسمان.
به این وسیله فرمان میدهم که از تمام مردم یسرال و کاهنان و لاویانی که در سراسر قلمرو سرزمین من به سر میبرند، هر که بخواهد میتواند همراه تو به یروشلیم بازگردد.
تو از طرف من و هفت مشاورم به یروشلیم و یهوده فرستاده میشوی تا بر اساس قوانین اللهات وضع مردم آنجا را تحقیق کنی.
در ضمن طلا و نقرهای را که ما به اللها یسرال تقدیم میکنیم و طلا و نقرهای را که اهالی بابِل میدهند، همراه با هدایایی که یهودیان و کاهنان برای خانهٔ خدا تقدیم میکنند، با خود به یروشلیم ببر.
وقتی به آنجا رسیدی قبل از هر چیز با این هدایا، گاوها، قوچها، برهها، و موادی را که برای هدایای آردی و نوشیدنی لازم است خریداری کن و تمام آنها را روی مذبح خانهٔ اللها خود تقدیم نما.
بقیهٔ هدایا را به هر طریقی که تو و برادرانت صلاح میدانید و مطابق خواست اللها شماست به کار ببرید.
لوازمی را که ما برای خانهٔ اللها شما در یروشلیم میدهیم به اللها خود تقدیم کنید.
اگر چیز دیگری برای خانهٔ خدا احتیاج داشتید میتوانید از خزانهٔ سلطنتی دریافت نمایید.
من، اردشیر پادشاه، به تمام خزانهدارها در مناطق غرب رود فرات دستور میدهم که هر چه عِزرا، کاهن و عالم شریعت اللها آسمان، از شما درخواست نماید تا سه هزار و چهارصد کیلوگرم نقره، ده هزار کیلوگرم گندم، دو هزار لیتر شراب، دو هزار لیتر روغن زیتون و هر مقدار نمک که لازم باشد فوری به او بدهید.
هر چه اللها آسمان فرموده باشد، بدون تأخیر برای خانهٔ او بجا آورید، مبادا خشم خدا بر من و خاندانم نازل شود.
همچنین اعلان میکنم که تمام کاهنان، لاویان، نوازندگان، نگهبانان، خدمتگزاران و سایر کارکنان خانهٔ خدا از پرداخت هرگونه مالیات معاف هستند.
و تو ای عِزرا، با حکمتی که خدا به تو داده است، حکام و قضاتی را که شریعت اللهات را میدانند برای رسیدگی به مسائل مردم غرب رود فرات انتخاب کن. اگر آنها با شریعت اللها تو آشنا نباشند، باید ایشان را تعلیم دهی.
اگر کسی نخواهد از شریعت اللها تو و دستور پادشاه اطاعت کند، باید بیدرنگ مجازات شود؛ مجازات او یا مرگ است یا تبعید، یا ضبط اموال یا زندان.
سپس عِزرا اینطور دعا کرد: «سپاس بر يهوه، اللها اجداد ما که این اشتیاق را در دل پادشاه گذاشت تا خانهٔ يهوه را که در یروشلیم است زینت دهد.
يهوه، اللهام را شکر میکنم که مرا مقبول پادشاه و مشاوران و تمام مقامات مقتدرش گردانید و به من قوت بخشید تا بتوانم سران طایفههای یسرال را جمع کنم تا با من به یروشلیم بازگردند.»
8
این است نامهای سران طایفههای یسرالی که در دوران سلطنت اردشیر همراه من از بابِل به یروشلیم بازگشتند:
جرشوم، از طایفهٔ فینحاس؛ دانیال، از طایفهٔ ایتامار؛ حطوش (پسر شکنیا)، از طایفۀ داوود؛ زکریه، و ۱۵۰ مرد دیگر از طایفهٔ فرعوش؛ الیهوعینای (پسر زرحیا)، و ۲۰۰ مرد دیگر از طایفۀ فحت موآب؛ شکنیا (پسر یحزیئیل)، و ۳۰۰ مرد دیگر از طایفهٔ زتو؛ عابد (پسر یوناتان)، و ۵۰ مرد دیگر از طایفۀ عادین؛ یشعیهو (پسر عتلیهو)، و ۷۰ مرد دیگر از طایفهٔ عیلام؛ زبدیا (پسر میکائیل)، و ۸۰ مرد دیگر از طایفهٔ شفطیا؛ عوبدیه (پسر یحیئیل)، و ۲۱۸ مرد دیگر از طایفهٔ یوآب؛ شلومیت (پسر یوسفیا)، و ۱۶۰ مرد دیگر از طایفهٔ بنی؛ زکریه (پسر ببای)، و ۲۸ مرد دیگر از طایفۀ ببای؛ یوحانان (پسر هقاطان)، و ۱۱۰ مرد دیگر از طایفهٔ ازجد؛ عوتای، زبود و ۷۰ مرد دیگر از طایفهٔ بغوای. الیفلط، یعیئیل، شمعیهو و ۶۰ مرد دیگر که از طایفهٔ ادونیقام بودند، بعداً به یروشلیم رفتند.
من همه را در کنار رودی که به شهر اهوا میرود جمع کردم و سه روز در آنجا اردو زدیم. وقتی در آن محل از قوم و کاهنانی که آمده بودند، بازدید کردم، از قبیلهٔ لاوی در آنجا کسی را نیافتم.
پس الیعزر، اریئیل، شمعیهو، الناتان، یاریب، الناتان، ناتان، زکریه و مشلام را که سران لاویان بودند به اتفاق یویاریب و الناتان که از علما بودند، احضار کردم
و ایشان را با پیغامی پیش عدو، سرپرست یهودیان در کاسفیا فرستادم تا از او و بستگانش که خدمتگزاران خانهٔ خدا در کاسفیا بودند بخواهند که خدمتگزارانی برای خانۀ خدا نزد ما بفرستند.
به لطف اللها ما، ایشان مرد کاردانی به نام شربیا را با هجده نفر از پسران و برادرانش پیش ما فرستادند. (شربیا از نسل محلی، محلی پسر لاوی، و لاوی پسر یسرال بود.)
آنها همچنین حشبیا و یشعیهو را که از نسل مراری بود با برادران و پسرانش که بیست نفر بودند نزد ما فرستادند.
علاوه بر این عده، ۲۲۰ نفر از خدمتگزاران خانهٔ خدا نیز به ما ملحق شدند. (این افراد از نسل کسانی بودند که داوود و افرادش ایشان را برای کمک به لاویان تعیین نموده بودند.) اسامی همهٔ این ۲۲۰ نفر نوشته شد.
وقتی در کنار رود اهوا بودیم، اعلام نمودم همگی روزه بگیریم تا به این وسیله خود را در حضور اللها خود فروتن کنیم و از او بخواهیم در این سفر ما را همراه زن و فرزندان و اموالمان حفظ نماید.
خجالت میکشیدم از پادشاه درخواست کنم سربازانی همراه ما بفرستد تا در طول راه در مقابل دشمنان از ما حمایت کنند، چون به پادشاه گفته بودم که خدا از کسانی که به او ایمان دارند محافظت میکند، اما آنانی را که او را ترک میگویند سخت مجازات مینماید.
پس روزه گرفتیم و از خدا خواهش کردیم تا از ما محافظت کند و او نیز این کار را کرد.
از بین سران کاهنان، شربیا و حشبیا و ده کاهن دیگر را انتخاب کردم
تا مسئول نگهداری و حمل طلا و نقره و هدایایی باشند که پادشاه و مشاوران و مقامات دربار و نیز قوم یسرال برای خانهٔ خدا تقدیم کرده بودند.
مقدار طلا و نقره و هدایایی که به ایشان سپردم عبارت بود از: ۲۲ تن نقره، ۳٬۴۰۰ کیلوگرم ظروف نقره، ۳٬۴۰۰ کیلوگرم طلا، ۲۰ جام طلا به ارزش هزار در هم، دو ظرف مفرغین صیقلی خالص که مثل طلا گرانبها بود.
سپس به این کاهنان گفتم: «شما برای يهوه تقدیس شدهاید و این طلا و نقره و ظروف نیز که مردم به يهوه، اللها اجدادتان، هدیه کردهاند، مقدّس میباشند؛
پس، از آنها به دقت مواظبت کنید تا آنها را بدون کم و کاست به سران کاهنان و لاویان و بزرگان قوم یسرال در یروشلیم تحویل دهید تا در خزانهٔ خانۀ يهوه بگذارند.»
کاهنان و لاویان طلا و نقره و هدایا را تحویل گرفتند تا آنها را به خانهٔ خدا در یروشلیم ببرند.
در روز دوازدهم ماه اول از کنار رود اهوا کوچ کردیم و روانهٔ یروشلیم شدیم و خدا ما را در طول این سفر از خطر دشمنان و راهزنان محافظت نمود.
سرانجام به یروشلیم رسیدیم و سه روز استراحت کردیم.
در روز چهارم ورودمان به یروشلیم، به خانهٔ خدا رفتیم و تمام نقره و طلا و ظروف را وزن کرده، به مریموت پسر اوریای کاهن تحویل دادیم. العازار پسر فینحاس و دو لاوی به نامهای یوزاباد پسر یشوع، و نوعدیا پسر بنوی نیز با او بودند.
همۀ این هدایا شمرده و وزن شد، و وزن آنها در همان موقع یادداشت گردید.
سپس همهٔ ما که از تبعید بازگشته بودیم، برای اللها یسرال ۱۲ گاو، ۹۶ قوچ و ۷۷ بره به عنوان قربانی سوختنی تقدیم نمودیم و ۱۲ بز نر نیز برای کفارهٔ گناه خود قربانی کردیم.
وقتی نامهٔ پادشاه به امرا و حکام او در غرب رود فرات داده شد، همگی آنان پشتیبانی خود را از قوم و ساختن خانۀ خدا اعلام داشتند.
9
پس از پایان این امور، سران قوم یسرال پیش من آمدند و گفتند که قوم و کاهنان و لاویان خود را از قومهای بتپرست ساکن این دیار جدا نکردهاند و از اعمال قبیح کنعانیها، حیتیها، فرزیها، یبوسیها، عمونیها، موآبیها، مصریها و اموریها پیروی میکنند.
مردان یهودی از دختران این قومها برای خود و پسرانشان زنان گرفتهاند و به این وسیله قوم مقدّس را با قومهای بتپرست در هم آمیختهاند. در این فساد، سران و بزرگان قوم پیشقدم بودهاند.
وقتی این خبر را شنیدم، جامۀ خود را دریدم، موی سر و ریش خود را کندم و متحیر نشستم.
سپس گروهی از کسانی که به خاطر این گناه قوم از اللها یسرال میترسیدند نزد من جمع شدند و من تا وقت تقدیم قربانی عصر، همانطور نشسته ماندم.
در هنگام قربانی عصر از جای خود بلند شدم و با همان جامهٔ دریده زانو زدم و دستهای خود را به حضور يهوه، اللهام بلند کرده،
گفتم: «اللهاا در نزد تو شرمسارم و خجالت میکشم که در حضورت سر بلند کنم، چون گناهان ما از سر ما گذشته و خطاهای ما سر به فلک کشیده است.
قوم ما از زمانهای گذشته تا به حال مرتکب گناهان زیادی شدهاند؛ به همین دلیل است که ما و پادشاهان و کاهنانمان به دست پادشاهان دیگر کشته و اسیر و غارت و رسوا شدهایم، و این رسوایی تا امروز هم باقی است.
«و حال مدتی است که لطف تو ای يهوه، اللها ما، شامل حال ما شده و تو عدهای از ما را از اسارت بیرون آورده در این مکان مقدّس مستقر ساختهای و به ما شادی و حیات تازه بخشیدهای.
ما اسیر و برده بودیم، ولی تو ما را در حالت بردگی ترک نکردی، بلکه ما را مورد لطف پادشاهان پارس قرار دادی. تو به ما حیات تازه بخشیدهای تا بتوانیم خانهٔ تو را بازسازی کنیم و در سرزمین یهوده و شهر یروشلیم در امان باشیم.
«و حال ای اللها ما، پس از این همه لطف، چه میتوانیم بگوییم؟ در حالی که بار دیگر از دستورهای تو که توسط انبیایت به ما داده بودی، سرپیچی کردهایم. آنها به ما گفته بودند که سرزمینی که بهزودی آن را به تصرف خود در خواهیم آورد زمینی است که بر اثر اعمال قبیح ساکنان بتپرست آن نجس شده است و سراسر آن پر از فساد و پلیدی است.
به ما فرمودند که دختران خود را به پسران اهالی آنجا ندهیم و نگذاریم پسران ما با دختران ایشان ازدواج کنند و نیز هرگز به آن قومها کمک نکنیم تا بتوانیم از آن سرزمین حاصلخیز بهرهمند شویم و آن را برای فرزندانمان تا ابد به ارث بگذاریم.
«اما ما مرتکب اعمال زشت و گناهان بزرگی شدیم و تو ما را تنبیه کردی. ولی میدانیم کمتر از آنچه که سزاوار بودیم ما را تنبیه نمودی و گذاشتی از اسارت آزاد شویم.
با وجود این، باز از دستورهای تو سرپیچی نمودهایم و با این قومهای فاسد وصلت کردهایم. حال، بدون شک مورد خشم تو قرار خواهیم گرفت و حتی یک نفر از ما نیز زنده باقی نخواهد ماند.
ای يهوه، اللها یسرال، تو اللهای عادل هستی. ما بازماندگان قوم یسرال در حضور تو به گناه خود اعتراف میکنیم، هر چند به سبب این گناه شایسته نیستیم در حضورت بایستیم.»
10
همانطور که عِزرا در مقابل خانهٔ خدا روی بر زمین نهاده بود و گریهکنان دعا و اعتراف میکرد، عدۀ زیادی از مردان و زنان و اطفال یسرالی نیز دورش جمع شدند و با او گریه کردند.
سپس شکنیا پسر یحیئیل که از طایفهٔ عیلام بود به عِزرا گفت: «ما اعتراف میکنیم که نسبت به اللها خود گناه ورزیدهایم، چون با زنان غیریهودی ازدواج کردهایم. ولی با وجود این، باز امیدی برای بنییسرال باقی است.
اینک در حضور اللها خویش قول میدهیم که از زنان خود جدا شویم و آنها را با فرزندانشان از این سرزمین دور کنیم. ما در این مورد از دستور تو و آنانی که از خدا میترسند پیروی میکنیم، و طبق شریعت عمل مینماییم.
حال برخیز و به ما بگو چه کنیم. ما از تو پشتیبانی خواهیم کرد، پس ناامید نباش و آنچه لازم است انجام بده.»
آنگاه عِزرا بلند شد و از سران کاهنان و لاویان و تمام بنییسرال خواست تا قسم بخورند که هر چه شکنیا گفته است انجام دهند؛ و همه قسم خوردند.
سپس عِزرا از برابر خانهٔ خدا برخاست و به اتاق یهوحانان (پسر الیاشیب) رفت و شب در آنجا ماند، ولی نه نان خورد و نه آب نوشید، چون به سبب گناه قوم ماتم گرفته بود.
پس در سراسر یهوده و یروشلیم اعلام شد که تمام قوم باید در عرض سه روز در یروشلیم جمع شوند و اگر کسی از آمدن خودداری کند طبق تصمیم سران و بزرگان قوم اموال او ضبط خواهد گردید و خود او هم از میان قوم یسرال منقطع خواهد شد.
پس از سه روز که روز بیستم ماه نهم بود، تمام مردان یهوده و بنیامین در یروشلیم جمع شدند و در میدان جلوی خانهٔ خدا نشستند. آنها به سبب اهمیت موضوع و به خاطر باران شدیدی که میبارید، میلرزیدند.
سپس عِزرای کاهن بلند شد و به ایشان چنین گفت: «شما مرتکب گناه شدهاید، چون با زنان غیریهودی ازدواج کردهاید و با این کارتان به گناهان بنییسرال افزودهاید.
حال در حضور يهوه، اللها اجدادتان به گناهان خود اعتراف کنید و خواست او را به جا آورید. خود را از قومهایی که در اطراف شما هستند دور نگه دارید و از این زنان بیگانه جدا شوید.»
همه با صدای بلند جواب دادند: «آنچه گفتهای انجام میدهیم.
ولی این کار یکی دو روز نیست. چون عدهٔ کسانی که به چنین گناهی آلوده شدهاند زیاد است. در ضمن باران هم به شدت میبارد و بیش از این نمیتوانیم در اینجا بایستیم.
بگذار سران ما در یروشلیم بمانند و به این کار رسیدگی کنند. سپس هر کس که زن غیریهودی دارد، در وقت تعیین شده با بزرگان و قضات شهر خود بیاید تا به وضعش رسیدگی شود و خشم اللها ما از ما برگردد.»
کسی با این پیشنهاد مخالفت نکرد، جز یوناتان (پسر عسائیل) و یحزیا (پسر تقوه) که از پشتیبانی مشلام و شبتای لاوی برخوردار بودند.
قوم این روش را پذیرفتند و عِزرای کاهن چند نفر از سران طایفهها را انتخاب کرد و اسامیشان را نوشت. این گروه، روز اول ماه دهم تحقیق خود را شروع کردند،
و در عرض سه ماه به وضع مردانی که همسران بیگانه داشتند رسیدگی نمودند.
این است اسامی مردانی که زنان بیگانه داشتند: از کاهنان: از طایفۀ یهوشع پسر یهوصادق و برادرانش: معسیا، الیعزر، یاریب، جدلیهو.
این مردان قول دادند که از همسران بیگانهٔ خود جدا شوند و هر یک برای بخشیده شدن گناهش، یک قوچ برای قربانی تقدیم کرد.
از طایفهٔ امیر: حنانی و زبدیا.
از طایفۀ حاریم: معسیا، ایلیا، شمعیهو، یحیئیل، عزیهو.
از طایفۀ فشحور: الیوعینای، معسیا، اسماعیل، نتنئیل، یوزاباد، العاسه.
از لاویان: یوزاباد، شمعی، قلایا (معروف به قلیطا)، فتحیا، یهوده، الیعزر.
از نوازندگان: الیاشیب. از نگهبانان خانۀ خدا: شلوم، طالم، اوری.
از بقیۀ قوم: از طایفۀ فرعوش: رمیا، یزیا، ملکیا، میامین، العازار، ملکیا، بنایهو.
از طایفۀ عیلام: متنیا، زکریه، یحیئیل، عبدی، یریموت، ایلیا.
از طایفۀ زتو: الیوعینای، الیاشیب، متنیا، یریموت، زاباد، عزیزا.
از طایفۀ ببای: یهوحانان، حَنَنیا، زبای، عتلای.
از طایفهٔ بانی: مشلام، ملوک، عدایا، یاشوب، شآل، راموت.
از طایفهٔ فحت موآب: عدنا، کلال، بنایهو، معسیا، متنیا، بِصَلئیل، بنوی، منسی.
از طایفهٔ حاریم: الیعزر، اشیاء، ملکیا، شمعیهو، شمعون، بنیامین، ملوک، شمریا.
از طایفهٔ حاشوم: متنای، متاته، زاباد، الیفلط، یریمای، منسی، شمعی.
از طایفۀ بانی: معدای، عمرام، اوئیل، بنایهو، بیدیا، کلوهی، ونیا، مریموت، الیاشیب، متنیا، متنای، یعسو.
از طایفهٔ بنوی: شمعی، شلمیا، ناتان، عدایا، مکندبای، شاشای، شارای، عزرئیل، شلمیا، شمریا، شلوم، امریا، یوسف.
از طایفۀ نبو: یعیئیل، مَتّیتیا، زاباد، زبینا، یدو، یوال، بنایهو.
همهٔ این مردان، زنان بیگانه گرفته بودند و بعضی از ایشان از این زنان صاحب فرزندانی شده بودند.
nehemiah
1
گزارش نحمیه، پسر حکلیا: در ماه کیسلو، در بیستمین سال سلطنت اردشیر، وقتی در کاخ سلطنتی شوش بودم،
یکی از برادران یهودیام به اسم حنانی با چند نفر دیگر که تازه از سرزمین یهوده آمده بودند، به دیدنم آمدند. از ایشان دربارهٔ وضع کسانی که از تبعید بازگشته بودند و نیز اوضاع یروشلیم سؤال کردم.
آنها جواب دادند: «ایشان در شدت تنگی و خواری به سر میبرند. حصار شهر هنوز خراب است و دروازههایش سوخته شده است.»
وقتی این خبر را شنیدم، نشستم و گریه کردم. از شدت ناراحتی روزه گرفتم و در تمام این مدت در حضور اللها آسمانها مشغول دعا بودم.
در دعا گفتم: «ای يهوه، اللها آسمانها! تو عظیم و مهیب هستی. تو در انجام وعدههای خود نسبت به کسانی که تو را دوست میدارند و دستورهای تو را اطاعت میکنند، امین هستی.
به من نظر کن و دعای مرا که دربارهٔ بندگانت، قوم یسرال، شب و روز به حضور تو تقدیم میکنم، بشنو. اعتراف میکنم که ما به تو گناه کردهایم! بله، من و قوم من مرتکب گناه بزرگی شدهایم و دستورها و احکام تو را که توسط خدمتگزار خود موسی به ما دادی، اطاعت نکردهایم.
اینک این سخنان خود را که به موسی فرمودی به یاد آور: ”اگر گناه کنید، شما را در میان امتها پراکنده خواهم ساخت.
اما اگر به سوی من بازگردید و از احکام من اطاعت کنید، حتی اگر در دورترین نقاط جهان به تبعید رفته باشید، شما را به یروشلیم باز خواهم گرداند. زیرا یروشلیم، مکانی است که برای سکونت برگزیدهام.“
«ما خدمتگزاران تو هستیم؛ همان قومی هستیم که تو با قدرت عظیمت نجاتشان دادی.
ای يهوه، دعای مرا و دعای سایر بندگانت را که از صمیم قلب به تو احترام میگذارند، بشنو. التماس میکنم حال که نزد پادشاه میروم اما دل او را نرم کنی تا درخواست مرا بپذیرد.» در آن روزها من ساقی پادشاه بودم.
2
چهار ماه بعد، یک روز وقتی جام شراب را به دست اردشیر پادشاه میدادم، از من پرسید: «چرا اینقدر غمگینی؟ به نظر نمیرسد بیمار باشی، پس حتماً فکری تو را ناراحت کرده است.» (تا آن روز پادشاه هرگز مرا غمگین ندیده بود.) از این سؤال او بسیار ترسیدم،
ولی در جواب گفتم: «پادشاه تا به ابد زنده بماند! وقتی شهری که اجدادم در آن دفن شدهاند، ویران شده و تمام دروازههایش سوخته، من چطور میتوانم غمگین نباشم؟»
پادشاه پرسید: «درخواستت چیست؟» آنگاه به اللها آسمانها دعا کردم
و بعد جواب دادم: «اگر پادشاه راضی باشند و اگر نظر لطف به من داشته باشند، مرا به سرزمین یهوده بفرستند تا شهر اجدادم را بازسازی کنم.»
پادشاه در حالی که ملکه در کنار او نشسته بود، با رفتنم موافقت کرده، پرسید: «سفرت چقدر طول خواهد کشید و کی مراجعت خواهی کرد؟» من نیز زمانی برای بازگشت خود تعیین کردم.
سپس به پادشاه گفتم: «اگر پادشاه صلاح بدانند، برای حاکمان منطقهٔ غرب رود فرات نامه بنویسند و سفارش مرا به ایشان بکنند تا اجازه بدهند از آن منطقه عبور کنم و به سرزمین یهوده برسم.
یک نامه هم برای آساف، مسئول جنگلهای سلطنتی بنویسند و به او دستور بدهند تا برای بازسازی دروازههای قلعهٔ کنار خانهٔ خدا و حصار یروشلیم و خانهٔ خودم، به من چوب بدهد.» پادشاه تمام درخواستهای مرا قبول کرد، زیرا دست مهربان اللهام بر سر من بود.
وقتی به غرب رود فرات رسیدم، نامههای پادشاه را به حاکمان آنجا دادم. (این را هم باید اضافه کنم که پادشاه برای حفظ جانم، چند سردار سپاه و عدهای سواره نظام همراه من فرستاده بود.)
ولی وقتی سنبلط (از اهالی حورون) و طوبیا (یکی از مأموران عمونی) شنیدند که من آمدهام، بسیار ناراحت شدند، چون دیدند کسی پیدا شده که میخواهد به قوم یسرال کمک کند.
من به یروشلیم رفتم و تا سه روز در مورد نقشههایی که خدا دربارهٔ یروشلیم در دلم گذاشته بود، با کسی سخن نگفتم. سپس یک شب، چند نفر را با خود برداشتم و از شهر خارج شدم. من سوار الاغ بودم و دیگران پیاده میآمدند.
از دروازهٔ دره خارج شدم و به طرف چشمهٔ اژدها و از آنجا تا دروازهٔ خاکروبه رفتم و حصار خراب شدهٔ یروشلیم و دروازههای سوخته شدهٔ آن را از نزدیک دیدم.
سپس به دروازهٔ چشمه و استخر پادشاه رسیدم، ولی الاغ من نتوانست از میان خرابهها رد شود.
پس به طرف دره قدرون رفتم و از کنار دره، حصار شهر را بازرسی کردم. سپس از راهی که آمده بودم بازگشتم و از دروازهٔ درّه داخل شهر شدم.
مقامات شهر نفهمیدند که من به کجا و برای چه منظوری بیرون رفته بودم، چون تا آن موقع دربارهٔ نقشههایم به کسی چیزی نگفته بودم. یهودیان اعم از کاهنان، رهبران، بزرگان و حتی کسانی که باید در این کار شرکت کنند از نقشههایم بیاطلاع بودند.
آنگاه به ایشان گفتم: «شما خوب میدانید که چه بلایی به سر شهر ما آمده است، شهر ویران شده و دروازههایش سوخته است. بیایید حصار را دوباره بسازیم و خود را از این رسوایی آزاد کنیم!»
سپس به ایشان گفتم که چه گفتگویی با پادشاه داشتهام و چگونه دست خدا در این کار بوده و مرا یاری نموده است. ایشان جواب دادند: «پس دست به کار بشویم و حصار را بسازیم!» و به این ترتیب آمادهٔ این کار خیر شدند.
ولی وقتی سنبلط، طوبیا و جشم عرب از نقشهٔ ما باخبر شدند، ما را مسخره و اهانت کردند و گفتند: «چه میکنید؟ آیا خیال دارید به ضد پادشاه شورش کنید؟»
جواب دادم: «اللها آسمانها، ما را که خدمتگزاران او هستیم یاری خواهد کرد تا این حصار را دوباره بسازیم. ولی شما حق ندارید در امور شهر یروشلیم دخالت کنید، زیرا این شهر هرگز به شما تعلق نداشته است.»
3
آنگاه الیاشیب که کاهن اعظم بود به اتفاق کاهنان دیگر، حصار شهر را تا برج صد و برج حننئیل بازسازی نمودند. سپس دروازه گوسفند را ساختند و درهایش را کار گذاشتند و آن را تقدیس کردند.
قسمت دیگر حصار را اهالی اریحا و قسمت بعدی را عدهای به سرپرستی زکور (پسر امری) بازسازی کردند.
پسران هسناه دروازهٔ ماهی را بر پا کردند. ایشان تیرها و درهای آن را کار گذاشتند و قفلها و پشتبندهایش را وصل کردند.
مریموت (پسر اوریا و نوه حقوص) قسمت بعدی حصار را تعمیر کرد. در کنار او مشلام (پسر برکیا و نوه مشیزبئیل) و صادوق (پسر بعنا) قسمت دیگر را تعمیر کردند.
اهالی تقوع قسمت بعدی حصار را بازسازی نمودند، ولی بزرگان ایشان از کارفرمایان اطاعت نکردند و از کار کردن امتناع ورزیدند.
یویاداع (پسر فاسیح) و مشلام (پسر بسودیا) دروازهٔ کُهنه را تعمیر نمودند. ایشان تیرها را نصب کردند، درها را کار گذاشتند و قفلها و پشتبندهایش را وصل کردند.
در کنار ایشان ملتیا اهل جبعون، یادون اهل میرونوت و اهالی جبعون و مصفه قسمت بعدی حصار را تا مقر حاکم ناحیهٔ غرب رود فرات تعمیر کردند.
عزیئیل (پسر حرهایا) که از زرگران بود قسمت بعدی را تعمیر کرد. در کنار او حننیا که از عطاران بود قسمت دیگر حصار را بازسازی نمود. به این ترتیب آنها حصار یروشلیم را تا دیوار عریض تعمیر کردند.
قسمت بعدی را رفایا (پسر حور) تعمیر کرد. او شهردار نصف شهر یروشلیم بود.
یدایا (پسر حروماف) قسمت دیگر حصار را که نزدیک خانهاش بود تعمیر کرد. قسمت بعدی را حطوش (پسر حشبنیا) بازسازی نمود.
ملکیا (پسر حاریم) و حشوب (پسر فحت موآب) برج تنورها و قسمت بعدی حصار را تعمیر کردند.
شلوم (پسر هلوحیش) و دختران او قسمت بعدی را ساختند. او شهردار نصف دیگر شهر یروشلیم بود.
حانون به اتفاق اهالی زانوح «دروازه دره» را ساخت، درها را کار گذاشت و قفلها و پشتبندهایش را وصل کرد؛ سپس پانصد متر از حصار را تا دروازۀ خاکروبه تعمیر نمود.
ملکیا (پسر رکاب)، شهردار بیت هکاریم، دروازۀ خاکروبه را تعمیر کرد و درها را کار گذاشت و قفلها و پشتبندهایش را وصل کرد.
شلون (پسر کُلحوزه)، شهردار مصفه، دروازهٔ چشمه را تعمیر کرد و تیرها و درها را کار گذاشت و قفلها و پشتبندهایش را وصل کرد. سپس حصار را از حوض سیلوحا که کنار باغ پادشاه بود تا پلههایی که به بخش شهر داوود میرسید، تعمیر کرد.
در کنار او نحمیه (پسر عزبوق)، شهردار نصف شهر بیتصور، حصار را تا مقابل آرامگاه داوود و تا مخزن آب و قرارگاه نظامی تعمیر کرد.
قسمتهای دیگر حصار توسط این لاویان بازسازی شد: رحوم (پسر بانی) قسمتی از حصار را تعمیر کرد. حشبیا شهردار نصف شهر قعیله، قسمت دیگر حصار را که در ناحیه او واقع شده بود بازسازی نمود.
در کنار او بوای (پسر حیناداد) شهردار نصف دیگر قعیله قسمت بعدی را تعمیر نمود.
قسمت دیگر حصار را عازر (پسر یشوع) که شهردار مصفه بود از روبروی اسلحهخانه تا پیچ حصار تعمیر کرد.
قسمت بعدی را باروک (پسر زبای) از سر پیچ حصار تا دروازهٔ خانه الیاشیب کاهن اعظم بازسازی نمود.
مریموت (پسر اوریا و نوه هقوص) قسمت بعدی حصار را از دروازهٔ خانهٔ الیاشیب تا انتهای خانهاش تعمیر کرد.
قسمتهای دیگر حصار توسط این کاهنان بازسازی شد: کاهنانی که از حومهٔ یروشلیم بودند قسمت بعدی حصار را تعمیر کردند.
بنیامین، حشوب و عزریهو (پسر معسیا و نوه عننیا) قسمت دیگر حصار را که مقابل خانهشان قرار داشت تعمیر کردند.
بنوی (پسر حیناداد) قسمت دیگر حصار را از خانهٔ عزریهو تا پیچ حصار تعمیر کرد
و فالال (پسر اوزای) از پیچ حصار تا برج کاخ بالایی پادشاه که نزدیک حیاط زندان است نوسازی کرد. قسمت بعدی را فدایا (پسر فرعوش) تعمیر نمود.
خدمتگزاران خانۀ خدا که در عوفل زندگی میکردند، حصار را از مشرق دروازۀ آب تا برج بیرونی تعمیر کردند.
اهالی تقوع حصار را از برج بیرونی تا دیوار عوفل بازسازی کردند.
دستهای از کاهنان نیز قسمتی از حصار را که از «دروازه اسب» شروع میشد تعمیر کردند؛ هر یک از ایشان حصار مقابل خانهٔ خود را بازسازی نمودند.
صادوق (پسر امیر) هم حصار مقابل خانه خود را تعمیر کرد. قسمت بعدی را شمعیهو (پسر شکنیا) نگهبان دروازهٔ شرقی، بازسازی نمود.
حننیا (پسر شلمیا) و حانون (پسر ششم صالاف)، قسمتهای بعدی را تعمیر کردند، مشلام (پسر برکیا) حصار مقابل خانهٔ خود را بازسازی کرد.
ملکیا که از زرگران بود قسمت بعدی حصار را تا خانههای خدمتگزاران خانۀ خدا و خانههای تاجران که در مقابل دروازۀ بازرسی قرار داشتند و تا برجی که در پیچ حصار است، تعمیر کرد.
زرگران و تاجران بقیه حصار را تا دروازۀ گوسفند بازسازی نمودند.
4
وقتی سنبلط شنید که ما یهودیان مشغول تعمیر حصار هستیم به شدت خشمگین شد و در حضور همراهان و افسران سامری، ما را مسخره کرده، گفت: «این یهودیان ضعیف چه میکنند؟ آیا میخواهند حصار را دوباره بسازند؟ آیا میخواهند قربانی تقدیم کنند؟ آیا میخواهند در یک روز کار را به پایان برسانند؟ آیا میخواهند سنگها را از میان تودههای خاکروبه زنده کنند، سنگهایی که سوخته شده است؟»
طوبیای عَمّونی که در کنار او ایستاده بود با ریشخند گفت: «حصار آنقدر سست است که حتی اگر یک روباه از روی آن رد شود، خراب خواهد شد!»
آنگاه من دعا کردم: «ای اللها ما، دعای ما را بشنو! ببین چگونه ما را مسخره میکنند. بگذار هر چه به ما میگویند بر سر خودشان بیاید. آنها را به سرزمینی بیگانه تبعید کن تا مزه اسیری را بچشند.
این بدی ایشان را فراموش نکن و گناهانشان را نبخش، زیرا به ما که حصار را میسازیم اهانت کردهاند.»
پس به بازسازی حصار ادامه دادیم و چیزی نگذشت که نصف بلندی آن تمام شد، چون مردم با اشتیاق زیاد کار میکردند.
وقتی سنبلط، طوبیا، عربها، عمونیها و اشدودیها شنیدند که کار به سرعت پیش میرود و شکافهای دیوار تعمیر میشود، بسیار خشمگین شدند،
و توطئه چیدند تا به یروشلیم حملهور شده، اغتشاش برپا کنند.
ما به حضور اللها خود دعا کردیم و برای حفظ جان خود، در شهر نگهبانانی قرار دادیم تا شب و روز نگهبانی بدهند.
از طرف دیگر، کارفرمایان گفتند: «کارگران خسته شدهاند. آوار آنقدر زیاد است که ما به تنهایی نمیتوانیم آن را جمع کنیم و حصار را تعمیر نماییم.»
در ضمن، دشمنان ما توطئه میچیدند که مخفیانه بر سر ما بریزند و نابودمان کنند و کار را متوقف سازند.
یهودیانی که در شهرهای دشمنان ما زندگی میکردند بارها به ما هشدار دادند که مواظب حملهٔ دشمنان باشیم.
پس، از هر خاندان نگهبانانی تعیین کردم و ایشان را با شمشیر و نیزه و کمان مجهز نمودم تا در پشت حصار بایستند و از قسمتهایی که در آنجا حصار هنوز ساخته نشده بود محافظت کنند.
سپس با در نظر گرفتن موقعیتی که داشتیم، سران قوم و مردم را جمع کردم و به ایشان گفتم: «از کسی نترسید! فراموش نکنید که يهوه، عظیم و مهیب است، پس به خاطر برادران و پسران و دختران و زنان و خانههای خود بجنگید!»
دشمنان ما فهمیدند که ما به توطئه ایشان پی بردهایم و خدا نقشهشان را به هم زده است. پس ما سر کار خود بازگشتیم.
ولی از آن روز به بعد، نصف کارگران کار میکردند و نصف دیگر با نیزه و سپر و کمان و زره مسلح شده، نگهبانی میدادند. سران قوم از کسانی که مشغول بازسازی حصار بودند حمایت میکردند. حتی کسانی که بار میبردند با یک دست کار میکردند و با دست دیگر اسلحه حمل مینمودند.
هر یک از بنّایان نیز در حین کار شمشیر به کمر داشتند. شیپورچی کنار من ایستاده بود تا در صورت مشاهده خطر، شیپور را به صدا درآورد.
به سران قوم و مردم گفتم: «محل کار ما آنقدر وسیع است که ما روی حصار در فاصلهای دور از یکدیگر قرار داریم،
پس هر وقت صدای شیپور را شنیدید فوری نزد من جمع شوید. اللها ما برای ما خواهد جنگید.»
ما از طلوع تا غروب آفتاب کار میکردیم و همیشه نصف مردها سر پست نگهبانی بودند.
در ضمن به کارفرمایان و دستیاران ایشان گفتم که باید شبها در یروشلیم بمانند تا بتوانیم در شب نگهبانی بدهیم و در روز کار کنیم.
در تمام این مدت هیچکدام از ما لباس خود را درنیاوردیم و همیشه با خود اسلحه داشتیم، هم من، هم برادرانم، هم افرادم و هم محافظانم. حتی وقتی برای آب خوردن میرفتیم، اسلحهٔ خود را به زمین نمیگذاشتیم.
5
در این وقت جنجال بزرگی بر پا شد. عدهای از مردان و زنان از یهودیان همنژاد خود شکایت کردند.
بعضی از آنها میگفتند: «تعداد افراد خانوادهٔ ما زیاد است و ما نان کافی نداریم که بخوریم و زنده بمانیم.»
عدهای دیگر میگفتند: «ما مجبوریم مزرعه، باغ انگور و حتی خانه خود را گرو بگذاریم تا بتوانیم گندم تهیه کنیم و از گرسنگی تلف نشویم.»
برخی دیگر نیز میگفتند: «ما پول قرض کردهایم تا مالیات مزرعه و تاکستان خود را به پادشاه بپردازیم.
ما برادران ایشانیم و فرزندان ما هم مثل فرزندان ایشان یهودیاند، اما ما مجبوریم بچههای خود را بفروشیم. قبلاً بعضی از دختران خود را فروختهایم و پول نداریم آنها را بازخرید کنیم، چون مزرعهها و تاکستانهای ما هم در گرو است.»
وقتی این شکایت را شنیدم بسیار خشمگین شدم
و پس از فکر کردن، سران و بزرگان قوم را سرزنش کرده، گفتم: «چرا بر برادران یهودی خود ظلم میکنید؟» سپس عدهٔ زیادی را جمع کردم و این یهودیان را به پای میز محاکمه کشیده،
گفتم: «ما تا آنجا که توانستهایم برادران یهودی خود را که به اسارت فروخته شده بودند بازخرید کردهایم. حال، شما ایشان را مجبور میکنید خود را به شما بفروشند. مگر ممکن است یک یهودی به برادر یهودی خود فروخته شود؟» آنها برای دفاع از خود جوابی نداشتند.
در ادامهٔ حرفهایم گفتم: «کاری که شما میکنید خوب نیست! مگر از خدا نمیترسید؟ چرا میخواهید کاری کنید که دشمنان، ما را مسخره کنند.
من و برادران و افرادم به برادران یهودی، بدون سود پول و غله قرض میدهیم. از شما هم میخواهم از رباخواری دست بردارید.
مزرعهها، تاکستانها، باغهای زیتون و خانههایشان را و نیز سودی را که از ایشان گرفتهاید همین امروز پس بدهید.»
سران و بزرگان جواب دادند: «آنچه گفتی انجام خواهیم داد. املاکشان را به ایشان پس خواهیم داد و از ایشان چیزی مطالبه نخواهیم کرد.» آنگاه کاهنان را احضار کردم و از سران و بزرگان خواستم در حضور ایشان قسم بخورند که این کار را خواهند کرد.
سپس شال کمر خود را باز کرده، تکان دادم و گفتم: «خدا اینچنین شما را از خانه و داراییتان بتکاند، اگر به قول خود وفا نکنید.» تمام قوم با صدای بلند گفتند: «آمین!» و از يهوه تشکر کردند و سران و بزرگان نیز به قول خود وفا کردند.
در ضمن، در طول دوازده سالی که من حاکم یهوده بودم، یعنی از سال بیستم تا سال سی و دوم سلطنت اردشیر پادشاه پارس، نه خودم و نه برادرانم، از غذای مخصوص حاکمان استفاده نکردیم.
حاکمان قبلی، علاوه بر خوراک و شرابی که از مردم میگرفتند، روزی چهل مثقال نقره نیز از ایشان مطالبه میکردند و مأموران آنها نیز بر مردم ظلم میکردند، ولی من هرگز چنین کاری نکردم، زیرا از خدا میترسیدم.
من در کار ساختن حصار شهر مشغول بودم و مزرعهای برای خود نخریدم. از مأمورانم خواستم که وقت خود را صرف تعمیر حصار شهر کنند.
از این گذشته، علاوه بر مهمانانی که از قومهای دیگر داشتم، هر روز صد و پنجاه نفر از مردم یهود و بزرگانشان سر سفرهٔ من خوراک میخوردند.
هر روز یک گاو، شش گوسفند پرواری و تعداد زیادی مرغ برای خوراک، و هر ده روز یکبار، مقدار زیادی از انواع گوناگون شرابها تدارک میدیدم. با وجود این، هرگز از مردم نخواستم سهمیهٔ مخصوص را که به حاکمان تعلق داشت به من بدهند، زیرا بار این مردم به قدر کافی سنگین بود.
ای اللها من، مرا به یاد آور و به سبب آنچه برای این قوم کردهام مرا برکت ده.
6
سنبلط، طوبیا، جشم عرب و بقیه دشمنان ما شنیدند که کار تعمیر حصار رو به اتمام است (هر چند تمام درهای دروازهها را کار نگذاشته بودیم)،
پس سنبلط و جشم برای من پیغام فرستادند که در یکی از دهات دشت اونو به دیدن ایشان بروم. ولی من پی بردم که میخواهند به من آسیبی برسانند؛
پس جوابشان را اینطور دادم: «من مشغول کار مهمی هستم و نمیتوانم دست از کارم بکشم و به دیدن شما بیایم.»
ایشان چهار بار برای من همان پیغام را فرستادند و من هم هر بار همان جواب را دادم.
بار پنجم، مأمور سنبلط با یک نامهٔ سرگشاده پیش من آمد؛
مضمون نامه چنین بود: «جشم به من میگوید که بین مردم شایع شده که تو و یهودیان قصد شورش دارید، و به همین جهت است که دور شهر یروشلیم حصار میکشی؛ و بنا به این گزارش، تو میخواهی پادشاه ایشان بشوی.
از این گذشته انبیایی تعیین کردهای تا در یروشلیم مردم را دور خود جمع کنند و بگویند که نحمیه پادشاه یهودهست. مطمئن باش این خبرها به گوش اردشیر پادشاه خواهد رسید. پس بهتر است پیش من بیایی تا در این مورد با هم مشورت کنیم.»
جواب دادم: «آنچه میگویی حقیقت ندارد. اینها ساخته و پرداخته خودت است.»
آنها میخواستند با این حرفها ما را بترسانند تا از کار دست بکشیم. ولی من دعا کردم تا خدا مرا تقویت کند.
شمعیهو (پسر دلایا و نوه مِهیطَبئیل) در خانهٔ خود بست نشسته بود و من به دیدنش رفتم. وقتی مرا دید، گفت: «باید هر چه زودتر در خانهٔ خدا مخفی بشویم و درها را قفل کنیم. چون امشب میآیند تو را بکشند!»
ولی من جواب دادم: «آیا میشود مردی مثل من از خطر فرار کند؟ من حق ندارم برای حفظ جانم داخل خانهٔ خدا بشوم. من هرگز این کار را نمیکنم.»
بعد فهمیدم که پیغام شمعیهو از طرف خدا نبود، بلکه طوبیا و سنبلط او را اجیر کرده بودند تا مرا بترسانند و وادار کنند به خانهٔ خدا فرار کنم و مرتکب گناه بشوم تا بتوانند مرا رسوا کنند.
آنگاه دعا کردم: «ای اللها من، طوبیا و سنبلط را به سزای اعمالشان برسان و نیز به یاد آور که چگونه نوعدیه نبیه و سایر انبیا میخواستند مرا بترسانند.»
سرانجام کار بازسازی حصار یروشلیم در بیست و پنجم ماه ایلول تمام شد. این کار پنجاه و دو روز طول کشید.
وقتی دشمنان ما که در سرزمینهای مجاور ما بودند این را دیدند، رسوا شدند و فهمیدند که این کار با کمک اللها ما تمام شده است.
در این مدت نامههای زیادی بین طوبیا و بزرگان یهوده رد و بدل شد.
در یهوده بسیاری با او همدست شده بودند، چون هم خودش داماد شکنیا (پسر آرح) بود و هم پسرش یهوحانان با دختر مشلام (پسر برکیا) ازدواج کرده بود.
مردم پیش من از طوبیا تعریف میکردند، و هر چه از من میشنیدند به او خبر میدادند. طوبیا هم برای اینکه مرا بترساند، نامههای تهدیدآمیز برایم مینوشت.
7
پس از آنکه حصار شهر را تعمیر کردیم و دروازهها را کار گذاشتیم و نگهبانان و نوازندگان و لاویان را سر کار گماشتیم،
مسئولیت ادارهٔ شهر یروشلیم را به برادرم حنانی و حننیا واگذار کردم. حننیا فرمانده قلعه نظامی و مردی بسیار امین بود و در خداترسی کسی به پای او نمیرسید.
به ایشان دستور دادم که صبحها دروازههای یروشلیم را بعد از بالا آمدن آفتاب باز کنند و شبها نیز نگهبانان قبل از ترک پستشان دروازهها را ببندند و قفل کنند. در ضمن، گفتم نگهبانانی از اهالی یروشلیم تعیین کنند تا نگهبانی بدهند و هر کس خانهاش نزدیک حصار است، نگهبان آن قسمت از حصار باشد.
شهر یروشلیم بسیار وسیع بود و جمعیت آن کم، و هنوز خانهها بازسازی نشده بود.
آنگاه اللها من در دلم گذاشت که تمام سران و بزرگان و اهالی شهر را برای بررسی نسب نامههایشان جمع کنم. نسب نامههای کسانی را که قبلاً به یهوده بازگشته بودند در کتابی با این مضمون یافتم:
عدهٔ زیادی از یهودیانی که نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل آنها را اسیر کرده به بابِل برده بود، به یهوده و یروشلیم بازگشتند و هر کس به زادگاه خود رفت.
رهبران یهودیان در این سفر عبارت بودند از: زروبابِل، یهوشع، نحمیه، عزریهو، رعمیا، نحمانی، مردخای، بلشان، مسفارت، بغوای، نحوم، بعنه. نام طایفههای یهودیانی که به وطن بازگشتند و تعداد آنها به شرح زیر است:
از طایفۀ فرعوش ۲٬۱۷۲ نفر؛ از طایفۀ شفطیا ۳۷۲ نفر؛ از طایفۀ آرح ۶۵۲ نفر؛ از طایفۀ فحت موآب (که از نسل یشوع و یوآب بود) ۲٬۸۱۸ نفر؛ از طایفۀ عیلام دیگر ۱٬۲۵۴ نفر؛ از طایفۀ زتوه ۸۴۵ نفر؛ از طایفۀ زکای ۷۶۰ نفر؛ از طایفۀ بنوی ۶۴۸ نفر؛ از طایفۀ ببای ۶۲۸ نفر؛ از طایفۀ ازجد ۲٬۳۲۲ نفر؛ از طایفۀ ادونیقام ۶۶۷ نفر؛ از طایفۀ بغوای ۲٬۰۶۷ نفر؛ از طایفۀ عادین ۶۵۵ نفر؛ از طایفۀ آطیر (که از نسل حِزِقیهو بود) ۹۸ نفر؛ از طایفۀ حاشوم ۳۲۸ نفر؛ از طایفۀ بیصای ۳۲۴ نفر؛ از طایفۀ حاریف ۱۱۲ نفر؛ از طایفۀ جبعون ۹۵ نفر؛ از طایفههای بیتلحم و نطوفه ۱۸۸ نفر؛ از طایفۀ عناتوت ۱۲۸ نفر؛ از طایفۀ بیت عزموت ۴۲ نفر؛ از طایفههای قریه یعاریم، کفیره، و بئیروت ۷۴۳ نفر؛ از طایفههای رامه و جبع ۶۲۱ نفر؛ از طایفۀ مِکماس ۱۲۲ نفر؛ از طایفههای بیتئیل و عای ۱۲۳ نفر؛ از طایفۀ نبوی ۵۲ نفر؛ از طایفۀ عیلام ۱٬۲۵۴ نفر؛ از طایفۀ حاریم ۳۲۰ نفر؛ از طایفۀ اریحا ۳۴۵ نفر؛ از طوایف لود، حادید و اونو ۷۲۱ نفر؛ از طایفۀ سناعه ۳٬۹۳۰ نفر.
تعداد کاهنانی که به وطن بازگشتند به شرح زیر است: از طایفۀ یدعیا (که از نسل یشوع بود) ۹۷۳ نفر؛ از طایفۀ امیر ۱٬۰۵۲ نفر؛ از طایفۀ فشحور ۱٬۲۴۷ نفر؛ از طایفۀ حاریم ۱٬۰۱۷ نفر.
تعداد لاویانی که به وطن بازگشتند به شرح زیر است: از طایفههای یشوع و قدمیئیل (که از نسل هودویا بودند) ۷۴ نفر؛ خوانندگان و نوازندگان خانهٔ خدا (که از نسل آساف بودند) ۱۴۸ نفر؛ نگهبانان خانهٔ خدا (که از نسل شلوم، آطیر، طلمون، عقوب، حطیطا و شوبای بودند) ۱۳۸ نفر.
خدمتگزاران خانۀ خدا که به وطن بازگشتند از طایفههای زیر بودند: صیحا، حسوفا، طباعوت، قیروس، سیعا، فادون، لبانه، حجابه، شلمای، حانان، جدیل، جاحَر، رآیا، رصین، نقودا، جزام، عُزه، فاسیح، بیسای، معونیم، نفوشِسیم، بقبوق، حقوفا، حرحور، بصلیت، مِحیدا، حرشا، برقوس، سیسرا، تامح، نصیح، حطیفا.
این افراد نیز که از نسل خادمان سلیمان پادشاه بودند به وطن بازگشتند: سوطای، صوفرت، فریدا، یعلا، درقون، جدیل، شفطیا، حطیل، فوخِرِهحَظِبائیم، آمون.
خدمتگزاران خانۀ خدا و نسل خادمان سلیمان پادشاه، جمعاً ۳۹۲ نفر بودند.
در این هنگام گروهی دیگر از تل ملح، تل حرشا، کروب، اَدّون و امیر، به یروشلیم و سایر شهرهای یهوده بازگشتند. آنها نمیتوانستند از طریق نسب نامههای خود ثابت کنند که یسرالیاند.
اینها از طایفههای دلایا، طوبیا و نقودا بودند که جمعاً ۶۴۲ نفر میشدند.
از کاهنان سه طایفه به نامهای حبایا و هقوص و برزلائی به یروشلیم بازگشتند. (بزرگ طایفۀ برزلائی همان برزلائی است که با یکی از دختران برزلائی جلعادی ازدواج کرد و نام خانوادگی او را روی خود گذاشت.)
ولی ایشان چون نتوانستند از طریق نسب نامههای خود ثابت کنند که از نسل کاهنان هستند، از کهانت اخراج شدند.
حاکم یهودیان به ایشان گفت تا کاهنی اجازه نداد از قربانیهای سهم کاهنان بخورند تا اینکه کاهنی بهوسیلۀ اوریم و تُمّیم از طرف يهوه معلوم شود که آیا ایشان واقعاً از نسل کاهنان هستند یا نه.
پس جمعاً ۴۲٬۳۶۰ نفر به سرزمین یهوده برگشتند. علاوه بر این تعداد، ۷٬۳۳۷ غلام و کنیز و ۲۴۵ نوازندهٔ مرد و زن نیز به وطن بازگشتند.
آنها ۷۳۶ اسب، ۲۴۵ قاطر، ۴۳۵ شتر و ۶٬۷۲۰ الاغ با خود بردند.
برخی از مردم برای بازسازی خانهٔ خدا هدایا تقدیم کردند. حاکم یهودیان حدود هشت و نیم کیلوگرم طلا، ۵۰ جام و ۵۳۰ دست لباس برای کاهنان هدیه کرد. سران قوم نیز ۱۶۸ کیلوگرم طلا و ۱٬۲۵۰ کیلوگرم نقره و بقیه قوم ۱۶۸ کیلوگرم طلا، ۱۴۰ کیلوگرم نقره و ۶۷ دست لباس برای کاهنان تقدیم کردند.
پس کاهنان، لاویان، نگهبانان، خوانندگان و نوازندگان، خدمتگزاران خانۀ خدا و بقیه قوم به یهوده آمدند و تا ماه هفتم همه آنها در شهرهای خود مستقر شدند.
8
آنگاه تمام بنییسرال به یروشلیم آمدند و در میدان روبروی دروازه آب جمع شدند و از عِزرای کاهن خواستند تا کتاب تورات موسی را که يهوه به قوم یسرال عطا کرده بود، بیاورد و بخواند.
پس در روز اول ماه هفتم، عِزرا تورات موسی را آورد و بالای یک منبر چوبی رفت که مخصوص این کار ساخته شده بود تا موقع خواندن، همه بتوانند او را ببینند. سپس، در میدان روبروی دروازهٔ آب ایستاد و وقتی کتاب را باز کرد، همه به احترام آن بلند شدند. او از صبح زود تا ظهر از کتاب تورات خواند. تمام مردان و زنان و بچههایی که در سنی بودند که میتوانستند بفهمند، با دقت گوش میدادند. در طرف راست او مَتّیتیا، شمع، عنایا، اوریا، حلقیا، معسیا و در طرف چپ او فدایا، میشائیل، ملکیا، حاشوم، حشبدانه، زکریه و مشلام ایستاده بودند.
عِزرا گفت: «سپاس بر يهوه، اللها عظیم!» و تمام قوم دستهای خود را بلند کرده، در جواب گفتند: «آمین!» و روی بر خاک نهاده، يهوه را پرستش کردند.
سپس تمام قوم بر پا ایستادند و لاویان کتاب تورات را برای آنها خواندند و ترجمه و تفسیر کردند تا مردم آن را بفهمند. این لاویان عبارت بودند از: یشوع، بانی، شربیا، یامین، عقوب، شبتای، هودیا، معسیا، قلیطا، عزریهو، یوزاباد، حنان و فلایا.
وقتی مردم مطالب تورات را شنیدند، گریه کردند. پس عِزرای کاهن و نحمیه که حاکم بود و لاویان که تورات را تفسیر میکردند به قوم گفتند: «در چنین روزی نباید گریه کنید! چون امروز روز مقدّس يهوه، اللها شماست.
نباید غمگین باشید، بلکه باید جشن بگیرید و شاد باشید، بخورید و بنوشید و از خوراک خود به فقرا بدهید. این شادی يهوهی، مایه قوت شما خواهد بود!»
لاویان هم مردم را ساکت میکردند و میگفتند: «امروز روز مقدّسی است، پس گریه نکنید و محزون نباشید.»
قوم رفتند، خوردند و نوشیدند، خوراک برای فقرا فرستادند و شادی کردند، زیرا کلام خدا را که برای ایشان خوانده شده بود فهمیده بودند.
روز بعد، سران طایفهها با کاهنان و لاویان نزد عِزرا جمع شدند تا مطالب تورات را از او بشنوند.
وقتی تورات خوانده شد، آنها متوجه شدند که يهوه به موسی فرموده بود قوم یسرال در مدتی که عید خیمهها را جشن میگیرند، باید در خیمهها زندگی کنند
و تأکید شده بود که در تمام شهرهای یسرال و در شهر یروشلیم، اعلام شود که قوم به کوهها بروند و شاخههای درختان زیتون، آس، نخل و سایر درختان سایهدار بیاورند و خیمه درست کنند.
پس قوم رفتند و شاخههای درخت آوردند و روی پشت بام و در حیاط خود، در حیاط خانهٔ خدا، در میدان دروازهٔ آب و در میدان دروازهٔ افرایم، خیمهها درست کردند.
تمام کسانی که از تبعید بازگشته بودند در مدت هفت روز عید، در سایبانهایی که ساخته بودند به سر بردند. آنها بینهایت شاد بودند. از زمان یوشع به بعد، این مراسم رعایت نشده بود.
در آن هفت روز جشن، عِزرا هر روز از کتاب تورات میخواند. روز هشتم مطابق دستور موسی، جمع شده، با عبادت خدا جشن را به پایان رساندند.
9
در روز بیست و چهارم همان ماه، بنییسرال جمع شدند تا روزه بگیرند. آنها لباس عزا بر تن داشتند و بر سر خود خاک ریخته بودند. بنییسرال که خود را از تمام بیگانگان جدا کرده بودند ایستادند و به گناهان خود و اجدادشان اعتراف نمودند.
حدود سه ساعت از تورات يهوه، اللهاشان با صدای بلند برای ایشان خوانده شد و سه ساعت دیگر به گناهان خود اعتراف کردند و همه يهوه، اللها خود را پرستش نمودند.
سپس یک دسته از لاویان به نامهای یشوع، بانی، قدمیئیل، شبنیا، بونی، شربیا، بانی و کنانی روی سکو ایستادند و با صدای بلند نزد يهوه، اللها خود دعا کردند.
آنگاه یشوع، قدمیئیل، بانی، حشبنیا، شربیا، هودیا، شبنیا و فتحیا که همگی از لاویان بودند با این کلمات قوم را در دعا هدایت کردند: «برخیزید و يهوه، اللها خود را که از ازل تا ابد باقی است، ستایش کنید! «سپاس بر نام پرجلال تو که بالاتر از تمام تمجیدهای ماست!
تو تنها يهوه هستی. آسمانها و ستارگان را تو آفریدی؛ زمین و دریا را با هر آنچه در آنهاست تو به وجود آوردی؛ و به همهٔ اینها حیات بخشیدی. تمام فرشتگان آسمان، تو را سجده میکنند.
«ای يهوه، تو همان اللهای هستی که ابرام را انتخاب کردی، او را از شهر اور کلدانیان بیرون آوردی و نام او را به ابراهیم تبدیل نمودی.
او نسبت به تو امین بود و تو با او عهد بستی و به او وعده دادی که سرزمین کنعانیها، حیتیها، اموریها، فرزیها، یبوسیها و جرجاشیها را به او و به فرزندان او ببخشی. تو به قول خود عمل کردی، زیرا امین هستی.
«تو رنج و سختی اجداد ما را در مصر دیدی و آه و نالهٔ آنها را در کنار دریای سرخ شنیدی.
معجزات بزرگی به فرعون و سرداران و قوم او نشان دادی، چون میدیدی چگونه مصریها بر اجداد ما ظلم میکنند. به سبب این معجزات، شهرت یافتی و شهرتت تا به امروز باقی است.
دریا را شکافتی و از میان آب، راهی برای عبور قوم خود آماده ساختی و دشمنانی را که آنها را تعقیب میکردند به دریا انداختی و آنها مثل سنگ به ته دریا رفتند و غرق شدند.
در روز، با ستون ابر و در شب با ستون آتش، اجداد ما را در راهی که میبایست میرفتند هدایت کردی.
«تو بر کوه سینا نزول فرمودی و از آسمان با ایشان سخن گفتی و قوانین خوب و احکام راست به ایشان بخشیدی.
توسط موسی شریعت را به آنان دادی و روز مقدّس شَبّات را عطا کردی.
وقتی گرسنه شدند، از آسمان به ایشان نان دادی، وقتی تشنه بودند، از صخره به ایشان آب دادی. به آنها گفتی به سرزمینی که قسم خورده بودی به ایشان بدهی داخل شوند و آن را به تصرف خود در بیاورند.
ولی اجداد ما متکبر و خودسر بودند و نخواستند از دستورهای تو اطاعت کنند.
آنها نه فقط به دستورهای تو گوش ندادند و معجزاتی را که برای ایشان کرده بودی فراموش نمودند، بلکه یاغی شدند و رهبری برای خود انتخاب کردند تا دوباره به مصر، سرزمین بردگی برگردند. ولی تو اللهای بخشنده و رحیم و مهربان هستی؛ تو پر از محبت هستی و دیر خشمگین میشوی؛ به همین جهت ایشان را ترک نکردی.
با اینکه به تو اهانت نموده مجسمهٔ گوسالهای را ساختند و گفتند: ”این اللها ماست که ما را از مصر بیرون آورد.“ ایشان به طرق مختلف گناه کردند.
ولی تو به سبب رحمت عظیم خود ایشان را در بیابان ترک نکردی و ستون ابر را که هر روز ایشان را هدایت میکرد و نیز ستون آتش را که هر شب راه را به ایشان نشان میداد، از ایشان دور نساختی.
روح مهربان خود را فرستادی تا ایشان را تعلیم دهد. برای رفع گرسنگی، نان آسمانی را به آنها دادی و برای رفع تشنگی، آب به ایشان بخشیدی.
چهل سال در بیابان از ایشان نگهداری کردی به طوری که هرگز به چیزی محتاج نشدند؛ نه لباسشان پاره شد و نه پاهای ایشان ورم کرد.
«ایشان را کمک کردی تا قومها را شکست دهند و سرزمینهایشان را تصرف کرده، مرزهای خود را وسیع سازند. ایشان سرزمین حشبون را از سیحون پادشاه و سرزمین باشان را از عوج پادشاه گرفتند.
جمعیت ایشان را به اندازهٔ ستارگان آسمان زیاد کردی و آنها را به سرزمینی آوردی که به اجدادشان وعده داده بودی.
آنها به سرزمین کنعان داخل شدند و تو اهالی آنجا را مغلوب ایشان ساختی تا هر طور که بخواهند با پادشاهان و مردم آنجا رفتار کنند.
قوم تو شهرهای حصاردار و زمینهای حاصلخیز را گرفتند، خانههایی را که پر از چیزهای خوب بود از آن خود ساختند، و چاههای آب و باغهای انگور و زیتون و درختان میوه را تصرف کردند. آنها خوردند و سیر شدند و از نعمتهای بیحد تو برخوردار گشتند.
«ولی ایشان نافرمانی کردند و نسبت به تو یاغی شدند. به دستورهای تو توجه نکردند و انبیای تو را که سعی داشتند ایشان را به سوی تو بازگردانند، کشتند و با این کارها به تو اهانت نمودند.
پس تو نیز آنها را در چنگ دشمن اسیر کردی تا بر ایشان ظلم کنند. اما وقتی از ظلم دشمن نزد تو ناله کردند، تو از آسمان، دعای ایشان را شنیدی و به سبب رحمت عظیم خود رهبرانی فرستادی تا ایشان را از چنگ دشمن نجات دهند.
ولی وقتی از امنیت برخوردار شدند باز گناه کردند. آنگاه تو به دشمن اجازه دادی بر ایشان مسلط شود. با این حال، وقتی قومت به سوی تو بازگشتند و کمک خواستند، از آسمان به نالهٔ ایشان گوش دادی و با رحمت عظیم خود ایشان را بارها نجات بخشیدی.
به ایشان هشدار دادی تا به شریعت تو برگردند، ولی ایشان متکبر شده، به فرمانهای تو گوش نسپردند و بر احکام تو که هر که آنها را به جا میآورد زنده میماند، خطا ورزیدند، و با سرسختی از تو رو برگردانیدند و نامطیع شدند.
سالها با ایشان مدارا کردی و بهوسیلۀ روح خود توسط انبیا به ایشان هشدار دادی، ولی ایشان توجه نکردند. پس باز اجازه دادی قومهای دیگر بر ایشان مسلط شوند.
ولی باز به سبب رحمت عظیم خود، ایشان را به کلی از بین نبردی و ترک نگفتی، زیرا تو اللهای رحیم و مهربان هستی!
«و حال ای اللها ما، ای اللها عظیم و قادر و مهیب که به وعدههای پر از رحمت خود وفا میکنی، این همه رنج و سختی که کشیدهایم در نظر تو ناچیز نیاید. از زمانی که پادشاهان آشور بر ما پیروز شدند تا امروز، بلاهای زیادی بر ما و پادشاهان و بزرگان و کاهنان و انبیا و اجداد ما نازل شده است.
تو عادل هستی و هر بار که ما را مجازات کردهای به حق بوده است، زیرا ما گناه کردهایم.
پادشاهان، سران قوم، کاهنان و اجداد ما دستورهای تو را اطاعت نکردند و به اخطارهای تو گوش ندادند.
در سرزمین پهناور و حاصلخیزی که به ایشان دادی از نعمتهای فراوان تو برخوردار شدند، ولی تو را عبادت نکردند و از اعمال زشت خود دست برنداشتند.
«اما اینک در این سرزمین حاصلخیز که به اجدادمان دادی تا از آن برخوردار شویم، بردهای بیش نیستیم.
محصول این زمین نصیب پادشاهانی میشود که تو به سبب گناهانمان آنها را بر ما مسلط کردهای. آنها هر طور میخواهند بر جان و مال ما حکومت میکنند و ما در شدت سختی گرفتار هستیم.
با توجه به این اوضاع، اینک ای يهوه ما با تو پیمان ناگسستنی میبندیم تا تو را خدمت کنیم؛ و سران قوم ما همراه لاویان و کاهنان این پیمان را مهر میکنند.»
10
نحمیهی حاکم پسر حَکَلیا، اولین کسی بود که این پیمان را امضا کرد. بعد از او صدقیهو، سپس افراد زیر آن را امضا کردند:
کاهنان: سرایا، عزریهو، ارمیا، فشحور، امریا، ملکیا، حطوش، شبنیا، ملوک، حاریم، مریموت، عوبدیه، دانیال، جنتون، باروک، مشلام، ابیا، میامین، معزیهو، بلجای، شمعیهو.
لاویان: یشوع (پسر ازنیا)، بنوی (پسر حیناداد)، قدمیئیل، شبنیا، هودیا، قلیطا، فلایا، حانان، میخا، رحوب، حشبیا، زکور، شربیا، شبنیا، هودیا، بانی، بنینو.
سران قوم: فرعوش، فحت موآب، عیلام، زتو، بانی، بونی، عزجد، ببای، ادونیا، بغوای، عودین، عاطیر، حِزِقیهو، عزور، هودیا، حاشوم، بیصای، حاریف، عناتوت، نیبای، مجفیعاش، مشلام، حزیر، مشیزبئیل، صادوق، یدوع، فلطیا، حانان، عنایا، هوشع، حننیا، حشوب، هلوحیش، فلحا، شوبیق، رحوم، حشبنا، معسیا، اخیا، حانان، عانان، ملوک، حاریم، بعنه.
ما مردم یسرال، کاهنان، لاویان، نگهبانان، دسته سرایندگان، خدمتگزاران خانهٔ خدا، و تمام کسانی که با زنان، پسران و دختران بالغ خویش که با اطاعت از تورات خدا، خود را از قومهای بیگانه جدا کردهایم،
به این وسیله با برادران و سران قوم خود متحد شده، قسم میخوریم که دستورهای خدا را که توسط خدمتگزارش موسی داده شد اطاعت کنیم؛ و اگر از احکام و اوامر او سرپیچی کنیم لعنت خدا بر ما باشد.
قول میدهیم که نه دختران خود را به پسران غیریهودی بدهیم و نه بگذاریم پسران ما با دختران غیریهودی ازدواج کنند.
همچنین قول میدهیم که اگر قومهای بیگانه در روز شَبّات یا در یکی از روزهای مقدّس دیگر بخواهند به ما غله یا چیز دیگری بفروشند، از ایشان نخریم و هر هفت سال یک بار چیزی در زمین نکاریم و قرض برادران یهودی خود را ببخشیم.
عهد میبندیم که هر سال هر یک از ما یک سوم مثقال نقره برای مخارج خانهٔ خدا تقدیم کنیم،
یعنی برای نان حضور، هدیهٔ آردی و قربانیهای سوختنی روزانه، قربانیهای روزهای شَبّات و جشنهای ماه نو و جشنهای سالیانه، هدایای مقدّس دیگر، قربانی گناه برای کفاره قوم یسرال، و برای تمام خدمات خانهٔ اللها ما.
ما کاهنان، لاویان و مردم قول میدهیم که مطابق دستور تورات، هیزم مورد نیاز مذبح خانهٔ يهوه، اللهامان را تهیه کنیم و هر سال قرعه خواهیم انداخت تا معلوم شود چه قبیلهای باید این کار را انجام دهد.
قول میدهیم نوبر غله و میوهٔ خود را هر سال به خانهٔ يهوه بیاوریم.
قول میدهیم که پسران ارشد و تمام نخستزادههای گله و رمه خود را مطابق دستور تورات به خانهٔ اللها خود بیاوریم و به دست کاهنانی که در آنجا خدمت میکنند بسپاریم.
همچنین قول میدهیم خمیری را که از نوبر غله تهیه میکنیم همراه نوبر انواع میوهها و نوبر شراب تازه و روغن زیتون خود به کاهنانی که در خانهٔ خدا هستند بدهیم. ما دهیک تمام محصولات زمین خود را به لاویانی که در روستاهای ما مسئول جمعآوری دهیک هستند خواهیم داد.
در وقت جمعآوری دهیک، کاهنی (که از نسل هارون است) همراه لاویان خواهد بود و لاویان یک دهم از دهیکها را به خانۀ اللها ما خواهند آورد و آنجا انبار خواهند کرد.
ما مردم یسرال و لاویان، این هدایای غله، شراب تازه و روغن زیتون را به خانۀ خدا خواهیم آورد و در اتاقهایی که وسایل خانهٔ خدا نگهداری میشود و کاهنان، نگهبانان و سرایندگان در آنجا زندگی میکنند، انبار خواهیم کرد. قول میدهیم که از خانهٔ خدا غافل نشویم.
11
سران قوم در شهر مقدّس یروشلیم ساکن شدند. از سایر مردم نیز یک دهم به قید قرعه انتخاب شدند تا در یروشلیم ساکن شوند و بقیه در شهرهای دیگر سکونت گزیدند.
در ضمن، کسانی که داوطلبانه به یروشلیم میآمدند تا در آنجا زندگی کنند مورد ستایش مردم قرار میگرفتند.
سایر مردم همراه عدهای از کاهنان، لاویان، خدمتگزاران خانۀ خدا و نسل خادمان سلیمان پادشاه در املاک اجدادی خود در شهرهای دیگر یهوده باقی ماندند،
اما برخی از مردم یهوده و بنیامین در یروشلیم ساکن شدند. از قبیلهٔ یهوده: عتایا (عتایا پسر عزیهو، عزیهو پسر زکریه، زکریه پسر امریا، امریا پسر شفطیا، شفطیا پسر مهللئیل و مهللئیل از نسل فارص بود)؛
معسیا (معسیا پسر باروک، باروک پسر کُلحوزِه، کُلحوزِه پسر حزیا، حزیا پسر عدایا، عدایا پسر یویاریب، یویاریب پسر زکریه، و زکریه پسر شیلونی بود).
جمعاً ۴۶۸ نفر از بزرگان نسل فارص در یروشلیم زندگی میکردند.
از قبیلهٔ بنیامین: سلو (سلو پسر مشلام، مشلام پسر یوعید، یوعید پسر فدایا، فدایا پسر قولایا، قولایا پسر معسیا، معسیا پسر ایتیئیل، ایتیئیل پسر یشعیهو بود)؛ جبای و سلای. جمعاً ۹۲۸ نفر از قبیلهٔ بنیامین در یروشلیم زندگی میکردند. سردستهٔ ایشان یوال پسر زکری و معاون او یهوده پسر هسنواه بود.
از کاهنان: یدعیا (پسر یویاریب)؛ یاکین؛ سرایا (سرایا پسر حلقیا، حلقیا پسر مشلام، مشلام پسر صادوق، صادوق پسر مرایوت، و مرایوت پسر اخیطوب کاهن اعظم بود). افراد این طایفه که جمعاً ۸۲۲ نفر میشدند در خانهٔ خدا خدمت میکردند. عدایا (عدایا پسر یروحام، یروحام پسر فللیا، فللیا پسر امصی، امصی پسر زکریه، زکریه پسر فشحور و فشحور پسر ملکیا بود). افراد این طایفه جمعاً ۲۴۲ نفر بودند و از سران خاندانها محسوب میشدند. عمشیسای (عمشیسای پسر عزرئیل، عزرئیل پسر اخزای، اخزای پسر مشلیموت، مشلیموت پسر امیر بود). افراد این طایفه ۱۲۸ نفر بودند و همگی جنگجویان شجاعی به شمار میآمدند. ایشان زیر نظر زبدیئیل (پسر هجدولیم) خدمت میکردند.
از لاویان: شمعیهو (شمعیهو پسر حشوب، حشوب پسر عزریقام، عزریقام پسر حشبیا، حشبیا پسر بونی بود)؛ شبتای و یوزاباد (دو نفر از سران لاویان بودند و کارهای خارج از خانهٔ خدا را انجام میدادند)؛ متنیا (متنیا پسر میکا، میکا پسر زبدی و زبدی پسر آساف بود) او سردستهٔ سرایندگان خانۀ خدا بود و مراسم پرستش را رهبری میکرد؛ بقبقیا (معاون متنیا)؛ عبدا (عبدا پسر شموع، شموع پسر جلال و جلال پسر یِدوتون بود).
روی هم ۲۸۴ لاوی در شهر مقدّس یروشلیم زندگی میکردند.
از نگهبانان: عقوب، طلمون و بستگان ایشان که جمعاً ۱۷۲ نفر بودند.
سایر کاهنان و لاویان و بقیهٔ قوم یسرال در املاک اجدادی خود در شهرهای دیگر یهوده ماندند.
خدمتگزاران خانهٔ خدا (که سرپرستان ایشان صیحا و جشفا بودند) در بخشی از یروشلیم به نام عوفل زندگی میکردند.
سرپرست لاویان یروشلیم که در خانهٔ خدا خدمت میکردند عزی بود. (عزی پسر بانی، بانی پسر حشبیا، حشبیا پسر متنیا، متنیا پسر میکا و میکا از نسل آساف بود. سرایندگان خانهٔ خدا از طایفهٔ آساف بودند.)
خدمت روزانهٔ دستهٔ سرایندگان طبق مقرراتی که از دربار وضع شده بود، تعیین میشد.
فتحیا (پسر مشیزبئیل، از نسل زارح پسر یهوده) نمایندهٔ مردم یسرال در دربار پادشاه پارس بود.
شهرها و روستاهای دیگری که مردم یهوده در آنها زندگی میکردند، عبارت بودند از: قریه اربع، دیبون، یقبصیئیل و روستاهای اطراف آنها؛ یشوع، مولاده، بیتفالط، حصرشوعال، بئرشبع و روستاهای اطراف آن؛ صقلغ، مکونه و روستاهای اطراف آن؛ عین رمون، صرعه، یرموت، زانوح، عدلام و روستاهای اطراف آنها؛ لاکیش و نواحی اطراف آن، عزیقه و روستاهای اطراف آن. به این ترتیب مردم یهوده در ناحیهٔ بین بئرشبع و دره هنوم زندگی میکردند.
اهالی قبیلهٔ بنیامین در این شهرها سکونت داشتند: جبع، مکماش، عیا، بیتئیل و روستاهای اطراف آن؛ عناتوت، نوب، عننیه، حاصور، رامه، جتایم، حادید، صبوعیم، نبلاط، لود، اونو و دره صنعتگران.
بعضی از لاویان که در سرزمین یهوده بودند، به سرزمین بنیامین فرستاده شدند تا در آنجا ساکن شوند.
12
این است اسامی کاهنان و لاویانی که همراه زروبابِل (پسر شئلتیئیل) و یِشوعَ به یروشلیم آمدند:
از کاهنان: سرایا، ارمیا، عِزرا، امریا، ملوک، حطوش، شکنیا، رحوم، مریموت، عدو، جنتوی، ابیا، میامین، معدیا، بلجه، شمعیهو، یویاریب، یدعیا، سلو، عاموق، حلقیا، یدعیا. این افراد در زمان یِشوعَ از رهبران کاهنان بودند.
از لاویان: این لاویان دستهٔ اول سرایندگان را رهبری میکردند: یشوع، بنوی، قدمیئیل، شربیا، یهوده، متنیا.
بقبقیا، عنی و همراهان آنها نیز دسته دوم را رهبری مینمودند.
یِوشوعَ پدر یویاقیم، یویاقیم پدر الیاشیب، الیاشیب پدر یویاداع، یویاداع پدر یوناتان، یوناتان پدر یدوع بود.
اینها سران طایفههای کاهنان بودند که در زمان یویاقیم، کاهن اعظم خدمت میکردند: کاهن طایفه مرایا سرایا حننیا یرمیهومشلام عِزرا یهوحانان امریا یوناتان ملوک یوسف شبنیا عدنا حاریم حلقای مرایوت زکریه عدو مشلام جنتون زکری ابیا فلطای منیامین شموع بلجه یهوناتان شمعیهو متنای یویاریب عزی یدعیا قلای سلای عابر عاموق حشبیا حلقیا نتنئیل یدعیا
نسب نامهٔ سران طایفههای کاهنان و لاویان در ایام الیاشیب، یهویاداع، یوحانان و یدوع که همزمان با سلطنت داریوش پادشاه پارس بود، ثبت گردید.
البته اسامی سران لاویان تا زمان یوحانان پسر الیاشیب در دفاتر رسمی ثبت شد.
لاویان به سرپرستی حشبیا، شربیا و یشوع (پسر قدمیئیل) و همراهان ایشان به چند دسته تقسیم میشدند و مطابق رسم داوود، مرد خدا، هر بار دو دسته در مقابل هم میایستادند و سرودهای شکرگزاری در جواب یکدیگر میخواندند.
نگهبانان خانۀ خدا که از انبارهای کنار دروازهٔ خانۀ خدا محافظت میکردند عبارت بودند از: متنیا، بقبقیا، عوبدیه، مشلام، طلمون، عقوب.
اینها کسانی بودند که در زمان یویاقیم (پسر یِشوعَ، نوه یهوصاداق)، نحمیهی حاکم و عِزرای معلم و کاهن انجام وظیفه میکردند.
هنگام تبرک حصار یروشلیم، تمام لاویان از سراسر یهوده به یروشلیم آمدند تا با سرودهای شکرگزاری همراه با نوای دف و بربط و عود، جشن بگیرند و حصار را تبرک نمایند.
دستهٔ سرایندگان لاوی از آبادیهای اطراف یروشلیم که در آنجا برای خود دهکدههایی ساخته بودند، یعنی از دهات نطوفات، بیتجلجال، جبع و عزموت به یروشلیم آمدند.
کاهنان و لاویان اول خودشان را تطهیر کردند، بعد قوم را و در آخر دروازهها و حصار شهر را.
من سران یهوده را بر سر حصار بردم و آنها را به دو دسته تقسیم کردم، تا از جهت مخالف هم، شهر را دور بزنند و در حین دور زدن در وصف خدا بسرایند. گروه اول از طرف راست، روی حصار راه افتادند و به طرف دروازهٔ خاکروبه رفتند.
هوشعیا در پشت سر سرایندگان حرکت میکرد و پشت سر او نیز نصف سران یهوده قرار داشتند.
کسان دیگری که در این گروه بودند عبارت بودند از: عزریهو، عِزرا، مشلام،
یهوده، بنیامین، شمعیهو، ارمیا،
و نیز کاهنانی که شیپور میزدند، زکریه (زکریه پسر یوناتان، یوناتان پسر شمعیهو، شمعیهو پسر متنیا، متنیا پسر میکایهو، میکایهو پسر زکور و زکور پسر آساف بود)،
و بستگان او شمعیهو، عزرئیل، مللای، جللای، ماعای، نتنئیل، یهوده و حنانی آلات موسیقیای با خود داشتند که داوود، مرد خدا، تعیین کرده بود. عِزرای کاهن رهبری این گروه را به عهده داشت.
وقتی ایشان به دروازهٔ چشمه رسیدند، از پلههایی که به شهر قدیمی داوود منتهی میشد بالا رفتند، و از کاخ داوود گذشته، به حصار دروازهٔ آب که در سمت شرقی شهر بود بازگشتند.
گروه دوم نیز سرودخوانان از طرف دیگر راه افتادند. من نیز همراه ایشان بودم. ما از برج تنور گذشتیم و به حصار عریض رسیدیم.
سپس از بالای دروازهٔ افرایم، دروازهٔ کهنه، دروازهٔ ماهی، برج حننئیل و برج صد گذشتیم تا به دروازهٔ گوسفند رسیدیم. سرانجام کنار دروازهای که به خانۀ خدا باز میشد ایستادیم.
به این ترتیب، این دو گروه، در حال شکرگزاری وارد خانۀ خدا شدند. کاهنانی که شیپور میزدند و در گروه من بودند عبارت بودند از: اِلیاقیم، معسیا، منیامین، میکایهو، الیوعینای، زکریه و حننیا.
دسته سرایندگان نیز اینها بودند: معسیا، شمعیهو، العازار، عزی، یوحانان، ملکیا، عیلام و عازر. ایشان به سرپرستی یزرحیا با صدای بلند سرود میخواندند.
در آن روز، قربانیهای زیادی تقدیم کردند و مردم همراه با زنان و فرزندانشان شادی نمودند، زیرا خدا قلب آنها را مملو از شادی کرده بود. صدای شادی و هلهلهٔ اهالی یروشلیم از فاصلهٔ دور شنیده میشد!
در آن روز عدهای تعیین شدند تا مسئول جمعآوری و نگهداری هدایا، دهیکها و نوبر محصولات باشند. آنها میبایست هدایا و محصولاتی را که طبق دستور تورات، سهم کاهنان و لاویان بود از مزرعهها جمعآوری کنند. اهالی یهوده از خدمت کاهنان و لاویان خوشحال بودند،
زیرا ایشان آیین تطهیر و سایر خدماتی را که خدا مقرر کرده بود به جا میآوردند و دسته سرایندگان و نگهبانان نیز مطابق دستوری که داوود و پسرش سلیمان داده بودند به ایشان کمک میکردند.
(از زمان قدیم، یعنی از زمان داوود و آساف برای دسته سرایندگان، سردسته تعیین شده بود تا ایشان را در خواندن سرودهای شکرگزاری و پرستش رهبری کنند.)
پس، در زمان زروبابِل و نحمیه، بنییسرال برای دستهٔ سرایندگان و نگهبانان و لاویان هر روز به طور مرتب خوراک میآوردند. لاویان نیز از آنچه که میگرفتند سهم کاهنان را که از نسل هارون بودند به ایشان میدادند.
13
در همان روز، وقتی تورات موسی برای قوم یسرال خوانده میشد، این مطلب را در آن یافتند که عمونیها و موآبیها هرگز نباید وارد جماعت قوم خدا شوند.
این دستور بدان سبب بود که آنها با نان و آب از بنییسرال استقبال نکردند، بلکه بلعام را اجیر نمودند تا ایشان را لعنت کند، ولی اللها ما لعنت او را به برکت تبدیل کرد.
وقتی این قسمت خوانده شد، قوم یسرال افراد بیگانه را از جماعت خود جدا ساختند.
الیاشیب کاهن که انباردار انبارهای خانهٔ خدا و دوست صمیمی طوبیا بود،
یکی از اتاقهای بزرگ انبار را به طوبیا داده بود. این اتاق قبلاً انبار هدایای آردی، بخور، ظروف خانهٔ خدا، دهیک غله، شراب و روغن زیتون بود. این هدایا متعلق به لاویان، دستهٔ سرایندگان و نگهبانان بود. هدایای مخصوص کاهنان نیز در این اتاق نگهداری میشد.
در این موقع من در یروشلیم نبودم، چون در سال سی و دوم سلطنت اردشیر، پادشاه پارس، که بر بابِل حکومت میکرد، من نزد او رفته بودم. پس از مدتی دوباره از او اجازه خواستم تا به یروشلیم بازگردم.
وقتی به یروشلیم رسیدم و از این کار زشت الیاشیب باخبر شدم که در خانهٔ خدا برای طوبیا اتاقی فراهم کرده بود
بسیار ناراحت شدم و اسباب و اثاثیه او را از اتاق بیرون ریختم.
سپس دستور دادم اتاق را تطهیر کنند و ظروف خانهٔ خدا، هدایای آردی و بخور را به آنجا بازگردانند.
در ضمن فهمیدم دستهٔ سرایندگان خانهٔ خدا و سایر لاویان، یروشلیم را ترک گفته و به مزرعههای خود بازگشته بودند، زیرا مردم سهمشان را به ایشان نمیدادند.
پس سران قوم را توبیخ کرده، گفتم: «چرا از خانهٔ خدا غافل ماندهاید؟» سپس تمام لاویان را جمع کرده، ایشان را دوباره در خانهٔ خدا سر خدمت گذاشتم.
سپس مردم یهوده بار دیگر دهیک غله، شراب و روغن زیتون خود را به انبارهای خانهٔ خدا آوردند.
سپس شلمیای کاهن و فدایای لاوی و صادوق را که معلم شریعت بودند مأمور نگهداری انبارها نمودم، و حانان (پسر زکور، نوه متنیا) را هم معاون ایشان تعیین کردم، زیرا همهٔ این اشخاص مورد اعتماد مردم بودند. مسئولیت ایشان تقسیم سهمیه بین لاویان بود.
ای اللها من، کارهای مرا به یاد آور و خدماتی را که برای خانهٔ تو کردهام فراموش نکن.
در آن روزها در یهوده عدهای را دیدم که در روز شَبّات در چرخشت، انگور له میکردند و عدهای دیگر غله و شراب و انگور و انجیر و چیزهای دیگر، بار الاغ مینمودند تا به یروشلیم ببرند و بفروشند. پس به ایشان اخطار کردم که در روز شَبّات این کار را نکنند.
بعضی از اهالی صور نیز که در یروشلیم ساکن بودند در روز شَبّات ماهی و کالاهای گوناگون میآوردند و در یروشلیم به یهودیان میفروختند.
آنگاه سران یهوده را توبیخ کرده، گفتم: «این چه کار زشتی است که انجام میدهید؟ چرا روز شَبّات را بیحرمت میکنید؟
آیا برای همین کار نبود که خدا اجدادتان را تنبیه کرد و این شهر را ویران نمود؟ و حال، خود شما هم شَبّات را بیحرمت میکنید و باعث میشوید غضب خدا بر یسرال شعلهورتر شود.»
سپس دستور دادم دروازههای شهر یروشلیم را از غروب آفتاب روز جمعه ببندند و تا غروب روز شَبّات باز نکنند. چند نفر از افراد خود را فرستادم تا دم دروازهها نگهبانی بدهند و نگذارند روز شَبّات چیزی برای فروش به شهر بیاورند.
تاجران و فروشندگان یکی دو بار، جمعهها، بیرون یروشلیم، شب را به سر بردند.
ولی من ایشان را تهدید کرده، گفتم: «اینجا چه میکنید، چرا شب را پشت دیوار به سر میبرید؟ اگر بار دیگر این کار را بکنید، متوسل به زور میشوم.» از آن روز به بعد، دیگر روزهای شَبّات نیامدند.
سپس به لاویان دستور دادم خود را تطهیر کنند و دم دروازهها نگهبانی بدهند تا تقدس روز شَبّات حفظ شود. ای اللها من، این کار مرا به یاد آور و برحسب محبت بیپایانت به من رحم کن.
در آن روزها عدهای از یهودیان را دیدم که از قومهای اشدودی، موآبی و عمونی برای خود زنان گرفته بودند
و نصف فرزندانشان به زبان اشدودی یا سایر زبانها صحبت میکردند و زبان عبری را نمیفهمیدند.
پس با والدین آنها دعوا کردم، ایشان را لعنت کردم، زدم و موی سرشان را کندم و در حضور خدا قسم دادم که نگذارند فرزندانشان با غیریهودیان ازدواج کنند.
سپس گفتم: «آیا این همان گناهی نیست که سلیمان پادشاه مرتکب شد؟ سلیمان در میان پادشاهان دنیا نظیر نداشت. خدا او را دوست میداشت و او را پادشاه تمام یسرال ساخت؛ ولی با وجود این، همسران بیگانهٔ سلیمان، او را به بتپرستی کشانیدند!
حال که شما زنان بیگانه برای خود گرفته و به اللها خویش خیانت کردهاید، خیال میکنید ما این شرارت شما را تحمل خواهیم کرد؟»
یکی از پسران یهویاداع (پسر الیاشیب کاهن اعظم) دختر سنبلط حورونی را به زنی گرفته بود، پس مجبور شدم او را از یروشلیم بیرون کنم.
ای اللها من، کارهای آنها را فراموش نکن، چون به مقام کاهنی و عهد و پیمان کاهنان و لاویان توهین کردهاند.
پس قوم خدا را از بیگانهها جدا کردم و برای کاهنان و لاویان وظیفه تعیین نمودم تا هر کس بداند چه باید بکند.
ترتیبی دادم تا به موقع برای مذبح هیزم بیاورند و نوبر محصولات را جمعآوری کنند. ای اللها من، مرا به یاد آور و برکت ده.
1_chronicles
1
نسل آدم اینها بودند: شیث، انوش،
قینان، مهللئیل، یارد،
خنوخ، متوشالح، لمک، نوح.
پسران نوح: سام، حام و یافث.
پسران یافث اینها بودند: جومر، ماجوج، مادای، یاوان، توبال، ماشک و تیراس. پسران جومر: اشکناز، ریفات و توجرمه. پسران یاوان: الیشه، ترشیش، کتیم و رودانیم.
پسران حام اینها بودند: کوش، مصرایم، فوط و کنعان. پسران کوش: سبا، حویله، سبته، رعمه، سبتکا. پسران رعمه: شبا و ددان.
یکی از فرزندان کوش شخصی بود به نام نمرود که دلاوری بزرگ و معروف شد.
مصرایم جد اقوام زیر بود: لودی، عنامی، لهابی، نفتوحی، فتروسی، کفتوری و کسلوحی (اجداد فلسطینیها).
این دو نفر، از پسران کنعان بودند: صیدون (پسر ارشد او) و حیت. کنعان هم جد این قبیلهها بود: یبوسی، اموری، جرجاشی، حوی، عرقی، سینی، اروادی، صماری و حماتی.
پسران سام اینها بودند: عیلام، آشور، ارفکشاد، لود، ارام، عوص، حول، جاتر و ماشک.
شالح پسر ارفکشاد بود و پسر شالح عابر.
عابر دو پسر داشت: نام یکی فِلِج بود، زیرا در زمان او مردم دنیا متفرق شدند، و نام دیگری یقطان.
پسران یقطان: الموداد، شالف، حضرموت، یارح، هدورام، اوزال، دقله، ایبال، ابیمائیل، شبا، اوفیر، حویله و یوباب.
پس ارفکشاد پسر سام بود و شالح پسر ارفکشاد، عابر پسر شالح، فالج پسر عابر، رعو پسر فِلِج، سروج پسر رعو، ناحور پسر سروج، تارح پسر ناحور، ابرام (که بعد به ابراهیم معروف شد) پسر تارح بود.
ابرام دو پسر داشت به نامهای اسحاق و اسماعیل.
پسران اسماعیل عبارت بودند از: نبایوت (پسر ارشد اسماعیل)، قیدار، ادبیل، مبسام، مشماع، دومه، مسا، حداد، تیما، یطور، نافیش و قدمه.
ابراهیم از کنیز خود قِطوره پسران دیگری هم داشت که اسامی آنها به قرار زیر است: زمران، یقشان، مدان، مدیان، یشباق و شوعه. پسران یقشان: شبا و ددان بودند.
پسران مدیان: عیفه، عیفر، حنوک، ابیداع و الداعه.
ابراهیم پدر اسحاق بود و اسحاق دو پسر داشت به نامهای عیسو و یسرال.
پسران عیسو: الیفاز، رعوئیل، یعوش، یعلام و قورح.
پسران الیفاز: تیمان، اومار، صفی، جعتام، قناز، و نیز عمالیق که مادرش تمناع بود.
پسران رعوئیل: نحت، زارح، شمه و مزه.
اینها پسران سعیر بودند: لوطان، شوبال، صبعون، عنه، دیشون، ایصر، دیشان. لوطان خواهری داشت به نام تمناع. پسران لوطان: حوری و هومام.
پسران شوبال: علوان، مناحت، عیبال، شفو و اونام. پسران صبعون: ایه و عنه.
دیشون پسر عنه بود. پسران دیشون: حمران، اشبان، یتران و کران.
بلهان، زعوان و یعقان، پسران ایصر بودند. عوص و اران هر دو پسران دیشان بودند.
پیش از اینکه در یسرال پادشاهی روی کار آید، در سرزمین ادوم این پادشاهان یکی پس از دیگری به سلطنت رسیدند: بالع (پسر بعور) که در شهر دینهابه زندگی میکرد.
وقتی بالع مرد، یوباب پسر زارح از اهالی بصره به جایش پادشاه شد.
بعد از مرگ یوباب، حوشام از سرزمین تیمانی پادشاه شد.
پس از آنکه حوشام مرد، حداد پسر بداد (که پادشاه مدیان را در سرزمین موآب شکست داد) به پادشاهی منصوب گردید و در شهر عویت سلطنت کرد.
وقتی حداد مرد، سمله از شهر مسریقه بر تخت پادشاهی نشست.
بعد از مرگ سمله، شائول از شهر رحوبوت، که در کنار رودخانهای قرار داشت، به پادشاهی رسید.
وقتی شائول مرد، بعل حانان پسر عکبور جانشین او شد.
پس از بعل حانان، حداد از شهر فاعی پادشاه شد. (زن او مهیطبئیل نام داشت و دختر مطرد و نوهٔ میذهب بود.)
هنگام مرگ حداد، امرای ادوم اینها بودند: تمناع، الیه، یتیت، اهولیبامه، ایله، فینون، قناز، تیمان، مبصار، مجدیئیل و عیرام.
2
پسران یعقوب معروف به یسرال اینها بودند: رئوبین، شمعون، لاوی، یهوده، یساکار، زبولون، دان، یوسف، بنیامین، نفتالی، جاد و اشیر.
یهوده از زن کنعانی خود، بتشوع، سه پسر داشت به نامهای: عیر، اونان و شیله. ولی عیر، پسر ارشد او، شرور بود و يهوه او را کشت.
بعد تامار، زن بیوهٔ عیر که عروس یهوده بود از خود یهوده حامله شد و دو پسر دوقلو به نامهای فارص و زارح زایید.
پسران فارص: حصرون و حامول.
پسران زارح: زمری، ایتان، هیمان، کلکول و دارع.
(عخان پسر کرمی، که با برداشتن مال حرام به خدا خیانت کرد و در قوم یسرال فاجعه به بار آورد نیز از نسل زارح بود.)
عزریهو پسر ایتان بود.
یرحمئیل، رام و کلوبای پسران حصرون بودند.
رام پدر عمیناداب، و عمیناداب پدر نحشون (نحشون رهبر قبیلهٔ یهوده بود)،
نحشون پدر سلما، سلمون پدر بوعز،
بوعز پدر عوبید، و عوبید پدر یَسا بود.
پسران یَسا به ترتیب سن اینها بودند: الیاب، ابیناداب، شمعا، نتنئیل، ردای، اوصم و داوود.
یَسا دو دختر به نامهای صرویه و ابیجایل نیز داشت. پسران صرویه، ابیشای، یوآب و عسائیل بودند.
ابیجایل که شوهرش یتر اسماعیلی بود، پسری داشت به نام عماسا.
کالیب (پسر حصرون) دو زن به نامهای عزوبه و یریعوت داشت. اینها فرزندان عزوبه بودند: یاشر، شوباب و اردون.
پس از مرگ عزوبه، کالیب با افرات ازدواج کرد و از این زن صاحب پسری شد به نام حور.
اوری پسر حور، و بِصَلئیل پسر اوری بود.
حصرون در سن شصت سالگی با دختر ماخیر ازدواج کرد و از او هم صاحب پسری شد به نام سجوب (ماخیر پدر جلعاد بود).
سجوب پدر یائیر بود. یائیر بر بیست و سه شهر در سرزمین جلعاد حکمرانی میکرد.
ولی قوای جشور و ارام، شهرهای یائیر و شهر قناط را همراه با شصت روستای اطراف آن به زور از او گرفتند.
کالیب بعد از مرگ پدرش حصرون، با افراته، زن پدر خود ازدواج کرد. افراته از کالیب صاحب پسری شد به اسم اشحور و اشحور هم پدر تقوع بود.
اینها پسران (پسر ارشد حصرون) بودند: رام (پسر بزرگ)، بونه، اورن، اوصم و اخیا.
عطاره زن دوم یرحمئیل، مادر اونام بود.
پسران رام پسر ارشد یرحمئیل: معص، یامین و عاقر.
پسران اونام، شمای و یاداع بودند. پسران شمای، ناداب و ابیشور بودند.
پسران ابیشور، احبان و مولید از زن او ابیحایل بودند.
و پسران ناداب سلد و افایم بودند. سلد بیاولاد از دنیا رفت،
ولی افایم پسری به نام یشعی داشت. یشعی پدر شیشان و شیشان پدر احلای بود.
یاداع برادر شمای دو پسر داشت به نامهای یتر و یوناتان. یتر بیاولاد از دنیا رفت،
ولی یوناتان دو پسر به اسم فالت و زازا داشت.
شیشان پسری نداشت، ولی چندین دختر داشت. او یکی از دخترانش را به عقد یرحاع، غلام مصری خود درآورد. آنها صاحب پسری شدند و نامش را عتای گذاشتند.
ناتان پسر عتای، زاباد پسر ناتان،
افلال پسر زاباد، عوبید پسر افلال.
ییهو پسر عوبید، عزریهو پسر ییهو،
حالص پسر عزریهو، العاسه پسر حالص،
سسمای پسر العاسه، شلوم پسر سسمای،
یقمیا پسر شلوم، الیشمع پسر یقمیا بود.
پسر ارشد کالیب (برادر یرحمئیل) میشاع نام داشت. میشاع پدر زیف، زیف پدر ماریشه، ماریشه پدر حبرون بود.
پسران حبرون عبارت بودند از: قورح، تفوح، راقم و شامع.
شامع پدر راحم بود و راحم پدر یرقعام. راقم پدر شمای بود.
ماعون پسر شمای بود و پدر بیتصور.
عیفه، کنیز کالیب، حاران و موصا و جازیز را زایید. حاران هم پسری داشت به نام جازیز.
مردی به نام یهدای شش پسر داشت به اسامی: راجم، یوتام، جیشان، فالت، عیفه و شاعف.
معکه یکی دیگر از کنیزان کالیب شش پسر به دنیا آورد به اسامی: شابر، ترحنه، شاعف (پدر مدمنه) و شوا (پدر مکبینا و جبعا). کالیب دختری نیز داشت که نامش عکسه بود.
اینها نوادگان کالیب بودند. پسران حور (پسر ارشد کالیب و افراته) اینها بودند: شوبال (بانی قریه یعاریم)،
سلما (بانی بیتلحم) و حاریف (بانی بیتجادر).
شوبال، بانی قریه یعاریم، جد طایفۀ هراوه که نصف ساکنان منوحوت را تشکیل میدادند، بود.
طایفههای قریه یعاریم که از نسل شوبال بودند، عبارت بودند از: یتری، فوتی، شوماتی و مشراعی. (صرعاتیها و اِشتائُلیان از نسل مشراعیها بودند.)
سلما، بانی بیتلحم، جد طایفۀ نطوفاتی، عطروت بیتیوآب و صرعی (یکی از دو طایفهٔ ساکن مانحت) بود.
(طایفههای نویسندگانی که کتب و مدارک را رونویسی میکردند و ساکن یعبیص بودند عبارت بودند از: ترعاتی، شمعاتی و سوکاتی. این طایفهها قینی و از نسل حمت، جد خاندان ریکاب، بودند.)
3
پسران داوود پادشاه که در حبرون به دنیا آمدند، به ترتیب سن عبارت بودند از: امنون که مادرش اخینوعم نام داشت و اهل یزرعیل بود. دانیال که مادرش ابیجایل نام داشت و اهل کرمل بود.
ابشالوم که مادرش معکه دختر تلمای پادشاه جشور بود. ادونیا که مادرش حجیت بود.
شفطیا که مادرش ابیطال بود. یترعام که مادرش عجله بود.
این شش پسر داوود پادشاه در حبرون متولد شدند، یعنی همان جایی که او هفت سال و نیم سلطنت کرد.
زمانی که او در یروشلیم بود، همسرش بَتشِبَع (دختر عمیئیل) چهار پسر برای او به دنیا آورد به نامهای شمعی، شوباب، ناتان و سلیمان.
داوود نه پسر دیگر نیز داشت که عبارت بودند از: یبحار، الیشامع، الیفلط، نوجه، نافج، یافیع، الیشمع، الیاداع و الیفلط.
علاوه بر اینها، داوود پسرانی هم از کنیزان خود داشت. او دختری نیز به نام تامار داشت.
اینها به ترتیب اعقاب سلیمان هستند: رحبعام، ابیا، آسا، یهوشافاط، یهورام، اخزیهو، یهوآش، اَمَصیهو، عزیهو، یوتام، آحاز، حِزِقیهو، منسی، آمون و یوشیهو.
پسران یوشیهو: یوحانان، یهویاقیم، صدقیهو و شلوم.
پسران یهویاقیم: یکنیا و صدقیهو.
پسران یهویاکین (که به اسارت بابِلیان درآمد) اینها بودند: شئلتیئیل، ملکیرام، فدایا، شناصر، یقمیا، هوشاماع و ندبیا.
فدایا پدر زروبابِل و شمعی بود. فرزندان زروبابِل اینها بودند: مشلام، حننیا، حشوبه، اوهل، برخیا، حسدیا، یوشب حسد و دخترش شلومیت.
پسران حننیا، فلطیا و یشعیهو بودند. رفایا پسر یشعیهو، ارنان پسر رفایا، عوبدیه پسر ارنان، شکنیا پسر عوبدیه و شمعیهو پسر شکنیا. شمعیهو پنج پسر به این اسامی داشت: حطوش، یجال، باریح، نعریا و شافاط.
نعریا سه پسر به این اسامی داشت: الیوعینای، حِزِقیهو و عزریقام.
الیوعینای صاحب هفت پسر بود به نامهای زیر: هودایا، الیاشیب، فلایا، عقوب، یوحانان، دلایاع و عنانی.
4
اینها از اعقاب یهوده هستند: فارص، حصرون، کرمی، حور و شوبال.
رایا پسر شوبال، پدر یحت، و یحت پدر اخومای و لاهد بود. ایشان به طایفههای صرعاتی معروف بودند.
حور پسر ارشد افرات بود و فرزندانش شهر بیتلحم را بنا نهادند. حور سه پسر داشت: عیطام، فنوئیل و عازر. عیطام نیز سه پسر داشت: یزرعیل، یشما و یدباش. دختر او هصللفونی نام داشت. فنوئیل شهر جدور را بنا کرد و عازر شهر حوشه را.
اشحور، بانی شهر تقوع، دو زن داشت به نامهای حلا و نعره.
نعره این پسران را به دنیا آورد: اخزام، حافر، تیمانی و اخشطاری.
حلا نیز صاحب این پسران شد: صرت، صوحر و اتنان.
قوس پدر عانوب و صوبیبه بود و جد طایفههایی که از اخرحیل پسر هاروم به وجود آمدند.
مردی بود به نام یعبیص که در بین خاندان خود بیش از همه مورد احترام بود. مادرش به این علّت نام او را یعبیص گذاشت چون با درد شدید او را زاییده بود. (یعبیص به معنی «درد» است.)
اما یعبیص نزد اللها یسرال اینطور دعا کرد: «ای خدا مرا برکت ده و سرزمین مرا وسیع گردان. با من باش و مرا از مصیبتها دور نگه دار تا رنج نکشم.» و خدا دعای او را اجابت فرمود.
کالیب، برادر شوحه، پسری داشت به نام محیر. محیر پدر اشتون بود.
اشتون پدر بیت رافا، فاسیح و تحنه بود. تحنه بانی شهر ناحاش بود. همهٔ اینها اهل ریقه بودند.
و پسران قناز عتنیئیل و سرایا بودند. حتات و معوتونای پسران عتنیئیل بودند.
عفره پسر معونوتای بود. یوآب، پسر سرایا، بنیانگذار «درهٔ صنعتگران» بود. (این دره بدان جهت درهٔ صنعتگران نامیده شد چون بسیاری از صنعتگران در آنجا زندگی میکردند.)
پسران کالیب (پسر یفنه) عبارت بودند از: عیرو، ایله، ناعم. ایله پدر قناز بود.
پسران یهللئیل اینها بودند: زیف، زیفه، تیریا و اسرئیل.
پسران عزره اینها بودند: یتر، مرد، عافر و یالون. مرد با دختر پادشاه مصر به نام بتیه ازدواج کرد و صاحب یک دختر به نام مریم و دو پسر به نامهای شمای و یشبح (جد اشتموع) شد. مرد از زن یهودی خود نیز صاحب سه پسر شد به نامهای: یارد، جابر و یقوتیئیل. اینها به ترتیب بانی شهرهای جدور، سوکو و زانوح بودند.
زن هودیا خواهر نحم بود. یکی از پسرانش جد طایفهٔ قعیلهٔ جرمی و دیگری جد طایفهٔ اشتموع معکاتی شد.
پسران شیمون: امنون، رنه، بنحانان و تیلون. پسران یشعی: زوحیت و بنزوحیت.
پسران شیله (پسر یهوده): عیر، بانی شهر لیکه؛ لعده، بانی شهر مریشه؛ طایفههای پارچهباف که در بیت اشبیع کار میکردند؛ یوقیم؛ خاندان کوزیبا؛ یهوآش؛ ساراف که در موآب و یشوبی لحم حکومت میکرد. (تمام اینها از گزارشهای کهن به جای مانده است.)
اینها کوزهگرانی بودند که در نتاعیم و جدیره سکونت داشتند و برای پادشاه کار میکردند.
پسران شمعون: نموئیل، یامین، یاریب، زارح و شائول.
شائول پدر شلوم، پدر بزرگ مبسام و جد مشماع بود.
حموئیل (پدر زکور و پدر بزرگ شمعی) هم از پسران مشماع بود.
شمعی شانزده پسر و شش دختر داشت، ولی هیچکدام از برادرانش فرزندان زیادی نداشتند، بنابراین طایفهٔ شمعون به اندازهٔ طایفهٔ یهوده بزرگ نشد.
نسل شمعون تا زمان داوود پادشاه در شهرهای زیر زندگی میکردند: بئرشبع، مولاده، حصر شوال، بلهه، عاصم، تولاد، بتوئیل، حرمه، صقلغ، بیتمرکبوت، حصرسوسیم، بیتبرئی، شعرایم،
عیطام، عین، رمون، توکن، عاشان
و دهکدههای اطراف آن تا حدود شهر بعلت.
اسامی رؤسای طایفههای شمعون عبارت بودند از: مشوباب، یملیک، یوشه (پسر اَمَصیهو)، یوال، ییهو (پسر یوشبیا، نوهٔ سرایا و نبیرهٔ عسیئیل)، الیوعینای، یعکوبه، یشوحایا، عسایا، عدیئیل، یسیمیئیل، بنایهو و زیزا (پسر شفعی، شفعی پسر الون، الون پسر یدایا، یدایا پسر شمری و شمری پسر شمعیهو). این طایفهها به تدریج بزرگ شدند و در جستجوی چراگاههای بزرگتر برای گلههای خود به سمت شرقی درهٔ جدور رفتند.
در آنجا آنها سرزمینی وسیع و آرام و ایمن با چراگاههای حاصلخیز پیدا کردند. این سرزمین قبلاً به نسل حام تعلق داشت.
در دورهٔ سلطنت حِزِقیهو، پادشاه یهوده، رؤسای طایفههای شمعون به سرزمین نسل حام هجوم بردند و خیمهها و خانههای آنها را خراب کردند، ساکنان آنجا را کشتند و زمین را به تصرف خود درآوردند، زیرا در آنجا چراگاههای زیادی وجود داشت.
سپس پانصد نفر از این افراد مهاجم که از قبیلهٔ شمعون بودند به کوه سعیر رفتند. (رهبران آنها فلطیا، نعریا، رفایا و عزیئیل و همه پسران یشیع بودند.)
در آنجا بازماندگان قبیلهٔ عمالیق را از بین بردند و از آن به بعد خودشان در آنجا ساکن شدند.
5
رئوبین پسر ارشد یسرال بود. اما حق ارشد بودن رئوبین از او گرفته شد و به پسران برادر ناتنیاش یوسف داده شد، چون رئوبین با مُتعه پدر خود همبستر شده، پدر خود را بیحرمت کرد. از این رو، در نسب نامه، نام رئوبین به عنوان پسر ارشد ذکر نشده است.
هر چند یهوده در بین برادرانش از همه قویتر بود و از میان قبیلهٔ او یک رهبر برخاست، ولی حق ارشد بودن به یوسف تعلق گرفت.
اینها پسران رئوبین (پسر بزرگ یعقوب) بودند: حنوک، فلو، حصرون و کرمی.
اینها اعقاب یوال هستند: شمعیهو، جوج، شمعی،
میکا، رایا، بعل
و بئیره. بئیره رئیس قبیلهٔ رئوبین بود که تغلت فلاسر، پادشاه آشور او را اسیر کرد و برد.
سران طوایف رئوبین که نامشان در نسب نامه نوشته شد اینها بودند: یعیئیل، زکریه، بالع (پسر عزاز، نوهٔ شامع و نبیرهٔ یوال). رئوبینیها در منطقهای که بین عروعیر، نبو و بعل معون قرار دارد، ساکن شدند.
گلههای آنها در زمین جلعاد زیاد شده بود و از این جهت از طرف شرق تا حاشیه صحرا که به کنار رود فرات میرسید، سرزمین خود را وسعت دادند.
در زمان سلطنت شائول، مردان رئوبین به حاجریان حمله بردند و آنها را شکست دادند و در خیمههای آنها، در حاشیهٔ شرقی جلعاد، ساکن شدند.
قبیلهٔ جاد در سمت شمال قبیلهٔ رئوبین، در سرزمین باشان تا سرحد سلخه ساکن بودند.
رئیس قبیلهٔ جاد یوال نام داشت و شافام، یعنای و شافاط از بزرگان قبیله بودند.
بستگان ایشان، یعنی سران هفت طایفه، اینها بودند: میکائیل، مشلام، شبع، یورای، یعکان، زیع و عابر.
این افراد از نسل ابیحایل هستند. (ابیحایل پسر حوری بود، حوری پسر یاروح، یاروح پسر جلعاد، جلعاد پسر میکائیل، میکائیل پسر یشیشای، یشیشای پسر یحدو، و یحدو پسر بوز.)
اخی، پسر عبدیئیل و نوهٔ جونی رئیس این طایفهها بود.
این طایفهها در جلعاد (واقع در سرزمین باشان) و اطراف آن و در تمام منطقه سرسبز و خرم شارون زندگی میکردند.
نسب نامهٔ ایشان در زمان سلطنت یوتام پادشاه یهوده و یربعام پادشاه یسرال ثبت شد.
سپاه مشترک رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی از ۴۴٬۷۶۰ سرباز شجاع و تعلیم دیده و مسلح تشکیل شده بود.
آنها به جنگ حاجریان، یطور، نافیش و نوداب رفتند.
ایشان دعا کردند و از خدا کمک خواستند و خدا هم به دادشان رسید، زیرا که بر او توکل داشتند. پس حاجریان و متحدان آنان شکست خوردند.
غنایم جنگی که به دست آمد عبارت بود از: ۵۰٬۰۰۰ شتر، ۲۵۰٬۰۰۰ گوسفند، ۲٬۰۰۰ الاغ و ۱۰۰٬۰۰۰ اسیر.
عدهٔ زیادی از دشمنان هم در جنگ کشته شدند، زیرا خدا بر ضد آنها میجنگید. پس مردم رئوبین تا زمان تبعیدشان، در سرزمین حاجریان ساکن شدند.
افراد نصف قبیلهٔ منسی بسیار زیاد بودند و در منطقهٔ واقع در بین باشان، بعل حرمون، سنیر و کوه حرمون ساکن شدند.
اینها سران طوایف ایشان بودند: عافر، یشعی، الیئیل، عزریئیل، ارمیا، هودویا و یحدیئیل. هر یک از آنها رهبرانی قوی و شجاع و معروف به شمار میآمدند،
ولی نسبت به اللها اجدادشان وفادار نبودند. آنها بتهای کنعانیها را که خدا آنها را از بین برده بود میپرستیدند.
پس اللها یسرال، فول پادشاه آشور را (که به تغلت فلاسر معروف بود) برانگیخت و او به آن سرزمین حمله کرد و مردان رئوبین، جاد و نصف قبیلهٔ منسی را اسیر نمود و آنها را به حلح، خابور، هارا و کنار نهر جوزان برد که تا به امروز در آنجا ساکن هستند.
6
پسران لاوی اینها بودند: جرشون، قهات و مراری.
پسران قهات اینها بودند: عمرام، یصهار، حبرون و عزیئیل.
هارون، موسی و مریم فرزندان عمرام بودند. هارون چهار پسر داشت به نامهای: ناداب، ابیهو، العازار و ایتامار.
نسل العازار به ترتیب اینها بودند: فینحاس، ابیشوع،
بقی، عزی،
زرحیا، مرایوت،
امریا، اخیطوب،
صادوق، اخیمعص،
عزریهو، یوحانان،
عزریهو. عزریهو کاهن خانهٔ خدا بود خانهای که به دست سلیمان در یروشلیم بنا شد.
امریا، اخیطوب،
صادوق، شلوم،
حلقیا، عزریهو، سرایا و
یهوصادق. وقتی يهوه مردم یهوده و یروشلیم را به دست نِبوکَدنِصَّر اسیر کرد، یهوصادق هم جزو اسرا بود.
چنانکه قبلاً گفته شد، جرشون، قهات و مراری پسران لاوی بودند.
لبنی و شمعی پسران جرشون بودند.
پسران قهات، عمرام، یصهار، حبرون، عزیئیل بودند.
محلی و موشی پسران مراری بودند.
نسل جرشون به ترتیب اینها بودند: لبنی، یحت، زمه،
یوآخ، عدو، زارح و یاترای.
نسل قهات به ترتیب اینها بودند: عمیناداب، قورح، اسیر،
القانه، ابیآساف، اسیر،
تحت، اوریئیل، عزیهو و شائول.
القانه دو پسر داشت: عماسای و اخیموت.
نسل اخیموت به ترتیب اینها بودند: القانه، صوفای، نحت،
الیآب، یروحام، القانه و سموئیل.
یوال پسر ارشد سموئیل و ابیا پسر دوم او بود.
نسل مراری به ترتیب اینها بودند: محلی، لبنی، شمعی، عزه، شمعی، هجیا و عسایا.
داوود پادشاه پس از آنکه صندوق عهد را در عبادتگاه قرار داد، افرادی را انتخاب کرد تا مسئول موسیقی عبادتگاه باشند.
پیش از آنکه سلیمان خانهٔ يهوه را در شهر یروشلیم بنا کند، این افراد به ترتیب در خیمهٔ ملاقات این خدمت را انجام میدادند.
اینها بودند مردمانی که همراه پسرانشان خدمت میکردند: هیمان رهبر گروه از طایفهٔ قهات بود. نسب نامهٔ او که از پدرش یوال به جدش یعقوب میرسید عبارت بود از: هیمان، یوال، سموئیل،
القانه، یروحام، الیئیل، توح،
صوف، القانه، مهت، عماسای،
القانه، یوال، عزریهو، صفنیه،
تحت، اسیر، ابیآساف، قورح،
یصهار، قهات، لاوی و یعقوب.
آساف خویشاوند هیمان، دستیار او بود و در طرف راست او میایستاد. نسب نامهٔ آساف که از پدرش برکیا به جدش لاوی میرسید عبارت بود از: آساف، برکیا، شمعی،
میکائیل، بعسیا، ملکیا،
اتنی، زارح، عدایا،
ایتان، زمه، شمعی،
یحت، جرشون، لاوی.
ایتان دستیار دیگر هیمان از طایفهٔ مراری بود و در طرف چپ او میایستاد. نسب نامهٔ او که از قیشی به جدش لاوی میرسید عبارت بود از: ایتان، قیشی، عبدی، ملوک،
حشبیا، اَمَصیهو، حلقیا،
امصی، بانی، شامر،
محلی، موشی، مراری و لاوی.
سایر خدمات خیمهٔ عبادت به عهدهٔ لاویان دیگر بود.
ولی خدمات زیر به عهدهٔ هارون و نسل او بود: تقدیم هدایای سوختنی، سوزاندن بخور، تمام وظایف مربوط به قدسالاقداس و تقدیم قربانیها برای کفارهٔ گناهان بنییسرال. آنها تمام این خدمات را طبق دستورهای موسی خدمتگزار خدا انجام میدادند.
نسل هارون اینها بودند: العازار، فینحاس، ابیشوع،
بقی، عزی، زرحیا،
مرایوت، امریا، اخیطوب،
صادوق و اخیمعص.
طایفهٔ قهات که از نسل هارون بودند، نخستین گروهی بودند که قرعه به نامشان درآمد و شهر حبرون در سرزمین یهوده با چراگاههای اطرافش به ایشان داده شد.
(مزارع و روستاهای اطراف آن قبلاً به کالیب پسر یفنه به ملکیت داده شده بود.)
علاوه بر شهر حبرون که از شهرهای پناهگاه بود، این شهرها نیز با چراگاههای اطرافش به نسل هارون داده شد: لبنه، یتیر، اشتموع، حیلین، دبیر، عاشان و بیتشمس.
از طرف قبیلهٔ بنیامین نیز شهرهای جبع، علمت و عناتوت با چراگاههای اطرافشان به ایشان داده شد.
همچنین برای بقیهٔ طایفهٔ قهات ده شهر در سرزمین غربی قبیلهٔ منسی به قید قرعه تعیین شد.
خاندانهای طایفهٔ جرشون سیزده شهر به قید قرعه از قبیلههای یساکار، اشیر، نفتالی و نصف قبیله منسی در باشان دریافت نمودند.
از طرف قبایل رئوبین، جاد و زبولون دوازده شهر به قید قرعه به خاندانهای مراری داده شد.
به این ترتیب بنییسرال این شهرها را با چراگاههای اطرافشان به لاویان دادند.
شهرهای اهدایی قبیلهٔ یهوده، شمعون و بنیامین نیز به قید قرعه به ایشان داده شد.
قبیلهٔ افرایم این شهرها و چراگاههای اطراف آنها را به خاندانهای طایفهٔ قهات داد: شکیم (یکی از شهرهای پناهگاه که در کوهستان افرایم واقع بود)، جازر، یقمعام، بیتحورون، ایلون و جترمون.
از سرزمین غربی قبیلهٔ منسی، دو شهر عانیر و بلعام با چراگاههای اطراف آنها به خاندانهای دیگر قهات داده شد.
شهرهای زیر با چراگاههای اطرافشان به خاندانهای طایفهٔ جرشون داده شد: از طرف سرزمین شرقی قبیلهٔ منسی: شهرهای جولان در زمین باشان و عشتاروت؛
از قبیلهٔ یساکار: قادش، دابره،
راموت، عانیم؛
از قبیلهٔ اشیر: مشآل، عبدون،
حقوق، رحوب؛
از قبیلهٔ نفتالی: قادش در جلیل، حمون و قریتایم.
شهرهای زیر با چراگاههای اطرافشان به خاندانهای طایفهٔ مراری داده شد: از قبیلهٔ زبولون: رمونو و تابور؛ از قبیلهٔ رئوبین در شرق رود اردن مقابل شهر اریحا: باصر در بیابان، یهصه، قدیموت و میفعت؛ از قبیلهٔ جاد: راموت در ناحیهٔ جلعاد، محنایم، حشبون و یعزیر.
7
پسران یساکار: تولاع، فوه، یاشوب، شمرون.
پسران تولاع که هر یک از آنها رئیس یک طایفه بود: عزی، رفایا، یریئیل، یحمای، یبسام و سموئیل. در زمان داوود پادشاه، تعداد کل مردان جنگی این طایفهها ۲۲٬۶۰۰ نفر بود.
یزرحیا پسر عزی بود. یزرحیا و چهار پسرش به نامهای میکائیل، عوبدیه، یوال و یشیا، هر یک رئیس طایفهای بودند.
آنها زنان و پسران زیادی داشتند به طوری که توانستند ۳۶٬۰۰۰ مرد برای خدمت سربازی بفرستند.
تعداد کل مردانی که از قبیلهٔ یساکار برای خدمت سربازی آمادگی داشتند ۸۷٬۰۰۰ جنگجوی زبده بود که نام تمام آنها در نسب نامه نوشته شد.
پسران بنیامین اینها بودند: بالع، باکر و یدیئیل.
پسران بالع: اصبون، عزی، عزیئیل، یریموت، عیری. این پنج نفر رئیس طایفه بودند. تعداد سربازان این طوایف به ۲۲٬۰۳۴ نفر میرسید که نام آنها در نسب نامه نوشته شد.
پسران باکر: زمیره، یوعاش، الیعازار، الیوعینای، عمری، یریموت، ابیا، عناتوت و علمت.
تعداد سربازان این طایفه به ۲۰٬۲۰۰ نفر میرسید که نام آنها همراه نام رؤسای طوایف در نسب نامه ثبت شد.
بلهان پسر یدیعئیل بود. پسران بلهان اینها بودند: یعیش، بنیامین، ایهود، کنعنه، زیتان، ترشیش و اخیشاحر.
اینها رؤسای طوایف یدیعئیل بودند که ۱۷٬۲۰۰ مرد جنگی داشتند.
شوفیها و حوفیها از نسل عیر بودند و حوشیها از نسل احیر.
پسران نفتالی: یحصیئیل، جونی، یصر و شلوم. (اینها نوههای بلهه، کنیز یعقوب بودند.)
پسران منسی که از کنیز او که ارامی بود، به دنیا آمدند، اسرئیل و ماخیر (پدر جلعاد) بودند.
ماخیر از میان شوفیها و حوفیها برای خود زن گرفت. او خواهری به نام معکه داشت. صلفحاد یکی دیگر از فرزندان منسی بود که فقط چند دختر داشت.
زن ماخیر که او هم معکه نام داشت پسری زایید و نام او را فارش گذاشتند. اسم برادرش شارش بود و پسرانش اولام و راقم نام داشتند.
بدان پسر اولام بود. اینها پسران جلعاد، نوههای ماخیر و نبیرههای منسی بودند.
همولکه (خواهر جلعاد) سه پسر به دنیا آورد به نامهای: ایشهود، ابیعزر و محله.
اخیان، شکیم، لقحی، انیعام پسران شمیداع بودند.
نسل افرایم به ترتیب عبارت بودند از: شوتالح، بارد، تحت، العادا، تحت، زاباد، شوتالح، عازر و العاد. العاد و عازر قصد داشتند گلههای جتیها را که در آن سرزمین ساکن بودند غارت کنند، ولی به دست روستاییهای آنجا کشته شدند.
پدرشان افرایم مدت زیادی برای آنها ماتم گرفت و اقوامش به دلداری او آمدند.
پس از آن، زن افرایم حامله شده پسری زایید و به یاد آن مصیبت نام او را بریعه (یعنی «فاجعه») گذاشتند.
نام دختر افرایم، شیره بود. شیره، بیتحورون پایین و بالا و اوزین شیره را بنا کرد.
افرایم پسر دیگری داشت به نام رافح که نسل او عبارت بودند از: راشف، تالح، تاحن،
لعدان، عمیهود، الیشمع،
نون و یوشع.
ناحیهای که آنها در آن زندگی میکردند شامل بیتئیل و روستاهای اطرافش بود که از طرف شرق تا نعران و از سمت غرب تا جازر و روستاهای حوالی آن امتداد مییافت. شهرهای دیگر این ناحیه شکیم و ایه با دهکدههای اطراف آنها بودند.
قبیلهٔ منسی که از نسل یوسف پسر یعقوب بودند، شهرهای زیر و نواحی اطراف آنها را در اختیار داشتند: بیتشان، تعناک، مجدو و دُر.
پسران اشیر عبارت بودند از: یمنه، یشوه، یشوی و بریعه. اشیر دختری به نام سارح نیز داشت.
پسران بریعه عبارت بودند از: حابر و ملکیئیل (پدر برزاوت).
پسران حابر عبارت بودند از: یفلیط، شومیر و حوتام. حابر دختری به نام شوعا نیز داشت.
پسران یفلیط عبارت بودند از: فاسک، بمهال و عشوت.
پسران شومیر برادر یفلیط اینها بودند: روهجه، یحبه و ارام.
پسران برادر او هیلام عبارت بودند از: صوفح، یمناع، شالش و عامال.
پسران صوفح عبارت بودند از: سوح، حرنفر، شوعال، بیری، یمره،
باصر، هود، شما، شلشه، یتران و بئیرا.
پسران یتر عبارت بودند از: یفنه، فسفا و آرا.
پسران علا عبارت بودند از: آرح، حنیئیل و رصیا.
همهٔ فرزندان اشیر که سران طایفهها بودند، جنگاورانی کارآزموده و رهبرانی برجسته محسوب میشدند. تعداد مردان جنگی این طایفه که در نسب نامه ثبت گردید ۲۶٬۰۰۰ نفر بود.
8
فرزندان بنیامین به ترتیب سن اینها بودند: بالع، اشبیل، اخرخ،
نوحه و رافا.
پسران بالع اینها بودند: ادار، جیرا، ابیهود،
ابیشوع، نعمان، اخوخ،
جیرا، شفوفان و حورام.
پسران احود اینها بودند: نعمان، اخیا و جیرا. اینها رؤسای طوایفی بودند که در جبع زندگی میکردند، اما در جنگ اسیر شده به مناحت تبعید شدند. جیرا (پدر عزا و اخیحود) ایشان را در این تبعید رهبری کرد.
شحرایم زنان خود حوشیم و بعرا را طلاق داد، ولی از زن جدید خود خُدِش در سرزمین موآب صاحب فرزندانی به اسامی زیر شد: یوباب، ظبیا، میشا، ملکام، یعوص، شکیا و مرمه. تمام این پسران رؤسای طوایف شدند.
حوشیم، زن سابق شحرایم، ابیطوب و الفعل را برایش زاییده بود.
پسران الفعل عبارت بودند از: عابر، مشعام و شامد. (شامد شهرهای اونو و لود و روستاهای اطراف آنها را بنا کرد.)
پسران دیگر او بریعه و شامع، رؤسای طایفههایی بودند که در ایلون زندگی میکردند. آنها ساکنان جت را بیرون راندند.
پسران بریعه اینها بودند: اخیو، شاشق، یریموت، زبدیا، عارد، عادر، میکائیل، یشفه و یوخا.
افراد زیر هم پسران الفعل بودند: زبدیا، مشلام، حزقی، حابر، یشمرای، یزلیاه و یوباب.
پسران شمعی: یعقیم، زکری، زبدی، الیعینای، صلتای، ایلیئیل، ادایا، برایا و شمرت.
پسران شاشق: یشفان، عابر، ایلیئیل، عبدون، زکری، حانان، حننیا، عیلام، عنتوتیا، یفدیا و فنوئیل.
پسران یرحام: شمشرای، شحریا، عتلیهو،
یعرشیا، ایلیا و زکری.
اینها رؤسای طوایفی بودند که در یروشلیم زندگی میکردند.
یعیئیل، شهر جبعون را بنا کرد و در آنجا ساکن شد. نام زن او معکه بود.
پسر ارشد او عبدون نام داشت و پسران دیگرش عبارت بودند از: صور، قیس، بعل، ناداب،
جدور، اخیو، زاکر
و مقلوت پدر شماه. تمام این خانوادهها با هم در شهر یروشلیم زندگی میکردند.
نیر پدر قیس، و قیس پدر شائول بود. یهوناتان، ملکیشوع، ابیناداب و اشبعل پسران شائول بودند.
مفیبوشت پسر یوناتان و میکا پسر مفیبوشت بود.
پسران میکا: فیتون، مالک، تاریع، آحاز.
آحاز پدر یهوعده، و یهوعده پدر علمت و عزموت و زمری بود. زمری پدر موصا بود.
موصا پدر بنعا، بنعا پدر رافه، رافه پدر العاسه و العاسه پدر آصیل بود.
آصیل شش پسر داشت: عزریقام، بکرو، اسماعیل، شعریا، عوبدیه و حانان.
عیشق برادر آصیل سه پسر داشت: اولام، یعوش و الیفلط.
پسران اولام جنگاورانی شجاع و تیراندازانی ماهر بودند. این مردان ۱۵۰ پسر و نوه داشتند،
9
اصل و نسب تمام یسرالیها در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شد. مردم یهوده به سبب بتپرستی به بابِل تبعید شدند.
نخستین گروهی که از تبعید بازگشتند و در شهرهای قبلی خود ساکن شدند، شامل خاندانهایی از قبایل یسرال، کاهنان، لاویان و خدمتگزاران خانهٔ خدا بودند.
از قبیلههای یهوده، بنیامین، افرایم و منسی عدهای به یروشلیم بازگشتند تا در آنجا ساکن شوند.
از قبیلهٔ یهوده خاندانهای زیر که جمعاً ۶۹۰ نفر بودند در یروشلیم سکونت گزیدند: خاندان عوتای (عوتای پسر عمیهود، عمیهود پسر عمری، عمری پسر امری، امری پسر بانی بود) از طایفۀ فارص (فارص پسر یهوده بود)؛ خاندان عسایا (عسایا پسر ارشد شیلون بود) از طایفهٔ شیلون؛ خاندان یعوئیل از طایفهٔ زارح.
از قبیلهٔ بنیامین خاندانهای زیر که جمع ۹۵۶ نفر بودند در یروشلیم سکونت گزیدند: خاندان سلو (سلو پسر مشلام نوهٔ هودویا نبیرهٔ هسنوآه بود)؛ خاندان یبنیا (یبنیا پسر یروحام بود)؛ خاندان ایله (ایله پسر عزی و نوهٔ مکری بود)؛ خاندان مشلام (مشلام پسر شفطیا نوهٔ رعوئیل و نبیرهٔ یبنیا بود).
کاهنانی که در یروشلیم ساکن شدند، اینها بودند: یدعیا، یهویاریب، یاکین و عزریهو (پسر حلقیا، حلقیا پسر مشلام، مشلام پسر صادوق، صادوق پسر مرایوت، مرایوت پسر اخیطوب). عزریهو سرپرست خانهٔ خدا بود.
یکی دیگر از کاهنان عدایا نام داشت. (عدایا پسر یروحام، یروحام پسر فشحور، فشحور پسر ملکیا بود.) کاهن دیگر معسای بود. (معسای پسر عدیئیل، عدیئیل پسر یحزیره، یحزیره پسر مشلام، مشلام پسر مشلیمیت، مشلیمیت پسر امیر بود.)
این کاهنان و خاندانهایشان جمعاً ۱٬۷۶۰ نفر میشدند. همگی ایشان شایستگی خدمت در خانۀ خدا را داشتند.
لاویانی که در یروشلیم ساکن شدند عبارت بودند از: شمعیهو (پسر حشوب، نوه عزریقام و نبیرهٔ حشبیا که از طایفهٔ مراری بود): بقبقر؛ حارش؛ جلال؛ متنیا (پسر میکا، نوه زکری و نبیرهٔ آساف)؛ عوبدیه (پسر شمعیهو، نوهٔ جلال و نبیرهٔ یِدوتون)؛ برخیا (پسر آسا و نوهٔ القانه که در ناحیهٔ نطوفاتیان ساکن بود).
نگهبانانی که در یروشلیم ساکن شدند عبارت بودند از: شلوم (رئیس نگهبانان)، عقوب، طلمون و اخیمان که همه لاوی بودند. ایشان هنوز مسئول نگهبانی دروازهٔ شرقی کاخ سلطنتی هستند.
نسل شلوم از قوری و ابیاساف به قورح میرسید. شلوم و خویشاوندان نزدیکش که از نسل قورح بودند جلوی دروازهٔ خانهٔ خدا نگهبانی میدادند، درست همانطور که اجدادشان مسئول نگهبانی مدخل خیمهٔ عبادت بودند.
در آن زمان فینحاس پسر العازار، بر کار آنها نظارت میکرد و يهوه با او بود.
زکریه پسر مشلمیا مسئول نگهبانی مدخل خیمۀ ملاقات بود.
تعداد نگهبانان ۲۱۲ نفر بود. آنها مطابق نسب نامههایشان از روستاها انتخاب شدند. اجداد آنها بهوسیلۀ داوود پادشاه و سموئیل نبی به این سمت تعیین شده بودند.
مسئولیت نگهبانی دروازههای خانهٔ يهوه به عهدهٔ آنها و فرزندانشان گذاشته شده بود.
این نگهبانان در چهار طرف خانهٔ يهوه شرق و غرب، شمال و جنوب مستقر شدند.
خویشاوندان ایشان که در روستاها بودند هر چند وقت یکبار برای یک هفته به جای آنها نگهبانی میدادند.
ریاست نگهبانان را چهار لاوی به عهده داشتند که شغلهایشان بسیار حساس بود. آنها مسئولیت اتاقها و خزانههای خانۀ خدا را به عهده داشتند.
خانههای ایشان نزدیک خانهٔ خدا بود چون میبایست آن را نگهبانی میکردند و هر روز صبح زود دروازهها را باز مینمودند.
بعضی از لاویان مسئول نگهداری ظروفی بودند که برای قربانی کردن از آنها استفاده میشد. هر بار که این ظروف را به جای خود برمیگرداندند، با دقت آنها را میشمردند تا گم نشوند.
دیگران مأمور حفظ اثاث خانهٔ خدا و نگهداری از آرد نرم، شراب، روغن زیتون، بخور و عطریات بودند.
بعضی از کاهنان، عطریات تهیه میکردند.
مَتّیتیا (یکی از لاویان و پسر بزرگ شلوم قورحی)، مسئول پختن نانی بود که به خدا تقدیم میشد.
بعضی از افراد خاندان قهات مأمور تهیهٔ نان حضور روز شَبّات بودند.
برخی از خاندانهای لاوی مسئولیت موسیقی خانهٔ خدا را به عهده داشتند. سران این خاندانها در اتاقهایی که در خانهٔ خدا بود، زندگی میکردند. ایشان شب و روز آمادهٔ خدمت بودند و مسئولیت دیگری نداشتند.
تمام افرادی که در بالا نام برده شدند، طبق نسب نامههایشان، سران خاندانهای لاوی بودند. این رهبران در یروشلیم زندگی میکردند.
یعیئیل شهر جبعون را بنا کرد و در آنجا ساکن شد. نام زن او معکه بود.
پسر ارشد او عبدون و پسران دیگرش عبارت بودند از: صور، قیس، بعل، نیر، ناداب،
جدور، اخیو، زکریه و مقلوت.
مقلوت پدر شمام بود. این خانوادهها با هم در یروشلیم زندگی میکردند.
نیر پدر قیس، قیس پدر شائول، و شائول پدر یوناتان، ملکیشوع، ابیناداب و اشبعل بود.
یوناتان پدر مفیبوشت، مفیبوشت پدر میکا،
میکا پدر فیتون، مالک، تحریع و آحاز،
آحاز پدر یعره، یعره پدر علمت، عزموت و زمری، زمری پدر موصا،
موصا پدر بنعا، بنعا پدر رفایا، رفایا پدر العاسه و العاسه پدر آصیل بود.
آصیل شش پسر داشت به اسامی: عزریقام، بکرو، اسماعیل، شعریا، عوبدیه و حانان.
10
فلسطینیها با یسرالیها وارد جنگ شدند و آنها را شکست دادند. یسرالیها فرار کردند و در دامنهٔ کوه جلبوع تلفات زیادی به جای گذاشتند.
فلسطینیها شائول و سه پسر او یوناتان، ابیناداب و ملکیشوع را محاصره کردند و هر سه را کشتند.
عرصه بر شائول تنگ شد و تیراندازان فلسطینی دورش را گرفتند و او را مجروح کردند.
شائول به محافظ خود گفت: «پیش از اینکه به دست این کافرها بیفتم و رسوا شوم، تو با شمشیر خودت مرا بکش!» ولی آن مرد ترسید این کار را بکند. پس شائول شمشیر خودش را گرفته، خود را بر آن انداخت و مرد.
محافظ شائول چون او را مرده دید، او نیز خود را روی شمشیرش انداخت و مرد.
شائول و سه پسر او با هم مردند و به این ترتیب خاندان سلطنتی شائول برافتاد.
وقتی یسرالیهای ساکن درهٔ یزرعیل شنیدند که سپاه یسرال شکست خورده و شائول و پسرانش کشته شدهاند، شهرهای خود را ترک کردند و گریختند. آنگاه فلسطینیها آمدند و در آن شهرها ساکن شدند.
روز بعد که فلسطینیها برای غارت کشتهشدگان رفتند، جنازهٔ شائول و پسرانش را در کوه جلبوع پیدا کردند.
آنها اسلحهٔ شائول را گرفتند و سر او را از تن جدا کرده، با خود بردند. سپس اسلحه و سر شائول را به سراسر فلسطین فرستادند تا خبر کشته شدن شائول را به بتها و مردم فلسطین برسانند.
آنها اسلحهٔ شائول را در معبد اللهاان خود گذاشتند و سرش را به دیوار معبد بت داجون آویختند.
وقتی ساکنان یابیش جلعاد شنیدند که فلسطینیها چه بلایی بر سر شائول آوردهاند،
مردان دلاور خود را فرستادند و ایشان جنازهٔ شائول و سه پسر او را به یابیش جلعاد آوردند و آنها را زیر درخت بلوط به خاک سپردند و یک هفته برای ایشان روزه گرفتند.
مرگ شائول به سبب نافرمانی از يهوه و مشورت با احضارکنندهٔ ارواح بود.
او از يهوه هدایت نخواست و يهوه هم او را نابود کرد و سلطنتش را به داوود پسر یَسا داد.
11
رهبران یسرال به حبرون نزد داوود رفتند و به او گفتند: «ما گوشت و استخوان تو هستیم؛
حتی زمانی که شائول پادشاه بود، سپاهیان ما را تو به جنگ میبردی و به سلامت بر میگرداندی؛ و يهوه، اللهات فرموده است که تو باید شبان و رهبر قوم او باشی.»
پس در حبرون داوود در حضور يهوه با رهبران یسرال عهد بست و ایشان همانطور که يهوه به سموئیل فرموده بود، او را به عنوان پادشاه یسرال انتخاب کردند.
سپس داوود و آن رهبران به یروشلیم که محل سکونت یبوسیها بود و یبوس نیز نامیده میشد، رفتند.
ولی اهالی یبوس از ورود آنها به شهر جلوگیری کردند. پس داوود قلعهٔ صهیون را که بعد به «شهر داوود» معروف شد، تسخیر کرد
و به افراد خود گفت: «اولین کسی که به یبوسیها حمله کند، فرماندهٔ سپاه خواهد شد.» یوآب پسر صرویه اولین کسی بود که به یبوسیها حمله کرد؛ پس مقام فرماندهی سپاه داوود به او داده شد.
داوود در آن قلعه ساکن شد و به همین جهت آن قسمت از شهر یروشلیم را شهر داوود نامیدند.
داوود بخش قدیمی شهر را که اطراف قلعه بود به سمت بیرون وسعت داد و یوآب بقیهٔ شهر یروشلیم را تعمیر کرد.
به این ترتیب روزبهروز بر قدرت و نفوذ داوود افزوده میشد، زیرا يهوه لشکرهای آسمان با او بود.
این است اسامی سربازان شجاع داوود که همراه قوم یسرال او را مطابق کلام يهوه، پادشاه خود ساختند و سلطنت او را استوار نمودند:
یشبعام (مردی از اهالی حکمون) فرماندهٔ افسران شجاع داوود پادشاه بود. او یکبار با نیزه خود سیصد نفر را کشت.
العازار پسر دودو، از خاندان اخوخ در رتبهٔ دوم قرار داشت.
او در جنگی که با فلسطینیها در فَسدَمیم درگرفت، داوود را همراهی میکرد. در محلی که مزرعهٔ جو بود، سپاه یسرال در برابر فلسطینیها تاب نیاوردند و پا به فرار گذاشتند،
ولی العازار و افرادش در آن مزرعهٔ جو در برابر فلسطینیها ایستادگی کردند و آنها را شکست دادند و يهوه پیروزی بزرگی نصیب ایشان نمود.
در حالی که عدهای از فلسطینیها در درهٔ رفائیم اردو زده بودند، سه نفر از سی سردار شجاع داوود پیش او که در غار عدولام پنهان شده بود، رفتند.
داوود در پناهگاه خود بود و اردوی فلسطینیها در بیتلحم مستقر شده بود.
در این هنگام داوود گفت: «چقدر دلم میخواهد از آب چاهی که نزدیک دروازهٔ بیتلحم است بنوشم!»
پس آن سه سردار قلب اردوی فلسطینیها را شکافته، از آن گذشتند و از آن چاه آب کشیدند و برای داوود آوردند. ولی داوود آن آب را ننوشید، بلکه آن را چون هدیه به حضور يهوه ریخت
و گفت: «نه ای خدا، من این آب را نمینوشم! این آب، خون این سه نفر است که برای آوردنش جان خود را به خطر انداختند.»
ابیشای برادر یوآب، فرماندهٔ آن سه نفر بود. او یکبار با کشتن سیصد نفر با نیزهٔ خود، مانند آن سه نفر معروف شد.
هر چند ابیشای رئیس آن سه دلاور و معروفتر از ایشان بود، ولی جزو آن سه نفر محسوب نمیشد.
بنایهو پسر یهویاداع اهل قبصئیل، سرباز معروفی بود و کارهای متهورانه انجام میداد. بنایهو دو سردار معروف موآبی را کشت. او همچنین در یک روز برفی به حفرهای داخل شد و شیری را کشت.
یکبار با یک چوبدستی یک جنگجوی مصری را که قدش دو متر و نیم و نیزهاش به کلفتی چوب نساجان بود، از پای درآورد. آن مصری نیزهای در دست داشت و بنایهو نیزه را از دست او ربود و وی را با آن نیزه کشت.
این بود کارهای بنایهو که او را مانند سه سردار ارشد معروف ساخت.
او از آن سی نفر معروفتر بود ولی جزو سه سردار ارشد محسوب نمیشد. داوود او را به فرماندهی گارد سلطنتی گماشت.
سربازان معروف دیگر داوود پادشاه اینها بودند: عسائیل (برادر یوآب)، الحانان (پسر دودو) اهل بیتلحم، شموت اهل هرور، حالص اهل فلونی، عیرا (پسر عقیش) اهل تقوع، ابیعزر اهل عناتوت، سبکای اهل حوشات، عیلای اهل اخوخ، مهرای اهل نطوفات، حالد (پسر بعنه) اهل نطوفات، اتای (پسر ریبای) از جِبعهٔ بنیامین، بنایهو اهل فرعاتون، حورای اهل وادیهای جاعش، ابیئیل اهل عربات، عزموت اهل بحروم، الیحبای اهل شعلبون، پسران هاشم اهل جزون، یوناتان (پسر شاجای) اهل حرار، اخیام (پسر ساکار) اهل حرار، الیفال (پسر اور)، حافر اهل مکرات، اخیا اهل فلون، حصرو اهل کرمل، نعرای (پسر ازبای)، یوال (برادر ناتان)، مبحار (پسر هجری)، صالق اهل عمون، نحرای اهل بیروت (او سلاحدار سردار یوآب بود)، عیرا اهل یتر، جارب اهل یتر، اوریا اهل حیت، زاباد (پسر احلای)، عدینا (پسر شیزا) از قبیلهٔ رئوبین (او جزو سی و یک رهبر قبیلهٔ رئوبین بود.) حانان (پسر معکه)، یوشافاط از اهالی متنا، عزیهو اهل عشتروت، شاماع و یعوئیل (پسران حوتام) اهل عروعیر، یدیعیئیل (پسر شمری)، یوخا (برادر یدیعیئیل) از اهالی تیص، الیئیل اهل محوی، یریبای و یوشویا (پسران الناعم)، یتمه اهل موآب، الیئیل، عوبید و یعسیئیل اهل مصوبات.
12
وقتی داوود از دست شائول پادشاه خود را پنهان کرده بود، عدهای از سربازان شجاع یسرالی در صقلغ به او ملحق شدند.
همهٔ اینها در تیراندازی و پرتاب سنگ با فلاخن بسیار مهارت داشتند و میتوانستند دست چپ خود را مثل دست راستشان به کار ببرند. آنها مانند شائول از قبیلهٔ بنیامین بودند.
رئیس آنان اخیعزر پسر شماعه اهل جبعات بود. بقیهٔ افراد عبارت بودند از: یهوآش (برادر اخیعزر)؛ یزیئیل و فالط (پسران عزموت)؛ براکه و ییهو اهل عناتوت؛ یشمعیهو اهل جبعون (جنگجوی شجاعی که در ردیف یا برتر از آن سی سردار بود)؛ ارمیا، یحزیئیل، یوحانان و یوزاباد اهل جدیرات؛ العوزای، یریموت، بعلیا، شمریا و شفطیا اهل حروف؛ القانه، یشیا، عزرئیل، یوعزر و یشبعام از طایفۀ قورح؛ یوعیله و زبدیا (پسران یروحام) اهل جدور.
سربازان شجاع قبیلهٔ جاد نیز نزد داوود به پناهگاه او در بیابان رفتند. ایشان در جنگیدن با نیزه و سپر بسیار ماهر بودند، دل شیر داشتند و مثل غزال کوهی چابک و تیزرو بودند. این است اسامی ایشان به ترتیب رتبه: عازر، عوبدیه، الیآب، مشمنه، ارمیا، عتای، الیئیل، یوحانان، الزاباد، یرمیهوو مکبنای.
این افراد از جاد، همه سردار بودند. کم توانترین آنها ارزش صد سرباز معمولی را داشت و پرتوانترین ایشان با هزار سرباز حریف بود!
آنها در ماه اول سال، آنگاه که رود اردن طغیان میکند، از رود گذشتند و ساکنان کنارههای شرقی و غربی رود را پراکنده ساختند.
افراد دیگری نیز از قبیلههای بنیامین و یهوده نزد داوود آمدند.
داوود به استقبال ایشان رفت و گفت: «اگر به کمک من آمدهاید، دست دوستی به هم میدهیم ولی اگر آمدهاید مرا که هیچ ظلمی نکردهام به دشمنانم تسلیم کنید، اللها اجدادمان ببیند و حکم کند.»
سپس روح خدا بر عماسای (که بعد رهبر آن سی نفر شد) آمد و او جواب داد: «ای داوود، ما در اختیار تو هستیم. ای پسر یَسا، ما طرفدار تو میباشیم. برکت بر تو و بر تمام یارانت باد، زیرا اللهات با توست.» پس داوود آنها را پذیرفت و ایشان را فرماندهان سپاه خود کرد.
بعضی از سربازان قبیلهٔ منسی به داوود که همراه فلسطینیها به جنگ شائول میرفت، ملحق شدند. (اما سرداران فلسطینی به داوود و افرادش اجازه ندادند که همراه آنها بروند. آنها پس از مشورت با یکدیگر داوود و افرادش را پس فرستادند، چون میترسیدند ایشان به شائول بپیوندند)
وقتی داوود به صقلغ میرفت، این افراد از قبیلهٔ منسی به او پیوستند: عدناح، یوزاباد، یدیعیئیل، میکائیل، یوزاباد، الیهو و صلتای. این افراد سرداران سپاه منسی بودند.
ایشان جنگاورانی قوی و بیباک بودند و داوود را در جنگ با عمالیقیهای مهاجم کمک کردند.
هر روز عدهای به داوود میپیوستند تا اینکه سرانجام سپاه بزرگ و نیرومندی تشکیل شد.
این است تعداد افراد مسلحی که در حبرون به داوود ملحق شدند تا سلطنت شائول را به داوود واگذار کنند، درست همانطور که يهوه فرموده بود:
از قبیلهٔ یهوده ۶٬۸۰۰ نفر مجهز به نیزه و سپر؛ از قبیلهٔ شمعون ۷٬۱۰۰ مرد زبدهٔ جنگی؛ از قبیلهٔ لاوی ۴٬۶۰۰ نفر، شامل یهویاداع، سرپرست خاندان هارون با ۳٬۷۰۰ نفر و صادوق که جنگاوری جوان و بسیار شجاع بود با ۲۲ سردار؛ از قبیلهٔ بنیامین، همان قبیلهای که شائول به آن تعلق داشت، ۳٬۰۰۰ مرد که اکثر آنها تا آن موقع نسبت به شائول وفادار مانده بودند؛ از قبیلهٔ افرایم ۲۰٬۸۰۰ مرد جنگی و نیرومند که همه در طایفهٔ خود معروف بودند؛ از نصف قبیلهٔ منسی ۱۸٬۰۰۰ نفر که انتخاب شده بودند تا بیایند و داوود را برای پادشاه شدن کمک کنند؛ از قبیلهٔ یساکار ۲۰۰ سردار، با افراد زیر دست خود (این سرداران موقعیت جنگی را خوب تشخیص میدادند و میدانستند چگونه یسرالیها را برای جنگ بسیج کنند)؛ از قبیلهٔ زبولون ۵۰٬۰۰۰ مرد جنگی کارآزموده و مسلح که نسبت به داوود وفادار بودند؛ از قبیلهٔ نفتالی ۱٬۰۰۰ سردار و ۳۷٬۰۰۰ سرباز مجهز به نیزه و سپر؛ از قبیلهٔ دان ۲۸٬۶۰۰ سرباز آمادهٔ جنگ؛ از قبیلهٔ اشیر ۴۰٬۰۰۰ سرباز تعلیم دیده و آمادهٔ جنگ؛ از آن سوی رود اردن (محل سکونت قبایل رئوبین و جاد و نصف قبیلهٔ منسی) ۱۲۰٬۰۰۰ سرباز مجهز به انواع اسلحه؛
تمام این جنگجویان برای یک هدف به حبرون آمدند و آن اینکه داوود را بر تمام یسرال پادشاه سازند. در حقیقت، تمام قوم یسرال با پادشاه شدن داوود موافق بودند.
این افراد جشن گرفتند و سه روز با داوود خوردند و نوشیدند. چون قبلاً خانوادههایشان برای ایشان تدارک دیده بودند.
همچنین مردم اطراف از سرزمین یساکار، زبولون و نفتالی خوراک بر پشت الاغ و شتر و قاطر و گاو گذاشته، آورده بودند. مقدار خیلی زیادی آرد، نان شیرینی، کشمش، شراب، روغن و تعداد بیشماری گاو و گوسفند برای این جشن آورده شد، زیرا در سراسر کشور شادی و سرور بود.
13
داوود پس از مشورت با فرماندهان سپاه،
خطاب به مردان یسرال که در حبرون جمع شده بودند چنین گفت: «حال که شما قصد دارید مرا پادشاه خود سازید و يهوه، اللها ما نیز پادشاهی مرا قبول فرموده است، بیایید برای تمام برادرانمان در سراسر یسرال پیغام بفرستیم و آنها را با کاهنان و لاویان دعوت کنیم که بیایند و به جمع ما ملحق شوند.
بیایید برویم و صندوق عهد خدا را باز آوریم، زیرا از وقتی که شائول پادشاه شد به آن توجه نکردهایم.»
همه این پیشنهاد را پسندیدند و با آن موافقت کردند.
پس داوود تمام مردم را از سراسر خاک یسرال احضار نمود تا وقتی که صندوق عهد يهوه را از قریهٔ یعاریم میآورند، حضور داشته باشند.
آنگاه داوود و تمام قوم یسرال به بعله (که همان قریه یعاریم در یهودهست) رفتند تا صندوق خدا را که نام يهوه بر آن است از آنجا بیاورند، يهوهی که میان کروبیانِ روی صندوق جلوس میکند.
پس آن را از خانهٔ ابیناداب برداشتند و بر ارابهای نو گذاشتند. عزا و اخیو، گاوهای ارابه را میراندند.
آنگاه داوود و تمام قوم با سرود همراه با صدای بربط و عود، دف و سنج، و شیپور در حضور خدا با تمام قدرت به شادی پرداختند.
اما وقتی به خرمنگاه کیدون رسیدند، پای گاوها لغزید و عزا دست خود را دراز کرد تا صندوق عهد را بگیرد.
در این موقع خشم يهوه بر عزا افروخته شد و او را کشت، چون به صندوق عهد دست زده بود. پس عزا همان جا در حضور خدا مرد.
داوود از این عمل يهوه غمگین شد و آن مکان را «مجازات عزا» نامید که تا به امروز هم به این نام معروف است.
آن روز، داوود از خدا ترسید و گفت: «چطور میتوانم صندوق عهد خدا را به خانه ببرم؟»
بنابراین تصمیم گرفت به جای شهر داوود، آن را به خانهٔ عوبید ادوم که از جت آمده بود، ببرد.
صندوق عهد سه ماه در خانهٔ عوبید ماند و يهوه عوبید و تمام اهل خانهٔ او را برکت داد.
14
حیرام، پادشاه صور قاصدانی نزد داوود فرستاد. همراه این قاصدان نجاران و بنایهونی با چوب درختان سرو نیز فرستاد تا برای داوود کاخی بسازند.
پس داوود فهمید که يهوه به خاطر قوم خود یسرال، او را پادشاه ساخته است و به سلطنتش اینچنین عظمتی بخشیده است.
داوود پس از آنکه به یروشلیم نقل مکان نمود، زنان بیشتری گرفت و صاحب دختران و پسران دیگری شد.
فرزندان او که در یروشلیم به دنیا آمدند اینها هستند: شموع، شوباب، ناتان، سلیمان، یبحار، الیشوع، الیفلط، نوجه، نافج، یافیع، الیشامع، بعلیاداع، الیفلط.
وقتی فلسطینیها شنیدند داوود، پادشاه یسرال شده است، نیروهای خود را برای جنگ با او بسیج نمودند. وقتی داوود این را شنید سپاه خود را برای مقابله با دشمن جمع کرد.
فلسطینیها به درهٔ رفائیم آمده، در آنجا پخش شدند.
داوود از خدا سؤال کرد: «اگر به جنگ فلسطینیها بروم آیا مرا پیروز خواهی ساخت؟» يهوه جواب داد: «بله، تو را بر دشمن پیروز خواهم ساخت.»
پس داوود در بعل فراصیم به فلسطینیها حمله کرد و آنها را شکست داد. داوود گفت: «خدا به دست من دشمنان ما را شکست داد! او چون سیلاب بر آنها رخنه کرد.» به همین سبب آن محل را بعل فراصیم (یعنی «اللها رخنهکننده») نامیدند.
فلسطینیها تعداد زیادی بت برجای گذاشتند و داوود دستور داد آنها را بسوزانند.
فلسطینیها بار دیگر بازگشتند و در درهٔ رفائیم پخش شدند.
داوود باز از خدا سؤال کرد که چه کند و خدا در جواب او فرمود: «از روبرو به آنها حمله نکن بلکه دور بزن و از میان درختان توت به ایشان حمله کن!
وقتی صدای پایی بر سر درختان توت شنیدی آنگاه حمله را شروع کن، زیرا این علامت آن است که من پیشاپیش شما حرکت میکنم و لشکر فلسطینیها را شکست میدهم.»
پس داوود مطابق دستور خدا عمل کرده، سپاه فلسطینیها را از جبعون تا جازر سرکوب نمود.
به این ترتیب شهرت داوود در همه جا پخش شد و يهوه ترس او را در دل تمام قومها جای داد.
15
داوود برای خود چند کاخ سلطنتی در شهرش ساخت و یک خیمهٔ تازه هم برای صندوق عهد خدا درست کرد.
آنگاه چنین دستور داد: «کسی غیر از لاویان نباید صندوق عهد را بردارد، چون يهوه ایشان را برای همین منظور انتخاب کرده است. آنها خدمتگزاران همیشگی او هستند.»
پس داوود تمام قوم یسرال را به شهر یروشلیم احضار نمود تا در مراسم انتقال صندوق عهد به خیمهٔ جدید شرکت کنند.
این است تعداد کاهنان نسل هارون و لاویانی که در یروشلیم حاضر شدند: ۱۲۰ نفر از طایفهٔ قهات به سرپرستی اوریئیل؛ ۲۲۰ نفر از طایفهٔ مراری به سرپرستی عسایا؛ ۱۳۰ نفر از طایفهٔ جرشوم به سرپرستی یوال؛ ۲۰۰ نفر از خاندان الیصافان به سرپرستی شمعیهو؛ ۸۰ نفر از خاندان حبرون به سرپرستی ایلیئیل؛ ۱۱۲ نفر از خاندان عزیئیل به سرپرستی عمیناداب.
سپس داوود صادوق و اَبیّاتار کاهنان اعظم و اوریئیل، عسایا، یوال، شمعیهو، ایلیئیل و عمیناداب رهبران لاویان را به حضور خواست
و به ایشان گفت: «شما سران طایفههای لاویان هستید؛ پس خود را با سایر برادران تقدیس کنید تا صندوق عهد يهوه، اللها یسرال را به خیمهای که برایش آماده کردهام بیاورید.
دفعهٔ پیش به سبب اینکه شما لاویان آن را حمل نکردید و این برخلاف دستور خدا بود يهوه ما را تنبیه کرد.»
پس کاهنان و لاویان خود را تقدیس کردند تا صندوق عهد يهوه، اللها یسرال را به محل جدید بیاورند.
آنگاه لاویان، همانطور که يهوه به موسی فرموده بود، چوبهای حامل صندوق عهد را روی دوش خود گذاشتند و آن را حمل نمودند.
داوود به رهبران لاویان دستور داد که از میان لاویان دستهٔ موسیقی تشکیل دهند تا عود و بربط و سنج بنوازند و با صدای بلند و شاد سرود بخوانند.
رهبران، این افراد را تعیین کردند تا سنجهای مفرغین بنوازند: هیمان (پسر یوال)، آساف (پسر برکیا) و ایتان (پسر قوشیا) از طایفهٔ مراری. برای کمک به ایشان این افراد نیز تعیین شدند تا با نواختن عود ایشان را همراهی کنند: زکریه، بین، یعزیئیل، شمیراموت، یحیئیل، عونی، الیآب، بنایهو و معسیا. برای نواختن بربط نیز اشخاص زیر انتخاب شدند: مَتّیتیا، الیفلیا، مقنیا، عزریهو و همچنین عوبید ادوم و یعیئیل که هر دو از نگهبانان خیمه بودند.
رهبر سرایندگان کننیا رئیس لاویان بود که به خاطر مهارتش انتخاب شد.
برکیا و القانه محافظ صندوق عهد بودند.
شبنیا، یوشافاط، نتنئیل، عماسای، زکریه، بنایهو و الیعزر که همه کاهن بودند، پیشاپیش صندوق عهد شیپور مینواختند. عوبید ادوم و یحیی از صندوق عهد مواظبت میکردند.
آنگاه داوود و بزرگان یسرال و سرداران سپاه با شادی فراوان به خانهٔ عوبید ادوم رفتند تا صندوق عهد را به یروشلیم بیاورند.
آنها هفت گاو و هفت قوچ قربانی کردند، زیرا خدا لاویان را کمک کرد تا صندوق عهد را بتوانند حمل کنند.
داوود و لاویانی که صندوق عهد را حمل میکردند، سرایندگان و کننیا رهبر سرایندگان، همه لباسهایی از کتان لطیف پوشیده بودند. داوود نیز لباس مخصوص کاهنان را بر تن کرده بود.
به این ترتیب بنییسرال با هلهله و شادی و صدای سرنا و شیپور، سنج و عود و بربط، صندوق عهد را به یروشلیم آوردند.
هنگامی که صندوق عهد يهوه وارد یروشلیم شد، میکال زن داوود که دختر شائول پادشاه بود، از پنجره نگاه میکرد. وقتی داوود را دید که با شادی میرقصد در دل خود او را تحقیر کرد.
16
به این ترتیب بنییسرال صندوق عهد را به خیمهای که داوود برایش بر پا کرده بود، آوردند و در حضور خدا قربانیهای سوختنی و سلامتی تقدیم کردند.
در پایان مراسم قربانی، داوود بنییسرال را به نام يهوه برکت داد.
سپس او به هر یک از زنان و مردان یک قرص نان، یک نان خرما و یک نان کشمشی داد.
داوود بعضی از لاویان را تعیین کرد تا در جلوی صندوق عهد قرار گیرند و يهوه، اللها یسرال را با سرود شکر و سپاس بگویند. آنانی که برای این خدمت تعیین شدند اینها بودند:
آساف (سرپرست این عده که سنج هم مینواخت)، زکریه، یعیئیل، شمیراموت، یحیئیل، مَتّیتیا، الیآب، بنایهو، عوبید ادوم و یعیئیل. این افراد عود و بربط مینواختند.
بنایهو و یحزیئیل که کاهن بودند، همیشه در جلوی صندوق عهد شیپور مینواختند.
در آن روز، داوود گروه سرایندگان را تشکیل داد تا در خیمهٔ عبادت برای شکر و سپاس يهوه سرود خوانند. آساف رهبر گروه سرایندگان بود. سرودی که آنها میخواندند این بود:
يهوه را شکر کنید و نام او را بخوانید؛ کارهای او را به تمام قومهای جهان اعلام نمایید.
در وصف او بسرایید و او را ستایش کنید؛ از کارهای شگفتانگیز او سخن بگویید.
ای طالبان يهوه شادی نمایید و به نام مقدّس او فخر کنید!
يهوه و قوت او را طالب باشید و پیوسته حضور او را بخواهید.
آیات و عجایبی را که به عمل آورده و فرامینی را که صادر کرده، به یاد آورید.
ای فرزندان خادم او ابراهیم، ای پسران یعقوب، که برگزیدۀ او هستید.
اوست یهوه، اللها ما! و عدالتش در تمام دنیا نمایان است.
عهد او را همیشه به یاد داشته باشید عهدی که با هزاران پشت بسته است؛
عهد او را با ابراهیم، و وعدهٔ او را به اسحاق!
او با یعقوب عهد بست و به یسرال وعدهای جاودانی داد.
او گفت: «سرزمین کنعان را به شما میبخشم تا ملک و میراثتان باشد.»
بنییسرال قومی کوچک بودند و در آن دیار غریب؛
میان قومها سرگردان بودند و از مملکتی به مملکتی دیگر رانده میشدند.
اما يهوه نگذاشت کسی به آنها صدمه برساند، و به پادشاهان هشدار داد که بر ایشان ظلم نکنند:
«برگزیدگان مرا آزار ندهید! بر انبیای من دست ستم دراز نکنید!»
ای مردم روی زمین، در وصف يهوه بسرایید! هر روز به مردم بشارت دهید که يهوه نجات میبخشد.
شکوه و جلال او را در میان ملتها ذکر کنید، و از معجزات او در میان قومها سخن بگویید.
زیرا يهوه بزرگ است و سزاوار ستایش! از او باید ترسید، بیش از همۀ اللهاان.
اللهاان سایر قومها بتهایی بیش نیستند، اما يهوه ما آسمانها را آفریده است.
شکوه و جلال در حضور اوست، و قدرت و شادمانی در خانه او.
ای تمام قومهای روی زمین، يهوه را توصیف نمایید؛ قدرت و شکوه او را توصیف نمایید؛
عظمت نام يهوه را توصیف نمایید! با هدایا به حضورش بیایید. يهوه را در شکوه قدوسیتش بپرستید!
ای تمام مردم روی زمین، در حضور او بلرزید. جهان پایدار است و تکان نخواهد خورد.
آسمان شادی کند و زمین به وجد آید. به همۀ قومها بگویید: « يهوه سلطنت میکند!»
دریا و هر چه آن را پر میسازد غرش کند، صحرا و هر چه در آن است، به وجد آید.
درختان جنگل با شادی بسرایند، در حضور يهوه که برای داوری جهان میآید.
يهوه را سپاس گویید، زیرا او نیکوست و محبتش ابدی.
بگویید: «ای اللها نجات ما، ما را نجات ده. ما را از میان قومها جمع کن و برهان، تا نام مقدّس تو را سپاس گوییم و در ستایش تو فخر کنیم.»
متبارک باد یهوه، اللها یسرال، از ازل تا ابد. آنگاه همۀ قوم گفتند: «آمین» و يهوه را ستایش کردند.
داوود ترتیبی داد که آساف و همکاران لاوی او به طور مرتب پیش صندوق عهد يهوه نگهداری میشد خدمت کنند و کارهای روزانهٔ آنجا را انجام دهند.
عوبید ادوم (پسر یِدوتون) با شصت و هشت همکارش نیز به ایشان کمک میکردند. عوبید ادوم و حوسه مسئول نگهبانی از دروازهها بودند.
در ضمن خیمهٔ عبادت قدیمی که در بالای تپهٔ جبعون بود به همان صورت باقی ماند. داوود، صادوق کاهن و همکاران کاهن او را در آن خیمه گذاشت تا يهوه را در آنجا خدمت کنند.
آنها هر روز صبح و عصر، روی مذبح، قربانیهای سوختنی به يهوه تقدیم میکردند، همانطور که يهوه در تورات به بنییسرال فرموده بود.
داوود هیمان و یِدوتون و چند نفر دیگر را هم که انتخاب شده بودند تعیین کرد تا يهوه را به خاطر محبت ابدیاش ستایش کنند.
آنها با نواختن شیپور و سنج و سایر آلات موسیقی، خدا را ستایش میکردند. پسران یِدوتون کنار دروازه میایستادند.
پس از پایان مراسم، مردم به خانههایشان رفتند و داوود بازگشت تا خانهٔ خود را تبرک نماید.
17
پس از آنکه داوود در کاخ سلطنتی خود ساکن شد، روزی به ناتان نبی گفت: «من در این کاخ زیبا که با چوب سرو ساخته شده است زندگی میکنم، در حالی که صندوق عهد يهوه در یک خیمه نگهداری میشود!»
ناتان در جواب داوود گفت: «آنچه را که در نظر داری انجام بده زیرا خدا با توست.»
ولی همان شب خدا به ناتان فرمود:
«برو و به خدمتگزار من داوود بگو: ”تو آن کسی نیستی که باید برای من خانهای بسازد.
زیرا من هرگز در ساختمانی ساکن نبودهام. از آن زمان که بنییسرال را از مصر بیرون آوردم تا به امروز خانهٔ من یک خیمه بوده است و از جایی به جای دیگر در حرکت بودهام.
در طول این مدت هرگز به هیچکدام از رهبران یسرال که آنها را برای شبانی قوم خود تعیین نموده بودم، نگفتم که چرا برایم خانهای از چوب سرو نساختهاید؟“
«حال به خدمتگزار من داوود بگو: ” يهوه، اللها لشکرهای آسمان میفرماید که وقتی چوپان سادهای بیش نبودی و در چراگاهها از گوسفندان نگهداری میکردی، تو را به رهبری قوم یسرال برگزیدم.
هر جایی که رفتهای با تو بودهام و دشمنانت را نابود کردهام. تو را از این هم بزرگتر میکنم تا یکی از معروفترین مردان دنیا شوی!
برای قوم خود سرزمینی انتخاب کردم تا در آن سروسامان بگیرند. این وطن آنها خواهد بود و قومهای بتپرست دیگر مثل سابق که قوم من تازه وارد این سرزمین شده بود، بر آنها ظلم نخواهند کرد. تو را از شر تمام دشمنانت حفظ خواهم کرد. این منم که خانهٔ تو را میسازم.
وقتی تو بمیری و به اجدادت ملحق شوی، من یکی از پسرانت را وارث تاج و تخت تو میسازم و حکومت او را استوار خواهم ساخت.
او همان کسی است که خانهای برای من میسازد. من سلطنت او را تا به ابد پایدار میکنم.
من پدر او و او پسر من خواهد بود و محبت من از او دور نخواهد شد، آن طور که از شائول دور شد.
تا به ابد او را بر خانۀ خود و پادشاهی خود خواهم گماشت و فرزندانش همیشه پادشاه خواهند بود.“»
پس ناتان نزد داوود بازگشت و آنچه را که يهوه فرموده بود به او بازگفت.
آنگاه داوود به خیمهٔ عبادت رفت و در آنجا نشسته، در حضور يهوه چنین دعا کرد: «ای يهوه، من کیستم و خاندان من چیست که مرا به این مقام رساندهای؟
به این هم اکتفا نکردی بلکه به نسل آیندهٔ من نیز وعدهها دادی. ای يهوه، تو مرا از همهٔ مردم سرافرازتر کردهای.
داوود دیگر چه بگوید که تو میدانی او نالایق است ولی با وجود این سرافرازش کردهای.
این خواست تو بود که به خاطر خدمتگزارت داوود این کارهای بزرگ را انجام دهی و وعدههای عظیم را نصیب خدمتگزارت گردانی.
يهوها، هرگز نشنیدهایم که اللهای مثل تو وجود داشته باشد! تو اللها بینظیری هستی!
در سراسر دنیا، کدام قوم است که مثل قوم تو، بنییسرال، چنین برکاتی یافته باشد؟ تو بنییسرال را رهانیدی تا از آنها برای خود قومی بسازی و نامت را جلال دهی. با معجزات عظیم، مصر را نابود کردی.
بنییسرال را تا به ابد قوم خود ساختی و تو ای يهوه، اللها ایشان شدی.
«ای يهوه باشد آنچه که دربارهٔ من و خاندانم وعده فرمودهای، به انجام رسد.
اسم تو تا به ابد ستوده شود و پایدار بماند و مردم بگویند: يهوه، اللها لشکرهای آسمان، اللها یسرال است. تو خاندان داوود را تا به ابد حفظ خواهی کرد.
ای يهوه من، تو به من وعده دادی که خاندانم تا به ابد بر قوم تو سلطنت کند. به همین سبب است که جرأت کردهام چنین دعایی در حضورت بنمایم.
ای يهوه تو براستی خدا هستی و تو این چیزهای خوب را به من وعده فرمودهای.
ای يهوه، بگذار این برکت همیشه از آن فرزندان من باشد زیرا وقتی تو برکت میدهی، برکت تو ابدی است.»
18
پس از چندی باز داوود به فلسطینیها حمله کرده، آنها را شکست داد و شهر جت و روستاهای اطراف آن را از دست ایشان گرفت. داوود همچنین موآبیها را شکست داد و آنها تابع داوود شده، به او باج و خراج میدادند.
در ضمن، داوود نیروهای هددعزر، پادشاه صوبه را در نزدیکی حمات در هم شکست، زیرا هددعزر میکوشید نواحی کنار رود فرات را به چنگ آورد.
در این جنگ داوود هزار ارابه، هفت هزار سرباز سواره و بیست هزار سرباز پیاده را به اسیری گرفت. او صد اسب برای ارابهها نگه داشت و رگ پای بقیهٔ اسبان را قطع کرد.
همچنین با بیست و دو هزار سرباز سوری که از دمشق برای کمک به هددعزر آمده بودند، جنگید و همهٔ آنها را کشت.
داوود در دمشق چندین قرارگاه مستقر ساخت و مردم سوریه تابع داوود شده، به او باج و خراج میپرداختند. به این ترتیب داوود هر جا میرفت، يهوه او را پیروزی میبخشید.
داوود سپرهای طلای سرداران هددعزر را برداشت و به یروشلیم برد.
در ضمن مقدار زیادی مفرغ از طبحت و کُن شهرهای هددعزر گرفته، آنها را نیز به یروشلیم برد. (بعدها سلیمان از این مفرغ برای ساختن لوازم خانهٔ خدا و حوض و ستونهای واقع در آن استفاده کرد.)
توعو، پادشاه حمات، وقتی شنید که داوود بر لشکر هددعزر پیروز شده است،
پسرش هدورام را فرستاد تا سلام وی را به او برساند و این پیروزی را به او تبریک بگوید، چون هددعزر و توعو با هم دشمن بودند. هدورام هدایایی از طلا و نقره و مفرغ به داوود داد.
داوود همهٔ این هدایا را با طلا و نقرهای که خود از ادومیها، موآبیها، عمونیها، فلسطینیها، عمالیقیها به غنیمت گرفته بود وقف يهوه کرد.
ابیشای (پسر صرویه) هجده هزار سرباز ادومی را در درهٔ نمک کشت.
او در سراسر ادوم، قرارگاههایی مستقر کرد و ادومیها تابع داوود شدند. داوود به هر طرف میرفت يهوه به او پیروزی میبخشید.
داوود با عدل و انصاف بر یسرال حکومت میکرد.
فرماندهٔ سپاه او یوآب (پسر صرویه) و وقایعنگار او یهوشافاط (پسر اخیلود) بود.
صادوق (پسر اخیطوب) و اخیملک (پسر اَبیّاتار) هر دو کاهن بودند و سرایا کاتب بود.
بنایهو (پسر یهویاداع) فرماندهٔ گارد سلطنتی داوود بود. پسران داوود مشاوران دربار بودند.
19
پس از چندی ناحاش، پادشاه عمون مرد و پسرش بر تخت او نشست.
داوود پادشاه پیش خود فکر کرد: «باید رسم دوستی را با حانون، پسر ناحاش بجا آورم، چون پدرش دوست باوفای من بود.» پس داوود نمایندگانی به دربار حانون فرستاد تا به او تسلیت بگویند. ولی وقتی نمایندگان به عمون رسیدند،
بزرگان عمون به حانون گفتند: «این اشخاص به احترام پدرت به اینجا نیامدهاند، بلکه داوود آنها را فرستاده است تا پیش از حمله به ما، شهرها را جاسوسی کنند.»
از این رو، حانون فرستادههای داوود را گرفته، ریششان را تراشید، لباسشان را از پشت پاره کرد و ایشان را نیمه برهنه به کشورشان برگردانید.
نمایندگان داوود خجالت میکشیدند با این وضع به وطن مراجعت کنند. داوود چون این خبر را شنید، دستور داد آنها در شهر اریحا بمانند تا ریششان بلند شود.
مردم عمون وقتی فهمیدند با این کار، داوود را دشمن خود کردهاند، سی و چهار تن نقره فرستادند تا از معکه و صوبه، واقع در سوریه، ارابهها و سواره نظام اجیر کنند.
با این پول سی و دو هزار ارابه و خود پادشاه معکه و تمام سپاه او را اجیر کردند. این نیروها در میدبا اردو زدند و سربازان حانون پادشاه هم که از شهرهای عمون جمع شده بودند، در آنجا به ایشان پیوستند.
وقتی داوود از این موضوع باخبر شد، یوآب و تمام سپاه یسرال را به مقابله با آنها فرستاد.
عمونیها از دروازههای شهر خود دفاع میکردند و نیروهای اجیر شده در صحرا مستقر شده بودند.
وقتی یوآب دید که باید در دو جبهه بجنگد، گروهی از بهترین رزمندگان خود را انتخاب کرده، فرماندهی آنها را به عهده گرفت تا به جنگ سربازان سوری برود.
بقیهٔ سربازان را نیز به برادرش ابیشای سپرد تا به عمونیها که از شهر دفاع میکردند، حمله کند.
یوآب به برادرش گفت: «اگر از عهدهٔ سربازان سوری برنیامدم به کمک من بیا، و اگر تو از عهدهٔ عمونیها برنیامدی، من به کمک تو میآیم.
شجاع باش! اگر واقعاً میخواهیم قوم خود و شهرهای اللها خود را نجات دهیم، امروز باید مردانه بجنگیم. هر چه خواست يهوه باشد، انجام میشود.»
وقتی یوآب و سربازانش حمله کردند، سوریها پا به فرار گذاشتند.
عمونیها نیز وقتی دیدند مزدوران سوری فرار میکنند، آنها هم گریختند و تا داخل شهر عقبنشینی نمودند. سپس یوآب به یروشلیم مراجعت کرد.
سوریها وقتی دیدند نمیتوانند در مقابل یسرالیها مقاومت کنند، سربازان سوری شرق رود فرات را نیز به کمک طلبیدند. فرماندهی این نیروها به عهدهٔ شوبک فرماندهٔ سپاه هددعزر بود.
داوود چون این را شنید، همهٔ سربازان یسرالی را جمع کرده، از رود اردن گذشت و با نیروهای سوری وارد جنگ شد.
ولی سوریها باز هم گریختند و داوود و سربازانش هفت هزار ارابه سوار و چهل هزار پیاده سوری را کشتند. شوبک نیز در این جنگ کشته شد.
وقتی پادشاهان مزدور هددعزر دیدند که سربازان سوری شکست خوردهاند، با داوود صلح نموده، به خدمت او درآمدند. از آن پس دیگر سوریها به عمونیها کمک نکردند.
20
سال بعد در فصل بهار، فصلی که پادشاهان معمولاً درگیر جنگ هستند یوآب سپاه یسرال را بسیج کرد و به شهرهای عمونیها حمله برد، اما داوود پادشاه در یروشلیم ماند. یوآب شهر ربه را محاصره نموده، آن را گرفت و ویران کرد.
وقتی داوود به میدان جنگ آمد، تاج گرانبهای پادشاه عمونی را از سر او برداشت و بر سر خود گذاشت. این تاج حدود سی و پنج کیلو وزن داشت و از طلا و جواهرات قیمتی ساخته شده بود. داوود غنیمت زیادی از شهر ربه گرفت و با خود برد.
داوود، مردم آن شهر را اسیر کرده، اره و تیشه و تبر به دستشان داد و آنها را به کارهای سخت گماشت. او با اهالی شهرهای دیگر عمون نیز همینطور عمل کرد. سپس داوود و لشکر او به یروشلیم بازگشتند.
پس از مدتی باز جنگی با فلسطینیها در جازر درگرفت. سبکای حوشاتی، سفای را که یک غول فلسطینی بود، کشت و فلسطینیها تسلیم شدند.
در طی جنگ دیگری با فلسطینیها، الحانان (پسر یاعیر)، لحمی را که برادر جلیات جتی بود و نیزهای به کلفتی چوب نساجها داشت، کشت.
یک بار هم وقتی فلسطینیها در جت با یسرالیها میجنگیدند، یک غول فلسطینی که در هر دست و پایش شش انگشت داشت، نیروهای یسرالی را به ستوه آورد. آنگاه یوناتان، برادرزادهٔ داوود که پسر شمعا بود، او را کشت.
این سه مرد که به دست داوود و سربازان او کشته شدند، از نسل غولپیکران جت بودند.
21
شیطان خواست یسرال را دچار مصیبت نماید، پس داوود را اغوا کرد تا یسرال را سرشماری کند.
داوود به یوآب و سایر رهبران یسرال چنین دستور داد: «به سراسر یسرال، از دان تا بئرشبع، بروید و مردان جنگی را سرشماری کنید و نتیجه را به من گزارش دهید.»
یوآب جواب داد: « يهوه لشکر خود را صد برابر افزایش دهد. همهٔ این سربازان مال پادشاه هستند، پس چرا آقایم میخواهد دست به سرشماری بزند و یسرال را گناهکار سازد؟»
اما پادشاه نظرش را عوض نکرد. پس یوآب مطابق آن دستور، سراسر خاک یسرال را زیر پا گذاشت و پس از سرشماری به یروشلیم بازگشت.
او گزارش کار را تقدیم داوود کرد. تعداد مردان جنگی در تمام یسرال یک میلیون و صد هزار نفر بود که از این عده چهارصد و هفتاد هزار نفر از یهوده بودند.
ولی یوآب از قبیلههای لاوی و بنیامین سرشماری نکرد، زیرا با دستور پادشاه مخالف بود.
این کار داوود در نظر خدا گناه محسوب میشد، پس او یسرال را به سبب آن تنبیه نمود.
آنگاه داوود به خدا عرض کرد: «با این کاری که کردم گناه بزرگی مرتکب شدم. التماس میکنم این حماقت مرا ببخش.»
يهوه به جاد، نبی داوود فرمود:
«برو و به داوود بگو که من سه چیز پیش او میگذارم و او میتواند یکی را انتخاب کند.»
جاد پیش داوود آمد و پیغام يهوه را به او رسانده، گفت: «بین این سه، یکی را انتخاب کن:
سه سال قحطی، یا سه ماه فرار از دست دشمن، یا سه روز مرض مهلک و کشتار بهوسیلۀ فرشتهٔ يهوه. در این باره فکر کن و به من بگو که به خدا چه جوابی بدهم.»
داوود جواب داد: «در تنگنا هستم. بهتر است به دست يهوه بیفتم تا به دست انسان، زیرا رحمت يهوه بسیار عظیم است.»
پس يهوه مرض مهلکی بر یسرال فرستاد و هفتاد هزار نفر مردند.
سپس فرشتهای فرستاد تا یروشلیم را نابود کند. اما يهوه از این کار متأسف شد و به فرشتهٔ مرگ چنین دستور داد: «کافی است! دست نگه دار!» در این هنگام فرشتهٔ يهوه در زمین خرمنکوبی شخصی به نام ارونهٔ یبوسی ایستاده بود.
داوود فرشتهٔ يهوه را دید که بین زمین و آسمان ایستاده و شمشیرش را به طرف یروشلیم دراز کرده است. پس داوود و بزرگان یروشلیم پلاس پوشیدند و در حضور يهوه به خاک افتادند.
داوود به خدا گفت: «من مقصر و گناهکار هستم، زیرا من بودم که دستور سرشماری دادم. اما این مردم بیچاره چه کردهاند؟ ای يهوه، من و خاندان مرا مجازات کن ولی قوم خود را از بین نبر.»
فرشتهٔ يهوه به جاد دستور داد به داوود بگوید که در زمین خرمنکوبی ارونهٔ یبوسی، مذبحی برای يهوه بسازد.
پس داوود رفت تا به دستور يهوه عمل کند.
ارونه که مشغول کوبیدن خرمن گندم بود وقتی روی خود را برگرداند فرشتهٔ يهوه را دید. چهار پسر او از ترس دویدند و خود را پنهان کردند.
ارونه، داوود پادشاه را دید که به طرف او میآید. پس فوری دست از کوبیدن خرمن کشید و در حضور پادشاه به خاک افتاد.
داوود به ارونه گفت: «زمین خرمنکوبی خود را به من بفروش؛ قیمت آن هر چه باشد به تو میدهم. میخواهم در اینجا برای يهوه مذبحی بسازم تا این بلا رفع شود.»
ارونه به پادشاه گفت: «آن را پیشکش میکنم. همه چیز در اختیار شماست گاو برای قربانی، خرمنکوب برای روشن کردن آتش قربانی و گندم برای هدیهٔ آردی. همه را به پادشاه تقدیم میکنم.»
داوودِ پادشاه جواب داد: «نه، من تمام قیمت آن را میپردازم، چون نمیتوانم مال تو را بگیرم و به يهوه هدیه کنم. نمیخواهم چیزی که برای من مفت تمام شده، به حضور يهوه تقدیم کنم.»
پس داوود ششصد مثقال طلا به ارونه پرداخت،
و در آنجا برای يهوه یک مذبح ساخت و روی آن قربانیهای سوختنی و سلامتی تقدیم کرد. سپس نزد يهوه دعا کرد و يهوه هم با فرستادن آتش از آسمان و سوزانیدن قربانیهای روی مذبح، او را مستجاب فرمود.
آنگاه يهوه به فرشته دستور داد که شمشیرش را غلاف کند.
داوود چون دید که يهوه جواب دعایش را داده است، در آنجا قربانی به او تقدیم کرد.
در آن هنگام خیمهٔ عبادت که موسی در بیابان آن را درست کرده بود، و نیز مذبح، در بالای تپه جبعون قرار داشت،
ولی داوود نمیتوانست برای دعا به آنجا برود، زیرا از شمشیر فرشتهٔ يهوه میترسید.
22
سپس داوود در کنار مذبحی که ساخته بود، ایستاد و گفت: «این همان جایی است که باید خانهٔ یهوه خدا بنا شود و این مذبح برای قربانیهای قوم یسرال خواهد بود.»
داوود تمام ساکنان غیریهودی یسرال را برای ساختن خانهٔ خدا به کار گرفت. از بین آنها افرادی را برای تراشیدن سنگ تعیین کرد.
او مقدار زیادی آهن تهیه کرد تا از آن میخ و گیره برای دروازهها درست کنند. او همچنین به قدری مفرغ تهیه کرد که نمیشد آن را وزن نمود!
مردان صور و صیدون نیز تعداد بیشماری الوار سرو برای داوود آوردند.
داوود گفت: «پسرم سلیمان، جوان و کمتجربه است و خانهٔ يهوه باید پرشکوه و در دنیا معروف و بینظیر باشد. بنابراین، من از حالا برای بنای آن تدارک میبینم.» پس داوود پیش از وفاتش، مصالح ساختمانی زیادی را فراهم ساخت
و به پسر خود سلیمان سفارش کرد خانهای برای يهوه، اللها یسرال بنا کند.
داوود به سلیمان گفت: «ای پسرم، من خودم میخواستم خانهای برای نام یهوه، اللها خود بسازم،
اما يهوه به من فرمود: تو خونهای بسیار ریختهای و جنگهای بزرگ کردهای، پس نمیتوانی خانهای برای نام من بسازی، زیرا دستت به خون انسانهای زیادی آلوده شده است.
ولی او به من وعده داده، فرمود: پسری به تو میدهم که مردی صلحجو خواهد بود و من شر تمام دشمنان را از سر او کم خواهم کرد. نام او سلیمان یعنی ”صلح“ خواهد بود. در طی سلطنت او به قوم یسرال صلح و آرامش خواهم بخشید.
او خانهای برای من بنا خواهد کرد. او پسر من و من پدر او خواهم بود، و پسران و نسل او را تا به ابد بر تخت سلطنت یسرال خواهم نشاند.
«پس حال ای پسرم، يهوه همراه تو باشد و تو را کامیاب سازد تا همانطور که فرموده است بتوانی خانهٔ يهوه، اللهات را بسازی.
يهوه به تو بصیرت و حکمت عطا کند تا وقتی پادشاه یسرال میشوی تمام قوانین و دستورهای او را بجا آوری.
چون اگر مطیع دستورها و احکام يهوه که توسط موسی به بنییسرال داده است باشی، او تو را موفق میگرداند. پس قوی و دلیر باش، و ترس و واهمه را از خود دور کن!
«من با تلاش زیاد سه هزار و چهارصد تن طلا و سی و چهار هزار تن نقره جمعآوری کردهام، و این علاوه بر آهن و مفرغ بیحساب، الوار و سنگی است که برای خانهٔ يهوه آماده ساختهام. تو نیز باید به این مقدار اضافه کنی.
تو سنگتراشها و بنّاها و نجّارها و صنعتگران ماهر بسیار برای انجام هر نوع کاری در خدمت خود داری.
ایشان در زرگری و نقرهسازی و فلزکاری مهارت بسیار دارند. پس کار را شروع کن. يهوه با تو باشد!»
سپس داوود به تمام بزرگان یسرال دستور داد که پسرش را در انجام این کار کمک کنند.
داوود به آنان گفت: « يهوه، اللها شما با شماست. او از هر طرف به شما صلح و آرامش بخشیده، زیرا من به یاری يهوه دشمنان این سرزمین را شکست دادم و آنها الان مطیع شما و يهوه هستند.
پس با تمام نیروی خود يهوه، اللها خویش را اطاعت کنید. دست به کار شوید و خانهٔ يهوه را بسازید تا بتوانید صندوق عهد و سایر اشیاء مقدّس را به خانهٔ يهوه بیاورید!»
23
وقتی داوود پیر و سالخورده شد پسرش سلیمان را بر تخت سلطنت یسرال نشاند.
داوود تمام رهبران یسرال و کاهنان و لاویان را جمع کرد.
سپس دستور داد که از لاویان سرشماری به عمل آید. تعداد کل مردان لاوی سی ساله و بالاتر، سی و هشت هزار نفر بود.
داوود فرمان داد که بیست و چهار هزار نفر از آنها بر کار ساختمان خانهٔ يهوه نظارت کنند، شش هزار نفر قاضی و مأمور اجرا باشند،
چهار هزار نفر نگهبان خانهٔ خدا و چهار هزار نفر دیگر با آلات موسیقی که او تهیه کرده بود يهوه را ستایش کنند.
سپس داوود آنها را برحسب طایفههای لاوی، به سه دسته تقسیم کرد: جرشون، قهات و مراری.
دستهٔ جرشون از دو گروه به نامهای پسرانش لعدان و شمعی تشکیل شده بود.
این دو گروه نیز از شش گروه دیگر تشکیل شده بودند که به نام پسران لعدان و شمعی خوانده میشدند. اسامی پسران لعدان یحیئیل، زیتام و یوال بود. ایشان رهبران خاندان لعدان بودند. اسامی پسران شمعی شلومیت، حزیئیل و هاران بود.
خاندانهای شمعی به اسم یحت، زینا، یعوش و بریعه (چهار پسر شمعی) نامیده میشدند.
یحت بزرگتر از همه بود و بعد زینا. اما یعوش و بریعه با هم یک خاندان را تشکیل میدادند، چون هیچکدام پسران زیادی نداشتند.
دستهٔ قهات از چهار گروه به نامهای پسرانش عمرام، یصهار، حبرون و عزیئیل تشکیل شده بود.
عمرام پدر موسی و هارون بود. هارون و نسل او برای خدمت مقدّس تقدیم قربانی و هدایای بنییسرال به حضور يهوه انتخاب شدند تا پیوسته يهوه را خدمت کنند و بنییسرال را به نام يهوه برکت دهند.
جرشوم و العازار پسران موسی، مرد خدا نیز جزو قبیلهٔ لاوی بودند.
بین پسران جرشوم، شبوئیل رهبر بود.
العازار فقط یک پسر داشت به نام رحبیا. رحبیا رهبر خاندان خود بود و فرزندان بسیار داشت.
از پسران یصهار، شلومیت رهبر خاندان بود.
پسران حبرون عبارت بودند از: یریا، امریا، یحزیئیل و یقمعام.
پسران عزیئیل، میکا و یشیا بودند.
مراری دو پسر داشت به نامهای محلی و موشی. العازار و قیس پسران محلی بودند.
وقتی العازار مرد پسری نداشت. دخترانش با پسر عموهای خود، یعنی پسران قیس ازدواج کردند.
موشی هم سه پسر داشت: محلی، عادر و یریموت.
هنگام سرشماری، تمام مردان لاوی که بیست ساله یا بالاتر بودند، جزو این طوایف و خاندانها اسمنویسی شدند و همه برای خدمت در خانهٔ يهوه تعیین گردیدند.
داوود گفت: « يهوه، اللها یسرال به ما صلح و آرامش بخشیده و برای همیشه در یروشلیم ساکن شده است.
پس دیگر لزومی ندارد لاویان خیمهٔ عبادت و لوازم آن را از مکانی به مکان دیگر حمل کنند.»
به این ترتیب طبق آخرین دستور داوود تمام مردان قبیلهٔ لاوی بیست ساله و بالاتر، سرشماری شدند.
وظیفهٔ لاویان این بود که در خدمت خانهٔ يهوه کاهنان را که از نسل هارون بودند، کمک کنند. نگهداری حیاط و اتاقهای خانهٔ خدا و نیز طهارت اشیاء مقدّس نیز به عهدهٔ ایشان بود.
تهیهٔ نان حضور، آرد برای هدیهٔ آردی، نانهای فطیر، پختن و آغشته کردن هدایا به روغن زیتون و وزن کردن هدایا نیز جزو وظایف لاویان بود.
ایشان هر روز صبح و عصر در حضور يهوه میایستادند و با سرود او را ستایش میکردند.
همین کار را هنگام تقدیم قربانیهای سوختنی به يهوه در روز شَبّات و ماه نو و جشنهای سالیانه انجام میدادند. لاویان موظف بودند به تعداد مناسب و به طریق تعیین شده به طور مرتب خدمت کنند.
ایشان از خیمهٔ ملاقات و خانهٔ يهوه مواظبت مینمودند و کاهنان را که از نسل هارون بودند، کمک میکردند.
24
کاهنان که از نسل هارون بودند در دو گروه به نامهای العازار و ایتامار (پسران هارون) خدمت میکردند. ناداب و ابیهو هم پسران هارون بودند، ولی قبل از پدر خود مردند و پسری نداشتند. پس فقط العازار و ایتامار باقی ماندند تا خدمت کاهنی را ادامه بدهند.
داوود با نظر صادوق (نمایندهٔ طایفهٔ العازار) و اخیملک (نمایندهٔ طایفهٔ ایتامار)، نسل هارون را برحسب وظایف ایشان به چند گروه تقسیم کرد.
نسل العازار شانزده گروه بودند و نسل ایتامار هشت گروه، زیرا تعداد مردان رهبر در نسل العازار بیشتر بود.
هم در نسل العازار و هم در نسل ایتامار مقامات بلند پایهٔ روحانی بودند؛ بنابراین برای اینکه تبعیض پیش نیاید، قرار شد به قید قرعه وظایف هر گروه تعیین شود.
نسل العازار و ایتامار به نوبه قرعه کشیدند. سپس شمعیهوی لاوی، پسر نتنئیل، که کاتب بود در حضور پادشاه، صادوق کاهن، اخیملک پسر اَبیّاتار، و سران کاهنان و لاویان اسامی و وظایف ایشان را نوشت.
بیست و چهار گروه به حکم قرعه به ترتیب زیر تعیین شدند: ۱ یهویاریب؛ ۲ یدعیا؛ ۳ حاریم؛ ۴ سعوریم؛ ۵ ملکیه؛ ۶ میامین؛ ۷ هقوص؛ ۸ ابیا؛ ۹ یشوع؛ ۱۰ شکنیا؛ ۱۱ الیاشیب؛ ۱۲ یاقیم؛ ۱۳ حفه؛ ۱۴ یشبآب؛ ۱۵ بلجه؛ ۱۶ امیر؛ ۱۷ حیزیر؛ ۱۸ هفصیص؛ ۱۹ فتحیا؛ ۲۰ یحزقیئیل؛ ۲۱ یاکین؛ ۲۲ جامول؛ ۲۳ دلایا؛ ۲۴ معزیهو.
هر یک از این گروهها وظایف خانهٔ يهوه را که در ابتدا يهوه بهوسیلۀ جد آنها هارون تعیین فرموده بود، انجام میدادند.
از بقیهٔ نسل لاوی اینها رئیس خاندان بودند: از نسل عمرام، شبوئیل؛ از نسل شبوئیل، یحدیا؛
از نسل رحبیا، یشیا؛
از نسل یصهار، شلوموت؛ از نسل شلوموت، یحت.
پسران حبرون عبارت بودند از: یریا، امریا، یحزیئیل و یقمعام.
از نسل عزیئیل، میکا؛ از نسل میکا، شامیر؛ از نسل یشیا (برادر میکا)، زکریه.
از نسل مراری، محلی و موشی و یعزیهو؛ از نسل یعزیهو، بنو و شوهم و زکور و عبری؛
از نسل محلی، العازار (که پسری نداشت)
و قیس؛ از نسل قیس، یرحمئیل؛
از نسل موشی، محلی و عادر و یریموت. این افراد از خاندانهای لاوی بودند.
وظایف آنها هم مثل فرزندان هارون بدون در نظر گرفتن سن و مقامشان به قید قرعه تعیین گردید. این عمل در حضور داوود پادشاه، صادوق، اخیملک، و رهبران کاهنان و لاویان انجام شد.
25
داوود پادشاه و رهبران قوم اشخاصی را از خاندان آساف و هیمان و یِدوتون انتخاب کردند تا به همراهی بربط و عود و سنج پیامهای خدا را اعلان کنند. اسامی آنها و نوع خدمتشان به شرح زیر است:
زکور، یوسف، نتنیه و اشرئیله (پسران آساف) که تحت سرپرستی آساف بودند. آساف به دستور پادشاه، پیام يهوه را اعلان میکرد؛
جدلیهو، صری، یشعیهو، حشبیا و مَتّیتیا (پسران یِدوتون) که به سرپرستی پدرشان و با نوای چنگ پیام يهوه را اعلان میکردند و او را با سرود ستایش مینمودند؛
هیمان: بقیهو، متنیا، عزیئیل، شبوئیل، یریموت، حننیهو، حنانی، الیاته، جدلتی، روممتی عزر، یشبقاشه، ملوتی، هوتیر و محزیوت (پسران هیمان).
خدا این چهارده پسر را به هیمان که نبی مخصوص پادشاه بود، بخشیده بود تا طبق وعدهاش به هیمان به او عزت و قدرت داده باشد. هیمان سه دختر نیز داشت.
تمام این مردان به سرپرستی پدرانشان در خانهٔ يهوه سنج و عود و بربط مینواختند و به این ترتیب خدا را خدمت میکردند. آساف و یِدوتون و هیمان مستقیما از پادشاه دستور میگرفتند.
تمام این افراد و لاویانی که با ایشان همکاری میکردند برای سراییدن در وصف يهوه تربیت شده و در نواختن سازها ماهر بودند. تعداد کل گروه آنها ۲۸۸ نفر بود.
وظایف مخصوص سرایندگان، بدون در نظر گرفتن سن و تجربه، به قید قرعه تعیین شد.
قرعهٔ اول به نام یوسف از خاندان آساف افتاد. دوم: جدلیهو و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر؛ سوم: زکور و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر؛ چهارم: یصری و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ پنجم: نتنیهو و پسران و برادران وی، ۱۲ نفر؛ ششم: بقیهو و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ هفتم: یشرئیله و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر؛ هشتم: یشعیهو و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ نهم: متنیا و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر؛ دهم: شمعی و پسران و برادران وی، ۱۲ نفر؛ یازدهم: عزیئیل و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ دوازدهم: حشبیا و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ سیزدهم: شبوئیل و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر؛ چهاردهم: مَتّیتیا و پسران و برادران وی، ۱۲ نفر؛ پانزدهم: یریموت و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ شانزدهم: حننیا و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ هفدهم: یشبقاشه و پسران و برادران وی، ۱۲ نفر؛ هجدهم: حنانی و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر؛ نوزدهم: ملوتی و پسران و برادران وی، ۱۲ نفر؛ بیستم: ایلیاته و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ بیست و یکم: هوتیر و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر؛ بیست و دوم: جدلتی و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ بیست و سوم، محزیوت و پسران و برادران او، ۱۲ نفر؛ بیست و چهارم، روممتی عزر و پسران و برادرانش، ۱۲ نفر.
26
از طایفهٔ قورح افرادی که برای نگهبانی دروازههای معبد تعیین شدند، اینها بودند: مشلمیا پسر قوری از خاندان آساف، و هفت پسر او که به ترتیب سن عبارت بودند از: زکریه، یدیعیئیل، زبدیا، یتنیئیل، عیلام، یهوحانان و الیهوعینای.
هشت پسر عوبید ادوم که به ترتیب سن عبارت بودند از: شمعیهو، یهوزاباد، یوآخ، ساکار، نتنئیل، عمیئیل، یساکار و فعلتای. این هشت پسر نشانهٔ برکت خدا به عوبید ادوم بودند.
پسران شمعیهو همه مردانی توانا و در میان طایفهٔ خود معروف بودند. اسامی ایشان، عتنی، رفائیل، عوبید و الزاباد بود. برادران او الیهو و سمکیهو هم مردانی توانا بودند.
همهٔ افراد خاندان عوبید ادوم مردانی توانا و واجد شرایط برای این کار بودند.
هجده پسر و برادر مشلمیا هم مردانی قابل بشمار میآمدند.
از طایفهٔ مراری نیز حوسه با پسرانش به نگهبانی خانۀ خدا تعیین شدند. پسران حوسه عبارت بودند از: شمری (هر چند او پسر ارشد نبود اما پدرش او را رهبر سایر پسران خود کرد)،
حلقیا، طبلیا و زکریه. خاندان حوسه جمعاً سیزده نفر بودند.
نگهبانان خانهٔ يهوه برحسب خاندان خود به گروهها تقسیم شدند تا مثل سایر لاویان در خانهٔ يهوه خدمت کنند.
تمام خاندانها، بدون توجه به بزرگی یا کوچکیشان، قرعه کشیدند تا مشخص شود هر یک از آنها کدام یک از دروازهها را باید نگهبانی کنند.
نگهبانی دروازهٔ شرقی به اسم مشلمیا، نگهبانی دروازهٔ شمالی به نام پسرش زکریه که مشاور دانایی بود،
و نگهبانی دروازهٔ جنوبی به اسم عوبید ادوم درآمد. پسران عوبید ادوم از انبارها مواظبت میکردند.
نگهبانی دروازهٔ غربی و دروازه شلکت (که به جادهٔ سربالایی باز میشد)، به نام شفیم و حوسه درآمد. وظیفهٔ نگهبانی به نوبت تعیین میشد.
هر روز شش نفر در دروازهٔ شرقی، چهار نفر در دروازهٔ شمالی، چهار نفر در دروازهٔ جنوبی، و چهار نفر در انبارها (دو نفر در هر انبار) نگهبانی میدادند.
هر روز برای نگهبانی دروازهٔ غربی شش نفر تعیین میشدند، یعنی چهار نفر برای جاده و دو نفر برای خود دروازه.
نگهبانان خانهٔ خدا از طایفههای قورح و مراری انتخاب شدند.
بقیهٔ لاویان به رهبری اخیا مسئول نگهداری خزانهٔ خانهٔ خدا و انبار هدایای وقفی بودند.
زیتام و یوال، پسران یحیئیل نیز که از رهبران خاندان لادان و از طایفۀ جرشون بودند از مسئولین خزانهٔ خانۀ يهوه بشمار میآمدند.
از طایفهٔ عمرام، یصهار، حبرون و عزیئیل نیز مسئولینی تعیین شدند.
شبوئیل، از طایفهٔ جرشوم پسر موسی، ناظر خزانه بود.
یکی از خویشاوندان او شلومیت بود. (شلومیت پسر زکری، زکری پسر یورام، یورام پسر یشعیهو، یشعیهو پسر رحبیا، رحبیا پسر العازار و العازار برادر جرشوم بود.)
شلومیت و برادرانش تعیین شدند تا از خزانه مراقبت نمایند. در این خزانه هدایایی نگهداری میشد که داوود پادشاه و سایر رهبران یعنی رؤسای طوایف و خاندانها و نیز فرماندهان سپاه وقف کرده بودند.
این اشخاص قسمتی از آنچه را در جنگ به غنیمت میگرفتند وقف میکردند تا صرف هزینههای خانهٔ يهوه شود.
شلومیت و برادرانش در ضمن مسئول نگهداری هدایایی بودند که بهوسیلۀ سموئیل نبی، شائول پسر قیس، ابنیر پسر نیر، یوآب پسر صرویه، و دیگران وقف شده بود.
کننیا و پسرانش که از طایفهٔ یصهار بودند، وظایفی در خارج از خانۀ خدا به عهده داشتند. آنها از مسئولین و مقامات قضایی بودند.
از طایفهٔ حبرون حشبیا و هزار و هفتصد نفر از خویشاوندانش که همه افرادی کاردان بودند، تعیین شدند تا در آن قسمت از خاک یسرال که در غرب رود اردن بود مسئول امور مذهبی و مملکتی باشند.
یریا سرپرست تمام طایفهٔ حبرون بود. در سال چهلم سلطنت داوود پادشاه، در نسب نامههای طایفۀ حبرون بررسی به عمل آمد و معلوم شد افراد کاردان این طایفه در یعزیز جلعاد میباشند.
پس داوود پادشاه دو هزار و هفتصد نفر از خویشاوندان یریا را که افرادی کاردان و از رؤسای خاندان بودند، انتخاب نمود تا مسئول امور مذهبی و مملکتی ناحیهٔ شرق رود اردن که قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیله منسی در آنجا بودند، باشند.
27
سپاه یسرال از افراد و رؤسای خاندانها و طایفهها و بزرگان تشکیل یافته بود و شامل دوازده سپاه میشد. هر سپاه که متشکل از ۲۴٬۰۰۰ نفر بود، به نوبت، سالی یک ماه به خدمت فرا خوانده میشد. فرماندهان این سپاهیان، به ترتیب ماه خدمت، عبارت بودند از:
ماه اول: یشبعام، پسر زبدیئیل، از طایفهٔ فارص؛
ماه دوم: دودای اخوخی (معاون او مقلوت نام داشت)؛
ماه سوم: بنایهو، پسر یهویاداع کاهن اعظم (بنایهو همان کسی است که فرماندهٔ سی سردار داوود بود؛ پسرش عمیزاباد از فرماندهان سپاه او بود)؛
ماه چهارم: عسائیل، برادر یوآب (بعد از او پسرش زبدیا جای او را گرفت)؛
ماه پنجم: شمهوت یزراحی؛
ماه ششم: عیرا، پسر عقیش تقوعی؛
ماه هفتم: حالص فلونی از قبیلهٔ افرایم؛
ماه هشتم: سبکای حوشاتی از طایفۀ زارح؛
ماه نهم: ابیعزر عناتوتی از قبیلهٔ بنیامین؛
ماه دهم: مهرای نطوفاتی از طایفۀ زارح؛
ماه یازدهم: بنایهو فرعاتونی از قبیلهٔ افرایم؛
ماه دوازدهم: خلدای نطوفاتی از نسل عتنیئیل.
رؤسای قبیلههای یسرال به شرح زیر بودند: العازار پسر زکری، رئیس قبیلهٔ رئوبین؛ شفطیا پسر معکه، رئیس قبیلهٔ شمعون؛ حشبیا پسر قموئیل، رئیس قبیلهٔ لاوی؛ صادوق، رئیس خاندان هارون؛ الیهو برادر داوود پادشاه، رئیس قبیلهٔ یهوده؛ عمری پسر میکائیل، رئیس قبیلهٔ یساکار؛ یشمعیهو پسر عوبدیهو، رئیس قبیلهٔ زبولون؛ یریموت پسر عزریئیل، رئیس قبیلهٔ نفتالی؛ هوشع پسر عزریهو، رئیس قبیلهٔ افرایم؛ یوال پسر فدایا، رئیس نصف قبیلهٔ منسی؛ یدو پسر زکریه، رئیس نصف دیگر قبیلهٔ منسی در جلعاد؛ یعسیئیل پسر ابنیر، رئیس قبیله بنیامین؛ عزرئیل پسر یروحام، رئیس قبیلهٔ دان.
داوود هنگام سرشماری، جوانان بیست سال یا کمتر را به حساب نیاورد، زیرا يهوه وعده داده بود که جمعیت یسرال را مثل ستارگان آسمان بیشمار گرداند.
یوآب سرشماری را شروع کرد ولی آن را تمام نکرد، چون خشم يهوه بر یسرال افروخته شد. لذا آمار نهایی در سالنامهٔ داوود پادشاه ثبت نشد.
عزموت پسر عدیئیل سرپرست انبارهای سلطنتی و یوناتان پسر عزیهو سرپرست انبارهای شهرها و روستاها و قلعهها بود.
عزری پسر کلوب، سرپرست کارگرانی بود که در املاک پادشاه کار میکردند.
شمعی راماتی بر باغهای انگور پادشاه نظارت میکرد. زبدی شفماتی مسئول تهیهٔ شراب و انبار کردن آن بود.
بعل حانان جدیری مسئول باغهای زیتون و درختان افراغ در دشتهای هم مرز کشور فلسطین بود. یهوآش متصدی ذخیرهٔ روغن زیتون بود.
شطرای شارونی در دشت شارون از رمهها نگهداری میکرد، و شافاط پسر عدلائی مسئول نگهداری رمههایی بود که در درهها میچریدند.
عوبیل اسماعیلی بر کار نگهداری شترها و یحدیای میرونوتی بر کار نگهداری الاغها نظارت میکردند.
یازیز مسئول نگهداری گلهها بود. تمام این مردان ناظران دارایی داوود پادشاه بودند.
یوناتان عموی داوود مشاوری دانا و عالم بود و یحیئیل، پسر حکمونی از پسران پادشاه مواظبت میکرد.
اخیتوفل مشاور پادشاه و حوشای ارکی دوست پادشاه بود.
پس از اخیتوفل، یهویاداع (پسر بنایهو) و اَبیّاتار به جای او مشاور شدند. فرماندهٔ سپاه یسرال یوآب بود.
28
داوود تمام مقامات مملکتی را به یروشلیم احضار کرد: رؤسای قبایل و طوایف، فرماندهان دوازده سپاه، مسئولان اموال و املاک و گلههای پادشاه، مقامات دربار و جنگاوران شجاع.
آنگاه داوود بر پا ایستاده، چنین گفت: «ای برادران من و ای قوم من! آرزو داشتم خانهای بسازم تا صندوق عهد يهوه در آن قرار گیرد، و اللها ما در آن منزل کند. من هر چه برای این بنا لازم بود، جمعآوری کردم
ولی خدا به من فرمود: تو خانهای برای من نخواهی ساخت، زیرا مردی جنگاور هستی و خون ریختهای.
«با وجود این، يهوه، اللها یسرال از میان تمام اعضای خانوادهٔ پدرم مرا انتخاب کرده است تا سر سلسلهای باشم که همیشه بر یسرال سلطنت خواهد نمود. خدا قبیلهٔ یهوده را برگزید و از قبیلهٔ یهوده، خانوادهٔ پدرم را و از میان پسران پدرم، مرا انتخاب کرد و بر تمام یسرال پادشاه ساخت.
حال از میان پسران زیادی که يهوه به من بخشیده است، سلیمان را انتخاب کرده است تا به جای من بر تخت بنشیند و بر قوم يهوه سلطنت کند.
يهوه به من فرموده است: خانهٔ مرا پسر تو سلیمان بنا میکند، چون او را انتخاب کردهام تا پسر من باشد و من پدر او.
اگر بعد از این نیز دستورها و قوانین مرا اطاعت کند، همانطور که تا به حال کرده است، سلطنت او را تا به ابد پایدار میسازم.
«پس الان در حضور اللها ما و در حضور جماعت او یسرال به همهٔ شما دستور میدهم که احکام يهوه، اللها خود را به دقت اجرا کنید تا این سرزمین حاصلخیز را از دست ندهید، بلکه آن را برای فرزندان خود به ارث بگذارید تا برای همیشه ملک آنها باشد.
«حال ای پسر من سلیمان، بکوش تا اللها اجداد خود را بشناسی و با تمام دل و جان او را بپرستی و خدمت کنی. يهوه تمام دلها را میبیند و هر فکری را میداند. اگر در جستجوی خدا باشی، او را خواهی یافت؛ ولی اگر از او برگردی تو را تا به ابد طرد خواهد کرد.
يهوه تو را برگزیده است تا عبادتگاه مقدّسش را بنا کنی. پس مواظب باش و با دلگرمی به این کار مشغول شو.»
آنگاه داوود نقشهٔ ساختمان خانهٔ خدا و طرح فضای اطراف آن را به سلیمان داد: انبارها، بالاخانهها، اتاقهای داخلی و قدسالاقداس برای تخت رحمت.
او همچنین نقشهٔ حیاط و اتاقهای دور تا دور آن، انبارهای خانهٔ خدا، و خزانهها برای نگهداری هدایای وقف شده را به سلیمان داد. تمام این نقشهها از طرف روح خدا به داوود الهام شده بود.
پادشاه دستورهای دیگری هم در مورد کار گروههای مختلف کاهنان و لاویان و نیز ساختن وسایل خانهٔ خدا به سلیمان داد.
داوود مقدار طلا و نقرهٔ لازم برای ساختن هر یک از وسایل خانهٔ خدا را وزن کرد و کنار گذاشت:
طلا و نقره برای ساختن چراغدانها و چراغها؛
طلا برای ساختن میزهای نان حضور و نقره برای میزهای نقرهای؛
طلای خالص برای ساختن چنگکها، کاسهها و پیالهها، و طلا و نقره برای ساختن جامها؛
طلای خالص برای مذبح بخور و برای ارابۀ يهوه یعنی مجسمهٔ دو کروبی که بالهایشان روی صندوق عهد يهوه گسترده بود.
داوود به سلیمان گفت: «جزئیات این نقشه از طرف يهوه به من داده شد و من همهٔ آنها را نوشتم.
حال قوی و دلیر باش و کار را شروع کن. ترس و واهمه را از خود دور کن زیرا يهوه، اللها من با توست و تو را تنها نمیگذارد تا بتوانی کار ساختن خانهٔ يهوه را تمام کنی.
گروههای کاهنان و لاویان آماده هستند در خانهٔ خدا خدمت کنند و صنعتگران ماهر مشتاقند تو را در هر کاری یاری دهند. تمام بنییسرال و رهبرانشان تحت فرمان تو میباشند.»
29
آنگاه داوود پادشاه رو به تمام آن گروه کرد و گفت: «پسرم سلیمان که خدا او را انتخاب کرده تا پادشاه آیندهٔ یسرال باشد، هنوز جوان و کمتجربه است و کاری که در پیش دارد، کار بزرگی است. عبادتگاهی که میخواهد بسازد، یک ساختمان معمولی نیست، بلکه خانهٔ يهوه است.
برای بنای خانهٔ اللها خود تا آنجا که توانستهام طلا و نقره، مفرغ و آهن، چوب و سنگ جزع، سنگهای گران قیمت دیگر و جواهرات با ارزش و سنگ مرمر جمع کردهام،
و چون دلبستگی به خانهٔ خدا دارم، تمام طلا و نقرهٔ خزانهٔ شخصی خود را برای بنای آن بخشیدهام. این علاوه بر آن مصالح ساختمانی است که قبلاً تدارک دیدهام.
این هدایای شخصی شامل صد تن طلای خالص و دویست و چهل تن نقرهٔ خالص برای روکش دیوارهای خانهٔ خدا
و تمام لوازمی است که به دست صنعتگران ساخته میشود. حال چه کسی حاضر است خود را با هر چه دارد در اختیار يهوه بگذارد؟»
آنگاه رؤسای قبایل و طوایف، فرماندهان سپاه و ناظران دارایی پادشاه، با اشتیاق ۱۷۰ تن طلا، ۳۴۰ تن نقره، ۶۱۰ تن مفرغ و ۳٬۴۰۰ تن آهن هدیه کردند.
کسانی هم که سنگهای قیمتی داشتند آنها را به خزانهٔ خانهٔ يهوه آورده، به یحیئیل (پسر جرشون) تحویل دادند.
تمام بنییسرال از اینکه چنین فرصتی برای ایشان پیش آمده بود تا با اشتیاق هدایایی تقدیم يهوه کنند، خوشحال بودند. داوود پادشاه نیز از این بابت بسیار شاد شد.
داوود در حضور آن گروه يهوه را ستایش کرده، گفت: «ای يهوه، اللها جد ما یعقوب، نام تو از ازل تا به ابد مورد ستایش باشد!
عظمت و قدرت، جلال و شکوه و بزرگی برازندهٔ توست. ای يهوه، هر چه در آسمان و زمین است مال توست. سلطنت از آن توست. تو بالاتر و برتر از همه هستی.
ثروت و افتخار از تو میآید؛ تو بر همه چیز حاکم هستی. قدرت و توانایی در دست تو است؛ این تو هستی که به انسان قدرت و بزرگی میبخشی.
ای اللها ما، از تو سپاسگزاریم و نام باشکوه تو را ستایش میکنیم.
«ولی من و قوم من چه هستیم که چنین افتخاری نصیب ما ساختهای که به تو چیزی بدهیم؟ هر چه داریم از تو داریم، و از مال تو به تو دادهایم.
ما در این دنیا مانند اجداد خود غریب و مهمانیم. عمر ما روی زمین مثل سایه، زودگذر است و دوامی ندارد.
ای يهوه، اللها ما، تمام این چیزهایی که به تو تقدیم کردهایم تا خانهای برای نام قدوس تو ساخته شود، از تو به ما رسیده و همه مال توست.
اللها من، میدانم که تو از قلب انسانها آگاهی و کسی را که به راستی عمل میکند، دوست داری. من تمام این کارها را از صمیم قلب انجام دادهام و شاهدم که قوم تو با شادی و اشتیاق هدایای خود را تقدیم کردهاند.
ای يهوه، ای اللها اجداد ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب، این اشتیاق را همیشه در دل قوم خود نگه دار و نگذار علاقهٔ خود را نسبت به تو از دست بدهند.
اشتیاقی در دل پسرم سلیمان به وجود آور تا از جان و دل تمام اوامر تو را نگاه دارد و بنای خانهٔ تو را که برایش تدارک دیدهام به اتمام برساند.»
سپس داوود به تمام بنییسرال گفت: « يهوه، اللها خود را ستایش کنید.» و تمام جماعت در حضور يهوه، اللها اجداد خود و پادشاه زانو زدند و يهوه را ستایش کردند.
روز بعد بنییسرال هزار گاو، هزار قوچ و هزار بره برای قربانی سوختنی و نیز هدایای نوشیدنی به يهوه تقدیم کردند. علاوه بر اینها، قربانیهای دیگری نیز به يهوه تقدیم نموده، گوشت آنها را بین تمام قوم تقسیم کردند.
آنها جشن گرفتند و با شادی فراوان در حضور يهوه خوردند و نوشیدند. بنییسرال بار دیگر پادشاهی سلیمان، پسر داوود را تأیید کردند و او را به عنوان پادشاه و صادوق را به عنوان کاهن تدهین نمودند.
به این ترتیب سلیمان به جای پدرش داوود بر تخت نشست تا بر قوم يهوه سلطنت کند.
مقامات و فرماندهان سپاه و نیز تمام پسران داوودِ پادشاه پشتیبانی خود را از سلیمان پادشاه اعلام داشتند.
يهوه، سلیمان را در نظر تمام قوم یسرال بسیار بزرگ ساخت و به او جلالی شاهانه بخشید، به طوری که به هیچ پادشاه یسرال قبل از او داده نشده بود.
داوود پسر یَسا مدت چهل سال پادشاه یسرال بود. از این چهل سال، هفت سال در حبرون سلطنت کرد و سی و سه سال در یروشلیم.
او در کمال پیری، زمانی که در اوج ثروت و افتخار بود، از دنیا رفت و سلیمان به جای او پادشاه شد.
شرح تمام رویدادهای دوران سلطنت داوود در کتب سه نبی، یعنی سموئیل، ناتان و جاد نوشته شده است.
این نوشتهها شرح سلطنت و قدرت او و پیشآمدهایی است که برای او و یسرال و سایر اقوام همسایه رخ داد.
2_chronicles
1
سلیمان، پسر داوود پادشاه بر تمام قلمرو یسرال مسلط شد زیرا يهوه، اللهاش با او بود و به او قدرت بسیار بخشیده بود.
او تمام فرماندهان سپاه، مقامات مملکتی و سایر رهبران یسرال را احضار کرد تا همراه او به جبعون بروند. در آنجا ایشان را به خیمهٔ ملاقات قدیمی که بهوسیلۀ موسی خدمتگزار يهوه بر پا شده بود، برد. موسی این خیمه را هنگامی ساخت که بنییسرال هنوز در بیابان سرگردان بودند.
(بعد داوود پادشاه، خیمهای دیگر در یروشلیم بر پا نمود و صندوق عهد يهوه را از قریت یعاریم به آنجا انتقال داد.)
مذبح مفرغین که بِصَلئیل (پسر اوری، نوهٔ حور) ساخته بود، هنوز جلوی خیمهٔ ملاقات قرار داشت. سلیمان و کسانی که دعوت شده بودند، جلوی مذبح جمع شده، يهوه را عبادت کردند و سلیمان برای يهوه هزار قربانی سوختنی تقدیم کرد.
آن شب خدا به سلیمان ظاهر شد و به او فرمود: «هر چه میخواهی از من درخواست کن تا به تو بدهم.»
سلیمان به خدا گفت: «تو به پدرم داوود بسیار محبت نشان دادی و حالا هم تاج و تخت او را به من بخشیدهای.
ای یهوه خدا، به وعدهای که به پدرم داوود دادی وفا کن، زیرا مرا بر قومی پادشاه ساختهای که چون غبارِ زمین بیشمارند.
به من حکمت و معرفت ببخش تا بتوانم این مردم را اداره کنم، زیرا کیست که بتواند این قوم عظیم تو را اداره کند؟»
يهوه فرمود: «حال که بزرگترین آرزوی تو این است، و تو خواهان ثروت و افتخار و طول عمر نبودی و مرگ دشمنانت را از من نخواستی، بلکه خواستی به تو حکمت و معرفت ببخشم تا قوم مرا رهبری و اداره کنی،
پس من هم، حکمت و معرفتی را که درخواست نمودی به تو میدهم. در ضمن چنان ثروت و افتخاری به تو میبخشم که هیچ پادشاهی تا به حال آن را نداشته و بعد از این نیز نخواهد داشت.»
بنابراین سلیمان از خیمهٔ ملاقات بالای تپهٔ جبعون به زیر آمد و به یروشلیم بازگشت تا بر قوم یسرال فرمانروایی کند.
سلیمان هزار و چهارصد ارابه و دوازده هزار اسب داشت که برخی را در یروشلیم و بقیه را در شهرهای دیگر نگه میداشت.
در روزگار سلیمان، نقره و طلا در یروشلیم مثل ریگ بیابان فراوان بود! و الوارهای گرانبهای سرو، مانند چوب معمولی مصرف میشد!
اسبهای سلیمان را از مصر و قیلیقیه میآوردند و تاجران سلیمان آنها را به قیمت معین میخریدند.
قیمت یک ارابهٔ مصری ششصد مثقال نقره و قیمت یک اسب، صد و پنجاه مثقال نقره بود. آنها همچنین اسبهای اضافی را به پادشاهان حیتی و سوری میفروختند.
2
سلیمان تصمیم گرفت خانهای برای عبادت يهوه و قصری برای خودش بسازد.
این کار احتیاج به هفتاد هزار کارگر، هشتاد هزار سنگتراش و سه هزار و ششصد سرکارگر داشت.
سلیمان قاصدی را با این پیام نزد حیرام، پادشاه صور فرستاد: «همانطور که برای پدرم داوود چوب سرو فرستادی تا قصر خود را بسازد، برای من هم بفرست.
در نظر دارم خانهای برای عبادت يهوه، اللها خود بسازم تا در آن مکان مقدّس در حضور يهوه بخور خوشبو بسوزانیم و نان حضور را به طور مرتب در خانهٔ خدا بگذاریم و هر روز صبح و عصر و روزهای شَبّات و در جشنهای ماه نو و سایر عیدهای يهوه، اللهامان در آنجا قربانی تقدیم کنیم زیرا این حکم خدا به قوم یسرال است.
میخواهم برای خدا خانهٔ بزرگی بسازم، زیرا اللها ما از جمیع اللهاان بزرگتر است.
اما چه کسی میتواند خانهای که شایستهٔ او باشد، بسازد؟ حتی آسمانها نیز گنجایش او را ندارند! من کیستم که برای او خانهای بسازم؟ این مکانی که میسازم فقط عبادتگاهی خواهد بود که در آن برای عبادت او بخور بسوزانیم.
«پس صنعتگر ماهری برایم بفرست که زرگری، نقرهکاری و فلزکاری بداند و در بافتن پارچههای ارغوانی، قرمز و آبی ماهر باشد. در ضمن، او باید حکاکی نیز بداند تا در کنار صنعتگران یهوده و یروشلیم که پدرم داوود آنها را برگزیده، کار کند.
همچنین چوبهای سرو، صنوبر و صندل از جنگلهای لبنان برای من بفرست، زیرا افراد تو در بریدن چوب ماهر هستند و مردان من هم به ایشان کمک خواهند کرد.
مقدار زیادی چوب لازم است، چون خانهای که میخواهم بسازم بسیار بزرگ و باشکوه است.
من دو هزار تن گندم و دو هزار تن جو، چهارصد هزار لیتر شراب و چهارصد هزار لیتر روغن زیتون به چوببران تو خواهم داد.»
حیرام پادشاه در جواب سلیمان چنین نوشت: «چون يهوه قوم خود را دوست دارد به همین جهت تو را پادشاه آنها کرده است.
یهوه، اللها یسرال را که آفرینندهٔ آسمان و زمین است شکر و سپاس باد که چنین پسر دانا و هوشیار و فهمیدهای به داوود داده تا عبادتگاهی برای يهوه و قصری برای خود بسازد.
«من صنعتگر پدرم، حورام را میفرستم. او مردی دانا و با استعداد است.
مادرش یهودی و از قبیلهٔ دان است و پدرش اهل صور میباشد. او در زرگری و نقرهکاری و فلزکاری بسیار ماهر است. در ضمن در سنگتراشی و نجاری و نساجی سررشته دارد. در حکاکی تجربهٔ زیادی دارد و از عهدهٔ انجام هر طرحی برمیآید. او میتواند با پارچههای ارغوانی و آبی و سرخ و کتانِ ریز کار کند. او با صنعتگران تو و آنانی که سرور من داوود تعیین کرده، کار خواهد کرد.
پس گندم، جو، روغن زیتون و شرابی را که وعده دادهای، بفرست.
ما نیز از کوههای لبنان به قدر احتیاج الوار تهیه خواهیم کرد و آنها را به هم بسته، به آب میاندازیم و از کنار دریا به طور شناور به یافا میآوریم. از آنجا تو میتوانی آنها را تحویل گرفته، به یروشلیم ببری.»
در این هنگام سلیمان تمام بیگانههای یسرال را سرشماری کرد؛ تعداد آنها ۱۵۳٬۶۰۰ نفر بود. (این سرشماری غیر از سرشماری بود که داوود به عمل آورده بود.)
سلیمان ۷۰٬۰۰۰ نفر از آنها را برای حمل بار، ۸۰٬۰۰۰ نفر را برای تراشیدن سنگ در کوهستان و ۳٬۶۰۰ نفر را به عنوان سرکارگر تعیین کرد.
3
سلیمان کار ساختن خانهٔ يهوه را شروع کرد. محل آن در یروشلیم روی کوه موریا بود، یعنی همان زمین خرمنکوبی ارونهٔ یبوسی که در آن يهوه به داوود پادشاه، پدر سلیمان، ظاهر شد و داوود آنجا را برای خانهٔ خدا در نظر گرفت.
کار ساختمان خانهٔ خدا در روز دوم ماه دوم از سال چهارم سلطنت سلیمان پادشاه آغاز شد.
زیربنای خانهٔ خدا به طول شصت و به عرض بیست ذراع بود.
ایوان جلوی ساختمان نیز به پهنای بیست ذراع و به بلندی صد و بیست ذراع ساخته شد. دیوارهای داخل آن روکش طلا داشت.
تالار اصلی خانهٔ خدا را با چوب صنوبر پوشاندند، سپس روی آن طلا کشیده، بر آن نقشهای درختان خرما و حلقههای زنجیر منبتکاری کردند.
سنگهای قیمتی زیبا روی دیوارها کار گذاشته شد تا بر شکوه و زیبایی آن بیفزاید. طلای به کار رفته از بهترین طلای فروایم بود.
تمام دیوارها، تیرهای سقف، درها، و آستانههای خانهٔ خدا را با طلا پوشانیدند و روی دیوارها تصاویر کروبیان حکاکی کردند.
در داخل خانهٔ خدا، اتاقی برای قدسالاقداس ساخته شد. طول و عرض این اتاق هر کدام بیست ذراع بود. بیش از بیست تن طلای ناب برای پوشاندن دیوارهای آن به کار رفت.
حدود ششصد گرم میخ طلا در آن مصرف شد. بالاخانهها نیز با طلا پوشانده شد.
سلیمان در قدسالاقداس، دو مجسمهٔ کروبی ساخت و آنها را با طلا پوشاند.
آنها با بالهای گسترده ایستاده بودند و صورتشان به طرف بیرون بود و نوک دو بال آنها به هم میرسید و نوک بالهای دیگرشان تا دیوارهای دو طرف قدسالاقداس کشیده میشد. طول هر یک از بالهای کروبیان پنج ذراع و مجموع طول بالهای آنها بیست ذراع بود.
پردهٔ قدسالاقداس از کتان نازک به رنگهای آبی، ارغوانی و قرمز تهیه شده و با نقش کروبیان تزیین شده بود.
سلیمان جلوی خانۀ خدا دو ستون ساخت، که طول آنها سی و پنج ذراع بود و روی هر کدام یک سر ستون به طول پنج ذراع قرار داشت.
او رشتههایی از زنجیر، مانند زنجیرهایی که در قدسالاقداس بود، ساخت و آنها را با صد انار مفرغین که به زنجیرها متصل شده بودند، بر سر ستونها گذاشت.
سپس ستونها را جلوی خانهٔ خدا، یکی در طرف راست و دیگری در سمت چپ بر پا نمود. نام ستون طرف راست را یاکین و ستون سمت چپ را بوعز گذاشت.
4
سلیمان پادشاه یک مذبح مفرغین ساخت به طول بیست ذراع، عرض بیست ذراع و بلندی ده ذراع.
سپس یک حوض گرد از مفرغ درست کرد که عمق آن پنج ذراع، قطرش ده ذراع و محیطش سی ذراع بود.
بر کنارههای لبهٔ حوض دو ردیف نقشهایی به شکل گاو (در هر ذراع ده نقش) قرار داشتند. این نقشها با خود حوض قالبگیری شده بود.
این حوض بر پشت دوازده مجسمهٔ گاو قرار داشت. سر گاوها به طرف بیرون بود: سه گاو رو به شمال، سه گاو رو به جنوب، سه گاو رو به مغرب و سه گاو رو به مشرق.
ضخامت دیوارهٔ حوض به پهنای کف دست بود. لبهٔ آن به شکل جام بود و مانند گلبرگ سوسن به طرف بیرون باز میشد. گنجایش آن بیش از شصت هزار لیتر بود.
ده حوضچه نیز ساخته شد پنج عدد در طرف شمال خانهٔ خدا و پنج عدد در طرف جنوب آن. از آب این حوضچهها برای شستن قطعههای بدن حیوان قربانی که میبایست روی مذبح سوزانده شود استفاده میشد. کاهنان برای شستن خود از آب حوضچهها استفاده نمیکردند، بلکه با آب حوض خود را میشستند.
ده چراغدان طلا مطابق طرح، ساخته شد و در خانهٔ خدا قرار گرفت. چراغدانها را در دو دستهٔ پنجتایی روبروی هم، به طرف شمال و جنوب، نهادند.
همچنین ده میز ساختند و پنج عدد از آنها را در طرف شمال و پنج عدد دیگر را در سمت جنوب خانهٔ خدا قرار دادند. صد کاسهٔ طلا نیز درست کردند.
سپس یک حیاط داخلی برای کاهنان و یک حیاط بیرونی ساخته شد و درهای بین آنها را با مفرغ پوشانیدند.
حوض در گوشهٔ جنوب شرقی خانهٔ خدا بود.
حورام سطلها، خاکاندازها و کاسههای مربوط به قربانیها را هم ساخت. سرانجام حورام این کارهای مربوط به خانهٔ خدا را که سلیمان پادشاه برای او تعیین کرده بود، به پایان رسانید. اشیایی که او ساخت عبارت بودند از:
دو ستون، دو سر ستون کاسه مانند برای ستونها، دو رشته زنجیر روی سر ستونها، چهارصد انار مفرغین برای دو رشته زنجیر (یعنی برای هر رشته زنجیر سر ستون، دویست انار که در دو ردیف قرار داشتند)، میزها و حوضچههای روی آنها، حوض بزرگ با دوازده گاو مفرغین زیر آن، سطلها، خاکاندازها و چنگکهای مخصوصِ آویزان کردن گوشت قربانیها. حورام، این صنعتگر ماهر، تمام اشیاء خانهٔ يهوه را از مفرغ صیقلی برای سلیمان پادشاه ساخت.
به دستور سلیمان این اشیاء در دشت اردن که بین سوکوت و صرده قرار داشت قالبریزی شده بود.
مقدار مفرغین که استعمال شد، بیاندازه زیاد بود و نمیشد آن را وزن کرد!
در ضمن به دستور سلیمان وسایلی از طلای خالص برای خانهٔ خدا ساخته شد. این وسایل عبارت بودند از: مذبح، میز نان حضور،
چراغدانها با نقشهای گل و چراغهای روی آنها که مطابق طرح میبایست روبروی قدسالاقداس قرار میگرفت، انبرکها،
انبرها، کاسهها، قاشقها و آتشدانها. در ضمن درهای خانهٔ خدا یعنی درهای اصلی و درهای قدسالاقداس نیز از طلای خالص بود.
5
وقتی کارهای خانهٔ يهوه تمام شد، سلیمان، طلا و نقره و تمام ظرفهایی را که پدرش داوود وقف خانهٔ خدا کرده بود به خزانهٔ خانهٔ خدا آورد.
آنگاه سلیمان پادشاه، تمام سران قبایل و طوایف قوم یسرال را به یروشلیم دعوت کرد تا صندوق عهد يهوه را که در صهیون، شهر داوود بود به خانهٔ خدا بیاورند.
همهٔ آنها در روزهای عید خیمهها در ماه هفتم در یروشلیم جمع شدند.
آنگاه کاهنان و لاویان صندوق عهد و خیمهٔ ملاقات را با تمام ظروف مقدّسی که در آن بود، به خانهٔ خدا آوردند.
آنگاه سلیمان پادشاه و تمام بنییسرال در برابر صندوق عهد يهوه جمع شدند و آنقدر گاو و گوسفند قربانی کردند که نمیشد حساب کرد!
سپس کاهنان، صندوق عهد را به درون قدسالاقداس خانهٔ يهوه بردند و آن را زیر بالهای مجسمهٔ کروبیان قرار دادند.
مجسمهٔ کروبیان طوری ساخته شده بود که بالهایشان روی صندوق عهد يهوه و روی چوبهای حامل صندوق پهن میشد و آن را میپوشاند.
چوبهای حامل آنقدر دراز بودند که از داخل اتاق دوم یعنی قدس دیده میشدند، اما از حیاط دیده نمیشدند. (این چوبها هنوز هم در آنجا هستند.)
در صندوق عهد چیزی جز دو لوح سنگی نبود. وقتی يهوه با قوم خود، پس از بیرون آمدن از مصر، در کوه حوریب عهد و پیمان بست، موسی آن دو لوح را در صندوق عهد گذاشت.
در آن روز، تمام کاهنان بدون توجه به نوبت خدمتشان، خود را تقدیس کردند. هنگامی که کاهنان از قدس بیرون میآمدند
دستهٔ سرایندگان لاوی به خواندن سرود پرداختند. سرایندگان عبارت بودند از: آساف، هیمان، یِدوتون و تمام پسران و برادران ایشان که لباس کتان بر تن داشتند و در سمت شرقی مذبح ایستاده بودند. صد و بیست نفر از کاهنان با نوای شیپور، و لاویان با سنج، عود و بربط، دستهٔ سرایندگان را همراهی میکردند.
دستهٔ سرایندگان به همراهی نوازندگان شیپور، سنج و سازهای دیگر، يهوه را حمد و سپاس میگفتند. سرودی که میخواندند این بود: « يهوه نیکوست و محبتش بیپایان!» در همان وقت، ناگهان ابری خانهٔ يهوه را پوشاند و حضور پرجلال يهوه آن مکان را فرا گرفت، به طوری که کاهنان نتوانستند به خدمت خود ادامه دهند.
6
آنگاه سلیمان پادشاه اینطور دعا کرد: « يهوها، تو فرمودهای که در ابر غلیظ و تاریک ساکن میشوی. ولی من برای تو خانهای ساختهام تا همیشه در آن منزل کنی!»
سپس پادشاه رو به جماعتی که ایستاده بودند کرد و ایشان را برکت داده، گفت: «سپاس بر يهوه، اللها یسرال که آنچه را شخصاً به پدرم داوود وعده داده بود، امروز با دست خود بجا آورده است.
او به پدرم فرمود: ”از زمانی که قوم خود را از مصر بیرون آوردم تاکنون در هیچ جای سرزمین یسرال هرگز شهری را انتخاب نکردهام تا در آنجا خانهای برای حرمت نام من بنا شود و نیز کسی را برنگزیدهام تا رهبر قوم من یسرال شود.
اما اکنون یروشلیم را برای حرمت نام خود انتخاب کردهام و داوود را برگزیدهام تا بر قوم من حکومت کند.“
«پدرم داوود میخواست این خانه را برای نام یهوه، اللها یسرال بسازد.
ولی يهوه به پدرم داوود فرمود: ”قصد و نیت تو خوب است،
اما کسی که باید خانهٔ خدا را بسازد تو نیستی. پسر تو خانهٔ مرا بنا خواهد کرد.“
حال، يهوه به وعدهٔ خود وفا کرده است. زیرا من به جای پدرم داوود بر تخت سلطنت یسرال نشستهام و این خانه را برای عبادت يهوه، اللها یسرال ساختهام.
صندوق عهد را در آنجا گذاشتهام، آن عهدی که يهوه با قوم یسرال بست.»
آنگاه سلیمان در حضور جماعت یسرال، روبروی مذبح يهوه، روی سکوی وسط حیاط بیرونی ایستاد. این سکوی چهارگوش از مفرغ ساخته شده و طول هر ضلع آن پنج ذراع و بلندیش سه ذراع بود. سپس سلیمان زانو زده، دستهای خود را به طرف آسمان بلند نمود و اینطور دعا کرد:
«ای يهوه، اللها بنییسرال، در تمام زمین و آسمان اللهای همانند تو وجود ندارد. تو اللهای هستی که عهد پر از رحمت خود را با کسانی که با تمام جان و دل احکام تو را اطاعت میکنند، نگاه میداری.
تو به وعدهای که به بندهٔ خود، پدرم داوود، دادی امروز وفا کردهای.
پس ای يهوه، اللها یسرال، اینک به این وعده نیز که به پدرم داوود که خدمتگزارت بود دادی وفا کن که فرمودی: ”اگر فرزندان تو مثل خودت مطیع دستورهای من باشند همیشه یک نفر از نسل تو بر یسرال پادشاهی خواهد کرد.“
الان ای يهوه، اللها یسرال، از تو خواستارم که آنچه به خدمتگزارت داوود وعده دادی انجام بشود.
«ولی آیا ممکن است که خدا واقعاً روی زمین در میان آدمیان ساکن شود؟ ای يهوه، حتی آسمانها گنجایش تو را ندارند، چه رسد به این خانهای که من ساختهام!
با وجود این، ای يهوه، اللها من، تو دعای مرا بشنو و آن را مستجاب فرما.
چشمان تو شبانه روز بر این خانه باشد که دربارهاش فرمودی نام خود را در آن خواهی نهاد. هر وقت در این مکان دعا میکنم، دعای مرا بشنو و اجابت فرما.
نه تنها من، بلکه هر وقت قوم تو یسرال نیز در اینجا دعا کنند، تو دعای آنها را اجابت فرما و از آسمان که محل سکونت توست، استغاثهٔ ایشان را بشنو و گناهانشان را ببخش.
«هرگاه کسی متهم به جرمی شده باشد و از او بخواهند پیش این مذبح سوگند یاد کند که بیگناه است،
آنگاه از آسمان بشنو و داوری کن. اگر به دروغ سوگند یاد نموده و مقصر باشد وی را به سزای عملش برسان، در غیر این صورت بیگناهی او را ثابت و اعلام کن.
«وقتی قوم تو یسرال گناه ورزند و در نتیجه مغلوب دشمن شوند ولی بعد به سوی تو روی آورند و اعتراف نمایند و در این خانه به حضور تو دعا کنند،
آنگاه از آسمان ایشان را اجابت فرما و گناه قوم خود را بیامرز و بار دیگر آنان را به این سرزمینی که به ایشان و اجدادشان بخشیدهای، بازگردان.
«وقتی قوم تو گناه کنند و آسمان به خاطر گناهشان بسته شود و دیگر باران نبارد ولی بعد آنها از گناهشان بازگشت نموده، اعتراف نمایند و به سوی این خانه دعا کنند،
آنگاه از آسمان ایشان را اجابت فرما و گناه بندگان خود را بیامرز، و راه راست را به ایشان نشان بده و بر زمینی که به قوم خود به ملکیت دادهای باران بفرست.
«هرگاه این سرزمین دچار قحطی یا طاعون شود، یا محصول آن در اثر بادهای سوزان و هجوم ملخ از بین برود، یا دشمن، قوم تو را در شهر محاصره کند و یا هر بلا و مرض دیگر پیش آید،
و قوم تو، هر یک دستهای خود را به سوی این خانه دراز کرده، دعا کنند، آنگاه تو نالههای ایشان را
از آسمان که محل سکونت توست، بشنو و گناهانشان را ببخش. ای خدا، تو که تنها عارف قلوب مردمی، هر کس را برحسب کارهایش جزا بده.
آنگاه آنها در تمام عمر خود در این سرزمین که به اجدادمان بخشیدهای همواره از تو خواهند ترسید و تو را اطاعت خواهند کرد.
«در آینده بیگانگانی که از قوم تو یسرال نیستند، دربارۀ تو خواهند شنید. وقتی آنان دربارۀ نام عظیمت و بازوی قدرتمندت بشنوند از سرزمینهای دور به اینجا خواهند آمد. هرگاه آنان به سوی این خانه دعا کنند،
آنگاه از آسمان که محل سکونت توست، دعای آنها را بشنو و هر چه میخواهند به آنها ببخش تا تمام اقوام روی زمین تو را بشناسند و مانند قوم خودت یسرال از تو ترسیده، بدانند که نام تو بر این خانهای است که من ساختهام.
«اگر قوم تو به فرمان تو به جنگ دشمن بروند، و از میدان جنگ به سوی این شهر برگزیدهٔ تو و این خانهای که من به اسم تو ساختهام به درگاه تو دعا کنند،
آنگاه از آسمان دعای ایشان را اجابت فرما و آنها را در جنگ پیروز گردان.
«اگر قوم تو نسبت به تو گناه کنند و کیست که گناه نکند؟ و تو بر آنها خشمگین شوی و اجازه دهی دشمن آنها را به سرزمین خود، خواه دور، خواه نزدیک، به اسارت ببرد،
هرگاه در آن کشور بیگانه به خود آیند و توبه کرده، به تو پناه آورند و دعا نموده، بگویند: ” يهوها ما به راه خطا رفتهایم و مرتکب گناه شدهایم.“
اگر آنان واقعاً از گناهان خود دست بکشند و به طرف این سرزمین که به اجداد ایشان بخشیدی و این شهر برگزیدهٔ تو و این خانهای که به اسم تو ساختهام، دعا کنند؛
آنگاه از آسمان که محل سکونت توست دعاها و نالههای ایشان را بشنو و به داد آنان برس و قوم خود را که به تو گناه کردهاند ببخش.
بله، ای اللها من، بر ما نظر کن و تمام دعاهایی را که در این مکان به حضور تو کرده میشود، بشنو!
حال ای يهوه، برخیز و با صندوق عهد خویش که مظهر قوت توست به این خانه وارد شو و در آن بمان. يهوها، کاهنان تو به لباس نجات آراسته شوند و مقدّسان تو به سبب اعمال نیکوی تو شادی کنند.
ای يهوه، روی خود را از من که برگزیدهٔ تو هستم برنگردان. محبت و رحمت خود را در حق داوود به یاد آور.»
7
وقتی دعای سلیمان به پایان رسید، از آسمان آتشی فرود آمد و قربانیها را سوزانید و حضور پرجلال يهوه عبادتگاه را پر کرد، به طوری که کاهنان نتوانستند داخل خانهٔ يهوه شوند!
بنییسرال چون این منظره را دیدند بر خاک افتاده، يهوه را به سبب نیکویی و محبت بیپایانش سجده و ستایش کردند.
آنگاه پادشاه و همۀ قوم قربانیها به يهوه تقدیم کردند.
سلیمان پادشاه بیست و دو هزار گاو و صد و بیست هزار گوسفند قربانی کرد. به این ترتیب، پادشاه و همۀ قوم خانۀ خدا را تبرک نمودند.
کاهنان سر خدمت بودند و لاویان سرود شکرگزاری میخواندند و میگفتند: «محبت او بیپایان است.» آنها از آلات موسیقیای استفاده میکردند که داوود پادشاه ساخته بود و در زمان او برای ستایش يهوه به کار میرفت. سپس وقتی کاهنان شیپورها را نواختند، تمام جماعت بر پا ایستادند.
سلیمان آن روز، وسط حیاط خانهٔ يهوه را برای قربانی کردن تقدیس کرد، زیرا مذبح مفرغین گنجایش آن همه قربانیهای سوختنی و هدایای آردی و چربی قربانیهای سلامتی را نداشت.
سلیمان و تمام مردم یسرال، عید خیمهها را تا هفت روز جشن گرفتند. عدهٔ زیادی از گذرگاه حمات تا سرحد مصر آمده بودند تا در این جشن شرکت کنند.
آنها هفت روز برای تبرک مذبح و هفت روز دیگر برای عید خیمهها صرف کردند و در روز آخر، جشن دیگری بر پا داشتند.
روز بعد یعنی بیست و سوم ماه هفتم، سلیمان مردم را روانهٔ خانههایشان کرد. آنها برای تمام برکاتی که يهوه به داوود و سلیمان و قوم خود یسرال عطا کرده بود، خوشحال بودند.
پس از آنکه سلیمان بنای خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی خود را تمام کرد و تمام طرحهایی را که برای آنها داشت تکمیل نمود،
یک شب، يهوه بر او ظاهر شد و فرمود: «من دعای تو را مستجاب کرده و این خانه را انتخاب نمودهام تا مردم در آنجا برای من قربانی کنند.
هرگاه آسمان را ببندم تا باران نبارد، یا امر کنم که ملخ تمام محصولات زمین را بخورد، و بلا بر قوم خود نازل کنم،
اگر قوم من که به اسم من خوانده میشوند فروتن شده، دعا کنند و مرا بطلبند و از راههای بد خویش بازگشت نمایند، آنگاه ایشان را از آسمان اجابت نموده، گناهانشان را میبخشم و سلامتی را به سرزمین آنها باز میگردانم.
از این پس، چشمانم بر این خانه خواهد بود و گوشهایم دعاهایی را که در آنجا کرده میشود خواهد شنید،
زیرا این خانه را برگزیدهام و آن را تقدیس کردهام تا نام من تا به ابد بر آن باشد. چشم و دل من همیشه بر این خانه خواهد بود.
«اگر تو مثل پدرت داوود مرا پیروی کنی و اوامر و احکام مرا نگه داری،
آنگاه همانطور که به پدرت داوود قول دادهام همیشه یک نفر از نسل او بر یسرال سلطنت خواهد کرد.
«ولی اگر شما از دستورهایی که به شما دادهام سرپیچی کنید و از من روی بگردانید و به بتپرستی بگرایید،
آنگاه بنییسرال را از این سرزمین که به آنان بخشیدهام، بیرون میرانم و حتی این خانه را که به نام خود تقدیس نمودهام ترک خواهم گفت، به طوری که یسرال رسوا شده، زبانزد قومهای دیگر خواهد شد.
این خانه که چنین شهرتی دارد با خاک یکسان خواهد گردید، به طوری که هر کس از کنارش بگذرد حیران شده، خواهد پرسید: ”چرا يهوه با این سرزمین و این خانه چنین کرده است؟“
در جواب خواهند گفت: ”چون بنییسرال يهوه، اللها اجدادشان را که آنها را از مصر بیرون آورده بود ترک گفته، بتپرست شدند، به همین علّت خدا این بلا را بر سر آنها آورده است.“»
8
بیست سال طول کشید تا سلیمان خانهٔ يهوه و قصر خود را ساخت.
بعد از آن نیروی خود را صرف بازسازی شهرهایی نمود که حیرام، پادشاه صور به او بخشیده بود. سپس عدهای از بنییسرال را به آن شهرها کوچ داد.
سلیمان به حمات صوبه حمله برد و آن را گرفت.
او شهر تدمور را در بیابان و تمام شهرهای نواحی حمات را که مراکز مهمات و آذوقه بودند، بنا کرد.
سلیمان شهر بیتحورون بالا و بیتحورون پایین را به شکل قلعه بازسازی نموده و دیوارهای آنها را تعمیر کرد و دروازههای پشتبنددار برای آنها کار گذاشت.
سلیمان علاوه بر آنها شهر بعلت و شهرهای دیگری برای انبار مهمات و آذوقه و نگهداری اسبها و ارابهها ساخت. خلاصه هر چه میخواست در یروشلیم و لبنان و سراسر قلمرو سلطنت خود بنا کرد.
سلیمان از بازماندگان قومهای کنعانی که یسرالیها در زمان تصرف کنعان آنها را از بین نبرده بودند، برای بیگاری استفاده میکرد. این قومها عبارت بودند از: اموریها، فرزیها، حیتیها، حویها و یبوسیها. نسل این قومها تا زمان حاضر نیز برده هستند و به بیگاری گرفته میشوند.
اما سلیمان از بنییسرال کسی را به بیگاری نمیگرفت، بلکه ایشان به صورت سرباز، افسر، فرمانده و رئیس ارابهرانها خدمت میکردند.
دویست و پنجاه نفر نیز به عنوان سرپرست کارگران سلیمان گمارده شده بودند.
سلیمان زن خود را که دختر فرعون بود از شهر داوود به قصر تازهای که برایش ساخته بود، آورد. او نمیخواست زنش در کاخ سلطنتی داوود زندگی کند، زیرا میگفت: «هر جا که صندوق عهد يهوه به آن داخل شده، مکان مقدّسی است.»
آنگاه سلیمان بر مذبحی که جلوی ایوان خانهٔ خدا ساخته بود، قربانیهای سوختنی به يهوه تقدیم کرد.
مطابق دستوری که موسی داده بود، او برای هر یک از این روزهای مقدّس قربانی تقدیم میکرد: روزهای شبّات، جشنهای ماه نو، سه عید سالیانهٔ پِسَح، هفتهها و خیمهها.
سلیمان طبق مقرراتی که پدرش داوود، مرد خدا برای کاهنان و لاویان وضع کرده بود، آنها را سر خدمتشان گماشت. لاویان در وصف يهوه سرود میخواندند و کاهنان را در انجام وظایف روزانه کمک میکردند. سلیمان نگهبانان را نیز به نگهبانی دروازههایشان گماشت.
کاهنان و لاویان تمام این مقررات را که داوود پادشاه وضع کرده بود، با کمال دقت اجرا میکردند. در ضمن ایشان مسئول خزانهداری نیز بودند.
در این هنگام، تمام طرحهای ساختمانی سلیمان تکمیل شده بود. از پایهریزی خانهٔ يهوه تا تکمیل ساختمان آن، همهٔ کارها با موفقیت انجام شده بود.
سپس سلیمان به شهرهای عصیون جابر و ایلوت، واقع در خلیج عقبه در زمین ادوم رفت.
حیرام پادشاه کشتیهایی به فرماندهی افسران با تجربهٔ خود نزد سلیمان فرستاد. آنها همراه ملوانان سلیمان به سرزمین اوفیر رفتند و از آنجا بیش از پانزده تن طلا برای سلیمان آوردند.
9
ملکهٔ سبا وقتی آوازهٔ حکمت سلیمان را شنید، خواست به دیدار او برود و با طرح مسائل دشوار او را آزمایش کند. پس به همراهی سواران بسیار و کاروانی از شتران با بار طلا، جواهرات و عطریات به شهر یروشلیم آمد و مسائل خود را با سلیمان در میان گذاشت.
سلیمان به تمام سؤالات او جواب داد. پاسخ هیچ مسئلهای برای سلیمان مشکل نبود.
وقتی ملکهٔ سبا سخنان حکیمانهٔ سلیمان را شنید و کاخ زیبا، خوراک شاهانه، تشریفات درباریان و مقامات، خدمت منظم خدمتکاران و ساقیان، و قربانیهایی که در خانهٔ يهوه تقدیم میشد، همه را به چشم خود دید مات و مبهوت ماند!
پس به سلیمان گفت: «اینک باور میکنم که هر چه در مملکتم دربارهٔ حکمت تو و کارهای بزرگت شنیدهام، همه راست بوده است.
باور نمیکردم تا اینکه آمدم و با چشمان خود دیدم. حکمت تو بیش از آنست که فکرش را میکردم!
خوشا به حال این قوم و خوشا به حال این درباریان که همیشه سخنان حکیمانهٔ تو را میشنوند!
يهوه، اللها تو را ستایش میکنم که تو را برگزیده تا بر قوم او سلطنت کنی. اللها تو قوم یسرال را دوست دارد و میخواهد ایشان را تا به ابد حفظ نماید، به همین سبب است که تو را به پادشاهی ایشان گمارده، تا به عدل و انصاف بر آنان سلطنت کنی!»
سپس ملکهٔ سبا به سلیمان هدایای فراوانی داد. این هدایا عبارت بودند از: چهار تن طلا، مقدار زیادی عطریات بینظیر و سنگهای گرانبها.
(ملوانان کشتیهای حیرام پادشاه و سلیمان پادشاه از اوفیر، طلا، سنگهای گرانبها و چوب صندل آوردند.
سلیمان پادشاه از همین چوبهای صندل، پلکان خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی خود را ساخت و برای دستهٔ نوازندگان نیز از این چوب، عود و بربط درست کرد. تا به آن روز چنین چوبهای مرغوبی در سراسر سرزمین یهوده دیده نشده بود.)
سلیمان پادشاه علاوه بر چیزهایی که خود ملکهٔ سبا خواست، هدایایی به ارزش همان هدایایی که برایش آورده بود، به او داد. سپس ملکهٔ سبا و همراهانش به مملکت خویش بازگشتند.
سلیمان پادشاه علاوه بر دریافت مالیات و سود بازرگانی، هر سال بیست و سه تن طلا هم عایدش میشد. پادشاهان عرب و حاکمان سرزمین یسرال نیز طلا و نقره برای سلیمان میآوردند.
سلیمان از این طلا دویست سپر بزرگ، هر کدام به وزن سه و نیم کیلو
و سیصد سپر کوچک، هر یک به وزن دو کیلو ساخت. پادشاه این سپرها را در تالار بزرگ قصر خود که «جنگل لبنان» نام داشت، گذاشت.
او یک تخت سلطنتی بزرگ نیز از عاج با روکش طلای ناب ساخت.
این تخت شش پله، و یک زیرپایی متصل به تخت داشت. در دو طرف تخت دو دسته بود که کنار هر دسته، یک مجسمهٔ شیر قرار داشت.
در دو طرف هر یک از پلهها نیز دو مجسمهٔ شیر نصب شده بود. این تخت در تمام دنیا بینظیر بود!
همهٔ جامهای سلیمان و ظروف تالار «جنگل لبنان» از طلای خالص بود. در میان آنها حتی یک ظرف نقره هم پیدا نمیشد، چون طلا به حدی فراوان بود که دیگر نقره ارزشی نداشت!
کشتیهای تجاری سلیمان پادشاه با کمک ملوانان حیرام هر سه سال یک بار با بارهای طلا، نقره، عاج، میمون و طاووس وارد بنادر یسرال میشدند.
سلیمان از تمام پادشاهان دنیا ثروتمندتر و داناتر بود.
پادشاهان دنیا مشتاق دیدن سلیمان بودند تا شاهد حکمتی باشند که خدا به او داده بود.
هر سال عدهای به دیدن او میآمدند و با خود هدایایی از طلا و نقره، لباس، عطریات، اسلحه، اسب و قاطر برایش میآوردند.
علاوه بر این، سلیمان در پایتخت خود یروشلیم و سایر شهرها چهار هزار آخور اسب و محل نگهداری ارابهها و دوازده هزار اسب داشت.
او بر همهٔ پادشاهان و سرزمینهای آنها از رود فرات تا مملکت فلسطین و از آنجا تا مرز سرزمین مصر فرمانروایی میکرد.
در روزگار سلیمان در یروشلیم، نقره مثل ریگ بیابان فراوان بود و الوارهای گرانبهای سرو، مانند چوب معمولی مصرف میشد!
اسبهای سلیمان را از مصر و کشورهای دیگر میآوردند.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت سلیمان، از اول تا آخر، در کتاب «تاریخ ناتان نبی»، «نبوّت اخیای شیلونی» و «رویاهای یعدوی نبی» که وقایع یربعام پسر نباط را نیز در بر دارد، نوشته شده است.
سلیمان مدت چهل سال در یروشلیم بر تمام یسرال سلطنت کرد.
وقتی مرد، او را در شهر پدرش داوود دفن کردند و پسرش رحبعام به جای او پادشاه شد.
10
رحبعام به شکیم رفت، زیرا ده قبیله یسرال در آنجا جمع شده بودند تا او را پادشاه سازند.
یربعام که از ترس سلیمان به مصر فرار کرده بود، بهوسیلۀ یارانش از این موضوع باخبر شد و از مصر بازگشت. او همراه ده قبیلهٔ یسرال نزد رحبعام رفت و گفت:
«پدر تو سلیمان، پادشاه بسیار سختگیری بود. اگر تو میخواهی بر ما سلطنت نمایی باید قول بدهی مثل او سختگیر نباشی و با مهربانی با ما رفتار کنی.»
رحبعام جواب داد: «سه روز به من فرصت بدهید تا در این باره تصمیم بگیرم.» آنها نیز قبول کردند.
رحبعام با ریشسفیدان قوم که قبلاً مشاوران پدرش سلیمان بودند، مشورت کرد و از ایشان پرسید: «به نظر شما باید به مردم چه جوابی بدهم؟»
گفتند: «اگر میخواهی این مردم همیشه مطیع تو باشند، جواب نرمی به ایشان بده و موافقت نما که با ایشان خوشرفتاری کنی.»
ولی رحبعام نصیحت ریشسفیدان را نپذیرفت و رفت با مشاوران جوان خود که با او پرورش یافته بودند مشورت کرد.
او از آنها پرسید: «به نظر شما باید به این مردم که به من میگویند: ”مثل پدرت سختگیر نباش.“ چه جوابی بدهم؟»
مشاوران جوانش به او گفتند: «به مردم بگو: ”انگشت کوچک من از کمر پدرم کلفتتر است!
اگر فکر میکنید پدرم سختگیر بود، بدانید که من از او سختگیرتر هستم! پدرم برای تنبیه شما از تازیانه استفاده میکرد، ولی من از شلّاق خاردار استفاده خواهم کرد.“»
بعد از سه روز همانطور که رحبعام پادشاه گفته بود یربعام همراه قوم نزد او رفت.
رحبعام پادشاه جواب تندی به آنها داد. او نصیحت ریشسفیدان را نشنیده گرفت و آنچه جوانان گفته بودند به قوم بازگفت.
پس پادشاه به مردم جواب رد داد، زیرا دست خدا در این کار بود تا وعدهای را که بهوسیلۀ اخیهو نبی به یربعام داده بود، عملی کند.
وقتی مردم دیدند که پادشاه جدید به خواستههای ایشان هیچ اهمیتی نمیدهد، فریاد برآوردند: «ما خاندان داوود را نمیخواهیم! ما با پسر یَسا کاری نداریم! ای مردم بیایید، به شهرهای خود برگردیم. بگذارید رحبعام بر خاندان خودش سلطنت کند.» به این ترتیب قبیلههای یسرال رحبعام را ترک نمودند، و او فقط بر سرزمین یهوده پادشاه شد.
چندی بعد رحبعام پادشاه، ادونیرام، سرپرست کارهای اجباری را فرستاد تا قبیلههای یسرال را بررسی کند. اما مردم او را سنگسار کرده کشتند و رحبعام با عجله سوار بر ارابه شده، به یروشلیم گریخت.
به این ترتیب، تا به امروز یسرال بر ضد خاندان داوود هستند.
11
وقتی رحبعام به یروشلیم رسید صد و هشتاد هزار مرد جنگی از یهوده و بنیامین جمع کرد تا با بقیه یسرال بجنگد و آنها را هم زیر سلطهٔ خود در بیاورد.
اما يهوه برای شمعیهوی نبی این پیغام را فرستاده، گفت:
«برو و به رحبعام پسر سلیمان، پادشاه یهوده و به تمام قبیلهٔ یهوده و بنیامین بگو که نباید با یسرالیها که برادرانشان هستند بجنگند. به آنها بگو که به خانههای خود برگردند؛ زیرا تمام این اتفاقات مطابق خواست من صورت گرفته است.» پس ایشان يهوه را اطاعت کرده، از جنگ با یربعام خودداری نمودند.
رحبعام در یروشلیم ماند و برای دفاع از خود، دور این شهرها را که در یهوده و بنیامین بودند حصار کشید: بیتلحم، عیتام، تقوع، بیتصور، سوکو، عدلام، جت، مریشه، زیف، ادورایم، لاکیش، عزیقه، صرعه، ایلون و حبرون.
او این شهرها را مستحکم ساخت و فرماندهانی بر آنها گذاشت و خوراک و روغن زیتون و شراب در آنجا انبار کرد.
برای احتیاط بیشتر، در اسلحه خانههای هر شهر، سپر و نیزهٔ فراوان ذخیره کرد؛ زیرا از تمام قوم یسرال فقط یهوده و بنیامین به او وفادار مانده بودند.
کاهنان و لاویان از سراسر خاک یسرال، خانهها و املاک خود را ترک گفته، به یهوده و یروشلیم آمدند، زیرا یربعام پادشاه و پسرانش ایشان را از شغل کاهنی برکنار کرده بودند.
یربعام، کاهنان دیگری برای بتخانههای بالای تپهها و بتهایی که به شکل بز و گوساله ساخته بود تعیین کرد.
اما کسانی که طالب پرستش يهوه، اللها یسرال بودند، از سراسر خاک یسرال، به دنبال لاویان به یروشلیم نقل مکان نمودند تا بتوانند در آنجا برای يهوه، اللها اجداد خود قربانی کنند.
به این ترتیب، پادشاهی رحبعام در یهوده استوار شد و مردم سه سال از رحبعام پشتیبانی کردند و طی این سه سال، مانند زمان داوود و سلیمان، يهوه را اطاعت نمودند.
رحبعام با محلت ازدواج کرد. محلت دختر یریموت و نوه داوود بود و مادر محلت ابیحایل نام داشت. ابیحایل دختر الیآب برادر داوود بود.
حاصل این ازدواج سه پسر بود به نامهای یعوش، شمریا و زهم.
سپس رحبعام با معکه دختر ابشالوم ازدواج کرد. او از معکه نیز صاحب چهار فرزند شد به اسامی ابیا، عتای، زیزا و شلومیت.
رحبعام، معکه را بیشتر از سایر زنان و کنیزان خود دوست میداشت. (رحبعام هجده زن، شصت کنیز، بیست و هشت پسر و شصت دختر داشت.)
او به پسرش ابیا که از معکه بود مقامی بالاتر از سایر فرزندانش داد، زیرا قصد داشت بعد از خود، او را پادشاه سازد.
پس بسیار عاقلانه رفتار نموده، بقیهٔ پسرانش را در شهرهای حصاردار سراسر قلمرو یهوده و بنیامین پراکنده کرد و مایحتاج آنان را تأمین نمود و برای هر کدام زنان بسیار گرفت.
12
وقتی رحبعام استوار شده، به اوج قدرت رسید، او و همۀ قومش شریعت يهوه را ترک کردند.
در نتیجه شیشق، پادشاه مصر در سال پنجم سلطنت رحبعام با هزار و دویست ارابه و شصت هزار سواره نظام و نیز گروه بیشماری سرباز لیبیایی، سوکی و حبشی به یروشلیم حمله کرد، زیرا آنها به يهوه خیانت ورزیده بودند.
او شهرهای حصاردار یهوده را گرفت و طولی نکشید که به یروشلیم رسید.
شمعیهوی نبی نزد رحبعام و بزرگان یهوده که از ترس شیشق در یروشلیم جمع شده بودند، آمد و به ایشان گفت: « يهوه میفرماید: چون شما از من برگشتهاید، پس من هم شما را در چنگ شیشق رها کردهام.»
آنگاه پادشاه و بزرگان مملکت به گناه خود اعتراف کرده، گفتند: « يهوه به حق ما را تنبیه کرده است.»
وقتی يهوه این را دید به شمعیهو گفت: «چون به گناه خود معترف شدهاند آنها را از بین نخواهم برد. من غضب خود را بر یروشلیم نخواهم ریخت و اهالی این شهر از چنگ شیشق جان به در خواهند برد،
ولی به شیشق باج و خراج خواهند پرداخت. آنگاه خواهند فهمید چه فرقی بین خدمت به من و خدمت به پادشاهان این دنیا وجود دارد.»
بنابراین شیشق، پادشاه مصر، یروشلیم را تصرف کرد. او خزانههای خانهٔ يهوه و کاخ سلطنتی را غارت کرد و تمام سپرهای طلا را که سلیمان ساخته بود با خود به یغما برد.
پس از آن رحبعام پادشاه، به جای سپرهای طلا برای نگهبانان کاخ خود سپرهای مفرغین ساخت.
هر وقت پادشاه به خانهٔ يهوه میرفت نگهبانان او سپرها را به دست میگرفتند و پس از پایان مراسم، آنها را دوباره به اتاق نگهبانی برمیگرداندند.
وقتی پادشاه فروتن شد خشم يهوه از او برگشت و او را از بین نبرد و اوضاع در یهوده رو به بهبودی نهاد.
پس حکومت رحبعام در یروشلیم ابقا شد. رحبعام در سن چهل و یک سالگی پادشاه شد. نام مادرش نعمهٔ عمونی بود. او هفده سال در یروشلیم، شهری که يهوه آن را از میان همهٔ شهرهای یسرال برگزید تا اسم خود را بر آن نهد، سلطنت نمود.
او نسبت به يهوه گناه ورزید و با تمام دل از او پیروی نکرد.
شرح کامل رویدادهای دوران سلطنت رحبعام در کتاب «تاریخ شمعیهوی نبی» و کتاب «تاریخ عدوی نبی» نوشته شده است. بین رحبعام و یربعام همیشه جنگ بود.
وقتی رحبعام مرد، او را در شهر یروشلیم دفن کردند و پسرش ابیا به جای او پادشاه شد.
13
در هجدهمین سال سلطنت یربعام پادشاه یسرال، ابیا پادشاه یهوده شد و سه سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادرش معکه دختر اوریئیل جِبعهای بود. بین ابیا و یربعام جنگ درگرفت.
سپاه یهوده که از ۴۰۰٬۰۰۰ مرد جنگی و کارآزموده تشکیل شده بود به فرماندهی ابیای پادشاه به جنگ سپاه یسرال رفت که تعداد آن دو برابر سپاه یهوده بود و افرادش همه سربازانی کارآزموده و قوی بودند و فرماندهی آنها را یربعام پادشاه به عهده داشت.
وقتی دو لشکر در کوهستان افرایم به همدیگر رسیدند، ابیای پادشاه از کوه صمارایم بالا رفته و با صدای بلند به یربعام پادشاه و لشکر یسرال گفت:
«به من گوش دهید! مگر نمیدانید که يهوه، اللها یسرال عهد ابدی با داوود بسته است که پسران او همیشه بر یسرال سلطنت کنند؟
پادشاه شما یربعام، غلام سلیمان پسر داوود بود و به ارباب خود خیانت کرد.
عدهای از اراذل و اوباش دور او جمع شدند و بر ضد رحبعام، پسر سلیمان شورش کردند. رحبعام چون جوان و کمتجربه بود، نتوانست در برابر آنها ایستادگی کند.
حال خیال میکنید میتوانید سلطنت يهوه را که در دست فرزندان داوود است، سرنگون کنید؟ لشکر شما بزرگ است و گوسالههای طلا را که یربعام برای پرستش ساخته است نیز نزد شماست.
شما کاهنان يهوه را که از نسل هارون هستند و لاویان را از میان خود رانده و مانند مردمان سرزمینهای دیگر، کاهنان بتپرست برای خویش تعیین کردهاید. هر کسی را که با یک گوساله و هفت قوچ برای کاهن شدن نزد شما بیاید، او را به عنوان کاهن بتهایتان قبول میکنید.
«ولی يهوه، اللها ماست و ما او را ترک نکردهایم. کاهنان ما که يهوه را خدمت میکنند از نسل هارون هستند و لاویان نیز آنها را در انجام وظیفهای که دارند یاری میکنند.
آنها هر روز صبح و عصر قربانیهای سوختنی و بخور معطر به يهوه تقدیم میکنند و نان حضور را روی میز مخصوص میگذارند. هر شب چراغدان طلا را روشن میکنند. ما دستورهای يهوه، اللها خود را اطاعت میکنیم، ولی شما، او را ترک نمودهاید.
خدا با ماست و او رهبر ماست. کاهنان خدا با نواختن شیپور، ما را برای جنگ با شما رهبری خواهند کرد. ای مردم یسرال بر ضد يهوه، اللها اجدادتان نجنگید، زیرا پیروز نخواهید شد.»
در این ضمن، یربعام قسمتی از نیروهای خود را فرستاد تا از پشت سر به نیروهای یهوده حمله کنند و خود با بقیهٔ لشکر از روبرو به آنها حمله کرد.
لشکر یهوده وقتی دیدند دشمن از پس و پیش آنها را محاصره کرده است، به سوی يهوه دعا کردند و کاهنان شیپورها را نواختند.
مردان یهوده شروع کردند به فریاد زدن. وقتی آنها فریاد میزدند، خدا ابیای پادشاه و مردان یهوده را یاری کرد تا یربعام و لشکر یسرال را تار و مار کرده، شکست دهند.
آنها در آن روز ۵۰۰٬۰۰۰ سرباز یسرالی را کشتند.
به این ترتیب، یهوده با اتکاء و اعتماد بر يهوه، اللها اجداد خود، یسرال را شکست داد.
ابیا به تعقیب یربعام پرداخت و از شهرهای او بیتئیل، یشانه، افرون و روستاهای اطراف آنها را گرفت.
یربعام، پادشاه یسرال در تمام عمر ابیا دیگر هرگز به قدرت نرسید و سرانجام يهوه او را کشت.
اما ابیا قویتر میشد. او چهارده زن و بیست و دو پسر و شانزده دختر داشت.
شرح بقیه رویدادهای دوران سلطنت ابیا و کردار و گفتار او در کتاب تاریخ عدوی نبی نوشته شده است.
14
ابیا درگذشت و در شهر داوود در کنار اجدادش دفن شد و پسرش آسا به جای او بر تخت سلطنت نشست. در طول ده سال اول سلطنت آسا، در قلمرو او صلح برقرار بود،
زیرا آسا اوامر يهوه، اللها خود را اطاعت میکرد و مطابق میل او رفتار مینمود.
او مذبحهای مردم بتپرست و بتخانههای ایشان را که روی تپهها ساخته شده بودند خراب کرد، مجسمهها و بتهای شرمآور اشیره را خرد نمود،
و از تمام مردم یهوده خواست که اوامر و احکام يهوه، اللها اجدادشان را اطاعت کنند و از او پیروی نمایند.
او تمام بتکدهها را از بالای تپهها، و مذبحهای بخور را از همهٔ شهرهای یهوده برداشت. به همین علّت بود که يهوه به سرزمین او صلح و آرامش بخشید و او توانست در سراسر یهوده شهرهای حصاردار بسازد.
آسا به مردم یهوده گفت: «چون از يهوه، اللها خود پیروی کردیم او به ما صلح و آرامی بخشیده است. پس، از این فرصت استفاده کنیم و شهرها را بسازیم، دور آنها را حصار بکشیم و در اطراف آنها برجها و دروازههای پشتبنددار درست کنیم.» بنابراین ایشان با موفقیت شهرها را بنا کردند.
سپاه آسای پادشاه تشکیل شده بود از ۳۰۰٬۰۰۰ سرباز از یهوده که مجهز به نیزه و سپر بودند، و ۲۸۰٬۰۰۰ سرباز از بنیامین که مسلح به تیر و کمان و سپر بودند. همهٔ اینها جنگاورانی شجاع بودند.
در این هنگام زارح سردار حبشی با لشکری بزرگ و سیصد ارابهٔ جنگی به شهر مریشه آمد.
آسای پادشاه هم سپاه خود را برای جنگ با لشکر بزرگ حبشه به آنجا فرستاد. دو لشکر در درهٔ صفاته که نزدیک مریشه بود روبروی هم صفآرایی کردند.
آسا به حضور يهوه، اللها خود چنین دعا کرد: « يهوها فقط تو هستی که از ضعفا در مقابل زورمندان حمایت میکنی. ای يهوه، اللها ما، ما را یاری کن، زیرا چشم امیدمان فقط به توست و به نام تو به قلب این لشکر عظیم حمله میکنیم. ای يهوه، تو اللها ما هستی، نگذار انسان بر تو غالب آید!»
يهوه حبشیها را شکست داد و آنها متواری شدند و آسا و سپاه یهوده به پیروزی رسیدند.
آسا و همراهانش ایشان را تا جرار تعقیب نمودند و عدهٔ بیشماری از حبشیها را کشتند به طوری که لشکر آنان کاملاً متلاشی شد. به این ترتیب يهوه و نیروهای او آنها را از بین بردند و لشکر یهوده غنیمت فراوان به چنگ آورد.
لشکر یهوده تمام شهرهای اطراف جرار را تسخیر نمود، زیرا ترس يهوه تمام ساکنان آن شهرها را فرا گرفته بود. لشکر یهوده از آنجا نیز غنایم بسیار به چنگ آورد.
آنها همچنین پیش از آنکه به یروشلیم بازگردند، آغلهای حیوانات را خراب نموده، گلههای گوسفند و شتران فراوانی گرفتند و با خود بردند.
15
روح خدا بر عزریهو (پسر عودید) نازل شد و او به ملاقات آسا رفت. عزریهو مردم یهوده و بنیامین و آسای پادشاه را مخاطب قرار داده، گفت: «به سخنانم گوش دهید! تا زمانی که شما با يهوه باشید، يهوه هم با شما خواهد بود. هر وقت که در طلب او برآیید، وی را خواهید یافت. ولی اگر او را ترک گویید، او نیز شما را ترک خواهد نمود.
مدتهاست در یسرال، مردم اللها حقیقی را پرستش نکردهاند و کاهن واقعی نداشتهاند تا ایشان را تعلیم بدهد. آنها مطابق شریعت خدا زندگی نکردهاند.
اما هر وقت در سختی و پریشانی به سوی يهوه، اللها یسرال بازگشت نموده، به او روی آوردهاند، او به داد ایشان رسیده است.
در زمانی که یسرال از خدا دور شده بود، همه جا آشوب و اضطراب بود و مردم نمیتوانستند در امنیت سفر کنند.
در داخل و خارج جنگ بود و اهالی شهرها به جان هم افتاده بودند؛ این بلاها و مصیبتها را خدا بر آنها فرستاده بود.
اما اکنون شما ای مردان یهوده، به کار خود ادامه دهید و دلسرد نشوید زیرا پاداش زحمات خود را خواهید یافت.»
وقتی آسا این پیام خدا را از عزریهو شنید، قوت قلب پیدا کرد و تمام بتهای سرزمین یهوده و بنیامین و شهرهای کوهستانی افرایم را از بین برد و مذبح يهوه را که در حیاط خانهٔ يهوه بود تعمیر کرد.
سپس آسا تمام مردم یهوده و بنیامین و مهاجران یسرالی را به یروشلیم فرا خواند. (این مهاجران یسرالی از قبایل افرایم، منسی و شمعون بودند، آنها وقتی دیدند يهوه، اللها ایشان با آسای پادشاه است، به او ملحق شدند.)
همهٔ آنها در ماه سوم از پانزدهمین سال سلطنت آسا به یروشلیم آمدند،
و ۷۰۰ گاو و ۷٬۰۰۰ گوسفند از غنایمی که در جنگ به دست آورده بودند برای يهوه قربانی کردند.
سپس با تمام دل و جان عهد بستند که فقط از يهوه، اللها اجداد خود پیروی کنند.
آنها قرار گذاشتند هر کسی که از يهوه، اللها یسرال پیروی نکند، خواه پیر باشد خواه جوان، زن باشد یا مرد، کشته شود.
آنها با صدای بلند سوگند یاد نمودند که نسبت به يهوه وفادار بمانند و از شادی فریاد برآوردند و شیپور نواختند.
تمام مردم یهوده برای این عهدی که با يهوه بسته شد خوشحال بودند، زیرا با تمام دل و جان این عهد را بستند. ایشان با اشتیاق از يهوه پیروی کردند و او نیز آنها را برکت داده، در سرزمینشان صلح و آرامش برقرار نمود.
آسای پادشاه حتی مادربزرگش معکه را به سبب اینکه بت میپرستید، از مقام ملکهای برکنار کرد و بت او را شکست و در درهٔ قدرون سوزانید.
هر چند آسا بتکدههای بالای تپهها را در سرزمین یسرال به کلی نابود نکرد، اما دل او در تمام عمرش با خدا راست بود.
او اشیاء طلا و نقرهای را که خود و پدرش وقف يهوه نموده بودند، در خانهٔ يهوه گذاشت.
تا سال سی و پنجم سلطنت آسا در سرزمین وی صلح برقرار بود.
16
در سال سی و ششم سلطنت آسا، بعشا پادشاه یسرال به یهوده لشکر کشید و شهر رامه را بنا کرد تا نگذارد کسی از خارج وارد یروشلیم شود و نزد آسا، پادشاه یهوده رفت و آمد کند.
آسا چون وضع را چنین دید، هر چه طلا و نقره در خزانههای خانۀ يهوه و کاخ سلطنتی بود، گرفت و با این پیام برای بنهدد پادشاه سوریه به دمشق فرستاد:
«بیا مثل پدرانمان با هم متحد شویم. این طلا و نقرهای را که برایت میفرستم از من بپذیر. پیمان دوستی خود را با بعشا، پادشاه یسرال قطع کن تا او از قلمرو من خارج شود.»
بنهدد با درخواست آسای پادشاه موافقت کرد و با سپاهیان خود به یسرال حمله برد و شهرهای عیون، دان، آبل مایم و تمام مراکز مهمات و آذوقه را در زمین نفتالی تسخیر کرد.
وقتی بعشای پادشاه این را شنید از بنای رامه دست کشید و از سرزمین یهوده عقبنشینی کرد.
آسا تمام مردم یهوده را به رامه آورد و آنها سنگها و چوبهایی را که بعشا به کار برده بود، برداشتند و بردند و با آن، شهرهای جبع و مصفه را بنا کردند.
در این هنگام حنانی نبی نزد آسای پادشاه آمد و به او گفت: «تو به جای اینکه به يهوه، اللها خود تکیه کنی، به پادشاه سوریه متوسل شدی به همین سبب سوریها از چنگ تو خلاصی یافتند.
آیا به یاد نداری که بر سر آن سپاه عظیم حبشه و لیبی، با آن همه ارابهها و سوارانی که داشتند، چه آمد؟ در آن زمان چشم امید تو به يهوه بود و او هم آن سپاه عظیم را به دستت تسلیم نمود.
زیرا يهوه به تمام جهان چشم دوخته است تا کسانی را که از دل و جان به او وفادارند، بیابد و به آنان قوت ببخشد. ولی چون تو احمقانه رفتار کردی؛ از این به بعد همیشه گرفتار جنگ خواهی بود.»
آسا از سخنان نبی چنان برآشفت که او را به زندان انداخت. از آن پس رفتار آسا با برخی از مردم نیز ظالمانه شد.
شرح کامل رویدادهای دوران سلطنت آسا در کتاب تاریخ پادشاهان یهوده و یسرال نوشته شده است.
در سال سی و نهم سلطنت آسا، مرضی در پاهایش ایجاد شد. گرچه مرضش شدت گرفت، ولی او حتی در بیماری خود نیز از يهوه یاری نخواست بلکه فقط به پزشکان امید بست.
آسا در سال چهل و یکم سلطنتش درگذشت.
جنازهٔ او را روی تخت روانی گذاشتند و با انواع عطریات معطر ساختند و بعد در مقبرهای که برای خود در شهر داوود ساخته بود، دفن نمودند و آتش بزرگی به احترام او روشن کردند.
17
بعد از آسا، پسر او یهوشافاط به سلطنت رسید و لشکر خود را برای جنگ با یسرال بسیج نمود.
یهوشافاط در تمام شهرهای حصاردار یهوده و شهرهای افرایم که پدرش آسا تصرف کرده بود، قرارگاههای نظامی مستقر نمود.
يهوه با یهوشافاط بود، زیرا در سالهای اول سلطنتش مثل جدش داوود رفتار میکرد و از پرستش بتهای بعل اجتناب میورزید.
برخلاف مردمانی که در یسرال زندگی میکردند، او کاملاً مطیع دستورهای اللها اجدادش بود و از او پیروی مینمود.
پس يهوه موقعیت سلطنت یهوشافاط را تحکیم نمود. تمام قوم یهوده به او هدایا تقدیم میکردند؛ در نتیجه او بسیار ثروتمند و معروف شد.
یهوشافاط با دل و جان يهوه را خدمت میکرد. او بتکدههای روی تپهها را خراب کرد و بتهای شرمآور اشیره را از یهوده دور ساخت.
او در سال سوم سلطنت خود این افراد را که از بزرگان قوم بودند برای تعلیم مردم به تمام شهرهای یهوده فرستاد: بنحایل، عوبدیه، زکریه، نتنئیل و میکایهو.
در ضمن نُه لاوی و دو کاهن نیز آنها را همراهی میکردند. لاویان عبارت بودند از: شمعیهو، نتنیهو، زبدیا، عسائیل، شمیراموت، یهوناتان، ادونیهو، طوبیا و توب ادونیا. کاهنان نیز الیشمع و یهورام بودند.
آنها نسخههای کتاب تورات را به تمام شهرهای یهوده بردند و آن را به مردم تعلیم دادند.
ترس يهوه تمام قومهای همسایه را فرا گرفت، به طوری که هیچکدام جرأت نمیکردند با یهوشافاط، پادشاه یهوده وارد جنگ شوند،
حتی بعضی از فلسطینیها هدایا و باج و خراج برایش آوردند و عربها ۷٬۷۰۰ قوچ و ۷٬۷۰۰ بز نر به او هدیه کردند.
به این ترتیب، یهوشافاط بسیار قدرتمند شد و در سراسر مملکت یهوده قلعهها و شهرها برای ذخیرهٔ آذوقه و مهمات بنا کرد
و آذوقهٔ بسیار در شهرهای یهوده اندوخت. او در یروشلیم، پایتخت خود، سپاه نیرومندی به وجود آورد.
فرماندهان این سپاه بزرگ و تعداد افرادی که آنها تحت فرمان خود داشتند عبارت بودند از: ادنه (فرماندهٔ سپاه یهوده)، با ۳۰۰٬۰۰۰ سرباز؛ پس از او، یهوحانان با ۲۸۰٬۰۰۰ سرباز؛ عمسیا (پسر زکری که خود را برای خدمت يهوه نذر کرده بود)، با ۲۰۰٬۰۰۰ سرباز؛ الیاداع (فرماندهٔ شجاع سپاه بنیامین) با ۲۰۰٬۰۰۰ سرباز مجهز به کمان و سپر و پس از او، یهوزاباد با ۱۸۰٬۰۰۰ سرباز تعلیم دیده.
اینها غیر از سربازانی بودند که پادشاه آنها را در شهرهای حصاردار سراسر مملکت یهوده گذاشته بود.
18
یهوشافاط ثروت و شهرت زیادی کسب کرد و با اَخاب، پادشاه یسرال وصلت نمود و دختر او را به عقد پسرش درآورد.
چند سال بعد، یهوشافاط پادشاه یهوده برای دیدن اَخاب پادشاه یسرال به سامره رفت و اَخاب برای او و همراهانش مهمانی بزرگی ترتیب داد و تعداد زیادی گاو و گوسفند سر برید. در آن مهمانی اَخاب از یهوشافاط پادشاه خواست در حمله به راموت جلعاد به او کمک کند. یهوشافاط گفت: «هر چه دارم مال توست، قوم من قوم توست. من و قومم در این جنگ همراه تو خواهیم بود.
ولی خواهش میکنم اول با يهوه مشورت کنی.»
پس اَخاب پادشاه، چهارصد نفر از انبیای خود را احضار کرد و از ایشان پرسید: «آیا برای تسخیر راموت جلعاد بروم یا نه؟» همهٔ آنها یکصدا گفتند: «برو، چون خدا به تو پیروزی خواهد بخشید.»
آنگاه یهوشافاط پرسید: «آیا غیر از اینها نبی دیگری در اینجا نیست تا نظر يهوه را به ما بگوید؟»
اَخاب جواب داد: «چرا، یک نفر به اسم میکایهو پسر یمله هست، که توسط او میتوان از خدا مسئلت کرد، اما من از او نفرت دارم، چون همیشه برای من چیزهای بد پیشگویی میکند.» یهوشافاط گفت: «اینطور سخن نگویید!»
پس اَخاب پادشاه، یکی از افراد دربار خود را صدا زد و به او گفت: «برو و میکایهو را هر چه زودتر به اینجا بیاور.»
هر دو پادشاه در میدان خرمنگاه نزدیک دروازهٔ شهر سامره با لباسهای شاهانه بر تختهای سلطنتی خود نشسته بودند و تمام انبیا در حضور ایشان پیشگویی میکردند.
یکی از این انبیا به نام صدقیهو، پسر کنعنه، که شاخهای آهنی برای خود درست کرده بود، گفت: « يهوه میفرماید که با این شاخها، سوریها را تار و مار خواهی کرد!»
سایر انبیا نیز با او همصدا شده، گفتند: «به راموت جلعاد حمله کن، چون يهوه تو را پیروز خواهد کرد.»
قاصدی که به دنبال میکایهو رفته بود، به او گفت: «تمام انبیا پیشگویی میکنند که پادشاه پیروز خواهد شد، پس تو نیز چنین پیشگویی کن.»
ولی میکایهو به او گفت: «به يهوه زنده قسم، هر چه اللها من بفرماید، همان را خواهم گفت.»
وقتی میکایهو به حضور پادشاه رسید، اَخاب از او پرسید: «ای میکایهو، آیا به راموت جلعاد حمله کنم یا نه؟» میکایهو جواب داد: «البته! چرا حمله نکنی! حتماً پیروز خواهی شد!»
پادشاه به او گفت: «چند مرتبه تو را قسم بدهم که هر چه يهوه میگوید، همان را به من بگویی؟»
آنگاه میکایهو به او گفت: «تمام قوم یسرال را دیدم که مثل گوسفندان بیشبان، روی تپهها سرگردانند. يهوه فرمود: اینها صاحب ندارند. به ایشان بگو به خانههای خود برگردند.»
اَخاب به یهوشافاط گفت: «به تو نگفتم؟ من هرگز حرف خوب از زبان این مرد نشنیدهام!»
بعد میکایهو گفت: «به این پیغام يهوه نیز گوش دهید! يهوه را دیدم که بر تخت خود نشسته بود و فرشتگان در طرف راست و چپ او ایستاده بودند.
آنگاه يهوه فرمود: چه کسی میتواند اَخاب را فریب دهد تا به راموت جلعاد حمله کند و همان جا کشته شود؟ هر یک از فرشتگان نظری داد.
سرانجام روحی جلو آمد و به يهوه گفت: من این کار را میکنم! يهوه پرسید: چگونه؟
روح گفت: من سخنان دروغ در دهان انبیا میگذارم و اَخاب را گمراه میکنم. يهوه فرمود: تو میتوانی او را فریب دهی، پس برو و چنین کن!»
آنگاه میکایهوی نبی گفت: « يهوه روح گمراه کننده در دهان انبیای تو گذاشته تا به تو دروغ بگویند. ولی حقیقت امر این است که يهوه میخواهد تو را گرفتار مصیبت سازد.»
با شنیدن این جمله، صدقیهو پسر کنعنه، جلو رفت و یک سیلی محکم به صورت میکایهو زد و گفت: «روح يهوه کی مرا ترک کرده و به سوی تو آمده و با تو سخن گفته است؟»
میکایهو به او گفت: «آن روز که در اتاقت مخفی شوی، جواب این سؤال را خواهی یافت!»
آنگاه اَخاب پادشاه دستور داد: «میکایهو را بگیرید و پیش آمون، فرماندار شهر و به نزد یهوآش، پسرم ببرید.
و از قول من به ایشان بگویید که میکایهو را به زندان بیفکنند و جز آب و نان چیزی به او ندهند تا من پیروز برگردم.»
میکایهو به او گفت: «اگر تو زنده برگشتی، معلوم میشود من هر چه به تو گفتم، از جانب يهوه نبوده است.» سپس رو به حاضران کرد و گفت: «همهٔ شما شاهد باشید که من به پادشاه چه گفتم!»
با وجود این هشدارها، اَخاب پادشاه یسرال و یهوشافاط پادشاه یهوده به راموت جلعاد لشکرکشی کردند.
اَخاب به یهوشافاط گفت: «تو لباس شاهانهٔ خود را بپوش، ولی من لباس دیگری میپوشم تا کسی مرا نشناسد.» پس اَخاب با لباس مبدل به میدان جنگ رفت.
پادشاه سوریه به سرداران ارابههایش دستور داده بود که به دیگران زیاد توجه نکنند، بلکه فقط با خود اَخاب بجنگند.
به محض اینکه سرداران ارابهها یهوشافاط را دیدند گفتند: «این پادشاه یسرال است.» پس رفتند تا با او بجنگند، اما یهوشافاط فریاد برآورد و يهوه به او کمک کرد و آنها را از او دور ساخت،
زیرا به محض اینکه سرداران ارابهها متوجه شدند که او پادشاه یسرال نیست، از تعقیب وی دست برداشتند.
اما تیر یکی از سربازان به طور تصادفی از میان شکاف زرهٔ اَخاب، به او اصابت کرد. اَخاب به ارابهران خود گفت: «ارابه را برگردان و مرا از میدان جنگ بیرون ببر، چون سخت مجروح شدهام.»
جنگ به اوج شدت خود رسیده بود و اَخاب نیمه جان به کمک ارابهران خود، رو به سوریها در ارابهٔ خود ایستاده بود. سرانجام هنگام غروب جان سپرد.
19
وقتی یهوشافاط، پادشاه یهوده به سلامت به کاخ خود در یروشلیم برگشت،
ییهوی نبی (پسر حنانی) به سراغ او رفت و گفت: «آیا کمک به بدکاران و دوستی با دشمنان يهوه کار درستی است؟ به دلیل کاری که کردهای، مورد غضب يهوه قرار گرفتهای.
البته کارهای خوبی نیز انجام دادهای؛ تو بتهای شرمآور اشیره را از این سرزمین برانداختی و سعی کردهای از خدا پیروی کنی.»
یهوشافاط مدتی در یروشلیم ماند. سپس بار دیگر از بئرشبع تا کوهستان افرایم به میان قوم خود رفت و آنان را به سوی يهوه، اللها اجدادشان برگرداند.
او در تمام شهرهای حصاردار یهوده قضات گماشت
و به آنها چنین دستور داد: «مواظب رفتار خود باشید، چون شما از جانب يهوه قاضی تعیین شدهاید، نه از جانب انسان. موقع داوری و صدور حکم، يهوه با شما خواهد بود.
از يهوه بترسید و کارتان را درست انجام دهید، زیرا بیانصافی و طرفداری و رشوه گرفتن در کار يهوه، اللها ما نیست.»
یهوشافاط در یروشلیم از لاویان و کاهنان و سران طایفهها نیز قضاتی تعیین کرد تا از جانب يهوه قضاوت کنند.
دستورهایی که او به آنها داد چنین بود: «شما باید همیشه با خداترسی و با صداقت رفتار کنید.
هرگاه قضات شهرهای دیگر قضیهای را به شما ارجاع کنند، خواه قضیهای مربوط به قتل باشد یا تخلف از احکام و قوانین، شما موظف هستید ایشان را در تشخیص جرم کمک نمایید تا حکم را درست صادر کنند، اگر نه خشم يهوه بر شما و آنها افروخته خواهد شد. پس طوری رفتار کنید که قصوری از شما سر نزند.
امریا، کاهن اعظم، بالاترین مرجع در مورد مسائل مذهبی و زبدیا (پسر اسماعیل)، استاندار یهوده، بالاترین مرجع در امور مملکتی خواهند بود و لاویان نیز همراه شما خدمت خواهند کرد. وظایف خود را انجام دهید و از کسی نترسید. يهوه پشتیبان کسانی است که به راستی عمل میکنند.»
20
پس از چندی، لشکر موآب و عمون به اتفاق معونیها برای جنگ با یهوشافاط، پادشاه یهوده بسیج شدند.
به یهوشافاط خبر رسید که سپاهی بزرگ از آن سوی دریای مرده، از ادوم به جنگ او میآیند و به حَصّون تامار رسیدهاند. (حصونتامار همان «عین جدی» است.)
یهوشافاط از این خبر بسیار ترسید و از يهوه کمک خواست. سپس دستور داد تمام مردم یهوده روزه بگیرند.
مردم از سراسر یهوده به یروشلیم آمدند تا دعا کرده، از يهوه کمک بخواهند.
وقتی همه در حیاط تازهٔ خانهٔ يهوه جمع شدند، یهوشافاط در میان آنها ایستاد و چنین دعا کرد:
«ای يهوه، اللها اجداد ما، یگانه اللها آسمانها، فرمانروای تمام ممالک دنیا، تو قدرتمند و عظیم هستی. کیست که بتواند در برابر تو بایستد؟
تو اللها ما هستی. هنگام ورود قوم یسرال به این سرزمین، تو اقوام بتپرست را از اینجا بیرون راندی و این سرزمین را تا به ابد به فرزندان دوست خود ابراهیم بخشیدی.
قوم تو در اینجا ساکن شدند و این عبادتگاه را برای تو ساختند
تا در چنین مواقعی که بلای جنگ و مرض و قحطی دامنگیر آنان میشود، در این خانه در حضورت بایستند (زیرا که تو در اینجا حضور داری)، و برای نجات خود به درگاه تو دعا کنند و تو دعای ایشان را اجابت فرموده، آنان را نجات دهی.
«حال ملاحظه فرما که سپاهیان عمون و موآب و ادوم چه میکنند! تو به اجداد ما که از مصر بیرون آمدند، اجازه ندادی به این ممالک حمله کنند. پس سرزمینشان را دور زدند و آنها را از بین نبردند.
ببین اکنون پاداش ما را چگونه میدهند! آمدهاند تا ما را از سرزمینی که تو آن را به ما بخشیدهای، بیرون کنند.
ای اللها ما، آیا تو آنها را مجازات نخواهی کرد؟ ما برای مقابله با این سپاه بزرگ قدرتی نداریم. کاری از دست ما برنمیآید، جز اینکه منتظر کمک تو باشیم.»
تمام مردان یهوده با زنان و فرزندان خود آمده، در حضور يهوه ایستاده بودند.
آنگاه روح يهوه بر یکی از مردانی که در آنجا ایستاده بود، نازل شد. نام این مرد یحزئیل بود. (یحزئیل پسر زکریه، زکریه پسر بنایهو، بنایهو پسر یعیئیل و یعیئیل پسر متنیای لاوی از طایفهٔ آساف بود.)
یحزئیل گفت: «ای مردم یهوده و یروشلیم، ای یهوشافاط پادشاه، به من گوش دهید! يهوه میفرماید: نترسید! از این سپاه نیرومند دشمن وحشت نکنید! زیرا شما نمیجنگید، بلکه من به جای شما با آنها میجنگم.
فردا برای مقابله با آنها بروید. شما آنها را خواهید دید که از دامنههای صیص، در انتهای درهای در بیابان یروئیل بالا میآیند.
اما ای مردم یهوده و یروشلیم لازم نیست شما با آنها بجنگید. فقط بایستید و منتظر باشید؛ آنگاه خواهید دید يهوه چگونه شما را نجات میدهد. نترسید و روحیهٔ خود را نبازید. به مقابله با دشمن بروید، زیرا يهوه با شماست.»
یهوشافاط پادشاه و تمام مردم یهوده و یروشلیم که در آنجا ایستاده بودند در حضور يهوه به خاک افتادند و او را سجده کردند.
سپس لاویان طوایف قهات و قورح بلند شدند و با صدای بلند در وصف يهوه، اللها یسرال سرود خواندند.
صبح زود روز بعد، سپاه یهوده به بیابان تقوع رهسپار شد. در این ضمن یهوشافاط ایستاد و گفت: «ای مردم یهوده و یروشلیم گوش کنید: به يهوه، اللها خود ایمان داشته باشید تا پیروز شوید. سخنان انبیای او را باور کنید تا موفق شوید.»
یهوشافاط بعد از مشورت با سران قوم، دستور داد که دستهٔ سرایندگانی آراسته به جامههای مقدّس تشکیل گردد و پیشاپیش سپاه برود و در وصف يهوه بسراید و بگوید: « يهوه را حمد و ستایش کنید، زیرا محبت او ابدی است.»
همین که ایشان مشغول سراییدن و حمد گفتن شدند، يهوه سپاهیان موآب و عمون و ادوم را به جان هم انداخت.
سپاهیان عمون و موآب بر ضد سپاه ادوم برخاستند و همه را کشتند. بعد از آن عمونیها و موآبیها به جان هم افتادند.
وقتی سربازان یهوده به برج دیدبانی بیابان رسیدند، دیدند اجساد دشمنان تا جایی که چشم کار میکرد بر زمین افتاده و همه از بین رفته بودند.
یهوشافاط و سربازانش به سراغ جنازهها رفتند و پول و لباس و جواهرات فراوان یافتند. غنیمت به قدری زیاد بود که جمعآوری آن سه روز طول کشید.
روز چهارم در «درهٔ برکت» (که همان روز این اسم را بر آن دره گذاشتند و تا به امروز هم به همان نام معروف است)، جمع شدند و يهوه را برای برکاتش ستایش کردند.
سپس سپاهیان یهوده با خوشحالی تمام از اینکه يهوه ایشان را از چنگ دشمن نجات داده بود به دنبال یهوشافاط پیروزمندانه به یروشلیم بازگشتند.
آنها با صدای عود و بربط و شیپور به یروشلیم آمدند و به خانهٔ يهوه رفتند.
وقتی قومهای همسایه شنیدند که يهوه با دشمنان یسرال جنگیده است، ترس خدا آنها را فرا گرفت.
در سرزمین یهوشافاط صلح برقرار شد، زیرا اللهاش به او آسایش بخشیده بود.
یهوشافاط در سن سی و پنج سالگی پادشاه یهوده شد و بیست و پنج سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادرش عزوبه نام داشت و دختر شلحی بود.
او مثل پدرش آسا، مطابق میل يهوه عمل میکرد.
ولی با این همه، بتخانهها را که بر بالای تپهها بود، خراب نکرد و قوم هنوز با تمام دل و جان به سوی اللها اجداد خود بازگشت نکرده بودند.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یهوشافاط، از اول تا آخر، در کتاب «تاریخ ییهو پسر حنانی» که جزو «کتاب تاریخ پادشاهان یسرال» است، یافت میشود.
یهوشافاط، پادشاه یهوده در روزهای آخر عمرش با اخزیهو، پادشاه یسرال که بسیار شرور بود پیمان بست.
آنها در عصیون جابر کشتیهای بزرگ تجاری ساختند.
آنگاه العازار (پسر دوداواهوی مریشاتی) بر ضد یهوشافاط پیشگویی کرد و گفت: «چون تو با اخزیهوی پادشاه متحد شدی، يهوه زحمات تو را بر باد خواهد داد.» پس آن کشتیها شکسته شدند و هرگز به سفر تجاری نرفتند.
21
وقتی یهوشافاط مرد، او را در آرامگاه سلطنتی در یروشلیم، شهر داوود، دفن کردند و پسر او یهورام به جای او به سلطنت رسید.
برادران او، یعنی سایر پسران یهوشافاط، اینها بودند: عزریهو، یحیئیل، زکریه، عزریهوهو، میکائیل و شفطیا.
پدرشان به هر یک از آنها هدایایی گرانبها از قبیل نقره و طلا و جواهرات و نیز شهرهای حصاردار در یهوده بخشیده بود. اما سلطنت را به یهورام داد چون پسر ارشدش بود. ولی یهورام وقتی زمام امور را به دست گرفت و بر اوضاع مسلط شد، تمام برادران خود و عدهٔ زیادی از بزرگان یسرال را کشت.
یهورام در سن سی و دو سالگی پادشاه شد و هشت سال در یروشلیم سلطنت کرد،
دختر اَخاب زن او بود و او مانند اَخاب و سایر پادشاهان یسرال نسبت به يهوه گناه میورزید.
اما يهوه نخواست دودمان سلطنت داوود را براندازد، زیرا با داوود عهد بسته بود که همیشه یکی از پسرانش پادشاه باشد.
در دورهٔ سلطنت یهورام، مردم ادوم از فرمان یهوده سرپیچی کردند و پادشاهی برای خود تعیین نمودند.
یهورام و فرماندهان سپاه او با تمام ارابههای جنگی عازم ادوم شدند. اما ادومیها آنها را محاصره کردند و یهورام شبانه از دست ادومیها گریخت.
به این ترتیب ادوم تا به امروز استقلال خود را از یهوده حفظ کرده است. در این هنگام اهالی شهر لبنه نیز شورش نمودند، زیرا یهورام از يهوه، اللها اجدادش برگشته بود.
او همچنین بر بلندیهای یهوده بتخانهها ساخت و اهالی یروشلیم را به بتپرستی کشاند و باعث شد مردم یهوده از خدا دور شوند.
یهورام نامهای از ایلیای نبی با این مضمون دریافت کرد: « يهوه، اللها جد تو داوود، میفرماید که چون مثل پدرت یهوشافاط و مانند آسا پادشاه یهوده رفتار نکردی،
بلکه مثل پادشاهان یسرال شرور بودهای و مانند زمان اَخاب پادشاه، مردم یهوده و یروشلیم را به بتپرستی کشاندهای، و چون برادرانت را که از خودت بهتر بودند به قتل رساندی،
پس يهوه بلای سختی دامنگیر قوم تو و زنان و فرزندانت خواهد کرد؛ و تو هر چه داری از دست خواهی داد.
خودت نیز به مرض رودهای سختی مبتلا خواهی شد و این مرض آنقدر طول خواهد کشید تا رودههایت از بین برود.»
بنابراین يهوه فلسطینیها و عربهایی را که همسایهٔ حبشیها بودند بر ضد یهورام برانگیخت.
آنها به یهوده حمله کرده، آن را گرفتند و تمام اموال کاخ سلطنتی و پسران و زنان یهورام را برداشته، با خود بردند. فقط پسر کوچک او اخزیهو جان به در برد.
پس از آن، يهوه یهورام را به یک مرض علاجناپذیر رودهای مبتلا کرد.
به مرور زمان، بعد از دو سال، رودههایش بیرون آمد و او با دردی جانکاه مرد. قومش مراسم مخصوص دفن پادشاهان را برای او انجام ندادند.
یهورام سی و دو سال داشت که پادشاه شد و هشت سال در یروشلیم سلطنت کرد و هنگامی که مرد، کسی برایش عزا نگرفت. یهورام در شهر داوود دفن شد، اما نه در آرامگاه سلطنتی.
22
اهالی یروشلیم اخزیهو، پسر کوچک یهورام را به پادشاهی خود انتخاب کردند، زیرا مهاجمانی که همراه عَرَبها به یهوده حمله کردند، پسران بزرگ او را کشته بودند.
اخزیهو بیست و دو ساله بود که پادشاه شد، ولی فقط یک سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادرش عتلیهو نام داشت و نوهٔ عمری بود.
او نیز مانند خاندان اَخاب نسبت به يهوه گناه ورزید، زیرا مادرش او را به کارهای زشت ترغیب میکرد.
آری، اخزیهو نیز مثل اَخاب شرور بود، زیرا بعد از مرگ پدرش، خانوادهٔ اَخاب مشاوران او بودند و او را به طرف نابودی سوق دادند.
اخزیهو بر اثر مشورت آنها، با یورام (پسر اَخاب) پادشاه یسرال، متحد شد و برای جنگ با حزائیل، پادشاه سوریه، به راموت جلعاد لشکر کشید. در این جنگ یورام مجروح شد.
پس برای معالجه به یزرعیل بازگشت. وقتی در آنجا بستری بود، اخزیهو به عیادتش رفت.
خدا بهوسیلۀ این دیدار، سقوط اخزیهو را فراهم آورد. وقتی اخزیهو با یورام بود، ییهو (پسر نمشی) که از طرف يهوه مأمور شده بود دودمان اَخاب را براندازد، به سراغ آنها رفت.
زمانی که ییهو در پی کشتار اعضای خانوادهٔ اَخاب بود، با عدهای از سران یهوده و برادرزادههای اخزیهو روبرو شد و ایشان را کشت.
ییهو در جستجوی اخزیهو بود؛ سرانجام او را که در سامره پنهان شده بود دستگیر نموده، نزد ییهو آوردند و ییهو او را نیز کشت. با وجود این، اخزیهو را با احترام به خاک سپردند، چون نوهٔ یهوشافاط پادشاه بود که با تمام دل از يهوه پیروی میکرد. از خاندان اخزیهو کسی که قادر باشد سلطنت کند، نماند.
وقتی عتلیهو، مادر اخزیهو از کشته شدن پسرش باخبر شد، دستور قتل عام تمام اعضای خاندان سلطنتی یهوده را صادر کرد.
تنها کسی که جان به در برد یهوآش پسر کوچک اخزیهو بود، زیرا یهوشبع، عمه یهوآش، که دختر یهورام پادشاه و خواهر ناتنی اخزیهو بود، او را نجات داد. یهوشبع طفل را از میان سایر فرزندان پادشاه که در انتظار مرگ بودند، دزدید و او را با دایهاش در خانهٔ يهوه در اتاقی پنهان کرد. (یهوشبع زن یهویاداع کاهن بود.)
در مدت شش سالی که عتلیهو در مقام ملکه فرمانروایی میکرد، یهوآش زیر نظر عمهاش در خانهٔ خدا پنهان ماند.
23
در هفتمین سال سلطنت عتلیهو، یهویاداع کاهن برخی از فرماندهان سپاه را احضار کرده نقشهای را که داشت با آنها در میان گذاشت. این فرماندهان عبارت بودند از: عزریهو (پسر یهورام)، اسماعیل (پسر یهوحانان)، عزریهو (پسر عوبید)، معسیا (پسر عدایا) و الیشافاط (پسر زکری).
ایشان مخفیانه به سراسر یهوده سفر کردند تا لاویان و سران قبایل را از نقشهٔ یهویاداع باخبر سازند و آنها را به یروشلیم احضار کنند. وقتی همه به یروشلیم آمدند برای پادشاه جوان که هنوز در خانهٔ خدا مخفی بود، قسم خوردند که نسبت به وی وفادار باشند. یهویاداع کاهن گفت: «وقت آن رسیده که پادشاه زمام امور مملکت را در دست بگیرد، و این طبق وعدهٔ يهوه است که فرمود: ”همیشه یکی از فرزندان داوود باید پادشاه باشد.“
حالا کاری که باید بکنیم این است: یک سوم شما لاویان و کاهنان که روز شَبّات سر پست میآیید دم در خانهٔ خدا نگهبانی بدهید.
یک سوم دیگر در کاخ سلطنتی، و بقیه جلوی ”دروازهٔ اساس“ نگهبانی بدهید. بقیهٔ قوم طبق دستور يهوه در حیاط خانهٔ يهوه بایستند. زیرا فقط لاویان و کاهنان که مشغول خدمت هستند میتوانند وارد خانهٔ يهوه شوند، چون پاک هستند.
شما لاویان اسلحه به دست بگیرید و پادشاه را احاطه کنید و هر جا میرود از او محافظت نمایید. هر که خواست وارد خانهٔ خدا شود، او را بکشید.»
لاویان و مردم یهوده مطابق دستورهای یهویاداع عمل کردند. نگهبانانی که روز شَبّات سر خدمت میرفتند و نیز نگهبانانی که در آن روز سر خدمت نبودند، همگی سر پست خود ماندند، زیرا یهویاداع آنها را مرخص نکرد.
سپس یهویاداع آنها را با نیزهها و سپرهای خانهٔ خدا که متعلق به داوود پادشاه بود، مسلح کرد.
سپس تمام قوم را اطراف پادشاه مستقر ساخت. آنها صفی تشکیل دادند که از ضلع جنوبی معبد تا ضلع شمالی و دورتادور مذبح کشیده میشد.
آنگاه یهویاداع و پسرانش یهوآش را بیرون آورده، تاج شاهی را بر سرش نهادند و نسخهای از تورات را به او دادند و او را تدهین کرده، به پادشاهی منصوب نمودند. سپس همه فریاد برآوردند: «زنده باد پادشاه!»
ملکه عتلیهو وقتی فریاد شادی مردم را شنید، با عجله به طرف خانهٔ يهوه که مردم در آنجا جمع شده بودند، دوید.
در آنجا پادشاه جدید را دید که کنار ستون مخصوص پادشاهان نزد مدخل ایستاده و فرماندهان و شیپورچیها دور او را گرفتهاند و شیپور میزنند و همه شادی میکنند و دستهٔ سرایندگان همراه نوازندگان، قوم را در خواندن سرود رهبری میکنند. عتلیهو با دیدن این منظره لباس خود را پاره کرد و فریاد برآورد: «خیانت! خیانت!»
یهویاداع به فرماندهان چنین دستور داد: «او را از اینجا بیرون ببرید. در خانهٔ يهوه او را نکشید. اگر کسی سعی کند عتلیهو را نجات دهد باید بیدرنگ کشته شود.»
پس وقتی عتلیهو به یکی از دروازههای کاخ به نام «دروازهٔ اسب» رسید، همان جا او را کشتند.
بعد یهویاداع عهد بست که خود و پادشاه و مردم، قوم يهوه باشند.
آنگاه همه به بتخانهٔ بعل رفتند و آن را واژگون ساختند و مذبحها و مجسمهها را خراب کردند و متان، کاهن بت بعل را در مقابل مذبحها کشتند.
سپس یهویاداع، کاهنان و لاویان را در خانهٔ يهوه گذاشت تا وظایفی را که داوود پادشاه تعیین کرده بود، انجام دهند و طبق دستورهای تورات موسی برای يهوه قربانیهای سوختنی تقدیم کنند. آنها با شادی و سرور وظیفهٔ خود را انجام میدادند.
یهویاداع نگهبانانی جلوی دروازههای خانهٔ يهوه گماشت تا نگذارند افرادی که نجس هستند داخل شوند.
سپس فرماندهان سپاه، مقامات و رهبران مملکتی و تمام قوم، یهویاداع را همراهی کردند تا پادشاه را از خانهٔ يهوه به کاخ سلطنتی بیاورند. آنها از «دروازهٔ بالایی» وارد کاخ شدند و یهوآش را بر تخت سلطنت نشاندند.
همهٔ مردم از این موضوع خوشحال بودند. بعد از مرگ عتلیهو، در شهر آرامش برقرار گردید.
24
یهوآش هفت ساله بود که پادشاه شد و چهل سال در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش ظبیه، از اهالی بئرشبع بود.)
مادامی که یهویاداع کاهن زنده بود یهوآش مطابق میل يهوه رفتار میکرد.
یهویاداع دو زن برای یهوآش گرفت و آنها برای او پسران و دختران به دنیا آوردند.
سپس یهوآش تصمیم گرفت خانهٔ يهوه را تعمیر کند.
او کاهنان و لاویان را فرا خواند و این دستور را به ایشان داد: «به تمام شهرهای یهوده بروید و هدایای سالیانه را جمع کنید تا بتوانیم خانهٔ خدا را تعمیر کنیم. هر چه زودتر این کار را انجام دهید.» اما لاویان تأخیر نمودند.
بنابراین پادشاه، یهویاداع کاهن اعظم را خواست و به او گفت: «چرا از لاویان نخواستهای که بروند و مالیات خانهٔ خدا را که موسی، خدمتگزار يهوه مقرر کرده، از شهرهای یهوده و یروشلیم جمعآوری کنند؟»
(پیروان عتلیهوی فاسد، خسارات زیادی به خانهٔ خدا وارد کرده بودند و اشیاء مقدّس آن را غارت نموده، آنها را در بتخانهٔ بعل گذاشته بودند.)
پس پادشاه دستور داد که صندوقی بسازند و آن را بیرون دروازهٔ خانهٔ يهوه بگذارند.
سپس در همهٔ شهرهای یهوده و یروشلیم اعلام نمود که مالیاتی را که موسی برای قوم یسرال مقرر کرده، برای يهوه بیاورند.
بنابراین، تمام قوم و رهبرانشان با خوشحالی مالیات خود را میآوردند و در آن صندوق میریختند تا اینکه پر میشد.
سپس لاویان صندوق را به مسئول آن که از دربار بود تحویل میدادند. هر وقت پول زیادی جمع میشد کاتب و نمایندهٔ کاهن اعظم پولها را از صندوق خارج میکردند و صندوق را دوباره به خانهٔ خدا برمیگرداندند. این کار هر روز ادامه داشت و مردم مرتب در صندوق پول میریختند.
پادشاه و یهویاداع پولها را به ناظران کار ساختمانی میدادند و ایشان بناها، نجارها و فلزکارها را برای تعمیر خانهٔ يهوه به کار میگرفتند.
به این ترتیب، کارگران به تعمیر خانهٔ خدا پرداختند و آن را مستحکم ساخته، به صورت اول درآوردند.
وقتی تعمیرات خانهٔ خدا تمام شد، باقیماندهٔ پول را نزد پادشاه و یهویاداع آوردند و آنها دستور دادند با آن پول، ظروف طلا و نقره و وسایل دیگر برای خانهٔ يهوه درست کنند. در طول عمر یهویاداع کاهن، قربانیهای سوختنی به طور مرتب در خانهٔ يهوه تقدیم میشد.
یهویاداع در کمال پیری، در سن ۱۳۰ سالگی درگذشت
و در شهر داوود در آرامگاه سلطنتی دفن شد، زیرا در یسرال برای خدا و خانهٔ او خدمات ارزندهای انجام داده بود.
اما پس از مرگ یهویاداع، بزرگان یهوده نزد یهوآش پادشاه آمده، با سخنان خود او را تحریک کردند تا دست از خانهٔ يهوه، اللها اجدادش بکشد و همراه ایشان بت شرمآور اشیره و بتهای دیگر را بپرستد. پادشاه سخنان آنها را پذیرفت و از این رو بار دیگر خشم خدا بر یهوده و یروشلیم افروخته شد.
يهوه انبیایی فرستاد تا آنها را به سوی خود بازگرداند، ولی مردم اعتنا نکردند.
سپس روح خدا بر زکریه، پسر یهویاداع نازل شد. او در مقابل قوم ایستاده، گفت: « يهوه میفرماید: چرا از دستورهای من سرپیچی میکنید و خود را دچار مصیبت مینمایید. شما مرا ترک گفتهاید، من هم شما را ترک میگویم.»
بزرگان یهوده بر ضد زکریه توطئه چیدند و به دستور یهوآش پادشاه، او را در حیاط خانهٔ يهوه سنگسار کرده، کشتند.
پس یهوآش خوبیهای یهویاداع را فراموش کرد و پسرش را کشت. زکریه قبل از مرگش چنین گفت: « يهوه این را ببیند و از شما بازخواست کند.»
چند ماه پس از کشته شدن زکریه، نیروهای سوری، یهوده و یروشلیم را تسخیر کردند و همهٔ سران کشور را کشتند. آنها تمام غنایمی را که به چنگ آوردند برای پادشاه سوریه فرستادند.
برای سپاه کوچک سوریه این یک پیروزی بزرگ محسوب میشد. يهوه به آنها اجازه داد سپاه نیرومند یهوده را شکست دهند، زیرا مردم یهوده يهوه، اللها اجدادشان را ترک گفته بودند. به این طریق خدا یهوآش پادشاه را مجازات کرد.
سوریها یهوآش را به شدت مجروح کرده، از آنجا رفتند. در این ضمن دو نفر از افراد یهوآش تصمیم گرفتند انتقام خون زکریه پسر یهویاداع را از او بگیرند. پس او را در بسترش کشتند و بعد در شهر داوود دفن کردند، اما نه در آرامگاه سلطنتی.
توطئهکنندگان، زاباد پسر یک زن عمونی به نام شمعه و یهوزاباد پسر یک زن موآبی به نام شمریت بودند.
شرح حال پسران یهوآش و نبوّتهایی که دربارهٔ او شد و شرح تعمیر خانهٔ خدا در کتاب «تاریخ پادشاهان» نوشته شده است. بعد از مرگ یهوآش، پسرش اَمَصیهو به جای او پادشاه شد.
25
اَمَصیهو بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و نه سال در یروشلیم سلطنت کرد. مادرش یهوعدان یروشلیمی بود.
او هر چه در نظر يهوه پسندیده بود انجام میداد، اما نه با تمام دل و جان.
وقتی اَمَصیهو زمام امور را در دست گرفت افرادی را که پدرش را کشته بودند، از بین برد،
ولی فرزندانشان را نکشت زیرا يهوه در تورات موسی امر فرموده بود که نه پدران برای گناه پسران کشته شوند و نه پسران به سبب گناه پدران، بلکه هر کس برای گناه خودش مجازات شود.
اَمَصیهو مردان خاندانهای یهوده و بنیامین را احضار کرد و از آنها سپاهی تشکیل داده، آنان را به چند دسته تقسیم کرد و برای هر دسته فرماندهی تعیین نمود. سپاه او از سیصد هزار مرد بیست ساله و بالاتر تشکیل شده بود که همه تعلیم دیده بودند و در به کار بردن نیزه و سپر، بسیار مهارت داشتند.
علاوه بر این عده، با پرداخت سه هزار و چهارصد کیلوگرم نقره، صد هزار سرباز دیگر از یسرال اجیر کرد.
اما مرد اللهای نزد اَمَصیهو آمده، گفت: «ای پادشاه، سربازان یسرالی را اجیر نکن، زیرا يهوه با آنها نیست. او این افرایمیها را کمک نخواهد کرد.
اگر بگذاری آنها همراه سپاهیان تو به جنگ بروند، هر چند هم خوب بجنگید ولی عاقبت شکست خواهید خورد. زیرا خداست که میتواند انسان را پیروز سازد یا شکست دهد.»
اَمَصیهو گفت: «پس پولی که بابت اجیر کردن آنها پرداختهام چه میشود؟» آن مرد خدا جواب داد: « يهوه قادر است بیش از این به تو بدهد.»
پس اَمَصیهو سربازان اجیر شدهٔ یسرالی را مرخص کرد تا به خانههایشان در افرایم بازگردند. این موضوع خشم آنها را برانگیخت و آنها در شدت غضب به خانههای خود بازگشتند.
آنگاه اَمَصیهو با شجاعت سپاه خود را به «درهٔ نمک» برد و در آنجا ده هزار نفر از ادومیها را کشت.
سپاه اَمَصیهو ده هزار نفر دیگر را گرفته، به بالای پرتگاهی بردند و آنها را از آنجا به زیر انداختند که بر روی تخته سنگهای پایین افتاده، متلاشی شدند.
در این ضمن، سربازان یسرالی که اَمَصیهو آنها را به وطنشان بازگردانده بود، به شهرهای یهوده که بین بیتحورون و سامره قرار داشتند، هجوم بردند و سه هزار نفر را کشتند و غنیمت بسیار با خود بردند.
اَمَصیهوی پادشاه هنگام مراجعت از کشتار ادومیها، بتهایی را که از دشمن گرفته و با خود آورده بود به عنوان اللهاان بر پا داشت و آنها را سجده نمود و برای آنها بخور سوزانید.
این عمل، يهوه را به خشم آورد و او یک نبی نزد اَمَصیهو فرستاد. آن نبی به اَمَصیهو گفت: «چرا اللهاانی را پرستش کردی که حتی نتوانستند قوم خود را از دست تو برهانند؟»
پادشاه جواب داد: «مگر از تو نظر خواستهام؟ ساکت شو! والا دستور میدهم تو را بکشند!» آن نبی این اخطار را به پادشاه داد و از نزد او رفت: «حال میدانم که خدا تصمیم گرفته تو را از میان بردارد، زیرا این بتها را سجده نمودهای و نصیحت مرا نپذیرفتی.»
اَمَصیهو، پادشاه یهوده با مشورت مشاوران خود به یهوآش، پادشاه یسرال (پسر یهوآحاز، نوهٔ ییهو) اعلان جنگ داد.
اما یهوآش پادشاه یسرال با این مَثَل جواب اَمَصیهو پادشاه یهوده را داد: «روزی در لبنان، یک بوتهٔ خار به یک درخت سرو آزاد گفت: ”دخترت را به پسر من به زنی بده.“ ولی درست در همین وقت حیوانی وحشی از آنجا عبور کرد و آن خار را پایمال نمود.
تو از فتح ادوم مغرور شدهای و به خود میبالی، اما به تو نصیحت میکنم که در سرزمینت بمانی و با من درگیر نشوی. چرا میخواهی کاری کنی که به زیان تو و مردم یهوده تمام شود؟»
ولی اَمَصیهو به حرفهای او گوش نداد زیرا خدا ترتیبی داده بود که او را به سبب پرستش بتهای ادوم به دست دشمن نابود کند.
پس یهوآش، پادشاه یسرال سپاه خود را آمادهٔ جنگ با امصیا پادشاه یهوده کرد. جنگ در بیتشمس، یکی از شهرهای یهوده، درگرفت.
سپاه یهوده شکست خورد و سربازان به شهرهای خود فرار کردند.
یهوآش (پادشاه یسرال)، اَمَصیهو پادشاهِ مغلوبِ یهوده را اسیر کرده، به یروشلیم برد. یهوآش دستور داد که حصار یروشلیم را از دروازهٔ افرایم تا دروازهٔ زاویه که طولش حدود دویست متر بود در هم بکوبند.
او عدهای را گروگان گرفت و تمام طلا و نقره و لوازم خانهٔ خدا را که نگهداری آنها به عهدهٔ عوبید ادوم بود و نیز موجودی خزانههای کاخ سلطنتی را برداشته، به سامره بازگشت.
اَمَصیهو پادشاه یهوده بعد از مرگ یهوآش پانزده سال دیگر هم زندگی کرد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت اَمَصیهو، از ابتدا تا انتها، در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده و یسرال» نوشته شده است.
اَمَصیهو از پیروی يهوه برگشت و در یروشلیم علیه او توطئه چیدند و او به لاکیش گریخت، ولی دشمنانش او را تعقیب کرده در آنجا او را کشتند؛
سپس جنازهاش را روی اسب گذاشته، به یروشلیم آوردند و او را در آرامگاه سلطنتی دفن کردند.
26
مردم یهوده، عزیهو را که شانزده ساله بود به جای پدرش اَمَصیهو پادشاه خود ساختند.
عزیهو پس از مرگ پدرش شهر ایلت را برای یهوده پس گرفت و آن را بازسازی کرد.
او پنجاه و دو سال در یروشلیم سلطنت نمود. (مادرش یکلیهوی یروشلیمی بود.)
او مانند پدرش اَمَصیهو آنچه در نظر يهوه پسندیده بود انجام میداد.
تا زمانی که مشاور روحانی او، زکریه زنده بود، او از خدا پیروی میکرد و خدا نیز او را موفق میساخت.
عزیهو به جنگ فلسطینیها رفت و شهر جت را گرفت و حصار آن را خراب کرد و با شهرهای یبنه و اشدود نیز به همین طریق عمل نمود. سپس در ناحیهٔ اشدود و قسمتهای دیگر فلسطین شهرهای تازهای ساخت.
خدا نه فقط او را در جنگ با فلسطینیها یاری نمود، بلکه در نبرد با اَعرابِ جوربعل و معونیها نیز وی را امداد فرمود.
عمونیها باج و خراج به او میپرداختند و نام او تا مصر شهرت یافت زیرا او بسیار نیرومند شده بود.
عزیهو در شهر یروشلیم نزد دروازهٔ زاویه، دروازهٔ دره و جایی که حصار یروشلیم میپیچید قلعههای محکمی بنا کرد.
همچنین در صحرا برجها ساخت و چاههای بسیار کند زیرا در دشتها و درهها، گلههای بسیار داشت. عزیهو به کشاورزی علاقمند بود و به همین جهت در دامنهٔ تپهها و دشتهای حاصلخیز، مزرعهها و تاکستانهای فراوانی داشت.
سپاه عزیهو از سربازان جنگ آزمودهای تشکیل شده بود. در زمان جنگ، یعیئیل، کاتب و معسیا، معاون حننیهو که یکی از درباریان بود، سپاه را به چند دسته تقسیم کرده، سان میدیدند.
دو هزار و ششصد نفر از سران قبایل، فرماندهی این دستهها را به عهده داشتند.
سپاه زیر دست آنها از ۳۰۷٬۵۰۰ سرباز زبده تشکیل شده بود که با شجاعت از پادشاه در مقابل دشمن دفاع میکردند.
عزیهو برای تمام افراد سپاه سپر، نیزه، کلاهخود، زره، کمان و فلاخن تهیه کرد.
به دستور او منجنیقهایی بهوسیلۀ صنعتگران ماهر در یروشلیم ساخته شد تا با آنها از بالای برجها و باروها تیر و سنگ به سوی دشمن پرتاب کنند. به این ترتیب او بسیار معروف و قوی شد، زیرا خدا وی را کمک میکرد.
اما قدرت عزیهو باعث غرور و تباهی او گردید. او وارد خانهٔ يهوه شد و شخصاً بر مذبح آن بخور سوزانید و به این وسیله بر ضد يهوه، اللها خود مرتکب گناه شد.
پشت سر او عزریهو، کاهن اعظم با هشتاد کاهن دیگر که همه مردانی شجاع بودند وارد خانهٔ يهوه شده
با عزیهوی پادشاه به مخالفت پرداختند و گفتند: «ای عزیهو، سوزاندن بخور برای يهوه کار تو نیست! این فقط وظیفهٔ کاهنان نسل هارون است که برای همین منظور تقدیس شدهاند. از اینجا خارج شو، چون گناه کردهای و يهوه از این عمل تو خشنود نخواهد شد.»
عزیهو که در خانۀ يهوه، کنار مذبح بخور ایستاده بود غضبناک شد و نخواست ظرف بخوری را که در دست داشت بر زمین بگذارد. در این هنگام ناگهان مرض جذام در پیشانی او ظاهر شد!
عزریهو و کاهنان دیگر وقتی این را دیدند، با شتاب او را بیرون بردند. او خود نیز میخواست هر چه زودتر از خانهٔ خدا خارج شود، زیرا يهوه او را مجازات کرده بود.
عزیهوی پادشاه تا روز وفاتش جذامی بود و در خانهای، تنها به سر میبرد و اجازه نداشت به خانهٔ يهوه وارد شود. پسرش یوتام امور مملکت را اداره میکرد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت عزیهو، از ابتدا تا انتها، توسط یشعیهوی نبی (پسر آموص) نوشته شده است.
وقتی عزیهو وفات یافت، با اینکه جذامی بود، او را در آرامگاه سلطنتی به خاک سپردند و پسرش یوتام سلطنت را به دست گرفت.
27
یوتام در سن بیست و پنج سالگی بر تخت سلطنت نشست و شانزده سال در یروشلیم سلطنت نمود. (مادرش یروشا نام داشت و دختر صادوق بود.)
او مانند پدرش عزیهو آنچه در نظر يهوه پسندیده بود انجام میداد اما مانند او با سوزاندن بخور در خانهٔ يهوه مرتکب گناه نشد. با این حال مردم هنوز به فساد ادامه میدادند.
یوتام دروازهٔ بالایی خانهٔ يهوه را بازسازی کرد و آن قسمت از حصار یروشلیم را که عوفل نام داشت تعمیر اساسی نمود.
در کوهستان یهوده شهرها ساخت و در جنگلها، قلعهها و برجها درست کرد.
او با عمونیها وارد جنگ شد و آنها را شکست داد و تا سه سال، سالیانه ۳٬۴۰۰ کیلوگرم نقره، ۱٬۰۰۰ تن گندم و ۱٬۰۰۰ تن جو از آنها باج گرفت.
یوتام، پادشاه قدرتمندی شد، زیرا از يهوه، اللها خود با وفاداری پیروی میکرد.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یوتام، فتوحات و اعمالش در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال و یهوده» نوشته شده است.
یوتام در سن بیست و پنج سالگی به سلطنت رسید و شانزده سال در یروشلیم پادشاهی کرد.
وقتی مرد، او را در شهر داوود به خاک سپردند و پسرش آحاز به جای او پادشاه شد.
28
آحاز در سن بیست سالگی پادشاه شد و شانزده سال در یروشلیم سلطنت کرد. او مانند جدش داوود مطابق میل يهوه رفتار ننمود.
آحاز به پیروی از پادشاهان یسرال، بتهای بعل را میپرستید.
او حتی به درهٔ هنوم رفت و نه فقط در آنجا برای بتها بخور سوزاند، بلکه پسران خود را نیز زندهزنده سوزانیده و قربانی بتها کرد. این رسم قومهایی بود که يهوه سرزمینشان را از آنها گرفته، به بنییسرال داده بود.
آحاز در بتخانههای روی تپهها و بلندیها و زیر هر درخت سبز قربانی کرد و بخور سوزانید.
به همین علّت يهوه به پادشاه سوریه اجازه داد او را شکست دهد و عده زیادی از قومش را اسیر کرده، به دمشق ببرد. سربازان یسرال نیز عدهٔ زیادی از سربازان آحاز را کشتند.
فقح (پسر رملیهو)، پادشاه یسرال در یک روز صد و بیست هزار نفر از سربازان یهوده را کشت زیرا مردم یهوده از يهوه، اللها اجدادشان برگشته بودند.
سپس یک جنگاور یسرالی از اهالی افرایم به نام زکری، معسیا پسر آحاز و عزریقام سرپرست امور دربار و القانه را که شخص دوم مملکت بود به قتل رساند.
سپاهیان یسرال نیز دویست هزار زن و بچهٔ یهودی را اسیر کرده، با غنیمت فراوانی که به چنگ آورده بودند به سامره پایتخت یسرال بردند.
ولی عودید، نبی يهوه که در سامره بود به ملاقات سپاهیان یسرال که از جنگ بازمیگشتند رفت و به آنها گفت: «ببینید! يهوه، اللها اجداد شما بر یهوده خشمگین شد و گذاشت شما بر آنها پیروز شوید، ولی شما آنها را کشتید و نالهٔ آنها تا آسمان رسیده است.
حالا هم میخواهید این زنها و بچهها را که از یروشلیم و یهوده آوردهاید غلام و کنیز خود سازید. آیا فکر میکنید که خود شما بیتقصیر هستید و بر ضد يهوه، اللها خود گناه نکردهاید؟
به حرف من گوش دهید و این اسیران را که بستگان خود شما هستند به خانههایشان بازگردانید، زیرا هم اکنون آتش خشم يهوه بر شما شعلهور شده است.»
بعضی از سران قبیلهٔ افرایم نیز با سپاهیانی که از جنگ بازگشته بودند مخالفت کردند. آنها عبارت بودند از: عزریهو پسر یهوحانان، برکیا پسر مشلیموت، یحِزِقیهو پسر شلوم و عماسا پسر حدلای.
ایشان اعتراضکنان گفتند: «نباید این اسیران را به اینجا بیاورید. اگر این کار را بکنید ما در نظر يهوه مقصر خواهیم بود. آیا میخواهید به بار گناهان ما بیافزایید؟ ما به اندازهٔ کافی برای گناهانمان مورد خشم خدا قرار گرفتهایم.»
پس سپاهیان تمام اسیران و غنایمی را که آورده بودند به قوم خود و رهبرانشان واگذار کردند تا دربارهٔ آنها تصمیم بگیرند.
آنگاه چهار نفری که قبلاً نامشان برده شد، لباسهای غنیمت گرفته شده را بین اسیران توزیع کردند و به آنها کفش، نان و آب دادند و زخمهای بیماران را بستند. سپس کسانی را که ضعیف بودند بر الاغ سوار کرده، آنها را به شهر اریحا که به شهر نخلستان معروف بود، نزد خانوادههایشان بردند و خود به سامره بازگشتند.
در آن زمان، آحاز پادشاه یهوده از پادشاه آشور کمک طلبید.
زیرا لشکر اَدوم دوباره یهوده را تسخیر کرده، عدهای را به اسارت برده بود.
در ضمن فلسطینیها نیز به شهرهایی که در دشتهای یهوده و در جنوب این سرزمین بودند هجوم آوردند و بیتشمس، ایلون، جدیروت، سوکو، تمنه، جمزو و روستاهای اطراف آنها را گرفتند و در آنها ساکن شدند.
يهوه به سبب آحاز، یهوده را دچار مصیبت کرد، زیرا آحاز نسبت به يهوه گناه ورزید و یهوده را نیز به گناه کشاند.
اما وقتی تغلت فلاسر، پادشاه آشور آمد، به جای کمک به آحاز پادشاه، موجب ناراحتی و دردسر او شد.
هر چند آحاز طلا و نقرهٔ خانهٔ يهوه، خزانههای کاخ سلطنتی و خانههای سران قوم را به پادشاه آشور داد، ولی فایدهای نداشت.
آحاز با وجود تمام این مشکلات، بیش از پیش نسبت به يهوه گناه ورزید.
او برای بتهای سوریه قربانی نمود زیرا فکر میکرد این بتها سوریها را کمک کردهاند تا او را شکست دهند. پس او هم برای آنها قربانی کرد تا او را یاری کنند. ولی همین بتها باعث نابودی آحاز و تمام قوم او شدند.
آحاز ظروف و لوازم خانهٔ خدا را گرفته، در هم کوبید و درهای خانهٔ يهوه را بست تا دیگر کسی در آنجا عبادت نکند و در هر گوشهٔ یروشلیم برای بتها مذبح بنا کرد.
در هر یک از شهرهای یهوده بتکدههایی بر بالای تپهها ساخت و برای بتها بخور سوزانید و به این طریق خشم يهوه، اللها اجدادش را برانگیخت.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت آحاز و کارهای او، از ابتدا تا انتها، در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده و یسرال» نوشته شده است.
وقتی آحاز مرد، او را در شهر یروشلیم دفن کردند، اما نه در آرامگاه سلطنتی. سپس پسرش حِزِقیهو بر تخت سلطنت نشست.
29
حِزِقیهو در سن بیست و پنج سالگی پادشاه یهوده شد و بیست و نه سال در یروشلیم سلطنت کرد. (مادرش ابیا نام داشت و دختر زکریه بود.)
او مانند جدش داوود مطابق میل يهوه رفتار میکرد.
حِزِقیهو در همان ماه اول سلطنت خود، درهای خانهٔ يهوه را دوباره گشود و آنها را تعمیر کرد.
او کاهنان و لاویان را احضار کرد تا در حیاط شرقی خانهٔ خدا با او ملاقات کنند.
وقتی در آنجا جمع شدند به ایشان گفت: «ای لاویان به من گوش دهید. خود را تقدیس کنید و خانهٔ يهوه، اللها اجدادتان را پاک نمایید و هر چیز ناپاک را از قدس بیرون بریزید.
زیرا پدران ما در حضور يهوه، اللهامان مرتکب گناه بزرگی شدهاند. آنها يهوه و خانهٔ او را ترک نمودند و به عبادتگاه او اهانت کردند.
درهای خانهٔ خدا را بستند و چراغهایش را خاموش کردند. در آنجا برای اللها یسرال بخور نسوزاندند و قربانی تقدیم نکردند.
بنابراین، به طوری که با چشمان خود مشاهده میکنید، يهوه بر یهوده و یروشلیم خشمناک شده و ما را چنان مجازات کرده که برای دیگران درس عبرت شدهایم.
پدران ما در جنگ کشته شدهاند و زنان و فرزندان ما در اسارت هستند.
«ولی اینک من تصمیم دارم با يهوه، اللها یسرال عهد ببندم تا او از خشم خود که نسبت به ما دارد، برگردد.
ای فرزندان من، در انجام وظیفهٔ خود غفلت نکنید، زیرا يهوه شما را انتخاب کرده تا او را خدمت نمایید و در حضورش بخور بسوزانید.»
از لاویانی که در آنجا بودند این عده آمادگی خود را اعلام کردند: از طایفهٔ قهات، محت (پسر عماسای) و یوال (پسر عزریهو)؛ از طایفهٔ مراری، قیس (پسر عبدی)، و عزریهو (پسر یهللئیل)؛ از طایفهٔ جرشون، یوآخ (پسر زمه) و عیدن (پسر یوآخ)؛ از طایفهٔ الیصافان، شمری و یعیئیل؛ از طایفهٔ آساف، زکریه و متنیا؛ از طایفهٔ هیمان، یحیئیل و شمعی؛ از طایفهٔ یِدوتون، شمعیهو و عزیئیل.
اینها لاویان همکار خود را جمع کردند و همگی خود را تقدیس نمودند و همانطور که پادشاه در پیروی از کلام يهوه به ایشان دستور داده بود، شروع به پاکسازی خانهٔ يهوه کردند.
کاهنان داخل خانهٔ يهوه شدند و آنجا را پاک کردند و همهٔ اشیاء ناپاک را که در آنجا بود به حیاط آوردند و لاویان آنها را به خارج شهر بردند و به درهٔ قدرون ریختند.
این کار، در روز اول ماه اول شروع شد و هشت روز طول کشید تا به حیاط بیرونی رسیدند و هشت روز دیگر هم صرف پاکسازی حیاط نمودند. پس کار پاکسازی خانهٔ يهوه رویهمرفته شانزده روز طول کشید.
سپس لاویان به کاخ سلطنتی رفتند و به حِزِقیهوی پادشاه گزارش داده، گفتند: «ما کار پاکسازی خانهٔ يهوه و مذبح قربانیهای سوختنی و لوازم آن و همچنین میز نان حضور و لوازم آن را تمام کردهایم.
تمام اسباب و اثاثیهای که آحاز پادشاه، هنگام بستن خانهٔ خدا از آنجا بیرون برده بود، ما آنها را دوباره سرجای خود گذاشته، تقدیس کردیم و اکنون در کنار مذبح يهوه قرار دارند.»
روز بعد، صبح زود حِزِقیهوی پادشاه و مقامات شهر به خانهٔ يهوه رفتند
و هفت گاو، هفت قوچ، هفت بره و هفت بز نر برای کفارهٔ گناهان خاندان سلطنت و قوم یهوده و نیز تقدیس خانهٔ خدا آوردند. حِزِقیهو به کاهنان که از نسل هارون بودند دستور داد حیوانات را روی مذبح يهوه قربانی کنند.
پس گاوها، قوچها و برهها را سر بریدند و کاهنان خون حیوانات را بر مذبح پاشیدند.
سپس بزهای نر را جهت کفارهٔ گناه به حضور پادشاه و مقامات شهر آوردند و ایشان دستهای خود را بر آنها گذاشتند.
کاهنان بزهای نر را سر بریدند و خون آنها را جهت کفارهٔ گناه تمام قوم یسرال بر مذبح پاشیدند زیرا پادشاه گفته بود که باید برای تمام بنییسرال قربانی سوختنی و قربانی گناه تقدیم شود.
طبق دستوری که يهوه توسط جاد و ناتان نبی به داوود پادشاه داده بود، حِزِقیهو لاویان نوازنده را با سنجها، بربطها و عودها در خانهٔ يهوه گماشت.
لاویان با آلات موسیقی داوود پادشاه، و کاهنان با شیپورها آماده ایستادند.
آنگاه حِزِقیهو دستور داد قربانیهای سوختنی را به يهوه تقدیم کنند. هنگامی که قربانی سوختنی تقدیم میشد، سرودِ يهوه نیز با همراهی شیپور و سازهای داوود پادشاه یسرال آغاز شد.
تا پایان مراسم قربانی، دستهٔ سرایندگان همراه با صدای شیپورها سرود خواندند و تمام جماعت، خدا را پرستش کردند.
در خاتمهٔ مراسم، پادشاه و تمام حاضرین زانو زده، يهوه را ستایش نمودند.
پس از آن حِزِقیهوی پادشاه و بزرگان قوم به لاویان دستور دادند که با مزمورهای داوود و آساف نبی در وصف يهوه بسرایند. لاویان با شادی سرود خواندند و زانو زده يهوه را پرستش کردند.
حِزِقیهو به مردم گفت: «حال که خود را برای يهوه تقدیس کردهاید، قربانیها و هدایای شکرگزاری خود را به خانهٔ يهوه بیاورید.» پس مردم قربانیها و هدایای شکرگزاری آوردند و بعضی نیز داوطلبانه حیواناتی برای قربانی سوختنی تقدیم کردند.
رویهمرفته هفتاد گاو، صد قوچ و دویست بره برای قربانی سوختنی و ششصد گاو و سه هزار گوسفند به عنوان هدایای شکرگزاری تقدیم شد.
ولی تعداد کاهنانِ آماده کم بود، بنابراین تا آماده شدن کاهنان دیگر، لاویان ایشان را کمک کردند تا تمام قربانیهای سوختنی را ذبح کنند. (لاویان بیشتر از کاهنان برای خدمت آمادگی داشتند.)
علاوه بر قربانیهای سوختنی فراوان، قربانیهای سلامتی و هدایای نوشیدنی تقدیم شد. به این ترتیب، خانهٔ يهوه دوباره برای عبادت آماده شد.
حِزِقیهو و تمام قوم از اینکه توانسته بودند به کمک خدا به این زودی کار را تمام کنند، بسیار خوشحال بودند.
30
حِزِقیهوی پادشاه، نامههایی به سراسر یسرال و یهوده و مخصوصاً قبایل افرایم و منسی فرستاد و همه را دعوت نمود تا به یروشلیم بیایند و در خانهٔ يهوه عید پِسَح را برای يهوه، اللها یسرال جشن بگیرند.
پادشاه و مقامات مملکتی و تمام جماعت یروشلیم پس از مشورت با هم تصمیم گرفتند مراسم عید پِسَح را به جای وقت معمول آن در ماه اول، این بار در ماه دوم برگزار نمایند. علّت این بود که کاهنان کافی در این زمان تقدیس نشده بودند و قوم نیز در یروشلیم جمع نشده بودند.
این تصمیم با توافق پادشاه و تمام جماعت اخذ شد.
پس به سراسر یسرال، از دان تا بئرشبع پیغام فرستادند و همه را دعوت کردند تا به یروشلیم بیایند و عید پِسَح را برای يهوه، اللها یسرال جشن بگیرند. زیرا مدت زیادی بود که آن را بر اساس شریعت، به طور دسته جمعی جشن نگرفته بودند.
قاصدان از طرف پادشاه و مقامات مملکت با نامهها به سراسر یسرال و یهوده اعزام شدند. متن نامهها چنین بود: «ای بنییسرال، به سوی يهوه، اللها ابراهیم و اسحاق و یعقوب بازگشت کنید، تا او نیز به سوی شما بازماندگان قوم که از چنگ پادشاهان آشور جان به در بردهاید، بازگشت نماید.
مانند پدران و برادران خود نباشید که نسبت به يهوه، اللها اجدادشان گناه کردند و به طوری که میبینید به شدت مجازات شدند.
مثل آنها یاغی نباشید، بلکه از يهوه اطاعت نمایید و به خانهٔ او بیایید که آن را تا به ابد تقدیس فرموده است و يهوه، اللها خود را عبادت کنید تا خشم او از شما برگردد.
اگر شما به سوی يهوه بازگشت نمایید، برادران و فرزندان شما مورد لطف کسانی قرار میگیرند که ایشان را اسیر کردهاند و به این سرزمین باز خواهند گشت. زیرا يهوه، اللها شما رحیم و مهربان است و اگر شما به سوی او بازگشت نمایید او شما را خواهد پذیرفت.»
پس قاصدان، شهر به شهر از افرایم و منسی تا زبولون رفتند. ولی در اکثر جاها با ریشخند و اهانت مردم مواجه شدند.
اما از قبیلههای اشیر، منسی و زبولون عدهای اطاعت نمودند و به یروشلیم آمدند.
همچنین دست خدا بر یهوده بود و آنها را یکدل ساخت تا آنچه را پادشاه و مقاماتش طبق کلام يهوه فرمان داده بودند، به انجام رسانند.
گروه عظیمی در ماه دوم در شهر یروشلیم جمع شدند تا عید نان فطیر را جشن بگیرند.
ایشان برخاسته، تمام مذبحهای یروشلیم را که روی آنها قربانی و بخور به بتها تقدیم میشد در هم کوبیده به درهٔ قدرون ریختند.
در روز چهاردهم ماه دوم، برههای عید پِسَح را سر بریدند. کاهنان و لاویانی که برای انجام مراسم آماده نشده بودند، خجالت کشیده، فوری خود را تقدیس کردند و به تقدیم قربانی در خانۀ يهوه مشغول شدند.
آنها با ترتیبی که در تورات موسی، مرد خدا آمده است سر خدمت خود ایستادند و کاهنان، خونی را که لاویان به دست ایشان دادند، بر مذبح پاشیدند.
عدهٔ زیادی از قوم که از سرزمینهای افرایم، منسی، یساکار و زبولون آمده بودند مراسم طهارت و تقدیس را بجا نیاورده بودند و نمیتوانستند برههای خود را ذبح کنند، پس لاویان مأمور شدند این کار را برای ایشان انجام دهند. حِزِقیهوی پادشاه نیز برای ایشان دعا کرد تا بتوانند خوراک عید پِسَح را بخورند، هر چند این برخلاف شریعت بود. حِزِقیهو چنین دعا کرد: «ای يهوه مهربان، اللها اجداد ما، هر کسی را که قصد دارد تو را پیروی نماید ولی خود را برای شرکت در این مراسم تقدیس نکرده است، بیامرز.»
يهوه دعای حِزِقیهو را شنید و قوم را شفا بخشید.
پس بنییسرال هفت روز عید نان فطیر را با شادی فراوان در شهر یروشلیم جشن گرفتند. درضمن لاویان و کاهنان هر روز با آلات موسیقی يهوه را ستایش میکردند.
(حِزِقیهوی پادشاه از تمام لاویانی که مراسم عبادتی را خوب انجام داده بودند قدردانی کرد.) هفت روز مراسم عید برقرار بود. قوم قربانیهای سلامتی تقدیم کردند و يهوه، اللها اجدادشان را ستایش نمودند.
تمام جماعت پس از مشورت، تصمیم گرفتند عید پِسَح هفت روز دیگر ادامه یابد؛ پس با شادی هفت روز دیگر این عید را جشن گرفتند.
حِزِقیهو هزار گاو و هفت هزار گوسفند برای قربانی به جماعت بخشید. مقامات مملکتی نیز هزار گاو و ده هزار گوسفند هدیه کردند. در این هنگام عدهٔ زیادی از کاهنان نیز خود را تقدیس نمودند.
تمام مردم یهوده، همراه با کاهنان و لاویان و آنانی که از مملکت یسرال آمده بودند، و نیز غریبان ساکن یسرال و یهوده، شادی میکردند.
یروشلیم از زمان سلیمان پسر داوود پادشاه تا آن روز، چنین روز شادی به خود ندیده بود.
در خاتمه، کاهنان و لاویان ایستاده، قوم را برکت دادند و خدا دعای آنها را از قدس خود در آسمان شنید و اجابت فرمود.
31
بعد از پایان عید پِسَح، یسرالیهایی که برای شرکت در عید به یروشلیم آمده بودند به شهرهای یهوده، بنیامین، افرایم و منسی رفتند و بتکدههای روی تپهها را ویران کرده، تمام بتها، مذبحها و مجسمههای شرمآور اشیره را در هم کوبیدند. سپس همگی به خانههای خود بازگشتند.
حِزِقیهو دستههای کاهنان و لاویان را برحسب نوع خدمتی که داشتند دوباره سر خدمت قرار داد. خدمات ایشان عبارت بودند از: تقدیم قربانیهای سوختنی و قربانیهای سلامتی، رهبری مراسم عبادتی و شکرگزاری و خواندن سرود در خانهٔ يهوه.
همچنین برای قربانیهای سوختنی صبح و عصر، قربانیهای روزهای شَبّات و جشنهای ماه نو و سایر عیدها که در تورات يهوه مقرر شده بود، پادشاه از اموال خود حیواناتی هدیه کرد.
علاوه بر این، برای اینکه کاهنان و لاویان بتوانند تمام وقت مشغول انجام وظیفهای باشند که در تورات خدا برای آنها مقرر شده بود، از مردم یروشلیم خواست تا سهم مقرر شدهٔ کاهنان و لاویان را به آنها بدهند.
به محض صدور فرمان پادشاه، مردم یسرال با کمال سخاوتمندی نوبر غله، شراب، روغن زیتون و عسل و نیز دهیک تمام محصولات زمین خود را آورده، هدیه کردند.
تمام کسانی که در یهوده ساکن بودند علاوه بر دهیک گلهها و رمهها، مقدار زیادی هدایای دیگر آوردند و برای يهوه، اللها خود وقف کردند.
این کار را از ماه سوم شروع کردند و در ماه هفتم به پایان رساندند.
وقتی حِزِقیهو و بزرگان قوم آمدند و این هدایا را دیدند يهوه را شکر و سپاس گفتند و برای قوم یسرال برکت طلبیدند.
حِزِقیهو از کاهنان و لاویان دربارهٔ هدایا سؤال کرد،
و عزریهو، کاهن اعظم، که از طایفهٔ صادوق بود جواب داد: «از وقتی که مردم شروع کردند به آوردن این هدایای خوراکی به خانهٔ يهوه، ما از آنها خوردیم و سیر شدیم و مقدار زیادی نیز باقی مانده است، زیرا يهوه قوم خود را برکت داده است.»
حِزِقیهو دستور داد که در خانهٔ يهوه انبارهایی بسازند.
پس از آماده شدن انبارها، تمام مواد خوراکی اهدا شده را در آنجا انبار کردند. مسئولیت نگهداری انبارها به عهدهٔ کننیای لاوی بود و برادرش شمعی نیز او را کمک میکرد.
ده لاوی دیگر نیز از طرف حِزِقیهوی پادشاه و عزریهو، کاهن اعظم، تعیین شدند تا زیر نظر این دو برادر خدمت کنند. این لاویان عبارت بودند از: یحیئیل، عزریهو، نحت، عسائیل، یریموت، یوزاباد، ایلیئیل، یسمخیا، محت و بنایهو.
قوری (پسر یمنهٔ لاوی) که نگهبان دروازهٔ شرقی بود، مسئول توزیع هدایا در میان کاهنان شد. دستیاران او اینها بودند: عیدن، منیامین، یشوع، شمعیهو، امریا و شکنیا. ایشان هدایا را به شهرهای کاهنان بردند و میان گروههای مختلف کاهنان تقسیم میکردند و سهم پیر و جوان را به طور مساوی میدادند.
در ضمن به خانوادهٔ کاهنان نیز سهمی تعلق میگرفت.
نام کاهنان برحسب طایفههایشان و نام لاویان بیست ساله و بالاتر نیز برحسب وظایفی که در گروههای مختلف داشتند، ثبت شده بود.
به خانوادههای کاهنانی که نامشان ثبت شده بود، به طور مرتب سهمیهای داده میشد زیرا این کاهنان خود را وقف خدمت خدا کرده بودند.
افرادی نیز تعیین شدند تا هدایای خوراکی را بین کاهنان نسل هارون که در مزارع اطراف شهرها زندگی میکردند و نیز بین کسانی که نامشان در نسب نامهٔ لاویان ثبت شده بود، توزیع کنند.
به این ترتیب حِزِقیهوی پادشاه در مورد توزیع هدایا در سراسر یهوده اقدام نمود و آنچه در نظر يهوه، اللهاش پسندیده و درست بود بجا آورد.
او با تمام دل و جان آنچه برای خانهٔ خدا لازم بود انجام میداد و از شریعت و احکام خدا پیروی مینمود و به همین جهت همیشه موفق بود.
32
مدتی بعد از اصلاحات حِزِقیهوی پادشاه، سنحاریب، پادشاه آشور به سرزمین یهوده هجوم آورد و شهرهای حصاردار را محاصره کرد و در صدد تسخیر آنها برآمد.
وقتی حِزِقیهو فهمید که سنحاریب قصد حمله به یروشلیم را دارد
با مقامات مملکتی و فرماندهان سپاه به مشورت پرداخت. آنها تصمیم گرفتند چشمههای آب بیرون شهر را ببندند.
پس عدهٔ زیادی از مردم را جمع کردند و چشمهها و نهری را که در میان مزرعهها جاری بود، مسدود ساختند. آنها گفتند: «نباید بگذاریم پادشاه آشور به آب دسترسی پیدا کند.»
سپس حِزِقیهو قسمتهای خراب شدهٔ حصار یروشلیم را تعمیر کرد و بر آن برجهایی ساخت. او حصار دیگری نیز در پشت حصار اصلی درست کرده به این وسیله نیروی دفاعی خود را تقویت نمود. همچنین قلعهٔ ملو را که در شهر داوود بود مستحکم نمود و تعداد زیادی سلاح و سپر تهیه دید.
حِزِقیهو مردم شهر را فرا خواند و فرماندهان بر آنها گماشت و آنها را در دشت وسیع مقابل شهر جمع کرده، با این کلمات آنها را تشویق نمود:
«دلیر و قوی باشید و از پادشاه آشور و سپاه بزرگ او نترسید، زیرا آن که با ماست تواناتر از اوست!
پادشاه آشور سپاه بزرگی همراه خود دارد ولی آنها انسانهایی بیش نیستند، اما ما يهوه، اللها خود را همراه خود داریم که به ما کمک میکند و برای ما میجنگد.» این سخنان حِزِقیهو به ایشان قوت قلب بخشید.
آنگاه سنحاریب، پادشاه آشور که با سپاه بزرگ خود شهر لاکیش را محاصره کرده بود، قاصدانی را با این پیام نزد حِزِقیهو و مردم یهوده که در یروشلیم جمع شده بودند فرستاد:
«سنحاریب، پادشاه آشور چنین میگوید: به چه کسی امید بستهاید که در یروشلیم در محاصره باقی میمانید؟
حِزِقیهوی پادشاه با این وعده که يهوه شما را از چنگ پادشاه آشور خواهد رهانید، میخواهد شما را آنقدر در آنجا نگه دارد تا از گرسنگی و تشنگی بمیرید.
مگر همین حِزِقیهو نبود که تمام معبدهای خدا را که بر فراز تپهها بود خراب کرد و به یهوده و یروشلیم دستور داد که فقط در برابر یک مذبح عبادت کنند و فقط بر روی آن بخور بسوزانند؟
مگر نمیدانید من و اجداد من چه بر سر قومهای دیگر آوردهایم؟ کدام یک از اللهاان آن قومها توانستند برای نجات سرزمینشان کاری انجام دهند؟ پس آیا فکر میکنید اللها شما میتواند شما را از چنگ من برهاند؟
نگذارید حِزِقیهو شما را فریب دهد. حرفهای او را باور نکنید. باز هم میگویم، اللهاان هیچ مملکتی تاکنون نتواستهاند قوم خود را از دست من و اجدادم برهانند، چه رسد به اللها شما.»
قاصدان پادشاه آشور، سخنان اهانتآمیز بسیاری بر ضد يهوه و خدمتگزار او حِزِقیهو گفتند.
همچنین پادشاه آشور نامهای به این مضمون بر ضد يهوه، اللها یسرال نوشته، او را اهانت نمود: «اللهاان ممالک دیگر نتوانستند قوم خود را از چنگ من برهانند، پس اللها حِزِقیهو هم نخواهد توانست قوم خود را از دست من برهاند.»
قاصدان با صدای بلند به زبان عبری، مردم یروشلیم را که روی حصار شهر جمع شده بودند تهدید میکردند و سعی داشتند آنها را بترسانند و مضطرب کنند تا بتوانند شهر را بگیرند.
قاصدان گمان میکردند اللها یروشلیم هم مانند اللهاان سایر کشورها ساخته و پرداختهٔ دست انسان است؛ به این دلیل بود که چنین سخن میگفتند.
سپس حِزِقیهوی پادشاه و یشعیهوی نبی (پسر آموص) دعا کردند و از خدا کمک طلبیدند.
يهوه نیز فرشتهای فرستاد و سربازان آشور و همهٔ فرماندهان و افسرانشان را هلاک کرد. پس سنحاریب با خفت به سرزمین خود بازگشت و هنگامی که داخل معبد اللها خود شد، پسران خودش او را در آنجا کشتند.
به این طریق يهوه، حِزِقیهو و مردم یروشلیم را از دست سنحاریب پادشاه آشور و سایر دشمنان نجات داد و در سراسر مملکت او صلح و امنیت برقرار نمود.
عدهٔ زیادی به یروشلیم آمده، هدایایی برای يهوه و حِزِقیهو آوردند. از آن پس، حِزِقیهوی پادشاه در میان تمام قومها بسیار سربلند شد.
در آن روزها حِزِقیهو بیمار شد و نزدیک بود بمیرد. او به درگاه يهوه دعا کرد و يهوه به او نشان داد که شفا خواهد یافت.
اما حِزِقیهو مغرور شد و پس از شفایش مطابق میل خدا رفتار نکرد، به همین علّت خشم خدا علیه او و یهوده و یروشلیم افروخته گردید.
آنگاه حِزِقیهو و ساکنان یروشلیم از غرور خود توبه کردند و در نتیجه در طول حیات حِزِقیهو، غضب يهوه بر آنها نازل نشد.
حِزِقیهو بسیار ثروتمند شد و به اوج افتخار رسید. به دستور او برای نگه داری طلا و نقره و جواهرات و عطریات و اشیاء قیمتی و سپرهایش، انبارها ساختند.
او همچنین انبارها برای ذخیره کردن غلات، شراب و روغن زیتون؛ طویلهها برای حیوانات و آغلها برای گلهها ساخت.
خدا گلهها و رمهها و ثروت زیادی به او بخشید و او برای نگه داری آنها شهرها ساخت.
حِزِقیهو جلوی نهر بالایی جیحون یک سد درست کرد و آب آن را به سمت غرب شهر داوود جاری نمود. او به هر کاری دست میزد موفق میشد.
اما وقتی فرستادگانی از بابِل آمدند تا دربارهٔ معجزهٔ شفا یافتن او اطلاعاتی کسب کنند، خدا حِزِقیهو را به حال خود واگذاشت تا ماهیت خود را نشان دهد و معلوم شود چگونه آدمی است.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت حِزِقیهو و کارهای خوب او در کتاب یشعیهوی نبی (پسر آموص) و کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده و یسرال» نوشته شده است.
وقتی حِزِقیهو مرد او را در قسمت بالایی آرامگاه سلطنتی در کنار پسران داوود به خاک سپردند و تمام یهوده و یروشلیم در زمان وفاتش نسبت به او ادای احترام کردند. پس از او پسرش منسی بر تخت سلطنت نشست.
33
منسی دوازده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و پنج سال در یروشلیم سلطنت کرد.
او از اعمال قبیح قومهای بتپرستی که يهوه آنها را از کنعان بیرون رانده بود، پیروی میکرد و نسبت به يهوه گناه میورزید.
منسی معبدهای بالای تپهها را که پدرش حِزِقیهو خراب کرده بود دوباره بنا نمود، مذبحهایی برای بعل درست کرد و بتهای شرمآور اشیره را ساخت. منسی آفتاب و ماه و ستارگان را پرستش میکرد و برای آنها مذبحهایی ساخت و آنها را در حیاط خانهٔ يهوه قرار داد، یعنی در همان خانه و یروشلیم که يهوه تا به ابد برای نام خود برگزیده بود.
منسی پسران خود را به عنوان قربانی در درهٔ هنوم سوزانید. او جادوگری و فالگیری میکرد و با احضارکنندگان ارواح و جادوگران مشورت مینمود. او با این کارهای شرارتآمیز، يهوه را به خشم آورد.
منسی حتی یک بت در خانهٔ يهوه گذاشت، یعنی همان مکانی که خدا دربارهٔ آن به داوود و سلیمان گفته بود: «نام خود را تا به ابد بر این خانه و بر یروشلیم، شهری که از میان شهرهای قبایل یسرال برای خود انتخاب کردهام، خواهم نهاد.
اگر قوم یسرال از قوانین و دستورهایی که من بهوسیلۀ موسی به آنها دادهام پیروی نمایند، بار دیگر هرگز ایشان را از این سرزمینی که به اجداد ایشان دادهام، بیرون نخواهم راند.»
ولی منسی مردم یهوده و یروشلیم را گمراه کرد و آنها بدتر از قومهایی که يهوه آنها را از کنعان بیرون رانده بود، رفتار نمودند.
منسی و قوم او به اخطارهای يهوه توجه نمیکردند.
پس يهوه سپاهیان آشور را فرستاد و آنها منسی را گرفته، با غل و زنجیر بستند و او را به بابِل بردند.
وقتی منسی در تنگنا بود فروتن شد و از يهوه، اللها اجداد خویش طلب یاری نمود.
يهوه دعای او را شنید و او را به یروشلیم باز آورده، سلطنتش را به او بازگرداند. آنگاه منسی پی برد که يهوه فقط خداست.
بعد از این واقعه، منسی حصار بیرونی شهر داوود را از درهای که در غرب نهر جیحون است تا دروازهٔ ماهی و نیز حصار دور تپهٔ عوفل را بازسازی نموده، بر ارتفاع آن افزود. او در تمام شهرهای حصاردار یهوده فرماندهان نظامی قرار داد.
همچنین بت خود را از خانهٔ يهوه برداشت و تمام بتها و مذبحهایی را که بر تپهٔ خانهٔ يهوه و در یروشلیم ساخته بود خراب کرد و همه را از شهر بیرون ریخت.
سپس مذبح يهوه را تعمیر کرد و قربانیهای سلامتی و هدایای شکرگزاری تقدیم نمود و از مردم یهوده خواست که يهوه، اللها یسرال را عبادت کنند.
اما قوم باز هم بر بالای تپهها قربانی میکردند، ولی فقط برای يهوه، اللها خود.
شرح بقیهٔ رویدادهای سلطنت منسی و نیز دعای او به پیشگاه خدا و اینکه چگونه يهوه، اللها یسرال توسط انبیا با او سخن گفت، همه در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال» نوشته شده است.
دعای او و مستجاب شدنش، شرح گناهان و شرارتش، اسامی مکانهای روی تپهها که در آنجا بتکدهها، بتهای شرمآور اشیره و بتهای دیگر بر پا نمود، همه در کتاب «تاریخ انبیا» نوشته شده است. (البته همهٔ اینها مربوط به پیش از بازگشت او به سوی خدا بود.)
منسی مرد و در قصر خود به خاک سپرده شد و پسرش آمون به جای او به تخت سلطنت نشست.
آمون بیست و دو ساله بود که پادشاه یهوده شد و دو سال در یروشلیم سلطنت کرد.
او نیز مانند پدرش منسی نسبت به يهوه گناه ورزید و برای تمام بتهایی که پدرش ساخته بود قربانی تقدیم کرد و آنها را پرستید.
ولی برعکس پدرش، در مقابل يهوه فروتن نشد بلکه به شرارتهای خود ادامه داد.
سرانجام افرادش بر ضد او توطئه چیدند و او را در کاخ سلطنتیاش به قتل رساندند.
مردم، قاتلان آمون را کشتند و پسرش یوشیهو را به جای او بر تخت سلطنت نشاندند.
34
یوشیهو هشت ساله بود که پادشاه شد و سی و یک سال در یروشلیم سلطنت کرد.
او مانند جدش داوود مطابق میل يهوه عمل میکرد و از دستورهای خدا اطاعت کامل مینمود.
یوشیهو در سال هشتم سلطنت خود، یعنی در سن شانزده سالگی به پیروی از اللها جدش داوود پرداخت و چهار سال بعد شروع کرد به پاک نمودن یهوده و یروشلیم از بتپرستی. او بتکدههای روی تپهها و بتهای شرمآور اشیره و سایر بتها را از میان برداشت.
به دستور او مذبحهای بعل را خراب کردند و مذبحهای بخور و بتهای شرمآور اشیره و سایر بتها را خرد نموده، گرد آنها را روی قبرهای کسانی که برای آنها قربانی میکردند، پاشیدند.
او استخوانهای کاهنان بتپرست را روی مذبحهای خودشان سوزانید و بدین وسیله یهوده و یروشلیم را پاکسازی کرد.
یوشیهو به شهرهای قبیلهٔ منسی، افرایم و شمعون و حتی تا سرزمین دور افتادهٔ نفتالی نیز رفت و در آنجا و خرابههای اطراف نیز همین کار را کرد.
او در سراسر یسرال مذبحهای بتپرستان را منهدم نمود، بتهای شرمآور اشیره و سایر بتها را در هم کوبید و مذبحهای بخور را در هم شکست. سپس به یروشلیم بازگشت.
یوشیهو در سال هجدهم سلطنت خود، بعد از پاکسازی مملکت و خانهٔ خدا، شافان (پسر اصلیهو) و معسیا شهردار یروشلیم و یوآخ (پسر یوآحاز) وقایعنگار را مأمور تعمیر خانهٔ يهوه، اللها خود کرد.
آنها برای انجام این کار به جمعآوری هدایا پرداختند. لاویانی که در برابر درهای خانهٔ خدا نگهبانی میدادند هدایایی را که مردم قبایل منسی، افرایم و بقیه بنییسرال و همچنین ساکنان یهوده و بنیامین و یروشلیم میآوردند، تحویل میگرفتند و نزد حلقیا، کاهن اعظم میبردند.
سپس آن هدایا به ناظران ساختمانی خانهٔ يهوه سپرده میشد تا با آن، اجرت نجارها و بناها را بدهند و مصالح ساختمانی از قبیل سنگهای تراشیده، تیر و الوار بخرند و با آنها خانهٔ خدا را که پادشاهان قبلی یهوده خراب کرده بودند بازسازی کنند.
همهٔ افراد با صداقت کار میکردند و کسانی که بر کار آنها نظارت مینمودند عبارت بودند از: یحت و عوبدیهوی لاوی از طایفهٔ مراری؛ زکریه و مشلام از طایفهٔ قهات. از لاویان نوازنده برای نظارت بر کار باربران و سایر کارگران استفاده میشد. عدهای دیگر از لاویان نیز کاتب و نگهبان بودند.
هنگامی که هدایا را از خانهٔ يهوه بیرون میبردند، حلقیا، کاهن اعظم، کتاب تورات موسی را که شریعت يهوه در آن نوشته شده بود پیدا کرد.
حلقیا به شافان، کاتب دربار گفت: «در خانهٔ يهوه کتاب تورات را پیدا کردهام!» و کتاب را به شافان داد.
شافان با آن کتاب نزد پادشاه آمد و چنین گزارش داد: «مأموران تو وظیفهٔ خود را به خوبی انجام میدهند.
آنها صندوقهای هدایا را که در خانۀ يهوه بود گشودند و آنها را شمردند و به دست ناظران و کارگران سپردند.»
سپس دربارهٔ کتابی که حلقیا به او داده بود صحبت کرد و آن را برای پادشاه خواند.
وقتی پادشاه کلمات تورات را شنید، از شدت ناراحتی لباس خود را درید،
و حلقیا، اخیقام (پسر شافان)، عبدون (پسر میکا)، شافان کاتب و عسایا ملتزم خود را به حضور خواست.
پادشاه به آنها گفت: «از يهوه سؤال کنید که من و بازماندگان یسرال و یهوده چه باید بکنیم. بدون شک يهوه از دست ما خشمگین است، چون اجداد ما مطابق دستورهای او که در این کتاب نوشته شده است، رفتار نکردهاند.»
پس آن مردان نزد زنی به نام حلده رفتند که نبی بود و در محلهٔ دوم یروشلیم زندگی میکرد. (شوهر او شلوم، پسر توقهت و نوه حسره، خیاط دربار بود.) وقتی جریان امر را برای حلده تعریف کردند،
حلده به ایشان گفت که نزد پادشاه بازگردند و این پیغام را از جانب يهوه، اللها یسرال به او بدهند.
«من این شهر و ساکنانش را به تمام لعنتهایی که از این کتاب برای تو خوانده شد، گرفتار خواهم ساخت.
زیرا این قوم مرا ترک گفته، بتپرست شدهاند و با کارهایشان خشم مرا برانگیختهاند. پس آتش خشم من که بر یروشلیم افروخته شده، خاموش نخواهد شد.
اما من دعای تو را اجابت خواهم نمود و این بلا را پس از مرگ تو بر این سرزمین و ساکنانش خواهم فرستاد. تو این بلا را نخواهی دید و در آرامش خواهی مرد زیرا هنگامی که کتاب تورات را خواندی و از اخطار من بر ضد این شهر و ساکنانش آگاه شدی، از روی ناراحتی لباس خود را دریدی و در حضور من گریه کردی و فروتن شدی.» فرستادگان پادشاه این پیغام را به او رساندند.
پادشاه به دنبال بزرگان یهوده و یروشلیم فرستاد تا نزد او جمع شوند.
پس تمام کاهنان و لاویان، مردم یهوده و یروشلیم، کوچک و بزرگ جمع شدند و همراه پادشاه به خانهٔ يهوه رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورهای کتاب عهد را که در خانۀ يهوه پیدا شده بود برای آنها خواند.
پادشاه نزد ستونی که در برابر جمعیت قرار داشت ایستاد و با يهوه عهد بست که با دل و جان از دستورها و احکام او پیروی و اطاعت کند و مطابق آنچه که در آن کتاب نوشته شده رفتار نماید.
او همچنین از تمام اهالی یروشلیم و بنیامین خواست تا آنها نیز با خدا عهد ببندند، و ایشان نیز چنین کردند.
به این ترتیب، یوشیهو سرزمینی را که به مردم یسرال تعلق داشت، از بتها پاک نمود و از مردم خواست تا يهوه، اللها خود را عبادت کنند. آنها در طول دوران سلطنت یوشیهو از يهوه، اللها اجداد خویش پیروی کردند.
35
یوشیهوی پادشاه دستور داد که عید پِسَح، روز چهاردهم ماه اول برای يهوه در یروشلیم برگزار شود. برههای عید پِسَح را همان روز سر بریدند.
او همچنین کاهنان را بر سر کارهایشان گماشت و ایشان را تشویق نمود که دوباره خدمت خود را در خانهٔ يهوه شروع کنند.
یوشیهو به لاویانی که تقدیس شده بودند و در سراسر یسرال تعلیم میدادند این دستور را داد: «اکنون صندوق عهد در خانهای است که سلیمان، پسر داوود، پادشاه یسرال، برای خدا ساخته است و دیگر لازم نیست شما آن را بر دوش خود بگذارید و از جایی به جایی دیگر ببرید، پس وقت خود را صرف خدمت يهوه، اللهاتان و قوم او بنمایید.
مطابق مقرراتی که داوود، پادشاه یسرال و پسرش سلیمان وضع نمودهاند، برای خدمت به دستههایی تقسیم شوید. هر دسته در جای خود در خانۀ خدا بایستد و به یکی از طایفههای قوم یسرال کمک کند.
برههای عید پِسَح را سر ببرید، خود را تقدیس نمایید و آماده شوید تا به قوم خود خدمت کنید. از دستورهای يهوه که بهوسیلۀ موسی داده شده، پیروی نمایید.»
سپس پادشاه سی هزار بره و بزغاله و سه هزار گاو جوان از اموال خود برای قربانی در عید پِسَح به بنییسرال داد.
مقامات دربار نیز به طور داوطلبانه به قوم و به کاهنان و لاویان هدایایی دادند. حلقیا و زکریه و یحیئیل که ناظران خانهٔ خدا بودند، دو هزار و ششصد بره و بزغاله و سیصد گاو برای قربانی در عید پِسَح به کاهنان دادند.
کننیا، شمعیهو، نتنئیل و برادران او حشبیا، یعیئیل و یوزاباد که رهبران لاویان بودند پنج هزار بره و بزغاله و پانصد گاو برای قربانی در عید پِسَح به لاویان دادند.
وقتی ترتیبات لازم داده شد و کاهنان در جاهای خود قرار گرفتند و لاویان مطابق دستور پادشاه برای خدمت به گروههای مختلف تقسیم شدند،
آنگاه لاویان برههای عید پِسَح را سر بریده، پوستشان را از گوشت جدا کردند و کاهنان خون آن برهها را روی مذبح پاشیدند.
آنها قربانیهای سوختنی هر قبیله را جدا کردند تا مطابق نوشتهٔ تورات موسی آنها را به حضور يهوه تقدیم نمایند.
سپس طبق مقررات، گوشت برههای قربانی را بریان کردند و قربانیهای دیگر را در دیگها و تابهها پختند و به سرعت بین قوم تقسیم کردند تا بخورند.
کاهنان از نسل هارون تا شب مشغول تقدیم قربانیهای سوختنی و سوزاندن چربی قربانیها بودند و فرصت نداشتند برای خود خوراک پِسَح را تهیه کنند؛ پس لاویان، هم برای خود و هم برای کاهنان خوراک پِسَح را تهیه کردند.
دستهٔ سرایندگان که از نسل آساف بودند به سر کار خود بازگشتند و مطابق دستورهایی که بهوسیلۀ داوود پادشاه، آساف، هیمان و یِدوتون نبی پادشاه صادر شده بود، عمل کردند. نگهبانان دروازهها پست خود را ترک نکردند زیرا برادران لاوی ایشان برای آنها خوراک آوردند.
مراسم عید پِسَح در آن روز انجام شد و همهٔ قربانیهای سوختنی، همانطور که یوشیهو دستور داده بود، بر روی مذبح يهوه تقدیم شد.
تمام حاضرین، عید پِسَح و عید فطیر را تا هفت روز جشن گرفتند.
از زمان سموئیل نبی تا آن زمان هیچ عید پِسَحی مثل عیدی که یوشیهو برگزار نمود، برگزار نشده بود و هیچ پادشاهی در یسرال نتوانسته بود به این تعداد کاهن و لاوی و شرکت کننده از سراسر یهوده و یروشلیم و یسرال در عید پِسَح جمع کند.
این عید پِسَح در سال هجدهم سلطنت یوشیهو برگزار شد.
هنگامی که یوشیهو کارهای مربوط به خانهٔ خدا را به انجام رسانیده بود، نکو، پادشاه مصر، با لشکر خود به کرکمیش واقع در کنار رود فرات آمد و یوشیهو به مقابلهٔ او رفت.
اما نکو قاصدانی با این پیام نزد یوشیهو فرستاد: «ای پادشاه یهوده، من با تو قصد جنگ ندارم، من آمدهام با دشمن خود بجنگم، و خدا به من گفته است که بشتابم. در کار خدا مداخله نکن والا تو را از بین خواهد برد، زیرا خدا با من است.»
ولی یوشیهو از تصمیم خود منصرف نشد، بلکه سپاه خود را به قصد جنگ به درهٔ مجدو هدایت کرد. او لباس شاهانهٔ خود را عوض کرد تا دشمن او را نشناسد. یوشیهو به پیام نکو، پادشاه مصر که از جانب خدا بود، توجه نکرد.
در جنگ، تیراندازان دشمن با تیرهای خود یوشیهو را زدند و او به شدت مجروح شد. یوشیهو به افرادش دستور داد که او را از میدان جنگ بیرون ببرند.
پس او را از ارابهاش پائین آورده، بر ارابهٔ دومش نهادند و به یروشلیم بازگرداندند و او در آنجا درگذشت. وی را در آرامگاه سلطنتی دفن کردند و تمام یهوده و یروشلیم برای او عزا گرفتند.
ارمیای نبی برای یوشیهو مرثیهای ساخت. خواندن این مرثیه در یسرال به صورت رسم درآمد، به طوری که تا به امروز نیز این مرثیه را مردان و زنان به یاد یوشیهو میخوانند. این مرثیه در کتاب «مراثی» نوشته شده است.
شرح کامل رویدادهای دوران سلطنت یوشیهو، اعمال خوب او و اطاعتش از کتاب شریعت يهوه در کتاب «تاریخ پادشاهان یهوده و یسرال» نوشته شده است.
36
مردم یهوده یهوآحاز پسر یوشیهو را به جای پدرش در یروشلیم به تخت سلطنت نشاندند.
یهوآحاز در سن بیست و سه سالگی پادشاه شد و سه ماه در یروشلیم سلطنت نمود.
پادشاه مصر او را در یروشلیم معزول کرد و از یهوده حدود ۳٬۴۰۰ کیلوگرم نقره و ۳۴ کیلوگرم طلا باج گرفت.
پادشاه مصر، اِلیاقیم برادر یهوآحاز را بر تخت سلطنت یهوده در یروشلیم نشاند و نام اِلیاقیم را یهویاقیم گذاشت و یهوآحاز را به مصر به اسیری برد.
یهویاقیم بیست و پنج ساله بود که پادشاه شد و یازده سال در یروشلیم سلطنت کرد. او نسبت به يهوه، اللها خود گناه ورزید.
نِبوکَدنِصَّر، پادشاه بابِل یروشلیم را گرفت و یهویاقیم را به زنجیر بسته، او را به بابِل برد.
نِبوکَدنِصَّر مقداری از اشیاء قیمتی خانهٔ يهوه را گرفته، به بابِل برد و در معبد خود گذاشت.
شرح بقیهٔ رویدادهای دوران سلطنت یهویاقیم و تمام شرارتها و بدیهایی که کرد در کتاب «تاریخ پادشاهان یسرال و یهوده» نوشته شده است. پس از او، پسرش یهویاکین پادشاه شد.
یهویاکین هجده ساله بود که پادشاه شد، و سه ماه و ده روز در یروشلیم سلطنت کرد. او نیز نسبت به يهوه گناه ورزید.
در فصل بهار نِبوکَدنِصَّر پادشاه او را اسیر کرده همراه اشیاء قیمتی خانهٔ يهوه به بابِل برد. نِبوکَدنِصَّر، صدقیهو، عموی یهویاکین را به پادشاهی یهوده و یروشلیم منصوب کرد.
صدقیهو در سن بیست و یک سالگی پادشاه شد و یازده سال در یروشلیم سلطنت کرد.
او نیز نسبت به يهوه، اللها خود گناه ورزید و به پیام ارمیای نبی که از جانب يهوه سخن میگفت، گوش نداد.
او هر چند برای نِبوکَدنِصَّر به نام خدا سوگند صداقت و وفاداری یاد کرده بود ولی علیه او قیام کرد. صدقیهو با سرسختی به راه خود ادامه داد و نخواست فروتن شود و به سوی يهوه، اللها یسرال بازگشت کند.
تمام رهبران، کاهنان و مردم یهوده از اعمال قبیح قومهای بتپرست پیروی کردند و به این طریق خانهٔ مقدّس يهوه را در یروشلیم نجس ساختند.
يهوه، اللها اجدادشان، انبیای خود را یکی پس از دیگری فرستاد تا به ایشان اخطار نمایند، زیرا بر قوم و خانهٔ خود شفقت داشت.
ولی بنییسرال انبیای خدا را مسخره کرده، به پیام آنها گوش ندادند و به ایشان اهانت نمودند تا اینکه خشم يهوه بر آنها افروخته شد به حدی که دیگر برای قوم چارهای نماند.
پس يهوه پادشاه بابِل را بر ضد ایشان برانگیخت و تمام مردم یهوده را به دست او تسلیم کرد. او به کشتار مردم یهوده پرداخت و به پیر و جوان، دختر و پسر، رحم نکرد و حتی وارد خانهٔ خدا شد و جوانان آنجا را نیز کشت.
پادشاه بابِل اشیاء قیمتی خانهٔ خدا را، از کوچک تا بزرگ، همه را برداشت و خزانهٔ خانهٔ يهوه را غارت نمود و همراه گنجهای پادشاه و درباریان به بابِل برد.
سپس سپاهیان او خانهٔ خدا را سوزاندند، حصار یروشلیم را منهدم کردند، تمام قصرها را به آتش کشیدند و همهٔ اسباب قیمتی آنها را از بین بردند.
آنانی که زنده ماندند به بابِل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسیدن حکومت پارس، اسیر پادشاه بابِل و پسرانش بودند.
به این طریق، کلام يهوه که بهوسیلۀ ارمیای نبی گفته شده بود به حقیقت پیوست که سرزمین یسرال مدت هفتاد سال استراحت خواهد کرد تا سالهایی را که در آنها قوم یسرال قانون شَبّات را شکسته بود جبران کند.
در سال اول سلطنت کوروش، پادشاه پارس، يهوه آنچه را که توسط ارمیای نبی فرموده بود، به انجام رسانید. يهوه کوروش را بر آن داشت تا فرمانی صادر کند و آن را نوشته، به سراسر قلمرو خود بفرستد. این است متن آن فرمان:
«من، کوروش، پادشاه پارس اعلام میدارم که یهوه، اللها آسمانها تمام ممالک جهان را به من بخشیده و به من امر فرموده است که برای او در شهر یروشلیم که در سرزمین یهودهست خانهای بسازم. بنابراین، از تمام یهودیانی که در سرزمین من هستند، کسانی که بخواهند میتوانند به آنجا بازگردند. يهوه، اللها یسرال همراه ایشان باشد!»
romans
1
این نامه از طرف پولس، غلام یهوشع مسیح است که توسط خدا به رسالت برگزیده شده تا مژدهٔ انجیل او را به همگان برساند.
همان انجیلی که خدا وعدهاش را از زمانهای دور توسط انبیای خود در کتب مقدّس داده بود.
این انجیل دربارهٔ اوست، که بهلحاظ زندگی زمینیاش، از نسل داوود پادشاه بود؛
اما بهلحاظ قدوسیت الهیاش، با زنده شدنش پس از مرگ، ثابت کرد که پسر نیرومند خداست، یعنی يهوه ما، یهوشع مسیح.
بهواسطۀ مسیح فیض و رسالت یافتهایم تا به همهٔ اقوام غیریهود اعلام کنیم که او چه لطف عظیمی به ایشان نموده است، تا ایشان نیز به او ایمان آورند، از او اطاعت کنند و نام او را جلال دهند
و این شامل شما نیز میشود که فراخوانده شدهاید تا از آنِ یهوشع مسیح باشید.
این نامه را به همۀ کسانی که در روم محبوب خدا هستند و فراخوانده شدهاند تا قوم مقدّس او باشند، مینویسم. از پدرمان خدا و يهوهمان یهوشع مسیح، طالب فیض و آرامش برای شما هستم.
پیش از هر چیز، باید بگویم که خبر ایمانتان به تمام دنیا رسیده است. از این رو، برای این خبر و برای وجود هر یک از شما، خدا را بهوسیلۀ یهوشع مسیح شکر میکنم.
خدا شاهد است که من پیوسته برای شما دعا میکنم، و روز و شب احتیاجاتتان را به حضور او میبرم، به حضور اللهای که با تمام توانم او را خدمت میکنم و مژدهٔ انجیل او را که دربارهٔ پسرش یهوشع مسیح است، به دیگران اعلام مینمایم.
دعای دیگرم این است که اگر خدا بخواهد، پس از این همه انتظار، سعادت دیدار شما نصیبم شود.
زیرا بسیار مشتاق دیدارتان هستم تا بتوانم شما را از برکات خدا برخوردار سازم، و باعث تقویت ایمانتان شوم.
از این گذشته، من خود نیز نیاز به کمک شما دارم تا بهوسیلۀ ایمانتان تقویت شوم. به این ترتیب، هر یک از ما باعث تقویت ایمان یکدیگر میشویم.
اما برادران عزیز، مایلم بدانید که بارها خواستهام نزد شما بیایم، اما هر بار مانعی پیش آمده است. قصد من از آمدن، این بود که خدمتی در میان شما انجام دهم و عدهای را به سوی مسیح هدایت کنم، همانطور که در جاهای دیگر نیز کردهام.
زیرا من خود را مدیون میدانم که این خبر خوش را به همه برسانم، چه به اشخاص متمدن و چه به اشخاص بیتمدن، چه به باسوادان و چه به بیسوادان.
پس تا آنجا که در توان دارم، خواهم کوشید که به روم، نزد شما بیایم و مژدهٔ انجیل را در میان شما اعلام نمایم.
زیرا من از انجیل مسیح شرم ندارم چون قدرت خداست برای نجات تمام کسانی که ایمان بیاورند. پیغام انجیل در ابتدا فقط به یهودیان اعلام میشد، اما اکنون همه میتوانند با ایمان آوردن به آن، به حضور خدا راه یابند.
پیغام این است که خدا فقط در یک صورت از سر تقصیرات ما میگذرد و به ما شایستگی آن را میدهد که به حضور او برویم؛ و آن وقتی است که به یهوشع مسیح ایمان آوریم. بله، فقط ایمان لازم است. همانطور که نوشته شده: «عادل به ایمان خواهد زیست.»
اما خدا خشم و غضب خود را از آسمان بر تمام خدانشناسیها و شرارتهای اشخاصی آشکار میسازد که با شرارتهای خود، حقیقت را سرکوب میکنند.
برای آنان حقیقت وجود خدا کاملاً روشن است، زیرا خدا ایشان را از این حقیقت آگاه ساخته است.
انسان از ابتدا، آسمان و زمین و چیزهایی را که خدا آفریده، دیده است و با دیدن آنها میتواند به وجود خدا و قدرت ابدی او که نادیدنی هستند پی ببرد. پس وقتی در روز داوری در حضور خدا میایستد، برای بیایمانی خود هیچ عذر و بهانهای ندارد.
بله، درست است که مردم این حقایق را میدانند، اما هیچگاه حاضر نیستند به آن اعتراف کنند و خدا را بپرستند و سپاس گویند. در عوض دربارهٔ وجود خدا و ارادهٔ او، عقاید احمقانهای ابداع میکنند. به همین علّت ذهن نادانشان، تاریک و مغشوش شده است.
خود را دانا و خردمند میپنداشتند، اما همگی، نادان و بیخرد شدند.
به جای اینکه اللها بزرگ و ابدی را بپرستند، بتهایی از چوب و سنگ به شکل انسان فانی، پرندگان، چارپایان و خزندگان ساختند و آنها را پرستیدند.
بنابراین، خدا نیز ایشان را به حال خود رها کرده تا هر چه میخواهند بکنند و در آتش شهوات گناهآلود خود بسوزند و با بدنهای خود مرتکب گناهان شرمآور شوند.
ایشان حقایق الهی را با دروغ معاوضه کردند و بدینسان، مخلوقات را به جای خدا پرستش کردند – اللهای که شایستۀ ستایش ابدی است! آمین.
به همین دلیل، خدا آنها را در شهوات شرمآور رها ساخت. حتی زنانشان نیز روابط جنسی غیرطبیعی را جایگزین روابط طبیعی ساختند.
به همین شکل، مردان نیز روابط طبیعی با زنها را رها کردند، و در آتش شهوت نسبت به یکدیگر سوختند. مردان با مردان مرتکب اعمال شرمآور شدند، و در وجود خود، به سزای اعمال خود رسیدند.
پس همانطور که ایشان برای شناخت خدا ارزش قائل نیستند، خدا نیز ایشان را به حال خود رها کرده است تا هر آنچه به ذهن ناپاکشان خطور میکند، به عمل آورند.
زندگی آنان پر است از هر نوع شرارت و بدی، طمع و نفرت و حسادت، قتل و جدال، دروغ و کینه و سخنچینی.
غیبت از زبانشان دور نمیشود. ایشان دشمنان خدا هستند. مغرور و گستاخ و خودستایند. همیشه به دنبال راههای تازه میگردند تا بیشتر گناه ورزند و مطیع والدین خود نیستند.
بیاحساسند و بدقول و بیعاطفه و بیرحم.
با اینکه میدانند خدا برای چنین اعمالی، مجازات مرگ تعیین کرده است، نه فقط خودشان مرتکب آنها میشوند، بلکه دیگران را نیز به انجام این کارها تشویق میکنند!
2
شاید کسی پیش خود فکر کند این مردم چقدر پست هستند که دست به چنین کارهایی میزنند. هرگاه کسی بگوید که این اشخاص بدکار باید مجازات شوند، در حقیقت خودش را محکوم میکند، چون او نیز همان گناهان را مرتکب میشود.
اما میدانیم که خدا عادل است و داوری او بر کسانی که این گونه اعمال را انجام میدهند، بر حق است.
ای آدمی، آیا تصور میکنی که خدا دیگران را برای چنین گناهانی مجازات خواهد کرد، اما از گناهان تو چشمپوشی خواهد نمود؟
اگر خدا تا به حال نسبت به تو صبر و تحمل نشان داده است، آیا این برای تو مهم نیست؟ آیا متوجه نیستی که مهربانی خدا برای این بوده که تو توبه کنی؟
اگر دل خودت را سخت کنی و توبه نکنی برای خود مجازات وحشتناکی فراهم میآوری، زیرا بهزودی روز خشم و غضب خدا فرا میرسد روزی که در آن خدا تمام مردم جهان را عادلانه محکوم خواهد کرد،
و به هر کس مطابق کارهایش پاداش یا کیفر خواهد داد.
او زندگی جاوید را به کسانی میبخشد که با صبر و تحمل، آنچه را که راست است، به عمل میآورند و خواستار جلال و احترام و بقایی هستند که خدا عطا میکند.
اما بر خودخواهان و آنانی که با حقیقت وجود خدا ضدیت میکنند و به راههای گناهآلود خود میروند، خشم و غضب خود را فرو خواهد ریخت.
رنج و عذاب گریبانگیر همهٔ کسانی خواهد گردید که گناه میورزند، از یهودی گرفته تا غیریهودی.
اما جلال و سربلندی و آرامش الهی نصیب همهٔ آنانی خواهد شد که از خدا اطاعت میکنند، چه یهودی و چه غیریهودی،
زیرا خدا تبعیض قائل نمیشود.
هر کس که گناه کند، هلاک خواهد شد، حتی کسانی که شریعت نوشته شدۀ خدا را نداشته باشند. و کسانی هم که شریعت خدا را دارند، اگر گناه کنند، خدا بنا بر موازین شریعتشان آنها را داوری خواهد کرد.
زیرا با شنیدن احکام شریعت نیست که کسی مقبول خدا میگردد بلکه با به عمل آوردن آن.
حتی غیریهودیان که شریعت نوشته شدۀ خدا را ندارند، وقتی طبیعتاً از احکام خدا اطاعت میکنند نشان میدهند که از آنها آگاهند.
معلوم است که شریعت خدا بر دلشان نوشته شده است، زیرا وجدان و افکارشان یا آنان را متهم میکند یا تأییدشان مینماید.
و این است پیامی که من اعلام میکنم: روزی خواهد آمد که خدا توسط یهوشع مسیح، افکار و انگیزههای مخفی همه را داوری خواهد کرد.
و اما شما یهودیان، تصور میکنید که چون خدا شریعت و احکام خود را به شما عطا کرده است، بنابراین از شما خشنود است، و میبالید به اینکه برگزیدگان خدا هستید.
شما اراده و خواست خدا را میدانید و خوب را از بد تشخیص میدهید، چون احکام او را از کودکی آموختهاید،
شما یقین کامل دارید که راه خدا را به خوبی میشناسید؛ به همین جهت خود را راهنمای نابینایان میدانید، و خویشتن را چراغهایی میپندارید که راه خدا را به آنانی که در تاریکی گمراه شدهاند، نشان میدهند.
شما گمان میکنید که راهنمای مردم نادان هستید و میتوانید امور الهی را حتی به کودکان نیز بیاموزید، زیرا تصور میکنید احکام خدا را که پر از معرفت و راستی است، میدانید.
حال، شما که دیگران را تعلیم میدهید، چرا خودتان نمیآموزید؟ به دیگران میگویید که دزدی نکنید؛ آیا خودتان دزدی نمیکنید؟
میگویید که زنا کردن گناه است؛ آیا خودتان زنا نمیکنید؟ میگویید که نباید بتپرستی کرد؛ آیا خودتان از اشیائی که از معابد دزدیده شدهاند، استفاده نمیکنید؟
شما به دانستن احکام خدا فخر میفروشید، اما با زیر پا نهادن آنها، به خدا توهین میکنید.
پس جای تعجب نیست که در کتب مقدّس نوشته شده: «به سبب شما، قومها نام خدا را کفر میگویند!»
سنت ختنۀ یهودی در صورتی ارزش دارد که از دستورهای خدا اطاعت کنید. در غیر این صورت، هیچ بهتر از قومهای غیریهود نیستید.
زیرا اگر غیریهودیان احکام خدا را اطاعت کنند، آیا خدا تمام امتیازات و افتخاراتی را که قصد داشت به شما یهودیان بدهد، به ایشان نخواهد داد؟ یقیناً خواهد داد.
در این صورت وضع غیریهودیان ختنه نشده که احکام خدا را اطاعت میکنند، در پیشگاه خدا از وضع شما یهودیان خیلی بهتر خواهد بود، زیرا شما با وجود اینکه ختنه شدهاید و صاحب کتب مقدّس هستید، باز احکام خدا را اطاعت نمیکنید.
فراموش نکنید که هر که پدر و مادرش یهودی باشند و خود نیز ختنه شده باشد، یهودی نیست.
بلکه یهودی واقعی کسی است که در باطن خود یهودی باشد؛ و ختنه نیز ختنۀ دل است، که به دست روح خدا انجام میشود، نه از طریق مقرراتی نوشتهشده. تحسین چنین شخصی از جانب دیگران نیست، بلکه از جانب خداست.
3
پس یهودی بودن چه امتیازی دارد؟ آیا در رسم ختنه ارزشی نهفته است؟
بله، از هر جهت امتیازات بسیاری در اینها نهفته است! نخست اینکه احکام خدا به یهودیان به امانت سپرده شده است.
اما اگر برخی از ایشان امین نبودند، چه باید گفت؟ آیا امین نبودن ایشان سبب میشود امین بودن خدا باطل گردد؟
البته که نه! حتی اگر همه دروغگو باشند، خدا راستگو است. همانگونه که در کتب مقدّس نوشته شده: «ثابت میکنی که در آنچه میگویی، راستگو هستی، و در محکمه، پیروز میشوی.»
اما ممکن است برخی بگویند که گناهکار بودن ما نتیجۀ خوبی دارد، زیرا کمک میکند تا انسان ببیند که خدا تا چه حد عادل است. پس آیا دور از انصاف نیست که ما را مجازات کند؟ (البته چنین استدلالی کاملاً انسانی است.)
البته که دور از انصاف نیست! در غیر این صورت، خدا با چه صلاحیتی میتوانست دنیا را داوری کند؟
اما باز کسی ممکن است بگوید: «اگر نادرستی من سبب میشود راستی خدا نمایانتر گردد و جلالش بیشتر دیده شود، چگونه میتواند مرا همچون یک گناهکار محکوم سازد؟»
بعضی نیز به ما تهمت میزنند و ادعا میکنند که ما میگوییم: «هر چقدر بیشتر گناه کنیم، نفع بیشتری حاصل میشود!» آنانی که چنین سخنانی میگویند، سزاوارند که محکوم گردند.
پس چه نتیجهای باید گرفت؟ آیا ما یهودیان بهتر از دیگرانیم؟ نه، به هیچ وجه! زیرا قبلاً نشان دادیم که همگان، چه یهودی و چه غیریهودی، تحت سلطۀ گناه قرار دارند.
همانطور که در کتب مقدّس نوشته شده: «کسی عادل نیست، حتی یک نفر.
هیچکس براستی دانا نیست؛ هیچکس در جستجوی خدا نیست.
همه گمراه شدهاند؛ همه عاطل و باطل گردیدهاند. نیکوکاری نیست، حتی یک نفر.»
«گلویشان گوری است گشاده، زبانشان پر است از دروغ. زهر مار از لبانشان میچکد.»
«دهانشان آکنده از نفرین و تلخی است.»
«پاهایشان برای ریختن خون میشتابند.
هرجا میروند ویرانی و فلاکت برجای میگذارند.
آنها عاری از صلح و آرامشاند.»
«آنها هیچ ترسی از خدا ندارند.»
حال، میدانیم هرآنچه شریعت میگوید، به آنانی میگوید که خود را متعهد ساختهاند مطابق با آن عمل کنند، زیرا هدف شریعت این است که فرصت هر بهانهای را از انسانها بگیرد، و نشان دهد که تمام دنیا در حضور خدا تقصیرکارند.
زیرا هیچکس نمیتواند با انجام احکام شریعت، در نظر خدا عادل شمرده شود. شریعت فقط نشان میدهد که تا چه حد گناهکاریم.
اما اکنون خدا راهی پیش پای ما قرار داده تا بدون انجام مطالبات شریعت، بتوانیم عادل شمرده شویم، راهی که در نوشتههای موسی و انبیای یهود، وعدۀ آن داده شده است.
ما با ایمان آوردن به یهوشع مسیح، عادل شمرده میشویم. این در مورد هر کس که ایمان بیاورد، صدق میکند. هیچ فرقی هم نمیکند که یهودی باشد یا غیریهودی،
زیرا همه گناه کردهاند و از معیارهای پرجلال خدا کوتاه میآیند.
با این حال، خدا با آن فیض خود که سزاوارش نیستیم، بهرایگان اعلان میکند که عادل شمرده میشویم. او این کار را بهواسطۀ یهوشع مسیح انجام داد، آن هنگام که بهای آزادی ما را از مکافات گناهانمان پرداخت کرد.
زیرا خدا یهوشع را همچون قربانی کفارهکنندۀ گناه عرضه داشت. و حال، انسان وقتی ایمان میآورد که یهوشع زندگی خود را قربانی کرد و خونش را ریخت، در حضور خدا عادل شمرده میشود. این قربانی نشاندهندۀ عدل و انصاف خدا است، زیرا او با صبر و بردباری تمام، از مجازات آنانی که در گذشتهها گناه میکردند، خودداری میکرده است،
به این دلیل که به آینده مینگریست و لطفی را که قصد داشت در زمان حاضر عملی سازد، شامل حال ایشان میفرمود. او با این عمل، عدالت خود را ثابت کرد، و اکنون آنانی را که به یهوشع ایمان میآورند، عادل به شمار میآوَرَد.
پس آیا میتوانیم افتخار کنیم به اینکه کاری انجام دادهایم تا در پیشگاه خدا پذیرفته شویم؟ نه، زیرا تبرئۀ ما بر اساس اطاعت از شریعت نیست، بلکه بر اساس ایمان است.
بنابراین، ما بهواسطۀ ایمان عادل شمرده شدهایم، نه بهواسطۀ اطاعت از شریعت.
وانگهی، آیا خدا فقط اللها یهودیان است؟ مگر اللها غیریهودیان هم نیست؟ البته که هست.
تنها یک خدا هست، و مردمان را تنها بهواسطۀ ایمان عادل میسازد، خواه یهودی باشند و خواه غیریهودی.
حال، اگر بر ایمان تأکید میگذاریم، آیا منظور این است که میتوانیم شریعت را به دست فراموشی بسپاریم؟ مسلماً نه! در واقع، فقط زمانی شریعت را براستی بهجا میآوریم که ایمان داشته باشیم.
4
پس در این صورت دربارۀ آنچه ابراهیم یافت چه بگوییم، او که بهلحاظ بشری، جدّ ما یهودیان بود؟
اگر اعمال نیک او سبب شد مقبول خدا واقع شود، میتوانست افتخار کند. اما راه و روش خدا این نبود.
ببینیم در کتب مقدّس چه گفته شده: «ابراهیم به خدا ایمان آورد، و این برای او عدالت شمرده شد.»
وقتی شخص کاری انجام میدهد، دستمزدش دیگر هدیه به شمار نمیآید، بلکه چیزی است که به خاطر کارش به دست آورده است.
اما به کسی که کاری انجام نمیدهد، بلکه به اللهای توکل میکند که خدانشناسان را عادل میشمارد و نجات میبخشد، ایمانش به حساب عدالت او گذاشته میشود.
داوود در بیان همین حقیقت، شادی یک شخص گناهکار را توصیف میکند که بدون آنکه لایق باشد، خدا او را «بیگناه» اعلام میدارد:
«خوشا به حال کسی که گناهش آمرزیده شد، و خطایش پوشانیده گردید.
خوشا به حال کسی که يهوه او را مجرم نمیشناسد!»
حال ممکن است این سؤال مطرح شود که این سعادت نصیب چه کسانی میگردد؟ آیا فقط نصیب اشخاصی میشود که ضمن ایمان به یهوشع مسیح، مطابق شریعت ختنه نیز میشوند؟ یا نصیب آنانی هم میشود که بدون ختنه، فقط به یهوشع مسیح ایمان دارند؟ در مورد ابراهیم چطور بود؟ دیدیم که ایمان ابراهیم برای او عدالت شمرده شد.
اما این امر چگونه اتفاق افتاد؟ آیا بعد از ختنه بود که او عادل به شمار آمد، یا پیش از آنکه ختنه شود؟ روشن است که پیش از رسم ختنه بود.
در واقع او زمانی ختنه شد که مدتها از ایمان آوردن او به خدا و دریافت وعدهٔ برکت الهی میگذشت. مراسم ختنه، نشانه و علامتی بود از همین واقعیت. در نتیجه ابراهیم از لحاظ روحانی، پدر کسانی است که بدون ختنه شدن به خدا ایمان میآورند تا ایشان نیز عادل شمرده شوند.
در ضمن، ابراهیم از لحاظ روحانی پدر کسانی است که ختنه شدهاند، اما با توجه به زندگی ابراهیم، پی بردهاند که نجات و لطف خدا، از راه ایمان به دست میآید، نه در اثر مراسم ختنه. زیرا ابراهیم تنها از راه ایمان توانست رضایت خدا را حاصل کند، پیش از آنکه ختنه شود.
خدا به ابراهیم و به نسل او وعده داد که جهان را به ایشان ببخشد. واضح است که این وعدهٔ خدا به این دلیل نبود که ابراهیم تشریفات و احکام شریعت را اجرا میکرد، بلکه فقط به خاطر ایمان او بود، ایمان و اعتماد به اینکه خدا وعدههای خود را وفا خواهد نمود. خدا نیز در برابر این ایمان، ابراهیم را عادل شمرد.
پس اگر هنوز هم ادعا میکنید که برکات خدا نصیب کسانی میشود که احکام و تشریفات یهود را نگاه میدارند، در واقع منظورتان این است که وعدههای خدا به صاحبان ایمان، بیاعتبار است و ایمان به خدا نیز کار احمقانهای است.
اما حقیقت امر این است که هرگاه بکوشیم نجات و سعادت الهی را از راه انجام احکام شریعت به دست آوریم، همیشه نتیجهاش این میشود که مورد خشم و غضب خدا قرار میگیریم؛ زیرا هیچگاه موفق نمیشویم آن احکام را کاملاً رعایت کنیم. ما تنها زمانی میتوانیم قانونشکنی نکنیم که اصلاً قانونی وجود نداشته باشد.
پس نتیجه میگیریم که خدا برکات خود را از راه ایمان به ما عطا میکند، همچون یک هدیه. حال، چه مراسم مذهبی را رعایت کنیم و چه نکنیم، اگر ایمانی مانند ایمان ابراهیم داشته باشیم، بیشک آن برکات نصیب ما نیز خواهد شد، چون از لحاظ ایمان، ابراهیم پدر همگی ماست.
همانطور که در کتب مقدّس نوشته شده: «تو را پدر قومهای بسیار ساختهام.» علّت این امر این است که ابراهیم به اللهای ایمان آورد که مردگان را زنده میکند و چیزهای تازه را از نیستیها خلق میکند.
بنابراین، زمانی که خدا به ابراهیم فرمود که به او پسری خواهد بخشید و از نسل او قومهای بسیاری به وجود خواهند آمد، ابراهیم به وعدهٔ خدا ایمان آورد، اگرچه چنین امری عملاً محال بود.
زیرا در آن زمان ابراهیم صد سال داشت و همسرش سارا نود سال، و هیچیک قادر نبودند صاحب فرزند شوند. با وجود این، چون ایمان ابراهیم قوی بود، به وعدهٔ خدا شک نکرد.
بله، او هیچگاه شک ننمود. او به خدا ایمان داشت و ایمانش روزبهروز قویتر شده، خدا را تجلیل کرد.
زیرا یقین داشت که خدا قادر است به همهٔ وعدههای خود عمل کند.
به خاطر همین ایمان بود که خدا او را عادل به شمار آورد.
این عبارت که «از راه ایمان مورد قبول خدا واقع شد»، فقط دربارهٔ ابراهیم نوشته نشده است.
بلکه برای این نوشته شد که ما اطمینان بیابیم که خدا ما را نیز از همان راه به حضور خود میپذیرد، یعنی از راه ایمان به وعدهٔ خدا، اللهای که يهوه ما یهوشع را پس از مرگ زنده کرد.
او به خاطر گناهان ما به مرگ سپرده شد، و دوباره زنده شد تا ما در پیشگاه خدا عادل به حساب آییم.
5
پس چون از راه ایمان در نظر خدا عادل محسوب شدهایم، به واسطۀ یهوشع مسیح از رابطهٔ مسالمتآمیزی با خدا بهرهمند هستیم.
به سبب همین ایمان است که او ما را در جایگاه عالی و ممتازی قرار داده که سزاوارش نبودیم، جایگاهی که اکنون نیز در آن قرار داریم. ما با اطمینان و شادی فراوان، منتظریم تا در جلال خدا سهیم شویم.
اما نه تنها از این بابت شادیم، بلکه وقتی با مشکلات زندگی و سختیهای روزگار نیز روبرو میشویم، باز خوشحال هستیم زیرا میدانیم این سختیها به خیر و صلاح ما هستند چون به ما میآموزند که صبر و تحمل داشته باشیم.
صبر و تحمل نیز باعث رشد و استحکام شخصیت ما میشود و ما را یاری میکند تا ایمانمان به خدا روزبهروز قویتر گردد. چنین ایمانی سرانجام امید ما را نیز نیرومند و پایدار میسازد.
و این امید ما را مایوس نمیکند، زیرا او روحالقدس را به ما بخشیده تا دلهای ما را از محبتش لبریز سازد.
پس ملاحظه میکنید که در آن هنگام که ما عاجز و درمانده بودیم، درست در زمان مناسب، مسیح آمد و جان خود را در راه ما، گناهکاران، فدا کرد!
حتی اگر ما انسانهایی خوب و پرهیزگار میبودیم، کمتر کسی ممکن بود حاضر شود جانش را در راه ما فدا کند، هر چند ممکن است کسی پیدا شود که بخواهد در راه یک انسان خوب و نجیب جانش را فدا کند.
اما ببینید خدا چقدر ما را دوست داشت که با وجود اینکه گناهکار بودیم، مسیح را فرستاد تا در راه ما فدا شود.
اگر آن زمان که گناهکار بودیم، مسیح با ریختن خون خود این فداکاری را در حق ما کرد، حالا که خدا ما را بیگناه به حساب آورده، چه کارهای بزرگتری برای ما انجام خواهد داد و ما را از خشم و غضب آیندهٔ خدا رهایی خواهد بخشید.
هنگامی که دشمنان خدا بودیم، او بهوسیلۀ مرگ پسرش ما را با خود آشتی داد؛ پس اکنون که دوستان خدا شدهایم بهوسیلۀ حیات پسرش نجات خواهیم یافت.
حال، چقدر از رابطهٔ عالی و جدیدی که با خدا داریم، شادیم! اینها همه از برکت وجود يهوه ما یهوشع مسیح است که در راه گناهکاران، جان خود را فدا کرد تا ما را دوستان خدا سازد.
وقتی آدم نافرمانی کرد، گناه وارد دنیا شد. گناهِ آدم مرگ را بههمراه آورد، و بدینسان مرگ گریبانگیر همگان گردید، چرا که همه گناه کردند.
بله، حتی پیش از آنکه شریعت عطا شود، انسان گناه میکرد، اما گناه به حساب نمیآمد، زیرا هنوز شریعت و حکمی نبود که زیر پا گذاشته شود.
با وجود این، مردمان از روزگار آدم تا زمان موسی نیز همگی مردند، حتی آنان که مانند آدم، از حکم مشخصی نافرمانی نکرده بودند. اما آدم نماد یا نمایندۀ مسیح بود، همان مسیح که قرار بود بیاید.
اما میان گناه آدم و هدیۀ فیضآمیز خدا فرق بزرگی هست! زیرا گناهی که فقط یک انسان انجام داد، یعنی آدم، مرگ را برای بسیاری بههمراه آورد. اما چقدر عظیمتر است فیض شگفتانگیز خدا و هدیۀ او که همانا بخشایش است، که از طریق یک انسان دیگر، یعنی یهوشع مسیح، شامل حال بسیاری از مردمان میگردد.
همچنین نتیجۀ هدیۀ فیضآمیز خدا تفاوت بسیاری دارد با پیامد گناه آن انسان. زیرا مکافات بهدنبال یک گناه آمد و محکومیت را بههمراه آورد، اما هدیۀ رایگان خدا منتهی میگردد به عادل شمرده شدن و تبرئۀ ما از گناه، گرچه همگی مرتکب گناهان بسیار شدهایم.
زیرا گناه یک انسان، یعنی آدم، سبب شد مرگ بر بسیاری فرمانروایی کند. اما چقدر عظیمتر است فیض شگفتانگیز خدا و هدیۀ او، یعنی عادلشمردگی، زیرا همۀ آنانی که این فیض و هدیه را دریافت میکنند، در پیروزی بر گناه و بر مرگ خواهند زیست، که این از طریق آن انسان دیگر، یعنی یهوشع مسیح فراهم شده است.
بله، گناه آدم برای همه محکومیت بههمراه آورد، اما عمل شایسته و عادلانۀ مسیح رابطۀ درست با خدا و نیز حیات را به ارمغان میآوَرَد.
زیرا همانطور که نافرمانی یک انسان، یعنی آدم، باعث شد بسیاری گناهکار شوند، اطاعت یک انسان دیگر، یعنی مسیح نیز سبب خواهد گردید که خدا بسیاری را عادل به شمار آورد.
پس شریعت موسی عطا شد تا همه بتوانند ببینند که تا چه حد گناهکارند. اما هر چقدر انسانها بیشتر مرتکب گناه شدند، فیض حیرتانگیز خدا نیز افزونتر گردید.
به این طریق، همانطور که گناه بر مردمان فرمانروایی میکرد و ایشان را به سوی مرگ سوق میداد، اکنون نیز فیض شگفتانگیز خدا به جای آن حکومت میکند، و ما را وارد رابطهای درست با خدا میسازد، که منتهی به حیات جاویدان در يهوه ما یهوشع مسیح میشود.
6
خوب، اکنون چه باید کرد؟ آیا باید به زندگی گذشته و گناهآلود خود ادامه دهیم تا خدا نیز فیض و لطف بیشتری به ما نشان دهد؟
مسلماً نه! ما که نسبت به گناه مردهایم، چگونه میتوانیم باز به زندگی گناهآلود سابق خود ادامه دهیم؟
یا آیا از یاد بردهاید که وقتی در مسیح یهوشع تعمید یافتیم، در مرگ او تعمید یافتیم؟
هنگامی که مسیح مرد، طبیعت کهنهٔ ما هم که گناه را دوست میداشت، با او در آبِ تعمید دفن شد؛ و زمانی که اللها پدر با قدرت پرجلال خود، مسیح را به زندگی بازگرداند، ما نیز در آن زندگی تازه و عالی شریک شدیم.
بنابراین، ما با مسیح یکی شدهایم. به عبارت دیگر، هنگامی که مسیح بر روی صلیب مرد، در واقع ما نیز با او مردیم؛ و اکنون که او پس از مرگ زنده شده است، ما نیز در زندگی تازهٔ او شریک هستیم و مانند او پس از مرگ زنده خواهیم شد.
آن نَفس پیشین ما با مسیح بر روی صلیب میخکوب شد تا دیگر گناه قدرتی بر ما نداشته باشد. ما دیگر اسیر گناه نیستیم.
زیرا وقتی نسبت به گناه میمیریم، از کشش و قدرت آن آزاد میشویم.
و از آنجا که با مسیح مردهایم، میدانیم که با او زندگی نیز خواهیم کرد.
مسیح پس از مرگ زنده شد و دیگر هرگز نخواهد مرد و مرگ بر او تسلطی ندارد.
مسیح مرد تا قدرت گناه را در هم بکوبد و اکنون تا ابد زنده است تا با خدا رابطهٔ ابدی داشته باشد.
به همین ترتیب، شما هم طبیعت کهنه و گناهکار خود را برای گناه مرده بدانید، اما بهوسیلۀ یهوشع مسیح خود را برای خدا زنده تصور کنید.
بنابراین، دیگر اجازه ندهید که گناه بر این بدن فانی شما حکمرانی کند، تا مبادا از هوسهای شریرانۀ آن اطاعت کنید.
اجازه ندهید هیچ عضوی از بدن شما وسیلهای باشد برای گناه کردن، بلکه خود را کاملاً به خدا بسپارید و سراسر وجود خود را به او تقدیم کنید؛ زیرا شما از مرگ به زندگی بازگشتهاید و باید وسیلهای مفید در دست يهوه باشید تا هدفهای نیکوی او را تحقق بخشید.
پس گناه دیگر ارباب شما نیست، زیرا اکنون دیگر در قید شریعت نیستید تا گناه شما را اسیر خود سازد بلکه به فیض و لطف خدا از قید آن آزاد شدهاید.
اما اگر نجات ما از راه اجرای شریعت و احکام خدا به دست نمیآید، بلکه خدا آن را به خاطر فیض و لطف خود به ما عطا میکند، آیا این بدان معناست که میتوانیم باز هم گناه کنیم؟ هرگز!
مگر نمیدانید که اگر اختیار زندگی خود را به دست کسی بسپارید و مطیع او باشید، شما بردهٔ او خواهید بود، و او ارباب شما؟ شما میتوانید گناه و مرگ را به عنوان ارباب خود انتخاب کنید که منجر به مرگ میشود، و یا اطاعت از خدا را انتخاب کنید که منجر به زندگی جاوید میگردد.
اما خدا را شکر که اگرچه در گذشته اسیر و بردهٔ گناه بودید، اما اکنون با تمام وجود مطیع تعلیمی شدهاید که ما به شما سپردهایم.
و حال که از بردگی گناه آزاد شدهاید، بندۀ پاکی و صداقت باشید.
این مسائل را به طور ساده در قالب روابط ارباب و برده بیان میکنم تا آن را بهتر درک کنید؛ منظورم این است که همانطور که در گذشته بردهٔ همه نوع گناه بودید، اکنون نیز به خدمت آن اموری کمر ببندید که راست و مقدّس هستند.
در آن روزها که بردهٔ گناه بودید، در قید و بند نیکی و راستی نبودید.
اما فایدهٔ چنین زندگی چه بود؟ خودتان اکنون از آن کارها شرمگین هستید، زیرا نتیجهای جز هلاکت ابدی نداشتند.
اما الان شما از قدرت گناه آزاد شدهاید و در خدمت خدا هستید؛ بنابراین، او نیز شما را هر روز پاکتر و شایستهتر میسازد تا سرانجام زندگی جاوید نصیبتان گردد.
زیرا هر که گناه کند، تنها دستمزدی که خواهد یافت، مرگ است؛ اما هر که به يهوه ما یهوشع مسیح ایمان آورد، پاداش او از خدا زندگی جاوید است.
7
ای برادران و خواهران عزیز، شما که از اصول شریعت آگاهی دارید، مگر نمیدانید که این اصول تا زمانی بر شخص حاکمیت دارد که وی زنده باشد.
به عنوان مثال، مطابق شریعت، زنی که ازدواج کرده، تا زمانی که شوهرش زنده است، به او مقیّد و متعهد است، اما اگر شوهرش فوت کند، از آن شریعتی که او را به آن مرد متعهد و مقیّد میسازد، آزاد میشود.
به این طریق، تا زمانی که شوهرش هنوز زنده است، اگر با مردی دیگر رابطۀ جنسی برقرار سازد، زناکار خوانده میشود. اما اگر شوهرش فوت کند، از آن حکم شرعی آزاد میشود، و چنانچه با مرد دیگری ازدواج کند، زناکار نخواهد بود.
برادران و خواهران من، شما نیز بهواسطۀ پیکر مسیح، نسبت به شریعت مُردید، تا بتوانید متعلق به شخص دیگری شوید، به او که از مردگان برخیزانیده شد. در نتیجۀ آن، میتوانیم برای خدا ثمر نیکو بیاوریم.
هنگامی که هنوز طبیعت کهنهٔ ما بر وجودمان مسلط بود، امیال گناهآلود که شریعت در ما بر میانگیخت، در درون ما عمل میکردند، و به این ترتیب، برای مرگ ثمر میآوردیم.
اما اکنون از شریعت آزاد شدهایم، زیرا نسبت به آن مردیم و دیگر در اسارت قدرت آن قرار نداریم. اکنون میتوانیم خدا را خدمت کنیم، نه از طریق روش قدیمی، یعنی اطاعت از مقرراتی نوشتهشده، بلکه از طریق راه و روش زندۀ روح خدا.
پس آیا منظور این است که شریعت گناهآلود است؟ مسلماً نه! در واقع، این شریعت بود که گناه مرا به من نشان میداد. برای مثال، اگر شریعت نگفته بود «طمع نَوَرز»، من هرگز پی نمیبردم که طمع ورزیدن گناه است.
اما گناه از فرصتی که احکام شریعت فراهم میآورد، استفاده میکرد تا هر نوع طمع را در من برانگیزد! اگر شریعتی نبود، گناه از چنین قدرتی برخوردار نمیشد.
زمانی من بدون آگاهی از شریعت زندگی میکردم. اما وقتی از این احکام آگاهی یافتم، متوجه شدم که آنها را زیر پا گذاشتهام، و به همین علّت گناهکار و محکوم به مرگ هستم.
همان احکام نیکو که انتظار میرفت راه زندگی را به من نشان دهند، سبب محکومیت و مرگ من شدند.
گناه مرا فریب داد و با استفاده از احکام پاک الهی، مرا محکوم به مرگ کرد.
اما با وجود این مسائل، هیچ شکی نیست که شریعت، به خودی خود کاملاً خوب و مقدّس و منصفانه است.
اما چگونه چنین چیزی ممکن است؟ اگر شریعت موجب محکومیت و هلاکت من شد، چگونه میتواند خوب باشد؟ واقعیت این است که شریعت خوب است، اما این گناه بود که از وسیلهای خوب سوءاستفاده کرد تا باعث محکومیت من گردد. پس ملاحظه میکنید که گناه چقدر پلید است که برای رسیدن به هدف خود یعنی نابودی من، از احکام و شریعت خوب خدا سوءاستفاده میکند.
پس، شریعت خوب است و اشکالی در آن وجود ندارد. اشکال در من است که همچون یک برده به گناه فروخته شدهام.
بنابراین، من اختیار عمل خود را ندارم، زیرا هر چه میکوشم کار درست را انجام دهم نمیتوانم، بلکه کاری را انجام میدهم که از آن متنفرم!
من به خوبی میدانم که آنچه میکنم، اشتباه است و وجدان ناراحت من نیز نشان میدهد که خوب بودن شریعت را تصدیق میکنم.
اما کاری از دستم برنمیآید، زیرا کنندهٔ این کارها من نیستم. این گناه درون من است که مرا وادار میکند مرتکب این اعمال زشت گردم، زیرا او از من قویتر است.
اکنون دیگر برای من ثابت شده است که وجود من به خاطر این طبیعت نفسانی، از سر تا پا فاسد است. هر چه تلاش میکنم، نمیتوانم خود را به انجام اعمال نیکو وادارم. میخواهم خوب باشم، اما نمیتوانم.
میخواهم کار درست و خوب انجام دهم، اما قادر نیستم. سعی میکنم کار گناهآلودی انجام ندهم، اما بیاختیار گناه میکنم.
پس اگر کاری را انجام میدهم که نمیخواهم، واضح است که اشکال در کجاست: گناه هنوز مرا در چنگال خود اسیر نگاه داشته است.
من این واقعیت را در زندگی تجربه کردهام که هرگاه میخواهم کار نیک انجام دهم، بیاختیار کار بد از من سر میزند.
قلباً شریعت خدا را دوست دارم،
اما قدرت دیگری در من هست که با فکر من درگیر است. این قدرت مرا بردهٔ گناه میسازد، گناهی که هنوز در درون من وجود دارد.
آه که چه شخص بیچارهای هستم! چه کسی میتواند مرا از چنگ این طبیعت مرگبار آزاد کند؟
خدا را شکر، این کار را يهوه، یهوشع مسیح انجام میدهد.
8
بنابراین، برای کسانی که به مسیح یهوشع تعلق دارند، هیچ محکومیتی نیست.
و چون شما به مسیح یهوشع تعلق دارید، قدرت حیاتبخش روحالقدس شما را از سلطهٔ گناه و مرگ آزاد کرده است.
شریعت موسی به سبب ناتوانی طبیعت گناهآلود ما، قادر نبود ما را نجات بخشد. به همین دلیل، خدا کاری را انجام داد که شریعت قادر به انجامش نبود. او پسر خود را در بدنی شبیه به بدنی که ما گناهکاران داریم، فرستاد. و در آن بدن، پایان سلطۀ گناه بر ما را اعلان داشت، از این طریق که پسر خود را بهعنوان قربانیای برای گناهان ما فرستاد.
پس حال، قادریم احکام و دستورهای خدا را اطاعت کنیم، زیرا ما دیگر از طبیعت گناهآلود خود پیروی نمیکنیم بلکه از روح خدا.
آنانی که اسیر طبیعت گناهآلود خود هستند، به چیزی جز امور گناهآلود نمیاندیشند، اما آنانی که تابع روح خدا هستند، به اموری فکر میکنند که روحالقدس را خشنود میسازد.
اگر اجازه دهیم طبیعت گناهآلودمان بر فکر و ذهن ما مسلط باشد، نتیجهای جز مرگ حاصل نمیگردد. اما چنانچه اجازه دهیم روحالقدس بر افکارمان مسلط باشد، نتیجهاش حیات و آرامش خواهد بود.
طرز فکر و ذهنی که تحت سلطۀ طبیعت گناهآلود ما قرار دارد، با خدا دشمنی دارد، و مطیع شریعت خدا نیست، و نمیتواند هم باشد.
از این رو، کسانی که هنوز اسیر طبیعت کهنهٔ گناهآلودشان هستند، نمیتوانند خدا را خشنود سازند.
البته شما زیر حاکمیت طبیعت گناهآلودتان نیستید، بلکه زیر حاکمیت روحالقدس هستید، اگر روح خدا در وجود شما ساکن باشد. به یاد داشته باشید که اگر روح مسیح در وجود کسی ساکن نباشد، او اصلاً مسیحی نیست.
اما اگر مسیح در وجود شما باشد، هرچند بدن شما بهسبب گناه مرده است، اما روح خدا به این دلیل که عادل شمرده شدهاید، به شما حیات میبخشد.
و اگر روح اللهای که یهوشع مسیح را پس از مرگ زنده کرد، در وجود شما باشد، همان خدا بدنهای فانی شما را نیز پس از مرگ بهوسیلۀ همین روح که در وجود شماست، زنده خواهد کرد.
پس، ای برادران عزیز، شما دیگر به هیچ وجه مجبور نیستید از امیال طبیعت گناهآلود سابق خود پیروی کنید،
زیرا در این صورت گمراه و هلاک خواهید شد. اما اگر با قدرت روح خدا، این طبیعت کهنه را با اعمال ناپاکش نابود سازید، زنده خواهید ماند.
زیرا تمام کسانی که از روح خدا پیروی میکنند، فرزندان خدا هستند.
پس همچون بردهها، رفتارمان آمیخته با ترس و لرز نباشد، بلکه مانند فرزندان خدا رفتار نماییم، فرزندانی که به عضویت خانوادهٔ خدا پذیرفته شدهاند و خدا را پدر خود میخوانند.
زیرا روح خدا در عمق وجود ما، به ما میگوید که ما فرزندان خدا هستیم.
و اگر فرزندان خدا هستیم، وارثان او نیز خواهیم بود. به عبارت دیگر، خدا تمام آن جلال و شکوهی را که به پسر خود یهوشع مسیح خواهد داد، به ما نیز عطا خواهد فرمود. اما اگر میخواهیم در آینده در جلال او شریک شویم، باید اکنون در دردها و رنجهای او نیز شریک گردیم.
با وجود این، سختیهایی که در زمان حاضر متحمل میشویم، در مقابل جلال و شکوهی که در آینده خدا نصیبمان خواهد ساخت، هیچ است.
تمام آفرینش نیز بیصبرانه منتظر آن روزی است که فرزندان خدا ظاهر شوند.
زیرا آفرینش تسلیم و تابع بطالت شد، نه به انتخاب خودش، بلکه در اثر ارادۀ او که آن را تسلیم کرد، به این امید
که خود آفرینش نیز از اسارت و بندگیِ تباهی رهایی یابد و به آزادی و جلال فرزندان خدا وارد گردد.
چون میدانیم که کلِ آفرینش، تا همین الان از دردی همچون درد زایمان، ناله میکند.
حتی ما ایمانداران، با اینکه روح خدا را به عنوان نوبری از شکوه و جلال آینده در خود داریم، با آه و ناله در انتظاریم تا از درد و رنج آزاد شویم. بله، ما نیز با اشتیاق بسیار، منتظر روزی هستیم که خدا امتیازات کامل ما را به عنوان فرزندانش، به ما عطا کند. یکی از این امتیازات، طبق وعدهٔ او، بدن تازهای است که نه دچار بیماری میشود و نه مرگ بر آن قدرت دارد.
ما با این امید، نجات یافتهایم؛ و امید یعنی انتظار دریافت چیزی که هنوز نداریم؛ زیرا اگر کسی چیزی را در اختیار داشته باشد، نیازی نیست که به امید آن باشد.
پس وقتی برای چیزی که هنوز رخ نداده، به خدا امیدواریم، باید با صبر و حوصله منتظر آن بمانیم.
به همین شکل، روح خدا ما را در ناتوانیمان یاری میدهد. برای مثال، ما نمیدانیم خدا میخواهد برای چه چیزی دعا کنیم. اما روحالقدس با نالههایی که با کلمات قابل بیان نیست، برای ما دعا میکند.
و خدا که از دل ما باخبر است، میداند که روحالقدس چه میگوید، زیرا آنچه که او به جای ما دعا میکند، طبق خواست خداست.
و ما میدانیم که خدا هر چیز را برای خیریت کسانی که او را دوست دارند و فرا خوانده شدهاند تا خواست او را انجام دهند، به کار میبرد.
زیرا خدا کسانی را که از پیش شناخت، از پیش نیز برگزید تا به شکل پسر او درآیند، تا مسیح فرزند ارشد از میان برادران بسیار باشد.
پس هنگامی که ما را برگزید، ما را به نزد خود فرا خواند؛ و چون به حضور او آمدیم، ما را «بیگناه» به حساب آورد و وعده داد که ما را در شکوه و جلال خود شریک سازد!
پس در مقابل تمام این چیزهای عالی، چه بگوییم؟ اگر خدا با ماست، کیست که بتواند بر ضد ما باشد؟
در جایی که خدا حتی پسر خود را از ما دریغ نکرد بلکه او را فرستاد تا در راه همهٔ ما قربانی شود، آیا همه چیز را به ما نخواهد بخشید؟
چه کسی بر آنان که خدا برگزیده، اتهام وارد خواهد ساخت؟ این خداست که عادل میشمارد.
پس کیست که محکومشان سازد؟ هیچکس! زیرا مسیحْ یهوشع برای ما مُرد و برخیزانیده شد و بر دست راست خدا قرار گرفت، و الان نیز برای ما شفاعت میکند.
چه کسی میتواند ما را از محبت مسیح جدا سازد؟ آیا زحمات یا سختیها، یا آزار و اذیتها، یا قحطی، یا عریانی، یا خطرات، یا شمشیر؟
چنانکه در کتب مقدّس نوشته شده: «به خاطر تو، در تمام طول روز، با مرگ مواجهایم؛ همچون گوسفندانی آمادۀ ذبح هستیم!»
اما با وجود تمام اینها، پیروزی کامل و قطعی همواره از آن ماست! چگونه؟ به یاری یهوشع مسیح که آنقدر ما را محبت کرد که جانش را در راه ما فدا ساخت!
زیرا یقین دارم که نه مرگ، نه زندگی، نه فرشتگان و نه ارواح پلید، نه زمان حال و نه آینده، نه هیچ قدرتی،
و نه آنچه در بالای جهان و نه آنچه پایینتر از جهان است، و نه هیچ چیز دیگر در تمامی خلقت، نمیتواند ما را از محبت خدا که در يهوه ما مسیحْ یهوشع است، جدا سازد.
9
مسیح را شاهد میگیرم که حقیقت کامل را بیان میکنم. وجدانم بهواسطۀ روحالقدس نیز این را تأیید میکند.
در دل خود دردی جانکاه و اندوهی بیپایان دارم.
زیرا آرزو میکردم که خودم لعنت شوم و از مسیح محروم گردم به خاطر قومم، برای آنان که از نژاد من هستند،
یعنی قوم یسرال. ایشان برگزیده شدند تا فرزندخواندگان خدا گردند. خدا جلال خود را بر ایشان آشکار ساخت، و عهدهایی با آنان بست و شریعت خود را به ایشان به ودیعت سپرد. او افتخار پرستش خود و امکان دریافت وعدههای عالی خود را به آنان عطا کرد.
مردان بزرگ خدا، اجداد شما بودند. مسیح نیز که اکنون بر همه چیز حاکم است، از لحاظ طبیعت بشری خود، مانند شما یهودی بود. خدا را تا ابد سپاس باد!
پس آیا خدا در انجام وعدههای خود به یهودیان کوتاهی کرده است؟ هرگز! زیرا این وعدهها به کسانی داده نشده که فقط از پدر و مادر یهودی متولد میشوند، بلکه به آنانی داده شده که براستی یهودیاند.
کافی نیست که شخص از نسل ابراهیم باشد؛ همهٔ آنانی که از نسل ابراهیم هستند، فرزندان حقیقی او نیستند. بلکه نوشته شده است: «توسط اسحاق است که تو صاحب نسلی میشوی که وعدهاش را به تو دادهام.»
این نشان میدهد که تمام فرزندان ابراهیم، فرزندان خدا نیستند، بلکه فقط آنانی فرزند خدا هستند که به آن وعدهٔ نجات که به ابراهیم داد، ایمان بیاورند.
زیرا خدا به ابراهیم فرموده بود: «سال دیگر، در همین وقت خواهم آمد و سارا پسری خواهد داشت.»
این پسر جد ما اسحاق بود که با ربکا ازدواج کرد. سپس ربکا دوقلو آبستن شد.
اما پیش از آنکه کودکان به دنیا بیایند، و عملی خوب یا بد انجام دهند، ربکا از خدا پیامی دریافت کرد. (این پیام نشان میدهد که خدا مردم را طبق خواست خودش برمیگزیند؛
او آنها را فرا میخواند، اما نه به خاطر کارهای خوب یا بدشان.) خدا به ربکا فرمود: «پسر بزرگتر پسر کوچکتر را خدمت خواهد کرد.»
در کتب مقدّس در این باره این گونه آمده است: «یعقوب را دوست داشتم، اما عیسو را رد کردم.»
پس چه بگوییم؟ آیا خدا از روی بیانصافی عمل میکرد؟ هرگز!
او یکبار به موسی فرمود: «بر هر کس که بخواهم رحم میکنم و بر هر کس که بخواهم شفقت میکنم.»
بنابراین، برکات خدا به خواهش یا کوشش مردم به آنان عطا نمیشود، بلکه به کسانی عطا میشود که اللها رحیم انتخاب کرده باشد.
زیرا کتب مقدّس به فرعون میگوید: «تو را به این منظور به پا داشتم تا قدرت خود را در تو ظاهر کنم و تا نام من در میان تمامی مردم جهان شناخته شود.»
پس میبینید که خدا بر بعضی رحم میکند و بعضی دیگر را سرسخت میسازد، فقط به این دلیل که چنین اراده فرموده است.
ممکن است بپرسید: «اگر چنین است، چرا خدا انسانها را برای اعمالشان سرزنش میکند؟ مگر ایشان میتوانند کاری خارج از اراده و خواست او انجام دهند؟»
اما سؤال اصلی این است که: «تو ای انسان، کیستی که از خدا ایراد میگیری؟» آیا صحیح است که مخلوق به خالق خود بگوید: «چرا مرا چنین ساختی؟»
آیا کوزهگر حق ندارد از یک تودۀ گِلی، ظرفی زیبا برای مصارف عالی و ظرف دیگری برای مصارف عادی بسازد؟
به همین ترتیب، هرچند خدا حق دارد خشم و قدرت خود را نشان دهد، اما او کسانی را که مورد غضبش هستند و برای هلاکت مقرر شدهاند، با بردباری بسیار تحمل میکند.
او چنین میکند تا عظمت جلال خود را بر کسانی که مورد رحمتش هستند، نشان دهد، کسانی که پیشاپیش برای جلال آماده شدهاند.
و ما جزو کسانی هستیم که او برگزیده است، چه از یهود و چه از غیریهود.
در خصوص غیریهودیان، خدا در نبوّت هوشع میفرماید: «به آنانی که گفته بودم ”قوم من نیستید،“ خواهم گفت: ”اکنون شما قوم من هستید“. و آنانی را که محبوب من نیستند، ”محبوب من“ خواهم خواند.»
و نیز: «درست در همان جا که به ایشان گفته شده بود، ”شما قوم من نیستید“، ایشان ”فرزندان اللها زنده“ خوانده خواهند شد.»
یشعیهوی نبی دربارهٔ یسرال بانگ برآورده، میگوید: «قوم یسرال حتی اگر مانند شنهای ساحل دریا بیشمار باشند، تنها باقیماندگانی از آنان نجات خواهند یافت.
زیرا يهوه بدون درنگ و با قطعیت، حکم و رأی خود را به اجرا در خواهد آورد.»
یشعیهو در جای دیگر نیز گفته: «اگر يهوه لشکرهای آسمان برای ما نسلی باقی نمیگذاشت، مانند اهالی سدوم و عموره به کلی از بین رفته بودیم.»
بنابراین، چه نتیجهای میگیریم؟ میتوان چنین نتیجه گرفت که خدا فرصتی عالی در اختیار غیریهودیان قرار داده است؛ ایشان با اینکه در گذشته در جستجوی خدا نبودند، اما اکنون میتوانند بهوسیلۀ ایمان، بیگناه به حساب آیند و مورد قبول خدا قرار گیرند.
اما قوم یسرال با اینکه سخت میکوشیدند تا با رعایت احکام و قوانین مذهبی، رضایت خدا را جلب کنند، موفق نشدند.
به چه دلیل؟ به این دلیل که به ایمان تکیه نمیکردند، بلکه میخواستند از راه رعایت احکام شریعت و انجام اعمال نیک، در نظر خدا پاک و بیگناه جلوه کنند. به همین سبب نیز به آن «سنگ لغزش» برخورد کرده، افتادند.
خدا نیز در این باره در کتب مقدّس به ایشان اخطار داده، فرموده بود: «اینک در یروشلیم سنگی قرار میدهم که سبب لغزش شود و صخرهای که باعث سقوط گردد. اما هر که به او توکل کند، هرگز سرافکنده نخواهد شد.»
10
برادران عزیز، آرزوی قلبی و دعای من برای یهودیان این است که ایشان نجات یابند.
من میدانم که آنان در دل خود چه غیرت و احترامی برای خدا دارند، اما این غیرت از روی درک و شناخت صحیح نیست.
زیرا ایشان راهی را که خدا برای انسان در نظر گرفته تا توسط آن مقبول خدا شود، درک نمیکنند. با رد کردن راه خدا آنها از راه خودشان که همانا حفظ شریعت است خواستند مقبول خدا شوند.
زیرا مسیح پایان شریعت است. در نتیجه همۀ کسانی که به او ایمان آورند مقبول خدا میشوند.
زیرا موسی دربارۀ عادل شدن از راه شریعت، چنین مینویسد: «از طریق اطاعت از احکام شریعت است که شخص از حیات برخوردار میشود.»
اما راه ایمان که انسان را مقبول خدا میسازد، میگوید: «در دل خود مگو که ”چه کسی به آسمان بالا خواهد رفت؟“ (به این منظور که مسیح را به پایین، به زمین بیاورد).
و نیز نگو ”چه کسی به ژرفاها پایین خواهد رفت؟“ (به این منظور که مسیح را به زندگی بازگردانَد).»
اما چه میگوید؟ «این کلام به شما بسیار نزدیک است؛ آن در دهان و در دل شماست.» و این درست همان کلام ایمان است که ما آن را وعظ میکنیم.
در واقع، اگر انسان با زبان خود نزد دیگران اقرار کند که یهوشع مسیح يهوه اوست و در قلب خود نیز ایمان داشته باشد که خدا او را پس از مرگ زنده کرد، نجات خواهد یافت.
زیرا شخص در دل خود ایمان میآوَرَد و عادل شمرده میشود، و با زبان ایمان خود را اقرار میکند و نجات مییابد.
کتب مقدّس نیز میفرماید: «هر که به او توکل کند، هرگز سرافکنده نخواهد شد.»
در این زمینه، یهود و غیریهود یکسانند، زیرا همه دارای یک يهوه هستند، يهوهی که گنجینههای عظیم خود را در اختیار همهٔ آنانی میگذارد که طالب و تشنهٔ او هستند.
زیرا «هر که نام يهوه را بخواند نجات خواهد یافت».
اما چگونه مردم نام کسی را بخوانند که به او ایمان ندارند؛ و چگونه ایمان بیاورند، در حالی که راجع به او چیزی نشنیدهاند؟ و چگونه بشنوند، اگر کسی مژدهٔ انجیل را به ایشان اعلام نکند؟
و چگونه بروند و اعلام کنند، اگر کسی ایشان را نفرستد؟ نوشته شده: «چه زیباست پاهای کسانی که بشارت میآورند.»
اما همۀ یسرالیها این مژده را نپذیرفتند. زیرا یشعیهوی نبی میفرماید: «يهوها، چه کسی پیام ما را باور کرده است؟»
پس ایمان از شنیدن حاصل میشود، از شنیدن مژده در مورد مسیح.
اما میپرسم: آیا قوم یسرال نشنیدند؟ البته که شنیدهاند: «پیامشان به سراسر زمین منتشر گردیده، و کلامشان تا به کرانهای جهان رسیده.»
باز میپرسم: آیا قوم یسرال واقعاً درک کردند؟ بله، درک کردند، زیرا حتی در روزگار موسی، خدا فرمود: «شما با پرستش اللهاان بیگانه و باطل، خشم و غیرت مرا برانگیختید، من نیز شما را با قومهای بیگانه و باطل به خشم و غیرت میآورم.»
بعدها یشعیهو با جسارت بیشتری، از قول خدا فرمود: «مردمانی که در جستجوی من نبودند، مرا یافتند، و به آنانی که مرا نمیجستند، خود را آشکار ساختم.»
اما دربارۀ قوم یسرال میفرماید: «تمام روز دستهای خود را به سوی ایشان دراز کردم، به سوی قومی نافرمان و لجباز.»
11
حال، از شما میپرسم که آیا خدا قوم خود یسرال را رها کرده و ایشان را ترک گفته است؟ هرگز؛ به هیچ وجه چنین نیست! فراموش نکنید که من خود، یهودی و از نسل ابراهیم و از طایفهٔ بنیامین هستم.
نه، خدا قوم خود را که از ابتدا برگزیده بود، رد نکرده است. مگر نمیدانید کتب مقدّس در ماجرای مربوط به ایلیای نبی، چه میگوید و اینکه او چگونه از قوم یسرال نزد خدا لب به شکایت میگشاید؟
«يهوها، ایشان انبیای تو را کشته و مذبحهای تو را ویران کردهاند، و فقط من ماندهام، و میخواهند مرا هم بکُشند.»
آیا به خاطر دارید خدا به او چه جواب داد؟ خدا فرمود: «تنها تو نیستی که باقی ماندهای! به غیر از تو هفت هزار نفر دیگر هم باقی نگاه داشتهام که هنوز مرا میپرستند و در برابر بت بعل زانو نزدهاند!»
امروز نیز همینطور است، به این ترتیب که تمام یهودیان خدا را فراموش نکردهاند. خدا در اثر فیض خود، عدهای را از میان آنان برگزیده است تا نجات دهد.
بنابراین، اگر این نجات، همانطور که گفتیم، در اثر فیض خدا باشد، طبیعتاً دیگر به سبب اعمال نیک آنان نخواهد بود. زیرا اگر در اثر اعمال نیک آنان باشد، در آن صورت فیض دیگر فیض نیست.
پس موضوع این است: قوم یسرال که مشتاقانه در پی دریافت لطف الهی بودند، به مقصود خود نرسیدند. البته عدهای از ایشان موفق شدند، آن عده که خدا انتخاب کرده بود، اما بقیه سختدل شدند.
چنانکه نوشته شده: «تا به امروز خدا روح بیحسی به آنها داده است، و چشمان و گوشهایشان را طوری بسته است که نتوانند ببینند و بشنوند.»
داوود نبی نیز در این باره چنین گفته است: «همان بهتر که سفرهٔ رنگینشان برایشان دام و تله باشد تا تصور کنند دنیا به کامشان است. باشد که برکاتشان باعث لغزششان گردد و عقوبتی را که سزاوارش هستند، دریافت کنند.
چشمانشان کور شود تا نتوانند ببینند، و کمرهایشان همیشه خم بماند.»
آیا این به آن معناست که برای قوم خدا که منحرف شده و سقوط کردهاند دیگر امیدی نیست؟ هرگز! هدف خدا این بود که هدیهٔ نجات خود را به غیریهودیان عطا کند تا از این راه در یهودیان غیرتی به وجود آید و ایشان نیز طالب نجات گردند.
از آنجا که یهودیان هدیهٔ نجات خدا را نپذیرفتند و لغزیدند، هدیهٔ نجات و برکات غنی الهی در اختیار سایر مردم دنیا قرار گرفت. حال، اگر یهودیان هم به مسیح ایمان بیاورند، چه نعمتهای بزرگتری نصیب مردم دنیا خواهد شد!
اکنون روی سخنم با شما غیریهودیان است. چنانکه میدانید خدا مرا به عنوان رسول خود برای خدمت به غیریهودیان انتخاب کرده است و من به این موضوع افتخار میکنم،
با این امید که وادارشان کنم طالب همان برکتی باشند که شما غیریهودیان دارید و از این راه باعث نجات برخی از ایشان شوم.
زیرا اگر رد شدن آنان توسط خدا سبب نجات بقیۀ مردم جهان شد، پس حال اگر یهودیان نیز به سوی مسیح بازگردند، چه پرشکوه و عالی خواهد شد! مانند این خواهد بود که مردگان به زندگی بازگردند!
از آنجا که ابراهیم و سایر اجداد یسرال مقدّس بودند، فرزندانشان نیز باید همانطور باشند، چنانکه تمام تودۀ خمیر مقدّس است چون تکهای از آن به عنوان هدیه تقدیم میشود. و اگر ریشۀ درخت مقدّس باشد، شاخهها نیز مقدّسند.
اما بعضی از شاخههای این درخت که یهودیان باشند بریده شدند و به جای آنها، شاخههای زیتون وحشی، یعنی شما غیریهودیان پیوند زده شدید. پس اکنون شما در آن برکاتی که خدا به ابراهیم و فرزندانشان وعده داد شریک هستید، همانگونه که شاخههای پیوند شده، در شیره و مواد غذایی درخت اصلی شریک میشوند.
اما باید مواظب باشید که دچار غرور نشوید و به این نبالید که به جای شاخههای بریده، قرار گرفتهاید. فراموش نکنید که ارزش شما فقط به این است که جزئی از درخت هستید. بله، شما فقط یک شاخهاید، نه ریشه.
ممکن است بگویید: «آن شاخهها بریده شدند تا جایی برای من باز شود!»
درست است. آن شاخهها یعنی یهودیان به این دلیل قطع شدند که به خدا ایمان نداشتند؛ شما نیز فقط به این دلیل به جای آنها پیوند شدید که به خدا ایمان داشتید. پس مغرور نشوید، بلکه از خدا بترسید.
زیرا اگر خدا بر شاخههای طبیعی درخت رحم نکرد، بر شما نیز رحم نخواهد فرمود.
پس ببینید خدا چقدر مهربان و در عین حال سختگیر است. او نسبت به نافرمانان بسیار سختگیر است. اما اگر شما در ایمان و محبتی که به او دارید، ثابت بمانید، نسبت به شما مهربان خواهد بود. در غیر این صورت شما نیز بریده خواهید شد.
از طرف دیگر، اگر یهودیان از بیایمانی دست بکشند و به سوی خدا بازگردند، خدا ایشان را مجدداً به درخت خود پیوند خواهد زد. بله، او قادر است این کار را انجام دهد.
خدا شما غیریهودیان را که او را نمیشناختید و مانند شاخههای درخت زیتون وحشی بودید، چنین محبت کرده و برخلاف طبیعت، به درخت خوب خودش پیوند زده است. پس چقدر بیشتر، مایل است یهودیان را که شاخههای طبیعی این درخت هستند، به جای اولشان بازگرداند و در آنجا پیوند بزند!
برادران عزیز، میخواهم شما از یک سرّ الهی آگاه باشید، تا دچار غرور نشوید. درست است که عدهای از قوم یسرال در حال حاضر بر ضد انجیل عمل میکنند؛ اما این حالت فقط تا زمانی ادامه خواهد یافت که آن عده از شما غیریهودیان که خدا از ابتدا در نظر داشته است، به مسیح ایمان بیاورید.
پس از آن، تمام قوم یسرال نجات خواهند یافت. در همین مورد، نوشته شده است: «نجات دهندهای از یروشلیم خواهد آمد و یسرال را از بیدینی رهایی خواهد داد.
این است عهد من با ایشان که گناهان ایشان را پاک خواهم نمود.»
اکنون بسیاری از یهودیان دشمن انجیل مسیحند؛ این امر به نفع شما بوده است، زیرا سبب شد که خدا هدیهٔ نجات خود را به شما عطا کند. اما به هر حال، یهودیان به خاطر وعدههایی که خدا به ابراهیم و اسحاق و یعقوب داد، محبوب او هستند.
زیرا وقتی خدا کسی را برگزید و نعمتی به او بخشید، دیگر تصمیمش را تغییر نمیدهد. او هرگز وعدههای خود را پس نمیگیرد.
زمانی شما نسبت به خدا یاغی بودید؛ اما وقتی یهودیان هدیهٔ خدا را رد کردند، او همان هدیه را به شما عطا کرد.
در حال حاضر یهودیان یاغیاند؛ اما ایشان نیز روزی از همان مهربانی و رحمتی که خدا نسبت به شما دارد، برخوردار خواهند شد.
زیرا خدا همه را در بند نافرمانی قرار داد تا بتواند بر همه یکسان رحم کند.
وه که چه اللها پرجلالی داریم! حکمت و دانش و ثروت او چه عظیم است! مشیت و راههای او فوق ادراک ماست!
«زیرا کیست که بتواند افکار يهوه را درک کند؟ کیست که بتواند مشاور او باشد؟
«چه کسی میتواند هدیهای به او تقدیم نماید که قابل او باشد و از او انتظار عوض داشته باشد؟»
هر چه هست از خداست؛ وجود همه چیز به قدرت او وابسته است و همه چیز برای شکوه و جلال اوست. ستایش بیپایان بر او باد! آمین.
12
پس ای برادران و خواهران عزیز، در مقابل این لطف و رحمت خدا، التماس میکنم که بدن خود را به خدا تقدیم کنید. بگذارید بدنتان قربانی زنده و مقدّس باشد، آن نوع قربانی که مورد پسند خداست. راه و روش پرستش خدا براستی همین است.
رفتار و کردار و شیوهٔ زندگی مردم دنیا را تقلید نکنید، بلکه بگذارید خدا افکار و طرز فکرتان را دگرگون کند تا به انسانی جدید تبدیل شوید. آنگاه قادر خواهید شد ارادهٔ خدا را درک کرده، آنچه را که خوب و کامل و مورد پسند اوست، کشف کنید.
به عنوان پیامآور خدا، از جانب او شما را نصیحت میکنم که خود را بزرگتر از آنچه که هستید به حساب نیاورید، بلکه دربارهٔ خود واقعبینانه قضاوت کنید و خود را با آن مقدار ایمانی بسنجید که خدا به شما عطا کرده است.
درست همانطور که بدن ما از اعضای گوناگون تشکیل شده، و هر عضوی وظیفۀ خاصی دارد،
بدن مسیح یعنی کلیسا نیز اعضای گوناگون دارد؛ و ما که بسیاریم اعضای بدن او را تشکیل میدهیم، و به یکدیگر تعلق داریم.
خدا برحسب فیض خود، به هر یک از ما عطای خاصی بخشیده است تا وظایف خاصی را انجام دهیم. اگر خدا به شما عطای نبوّت کردن داده است، به فراخور ایمان خود نبوّت کنید.
اگر عطای شما، خدمت کردن به دیگران است، این کار را به طرز شایسته انجام دهید. اگر عطای تعلیم دادن دارید، خوب تعلیم بدهید.
اگر عطای شما تشویق است، دیگران را تشویق کنید. اگر عطایتان کمک به نیازمندان است، با سخاوتمندی چنین کنید. اگر خدا توانایی مدیریت عطا کرده است، این مسئولیت را جدی بگیرید. آنانی که عطای تسلی دادن به افسردگان را دارند، بگذار با رغبت و روحیهٔ مسیحی، این خدمت را انجام دهند.
تظاهر به محبت نکنید، بلکه محبتتان صادقانه باشد. از هر بدی اجتناب کنید؛ به نیکویی بپیوندید.
یکدیگر را همچون برادران مسیحی، به شدت دوست بدارید. هر یک از شما دیگری را بیشتر از خود احترام کند.
در خدمت به يهوه تنبلی و سستی به خود راه ندهید، بلکه با شور و شوق روحانی او را خدمت کنید.
در امیدی که دارید شاد باشید، در سختیها صبور باشید و همیشه دعا کنید.
در رفع نیازهای برادران مسیحی خود، کوشا باشید. درِ خانهٔ شما همیشه به روی میهمان باز باشد.
اگر کسی شما را به سبب مسیحی بودن، مورد جفا و آزار قرار داد، او را نفرین نکنید، بلکه دعا کنید که خدا او را مورد لطف خود قرار دهد.
اگر کسی شاد باشد، با او شادی کنید؛ و اگر کسی غمگین باشد، در غم او شریک شوید.
برای یکدیگر ارزش برابر قائل شوید. مغرور نباشید و از معاشرت با کسانی که از طبقات محروم جامعه هستند خودداری نکنید و خود را از دیگران برتر نشمارید.
هرگز به عوض بدی، بدی نکنید. طوری رفتار کنید که همه بتوانند ببینند که شما در کارهایتان صادق و درستکار میباشید.
با هیچکس جر و بحث نکنید. تا آنجا که ممکن است با مردم در صلح و صفا به سر برید.
دوستان عزیز، هرگز از کسی انتقام نگیرید، بلکه آن را به خشم عادلانۀ خدا واگذار کنید، زیرا در کتب مقدّس نوشته شده: «يهوه میفرماید: انتقام و جزا از آنِ من است.»
پس، «اگر دشمن تو گرسنه است به او غذا بده و اگر تشنه است به او آب بنوشان. با این عملت، اخگرهای شرم بر سرش خواهی انباشت.»
اجازه ندهید بدی بر شما چیره شود، بلکه با نیکی کردن، بدی را مغلوب سازید.
13
مطیع دولت و قوانین آن باشید، زیرا آنها را خدا برقرار کرده است. در تمام نقاط جهان، همهٔ دولتها را خدا بر سر قدرت آورده است.
پس هر که از قوانین کشور سرپیچی کند، در واقع از آنچه خدا مقرر کرده، سرپیچی کرده است، و البته مجازات خواهد شد.
آنانی که اعمالشان درست است، از مأموران دولت هراسی ندارند، اما افراد خطاکار و نادرست همیشه از آنان میترسند. پس اگر میخواهی در ترس و دلهره به سر نبری، قوانین را اطاعت کن و آسوده باش!
مأمور دولت از جانب خدا وظیفه دارد به تو کمک کند. اما اگر کار خلافی انجام دهی، از او بترس زیرا تو را مجازات خواهد کرد. خدا او را مقرر کرده تا کسانی را که خلاف میکنند مجازات کند.
پس باید مطیع قانون بود، نه تنها برای پرهیز از مجازات، بلکه برای آسایش وجدان خود نیز.
به همین دلیل نیز باید مالیات خود را بپردازید تا حقوق کارکنان دولت تأمین شود و بتوانند به انجام کار خدا، یعنی خدمت به شما ادامه دهند.
حق هر کس را به او ادا کنید: مالیاتها را از روی میل بپردازید؛ از افراد مافوق خود اطاعت نمایید؛ و به آنانی که سزاوار احترامند، احترام کنید.
تمام بدهیهای خود را بپردازید تا به کسی مدیون نباشید. فقط خود را مدیون بدانید که مردم را محبت کنید. هرگز از محبت نمودن باز نایستید زیرا با محبت کردن به دیگران، در واقع از احکام الهی اطاعت کردهاید و خواست خدا را بجا آوردهاید.
زیرا این احکام که میگویند، «زنا نکن؛ قتل نکن؛ دزدی نکن؛ طمع نَوَرز»، و هر حکم دیگری که هست، در یک حکم خلاصه شده، که میفرماید: «همسایهات را همچون جان خویش دوست بدار.»
بله، محبت به هیچکس بدی نمیکند. پس اگر به انسانها محبت نمایید، مانند آنست که همهٔ دستورها و احکام الهی را بجا آوردهاید. خلاصه، تنها حکم و قانونی که لازم دارید، محبت است.
موضوع دیگری که ما را به انجام اعمال نیک ترغیب میکند، این است که وقت به سرعت میگذرد و عمر ما به پایان میرسد. پس بیدار شوید زیرا اکنون وقت بازگشت يهوه نزدیکتر است از آن زمانی که ایمان آوردیم.
شب به پایان خود رسیده و روز نجات نزدیک است. بنابراین، اعمال گناهآلود تاریکی را کنار گذاشته، زره نور را در برکنیم.
زیرا ما به روشنایی روز تعلق داریم و باید نزد دیگران رفتاری شایسته داشته باشیم. از حضور در محافل عیاشی و نیز از مستی و زنا و شهوترانی و دعوا و حسادت بپرهیزید.
در عوض حضور یهوشع مسیحِ يهوه را در بر کنید و در پی ارضای هوسهای شریرانۀ خود نباشید.
14
کسی را که ایمانش ضعیف است، در جمع خود بپذیرید، و با او دربارۀ اموری که نظری قطعی در خصوصشان نیست، جرّ و بحث نکنید.
برای مثال، ایمان یک شخص به او اجازه میدهد هر چیزی را بخورد، اما شخصی دیگر که وجدانش حساس است، فقط سبزیجات میخورد.
پس آنانی که خوردن چنین گوشتی را بلامانع میدانند، آنانی را که نمیخورند تحقیر نکنند؛ و آنانی که نمیخورند، از کسانی که میخورند ایراد نگیرند، زیرا خدا ایشان را نیز به فرزندی پذیرفته است.
آنان بندگان خدا هستند، نه بندگان شما؛ آنان فقط به خدا پاسخگو هستند، نه به شما. بنابراین، بگذارید خدا درستی یا نادرستی عقیدهشان را به ایشان نشان دهد؛ و البته خدا قادر است کمکشان کند که راه صحیح را در پیش گیرند.
بعضی نیز تصور میکنند که مسیحیان باید روزهای مقدّس یهودیان را به عنوان روزهای مخصوص عبادت خدا نگه دارند اما بعضی دیگر چنین کاری را بیهوده میدانند و معتقدند که همهٔ روزها به طور یکسان از آن خدا هستند. در مورد این گونه مسائل، هر کس باید برای خودش تصمیم بگیرد.
آنانی که در روزهایی خاص يهوه را عبادت میکنند، به منظور تکریم او چنین میکنند. آنان نیز که هر نوع غذایی را میخورند، به منظور تکریم يهوه چنین میکنند، زیرا پیش از خوردن، خدا را سپاس میگویند. و آنان نیز که از خوردن بعضی خوراکها پرهیز میکنند، میخواهند يهوه را خشنود سازند و خدا را سپاس میگویند.
به هر حال نباید فراموش کنیم که ما صاحب اختیار خود نیستیم و نمیتوانیم هر طور که میخواهیم زندگی کنیم و یا هر طور که میخواهیم، بمیریم.
چه در زندگی و چه در مرگ، ما از يهوه پیروی میکنیم و متعلق به او هستیم.
مسیح نیز به همین منظور مرد و زنده شد تا بتواند هم در طول زندگی و هم در زمان مرگمان، يهوه و صاحب اختیار ما باشد.
بنابراین، چرا برادر یا خواهر خود را مورد قضاوت قرار میدهی؟ یا چرا با نظر تحقیر به او نگاه میکنی؟ به یاد داشته باشید که هر یک از ما باید به تنهایی در مقابل تخت داوری خدا بایستیم.
زیرا نوشته شده است: «يهوه میگوید: به حیات خود قسم که هر زانویی در برابر من خم خواهد شد و هر زبانی مرا ستایش خواهد کرد.»
بله، هر یک از ما باید به خدا حساب پس بدهیم.
پس، از محکوم ساختن یکدیگر دست بکشیم و در عوض، بکوشید رفتارتان به گونهای باشد که باعث لغزش و افتادن ایمانداران دیگر نگردید.
من خود، به سبب اختیاری که عیسای يهوه به من داده است، یقین دارم که خوردن هیچ خوراکی به خودی خود نادرست نیست. اما اگر کسی معتقد باشد که این کار اشتباه است، در این صورت، برای چنین شخصی نادرست است.
همچنین اگر میبینید که آنچه میخورید موجب آزردگی وجدان برادرتان میشود، باید از این کار دست بکشید، در غیر این صورت بر اساس محبت رفتار نمیکنید. اجازه ندهید خوردن شما باعث از بین رفتن ایمان کسی شود که مسیح در راه او جانش را فدا کرد.
پس کاری نکنید که برای آن از شما ایراد بگیرند، حتی اگر آن کار به نظر خودتان درست باشد.
چون ملکوت خدا که هدف زندگی ما مسیحیان است، خوردن و نوشیدن نیست بلکه بهرهمند شدن از نیکی و آرامش و شادی است که روحالقدس عطا میفرماید.
اگر مسیح را اینچنین خدمت کنید، باعث خشنودی خدا خواهید شد، و مورد تأیید دیگران نیز خواهید بود.
پس هدف شما این باشد که با سایر ایمانداران در صلح و صفا به سر ببرید تا باعث تقویت ایمانشان گردید.
برای یک تکه گوشت، کار خدا را خراب نکنید. باز تکرار میکنم، اشکالی در گوشت وجود ندارد، اما اگر خوردن آن باعث لغزش و سستی ایمان کسی شود، طبیعتاً این عمل گناه به حساب میآید.
کار درست این است که از خوردن گوشت یا نوشیدن شراب و یا هر کار دیگری که باعث آزردگی و لغزش دیگران میشود، پرهیز کنید.
بنابراین، هر باوری که در خصوص این امور دارید، آن را بین خودتان و خدا نگاه دارید. خوشا به حال کسی که به خاطر انجام آنچه که درست میپندارد، خود را محکوم و سرزنش نکند.
اما کسی که وجدانش از آنچه میکند ناراحت است، به هیچ وجه نباید به آن کار دست بزند، چون در این صورت مرتکب گناه شده است، زیرا وجدانش آن کار را گناه میداند. پس اگر قصد انجام کاری را دارید که آن را گناه میپندارید، آن را انجام ندهید، زیرا کاری که با وجدان ناراحت انجام شود، گناه است.
15
ما که قوی هستیم، باید ملاحظۀ آنانی را بکنیم که در خصوص چنین اموری حساس هستند. نباید فقط خودمان را خشنود سازیم.
هر یک از ما باید به دیگران کمک کنیم تا آنچه را که درست است، انجام دهند. باید ایشان را در يهوه بنا کنیم.
زیرا مسیح نیز برای خشنودی خودش زندگی نمیکرد، چنانکه در کتب مقدّس نوشته شده که «توهینهای اهانتکنندگانِ تو بر من افتاده است.»
زیرا هر چه در گذشته در کتب مقدّس نوشته شده، برای آموزش ماست تا بهواسطۀ صبری که در آنها تعلیم داده شده، و آن دلگرمی که ارائه میدهند، بتوانیم امید داشته باشیم.
باشد تا اللهای که عطا کنندهٔ صبر و دلگرمی است، به شما کمک کند تا با هم در صلح و صفای کامل زندگی کنید و نسبت به یکدیگر طرز فکری را داشته باشید که شایستۀ پیروان مسیح عیساست.
در آن صورت، همهٔ ما خواهیم توانست یکدل و یک زبان خدا را که پدر يهوه ما یهوشع مسیح است، پرستش و تمجید کنیم.
یکدیگر را به گرمی به جمع خود بپذیرید، همانطور که مسیح نیز شما را به گرمی پذیرفته است تا خدا جلال یابد.
به یاد داشته باشید که یهوشع مسیح آمد تا یهودیان را خدمت کند و به این ترتیب ثابت نماید که خدا امین است و به وعدههای خود که به اجداد ایشان داده، عمل میکند.
همچنین به یاد داشته باشید که او آمد تا غیریهودیان را هم نجات دهد تا ایشان نیز خدا را به خاطر رحم و شفقتی که بر آنان نموده است، شکر و ستایش کنند. نوشته شده است: «در میان قومها تو را سپاس میگویم و به نام تو سرود میخوانم.»
باز در جای دیگر میفرماید: «شما ای قومها، به همراه قوم او بنییسرال، شادی کنید!»
همچنین میگوید: «ای قومها، يهوه را ستایش کنید! همه او را ستایش کنند!»
یشعیهوی نبی نیز میفرماید: «وارث تخت داوود ظهور خواهد کرد و پادشاه قومها خواهد شد و امید ایشان تنها به او خواهد بود.»
دعا میکنم تا اللهای که سرچشمهٔ همهٔ امیدهاست، به شما برای ایمانی که به او دارید، آرامش و شادی عطا کند تا به یاری روحالقدس، امیدتان روزبهروز افزون شود.
ای برادران، من هیچ تردیدی در مورد درک عمیق و رفتار نیک شما ندارم و مطمئنم این مطالب را آنقدر خوب میدانید که قادرید آنها را به دیگران هم تعلیم دهید.
اما با وجود این، من با جسارت بر بعضی از این نکات تأکید کردم چون میدانستم که فقط یک یادآوری، کافی است؛ زیرا من به فیض خدا،
فرستادهٔ یهوشع مسیح هستم برای خدمت به شما غیریهودیان، تا مژدهٔ انجیل را به شما رسانده، شما را همچون قربانی خوشبو به خدا تقدیم کنم، چون شما بهوسیلۀ روحالقدس، مقدّس و مورد پسند او شدهاید.
پس میتوانم به تمام کارهایی که یهوشع مسیح بهوسیلۀ من انجام میدهد، افتخار کنم.
من جرأت نمیکنم دربارهٔ خدمت دیگران قضاوت کنم، اما میتوانم در مورد خدمت خود قضاوت کرده، بگویم که مسیح مرا وسیلهای قرار داده برای هدایت غیریهودیان به سوی خدا، چه بهوسیلۀ پیام من و چه از طریق کارهایم.
و ایشان تحت تأثیر نیروی آیات و معجزاتی که از روح خدا بود متقاعد میشدند. به این طریق بود که مژدهٔ انجیل مسیح را از یروشلیم تا ایلیریکوم به طور کامل اعلام کردم.
اما در تمام مدت آرزوی من این بوده است که به نقاط دیگر نیز رفته، کلام خدا را در جایهایی که نام مسیح هرگز شنیده نشده است، بشارت دهم. اما هرگز نخواستهام در نقاطی مژدهٔ انجیل را وعظ کنم که قبلاً شخص دیگری در آنجا عدهای را به سوی مسیح هدایت کرده، و کلیسایی تشکیل یافته است.
در واقع من همان طرحی را دنبال میکنم که در کتب مقدّس آمده، آنجا که میفرماید: «آنانی که چیزی دربارۀ او به ایشان گفته نشده بود، خواهند دید، و آنانی که هرگز چیزی دربارۀ او نشنیده بودند، درک خواهند کرد.»
به این دلیل است که در تمام این مدت نتوانستم به دیدن شما بیایم، چرا که مشغول موعظه در این مکانها بودهام.
اما اکنون که دیگر خدمتم در اینجا خاتمه یافته و پس از سالها انتظار، مشتاق آمدن نزد شما هستم،
امید دارم سر راهم به اسپانیا، به دیدار شما بیایم تا پس از آنکه مدتی نزد شما ماندم و از دیدارتان اندکی سیر شدم، مرا به سوی اسپانیا بدرقه کنید.
اما پیش از آنکه به نزد شما بیایم، نخست به یروشلیم خواهم رفت تا برای مسیحیان یهودینژاد آنجا هدیهای ببرم.
زیرا همانطور که میدانید، مسیحیان «مقدونیه» و «یونان» برای مسیحیانی که در یروشلیم در شرایط دشوار زندگی میکنند، هدایایی جمعآوری کردهاند.
آنان این کار را با شادی و رضایت انجام دادهاند، چون احساس میکنند که مدیون مسیحیان یروشلیم هستند. میدانید چرا؟ به این علّت که این مسیحیان غیریهودی، خبر نجات مسیح را از مسیحیان کلیسای یروشلیم شنیدند. بنابراین، چون این عطیۀ روحانی را از آنجا دریافت کردهاند، احساس میکنند که حداقل خدمتی که در عوض میتوانند انجام دهند، این است که به ایشان کمک مادی بکنند.
به محض اینکه این هدیه را به مقصد برسانم و کار خیر ایشان را تمام کنم، بر سر راهم به اسپانیا، به دیدن شما خواهم آمد؛
و اطمینان دارم که وقتی بیایم، مسیح برکات بسیاری به من عطا خواهد کرد تا به شما برسانم.
ای عزیزان من، التماس میکنم به خاطر یهوشع مسیح و به خاطر محبتی که روحالقدس در دل شما نسبت به من گذاشته است، با دعاهای خود مرا در مبارزهام یاری دهید.
دعا کنید که در یروشلیم از یهودیانی که به مسیح ایمان ندارند، در امان باشم. همچنین دعا کنید که خدمت من، مقبول مسیحیان آنجا واقع شود.
پس از آن، خواهم توانست به خواست خدا، با قلبی شاد نزد شما بیایم تا یکدیگر را تقویت کنیم.
دعایم این است که خدا که سرچشمهٔ آرامش است، با همهٔ شما باشد. آمین!
16
خواهرمان فیبی را که از خادمان کلیسای شهر کنخریه است به شما معرفی میکنم.
او را همچون کسی که شایستۀ احترام در میان قوم خداست، در يهوه بپذیرید. او را با احترامی که شایستهٔ مقدّسین است، در يهوه بپذیرید و به هر وسیلهای که میتوانید به او کمک کنید، زیرا او به بسیاری، از جمله خود من، در زمان نیاز کمک کرده است.
به پریسکیلا و شوهرش آکیلا سلام برسانید. ایشان در امر خدمت به یهوشع مسیح، همکاران من بودهاند.
در حقیقت آنان جان خود را برای من به خطر انداختند و نه تنها من، بلکه تمام کلیساهای غیریهود از ایشان سپاسگزارند.
خواهش میکنم سلامهای گرم مرا به ایماندارانی که برای عبادت در خانهٔ ایشان گرد میآیند، برسانید. به دوست عزیزم اپینتوس سلام برسانید. او نخستین کسی بود که در ایالت آسیا به مسیح ایمان آورد.
همچنین سلام مرا به مریم برسانید که برای کمک به ما بسیار زحمت کشید.
به خویشاوندان من، آندرونیکوس و یونیاس که با هم در زندان بودیم، سلام برسانید. ایشان پیش از من مسیحی شدند و رسولان احترام زیادی برای آنان قائلند.
به مسیحی خوب و دوست عزیزم اَمپلیاس سلام برسانید،
همچنین به همکار ما در خدمت يهوه اوربانوس و دوستم اِستاخیس.
به آپلیس که وفاداری خود را به مسیح ثابت کرده است و همینطور به کسانی که در خانهٔ آرستُبولس کار میکنند، سلامهای گرم مرا برسانید.
به خویشاوند من هیرودیون و همچنین به ایماندارانی که در خانهٔ نارکسوس هستند، سلام برسانید.
به خدمتگزاران يهوه، بانوان گرامی تریفینا و تریفوسا و نیز پِرسیس عزیز که برای يهوه زحمت بسیار کشیدهاند، سلام برسانید.
به روفُس، آن مسیحی برگزیده، و به مادر او که در حق من نیز مادری کرده است، سلام مرا برسانید.
خواهش میکنم سلامهای مرا به اَسینکریتوس، فلیگون، هِرماس، پَتروباس، هِرمیس، و برادران دیگری که با ایشان هستند، برسانید.
همچنین به فیلولوگوس، یولیا، نیریاس و خواهرش، و به اولِمپاس و تمام مسیحیانی که با ایشان هستند، سلام مرا برسانید.
یکدیگر را با بوسهای مقدّس سلام بگویید. تمام کلیساهای مسیح به شما سلام میفرستند.
در خاتمه، ای عزیزان، استدعا دارم از آنانی که دو دستگی و تفرقه ایجاد میکنند، دوری کنید زیرا چنین اشخاص باعث سستی ایمان دیگران میباشند و میخواهند عقایدی را دربارهٔ مسیح تعلیم دهند که با آنچه شما آموختهاید، مغایرت دارد.
چنین معلمان، يهوه ما یهوشع مسیح را خدمت نمیکنند، و فقط در پی نفع خودشان هستند. ایشان خوب سخنرانی میکنند و مردم سادهدل نیز اغلب فریب ایشان را میخورند.
اما همه میدانند که شما نسبت به انجیل وفادار و ثابتقدمید و از این موضوع بسیار مسرورم. اما آرزویم این است که در مورد راستی همواره هوشیار و آگاه باشید، و در مورد بدی و ناراستی، بیتجربه و ناآگاه.
اللها صلح و آرامش بهزودی شیطان را زیر پاهای شما خواهد سایید! فیض و لطف يهوه ما یهوشع مسیح با شما باد!
تیموتائوس همکار من، و لوکیوس، یاسون و سوسیپاتروس خویشاوندان من، به شما سلام میرسانند.
من، ترتیوس برادر مسیحی شما که این نامه را از زبان پولس مینویسم، سلامهای گرم خود را برای شما میفرستم.
گایوس نیز سلام میفرستد. من میهمان او هستم و مسیحیان در اینجا در خانهٔ او گرد میآیند. اِراستوس، خزانهدار شهر سلام میرساند، و همچنین برادر ما کوارتوس.
فیض يهوه ما یهوشع مسیح با همهٔ شما باشد. آمین.
اکنون تمام جلال بر خدا باد که قادر است طبق انجیلی که من بشارت میدهم، شما را استوار سازد. این پیام دربارۀ یهوشع مسیح نقشۀ او را برای نجات شما غیریهودیان، که در زمانهای گذشته به صورت رازی مخفی بود، اکنون آشکار ساخته است.
اکنون طبق پیشگویی انبیا و به فرمان اللها ابدی، این پیام در همه جا اعلام میشود تا مردم در سراسر جهان به مسیح ایمان بیاورند و از او اطاعت کنند.
بر آن اللهای که دانای یکتاست، بهوسیلۀ یهوشع مسیح تا ابد جلال باد! آمین.
1_corinthians
1
این نامه از طرف پولس است که به خواست خدا انتخاب شده تا رسول یهوشع مسیح باشد و نیز از طرف برادر ما سوستانیس.
این نامه را به شما کلیسای خدا در قرنتس مینویسم که توسط خدا دعوت شدهاید تا قوم مقدّس او باشید. او شما و نیز همهٔ مسیحیان را که در هر جای دیگر نام يهوه ما یهوشع مسیح را میخوانند، که يهوه ما و يهوه ایشان است، توسط مسیح یهوشع تقدیس کرده است.
از پدرمان خدا، و يهوهمان یهوشع مسیح، خواستار فیض و آرامش برای شما هستم.
همواره خدا را برای وجود شما شکر میکنم به سبب فیضی که به خاطر مسیح یهوشع به شما عطا فرموده است.
زیرا او کلیسای شما را از هر نظر غنی ساخته – با تمام سخنان شیوایتان و تمام شناخت و معرفتتان.
آنچه ما دربارهٔ مسیح به شما گفتیم چنان در شما ریشه دوانید
که شما توانستید از همهٔ عطایای روحانی بهرهمند گردید و اکنون نیز آماده و چشم به راه بازگشت يهوه ما یهوشع مسیح میباشید.
خدا نیز ایمان شما را تا روز بازگشت یهوشع مسیح استوار نگاه خواهد داشت، تا در آن روز از هر گناه و خطایی، مبرا و آزاد محسوب شوید.
خدا این کار را برای ما به عمل خواهد آورد، زیرا او در انجام وعدههای خود امین و وفادار است. او همان اللهای است که شما را دعوت نموده تا با پسرش یهوشع مسیح، يهوه ما، دوستی و اتحاد روحانی داشته باشید.
اما ای برادران عزیز، به نام يهوه ما یهوشع مسیح به شما التماس میکنم که از بحث و جدل دست برداشته، بکوشید با یکدیگر توافق داشته باشید تا در میان شما جدایی و شکاف پیش نیاید. خواهش میکنم که در فکر و هدف متحد باشید.
زیرا ای برادران عزیز، چند تن از وابستگان خانوادهٔ «خلویی» به من خبر دادند که در میان شما بحث و جدل و تفرقه وجود دارد.
به این ترتیب که بعضی از شما میگویند پیرو پولس هستند و بعضی دیگر میگویند که طرفدار «اپلس» و یا «پطرس» میباشند و عدهای نیز ادعا میکنند که فقط پیرو مسیح هستند.
آیا مسیح پارهپاره شده است؟ آیا این پولس بود که برای آمرزش گناهان شما مصلوب شد؟ آیا کسی از شما به نام پولس تعمید گرفته است؟
خدا را شکر میکنم که به غیر از کریسپوس و گایوس، کسی دیگر از شما را تعمید ندادم!
بنابراین، کسی نمیتواند بگوید که من قصد داشتهام گروه جدیدی به نام «کلیسای پولس» تشکیل دهم.
البته خانوادهٔ «استیفان» را نیز تعمید دادهام. ولی دیگر به یاد ندارم کسی را به غیر از اینان تعمید داده باشم.
زیرا مسیح مرا نفرستاده تا مردم را تعمید دهم، بلکه تا پیغام انجیل را اعلام کنم. حتی موعظههایم نیز چندان گیرا به نظر نمیرسد، زیرا کلمات زیبا و فلسفی به کار نمیبرم، مبادا از تأثیر نیرومندی که در پیام سادهٔ صلیب مسیح وجود دارد، بکاهم.
من به خوبی میدانم که برای آنانی که به سوی هلاکت میروند، چقدر احمقانه به نظر میرسد وقتی میشنوند که یهوشع مسیح بر روی صلیب جان خود را فدا کرد تا انسان را نجات بخشد. اما برای ما که در راه نجات پیش میرویم، این پیغام نشانهٔ قدرت خداست.
زیرا در کتب مقدّس نوشته شده: «حکمت حکیمان را از میان خواهم برد و فهم فهیمان را باطل خواهم ساخت.»
پس کجایند این خردمندان و علمای دین و فلاسفه که دربارهٔ مسائل عمیق دنیا به بحث میپردازند؟ خدا ایشان را جاهل ساخته و نشان داده است که عقل و حکمت آنان پوچ و باطل است.
زیرا اللها حکیم صلاح ندانست که انسان با منطق و حکمت خود او را بشناسد. بلکه او خود به میان ما آمد و همهٔ آنانی را که به پیام او ایمان آوردند نجات بخشید، یعنی همان پیامی که مردم دنیا، چه یهودی و چه غیریهودی، آن را بیمعنی و پوچ میدانند.
زیرا یهودیان خواستار آنند که پیاممان را با معجزهای ثابت کنیم و یونانیان نیز فقط مسائلی را میپذیرند که با فلسفه و حکمتشان منطبق باشد.
اما پیام ما این است که مسیح برای نجات انسان مصلوب شد و مرد؛ و این پیام برای یهودیان توهینآمیز است و برای یونانیان پوچ و بیمعنی.
اما آنانی که از جانب خدا برای دریافت نجات دعوت شدهاند، چه یهودی و چه یونانی، مسیح قدرت خدا و نقشهٔ حکیمانهٔ اوست برای نجات ایشان.
نقشهٔ نجات خدا که در نظر بعضی پوچ و بیمعنی است، بسی حکیمانهتر است از نقشههای حکیمانهٔ داناترین مردم؛ و مرگ مسیح بر روی صلیب که در نظر برخی نشانهٔ ضعف خداست، بسیار نیرومندتر از تمام قدرتهای بشری است.
برادران و خواهران عزیز، به یاد بیاورید زمانی که برای پیروی از مسیح دعوت شدید، در چه جایگاهی قرار داشتید. بسیاری از شما بر اساس معیارهای این دنیا، حکیم یا صاحب نفوذ یا از خانوادهای اصیل نبودید.
بلکه خدا اشخاصی را برگزیده، که مانند شما در نظر مردم دنیا، نادان و ضعیف هستند، تا از این راه آنانی را که دانا و قدرتمند به حساب میآیند، شرمگین سازد.
خدا افرادی را انتخاب کرده که طبق معیارهای دنیا از طبقات پایین و مطرود جامعه هستند. بله، خدا همان کسانی را برگزیده که دنیا ایشان را هیچ میانگارد، تا نشان دهد آنانی که مهم و بزرگ به نظر میآیند، هیچ هستند؛
و به این ترتیب هیچ بشری نتواند در برابر خدا فخرفروشی کند.
این خدا بود که شما را به مسیحْ یهوشع پیوند داد، و هم او بود که سبب شد مسیح برای ما خودِ حکمت شود. مسیح ما را عادل گردانید، ما را پاک و مقدّس ساخت و از گناه رهاییمان بخشید.
در کتب مقدّس آمده است: «اگر کسی میخواهد به چیزی افتخار کند، به کاری که يهوه انجام داده است، افتخار کند.»
2
برادران و خواهران عزیز، حتی نخستین بار که به نزد شما آمدم، وقتی پیام خدا را برای شما اعلام میکردم، از کلمات دشوار ادبی و افکار فلسفی استفاده نکردم،
زیرا قصد داشتم فقط و فقط دربارهٔ یهوشع مسیح و مرگ او بر صلیب سخن بگویم.
بنابراین، با ضعف و ترس و لرز بسیار نزد شما آمدم.
پیام و سخنانم نیز بسیار ساده و خالی از حکمت انسانی بود، اما قدرت روح خدا در آن دیده میشد و ثابت میکرد که پیام من از جانب خداست.
من چنین کردم، تا پایهٔ ایمان شما بر قدرت خدا باشد، نه بر حکمت انسان.
با این حال، وقتی در میان مسیحیان باتجربه هستم، در سخنانم از حکمت و فلسفه استفاده میکنم، اما نه از حکمت و فلسفهای که مورد پسند دنیا و حاکمان آن است، حاکمانی که محکوم به نابودیاند.
سخنان ما خردمندانه است، زیرا از جانب خدا و دربارهٔ نقشهٔ خردمندانۀ اوست، نقشهای که هدفش رساندن ما به حضور پرجلال خداست. اگرچه خدا این نقشه را پیش از آفرینش جهان برای نجات ما طرح کرده بود، اما در گذشته آن را بر هیچکس آشکار نساخته بود.
حتی حاکمان این دنیا نیز آن را درک نکردند، زیرا اگر درک میکردند، يهوهِ جلال را بر صلیب نمیکشیدند.
این همان چیزی است که در کتب مقدّس آمده، که میفرماید: «خدا برای دوستداران خود، چیزهایی فراهم نموده که هیچ انسانی هرگز ندیده، نشنیده و به فکرش نیز خطور نکرده است.»
اما خدا این امور را توسط روح خود بر ما آشکار ساخته است، زیرا روح خدا از عمیقترین اسرار خدا آگاهی دارد و آنها را بر ما آشکار میسازد.
هیچکس نمیتواند بداند که در باطن شخصی دیگر چه میگذرد، مگر خود آن شخص. به همین ترتیب، هیچکس نمیتواند افکار و نقشههای خدا را درک کند، مگر روح خدا.
و ما روح خدا را دریافت کردهایم، نه روح این دنیا را، تا بتوانیم بفهمیم خدا چه هدایای پرشکوهی از لطف و برکت خود، نصیب ما ساخته است.
به هنگام گفتگو درباره این هدایا نیز از کلماتی که به عنوان یک انسان میتوانیم به کار ببریم، استفاده نمیکنیم، بلکه همان کلماتی را به کار میبریم که روح خدا به ما الهام میکند. به این ترتیب، حقایق روحالقدس را با کلمات روحالقدس بیان مینماییم.
اما کسی که روحانی نیست نمیتواند افکار و اسرار خدا را که روحالقدس به ما میآموزد، درک کند و بپذیرد. این امور به نظر او پوچ و بیمعنی میآیند، زیرا فقط آنانی که روحانیاند میتوانند مقصود او را درک کنند؛ اما سایرین قادر نیستند این مطالب را بفهمند.
شخص روحانی هر چیز را تشخیص میدهد و درک میکند و همین امر موجب تعجب و ناراحتی مردم دنیا میگردد، مردمی که هرگز نمیتوانند او را درک کنند.
زیرا «کیست که بتواند افکار يهوه را درک کند؟ کیست که بتواند به او تعلیم دهد؟» ولی ما این امور را درک میکنیم، زیرا فکر مسیح را داریم.
3
برادران و خواهران عزیز، من تا به حال نتوانستهام با شما همچون افراد روحانی سخن بگویم، زیرا شما جسمانی هستید و هنوز در مسیح رشد نکردهاید.
مجبور شدم به جای غذای سنگین، به شما شیر بدهم، زیرا قادر به هضم آن نبودید. حتی حالا نیز باید به شما شیر داد،
زیرا هنوز تابع طبیعت گناهآلودتان هستید. شما به یکدیگر حسادت میورزید و در میانتان دو دستگی و خصومت وجود دارد. آیا این نشان نمیدهد که هنوز طفل هستید و مانند انسانهای دنیوی رفتار میکنید؟
به عنوان مثال، هم اکنون مشاجرهٔ شما بر سر این است که آیا «پولس» بزرگتر است یا «اَپُلُس»، و به این ترتیب باعث دو دستگی در کلیسا میشوید. آیا همین امر نشان نمیدهد که در زندگی روحانی، چقدر کم رشد کردهاید؟
من کیستم، و یا اپلس کیست که به خاطر ما بحث و جدل میکنید؟ از این کار شما تعجب میکنم. زیرا ما فقط خدمتگزاران خدا هستیم و هر یک عطا و خدمت خاصی داریم، و شما به کمک ما، به مسیح ایمان آوردهاید.
خدمت من این بود که بذر کلام خدا را در قلبهای شما بکارم، و خدمت اپلس این بود که آن را آبیاری کند. اما این خدا بود که باعث رشد آن در قلبهای شما گردید.
مهم نیست که چه کسی میکارد، یا چه کسی آبیاری میکند. مهم، کار خداست که سبب رشد میشود.
بین من و اپلس فرقی نیست و هر یک برای زحمتی که کشیدهایم، پاداش خواهیم گرفت.
ما فقط همکاران خدا هستیم؛ و شما مزرعهٔ خدا هستید، نه مزرعهٔ ما؛ شما عمارت خدا هستید، نه عمارت ما.
به خاطر فیضی که خدا به من بخشیده، همچون معماری دانا و کاردان، بنیاد عمارت را گذاشتم. و اکنون، شخصی دیگر عمارتی بر آن میسازد. اما هر که بر این بنیاد، عمارتی میسازد، باید بسیار مراقب باشد.
زیرا هیچکس نمیتواند بنیاد محکم دیگری بسازد، جز آنکه از قبل داشتیم و آن بنیاد، یهوشع مسیح است.
اما بر این بنیاد واحد، میتوان عمارتی با مصالح گوناگون بنا کرد. بعضی، عمارت را با طلا و نقره و جواهرات میسازند و بعضی دیگر با چوب و علف خشک و کاه!
اما زمانی فرا خواهد رسید، یعنی همان روزی که مسیح همه را داوری خواهد نمود، که کار هر معمار مورد آزمایش قرار خواهد گرفت تا معلوم شود با چه مصالحی عمارت را ساخته است. کار هر شخص از آتش گذرانده خواهد شد تا ارزش و اصالت آن مشخص گردد.
آن معماری پاداش خواهد یافت که بر آن بنیاد، عمارتی با مصالح خوب ساخته باشد و حاصل کارش صحیح و سالم از بوتهٔ آزمایش بیرون آید.
اما اگر عمارتی که ساخته باشد، بسوزد، ضرر بزرگی به او خواهد رسید. اگرچه خود نجات خواهد یافت، اما همچون کسی خواهد بود که از میان شعلههای آتش فرار کرده باشد.
آیا هنوز پی نبردهاید که همهٔ شما با هم، معبد هستید و روح خدا در میان شما، یعنی در این خانه ساکن است.
اگر کسی معبد را آلوده و خراب کند، خدا او را از بین خواهد برد. زیرا معبد، مقدّس و پاک است، و آن معبد شما هستید.
دیگر خود را فریب ندهید. اگر طبق معیارهای این جهان، خود را صاحب هوش و خرد فوقالعادهای میدانید، اول باید نادان شوید تا بتوانید حکیم واقعی باشید،
زیرا حکمت این دنیا، در نظر خدا نادانی محض است. همانطور که در کتب مقدّس نوشته شده که «حکیمان را در زیرکیِ خودشان به دام میاندازد.»
و باز میفرماید: «يهوه از افکار دانایان آگاه است و میداند که آنها پوچ و بیارزشاند.»
پس، هیچیک از شما به این افتخار نکند که پیرو فلان شخص یا فلان مکتب است. بدانید که خدا همه چیز را در اختیار شما گذاشته است.
پولس، اپلس، پطرس، دنیا، زندگی، مرگ، حال و آینده؛ همه و همه از آن شماست
و شما از آن مسیح و مسیح از آن خداست.
4
پس شما باید من و اپلس را خدمتگزاران مسیح بدانید، که با روشن ساختن اسرار خدا، شما را از برکات الهی بهرهمند میسازیم.
مهمترین وظیفهٔ یک خدمتگزار این است که دستورهای اربابش را به طور کامل اجرا کند.
حال، آیا من خدمتگزار خوبی بودهام؟ میخواهم بدانید که برای من چندان مهم نیست که شما و یا دیگران دربارهٔ من چگونه قضاوت میکنید. حتی نظر خودم نیز برای من اهمیت ندارد!
گرچه وجدانم راحت است، اما این مرا بیگناه نمیسازد. يهوه است که مرا خواهد آزمود و دربارۀ من قضاوت خواهد کرد.
پس دربارۀ هیچکس پیش از وقت قضاوت نکنید تا اینکه يهوه بیاید. وقتی يهوه بازگردد، همه چیز را روشن خواهد ساخت و همه به وضوح خواهند دید که هر یک از ما در عمق وجودمان، چگونه شخصی بودهایم و با چه نیتی خدا را خدمت کردهایم. در آن زمان، خدا هر کس را همانقدر که سزاوار است، تحسین خواهد نمود.
حال ای برادران و خواهران، من از خودم و اپلس نمونه آوردم، تا معنی این جمله را بیاموزید که میگوید: «از آنچه نوشته شده، فراتر نروید.» آنگاه به این دلیل که پیروِ یکی از رهبران خود هستید و نه پیروِ رهبری دیگر، به خود نخواهید بالید.
چرا اینقدر به خود میبالید؟ مگر هر چه دارید، از خدا نیافتهاید؟ پس در این صورت چرا طوری رفتار میکنید که گویی با تلاش خودتان چیزی را کسب کردهاید؟
شما تصور میکنید هم اکنون تمام برکات روحانی را که میخواستید، به دست آوردهاید و از لحاظ روحانی بینیاز هستید. همچون سلاطین، بر تخت پادشاهی تکیه زدهاید و ما را به کلی فراموش کردهاید! ای کاش که واقعاً بر تخت سلطنت نشسته بودید، زیرا در آن صورت ما نیز میتوانستیم با شما سلطنت کنیم.
گاهی فکر میکنم که انگار خدا، ما رسولان را در انتهای صف قرار داده است، صف اسیران جنگی که محکوم به مرگ هستند و در مقابل انظار مردم، به دنبال سپاهیان پیروزمند حرکت میکنند؛ زیرا ما در معرض تماشای فرشتگان و مردم قرار گرفتهایم.
شما به ما میگویید: «اعتقاداتتان شما را تبدیل به افرادی احمق کرده است!» در صورتی که خودتان مسیحیانی دانا و باشعور هستید! ما ضعیفیم، اما شما قوی! همه ما را پست میشمارند، اما به شما احترام میگذارند!
تا به این لحظه، همواره گرسنگی و تشنگی کشیدهایم؛ پوشاک نداشتهایم تا خود را از سرما حفظ کنیم؛ مورد بدرفتاری قرار گرفتهایم؛ و آواره و بیخانمان بودهایم.
با دستهای خود، کار کرده و زحمت کشیدهایم تا زندگی خود را تأمین کنیم. هر که ما را لعنت کرد، برای او دعای خیر کردیم. هر که ما را آزار رساند، تحمل کردیم.
وقتی به ما تهمت میزنند، با ملایمت جواب میدهیم. با این حال، همچون زباله و تفاله با ما رفتار میشود.
من این مطالب را نمینویسم تا شما را خجل سازم، بلکه میخواهم شما را مانند فرزندان عزیز خود، نصیحت و راهنمایی کنم.
زیرا اگرچه هزاران معلم روحانی داشته باشید، اما فقط یک پدر دارید و آن هم منم، چون من بودم که پیام انجیل را به شما رساندم و شما را به سوی مسیح یهوشع هدایت نمودم.
پس به شما التماس میکنم که از من سرمشق بگیرید و مانند من رفتار کنید.
به همین دلیل تیموتائوس را میفرستم تا در این امر به شما کمک کند. او از کسانی است که بهوسیلۀ من به مسیح یهوشع ایمان آورده و برایم همچون فرزندی عزیز و قابل اعتماد است. او تعالیمی را که من همه جا، در کلیساها میدهم، به یاد شما خواهد آورد.
میدانم که بعضی از شما مغرور شدهاید، با این تصور که بار دیگر به دیدن شما نخواهم آمد.
اما من خواهم آمد، و اگر خدا بخواهد بهزودی خواهم آمد تا ببینم آیا این اشخاص مغرور، فقط میتوانند سر و صدا راه بیندازند، یا اینکه واقعاً صاحب قدرتی از جانب خدا هستند.
زیرا وقتی کسی ادعا دارد که خدا در قلب او سلطنت میکند، باید با اعمال خود آن را نشان دهد، نه فقط با سخنان خود.
حال، خود انتخاب کنید، آیا ترجیح میدهید برای تنبیه و سرزنش نزد شما بیایم، یا با محبت و تواضع؟
5
در واقع، به من گزارش دادهاند که در میان شما هرزگی جنسی وجود دارد، آن هم از نوعی که حتی خدانشناسان نیز آن را تحمل نمیکنند! شنیدهام که یکی از اعضای کلیسای شما، با نامادری خود رابطۀ جنسی دارد.
اما شما به جای اینکه ماتم بگیرید، افتخار میکنید! آیا نمیبایست کسی را که چنین کاری میکرده، از میان خود برانید؟
من گرچه در جسم با شما نیستم، اما در روح با شما هستم. و بهعنوان کسی که به این شکل در میان شما حضور دارد، بر کسی که این کار را کرده است، پیشاپیش به نام يهوهمان، یهوشع، حکم صادر کردهام.
به این ترتیب، وقتی گرد میآیید، من در روح با شما خواهم بود، و نیز قدرت يهوهمان یهوشع، حضور خواهد داشت.
سپس، این مرد را از کلیسا اخراج کنید و به منظور نابودی جسم، به دست شیطان بسپارید، تا شاید به هنگام بازگشت يهوهمان یهوشع، روح او نجات یابد.
افتخار کردن شما درست نیست. مگر نمیدانید که این گناه مانند مقدار کمی خمیرمایه است که تمام خمیر را وَر میآوَرَد؟
پس با بیرون راندنِ این شخص شریر از میان خود، خود را از خمیرمایۀ کهنه خلاصی دهید. آنگاه همچون خمیری تازه و فطیر خواهید بود، که براستی همینطور هم هستید. زیرا مسیح که برهٔ عید پِسَح ماست، قربانی شده است.
پس، بیایید این عید را برگزار کنیم، نه با نانی کهنه که با خمیرمایهٔ بداندیشی و شرارت تهیه شده، بلکه با نان فطیر و بدون خمیرمایه، که همانا صداقت و راستی است!
در نامهٔ قبلی نوشتم که با اشخاص بیعفت معاشرت نکنید.
البته منظورم از اشخاص بیعفت، بیایمانان نیستند که در زناکاری، طمع، فریب مردم و بتپرستی زندگی میکنند. زیرا نمیتوانید در این دنیا زندگی کنید و با چنین کسانی برخورد نکنید.
بلکه منظورم این بود که اگر کسی ادعا میکند که برادر مسیحی شماست اما در عین حال زناکار، طمعکار، بدزبان، بتپرست، مشروبخوار و یا فریبکار است، با او معاشرت نکنید. با چنین کسی حتی بر سر یک سفره هم ننشینید!
وظیفهٔ ما این نیست که افراد خارج از کلیسا را مورد قضاوت و داوری قرار دهیم. اما وظیفه داریم با آنانی که در کلیسا هستند و زندگی گناهآلودی دارند، با شدت برخورد کنیم و بر آنان داوری نماییم.
افراد خارج از کلیسا را خدا داوری و مجازات خواهد کرد. بنابراین، همانگونه که نوشته شده، باید «این بدکار را از میان خود بیرون برانید.»
6
وقتی کسی از شما شکایتی علیه ایماندار دیگر دارد، چگونه جرأت میکند شکایت خود را به دادگاه دنیوی ببرد؟ آیا نمیبایست آن را با ایمانداران دیگر در میان بگذارد؟
آیا نمیدانید که ما ایمانداران، یک روز دنیا را مورد داوری و دادرسی قرار خواهیم داد؟ پس اگر چنین است، چرا نباید قادر باشید این امور جزئی را میان خود حل کنید؟
آیا نمیدانید که ما حتی فرشتگان را نیز داوری خواهیم کرد؟ پس چقدر بیشتر باید بتوانید مسائل عادی این زندگی را حل و فصل کنید.
وقتی چنین اختلافاتی بروز میکند، چرا برای حل اختلاف نزد قضات دنیوی میروید که مورد تائید کلیسا نیستند؟
این را میگویم تا خجالت بکشید: آیا در تمام کلیسای شما، حتی یک شخص دانا پیدا نمیشود که به این اختلافات رسیدگی کند؟
آیا این صحیح است که ایماندار علیه ایماندار به دادگاه شکایت کند و بیایمانان به اختلافشان رسیدگی کنند؟
اصلاً وجود چنین شکایات و اختلافات نشانهٔ ضعف روحانی شماست! آیا بهتر نیست به جای شکایت، خودتان مورد ظلم واقع شوید و از حقتان بگذرید؟
اما شما به جای آن، به دیگران و حتی به برادران مسیحی خود ظلم میکنید و حقشان را پایمال میسازید.
مگر نمیدانید که ظالمان وارث ملکوت خدا نخواهند شد؟ خود را فریب ندهید! بیعفتان، بتپرستان، زناکاران، لواطکاران، همجنسبازان،
و همینطور دزدان، طمعکاران، میگساران، تهمتزنندگان و کلاهبرداران، هیچیک وارث ملکوت خدا نخواهند شد.
بعضی از شما در گذشته، چنین زندگی گناهآلودی داشتید، اما اکنون گناهانتان شسته شده و شما وقف خدا و مورد پسند او شدهاید، و این در اثر کار يهوه ما یهوشع مسیح و قدرت روحالقدس میسر شده است.
ممکن است بگویید: «اجازه دارم هر کاری انجام دهم» – اما بدانید که همه چیز برایتان سودمند نیست. حتی اگر به گفتۀ شما «اجازه دارم هر کاری انجام دهم»، اما نباید اسیر و بردۀ چیزی شوم.
میگویید: «خوراک برای شکم است و شکم نیز برای خوراک. و خدا روزی هر دو را از میان خواهد برد.» اما در خصوص بدن، لازم است بدانیم که بدن برای بیعفتی نیست، بلکه برای خدمت به يهوه، و اوست که نیازهای بدن را تأمین میکند.
خدا با همان قدرتی که يهوه ما یهوشع مسیح را پس از مرگ زنده کرد، بدنهای ما را نیز بعد از مرگ دوباره زنده خواهد کرد.
آیا نمیدانید که بدنهای شما، در حقیقت اجزاء و اعضای بدن مسیح است؟ پس، آیا درست است که بدن خود را که چنین مفهوم والایی دارد، بگیرم و با بدن یک روسپی پیوند بزنم؟ هرگز!
آیا نمیدانید مردی که به یک روسپی میپیوندد، با او یک بدن میشود؟ زیرا در کتب مقدّس نوشته شده: «آن دو یک تن میشوند.»
اما اگر خود را به يهوه تقدیم کنید، با او یکی خواهید شد.
به همین دلیل است که میگویم از زنا بگریزید. هیچ گناهی تا به این اندازه، بر بدن اثر شوم نمیگذارد. وقتی مرتکب این گناه میشوید، به بدن خود صدمه میزنید.
آیا هنوز نمیدانید که بدن شما، مسکن روحالقدس میباشد که او را خدا به شما عطا کرده است؟ آیا نمیدانید که روحالقدس در وجود شما زندگی میکند؟ پس بدن شما، از آن خودتان نیست!
خدا شما را به بهایی گران خریده است، پس تمام اعضای بدن خود را برای نشان دادن جلال و عظمت خدا به کار ببرید، چون او صاحب بدن شماست.
7
دربارهٔ موضوعاتی که در نامهٔ خود نوشته بودید: بله، خوب است که مرد رابطۀ جنسی با زن نداشته باشد.
اما به سبب فسادهای جنسی که در اطراف ما وجود دارد، بهتر است هر مرد برای خود زنی بگیرد و هر زن، شوهری برای خود اختیار کند.
زن و مرد باید وظایف زناشویی خود را نسبت به یکدیگر انجام دهند.
دختری که ازدواج میکند، دیگر اختیار کامل بدن خود را ندارد، بلکه شوهرش نیز بر آن حقی دارد. همچنین شوهر بر بدن خود اختیار کامل ندارد، زیرا همسرش نیز بر آن حقی دارد.
بنابراین، شما زوجها از رابطهٔ زناشویی با یکدیگر پرهیز نکنید، مگر برای مدتی محدود و با توافق طرفین، تا بتوانید خود را وقف روزه و عبادت نمایید. اما بعد از این مدت، روابط عادی زناشویی را از سر گیرید، تا مبادا شیطان شما را به علّت عدم تسلط بر نفس، در وسوسه اندازد.
البته حکم نمیکنم، بلکه پیشنهاد میکنم که بطور موقت از رابطۀ جنسی پرهیز کنید.
کاش همه میتوانستند مانند من مجرد بمانند. اما هر کس عطای خاصی از جانب خدا دارد. یکی این عطا را دارد و دیگری آن عطا را.
حال، به افراد مجرد و به بیوهزنان میگویم: بهتر است مانند من مجرد بمانند.
اما اگر نمیتوانند بر امیال خود مسلط باشند، بهتر است که ازدواج کنند، زیرا ازدواج کردن، بهتر است از سوختن در آتش شهوت.
اما برای آنانی که ازدواج کردهاند یک حکم دارم، حکمی که از جانب من نیست بلکه خود يهوه آن را فرموده است؛ و آن این است که زن نباید از شوهرش جدا شود.
اما اگر قبلاً از او جدا شده است، بهتر است یا مجرد بماند، یا نزد شوهرش بازگردد. شوهر نیز نباید زن خود را طلاق دهد.
اکنون میخواهم نکاتی را بیان کنم که گرچه مستقیم از جانب يهوه نیستند، اما به نظر من بسیار مفید میباشند. اگر یک مرد مسیحی، همسری غیرمسیحی دارد، و آن زن حاضر است با او زندگی کند، او نباید زن خود را طلاق دهد.
همچنین اگر یک زن مسیحی شوهری غیرمسیحی دارد و شوهرش از او میخواهد که با او زندگی کند، آن زن نباید از شوهرش جدا شود.
زیرا شوهرِ بیایمان از طریق همسرش تقدیس شده است، و همسر بیایمان نیز از طریق شوهرِ ایماندارش تقدیس شده است. در غیر این صورت، فرزندان ایشان ناپاک میبودند، اما به طوری که میبینیم، ایشان مقدّس هستند.
اما اگر شوهر یا زن بیایمان مایل باشد از همسر ایماندار خود جدا شود، بگذارید جدا شود. در چنین شرایطی، زن یا شوهر ایماندار در قید و بند نیست. خدا ما را فرا خوانده تا در صلح و صفا زندگی کنیم.
در ثانی، شما زنان ایماندار نمیتوانید مطمئن باشید که اگر شوهرانتان با شما بمانند، نجات خواهند یافت. همچنین شما شوهران ایماندار نیز نمیتوانید در مورد همسرانتان چنین اطمینانی داشته باشید.
به هر حال، هر یک از شما به شکلی زندگی نمایید تا یقین حاصل کنید که مطابق خواست يهوه عمل میکنید. شرایط و موقعیتی را که خدا شما را در آن قرار داده است، بپذیرید. این است حکم من برای تمام کلیساها.
به عنوان مثال، مردی که پیش از مسیحی شدنش، مطابق رسم یهود ختنه شده است، نباید از این امر ناراحت باشد؛ و اگر ختنه نشده است، نباید حالا ختنه شود.
زیرا هیچ فرقی ندارد که ختنه شده یا نشده باشد. مهم، خشنود ساختن خدا و اطاعت از احکام اوست.
هر یک از شما زمانی که خدا شما را فراخواند در چه وضعی بودید؟ پس الان هم در همان وضع باقی بمانید.
اگر در آن زمان غلام بودید، از این موضوع ناراحت نباشید. البته اگر فرصتی برای آزادی پیش آمد، از آن استفاده کنید.
اگر به هنگام دعوت يهوه، غلام بودید، این را بدانید که مسیح شما را آزاد کرده است، آزاد از قدرت گناه! و اگر به هنگام دعوت يهوه، غلام نبودید، بدانید که اکنون غلام مسیح هستید.
مسیح شما را به قیمت جان خود خریده است و شما از آن او هستید. پس، اسیر اصول انسانی نشوید!
بنابراین، ای برادران و خواهران عزیز، هر یک از شما در هر وضعی که هنگام فراخواندگی داشتید، در همان وضع در حضور خدا باقی بمانید.
پرسیده بودید دخترانی که هنوز ازدواج نکردهاند، چه کنند؟ آیا اجازه دارند ازدواج کنند؟ من برای آنان حکم خاصی از جانب يهوه ندارم. اما از آنجا که يهوه از سر لطف، به من حکمتی عطا کرده که قابل اعتماد است، نظر خود را در این باره بیان میدارم:
با توجه به مشکلات و سختیهایی که برای ما ایمانداران در زمان حاضر وجود دارد، فکر میکنم بهتر است که شخص ازدواج نکند.
البته اگر همسر دارید، به خاطر این موضوع، از او جدا نشوید، ولی اگر همسر ندارید، بهتر است ازدواج نکنید.
اما اگر شما برادران، تصمیم دارید در همین شرایط نیز ازدواج کنید، اشکالی ندارد، و اگر دختری هم خواست ازدواج کند، گناهی مرتکب نشده است. اما بدانید که ازدواج، مشکلات شما را بیشتر میکند، و من دلم نمیخواهد که شما را در مشکلات ببینم.
باید به یاد داشته باشیم که فرصت برای کار يهوه بسیار کم است. به همین دلیل، کسانی که زن دارند، باید تا آنجا که ممکن است، برای کار يهوه آزاد باشند.
غم یا شادی یا ثروت، نباید کسی را از خدمت به يهوه باز دارد.
آنانی که از امکانات مادی دنیا برخوردارند، طوری زندگی کنند که به این دنیا دلبسته نشوند، زیرا شکل کنونی دنیا بهزودی از بین خواهد رفت.
من میخواهم که شما در همه چیز فارغ از اضطراب و نگرانی باشید. مردی که ازدواج نکرده است، میتواند تمام وقت خود را صرف خدمت يهوه کند و تمام فکرش این باشد که او را خشنود سازد.
اما مردی که ازدواج کرده است، نمیتواند براحتی يهوه را خدمت کند، زیرا مجبور است در فکر مادیات نیز باشد و بکوشد همسرش را راضی نگاه دارد.
در واقع عشق و علاقهٔ او، بین خدا و همسرش تقسیم میشود. همینطور زنی که دیگر متأهل نیست و یا هنوز ازدواج نکرده، میتواند در فکر امور يهوه باشد و اینکه چگونه در جسم و روح مقدّس بماند. اما زن شوهردار باید در فکر کارهایی مانند خانهداری باشد و خواستههای شوهرش را در نظر بگیرد.
من این مطالب را برای کمک به شما میگویم، و منظورم این نیست که شما را در قید و بند بگذارم. آرزوی من این است که به شایستگی زندگی کنید و هیچ دغدغهای مانع سرسپردگیتان به يهوه نشود.
اگر کسی میبیند که نسبت به دختری که نامزدش است پرهیز ندارد و نمیتواند بر امیال خود مسلط باشد و نامزدش نیز به حد بلوغ رسیده و میخواهد با این دختر ازدواج کند، گناهی مرتکب نشده است. اشکالی ندارد؛ بگذارید ازدواج کند.
اما اگر کسی با ارادهای محکم تصمیم گرفته است که ازدواج نکند، و میبیند که نه تمایلی به این کار دارد و نه نیازی به آن، تصمیم عاقلانهای گرفته است.
پس کسی که ازدواج میکند، کار خوبی میکند، و کسی که ازدواج نمینماید، کار بهتری میکند.
زن تا زمانی که شوهرش زنده است، به او بسته است. اما اگر شوهرش از دنیا برود، میتواند دوباره ازدواج کند، اما فقط با یک ایماندار.
ولی به نظر من، بهتر است ازدواج نکند. و من فکر میکنم که آنچه میگویم، از جانب روح خداست.
8
سؤال بعدی شما درباره خوردن گوشتی است که برای بتها قربانی شده است. این طرز فکر که «همۀ ما اشخاص دانایی هستیم»، باعث میشود انسان دچار تکبر و غرور شود. اما آنچه موجب استحکام روحانی کلیسا میگردد، محبت است و نه دانش.
کسی که تصور میکند همه چیز را میداند، در واقع هنوز خیلی چیزها نمیداند.
اما کسی که خدا را دوست میدارد، اوست که خدا میشناسدش.
حال به اصل مطلب برگردیم. آیا صحیح است گوشتی را که برای بتها قربانی شده است، بخوریم؟ همه میدانیم که بت، خدا نیست، زیرا فقط یک خدا هست و بس.
به عقیدهٔ بعضی از مردم، اللهاان بسیاری در آسمان و بر زمین هستند.
اما ما میدانیم که فقط یک خدا وجود دارد، یعنی پدر آسمانی ما که تمام چیزها را آفریده و ما را نیز به وجود آورده تا از آن او باشیم. همچنین میدانیم که فقط یک سرور و يهوه وجود دارد، یعنی یهوشع مسیح، که همه چیز بهوسیلۀ او آفریده شده و حیات ما از اوست.
اما همهٔ ایمانداران از چنین شناختی برخوردار نیستند. بعضیها چنان به این تصور خو گرفتهاند که بتها واقعی هستند که وقتی خوراکی را میخورند که به بتها تقدیم شده، آن را پرستش اللهاان واقعی تلقی میکنند و وجدان ضعیفشان آلوده میگردد.
اما این را بدانید که خوراک، ما را به خدا نزدیکتر نمیسازد، زیرا نه با خوردن آن بدتر میشویم، و نه با نخوردن آن، بهتر!
اما مواظب باشید که مبادا آزادی شما در خوردن چنین گوشتی، موجب لغزش و انحراف مسیحیانی گردد که از شما ضعیفتر هستند.
زیرا اگر شخصی که به خاطر وجدان ضعیفش، خوردن گوشت قربانی را درست نمیداند، ببیند که شما با شناخت کاملی که دارید، در نهارخوری بتخانه نشستهاید و مشغول خوردن چنین گوشتی هستید. آیا او نیز ترغیب نمیشود تا خوراکی را که به بتها تقدیم شده، بخورد؟
به این ترتیب، دانایی شما باعث هلاکت آن ایماندار ضعیف میشود که مسیح جانش را به خاطر او فدا کرد.
وقتی ایمانداران را ترغیب به انجام کاری میکنید که آن را درست نمیدانند، شما نه تنها نسبت به آنها بلکه نسبت به مسیح نیز گناه میکنید.
پس اگر خوردن گوشتی که برای بت قربانی شده است، باعث گناه کردن برادر من میشود، من تا عمر دارم از آن نخواهم خورد، مبادا باعث لغزش او شوم.
9
آیا مانند هر کس دیگری، آزاد نیستم؟ آیا رسول نیستم؟ آیا يهوهمان، یهوشع را ندیدهام؟ آیا شما ثمرۀ کار من در يهوه نیستید؟
حتی اگر برای دیگران رسول نباشم، دستکم برای شما هستم! زیرا شما مُهر تأیید رسالت من در يهوه هستید.
جواب من به آنانی که دربارۀ من قضاوت میکنند، این است:
آیا ما مانند سایر رسولان، این حق را نداریم که خورد و خوراک خود را از کلیساها تأمین کنیم؟
آیا حق نداریم همسری ایماندار را همراه خود داشته باشیم، همان کاری که سایر رسولان و برادران يهوهمان، یهوشع، و پطرس انجام میدهند؟
آیا فقط من و برنابا باید برای تأمین نیازهای خود کار کنیم؟
کدام سرباز است که به هنگام خدمت نظام، خودش مخارجش را تأمین نماید؟ یا کدام باغبان است که درختی غَرس کند ولی اجازه نداشته باشد از میوهٔ آن بخورد؟ یا کدام چوپان است که گلهای را چوپانی کند ولی حق نداشته باشد از شیر آن بنوشد؟
شاید فکر کنید که این نکات را از دیدگاه انسانی میگویم. اما چنین نیست، زیرا قانون خدا نیز همین را میگوید.
در تورات موسی نوشته شده که «دهان گاوی را که خرمن میکوبد، نبند و بگذار به هنگام کار، از خرمنت بخورد.» آیا گمان میکنید خدا فقط به فکر گاوها بود که چنین دستوری داد؟
آیا فکر نمیکنید که این دستور را برای ما نیز داده است؟ بله، همینطور است. خدا این حکم را داد تا نشان دهد که مسیحیان باید معاش خدمتگزاران روحانی خود را تأمین کنند. کسی که شخم میزند و خرمن میکوبد، البته باید سهمی از محصول ببرد.
ما در دل شما بذر نیکوی روحانی را کاشتهایم. حال، اگر درخواست کمک مالی از شما داشته باشیم، آیا چیز بزرگی خواستهایم؟
اگر دیگران حق دارند از سوی شما حمایت مالی شوند، آیا ما نباید بیشتر حق داشته باشیم؟ اما ما از این حق استفاده نکردیم. بلکه برعکس، هر چیز را تحمل کردیم تا مبادا مانعی بر سر راه انجیل مسیح ایجاد کنیم.
آیا نمیدانید که خدا به خدمتگزاران خانهاش اجازه داد تا خوراک خود را از هدایایی که مردم به خانهٔ او میآورند، تأمین نمایند، و خدمتگزاران مذبح نیز از قربانیهای مردم سهمی ببرند.
به همین ترتیب، يهوه فرموده است هر که پیام انجیل را اعلام میکند، هزینهٔ زندگیاش باید توسط مسیحیان تأمین شود.
اما با وجود این، من هرگز از این حق خود استفاده نکردهام. اگر هم حالا چنین مطلبی را مینویسم، منظورم این نیست که از این پس از کمکهای شما بهرهمند شوم. من ترجیح میدهم از گرسنگی بمیرم، اما این افتخارم را از دست ندهم؛ من افتخار میکنم که پیغام انجیل را بدون دستمزد اعلام میدارم.
زیرا انجام این خدمت، به خودی خود برای من امتیازی محسوب نمیشود، چون من موظفم که این خدمت را انجام دهم، و اگر در انجام آن کوتاهی کنم، وای بر من!
اگر من به میل خود داوطلب میشدم که خدا را خدمت کنم، در آن صورت توقع دستمزد نیز میداشتم. اما چنین نیست، زیرا خدا خود، مرا برگزیده و این خدمت مقدّس را به من سپرده است و من هیچ اختیاری از خود ندارم.
در چنین شرایطی، دستمزد من چیست؟ دستمزد من، همان شادی است که از اعلام خبر خوش انجیل به دست میآورم، آن هم بدون آنکه از کسی کمک مالی بگیرم و یا حق خود را مطالبه کنم.
زیرا گرچه آزادم و غلام هیچکس نیستم، اما خود را غلام همه ساختهام تا بتوانم عدۀ بیشتری را برای مسیح به دست آورم.
وقتی با یهودیان بودم، مانند خودشان رفتار میکردم تا یهودیان را به سوی مسیح بیاورم. آن هنگام که با کسانی بودم که پیرو شریعت یهود بودند، من نیز زیر شریعت زندگی کردم. گرچه پیرو شریعت نیستم، اما چنین کردم تا آنانی را که زیر شریعت هستند، به سوی مسیح بیاورم.
وقتی با غیریهودیانی هستم که از شریعت یهود پیروی نمیکنند، من نیز بدون آن شریعت زندگی میکنم، تا بتوانم ایشان را به سوی مسیح بیاورم. البته شریعت خدا را نادیده نمیگیرم، زیرا از شریعت مسیح اطاعت میکنم.
آن هنگام نیز که با ضعیفان به سر میبرم، در ضعفشان شریک میشوم تا ضعیفان را برای مسیح به دست آورم. خلاصه، میکوشم با هر کسی زمینهای مشترک بیابم و هر کاری انجام دهم تا باعث نجات ایشان گردم.
تمام این کارها را انجام میدهم تا بتوانم پیام انجیل را به همه برسانم و خود نیز در برکات آن سهیم گردم.
مگر نمیدانید که در یک مسابقهٔ دو، همه میدوند اما فقط یک نفر جایزه را میبرد؟ پس شما نیز طوری بدوید تا بَرَنده شوید!
ورزشکار به منظور کسب آمادگی برای شرکت در مسابقات، تمرینهای سختی انجام میدهد تا تاجی فانی به دست آوَرَد، ولی ما خود را تحت انضباطی سخت قرار میدهیم تا تاجی جاودانی به دست آوریم.
پس من میدَوَم، اما نه مانند کسی که بیهدف است؛ و مشت میزنم، اما نه مثل کسی که مشت به هوا پرتاب میکند؛
من مثل یک ورزشکار با تمرینهای سخت، بدنم را آماده میکنم، و آنقدر بر آن سخت میگیرم تا آن کاری را انجام دهد که باید بکند، نه آنچه را که میخواهد. اگر چنین نکنم میترسم پس از آنکه دیگران را برای شرکت در مسابقه آماده کردم، خودم آماده نباشم و از شرکت در مسابقه محروم گردم.
10
ای برادران عزیز، نباید آنچه را که در زمانهای گذشته برای قوم ما اتفاق افتاد، از یاد ببریم، هنگامی که ایشان در بیابان سفر میکردند، خدا ابری فرستاد تا پیشاپیش آنان حرکت کند و هدایتشان نماید؛ سپس آنان را به سلامت از دریای سرخ عبور داد.
در واقع میتوانیم بگوییم که ایشان در دریا و در ابر، تعمید گرفتند و با این کار، نشان دادند که موسی را پیروی خواهند کرد.
ایشان همگی همان خوراک روحانی را خوردند
و همان آشامیدنی روحانی را نوشیدند. زیرا از آن صخرۀ روحانی مینوشیدند که همراهیشان میکرد، و آن صخره همانا مسیح بود.
با این حال، خدا از بیشتر آنان خشنود نبود، و به همین دلیل، اجسادشان در تمام بیابان انداخته و پراکنده شد.
این درس عبرتی است برای ما، تا مانند آنان در آرزوی اعمال پلید و شرورانه نباشیم،
و همچون آنان به سوی پرستش بتها نرویم. در کتب مقدّس نوشته شده: «قوم برای خوردن و نوشیدن نشستند، و برای لهو و لَعِب به پا خاستند.»
همچنین مانند بعضی از آنان نباشیم که مرتکب زنا شدند، و به این سبب فقط در یک روز، بیست و سه هزار نفر از ایشان هلاک گردیدند.
صبر و تحمل مسیح را نیز امتحان نکنیم، زیرا عدهای از آنان چنین کردند و از نیش مارهای سمی مردند.
همچنین مانند برخی از ایشان، از خدا و کارهای او گله و شکایت نکنیم، زیرا در اثر همین کار بود که خدا فرشتهٔ خود را فرستاد تا نابودشان کند.
تمام اتفاقات و بلایایی که بر سر قوم ما آمد، برای این نوشته شد که ما بخوانیم و همان اشتباهات را تکرار نکنیم، تا در این روزهای آخر که دنیا به پایان خود نزدیک میشود، درس عبرتی بگیریم.
پس هوشیار باشید و فکر نکنید که از ایشان بهتر هستید! شما نیز ممکن است در دام گناه گرفتار شوید.
وسوسهها و آزمایشهایی که به سراغ شما میآیند، از وسوسهها و آزمایشهایی که دیگران دچار آن میشوند، متفاوت نیست. و خدا امین است؛ او اجازه نخواهد داد بیش از حد توانایی خود آزموده شوید. به هنگام آزمایش او راه گریزی نیز به شما نشان خواهد داد تا تاب تحملش را داشته باشید.
پس ای عزیزان، با هوشیاری کامل از هرگونه بتپرستی بگریزید.
شما اشخاص دانایی هستید؛ خودتان قضاوت کنید که آنچه میگویم درست است یا نه.
پیالهای که به هنگام شام يهوه از آن مینوشیم و برای آن دعای برکت میکنیم، آیا به این معنی نیست که هر کس از آن مینوشد، در برکات خون مسیح شریک میشود؟ و نانی که قسمت کرده، با هم میخوریم، آیا نشان نمیدهد که ما با هم در برکات بدن مسیح شریکیم؟
تعداد ما هر قدر هم که باشد، همه از همان نان میخوریم و نشان میدهیم که همه عضو یک بدن میباشیم، یعنی بدن مسیح.
قوم یسرال را در نظر بگیرید؛ آیا آنانی که از گوشت قربانی میخورند، بهوسیلۀ این عمل با یکدیگر متحد نمیشوند؟
پس منظورم چیست؟ آیا منظورم این است که این بتها واقعاً خدا هستند؟ یا اینکه قربانیهایی که به آنها تقدیم میشوند، ارزش و اهمیتی دارند؟
به هیچ وجه! منظورم این است که کسانی که برای این بتها قربانی میآورند، در واقع خود را همراه با قربانیهایشان نه به خدا، بلکه به شیاطین تقدیم میکنند، و من نمیخواهم که هیچیک از شما، با خوردن گوشت این قربانیها، با شیاطین شریک شوید.
شما نمیتوانید هم از پیالهٔ سفرهٔ يهوه بنوشید و هم از پیالهٔ سفرهٔ شیطان؛ هم از نان سفرهٔ يهوه بخورید و هم از نان سفرهٔ شیطان.
میخواهید چه کنید؟ آیا میخواهید آتش خشم و غضب يهوه را بر ضد خود شعلهور سازید؟ یا میخواهید نشان دهید که از او تواناترید؟
شما میگویید: «اجازه دارم هر کاری انجام دهم»، اما بدانید که هر کاری برایتان سودمند نیست. میگویید: «اجازه دارم هر کاری انجام دهم»، اما هر کاری باعث بنا نمیشود.
نباید فقط به فکر خودتان باشید؛ به فکر دیگران هم باشید و نفع دیگران را نیز در نظر بگیرید.
پس میتوانید به این صورت عمل کنید: هر گوشتی را که در بازار میفروشند، بخرید و بخورید، و نپرسید که گوشت قربانی بتهاست یا نه، تا وجدانتان ناراحت نشود.
زیرا همانطور که در کتب مقدّس آمده: «زمین و هر آنچه در آن است، از آن يهوه میباشد.»
اگر شخصی بیایمان، شما را به صرف خوراک دعوت کند، و میخواهید بروید، از هر چه که در سفره است، بخورید و چیزی هم نپرسید. به این ترتیب وجدانتان راحت خواهد بود، چون نمیدانید که گوشت قربانی است یا نه.
اما اگر کسی به شما بگوید که این گوشت برای بتها قربانی شده، در آن صورت، از آن گوشت نخورید، هم به خاطر آن کسی که چنین گفته، و هم به خاطر موضوع وجدان.
در این مورد وجدان او مهم است، نه وجدان شما. اما شما ممکن است بپرسید: «چرا من باید به خاطر وجدان دیگران، در قید و بند باشم؟
من خدا را شکر میکنم و خوراکم را با خوشی میخورم. پس چرا باید محکومم کنند، آن هم به این دلیل که تصور میکنند من در اشتباهم؟»
جواب سؤال شما این است: تمام کارهای شما، حتی خوردن و نوشیدنتان، همه باید برای جلال و بزرگی خدا باشد.
پس مواظب باشید که برای کسی سنگ لغزش نشوید، نه برای یهودیان، نه برای غیریهودیان، نه برای مسیحیان.
من نیز به همین روش عمل میکنم و میکوشم در هر کاری همه را خشنود سازم. پس آنچه را که دوست دارم، و یا به نفع خودم میباشد، انجام نمیدهم، بلکه کاری را میکنم که به نفع دیگران است تا ایشان نجات یابند.
11
پس از من سرمشق بگیرید، چنانکه من نیز از مسیح سرمشق میگیرم.
برادران عزیز، شما را تحسین میکنم که هر چه به شما آموختم، به یاد دارید و به آنها عمل میکنید.
اما میخواهم این موضوع را نیز یادآور شوم که سَرِ هر مرد، مسیح است، و سرِ زن، مرد است، و سرِ مسیح، خدا.
به همین دلیل اگر در جلسهای مردی با سر پوشیده، دعا یا نبوّت کند، به سرِ خود بیاحترامی کرده است.
همچنین اگر زنی در جلسهای، با سر برهنه دعا یا نبوّت کند، به سرِ خود بیاحترامی کرده است، زیرا این مانند آن است که آن زن، سرش را بتراشد.
اگر زن نمیخواهد سر خود را بپوشاند، پس موی سرش را نیز بتراشد! اما چون برای زن شرمآور است که سرش را بتراشد، پس باید سرش را بپوشاند.
اما مرد نباید به هنگام عبادت، سر خود را بپوشاند یا کلاهی بر سر داشته باشد، زیرا مرد به صورت خدا سرشته شده و جلال او را منعکس میسازد. اما زن منعکسکنندۀ جلال و شکوه مرد است.
نخستین مرد، از زن به وجود نیامد، بلکه اولین زن از مرد به وجود آمد.
در ضمن، نخستین مرد که آدم بود، برای حوا آفریده نشد، بلکه حوا برای آدم آفریده شد.
به همین دلیل، و نیز به خاطر فرشتگان که نظارهگر هستند، زن باید سر خود را بپوشاند تا نشان دهد که تحت اقتدار قرار دارد.
اما در میان قوم يهوه هم زن به مرد محتاج است و هم مرد به زن.
زیرا با اینکه اولین زن از مرد پدید آمد، ولی از آن پس، تمام مردها از زن به دنیا آمدهاند. اما به هر حال مرد و زن هر دو از خالق خود، خدا میباشند.
حال، نظر خودتان در این باره چیست؟ آیا درست است که زن در یک جمع، بدون پوشش سر دعا کند؟
آیا این بدیهی نیست که اگر مردی موی بلند داشته باشد، برایش شرمآور است؟
و آیا موی بلند موجب افتخار و شادی زن نیست؟ زیرا این مو بهعنوان پوشش به او داده شده است.
اما اگر کسی میخواهد در این باره بحث و مجادله کند، تنها چیزی که میتوانم به او بگویم این است که ما همیشه این را تعلیم دادهایم که زن به هنگام دعا یا نبوّت، باید سر خود را بپوشاند. تمام کلیساها نیز در این امر توافق دارند.
اما در آنچه الان به شما مینویسم نمیتوانم شما را تحسین کنم. زیرا شنیدهام که وقتی برای شرکت در شام يهوه گرد هم میآیید، ضرری که به شما وارد میآید، بیش از نفع آن است.
نخست اینکه میشنوم وقتی بهعنوان کلیسا گرد هم میآیید، در میان شما تفرقهها و جداییها وجود دارد، و تا حدی این گفتهها را باور میکنم.
تردیدی نیست که باید میان شما اختلافاتی باشد، تا مشخص شود که کدام یک از شما مورد تأیید خدا هستید.
وقتی برای خوردن دور هم جمع میشوید، آنچه میخورید در واقع شام يهوه نیست.
زیرا شنیدهام که بعضی بدون آنکه منتظر دیگران باشند، با عجله شام خودشان را میخورند و آن را با دیگری تقسیم نمیکنند. پس به بعضیها خوراک کافی نمیرسد و گرسنه میمانند، در حالی که دیگران آنقدر خورده و نوشیدهاند که مست شدهاند.
آیا این راست است؟ مگر نمیتوانید خوراکتان را در خانه بخورید تا باعث بیحرمتی کلیسا نشوید و فقرا را که نمیتوانند با خود خوراک بیاورند، خجالتزده نسازید؟ به شما چه بگویم؟ آیا شما را تحسین کنم؟ هرگز!
این است آنچه خود يهوهمان یهوشع مسیح دربارهٔ این شام فرموده است و من قبلاً آن را به شما تعلیم دادهام: يهوه ما یهوشع، در شبی که یهوده به او خیانت کرد، نان را به دست گرفت،
و پس از شکرگزاری، آن را پاره کرد و به شاگردان خود داد و گفت: «این بدن من است که در راه شما فدا میکنم. این را به جا آورید.»
همچنین پس از شام، جام را برداشت و گفت: «این جام، نشانهٔ پیمان جدید میان خدا و قومش است، پیمانی که با خون خود آن را مهر میکنم. هر بار که از آن مینوشید، به یاد من باشید.»
به این ترتیب، هر بار که این نان را میخورید و از این پیاله مینوشید، در واقع این حقیقت را اعلام میکنید که مسیح برای نجات شما، جان خود را فدا کرده است. پس تا زمان بازگشت يهوه، این را نگاه دارید.
بنابراین، اگر کسی به طور ناشایست از این نان بخورد و از این پیاله بنوشد، به بدن و خون يهوهمان یهوشع مسیح بیاحترامی کرده و نسبت به آنها مرتکب گناه شده است.
به همین دلیل است که هر کس پیش از آنکه از نان بخورد و از پیاله بنوشد، باید خود را بیازماید.
زیرا اگر کسی به طور ناشایسته از نان بخورد و از پیاله بنوشد، یعنی تشخیص ندهد که بدن مسیح همان کلیساست، با شرکت در آن، خود را در نظر خدا محکوم کرده است، چون به مرگ مسیح بیحرمتی نموده است.
از اینروست که بسیاری از شما ضعیف و بیمارند و حتی بعضی مردهاند.
اما اگر خود را امتحان کنید، دیگر خدا شما را محکوم و تنبیه نخواهد نمود.
اما حتی اگر يهوه ما را محکوم و تنبیه کند، به این منظور است که در آینده با سایر مردم دنیا مورد محاکمه و داوری قرار نگیریم.
پس ای برادران عزیز، هنگامی که برای شام يهوهمان یهوشع مسیح جمع میشوید، صبر کنید تا دیگران هم بیایند.
اگر کسی خیلی گرسنه است، در خانه بخورد تا وقتی با دیگران جمع میشود، باعث محکومیت و مجازات خود نشود. وقتی آمدم، به مسائل دیگر نیز رسیدگی خواهم کرد.
12
حال، ای برادران و خواهران، میخواهم در خصوص عطایای روحالقدس نکاتی بنویسم تا برداشت نادرست از آن نداشته باشید.
میدانید که پیش از ایمان آوردن به يهوه، در میان بتهایی که قادر به سخن گفتن نبودند، سرگردان بودید و از یک بت به بت دیگر پناه میبردید.
اما اکنون به کسانی برمیخورید که ادعا میکنند از جانب روح خدا برایتان پیغامی دارند. چگونه میتوان دانست که آیا ایشان واقعاً از جانب خدا الهام یافتهاند، یا اینکه فریبکارند؟ راهش این است: کسی که تحت قدرت روح خدا سخن میگوید، هرگز نمیتواند یهوشع را لعنت کند. هیچکس نیز نمیتواند با تمام وجود یهوشع را يهوه بخواند، جز اینکه روحالقدس این حقیقت را بر او آشکار ساخته باشد.
گرچه عطایا گوناگونند، اما سرچشمۀ همۀ آنها همان روحالقدس است.
گرچه خدمات گوناگونند، اما همۀ ما همان يهوه را خدمت میکنیم.
خدا به روشهای گوناگون کار میکند، اما این کارها را در همگی ما همان خداست که بهعمل میآورد.
به هر یک از ما عطایی داده شده تا بتوانیم همدیگر را کمک کنیم.
روح خدا به یک شخص عطای بیان پیامی پر از حکمت را میبخشد، و همان روح به شخصی دیگر، عطای بیان پیامی پر از معرفت و شناخت را.
او به یکی ایمانی فوقالعاده عطا مینماید، و به دیگری قدرت شفای بیماران را میبخشد.
به یکی قدرت انجام معجزات میدهد، به دیگری عطای نبوّت کردن. به یکی عطای تشخیص میان روحها را میبخشد. باز به یکی این عطا را میبخشد که بتواند به هنگام دعا به زبانهایی که نیاموخته است، سخن گوید، و به دیگری عطای ترجمهٔ این زبانها را میدهد.
اما تمام این عطایا از جانب یک روح، یعنی همان روحالقدس است، و اوست که تصمیم میگیرد به هر کس چه عطایی ببخشد.
بدن یکی است اما اعضای بسیار دارد. وقتی تمام این اعضا کنار هم قرار میگیرند، بدن تشکیل میشود. بدنِ مسیح نیز همینطور است.
زیرا ما همگی بهوسیلۀ یک روح، یعنی روحالقدس، تعمید یافتیم تا بدنی واحد را تشکیل دهیم – خواه یهودی باشیم و خواه غیریهودی، چه برده باشیم و چه آزاد – و به همۀ ما از همان روحالقدس داده شد تا بنوشیم.
بله، بدن فقط دارای یک عضو نیست، بلکه اعضای گوناگون دارد.
اگر پا بگوید: «من چون دست نیستم، جزو بدن نمیباشم»، آیا این گفته دلیل میشود که پا جزو بدن نباشد؟
یا اگر گوش بگوید: «من چون چشم نیستم، جزو بدن به حساب نمیآیم»، چه پیش میآید؟ آیا این سخن، گوش را از سایر اعضای بدن جدا میکند؟
اگر تمام بدن چشم بود! در آن صورت چگونه میتوانستید بشنوید؟ یا تمام بدن گوش بود! چگونه میتوانستید چیزی را بو کنید؟
اما همانطور که مشاهده میشود، خدا هر عضوی را درست آن گونه که در نظر داشت، در بدن قرار داده است.
اگر همۀ اعضا یکسان و یکی بودند، دیگر بدنی وجود نمیداشت!
بله، اعضا بسیارند، ولی بدن یکی است.
چشم هرگز نمیتواند به دست بگوید: «من احتیاجی به تو ندارم.» سر هم نمیتواند به پاها بگوید: «من نیازی به شما ندارم.»
برعکس، بعضی از اعضا که ضعیفترین و کماهمیتترین اعضا به نظر میرسند، در واقع بیش از بقیه ضروری هستند،
و اعضایی را که به باور ما کمتر قابل احترام هستند، با دقت بیشتری میپوشانیم، و اعضایی را که زیبا نیستند بطور خاص زینت میدهیم.
در حالی که اعضای زیبای بدن ما، نیاز به چنین توجهی ندارند. بنابراین، خدا اعضای بدن را طوری در کنار هم قرار داده است که به اعضای به ظاهر کماهمیت، احترام و توجه بیشتری شود؛
تا به این ترتیب در میان اعضای بدن هماهنگی ایجاد شود و هر عضو همانقدر که به خود علاقه و توجه دارد، به اعضای دیگر نیز علاقمند باشد.
به این ترتیب، اگر عضوی از بدن دچار دردی شود، تمام اعضای بدن با آن همدردی میکنند؛ و اگر افتخاری نصیب یک عضو گردد، تمام اعضا با او شادی مینمایند.
مقصودم از این سخنان این است که شما همگی با هم بدن مسیح هستید، اما هر یک به تنهایی عضوی مستقل و ضروری در این بدن میباشید.
برخی از اعضایی که خدا در کلیسا، یعنی در بدن مسیح، مقرر فرموده است، اینها هستند: نخست رسولان، یعنی فرستادگان مسیح. دوم انبیا، یعنی کسانی که با الهام از خدا، پیام میآورند. سوم معلمان، یعنی کسانی که کلام خدا را به دیگران تعلیم میدهند. سپس آنانی که معجزه بهعمل میآورند. آنانی که دارای عطای شفا هستند. کسانی که عطای کمک به دیگران را دارند. آنانی که عطای رهبری و مدیریت دارند. افرادی که عطای سخن گفتن به انواع مختلف زبانها را دارند، زبانهایی که قبلاً نیاموختهاند.
آیا در کلیسا همه رسول هستند؟ آیا همه نبی هستند؟ آیا همه معلمند؟ آیا همه قادرند معجزه کنند؟
آیا همه عطای شفا دارند؟ آیا همه عطای سخن گفتن به زبانهای نیاموخته را دارند؟ یا همه عطای ترجمهٔ این زبانها را دارند؟
حال، با اشتیاق تمام، در پی عطایای برتر و سودمندتر باشید. و اکنون عالیترین طریق را به شما نشان خواهم داد.
13
اگر عطای سخن گفتن به زبانهای مردمان و فرشتگان را داشته باشم، زبانهایی که هیچگاه نیاموختهام، اما در وجود خود نسبت به انسانها محبتی نداشته باشم، همچون زنگی پُرطنین و سِنجی پرهیاهو خواهم بود.
اگر عطای نبوّت داشته باشم و بتوانم تمام اسرار و علوم را درک کنم، یا اگر چنان ایمانی داشته باشم که به فرمان من کوهها جابهجا گردند، اما انسانها را دوست نداشته باشم، هیچ هستم.
اگر تمام اموال خود را به فقرا ببخشم، و بدن خود را بدهم تا در میان شعلههای آتش سوزانده شود، اما نسبت به انسانها محبتی نداشته باشم، هیچ سودی نخواهم برد.
کسی که محبت دارد، صبور است و مهربان؛ حسود نیست و به کسی رشک نمیبرد؛ مغرور نیست و هیچگاه خودستایی نمیکند؛
به دیگران بیاحترامی و بینزاکتی نمیکند؛ اصراری ندارد که همه چیز به دلخواه او انجام پذیرد و خودمحور و خودبین نیست؛ زود خشمگین نمیشود، و حساب خطاهای دیگران را نگاه نمیدارد؛
هرگز از بیانصافی و بیعدالتی خوشحال نمیشود، بلکه از پیروز شدن حقیقت شاد میگردد.
محبت ما را قادر میسازد که همه سختیها را تحمل کنیم، ایمان خود را در هر شرایطی نگاه داریم، اعتماد خود را به خدا حفظ کنیم، و هر اتفاقی بیفتد، شکیبا باقی بمانیم.
همهٔ عطایایی که خدا به ما میبخشد، روزی به انتها خواهد رسید. نبوّتها، سخن گفتن به زبانها و دانستن علم و اسرار، روزی پایان خواهد پذیرفت. اما محبت تا ابد باقی خواهد ماند و از میان نخواهد رفت.
در حال حاضر، با وجود تمام این عطایا، علم و نبوّتهای ما جزئی و ناقص است.
اما زمانی که کامل آید، دیگر نیازی به این عطایا نخواهد بود.
میتوانم این مثال را بیاورم که به هنگام کودکی، مانند یک کودک سخن میگفتم و مانند یک کودک تفکر و استدلال میکردم. اما چون بالغ شدم، فکرم رشد کرد و کارهای کودکانه را ترک گفتم.
آنچه اکنون میبینیم و میدانیم، مبهم و تیره است؛ اما روزی همه چیز را واضح و روشن خواهیم دید، به همان روشنی که خدا اکنون قلب ما را میبیند.
پس، سه چیز همیشه باقی خواهند ماند: ایمان، امید و محبت، اما از همهٔ اینها بزرگتر، محبت است.
14
پس، محبت را مهمترین هدف زندگی خود بسازید. اما در عین حال، مشتاقانه دعا کنید تا روحالقدس عطایای روحانی را نیز به شما عنایت کند، خصوصاً عطای نبوّت را.
زیرا کسی که به زبانهای نیاموخته سخن میگوید، روی سخنش با افراد نیست، بلکه با خداست، چرا که دیگران نمیتوانند گفتههایش را درک کنند. او بهواسطۀ روحالقدس، رازها را بیان میکند.
اما کسی که نبوّت میکند، یعنی پیغامهای خدا را به ایمانداران اعلام میدارد، با این کار به آنان کمک مینماید تا رشد کنند، تشویق شوند و تسلی یابند.
پس، کسی که به زبانها سخن میگوید، فقط به رشد خود کمک میکند، اما آنکه نبوّت مینماید، به رشد تمام کلیسا کمک میکند.
آرزوی من این است که همهٔ شما به زبانها سخن بگویید، اما بیشتر میخواهم که نبوّت کنید، زیرا نبوّت کردن بهتر است از سخن گفتن به زبانها، مگر آنکه کسی بتواند مطلبی را که شما به زبانهای غیر میگویید، برای دیگران ترجمه کند تا ایشان نیز از آن بهرهمند شوند.
و حال، برادران و خواهران عزیز، اگر نزد شما بیایم و به زبانهای نیاموخته سخن گویم، چه نفعی به شما خواهم رساند؟ اما اگر برایتان پیامی بیاورم که خدا برایم مکشوف ساخته، یا شناخت و معرفتی خاص، و یا نبوّت یا تعلیمی بیاورم، در این صورت به شما نفع رساندهام.
حتی سازهایی مثل نی و چنگ، اگر به طور واضح نواخته نشوند، چگونه میتوان آهنگ آنها را تشخیص داد؟ به همین ترتیب، اگر ما هم به زبان قابل درک سخن نگوییم، دیگران چگونه سخنان ما را درک خواهند کرد؟
یا اگر در میدان جنگ، شیپور آمادهباش را ننوازند، چه کسی خود را برای نبرد آماده خواهد ساخت؟
به همین صورت، اگر با زبان خود، سخنان نامفهوم بگویید، چگونه کسی میتواند بداند که چه میگویید؟ انگار که گفتههایتان در هوا گُم میشوند!
بدون شک در دنیا زبانهای بسیار زیادی وجود دارند. اما هیچیک بیمعنی نیست.
اما اگر من زبان دیگری را نفهمم، او برای من همچون یک بیگانه است و من هم برای او.
این در مورد شما نیز صادق است. از آنجا که تا این حد مشتاق عطایای روحالقدس هستید، خواهان عطایایی باشید که برای رشد تمام کلیسا مفیدند.
هر که عطای سخن گفتن به زبانها را دارد، باید دعا کند تا خدا به او عطای ترجمهٔ این زبانها را نیز بدهد.
زیرا اگر به زبانی دعا کنم که آن را درک نمیکنم، در واقع روح من دعا میکند، اما عقلم بیبهره میمانَد.
پس چه کنم؟ هم در روح دعا خواهم کرد و هم با عقلم؛ هم با روح سرود خواهم خواند و هم با عقل و درک خود، به گونهای که همه بفهمند.
زیرا اگر شما خدا را به زبانی شکر گویید که فقط روح خودتان درک میکند، چگونه دیگران بتوانند به دعای شکرگزاری شما آمین بگویند، در حالی که نمیفهمند چه میگویید؟
شکی نیست که شما بسیار عالی خدا را شکر میگویید، اما حاضرین بهرهای نمیبرند.
خدا را شکر که بیش از همهٔ شما به زبانها سخن میگویم.
اما در جلسۀ کلیسایی ترجیح میدهم پنج کلمه به زبانی سخن بگویم که همه بفهمند و استفاده کنند، تا اینکه هزاران کلمه به زبانهای غیر بگویم که کسی درک نمیکند.
برادران عزیز، در درک این مطالب مانند کودکان نباشید. در درک و فهم امور روحانی، همچون مردان خردمند و دانا باشید، اما در بدی کردن مانند کودکان!
در کتب مقدّس چنین نوشته شده: «من به زبانهای غریب و با لبهای بیگانگان با این قوم سخن خواهم گفت. با این همه به من گوش نخواهند داد.»
پس میبینید که سخن گفتن به زبانها، نشانهٔ قدرت خدا برای ایمانداران نیست، بلکه نشانهای است برای بیایمانان. اما نبوّت، برای بیایمانان نیست، بلکه برای ایمانداران است.
پس اگر فردی بیایمان یا کسی که این عطایا را ندارد، به جمع شما داخل شود و بشنود که شما همه به زبانهای غیر سخن میگویند، بیتردید تصور خواهد کرد که دیوانهاید.
اما اگر همه نبوّت کنید، و همان موقع یک غیرمسیحی یا شخصی که فاقد این عطایا است وارد شود، گناهانش را احساس کرده، از سوی همه محکوم خواهد شد.
آنگاه پرده از افکار پنهان او برداشته شده، به زانو خواهد افتاد و خدا را پرستش کرده، خواهد گفت: «براستی که خدا در میان شماست.»
پس، ایمانداران عزیز، مقصود خود را به طور خلاصه بیان میکنم. وقتی برای عبادت در کلیسا جمع میشوید، یکی از شما سرود بخواند، دیگری کلام خدا را تعلیم دهد، یکی دیگر مکاشفهای را که از خدا دریافت کرده بیان نماید، یک نفر نیز به زبانهای غیر سخن بگوید و دیگری آن را ترجمه کند. اما هر چه انجام میشود، باید برای همهٔ ایمانداران مفید باشد و باعث تقویت و رشد روحانی ایشان گردد.
اگر کسانی میخواهند به زبانهای غیر سخن بگویند، تعدادشان نباید بیش از دو یا سه نفر باشد، آن هم به نوبت. یک نفر نیز باید این زبانها را ترجمه کند.
اما اگر کسی نباشد که ترجمه کند، ایشان باید در سکوت با خود و با خدا به زبانهای غیر سخن گویند، نه در حضور همه و با صدای بلند.
اگر کسانی هستند که نبوّتی از جانب خدا دارند، بهتر است دو یا سه نفر از ایشان به نوبت پیغام خدا را اعلام نمایند و دیگران آن را بسنجند.
در ضمن اگر پیغام یا مطلبی از جانب خدا بر شخص دیگری آشکار شود، آن کسی که مشغول سخن گفتن است، باید ساکت شود.
به این ترتیب، تمام کسانی که پیغامی از سوی يهوه دریافت کردهاند، خواهند توانست یکی پس از دیگری پیغام خدا را اعلام کنند تا همه تعلیم بگیرند و تشویق و تقویت شوند.
روحِ انبیا مطیع انبیاست.
خدا هرج و مرج را دوست ندارد، بلکه هماهنگی و نظم و ترتیب را. همانگونه که در تمام کلیساها مشاهده میشود،
زنان در جلسات باید ساکت باشند. آنها نباید سخن بگویند بلکه گوش کنند و اطاعت نمایند، چنانکه کتاب تورات میفرماید.
اگر سؤالی نیز دارند، در خانه از شوهران خود بپرسند، چون صحیح نیست که زنان در جلسات کلیسا گفتگو و اظهار نظر کنند.
آیا کلام خدا از شما سرچشمه گرفته است، یا شاید فکر میکنید که فقط شما ارادهٔ خدا را میشناسید و بس؟ در این صورت سخت در اشتباه هستید!
اگر ادعا میکنید که عطای نبوّت و یا سایر عطایای روحالقدس را دارید، پس باید اولین کسانی باشید که دریابید آنچه میگویم، احکام خود يهوه است.
اما اگر کسی باز مخالف است، بگذار در نادانی خود باقی بماند.
پس ای برادران و خواهران عزیز، با اشتیاق بسیار خواهان عطای نبوّت باشید و در ضمن کسی را از سخن گفتن به زبانها منع نکنید.
هر کاری به جای خود نیکوست و باید با نظم و ترتیب انجام شود.
15
حال، ای برادران و خواهران، بگذارید بار دیگر آن انجیل را به یاد شما آورم، همان خبر خوشی را که قبلاً به شما اعلام کردم و شما هم آن را پذیرفتید و هنوز نیز بر آن استوارید.
همین خبر خوش است که اگر به آن ایمان داشته باشید، باعث نجاتتان میگردد، مگر آنکه ایمانتان واقعی نباشد.
من آنچه را که مهمترین مطلب بود و به خودم نیز رسیده بود، به شما انتقال دادم، یعنی این حقایق را که مسیح طبق نوشتههای کتب مقدّس، جان خود را در راه آمرزش گناهان ما فدا کرد و مرد،
در قبر گذاشته شد و مطابق همین کتب روز سوم زنده گردید و از قبر بیرون آمد.
سپس، پطرس و بعد، بقیهٔ آن دوازده رسول او را دیدند.
سپس او خود را به بیش از پانصد نفر از برادران ما ظاهر کرد، که بسیاری از ایشان هنوز زندهاند و بعضی نیز فوت شدهاند.
بعد از آن، یعقوب و همهٔ رسولان او را دیدند.
آخر از همه، من نیز او را دیدم. در واقع، من همچون طفلی بودم که پیش از وقت به دنیا آمده باشد،
زیرا من از تمام رسولان کوچکتر هستم، چون بعد از آن بدیهایی که به کلیسای خدا روا داشتم، حتی لیاقت ندارم نام خود را رسول بگذارم.
اما اکنون هر چه هستم، به خاطر فیض خداست، و این فیض و لطف او در حق من بینتیجه هم نبوده است، زیرا من از سایر رسولان نیز بیشتر زحمت کشیدهام، البته نه من، بلکه فیض خدا که با من بود.
به هر حال، فرقی نمیکند که من بیشتر زحمت کشیدهام یا ایشان. مهم این است که ما انجیل را به شما اعلام کردیم و شما نیز به آن ایمان آوردید.
اما اگر پیغامی که ما اعلام کردیم، این بود که مسیح از مردگان برخاسته است و شما نیز به آن ایمان آوردید، پس چگونه است که بعضی از شما اکنون میگویید که مردهها هرگز زنده نخواهند شد؟
چون اگر مردهها در روز قیامت زنده نخواهند شد، بنابراین مسیح هم زنده نشده است؛
و اگر مسیح زنده نشده است، پس تمام پیغامها و موعظههای ما باطل است و ایمان و اعتماد شما نیز به خدا، بیاساس و بیهوده میباشد.
در این صورت، ما رسولان نیز همه دروغگو هستیم، زیرا گفتهایم که خدا مسیح را زنده کرده و از قبر بیرون آورده است؛ اگر قیامت مردگان وجود نداشته باشد، این گفتهٔ ما نیز دروغ است.
اگر قیامت مردگان وجود ندارد، مسیح نیز زنده نشده است.
و اگر مسیح زنده نشده، ایمان شما نیز بیفایده است، و هنوز زیر سلطۀ گناهانتان هستید.
در این صورت، تمام ایماندارانی که تا به حال مردهاند، هلاک شدهاند.
اگر امید ما به مسیح فقط برای زندگی در این دنیا باشد، از تمام مردم دنیا بدبختتریم.
اما واقعیت این است که مسیح پس از مرگ، زنده شد؛ او نخستین فرد از میان کسانی است که زنده خواهند شد.
همانطور که به سبب گناهِ آدم، مرگ به این دنیا آمد، در اثر کار نجاتبخش مسیح نیز زندگی پس از مرگ نصیب ما شد.
زیرا همانگونه که همه به دلیل تعلق به «آدم» میمیرند، همۀ آنانی نیز که متعلق به مسیح میگردند، بار دیگر زنده خواهند شد.
اما هر کس به نوبت خود: نخستین کسی که زنده شد، مسیح بود؛ سپس به هنگام بازگشت او، تمام آنانی که به او تعلق دارند، زنده خواهند شد.
پس از آن، آخرت فرا خواهد رسید. در آن زمان، مسیح تمام دشمنان خود را نابود خواهد ساخت و سلطنت را به اللها پدر واگذار خواهد کرد.
زیرا سلطنت مسیح تا زمانی خواهد بود که همهٔ دشمنان خود را نابود سازد.
آخرین دشمن او مرگ است، که آن هم باید مغلوب و نابود شود.
چون در کتب مقدّس آمده: «خدا همه چیز را زیر پاهای او نهاد.» البته وقتی میگوید «همه چیز» زیر پاهای او نهاده شد، معلوم است که این خودِ خدا را، که همه چیز را زیر پاهای مسیح نهاد، شامل نمیشود.
سرانجام، وقتی مسیح بر تمام دشمنان خود پیروزی یافت، آنگاه خود او نیز که پسر خداست، خود را تحت فرمان پدرش، خدا قرار خواهد داد تا خدا که او را بر همه چیز مسلط ساخته بود، بر کُلّ عالم هستی حاکم شود.
اما اگر مردگان هیچگاه زنده نخواهند شد، پس چرا بعضی به جای مردهها تعمید میگیرند؟ این تعمید چه فایدهای دارد، مگر اینکه ایمان داشته باشند که روزی مردهها دوباره زنده خواهند شد؟
یا ما چرا هر روز جانمان را به خطر میاندازیم و هر لحظه با مرگ دست و پنجه نرم میکنیم؟
به افتخاری که به رشد روحانی شما در يهوه ما یهوشع مسیح دارم، سوگند که من هر روز با مرگ روبرو میشوم.
و اگر برای مردگان قیامتی نباشد، پیکار من با حیوانات درنده یعنی همان مردمان شهر افسس، چه سودی داشت؟ اگر قیامتی نیست، «بیاید بخوریم و بنوشیم، چون فردا میمیریم.»
فریب کسانی را که چنین سخنانی میگویند، نخورید، زیرا «همنشینی با افراد ناباب، خلق و خوی نیکو را فاسد میسازد».
به خود آیید و درست بیندیشید و دست از راههای گناهآلود خود بشویید، زیرا برخی از شما آنچه را که دربارۀ خدا آموخته بودند، از یاد بردهاند. این را میگویم تا شما را خجل سازم.
اما شاید کسی بپرسد: «چگونه مردگان زنده خواهند شد؟ به هنگام زنده شدن، چه نوع بدنی خواهند داشت؟»
چه سؤال ناآگاهانهای! جواب سؤالتان را میتوانید در باغچهٔ خانهتان بیابید! وقتی دانهای در خاک میکارید، پیش از آنکه سبز شود، نخست میپوسد و میمیرد؛
و هنگامی که سبز میشود، شکلش با آن دانهای که کاشتید، خیلی فرق دارد. زیرا چیزی که شما میکارید، دانهٔ کوچکی است، خواه گندم، خواه دانهای دیگر.
اما خدا به آن دانه، بدنی تازه و زیبا میدهد، همان بدنی که اراده کرده است. از هر نوع دانه، گیاهی خاص به وجود میآید.
درست همانگونه که دانهها و گیاهان با هم فرق دارند، بدنها نیز با هم فرق دارند. بدن انسانها، حیوانات، ماهیها و پرندگان، همه با هم فرق دارند.
بدنی که فرشتگان آسمان دارند، با بدن ما تفاوت بسیار دارد، و جلوهٔ بدن آنان با جلوهٔ بدن ما نیز متفاوت است.
خورشید یک نوع زیبایی و شکوه دارد و ماه و ستارگان، نوعی دیگر. حتی ستارهها از لحاظ زیبایی و درخشندگی با یکدیگر فرق دارند.
در قیامت مردگان نیز چنین خواهد بود. بدنی که بههنگام مرگ، در زمین کاشته میشود، فاسدشدنی است، اما بدنی که برمیخیزد، هرگز فاسد نخواهد شد.
در ذلّت کاشته میشود، اما در جلال برمیخیزد. در ضعف کاشته میشود، اما در قوّت برمیخیزد.
بدنی طبیعی کاشته میشود، اما بدنی روحانی برمیخیزد. زیرا همانگونه که بدن طبیعی وجود دارد، بدن روحانی نیز وجود دارد.
چنانکه در کتب مقدّس نوشته شده است: «اولین انسان یعنی آدم، موجود زندهای شد». اما آدمِ آخر، یعنی مسیح، روحِ حیاتبخش شد.
پس، نخست باید این بدن نفسانی را داشته باشیم، سپس در آینده خدا بدن روحانی و آسمانی را به ما خواهد داد.
آدم اول از خاک زمین آفریده شد، اما آدم دوم یعنی مسیح، از آسمان آمد.
هر یک از ما انسانها، بدنی خاکی داریم، شبیه بدن آدم. همچنین آنانی که از آن مسیح میگردند، همانند او بدنی آسمانی خواهند یافت.
همانطور که در حال حاضر، هر یک از ما بدنی داریم مانند بدن آدم، روزی هم بدنی خواهیم داشت، مانند بدن مسیح.
ای عزیزان، مقصودم این است که بدن خاکی که از گوشت و خون ساخته شده است، نمیتواند وارد ملکوت خدا شود، و این بدنهای فانی ما، درخور زندگی جاوید نیستند.
حال، رازی شگفتانگیز را با شما در میان میگذارم: ما همگی نخواهیم خوابید، بلکه همگی تبدیل خواهیم یافت.
زمانی که شیپور آخر از آسمان به صدا درآید، در یک لحظه، در یک چشم بر هم زدن، همهٔ ایماندارانی که مردهاند، با بدنی فناناپذیر زنده خواهند شد. آنگاه ما نیز که هنوز زندهایم، ناگهان تبدیل خواهیم پذیرفت و بدنی نو خواهیم یافت.
زیرا بدنهای فاسدشدنی باید به بدنهایی فسادناپذیر، و بدنهای فانی به بدنهایی نامیرا تبدیل شوند.
آنگاه وقتی بدن فاسدشدنی آن بدن فسادناپذیر را پوشید، و بدن فانی آن بدن نامیرا را، آنگاه کلامی که نوشته شده، عملی خواهد گردید که میفرماید: «مرگ در پیروزی بلعیده شده.
ای گور، پیروزی تو کجاست؟ ای مرگ، نیش تو کجاست؟»
زیرا گناه آن نیشی است که منجر به مرگ میشود، و قدرت خود را نیز از شریعت دریافت میکند.
خدا را شکر برای تمام اینها! اوست که ما را بهوسیلۀ يهوهمان یهوشع مسیح پیروز میگرداند.
بنابراین، ای عزیزان، در ایمان قوی و ثابتقدم بمانید و همواره با اشتیاق تمام، مشغول خدمت به يهوه باشید، زیرا میدانید زحمتی که برای يهوه میکشید، بینتیجه نیست.
16
اما دربارهٔ هدایایی که در نظر دارید برای مسیحیان یروشلیم بفرستید، میتوانید چنین عمل کنید (به کلیساهای ایالت غلاطیه نیز همین روش را پیشنهاد کردم):
در نخستین روز هر هفته یعنی یکشنبه، هر یک از شما به نسبت درآمدی که داشتهاید، مبلغی را برای این کار کنار بگذارید. برای جمعآوری این مبالغ، منتظر آمدن من نباشید.
وقتی آمدم، هدایای پر مهر شما را همراه نامه، به دست اشخاص قابل اعتمادی که خودتان تعیین کردهاید، به یروشلیم خواهم فرستاد.
اگر صلاح باشد که من هم با ایشان بروم، خواهم رفت.
من نخست به مقدونیه خواهم رفت، اما در آنجا زیاد نخواهم ماند. سپس به دیدن شما خواهم آمد.
احتمال دارد بتوانم کمی بیشتر نزد شما بمانم، شاید تمام زمستان را. آنگاه با کمک شما به سفر ادامه خواهم داد.
زیرا این بار نمیخواهم فقط بر سر راه، شما را ملاقات کنم، بلکه به خواست يهوه در نظر دارم مدتی نزد شما بمانم.
اما تا عید پنتیکاست در اینجا یعنی در «افسس» خواهم ماند،
زیرا برای اعلام و تعلیم پیغام انجیل فرصت خوبی وجود دارد، گرچه تعداد مخالفان نیز کم نیست.
هرگاه «تیموتائوس» نزد شما آید، از او به گرمی پذیرایی کنید، زیرا او نیز مانند من مشغول خدمت به يهوه است.
اجازه ندهید کسی به او به دیدۀ تحقیر بنگرد، بلکه او را به سلامتی روانه سازید تا با دلگرمی نزد من بازگردد، زیرا چشم به راه او و سایر برادران هستم.
از اپلس خواهش کردم که همراه ایشان به ملاقات شما بیاید، اما به نظر او، خواست خدا نیست که اکنون بیاید. اما هرگاه فرصت کند، خواهد آمد.
هوشیار باشید؛ در ایمان استوار بمانید؛ شجاع و قوی باشید.
کارهای شما، همه با محبت باشد.
استیفانُس و خانوادهٔ او را قطعاً به یاد دارید. ایشان اولین کسانی بودند که در یونان مسیحی شدند، و زندگی خود را صرف کمک و خدمت به مسیحیان کردهاند. خواهش میکنم
راهنماییهای ایشان را بجا بیاورید، و به آنان و تمام کسانی که با چنین صمیمیتی در کنار شما زحمت میکشند، تا آنجا که میتوانید کمک نمایید.
بسیار شادم که استیفانس، فرتوناتوس و اخائیکوس برای دیدن من به اینجا آمدهاند. ایشان جای خالی شما را پر میکنند و به جای شما به من کمک مینمایند.
آنان سبب شادی و دلگرمی من شدند و یقین دارم که نسبت به شما هم همینطور بودهاند. امیدوارم قدر زحمات چنین اشخاص را بدانید.
کلیساهای ایالت آسیا سلامهای گرم میفرستند. آکیلا و همسرش پریسکیلا و همچنین سایر کسانی که در خانهٔ ایشان برای عبادت جمع میشوند، به شما سلام میرسانند.
اینجا، تمام دوستان از من خواستهاند که درودهایشان را به شما برسانم. با بوسهای مقدّس به یکدیگر سلام بگویید.
من، پولس، این درودها را به خط خودم مینویسم.
اگر کسی يهوه را دوست ندارد، لعنت بر او باد! ای يهوه مسیح، بیا!
فیض يهوه ما یهوشع با شما باشد.
همهٔ شما که از آن یهوشع مسیح هستید، محبتهای قلبی مرا بپذیرید. آمین.
2_corinthians
1
این نامه از طرف پولس است که به خواست خدا انتخاب شده تا رسول یهوشع مسیح باشد و نیز از طرف برادر ما تیموتائوس. این نامه را به کلیسای خدا در قُرِنتُس و نیز به همهٔ مسیحیان سراسر ایالت اخائیه مینویسم.
از پدرمان خدا، و يهوهمان یهوشع مسیح، خواستار فیض و آرامش برای شما هستم.
سپاس بر خدا، پدر يهوه ما یهوشع مسیح، که پدر رحمتها و اللها همۀ تسلیات است.
او ما را تسلی میدهد تا ما نیز همین تسلی را به کسانی دهیم که در زحمتند و به همدردی و تشویق ما نیاز دارند.
یقین بدانید که هر قدر برای مسیح بیشتر زحمت ببینیم، از او تسلی و دلگرمی بیشتری خواهیم یافت.
حتی وقتی زیر بار سختیها کمر خم میکنیم، این نیز برای تسلی و نجات شما است. زیرا هنگامی که ما خودمان نیز تسلی مییابیم و دلگرم میشویم، قطعاً شما را نیز دلگرم خواهیم ساخت. آنگاه میتوانید با شکیبایی، متحمل همان رنجهایی شوید که ما متحمل هستیم.
و یقین داریم که وقتی در رنجهای ما شریک میشوید، در تسلی و دلگرمیای که خدا به ما میبخشد نیز شریک خواهید شد.
ایمانداران عزیز، بیشک شنیدهاید که در ایالت آسیا چه سختیها کشیدیم. فشار مشکلات به حدی بود که امید نداشتیم زنده بمانیم،
و احساس میکردیم که محکوم به مرگ هستیم، چون برای نجات خود، کاری از دستمان برنمیآمد. اما این زحمات درس خوبی به ما داد تا دیگر به خودمان متکی نباشیم، بلکه به اللهای توکل کنیم که میتواند حتی مردهها را زنده کند. پس همه چیز را به دست خدا سپردیم.
او نیز ما را یاری داد و از مرگی وحشتناک رهانید؛ و امید داریم که بعد از این نیز باز ما را رهایی بخشد.
و اما شما نیز باید با دعاهایتان ما را یاری کنید. وقتی ببینید که خدا به دعاهایی که در حق ما و برای سلامت ما میکنید، این گونه پرشکوه جواب میدهد، آنگاه خدا را بیشتر سپاس خواهید گفت.
آنچه باعث افتخار ماست، این است که میتوانیم با نهایت صداقت بگوییم که در رفتارمان با مردم و مخصوصاً با شما، همیشه صادق و بیریا بودهایم، و چشم امیدمان فقط به یاری يهوه بوده است، نه به تواناییهای خودمان.
نامههایی که به شما نوشتیم، همه روشن و واضح بودهاند و هرگز مطلبی سربسته نگفتهایم. و من امید دارم
همانطور که تا حدی ما را شناختهاید، روزی ما را به طور کامل بشناسید و به ما افتخار کنید. آنگاه ما نیز در روز بازگشت يهوهمان یهوشع، به شما افتخار خواهیم کرد.
با چنین اطمینانی به درک و فهم روحانی شما بود که تصمیم گرفتم با دوبار ملاقات شما، دوبار برکت به شما برسانم؛
بار اول، در راه سفرم به مقدونیه و بار دوم، به هنگام بازگشت از آنجا. آنگاه شما مرا در سفرم به یهودیه یاری خواهید داد.
حال ممکن است بپرسید که چرا تصمیم خود را عوض کردم. آیا دودل بودم یا همانند بسیاری از مردم این دنیا شدهام که وقتی میگویند «بله»، منظورشان «نه» است؟
نه، اینچنین نیست. آن اللهای که سخنانش راست و قابل اعتماد میباشد، شاهد است که سخنان ما نیز قابل اعتماد میباشد و وقتی میگوییم «بله»، منظورمان همان «بله» است.
زیرا پسر خدا، یهوشع مسیح، کسی نیست که وقتی میگوید «بلی»، منظورش «نه» باشد، بلکه همواره هر چه گوید، همان را انجام میدهد؛ و پیغام و موعظهٔ ما یعنی من و سیلاس و تیموتائوس، دربارهٔ یک چنین کسی بود.
اوست که تمام وعدههای خدا را، هر چند که بسیار باشند، به انجام میرساند، و ما نیز همه جا اعلام کردهایم که او چقدر نسبت به وعدههایش امین و وفادار است، تا او جلال یابد.
چنین اللهای است که ما را با شما در مسیح استوار نموده و ما را مسح کرده تا پیام انجیل او را به همگان برسانیم،
و مهر مالکیت خود را بر ما زده، و روحالقدس را به عنوان بیعانهٔ برکات آینده در دلهای ما نهاده است.
خدا را شاهد میگیرم که اگر نزد شما بازنگشتم، به این علّت بود که نمیخواستم شما را با سرزنشهای سخت خود، برنجانم.
در ضمن، منظور این نیست که بر شما سَروَری کنیم و بگوییم که چگونه ایمانتان را به اجرا درآورید. هدف ما این است که با یکدیگر همکاری کنیم تا سرشار از شادی شوید، زیرا به دلیل ایمان خودتان است که استوار ایستادهاید.
2
پس تصمیم گرفتم که نزدتان نیایم تا باز سبب رنجش و اندوه شما نشوم.
زیرا اگر من سبب اندوه شما گردم، دیگر چه کسی باقی میمانَد که مرا شاد سازد، جز همان کسانی که موجب غم آنان شدهام؟
به همین دلیل، آن مطالب را در آخرین نامهام نوشتم تا وقتی آمدم، آنانی که باید مرا شاد کنند، باعث غم و اندوه من نگردند. زیرا اطمینان دارم که شادی من شادی همۀ شماست.
در واقع نوشتن آن نامه برایم بسیار دشوار بود، چون بینهایت اندوهگین و محزون بودم. راستش را بخواهید، به هنگام نوشتن، گریه میکردم. نمیخواستم با آن نامه شما را ناراحت کنم، اما میبایست به شما نشان میدادم که چقدر دوستتان دارم و به شما علاقهمندم.
بدانید آن کسی که باعث تمام این ناراحتیها شد و در نامهام به او اشاره کردم، نه فقط مرا رنجاند، بلکه بیشتر سبب رنجش شما شد یا لااقل برخی از شما. اما نمیخواهم بیش از اندازه نسبت به او سختگیر باشم،
چون آن شخص در اثر رفتاری که بیشتر شما نسبت به او نشان دادهاید، به اندازهٔ کافی تنبیه شده است.
اکنون باید او را ببخشید و تسلی دهید، و گرنه ممکن است فشار یأس و اندوه، او را از پای درآورد.
پس خواهش میکنم به او نشان دهید که دوستش دارید.
من آن نامه را نوشتم تا شما را امتحان کنم و ببینم که تا چه حد از من اطاعت میکنید.
وقتی شما کسی را ببخشید، من نیز او را میبخشم. و اگر من کسی را ببخشم، با اجازهٔ مسیح و به خاطر شما میبخشم، البته اگر فکر میکنید که بخشیدن من واقعاً لازم است.
دلیل دیگری که سبب میشود این شخص را ببخشیم، این است که نباید بگذاریم شیطان از این فرصت بهرهبرداری کند، چون ما از حیلههای او آگاهیم.
از این سخن بگذریم. من در ضمن سفر، به شهر تروآس رسیدم و يهوه فرصتهای بسیار خوبی فراهم آورد تا پیام انجیل مسیح را به مردم اعلام کنم.
اما برادرمان تیتوس را آنجا پیدا نکردم و برای او بسیار نگران شدم. پس، با اهالی آنجا خداحافظی کردم و به ایالت مقدونیه رفتم، تا شاید تیتوس را در آنجا پیدا کنم.
اما خدا را شکر که همواره ما را در پیروزی مسیح سهیم میسازد، و هر جا میرویم، ما را به کار میبرد تا مسیح را به مردم معرفی کنیم، و پیام انجیل را همچون عطری خوشبو در همه جا برافشانیم.
و از آنجا که مسیح در زندگی ما حضور دارد، ما برای خدا عطری خوشبو هستیم، عطری که بوی آن به مشام همه میرسد، چه گناهکاران و چه نجات یافتگان.
برای آنانی که در راه گناه گام برمیدارند و به سوی هلاکت میروند، ما بوی هراسانگیز محکومیت و میدهیم، اما برای آنانی که در راه نجات گام برمیدارند، عطری هستیم که به همه چیز طراوت و حیات تازه میبخشد. اما چه کسی قابلیت و توانایی آن را دارد که به این صورت، انجیل را موعظه کند؟
ما مانند بسیاری نیستیم که با کلام خدا تجارت میکنند و تنها هدفشان این است که از این راه درآمد خوبی داشته باشند، بلکه از سوی خدا فرستاده شدهایم، تا با قدرت مسیح و با قلبی پاک و زیر نظر خود خدا سخن گوییم.
3
آیا باز شروع به خودستایی کردهایم؟ آیا ما نیز مانند معلمان دروغین احتیاج به ارائۀ توصیهنامهها به شما یا گرفتن توصیهنامهها از شما داریم؟
تنها توصیهنامهای که به آن نیاز داریم، خود شما هستید! زندگی شما نامهای است که بر دل ما نوشته شده و هر کسی میتواند آن را بخواند و تشخیص دهد که چه خدمت نیکویی در میان شما انجام دادهایم.
همه میتوانند ببینند که شما نامهٔ مسیح هستید، نامهای که ما نوشتهایم، نه با قلم و جوهر، بلکه بهوسیلۀ روح اللها زنده؛ و نه روی لوحهای سنگی، بلکه بر دلهای انسانها.
اما اگر جرأت میکنیم که چنین ادعاهایی دربارهٔ خودمان بکنیم، علّتش این است که بهوسیلۀ مسیح به خدا اعتماد کامل داریم.
در غیر این صورت قادر نخواهیم بود با تکیه به نیروی خود، کار ارزشمندی برای خدا انجام دهیم، چون قابلیتها و موفقیتهای ما از خداست.
اوست که ما را صلاحیت بخشیده تا خدمتگزاران عهد و پیمان نوین او باشیم. این عهد مبتنی بر احکام و مقرراتی نوشتهشده نیست، بلکه عهدی است مبتنی بر کار روحالقدس. آن عهد و پیمان کهن نوشتهای بیش نیست و به مرگ منتهی میگردد؛ اما در این عهد و پیمان جدید، روحالقدس حیات میبخشد.
با این حال، آن روش و پیمان قدیم که منجر به مرگ و مجازات ابدی میشد، با چنان شکوه و جلالی شروع شد که بنییسرال تاب و توان نداشتند به صورت نورانی موسی نگاه کنند؛ زیرا وقتی موسی احکام الهی را که بر روی لوحهای سنگی حک شده بود، از حضور خدا برای مردم آورد، صورت او در اثر جلال خدا میدرخشید. اما این درخشش به تدریج محو میشد.
پس اکنون که روح خدا به انسان زندگی حقیقی میبخشد، آیا نباید انتظار جلال بیشتری را داشته باشیم؟
اگر روشی که باعث محکومیت و هلاکت میشد، با چنان جلال و شکوهی همراه بود، پس چقدر بیشتر طریقی که سبب نجات انسان میگردد، باید جلال و شکوه بیشتری داشته باشد!
در واقع آن جلال دوران گذشته که در صورت موسی میدرخشید، قابل مقایسه با جلال برتر این پیمان جدید، نمیباشد.
پس اگر آن روش قدیم که موقتی بود و به تدریج محو و نابود میشد، پر از جلال و شکوه آسمانی بود، چقدر بیشتر این راه جدید خدا برای نجات ما، که همیشگی و جاودانی است، باشکوه میباشد.
پس چون این طریق جدید چنین امید و اطمینانی به ما میبخشد، از شهامت تمام برخوردار هستیم.
و نه همچون موسی، که نقابی به صورت خود زد تا قوم یسرال محو شدن جلال را از صورتش نبینند.
اما نه فقط صورت موسی پوشیده بود، بلکه درک و فهم قوم او نیز زیر نقاب بود؛ و حتی امروز نیز که یهودیان کتاب تورات را میخوانند، گویی بر قلب و فکرشان نقابی قرار دارد، و به همین علّت نمیتوانند به معنی واقعی تورات پی ببرند. این نقاب فقط با ایمان آوردن به مسیح برداشته میشود.
بله، حتی امروز نیز وقتی یهودیان نوشتههای موسی را میخوانند، آن را درک نمیکنند.
اما هرگاه کسی به سوی يهوه بازگردد، آنگاه آن نقاب از چشمانش برداشته میشود.
زیرا این يهوه که به او اشاره شد، روحالقدس است، و هر جا که روح خدا باشد، در آنجا آزادی است.
اما ما مسیحیان نقابی بر صورت خود نداریم و همچون آینهای روشن و شفاف، جلال يهوه را منعکس میکنیم؛ و در اثر کاری که يهوه یعنی روحالقدس در وجودمان انجام میدهد، با جلالی روزافزون، به تدریج شبیه او میشویم.
4
بنابراین، از آنجا که بهواسطۀ رحمت خداست که از این خدمت برخورداریم، دلسرد نمیشویم.
ما سعی نداریم با حیله و نیرنگ مردم را به سوی مسیح هدایت کنیم. ما نمیخواهیم کسی را فریب دهیم. هیچگاه سعی نمیکنیم کسی را وادار نماییم تا به تعالیمی که برخلاف کتابمقدّس است، ایمان آورد. ما هرگز به چنین روشهای شرمآوری متوسل نمیشویم، بلکه خدا شاهد است که جز حقیقت و راستی، چیز دیگری را اعلام نمینماییم، و میکوشیم تا از این راه تأثیر نیکویی بر مردم بگذاریم.
اما اگر پیام نجاتی که اعلام میکنیم، مبهم است و درک آن دشوار میباشد، فقط برای آنانی چنین است که به سوی هلاکت میروند.
شیطان که حاکم این دنیای پر از گناه است، چشمان این اشخاص بیایمان را بسته است تا نتوانند نور پرجلال انجیل را ببینند و معنی پیام ما را درباره جلال مسیح که چهرهٔ قابل رویت اللها نادیده است، درک کنند.
پیغام و وعظ ما نیز هیچگاه در تعریف از خودمان نبوده است، بلکه در موعظههایمان فقط به یهوشع مسیح اشاره کردهایم و او را به عنوان يهوه معرفی نمودهایم. تنها چیزی که دربارهٔ خودمان میگوییم این است که ما به خاطر فداکاری که مسیح بر روی صلیب کرد، خدمتگزاران شما هستیم.
زیرا همان اللهای که فرمود: «نور از میان تاریکی بدرخشد»، نور خود را در دلهای ما نیز تابانید، تا درک کنیم که این نور پرجلال اوست که از چهرهٔ یهوشع مسیح میدرخشد.
اما این گنج گرانبها را در ظرفهای خاکی داریم، یعنی در بدن انسانی و ضعیف خود، تا همه بدانند که این قدرت فوقالعاده و بَرتر از سوی خداست، نه از خودمان.
زحمات از هر سو بر ما فشار میآورند، اما لِه نشدهایم. حیران و سردرگم میشویم، اما امید خود را از دست نمیدهیم.
مردم ما را آزار میدهند، اما خدا ما را هرگز تنها نمیگذارد. زمین میخوریم، اما به یاری خدا باز برمیخیزیم و به پیش میرویم.
از طریق رنج و سختی، بدن ما همواره در مرگ یهوشع شریک میگردد، تا حیات یهوشع نیز در بدن ما دیده شود.
بله، گرچه زندهایم، اما به خاطر خدمت به یهوشع، پیوسته با مرگ مواجه هستیم، تا حیات یهوشع نیز در بدنهای فانی ما آشکار گردد.
ما به خاطر اعلام پیام انجیل با مرگ روبرو میشویم، اما همین پیام، باعث شده است که شما زندگی جاوید را بیابید.
در کتب مقدّس نوشته شده: «به خدا ایمان آوردم، پس سخن گفتم.» ما نیز چون از همان نوع ایمان برخورداریم، به اعلام پیام انجیل ادامه میدهیم.
میدانیم همان خدا که يهوه ما یهوشع را پس از مرگ زنده کرد، ما را نیز مانند یهوشع مسیح، زنده خواهد کرد تا به همراه شما به حضور او ببرد.
پس تمام زحماتی که متحمل میشویم، همه به نفع شماست. و هر چه تعداد کسانی که در اثر تلاش و خدمات ما به مسیح ایمان میآورند، بیشتر گردد، عدهٔ بیشتری نیز خدا را به خاطر لطف و مهربانیاش سپاس خواهند گفت و يهوه نیز بیشتر جلال خواهد یافت.
از اینروست که ما هرگز از خدمت به خدا دلسرد نمیشویم. با اینکه نیروی جسمی ما به تدریج از بین میرود، اما نیروی باطنی ما روزبهروز در يهوه فزونی مییابد.
زیرا رنجهای سبک و زودگذر ما جلالی ابدی برایمان پدید میآورند، جلالی که با آن رنجها قابل مقایسه نیست.
پس ما به چیزهایی چشم میدوزیم که نادیدنی هستند، نه به چیزهای دیدنی، زیرا آنچه دیدنی است، زودگذر است، حال آنکه امور نادیدنی جاودانی هستند.
5
زیرا میدانیم وقتی این خیمۀ زمینی که اکنون در آن زندگی میکنیم فرو ریزد، یعنی وقتی بمیریم و این بدنهای خاکی را ترک گوییم، در آسمان خانهها یعنی بدنهایی جاودانی خواهیم داشت که به دست خدا برای ما ساخته شده است، نه به دست انسان.
حال که در این بدن زندگی میکنیم، چقدر خسته و فرسوده میشویم. به همین دلیل مشتاقانه روزی را انتظار میکشیم که بدن آسمانیمان را همچون لباسی نو در برکنیم.
آنگاه به یقین روحهایی بدون بدن نخواهیم بود.
ما در این بدن خاکی، تحت فشار هستیم و آه و ناله میکنیم؛ اما در ضمن نمیخواهیم بمیریم و از این بدن خلاص شویم، بلکه میخواهیم به همین صورت که هستیم، بدن آسمانی خود را بپوشیم تا این بدنهای فانی در آن زندگی جاوید غرق شود.
این است آنچه که خدا برای ما تدارک دیده است؛ و برای آنکه یقین بدانیم که همهٔ این برکات را نصیب ما خواهد ساخت، روحالقدس را به عنوان بیعانه به ما داده است.
از این رو، همواره دلگرمیم، و میدانیم تا زمانی که در این بدن خاکی سکونت داریم، در خانۀ ابدی با يهوه زندگی نمیکنیم.
ما این امور را نه با دیدن بلکه با ایمان باور میکنیم.
بنابراین، از مرگ ترسی نداریم، بلکه از آن استقبال میکنیم، چون میدانیم که پس از مرگ نزد يهوه رفته، در خانهٔ آسمانیمان به سر خواهیم برد.
اما چه در این دنیا، در این بدن باشیم، و چه در آسمان با مسیح، هدفمان این است که همواره در هر چه میکنیم، خشنودی او را جلب نماییم.
زیرا همهٔ ما در مقابل تخت داوری مسیح خواهیم ایستاد و هر یک از ما نتیجهٔ اعمالی را که در زمان سکونت در بدن خود انجام داده است، خواهد دید، چه نیک، چه بد.
بنابراین، چون چنین ترس و احترامی نسبت به يهوه در دل ما هست، میکوشیم تا مردم را به سوی نجات هدایت کنیم. خدا از دل ما باخبر است و میداند که آنچه میگوییم، عین حقیقت است. امیدوارم شما هم به این موضوع پی برده باشید.
فکر نکنید که بار دیگر شروع به خودستایی کردهایم! نه، بلکه میخواهیم دلیلی داشته باشید تا بتوانید به ما افتخار کنید و جواب آن دسته از معلمین دروغین را بدهید که به ظاهر فخر میکنند، نه به آنچه در قلب است.
آیا گمان میکنید که عقل خود را از دست دادهایم که دربارهٔ خود اینچنین سخن میگوییم؟ حتی اگر چنین باشد، برای آنست که خدا جلال یابد! و اگر در سلامت عقل به سر میبریم، به نفع شماست.
هر آنچه میکنیم، نه برای نفع خودمان، بلکه برای این است که عشق مسیح سراسر وجود و هستیمان را تسخیر کرده است. و چون ایمان داریم که مسیح جان خود را در راه همهٔ ما فدا کرد، به این نیز ایمان داریم که ما هم نسبت به زندگی گناهآلود گذشته خود، مردهایم.
مسیح برای همه مرد تا تمام کسانی که زندهاند یعنی کسانی که از او زندگی جاوید یافتهاند، دیگر برای خود و ارضای خواستههای خود زندگی نکنند، بلکه برای خشنودی همان کسی زندگی کنند که در راه ایشان مرد و دوباره زنده شد.
بنابراین، از این پس برادران مسیحی خود را برحسب ظاهر و مطابق با طرز فکر مردم دنیا، قضاوت نمیکنیم. زمانی من نیز دربارهٔ مسیح چنین قضاوت میکردم و بر این باور بودم که او یک انسان عادی است. اما اکنون دیگر چنین طرز فکری ندارم.
کسی که از آنِ مسیح میگردد، تبدیل به شخص جدیدی میشود. او دیگر آن انسان قبلی نیست؛ بلکه زندگی کاملاً تازهای را آغاز کرده است.
تمام این نیکوییها از سوی اللهای است که به خاطر فداکاری یهوشع مسیح، ما را با خود آشتی داده است، و این مسئولیت را به ما سپرده تا پیام این آشتی را به دیگران نیز برسانیم.
پیام ما این است که خدا در مسیح بود و مردم را به آشتی با خود فرا میخواند تا گناهانشان را ببخشاید و آثار آن را پاک نماید.
ما سفیران مسیح هستیم. خدا بهوسیلۀ ما با شما سخن میگوید. وقتی ما چیزی را از شما درخواست میکنیم، مانند این است که مسیح آن را از شما میخواهد. بنابراین، از جانب او از شما میخواهیم که لطف و محبت خدا را رد نکنید و با او آشتی نمایید.
زیرا خدا مسیح را که هرگز گناه نکرد، در راه ما گناه ساخت، تا ما بتوانیم بهواسطۀ مسیح در پیشگاه خدا مقبول واقع شویم.
6
از این رو، به عنوان همکاران خدا، از شما خواهش میکنیم که از فیض خدا غافل نشوید.
زیرا خدا میفرماید: «فریاد تو را در وقت مناسب شنیدم. در روز نجات، به یاریات شتافتم.» الان، همان «وقت مناسب» است. امروز همان «روز نجات» است.
ما به گونهای زندگی و رفتار میکنیم که باعث لغزش کسی نگردیم، تا خدمت ما بیاعتبار نشود.
در واقع سعی ما بر این است که در هر کاری ثابت کنیم که خدمتگزاران واقعی خدا هستیم. هر نوع رنج و سختی و زحمت را تحمل کردهایم؛
شلّاق خوردهایم؛ به زندان افتادهایم؛ با تهاجم مردم خشمگین مواجه شدهایم؛ بیش از توان خود کار کردهایم؛ بیخوابی و گرسنگی کشیدهایم.
با زندگی پاک خود، با بینش روحانی، با صبر، با مهربانی، با حضور روحالقدس در ما، و با محبت بیریای خود به همه ثابت کردهایم که ادعاهایمان بجاست.
همواره حقیقت را گفتهایم؛ خدا در هر امری ما را یاری کرده است؛ با سلاحهای روحانی در دست راست برای حمله و در دست چپ برای دفاع، جنگیدهایم.
چه به ما احترام نمایند و چه بیاحترامی، چه از ما تعریف کنند و چه انتقاد، همواره نسبت به يهوه وفادار میمانیم. مردم ما را دروغگو میپندارند، حال آنکه جز حقیقت سخنی نمیگوییم.
گاهی همچون افراد بیارزش و گمنام به نظر میآییم، اما بسیاری ما را میشناسند. همواره خطر مرگ ما را تهدید میکند، اما هنوز زندهایم و خدا را خدمت میکنیم. مجروح شدهایم اما از پای در نیامدهایم.
دلشکستهایم، اما در عین حال از شادی يهوه لبریزیم. فقیریم، ولی بسیاری را با گنجهای روحانی، ثروتمند میسازیم. صاحب چیزی نیستیم، اما همه چیز داریم.
ای دوستان عزیزم که در قرنتس هستید، با شما صادقانه سخن گفتیم و دل خود را برای شما گشودیم.
اما اگر هنوز هم بین ما سردی هست، به علّت بیمحبتی ما نیست، بلکه در اثر کمی محبت شماست.
با شما همچون فرزندان خود سخن میگویم. دلتان را برای محبت ما باز کنید و شما نیز محبت خود را به ما نشان دهید.
با بیایمانان پیوند و همبستگی نداشته باشید. آیا میتواند بین پاکی و گناه پیوندی باشد؟ آیا نور و تاریکی با یکدیگر ارتباطی دارند؟
یا بین مسیح و شیطان توافقی وجود دارد؟ آیا بین یک ایماندار و بیایمان وجه اشتراکی هست؟
یا میتوان معبد خدا را با بتخانه یکی دانست؟ زیرا شما معبدی زنده هستید و خدا در شما ساکن است! چنانکه او فرموده است: «من در ایشان ساکن خواهم شد و در میانشان اقامت خواهم گزید، و من اللها آنان خواهم بود و ایشان قوم من.»
از اینروست که خدا میفرماید: «از میان گناهکاران خارج شوید! خود را از ایشان جدا سازید! به چیزهای ناپاک دست نزنید تا شما را بپذیرم.
آنگاه من پدر شما خواهم بود و شما پسران و دختران من! این است فرمودۀ يهوهِ قادر مطلق!»
7
دوستان عزیز، حال که خدا چنین وعدههایی به ما ارزانی داشته است، بیایید ما نیز خود را از تمام گناهانی که جسم و روحمان را آلوده میکند پاک کنیم، و با خداترسی به سوی قدوسیت کامل پیش برویم.
خواهش میکنم بار دیگر دل خود را برای ما بگشایید. زیرا به هیچیک از شما بدی نکردهایم؛ هیچکس را گمراه نساختهایم؛ کسی را فریب ندادهایم و از کسی سوءاستفاده نکردهایم.
قصد من سرزنش یا محکوم کردن شما نیست. نه! چون همانطور که قبلاً هم گفتهام، محبت ما نسبت به شما به قدری است که هیچ چیز در زندگی، حتی مرگ نیز، نمیتواند ما را از هم جدا کند.
به شما اطمینان کامل دارم و به وجودتان افتخار میکنم. علیرغم تمام رنجها و سختیهایم، شما باعث تشویق من شدهاید و مرا شاد ساختهاید.
زمانی نیز که به ایالت مقدونیه رسیدیم، لحظهای آرامش نداشتیم بلکه از هر سو دچار زحمت شدیم؛ در بیرون، با دیگران در کشمکش بودیم و در درون نیز ترس و دلهره داشتیم.
اما خدا که تسلی دهندهٔ افسردگان است، با آمدن تیتوس ما را آرامش و قوت قلب بخشید.
نه فقط دیدن تیتوس باعث تسلی و شادی ما شد، بلکه قوت قلبی نیز که او از شما یافته بود ما را شاد کرد. زیرا او بازگو کرد که شما با چه اشتیاقی چشم به راه من بودهاید، و گفت که از آن واقعه چقدر غمگین شدهاید، و اینکه تا چه اندازه ما را دوست دارید و نسبت به ما وفادارید. با شنیدن این خبرها، شادی من چند برابر شد.
پس دیگر از فرستادن آن نامه پشیمان نیستم. البته تا مدتی از این کار ناراحت بودم، چون میدانستم که آن نامه، هر چند برای مدتی کوتاه، شما را بسیار غمگین ساخته است.
اما اکنون خوشحالم که آن را فرستادم، نه برای اینکه شما را ناراحت کرد، بلکه به این دلیل که اندوه ناشی از آن، شما را به سوی خدا بازگردانید. این غم طبق خواست خدا بود؛ بنابراین، ضرری از جانب ما به شما نرسید.
اما آن نوع غم که مد نظر خدا است، توبه را پدید میآوَرَد و منجر به نجات میگردد و پشیمانی بدان راه ندارد. اما غم و اندوه برای امور دنیوی، منتهی به مرگ روحانی میگردد.
ببینید این غمی که برای خدا بود، چه نتایجی در شما پدید آورد: چه جدّیتی، چه اشتیاقی برای مُبَرّا ساختن خود، چه انزجاری، چه احساس خطری، چه دلتنگیای، چه غیرتی، و چه آمادگیای برای تنبیه آن خطاکار. در هر موردی، ثابت کردید که در خصوص آن موضوع بیتقصیر بودید.
وقتی آن نامه را نوشتم، قصدم این نبود که دربارهٔ خطایی که آن شخص نسبت به دیگری مرتکب شده بود، نظرم را بیان کرده باشم بلکه میخواستم در حضور خدا بر خودتان آشکار شود که چقدر نسبت به ما علاقه و ارادت دارید.
اما علاوه بر تسلی و قوت قلبی که از محبتتان یافتیم، از شادی تیتوس نیز بسیار دلگرم شدیم. او شاد شده بود از اینکه او را به گرمی پذیرفتید، و خاطرش از جانب شما آسوده شد.
پیش از آنکه نزد شما بیاید، تعریف شما را نزد او کرده بودم و به او گفته بودم که چقدر به شما افتخار میکنم. شما نیز با رفتارتان، مرا سربلند کردید. همانطور که همیشه به شما راست گفتهایم، تعریفی نیز که از شما نزد تیتوس کرده بودیم، راست بود.
تیتوس اکنون محبتش نسبت به شما بیش از پیش شده است، چون فراموش نمیکند که چگونه با ترس و احترام او را پذیرفتید، و با جان و دل سخنان و راهنماییهای او را به کار بستید.
اکنون خوشحالم که میتوانم از هر جهت به شما اعتماد داشته باشم.
8
حال ای ایمانداران، میخواهم شما را آگاه سازم که فیض و لطفی که خدا به کلیساهای مقدونیه عطا فرموده، چه ثمرات خوبی به بار آورده است.
ایمانداران مقدونیه با اینکه در بوتۀ آزمایش، دچار زحمات شدیدی شدهاند، اما همواره شادند؛ و با اینکه در نهایت تنگدستی به سر میبرند، اما بسیار سخاوتمند و گشاده دست هستند.
زیرا خود شاهد هستم که ایشان نه تنها تا حد توان خود، بلکه بیشتر از آن نیز کمک کردند. آنان با تمایل و رضایت کامل،
از ما خواستند که کمکهای مالیشان را برای مسیحیان یروشلیم ببریم، تا در شادی کمک به ایمانداران شریک شوند.
کاری که آنان انجام دادند، بیش از انتظار ما بود. ایشان در ابتدا قول دادند که خواست يهوه را بجا آورند، و سپس اعلام آمادگی کردند که هر خدمتی از آنان بخواهیم، انجام دهند.
به این سبب از تیتوس خواهش کردیم که باز به دیدن شما بیاید تا تشویقتان کند که شما نیز سهمی در این خدمت نیکوکارانه به عهده بگیرید، چون او خود قبلاً این کار را در میان شما آغاز کرده بود.
شما در بسیاری از مسائل، از دیگران جلوترید: ایمانتان بیشتر است، سخنرانان بیشتری دارید، معلوماتتان عمیقتر است، اشتیاقتان برای خدمت بیشتر است و نسبت به ما نیز محبت زیادی دارید. پس میخواهم در این خدمت نیکوکارانه یعنی هدیه دادن نیز، از دیگران جلوتر باشید.
این یک دستور نیست و نمیگویم که حتماً این کار را بکنید. بلکه اشتیاق کلیساهای دیگر را نمونه میآورم، تا شما نیز بتوانید نشان دهید که محبتتان واقعی است و فقط حرف نیست.
زیرا خود از فیض يهوه ما یهوشع مسیح آگاهید که هر چند در آن مقام آسمانیاش غنی بود، برای کمک به شما به این جهان آمد و فقیر شد، تا با فقر خود شما را غنی سازد.
پس حال نظر من این است: کاری را که سال گذشته آغاز کردید، اکنون به پایان برسانید. زیرا شما نه فقط نخستین کسانی بودید که موضوع کمک به دیگران را مطرح نمودید، بلکه پیشقدم شدید و آن را نیز عملی کردید.
پس با همان شور و شوقی که این خدمت را شروع کردید، آن را تکمیل کنید، و از آنچه دارید تا آنجا که میتوانید کمک کنید. کاری را که در ابتدا با اشتیاق فراوان پیشنهاد کردید، اکنون به مرحلهٔ عمل درآورید.
مقدار کمک مهم نیست، بلکه علاقه و توجه شما به این امر برای خدا اهمیت دارد. در ضمن، او انتظار ندارد که شما بیش از توانایی خود هدیه بدهید، بلکه تا آن حد که میتوانید.
البته منظورم این نیست که دیگران به قیمت ناراحتی و زحمت شما، در رفاه باشند!
بلکه به گونهای به یکدیگر کمک کنید که همه به یک اندازه و یکسان داشته باشید. در حال حاضر شما اضافی دارید؛ بنابراین، میتوانید به ایشان کمک کنید. در آینده نیز اگر شما احتیاج داشته باشید، آنان نیاز شما را برآورده خواهند کرد. به این ترتیب، هر کس به اندازهٔ احتیاج خود خواهد داشت.
به یاد آورید این نوشته را که میفرماید: «کسانی که زیاد جمع کرده بودند چیزی اضافه نداشتند و آنانی که کم جمع کرده بودند چیزی کم نداشتند.» پس شما نیز باید شریک نیازهای دیگران بشوید.
خدا را شکر که او در دل تیتوس نیز همان علاقه را ایجاد کرده که ما نسبت به شما داریم.
وقتی از او خواهش کردم که نزد شما بیاید، با شادی پذیرفت. در واقع، او چنان مشتاق دیدار شما بود که خود از قبل تصمیم به آمدن داشت.
همراه تیتوس، برادر دیگری را نیز میفرستم که همهٔ کلیساها او را به خاطر خدماتش به انجیل، میشناسند و برایش احترام قائلاند.
کلیساها نه فقط او را احترام میکنند، بلکه او را به عنوان همسفر ما تعیین کردهاند تا با هم، این هدایا را به یروشلیم ببریم. این خدمت باعث جلال يهوه میشود و نیز علاقهٔ ما را برای کمک به نیازمندان، نشان میدهد.
در ضمن وقتی با هم سفر کنیم، دیگر کسی به ما سوءظن نخواهد داشت، زیرا مواظبیم که مبادا کسی دربارهٔ نحوهٔ جمعآوری و استفاده از این هدایای سخاوتمندانه، از ما ایراد بگیرد.
ما مواظبیم که در حضور يهوه آنچه درست است انجام دهیم، همچنین میخواهیم دیگران نیز این را بدانند. از اینروست که چنین ترتیبی دادهایم.
برادر دیگری را نیز نزد شما میفرستم که همواره کوشایی و جدیت او را در خدمات و کارهای گوناگون دیدهایم. حال که میزان علاقه و تمایل شما را برای کمک به دیگران به او گفتهام، اشتیاقش برای آمدن نزد شما بیشتر شده است.
اما اگر کسی بپرسد که تیتوس کیست، بگویید که او همکار من است و برای کمک به شما آمده است. دربارهٔ آن دو برادر نیز میتوانید بگویید که نمایندگان کلیساهای این منطقه هستند و همواره باعث افتخار نام مسیح بودهاند.
پس خواهش میکنم محبتی را که نسبت به من دارید، به ایشان نیز ابراز دارید و از آنان به گرمی پذیرایی کنید تا همهٔ کلیساها بدانند که بیدلیل به شما افتخار نکردهایم.
9
البته تصور نمیکنم یادآوری این مسئله، یعنی کمک به ایمانداران، ضرورتی داشته باشد،
چون میدانم که شما خودتان چه اشتیاقی برای کمکرسانی دارید. من با افتخار، به ایمانداران اهل مقدونیه گفتهام که شما در ایالت اَخائیه از سال گذشته آمادهٔ کمک بودهاید. در واقع، همین شور و شوق شما بود که بسیاری از ایشان را برانگیخت تا اقدام به کمک نمایند.
اما از آنجا که به آنان گفتهام که هدایایتان آماده خواهد بود، اینک این برادران را میفرستم تا از این امر مطمئن شوم، مبادا تعریفهایی که از شما در این مورد کردهایم، نادرست بوده باشد.
زیرا اگر بعضی از ایمانداران مقدونیه همراه من بیایند و ببینند که بعد از آن همه تعریف، هنوز هدایایتان آماده نیست، آنگاه هم ما شرمنده خواهیم شد، هم شما!
پس لازم دیدم که از این برادران خواهش کنم که پیش از من بیایند و هدایایی را که وعده داده بودید، آماده سازند. به این ترتیب، هنگام آمدن من، کمکهایتان آماده خواهد بود، و این نشان خواهد داد که شما نه از روی اجبار، بلکه از روی میل هدیه دادهاید.
فراموش نکنید که هر که کم بکارد، کم نیز درو خواهد کرد؛ و هر که زیاد بکارد، زیاد درو خواهد کرد.
کسی را مجبور نکنید که بیش از آنچه قلباً در نظر دارد، بدهد بلکه بگذارید هر قدر که مایل است، بدهد زیرا خدا کسی را دوست دارد که با شادی هدیه میدهد.
اما خدا قادر است هر نعمتی را بیش از نیازتان به شما عطا فرماید، تا نه فقط احتیاجات خودتان برآورده شود، بلکه از مازاد آن بتوانید برای خدمات نیکوکارانه و کمک به دیگران استفاده کنید.
چنانکه نوشته شده است: «او با گشادهدستی به نیازمندان کمک میکند و محبت و نیکوکاریاش همواره مایهٔ افتخارش خواهد بود.»
اما خدا که برای کشاورز بذر آماده میکند تا بکارد و درو کند و بخورد، به شما نیز بذر فراوان عطا خواهد کرد تا بکارید، و محصولتان را فزونی خواهد داد تا بتوانید از آن هر چه بیشتر برای کمک به دیگران استفاده کنید.
بله، خدا به فراوانی به شما عطا خواهد کرد تا شما نیز با سخاوت به دیگران کمک کنید. و آنگاه که هدایای شما را به آنانی که نیازمندند برسانیم، به خاطر نیکوکاری شما، خدا را سپاس خواهند گفت.
بنابراین، از هدایای شما دو نتیجهٔ نیکو حاصل میشود: یکی آنکه نیازهای ایمانداران برطرف میگردد، و دیگر آنکه باعث میشود به سبب آن، خدا را شکر کنند.
کسانی که به آنان کمک میکنید، نه فقط برای هدایای سخاوتمندانهای که به ایشان و همگان میدهید، شاد میشوند بلکه خدا را نیز سپاس میگویند، چون این کار، ثابت میکند که شما از انجیل مسیح اطاعت میکنید.
ایشان به سبب فیض بیپایان و عجیب خدا که در شما جلوهگر شده، با اشتیاق و محبتی عمیق برای شما دعا میکنند.
خدا را شکر برای هدیهاش یهوشع مسیح، هدیهای عالی که با کلمات قابل وصف نیست!
10
حال، با تواضع و مهربانی مسیح از شما درخواستی دارم. بله، این درخواست را همان پولس دارد که برخی از شما دربارهاش میگویید: «وقتی از ما دور است، نامههای تهدیدآمیز مینویسد، اما وقتی نزد ما میآید، جرأت نمیکند حتی سخنی بگوید!»
درخواست من این است که کاری نکنید که وقتی نزد شما میرسم، با جسارت با شما رفتار کنم. نمیخواهم کار به جایی بکشد که مجبور شوم بعضی از شما را تنبیه کنم، یعنی آنانی را که تصور میکنند کارها و سخنان من، غیرروحانی و انسانی است.
گرچه من یک انسان عادی و ضعیف هستم، اما برای پیروزی در مبارزات روحانی خود، از نقشهها و روشهای انسانی استفاده نمیکنم.
اسلحهای که ما برای جنگ بهکار میبریم، اسلحۀ دنیوی نیست، بلکه دارای قدرتی الهی است برای انهدام دژها!
ما هر استدلال و ادعای تکبّرآمیز را که در برابر شناخت خدا قد علم کند، در هم میشکنیم و هر اندیشۀ طغیانگرانهای را اسیر ساخته، مطیع مسیح میگردانیم.
ما در حال آمادهباش هستیم تا وقتی اطاعت خودِ شما کامل شد، هر نااطاعتی در دیگران را مجازات کنیم!
اِشکال شما این است که به ظاهر من نگاه میکنید، در نتیجه فقط ضعف و ناتوانی میبینید، اما به مسائل باطنی توجهی ندارید. با این همه، اگر کسی از شما ادعا میکند که از جانب مسیح، صاحب قدرت و اختیاری است، به یقین من نیز میتوانم چنین ادعایی بکنم.
اما من این قدرت و اختیار را برای کمک به شما به کار بردهام، نه برای آزارتان. شاید تصور کنید که به اختیارات خود بیش از حد افتخار میکنم؛ اما چنین نیست.
این را مینویسم تا گمان نکنید که وقتی در نامههایم سرزنشتان میکنم، قصدم فقط ترساندن شماست و بس.
زیرا بعضی میگویند: «نامههایش سنگین و پرقدرت است، اما حضورش ضعیف و موعظههایش بیارزش است!»
چنین افرادی باید بدانند که همانگونه که در نامههایمان و در غیاب خود سختگیر هستیم، در عمل و در حضور نیز سختگیر خواهیم بود.
ما جرأت نداریم خود را در ردیف کسانی قرار دهیم که خودستایی میکنند. خود را نیز با آنها مقایسه نمیکنیم. کار ایشان عاقلانه نیست که خود را با یکدیگر مقایسه میکنند، و خود را با معیارهایی میسنجند که خودشان تعیین کردهاند!
ولی ما به اختیارات و به آنچه متعلق به ما نیست، افتخار نمیکنیم؛ بلکه در محدودهٔ کارهایی افتخار میکنیم که خدا به ما سپرده است، محدودهای که شامل خدمت در میان شما نیز میگردد.
پس وقتی ادعا میکنیم که اختیاراتی در مورد شما داشته، و حقی به گردن شما داریم، پا را از حد خود فراتر نمیگذاریم، چون طبق نقشهٔ خدا، ما نخستین کسانی بودیم که پیام انجیل مسیح را به شما رساندیم.
در ضمن هرگز نخواستهایم زحماتی را که دیگران برای شما کشیدهاند، به خود نسبت دهیم و به آنها افتخار کنیم، بلکه آرزوی ما این است که ایمانتان رشد کند و در چارچوب همان نقشه خدا، خدمت ما در میان شما گسترش یابد.
پس از آن میتوانیم پیام انجیل را به شهرهای دورتر از شما هم برسانیم، به شهرهایی که تا به حال کسی این پیام را به آنجا نرسانیده است؛ به این ترتیب مانند برخی وارد قلمرو کار دیگران نمیشویم و به کار دیگران افتخار نمیکنیم.
چنانکه در کتب مقدّس نوشته شده: «اگر کسی میخواهد به چیزی افتخار کند، به کاری که يهوه انجام داده است افتخار کند.»
زیرا مهم آن نیست که شخص از خود و از کارهایی که انجام داده است تعریف و تمجید کند، بلکه مهم آنست که يهوه او را تحسین نماید.
11
امیدوارم با این سخنان جاهلانه، شما را خسته نکرده باشم. خواهش میکنم تحمل کنید و بگذارید هر چه در دل دارم بگویم.
زیرا من غیرتی اللهای نسبت به شما دارم، و از این نگرانم که مبادا غیر از مسیح، به دیگری نیز دل ببندید. زیرا آرزوی من این است که شما مانند دوشیزهای پاکدامن باشید که عشق و محبت خود را فقط برای کسی نگاه میدارد که با او ازدواج خواهد کرد.
اما میترسم همانگونه که حوا فریب حیلۀ مار را خورد، فکر شما نیز از سرسپردگی صادقانه و خالصی که به مسیح دارید، منحرف شود.
ترس من به این سبب است که شما خیلی ساده و زودباورید و هر کس هر چه بگوید، فوراً باور میکنید. حتی اگر عیسای دیگری را معرفی کنند، غیر از آنکه ما به شما معرفی کردیم، یا دربارهٔ روح دیگری سخن گویند، غیر از آن روحالقدس که خدا به شما بخشیده، و یا راه دیگری برای نجات پیش پای شما قرار دهند، شما همه را باور میکنید.
اما فکر نمیکنم از این «رسولان بزرگ» چیزی کم داشته باشم.
من حتی اگر سخنران خوبی نباشم، اما در شناخت حقایق روحانی چیزی کم ندارم، و شما نیز متوجهٔ این نکته شدهاید، زیرا این امر را بارها ثابت کردهام.
آیا گناه کردم که پیام انجیل را بدون دریافت هیچ کمک مالی، به شما اعلام کردم و خود را حقیر ساختم تا شما سرافراز شوید؟
من با پذیرفتن کمک مالی از کلیساهای دیگر، آنها را «غارت» کردم، تا بتوانم شما را خدمت کنم.
و در تمام مدتی که نزد شما بودم، از هدایای این کلیساها امرار معاش کردم تا بتوانم بدون گرفتن کمکی از شما، به شما خدمت کنم؛ و زمانی که این هدایا تمام شد و دیگر چیزی برای گذران زندگی نداشتم، باز دست کمک به سوی شما دراز نکردم، زیرا مسیحیان مقدونیه برایم هدیه آوردند. تا به حال از شما کمکی نخواستهام و هرگز نیز نخواهم خواست.
به آن راستی مسیح که وجود مرا فرا گرفته، سوگند که هیچکس در سرتاسر ایالت اَخائیه نخواهد توانست مانع شود که به این امر افتخار کنم.
شاید فکر کنید که چرا؟ آیا به این دلیل که شما را دوست ندارم؟ نه! خدا میداند که چقدر شما را دوست دارم.
اما به این روش خود ادامه خواهم داد و کمکهای مالی شما را نخواهم پذیرفت، تا آنانی که ادعا میکنند که همانند ما خدا را خدمت میکنند، امکان چنین ادعایی را نداشته باشند.
این قبیل افراد هرگز از جانب خدا فرستاده نشدهاند. ایشان فریبکارانی هستند که از سادگی شما سوءاستفاده کرده، خود را رسولان مسیح معرفی کردهاند.
اما جای تعجب نیست. چون اگر شیطان میتواند خود را به صورت فرشتهٔ نور درآورد،
خدمتکارانش نیز میتوانند خود را به شکل خدمتگزاران خدا درآورند. اما سرانجام، ایشان به سزای اعمال زشت خود خواهند رسید.
بار دیگر خواهش میکنم که گمان نکنید سخنان من از روی نادانی است. حتی اگر اینچنین فکر میکنید، باز به سخنان منِ نادان توجه کنید و بگذارید من نیز مانند آنان، کمی خودستایی کنم.
البته خودستایی شایستهٔ خدمتگزار يهوه نیست؛ اما برای اینکه بتوانم خود را با آنانی که دائماً نزد شما از خود تعریف و تمجید میکنند، مقایسه نمایم، من نیز راه احمقانهٔ ایشان را در پیش میگیرم.
شما که خود را چنین دانا میپندارید، چگونه با اشتیاق به گفتههای این نادانان گوش میدهید؟ ناراحت هم نیستید که شما را اسیر خود میکنند، هر چه دارید از چنگتان در میآورند، از سادگی شما سوءاستفاده میکنند و به صورتتان سیلی میزنند!
با شرمساری اعتراف میکنم که ما در مقایسه با این افراد، آنقدر نیرومند و جسور نبودهایم که بتوانیم چنین رفتاری با شما داشته باشیم! اما بار دیگر از روی نادانی میگویم که آنان به هر چه ببالند، من نیز میتوانم ببالم.
آیا به این فخر میکنند که عبرانی هستند؟ من نیز هستم! میگویند یسرالی و قوم برگزیدهٔ خدا هستند؟ مگر من نیستم؟! میگویند که از نسل ابراهیم هستند؟ من نیز هستم!
به این میبالند که مسیح را خدمت میکنند؟ گرچه به این نحو سخن گفتن، دیوانگی است، اما من خیلی بیشتر از ایشان به او خدمت کردهام. من متحمل زحمات زیادتری شدهام؛ بیش از آنان به زندان افتادهام، بیشتر شلّاق خوردهام و دفعات بیشتری با مرگ روبرو شدهام.
مقامات یهودی پنج بار مرا محکوم به سی و نه ضربه شلّاق کردند.
سه بار مرا با چوب زدند. یک بار سنگسار شدم. سه بار در سفرهای دریایی، کشتیمان غرق شد. یک شبانه روز با امواج دریا دست به گریبان بودم.
به نقاط دور دست و خسته کننده سفر کردهام؛ طغیان رودخانهها، حملهٔ دزدان، آزار هموطنان یهودی و نیز آزار غیریهودیان همواره مرا تهدید کرده است. در شهرها با خطر هجوم جمعیت خشمگین، و در بیابان و دریا با خطر مرگ روبرو بودهام. در کلیساها نیز خطر کسانی که به دروغ ادعای برادری دارند، مرا تهدید کرده است.
با خستگی و مشقت و بیخوابی خو گرفتهام. گرسنگی و تشنگی کشیدهام و چیزی برای خوردن نداشتهام. بارها سرمای زمستان را بدون لباس کافی گذراندهام.
علاوه بر تمام اینها، باری دارم که روز و شب بر دوشم سنگینی میکند و آن احساس مسئولیتی است که برای تمام کلیساها دارم.
کیست از اعضای کلیسا که ناتوان شود، و من نیز همان ناتوانی را احساس نکنم؟ کیست که در گناه گرفتار شود و من در درون خود نسوزم؟
اگر قرار باشد از خود تعریف و تمجید کنم، ترجیح میدهم از چیزهایی باشد که ضعف مرا نشان میدهند.
خدا که پدر يهوه ما یهوشع مسیح است و تا ابد شایستهٔ تمجید و ستایش میباشد، میداند که راست میگویم.
زمانی که در دمشق بودم، فرماندار شهر که از «حارث» پادشاه دستور میگرفت، بر دروازهها مأمور گمارده بود تا مرا دستگیر کنند.
اما مرا در زنبیلی گذاشتند و با طناب از پنجرهای که بر دیوار شهر بود، پایین فرستادند و از چنگ او گریختم!
12
گرچه چنین تعریف کردن از خود فایدهای ندارد، اما باید ادامه دهم و از رؤیاهایی که دیدهام و مکاشفههایی که يهوه به من بخشیده است، تعریف کنم.
مردی را در مسیح میشناسم، که چهارده سال پیش به آسمان سوم برده شد، در بدن یا بیرون از بدن، نمیدانم، خدا میداند.
و میدانم که این مرد، در بدن یا بیرون از بدن، باز هم نمیدانم، خدا میداند، به فردوس برده شد
و چیزهایی ناگفتنی شنید، چیزهایی که هیچکس اجازه ندارد بر زبان بیاورد.
دربارۀ چنین شخصی افتخار خواهم کرد، اما دربارۀ خودم، تنها به ضعفهایم افتخار خواهم کرد –
گرچه حتی اگر مایل باشم افتخار کنم، عملی نامعقول نخواهد بود، زیرا حقیقت را بیان خواهم کرد، اما از این کار اجتناب میورزم، تا هیچ فردی در خصوص من چیزی بیشتر نپندارد، جز آنچه که در من میبیند یا از من میشنود.
اما برای آنکه از این مکاشفات خارقالعاده احساس غرور به من دست ندهد، خاری در جسمم به من داده شد، یعنی فرستادهٔ شیطان، تا مرا آزار دهد.
سه بار به يهوه التماس کردم که آن را از من بردارد.
اما او فرمود: «تنها چیزی که نیاز داری، فیض من است، زیرا قدرت من در ضعف کامل میشود.» پس حال با شادی به ضعفهای خود میبالم، تا قدرت مسیح بر من قرار بگیرد.
به همین سبب، به خاطر مسیح در ضعفها، اهانتها، سختیها، آزارها، و مشکلات شادمانم. زیرا وقتی ضعیفم، آنگاه نیرومندم.
شما مرا مجبور کردید که همچون یک نادان، از خود تعریف کنم، در حالی که شما خود میبایست مرا تحسین میکردید. زیرا گرچه هیچ هستم، اما از این «رسولان بزرگ» چیزی کم ندارم.
زمانی که با شما بودم و با صبر و شکیبایی، خدا را خدمت میکردم، او توسط من معجزات و کارهای شگفتآور بسیاری در میان شما انجام داد. همین معجزات، دلیل و گواه هستند بر اینکه من رسول و فرستادهٔ خدا میباشم.
تنها کاری که در کلیساهای دیگر انجام دادهام، ولی برای شما نکردهام، این است که سربار شما نشدهام و از شما کمک مالی نخواستهام، خواهش میکنم این کوتاهی مرا ببخشید!
حال برای سومین بار قصد دارم نزد شما بیایم؛ این بار نیز سربار شما نخواهم بود، زیرا نه اموال شما را بلکه خود شما را میخواهم! فراموش نکنید که شما فرزندان من هستید؛ وظیفهٔ فرزندان نیست که زندگی والدین خود را تأمین کنند، بلکه والدین هستند که باید نیازهای فرزندان خود را برآورده سازند.
من نیز با کمال میل حاضرم هر چه دارم و حتی خود را فدای شما کنم تا از لحاظ روحانی تقویت شوید؛ گرچه هر قدر بیشتر به شما محبت میکنم، محبت شما به من کمتر میشود!
برخی از شما تصدیق میکنید که من سربارِ شما نبودهام. اما بعضی دیگر ممکن است تصور کنند که من حیلهگر بودم و با بعضی ترفندها از شما بهرهای بردهام!
اما چگونه؟ آیا کسانی که نزد شما فرستادم، از شما استفادهای بردند؟
وقتی از تیتوس خواهش کردم که به نزد شما بیاید و برادر دیگرمان را به همراه او فرستادم، آیا ایشان از شما سودی بردند؟ مگر راه و روش ما یکسان نبوده است؟
شاید تصور میکنید که تمام این سخنان برای آن است که بار دیگر نظر لطف شما را نسبت به خود جلب نماییم. اما اصلاً چنین نیست! خدا شاهد است که منظور ما از این گفتهها، کمک به شما دوستان عزیز است، چون خواهان بنا و تقویت روحانی شما هستیم.
زیرا میترسم وقتی نزد شما بیایم، از دیدن وضعتان خشنود نشوم؛ آنگاه شما نیز از نحوهٔ برخورد من با وضع خود، شاد نخواهید شد. میترسم که بیایم و ببینم که در میان شما مشاجره، حسادت، تندخویی، خودخواهی، تهمت، بدگویی، غرور و تفرقه وجود دارد.
بله، میترسم وقتی این بار نیز نزد شما بیایم، باز خدا مرا به سبب شما شرمنده سازد. بیم دارم که باز ماتم بگیرم، چون بسیاری از شما که پیش از این گناه کردهاند، از ناپاکی، گناهان جنسی و فسق و فجوری که مرتکب شدهاند، توبه نکردهاند.
13
این سومین باری است که به دیدار شما میآیم. (همانطور که در کتب مقدّس نوشته شده: «به گواهی دو یا سه شاهد، هر سخنی ثابت میشود.»)
آخرین باری که نزد شما بودم، به آنانی که مرتکب گناه میشدند، اخطار کردم. اکنون به آنان و نیز به سایرین، باز هشدار میدهم که این بار از خطای کسی چشمپوشی نخواهم کرد،
و دلایل کافی نیز ارائه خواهم داد تا ثابت کنم که مسیح بهوسیلهٔ من سخن میگوید. مسیح در روابط و برخوردش با شما ضعیف نیست بلکه قدرتی است عظیم در وجود شما.
اگرچه بدن ضعیف و انسانی او بر روی صلیب مرد، اما اکنون بهوسیلهٔ قدرت عظیم خدا او زنده است. ما نیز با اینکه در جسم خود ضعیف هستیم، اما در او زنده و قوی میباشیم و در روابط خود با شما، تمام قدرت خدا را در اختیار داریم.
خود را امتحان کنید تا ببینید آیا در ایمان هستید یا نه. ایمان خود را بسنجید. آیا از حضور و قدرت یهوشع مسیح در وجود خود آگاهید؛ اگر چنین نیست در این امتحان مردود هستید.
امیدوارم بپذیرید که من از این امتحان ایمان، سربلند بیرون آمدهام و براستی از آن مسیح هستم.
حال، از خدا درخواست میکنیم که شما عملی نادرست انجام ندهید، نه به این دلیل که مردم ببینند که از آزمون موفق بیرون آمدهایم، بلکه دعا میکنیم که شما عمل درست را انجام دهید، حتی اگر به نظر برسد که ما موفق نشدهایم.
زیرا نمیتوانیم کاری برخلاف راستی انجام دهیم، بلکه باید همواره برای راستی بایستیم.
راضی هستیم ضعیف بمانیم اما شما قوی باشید. بزرگترین آرزو و دعای ما این است که شما در ایمانِ مسیحی خود به حد کمال برسید.
این مطالب را به این امید مینویسم که وقتی نزدتان آمدم، نیازی نباشد که شما را سرزنش و تنبیه نمایم. زیرا میخواهم از اقتداری که يهوه به من داده است، برای تقویت و بنا کردن شما استفاده کنم، نه برای ویران کردن شما.
آخرین نکتهای که مایلم بنویسم، این است: شاد باشید. رشد کنید و بالغ شوید. همدیگر را تشویق کنید. در صلح و صفا زندگی کنید. خدا که سرچشمهٔ محبت و آرامش است، با شما باشد.
با بوسهای مقدّس به یکدیگر سلام بگویید.
تمام ایمانداران اینجا به شما سلام میرسانند.
فیض يهوه ما یهوشع مسیح، محبت خدا و رفاقت روحالقدس با همۀ شما باشد.
galatians
1
این نامه از طرف پولس رسول است. من نه از جانب گروهی یا مقامی انسانی به رسولی منصوب شدهام، بلکه بهواسطۀ یهوشع مسیح و اللها پدر که او را از مردگان برخیزانید.
تمام برادران و خواهران اینجا، در نوشتن این نامه به کلیساهای غلاطیه، با من سهیم هستند.
از درگاه اللها پدر، و يهوهمان یهوشع مسیح، خواهان فیض و آرامش برای شما هستم. اگر من خود را رسول میخوانم، منظورم آن نیست که یک گروه مذهبی یا هیئتی مرا به عنوان رسول به کار گماردهاند. رسالت و مأموریت من از جانب یهوشع مسیح و اللها پدر است، اللهای که او را پس از مرگ زنده کرد.
زیرا مسیح، به خواست پدر ما خدا، جان خود را فدا کرد و مُرد تا گناهان ما بخشیده شود و از این دنیای آلوده به گناه نجات یابیم.
خدا را تا به ابد جلال و عزت باد. آمین.
تعجب میکنم که به این زودی از اللهای که شما را بهواسطۀ فیض مسیح فرا خوانده است، رویگردان شده و به انجیل دیگری روی آوردهاید، به پیام دیگری برای کسب حیات جاویدان.
زیرا غیر از راهی که به شما اعلام کردیم، راه دیگری وجود ندارد. آنانی که راه دیگری به شما معرفی میکنند، میخواهند شما را فریب داده، حقیقت انجیل مسیح را دگرگون کنند.
اگر کسی بخواهد راه دیگری برای رستگاری به شما معرفی کند، به غیر از آن راهی که ما به شما اعلام کردیم، خدا او را لعنت کند، حتی اگر این شخص خود من باشم. اگر فرشتهای نیز از آسمان فرود آید و شما را به سوی راه دیگری هدایت کند، لعنت خدا بر او باد!
باز تکرار میکنم: اگر کسی مژدهٔ نجات دیگری، غیر از آنچه که پذیرفتهاید، به شما ارائه دهد، لعنت خدا بر او باد!
آیا اکنون میکوشم تأیید انسانها را به دست آورم؟ یا مورد تأیید خدا قرار بگیرم؟ یا اینکه میکوشم مردمان را خشنود سازم؟ اگر هنوز در پی خشنودی انسانها بودم، خدمتگزار مسیح نمیبودم.
ای برادران و خواهران، میخواهم بدانید که آن انجیل که به شما بشارت دادم، همان پیام رستگاری، زاییدهٔ تفکرات انسانی نیست.
زیرا خود یهوشع مسیح مستقیماً آن را بر من آشکار و مکشوف ساخت. بله، من آن را از هیچکس دریافت نکردم و از هیچ انسانی نیاموختم.
بدون شک سرگذشت مرا هنگامی که هنوز پیرو دین یهود بودم شنیدهاید، که چگونه به تعقیب مسیحیان میپرداختم و ایشان را با بیرحمی شکنجه و آزار میدادم و همیشه در پی آن بودم که ریشهٔ آنان را از زمین بر کنم.
من از بیشتر همسالان یهودی خود مؤمنتر بودم و نسبت به اجرای رسوم و سنن مذهبم تعصب زیادی داشتم.
اما ناگهان همه چیز تغییر کرد! زیرا اللهای که مرا از شکم مادر برگزیده بود، از روی لطف و رحمتش، پسر خود را بر من آشکار ساخت و او را به من شناساند تا بتوانم نزد اقوام غیریهودی رفته، راه نجات بهوسیلۀ یهوشع مسیح را به ایشان بشارت دهم. وقتی این تغییر در من پدید آمد، با هیچکس در این باره سخن نگفتم.
حتی به یروشلیم هم نرفتم تا با کسانی که پیش از من به رسالت برگزیده شده بودند، مشورت کنم. بلکه به بیابانهای عربستان رفتم، و پس از مدتی، به شهر دمشق بازگشتم.
بعد از سه سال، سرانجام به یروشلیم رفتم تا با پطرس ملاقات کنم. در آنجا مدت پانزده روز با او به سر بردم.
اما از سایر رسولان، فقط یعقوب، برادر يهوه ما یهوشع مسیح را دیدم.
خدا شاهد است آنچه که مینویسم عین حقیقت است.
پس از این دیدار، به ایالات سوریه و قیلیقیه رفتم.
اما مسیحیان یهودیه هنوز مرا ندیده بودند؛
فقط این را از دیگران شنیده بودند که: «دشمن سابق ما، اکنون همان ایمانی را بشارت میدهد که قبلاً در صدد نابودی آن بود.»
و این تغییری که در من پدید آمده بود، سبب شد که خدا را تمجید و ستایش کنند.
2
سپس، بعد از چهارده سال با برنابا باز به یروشلیم رفتم و تیتوس را نیز همراه خود بردم.
رفتن من با الهام از خدا بود تا دربارهٔ پیامی که در میان اقوام غیریهودی اعلام میکنم، با برادران مسیحی خود مشورت و تبادل نظر نمایم. من به طور خصوصی با رهبران کلیسا گفتگو کردم تا ایشان از محتوای پیغام من دقیقاً اطلاع حاصل کنند، با این امید که آن را تأیید نمایند.
خوشبختانه چنین نیز شد و ایشان مخالفتی نکردند، به طوری که حتی از همسفر من تیتوس نیز که غیریهودی بود، نخواستند که ختنه شود.
البته مسئلهٔ ختنه را کسانی پیش کشیدند که خود را مسیحی میدانستند، اما در واقع مسیحی نبودند. ایشان برای جاسوسی آمده بودند تا دریابند که آزادی ما در یهوشع مسیح چگونه است و ببینند که ما تا چه حد از شریعت یهود پیروی میکنیم. ایشان میکوشیدند که ما را بردهٔ احکام و قوانین خود سازند.
اما ما حتی یک لحظه نیز تسلیم خواستۀ ایشان نشدیم، زیرا میخواستیم درستی محتوای انجیل برای شما محفوظ باقی بماند.
رهبران بلند پایهٔ کلیسا هم چیزی به محتوای پیغام من نیفزودند. در ضمن، این را نیز بگویم که مقام و منصب آنان تأثیری به حال من ندارد، زیرا در نظر خدا همه برابرند.
بنابراین وقتی یعقوب و پطرس و یوحنا که به ستونهای کلیسا معروفند، دیدند که چگونه خدا مرا به کار گرفته تا غیریهودیان را به سوی او هدایت کنم، به من و برنابا دست دوستی دادند و ما را تشویق کردند تا به کار بشارت در میان غیریهودیان ادامه دهیم و آنان نیز به خدمت خود در میان یهودیان ادامه دهند. در واقع همان اللهای که مرا برای هدایت غیریهودیان به کار گرفته، پطرس را نیز برای هدایت یهودیان مقرر داشته است، زیرا خدا به هر یک از ما رسالت خاصی بخشیده است.
فقط سفارش کردند که همیشه به فکر فقرای کلیسای آنان باشیم، که البته من نیز به انجام این کار علاقمند بودم.
اما زمانی که پطرس به «انطاکیه» آمد، در حضور دیگران او را به سختی ملامت و سرزنش کردم، زیرا واقعاً مقصر بود؛
به این علّت که وقتی به انطاکیه رسید، ابتدا با مسیحیان غیریهودی بر سر یک سفره مینشست. اما به محض اینکه عدهای از پیشوایان کلیسا از جانب یعقوب از یروشلیم آمدند، خود را کنار کشید و دیگر با غیریهودیان همسفره نشد، زیرا از انتقادات این افراد که بر ضرورت انجام ختنه اصرار داشتند، بیمناک بود.
آنگاه سایر مسیحیان یهودینژاد و حتی برنابا نیز از این مصلحتاندیشی پطرس تقلید کردند.
هنگامی که متوجه این امر شدم و دیدم که ایشان چگونه برخلاف ایمان خود و حقیقت انجیل رفتار میکنند، در حضور همه به پطرس گفتم: «تو یهودیزاده هستی، اما مدت زیادی است که دیگر شریعت یهود را نگاه نمیداری. پس چرا حالا میخواهی این غیریهودیان را مجبور کنی تا شریعت و احکام یهود را انجام دهند؟
«من و تو که یهودیزاده هستیم و نه غیریهودی که احکام شریعت موسی را نگاه نمیدارد،
بهخوبی میدانیم که انسان با اجرای احکام شریعت، هرگز در نظر خدا پاک و بیگناه به حساب نخواهد آمد، بلکه فقط با ایمان به یهوشع مسیح. بنابراین، ما نیز به مسیحْ یهوشع ایمان آوردیم، تا از این راه مورد قبول خدا واقع شویم، نه از راه انجام شریعت یهود. زیرا هیچکس هرگز با حفظ احکام شریعت، نجات و رستگاری نخواهد یافت.»
اما اگر ما یهودیزادگان برای نجات یافتن، به مسیح ایمان بیاوریم، ولی بعد متوجه شویم که کار اشتباهی کردهایم و نجات بدون اجرای شریعت یهود به دست نمیآید، آیا این بدان معنی است که مسیح سبب شده که عملاً گناهکار شویم؟ به هیچ وجه!
بلکه برعکس، اگر خودم آن نظام کُهنۀ احکام شریعت را که قبلاً ویران ساختم، بار دیگر بنا کنم، نشان میدهم که واقعاً خطاکار و قانونشکن هستم.
زیرا وقتی میکوشیدم احکام شریعت را نگاه دارم، پی بردم که محکوم هستم. از این رو، نسبت به شریعت مُردم و از تلاش برای انجام تمام مطالباتش دست کشیدم، تا بتوانم برای خدا زنده باشم.
طبیعت کُهنۀ من با او مصلوب شد. پس دیگر من نیستم که زندگی میکنم، بلکه مسیح است که در من زندگی میکند! و این زندگی که در بدن خاکی میکنم، بهواسطۀ ایمان و توکل به پسر خداست که مرا محبت نمود و خود را برای من فدا ساخت.
من از آن کسانی نیستم که مرگ مسیح را رویدادی بیمعنی تلقی میکنند. زیرا اگر نجات از راه اجرای شریعت و دستورهای مذهبی حاصل میشد، دیگر ضرورتی نداشت که مسیح جانش را برای ما فدا کند.
3
ای غلاطیان که عقل خود را از دست دادهاید، کدام جادوگر اینچنین شما را افسون کرده است؟ مگر این شما نبودید که وقتی مرگ یهوشع مسیح بر صلیب را برایتان تشریح کردم، آنچنان مجذوب شدید که گویی همان لحظه او را با چشم خود بر صلیب میدیدید؟
فقط میخواهم این را بدانم: آیا شما روحالقدس را از راه اجرای احکام شریعت یافتید، یا از راه شنیدن و ایمان آوردن به انجیل؟
چرا فکرتان را به کار نمیاندازید؟ شما که قبلاً با حفظ احکام مذهبی نتوانستید از نظر روحانی مقبول خدا گردید، چگونه تصور میکنید که اکنون از همان راه میتوانید مسیحیان روحانیتری باشید؟
شما که اینقدر زحمات را در راه انجیل متحمل شدید، آیا حالا میخواهید همه را دور بریزید؟ پس در واقع بیهوده زحمت کشیدید!
باز میخواهم بدانم که خدا به چه دلیل روحالقدس را به شما عطا میکند و در میان شما معجزات بهعمل میآورد؟ آیا به دلیل انجام اعمال شریعت، یا به خاطر ایمان به پیامی که شنیدید؟
همانگونه که «ابراهیم به خدا ایمان آورد و این برای او عدالت شمرده شد.»
در نتیجه، فرزندان واقعی ابراهیم آنانی هستند که حقیقتاً به خدا ایمان دارند.
علاوه بر این، در کتب مقدّس از پیش دیده شده بود که خدا غیریهودیان را نیز بر اساس ایمانشان بیگناه به شمار خواهد آورد. از این رو، خدا در همان زمان به ابراهیم مژده داد و فرمود: «همهٔ قومها از طریق تو برکت خواهند یافت.»
بنابراین، هر که به ایمان توسل میجوید، از همان برکت و لطف الهی برخوردار خواهد شد که نصیب ابراهیم، آن مردِ ایمان، گردید.
همچنین، کسانی که میخواهند بهوسیلۀ اجرای دستورهای شریعت نجات یابند، زیر لعنت خدا قرار دارند؛ زیرا در کتب مقدّس چنین آمده است: «ملعون باد کسی که حتی یکی از دستورهای کتاب شریعت را زیر پا بگذارد.»
در نتیجه، روشن است که هیچکس نمیتواند از راه اتکا به شریعت، مورد قبول خدا واقع شود، چنانکه در کتب مقدّس آمده: «عادل به ایمان خواهد زیست.»
اما روش شریعت با روش ایمان تفاوت بسیار دارد، زیرا در مورد روش شریعت در کتب مقدّس آمده: «از طریق اطاعت از احکام شریعت است که شخص از حیات برخوردار میشود.»
اما مسیح ما را از لعنت ناشی از روش شریعت رهایی بخشید. بله، مسیح، لعنت ما را بر خود گرفت، زیرا در کتب مقدّس آمده: «ملعون است هر که به دار آویخته شود.»
اکنون خدا میتواند همان برکتی را که به ابراهیم وعده داده بود، بهوسیلۀ یهوشع مسیح به غیریهودیان نیز عطا فرماید. اکنون همهٔ ما مسیحیان میتوانیم روحالقدس موعود را از راه همین ایمان به دست آوریم.
برادران عزیز، حتی در زندگی روزمرهٔ ما، اگر کسی پیمان و قرارداد امضا کند و یا وصیتنامهای تنظیم نماید، دیگر هیچکس نمیتواند آن را باطل کند و یا تغییری در آن بدهد.
به همین ترتیب، خدا نیز به ابراهیم و به نسل او وعدههایی داد. کتابمقدّس نمیگوید که وعدهها برای «نسلهای تو» هستند، که گویی پای نسلهای بسیار در میان باشد، بلکه میگوید «به نسل تو»، که تنها به یک شخص اشاره میکند، یعنی به مسیح.
حال، مقصودم این است: شریعتی که خدا چهارصد و سی سال بعد از روزگار ابراهیم به موسی عطا فرمود، نمیتوانست عهد خدا با ابراهیم را باطل کرده، آن را منتفی سازد.
زیرا اگر میراث از راه اجرای شریعت حاصل میشد، دیگر با قبول وعدۀ خدا به دست نمیآمد. اما خدا آن را از راه وعده به ابراهیم عطا فرمود.
پس در این صورت، خدا شریعت را به چه علّت عطا کرد؟ شریعت در واقع بعد از وعدههای خدا عطا شد تا به انسان نشان دهد که احکام خدا را نگاه نمیدارد و گناهکار است. اما روش شریعت فقط تا زمان آمدن مسیح میبایست ادامه یابد، یعنی همان فرزندی که خدا به ابراهیم وعده داده بود. در اینجا فرق دیگری نیز وجود دارد: خدا شریعت و احکام خود را توسط فرشتگان به موسی عطا کرد تا او نیز آن را به مردم بدهد.
حال اگر دو نفر به توافق برسند واسطهای لازم است، اما خدا، که یکی است، وقتی وعدۀ خود را به ابراهیم داد، این کار را بدون واسطه انجام داد.
بنابراین، آیا شریعت خدا با وعدههای او تناقض دارد؟ هرگز! زیرا اگر شریعتی به ما داده میشد که میتوانست به ما حیات ابدی ببخشد، در آن صورت، میسر میگردید که با اطاعت از آن، وارد رابطهای درست با خدا شویم.
اما کتب مقدّس مشخص میسازند که همه چیز در زندان گناه اسیر است، تا آن برکت موعود بهواسطۀ ایمان به یهوشع مسیح به آنانی عطا شود که ایمان میآورند.
پیش از آمدن مسیح، همهٔ ما در زندان موقت احکام و قوانین مذهبی به سر میبردیم، و تنها امید ما این بود که نجاتدهندۀ ما یهوشع مسیح بیاید و ما را رهایی بخشد.
اجازه بدهید این مطلب را طور دیگری شرح دهم: شریعت همچون دایهای بود که از ما مراقبت میکرد تا زمانی که مسیح بیاید و ما را از راه ایمان، مقبول خدا سازد.
اما اکنون که روش ایمان آمده، دیگر نیازی نداریم شریعت دایۀ ما باشد.
زیرا همگی ما در اثر ایمان به یهوشع مسیح فرزندان خدا میباشیم؛
و همهٔ ما که تعمید گرفتهایم، جزئی از وجود مسیح شدهایم و مسیح را پوشیدهایم.
دیگر فرقی نمیکند که یهودی باشیم یا غیریهودی، غلام باشیم یا آزاد، مرد باشیم یا زن؛ زیرا همهٔ ما مسیحیان در یهوشع مسیح یکی هستیم؛
و اکنون که از آن مسیح شدهایم، فرزندان واقعی ابراهیم میباشیم و در نتیجه، تمام وعدههایی که خدا به ابراهیم داد، به ما نیز تعلق میگیرد.
4
مقصودم را این گونه شرح دهم که یک وارث تا زمانی که صغیر است، بهلحاظ قانونی فرقی با غلام یا کنیز آن خانواده ندارد، هر چند که صاحب تمام دارایی پدرش میباشد.
او تا سِنّی که پدرش تعیین کرده، تحت سرپرستی ولی و قَیّم قرار دارد.
همین امر در مورد ما نیز صدق میکند. وقتی صغیر بودیم، در اسارت و بندگی نیروهای بنیادین روحانیِ عالَم هستی قرار داشتیم.
اما چون زمانی که خدا تعیین کرده بود بهطور کامل فرا رسید، او پسرش را فرستاد که از یک زن، و تابع شریعت موسی مولود گردید،
تا بهای آزادی ما را که در اسارت شریعت به سر میبردیم، بپردازد و بتوانیم فرزندخواندۀ خدا گردیم.
پس حال، چون فرزندان خدا هستید، خدا روح پسر خود را به قلبهای ما فرستاده، که با اشتیاق بانگ برمیآورد: «اَبّا، پدر».
بنابراین دیگر غلام و کنیز نیستی، بلکه فرزند اللهای، و به همین علّت خدا تو را وارث خود نیز ساخته است.
شما غیریهودیان، پیش از آنکه اللها حقیقی را بشناسید، بردۀ آنهایی بودید که بنا بر ذاتشان، خدا نیستند.
اما اکنون که اللها واقعی را شناختهاید، یا بهتر است بگویم خدا شما را میشناسد، چرا میخواهید بار دیگر به بندگی آن نیروهای بنیادین روحانیِ عالَم هستی درآیید، نیروها و اصولی که ناتوان و بیفایدهاند؟
آیا فکر میکنید با انجام تشریفات مذهبی در روزها و ماهها و فصلها و سالهای مخصوص، میتوانید مقبول خدا واقع شوید؟
با این راهی که در پیش گرفتهاید، میترسم تمام زحماتی که برای شما کشیدهام به هدر رفته باشد!
برادران و خواهران عزیز، استدعا میکنم مانند من بشوید که از شریعت دست شستم، چرا که من نیز مانند شما شدم. شما در گذشته، آن زمان که برای بار نخست، پیام مسیح را به شما اعلان کردم، هیچ بدی به من نکردید، اما اکنون چنین میکنید.
یقیناً به یاد دارید که وقتی برای نخستین بار انجیل را به شما موعظه کردم، به دلیل بیماریام بود.
گرچه تحمل این کسالت جسمی من برای شما طاقتفرسا بود، با این حال به دیدۀ تحقیر به من نگاه نکردید و مرا از خود نراندید، بلکه چنان استقبالی از من بهعمل آوردید که گویی فرشتهای از درگاه خدا، یا حتی خود مسیحْ یهوشع نزد شما آمده باشد!
پس کجا رفت آن روحیۀ شاد و قدردان که در آن زمان داشتید؟ یقین دارم که اگر ممکن بود، حتی چشمانتان را درمیآوردید و به من میدادید.
اگر حقایق را میگویم، چرا مرا دشمن خود میدانید؟
این اشخاص اشتیاق بسیار دارند تا شما را به سوی خود بکِشَند، اما انگیزهشان خوب نیست. هدف ایشان این است که شما را از ما جدا سازند، تا غیرت شما فقط معطوف به ایشان باشد.
داشتن غیرت و اشتیاق برای جذب افراد، نیکو است، به این شرط که با انگیزهای خیر و خوب همراه باشد، و نیز اینکه دائمی و همیشگی باشد، نه فقط در حضور من!
ای فرزندان من، بار دیگر در وجود خود برای شما احساس درد میکنم، مانند مادری که درد زایمان او را فرا گرفته، تا شکل مسیح را به خود بگیرید!
چقدر آرزو میداشتم الان نزد شما بودم و با حالت دیگری با شما سخن میگفتم، زیرا واقعاً نمیدانم از این راه دور چه کاری از دستم برمیآید!
ای فرزندان من، شما که فکر میکنید با اجرای احکام شریعت میتوان نجات یافت، چرا نمیخواهید درک کنید معنی واقعی شریعت و مذهب چیست؟
زیرا دربارهٔ ابراهیم میخوانیم که او دو پسر داشت، یکی از زن برده و دیگری از زن آزاد.
پسر زن برده با تلاش انسانی برای تحقق وعدۀ خدا، تولد یافت؛ امّا در تولد پسرِ زنِ آزاد، خدا خودش به وعدهاش تحقق بخشید.
این امور را به شکل مجازی و تمثیلی بهکار میبریم. یعنی اینکه این دو زن مُعَرّف دو عهد هستند. یک عهد از کوه سینا است و فرزندانی که میزاید، غلام و کنیز هستند. این همان هاجر است.
هاجر همان کوه سینا است نزد اعراب، و مُعرّف شهر یروشلیم کنونی است، زیرا با تمام فرزندانش در بردگی به سر میبَرَد.
اما مادر ما و وطن ما، یروشلیم آسمانی است که کنیز و بندهٔ شریعت نیست.
چنانکه در کتب مقدّس نوشته شده: «ای زن نازا، شاد باش و سرود بخوان، زیرا فرزندان تو زیادتر از فرزندان زنی خواهند شد که شوهرش او را ترک نگفته باشد!»
ای برادران عزیز، من و شما مانند «اسحاق»، فرزندانی هستیم که بنا بر وعدهٔ خدا متولد شدهایم.
و همچنانکه اسحاق، پسر وعده، از دست «اسماعیل»، پسر کنیز، آزار میدید، ما نیز که از روحالقدس از نو تولد یافتهایم، از دست آنانی که میخواهند شریعت یهود را بر ما تحمیل کنند، آزار میبینیم.
اما در کتب مقدّس چه نوشته شده است؟ «کنیز و پسرش را بیرون کن، زیرا پسر کنیز هرگز در ارث پسر زنِ آزاد سهیم نخواهد شد.»
خلاصه، ای برادران عزیز، ما فرزندان کنیز نیستیم که غلام شریعت باشیم، بلکه فرزندان آزاد هستیم که بهوسیلۀ ایمان خود، مورد پسند خدا قرار گرفتهایم.
5
پس، اکنون که مسیح شما را آزاد کرده است، بکوشید آزاد بمانید و بار دیگر اسیر قید و بند شریعت نشوید.
به آنچه من پولس میگویم با دقت توجه نمایید: اگر تصور میکنید که با ختنه شدن و انجام احکام مذهبی میتوانید مقبول خدا گردید، در آن صورت مسیح دیگر نمیتواند شما را رستگار سازد.
باز تکرار میکنم هر که بخواهد با ختنه شدن، خدا را خشنود سازد، مجبور است بقیهٔ احکام شریعت را نیز یک به یک حفظ کند، و گرنه محکوم به هلاکت ابدی است.
اگر بخواهید با حفظ دستورهای مذهبی مقبول خدا شوید، مسیح برای شما هیچ فایدهای نخواهد داشت و از فیض و لطف الهی محروم خواهید ماند.
ولیکن ما به یاری روحالقدس، و بهواسطۀ ایمانی که داریم، با اشتیاقِ تمام منتظریم که امیدمان جامۀ عمل بپوشد، این امید که در حضور خدا بیگناه محسوب شویم.
برای ما که با مسیحْ یهوشع پیوندی تنگاتنگ یافتهایم، دیگر نه ختنه شدن اهمیتی دارد و نه ختنه نشدن. تنها چیزی که مهم است، ایمانی است که از آن محبت بجوشد.
در این مسابقه خوب میدویدید! چه کسی بر سرِ راهتان مانع گذاشت تا از اطاعت از راستی بازایستید؟
بدون شک، این امر از جانب خدا نیست، چون او خودش شما را دعوت کرده تا بهوسیلۀ مسیح آزاد شوید.
این تعلیم غلط مانند مقدار کمی خمیرمایه است که تمام خمیر را وَر میآوَرَد.
مطمئنم يهوه شما را در خصوص این مطلب با من همعقیده خواهد ساخت. اما خدا این شخص خرابکار را، هر که میخواهد باشد، به سزای اعمالش خواهد رساند.
ای دوستان ایماندار، اگر به گفتۀ بعضی، من هنوز ضرورت ختنه را اعلان میکنم، پس چرا باز مورد اذیت و آزار قرار دارم؟ اگر چنین میکردم، دیگر کسی از پیام من دربارۀ صلیب رنجیدهخاطر نمیشد.
اما آنانی که فکر شما را مضطرب میسازند و میخواهند عضوی از بدنتان را با ختنه کردن، ناقص سازند، راه را تا انتها بروند و خودشان را کاملاً اخته کنند!
برادران عزیز، خدا به شما آزادی عطا کرده است، اما آزادی نه برای پیروی از خواستههای نفستان، بلکه برای محبت کردن و خدمت کردن به یکدیگر.
زیرا تمام دستورهای خدا، در این دستور خلاصه میشود که: «همسایهات را همچون جان خویش دوست بدار.»
اما اگر مدام در حال زخم زبان زدن به هم و دریدن یکدیگر باشید، احتیاط کنید، چرا که اگر کماکان به این روش ادامه دهید، نتیجهاش نابودی کامل یکدیگر خواهد بود.
از این رو، به شما توصیه میکنم که از اوامر روح خدا پیروی کنید؛ او به شما خواهد آموخت که چه بکنید و کجا بروید. در این صورت دیگر بردهٔ امیال نفس سرکش خود نخواهید بود.
تمایلات طبیعت نفسانی برخلاف تمایلات روح خدا است. و روح خدا به ما تمایلاتی میبخشد که برخلاف طبیعت نفسانی است. این دو نیرو، دائماً با یکدیگر در حال جنگند. در نتیجه، هر کاری بخواهیم انجام دهیم، از تأثیر این نیروها عاری نیست.
اما هرگاه روح خدا شما را هدایت کند، دیگر زیر حکم شریعت نیستید.
هنگامی که از تمایلات نفسانی خود پیروی میکنید، زندگیتان این نتایج را به بار میآوَرَد: بیبند و باری جنسی، ناپاکی، هرزگی؛
بتپرستی و جادوگری و احضار ارواح؛ دشمنی و دو به هم زنی؛ کینهتوزی و خشم؛ خودخواهی و نفعطلبی، شکایت و انتقاد و بهانهجویی؛ در اشتباه دانستن دیگران و بر حق شمردن خود و اعضای گروه خود؛
حسادت و مستی و عیاشی و چیزهایی از این قبیل. همانطور که قبلاً هم اشاره کردم، باز تکرار میکنم هر که اینچنین زندگی کند، هرگز در ملکوت خدا جایی نخواهد داشت.
اما هرگاه روح خدا زندگی ما را هدایت فرماید، این ثمرات را در زندگی ما به وجود خواهد آورد: محبت، شادی، آرامش، بردباری، مهربانی، نیکوکاری، وفاداری، فروتنی و خویشتنداری.
هیچیک از این صفات پسندیده، تضادی با احکام مذهبی و شریعت یهود ندارند.
آنانی که از آنِ مسیح یهوشع میباشند، امیال نفسانی و هوسهای ناپاک خود را بر صلیب مسیح میخکوب کردهاند.
اگر اکنون با قدرت روح خدا زندگی میکنیم، لازم است که هدایت او را در تمام قسمتهای زندگی خود بپذیریم.
خودپسند نباشیم و یکدیگر را نرنجانیم و به یکدیگر حسادت نورزیم.
6
برادران و خواهران عزیز، اگر از یک ایماندار خطایی سر بزند، شما که روحانیتر هستید با کمال فروتنی او را به راه راست بازگردانید؛ در عین حال مراقب باشید که خودتان نیز دچار همان وسوسه نشوید.
در تحمل مشکلات و مسائل زندگی به یکدیگر یاری رسانید، و از این طریق است که «شریعت مسیح» را اجرا خواهید کرد.
اگر کسی خود را چنان بزرگ میپندارد که نمیخواهد به این امر گردن نهد، خود را فریب میدهد. چنین شخصی را نمیتوان ایماندار واقعی دانست.
هر کس وظیفهٔ خود را به نحو احسن انجام دهد؛ آنگاه از کار خود رضایت حاصل خواهد کرد و دیگر نیازی نخواهد داشت که خود را با دیگران مقایسه کند؛
زیرا هر کس مسئول حمل بارِ خود خواهد بود، بارِ رفتار و کردار خود.
هر که از تعلیم کلام خدا بهرهمند میشود، باید معلم خود را در هر چیز نیکو سهیم گردانَد.
اشتباه نکنید: خدا را نمیتوان فریب داد. پس هر چه بکاریم، همان را درو خواهیم کرد.
هر که برای ارضای خواستههای طبیعت گناهآلود خود بذر بکارد، از این طبیعت گناهآلود تباهی و مرگ روحانی را خواهد درَوید. اما هر که برای خرسندی روحالقدس بذر بکارد، حیات جاودانی را از همان روح درو خواهد کرد.
پس ای مؤمنین، از انجام کار نیک خسته نشویم، زیرا در زمان مقرر، پاداش خود را درو خواهیم کرد، به شرطی که دست از کار نکشیم.
بنابراین، از هر فرصتی که دست میدهد، استفاده کنیم تا در حق همه نیکویی کنیم، بهخصوص به آنانی که متعلق به خانوادۀ مؤمنین هستند.
در خاتمه، میخواهم چند کلمهای هم با دست خودم بنویسم. ببینید با چه حروف درشتی این مطالب را مینویسم!
کسانی که میکوشند شما را وادار کنند که ختنه شوید، فقط یک انگیزه دارند: اینکه به شهرت و احترامشان لطمهای وارد نشود و از زحمت و آزاری که در اثر اعتقاد به «نجات از طریق صلیب مسیح» متوجهٔ آنان میشود، در امان باشند.
این گونه معلمین خودشان ختنه شدهاند، اما حاضر نیستند سایر احکام شریعت را رعایت کنند؛ و فقط میخواهند که شما نیز ختنه شوید تا بدین وسیله افتخار کنند که شما را مرید خود ساختهاند.
اما خدا نکند که من به این گونه مسائل افتخار کنم. تنها افتخار من، همانا صلیب يهوه ما یهوشع مسیح است. بله، به سبب همین صلیب، تمام دلبستگیهایی که در این دنیا داشتم، مصلوب شد و از بین رفت و من نیز نسبت به گرایشهای دنیا مصلوب شدم و مردم.
حال، مهم نیست که ختنه شدهایم یا نه. تنها چیزی که مهم است، این است که آیا واقعاً دگرگون شدهایم و انسان جدیدی گردیدهایم؟
آرامش و رحمت الهی نصیب تمام کسانی باشد که به این شیوه رفتار میکنند، که اینان قوم واقعی خدا هستند.
از این پس، دیگر بیش از این باعث رنجش خاطر من مشوید. زیرا من بر بدن خود، داغهایی را حمل میکنم که نشان میدهد متعلق به یهوشع هستم.
ای همسنگران مسیحی من، فیض يهوه ما یهوشع مسیح با روح همهٔ شما باد. آمین.
ephesians
1
این نامه از پولس است که به خواست خدا رسول مسیحْ یهوشع میباشد. این نامه را به شما، قوم مقدّس خدا در شهر افسس مینویسم که به يهوه ما یهوشع مسیح وفادارید.
از پدرمان خدا، و يهوهمان یهوشع مسیح، خواستار فیض و آرامش برای شما هستم.
ستایش باد بر خدا، پدرِ يهوه ما یهوشع مسیح، که ما را به دلیل پیوندمان با مسیح، با هر برکت روحانی در قلمروهای آسمانی مبارک ساخته است.
خدا حتی پیش از آفرینش جهان، از طریق پیوندمان با مسیح، ما را محبت کرد و برگزید تا در نظر او مقدّس و بیعیب باشیم.
او ما را از پیش تعیین کرد تا بهواسطۀ یهوشع مسیح، فرزندخواندگان او گردیم. این امر کاملاً مطابق بود با ارادۀ او و موجب خشنودیاش میگردید.
پس خدا را به سبب فیض پرجلالی که به رایگان بر ما فرو ریخته، میستاییم، فیضی که متعلق به پسر محبوبش میباشد.
در او، ما از طریق خونش، رهایی را دریافت کردهایم، همان بخشایش گناهان را، که مطابق است با دولتمندی فیض خدا،
فیضی که با گشادهدستی، و همراه با حکمت و درک کامل، بهفراوانی بر ما بارانید!
خدا اکنون، طرح خود را که پیش از این آشکار نشده بود، بر ما آشکار ساخته است. او این را طبق قصد نیکوی خود، بهواسطۀ مسیح به انجام رسانید.
قصد خدا این بود که وقتی زمان معین فرا برسد، همه چیز را با هم تحت اقتدار مسیح درآوَرَد – همه چیز را خواه در آسمان و خواه بر زمین.
همچنین، به دلیل پیوند و اتحادمان با مسیح، وارثان خدا گشتهایم، زیرا مطابق با طرح او که همه چیز را بر اساس قصدی که اراده کرده بود به انجام میرساند، از پیش برای این مقصود برگزیده شدیم.
مقصود خدا از این عمل این بود که ما یهودیان به عنوان نخستین کسانی که به مسیح ایمان آوردیم، او را برای لطفی که در حق ما نموده است، تمجید و ستایش کنیم.
و شما غیریهودیان نیز پیام حقیقت یعنی خبر خوش نجات خود را شنیدید. و وقتی به مسیح ایمان آوردید، با روحالقدس مُهر شدید تا مشخص شود که متعلق به مسیح هستید. خدا از زمانهای گذشته، وعده داده بود که روحالقدس را عطا کند؛
و حضور روحالقدس در ما، ضمانت میکند که خدا هر چه وعده داده است، به ما عطا خواهد فرمود. مهر روح خدا بر ما، نمایانگر این است که خدا ما را بازخرید کرده و ضمانت نموده است که ما را به حضور خود ببرد. این نیز دلیل دیگری است برای آن که اللها شکوهمند خود را سپاس گوییم!
به همین دلیل، از زمانی که وصف ایمان شما را به عیسای يهوه و محبتتان را به همۀ ایمانداران او شنیدیم،
دائماً برای وجود شما خدا را سپاس میگویم. همچنین، برای شما دعا میکنم و
درخواست میکنم که اللها يهوه ما، یهوشع مسیح، آن پدر پرجلال، روح حکمت و کشف را در شناخت خود به شما عطا فرماید.
دعا میکنم که چشمان دلتان روشن شود تا بدانید او ما را برای چه امیدی دعوت کرده، امیدی که با اشتیاق تمام انتظارش را میکشیم. همچنین بدانید که ارثی که او برای مقدّسین تدارک دیده، چه غنی و شکوهمند است.
همچنین، دعا میکنم تا درک کنید که قدرت خدا برای کمک به ما مؤمنین چقدر عظیم است. این همان قدرت پرتوانی است
که خدا در مسیح بهکار گرفت، آن زمان که او را پس از مرگ، برخیزانید و بر دست راست خود نشانید، در جایهای آسمانی،
در جایگاهی بس برتر از منزلتِ هر حاکمیت، اقتدار، قدرت، سلطنت، و هر صاحبمنصبی در آسمان که مردمان به او متوسّل میگردند، چه در این عالَم و چه در عالَم آینده.
خدا همه چیز را زیر پاهای مسیح قرار داد، و او را مقرر فرمود تا بر همه چیز سَر باشد برای خیریت کلیسا،
کلیسایی که بدنِ اوست، همان کمال و پُری او که همه چیز را از هر لحاظ پُر میسازد.
2
روزگاری شما نیز به علّت سرکشی و گناهانتان، مرده بودید.
شما در گناه زندگی میکردید، آن هنگام که از روشهای این دنیا و از فرمانروای قدرت هوا پیروی مینمودید، یعنی همان روحی که هم اکنون در طغیانگران عمل میکند.
ما نیز همگی مانند آنها بودیم. روش زندگی ما، نشان دهندهٔ طبیعت ناپاک ما بود. ما اسیر هوسها و افکار کثیف خود بودیم و دست به هر کار زشتی میزدیم. ما با همین طبیعت سرکش به دنیا آمدیم و درست مانند دیگران، زیر خشم و غضب خدا بودیم.
اما خدا که لطف و رحمتش بیش از حد تصور ماست، ما را آنقدر دوست داشت
که ما را با مسیح زنده کرد، گرچه در خطایا مرده بودیم. پس صرفاً در اثر فیض خدا نجات یافتهایم.
بله، خدا به دلیل کاری که مسیح برای ما انجام داد، ما را با او برخیزانید، و با او در قلمروهای آسمانی در مسیحْ یهوشع نشانید،
تا از این طریق، بتواند عظمت وصفناپذیرِ فیض خود در مسیح یهوشع را در اعصار آینده، به همه نشان دهد، فیضی که در مهربانیاش نسبت به ما تجلی یافته است.
زیرا بهواسطۀ فیض است که نجات یافتهاید، از طریق ایمان – و این را نمیتوانید به حساب خود بگذارید، چرا که هدیهای است از جانب خدا.
نجات پاداش اعمال نیک ما نیست، و از این رو، هیچکس نمیتواند به سبب آن به خود ببالد.
زیرا ما ساختۀ دستِ اللهایم، و در مسیحْ یهوشع آفریده شدهایم تا کارهای نیک انجام دهیم، کارهایی که خدا از دیرباز تدارک دیده تا در آنها سلوک کنیم.
از این رو، به یاد داشته باشید که شما که غیریهودی زاده شُدهاید، در گذشته غریبه به شمار میآمدید، و یهودیانی که به ختنه شدن خود افتخار میکنند، شما را «خدانشناسان ختنهنشده» میخواندند، گرچه این ختنه که به دست انسان صورت میگیرد، صرفاً بر بدنشان اثر میگذارد، نه بر دلشان.
در آن زمان، شما جدا از مسیح زندگی میکردید و متعلق به قوم یسرال نبودید و نسبت به ایشان بیگانه شمرده میشدید، و هیچ سهمی در عهدهای خدا نداشتید، عهدهایی که مبتنی بود بر وعدههای خدا به قومش، و زندگی خود را در این دنیا بدون امید و بدون خدا سپری میکردید.
اما اکنون از آن یهوشع مسیح هستید. گرچه زمانی از خدا دور بودید، اما در اثر کاری که مسیح با خون خود برای شما کرد، اکنون به خدا نزدیک شدهاید.
مسیح پیوند صلح و دوستی ماست. او، ما یهودیان را با شما غیریهودیان آشتی داد و دیوار تبعیض را که ما را از هم جدا میکرد، از میان برداشت و ما را عضو یک خانواده ساخت.
به این منظور، او در جسم خود، به اعتبارِ نظام شریعت و احکام و مقررات آن پایان بخشید. قصد او این بود که در خویشتن از آن دو گروه از انسانها، قومی نو بیافریند، و میان یهودیان و غیریهودیان صلح و آشتی پدید آوَرَد.
اکنون که اعضای یک بدنیم، دیگر بین ما کینه و دشمنی وجود ندارد، زیرا مسیح ما و شما را با خدا صلح داده است. دشمنی دیرینهٔ ما سرانجام در پای صلیب او از میان رفت.
مسیح این پیغام دلنشین صلح و آرامش را، هم به شما غیریهودیان رساند که از خدا دور بودید، و هم به ما یهودیان که به او نزدیک بودیم.
حال، همهٔ ما، چه یهودی و چه غیریهودی، به یاری روح خدا و در اثر آن فداکاری که مسیح برای ما انجام داده، میتوانیم به حضور پدر آسمانیمان خدا راه یابیم.
اکنون دیگر شما نسبت به خدا غریب و بیگانه نیستید، بلکه همراه با مقدّسین، اهل وطن الهی میباشید و با سایر ایمانداران عضو خانوادهٔ خدا هستید.
شما به ساختمانی تعلق دارید که زیربنای آن را رسولان و انبیا تشکیل میدهند و یهوشع مسیح هم سنگ اصلی آن ساختمان است.
ما که ایمان آوردهایم، با مسیح به یکدیگر متصل شدهایم تا به تدریج رشد کنیم و به صورت یک خانهٔ زیبای عبادت درآییم.
شما غیریهودیان نیز با یکدیگر بنا میشوید تا مَسْکَنی شوید که خدا بهواسطۀ روح خود در آن زندگی میکند.
3
به همین دلیل، خودِ من، پولس، که به خاطر خدمت به مسیحْ یهوشع و برای اعلام پیام او به شما، در زندان به سر میبرم…
حتماً شنیدهاید که خدا این وظیفۀ خاص را به من سپرده تا مانند یک مباشر، فیض او را به شما غیریهودیان اعلان کنم.
همانطور که قبلاً به اختصار برایتان نوشتم، خدا طرح اسرارآمیز خود را بر من مکشوف و آشکار ساخت.
این را مینویسم تا توضیح دهم که این راز مسیح چگونه بر من آشکار شد.
در زمانهای گذشته خدا این راز را با قوم خود در میان نگذاشته بود، اما اکنون آن را به واسطۀ روح خود بر رسولان مقدّس و انبیا خود مکشوف ساخته است.
آن راز این است که غیریهودیان نیز مانند یهودیان در ارث عظیمی که متعلق به فرزندان خداست، شریکند؛ و هر دو دعوت شدهاند تا جزو بدن مسیح یعنی کلیسا باشند. هر دو با ایمان آوردن به مسیح یهوشع و به پیغام انجیل، وعدههای خدا مبنی بر برکات عالی را دریافت مینمایند.
خدا این فیض را به من داده است تا همه را از این نقشه آگاه سازم و برای انجام این رسالت، قدرت و توانایی لازم را نیز عطا کرده است.
بله، به من که از کوچکترین مقدّسین نیز کوچکترم، خدا این فیض را عطا فرمود تا به غیریهودیان مژده بدهم که چه گنج گرانبها و غیرقابل تصوری در مسیح در دسترس ایشان قرار داده شده،
و برای همه روشن سازم که خدا این راز را چگونه به اجرا درمیآوَرَد، رازی که در قرون و اعصار گذشته، در اللها آفرینندۀ همه چیز پنهان نگاه داشته شده بود.
هدف او از تمام اینها این بوده که اکنون از طریق کلیسا، جنبههای گوناکون حکمت خدا بر فرمانروایان و صاحبمنصبان در قلمروهای آسمانی آشکار گردد.
و این درست همان طرح ابدی او بوده که آن را توسط يهوهِ ما، مسیحْ یهوشع، عملی ساخته است.
اکنون، بهواسطۀ مسیح و ایمان به او، میتوانیم بدون ترس و واهمه، و با اعتماد و اطمینان به حضور خدا بیاییم.
پس، خواهش میکنم از رفتاری که در اینجا با من میکنند، مأیوس و دلسرد نشوید. به خاطر شماست که من این رنج و زحمات را متحمل میشوم و این باید مایهٔ افتخار و دلگرمی شما باشد.
بنابراین، وقتی به حکمت و عظمت نقشهٔ خدا فکر میکنم، به زانو درمیآیم و به درگاه اللهای که پدر این خانوادهٔ الهی است دعا میکنم، خانوادهای که بعضی از اعضای آن در آسمان و بعضی دیگر هنوز بر روی زمین هستند.
من از او میخواهم تا به سبب کرامت بیحد خود، باطن شما را با روح خود، نیرومند و توانا سازد.
دعا میکنم که مسیح از راه ایمانتان، کاملاً در دل شما جای گیرد. از خدا میخواهم آنقدر در محبت مسیح ریشه بدوانید،
تا همراه با سایر فرزندان خدا، عرض و طول و عمق و بلندی محبت مسیح را درک نمایید، و طعم آن را در زندگیتان بچشید. گرچه محبت مسیح آنقدر وسیع است که فکر انسان قادر به درک کامل و واقعی آن نمیباشد، اما آرزو دارم که شما به آن پی ببرید و تا آنجا پیش روید که از وجود خدا لبریز شوید.
حال، خدا را جلال باد که قادر است به وسیلهٔ آن قدرت عظیمی که در ما کار میکند، برای ما کارهایی بسیار فراتر از خواست و امید و فکر ما انجام دهد.
او را در کلیسا و در مسیحْ یهوشع در جمیع نسلها، تا ابدالآباد جلال باد. آمین.
4
من که به سبب خدمت يهوه اینجا در زندان به سر میبرم، از شما التماس میکنم طوری زندگی و رفتار کنید که شایستهٔ مقامتان باشد، مقامی که خدا به شما عطا کرده است.
فروتن و مهربان باشید. نسبت به یکدیگر بردبار باشید و به سبب محبتی که به هم دارید، از خطاها و اشتباهات یکدیگر چشمپوشی نمایید.
تمام سعی خود را بکنید تا با استفاده از صلح و صفا که شما را به یکدیگر پیوند میدهد، آن اتحادی را که روح خدا عطا میکند، حفظ کنید.
ما همه، اعضای یک بدنیم و در همگی ما یک «روح» ساکن است، یعنی روحالقدس؛ و همهٔ ما برای رسیدن به یک امید دعوت شدهایم، یعنی به آن جلالی که خدا برای ما تدارک دیده است.
برای ما فقط یک يهوه، یک ایمان و یک تعمید وجود دارد.
همهٔ ما یک خدا داریم که پدر همهٔ ما و بالاتر از همهٔ ما و در همهٔ ماست و در تمام ذرات وجود ما زندگی میکند.
با این حال، مسیح طبق صلاحدید خود، از دولت کَرَم خویش به هر یک از ما فیض خاصی بخشیده است.
به همین دلیل است که در کتب مقدّس آمده: «آن هنگام که به برترین مکان بالا رفت، بسیاری را به اسارت برد و هدایا به قومش بخشید.»
دقت کنید که وقتی میفرماید «بالا رفت»، آیا غیر از این است که میبایست ابتدا به پایینترین جاهای زمینی نزول کرده باشد؟
همان کسی که نزول کرد، همان است که به بالا رفت، بالاتر از همۀ آسمانها، تا همه چیز را در همه جا از حضور خود پر سازد.
بدینسان او خودش بعضی را بهعنوان رسول به کلیسا بخشید، بعضی دیگر را بهعنوان نبی، بعضی را بهعنوان مُبشّر، و برخی دیگر را نیز بهعنوان شبان و معلم.
مسئولیت این افراد این است که قوم خدا را برای انجام کار او مجهز سازند و کلیسا را که بدن مسیح است، بنا کنند.
این کار ادامه خواهد یافت تا آن هنگام که همۀ ما در ایمان و در شناخت پسر خدا به یگانگی برسیم و بالغ شویم، و قدّ و قامت روحانیمان به اندازۀ قامت کامل مسیح برسد.
در آن صورت، دیگر مانند اطفال نخواهیم بود که در اثر سخنان دیگران و دروغهایی که برای گمراهی ما میگویند، هر لحظه نسبت به ایمانمان تغییر عقیده بدهیم،
بلکه با عشق و علاقه، همواره در پی راستی خواهیم رفت. راست خواهیم گفت، راست عمل خواهیم کرد و راست خواهیم زیست تا به این ترتیب، به تدریج در هر امری مانند مسیح شویم که سر کلیسا میباشد. تحت هدایت مسیح است که تمام اعضای بدن او، یعنی کلیسا، در جای خود قرار میگیرند. هر اندام با روش خاص خود، به اندامهای دیگر کمک میکند، به طوری که تمام بدن در تندرستی کامل و پر از محبت، رشد مینماید.
بنابراین، با اقتداری که يهوه به من بخشیده، با تأکید میگویم که دیگر مانند مردمان خدانشناس زندگی نکنید، مانند آنان که ذهن و فکرشان پریشان و مُشوّش است.
قوّۀ درک ایشان تاریک شده و از حیاتی که خدا میبخشد دور افتادهاند، چرا که ذهن خود را بستهاند و دل خود را نسبت به او سخت ساختهاند.
برای ایشان اهمیتی ندارد که چه کاری خوبست و چه کاری بد؛ در فساد غرق شدهاند و برای ارضای هوسها و شهوات خود، دست به هر عمل زشتی میزنند، و از هیچ کاری روی گردان نیستند.
اما مسیح چنین روشی برای زندگی به شما نیاموخته است.
اگر واقعاً صدای او را شنیدهاید و حقایقی را که دربارهٔ خود فرموده است، درک کردهاید،
پس اکنون باید طبیعت کهنه و روش قبلی زندگیتان را همچون جامه از تن به در کنید، جامهای که در اثر هوسهای فریبنده فاسد میگردد.
فکر و ذهن خود را نو سازید.
بله، باید طبیعت تازه را بر تن کنید، طبیعتی که آفریده شده تا در عدالت و تقدّس، مانند خدا باشد.
بنابراین از دروغ گفتن دست بردارید. گفتار هر یک از شما با همسایهتان راست باشد، زیرا ما همگی اعضای یک بدن هستیم.
نگذارید خشم بر شما غلبه کرده، شما را به گناه بکشاند. پیش از آنکه خورشید غروب کند، خشم را از خود دور کنید.
جای پایی به ابلیس ندهید.
اگر کسی از شما قبلاً دزد بوده، باید فوراً از این کار دست بکشد و با همان دستها، آبرومندانه کار کند تا بتواند به محتاجان کمک نماید.
سخنان بد و زشت بر زبان نیاورید، بلکه گفتارتان نیکو و مفید باشد تا به شنوندگان خیر و برکت برساند.
طوری زندگی نکنید که باعث رنجش و اندوه روح قدّوس خدا گردد، زیرا او مُهر مالکیت خدا بر شماست تا آن روز فدیه و رهایی.
هر نوع تلخی، خشم، عصبانیت، درشتخویی، ناسزاگویی و بدجنسی را از خود دور کنید،
و در عوض نسبت به هم مهربان و دلسوز باشید و یکدیگر را ببخشید، همانطور که خدا نیز شما را به خاطر مسیح بخشیده است.
5
همانگونه که یک کودک عزیز از رفتار پدرش تقلید میکند، شما نیز در هر امری از خدا سرمشق بگیرید.
نسبت به دیگران، پر از محبت باشید. در این زمینه مسیح الگوی شما باشد، که آنقدر ما را دوست داشت که خود را مانند برهٔ قربانی، به خدا تقدیم کرد تا گناهانمان را پاک سازد. خدا نیز از این قربانی خشنود شد، زیرا محبت مسیح نسبت به ما، در نظر خدا همچون عطر خوشبو بود.
هوشیار باشید که گناهانی نظیر طمع، بیعفتی و شهوترانی در میان شما وجود نداشته باشد. چنین گناهان در بین قوم خدا جای ندارد.
گفتار زشت، سخنان زشت و شوخیهای خلاف ادب، شایستهٔ شما نیست. به جای اینها، با یکدیگر دربارهٔ نیکوییهای خدا گفتگو کنید و شکرگزار باشید.
این حقیقت چون روز روشن است که ملکوت خدا و مسیح، جای اشخاص بیعفت، ناپاک و طمعکار نیست، زیرا شخص طمعکار عملاً بتپرست است، چون امور این دنیا را پرستش میکند.
ممکن است بعضیها بکوشند برای این گونه گناهان بهانههایی بتراشند. اما شما گول این اشخاص را نخورید، زیرا کسانی که مرتکب چنین گناهانی میشوند، زیر خشم و غضب خدا هستند.
با این قبیل افراد، نشست و برخاست هم نکنید!
درست است که زمانی قلب شما نیز سیاه و پر از ظلمت بود؛ اما حالا پر از نور يهوه است. پس همچون فرزندان نور رفتار کنید.
اگر چنین نوری در وجود شماست، باید اعمالتان نیک، درست و راست باشد.
بکوشید تا دریابید چه چیزهایی يهوه را خشنود میسازد.
در کارهای پوچ شرارت و تاریکی شرکت نکنید، بلکه بگذارید نور شما بر آنها بتابد تا زشتی آنها بر همگان آشکار شود.
زیرا کارهای زشتی که خدانشناسان در تاریکی انجام میدهند، حتی ذکرشان هم شرمآور است.
اما هر چیزی که در معرض نور قرار گیرد، ماهیت واقعیاش آشکار و قابل دیدن میگردد،
و هر چیزی که نور بر آن بتابد، خود نیز تبدیل به نور میگردد. از این رو است که گفته شده: «ای تو که خوابیدهای، بیدار شو و از میان مردگان برخیز، و نور مسیح بر تو خواهد درخشید.»
پس مراقب باشید چگونه زندگی میکنید، نه مانند بیخردان، بلکه مانند دانایان و خردمندان،
و از هر فرصتی برای انجام نیکویی نهایت بهره را ببرید، زیرا در روزهای بدی زندگی میکنیم.
بدون تأمل دست به کاری نزنید، بلکه سعی کنید خواست و ارادهٔ خدا را دریابید و مطابق آن زندگی کنید.
از مستی بپرهیزید زیرا مستی انسان را به راههای زشت میکشاند. در عوض از روح خدا پر شوید.
با مزامیر، سرودها و نغمههای روحانی با یکدیگر گفتگو کنید، و در دل خود برای يهوه آهنگ بسازید و بسرایید،
و همواره برای همه چیز، اللها پدر را به نام يهوه ما یهوشع مسیح شکر کنید.
به احترام مسیح، مطیع یکدیگر باشید.
ای زنان، از شوهران خود اطاعت کنید، همانگونه که از مسیح اطاعت مینمایید.
زیرا شوهر سرپرست زن است، همانطور که مسیح سرپرست کلیساست. به همین علّت بود که او جانش را فدا کرد و نجاتدهندۀ کلیسا گردید.
پس شما ای زنان، باید در هر امری با کمال میل از شوهر خود اطاعت کنید، درست همانگونه که کلیسا مطیع مسیح است.
و اما شما ای شوهران، همسران خود را محبت نمایید، همانطور که مسیح کلیسای خود را محبت کرد و جانش را فدای آن نمود،
تا آن را از طریق شستشو با آب بهواسطۀ کلام خدا، مقدّس و پاک سازد،
و به این ترتیب بتواند کلیسایی شکوهمند و پاک برای خود مهیا سازد که هیچ لکه و چروک یا نقصی نداشته باشد، بلکه مقدّس و بیعیب باشد.
شوهران نیز باید به همین شکل همسر خود را مانند بدن خودشان محبت کنند. کسی که زن خود را محبت میکند، در واقع خود را محبت مینماید.
هیچکس به بدن خود لطمه نمیزند، بلکه با عشق و علاقه از آن مراقبت میکند، همانگونه که مسیح از بدن خود یعنی کلیسا مراقبت به عمل میآورد،
زیرا ما اندامها و اعضای بدن او هستیم.
همانطور که در کتب مقدّس آمده: «به همین دلیل، مردْ از پدر و مادر خود جدا میشود و به زن خود میپیوندد، و آن دو یک تن میشوند.»
این رازی است بس عمیق، اما بیانگر این است که چگونه مسیح و کلیسا یک هستند.
بنابراین تکرار میکنم: شوهر باید همسر خود را مانند وجود خود دوست بدارد، و زن نیز باید با اطاعت از شوهر خود، او را احترام نماید.
6
ای فرزندان، مطیع والدین خود باشید که این کار درستی است، زیرا يهوه اختیار زندگی شما را به دست ایشان سپرده است.
نخستین حکمِ همراه با وعده این است: «پدر و مادر خود را گرامی بدار
تا سعادتمند باشی و بر زمین از عمری طولانی برخوردار گردی.»
در اینجا سخنی نیز با شما پدر و مادرها دارم: فرزندانتان را بیش از حد سرزنش نکنید، مبادا دلگیر و عصبی شوند. ایشان را آن طور که يهوه میپسندد، با محبت تربیت کنید، و از کلام خدا ایشان را پند و نصیحت دهید.
ای غلامان، از اربابتان در این دنیا با ترس و احترام اطاعت نمایید و ایشان را از صمیم قلب خدمت کنید، با این تصور که مسیح را خدمت میکنید.
طوری نباشد که وظایف کاری خود را فقط در حضور ایشان خوب انجام دهید، و وقتی نیستند شانه خالی کنید. بلکه همچون خادمین مسیح که خواست خدا را با جان و دل انجام میدهند، همیشه وظیفه خود را انجام دهید.
با عشق و علاقه کار کنید، درست مانند آنکه برای يهوه کار میکنید، نه برای انسان.
فراموش نکنید که چه غلام باشید چه آزاد، برای هر عمل نیکو که انجام میدهید، از يهوه پاداش خواهید گرفت.
و شما اربابان، با غلامان و زیردستان خود درست رفتار کنید، همانطور که به ایشان نیز گفتم که با شما درست رفتار نمایند. آنان را تهدید نکنید. فراموش نکنید که شما هم غلام هستید، غلام یهوشع مسیح. شما هر دو یک ارباب دارید و او از کسی طرفداری نمیکند.
در خاتمه از شما میخواهم که از قدرت عظیم يهوه در درون خود، نیرو بگیرید و زورآور شوید.
خود را با تمام سلاحهای خدا مجهز کنید تا بتوانید در برابر وسوسهها و نیرنگهای ابلیس ایستادگی نمایید.
بدانید که جنگ ما با انسانها نیست، انسانهایی که گوشت و خون دارند؛ بلکه ما با موجودات نامرئی میجنگیم که بر دنیای نامرئی حکومت میکنند، یعنی بر موجودات شیطانی و فرمانروایان شرور تاریکی. بله، جنگ ما با اینها است، با لشکرهایی از ارواح شرور که در دنیای ارواح زندگی میکنند.
بنابراین، از یکیک سلاحهای خدا به هنگام حمله دشمنتان، شیطان، استفاده کنید، تا بتوانید حملههای او را دفع نمایید و در آخر، بر پاهای خود محکم بایستید.
اما برای این منظور، «کمربند محکم راستی» را به کمر ببندید و «زرهٔ عدالت خدا» را در بر نمایید.
«کفش انجیل آرامشبخش» را به پا کنید تا به همه جا رفته، پیغام انجیل را به همه اعلام نمایید.
افزون بر همۀ اینها، «سپر ایمان» را نیز بردارید تا به کمک آن بتوانید تیرهای آتشین آن شریر را خاموش سازید.
کلاهخود نجات را بر سر بگذارید و شمشیر روح را که همان کلام خداست، به دست گیرید.
در هر موقعیتی، با انواع دعاها و درخواستها، در روحالقدس دعا کنید! و همچنین، در حالت آمادهباش به سر ببرید و پیوسته به دعا کردن برای همۀ مقدّسین ادامه دهید.
برای من نیز دعا کنید تا هرگاه که دهان به سخن میگشایم، کلمات درست به من عطا شود تا بتوانم راز انجیل را بدون ترس به مردمان بشناسانم،
همان انجیل که بهعنوان سفیر آن گماشته شدهام، اما سفیری در غُل و زنجیر، در زندان! پس دعا کنید که آن را دلیرانه اعلام کنم، آن گونه که شایسته است.
تیخیکوس، برادر عزیز ما و خدمتگزار وفادار يهوه، از احوال من و از آنچه میکنم، شما را آگاه خواهد ساخت.
او را فقط به همین منظور نزد شما میفرستم، تا از چگونگی حال ما باخبر شوید و با شنیدن سخنان او دلگرم و تشویق گردید.
دعا میکنم که اللها پدر و يهوه ما یهوشع مسیح، به شما برادران عزیز آرامش و محبت و ایمان عطا کند.
بر جمیع آنان که يهوه ما، یهوشع مسیح، را با محبتی جاودانی دوست میدارند، فیض باد.
philippians
1
این نامه از طرف پولس و تیموتائوس، خدمتگزاران مسیحْ یهوشع است. این نامه را به جمیع مقدّسان در شهر فیلیپی که متعلق به مسیحْ یهوشع هستند، از جمله مشایخ و خدمتگزاران کلیسا مینویسم.
فیض و آرامش از جانب خدا، پدر ما، و يهوهمان یهوشع مسیح، بر شما باد.
هرگاه شما را به یاد میآورم، اللها خود را برای وجودتان سپاس میگویم.
هر بار که برای شما دعا میکنم، قلبم لبریز از شادی میگردد،
زیرا شما از همان روزی که پیغام انجیل را شنیدید تا به حال، کمکهای بسیاری در اشاعه و گسترش آن نمودهاید.
اطمینان دارم خدا که این عمل نیکو را در شما آغاز نمود، شما را یاری خواهد داد تا در فیض او رشد کنید تا به هنگام بازگشت یهوشع مسیح، کار او در شما تکمیل شده باشد.
این طبیعی است که دربارهٔ شما چنین احساسی داشته باشم، چون همهٔ شما در دل من جای دارید. چه، زمانی که در زندان بودم و چه، زمانی که آزادانه در میان شما به سر میبردم، به اتفاق هم از حقیقت دفاع میکردیم و خبر نجات مسیح را به گوش مردم میرساندیم؛ به همین جهت همواره با هم در برکات خدا شریک بودهایم.
فقط خدا میداند که یهوشع مسیح چه محبت و اشتیاق عمیقی نسبت به شما در من گذاشته است.
از این رو، دعا میکنم تا محبتتان از طریق شناخت و درک و بینشی عمیق، روزبهروز فزونی یابد،
تا بتوانید عالیترین امور را تشخیص دهید، و برای روز مسیح، پاک و بیعیب باشید.
همچنین آکنده از ثمرات نجات خود باشید یعنی عدالتی که از طریق یهوشع مسیح به دست میآید و باعث جلال و ستایش خدا میگردد.
برادران و خواهران عزیز، میخواهم این را نیز بدانید که آنچه برای من پیش آمده، در واقع به پیشرفت و گسترش پیام انجیل منجر شده است؛
زیرا اکنون همه، از جمله نگهبانان کاخ سلطنتی، به خوبی میدانند که من به علّت مسیحی بودن، در زندان به سر میبرم.
به علاوه، زندانی بودن من باعث شده که بسیاری از مسیحیان اینجا، دیگر ترسی از زندان نداشته باشند؛ و صبر و تحمل من به آنان جرأت بخشیده که با شهامت بیشتری پیام مسیح را اعلام کنند.
البته، بعضی از روی حسادت و رقابت انجیل مسیح را موعظه میکنند، اما بعضی نیز با حسن نیت.
اینان موعظه میکنند چون مرا دوست دارند و پی بردهاند که خدا مرا برای دفاع از حقیقت به اینجا آورده است. عدهای هم برای این موعظه میکنند که حسادت مرا برانگیزند، با این تصور که پیشرفت کار آنان، غمی به غمهای من در زندان میافزاید.
اما هر کس با هر انگیزه و هدفی انجیل را موعظه کند، باعث شادی من میشود، چون به هر حال پیغام نجاتبخش مسیح به گوش همه میرسد. بله، شادی من ادامه خواهد یافت،
زیرا یقین میدانم که با دعاهای شما و تأییدات روح قدّوس یهوشع مسیح، تمام این امور به آزادی من منجر خواهد شد.
آرزوی قلبی و امید من این است که هرگز در انجام وظایف خود، شرمنده و سرافکنده نشوم، بلکه همواره آماده باشم تا در تمام سختیها با کمال دلیری دربارهٔ مسیح سخن بگویم، همانطور که در گذشته نیز چنین کردهام؛ تا بدین وسیله، چه زنده باشم و چه بمیرم، همیشه باعث سربلندی مسیح گردم.
چون برای من، زندگی فرصتی است برای خدمت به مسیح، و مرگ به معنی رفتن به نزد او میباشد.
اما اگر زنده ماندن من، سبب خواهد شد که عدهٔ بیشتری را به سوی مسیح هدایت کنم، در این صورت واقعاً نمیدانم کدام بهتر است، مردن یا زنده ماندن.
گاه میخواهم زنده بمانم و گاه آرزو میکنم که این زندگی را ترک گویم و به نزد مسیح بشتابم، که این برای من خیلی بهتر است.
اما در حقیقت اگر زنده بمانم، میتوانم کمک بیشتری به شما بکنم.
بله، وجود من هنوز در اینجا لازم است؛ از این رو یقین دارم که باز مدتی در این دنیا خواهم ماند و به رشد و شادی شما در ایمان، کمک خواهم نمود.
و هنگامی که دوباره نزد شما بیایم، شما دلیل بیشتری برای فخر کردن به مسیح یهوشع خواهید داشت به خاطر آنچه که توسط من انجام میدهد.
اما هر چه برای من پیش آید، چه شما را بار دیگر ببینم، چه نبینم، به یاد داشته باشید که همواره باید همچون مسیحی واقعی زندگی کنید، تا همیشه خبرهای خوب دربارهٔ شما به من برسد و بشنوم که دوش به دوش یکدیگر، در یک روح استوار ایستادهاید و هدف همگیتان این است که بدون توجه به مخالفتهای دشمن، پیام نجاتبخش انجیل مسیح را به همه اعلام کنید. همین امر برای ایشان نشانهٔ هلاکت است، اما برای شما نشانهٔ این است که خدا با شماست و به شما زندگی جاوید عطا کرده است.
زیرا خدا به شما این افتخار را داده است که نه فقط به مسیح ایمان آورید، بلکه در راه او متحمل زحمات و مشقات نیز بشوید.
در این مجاهده و پیکار، ما با یکدیگر شریک میباشیم. شما در گذشته شاهد زحمات من در راه مسیح بودهاید، و همانطور که میدانید هنوز هم درگیر همان زحمات و مبارزات هستم.
2
پس چنانچه به سبب تعلق خود به مسیح، دلگرم هستید، اگر از محبت او تسلی خاطر یافتهاید، اگر در روحالقدس، از رفاقت و مشارکت با یکدیگر برخوردارید، و اگر دلسوز و همدرد هستید،
در این صورت، با یکدیگر اتفاقنظر کامل داشته، نسبت به یکدیگر محبتی متقابل نشان دهید، و در روح و ذهن یکی باشید، تا بدینسان، شادی مرا کامل سازید.
خودخواه نباشید و برای خودنمایی زندگی نکنید. فروتن باشید و دیگران را از خود بهتر بدانید.
فقط به فکر خودتان نباشید، بلکه به کار و مسائل دیگران هم توجه نمایید.
شما باید همان طرز فکری را در پیش گیرید که مسیح یهوشع داشت.
او با اینکه ماهیت اللهای داشت، اما نخواست از برابری خود با خدا به نفع خود استفاده کند،
بلکه قدرت و جلال خود را کنار گذاشت و شکل یک بنده را بر خود گرفت، و شبیه انسانها شد؛
و وقتی به شکل یک انسان یافت شد، خود را خوار ساخت، و مسیر اطاعت را بهطور کامل پیمود، اطاعتی تا سرحدّ مرگ، حتی مرگی خفّتبار بر روی صلیب!
به همین جهت، خدا او را بینهایت سرافراز کرد و نامی به او بخشید که از هر نام دیگری والاتر است،
تا به نام یهوشع هر زانویی، چه در آسمان، چه بر زمین و چه زیر زمین، خم شود،
و هر زبانی اقرار کند که یهوشع مسیح، يهوه است، برای جلال اللها پدر.
عزیزان من، وقتی من با شما بودم، همیشه از من اطاعت میکردید، پس چقدر بیشتر اکنون که غایبم باید چنین کنید. سخت بکوشید تا با اطاعت از خدا و ترس و احترام نسبت به او، نجات شما ثمر دهد.
زیرا خدا خودش در وجود شما کار میکند تا بتوانید با میل و رغبت او را اطاعت نمایید و اعمالی را بجا آورید که مورد پسند اوست.
کارهایتان را بدون غرغر و شکایت انجام دهید،
تا کسی نتواند از شما عیب و ایرادی بگیرد. باید در این دنیای فاسد که پر از افراد نادرست و ناخلف است، همچون فرزندان خدا، پاک و بیلکه باشید. آنگاه در میان ایشان مانند ستارگان در آسمان، خواهید درخشید.
کلام حیاتبخش خدا را محکم نگه دارید تا به هنگام بازگشت مسیح، من سرشار از شادی و افتخار شوم، زیرا نتیجۀ زحماتی را که برای شما کشیدهام، خواهم دید.
اما حتی اگر جان من مانند هدیهای ریختنی، بر قربانی و خدمت شما که ناشی از ایمان شماست، ریخته شود، شاد خواهم شد و با همگی شما شادی خواهم کرد.
شما نیز باید خوشحال باشید و با من شادی کنید که این افتخار را دارم تا در راه شما جان خود را فدا نمایم.
در يهوه یهوشع امید دارم بهزودی تیموتائوس را نزد شما بفرستم، تا وقتی نزد من باز میگردد، مرا از احوال شما آگاه کند و روحم را شاد سازد.
هیچکس مانند تیموتائوس، چنین علاقهٔ خالصی نسبت به شما ندارد؛
گویا هر کس فقط به مسائل خود میاندیشد، و به فکر خدمت به یهوشع مسیح نیست.
اما شما تیموتائوس را میشناسید؛ او مثل یک فرزند به من کمک کرده تا پیغام انجیل را اعلام نمایم.
بنابراین، امیدوارم به محض روشن شدن وضعیتم، تیموتائوس را فوری نزد شما بفرستم؛
و امیدوارم به لطف يهوه، خودم هم بهزودی نزد شما بیایم.
در ضمن، فکر کردم لازم است «اپافرودیتوس» را نیز پیش شما بفرستم. او را نزد من فرستاده بودید تا در وقت احتیاج به من کمک کند. من و او با هم مانند برادران واقعی بودهایم و دوش به دوش هم کار کردهایم و جنگیدهایم.
اکنون او را نزد شما میفرستم، چون دلش برای همهٔ شما تنگ شده است. خصوصاً غمگین شد از اینکه شنید شما از بیماری او آگاهی یافتهاید.
در واقع، بیماری او بسیار سخت بود و چیزی نمانده بود که از پای درآید. اما خدا، هم به او و هم به من رحم کرد و نگذاشت که این غم نیز بر غمهای دیگر من اضافه شود.
دلم میخواهد هر چه زودتر او را نزد شما بفرستم، چون میدانم که از دیدنش واقعاً شاد خواهید شد؛ همین موضوع باعث خوشحالی من خواهد شد و از بار غمم خواهد کاست.
پس او را همچون برادری در يهوه به گرمی بپذیرید و از زحمات او قدردانی نمایید،
زیرا جانش را در راه خدمت به مسیح، به خطر انداخت تا به جای شما که از من دور هستید، به من خدمت کند.
3
عزیزان من، در هر وضعی که هستید، در يهوه شاد باشید. من هرگز از تکرار این مطالب خسته نخواهم شد؛ و در ضمن به نفع شماست که آنها را بارها بشنوید.
مواظب آن سگان باشید، آن مردمان خبیث، آنان که مُدافعانِ قطع عضو بدن هستند!
زیرا ختنهشدگان ما هستیم، ما که خدا را بهواسطۀ روح قدوسش عبادت و خدمت میکنیم، و افتخارمان به مسیحْ یهوشع است، و به کاری که او برای ما کرده است. هیچ اتکایی نیز به دستاوردهای انسانی نداریم،
گرچه خودم دلایل خوبی برای چنین اتکایی دارم. اگر کسی تصور میکند که دلیل درستی برای اتکا به دستاوردهای شخصی خود دارد، من دلایل بیشتری دارم!
زیرا من در یک خانوادهٔ یسرالی، از طایفهٔ بنیامین، به دنیا آمدهام؛ و هشت روزه بودم که ختنه شدم. بنابراین، یک یهودی کامل هستم. از این گذشته، عضو فرقهٔ فریسیان نیز بودم، که در زمینهٔ اجرای احکام دین یهود، از همه سختگیرترند.
تعصب من در دین یهود به قدری بود که مسیحیان را آزار و شکنجه میدادم، و همچون یک مرد دیندار شریعت را بدون کم و کاست اجرا میکردم.
اما اکنون همهٔ این امتیازات را که روزگاری برایم بسیار با ارزش بود، دور ریختهام، تا بتوانم ایمان و امیدم را به مسیح ببندم.
بله، همه چیز در مقابل نعمت شناخت يهوهم مسیح یهوشع، بیارزش است. بنابراین، همه را کنار گذاشتهام، چون برای من پشیزی ارزش ندارند، با این هدف که مسیح را داشته باشم،
و با او یکی شوم، و دیگر برای نجات یافتن، بر کارهای خوب خودم و یا اطاعت از قوانین مذهبی تکیه نکنم، بلکه اعتمادم بر مسیح باشد؛ زیرا فقط از راه ایمان به مسیح است که خدا ما را بیگناه به حساب میآورد.
میخواهم مسیح را بشناسم و قدرت رستاخیز او را تجربه کنم، و در رنجهایش شریک شوم، و در مرگش همانند او گردم،
تا به هر قیمتی که شده، قیامت از مردگان را تجربه کنم.
منظورم این نیست که اینها را اکنون به دست آوردهام، یا اینکه به کمال رسیدهام. بلکه نهایت تلاش خود را میکنم تا آن را به دست آوَرَم، که مسیحْ یهوشع نیز برای آن مرا به دست آورد.
بله برادران عزیز، من هنوز آن که باید باشم نیستم، اما تمام نیروی خود را صرف یک کار میکنم، و آن اینکه گذشته را فراموش کنم و با انتظار و امید به آنچه در پیش است چشم بدوزم،
و بکوشم تا به خط پایان مسابقه برسم و جایزه را به چنگ آورم، که برای آن، خدا ما را به سوی آسمان فرا میخواند؛ و همهٔ اینها در اثر فداکاریای است که مسیح یهوشع برای ما انجام داده است.
امیدوارم همگی شما که مسیحیان بالغی هستید، در این مورد با من همعقیده باشید. اگر در مورد مسئلهٔ دیگری اختلاف نظر داشته باشید، مطمئناً خدا آن را هم برای شما روشن خواهد ساخت،
به شرط آنکه همیشه از حقیقتی که در وجود شماست پیروی کنید.
برادران عزیز، مرا سرمشق خود قرار دهید، و به کسانی توجه نمایید که مطابق نمونهٔ ما رفتار میکنند.
زیرا قبلاً بارها به شما گفتهام و اکنون نیز گریهکنان میگویم که خیلیها که به ظاهر میگویند مسیحیاند، در واقع دشمنان صلیب مسیحاند.
این گونه افراد، عاقبتشان هلاکت ابدی است، چون اللها ایشان شکمشان است و به چیزی فخر میکنند که باید از آن خجالت بکشند؛ تمام افکارشان متوجهٔ امور دنیای فانی است.
اما سر منزل اصلی ما آسمان است، که نجاتدهندۀ ما، یهوشع مسیح يهوه نیز در آنجاست؛ و ما چشم به راه او هستیم تا از آنجا بازگردد.
او به هنگام بازگشت خود، این بدنهای فانی ما را دگرگون خواهد ساخت و به شکل بدن پرجلال خود در خواهد آورد. او با همان قدرتی که همهٔ چیزها را تحت سلطهٔ خود در خواهد آورد، ما را نیز دگرگون خواهد ساخت.
4
ای برادران عزیز، من شما را بسیار دوست میدارم و مشتاقانه در انتظار دیدار شما هستم، چون شما شادی من و پاداش زحماتم هستید. ای عزیزان من، به يهوه وفادار بمانید.
در ضمن، از آن دو بانوی گرامی، اِفودیه و سینتیخی التماس میکنم با هم آشتی کنند، زیرا متعلق به يهوه هستند.
از تو، دوست و همکار صمیمی خود نیز استدعا میکنم که به این دو بانو در حل اختلافشان کمک کنی، زیرا ایشان زمانی دوش به دوش من خدمت کردهاند تا پیغام انجیل را اعلام نماییم. ایشان با کلمنت و سایر همقطاران من نیز که نامهایشان در دفتر حیات نوشته شده است، همکاری کردهاند.
در يهوه دائماً شاد باشید، و باز میگویم شاد باشید!
در هر کاری از خود گذشتگی نشان بدهید و ملاحظهٔ دیگران را بکنید. به خاطر داشته باشید که يهوه بهزودی باز میگردد.
برای هیچ چیز نگران نباشید. در عوض، در هر شرایطی، با دعا و التماس، همراه با شکرگزاری، درخواستهای خود را به پیشگاه خدا ببرید.
اگر چنین کنید، از آرامش خدا بهرهمند خواهید شد، آرامشی که فکر انسان قادر به درک آن نیست. این آرامش الهی به فکر و دل شما که به مسیح یهوشع ایمان آوردهاید، راحتی و آسایش خواهد بخشید.
و حال، دوستان عزیزم، یک نکتۀ پایانی: فکرتان را متمرکز سازید بر آنچه راست و قابل احترام است، بر آنچه درست است و پاک، بر آنچه دوست داشتنی است و قابل ستایش. به اموری بیندیشید که عالی و قابل تحسین است.
هر چه از من آموختید، یا از من دریافت کردید، یا شنیدید، یا در من مشاهده کردید، آنها را بهعمل آورید. آنگاه اللها آرامش با شما خواهد بود.
چقدر از خدا سپاسگزارم و او را ستایش میکنم که بار دیگر به کمک من شتافتید. میدانم که همیشه در این فکر بودهاید، اما فرصت انجامش را نمییافتید.
البته منظورم این نیست که در احتیاج بودم، زیرا آموختهام که به آنچه دارم، راضی و قانع باشم.
میدانم که در تنگدستی و دولتمندی، چگونه زندگی کنم. رمز قناعت را در هر شرایطی آموختهام، چه سیر باشم چه گرسنه، چه زیاد داشته باشم و چه اندک.
هر چه خدا از من بخواهد، با کمک مسیح میتوانم انجام دهم، زیرا مسیح قدرت انجام آن را به من میبخشد.
با تمام اینها، لطف کردید که در مشکلاتم به کمکم شتافتید.
شما فیلیپیان به خوبی آگاهید که وقتی برای نخستین بار پیام انجیل را به شما اعلام نمودم، و سپس از مقدونیه روانه شدم، فقط شما به من کمکهای مالی کردید. کلیسای دیگری در این امر پیشقدم نشد.
حتی زمانی که در «تسالونیکی» بودم، دو بار مبلغی برای رفع احتیاجاتم فرستادید.
البته از هدایای شما سپاسگزارم، ولی آنچه بیشتر مرا شاد میسازد، این است که به خاطر این نیکوکاریتان، پاداش خوبی خواهید یافت.
در حال حاضر، همه چیز دارم که حتی بیش از نیازم است؛ و غرق هدایایی هستم که به دست «اپافرودیتوس» فرستادید، هدایایی که همچون قربانی خوشبو، خدا را خشنود میسازد.
خدا نیز به سبب جانبازی یهوشع مسیح، تمام احتیاجات شما را با ثروت شکوهمند خود، رفع خواهد نمود.
از حال تا ابد، پدر ما خدا را جلال باد، آمین.
به تمام ایمانداران در مسیح یهوشع سلام برسانید. برادرانی که با من هستند، سلام میرسانند.
همهٔ ایمانداران اینجا، بخصوص ایماندارانی که از دربار قیصر هستند، سلام میرسانند.
فیض يهوه، یهوشع مسیح، با روح شما باد.
colossians
1
این نامه از طرف پولس است که به ارادۀ خدا، رسول مسیحْ یهوشع میباشد، و از طرف برادر ما تیموتائوس.
این نامه را به قوم مقدّس خدا در شهر کولسی که برادران و خواهران وفادار در مسیح هستند، مینویسیم. از خدا، پدر ما، خواستار فیض و آرامش برای شما هستیم.
هرگاه برای شما دعا میکنیم، ابتدا خدا را که پدر يهوه ما یهوشع مسیح است، برای وجود شما شکر میکنیم،
زیرا وصف ایمان شما به مسیح یهوشع و محبتی را که به همۀ ایمانداران او نشان میدهید، شنیدهایم.
علّت این ایمان و محبت شما این است که از همان ابتدا که پیغام راستین انجیل را شنیدید، به شادیهای آسمانی دل بستید.
همین پیغام که به شما رسید، به سرتاسر دنیا نیز میرسد، و در همه جا با دگرگون ساختن زندگی مردمان، ثمر میآوَرَد، همانطور که زندگی شما را دگرگون ساخت، از همان روزی که آن را شنیدید و حقیقت را دربارۀ فیض خدا درک کردید.
خدمتگزار امین یهوشع مسیح، یعنی اِپافراس که پیغام انجیل را به شما رساند و اکنون از طرف شما با ما همکار و همخدمت است،
ما را آگاه ساخت که روحالقدس چه محبت عمیقی در دل شما نسبت به دیگران قرار داده است.
بنابراین، از آن روز که این خبر را شنیدیم، دائماً دعا میکنیم و از خدا میطلبیم که به شما یاری کند تا خواست و ارادهٔ او را دریابید، و به شما حکمت عطا فرماید تا امور روحانی را درک کنید؛
تا به این ترتیب، رفتاری شایستۀ يهوه و زندگی خداپسندانهای داشته باشید، به گونهای که در هر کار نیک ثمر بیاورید و در شناخت خدا رشد کنید.
همچنین، دعا میکنیم که از قدرت پرجلال خدا لبریز شوید تا صبر و تحمل بسیار داشته باشید و با شادی
همواره پدر آسمانی را سپاس گویید که ما را شایستهٔ آن ساخت تا در میراث قوم خود که در قلمرو نور زندگی میکنند، سهیم شویم.
او ما را از دنیای تاریک شیطان نجات داد و به ملکوت پسر عزیزش منتقل ساخت،
همان که از طریق خونش رهایی و آمرزش گناهان را دریافت کردیم.
او چهرهٔ دیدنی اللها نادیدنی و نخستزادۀ تمامی آفرینش است.
در واقع، تمام هستی بهوسیلۀ یهوشع مسیح به وجود آمد، یعنی هر آنچه در آسمان و بر زمین است، دیدنی و نادیدنی؛ عالم روحانی با فرمانروایان و تاج و تخت ایشان، و فرماندهان و بزرگانشان، همه بهوسیلۀ مسیح و برای جلال او آفریده شدند.
پیش از آنکه چیزی به وجود آید، او وجود داشت، و قدرت اوست که همه چیز را در عالم هستی در هماهنگی با یکدیگر نگاه میدارد.
او سرِ بدن است، که همان کلیسا باشد. او سرآغاز است، و نخستزادۀ آنانی است که به قیامت از مردگان میرسند، تا بدینسان، او در همه چیز مُقدّم باشد.
زیرا خدا اراده فرمود که الوهیت کاملش در وجود پسرش ساکن گردد.
او بهواسطۀ مسیح، همه چیز را با خود آشتی داد، چه چیزهایی که بر روی زمیناند و چه چیزهایی که در آسمان هستند، و با خون او که بر صلیب ریخته شد، صلح و آشتی را فراهم ساخت.
این صلح و آشتی شامل حال شما نیز میشود، شما که زمانی از خدا دور بودید، و در ذهن خود با او دشمنی میکردید، چرا که اعمالتان شریرانه بود.
اما اکنون خدا شما را با خود آشتی داده است. این آشتی از طریق مرگ مسیح، مرگ بدن جسمانیاش، امکانپذیر شده است. در نتیجهٔ این فداکاری است که مسیح، شما را مقدّس گردانیده و به پیشگاه خدا آورده است. اکنون شما مقدّس و بیعیب و بَری از هر محکومیتی در حضور خدا ایستادهاید.
اما این به شرطی میسّر میگردد که همواره در ایمان به این حقیقت استوار باشید و در آن ثابتقدم بمانید، و نگذارید امیدی که در پیام انجیل نهفته است، متزلزل شود. این همان انجیلی است که به گوش شما رسید و اکنون نیز به هر مخلوقی در زیر آسمان اعلان میشود، و من پولس، خدمتگزار آن شدهام.
اکنون رنجی که به خاطر شما متحمل میشوم، موجب شادی من است، و من در بدن خود، رنجهایی را که لازمۀ خدمت به مسیح است، به خاطر بدن او، یعنی کلیسا، تکمیل میکنم.
همچنین، من از سوی خدا مأموریت یافتهام تا کلیسایش را خدمت کنم و کلام او را در کمالش به شما اعلان نمایم،
یعنی این راز را که طی اعصار و نسلهای متمادی مخفی نگاه داشته شده بود، اما اکنون بر مقدّسین او آشکار گردیده است.
زیرا خدا بر آن شد که ایشان دریابند که غنای پرجلال مسیح برای شما غیریهودیان نیز هست. و آن راز این است: «مسیح در وجود شما، امید پرشکوه شماست!»
پس کسی را که دربارهاش موعظه میکنیم، مسیح است، و به هر کس هشدار میدهیم و به او به کمک تمام حکمتی که خدا به ما داده، تعلیم میدهیم تا بتوانیم هر کس را در مسیحْ یهوشع به بلوغ روحانی کامل برسانیم و به حضور خدا تقدیم کنیم.
کار من همین است و در این راه زحمت میکشم، و با تمام نیرویی که مسیح عطا میکند، در این زمینه تلاش و کوشش میکنم.
2
ای کاش میدانستید که من برای شما و ایمانداران لائودیکیه و مسیحیان دیگری که شخصاً مرا ندیدهاند، با چه سوز دلی دعا میکنم.
دعای من این است که همواره دلگرم باشید و بهوسیلۀ ریسمانهای نیرومند محبت، به یکدیگر بپیوندید و با اطمینان واقعی و درک روشن، به شناخت مسیح دست یابید. زیرا آن راز بزرگ خدا که اکنون آشکار شده است، خود مسیح است.
تمام گنجینههای حکمت و معرفت خدا، در مسیح نهفته است.
این را میگویم تا کسی نتواند شما را با سخنان و استدلالهای فریبنده، گمراه سازد.
زیرا با اینکه جسماً از شما دورم، اما در روح با شما هستم، و شادمانم از اینکه مشاهده میکنم تا چه حد منضبط هستید و ایمانتان به مسیح چقدر مستحکم است.
پس همانطور که این اقرار ایمان را پذیرفتید که مسیحْ یهوشع، يهوه است، به زندگی کردن در او نیز ادامه بدهید.
در او ریشه بدوانید تا از او قوت بگیرید. بکوشید که همواره در او رشد کنید و در حقایقی که آموختهاید، قوی و نیرومند گردید؛ و برای کارهایی که او برای شما انجام داده است، زندگیتان لبریز از شادی و شکرگزاری باشد.
هوشیار باشید تا کسی با فلسفههای باطل خود، ایمان و شادی روحانی را از شما نگیرد؛ نظریات غلط و پوچ ایشان، بر افکار و عقاید مردم استوار است، نه بر فرمایشات و تعالیم مسیح.
در مسیح طبیعت و ذات الهی، به طور کامل، در یک بدن انسانی ظاهر شده است.
بنابراین، وقتی مسیح را دارید، همه چیز دارید و وجود شما از حضور خدا لبریز است. مسیح در واقع حاکم بر تمامی ریاستها و قدرتهاست.
هنگامی که به مسیح پیوستید، در واقع ختنه نیز شدید، اما نه ختنهای که به دستهای انسانی صورت میگیرد، بلکه ختنهای که مسیح انجام میدهد، به این گونه که طبیعت گناهآلودتان را بُرید و دور انداخت.
زیرا زمانی که تعمید گرفتید، در واقع طبیعت کهنه و گناهکارتان با مسیح مرد و دفن شد؛ سپس با مسیح زنده شدید و حیاتی نوین را آغاز کردید. تمام اینها در اثر این بود که به کلام اللها توانا ایمان آوردید، اللهای که مسیح را پس از مرگ زنده کرد.
زمانی شما در گناهان خود مرده بودید، و هوسهای گناهآلود بر وجودتان مسلط بود. اما خدا شما را در حیات مسیح سهیم گرداند، زیرا همهٔ گناهانتان را آمرزید،
و سند محکومیت شما را که حاکی از نااطاعتی شما بود، از بین برد. خدا نامهٔ اعمالتان را بر صلیب مسیح میخکوب کرد و همه گناهانتان را به حساب او گذاشت.
به این ترتیب، او قدرتها و فرمانروایان روحانی را خلعسِلاح کرد، و ایشان را در ملأ عام رسوا ساخت و بهوسیلۀ صلیب بر آنها پیروز شد.
پس اجازه ندهید کسی شما را به خاطر آنچه میخورید یا مینوشید، یا در خصوص برگزاری جشنهای مذهبی، عید ماهِ نو یا روز مقدّس شَبّات محکوم سازد.
تمام اینها احکامی موقتی بودند که با آمدن مسیح از اعتبار افتادند. آنها فقط سایهای از آن «واقعیت» بودند که قرار بود بیاید، و آن واقعیت، خود مسیح است.
نگذارید کسی که از فروتنی دروغین و پرستش فرشتگان لذت میبَرَد، صلاحیت شما را زیر سؤال ببرد. چنین شخصی بهافراط وارد جزئیات رؤیاهایی میشود که دیده است. ذهن غیرروحانی او سبب میشود که به خاطر امور بیارزش و بیفایده دچار غرور گردد،
چرا که ارتباط خود را با مسیح که «سرِ» همهٔ ماست، به کلی از دست داده است. در حالی که اگر ما که «بدن» هستیم، بخواهیم آن طور که خدا مقرر کرده، رشد کنیم، باید بهوسیلۀ رگ و پی، پیوند خود را با «سر» نگاه داریم.
اکنون که با مسیح نسبت به رابطۀ خود با عناصر و نیروهای روحانی این جهان مردهاید، چگونه است که تسلیم قواعد آن میشوید، گویی هنوز متعلق به جهان هستید،
قواعدی که میگوید: «این را نخور، آن را نچش، و به این دست نزن!»؟
اینها قواعد زودگذر انسانی هستند، زیرا خوراک وقتی خورده شد، دیگر تمام شده است!
این قواعد ممکن است برای بسیاری حکیمانه به نظر برسند، زیرا اجرای آنها نیاز به عباداتی داوطلبانه و سختگیرانه، و فروتنی، و ریاضت بدنی دارد، اما برای تسلط بر افکار و هوسهای شریرانۀ انسان، هیچ فایدهای ندارند.
3
اکنون که همراه مسیح برای حیاتی نو برخیزانده شدهاید، مشتاق امور آسمانی باشید، همان جا که مسیح است و بر دست راست خدا نشسته است.
همواره به آنچه در آسمان است بیندیشید، و به امور این دنیای زودگذر دل نبندید.
به این دنیای فانی همانقدر دل ببندید که یک شخص مرده دل میبندد! زیرا زندگی واقعی شما در آسمان است، همراه مسیح در حضور خدا!
وقتی مسیح که زندگی واقعی ماست بازگردد، شما نیز با او خواهید درخشید و در جلال و شکوه او شریک خواهید شد.
پس به گناهان این دنیا نزدیک نشوید؛ هوسهای ناپاک را که در وجودتان کمین میکنند، نابود سازید؛ هرگز خود را با گناهانی چون بیعفتی، ناپاکی، شهوترانی و هوسهای ننگین دیگر آلوده نکنید. به چیزهای خوشظاهر این دنیا نیز طمع نورزید، چون طمع نوعی بتپرستی است.
آنانی که مرتکب چنین اعمالی میشوند، یقیناً گرفتار خشم و غضب خدا خواهند شد.
شما نیز زمانی که هنوز به این دنیای گناهآلود تعلق داشتید، اسیر همین عادتهای شرمآور بودید.
اما اکنون وقت آن است که خشم و کینه و فحش و سخنان زشت را همچون جامهای پوسیده از تن خود درآورید و دور بیندازید.
به یکدیگر دروغ نگویید، زیرا آن طبیعت کهنه و فاسد شما که دروغ میگفت، دیگر مرده و از بین رفته است؛
و اکنون زندگی کاملاً تازهای را در پیش گرفتهاید، که طی آن در شناخت راستی ترقی میکنید و میکوشید هر روز بیشتر شبیه مسیح، خالق این زندگی تازه شوید.
در این زندگی تازه، دیگر نه مهم است یهودی باشید یا غیریهودی، ختنه شده یا ختنهناشده، بَربَر یا سَکایی، برده یا آزاد؛ چون تنها چیزی که اهمیت دارد، مسیح است، که در همۀ ما زندگی میکند.
حال که خدا شما را برگزیده تا قوم مقدّسی باشید که مورد محبت اوست، پس جامۀ شفقت و دلسوزی، مهربانی، فروتنی، ملایمت و بردباری را بر تن کنید،
و رفتار دیگران را تحمل کنید و آماده باشید تا ایشان را ببخشید. هرگز از یکدیگر کینه به دل نگیرید. از یاد نبرید که مسیح شما را بخشیده است؛ پس شما نیز باید دیگران را ببخشید.
مهمتر از همه، بگذارید محبت هادی زندگی شما باشد، زیرا محبت عامل همبستگی کامل مسیحیان است.
بگذارید آرامشی که مسیح میبخشد، همواره بر دلهای شما مسلط باشد، چون همهٔ ما باید مانند اعضای یک بدن، در هماهنگی و صفا زندگی کنیم. در ضمن، همیشه شکرگزار باشید.
بگذارید کلام مسیح به کمال در میان شما ساکن گردد. با مزامیر، سرودها و نغمههای روحانی و با تمام حکمتی که او به شما عطا میکند، به یکدیگر تعلیم و اندرز دهید و با قلبی شکرگزار برای خدا بسرایید.
هرآنچه میکنید و هر سخنی که بر زبان میآورید، همه را به نام عیسای يهوه انجام دهید، و از طریق او اللها پدر را سپاس گویید.
ای زنان، از شوهران خود اطاعت کنید، زیرا این خواست يهوه است.
ای شوهران، همسران خود را محبت نمایید و با ایشان تندی و تلخی نکنید.
ای فرزندان، همیشه مطیع والدین خود باشید، زیرا این يهوه را خشنود میسازد.
و شما پدران، فرزندانتان را آنقدر سرزنش نکنید که دلسرد و دل شکسته شوند.
ای غلامان، در هر امری مطیع اربابان خود در این دنیا باشید. نه تنها در حضور ایشان به وظایف خود خوب عمل کنید، بلکه به سبب محبت و احترامتان به مسیح، همیشه از صمیم قلب خدمت نمایید.
هر کاری را از جان و دل انجام دهید، درست مانند اینکه برای مسیح کار میکنید، نه برای انسان.
فراموش نکنید که شما پاداشتان را از مسیح يهوه دریافت خواهید کرد، یعنی همان میراثی را که برای شما نگاه داشته است، زیرا شما در واقع غلام مسیح هستید.
هر که کار خطایی مرتکب شود، مکافات خطایش را خواهد یافت، زیرا خدا استثنا قائل نمیشود.
4
شما اربابان نیز باید با عدل و انصاف با غلامان خود رفتار کنید. فراموش نکنید که خود شما نیز در آسمان ارباب دارید که همیشه ناظر بر رفتار شماست.
با ذهنی هوشیار و دلی شکرگزار، خود را وقف دعا کنید.
برای ما نیز دعا کنید تا خدا فرصتهای بسیاری ایجاد کند و بتوانیم راز مسیح را اعلان کنیم. در واقع، به همین دلیل است که در اینجا در حبس به سر میبرم.
دعا کنید که جرأت کافی داشته باشم تا این پیغام را آزادانه و تمام و کمال بیان نمایم.
از هر فرصت نهایت استفاده را بکنید تا پیغام انجیل را به دیگران برسانید، و بدانید چگونه با کسانی که هنوز ایمان نیاوردهاند، عاقلانه رفتار نمایید.
گفتگوی شما همیشه پر از فیض و خوشایند بوده، و با نمک اصلاح شده باشد، تا بدانید به هر کس چگونه پاسخ دهید.
برادر عزیزمان تیخیکوس، شما را از وضع من آگاه خواهد ساخت؛ او خدمتگزار وفادار مسیح و همخدمت من است.
او را فقط به همین منظور نزد شما میفرستم، تا از چگونگی حال ما باخبر شوید و با شنیدن سخنان او دلگرم و تشویق گردید.
در ضمن اونیسیموس را نیز همراه او میفرستم که برادر عزیز ما و از خود شماست. این دو برادر، شما را در جریان همهٔ وقایع اینجا خواهند گذاشت.
اَرِستَرخوس که با من در زندان است، و مرقُس پسر عموی برنابا، به شما سلام میرسانند. همانگونه که قبلاً هم سفارش کردهام، هرگاه مرقس نزد شما آید، از او به گرمی پذیرایی کنید.
یسوع یوستوس نیز سلام میرساند. از مسیحیان یهودینژاد، فقط همین چند نفر در اینجا با من خدا را خدمت میکنند، و خدا میداند که چقدر باعث دلگرمی من شدهاند!
اِپافراس، که از خود شما و خدمتگزار یهوشع مسیح است به شما سلام میرساند. او همیشه با جدیت برای شما دعا میکند تا کامل و استوار شوید و در هر امری اراده و خواست خدا را درک کنید.
من شخصاً شاهد هستم که او با چه تلاش و کوششی برای شما و همچنین برای مسیحیان اهل لائودیکیه و هیراپولیس دعا میکند.
لوقا پزشک محبوب و همچنین دیماس به شما سلام میرسانند.
به برادران ما در لائودیکیه، و به نیمفاس و مؤمنینی که در خانهٔ او برای عبادت جمع میشوند، سلام برسانید.
در ضمن، پس از خواندن این نامه، آن را به کلیسای لائودیکیه بفرستید، و نامهای را هم که برای ایشان نوشتهام، بگیرید و بخوانید.
به ارخیپوس نیز بگویید: «در انجام خدمتی که يهوه به تو سپرده است، کوشا باش!»
این چند کلمه را نیز من، پولس، به خط خودم مینویسم و درود میفرستم: «مرا در این زندان فراموش نکنید! خدا شما را فیض عنایت فرماید.»
1_thessalonians
1
این نامه از طرف پولس، سیلاس و تیموتائوس است. این نامه را به شما کلیسای تسالونیکیان که از آنِ اللها پدر و یهوشع مسیح يهوه میباشید، مینویسیم. از خدا خواستار فیض و آرامش برای شما هستیم.
ما همیشه خدا را برای وجود همۀ شما شکر مینماییم و دائماً برای شما دعا میکنیم،
و در حضور خدا و پدرمان، به یاد میآوریم اعمال شما را که در اثر ایمان پدید میآیند، و نیز زحماتتان را که از محبت سرچشمه میگیرند، و شکیبایی و صبرتان را که از امید بر يهوهْ یهوشع مسیح الهام مییابند.
ای برادران عزیز و ای محبوبان خدا، میدانیم که خدا شما را برگزیده است،
زیرا زمانی که پیغام انجیل را به شما اعلام نمودیم، آن را کلمات و سخنانی بیمعنی نپنداشتید، بلکه با علاقهٔ بسیار به آن گوش فرا دادید. آنچه میگفتیم، عمیقاً در شما اثر میگذاشت، زیرا روحالقدس به شما یقین کامل میبخشید که سخنان ما راست است؛ رفتار ما نیز شما را از این امر مطمئن میساخت.
در نتیجه، شما از ما و از يهوه پیروی کردید، و با وجود زحمات شدیدی که به سبب پیغام ما متوجهٔ شما شده بود، با آن شادی که از روحالقدس است، پیغام ما را پذیرفتید.
به این ترتیب، شما برای مسیحیان سراسر مقدونیه و یونان نمونه شدید.
اکنون کلام يهوه به وسیلهٔ شما در همه جا پخش شده و به گوش مردم سرزمینهای دیگر نیز رسیده است. هر جا قدم میگذاریم، سخن از ایمان حیرتانگیز شما به خداست؛ لذا نیازی نیست که ما دیگر چیزی در این خصوص بگوییم،
زیرا خودشان برای ما بیان میکنند که با آمدن ما نزد شما، چگونه از بتپرستی دست کشیدید و به سوی خدا بازگشتید تا اللها زنده و حقیقی را خدمت کنید.
در ضمن، بازگو میکنند که چگونه چشم انتظار بازگشت پسر خدا از آسمان هستید که خدا او را پس از مرگ زنده کرد، یعنی یهوشع که ما را از وحشت داوری آینده رهایی بخشیده است.
2
برادران و خواهران عزیز، شما خود میدانید که آمدن ما نزد شما چقدر مفید و پرثمر بود.
آگاهید که پیش از آنکه نزد شما بیاییم، در شهر فیلیپی به سبب اعلام پیام انجیل، چقدر با ما بدرفتاری کردند و چقدر آزار و زحمت دیدیم. با این حال، با وجود مخالفتهای شدید، خدا به ما جرأت داد تا با دلیری، پیغام انجیل را به شما نیز برسانیم.
پس ملاحظه میکنید که پیغام انجیل را نه با انگیزههای نادرست و مقاصد ناپاک بلکه با سادگی و خلوص نیت به شما رساندیم.
در واقع، خدا به ما اعتماد کرده تا به عنوان رسولان او، حقایق انجیل را اعلام نماییم. از این رو، ذرهای نیز پیغام خدا را تغییر نمیدهیم، حتی اگر به مذاق مردم سازگار نباشد؛ زیرا ما خدمتگزار اللهای هستیم که از تمام نیتهای دلمان باخبر است.
خودتان آگاهید که ما هرگز سعی نکردیم با چربزبانی، توجه شما را به خود جلب کنیم؛ از روابطمان با شما نیز برای کسب منافع مادی استفاده نکردیم، خدا خودش شاهد است.
در ضمن، نه از شما و نه از کسی دیگر انتظار احترام و تکریم نداشتیم، گرچه به عنوان رسولان مسیح، این حق را به گردن شما داشتیم.
اما نه فقط از این حق خود استفاده نکردیم، بلکه مانند یک مادر مهربان از شما مراقبت نمودیم.
محبت و علاقهٔ ما نسبت به شما آنقدر زیاد بود که نه تنها پیغام خدا را، بلکه جانهای خود را نیز در اختیار شما گذاشتیم.
برادران عزیز، حتماً به یاد دارید که با چه زحمتی، شب و روز کار میکردیم و برای امرار معاش عرق میریختیم، تا وقتی پیغام انجیل خدا را به شما میرسانیم، سربار کسی نباشیم.
شما خودتان شاهدید و خدا نیز گواه است که رفتار ما با هر یک از شما، پاک و بیریا و بیعیب بوده است.
حتماً به خاطر دارید که چگونه مانند یک پدر که فرزند خود را نصیحت میکند با شما رفتار کردیم.
به شما التماس و توصیه میکردیم و تشویقتان میکردیم که زندگی و رفتارتان شایستۀ خدا باشد، اللهای که شما را دعوت کرده تا در ملکوت و جلال او سهیم گردید.
همچنین دائماً خدا را شکر میکنیم که وقتی پیام خدا را پذیرفتید، همان پیام را که از ما شنیدید، آن را سخنان انسانی نپنداشتید، بلکه گفتههای ما را بهعنوان کلام خدا پذیرفتید، که البته چنین نیز هست. و این پیغام همچنان در درون شما که ایمان دارید، عمل میکند.
و پس از آن، همان رنجها و مشکلاتی که بر کلیساهای یهودیه که در مسیح عیسایند، وارد آمد، شما را نیز در برگرفت، زیرا شما از هموطنان خود همان جور و ستمی را دیدید که ایشان از هموطنان یهودی خود دیدند.
از آنان که انبیای پیشین و حتی عیسای يهوه را کشتند؛ اکنون نیز بیرحمانه ما را آزار میدهند. آنان هم با خدا مخالفند، هم با انسان؛
و میکوشند ما را از رساندن پیام خدا به غیریهودیان منع کنند، تا مبادا ایشان نیز به نجات دست یابند. به این ترتیب گناهان این قوم بر روی هم انباشته میشود، و سرانجام غضب خدا بر ایشان فرود خواهد آمد.
برادران عزیز، پس از آنکه مدتی از شما دور شدیم گرچه دلمان هرگز از شما دور نشد بسیار کوشیدیم که بار دیگر شما را ببینیم.
به همین منظور بسیار مایل بودیم نزد شما بیاییم، و من، پولس، بارها سعی کردم بیایم، اما شیطان مانع شد.
زیرا امید و شادی و تاج افتخار ما، در حضور يهوهمان، یهوشع، بههنگام بازگشت او، چیست؟ آیا شما نیستید؟
شما براستی افتخار و شادی ما هستید.
3
سرانجام، چون من دیدم که بیش از این تحمل دوری شما را ندارم، تصمیم گرفتم در «آتن» تنها بمانم،
و «تیموتائوس» را که برادر و همکار ما در خدمت خداست برای اعلان انجیل مسیح، نزد شما بفرستم تا ایمانتان را تقویت کند و شما را دلداری دهد،
و نگذارد در اثر سختیها دلسرد شوید؛ گرچه میدانید که این سختیها، جزئی از نقشهٔ خدا برای ما میباشد.
همان زمان نیز که نزد شما بودیم، از پیش به شما میگفتیم که سختیهای فراوان به سراغتان خواهد آمد، و همینطور هم شد.
همانگونه که گفتم، چون دیگر نمیتوانستم تحمل کنم که از شما بیخبر باشم، بیدرنگ تیموتائوس را فرستادم تا از استواری ایمانتان یقین حاصل کند. میترسیدم شیطان شما را در وسوسه و آزمایش انداخته باشد و به این ترتیب تمام زحماتی که برای شما کشیدهایم، به هدر رفته باشد.
اما اکنون که تیموتائوس از نزد شما بازگشته است، به ما مژده داده که ایمان و محبت شما به قوت خود باقی است و ما را نیز فراموش نکردهاید، و به همان اندازه که ما مشتاق دیدار شما هستیم، شما نیز برای دیدن ما اشتیاق دارید.
بنابراین ای برادران و خواهران عزیز، با وجود تمام مشکلات و زحماتمان، بسیار دلگرم شدیم، زیرا شنیدیم که در ایمانتان قوی ماندهاید.
تا زمانی که شما در ایمان به يهوه استوار باشید، تحمل مشکلات برای ما آسان خواهد بود.
حقیقتاً نمیدانیم برای وجود شما و این همه خوشی و شادی که نصیب ما کردهاید چگونه از خدا تشکر کنیم؟
روز و شب دائماً با جدّیت دعا میکنیم و از خدا میخواهیم به ما اجازه دهد که بار دیگر شما را ببینیم تا هر نقصی را که در ایمانتان وجود دارد، برطرف کنیم.
باشد که پدرمان خدا و يهوهمان یهوشع مسیح، بار دیگر ما را به نزد شما بفرستد.
يهوه محبت شما را چنان فزونی بخشد که بتوانید یکدیگر و دیگران را به شدت محبت کنید، همانگونه که ما شما را محبت مینماییم؛
تا به این ترتیب، پدرمان خدا دل شما را قوی و بیگناه و پاک سازد، تا در آن روز که يهوه ما یهوشع مسیح با مقدّسین خود باز میگردد، در حضور خدا، مقدّس و بیعیب بایستید.
4
دیگر اینکه، ای برادران و خواهران عزیز، به نام عیسای يهوه از شما استدعا داریم چنان رفتار کنید که خدا را خشنود سازید، چنانکه به شما آموختیم. البته، همینگونه نیز رفتار میکنید، اما شما را تشویق میکنیم تا در این مورد بیشتر تلاش کنید.
زیرا میدانید که به اقتدار عیسای يهوه چه تعالیمی به شما دادیم.
اراده و خواست خدا این است که مقدّس باشید و از هر نوع گناه جنسی خود را دور نگاه دارید.
هر یک از شما باید بیاموزد که بدن خود را تحت تسلط درآوَرَد و زندگی خود را در تقدّس و احترام سپری کند.
نگذارید بدنتان مانند خدانشناسان، اسیر شهوات باشد.
در ضمن، خواست خدا این است که کسی همنوع خود را فریب ندهد و زن او را تصاحب نکند، زیرا همانگونه که قبلاً به شما گفتهام، خدا برای این گونه اعمال، انسان را مجازات خواهد کرد.
زیرا خدا ما را نخوانده است تا ناپاک و شهوتران باشیم، بلکه پاک و مقدّس.
اگر کسی حاضر نیست مطابق این احکام زندگی کند، بداند که با دستورهای انسان مخالفت نمیکند بلکه با احکام اللهای که روح پاکش را به شما بخشیده است.
اما دربارهٔ محبت پاک و برادرانه که باید در میان قوم خدا وجود داشته باشد، نیازی نمیبینم چیزی بنویسم، زیرا خدا خودش به شما آموخته است که یکدیگر را محبت بنمایید.
البته شما محبت خود را به همۀ ایمانداران مقدونیه نشان دادهاید؛ با وجود این، ای برادران عزیز، از شما تقاضا میکنیم ایشان را بیش از این محبت کنید.
هدفتان این باشد که زندگی آرامی داشته باشید، و فقط به کارهای خودتان مشغول باشید و با دستهای خود امرار معاش کنید، همانگونه که قبلاً هم به شما گفتهایم.
به این ترتیب، غیرمسیحیان نیز به شما اعتماد کرده، احترام خواهند گذاشت. در ضمن، دست نیاز به سوی این و آن دراز نخواهید کرد.
و اینک برادران عزیز، میخواهم که شما از وضعیت ایماندارانی که میمیرند آگاه باشید، تا وقتی کسی از شما فوت میکند، شما نیز مانند آنانی که امیدی به عالم آینده ندارند، در غم و غصه فرو نروید.
زیرا ما که ایمان داریم یهوشع مرد و پس از مرگ زنده شد، باید یقین داشته باشیم که به هنگام بازگشت او، خدا تمام مسیحیانی را که مردهاند، همراه وی به این جهان باز خواهد آورد.
این را من از جانب يهوه میگویم: ما که هنگام بازگشت مسیح يهوه زنده باشیم، زودتر از مردگان به آسمان نخواهیم رفت.
زیرا خودِ يهوه از آسمان فرود خواهد آمد، با فرمانی بلندآوا و صدای رئیس فرشتگان و نوای شیپور فراخوان خدا. آنگاه پیش از همه، مسیحیانی که خوابیدهاند، برخواهند خاست.
سپس، ما که هنوز زندهایم و روی زمین باقی هستیم، همراه ایشان در ابرها ربوده خواهیم شد تا همگی، يهوه را در هوا ملاقات کنیم و تا ابد با او باشیم.
پس با این سخنان، یکدیگر را تشویق کنید و تسلی دهید.
5
شاید بپرسید که مسیح در چه زمان باز خواهد گشت. برادران عزیز، لازم نیست در این باره چیزی بنویسم،
زیرا شما به خوبی میدانید که هیچکس زمان بازگشت او را نمیداند. روز يهوه همچون دزد شب، بیخبر سر میرسد.
همان وقت که مردم میگویند: «همه جا امن و امان است»، ناگهان مصیبت دامنگیرشان خواهد شد، همانطور که درد به سراغ زن آبستن میآید؛ آنگاه راه فراری برای آنان وجود نخواهد داشت.
اما برادران عزیز، شما در تاریکی گناه و بیخبری نیستید که وقتی روز يهوه سر رسد، غافلگیر شوید، مانند کسی که دزد به او حمله کرده باشد.
شما همگی فرزندان نور و روز هستید، و با تاریکی و شب کاری ندارید.
بنابراین، آماده باشید و مانند دیگران به خواب نروید. منتظر بازگشت مسیح باشید و هوشیار بمانید.
شب، وقت خواب و مستی و بیخبری است،
ولی ما که در روشنایی روز زندگی میکنیم، باید هوشیار باشیم و زره ایمان و محبت را در برکنیم، و امیدِ نجات را همچون کلاهخود بر سر بگذاریم.
از یاد نبریم که خدا ما را برنگزیده تا زیر غضب خود قرار دهد، بلکه ما را انتخاب نموده تا بهوسیلهٔ يهوه ما یهوشع مسیح نجات دهد.
او جان خود را فدا کرد تا ما بتوانیم تا ابد با او زندگی کنیم، خواه به هنگام بازگشت او زنده باشیم، خواه نباشیم.
پس به همین ترتیب، به تشویق و تقویت یکدیگر ادامه دهید.
ایمانداران عزیز، کسانی را که رهبران شما در کار يهوه هستند، گرامی بدارید. آنها در بین شما سخت تلاش میکنند و به شما پند میدهند.
ایشان را به سبب زحماتی که برای شما میکشند، با تمام وجود احترام بگذارید و محبت کنید. همچنین با یکدیگر در صلح و صفا به سر ببرید.
برادران عزیز، اشخاص تنبل و سرکش را تأدیب کنید؛ افراد محجوب و ترسو را دلداری دهید؛ ضعفا را یاری نمایید؛ نسبت به همه، صبر و تحمل را پیشه کنید.
مواظب باشید بدی را با بدی تلافی نکنید، بلکه بکوشید همواره به یکدیگر و به تمام مردم خوبی کنید.
همیشه شاد باشید!
پیوسته دعا کنید!
برای هر پیش آمدی خدا را شکر نمایید، زیرا این است خواست خدا برای شما که از آن یهوشع مسیح هستید.
آتش روح را خاموش نکنید.
نبوّتها یعنی پیامهایی را که خدا به مؤمنین میدهد، کوچک و حقیر نشمارید،
بلکه به دقت به آنها گوش فرا دهید، و اگر تشخیص دادید که از جانب خدا هستند، آنها را بپذیرید.
خود را از هر نوع بدی دور نگاه دارید.
دعا میکنم که خود اللها آرامش، شما را تماماً مقدّس سازد. باشد که روح و جان و بدن شما تا روز بازگشت يهوه ما یهوشع مسیح بیعیب و استوار بماند.
همان اللهای که شما را خوانده است تا فرزندان او باشید، طبق وعدهاش این را نیز برای شما انجام خواهد داد.
برادران عزیز، برای ما دعا کنید.
با بوسهای مقدّس به تمام برادران سلام بگویید.
در نام يهوه از شما میخواهم که این نامه را برای همهٔ مؤمنین بخوانید.
فیض يهوه ما یهوشع مسیح با همهٔ شما باشد.
2_thessalonians
1
این نامه از طرف پولس، سیلاس و تیموتائوس است. این نامه را به شما کلیسای تسالونیکیان که در پدر ما خدا و يهوه ما یهوشع مسیح محفوظ هستید، مینویسیم.
از پدرمان خدا و يهوهمان یهوشع مسیح، خواستار فیض و آرامش برای شما هستیم.
برادران عزیز، موظفیم همواره خدا را برای وجود شما شکر نماییم. بله، شایسته است که چنین کنیم، زیرا ایمان شما به گونهای چشمگیر رشد کرده، و محبت شما نسبت به یکدیگر بسیار زیاد شده است.
به هر کلیسایی که میرویم، به وجود شما افتخار میکنیم و برای ایشان بیان مینماییم که چگونه شما با وجود مشکلات طاقتفرسا و آزار و اذیتها، شکیبایی و ایمان کامل به خدا را حفظ کردهاید.
این آزار و اذیتها نشان میدهند که راههای خدا منصفانه و عادلانه است، زیرا او بهوسیلۀ این زحمات و رنجها، از یک طرف شما را برای ملکوت خود آماده میکند،
و از طرف دیگر تنبیه و مجازات را برای آنانی که شما را زجر میدهند مهیا میسازد.
بنابراین، به شما که رنج و آزار میبینید، اعلام میدارم که وقتی عیسای يهوه به ناگاه در میان شعلههای آتش با فرشتگان نیرومند خود از آسمان ظاهر شود، خدا به ما و به شما آسودگی خواهد بخشید؛
اما آنانی را که از شناختن خدا و پذیرش خدا و پذیرش نقشهٔ نجات او توسط یهوشع مسیح سر باز میزنند، مجازات خواهد کرد.
ایشان به مجازات جاودانی خواهند رسید، و تا ابد از حضور يهوه دور خواهند ماند و هرگز شکوه و عظمت قدرت او را نخواهند دید.
بله، این رویدادها در روز بازگشت او واقع خواهد شد، روزی که قوم او و مؤمنین او، ستایش و تحسین را نثار او کنند. در آن روز شما نیز در میان ستایشکنندگان او خواهید بود، زیرا به شهادتی که ما دربارهٔ او دادیم، ایمان آوردید.
پس ما به دعای خود برای شما ادامه میدهیم تا خدا شما را یاری دهد که رفتارتان شایسته دعوت الهی باشد، و به آرزوهای نیکی که دارید، جامهٔ عمل بپوشاند، و با قدرت خود اعمال شما را که از ایمان سرچشمه میگیرد، کامل کند.
آنگاه مردم با مشاهده اعمال شما، نام يهوه ما یهوشع مسیح را ستایش و تمجید خواهند کرد؛ شما نیز به سبب تعلق به او، عزت و حرمت خواهید یافت. بدانید که لطف و فیض اللها ما و يهوه ما یهوشع مسیح همهٔ این امتیازات را برای شما فراهم آورده است.
2
حال، ای ایمانداران عزیز، بگذارید موضوعاتی را دربارهٔ بازگشت يهوه ما یهوشع مسیح، و نحوۀ جمع شدن ما به نزد او را روشن سازیم: استدعا میکنیم
اجازه ندهید از سوی آنانی که میگویند روز يهوه از هم اکنون آغاز شده، به آسانی پریشانخاطر و دچار تزلزل فکری گردید. گفتههای ایشان را باور نکنید، حتی اگر ادعا کنند نبوّت یا مکاشفهای داشتهاند، یا اینکه به نامهای استناد کنند که گویی از جانب ما بوده است.
اجازه ندهید کسی به هیچ وجه شما را بفریبد، زیرا آن روز فرا نخواهد رسید، مگر اینکه اول ارتداد و طغیانی برضد خدا بر پا شود، و آن مرد قانونشکن ظهور کند، همان کسی که محکوم به هلاکت در جهنم است.
او با هر چه خدا خوانده میشود و مورد پرستش قرار میگیرد، مخالفت خواهد نمود. حتی وارد معبد خواهد شد، و در آنجا نشسته، ادعا خواهد کرد که خداست.
آیا به یاد ندارید که وقتی نزد شما بودم، این را میگفتم؟
خودتان میدانید چه چیزی مانع آمدن اوست؛ زیرا او فقط زمانی میتواند ظهور کند که وقتش رسیده باشد.
و اما آن بیدینی هم اکنون نیز مخفیانه عمل میکند، و همچنان مخفی خواهد ماند تا آن کسی که مانع اوست، از سر راه کنار برود.
آنگاه آن مرد خبیث ظهور خواهد کرد. اما يهوه ما یهوشع به هنگام بازگشت خود، او را با نَفَس دهان خویش هلاک کرده، با حضور خود نابود خواهد ساخت.
این مرد خبیث بهوسیلۀ قدرت شیطان ظهور خواهد کرد و آلت دست او خواهد بود؛ او با کارهای عجیب و حیرتانگیز خود همه را فریب داده، معجزات بزرگ انجام خواهد داد.
کسانی که فریب او را میخورند، آنانی هستند که راه راست را رد کرده و راه جهنم را در پیش گرفتهاند. ایشان حقیقت را دوست ندارند و آن را نمیپذیرند تا نجات یابند.
از این رو، خدا اجازه خواهد داد فریب خورده، گمراه شوند، و این دروغها را باور کنند.
در نتیجه، تمام کسانی که دروغ را میپذیرند و راستی را رد میکنند و از شرارت شاد میشوند، به حق محکوم خواهند شد.
اما ای برادران و ای محبوبان خدا، ما باید همیشه برای وجود شما خدا را شکر کنیم، زیرا خدا از همان ابتدا شما را برگزید تا نجات بخشد و بهوسیلۀ قدرت روح پاکش و ایمانتان به راستی، شما را پاک سازد.
به همین منظور، او مژدهٔ نجات را بهوسیلۀ ما به شما رساند و از طریق ما، شما را دعوت کرد تا در جلال يهوه ما یهوشع مسیح شریک گردید.
پس ای برادران و خواهران عزیز، با توجه به این مطالب، استوار باشید و به حقایقی که حضوراً و یا توسط نامههایمان به شما آموختیم، محکم بچسبید.
خود يهوه ما یهوشع مسیح و پدر ما خدا، که ما را محبت نمود و از روی لطف بیپایان خویش، تسلی و امید جاودانی به ما بخشید،
دلهای شما را تسلی عطا کند و شما را نیرو بخشد تا همواره کردار و گفتارتان نیک باشد.
3
ای برادران، در خاتمه خواهش میکنم برای ما دعا کنید. نخست دعا کنید که پیغام يهوه، در هر جا که اعلام میشود، بدون مانع به سرعت پخش شود و باعث نجات مردم گردد، همانطور که سبب نجات شما نیز شد.
همچنین، دعا کنید تا از چنگ مردمان بدکار و شریر رهایی یابیم، زیرا همه ایماندار نیستند.
اما يهوه وفادار است و شما را تقویت خواهد نمود و در برابر هر نوع حملهٔ شیطان، از شما محافظت خواهد کرد.
يهوه ما را مطمئن ساخته که هر چه به شما آموختهایم، انجام میدهید و خواهید داد.
يهوه دلهای شما را به محبت خدا و پایداری مسیح هدایت فرماید.
و اکنون برادران عزیز، به حکمی که به نام يهوه ما یهوشع مسیح و با قدرت او صادر میکنیم، توجه کنید: از هر مسیحی تنبل که اوقات خود را به بیکاری میگذراند، و نمیخواهد مطابق الگویی که ارائه دادیم کار کند، دوری نمایید.
زیرا شما خوب میدانید که چه درسی باید از ما بگیرید: شما هرگز ندیدید که ما در میان شما بیکار بگردیم.
نان هیچکس را مفت نخوردیم، بلکه روز و شب کار کردیم و عرق ریختیم تا بتوانیم لقمه نانی به دست آورده، سربار شما نباشیم؛
نه به این دلیل که حق نداشتیم از شما تقاضای خوراک بکنیم، بلکه میخواستیم الگویی به شما بدهیم و نشان دهیم که برای امرار معاش باید کار کرد.
همان موقع نیز که آنجا نزد شما بودیم، حکم کردیم که: «هر کس نمیخواهد کار کند، حق ندارد خوراک بخورد.»
با این حال باز میشنویم که در میان شما بعضی تنبلی میکنند و نمیخواهند تن به کار بدهند؛ در ضمن وقت شما را نیز با بدگویی دربارهٔ دیگران، تلف میکنند.
به نام یهوشع مسیح يهوه به این قبیل اشخاص نصیحت میکنیم و دستور میدهیم که به زندگی خود نظم و آرامش ببخشند و به کار و کوشش بپردازند تا نانی به دست آورند.
به بقیهٔ شما نیز ای برادران و خواهران عزیز، میگویم که هیچگاه از نیکی کردن خسته نشوید.
اما اگر کسی هست که نمیخواهد از دستورهای ما در این نامه اطاعت کند، مراقب او باشید و با او معاشرت نکنید تا از عمل خویش شرمنده شود.
اما به چشم دشمن به او نگاه نکنید، بلکه مانند برادری که احتیاج به نصیحت دارد، او را هوشیار سازید.
خود يهوه که سرچشمهٔ آرامش است، به شما در هر وضعی که هستید، پیوسته آرامش عطا فرماید. يهوه با همهٔ شما باشد.
اینک من، پولس این سلام و درود را مانند سایر نامههایم، به خط خودم مینویسم، تا بدانید که این نامه از طرف من است. این هم خط من:
فیض يهوه ما یهوشع مسیح بر همهٔ شما باشد.
1_timothy
1
این نامه از طرف پولس، رسول و فرستادهٔ یهوشع مسیح است که طبق حکم نجاتدهندۀ ما خدا و يهوه و امیدمان یهوشع مسیح، برای این خدمت تعیین شده است.
این نامه را به فرزند حقیقیام در ایمان، تیموتائوس مینویسم. از پدرمان خدا و يهوهمان یهوشع مسیح، خواستار فیض و رحمت و آرامش برای تو هستم.
چنانکه بههنگام عزیمت به مقدونیه به تو اصرار کردم، باز از تو میخواهم که در اَفَسُس بمانی تا به برخی اشخاص امر کنی که تعلیم دیگری ندهند،
یا خود را با اسطورهها و شجرهنامههای بیانتها سرگرم نسازند، زیرا اینها بحثهای مناقشهبرانگیز را دامن میزنند، و سودی برای توسعۀ کار خدا ندارند، کاری که از طریق ایمان انجام میشود.
منظورم از این حکم این است که همۀ ایمانداران از محبت لبریز شوند، محبتی برخاسته از دلی پاک و انگیزهای درست و ایمانی اصیل.
اما این افراد، اصلاً توجهی به این امور روحانی ندارند و فقط در پی ایجاد مجادلۀ بیهوده هستند؛
دوست دارند معلم شریعت شوند، حال آنکه نمیدانند دربارۀ چه سخن میگویند و چه چیزی را با چنین اطمینانی اظهار میدارند.
البته شریعت و احکام مذهبی خوب است، به شرطی که به طرز صحیح و آن گونه که خدا در نظر دارد، به کار رود.
همچنین میدانیم که قانون و شریعت برای انسانهای درستکار مقرر نشده، بلکه برای قانونشکنان، افراد یاغی، خدانشناسان، گناهکاران، افراد نامقدّس، بیدینان، و نیز برای آنانی که پدر و مادر خود را میکُشند، و مرتکب قتل میگردند.
بله، شریعت برای زناکاران، همجنسبازان، بردهفروشان، دروغگویان، افرادی که در محکمهها شهادت دروغ میدهند، و نیز برای تمام کسانی است که مرتکب اعمالی مغایر با تعلیم صحیح میگردند،
تعلیمی که مطابق انجیل پرجلال اللها متبارک است، و من نیز برای اعلام آن تعیین شدهام.
بنابراین، يهوهمان یهوشع مسیح را شکر میگویم که قدرت انجام این خدمت را به من داد، و مرا درخور اعتماد شمرد و به این خدمت گمارد.
با اینکه قبلاً به مسیح کفر میگفتم و مسیحیان را تعقیب میکردم و آزار و شکنجه میدادم، اما خدا بر من رحم فرمود، زیرا نمیدانستم چه میکنم و هنوز مسیح را نشناخته بودم.
وه که يهوه ما چه مهربان و پر محبت است! او نشان داد که چگونه به او ایمان بیاورم و از محبت مسیح یهوشع لبریز شوم.
این سخن درخور اعتماد است و همه باید آن را بپذیرند که یهوشع مسیح به جهان آمد تا گناهکاران را نجات بخشد. من خود، بزرگترینِ گناهکاران هستم.
اما خدا بر من رحم کرد، تا به این ترتیب یهوشع مسیح بتواند مرا به عنوان نمونهای برای دیگران به کار ببرد و نشان دهد که حتی نسبت به بدترین گناهکاران صبور است، تا دیگران نیز دریابند که میتوانند زندگی جاوید داشته باشند.
جلال و حرمت شایستهٔ اللهای است که پادشاه تمام دورانهاست. او نادیدنی و غیرفانی است. تنها او خداست، و اوست دانای کل. آمین!
و حال، پسرم، تیموتائوس، بر اساس پیامهای نبوّتی که پیشتر در مورد تو بیان شده بود، تو را سفارش میکنم به این که با به یاد آوردنِ آنها، در جنگِ نیکوی يهوه، خوب بجنگی.
به ایمانی که به مسیح داری محکم بچسب و وجدان خود را پاک نگاه دار و مطابق ندای آن عمل کن. زیرا بعضی از ندای وجدان خود سرپیچی کرده، به کارهایی دست زدند که میدانستند درست نیست. به همین علّت، بعد از مدتی مخالفت با خدا، ایمان خود را به مسیح از دست دادند.
هیمینائوس و اسکندر، دو نمونه از این قبیل افراد میباشند. ایشان را در چنگ شیطان رها کردم تا تنبیه شوند و درس عبرت گیرند که دیگر به خدا کفر نگویند.
2
از این رو، پیش از هر چیز، سفارش میکنم که برای جمیع مردمان، درخواستها، دعاها، شفاعتها و شکرگزاریها بهجا آورده شود،
از جمله، برای پادشاهان و صاحبمنصبان، تا بتوانیم در صلح و آرامش به سر بریم و در هر زمینهای، با خداترسی و شایستگی زندگی کنیم.
زیرا این نیکو و پسندیدۀ نجاتدهندۀ ما خداست
که میخواهد همهٔ مردم نجات یابند و به شناخت حقیقت برسند،
این حقیقت که تنها یک خدا هست، و نیز تنها یک میانجی میان خدا و بشر، یعنی یهوشع مسیح که خود نیز انسان بود،
و جان فدا کرد تا بهای آزادی همگان را فراهم سازد. این است پیامی که خدا در زمان معین به مردم جهان داد،
و من به همین منظور مقرر شدم تا واعظ و رسولِ غیریهودیان باشم و ایمان راستین را به ایشان تعلیم دهم. این را که میگویم حقیقت دارد و دروغی در کار نیست.
بنابراین، میخواهم که مردان در هر جا که برای پرستش گرد میآیند، آزاد از خشم و نزاع، دستها را در تقدّس و پاکی بلند کرده، به درگاه خدا دعا کنند.
همچنین میخواهم که زنان در نوع پوشش و آرایش خود نجابت را رعایت کنند. آنها باید لباسی شایسته و مناسب بر تن کنند، و برای جلب توجه دیگران، به آرایش موها و آراستن خود به طلا و مروارید و جامههای گرانبها متوسل نشوند.
بلکه با انجام کارهای نیک، مورد توجه قرار گیرند، چنانکه شایستۀ زنانی است که ادعای خداپرستی دارند.
زنان باید در سکوت و با اطاعت کامل، تعلیم گیرند.
اجازه نمیدهم زنان به مردان چیزی یاد دهند و یا بر آنان مسلط شوند. زنان باید ساکت باشند.
علّت این امر آن است که خدا نخست آدم را آفرید و بعد حوّا را.
و این آدم نبود که فریب شیطان را خورد، بلکه زن فریب خورد و نتیجۀ آن گناه بود.
اما زنان از طریق آوردن فرزند رستگار خواهند شد، البته اگر به زندگی کردن در ایمان، محبت، تقدّس و نجابت ادامه دهند.
3
این گفته کاملاً قابل اعتماد و درست است که اگر کسی در اشتیاق منصبِ نظارت بر کلیسا باشد، در آرزوی کاری شریف و آبرومندانه است.
اما ناظر کلیسا باید شخصی بیعیب و نقص، شوهر وفادار یک زن، اهل اعتدال و ملایمت، خویشتندار، محترم، میهماننواز و مشتاق تعلیم دادن کلام خدا باشد.
همچنین نباید مشروبخوار و تندخو باشد، بلکه نرمخو، و از دعوا و منازعه بپرهیزد، و پولدوست نیز نباشد.
باید بتواند امور خانوادۀ خود را بهخوبی اداره کند، و مراقب باشد که فرزندانش از او اطاعت کرده، وی و سایرین را احترام کنند،
زیرا اگر کسی نتواند خانوادهٔ خود را اداره کند، چگونه خواهد توانست کلیسای خدا را اداره و خدمت نماید؟
ناظر نباید تازه ایمان باشد، زیرا ممکن است دچار غرور گردد و به محکومیتی دچار شود که ابلیس نیز دچار شد.
او در خارج از کلیسا، در میان مردم غیرمسیحی نیز باید نامی نیک داشته باشد، تا ابلیس نتواند او را بهوسیلۀ اتهامات گوناگون به دام بیندازد، و دست و پای او را برای خدمت به اعضای کلیسا ببندد.
به همین شکل، شمّاسان که دستیاران ناظران کلیسا هستند، باید اشخاصی محترم و موقّر باشند. باید از ریاکاری و دورویی دوری کنند، و از افراط در شرابخواری بپرهیزند، و در پی منافع مالی نامشروع نباشند؛
بلکه باید به حقایق عمیق ایمان متعهد باشند، و با وجدانی آسوده زندگی کنند.
اما پیش از آنکه کسی را به مقام شماسی بگماری، اول وظایف دیگری در کلیسا به او محول کن، تا خصوصیات و تواناییهای او را بیازمایی. اگر از عهدهٔ انجام وظایفش به خوبی برآمد، آنگاه او را به شماسی منصوب کن.
زنان ایشان نیز باید محترم و باوقار باشند و دربارهٔ دیگران بدگویی نکنند، بلکه خویشتندار بوده، در هر امری قابل اعتماد باشند.
شماس باید فقط یک زن داشته باشد و نسبت به او وفادار بوده، سرپرست خوبی برای خانوادهٔ خود باشد.
شماسانی که خوب خدمت کنند، اجر خوبی به دست خواهند آورد، زیرا هم مورد احترام مردم خواهند بود و هم ایمان و اعتمادشان به مسیح یهوشع نیرومندتر خواهد گردید.
با اینکه امیدوارم بهزودی نزد تو بیایم، اما این نکات را مینویسم،
تا اگر آمدنم به تأخیر افتاد، بدانی در خانۀ خدا چگونه باید رفتار کرد، خانهای که کلیسای اللها زنده است و ستون و بنیان حقیقت.
بدون هیچگونه تردید، راز دینداری که آشکار شده، عظیم است، این راز که او در جسم ظاهر شد، و از سوی روحالقدس تصدیق گردید، فرشتگان او را دیدند، در میان ملتها دربارۀ او موعظه شد، در جهان به او ایمان آوردند، و در جلال به بالا برده شد.
4
اما روحالقدس آشکارا میفرماید که در زمانهای آخر، برخی از مسیحیان از ایمان رویگردان شده، از روحهای فریبکار و از اموری پیروی خواهند کرد که دیوها تعلیم میدهند.
این قبیل تعالیم را افرادی ریاکار و دروغگو رواج میدهند، افرادی که وجدانشان حساسیت خود را بهطور کامل از دست داده، گویی با آهنی سوزان آن را داغ کردهاند.
ایشان مردم را از ازدواج منع کرده، حکم میکنند که از خوردن برخی خوراکها بپرهیزند، خوراکهایی که خدا آفریده تا مؤمنان و آگاهان از حقیقت آنها را با شکرگزاری بخورند.
هر چه که خدا آفریده، خوب است و باید با شادی از آنها استفاده کنیم. البته باید برای آنها از خدا شکرگزاری نمود،
زیرا با کلام خدا و دعا تقدیس میشوند.
اگر این امور را به دیگران تعلیم دهی، خادمی شایسته برای یهوشع مسیح خواهی بود، که از ایمان و تعلیم صحیح بهره گرفته است، تعلیمی که آن را پیروی کردهای.
وقت خود را با بحث دربارهٔ عقاید پوچ و افسانههای احمقانه تلف نکن، بلکه بکوش و تمرین کن تا زندگی خداپسندانهای داشته باشی.
تربیت بدن خوب است، اما تمرین در امور خدا بسیار بهتر از آن است، و وعدههایی که میدهد هم برای زندگی حال و هم حیات آینده مفید است.
این عین حقیقت است و همه باید آن را بپذیرند.
ما سخت تلاش میکنیم و زحمت میکشیم تا مردم به این حقیقت ایمان بیاورند، زیرا امید ما به اللها زنده است که نجاتدهندۀ همه میباشد، بهخصوص آنانی که راه نجات او را پذیرفتهاند.
این نکات را تعلیم بده و یقین حاصل کن که همه آنها را آموختهاند.
اجازه نده کسی تو را به دلیل جوانیات حقیر بشمارد، بلکه بکوش تا در گفتار و کردار و محبت و ایمان و پاکی، برای همۀ ایمانداران نمونه باشی.
تا زمان آمدن من، به خواندن و تشریح کتابمقدّس برای ایمانداران مشغول باش و برای ایشان کلام خدا را موعظه کن.
هنگامی که مشایخ کلیسا بر سر تو دست گذاشتند، خدا از طریق پیامها و نبوّتها، عطایای خاصی به تو بخشید؛ از این عطایا به بهترین نحو استفاده کن.
به این امور خوب توجه کن و با تمامی وجود خود را وقف آنها نما تا پیشرفت تو بر همه آشکار شود.
به دقت مراقب شیوۀ زندگیات و نیز تعالیمی که میدهی باش. در این امور راسخ و استوار بمان، زیرا اگر چنین کنی، خدا از طریق تو، هم خودت را نجات خواهد داد و هم شنوندگانت را.
5
با مرد سالخورده هرگز با خشونت سخن نگو، بلکه او را همچون پدر خود با احترام نصیحت کن. با جوانان مثل برادران خود، با محبت سخن بگو.
با زنان پیر مانند مادر خود و با دختران جوان همچون خواهران خود رفتار کن و افکارت درباره ایشان همیشه پاک باشد.
از بیوهزنان مراقبت و نگهداری کن، البته اگر کسی را نداشته باشند که از ایشان مراقبت نماید.
اما اگر فرزندان یا نوههایی دارند، ایشان باید از آنان نگهداری به عمل آورند، و بیاموزند که نیکوکاری را از خانه شروع کنند و اول از همه، دِین خود را به والدین و اجداد خود ادا نمایند. این چیزی است که خدا را خشنود و راضی میسازد.
بیوه واقعی زنی است که واقعاً کسی را در این دنیا ندارد و چشم امیدش به خداست و شب و روز در دعا از خدا یاری میجوید.
اما بیوهزنی که بیکار میگردد و بدگویی میکند و در پی خوشگذرانی است، در حال حیات، مرده است.
این باید جزو مقررات کلیسای شما باشد، تا اعضا بدانند چه کاری درست است و آن را انجام دهند.
اما اگر کسی به احتیاجات خویشان و بهخصوص اعضای خانوادهٔ خود بیتوجه باشد، ایمان واقعی را انکار کرده است؛ چنین شخصی از یک کافر هم پستتر است.
فقط بیوهزنی را برای دریافت حمایت از کلیسا ثبت نام کن که سنّش بالای شصت سال بوده، و به شوهرش که فوت کرده، وفادار بوده باشد.
چنین بیوهزنان باید کارهای نیکو انجام داده باشند نظیر تربیت فرزندان، میهماننوازی از غریبهها، شستن پاهای مقدّسان، کمک به رنجدیدگان، و همچنین خویشتن را به انجام هر نوع کار نیک وقف نموده باشند.
بیوههای جوانتر از این را جزو این گروه نپذیر، زیرا وقتی امیال جسمانیشان بر تعهدی که به مسیح سپردهاند، چیره گردد، میخواهند بار دیگر ازدواج کنند.
به این ترتیب، به سبب شکستن پیمان اولشان با مسیح، مورد محکومیت قرار میگیرند.
از این گذشته، بیوهٔ جوان ممکن است به بیکاری و تنبلی عادت کند، و خانه به خانه بگردد و در مورد این و آن به بدگویی بپردازد و در کار دیگران فضولی کرده، بیهودهگویی نماید.
پس به نظر من، بهتر است که بیوههای جوان ازدواج کنند و بچهدار شوند و به خانهداری بپردازند، تا کسی نتواند از کلیسا عیب و ایرادی بگیرد.
زیرا چنانکه پیداست، عدهای از بیوهها از کلیسا روگردان شده، شیطان را پیروی میکنند.
بار دیگر یادآوری میکنم که خویشان هر بیوهزن باید خرج او را بدهند و این بار را بر دوش کلیسا نگذارند، تا کلیسا بتواند از بیوهزنانی نگهداری کند که براستی کسی را ندارند.
مشایخی که امور کلیسا را خوب اداره میکنند، سزاوار احترام و دستمزدی کافی هستند، بهخصوص آنانی که در کار موعظه و تعلیم کلام خدا زحمت میکشند.
زیرا در کتب مقدّس آمده: «دهان گاوی را که خرمن میکوبد، نبند و بگذار به هنگام کار، از خرمنت بخورد.» و در جای دیگر نیز میفرماید: «زیرا کارگر مستحق مزد خویش است.»
اگر بر یکی از مشایخ اتهامی وارد شود، آن را نپذیر مگر آنکه دو یا سه نفر شاهد، آن را تأیید کنند.
اگر ثابت شد که گناه کرده است، باید او را در حضور همه توبیخ کنی تا برای دیگران درس عبرتی باشد.
در حضور خدا و یهوشع مسیح و فرشتگان مقدّس، تو را قسم میدهم که این دستورها را بدون طرفداری اجرا کنی و تبعیضی میان افراد قائل نگردی.
در نهادن دستها به منظور انتصاب افراد برای خدمت کلیسا شتاب نکن. در گناهان دیگران شریک نشو. خود را پاک و مقدّس نگاه دار.
خوب است که بهجز آب، گاهی نیز برای ناراحتی معدهات، کمی شراب بنوشی، زیرا اغلب بیمار میشوی.
گناهان برخی افراد آشکار است و آنها را به داوری میبرد. اما گناهان برخی دیگر در آینده دیده خواهد شد.
به همین ترتیب، اعمال نیک و شریف برخی بر همه واضح است، و حتی اگر هم فعلاً آشکار نباشد، روزی آشکار خواهد شد.
6
همۀ غلامان مسیحی باید با اربابان خود در کمال احترام رفتار کنند تا مردم نام خدا و تعلیم او را بد نگویند.
اگر ارباب هم مسیحی باشد، نباید از او سوءاستفاده نمایند و از زیر کار شانه خالی کنند، بلکه برعکس باید بهتر کار کنند، چون به یک برادر مسیحی خدمت میکنند. این نکات را به ایمانداران تعلیم بده و ایشان را تشویق نما تا آنها را اجرا کنند.
اگر کسی تعلیم دیگری بدهد و با آموزشهای درست يهوه ما، یهوشع مسیح، و با تعالیم دیندارانه موافق نباشد،
چنین شخصی پر از تکبر شده و فاقد درک و فهم است، و علاقهای ناسالم به مجادلات و نزاعها دربارۀ مفهوم کلمات دارد، چیزی که منجر میگردد به حسادت، مشاجرات، گفتگوهای بدخواهانه، بدگمانیهای شرارتبار،
و اصطکاکهای دائمی میان افرادی که ذهنی فاسد دارند، و به حقیقت پشت کردهاند، و گمان میبرند که دینداری وسیلهای است برای کسب منافع مالی!
اما دینداری بههمراه قانع بودن، ثروت عظیمی است.
ما چیزی با خود به این دنیا نیاوردهایم و چیزی نیز نخواهیم برد.
پس اگر خوراک و پوشاک کافی داریم، باید قانع و راضی باشیم.
زیرا آنانی که به دنبال ثروتاندوزی میدوند، دیر یا زود دست به کارهای نادرست میزنند؛ این کارها به خود ایشان صدمه زده، فکرشان را فاسد میکند و آنها را به تباهی و نابودی میکشد.
زیرا عشق به ثروت، ریشۀ انواع شرارتهاست. بعضیها که در آرزوی ثروت بودهاند، از ایمان رویگردان شده، خود را گرفتار انواع دردها کردهاند.
ای تیموتائوس، تو مرد اللهای! از این کارهای زشت بگریز، و راستی و تقوا را پیشهٔ خود ساز؛ به خدا اعتماد کن؛ انسانها را محبت نما؛ صبور و مهربان باش.
در جنگ نیکوی ایمان بهخوبی بجنگ و به دست آور آن زندگی جاوید را که خدا تو را به آن فراخواند، آن هنگام که در حضور گواهان بسیار، اعتراف نیکو کردی.
در حضور اللهای که به همه زندگی میبخشد، و در حضور مسیح یهوشع که با دلیری در برابر پُنتیوس پیلاتُس شهادت داد، به تو سفارش میکنم
که تمامی اوامر خدا را انجام دهی، تا کسی نتواند از حال تا بازگشت يهوه ما یهوشع مسیح، عیبی در تو بیابد؛
زیرا اللها متبارک که تنها قادر متعال و شاه شاهان و سَرور سَروران است، در زمان معین مسیح را خواهد فرستاد.
تنها اوست که فناناپذیر است، و در نوری سکونت دارد که کسی را یارای نزدیک شدن به آن نیست، و هیچ بشری او را ندیده و نخواهد دید. عزت و قدرت تا به ابد بر او باد. آمین.
به کسانی که در این دنیا ثروتی دارند بگو که مغرور نشوند و به آن امید نبندند چون دیر یا زود از بین خواهد رفت، بلکه امیدشان به خدا باشد که هر چه لازم داریم سخاوتمندانه برای ما فراهم میسازد تا از آنها لذّت ببریم.
به ایشان بگو دارایی خود را در راه خیر صرف کنند و در نیکوکاری ثروتمند باشند؛ با شادی به محتاجان کمک نمایند، و همیشه آماده باشند تا از ثروتی که خدا به ایشان عطا کرده است، به دیگران نفعی برسانند.
با این کارهای نیک، ایشان گنجی واقعی برای خود ذخیره میکنند که بنیان خوبی برای آینده است، تا آن حیاتی را به دست آورند که زندگی واقعی است.
ای تیموتائوس، آنچه را که خدا به تو به امانت سپرده است، حفظ کن. خود را درگیر بحثهای بیهوده نکن، بهخصوص با کسانی که دم از علم و دانش میزنند.
بعضی از این دسته افراد، در اثر همین بحثها، ایمانشان را از دست دادهاند. فیض يهوه با تو باد.
2_timothy
1
این نامه از طرف پولس است، که طبق ارادۀ خدا، رسول و فرستادهٔ یهوشع مسیح میباشد. من مأموریت یافتهام که این وعدهٔ خدا را در همه جا اعلام کنم که هر که به مسیح ایمان آورد، زندگی جاوید خواهد یافت.
این نامه را به فرزند عزیزم، تیموتائوس مینویسم. از اللها پدر و يهوهمان یهوشع مسیح، خواستار فیض و رحمت و آرامش برای تو میباشم.
وقتی پیوسته، شب و روز تو را در دعاهایم به یاد میآورم، خدا را سپاس میگویم، اللهای را که با وجدانی پاک، مانند نیاکانم خدمت میکنم.
نمیدانی چقدر مشتاق دیدارت هستم و تا چه حد از دیدن مجدد تو شاد خواهم شد، زیرا همیشه اشکهایی را که به هنگام وداع میریختی، به یاد دارم.
هیچگاه از یاد نمیبرم چه ایمان خالصی به يهوه داشتی، درست مانند مادرت یونیکی و مادر بزرگت لوئیز؛ و اطمینان دارم که حالا نیز ایمانت به همان اندازه مستحکم است.
به همین جهت، میخواهم یادآوری کنم که آن عطای خدا را که در توست شعلهور سازی، همان عطایی که خدا به هنگام دعا و با دستگذاری من بر تو، در وجود تو قرار داد.
زیرا آن روحی که خدا به ما بخشیده، نه روح ترس، بلکه روح قوّت و محبت و انضباط است.
هرگز از شهادت دادن به دیگران دربارۀ يهوهمان عار نداشته باش. در ضمن، از من نیز که به خاطر او در زندانم عار نداشته باش؛ بلکه با اتکا به قدرتی که خدا به تو میبخشد، تو نیز آماده باش تا با من به خاطر انجیل زحمت ببینی.
این خداست که ما را نجات داد و برای زندگی مقدّس برگزید، نه به دلیل لیاقت ما، بلکه به سبب اینکه پیش از آفرینش جهان اراده فرموده بود فیض خود را بهوسیلۀ یهوشع مسیح به ما نشان دهد.
و حال، با ظهور نجات دهندهمان یهوشع مسیح، ارادهٔ او آشکار شده است؛ او قدرت مرگ را در هم شکست، و به ما راه ورود به زندگی جاوید را نشان داد که همانا ایمان آوردن به پیغام انجیل اوست؛
و برای اعلام و تعلیم همین پیغام است که خدا مرا برگزیده تا رسول و فرستادهٔ او باشم.
به همین دلیل است که در این زندان متحمل زحمات هستم، اما شرمگین نیستم که مانند یک مجرم در زندان به سر میبرم، زیرا میدانم به چه کسی ایمان آورده و اعتماد کردهام، و یقین دارم که او میتواند امانتم را تا روز بازگشت خود محفوظ نگاه دارد.
به سخنان و تعالیم صحیحی که از من شنیدی، محکم بچسب و از آنها سرمشق بگیر، بخصوص از ایمان و محبتی که یهوشع مسیح میبخشد.
آن امانت نیکو، یعنی عطای الهی را به کمک روحالقدس که در وجود تو ساکن است، حفظ کن.
همانطور که میدانی، تمام مسیحیانی که از ایالت آسیا به اینجا آمده بودند، مرا به حال خود گذاشته و رفتهاند؛ حتی فیجلوس و هرموجنس نیز مرا ترک گفتهاند.
يهوه اُنیسیفوروس و خانوادهٔ او را مورد لطف و رحمت خود قرار دهد، زیرا بارها به دیدن من آمد و باعث دلگرمی و شادی من گردید. او هیچگاه از زندانی بودن من عار نداشت،
بلکه به محض رسیدن به روم، همه جا به دنبال من گشت تا اینکه مرا پیدا کرد.
يهوه در روز بازگشت مسیح بر او رحمت فرماید. تو خود به خوبی آگاهی که خدمات او در اَفَسُس چقدر مفید بوده است.
2
پس تو، پسرم، در فیضی که خدا در مسیحْ یهوشع به تو عطا میکند، نیرومند باش.
تعالیمی را که در حضور جمع از من شنیدهای، به افراد قابل اعتماد بسپار تا ایشان نیز بتوانند آنها را به دیگران تعلیم دهند.
همچون سرباز خوب یهوشع مسیح، به سهم خود در زحمات شریک باش.
سربازان خود را درگیر امور زندگی نمیکنند تا بتوانند فرماندۀ خود را راضی نگه دارند.
و همچنین ورزشکاری که میخواهد برندهٔ جایزه شود، باید تمام مقررات مسابقه را رعایت کند.
کشاورزی که سخت کار میکند، باید نخستین کسی باشد که از محصول نصیبی میبرد.
به آنچه میگویم خوب فکر کن، که يهوه به تو بصیرت خواهد بخشید تا بتوانی اینها را درک کنی.
هیچگاه این حقیقت را از یاد نبر که یهوشع مسیح بهلحاظ جسمانی، از نسل داوود بود و پس از مرگ، بار دیگر زنده شد. این همان پیغام انجیل است که من اعلام میکنم،
و به سبب این کار، در زحمت افتادهام و مانند یک خطاکار در زندان به سر میبرم. با اینکه مرا به زنجیر کشیدهاند، اما کلام خدا را نمیتوانند به زنجیر بکشند.
اما من حاضرم در راه برگزیدگان خدا بیش از اینها زحمت ببینم تا ایشان نیز نجات و جلال جاودانی را از یهوشع مسیح بیابند.
این گفتهای است قابل اعتماد که: اگر با مسیح مردیم، با او نیز زندگی خواهیم کرد.
اگر سختیها را تحمل کنیم، با او نیز سلطنت خواهیم کرد. اگر انکارش کنیم، او نیز ما را انکار خواهد کرد.
اگر بیوفا شویم، او وفادار خواهد ماند، چرا که نمیتواند منکر ذات خود گردد.
این حقایق را به اعضای کلیسای خود یادآوری نما، و به نام يهوه به ایشان حکم کن که بر سر موضوعات جزئی بحث و مجادله نکنند، چون این گونه بحثها بیثمر و حتی مضرند.
تا آنجا که در توان داری، بکوش تا مورد تأیید خدا قرار گیری، همچون کارگری که دلیلی برای شرمسار شدن ندارد و کلام خدا را بهدرستی به کار میبندد.
از بحثهای باطل و ناپسند دوری کن، زیرا انسان را از خدا دور میسازد.
در این بحثها، سخنانی رد و بدل میشود که مانند خوره به جان آدمی میافتد. هیمینائوس و فلیطوس از جمله کسانی هستند که مشتاق چنین بحثهایی میباشند.
این دو از راه راست منحرف شدهاند و تعلیم میدهند که روز قیامت فرا رسیده است، و به این ترتیب ایمان عدهای را تضعیف کردهاند.
اما حقایق الهی پا برجا میماند و هیچ چیز نمیتواند آن را تکان دهد؛ همچون سنگ زیر بنایی است که بر روی آن، این دو جمله نوشته شده است: «يهوه کسانی را که واقعاً به او تعلق دارند میشناسد» و «آنانی که خود را از آنِ مسیح میدانند، باید از اعمال نادرست دوری کنند.»
در خانۀ شخص ثروتمند، همه نوع ظرف وجود دارد، از ظروف طلا و نقره گرفته تا ظروف چوبی و گِلی. از ظرفهای گرانبها برای مصارف عالی استفاده میشود، و از ظرفهای ارزان برای مصارف عادی.
اگر کسی خود را از گناه دور نگاه دارد، مانند ظرف گرانبها خواهد بود و مسیح برای هدفهای عالی، او را به کار خواهد گرفت.
از هر آنچه شهوات جوانی را برمیانگیزد، بگریز، و با کسانی که با دلی پاک، يهوه را میخوانند، در پی عدالت، ایمان، محبت و صلح و صفا باش.
باز تکرار میکنم: خود را درگیر بحثهای پوچ و بیمعنی نکن، چون این گونه بحثها باعث خشم و نزاع میگردد.
مرد خدا نباید اهل مجادله و دعوا باشد، بلکه باید با صبر و ملایمت، کسانی را که در اشتباهند، به راه راست هدایت کند.
مخالفان را باید با ملایمت و نرمخویی راهنمایی نماید، به این امید که خدا به ایشان توبه عنایت فرماید تا به شناخت حقیقت برسند،
و به سرِ عقل بیایند و از دام ابلیس که ایشان را اسیر خود ساخته تا ارادهاش را به انجام برسانند، رهایی یابند.
3
اما این را نیز باید بدانی که در روزهای آخر، زمانهای بسیار دشواری روی خواهد داد،
زیرا مردمان، خودمحور، پولدوست، خودستا، متکبّر، بدزبان، نامطیع نسبت به والدین، و ناسپاس بوده، هیچ چیز را مقدّس نخواهند شمرد.
همچنین فاقد محبت، بیگذشت، تهمتزن، ناپرهیزگار، خشن و متنفر از نیکویی خواهند بود.
در آن زمان، خیانت در دوستی امری عادی به نظر خواهد آمد. انسانها لذت را بیشتر از خدا دوست خواهند داشت؛
به ظاهر افرادی دیندار خواهند بود، اما قدرت آن را انکار خواهند کرد. تو را با این قبیل افراد کاری نباشد.
این گونه افراد هستند که با هزاران نیرنگ به خانههای مردم راه پیدا میکنند و با زنان کمعقل که گذشتهٔ گناهآلودی داشتهاند، طرح دوستی میریزند و تعالیم غلط خود را به خورد ایشان میدهند.
چنین زنان همواره کسانی را که تعالیم جدیدی میآورند، پیروی میکنند، اما هرگز به شناخت حقیقت دست نمییابند.
همانگونه که ینیس و یمبریس با موسی مخالفت میکردند، این معلمین نیز با حقیقت و راستی مخالفت میکنند؛ ایشان افکاری آلوده و فاسد دارند و از ایمان برگشتهاند.
اما همیشه اینطور نخواهد ماند، و یک روز گمراهی و نادانیشان بر همه آشکار خواهد گردید، چنانکه نادانی ینیس و یمبریس آشکار شد.
اما تو، تیموتائوس، خود میدانی که من چه تعلیم میدهم، چگونه زندگی میکنم، و هدف من در زندگی چیست. تو از ایمان و صبر و محبت و بردباری من آگاهی؛
و شاهد زحمات و رنجهایی که در راه اعلام پیغام انجیل کشیدم هستی؛ و به یاد داری که در انطاکیه، قونیه و لستره با چه سختیها و رنجهایی مواجه شدم. اما يهوه مرا از همهٔ این خطرات نجات داد.
در واقع، همهٔ آنانی که میخواهند مطابق ارادهٔ خدا زندگی کنند، از دشمنان مسیح یهوشع رنج و آزار خواهند دید.
اما افراد نادرست و علمای دروغین، روزبهروز بدتر شده، بسیاری را فریب خواهند داد و خود نیز فریب شیطان را خواهند خورد.
اما تو باید به آنچه آموختی، ایمان راسخ داشته باشی. تو به صحت و درستی آنها اطمینان داری زیرا میدانی که آنها را از افراد قابل اعتمادی آموختهای؛
خودت نیز از کودکی کتب مقدّس را فرا گرفتهای. این کتابها به تو حکمت بخشیدهاند تا بدانی که دست یافتن به نجات، از راه ایمان به یهوشع مسیح امکانپذیر است.
در واقع، تمام کتب مقدّس الهام خداست و سودمند است تا حقیقت را به ما تعلیم دهد، و آنچه را که در زندگی ما نادرست است، به ما تذکر دهد. همچنین وقتی راه را به اشتباه میپیماییم، ما را اصلاح میکند و آنچه را که درست است، به ما تعلیم میدهد.
خدا بهوسیلۀ کلامش ما را از هر جهت آماده و مجهز میسازد تا به همه نیکی نماییم.
4
در حضور خدا و یهوشع مسیح که روزی زندگان و مردگان را داوری خواهد فرمود، تو را مکلف میسازم که
کلام را موعظه کنی. در هر موقعیت، و در وقت و بیوقت، آماده باش. با صبر بسیار ایمانداران را تعلیم بده و آنها را اصلاح و توبیخ و تشویق کن.
زیرا زمانی خواهد رسید که مردم، دیگر به حقیقت گوش فرا نخواهند داد، بلکه به سراغ معلمینی خواهند رفت که مطابق میلشان سخن میگویند.
ایشان توجهی به پیغام راستین کلام خدا نخواهند نمود، بلکه کورکورانه به دنبال افسانههای گمراه کننده خواهند رفت.
اما تو در همهٔ شرایط استوار بایست، و از زحمت دیدن در راه يهوه نترس. مردم را به سوی مسیح هدایت کن و وظایف خود را کامل انجام بده.
زیرا اکنون مانند هدیۀ ریختنی، در حال ریخته شدنم و زمان رحلت من فرا رسیده است.
در جنگِ نیکو جنگیدهام، و مسابقه را به پایان رساندهام، و خدمت خود را با وفاداری انجام دادهام.
حال، تاجی در آسمان انتظار مرا میکشد، تاجی که يهوه ما مسیح، آن داور عادل، در روز بازگشت خود به من خواهد داد؛ اما نه فقط به من، بلکه به تمام کسانی که با زندگیشان نشان میدهند که مشتاقانه منتظر بازگشت او هستند.
سعی کن هر چه زودتر نزد من بیایی،
زیرا دیماس مرا ترک کرده است؛ او به خاطر علائق و دلبستگیهایش به امور این دنیا، به تسالونیکی رفته است. در ضمن کریسکیس به غلاطیه و تیتوس به دلماتیه رفتهاند.
فقط لوقا پیش من است. هرگاه آمدی، مرقس را نیز با خود بیاور، زیرا به کمک او احتیاج دارم.
تیخیکوس هم دیگر اینجا نیست چون او را به افسس فرستادم.
وقتی میآیی، فراموش نکن ردای مرا که در شهر تروآس نزد کارپوس گذاشتهام، همراه بیاوری. در ضمن، کتابها، بخصوص اوراق پوستی را نیز بیاور.
اسکندر مسگر به من بسیار بدی کرد؛ يهوه خودش او را تنبیه کند.
تو نیز خود را از او دور نگاه دار، چون او با گفتههای ما به مخالفت برخاسته است.
در نخستین جلسهٔ دادگاه، هیچکس برای کمک به من، در جلسه حضور نیافت؛ همه مرا ترک کردند. امیدوارم خدا این خطا را به حساب ایشان نگذارد.
اما يهوه خودش مرا یاری نمود و فرصت داد تا با دلیری پیغام نجاتبخش انجیل را به گوش همهٔ قومهای دنیا برسانم. او مرا از مرگ حتمی نجات داد و نگذاشت طعمۀ شیران بشوم.
بله، يهوه مرا از هر اتفاق بدی حفظ خواهد کرد و سلامت به ملکوت آسمانی خود خواهد رساند. جلال تا ابد از آن يهوه باد. آمین.
سلام مرا به پریسکیلا و آکیلا برسان، همچنین به کسانی که در خانهٔ اُنیسیفوروس هستند.
اراستوس در قرنتس ماند؛ تروفیموس را نیز که بیمار بود، در میلیتوس ترک کردم و آمدم.
سعی کن قبل از زمستان اینجا باشی. یوبولوس، پودِنس و لینوس، کلادیا و همهٔ برادران سلام میرسانند.
یهوشع مسیح يهوه با روح تو باد. فیض يهوه با شما باد.
titus
1
این نامه از طرف پولس، غلام خدا و رسول یهوشع مسیح است. من فرستاده شدهام تا ایمان برگزیدگان خدا را تقویت کنم و به ایشان تعلیم دهم تا حقیقتی را بشناسند که به آنها نشان میدهد چگونه زندگی خداپسندانهای داشته باشند.
این حقیقت به ایشان اطمینان میبخشد که از حیات جاویدان برخوردارند، حیاتی که اللهای که دروغ نمیگوید، از ازل وعدهاش را داده بود،
و اکنون، درست در زمان مقرّر، آن را از طریق موعظهای که به دستور نجاتدهندۀ ما خدا به من سپرده شده، آشکار ساخته است.
این نامه را به تیتوس، فرزند راستینم در ایمان مشترکمان، مینویسم: از پدرمان خدا و نجات دهندهمان، مسیحْ یهوشع، برای تو خواستار فیض و آرامش هستم.
تو را به این سبب در جزیرهٔ کریت گذاشتم تا به هر آنچه که ناتمام مانده، نظم و ترتیب ببخشی، و در هر شهر، مطابق رهنمودهایی که به تو دادم، مشایخی تعیین کنی.
زندگی شیخ باید بدون عیب باشد، او باید شوهری وفادار برای یگانه همسر خود باشد، و فرزندانش نیز با ایمان باشند و کسی نتواند ایشان را به چشم ولگرد و یاغی نگاه کند.
چرا که شیخ مسئول ادارۀ کار خدا است و از این رو باید زندگی بدون عیب داشته باشد؛ همچنین نباید بیادب و تندخو، مشروبخوار و اهل نزاع باشد. در زمینۀ امور مالی نیز باید از نادرستی و تقلّب دوری کند،
و نیز باید مهماننواز و دوستدار اعمال خیر باشد. او باید شخصی روشنبین، منصف، پاک و خویشتندار باشد.
باید به حقایقی که آموخته است، ایمان و اعتقادی راسخ داشته باشد، تا بتواند آنها را به دیگران تعلیم دهد و به کسانی که با آنها مخالفت میکنند، نشان دهد که در اشتباهند.
زیرا اشخاص سرکش و نافرمان بسیارند، خصوصاً در میان آن دسته از مسیحیان یهودینژاد که معتقدند مسیحیان نیز باید احکام دین یهود را اجرا کنند. اما سخنان ایشان پوچ و گمراه کننده است.
پس باید دهان ایشان را بست، زیرا خانوادههای بسیاری، در اثر سخنان آنان از راه راست منحرف شدهاند. این معلمین گمراه که چنین تعالیمی میدهند، فقط به فکر کسب منافع مادی میباشند.
حتی یکی از خود ایشان که ادعای پیغمبری هم میکند، دربارهٔ آنان گفته است: «اهالی کریت، همه دروغگویند؛ مانند حیوانات تنبلی هستند که فقط برای شکم زندگی میکنند.»
گفتهٔ او درست است. بنابراین، لازم است به مسیحیان کریت خیلی جدی حکم کنی تا در ایمان و اعتقاد خود قوی باشند؛
و اجازه نده به افسانههای یهود و سخنان مردمانی که از راستی منحرف شدهاند، گوش فرا دهند.
کسی که دلش پاک است، همه چیز برایش پاک است؛ اما کسی که دلی سیاه دارد و بیایمان است، هیچ چیز برایش پاک نیست، زیرا هم فکرش فاسد و آلوده است و هم وجدانش.
اینگونه انسانها ادعا میکنند که خدا را میشناسند، اما با کردارشان او را انکار میکنند. آنها نفرتانگیز و یاغیاند و به درد هیچ کار خوبی نمیخورند.
2
اما تو روش صحیح زندگی مسیحی را تعلیم ده.
به مردان سالخورده تعلیم ده که باوقار و متین و خویشتندار بوده، ایمانی صحیح داشته باشند، و هر کاری را از روی محبت و صبر انجام دهند.
به زنان سالخورده نیز بیاموز که در زندگی و رفتار خود باوقار باشند، غیبت نکنند، اسیر شراب نبوده، آنچه را که نیکوست، به دیگران تعلیم دهند،
تا بتوانند به زنان جوانتر بیاموزند که چگونه شوهر و فرزندان خود را دوست بدارند،
عاقل و پاکدامن باشند، و کدبانویی شایسته و همسری مطیع برای شوهر خود باشند، تا کسی بهانهای برای بدگویی از کلام خدا نیابد.
همچنین، جوانان را نصیحت کن تا پرهیزگار و خرداندیش باشند.
تو خود نیز باید با انجام هر کار نیکی، برای ایشان نمونه باشی؛ در تعلیم خود، اخلاص و جدّیت به خرج بده.
سخنانت نیز باید منطقی و معقول باشد، تا کسانی که با تو مخالفت میکنند، چون فرصت بد گفتن از ما نیابند، خجل شوند.
غلامان را نصیحت کن که از دستورهای ارباب خود اطاعت کنند و بکوشند تا در هر امری رضایت خاطر ایشان را فراهم سازند؛ در مقابل گفتههای ارباب خود نیز جواب پس ندهند؛
یادآوری کن که از ایشان دزدی نکنند، بلکه در عمل نشان دهند که از هر جهت قابل اعتماد هستند، بهگونهای که تعلیم دربارۀ خدا و نجاتدهندۀ ما را از هر حیث، جذّاب و گیرا سازند.
زیرا فیض خدا ظاهر شده است، فیضی که سرچشمۀ نجات برای همۀ مردم است،
و به ما میآموزد که از زندگی بیبند و بار و خوشگذرانیهای گناهآلود دست بکشیم و زندگی پاک و خداپسندانهای در این دنیا داشته باشیم.
اگر چنین زندگی کنیم، میتوانیم با امید و اشتیاق، منتظر روز مبارکی باشیم که در آن، اللها بزرگ و نجات دهندهمان یهوشع مسیح باشکوه و جلال ظاهر میشود.
او جان خود را در راه گناهان ما فدا ساخت تا ما را از هر شرارتی رهایی بخشد، و ما را طاهر سازد، و از ما قومی پدید آوَرَد که به شکلی خاص متعلق به او بوده، عمیقاً مشتاق انجام اعمال نیک باشند.
این حقایق را تعلیم ده و مؤمنین را به انجام آنها تشویق کن. هرگاه لازم دیدی، با قدرت و اختیار کامل ایشان را توبیخ و اصلاح نما. اجازه نده کسی سخنان تو را خوار بشمارد.
3
به ایمانداران یادآوری کن که فرمانروایان و مقامات حکومتی را اطاعت و احترام نمایند، و همواره آمادهٔ انجام کار نیک باشند.
به ایشان بگو که دربارهٔ هیچکس بدگویی نکنند، و از دعوا دوری کنند و فروتنی واقعی را به همه نشان دهند.
ما نیز زمانی نادان و یاغی و گمراه و اسیر شهوتها و لذتهای ناپاک بودیم. زندگی ما پر بود از کینه و حسادت؛ همه از ما نفرت داشتند، ما نیز از همه متنفر بودیم.
اما زمانی رسید که مهربانی و لطف نجاتدهندهٔ ما خدا آشکار شد،
و ما را نجات داد، اما نه به خاطر کارهای نیکویی که انجام داده بودیم، بلکه فقط در اثر رحمتی که نسبت به ما داشت. او با شستن گناهانمان، تولدی نو و زندگیای تازه که از روحالقدس است، بخشید.
در اثر کاری که نجاتدهندهٔ ما یهوشع مسیح انجام داد، خدا روحالقدس را به فراوانی به ما عطا فرمود،
تا به فیض او، بیگناه به شمار بیاییم، و اطمینان داشته باشیم که زندگی ابدی را به ارث خواهیم برد.
این مطالب همه درست و صحیح میباشند. از این رو، میخواهم آنها را با تأکید به ایمانداران یادآوری کنی، تا ایشان همواره به انجام اعمال نیکو بپردازند، زیرا این امور برای همهٔ انسانها خوب و مفید است.
خود را درگیر مناقشات احمقانه و نسبنامهها و جرّ و بحث بر سر شریعت مساز، زیرا بیفایده هستند و دردی را نیز دوا نمیکنند.
اگر کسی باعث ایجاد تفرقه و جدایی شود، یکی دو بار به او هشدار بده. پس از آن دیگر کاری با او نداشته باش،
زیرا میدانی که چنین شخصی گمراه است و غوطهور در گناه، و گناهان خودش او را محکوم میسازد.
در نظر دارم آرتیماس یا تیخیکوس را نزد تو بفرستم. هرگاه یکی از این دو به آنجا رسید، هر چه زودتر به نیکوپولیس نزد من بیا، زیرا تصمیم دارم زمستان را در آنجا بگذرانم.
تا حد امکان به زیناس و اپلس کمک کن تا به سفر خود ادامه دهند، و هر چه احتیاج دارند برای ایشان تدارک ببین؛
تا به این ترتیب اعضای کلیساهای ما یاد بگیرند که در رفع نیازهای ضروری و انجام کارهای نیک کوشا باشند و زندگی خود را بیثمر سپری نکنند.
همهٔ کسانی که نزد من هستند به تو سلام میرسانند. تو نیز به ایمانداران آنجا که ما را دوست میدارند، سلام برسان. فیض يهوه با همهٔ شما باد.
philemon
1
این نامه از طرف پولس است، که به سبب اعلام مژدهٔ انجیل مسیحْ یهوشع در زندان به سر میبرد، و نیز از طرف برادر ما تیموتائوس. این نامه را به فیلیمون، دوست گرامی و همکار عزیز ما مینویسم،
و نیز به خواهر ما اَپفیه، و به همسنگرمان، اَرخیپوس، و به کلیسایی که در خانهات تشکیل میشود.
از پدرمان، خدا، و يهوهمان، یهوشع مسیح، خواستار فیض و آرامش برای شما هستم.
فیلیمون عزیز، هر بار که برای تو دعا میکنم، ابتدا خدا را برای وجود تو شکر میکنم،
زیرا از دیگران میشنوم که چه ایمان استواری به عیسای يهوه داری، و چه محبتی در حق همۀ مقدّسان، یعنی در حق ایمانداران انجام میدهی.
دعا میکنم که ایمان و اعتمادی را که به يهوه داری، با دیگران در میان بگذاری، تا ایشان نیز تحت تأثیر قرار گیرند و ببینند که چه نیکوییها و مواهبی از یهوشع مسیح نصیب تو شده است.
من خودم از محبت تو ای برادر، شادی و تسلی پیدا کردهام، زیرا مهربانی تو دلهای ایمانداران را تازه کرده است.
از این رو، گرچه در مسیح حق دارم جسارت کنم و به تو دستور دهم تا آنچه را که درست است انجام دهی،
اما بر اساس محبت، ترجیح میدهم آن را به شکل خواهش مطرح کنم. بله، من، پولسِ پیر، که اکنون به خاطر خدمت به مسیحْ یهوشع زندانی نیز شدهام،
از تو استدعا میکنم که با فرزندم، اُنیسیموس که در زمان حبس خود، پدرِ ایمانیِ او شدم، مهربان باشی.
انیسیموس (با اینکه معنی نامش «مفید» است) در گذشته برای تو مفید نبوده است، اما اکنون چه برای تو و چه برای من مفید است.
حال که او را نزد تو باز میگردانم، درست مانند این است که قلب خود را میفرستم.
میخواستم او را نزد خود نگاه دارم، تا در این مدتی که به سبب اعلام پیغام انجیل در زندان به سر میبرم، به جای تو مرا کمک کند.
اما نخواستم بدون موافقت تو این کار را انجام دهم تا نیکوکاری تو از روی اجبار نباشد، بلکه از روی میل و اختیار.
شاید او به این دلیل برای مدتی کوتاه از تو جدا شد تا برای همیشه نزد تو بازگردد،
اما نه دیگر بهعنوان غلام و برده، بلکه برتر از غلام، بهعنوان برادری عزیز. او برای من بسیار عزیز است، اما برای تو عزیزتر، هم بهعنوان یک همنوع و هم بهعنوان برادر در يهوه.
اگر واقعاً مرا دوست خود میدانی، به همان صورت که از من استقبال میکردی، از او نیز استقبال کن و او را بپذیر.
اگر هم پیش از این ضرری به تو رسانده یا چیزی به تو بدهکار باشد، آن را به حساب من بگذار.
من، پولس، این را به دست خودم مینویسم که آن را پس خواهم داد. البته لازم به یادآوری نیست که تو خودت جانت را به من مدیونی.
بله، برادر عزیزم، این محبت را در حق من انجام ده، تا دل خستهٔ من شاد شود و مسیح را سپاس گویم.
این نامه را برایت مینویسم، چون یقین دارم که هر چه از تو تقاضا کنم، حتی بیشتر از آن را انجام خواهی داد.
در ضمن، اتاقی نیز برای من آماده کن، زیرا امیدوارم که خدا دعای شما را مستجاب فرموده، اجازه دهد که بهزودی نزد شما آیم.
همزندانی من اِپافراس، که او نیز به سبب اعلام پیغام انجیل یهوشع مسیح زندانی است، سلام میرساند.
همچنین همکاران من، مرقس، اَرِستَرخوس، دیماس و لوقا سلام میرسانند.
فیض يهوه ما یهوشع مسیح با روح شما باد.
hebrews
1
در زمانهای گذشته، خدا بارها و به شیوههای گوناگون، از طریق پیامبران با نیاکان ما سخن گفت،
اما در این ایام آخر، توسط پسرش با ما سخن گفت. خدا در واقع، اختیار همه چیز را به پسر خود سپرده و جهان و تمام موجودات را بهوسیله او آفریده است.
پسر خدا، منعکسکنندۀ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست. او با کلام نیرومند خود تمام عالم هستی را اداره میکند. او به این جهان آمد تا جانش را فدا کند و ما را پاک ساخته، گذشتهٔ گناهآلود ما را محو نماید؛ پس از آن، در بالاترین مکان افتخار، یعنی به دست راست اللها متعال نشست.
به این طریق، او از فرشتهها برتر گردید. نام او نیز گواه بر این برتری است: «پسر خدا!» این نامی است که اللها پدر به او داده، و از نام و لقب همه فرشتهها بالاتر است؛
زیرا خدا هرگز به هیچیک از فرشتگان نفرمود: «تو پسر من هستی؛ امروز من پدر تو شدهام.» همچنین فرموده: «من پدر او خواهم بود، و او پسر من.»
و هنگامی که فرزند ارشد او به جهان میآمد، فرمود: «همهٔ فرشتگان خدا او را پرستش نمایند!»
خدا دربارهٔ فرشتگان میفرماید: «او فرشتگانش را همچون باد میفرستد، و خدمتگزارانش را مانند شعلههای آتش.»
اما دربارهٔ پسرش میفرماید: «ای خدا، سلطنت تو تا ابد برقرار است؛ اساس حکومت تو، بر عدل و راستی است؛
عدالت را دوست داری و از شرارت بیزاری؛ بنابراین، خدا، یعنی اللها تو، تو را بیش از هر کس دیگر به روغن شادمانی مسح کرده است.»
او همچنین به پسر میگوید: «يهوها، در ازل، تو بنیاد زمین را نهادی، و آسمانها را به دست خود ساختی.
آنها فانی میشوند، اما تو باقی هستی. همهٔ آنها همچون جامۀ کهنه، پوسیده خواهند شد.
مانند ردا آنها را در هم خواهی پیچید و همچون جامۀ کهنه به دور خواهی افکند. اما تو جاودانی هستی و برای تو هرگز پایانی وجود ندارد.»
خدا به هیچیک از فرشتگانش نگفت: «به دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پایت بیفکنم.»
زیرا فرشتهها فقط روحهایی خدمتگزار هستند، و برای کمک و مراقبت از کسانی فرستاده میشوند که وارث نجات خواهند شد.
2
پس حال که پی بردیم یهوشع مسیح دارای چه مقام والایی است، باید به پیغام و کلامی که شنیدهایم، به دقت توجه نماییم، مبادا ایمان خود را از دست بدهیم.
زیرا اگر پیغام و کلامی که بهوسیلۀ فرشتگان آورده شد، دارای اعتبار و لازمالاجرا بود، و هر که از آن تخلف و نافرمانی میکرد، به حق مجازات میشد،
چگونه امکان دارد که ما از مجازات بگریزیم، اگر نسبت به چنین نجات عظیمی بیاعتنا باشیم؟ زیرا این مژده را ابتدا عیسای يهوه اعلام نمود، و بعد کسانی که آن را از دهان او شنیدند، آن را برای ما تائید کردند.
خدا نیز با نشانهها، کارهای شگفتانگیز، معجزات گوناگون و عطایایی که روحالقدس مطابق اراده خود میبخشد، صحت کلام ایشان را ثابت نمود.
به یاد داشته باشید که خدا عالم آینده را که از آن سخن میگوییم، زیر فرمان فرشتگان قرار نداده است.
اما در جایی از کتب مقدّس، شخصی شهادت داده و گفته: «انسان چیست که تو به فکرش باشی، و پسر انسان، که او را مورد لطف خود قرار دهی؟
تو مقام او را فقط اندکی پایینتر از فرشتگان قرار دادی و تاج عزت و احترام را بر سر وی نهادی،
و همه چیز را زیر فرمان او درآوردی.» خدا با قرار دادن همه چیز زیر فرمان او، چیزی باقی نگذاشت که مطیع او نباشد. ولی تا به حال حاضر نمیبینیم که همه چیز زیر فرمان انسان درآمده باشد؛
اما یهوشع را میبینیم که اندک زمانی پایینتر از فرشتگان قرار گرفت و اکنون در اثر فدا کردن جان خود در راه ما، خدا تاج جلال و افتخار را بر سر او گذاشته است. بله، به سبب فیض خدا، یهوشع به جای تمام مردم جهان، طعم مرگ را چشید.
خدا، همان اللهای که همه چیز برای او و بهواسطۀ او وجود دارد، بر آن شد تا فرزندان بسیاری را وارد جلال سازد. از این رو، بهجا و مناسب بود که باعث و بانیِ نجات ایشان، یعنی یهوشع را از طریق رنجهایش، به کمالی برساند که برای تحقق رسالتش ضروری بود.
حال که ما بهوسیلۀ یهوشع، مقدّس شدهایم، پدر او، پدر ما نیز محسوب میشود. به همین علّت، یهوشع عار ندارد که ما را برادران خود بخواند؛
چنانکه به خدا میگوید: «نام تو را به برادران و خواهرانم اعلام خواهم کرد، و در میان جماعت، تو را خواهم ستود.»
و همچنین فرموده است: «من بر خدا توکل خواهم نمود»، یعنی: «من و فرزندانی که خدا به من داده است.»
از آنجا که این فرزندان خدا، انسان هستند و دارای گوشت و خون میباشند، او نیز گوشت و خون شد و به شکل انسان درآمد؛ زیرا فقط با انسان شدن میتوانست جانش را در راه ما فدا کند و بمیرد، و با مرگ خود، قدرت ابلیس را نابود سازد، ابلیسی که صاحب اختیار مرگ بود.
تنها از این راه بود که میتوانست آنانی را که در تمام عمرشان در وحشت مرگ به سر میبردند و اسیر ترس بودند، رهایی بخشد.
میدانیم که او برای کمک به فرشتگان نیامد، بلکه به این جهان آمد تا انسانهایی را که به گفتهٔ کتاب آسمانی، از نسل ابراهیم میباشند، دستگیری نماید.
به همین جهت لازم بود که او نیز از هر لحاظ مانند برادران خود گردد تا در حضور خدا، برای انسانها کاهن اعظمی دلسوز و وفادار باشد و به هنگام کفارهٔ گناهان، بتواند در همان حال که نسبت به انسان رحیم و کریم میباشد، نسبت به خدا نیز وفادار بماند.
زیرا از آنجا که او خود عذاب دید و وسوسه شد، قادر است درد انسان را به هنگام عذاب و وسوسه درک کند و به کمک او بشتابد.
3
پس ای برادران و خواهران عزیز، ای جداشدگان و برگزیدگان خدا که برای رسیدن به آسمان دعوت شدهاید، بیایید به یهوشع بیندیشیم، به کسی که اعتراف میکنیم رسول خدا و کاهن اعظم ما است.
یهوشع به خدا که وی را به این مقام منصوب کرد، وفادار بود، همانگونه که موسی در تمام امور خانۀ خدا وفادارانه خدمت میکرد.
اما یهوشع، از عزت و جلالی به مراتب بیشتر از موسی برخوردار بود، همانطور که احترامِ سازندهٔ خانه، بیشتر از خود خانه است.
در ضمن، هر خانهای به دست کسی بنا میشود، اما فقط خداست که آفرینندهٔ همه چیز است.
موسی در تمام امور خانۀ خدا با وفاداری خدمت کرد، اما او فقط یک خدمتگزار بود؛ و اصولاً کار او بیشتر شهادت دادن دربارۀ اموری بود که خدا میبایست بعدها در زمینۀ آنها سخن گوید.
اما مسیح در مقام «پسر» است که مسئول تمام خانۀ خداست. و این «خانه» ما ایمانداران هستیم، به شرطی که شهامت خود را حفظ کنیم و در امیدی که در مسیح داریم، راسخ و استوار بمانیم.
به همین دلیل است که روحالقدس به ما هشدار داده، میفرماید: «امروز اگر صدای خدا را میشنوید،
دل خود را سخت نکنید، همان کاری که نیاکان شما بههنگام سرکشیشان انجام دادند، و در بیابان مرا آزمایش کردند.
در آنجا، نیاکان شما، صبر مرا آزمایش و امتحان کردند، با اینکه چهل سال کارهای مرا دیده بودند.
لذا از آن نسل به خشم آمدم و گفتم: ”دلشان پیوسته از من برمیگردد و دیگر مرا اطاعت نمیکنند.“
پس در خشم خود سوگند خوردم که به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت.»
پس ای برادران و خواهران عزیز، مراقب باشید که از شما کسی دلی گناهکار و بیایمان نداشته باشد که او را از اللها زنده دور سازد.
بلکه هر روز، مادام که هنوز «امروز» خوانده میشود، یکدیگر را تشویق نمایید، مبادا هیچیک از شما فریب گناه را بخورد و دلش سخت گردد.
زیرا اگر تا به آخر وفادار بمانیم و مانند روزهای نخست ایمانمان، اعتماد خود را به خدا حفظ کنیم، آنگاه در جلال مسیح سهیم خواهیم شد.
و این هشدار کتب مقدّس را فراموش نکنید که میفرماید: «امروز اگر صدای خدا را میشنوید، دل خود را سخت نکنید، همان کاری که نیاکان شما بههنگام سرکشیشان انجام دادند.»
آیا میدانید آنانی که صدای خدا را شنیدند و سرکشی کردند، چه کسانی بودند؟ آیا همان کسانی نبودند که به رهبری موسی، از سرزمین مصر بیرون آمدند؟
آیا میدانید چه کسانی برای مدت چهل سال، خدا را به خشم میآوردند؟ مگر همان اشخاصی نبودند که گناه کردند و در نتیجه، جنازههایشان در بیابان افتاد و از میان رفت؟
و خدا دربارهٔ چه کسانی قسم خورد و گفت که هرگز داخل آسایش او نخواهند شد؟ مگر دربارهٔ همان اشخاصی نبود که از او سرکشی کرده بودند؟
پس مشاهده میکنیم که به دلیل بیایمانی نتوانستند داخل شوند.
4
حال، با اینکه وعدهٔ خدا برای ورود به آسایش او هنوز به قوت خود باقی است، باید از ترس بر خود بلرزیم، مبادا مشخص گردد که کسی از میان شما از دست یافتن به آن کوتاه آمده است.
زیرا همان خبر خوش – یعنی ورود به آسایش او – به ما نیز اعلان شده است، همانگونه که به ایشان اعلان شده بود، اما به ایشان هیچ سودی نرساند، چرا که در ایمان آنانی که اطاعت کردند، سهیم نشدند.
فقط ما که ایمان داریم، میتوانیم وارد آن آسایش شویم، همانگونه که خدا فرموده است: «پس در خشم خود سوگند خوردم که به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت.» با این حال، کارهای او از زمان آفرینش جهان، پایان یافته بود.
زیرا در جایی در کتب مقدّس دربارۀ روز هفتم چنین آمده که: «خدا در هفتمین روز، از همۀ کار خود بیاسود.»
اما باز در آیات بالا میفرماید: «به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت.»
بنابراین، مردم میتوانند به آسایش خدا راه بیابند، اما آنانی که قبلاً این خبر خوش را دریافت کرده بودند، به دلیل نااطاعتی وارد نشدند.
از این رو، خدا فرصت دیگری تعیین فرمود، و آن را «امروز» نامید. او این را مدتها بعد، از زبان داوود بیان کرده، فرمود: «امروز اگر صدای خدا را میشنوید، دل خود را سخت نکنید»، که این گفتار خدا در سطور بالا نیز نقل قول شده است.
زیرا اگر یوشع در زمان هدایت قوم یسرال به داخل سرزمین کنعان، موفق شده بود که این آسایش را به ایشان بدهد، دیگر لازم نمیشد خدا مدتها بعد، دربارۀ روز دیگری برای اِعطای آسایش سخن بگوید.
پس برای قوم خدا آسایشِ روز شبّات باقی میمانَد. از این امر پی میبریم که فرصتی برای استراحت و آرامش کامل، در محلی انتظار قوم خدا یعنی ما را میکشد.
زیرا همۀ آنان که وارد آسایش خدا شدهاند، ایشان نیز از زحمات خود آسودند، همانگونه که خدا پس از اتمام کار آفرینش، بیاسود.
پس ما نیز نهایت تلاش و کوشش خود را بکنیم تا وارد آن آسایش خدا گردیم، مبادا مانند بنییسرال، در اثر نافرمانی از ورود به آن محروم شویم.
زیرا کلام خدا زنده و قدرتمند و بُرّندهتر است از هر شمشیرِ دولبه و تیز، و چنان نافذ که حتی جان و روح، و مفاصل و مغز استخوان را از هم جدا میکند، و افکار و نیّتهای اعماق دل انسان را آشکار میسازد.
هر کجا که باشیم، خدا تکتک ما را میشناسد؛ چشمان تیزبین اللها زنده، همهٔ ما را چنانکه هستیم میبیند. چیزی وجود ندارد که از نظر خدا پنهان بماند، و به اوست که باید سرانجام حساب پس بدهیم.
پس حال که کاهن اعظمی داریم که از آسمانها عبور کرده، یعنی یهوشع، پسر خدا، بیایید ایمانی را که اعتراف میکنیم، محکم نگاه داریم.
این کاهن اعظم از ضعفهای ما بیخبر نیست، زیرا او خود در همین امور وسوسه شد، اما هرگز به زانو در نیامد و گناه نکرد.
پس بیایید با اطمینان به حضور تخت پر فیض خدا برویم تا او رحمت خود را شامل حال ما سازد و به لطف خود، ما را به هنگام نیاز یاری فرماید.
5
در دین یهود، هر کاهن اعظم از میان انسانها انتخاب شده، منصوب میگردد تا در امور الهی نمایندۀ انسانها باشد و هدایا و قربانیها برای گناه به خدا تقدیم کند.
چنین کاهن اعظمی قادر است تا با افراد نادان و گمراه با ملایمت رفتار کند، چرا که خودش نیز دستخوش ضعفهاست.
به همین جهت است که باید برای گناهان خود، و نیز گناهان قومش قربانی تقدیم کند.
اما نباید فراموش کرد که هیچکس نمیتواند به میل خود، کاهن اعظم شود؛ کاهن را باید خدا برگزیند، همانگونه که هارون را نیز خدا برگزید و معین فرمود.
به همین ترتیب، مسیح نیز شخصاً خود را به مقام پر افتخار کاهن اعظم نرساند، بلکه خدا او را به این مقام منصوب کرد. خدا به او فرمود: «تو پسر من هستی؛ امروز من پدر تو شدهام.»
همچنین، در جای دیگر به او گفت: «تو تا ابد کاهن هستی، کاهنی همانند مِلکیصِدِق.»
با این حال، مسیح وقتی در این دنیا به سر میبرد، با اشک و آه و اندوه عمیق به درگاه خدا دعا و استغاثه میکرد تا او را از قدرت مرگ نجات بخشد. خدا نیز دعای او را به سبب اطاعت کاملش مستجاب فرمود.
با اینکه یهوشع پسر خدا بود، اما با درد و عذابی که متحمل شد، اطاعت را آموخت.
پس از گذراندن این تجربه بود که نشان داد به حد کمال رسیده و میتواند نجات ابدی را نصیب آنانی سازد که از او اطاعت مینمایند؛
به همین جهت، خدا او را معین فرمود تا کاهن اعظم باشد، کاهنی همانند مِلکیصِدِق.
دربارهٔ این کاهن اعظم، سخن بسیار است، اما شرح آنها دشوار است، بهخصوص اینکه درک روحانیتان کُند و گوشهایتان سنگین شده است!
مدتی طولانی است که شما مسیحی هستید، و اکنون باید معلم دیگران شده باشید؛ اما چنان در ایمان عقب ماندهاید که نیاز دارید کسی از سر نو، الفبای کلام خدا را به شما بیاموزد. مانند نوزادی هستید که جز شیر قادر به خوردن چیزی نیست. به اندازهٔ کافی رشد نکردهاید که بتوانید خوراکهای سنگین بخورید.
کسی که شیر میخورد، هنوز کودک است و درست را از نادرست تشخیص نمیدهد.
خوراک سنگین برای بالغان است که با تمرین مداوم، یاد گرفتهاند چگونه نیک و بد را از هم تشخیص دهند.
6
پس، بیایید از تعالیم ابتدایی دربارۀ مسیح بگذریم و به سوی بلوغ در درک و فهم امور روحانی پیش برویم. بیتردید لازم نیست بار دیگر، به اهمیت بنیادین توبه از اعمالی که منتهی به مرگ میشوند، و به ایمان داشتن به خدا بپردازیم.
دیگر نیازی نیست بیش از این، دربارهٔ غُسلها، دستگذاریها، قیامت مردگان، و مجازات ابدی، شما را تعلیم دهیم.
و به خواست خدا، چنین خواهیم کرد تا به درک امور عمیقتر برسیم.
زیرا آنانی که یک بار در اثر تابیدن نور الهی درخشان شدند، و طعم عطای آسمانی را چشیدند، و در روحالقدس نصیبی یافتند،
و نیکویی کلام خدا را چشیدند و قدرتهای عالَم آینده را نیز تجربه کردند،
اگر بعد از تمام اینها از خدا روی برتابند، غیرممکن است بتوان ایشان را به توبه بازگرداند. اینان پسر خدا را بار دیگر برای خود مصلوب میکنند و در ملأ عام رسوایش میسازند.
زمینی که پس از بارش بارانهای فراوان، محصولی نیکو برای کشاورزان به وجود میآورد، از خدا برکت خواهد یافت.
اما اگر خار و خس تولید کند، نشان میدهد که زمینی است بیارزش. کشاورز بهزودی آن زمین را لعنت کرده با آتش خواهد سوزاند.
اما ای عزیزان، هرچند با این لحن سخن میگوییم، اما گمان نمیکنیم گفتههایمان در مورد شما صدق کند؛ یقین داریم که چیزهای بهتر که با نجات همراه است، نصیبتان خواهد شد.
زیرا خدا بیانصاف نیست. چگونه امکان دارد زحماتی را که در راه او متحمل شدهاید فراموش کند، و یا محبتی را که نسبت به او داشتهاید از یاد ببرد، محبتی که از طریق کمک به فرزندان خدا نشان داده و میدهید؟
پس آرزوی ما این است که همین روحیه و محبت را با نهایت اشتیاق در تمام طول زندگی حفظ کنید، تا مطمئن شوید آنچه را که بدان امید بستهاید به انجام خواهد رسید.
و در زندگی روحانی دچار سستی و تنبلی نگردید، بلکه با شور و شوق فراوان، از مردان خدا سرمشق بگیرید، مردانی که با صبر زیاد و ایمان قوی، به تمام وعدههای خدا دست یافتند.
برای نمونه، وعدهٔ خدا به ابراهیم را در نظر بگیرید. هنگامی که خدا این وعده را به ابراهیم میداد، به نام خود قسم خورد، زیرا کسی بزرگتر از او نبود تا به نام او قسم بخورد. وعدهٔ خدا به ابراهیم این بود که
«بهیقین تو را برکت خواهم داد و تو را کثیر خواهم ساخت.»
ابراهیم نیز با شکیبایی منتظر ماند تا سرانجام خدا مطابق وعدهٔ خود پسری به او داد، که همان اسحاق باشد.
وقتی شخصی برای کسی قسم میخورد، معمولاً به نام کسی سوگند یاد میکند که از او بزرگتر است. این سوگند، تضمین کنندهٔ گفته اوست و به هر نوع بحث و کشمکش میان آن دو خاتمه میدهد.
خدا نیز قسم خورد تا از این راه، به آنانی که از او وعدهٔ کمک دریافت کرده بودند، اطمینان بخشد و ایشان را خاطرجمع سازد که هرگز در وعده و ارادهاش تغییری نخواهد داد.
به این ترتیب، خدا به ما، هم وعدهٔ کمک داده است و هم در مورد آن قسم خورده است، پس ما میتوانیم در خصوص این دو عامل، یعنی وعده و قسم، یقین داشته باشیم، زیرا محال است که خدا دروغ بگوید. اکنون، تمام کسانی که برای رستگاری به خدا پناه میآورند، با دریافت چنین اطمینانی، جرأتی تازه مییابند، و میتوانند اطمینان کامل داشته باشند که خدا مطابق وعدهاش، نجاتشان خواهد داد.
امید کاملی که ما به نجات خود داریم، برای جان ما همچون لنگری است نیرومند که به هنگام توفانها ما را ثابت و استوار نگاه میدارد. همین امید است که ما را به داخل قدس درونی میبرد.
اما یهوشع جلوتر از ما وارد این جایگاه شده، تا در مقام کاهن اعظم، همانند مِلْکیصِدِق، برای ما شفاعت کند.
7
این مِلْکیصِدِق، هم پادشاه سالیم بود و هم کاهن اللها متعال. زمانی که ابراهیم چندین پادشاه را شکست داده بود و به دیار خود بازمیگشت، مِلکیصِدِق به دیدن او رفت و او را برکت داد.
ابراهیم نیز از همۀ غنایم جنگی، به او دهیک داد. اما معنی نام مِلکیصِدِق، نخست «پادشاه عدالت» است، و بعد، «پادشاهِ سالیم»، یعنی پادشاه صلح و صفا.
از آنجا که در کتب مقدّس، چیزی دربارۀ پدر و مادر و شجرهنامهاش نوشته نشده، و در آنها از زمان آغاز زندگیاش و پایان آن سخنی به میان نیامده، لذا شبیه به پسر خدا میگردد و کاهنی همیشگی باقی میمانَد.
ملاحظه کنید این مِلکیصِدِق چه سمت بزرگی داشته است: نخست آنکه حتی ابراهیم، نیای بزرگ قوم یسرال، یک دهم تمام درآمد خود را به او هدیه داد.
حال بنا بر شریعت موسی، کاهنانی که از نسل لاوی هستند میباید از برادران یسرالی خود دهیک بگیرند، که آنها نیز از نسل ابراهیماند.
اما با اینکه مِلکیصِدِق نسبتی با او نداشت، ابراهیم به او این هدیه را داد. دوم آنکه مِلکیصِدِق، ابراهیم را که وعدههای خدا را دریافت کرده بود، برکت داد.
به طوری که همه میدانند، کسی که قدرت و اختیار دادن برکت دارد، بزرگتر از کسی است که برکت را دریافت میکند.
سوم، کاهنان یهودی که دهیک را جمعآوری میکنند، انسانهایی فانی هستند. اما در خصوص مِلکیصِدِق، گویی خدا شهادت میدهد که او هنوز زنده بوده، زیرا در کتب مقدّس چیزی دربارۀ مرگ او نوشته نشده است.
چهارم، حتی میتوان گفت که «لاوی»، که جدّ همه کاهنان یهود بود، از طریق ابراهیم، به مِلکیصِدِق هدیه داد؛
زیرا زمانی که مِلکیصِدِق به دیدار ابراهیم آمد، گرچه لاوی هنوز به دنیا نیامده بود، اما میتوان گفت در این وقت در داخل بدن ابراهیم بود.
پنجم، اگر کهانت لاویان که بر پایۀ شریعت بود، میتوانست انسان را به کمال برساند، دیگر چه نیازی بود که کاهنی دیگر که همانند مِلکیصِدِق است و نه همانند لاویان و هارون، ظهور کند؟
به علاوه، زمانی که خدا کاهنی از نوع دیگر میفرستد، باید شریعت و حکم و روش خود را نیز در این خصوص تغییر دهد، تا این امر میسر گردد. چنانکه همه میدانیم، مسیح از قبیلهٔ کاهنان یعنی قبیلهٔ لاوی نبود، بلکه به قبیلهٔ یهوده تعلق داشت که برای کهانت انتخاب نشده بود، و موسی هیچگاه چنین خدمتی را به قبیلهٔ یهوده محول نکرده بود.
پس به طور واضح میبینیم که خدا، حکم و روش خود را تغییر داد؛ زیرا مسیح که کاهن اعظم جدید و همانند مِلکیصِدِق است،
مطابق شریعت و روش سابق از طایفۀ لاوی نبود؛ او بر اساس قدرتی کاهن شد که از حیات بیپایان جاری است.
در مزامیر نیز به همین موضوع اشاره شده که: «تو تا ابد کاهن هستی، کاهنی همانند مِلکیصِدِق.»
بله، شریعت و روش سابق کهانت، که بر اساس اصل و نسب بود، کنار گذاشته شد زیرا بیفایده و ضعیفتر از آن بود که بتواند به کسی امید نجات ببخشد،
زیرا شریعت چیزی را کامل نکرد. اما اکنون ما امید بهتری داریم که از طریق آن به خدا نزدیک شویم.
و این روش جدید با سوگند همراه بود. فرزندان هارون بدون هیچ سوگندی کاهن شدند،
اما کهانت یهوشع با سوگند همراه بود، زیرا خدا به او گفت: «يهوه سوگند خورده است و از آن برنخواهد گشت، که تو تا ابد کاهن هستی.»
بر اساس این قسم خدا، یهوشع میتواند موفقیت این عهد و پیمان جدید و بهتر را برای همیشه تضمین کند.
در آن روش و پیمان قدیم، تعداد کاهنان میبایست زیاد باشد، زیرا مرگ مانع از ادامۀ خدمت آنها میشد.
اما یهوشع، از آنجا که تا ابد زنده است، برای همیشه کاهن میباشد و نیازی به جانشین ندارد.
بنابراین، قادر است همهٔ آنانی را که بهوسیلۀ او نزد خدا میآیند، به طور کامل نجات بخشد؛ و چون همیشه زنده است، پیوسته در حضور خدا برای ما وساطت میکند.
این درست همان کاهن اعظمی است که ما نیاز داریم؛ زیرا او پاک و بیعیب و بیگناه و از گناهکاران جدا میباشد و در آسمان از مقامی پر افتخار برخوردار است.
او هرگز احتیاج ندارد مانند سایر کاهنان، هر روز ابتدا برای گناهان خود و بعد برای گناهان قوم، قربانی کند؛ زیرا وقتی بر روی صلیب، خود را در راه ما قربانی کرد، برای همیشه به تمام قربانیها پایان داد.
کاهنان اعظم که مطابق شریعت موسی به این مقام میرسند، افرادی ضعیف میباشند که نمیتوانند خود را از گناه دور نگاه دارند. اما مدتها بعد از اعطای شریعت، خدا پسر خود را که برای همیشه کامل میباشد، در مقام کاهن اعظم تعیین کرد و در این خصوص سوگند یاد کرد.
8
مقصود کلی از این سخنان این است که ما چنین کاهن اعظمی داریم که در آسمان در کنار تخت اللها متعال نشسته است.
محل خدمت او، عبادتگاه مقدّس آسمان یعنی جایگاه واقعی پرستش است که بانی آن يهوه است، نه انسان.
وظیفهٔ کاهن اعظم این است که از جانب مردمان، هدایا و قربانیهایی به حضور خدا تقدیم کند. مسیح نیز به عنوان کاهن اعظم میبایست چیزی برای تقدیم کردن داشته باشد.
اگر یهوشع در این جهان بود، نمیتوانست کاهن باشد، زیرا در اینجا هنوز کاهنانی هستند که به شیوۀ قدیم، قربانی تقدیم میکنند.
خدمت ایشان در واقع، نمونه و تقلیدی است از امور آسمانی؛ زیرا زمانی که موسی میخواست خیمهای را به عنوان محل عبادت بسازد، خدا به او هشدار داده، گفت: «دقت کن همه را عیناً مطابق طرحی که در بالای کوه به تو نشان دادم، بسازی.»
اما مسیح، این کاهن آسمانی، خدمتی بس مهمتر از این کاهنان به عهده دارد، زیرا پیمان جدیدی که از سوی خدا برای ما آورد، برتر از آن پیمان قدیمی است و دارای وعدههایی به مراتب عالیتر میباشد.
عهد قدیمی بینقص نبود، زیرا در غیر این صورت لازم نمیشد عهد دیگری جایگزین آن گردد.
اما خدا عهد قدیمی را عملی و کافی ندانست، زیرا فرمود: «روزی فرا میرسد که با خاندان یسرال و خاندان یهوده عهدی تازه خواهم بست.
این عهد مانند عهد پیشین نخواهد بود که با اجدادشان بستم، در روزی که دست ایشان را گرفته، از سرزمین مصر بیرون آوردم؛ زیرا، يهوه میگوید، آنها به عهد من وفادار نماندند. پس من از ایشان رویگردان شدم.
اما يهوه چنین میگوید: این است آن عهدی که در آن روز با خاندان یسرال خواهم بست: احکام خود را در ذهن ایشان خواهم نهاد و بر دل ایشان خواهم نوشت. آنگاه من اللها ایشان خواهم بود و ایشان قوم من.
دیگر کسی به همسایه خود تعلیم نخواهد داد و یا کسی به خویشاوند خود نخواهد گفت ”يهوه را بشناس!“ زیرا همه، از کوچک و بزرگ، مرا خواهند شناخت.
من نیز خطایای ایشان را خواهم بخشید و گناهانشان را دیگر به یاد نخواهم آورد.»
در اینجا خدا از عهدی «جدید» سخن میگوید. پس روشن است که عهد قبلی، کهنه شده است؛ و هر چه که کهنه و قدیمی شود، بهزودی از بین خواهد رفت.
9
به هر حال، آن عهد و پیمان نخست که خدا با قوم یسرال بست، دارای قواعدی برای عبادت، و مکانی برای پرستش بود. این مکان پرستش، خیمهای بود ساختۀ دست انسان.
این خیمه از دو قسمت تشکیل میشد. در قسمت اول که «جایگاه مقدّس» نام داشت، شمعدان طلایی، میز و نان حضور قرار میگرفت.
قسمت دوم، «مقدّسترین جایگاه» نامیده میشد و پردهای آن را از قسمت اول جدا میکرد.
در این جایگاه، یک آتشدان طلایی و صندوق عهد قرار داشت. روکش داخلی و بیرونی این صندوق از طلای خالص بود. داخل صندوق، دو لوح سنگی قرار داشت که بر روی آنها ده فرمان خدا حک شده بود. یک ظرف طلایی پر از «مَنّا» نیز در آن صندوق بود. «مَنّا» همان نانی است که خدا در بیابان هر روز به بنییسرال میداد. همچنین، عصای هارون نیز که روزگاری شکوفه آورده بود، در این صندوق گذاشته شده بود.
سرپوش صندوق عهد، تخت رحمت نامیده میشد، و کروبیانِ جلال خدا بالهایشان را بر فراز تخت گسترده بودند. تمام اینها، معانی خاصی دارند که الان فرصت نیست به شرح آنها بپردازم.
وقتی این وسایل به این ترتیب قرار میگیرند، کاهنان برای انجام وظایف خود، بهطور مرتب وارد قسمت اول عبادتگاه میشوند.
اما به قسمت دوم، فقط کاهن اعظم میتواند وارد شود، آن هم فقط سالی یک بار! او همراه خود مقداری خون قربانی به داخل میبرد و بر تخت رحمت میپاشد، تا گناهان خود و گناهان قوم یسرال را کفاره کند.
اما روحالقدس از طریق تمام این ترتیبات، این نکته را به ما خاطرنشان میسازد که مطابق شریعت و روش قدیم، تا زمانی که قسمت اول عبادتگاه برپاست، مردم عادی هیچگاه نخواهند توانست وارد مقدّسترین جایگاه گردند.
این تصویری است از زمان حاضر. زیرا هدایا و قربانیهایی که کاهن تقدیم میکند قادر نیست وجدان عبادتکننده را کاملاً پاک سازد.
چون این شریعت فقط با تشریفات ظاهری سروکار دارد و به مسائلی نظیر خوردن و نوشیدن و غسل و طهارت و نظایر آن میپردازد. این تشریفات فقط تا فرا رسیدن راه و روش بهتر قابل اجرا بود.
پس، مسیح همچون کاهن اعظم امور نیکویی است که هم اکنون واقع شدهاند. او وارد خیمهٔ بزرگتر و کاملتر آسمان گردید، خیمهای که نه ساخته دست انسان است و نه جزو عالم مخلوق.
او یکبار و برای همیشه به مقدّسترین جایگاه وارد شد و خون قربانی را بر تخت رحمت پاشید، اما نه خون بز یا گوساله، بلکه خون خود را، که با آن نجات ابدی ما را فراهم ساخت.
مطابق شریعت موسی، کاهنان خون بزها و گاوهای نر و خاکستر گوسالهها را بر آنانی میپاشیدند که بهلحاظ آیینی نجس شده بودند، تا ایشان جسماً طاهر شوند.
پس ببینید چقدر بیشتر خون مسیح وجدان ما را از اعمال منتهی به مرگ پاک خواهد ساخت تا بتوانیم اللها زنده را خدمت و عبادت کنیم. زیرا مسیح بهواسطۀ روح ابدی خدا، خود را بدون عیب به خدا تقدیم کرد.
به این ترتیب، مسیح با این پیمان جدید آمد تا تمام کسانی که از جانب خدا دعوت شدهاند، بتوانند به سوی او آمده، برکات ابدی موعود را بیابند؛ زیرا مسیح در راه گناهان ایشان فدا شد تا ایشان را از مجازات گناهانی که در چارچوب شریعت قدیم مرتکب شدهاند، آزاد سازد.
زمانی که وصیتی از کسی باقی میماند، پیش از آنکه ارث تقسیم شود، باید ابتدا فوت وصیتکننده ثابت گردد.
به عبارت دیگر، وصیتنامه فقط بعد از مرگ وصیتکننده اعتبار مییابد، و تا زمانی که او زنده است، هیچیک از وارثین نمیتواند سهم خود را دریافت کند.
به همین دلیل، حتی پیش از آنکه پیمان قدیم به مرحله اجرا درآید، به نشان از جان گذشتگی مسیح، خون پاشیده شد.
به این ترتیب که موسی ابتدا تمام احکام خدا را به قوم یسرال اعلام کرد؛ سپس خون گوسالهها و بزها را گرفت و با آب و گیاه زوفا و پشم قرمز، بر کتاب احکام خدا و بر سر مردم پاشید،
و گفت: «این است خون عهدی که خدا عطا کرده و میخواهد از آن اطاعت نمایید.»
سپس به همان صورت، بر خیمهٔ مقدّس و تمام وسایلی که در مراسم عبادت به کار میرفت، خون پاشید.
در واقع میتوان گفت که مطابق پیمان اول، تقریبا همه چیز بهوسیلۀ خون پاک میگردد و بدون ریختن خون، هیچ گناهی بخشیده نمیشود.
به همین دلیل، خیمهٔ مقدّس زمینی و متعلقات آن، که نمونه و سایهای از چیزهای آسمانی بودند، میبایست با خون حیوانات پاک گردند، اما اصلِ آنها که در آسمان هستند، با قربانیهایی نیکوتر از اینها.
زیرا مسیح به عبادتگاهی ساختۀ دست بشر داخل نشد که صرفاً نمونهای از عبادتگاه حقیقی در آسمان بود، بلکه به خودِ آسمان داخل شد تا اکنون از جانب ما در پیشگاه خدا ظاهر گردد.
در ضمن، او خود را بارها قربانی نکرد، برخلاف آنچه که کاهن اعظم بر روی زمین انجام میدهد؛ زیرا کاهن اعظم هر سال خون حیوانات قربانی را در مقدّسترین جایگاه تقدیم میکند.
اگر چنین چیزی لازم میبود، مسیح مجبور میشد از ابتدای عالم تا حال دائماً جان خود را فدا کند. اما چنین نیست. مسیح یک بار و برای همیشه در اواخر عالم آمد تا جان خود را در راه ما فدا کند و تا ابد قدرت گناه را ریشهکن سازد.
این نِمادی است از زمان حاضر که در آن، هدایا و قربانیهایی تقدیم میشود که قادر نیست وجدان عبادتکننده را کاملاً پاک سازد، و درست همانگونه که به حکم يهوه، انسان یک بار میمیرد و بعد از آن نوبت داوری میرسد،
مسیح نیز فقط یک بار جان خود را فدا کرد تا به عنوان قربانی، گناهان بسیاری را پاک کند. اما بار دیگر خواهد آمد تا آنانی را که با صبر و اشتیاق چشم به راه او هستند، نجات بخشد.
10
شریعت موسی و تشریفات مذهبی آن فقط پیشنمایش و سایهای مبهم است از امور نیکویی که بنا بود مسیح برای ما به ارمغان بیاورد، اما نه صورت واقعی آنها. به همین دلیل، چنین شریعتی نمیتواند با همان قربانیهای مکرر و سالیانه، آنانی را که برای عبادت به حضور خدا میآیند، کامل سازد.
زیرا اگر قدرت چنین کاری را داشت، یک قربانی کافی میبود تا عبادتکننده، یک بار و برای همیشه، پاک شود و دیگر احساس تقصیر و گناه نکند.
در حالی که میبینیم این قربانیها همه ساله، به جای آنکه وجدان مردم را آسوده کند، خاطرهٔ تلخ نافرمانیها و گناهانشان را به یادشان میآورد.
زیرا محال است که خون گاوها و بزها واقعاً لکههای گناه را پاک سازد.
به همین جهت بود که وقتی مسیح به این جهان میآمد، گفت: «تو به قربانی و هدیه رغبت نداشتی؛ بلکه بدنی برای من مهیا ساختی؛
از قربانی سوختنی و قربانی گناه خشنود نبودی.
آنگاه گفتم: ”اینک میآیم تا خواست تو را، ای خدا، انجام دهم؛ همانطور که در کتاب دربارۀ من نوشته شده است.“»
مسیح نخست فرمود: «تو به قربانی و هدیه و قربانی سوختنی و قربانی گناه رغبت نداشتی و از آنها خشنود نبودی» (گرچه اینها را بر اساس شریعت تقدیم میکردند).
و سپس فرمود: «اینک میآیم تا خواست تو را، ای خدا، بهجا آورم.» به این ترتیب، عهد سابق را لغو میکند تا عهد دوم را بنیاد نهد.
طبق این عهد و طرح جدید، یهوشع مسیح یک بار جان خود را در راه ما فدا کرد تا ما را ببخشد و پاک نماید.
مطابق شریعت و عهد سابق، کاهنان هر روز در مقابل مذبح میایستند و قربانیهایی تقدیم میکنند که هرگز نمیتوانند گناهان را برطرف نمایند.
اما مسیح خود را فقط یک بار به عنوان قربانی به خدا تقدیم کرد تا گناهان را بیامرزد؛ و پس از آن، در بالاترین مکان عزّت و افتخار، به دست راست خدا نشست،
و منتظر است تا دشمنانش به زیر پاهای او افکنده شوند.
او با یک قربانی، همهٔ آنانی را که از گناهانشان پاک میشوند، تا ابد کامل میگرداند.
روحالقدس نیز این را تصدیق کرده، میفرماید:
«این است آن عهدی که در آن روز با ایشان خواهم بست: احکام خود را در دل ایشان خواهم نهاد و در ذهن ایشان خواهم نوشت.»
سپس اضافه کرده، میفرماید: «خطایای ایشان را خواهم بخشید و گناهانشان را دیگر به یاد نخواهم آورد.»
پس حال که گناهان ما به طور دائمی بخشیده و فراموش شده است، دیگر چه نیازی است که برای آمرزش گناهان، بار دیگر قربانی تقدیم کنیم؟
بنابراین، ای برادران عزیز، اکنون میتوانیم به سبب خون یهوشع، مستقیم وارد مقدّسترین جایگاه شده، به حضور خدا برویم؛
زیرا زمانی که بدن مسیح بر روی صلیب پاره شد، در واقع پردهٔ مقدّسترین جایگاه معبد نیز پاره شد؛ و به این ترتیب او راهی تازه و حیاتبخش برای ما گشود تا ما را به حضور مقدّس خدا برساند.
پس حال که ادارهٔ امور خانۀ خدا، به عهدهٔ این کاهن بزرگ ماست،
بیایید با دلی پاک، مستقیماً به حضور خدا برویم، و یقین کامل داشته باشیم که او ما را میپذیرد، زیرا خون مسیح بر ما پاشیده شده و ما را پاک ساخته؛ بدنهایمان نیز با آب پاک شسته شده است.
اکنون میتوانیم منتظر نجاتی باشیم که خدا وعده داده است، و میتوانیم بدون هیچگونه تردیدی به همه بگوییم که نجات یافتهایم، زیرا خدا به همهٔ وعدههای خود عمل خواهد فرمود.
حال، به پاس آن همه لطفی که خدا در حق ما کرده است، بیایید یکدیگر را به محبت کردن و به انجام اعمال نیک تشویق و ترغیب نماییم.
و نیز چنانکه برخی را عادت است، از حضور در مجالس عبادت کلیسایی غافل نشوید، بلکه یکدیگر را تشویق کنید، بخصوص در این روزها که بازگشت مسیح نزدیک میشود.
زیرا اگر کسی پس از شناخت حقیقت، عمداً به گناه کردن ادامه بدهد، دیگر قربانیای برای پاک کردن این گناهان وجود نخواهد داشت.
بله، راهی نیست جز به سر بردن در انتظار مجازاتی وحشتناک و آتشی مهیب که دشمنان خدا را نابود خواهد ساخت.
هر که احکام موسی را بشکند، به شهادت دو یا سه نفر، بدون ترحم کشته میشود.
پس چه مجازات وحشتناکتری در انتظار کسانی خواهد بود که پسر خدا را تحقیر میکنند، و خونی را که نشان عهد خدا و پاککنندهٔ گناهان ایشان است، بیارزش میشمارند، و به روحالقدس که بخشندۀ رحمت الهی است، بیاحترامی مینمایند.
زیرا او را میشناسیم که فرموده: «انتقام و جزا از آنِ من است.» و همچنین میفرماید: «من خودم قومم را داوری خواهم فرمود.»
برای کسانی که چنین گناهی کرده باشند، افتادن به دستهای اللها زنده بسیار وحشتناک خواهد بود!
هیچگاه از یاد نبرید آن روزها را که نور مسیح به تازگی دلتان را روشن ساخته بود؛ زیرا در آن زمان گرچه زحمات و رنجهای بسیاری بر شما وارد آمد، اما شما همه را تحمل کردید و به يهوه وفادار ماندید.
بله، شما بارها مورد استهزا و ضرب و شتم قرار گرفتید، و یا شریک درد آنانی بودید که به چنین زحماتی دچار میشدند؛
با زندانیان نیز همدردی میکردید؛ و به هنگام غارت اموالتان، شاد بودید، زیرا میدانستید که در آسمان چیزهای بهتری در انتظار شماست که تا ابد از بین نخواهد رفت.
پس اعتماد و اطمینانی را که به يهوه دارید از دست ندهید، زیرا پاداش عظیمی در انتظار شماست!
اگر میخواهید که خدا به وعدهٔ خود وفا کند، لازم است که شما نیز با کمال صبر و بردباری، خواست خدا را انجام دهید.
زیرا «دیری نخواهد پایید که او که باید بیاید، خواهد آمد و تأخیر نخواهد کرد.
و اما عادل به ایمان خواهد زیست. ولیکن اگر کسی از میان ایشان به عقب برگردد و دیگر راه مرا نپیماید، از او خشنود نخواهم شد.»
ولی ما هرگز از خدا برنگشتهایم تا به چنان سرنوشت تلخی دچار شویم، بلکه ایمانمان را حفظ کردهایم و این ایمان، نجات جانمان را تضمین میکند.
11
ایمان یعنی اطمینان داشتن به آنچه امید داریم و یقین داشتن به آنچه که هنوز نمیبینیم.
مردان خدا در زمان قدیم، به سبب ایمانشان بود که مورد پسند خدا واقع شدند.
با ایمان است که درمییابیم عالَم هستی به امر خدا شکل گرفت، به گونهای که آنچه دیدنی است، از آنچه قابل دیدن بود، ساخته نشد.
از راه ایمان بود که هابیل هدیهای نیکوتر از هدیۀ قائن به خدا تقدیم کرد. بهواسطۀ ایمان بود که او عادل شمرده شد، زیرا خدا دربارۀ هدیۀ او به نیکی شهادت داد. و با ایمان است که هابیل با اینکه مرده است، هنوز سخن میگوید.
خنوخ نیز به خدا ایمان داشت. به همین جهت، بدون اینکه طعم مرگ را بچشد، خدا او را به حضور خود برد و دیگر کسی او را ندید. زیرا پیش از آن، خدا فرموده بود که از خنوخ خشنود است.
اما خشنود ساختن خدا بدون ایمان و توکل به او محال است. هر که میخواهد به سوی خدا بیاید، باید ایمان داشته باشد که خدا هست و به آنانی که با دلی پاک در جستجوی او هستند، پاداش میدهد.
از طریق ایمان بود که نوح وقتی دربارۀ اموری که هنوز دیده نشده بود، هشداری دریافت کرد، با ترسی مقدّس کشتیای ساخت تا خانوادۀ خود را نجات بخشد. او با ایمانش بود که دنیا را محکوم ساخت و وارث عدالت شده، در پیشگاه خدا بیگناه به شمار آمد، امری که نتیجۀ ایمان است.
ابراهیم نیز به خاطر ایمانی که به خدا داشت، دعوت او را اطاعت کرد و به سوی سرزمینی که خدا وعدهاش را داده بود، به راه افتاد. او بدون آنکه بداند به کجا میرود، شهر و دیار خود را ترک گفت؛
حتی وقتی به سرزمین موعود رسید، مانند یک بیگانه در خیمهها زندگی میکرد. اسحاق و یعقوب نیز که همین وعده را از خدا یافته بودند، مانند او در خیمهها زندگی خود را سپری میکردند.
ابراهیم با اطمینان کامل، در انتظار روزی بود که خدا او را به آن شهر مستحکم و جاودان ببرد، شهری که طراح و سازندهاش خود خداست.
همسر او سارا نیز به خدا ایمان داشت و به دلیل همین ایمان، قدرت یافت تا باردار شود، گرچه بسیار سالخورده بود؛ زیرا او پی برده بود که خدا قادر است به وعدهای که به او داده، وفا کند.
بنابراین، از ابراهیم، یعنی از کسی که دیگر قادر به تولید مثل نبود، نسلهایی به وجود آمد که همچون ستارگان آسمان و شنهای کنار دریا، بیشمار بودند.
این مردان ایمان، همه مُردند بدون آنکه تمام وعدههای خدا را دریافت کنند، اما آنها را از دور دیده، به امید دریافتشان شاد شدند. آنان تصدیق کردند که این دنیای زودگذر خانهٔ واقعی ایشان نیست، بلکه در این دنیا، رهگذر و غریب هستند.
در واقع، کسانی که چنین سخن میگویند، نشان میدهند که در انتظار وطنی هستند که بتوانند آن را متعلق به خود بدانند.
در ضمن، اگر بازگشت به دیاری را در سر میپروراندند که آن را ترک گفته بودند، قطعاً فرصت چنین کاری را داشتند؛
اما ایشان مایل به بازگشت به عقب نبودند، و به امور این دنیا دلبستگی نداشتند، بلکه علاقه و توجهشان به وطن آسمانی بود. بنابراین خدا شرمنده نیست که اللها ایشان نامیده شود، زیرا شهری در آسمان برای ایشان تدارک دیده است.
زمانی که خدا ابراهیم را در بوتهٔ آزمایش قرار داد و از او خواست تا پسرش اسحاق را قربانی کند، او به سبب ایمانی که به خدا داشت، حاضر شد دستور خدا را اطاعت نماید. با اینکه او دربارهٔ اسحاق وعدههایی از خدا دریافت کرده بود، اما آماده شد تا او را قربانی کند،
گرچه دربارۀ او بود که خدا به ابراهیم فرموده بود: «توسط اسحاق است که تو صاحب نسلی میشوی که وعدهاش را به تو دادهام.»
زیرا ابراهیم ایمان داشت که حتی اگر اسحاق بمیرد، خدا قادر است او را زنده سازد. در واقع، همینطور نیز شد، زیرا اسحاق از دیدگاه ابراهیم محکوم به مرگ بود، اما عمر دوباره یافت.
در اثر ایمان بود که اسحاق پسرانش، یعقوب و عیسو را در خصوص آیندهشان برکت داد.
به ایمان بود که یعقوب، به هنگام پیری و در آستانهٔ رحلت، هر دو پسر یوسف را برکت داد و در حالی که بر سر عصای خود تکیه زده بود، سجده کرد.
در اثر ایمان بود که یوسف پیش از وفات خود، با اطمینان اعلام کرد که روزی قوم یسرال از سرزمین مصر بیرون خواهند رفت. او حتی در خصوص تدفین استخوانهای خود نیز رهنمودهایی به ایشان داد.
بهواسطۀ ایمان بود که والدین موسی او را تا سه ماه پس از زاده شدنش پنهان کردند، زیرا دیدند که او کودکی خوشسیما است، و از حکم پادشاه هراسی به دل راه ندادند.
در اثر ایمان بود که موسی، وقتی بزرگ شد، امتناع ورزید که پسرِ دخترِ فرعون نامیده شود.
او ترجیح داد همراه با قوم خدا متحمل ظلم و ستم شود، تا اینکه از لذتهای زودگذر گناه بهرهمند گردد.
در نظر او تحمل زحمت و ننگ در راه مسیح، بسیار باارزشتر از تمام خزاین و گنجهای مصر بود. زیرا او چشم انتظار آن پاداش بزرگی بود که خدا وعده داده بود.
به خاطر ایمان به خدا بود که او بدون ترس از غضب پادشاه، مصر را ترک گفت و استوار به پیش رفت، همچون کسی که اللها نادیده را در مقابل دیدگان خود دارد.
بهواسطۀ ایمان بود که به قوم یسرال امر کرد که «پِسَح» را نگاه دارند و بر چارچوب درهای خانهشان خون بپاشند تا فرشتهای که پسران نخستزاده را هلاک میکرد، بر پسران نخستزادۀ قوم یسرال دست نگذارد.
قوم یسرال نیز به خدا ایمان آوردند و به سلامت از میان دریای سرخ عبور کردند، گویی از زمین خشک رد میشدند. اما وقتی مصریها به دنبالشان آمدند و قصد عبور نمودند، همگی غرق شدند.
در اثر ایمان بود که حصار شهر اریحا، پس از آنکه قوم یسرال به دستور خدا هفت روز آن را دور زدند، فرو ریخت.
اما در آن میان راحاب فاحشه، همراه اهالی اریحا کشته نشد، زیرا به خدا و به قدرت او ایمان داشت و از فرستادگان قوم خدا به گرمی پذیرایی کرد؛ اما دیگران حاضر نشدند خدا را اطاعت کنند.
دیگر چه نمونهای بیاورم؟ زیرا وقت مجال نمیدهد که از ایمان جدعون، باراق، سامسون، یفتاح، داوود، سموئیل و انبیای دیگر سخن گویم.
بهواسطۀ ایمان بود که ایشان ممالک را شکست دادند، با عدل و انصاف فرمانروایی کردند، و آنچه را که وعده داده شده بود، به دست آوردند. ایشان دهان شیرها را بستند،
شدّت و حدّت آتش را خاموش ساختند، و از دَمِ شمشیر رَستند. ناتوانی ایشان تبدیل به قوّت شد، و در جنگ نیرومند شدند، و لشکریان بیگانگان را تار و مار کردند.
زنان به نیروی ایمان، عزیزان از دست رفتۀ خود را زنده در آغوش کشیدند. اما عدهای دیگر از مؤمنین نیز بودند که تا سرحد مرگ شکنجه و آزار دیدند و ترجیح دادند بمیرند تا اینکه به خدا خیانت ورزند و آزاد شوند. زیرا خاطرجمع بودند که پس از مرگ، آزادی واقعی و جاودانی نصیبشان خواهد شد.
بعضی شلّاق خورده، مورد تمسخر قرار گرفتند؛ بعضی دیگر در سیاهچالها به زنجیر کشیده شدند.
برخی سنگسار گردیدند و برخی دیگر با اره دو پاره شدند، و برخی نیز از دَمِ تیغ گذشتند. عدهای دیگر در پوست گوسفندان و بزها، تهیدست و ستمدیده و آزاردیده، آوارگی کشیدند.
آنانی که جهان لایقشان نبود، در بیابانها و کوهها سرگردان شدند، و خود را در غارها و گودالها پنهان کردند.
این انسانهای مؤمن، با اینکه به سبب ایمانشان مقبول خدا واقع شدند، اما هیچیک برکات موعود خدا را نیافتند.
زیرا خدا میخواست که ایشان منتظر بمانند تا همراه ما به آن برکات بهتری برسند که او برای ما در نظر گرفته است.
12
پس حال که در این میدان مسابقه، چنین جمعیت انبوهی از شاهدان را داریم که برای تماشای ما گرد آمدهاند، بیایید هر بار سنگینی را که سبب کُندی یا عقب افتادن ما در این مسابقه میشود، و نیز هر گناهی را که به آسانی به دست و پای ما میپیچد، از خود دور کنیم، و با صبر و شکیبایی در این مسابقه که در مقابل ما مقرر شده، بدویم.
و به یهوشع چشم بدوزیم، به او که چنین ایمانی را در قلب ما ایجاد کرده و آن را کامل میسازد. زیرا او خود نیز در همین مسیر، صلیب و خفّت و خواری آن را تحمل کرد، چون میدانست در پی آن، خوشی و شادی عظیمی نصیبش خواهد شد. به همین جهت، اکنون در جایگاه افتخار، یعنی در دست راست تخت خدا نشسته است.
پس اگر میخواهید در این مسابقه خسته و دلسرد نشوید، به صبر و پایداری مسیح بیندیشید، به او که از سوی گناهکاران مصیبتها کشید.
از این گذشته، شما تاکنون در مقابله با گناه تا پای جان مقاومت نکردهاید.
گویا به کلی از یاد بردهاید آن سخن تشویقآمیزی را که خطاب به شما گفته شده، گویی پدری به پسرش میگوید. میفرماید: «پسرم، نسبت به تأدیب يهوه بیاعتنا نباش، و هرگاه سرزنشت کند، دلسرد نشو.
زیرا يهوه کسی را تأدیب میکند که دوستش میدارد، و کسی را تنبیه مینماید که فرزند خود به شمار میآوَرَد.»
کدام پسر است که پدرش او را تنبیه نکند؟ در واقع، خدا همان رفتاری را با شما میکند که هر پدر مهربانی با فرزندش میکند. پس، بگذارید خدا شما را تأدیب نماید.
اما اگر خدا هرگز شما را تأدیب و تنبیه نکند، معلوم میشود که اصلاً فرزند او نیستید، زیرا هر پدری فرزندش را تنبیه میکند.
علاوه بر این، ما همگی به پدران زمینی خود که ما را تأدیب میکردند، احترام میگذاشتیم. پس چقدر بیشتر باید به تأدیب پدر روحهای خود تن در دهیم تا حیات واقعی را بیابیم.
پدران ما به صلاحدید خود در دوران کوتاه کودکیمان، ما را تأدیب میکردند. اما تأدیب خدا برای خیر و صلاح ماست، تا مانند او پاک و مقدّس گردیم.
در زمان حال، هیچ تنبیه و تأدیبی خوشایند به نظر نمیرسد، بلکه دردناک است. اما نتیجهٔ آن در انتها محصولی از زندگی عادلانه و همراه با آرامش را برای آنانی به بار میآوَرَد که از طریق آن تربیت شدهاند.
بنابراین، دستهای ناتوان و زانوان ضعیف خود را قوی سازید.
برای پاهای خود، راههایی راست و هموار بسازید، تا وضع آنانی که ناتوان و لنگ هستند، بدتر نشود، بلکه شفا یابند.
بکوشید تا با همهٔ مردم در صلح و صفا به سر برید، و نیز مقدّس باشید، زیرا آنان که مقدّس نیستند، يهوه را نخواهند دید.
مواظب باشید مبادا کسی از شما از خدا دور شود. دقت کنید تلخی در میان شما ریشه ندواند، زیرا باعث اضطراب شده، به زندگی روحانی بسیاری لطمه خواهد زد.
همچنین، مراقب باشید کسی گرفتار زنا و بیعفتی نشود، و یا مانند عیسو دنیوی نشود که حقِ پسر ارشد بودن خود را به یک کاسه آش فروخت!
و میدانید که بعد از آن، وقتی کوشید وارث این برکت شود، جواب ردّ شنید، و با اینکه با اشکها خواهان آن گردید، دیگر برای توبه دیر شده بود.
بله، دقت کنید زیرا شما با مسائلی سروکار دارید که بسیار بالاتر از مسائلی است که قوم یسرال با آن مواجه بودند. هنگامی که يهوه در کوه سینا، احکام خود را به قوم یسرال داد، ایشان با شعلههای آتش، تاریکی و ظلمت کامل، توفان هولناک،
و صدای سهمگین شیپور مواجه شدند. صدایی نیز که با ایشان سخن میگفت، حاوی پیامی چنان هراسانگیز بود که از خدا التماس کردند که دیگر چیزی نگوید،
زیرا قادر نبودند دستور خدا را تحمل کنند، آن دستور که میفرمود: «حتی اگر حیوانی نیز کوه را لمس کند، باید سنگسار گردد.»
موسی نیز چنان از آن منظره وحشتزده بود که گفت: «از ترس به خود میلرزم.»
اما سروکار شما با این امور نیست؛ شما به چنین کوهی نزدیک نشدهاید، بلکه مستقیماً به کوه صهیون و به شهر اللها زنده یعنی یروشلیم آسمانی آمدهاید. شما وارد محفل شاد گروه بیشماری از فرشتگان شدهاید.
شما به کلیسایی پیوستهاید که متشکل از فرزندان نخستزادۀ خداست و نام اعضای آن، در آسمان ثبت شده است. شما به حضور اللهای آمدهاید که داور همگان است، و به روحهای عادلانی نزدیک شدهاید که به مرحلهٔ کمال رسیدهاند.
به حضور یهوشع آمدهاید که آورندهٔ این عهد جدید میباشد؛ شما به سوی خون او آمدهاید که مانند خون هابیل خواستار انتقام نیست، بلکه به روی ما پاشیده شده تا گناهانمان را بشوید.
پس مراقب باشید که از او که با شما سخن میگوید، نافرمانی نکنید. زیرا اگر قوم یسرال به دلیل نافرمانی از سخنان موسی که یک پیغامآور زمینی بود، جان به در نبردند، پس ما چگونه از مجازات هولناک آینده در امان خواهیم ماند، اگر از کلام اللهای که از آسمان سخن میگوید، سرپیچی کنیم؟
هنگامی که خدا از بالای کوه سینا سخن گفت، صدای او زمین را لرزاند. اما اکنون وعدۀ دیگری داده و فرموده است: «بار دیگر، نه فقط زمین را، بلکه آسمانها را نیز به لرزه درمیآورم.»
منظور او این است که هر آنچه را که پایه و اساس محکمی ندارد غربال خواهد کرد تا فقط چیزهایی باقی بمانند که تزلزلناپذیر میباشند.
پس حال که ملکوتی تزلزلناپذیر نصیب ما خواهد شد، بیایید خدا را از صمیم قلب سپاس گوییم و او را چنانکه سزاوار است، با خوف و احترام خدمت نماییم.
زیرا اللها ما آتشی سوزاننده است.
13
یکدیگر را همچنان مانند برادر و خواهر دوست داشته باشید.
فراموش نکنید که با غریبهها مهربان باشید و از ایشان پذیرایی کنید، زیرا بعضی با این کار، بیآنکه خودشان متوجه باشند، از فرشتهها پذیرایی کردهاند.
زندانیان را از یاد نبرید؛ با ایشان طوری همدردی نمایید که گویا خودتان نیز در زندان هستید. در غم و رنج مظلومان شریک باشید، زیرا خودتان میدانید که ایشان در چه حالی هستند و چه میکشند.
به ازدواج خود و به عهد و پیمانی که بستهاید وفادار باشید، و پیوند زناشوییتان را از آلودگی دور نگاه دارید، زیرا خدا بهیقین افراد فاسد و زناکار را مجازات خواهد کرد.
از پول دوستی بپرهیزید و به آنچه دارید قانع باشید، زیرا خدا فرموده است: «شما را هرگز تنها نخواهم گذاشت و ترک نخواهم کرد.»
بنابراین، با اطمینان کامل و با جرأت تمام، میتوانیم بگوییم: «يهوه یاور من است، پس نخواهم ترسید. انسان به من چه میتواند بکند؟»
رهبران خود را که کلام خدا را به شما تعلیم دادند، به یاد داشته باشید. به نتایج نیکوی زندگی ایشان بیندیشید، و از ایمان ایشان سرمشق بگیرید.
یهوشع مسیح دیروز و امروز و تا ابد همان است.
پس فریفتهٔ عقاید جدید و عجیب و غریب نشوید. دل ما از فیض خدا تقویت مییابد نه از رعایت کردن رسوم مذهبی مربوط به خوردن یا نخوردن برخی خوراکها. آنانی نیز که این روش را در پیش گرفتهاند، هیچ نفعی نبردهاند.
مذبحی داریم که کاهنانِ خیمه اجازۀ خوردن از آن را ندارند.
طبق شریعت موسی، کاهن اعظم خون حیوانات قربانی برای کفارهٔ گناهان را به مقدّسترین جایگاه عبادتگاه میبَرَد و بعد لاشهٔ حیوانات بیرون اردوگاه سوزانده میشود.
به همین ترتیب، یهوشع نیز برای آنکه گناهان ما را بشوید، بیرون از دروازۀ شهر عذاب کشید و جان سپرد.
پس، بیایید ننگ و عاری را که او متحمل گردید، بر دوش بکشیم، و به بیرون از اردوگاه به نزد او برویم، و علائق و دلبستگیهای این دنیا را پشت سر بنهیم.
زیرا در این دنیا، خانه و کاشانهای دائمی نداریم، بلکه چشم انتظار خانهای هستیم که قرار است بیاید.
از این رو، بیایید بهواسطۀ یهوشع، پیوسته حمد و ستایشهای خود را همچون قربانی به خدا تقدیم کنیم، که همانا ثمرۀ لبهایی است که آشکارا ایمان و وفاداری خود را به نام او اعلان میکند.
از نیکوکاری و کمک به نیازمندان غافل نشوید، زیرا این گونه اعمال مانند قربانیهایی هستند که خدا را بسیار خشنود میسازند.
از رهبران روحانی خود اطاعت کنید، و هر آنچه میگویند با کمال میل انجام دهید، زیرا کار ایشان، مراقبت از جانهای شماست و از این لحاظ در برابر خدا پاسخگو میباشند. پس، به گونهای رفتار کنید که ایشان از خدمت خود لذت ببرند، نه اینکه با درد و رنج آن را انجام دهند، زیرا در این صورت شما نیز رنج خواهید برد.
برای ما دعا کنید، زیرا وجدان ما پاک است و هرگز نمیخواهیم خطایی از ما سر بزند.
این روزها نیز به طور خاص به دعاهای شما نیاز دارم تا بتوانم هر چه زودتر نزد شما بازگردم.
و حال دعا میکنم به حضور اللهای که منشاء آرامش است، به حضور اللهای که يهوه ما یهوشع را که شبان اعظم گوسفندان است پس از مرگ زنده کرد و با خون او، پیمان ابدی را تأیید نمود؛
و از او میخواهم که شما را با آنچه نیاز دارید مجهز سازد تا ارادهٔ او را بجا آورید، و نیز به قدرت یهوشع مسیح آنچه را که پسندیدهٔ اوست، در ما عملی سازد. شکوه و جلال تا ابد از آن مسیح باد. آمین.
ای برادران، خواهش میکنم به آنچه در این نامه نوشتهام، با صبر و حوصله توجه کنید، زیرا نامه کوتاهی است.
میخواهم بدانید که برادر ما «تیموتائوس» از زندان آزاد شده است؛ و اگر زود به اینجا برسد، همراه او به دیدن شما خواهم آمد.
سلام مرا به همهٔ رهبران خود و به جمیع مؤمنین برسانید. مسیحیان ایتالیا که در اینجا نزد من هستند، به شما سلام میرسانند.
فیض با همگی شما باشد.
james
1
از یعقوب، غلامِ خدا و یهوشع مسیح يهوه، به دوازده قبیله، یعنی ایمانداران یهودینژاد که در سراسر جهان پراکندهاند. سلام!
برادران و خواهران عزیز، وقتی مشکلات و آزمایشهای سخت از هر سو بر شما هجوم میآورند، بسیار شاد باشید،
زیرا در آزمایش و سختیهاست که صبر و تحملتان بیشتر میشود.
پس بگذارید صبر و بردباریتان رشد کند و کار خود را به انتها برساند و به حد کمال برسد، زیرا در این صورت، افرادی کامل و بالغ خواهید شد و به هیچ چیز نیاز نخواهید داشت.
اما اگر کسی از شما خواستار حکمت و فهم برای درک ارادۀ خدا باشد، باید آن را از خدا درخواست کند، از اللهای که آن را سخاوتمندانه عطا میفرماید، بدون اینکه شخص را سرزنش کند، و به او عطا خواهد شد.
اما وقتی از او درخواست میکنید، شک به خود راه ندهید، بلکه یقین داشته باشید که خدا جواب دعایتان را خواهد داد؛ زیرا کسی که شک میکند، مانند موجی است در دریا که در اثر وزش باد به این سو و آن سو رانده میشود.
چنین شخصی، ناپایدار است و هرگز نمیتواند تصمیم قاطعی بگیرد. پس اگر با ایمان دعا نکنید، انتظار پاسخ نیز از خدا نداشته باشید.
ایماندارانی که از مال این دنیا بیبهره هستند، نباید خود را حقیر بپندارند، بلکه باید به جایگاه والایی که خدا به ایشان عطا فرموده، افتخار کنند.
حال آنکه ثروتمندان باید به حقارت و خواری خود افتخار کنند، چرا که همچون گُلی صحرایی از میان خواهند رفت.
زیرا آفتاب با گرمای سوزانش برمیآید و آن گیاه را میخشکاند. شکوفۀ آن نیز میافتد و زیباییاش از بین میرود. به همینسان، ثروتمندان نیز در همان حال که سرگرم تجارت هستند، محو و نابود خواهند شد.
خوشا به حال کسی که آزمایشهای سخت زندگی را متحمل میشود، زیرا وقتی از این آزمایشها سربلند بیرون آمد، يهوه تاج حیات را به او عطا خواهد فرمود، تاجی که به تمام دوستداران خود وعده داده است.
وقتی کسی وسوسه شده، به سوی گناهی کشیده میشود، فکر نکند که خدا او را وسوسه میکند، زیرا خدا از گناه و بدی به دور است و کسی را نیز به انجام آن، وسوسه و ترغیب نمیکند.
وسوسه از هوسهای خود ما ناشی میشود، که ما را میفریبد و به دام میافکند.
این افکار و امیال وقتی آبستن شوند، گناه را میزایند. گناه نیز وقتی به تمامی رشد و نموّ کرد، مرگ را میزاید.
پس ای ایمانداران عزیز، گمراه مشوید.
از جانب خدا فقط مواهب نیکو و کامل به ما میرسد، از او که آفرینندهٔ همهٔ روشناییهاست، و برخلاف سایههای جابجاشونده، دچار تغییر نمیگردد.
او چنین اراده فرمود که ما را بهوسیلهٔ کلام حقیقت، یعنی پیام انجیل، حیاتی نو ببخشد، تا ما نوبر مخلوقات او باشیم.
پس ای عزیزان من، هر یک از شما در گوش کردن تُند، در سخن گفتن کُند، و در خشم گرفتن سست باشد.
زیرا خشم انسان عدالت خدا را عملی نمیسازد.
بنابراین، هر نوع نجاست اخلاقی و هر طغیان شرارت را از خود دور سازید، و با فروتنی کلامی را که خدا در دلتان کاشته است، بپذیرید؛ زیرا این کلام قدرت دارد جانهای شما را نجات بخشد.
اما فراموش نکنید که این کلام را نه فقط باید شنید، بلکه باید به آن عمل کرد. پس خود را فریب ندهید،
زیرا کسی که کلام را فقط میشنود ولی به آن عمل نمیکند، مانند شخصی است که صورت خود را در آینه نگاه میکند؛
اما به محض اینکه از مقابل آینه دور میشود، چهرهٔ خود را فراموش میکند.
اما کسی که به کلام خدا که قانون کامل آزادی بشر است، توجه داشته باشد، نه تنها آن را همیشه به خاطر خواهد داشت، بلکه به دستورهایش نیز عمل خواهد کرد، و خدا عمل او را برکت خواهد داد.
هر که خود را مسیحی میداند، اما نمیتواند بر زبان تند خود مسلط باشد، خود را گول میزند و مذهب او پشیزی ارزش ندارد.
در نظر اللها پدر، مسیحی پاک و بیعیب کسی است که به کمک یتیمان و بیوهزنان میشتابد، و نسبت به يهوه وفادار میماند و خود را از آلودگیهای دنیا دور نگاه میدارد.
2
عزیزان من، چگونه میتوانید ادعا کنید که از آنِ یهوشع مسیح، آن يهوه پرجلال هستید، حال آنکه میان افراد تبعیض قائل میشوید؟
فرض کنید شخصی به کلیسای شما بیاید که لباس گرانبها بر تن و انگشترهای طلایی بر انگشتانش دارد؛ و در همان لحظه، شخصی فقیر با لباسهای کثیف نیز وارد شود؛
و شما به آن ثروتمند توجه بیشتری نشان دهید و بهترین جا را به او تعارف کنید، اما به آن فقیر بگویید: «برو آنجا بایست یا اگر میخواهی، روی زمین بنشین!»
آیا این نشان نمیدهد که شما ارزش اشخاص را از روی دار و ندارشان میسنجید؟ آیا با انگیزههای نادرست قضاوت نکردهاید؟
برادران و خواهران عزیز، به من گوش دهید: خدا مردم فقیر را برگزیده تا در ایمان ثروتمند باشند و از ملکوت خدا برخوردار گردند، ملکوتی که خدا به دوستداران خود وعده داده است.
با این حال، شما فقیر را حقیر میشمارید. آیا فراموش کردهاید که همین ثروتمندان هستند که حقتان را پایمال میکنند و بعد شما را به دادگاه نیز میکشانند؟
اغلب همین افراد هستند که به یهوشع مسیح کفر میگویند، یعنی همان کسی را که نام شریفش بر شما قرار دارد.
چه خوب میشد که همواره این حکم شاهانه را که در کتب مقدّس آمده، اطاعت میکردید که میفرماید: «همسایهات را همچون جان خویش دوست بدار.»
اما وقتی تبعیض قائل میشوید، این حکم شریعت را زیر پا میگذارید و به این ترتیب، مرتکب گناه میشوید.
کسی که همهٔ احکام خدا را مو به مو اجرا کند، ولی در یک امر کوچک مرتکب اشتباه شود، به اندازهٔ کسی مقصر است که همهٔ احکام خدا را زیر پا گذاشته است.
زیرا همان اللهای که فرمود: «زنا نکن»، این را نیز گفت که «قتل نکن». پس اگر زنا نکنید، اما مرتکب قتل شوید، به هر حال از حکم خدا سرپیچی کردهاید و در برابر او مقصر میباشید.
پس همچون کسانی سخن بگویید و عمل نمایید که بر آنها بر اساس احکامی آزادیبخش داوری خواهد شد.
زیرا بر کسی که در این دنیا رحم نکرده است، رحم نخواهد شد؛ اما اگر نسبت به مردم، رحیم بوده باشید، آنگاه رحمت الهی بر داوری او چیره خواهد شد.
عزیزان من، انسان را چه سود که بگوید: «من ایمان دارم»، اما این ایمان را با اعمالش نشان ندهد؟ آیا چنین ایمانی میتواند باعث رستگاری او گردد؟
اگر برادر یا خواهری داشته باشید که محتاج خوراک و پوشاک باشد،
و به او بگویید: «برو به سلامت! خوب بخور و خودت را گرم نگه دار»، اما خوراک و پوشاک به او ندهید، چه فایدهای دارد؟
پس ملاحظه میکنید ایمانی که منجر به اعمال خیر نگردد، و با کارهای نیک همراه نباشد، اصلاً ایمان نیست، بلکه یک ادعای پوچ و توخالی است.
این ایراد، بجا خواهد بود اگر کسی بگوید: «شما میگویید آنچه مهم است، فقط ایمان است و بس! اما من میگویم که اعمال نیک نیز مهم است. زیرا شما بدون اعمال نیک نمیتوانید ثابت کنید که ایمان دارید. اما همه میتوانند از روی اعمال و رفتار من، ببینند که من ایمان دارم.»
ممکن است کسی بگوید: «من ایمان دارم که خدا یکی است!» این خوب است! ولی چنین شخصی باید به خاطر داشته باشد که دیوها نیز به این ایمان دارند، چنان ایمانی که از ترس به خود میلرزند!
ای نادان! آیا نمیخواهی درک کنی که ایمان بدون انجام اراده خدا، بیفایده و بیثمر است؟ بله، ایمانی که اعمال خیر به بار نیاورد، ایمان واقعی نیست.
مگر به یاد ندارید که جدمان ابراهیم نیز به سبب اعمال خود مقبول خدا شد؟ چون او حاضر شد پسر خود اسحاق را برای خدا قربانی کند.
پس میبینید که ایمان او به خدا باعث شد که او از خدا کاملاً اطاعت کند؛ در واقع، ایمان او با اعمال و رفتارش کامل گردید.
بدینسان، آنچه که در کتب مقدّس آمده جامۀ عمل پوشید که میفرماید: «ابراهیم به خدا ایمان آورد و این برای او عدالت شمرده شد»، و حتی دوست خدا نامیده شد.
پس میبینید که انسان علاوه بر ایمان، بهوسیلۀ اعمال خود نیز رستگار میگردد.
راحابِ فاحشه نیز نمونهٔ دیگری است برای این موضوع. او در اثر اعمال خود رستگار شد، زیرا مأموران قوم خدا را پناه داد و بعد، ایشان را از راه دیگر به سلامت روانه نمود.
خلاصه، همانطور که بدن بدون روح، مرده است، ایمانی هم که اعمال نیک به بار نیاورد، مرده است.
3
برادران و خواهران عزیزم، شمار کسانی که میخواهند معلم شوند، زیاد نباشد، زیرا میدانید داوری بر ما که تعلیم میدهیم، سختگیرانهتر خواهد بود.
بدیهی است که ما همگی دچار لغزش بسیار میشویم. اما کسی که در سخن گفتن مرتکب لغزش نگردد، او شخص کاملی است و میتواند تمام وجودش را تحت تسلط خود نگاه دارد. اگر کسی بتواند بر زبان خود مسلط شود، قادر خواهد بود در سایر موارد نیز بر خود مسلط باشد.
اسبی بزرگ را با دهنهای کوچک مطیع خود میسازیم و او را به هر جا که بخواهیم میبریم.
یک سُکّان کوچک، کشتی بزرگ را به هر سو که خواست ناخدا باشد، هدایت میکند حتی اگر بادی شدید بوزد.
زبان نیز در بدن، عضوی کوچک است، اما چه لافها که نمیزند. جرقّهای کوچک میتواند جنگل بزرگی را به آتش بکِشَد.
زبان نیز همچون آتش است، و دنیایی از ناراستی در میان اندامهای بدن، که سر تا پای آن را آلوده میسازد، و کل مسیر زندگیمان را به آتش میکِشَد، و خودش نیز به آتش دوزخ خواهد سوخت.
انسان توانسته است هرگونه حیوان وحشی، پرنده، خزنده و جاندار دریایی را رام کند، و بعد از این نیز رام خواهد کرد.
اما زبان را هیچ انسانی نمیتواند رام کند. آن شرارتی است پرتلاطم و آشفته، و آکنده از زهری کشنده.
با زبان خود، يهوه یعنی پدرمان را میستاییم، و با همان نیز انسانها را که شبیه به خدا آفریده شدهاند، نفرین میکنیم.
از همان دهان، هم برکت جاری میشود و هم لعنت. برادران و خواهران عزیزم، نباید چنین باشد.
آیا امکان دارد از همان چشمه، هم آب شیرین بجوشد و هم آب شور؟
عزیزان من، آیا میتوان زیتون را از درخت انجیر چید؟ یا انجیر را از تاک؟ چشمۀ آب شور نیز نمیتواند آب شیرین پدید آوَرَد.
آیا در میان شما شخصی حکیم و فهیم هست؟ پس بگذارید دانایی و فهم خود را با شیوۀ زندگی خداپسندانه و با اعمالی برخاسته از فروتنی نشان دهد، فروتنی و تواضعی که ناشی از حکمت و فهم است.
اما اگر در زندگیتان کینه و حسادت و خودخواهی وجود دارد، بیهوده سنگ عقل و خرد را به سینه نزنید، که این بدترین نوع دروغ میباشد؛
زیرا در آن خرد و حکمتی که خدا میبخشد، این گونه صفات ناپسند وجود ندارد، بلکه اینها دنیوی، غیرروحانی و شیطانی هستند.
در واقع، هر جا که حسادت و جاهطلبی وجود دارد، هرج و مرج و هرگونه شرارت دیگر نیز بچشم میخورد.
اما حکمتی که از آسمان میباشد، در وهلهٔ اول پاک و نجیب است، بعد صلحجو، مؤدب و ملایم؛ حاضر به گفتگو با دیگران و پذیرش نظرات ایشان است؛ لبریز از دلسوزی و اعمال نیک بوده، صمیمی، بیریا و بیپرده میباشد.
آنانی که صلحجو هستند، بذر صلح میکارند و عدالت درو میکنند.
4
علّت جنگ و دعواهای شما چیست؟ آیا علّت آنها، آرزوهای ناپاکی نیست که در درون شما در ستیزند؟
در حسرت چیزی به سر میبرید که ندارید؛ پس دستتان را به خون آلوده میکنید تا آن را به چنگ آورید. در آرزوی چیزهایی هستید که متعلق به دیگران است و شما نمیتوانید داشته باشید؛ پس به جنگ و دعوا میپردازید تا از چنگشان بیرون بکشید. علّت اینکه آنچه میخواهید ندارید، این است که آن را از خدا درخواست نمیکنید.
وقتی هم درخواست میکنید، خدا به دعایتان جواب نمیدهد، زیرا هدفتان نادرست است؛ شما فقط در پی به دست آوردن چیزهایی هستید که باعث خوشی و لذتتان میشود.
ای مردمان زناکار، آیا متوجه نیستید که دنیادوستی به معنی دشمنی با خداست؟ لذا هر که بخواهد دوست دنیا باشد، بهیقین دشمن خدا میگردد.
تصور میکنید که کتب مقدّس بیهوده میگوید که روح خدا که يهوه او را در وجود ما ساکن کرده است، آنقدر به ما علاقه دارد که نمیتواند تحمل کند که دل ما جای دیگری باشد؟
اما نباید از یاد ببریم که خدا برای ایستادگی در برابر چنین خواستههای شریرانهای، فیض بیشتری به ما میبخشد. از این رو، کتب مقدّس میفرماید: «خدا در برابر متکبران میایستد، اما به فروتنان فیض میبخشد.»
بنابراین، خود را با فروتنی به خدا بسپارید، و در برابر ابلیس ایستادگی کنید تا از شما فرار کند.
به خدا نزدیک شوید، تا او نیز به شما نزدیک شود. دستهای گناهآلود خود را بشویید، ای گناهکاران، و دل خود را پاک سازید ای دو دلان و تنها به خدا وفادار بمانید.
برای اعمال اشتباه خود، اشک بریزید و ماتم کنید، و در عمق وجودتان غمگین و ناراحت باشید؛ به جای خنده، گریه کنید، و به جای شادی، سوگواری نمایید.
وقتی خود را در حضور خدا فروتن سازید، آنگاه خدا شما را سربلند خواهد نمود.
برادران عزیز، از یکدیگر بدگویی نکنید و ایراد نگیرید و یکدیگر را محکوم ننمایید. زیرا اگر چنین کنید، در واقع از احکام خدا ایراد گرفته و آن را محکوم کردهاید. اما وظیفهٔ شما قضاوت دربارهٔ احکام خدا نیست، بلکه اطاعت از آن.
فقط خداست که میتواند داوری کند، همان اللهای که شریعت را عطا فرمود. فقط اوست که میتواند نجات بخشد یا هلاک کند. پس تو با چه حقّی همسایۀ خود را مورد قضاوت قرار میدهی؟
گوش کنید ای تمام کسانی که میگویید: «امروز یا فردا به فلان شهر خواهیم رفت و یک سال در آنجا مانده، تجارت خواهیم کرد و سود کلانی خواهیم برد.»
شما چه میدانید فردا چه پیش خواهد آمد؟ عمر شما مانند مه صبحگاهی است که لحظهای آن را میتوان دید و لحظهای بعد محو و ناپدید میشود!
پس، باید بگویید: «اگر خدا بخواهد، زنده خواهیم ماند و چنین و چنان خواهیم کرد.»
در غیر این صورت، شما به تدبیرهای متکبرّانۀ خود افتخار میکنید. هر افتخاری از این دست، شریرانه است.
پس، این را از یاد نبرید که اگر بدانید چه کاری درست است، اما آن را انجام ندهید، گناه کردهاید.
5
و اینک، شما ای ثروتمندان، توجه کنید! گریه و زاری نمایید، زیرا بلاهای وحشتناکی در انتظار شماست.
از هم اکنون، ثروتتان تباه شده و لباسهای گرانبهایتان را نیز بید خورده است.
شما در این دنیای زودگذر، طلا و نقره میاندوزید، غافل از اینکه با این کار، برای خود در روز قیامت مجازات ذخیره میکنید. زیرا همانگونه که طلا و نقرهتان را زنگ خورده است، آتش نیز بدن شما را خواهد خورد.
گوش فرا دهید! به نالهٔ کارگرانی که در مزارع شما کار کردهاند، گوش دهید؛ کارگرانی که گولشان زدهاید و مزدشان را ندادهاید. نالههای ایشان تا به آسمان بالا رفته و به گوش يهوه لشکرهای آسمان رسیده است.
شما سالهای عمر خود را در این دنیا به خوشگذرانی و عیش و نوش گذراندید و مانند گوسفندان پرواری شدهاید که برای روز ذبح آماده میباشند.
شما انسان بیگناه را که قادر به دفاع از خود نبود، محکوم کردید و کشتید.
و اما شما ای برادران عزیز که برای بازگشت يهوه یهوشع مسیح روزشماری میکنید، صبر داشته باشید و مانند کشاورزی باشید که تا پاییز برای برداشت محصول پرارزش خود صبر میکند.
پس شما نیز صبر داشته باشید و یقین بدارید که يهوه بهزودی باز خواهد گشت.
ای برادران، وقتی در مشکلات گرفتار میشوید، دیگران را مقصر ندانید و از ایشان شکایت نکنید تا يهوه نیز شما را محکوم نکند؛ زیرا او بهزودی داوری عادلانهٔ خود را آغاز خواهد کرد.
صبر و بردباری را از انبیای يهوه بیاموزید.
همه آنانی که در زندگی صبر و تحمل داشتند، خوشبخت شدند. «ایوب» یک نمونه از افرادی است که با وجود مشکلات و مصائب فراوان، صبر و ایمان خود را از دست نداد و يهوه نیز در آخر او را کامیاب ساخت، زیرا يهوه بسیار رحیم و مهربان است.
مهمتر از همه، هیچگاه قسم نخورید، نه به آسمان و زمین و نه به هیچ چیز دیگر. اگر میگویید «بله»، سخنتان واقعاً بله باشد، و اگر میگویید «نه»، منظورتان واقعاً نه باشد، تا به این ترتیب گناهی از شما سر نزند و مجازات نشوید.
اگر در میان شما کسی گرفتار درد و رنج است، دعا کند. آنانی که شادمانند، برای يهوه سرودهای شکرگزاری بخوانند.
اگر کسی بیمار باشد، باید از مشایخ کلیسا بخواهد که بیایند و برایش دعا کنند، او را به روغن تدهین کنند و از يهوه برای او طلب شفا نمایند.
و دعایی که با ایمان همراه باشد، شخص بیمار را شفا خواهد بخشید، و يهوه او را برخواهد خیزانید. چنانچه گناهی نیز مرتکب شده باشد، بر او بخشوده خواهد شد.
نزد یکدیگر به گناهان خود اعتراف نمایید و برای یکدیگر دعا کنید تا شفا یابید. دعای صادقانهٔ مرد عادل، قدرت و تأثیر شگفتانگیز دارد.
ایلیا انسانی بود همچون ما. با این حال، هنگامی که با تمام دل دعا کرد که باران نبارد، برای مدت سه سال و نیم باران نبارید!
و زمانی هم که دعا کرد تا باران بیاید، بارش باران آغاز شد و زمین محصول آورد.
برادران عزیز، اگر کسی از راه راست منحرف شده و ایمان خود را از دست داده باشد، اما شخصی به او کمک کند تا به سوی حقیقت بازگردد،
این شخص که باعث بازگشت او به سوی خدا شده، بداند که جان گمشدهای را از چنگال هلاکت ابدی نجات داده و موجب آمرزش گناهان زیاد او شده است.
1_peter
1
این نامه از طرف پطرس، رسول یهوشع مسیح است. این نامه را به برگزیدگان خدا که در سراسر ایالات پونتوس، غلاطیه، کپدوکیه، آسیا و بیطینیا پراکندهاند و در این جهان غریب هستند، مینویسم.
اللها پدر شما را بنا بر پیشدانی خود برگزید، و روح او شما را تقدیس کرد. در نتیجه، شما او را اطاعت کردید و با خون یهوشع مسیح پاک شدید. فیض و آرامش خدا به فراوانی بر شما باشد!
سپاس بر خدا باد، بر خدا که پدر يهوه ما یهوشع مسیح است. او به سبب لطف بیپایان و عظیم خود، ما را از سر نو مولود ساخت و عضو خانوادهٔ خود گرداند. از این رو، ما اکنون به امید حیات جاوید زندهایم، زیرا مسیح نیز پس از مرگ، حیات یافت.
خدا نیز برای شما میراثی به دور از فساد و آلودگی و تباهی در آسمان نگاه داشته است، یعنی حیات جاوید را.
و از آنجا که به خدا توکل و اعتماد کردهاید، او نیز با قدرت عظیم خود، شما را به سلامت به آسمان خواهد رسانید تا این میراث را دریافت کنید. بله، در روز قیامت، شما وارث حیات جاودان خواهید شد.
پس حال که چنین میراثی در پیش دارید، واقعاً شاد باشید، حتی اگر لازم باشد در این دنیا برای مدتی کوتاه سختیها و زحماتی را متحمل گردید.
این سختیها به منظور آزمایش ایمان شما پیش میآید، همانطور که آتش نیز طلا را میآزماید و پاک میسازد. ایمان شما پس از آنکه وارد کورهٔ آزمایش گردید و سالم بیرون آمد، سبب خواهد شد که در روز بازگشت یهوشع مسیح، مورد تحسین و تمجید و تکریم قرار گیرید.
با اینکه شما تا به حال مسیح را ندیدهاید، اما او را دوست دارید. اکنون نیز گرچه او را نمیبینید، اما به او ایمان دارید؛ و این ایمان چنان شادی عظیم و پرجلالی در قلب شما به وجود آورده که قابل وصف نیست.
همین ایمان نیز سرانجام باعث نجات جانتان خواهد شد.
این نجات رازی بود که حتی انبیا نیز از آن آگاهی کامل نداشتند، هر چند دربارهٔ این نجات فیضآمیز که برای شما مقرر شده بود در کتب خود مینوشتند.
آنان در پی آن بودند که درک کنند روح مسیح در وجودشان از چه سخن میگوید. زیرا روح، به ایشان الهام میکرد که حوادثی را بنویسند که برای مسیح رخ خواهد داد، و به رنجهایی که او خواهد کشید و جلالی که پس از آن خواهد یافت، اشاره کنند. اما ایشان نمیدانستند که این رویدادها، برای چه کسی و در چه زمان رخ خواهد داد.
تا اینکه خدا به ایشان الهام کرد که این وقایع، در طول حیات ایشان روی نخواهد داد، بلکه سالیان دراز پس از مرگشان واقع خواهد شد. و سرانجام دورانی که اکنون ما در آن زندگی میکنیم فرا رسید و این پیغام نجاتبخش، یعنی پیغام انجیل، به طور آشکار و واضح به همه اعلام شد. آنان که این پیغام را به شما رساندند، با قدرت روحالقدس آن را بیان کردند، همان روحالقدس آسمانی که با انبیا سخن میگفت. این پیغام چنان عظیم و عالی است که حتی فرشتگان آسمان نیز مشتاق تماشای آن هستند.
بنابراین، آماده و هوشیار باشید. با امید و خویشتنداری منتظر بازگشت یهوشع مسیح باشید، زیرا در آن روز، لطف و فیض عظیمی نصیبتان خواهد شد.
از خدا اطاعت نمایید، چون فرزندان او میباشید. پس بار دیگر به سوی گناهانی که در گذشته اسیر آنها بودید، نروید، زیرا آن زمان نمیدانستید چه میکنید.
به همین جهت، مانند اللها قدوس که شما را فراخوانده تا فرزندانش باشید، شما نیز در همۀ رفتار خود مقدّس باشید.
او در کلامش فرموده است: «مقدّس باشید، زیرا من قدّوسم.»
در ضمن به یاد داشته باشید که پدر آسمانیتان خدا، که دست دعا به سوی او دراز میکنید، در روز جزا از کسی طرفداری نخواهد کرد، بلکه اعمال هر کس را عادلانه داوری خواهد نمود. بنابراین، تا زمانی که در این دنیا هستید، با خداترسی زندگی کنید.
خدا برای نجات شما بهایی پرداخت، تا شما را از قید روش پوچ و باطل زندگی که از اجداد خود به ارث برده بودید، آزاد سازد؛ بهایی که خدا برای آزادی از این اسارت پرداخت، طلا و نقره نبود،
بلکه خون گرانبهای مسیح بود که همچون برهای بیگناه و بیعیب قربانی شد.
برای این منظور، خدا او را پیش از آفرینش جهان تعیین کرد، اما در این زمانهای آخر او را به جهان فرستاد تا شما را رستگار سازد.
توسط اوست که شما به خدا ایمان آوردهاید، به اللهای که مسیح را پس از مرگ زنده ساخت و او را جلال بخشید؛ و اکنون، ایمان و امید شما بر خداست.
حال، میتوانید یکدیگر را واقعاً دوست بدارید، زیرا با اطاعت از حقیقت نجات یافتید و وجود شما از خودخواهی و تنفر پاک شده است. بنابراین، یکدیگر را از صمیم قلب دوست بدارید،
زیرا تولد تازه یافتهاید، نه از تخم فانی بلکه از تخم غیرفانی که به شما زندگی جاودان میبخشد، یعنی از کلام خدا که زنده و باقی است.
چنانکه در کتب مقدّس آمده: «انسان مانند علف است و زیباییاش مانند گل صحرا. علف خشک میشود و گل پژمرده.
اما کلام خدا تا ابد پا برجا میماند.» این کلام، همان پیام نجاتبخش انجیل است که به شما نیز بشارت داده شده است.
2
بنابراین، وجود خود را از هر نوع کینه و دشمنی، فریب و دورویی، حسادت و بدگویی، پاک سازید.
شما که مهر و محبت يهوه را در زندگی خود چشیدهاید، مانند یک نوزاد، مشتاق شیر خالص روحانی باشید، تا با خوردن آن، در نجاتی که به دست آوردهاید، رشد نمایید.
میدانید که مسیح، آن سنگ زندهای است که خدا مقرر فرموده تا عمارت روحانی خود را بر آن بنا کند. گرچه انسانها او را رد کردند، اما او نزد خدا برگزیده و گرانبهاست. پس به سوی او بیایید،
تا شما نیز مانند سنگهای زنده در دست خدا، در بنای آن عمارت و عبادتگاه روحانی به کار روید. مهمتر اینکه شما در این عبادتگاه، کاهن مقدّس نیز میباشید. پس قربانیهای روحانی مقبول و مورد پسند خدا را توسط یهوشع مسیح تقدیم کنید.
در کتب مقدّس آمده است که: «من در یروشلیم سنگی میگذارم، سنگ زاویۀ برگزیده و گرانبها، و هر که به او توکل کند، سرافکنده نخواهد شد.»
این «سنگ» برای شما که ایمان دارید، بسیار گرانبهاست، اما برای بیایمانان همان سنگی است که دربارهاش گفته شده: «سنگی که معماران دور افکندند، سنگ اصلی ساختمان شده است.»
همچنین، در کتب مقدّس آمده است: «او سنگی است که سبب لغزش میشود و صخرهای است که باعث سقوط میگردد.» سقوط و افتادن آنها به این دلیل است که از کلام خدا اطاعت نمیکنند، بنابراین آنچه برای آنها مقدر شده بود، بر سرشان میآید.
اما شما مانند آنان نیستید. شما برگزیدگان خدا، و کاهنان پادشاهمان یهوشع، و قومی مقدّس میباشید، تا نیکویی خدا را به دیگران نشان دهید، زیرا او شما را از تاریکی به نور شگفتانگیز خود دعوت نموده است.
زمانی شما هیچ هویت نداشتید، اما اکنون قوم خدا میباشید؛ زمانی از رحمت و مهربانی خدا بیبهره بودید، اما حال، مورد لطف و رحمت او قرار گرفتهاید.
برادران عزیز، شما در این دنیا رهگذری بیش نیستید، و خانهٔ اصلی شما در آسمان است. از این رو، خواهش میکنم خود را از لذات گناهآلود این دنیا دور نگاه دارید. شما برای این قبیل امیال و هوسها ساخته نشدهاید؛ به همین دلیل است که آنها با روح و جان شما در جنگ و جدالند.
مراقب رفتار خود نزد اطرافیان بیایمانتان باشید؛ چه، در این صورت، حتی اگر ایشان شما را متهم به بدکاری نمایند، اما در زمان بازگشت مسیح، خدا را به سبب کارهای نیکتان، تمجید خواهند کرد.
به خاطر يهوه، از مقامات کشور اطاعت نمایید، خواه از رهبر مملکت، و خواه از مأمورین دولت که از سوی رهبر منصوب شدهاند تا خلافکاران را مجازات کنند و درستکاران را تحسین نمایند.
خواست خدا این است که شما درستکار باشید تا به این ترتیب دهان اشخاص نادانی را که از شما ایراد میگیرند ببندید.
درست است که شما از قید و بند احکام مذهبی آزاد شدهاید، اما این به آن معنی نیست که میتوانید به هر کار نادرستی دست بزنید، بلکه آزادی خود را باید برای اجرای خواست خدا به کار ببرید.
به همه احترام کنید؛ ایمانداران را دوست بدارید؛ از خدا بترسید؛ به پادشاه احترام بگذارید.
شما خدمتکاران، باید مطیع اربابان خود باشید و به ایشان احترام کامل بگذارید، نه فقط به اربابان مهربان و با ملاحظه، بلکه به آنانی نیز که سختگیر و تندخو هستند.
اگر به خاطر انجام ارادهٔ خدا، به ناحق متحمل رنج و زحمت شوید، خدا شما را اجر خواهد داد.
اگر به سبب اعمال بد و نادرست مجازات شوید، چه افتخاری دارد؟ اما اگر به سبب درستکاری و نیکوکاری، رنج و زحمت ببینید و بدون شکایت آن را تحمل نمایید، آنگاه خدا را خشنود ساختهاید.
این رنج و زحمت، جزئی از خدمتی است که خدا به شما محول کرده است. سرمشق شما مسیح است که در راه شما زحمت کشید. پس راه او را ادامه دهید.
هرگز از او گناهی سر نزد، و فریبی از دهان او بیرون نیامد.
وقتی به او ناسزا میگفتند، پاسخی نمیداد؛ و زمانی که او را عذاب میدادند، تهدید به انتقام نمیکرد، بلکه زندگی خود را به اللهای واگذار کرد که داور عادل و با انصاف میباشد.
او بر روی صلیب، بار گناهان ما را بر دوش گرفت تا ما بتوانیم از چنگ گناه رهایی یافته، زندگی پاکی داشته باشیم. همان که به زخمهایش شفا یافتهاید.
شما مانند گوسفندانی بودید که راهشان را گم کردهاند. اما اکنون نزد شبانتان بازگشتهاید، شبانی که حافظ جان شماست.
3
همچنین، شما ای زنان، مطیع شوهران خود باشید. در آن صورت، حتی اگر بعضی از ایشان کلام خدا را اطاعت نکنند، با دیدن رفتار شما، بدون اینکه حتی سخنی بر زبان آرید، ایمان بیاورند؛
زیرا رفتار خوب و محترمانۀ یک زن، بهتر از سخنان او دربارهٔ مسیح، در دل شوهر اثر میگذارد.
برای زیبایی، به آرایش ظاهری نظیر جواهرات و لباسهای زیبا و آرایش گیسوان، توسل نجویید،
بلکه بگذارید باطن و سیرت شما زیبا باشد. باطن خود را با زیبایی پایدار یعنی با روحیهٔ آرام و ملایم زینت دهید که مورد پسند خداست.
این گونه خصایل، در گذشته در زنان مقدّس دیده میشد. ایشان به خدا ایمان داشتند و مطیع شوهران خود بودند.
سارا همسر ابراهیم نیز چنین بود. او از ابراهیم اطاعت میکرد و به او چون سرپرست خانواده احترام میگذاشت. شما نیز اگر دختران او هستید، راه خوب او را در پیش گیرید و ترس به دلتان راه ندهید.
و شما ای شوهران، رفتارتان با همسرانتان باید با ملاحظه و توأم با احترام باشد، چون ایشان ظریفتر از شما هستند. فراموش نکنید که ایشان شریک زندگی روحانی و برکات الهی شما میباشند. بنابراین، اگر با ایشان آن گونه که شایسته است، رفتار نکنید، دعاهایتان مستجاب نخواهد شد.
بدین ترتیب، همهٔ شما باید یکدل باشید و در دردهای یکدیگر شریک شوید و یکدیگر را همچون برادر و خواهر دوست بدارید. نسبت به هم مهربان و فروتن باشید.
اگر کسی به شما بدی کرد، به او بدی نکنید، و اگر کسی به شما دشنام داد، به او دشنام ندهید؛ بلکه برای ایشان دعای خیر و برکت کنید، زیرا خدا ما را برای همین فرا خوانده است؛ آنگاه خدا ما را برکت خواهد داد.
زیرا نوشته شده: «کسی که میخواهد زندگی خوب و عمر طولانی داشته باشد، باید زبانش را از بدی و دروغ حفظ کند.
باید از بدی دوری کند و نیکویی و آرامش را پیشهٔ خود سازد.
زیرا که چشمان يهوه بر عادلان است و گوشهایش به دعای ایشان. اما روی يهوه بر ضد بدکاران است.»
معمولاً کسی به سبب نیکوکاری خود مورد آزار و اذیت قرار نمیگیرد؛
اما حتی اگر شما مورد ظلم و ستم واقع میشوید، خوشا به حال شما، زیرا يهوه به شما پاداش خواهد داد. پس نترسید و نگران نباشید،
بلکه با خاطری آسوده، خود را به يهوهتان مسیح بسپارید؛ و اگر کسی علّت این امید و ایمان را جویا شد، حاضر باشید تا با کمال ادب و احترام به او توضیح دهید.
با داشتن وجدانی پاک، آنچه را که راست و درست است انجام دهید؛ زیرا وقتی به درستکاری شما در ایمانتان به مسیح پی بردند، از کار خود شرمنده خواهند شد.
اگر خواست خدا این است که زحمت ببینید، بهتر است برای نیکوکاری رنج و زحمت بکشید تا برای بدکاری.
مسیح نیز زحمت دید. او خود از هر گناهی مبرّا بود، اما یک بار جان خود را در راه ما گناهکاران فدا کرد تا ما را به حضور خدا بیاورد. او به لحاظ جسم مُرد، اما به لحاظ روح زنده گشت.
سپس نزد ارواح محبوس رفت و به آنان بشارت داد،
یعنی به ارواح کسانی که در قدیم، در زمان نوح، از خدا نافرمانی کرده بودند، گرچه خدا وقتی که نوح مشغول ساختن کشتی بود، صبورانه منتظر توبهٔ ایشان بود. فقط هشت نفر از آب توفان نجات یافتند.
و آن توفان، تعمید را در نظر ما مجسم میکند. وقتی تعمید میگیریم، نشان میدهیم که بهوسیلۀ زنده شدن یهوشع مسیح، از مرگ و هلاکت نجات یافتهایم. هدف از تعمید، نظافت و شستشوی بدن نیست، بلکه با تعمید یافتن در واقع به سوی خدا باز میگردیم و از او میخواهیم که دلهایمان را از گناه پاک سازد.
اکنون مسیح به آسمان رفته است. او به دست راست خدا نشسته است و تمام فرشتگان و ریاستها و قدرتها تحت فرمان او میباشند.
4
همانگونه که مسیح متحمل رنج بدنی گردید، شما نیز مانند او خود را برای رنج دیدن آماده سازید. زیرا هرگاه به خاطر مسیح متحمل رنج بدنی شوید، دیگر شما را با گناه، کاری نیست.
و به این ترتیب خواهید توانست بقیهٔ عمر خود را به انجام اراده و خواست خدا سپری کنید، و نه انجام خواهشهای گناهآلود خود.
زیرا در گذشته، به قدر کافی وقت خود را همراه خدانشناسان، صرف اعمال ناپاک کردهاید و عمر خود را در بیبند و باری، شهوترانی، مستی، عیش و نوش، بتپرستی و گناهان شرمآور، تلف نمودهاید.
اکنون دوستان سابقتان تعجب میکنند که چرا دیگر همراه ایشان به دنبال هرزگی نمیروید؛ از این رو شما را مورد تمسخر قرار میدهند.
اما ایشان روزی به خدا حساب پس خواهند داد، به اللهای که زندگان و مردگان را داوری خواهد کرد.
به همین جهت، پیغام انجیل حتی به کسانی که اکنون مردهاند، بشارت داده شد، تا اگرچه مُقَدَر بود مانند همۀ مردم بمیرند، اما اکنون تا ابد در روح نزد خدا زندهاند.
بهزودی، دنیا به پایان خواهد رسید. پس فکر خود را پاک سازید و خویشتندار باشید تا بتوانید دعا کنید.
از همه مهمتر، یکدیگر را با تمام وجود محبت نمایید، زیرا محبت باعث میشود گناهان بیشمار یکدیگر را نادیده بگیرید.
با خوشرویی و بدون غرغر، درِ خانهٔ خود را به روی یکدیگر بگشایید.
يهوه به هر یک از شما عطای خاصی بخشیده است؛ این عطایا را برای کمک به هم به کار گیرید و به این وسیله، یکدیگر را از برکات و مواهب پرتنوع خدا بهرهمند سازید.
کسی که عطای موعظه کردن دارد، پیام موعظهاش را از خدا دریافت کند. کسی که عطای خدمت دارد، مطابق قدرتی که خدا میبخشد خدمت نماید؛ تا خدا بهوسیلۀ یهوشع مسیح جلال و تمجید یابد، زیرا که جلال و قدرت تا ابد برازندهٔ اوست. آمین.
ای عزیزان، از آزمایشها و زحماتی که گریبانگیر شماست، متعجب و حیران نباشید و فکر نکنید که امری غریب بر شما واقع شده است، زیرا این مصائب برای آزمایش ایمان شماست.
شاد باشید که به این طریق میتوانید در رنج و زحمت مسیح شریک شوید؛ به این ترتیب در روز بازگشت پرجلال او، شادی شما کامل خواهد شد.
اگر به خاطر مسیحی بودن، شما را دشنام دهند و نفرین کنند، شاد باشید زیرا در این صورت گرمی روح پرجلال خدا را احساس خواهید کرد که وجود شما را فرا میگیرد.
اما مراقب باشید کسی از شما، به جرم قتل، دزدی، خرابکاری و یا دخالت در زندگی دیگران، رنج و زحمت نبیند.
اما اگر به علّت مسیحی بودن، مورد اذیت و آزار قرار گیرید، شرمگین نشوید، بلکه افتخار کنید که نام مسیح بر شماست و خدا را به خاطر آن شکر گویید!
زیرا زمان داوری فرا رسیده است، و ابتدا فرزندان خدا داوری خواهند شد. پس اگر ما که فرزندان خدا هستیم، مورد داوری قرار خواهیم گرفت، چه سرنوشت هولناکی در انتظار کسانی است که انجیل خدا را اطاعت نمیکنند؟
و «اگر عادلان به دشواری نجات مییابند، بر سر خدانشناسان و گناهکاران چه خواهد آمد؟»
بنابراین، اگر به خواست خدا دچار رنج و زحمتی میشوید، اشکالی ندارد؛ به کارهای خوب خود ادامه دهید و به خدا اعتماد کنید که خالق شماست، زیرا او هرگز شما را رها نخواهد نمود.
5
و حال، خواهشی از مشایخ کلیسا دارم؛ زیرا من خود نیز از مشایخ هستم و شاهد رنجهای مسیح بودم؛ و همچنین در روز بازگشت او، شریک جلال او خواهم بود.
خواهش من این است که گلهای را که خدا به شما سپرده است، خوراک دهید. با میل و رغبت از ایشان مراقبت نمایید، نه از روی اجبار و نه به خاطر چشم داشت، بلکه به خاطر اینکه میخواهید يهوه را خدمت کرده باشید.
ریاستطلب نباشید، بلکه سرمشق خوبی برای ایشان باشید،
تا در روزی که «شبان اعظم» میآید، شما را پاداش دهد و در جلال و شکوه بیپایان خود شریک سازد.
و شما ای جوانان، مطیع مشایخ باشید. به همین ترتیب، همگی شما با روحی فروتن یکدیگر را خدمت نمایید، زیرا «يهوه در برابر متکبران میایستد، اما به فروتنان فیض میبخشد.»
پس اگر خود را زیر دست نیرومند خدا فروتن سازید، او در زمان مناسب شما را سربلند خواهد نمود.
بگذارید يهوه بار تمام غصهها و نگرانیهای شما را به دوش گیرد، زیرا او در تمام اوقات به فکر شما میباشد.
هوشیار و مراقب باشید، زیرا دشمن شما، ابلیس، همچون شیری گرسنه، غُرّان به هر سو میگردد تا طعمهای بیابد و آن را ببلعد.
پس در برابر حملات او، به يهوه تکیه کنید و استوار بایستید؛ بدانید که این زحمات فقط به سراغ شما نیامده، بلکه مسیحیان در تمام دنیا با چنین مصائبی مواجه میباشند.
بنابراین، پس از آنکه مدتی کوتاه این زحمات را تحمل کردید، خدا خودش شما را کامل و توانا و استوار خواهد ساخت. او اللها پر مهر و رحمت است و به خاطر ایمانمان به یهوشع مسیح، ما را خوانده تا در جلال و شکوه او شریک گردیم.
جلال و قدرت تا به ابد از آن اوست. آمین.
این نامهٔ مختصر را به کمک سیلاس نوشتم. به نظر من، او برادر قابل اعتمادی است. امیدوارم با این نامه، باعث تشویق شما شده باشم، زیرا این است فیض راستین خدا که به شما نشان دادم. آنچه نوشتم، به شما کمک خواهد کرد تا در فیض خدا استوار بمانید.
خواهرتان در بابِل که مانند شما برگزیدهٔ خدا است، و پسرم مرقس به شما سلام میرسانند.
از سوی من، یکدیگر را با محبت مسیحی ببوسید. بر همهٔ شما که از آن یهوشع مسیح هستید، آرامش باد.
2_peter
1
این نامه از طرف شمعون پطرس، خدمتگزار و رسول یهوشع مسیح است. این نامه را به همهٔ شما که با ما ایمانی یکسان دارید مینویسم. این ایمان به برکت عدالت یهوشع مسیح، يهوه و نجات دهندۀ ما نصیبتان شده است.
دعا میکنم که خدا به شما که در شناخت خدا و يهوهمان یهوشع رشد میکنید، هر چه بیشتر فیض و آرامش بخشد.
او همچنین با قدرت الهی خود، هر چه که برای یک زندگی خداپسندانه نیاز داریم، به ما میبخشد و حتی ما را در جلال و نیکویی خود سهیم میسازد؛ اما برای این منظور، لازم است که او را بهتر و عمیقتر بشناسیم.
با همین قدرت عظیم بود که تمام برکات غنی و عالی را که وعده داده بود، به ما بخشید. یکی از این وعدهها این بود که ما را از شهوت و فساد محیط اطرافمان رهایی دهد و از طبیعت و صفات الهی خود بهرهای به ما ببخشد.
با توجه به این موضوع، نهایت کوشش خود را بکنید تا به ایمان خود نیکویی را بیافزایید؛ و به نیکویی، شناخت را؛
و به شناخت، خویشتنداری را؛ و به خویشتنداری، پایداری را؛ و به پایداری، دینداری را؛
و به دینداری، محبت برادرانه؛ و به محبت برادرانه، محبت نسبت به همۀ مردم.
اگر اجازه دهید این خصلتهای خوب در شما رشد کنند و فزونی یابند، از لحاظ روحانی نیرومند شده، برای يهوهمان یهوشع مسیح مفید و پرثمر خواهید شد.
اما کسی که اجازه نمیدهد این خصوصیات در او ریشه بدوانند، در حقیقت کور یا لااقل کوتهبین است و فراموش کرده است که خدا او را از زندگی گناهآلود سابقش نجات داده تا بتواند برای يهوه زندگی کند.
بنابراین، ای برادران عزیز، بکوشید تا ثابت کنید که حقیقتاً جزو برگزیدگان و دعوتشدگان خدا هستید؛ زیرا اگر چنین کنید، هرگز لغزش نخواهید خورد و از خدا دور نخواهید شد؛
و خدا نیز دروازههای آسمان را به روی شما خواهد گشود تا وارد ملکوت جاودانی يهوه و نجاتدهندهٔمان یهوشع مسیح گردید.
اما من هرگز از یادآوری این مطالب به شما، کوتاهی نخواهم کرد، گرچه آنها را میدانید و در حقیقتی که یافتهاید، ثابت و استوار میباشید.
تا زمانی که در این دنیای فانی به سر میبرم، وظیفهٔ خود میدانم که این نکات را به شما تذکر دهم تا آنها را فراموش نکنید.
زیرا میدانم که بهزودی دار فانی را وداع خواهم گفت؛ يهوهمان یهوشع مسیح نیز مرا از این موضوع آگاه ساخته است.
بنابراین، سعی میکنم این نکات را چنان در فکر و ذهن شما نقش نمایم که حتی پس از رحلت من نیز بتوانید آنها را به یاد آورید.
زمانی که ما دربارهٔ قوت و بازگشت يهوهمان یهوشع مسیح با شما سخن گفتیم، داستانهای ساختگی برایتان تعریف نکردیم، زیرا ما با چشمان خود، عظمت و جلال او را دیدیم
وقتی از اللها پدر، جلال و اکرام را دریافت کرد. صدایی از جلال پرشکوه خدا به او در رسید و گفت: «این است پسر عزیز من که از او بسیار خشنودم.»
بله، ما خود بر آن کوه مقدّس با او بودیم و آن پیام آسمانی را با گوشهای خود شنیدیم.
همچنین ما پیام انبیا را داریم که بسیار مطمئن است، و شما کار خوبی میکنید اگر به این پیام توجه کنید، چرا که پیام آنان مانند چراغی است که در جایی تاریک میدرخشد تا زمانی که سپیده بر دمد و ستارهٔ صبح یعنی مسیح در دلهایتان طلوع کند.
قبل از هر چیز این را بدانید که هیچ وحیِ کتب مقدّس از فکر خود انبیا تراوش نکرده،
زیرا وحی هرگز منشاء انسانی نداشته است؛ بلکه انبیا تحت نفوذ روحالقدس از جانب خدا سخن میگفتند.
2
اما در میان قوم یسرال، انبیای دروغین نیز بودند، همانطور که در میان شما نیز معلمین دروغین پیدا خواهند شد که با نیرنگ، دروغهایی دربارهٔ خدا بیان خواهند کرد و حتی سَرور خود، مسیح که ایشان را با خون خود خریده است، انکار خواهند کرد. اما ناگهان سرنوشتی هولناک دچار آنها خواهد شد.
عدهای بسیار، تعالیم مضر و خلاف اخلاق ایشان را پیروی خواهند کرد و به سبب همین افراد، راه حق مورد اهانت و تمسخر قرار خواهد گرفت.
این معلمنماها از روی طمع، با هرگونه سخنان نادرست خواهند کوشید پول شما را به چنگ بیاورند. اما خدا از مدتها پیش ایشان را محکوم فرموده؛ پس نابودیشان نزدیک است.
خدا حتی از سر تقصیر فرشتگانی که گناه کردند نگذشت، بلکه ایشان را در ظلمت جهنم محبوس فرمود تا زمان داوری فرا رسد.
همچنین، در روزگاران گذشته، پیش از توفان، بر هیچکس ترحم نفرمود، جز بر نوح که راه عادلانۀ خدا را اعلام میکرد، و بر خانوادهٔ او که هفت نفر بودند. در آن زمان، خدا همهٔ مردم خدانشناس دنیا را با توفانی عالمگیر به کلی نابود ساخت.
مدتها پس از آن، خدا شهرهای سدوم و عموره را به تلی از خاکستر تبدیل نمود و از صفحهٔ روزگار محو ساخت، تا در آینده درسی باشد برای تمام خدانشناسان و بیدینان.
اما در همان زمان، خدا لوط را از سدوم نجات داد، زیرا او مردی خداترس بود و از هرزگی مردم بیدین اطرافش به ستوه آمده بود.
بله، لوط مردی خداترس بود که از دیدن و شنیدن رفتار وقیح هر روز مردم آنجا در عذاب بود.
به همین ترتیب خدا میتواند من و شما را نیز از وسوسههای اطرافمان رهایی بخشد و مردم خدانشناس را تا روز داوری زیر محکومیت مجازات نگاه دارد.
مجازات خدا خصوصاً بر کسانی سخت خواهد بود که به دنبال خواستههای ناپاک و جسمانی خود میروند و تابع هیچ قدرتی نیستند. اینان چنان گستاخ هستند که حتی موجودات آسمانی را نیز به باد تمسخر میگیرند؛
در حالی که فرشتگانی که در حضور خدا هستند و صاحب قدرت و قوتی بسیار برتر میباشند، هرگز به این موجودات توهین نمیکنند.
این معلمین دروغین مانند حیوانات عاری از شعور و تنها تابع غرایز خود هستند که آفریده شدهاند برای به دام افتادن و هلاک شدن. اینان، هر چه را که نمیفهمند مسخره میکنند، غافل از اینکه روزی مانند همان حیوانات نابود خواهند شد.
بله، سزای آنها در عوض شرارتشان همین است. تفریح آنها خوشگذرانیهای گناهآلود در روز روشن است. وجود ایشان در میان شما لکۀ ننگ و مایه رسوایی است. حتی هنگامی که در ضیافتهای شما شرکت میکنند، از فریفتن شما لذت میبرند.
چشمانی دارند پر از زنا که از گناه ورزیدن سیر نمیشود. آنان اشخاص سست اراده را به دام گناه میاندازند و خود در طمعکاری استادند! آنان زیر محکومیت خدا قرار دارند.
از راه راست خارج شده، مانند «بلعام» پسر «بعور» گمراه شدهاند. بلعام پولی را که از انجام ناراستی به دست میآورد، دوست میداشت؛
اما وقتی الاغ بلعام به زبان انسان به حرف آمد، او را توبیخ کرده، از رفتار جنونآمیزش جلوگیری کرد.
این اشخاص همچون چشمههای خشکیده، نفعی به کسی نمیرسانند، و مانند ابرهایی که به هر سو رانده میشوند، ناپایدارند و تاریکی مطلق انتظارشان را میکشد.
ایشان به گناهان و اعمال ناپاک خود میبالند، و آنان را که تازه از چنین زندگی گناهآلودی نجات یافتهاند، با استفاده از فریب شهوت، باز به دام گناه میکشانند،
و به آنها وعده آزادی میدهند، حال آنکه خودشان بندۀ گناه و فسادند، زیرا انسان بندۀ چیزی است که بر او مسلط است.
هرگاه کسی با شناخت يهوه و نجات دهندهمان یهوشع مسیح، از ناپاکیهای این دنیا رهایی یابد، ولی بعد از آن، بار دیگر اسیر آن آلودگیها گردد، وضعش بدتر از سابق میشود.
اگر چیزی دربارهٔ راه عدالت نمیدانست، برایش بهتر بود از اینکه آن را بشناسد و سپس به احکام مقدّسی که به او سپرده شده است، پشت پا بزند.
این مَثَل در مورد آنان مصداق دارد که: «سگ به قی خود باز میگردد»، و نیز این مثل که: «خوک شسته شده، در گِل میغلتد.»
3
دوستان عزیز، این دومین نامهای است که به شما مینویسم. در هر دو نامه کوشیدهام مطالبی را که از پیش میدانستید، یادآوری نمایم تا شما را به تفکری سالم برانگیزانم.
میخواهم به یاد داشته باشید مطالبی را که از انبیای مقدّس و از ما رسولان مسیح آموختهاید، زیرا ما سخنان يهوه و نجاتدهندهٔمان را به گوش شما رساندیم.
پیش از هر چیز میخواهم این مطلب را یادآوری کنم که در زمانهای آخر، اشخاصی پیدا خواهند شد که به هر کار نادرستی که به فکرشان میرسد، دست زده، حقیقت را به باد تمسخر خواهند گرفت،
و خواهند گفت: «مگر مسیح وعده نداده که باز خواهد گشت؟ پس او کجاست؟ اجداد ما نیز به همین امید بودند، اما مردند و خبری نشد. دنیا از ابتدای پیدایش تا به حال هیچ فرقی نکرده است.»
ایشان عمداً نمیخواهند این حقیقت را به یاد آورند که یک بار خدا جهان را با توفانی عظیم نابود ساخت، آن هم مدتها بعد از آنکه به فرمان خود آسمانها و زمین را آفرید و از آب برای شکل دادن و احاطه زمین استفاده کرد.
اکنون نیز به فرمان خدا، آسمان و زمین باقی هستند تا در روز داوری با آتش نابود شوند، یعنی در همان روزی که بدکاران مجازات و هلاک خواهند شد.
اما ای عزیزان، این حقیقت را فراموش نکنید که برای خدا یک روز یا هزار سال تفاوتی ندارد.
بنابراین، برخلاف گمان برخی مردم، مسیح در وعدهٔ بازگشت خود تأخیری به وجود نیاورده است. در واقع، او صبر میکند و فرصت بیشتری میدهد تا گناهکاران توبه کنند، چون نمیخواهد کسی هلاک شود.
به هر حال بدانید که روز يهوه حتماً خواهد آمد، آن هم مثل دزدی که همه را غافلگیر میکند. در آن روز، آسمانها با صدایی هولناک از بین خواهند رفت، و اجرام آسمانی در آتش نابود شده، زمین و هر چه در آن است، عیان خواهد شد.
پس حال که میدانید هر چه در اطرافمان هست نابود خواهد شد، چقدر باید زندگیتان پاک و خداپسندانه باشد.
باید چشم به راه آن روز باشید و تلاش کنید تا آن روز زودتر فرا رسد، روزی که آسمانها خواهند سوخت و اجرام آسمانی در شعلههای آتش ذوب شده، نابود خواهند گشت.
ولی ما با امید و اشتیاق، در انتظار آسمانها و زمین جدید میباشیم که در آنها فقط عدالت و راستی حکمفرما خواهد بود، زیرا این وعدهٔ خداست.
پس ای عزیزان، از آنجا که منتظر این رویدادها هستید و چشم به راه بازگشت مسیح میباشید، سخت بکوشید تا بیگناه زندگی کنید و با همه در صلح و صفا به سر برید تا وقتی مسیح باز میگردد، از شما خشنود باشد.
در ضمن بدانید که صبر يهوهِ ما به مردم فرصت میدهد تا نجات یابند. این همان است که برادر عزیز ما پولس نیز با آن حکمتی که خدا به او داده است، به شما نوشت.
او در همۀ نامههای خود دربارهٔ همین مطلب، سخن گفته است. درک برخی از نوشتههای او دشوار است و بعضی که اطلاع کافی از کتب مقدّس ندارند و وضع روحانیشان نیز ناپایدار است، آنها را تحریف میکنند، همان کاری که با بخشهای دیگر کتب مقدّس نیز میکنند. اما با این کار، نابودی خود را فراهم میسازند.
برادران عزیز، این حقایق را از پیش به شما گوشزد میکنم تا مراقب خود باشید و به سوی اشتباهات این اشخاص بدکار کشیده نشوید، مبادا شما نیز از راه راست منحرف گردید.
بلکه در فیض و شناخت يهوه و نجات دهندهمان یهوشع مسیح ترقی نمایید، که هر چه جلال و شکوه و عزت هست، تا ابد برازندهٔ اوست. آمین.
1_john
1
از ابتدا، کلمهٔ حیاتبخش خدا وجود داشته است، ما او را با چشمان خود دیدهایم، و سخنان او را شنیدهایم؛ با دستهای خود او را لمس کردهایم.
این کلمهٔ حیاتبخش از جانب خدا آمد و خود را بر ما آشکار فرمود؛ و ما شهادت میدهیم که او را دیدهایم، یعنی یهوشع مسیح را. بله، او حیات جاودانی است. او نزد اللها پدر بود، اما بعد خود را بر ما آشکار ساخت.
باز میگویم، ما با شما دربارهٔ چیزی سخن میگوییم که خودمان دیدهایم و شنیدهایم، تا شما نیز بتوانید مانند ما با اللها پدر و پسرش یهوشع مسیح، رابطهٔ نزدیک داشته باشید.
ما این را به شما مینویسیم تا شما نیز در شادی ما به طور کامل شریک شوید.
این است پیامی که از او شنیدهایم تا به شما اعلام نماییم: خدا نور است و ذرهای تاریکی در او وجود ندارد.
پس اگر بگوییم که با خدا رابطهای نزدیک داریم، اما در تاریکی روحانی زندگی کنیم، دروغ میگوییم.
اما اگر ما نیز مانند مسیح در نور حضور خدا زندگی میکنیم، آنگاه با یکدیگر رابطهای نزدیک داریم و خون یهوشع، پسر خدا، ما را از هر گناه پاک میسازد.
اگر بگوییم گناهی نداریم، خود را فریب میدهیم و از حقیقت گریزانیم.
اما اگر گناهان خود را به او اعتراف کنیم، او که امین و عادل است، گناهان ما را میآمرزد و از هر ناراستی پاکمان میسازد.
اگر ادعا کنیم که گناهی از ما سر نزده است، دروغ میگوییم و خدا را نیز دروغگو میشماریم و معلوم میشود که کلام او در ما جایی ندارد.
2
فرزندان عزیزم، این را به شما مینویسم تا گناه نکنید. اما اگر گناهی از شما سر زد، کسی هست که برای ما نزد اللها پدر وساطت کند و بخشایش ما را از او درخواست نماید. این شخص یهوشع مسیح است که مظهر راستی و عدالت است.
او کسی است که تاوان گناهان ما را داده تا خدا ما را هلاک نسازد؛ او با این کار، رابطهای دوستانه میان خدا و ما به وجود آورده است. او نه فقط برای گناهان ما، بلکه برای گناهان تمام مردم جهان فدا شد.
چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که خدا را میشناسیم؟ راهش این است که به قلب خود نگاه کنیم و ببینیم که آیا احکام خدا را بجا میآوریم.
کسی که میگوید خدا را میشناسد اما احکام خدا را نگاه نمیدارد و خواست او را بجا نمیآورد، دروغ میگوید و از حقیقت به دور است.
فقط کسی میتواند واقعاً خدا را بشناسد و با او رابطهای نزدیک داشته باشد که او را هر روز بیشتر دوست داشته، کلام او را بجا آورد.
کسی که ادعا میکند مسیحی است، باید مانند مسیح زندگی کند.
ای عزیزان، حکمی تازه به شما نمینویسم، بلکه به شما میگویم که یکدیگر را محبت نمایید. این یک حکم تازه نیست، بلکه همان حکم قدیمی است که از ابتدا به شما داده شده و همهٔ شما آن را شنیدهاید.
با این حال همیشه تازه است، و همانگونه که یهوشع به آن عمل کرد، شما نیز باید چنین کنید، زیرا در همان حال که به یکدیگر محبت مینمایید، لکههای تیره و تار زندگی از میان میرود، و نور حقیقی شروع به تابیدن میکند.
کسی که میگوید: «من در نور زندگی میکنم»، ولی همنوع خود را دوست نمیدارد، هنوز در تاریکی است.
اما هر که همنوع خود را محبت میکند، در نور زندگی میکند و میتواند راه خود را ببیند، بدون آنکه گرفتار تاریکی و گناه گردد.
ولی کسی که همنوع خود را دوست ندارد، در تاریکی سرگردان است و نمیداند به کجا میرود، زیرا تاریکی چشمانش را کور کرده است تا راه را نبیند.
ای فرزندان، این چیزها را برای شما مینویسم، زیرا گناهانتان توسط یهوشع آمرزیده شده است.
ای پدران، به شما مینویسم، زیرا مسیح را که از ازل بوده است، میشناسید. ای جوانان، به شما مینویسم، زیرا در نبرد روحانی، بر آن شریر پیروز شدهاید. ای خردسالان، به شما مینویسم، زیرا پدرمان خدا را میشناسید.
ای پدران، به شما نوشتم، زیرا مسیح را که از ازل بوده است، میشناسید. ای جوانان به شما نوشتم، زیرا قوی هستید و کلام خدا را در دل دارید و بر آن شریر پیروز شدهاید.
به این دنیای گناهآلود و به آنچه به آن تعلق دارد، دل نبندید. کسی که به این چیزها دل ببندد، در واقع نشان میدهد که به پدرمان خدا دلبستگی ندارد.
وابستگیهای این دنیا و خواستههای ناپاک، میل به داشتن و تصاحب هر آنچه که به نظر جالب میآید، و غرور ناشی از ثروت و مقام، هیچیک از خدا نیست؛ بلکه از این دنیای گناهآلود میباشد.
دنیا نابود خواهد شد و چیزهای گناهآلود آن نیز از بین خواهند رفت، اما هر که طبق خواست خدا زندگی کند، همیشه برقرار خواهد ماند.
فرزندان عزیزم، پایان دنیا نزدیک شده است. شما حتماً دربارهٔ ظهور «ضدمسیح» چیزهایی شنیدهاید. حتی الان نیز ضدمسیحان همه جا دیده میشوند، و از همین متوجه میشویم که پایان دنیا نزدیک شده است.
این افراد بین ما بودند، اما در واقع از ما نبودند، چه در غیر این صورت نزد ما میماندند. وقتی از ما جدا شدند، معلوم شد که اصلاً از ما نبودند.
اما شما چنین نیستید، زیرا روحالقدس بر شما قرار گرفته و حقیقت را میدانید.
اگر این چیزها را مینویسم، منظورم این نیست که حقیقت را نمیدانید، بلکه فقط میخواهم به شما هشدار داده باشم، زیرا شما فرق میان راست و دروغ را تشخیص میدهید.
دروغگوی واقعی کیست؟ هر که بگوید یهوشع همان مسیح نیست، دروغگوست؛ او همان ضدمسیح است، زیرا نه به اللها پدر ایمان دارد و نه به پسر خدا.
کسی که به یهوشع مسیح، پسر خدا، ایمان نداشته باشد، امکان ندارد بتواند اللها پدر را بشناسد. اما کسی که به پسر خدا ایمان دارد، اللها پدر را نیز میشناسد.
ایمان خود را به آنچه که از اول شنیدید، حفظ نمایید زیرا اگر چنین کنید، همیشه با اللها پدر و پسرش، رابطهای نزدیک خواهید داشت،
و زندگی جاوید که او وعده داده است، نصیب شما خواهد شد.
این مطالب را دربارهٔ این اشخاص مینویسم تا بدانید که ایشان میخواهند شما را گمراه کنند.
اما میدانم که روح خدا در شماست و به همین جهت نیازی ندارید کسی به شما بیاموزد که چه بکنید، زیرا روح خدا همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد؛ هر چه او میگوید حقیقت محض است و دروغ در آن یافت نمیشود. پس، همانگونه که به شما تعلیم داده است، همیشه در مسیح بمانید و هرگز از او دور نشوید.
بله فرزندان من، بکوشید تا با مسیح رابطهای صمیمی داشته باشید، تا به هنگام بازگشت او، بتوانیم با اطمینان از او استقبال کنیم، نه با ترس و خجالت.
همهٔ ما میدانیم که مسیح عادل است، و نیز میدانیم هر که عدالت را بجا میآورد، فرزند خداست.
3
ببینید اللها پدر چقدر ما را دوست دارد که ما را فرزندان خود خوانده است، و همینطور نیز هستیم. اما مردم دنیا این مطلب را درک نمیکنند، زیرا خدا را آن طور که هست نمیشناسند.
بله عزیزان، ما اکنون حقیقتاً فرزندان خدا هستیم. گرچه هنوز نمیدانیم در آینده چگونه خواهیم بود، اما این را به یقین میدانیم که وقتی مسیح بازگردد، مانند او خواهیم شد، چون او را همانگونه که هست خواهیم دید.
هر که چنین امیدی دارد، میکوشد تا پاک بماند، زیرا که مسیح نیز پاک است.
هر که گناه میکند، احکام خدا را میشکند، زیرا گناه چیزی نیست جز شکستن احکام خدا و رفتار کردن برخلاف خواست او.
اما میدانید که مسیح انسان شد تا بتواند گناهان ما را پاک سازد؛ و این را نیز میدانید که او کاملاً پاک و بیگناه بود.
پس اگر همواره با مسیح رابطهای نزدیک داشته باشیم، در گناه زندگی نخواهیم کرد. اگر کسی در گناه زندگی میکند، علّتش این است که هرگز با او رابطهای نداشته و او را نشناخته است.
فرزندان عزیزم، مراقب باشید کسی شما را در این مورد فریب ندهد: هر که آنچه را که راست است انجام میدهد، به این علّت است که راستکردار است، همانگونه که مسیح راستکردار است.
اما کسی که در گناه به سر میبرد، نشان میدهد که به ابلیس تعلق دارد، زیرا ابلیس از همان ابتدا که خود را به گناه آلوده ساخت، تا به حال گناه میکند. اما پسر خدا آمد تا اعمال ابلیس را باطل سازد.
هر که به خانوادهٔ خدا ملحق میشود و فرزند خدا میگردد، به راه گناه نمیرود، زیرا او از طبیعت و حیات الهی برخوردار میشود. بنابراین، دیگر نمیتواند گناه کند، زیرا در او زندگی تازهای شکل گرفته است که از خدا جریان مییابد.
پس به این ترتیب میتوان گفت که چه کسی فرزند خداست و چه کسی فرزند ابلیس است. هر که زندگی خداپسندانهای نداشته باشد و همنوع خود را نیز محبت نکند، فرزند خدا نیست.
زیرا پیغامی که از همان ابتدا به ما داده شد، این است که یکدیگر را محبت نماییم؛
اما نه مانند قائن که از آن شریر بود و برادرش را کشت. میدانید چرا چنین کرد؟ زیرا کارهای خودش نادرست بود، ولی میدانست که اعمال برادرش از اعمال خودش بهتر است.
از این رو، برادران من، تعجب نکنید از این که مردم دنیا از شما نفرت داشته باشند.
اگر ما برادران خود را محبت کنیم، معلوم میشود که از مرگ رهایی یافته، به زندگی جاوید رسیدهایم. اما هر که محبت نداشته باشد، در مرگ به سر میبرد.
هر که از برادر خود نفرت داشته باشد، در واقع قاتل است؛ و میدانید که هر کس قصد قتل کسی را داشته باشد، هرگز به زندگی ابدی دست نخواهد یافت.
ما محبت واقعی را از مسیح آموختهایم، زیرا او جان خود را در راه ما فدا کرد، تا ما نیز حاضر باشیم جان خود را در راه برادران خود فدا کنیم.
اما کسی که ادعای مسیحیت میکند و از نظر مالی در وضعیت خوبی به سر میبرد، اگر همنوع خود را در احتیاج ببیند و به او کمک نکند، چگونه ممکن است محبت خدا در قلب او حکمفرما باشد؟
ای فرزندان من، محبت ما نباید فقط زبانی باشد، بلکه میباید در عمل نیز آن را نشان دهیم.
آنگاه خواهیم دانست که مسیحیانی واقعی هستیم، و وجدانمان نیز آسوده خواهد بود.
حتی اگر احساس گناه کنیم، خدا از احساس ما بزرگتر است و از همه چیز آگاه میباشد.
اما عزیزان من، اگر احساس گناه نمیکنیم، میتوانیم با اطمینان خاطر و اعتماد کامل به حضور يهوه بیاییم؛
آنگاه هر چه از او درخواست نماییم، دریافت خواهیم کرد، زیرا احکام او را اطاعت میکنیم و کارهای پسندیدهٔ او را بجا میآوریم.
آنچه خدا از ما انتظار دارد این است که به نام پسر او یهوشع مسیح ایمان بیاوریم و به یکدیگر محبت کنیم، چنانکه به ما امر کرده است.
هر که احکام خدا را بجا آورد، با خدا زندگی میکند و خدا نیز با او. این حقیقت را از آن روح پاک که خدا به ما عطا فرموده است، دریافت کردهایم.
4
عزیزان من، هر کسی را که ادعا میکند از روح خدا پیغامی دارد، زود باور نکنید. نخست، او را بیازمایید تا دریابید که آیا پیغام او از جانب خداست یا نه؛ زیرا معلمین و واعظین دروغین بسیاری در دنیا هستند.
برای پی بردن به این که پیغام ایشان از جانب روح خداست یا نه، باید از ایشان بپرسید که آیا ایمان دارند که یهوشع مسیح، پسر خدا واقعاً انسان شد یا نه. اگر ایمان داشته باشند، در این صورت پیغام ایشان از جانب خداست.
در غیر این صورت، آن پیغام از سوی خدا نیست، بلکه از جانب ضدمسیح است، یعنی آن که شنیدهاید بهزودی میآید، و دشمنی او با مسیح از هم اکنون در جهان آشکار است.
فرزندان عزیزم، شما از آنِ خدا هستید و بر آن افراد غلبه یافتهاید، زیرا روحی که در شماست بزرگتر است از روحی که در دنیاست.
این معلمین دروغین از این دنیا هستند؛ به همین علّت، سخنانشان دربارهٔ امور دنیوی است و مردم دنیوی نیز به گفتههای ایشان توجه میکنند.
ولی ما فرزندان خدا هستیم، و فقط کسانی به سخنان ما توجه میکنند که خدا را میشناسند و با او رابطهای نزدیک دارند. اما دیگران توجهی به گفتههای ما ندارند. این نیز راه دیگری است برای پی بردن به این که آیا پیغامی از جانب خدا هست یا نه؛ زیرا اگر از سوی خدا باشد، مردم دنیوی به آن گوش نخواهند داد.
عزیزان من، بیایید یکدیگر را محبت کنیم، زیرا محبت از خداست و هر که محبت میکند، از خدا تولد یافته است و خدا را واقعاً میشناسد.
اما کسی که محبت نمیکند، خدا را نمیشناسد، زیرا خدا محبت است.
خدا با فرستادن پسر یگانهٔ خود به این جهان گناهآلود، محبت خود را به ما نشان داد؛ بله، خدا او را فرستاد تا جان خود را در راه ما فدا کند و ما را به زندگی ابدی برساند.
این است محبت واقعی! ما او را محبت نکردیم، بلکه او ما را محبت کرد و یگانه پسرش را فرستاد تا کفارهٔ گناهان ما شود.
عزیزان من، حال که خدا ما را اینچنین محبت نمود، ما نیز باید یکدیگر را دوست بداریم و محبت کنیم.
هیچکس هرگز خدا را ندیده است؛ اما اگر یکدیگر را محبت کنیم، خدا در ما ساکن است و محبت او در ما به کمال رسیده است.
خدا برای همین روح پاک خود را در وجود ما قرار داده تا بدانیم که خدا در ما ساکن است و ما در خدا.
از این گذشته، ما نیز با چشمان خود دیدهایم و به همه اعلام میکنیم که خدا پسرش را فرستاد تا مردم را نجات بخشد.
هر که ایمان داشته باشد و به زبان بگوید که یهوشع پسر خداست، خدا در وجود او ساکن است و او نیز در خدا.
ما میدانیم که خدا چقدر ما را دوست دارد، زیرا گرمی محبت او را چشیدهایم. ما محبت او را باور کردهایم. خدا محبت است! و هر که با محبت زندگی میکند، با خدا زندگی میکند و خدا در اوست.
وقتی با خدا زندگی میکنیم، محبتمان بیشتر و کاملتر میشود. پس در روز داوری شرمنده و سرافکنده نخواهیم شد، بلکه با اطمینان و شادی در حضور او خواهیم ایستاد، زیرا ما مثل یهوشع در این دنیا زندگی میکنیم.
در چنین محبتی ترس وجود ندارد، زیرا محبت کامل ترس را بیرون میراند. اگر میترسیم، این ترسِ مجازات است، و نشان میدهد که محبت او را بطور کامل تجربه نکردهایم.
محبت ما نسبت به خدا، از محبتی ناشی میشود که او اول نسبت به ما داشت.
اگر کسی ادعا میکند که خدا را دوست دارد، اما از همنوع خود متنفر است، دروغ میگوید؛ چون اگر کسی نتواند همنوعی را که میبیند، دوست داشته باشد، چگونه میتواند اللهای را که ندیده است، دوست بدارد؟
این حکم خداست که هر که او را دوست دارد، باید همنوع خود را نیز دوست داشته باشد.
5
هر که ایمان دارد که یهوشع همان مسیح و پسر خدا و نجاتدهندۀ عالم است، او فرزند خداست. هر که اللها پدر را دوست دارد، فرزندان او را نیز دوست خواهد داشت.
از کجا بدانیم که فرزندان خدا را دوست داریم؟ از اینکه خدا را دوست داریم و احکام او را اطاعت میکنیم.
در واقع کسی که خدا را دوست دارد، احکام او را اطاعت میکند؛ و احکام او برای ما بار سنگینی نیست.
زیرا فرزندان خدا بر این دنیای شریر غلبه مییابند، و این غلبه توسط ایمان ما به دست میآید.
و چه کسی میتواند بر دنیا غلبه یابد؟ فقط کسی که ایمان دارد یهوشع پسر خداست.
یهوشع مسیح با تعمیدش در آب و با ریختن خونش بر صلیب نشان داد که فرزند خداست؛ نه تنها با آب، بلکه با آب و خون. و روح که مظهر راستی است بر این گواه است.
پس ما این سه شاهد را داریم:
روح و آب و خون؛ و این سه یک هستند.
در دادگاه وقتی کسی شهادتی میدهد، همه آن را باور میکنیم. حال خدا به این وسیله شهادت میدهد که یهوشع پسرش میباشد؛ پس چقدر بیشتر باید شهادت خدا را بپذیریم.
همهٔ آنانی که به این حقیقت ایمان میآورند، در قلب خود به درستی آن پی میبرند. اما اگر کسی به این حقیقت ایمان نیاورد، در واقع خدا را دروغگو شمرده است، زیرا شهادت خدا را دربارهٔ پسرش دروغ پنداشته است.
اما خدا چه شهادتی داده است؟ شهادت خدا این است که او به ما حیات جاوید بخشیده و این حیات در پسر او یهوشع مسیح است.
پس روشن است که هر کس مسیح را دارد، به این حیات نیز دسترسی دارد؛ اما هر که مسیح را ندارد، از این حیات بیبهره خواهد ماند.
این نامه را نوشتم تا شما که به پسر خدا ایمان دارید، بدانید که از هم اکنون، از حیات جاوید برخوردارید.
از این رو، اطمینان داریم که هرگاه از خدا چیزی مطابق خواست او بطلبیم، دعای ما را خواهد شنید؛
و اگر یقین داریم که دعای ما را میشنود، میتوانیم به این هم اطمینان داشته باشیم که آنچه از او بخواهیم، دریافت خواهیم کرد.
اگر میبینید که برادر شما مرتکب گناهی میشود که منتهی به مرگ نیست، از خدا بخواهید که او را ببخشد، و خدا نیز به او حیات جاوید خواهد بخشید، به این شرط که گناهش منتهی به مرگ نباشد. زیرا گناهی هست که منجر به مرگ میشود، و نمیگویم که برای آن دعا کنید.
البته هر کار نادرست گناه است، اما گناهی هست که منتهی به مرگ نمیشود.
میدانیم هر که فرزند خدا شده است، خود را به گناه آلوده نمیکند، زیرا مسیح که پسر خداست، او را حفظ میکند تا دست آن شریر به او نرسد.
میدانیم که ما فرزندان خدا هستیم و بقیهٔ مردم دنیا، تحت قدرت و سلطهٔ آن شریر قرار دارند.
میدانیم که پسر خدا آمده و به ما بینش داده تا اللها حقیقی را بشناسیم. و حالا ما در خدا هستیم، زیرا در پسرش یهوشع مسیح قرار گرفتهایم. اوست تنها اللها حقیقی و حیات جاودانی.
فرزندان من، از هر چه که جای خدا را در قلبتان میگیرد، دوری کنید.
2_john
1
از شیخ کلیسا، به بانوی برگزیده و فرزندانش که ایشان را به راستی دوست میدارم – و نه تنها من، بلکه همۀ کسانی که راستی را شناختهاند.
این محبت به خاطر آن راستی است که در وجود ما قرار دارد و تا ابد در ما خواهد ماند.
فیض و رحمت و آرامش از جانب اللها پدر و یهوشع مسیح پسر او با ما خواهد بود، زیرا ما به او ایمان حقیقی داریم و یکدیگر را واقعاً محبت مینماییم.
چقدر شاد شدم که دیدم بعضی از فرزندان تو که در اینجا هستند، از حقیقت پیروی میکنند و احکام پدر ما خدا را نگاه میدارند.
بانوی گرامی، غرض از نوشتن این نامه این است که آن حکم قدیمی را که خدا از ابتدا به ما داد، به یادتان بیاورم، و آن حکم این است که یکدیگر را محبت نماییم.
اگر خدا را دوست داریم، باید حکم او را نیز اطاعت کنیم؛ و حکم او از ابتدا این بوده است که به یکدیگر محبت نماییم.
این را میگویم چون معلمین فریبکار بسیاری در دنیا هستند. ایشان قبول ندارند که یهوشع مسیح به صورت یک انسان و با بدنی همچون بدن ما به این جهان آمد. چنین افراد، فریبکار و ضدمسیح هستند.
بنابراین، از ایشان برحذر باشید تا مانند آنان نشوید، مبادا اجر آسمانی خود را از دست بدهید که همه ما برای به دست آوردن آن، اینقدر تلاش کردهایم. پس بکوشید تا پاداش خود را تمام و کمال از يهوه دریافت دارید.
زیرا اگر از تعالیم مسیح منحرف شوید، از خدا نیز منحرف خواهید شد. اما اگر به تعالیم مسیح وفادار بمانید، خدا را نیز خواهید داشت. به این ترتیب، هم «پدر» را خواهید داشت و هم «پسر» را.
اگر کسی نزد شما بیاید و این تعلیم را نیاورد، او را به خانهٔ خود راه ندهید و حتی به او سلام نکنید،
زیرا اگر با آنان معاشرت کنید، مانند آنان خواهید شد.
مطالب بسیاری برای گفتن دارم، اما نمیخواهم همه را در این نامه بنویسم، زیرا امیدوارم بتوانم بهزودی بیایم و شما را ببینم. آنگاه خواهیم توانست حضوراً گفتگو کنیم تا خوشی ما کامل شود.
فرزندان خواهر برگزیدهات، سلام میرسانند.
3_john
1
از شیخ کلیسا، به گایوس عزیز، که او را از صمیم قلب دوست میدارم.
برادر عزیزم، از خدا میخواهم که در تمام کارهایت موفق باشی، و بدنت نیز مانند روحت در سلامتی و تندرستی باشد.
وقتی برادران مسیحی ما به اینجا آمدند، مرا بسیار شاد کردند، زیرا به من خبر دادند که به حقایق الهی وفاداری و مطابق احکام انجیل در راستی رفتار میکنی.
برای من هیچ دلخوشی بزرگتر از این نیست که بشنوم فرزندانم اینچنین از حقیقت پیروی میکنند.
برادر عزیز، تو در خدمت خود به يهوه، وفادار هستی، زیرا از خادمین او که از آنجا عبور میکنند، پذیرایی میکنی، هرچند که از آشنایان تو نیستند.
ایشان در کلیسای ما از رفتار پر محبت تو تعریفها کردهاند. پس کاری نیکو میکنی اگر ایشان را آن گونه که سزاوار خداست، روانۀ سفر کنی.
زیرا ایشان برای خدمت به يهوه سفر میکنند و پیغام انجیل را به کسانی که هنوز به مسیح ایمان نیاوردهاند اعلام مینمایند، بدون آنکه کمکی از آنان دریافت دارند.
پس بر ما واجب است که به چنین افراد کمک کنیم تا ما نیز در پیشبرد حقیقت، با ایشان شریک گردیم.
در این باره، قبلاً نامهای مختصر به کلیسا نوشتم، اما دیوترَفیس که مقام رهبری را دوست دارد، ما را تحویل نمیگیرد.
وقتی آمدم، اعمال نادرست او را برایت تعریف خواهم کرد، تا بدانی چه اتهامات و سخنان زشتی به ما نسبت داده است. او، نه تنها خدمتگزاران کلیسا را که در سفر هستند، پذیرایی و خدمت نمیکند، بلکه دیگران را نیز وادار میکند تا ایشان را به خانهٔ خود نپذیرند، و اگر کسی به سخن او توجه نکند، او را از کلیسا بیرون میکند.
ای عزیز، بدی را سرمشق خود نساز، بلکه از نیکی سرمشق بگیر؛ زیرا کسی که نیکی میکند، فرزند خداست، اما کسی که همواره خواهان بدی باشد، خدا را نمیشناسد.
اما همه شهادت خوبی دربارهٔ دیمیتریوس میدهند و این شهادت راست است. ما نیز میگوییم که او شخص خوبی است و میدانی که راست میگوییم.
مطالب بسیاری برای گفتن دارم، اما نمیخواهم همه را در این نامه بنویسم،
زیرا امیدوارم بهزودی تو را ببینم تا حضوراً گفتگو کنیم.
آرامش بر تو باد. دوستان همگی سلام میرسانند. سلام مرا به یکایک دوستان برسان.
jude
1
این نامه از طرف یهوده، خدمتگزار یهوشع مسیح و برادر یعقوب است. این نامه را به همۀ کسانی مینویسم که از جانب اللها پدر که شما را دوست دارد و در یهوشع مسیح محفوظ نگه میدارد، فرا خوانده شدهاید.
از خدا، خواستار رحمت و آرامش و محبت روزافزون برای شما هستم.
ای عزیزان، اشتیاق بسیار داشتم تا دربارهٔ نجاتی که يهوه به ما بخشیده، مطالبی برایتان بنویسم. اما اکنون لازم میبینم، مطلب دیگری به جای آن بنویسم تا شما را ترغیب نمایم از آن ایمانی که خدا یکبار برای همیشه به مقدّسین خود سپرده، با جدیت تمام دفاع کنید.
زیرا عدهای خدانشناس با نیرنگ وارد کلیسا شدهاند و تعلیم میدهند که ما پس از مسیحی شدن، میتوانیم هر چه دلمان میخواهد انجام دهیم بدون آنکه از مجازات الهی بترسیم. عاقبت هولناک این معلمین دروغین و گمراه از مدتها پیش تعیین شده است، زیرا با سرور و يهوه یگانهٔ ما یهوشع مسیح، سر به مخالفت برداشتهاند.
گرچه این حقایق را به خوبی میدانید، اما میخواهم برخی نکات را بار دیگر یادآوری نمایم. همانگونه که میدانید، يهوه پس از آنکه قوم یسرال را از سرزمین مصر رهایی بخشید، تمام کسانی را که بیایمان شده بودند و از خدا سرپیچی میکردند، هلاک ساخت.
همچنین به یاد آورید فرشتگانی را که در محدودۀ اختیارات خود نماندند، بلکه جایگاه خود را ترک کردند، و خدا آنها را در تاریکی مطلق محبوس فرمود تا روز عظیم داوری فرا برسد.
در ضمن، شهرهای «سدوم» و «عموره» را نیز به یاد داشته باشید. اهالی آنجا و شهرهای مجاور، به انواع شهوات و انحرافات جنسی آلوده بودند. بنابراین، همهٔ آنها نابود شدند تا برای ما درس عبرتی باشند و بدانیم که آتش ابدی وجود دارد که در آنجا گناهکاران مجازات میشوند.
با وجود همهٔ اینها، این معلمین گمراه که از خوابهای خود الهام میگیرند، به زندگی فاسد و بیبند و بار خود ادامه میدهند، و بدن خود را آلوده میسازند؛ در ضمن مطیع هیچ مرجع قدرتی نیز نیستند و موجودات آسمانی را به باد مسخره میگیرند.
در حالی که «میکائیل»، رئیس فرشتگان، وقتی با ابلیس بر سر جسد موسی بحث میکرد، به خود اجازه نداد به او تهمت بزند و اهانت کند؛ بلکه فقط گفت: «يهوه تو را توبیخ فرماید!»
اما این اشخاص هر چه را که نمیفهمند مسخره میکنند و ناسزا میگویند؛ ایشان همچون حیوانات بیفهم، دست به هر کاری که دلشان میخواهد میزنند، و به این ترتیب، به سوی نابودی و هلاکت میشتابند.
وای به حال آنان، زیرا از قائن سرمشق میگیرند که برادرش را کشت، و مانند بلعام رفتار میکنند که به خاطر پول، دست به هر کاری میزد. پس آنها مانند قورح در عصیان خود هلاک خواهند شد.
این اشخاص که در ضیافتهای کلیسایی، به جمع شما میپیوندند، لکههای ناپاکی هستند که شما را آلوده میکنند. با بیشرمی میخندند و شکم خود را سیر میکنند، بدون آنکه رعایت حال دیگران را بنمایند. همچون ابرهایی هستند که از زمینهای خشک عبور میکنند، بدون آنکه قطرهای باران ببارانند. قولهای آنان اعتباری ندارد. درختانی هستند که در موسم میوه، ثمر نمیدهند. اینان دو بار طعم مرگ را چشیدهاند؛ یک بار زمانی که در گناه بودند، و بار دیگر وقتی از مسیح روگردان شدند. از این رو، باید منتظر داوری خدا باشند.
تنها چیزی که از خود برجای میگذارند، ننگ و رسوایی است، درست مانند کف ناپاک دریا که از موجهای خروشان بر ساحل باقی میماند. درخشان همچون ستارگان، اما سرگردان هستند و به سوی ظلمت و تاریکی مطلق ابدی میشتابند.
خَنوخ، که هفت نسل بعد از آدم زندگی میکرد، دربارۀ همین اشخاص نبوّت کرده، میگوید: «بدانید که يهوه با هزاران هزار از مقدّسین خود میآید،
تا مردم دنیا را داوری کند. او همه بدکاران را به سبب تمامی کارهای زشتی که انجام دادهاند، و گناهکاران فاسدی را که سخنان زشت بر ضد خدا گفتهاند محکوم خواهد کرد.»
این افراد گلهمند و عیبجو هستند و تنها برای ارضای شهوات خود زندگی میکنند. آنها جسور و خودنما هستند و فقط به کسی احترام میگذارند که بدانند سودی از او عایدشان میشود.
ای عزیزان، پیشگویی رسولان يهوه ما یهوشع مسیح را به یاد آورید.
ایشان میگفتند که در زمانهای آخر اشخاصی پیدا خواهند شد که مطابق امیال ناپاک خود رفتار خواهند کرد و حقیقت را مسخره خواهند نمود.
همینها هستند که بین شما تفرقه و جدایی ایجاد میکنند. آنان فقط به دنبال هوسهای خود هستند و روح خدا در وجود ایشان ساکن نیست.
اما شما ای عزیزان، یکدیگر را در ایمان بس مقدّس خود بنا نمایید، در روحالقدس دعا کنید،
و منتظر رحمت يهوه یهوشع مسیح باشید، که شما را به حیات جاویدان خواهد رساند. بدین ترتیب شما خود را در محبت خدا محفوظ نگاه خواهید داشت.
با کسانی که در تردید به سر میبرند رحیم باشید.
گمراهان را از آتش مجازات رهایی دهید، اما مراقب باشید که خودتان نیز به سوی گناه کشیده نشوید. در همان حال که دلتان بر این گناهکاران میسوزد، از اعمال گناهآلود ایشان متنفر باشید.
و حال، تمامی جلال و عزت، بر اللهای باد که قادر است شما را از لغزش محفوظ بدارد. او شما را بیعیب و با شادی عظیم به حضور پرجلال خود حاضر خواهد ساخت.
تمامی جلال بر آن اللها یکتا و نجاتدهندۀ ما، به واسطۀ یهوشع مسیح، يهوه ما، باد. تمامی جلال، شکوه، توانایی و اقتدار از ازل، حال، و تا ابد برازندۀ اوست! آمین.
matthew
1
این است شجرهنامۀ یهوشع مسیح، پسر داوود، پسر ابراهیم.
ابراهیم پدر اسحاق بود، و اسحاق پدر یعقوب، و یعقوب پدر یهوده و برادران او.
یهوده پدر فارص و زارح بود (مادرشان تامار نام داشت)، فارص پدر حصرون بود، و حصرون پدر رام.
رام پدر عمیناداب، عمیناداب پدر نحشون، و نحشون پدر سلمون بود.
سلمون پدر بوعز بود (که مادرش راحاب بود)، بوعز پدر عوبید (که مادرش روت نام داشت)، و عوبید پدر یَسَی بود.
یَسَی پدر داوودِ پادشاه بود و داوود پدر سلیمان (که مادرش قبلاً زن اوریا بود).
سلیمان پدر رحبعام بود، و رحبعام پدر ابیا، و ابیا پدر آسا بود.
آسا پدر یهوشافاط بود، یهوشافاط پدر یورام، و یورام پدر عُزیا بود.
عزیهو پدر یوتام، یوتام پدر آحاز، و آحاز پدر حِزِقیهو بود.
حِزِقیهو پدر مَنَسّی، منسی پدر آمون، و آمون پدر یوشیهو بود.
یوشیهو پدر یکنیا و برادران او بود که در زمان تبعید بنییسرال به بابِل، به دنیا آمدند.
بعد از تبعید به بابِل: یکنیا پدر سالتیئیل و سالتیئیل پدر زروبابِل بود.
زروبابِل پدر اَبیهود بود، ابیهود پدر ایلیاقیم، و ایلیاقیم پدر عازور.
عازور پدر صادوق، صادوق پدر یاکین، و یاکین پدر ایلیهود بود.
ایلیهود پدر اِلِعازار، العازار پدر متّان، و متّان پدر یعقوب بود.
یعقوب پدر یوسف، و یوسف نیز شوهر مریم بود. از مریم، یهوشع، که لقبش مسیح بود، به دنیا آمد.
به این ترتیب، همۀ آنانی که نامشان در بالا برده شد، از ابراهیم تا داوود، چهارده نسل، و از داوود تا زمان تبعید یهودیان به بابِل، چهارده نسل، و از زمان تبعید تا زمان مسیح نیز چهارده نسل بودند.
واقعهٔ ولادت یهوشع، آن مسیح موعود، چنین بود: مریم، مادر یهوشع، نامزد یوسف بود. اما پیش از آنکه ازدواج کنند، معلوم شد که مریم بهواسطهٔ روحالقدس آبستن شده است.
یوسف، شوهر او، مرد نیک و خداشناسی بود و نمیخواست او را در نظر همگان رسوا سازد، پس تصمیم گرفت بیسر و صدا از او جدا شود.
او غرق در چنین افکاری بود که فرشتهای از جانب يهوه در خواب بر او ظاهر شد و به او گفت: «یوسف، ای پسر داوود، از ازدواج با مریم هراسان مباش، زیرا کودکی که در رَحِم اوست از روحالقدس است.
او پسری به دنیا خواهد آورد، و تو باید نامش را یهوشع بگذاری، چرا که او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد بخشید.»
تمام اینها اتفاق افتاد تا آنچه يهوه بهواسطۀ نبی خود فرموده بود، جامۀ عمل بپوشد که:
«دختری باکره آبستن شده، پسری به دنیا خواهد آورد، و او را عمانوئیل خواهند خواند.» (عمانوئیل به زبان عبری به معنی «خدا با ما» است.)
چون یوسف بیدار شد، طبق دستور فرشتۀ يهوه عمل کرد و مریم را به خانهاش آورد تا همسر او باشد؛
اما با او همبستر نشد تا او پسرش را به دنیا آورد؛ و یوسف او را «یهوشع» نام نهاد.
2
یهوشع در دوران سلطنت هیرودیس، در شهر بیتلحم، در دیارِ یهودیه، چشم به جهان گشود. در آن زمان، چند مُغ از مشرقزمین به یروشلیم آمده، پرسیدند:
«کجاست آن نوزاد که باید پادشاه یهود گردد؟ ما طلوعِ ستارهٔ او را در شرق دیدهایم و آمدهایم تا او را بپرستیم.»
چون این خبر به گوش هیرودیسِ پادشاه رسید، او و همۀ مردم یروشلیم با او، مضطرب شدند.
او همۀ کاهنان اعظم و علمای دین قوم یهود را فرا خواند و از ایشان پرسید: «مسیحِ موعود کجا باید متولد شود؟»
ایشان پاسخ دادند: «در بیتلحم یهودیه، چرا که نبی چنین نوشته است:
تو ای بیتلحم که در سرزمین یهوده هستی، در میان شهرهای مهم یهوده، به هیچ وجه کمترین نیستی، زیرا از تو فرمانروایی ظهور خواهد کرد که قوم من، بنییسرال را رهبری خواهد نمود.»
آنگاه هیرودیس مُغان را بهطور محرمانه به حضور خود فراخواند و زمانِ دقیق ظهور ستاره را از آنان جویا شد.
پس ایشان را روانۀ بیتلحم کرده، گفت: «بروید و بهدقت آن کودک را جستجو کنید. چون او را یافتید، نزد من بازگردید و مرا آگاه سازید تا من نیز رفته، او را بپرستم.»
ایشان پس از شنیدن سخنان پادشاه به راه افتادند، و ستارهای که در مشرق دیده بودند، ایشان را به بیتلحم هدایت کرد. آن ستاره پیشاپیش ایشان حرکت کرد تا بالای مکانی که کودک بود، توقف کرد.
وقتی ایشان آن ستاره را دیدند، از شادی در پوست خود نمیگنجیدند!
آنگاه وارد آن خانه شدند، و کودک را با مادرش، مریم، دیدند. پس پیشانی بر خاک نهاده، کودک را پرستش کردند. سپس صندوقهای خود را گشوده، هدایایی از طلا و کُندُر و مُر، به پیشگاهش تقدیم کردند.
چون زمان بازگشت فرا رسید، راه دیگری را در پیش گرفتند، زیرا خدا در خواب به آنها فرموده بود که نزد هیرودیس باز نگردند.
پس از رفتن مُغان، فرشتهٔ يهوه در خواب بر یوسف ظاهر شد و گفت: «برخیز و کودک و مادرش را برداشته، به مصر فرار کن، و همان جا بمان تا به تو خبر دهم؛ زیرا هیرودیس در جستجوی کودک خواهد بود تا او را به قتل برساند.»
او همان شب برخاست، مریم و کودک را برداشته، رهسپار مصر شد،
و تا زمان مرگ هیرودیس در آنجا ماند. پس آنچه يهوه به زبان یکی از انبیا پیشگویی کرده بود، جامۀ عمل پوشید که «پسر خود را از مصر فرا خواندم.»
چون هیرودیس پی برد که مُغان فریبش دادهاند، سخت به خشم آمده، سربازانی فرستاد تا در بیتلحم و در آن نواحی، تمام پسران دو ساله و کوچکتر را، مطابق زمانی که از مُغان تحقیق کرده بود، به قتل برسانند.
اینچنین، آنچه از زبان ارمیای نبی گفته شده بود، جامۀ عمل پوشید:
«صدای زاری و ماتم از رامه به گوش میرسد. راحیل برای فرزندانش گریه میکند و نمیخواهد تسلیاش بدهند، چرا که آنها دیگر نیستند.»
پس از مرگ هیرودیس، فرشتهٔ يهوه در مصر در خواب بر یوسف ظاهر شد و به او گفت:
«برخیز و کودک و مادرش را بردار و به سرزمین یسرال بازگرد، زیرا کسانی که قصد قتل کودک را داشتند، مردهاند.»
پس یوسف برخاست و کودک و مادر او را برداشته، به سرزمین یسرال بازگشت.
اما چون شنید که پسر آرکلائوس پسر هیرودیس، به جای پدرش در یهودیه سلطنت میکند، ترسید به آنجا برود؛ و پس از آنکه در خواب به او هشدار داده شد، راه دیار جلیل را در پیش گرفت
و در شهر ناصره ساکن شد. به این ترتیب، آنچه به زبان انبیا گفته شده بود، جامهٔ عمل پوشید که: «او ناصری خوانده خواهد شد.»
3
در آن روزها، یحیای تعمیددهنده ظهور کرد. او در بیابان یهودیه موعظه میکرد و به مردم میگفت:
«از گناهان خود توبه کنید، زیرا ملکوت آسمان بهزودی فرا خواهد رسید.»
او همان است که یشعیهوی نبی دربارهاش گفته بود: «او صدایی است در بیابان که بانگ بر میآوَرَد: راه را برای آمدن يهوه آماده کنید! جاده را برای او هموار سازید!»
لباس یحیی از پشم شتر، کمربند او از چرم، و خوراکش ملخ و عسل صحرایی بود.
مردم از یروشلیم و از سراسر دیار یهودیه و تمامی درۀ اردن، نزد او به بیابان میرفتند.
آنان به گناهان خود اعتراف کرده، در رود اردن از او تعمید میگرفتند.
اما وقتی دید که بسیاری از فریسیان و صدوقیان نزد او میآیند تا تعمید بگیرند، به ایشان گفت: «ای افعیزادگان، چه کسی به شما هشدار داد که از غضب آیندهٔ خدا بگریزید؟
با رفتارتان نشان دهید که واقعاً توبه کردهاید.
این فکر را نیز از سرتان بیرون کنید که چون جدّتان ابراهیم است، از غضب خدا در امان خواهید ماند، زیرا خدا میتواند از این سنگهای بیابان برای ابراهیم فرزندان به وجود آورد!
اکنون تیشه بر ریشۀ درختان گذاشته شده است. هر درختی که ثمرۀ نیکو نیاورد، بریده شده، در آتش افکنده خواهد شد.
من آنانی را که از گناهانشان توبه میکنند با آب تعمید میدهم، اما شخص دیگری خواهد آمد که مقامش بسیار برتر از من است، آنقدر که من شایسته نیستم کفشهایش را پیش پایش بگذارم. او شما را با روحالقدس و آتش تعمید خواهد داد.
او آماده است تا با چارشاخ خود، کاه را از گندم جدا سازد. سپس خرمنگاه خود را پاک ساخته، گندم را در انبار جمع خواهد کرد، اما کاه را در آتشی خاموشنشدنی خواهد سوزاند.»
در آن زمان، یهوشع از دیار جلیل به سوی رود اردن به راه افتاد تا در آنجا از یحیی تعمید گیرد.
ولی یحیی سعی کرد مانع او شود، و گفت: «این منم که باید از تو تعمید بگیرم. چرا تو نزد من میآیی؟»
اما یهوشع گفت: «لازم است این کار انجام بشود، زیرا باید هرآنچه را که ارادۀ خداست انجام دهیم.» پس یحیی راضی شد که او را تعمید دهد.
پس از تعمید، در همان لحظه که یهوشع از آب بیرون میآمد، آسمان باز شد و یحیی روح خدا را دید که به شکل کبوتری پایین آمد و بر یهوشع قرار گرفت.
آنگاه ندایی از آسمان در رسید که «این است پسر عزیز من، که از او خشنودم.»
4
آنگاه روح خدا یهوشع را به بیابان برد تا در آنجا ابلیس او را وسوسه و آزمایش کند.
او پس از آنکه چهل شبانه روز را در روزه به سر برد، بسیار گرسنه شد.
در این حال، آن وسوسهکننده به سراغ او آمد و گفت: «اگر پسر خدا هستی، به این سنگها بگو تا نان شوند.»
اما یهوشع به او فرمود: «نوشته شده که: ”انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر میشود.“»
سپس ابلیس او را به یروشلیم، آن شهر مقدّس برد و بر روی بام معبد قرار داد،
و گفت: «اگر پسر اللهای، خود را از اینجا به پایین پرت کن، چون نوشته شده است: ”به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهای خود بلند خواهند کرد تا حتی پایت هم به سنگی نخورَد.“»
یهوشع پاسخ داد: «بله، ولی این نیز نوشته شده که: ”يهوه، اللها خود را آزمایش نکن.“»
سپس ابلیس او را به قلهٔ کوهی بسیار بلند برد و تمام ممالک جهان، و شکوه و جلال آنها را به او نشان داد،
و گفت: «اگر زانو بزنی و مرا پرستش کنی، همهٔ اینها را به تو خواهم بخشید.»
یهوشع به او گفت: «دور شو از من، ای شیطان! زیرا در کتب مقدّس آمده: ”يهوه، اللها خود را بپرست و تنها او را عبادت کن.“»
آنگاه ابلیس از او دور شد و فرشتگان آمدند و از وی مراقبت کردند.
وقتی یهوشع از دستگیری یحیی آگاهی یافت، دیار یهودیه را ترک گفت و به جلیل بازگشت.
ابتدا به شهر ناصره رفت و پس از مدتی، رهسپار کَفَرناحوم شد، شهری که در کرانهٔ دریاچهٔ جلیل، در ناحیۀ زبولون و نفتالی واقع بود.
به این ترتیب، آنچه خدا از زبان یشعیهوی نبی گفته بود، انجام شد:
«خطۀ زبولون و نفتالی، کنار دریاچه، آن سوی اردن و تا خود جلیل، که بیگانگان در آن زندگی میکنند؛
مردمانی که در تاریکی به سر میبردند، نوری عظیم دیدند، و بر آنان که در دیاری ساکن بودند که مرگ بر آن سایه افکنده بود، نوری تابید.»
از آن هنگام، یهوشع به اعلام پیغام خدا شروع کرد که: «از گناهان خود توبه کنید، زیرا ملکوت آسمان نزدیک شده است.»
روزی یهوشع در کنارۀ دریاچهٔ جلیل قدم میزد که دو برادر را دید به نامهای شمعون، ملقب به پطرس، و برادرش آندریاس که تور به دریا میانداختند، زیرا شغل هر دو ماهیگیری بود.
یهوشع ایشان را فرا خوانده، گفت: «به دنبال من بیایید و من به شما نشان خواهم داد که چگونه انسانها را برای خدا صید کنید.»
ایشان نیز بیدرنگ تورهای خود را بر زمین گذاشتند و به دنبال او به راه افتادند.
قدری جلوتر از آنجا، دو برادر دیگر یعنی یعقوب و یوحنا را دید که با پدرشان زِبِدی در قایق نشسته بودند و تورهای خود را تعمیر میکردند. او ایشان را نیز دعوت کرد تا به دنبالش بروند.
ایشان بیدرنگ، قایق و پدر خود را رها کرده، به دنبال او به راه افتادند.
یهوشع در سرتاسر دیار جلیل میگشت و در کنیسهها تعلیم میداد و مژدۀ ملکوت خدا را اعلام میکرد و هر نوع مرض و بیماری را شفا میبخشید.
شهرت او در سراسر سوریه پیچید، و مردم همۀ بیماران را که به انواع مرضها و دردها دچار بودند، و نیز دیوزدگان، افراد دچار صرع و معلولان را نزد یهوشع میآوردند و او ایشان را شفا میبخشید.
او به هر جا که قدم میگذاشت، انبوه جمعیت از دیار جلیل، منطقه دِکاپولیس، شهر یروشلیم و سرتاسر دیار یهودیه، و از شرق رود اردن، به دنبالش به راه میافتادند.
5
روزی یهوشع جماعت زیادی را دید که جمع شدهاند. پس به بالای کوهی برآمد و نشست، و شاگردانش نیز دور او جمع شدند.
آنگاه شروع کرد به تعلیم دادنِ ایشان و فرمود:
«خوشا به حال فقیران که به خدا محتاجند، زیرا ملکوت آسمان از آنِ ایشان است.
«خوشا به حال ماتمزدگان، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت.
«خوشا به حال آنان که فروتن هستند، زیرا ایشان وارث زمین خواهند گشت.
«خوشا به حال آنان که گرسنه و تشنۀ عدل و انصاف هستند، زیرا سیر خواهند شد.
«خوشا به حال آنان که بر دیگران رحم میکنند، زیرا بر ایشان رحم خواهد شد.
«خوشا به حال پاکدلان، زیرا خدا را خواهند دید.
«خوشا به حال آنان که برای برقراری صلح در میان مردم کوشش میکنند، زیرا ایشان فرزندان خدا نامیده خواهند شد.
«خوشا به حال آنان که در راه عدالت آزار میبینند، زیرا ملکوت آسمان از آنِ ایشان است.
«خوشا به حال شما، وقتی که مردم به خاطر من شما را مسخره کنند و به شما جفا رسانند و دربارۀ شما دروغ بگویند و هر نوع سخن بدی در مورد شما بر زبان بیاورند.
شاد و خوشحال باشید، زیرا در آسمان پاداشی بزرگ در انتظار شماست. بدانید که با انبیای قدیم نیز چنین کردند.
«شما نمک جهان هستید. اما اگر نمک طعم و خاصیتش را از دست بدهد، چگونه میتوان طعم و خاصیتش را به آن بازگرداند؟ دیگر به درد هیچ کاری نخواهد خورد، جز اینکه بیرون انداخته شود و مردم آن را پایمال کنند.
«شما نور جهانید، همچون شهری که بر تپهای بنا شده و نمیتوان آن را از دیدهها پنهان ساخت.
همچنین چراغ را روشن نمیکنند تا آن را زیر کاسهای بگذارند، بلکه آن را روی چراغدان میگذارند تا به همۀ کسانی که در خانه هستند، روشنایی ببخشد.
به همین شکل، بگذارید کارهای نیک شما مانند نور بر مردم بتابد، تا آنها این کارها را ببینند و پدر آسمانیتان را ستایش کنند.
«گمان مبرید که آمدهام تا تورات موسی و نوشتههای انبیای گذشته را منسوخ و باطل سازم، بلکه آمدهام تا آنها را به انجام رسانم.
براستی به شما میگویم که آسمان و زمین از میان نخواهد رفت، مگر زمانی که تمامی تورات، حتی کوچکترین جزء آن، یک به یک عملی شده باشد.
پس اگر کسی کوچکترین حکم را نادیده بگیرد و به دیگران نیز تعلیم دهد که چنین کنند، او در ملکوت آسمان کوچکترین خوانده خواهد شد. اما هر که از احکام خدا اطاعت نماید و آنها را تعلیم دهد، در ملکوت آسمان بزرگ خوانده خواهد شد.
«این هشدار را نیز به شما میدهم: تا دینداری شما برتر از دینداری علمای دین یهود و فریسیان نباشد، هرگز وارد ملکوت آسمان نخواهید شد.
«شنیدهاید که به نیاکان ما گفته شده که ”قتل نکن و هر که مرتکب قتل شود، محاکمه خواهد شد“.
اما من میگویم که حتی اگر نسبت به برادر خود خشمگین شوی، مورد محاکمه قرار خواهی گرفت؛ و اگر به کسی بگویی ”ابله“، در دادگاه پاسخگو خواهی بود. اگر به دوستت ناسزا بگویی، سزاوار آتش جهنم خواهی بود.
«پس اگر هنگام تقدیم قربانی بر مذبح معبد، به یادت آید که دوستت از تو رنجیده است،
قربانیات را همان جا بر مذبح رها کن و اول برو و از دوستت طلب بخشش نما و با او آشتی کن؛ آنگاه بیا و قربانیات را به خدا تقدیم نما.
وقتی کسی از تو شاکی است و تو را به دادگاه میبَرَد، در راه، اختلاف خود را با او حل کن، مبادا او تو را به قاضی بسپارد، و قاضی نیز تو را به مأمور تحویل دهد، و به زندان بیفتی؛
و اگر چنین شود، در زندان خواهی ماند، و تا دینار آخر را نپرداخته باشی، بیرون نخواهی آمد.
«شنیدهاید که گفته شده ”زنا نکن.“
اما من میگویم که حتی اگر با نظر شهوتآلود به زنی نگاه کنی، همان لحظه در دل خود با او زنا کردهای.
پس اگر چشم راستت باعث لغزش تو میگردد، آن را از حدقه درآور و دور انداز، زیرا بهتر است بخشی از بدنت را از دست بدهی، تا این که تمام وجودت به دوزخ انداخته شود.
و اگر دست راستت باعث لغزش تو میشود، آن را قطع کن و دور بینداز، زیرا بهتر است بخشی از بدنت را از دست بدهی، تا اینکه تمام وجودت به دوزخ انداخته شود.
«همچنین گفته شده که ”هر که زن خود را طلاق دهد، باید به او طلاقنامهای بدهد.“
اما من به شما میگویم، هر که زن خود را به هر علّتی جز خیانت، طلاق دهد، باعث میشود آن زن مرتکب زنا گردد. و هر که با زنی ازدواج کند که طلاق داده شده، او نیز مرتکب زنا میشود.
«باز شنیدهاید که به نیاکان ما گفته شده: ”سوگند دروغ مَخور و هرگاه به نام خدا قسم یاد کنی، به آن وفا کن.“
اما من میگویم: هیچگاه قسم نخورید، نه به آسمان که تخت خداست،
و نه به زمین که پایانداز اوست، و نه به یروشلیم که شهر آن پادشاه بزرگ است؛ به هیچیک از اینها سوگند یاد نکنید.
به سر خود نیز سوگند مخور، زیرا قادر نیستی مویی را سفید یا سیاه کنی.
تنها چیزی که باید بگویی، فقط ”بله“ یا ”نه“ است. هر سخنی فراتر از این، شیطانی است.
«شنیدهاید که گفته شده مجازات شخص خطاکار باید با آسیبی که رسانده، متناسب باشد، یعنی ”چشم به عوض چشم، و دندان به عوض دندان“.
اما من میگویم که در برابر شخص شَریر مقاومت نکنید! اگر کسی به طرف راست صورتت سیلی بزند، طرف دیگر را نیز به سوی او بگردان.
اگر کسی تو را به دادگاه بکشاند تا قبایت را از تو بگیرد، عبای خود را نیز به او ببخش.
اگر یک سرباز رومی به تو دستور دهد که باری را به مسافت یک میل برایش حمل کنی، تو دو میل حمل کن.
اگر کسی از تو چیزی بخواهد، به او بده؛ و اگر از تو قرض بخواهد، او را دست خالی روانه نکن.
«شنیدهاید که میگویند: ”همسایهات را دوست بدار“ و با دشمنت دشمنی کن.
اما من میگویم که دشمنان خود را دوست بدارید، و برای آنان که به شما جفا میرسانند، دعای خیر کنید.
اگر چنین کنید، همچون فرزندان حقیقی پدر آسمانی خود عمل کردهاید. زیرا او آفتاب خود را هم بر بدان و هم بر نیکان میتاباند و باران خود را نیز هم بر عادلان و هم بر بدکاران میبارانَد.
اگر فقط کسانی را دوست بدارید که شما را دوست میدارند، چه پاداشی برای این کار دریافت خواهید کرد؟ حتی باجگیران فاسد نیز چنین میکنند.
اگر فقط با دوستان خود مهربانی کنید، چه فرقی با دیگران دارید؟ حتی بتپرستان نیز چنین میکنند.
پس شما باید کامل باشید، همانگونه که پدر آسمانی شما کامل است.
6
«مراقب باشید که اعمال نیک خود را پیش مردم به جا نیاورید، به این قصد که شما را ببینند و تحسین کنند، زیرا در این صورت نزد پدر آسمانیتان پاداشی نخواهید داشت.
هرگاه به فقیری کمک میکنی، مانند ریاکاران عمل نکن، مانند آنان که در کنیسهها و در کوچه و بازار جار میزنند تا مردم تحسینشان کنند. براستی به شما میگویم که ایشان پاداش خود را به تمامی از مردم دریافت کردهاند.
اما وقتی به کسی صدقهای میدهی، نگذار حتی دست چپت از کاری که دست راستت میکند، آگاه شود،
تا نیکویی تو در نهان باشد. آنگاه پدر آسمانیات که امور نهان را میبیند، تو را پاداش خواهد داد.
«و اما دربارهٔ دعا. هرگاه دعا میکنی، مانند ریاکاران نباش که دوست دارند در ملأ عام، در گوشه و کنار خیابانها و در کنیسهها دعا کنند، تا همه ایشان را ببینند. براستی به شما میگویم، ایشان پاداش خود را تماماً از مردم دریافت کردهاند.
اما تو هرگاه که دعا میکنی، به اتاقت برو و در را پشت سرت ببند، و در خلوت دل، به درگاه پدر دعا کن. آنگاه پدر آسمانیات که امور نهان را میبیند، به تو پاداش خواهد داد.
«وقتی دعا میکنید، مانند کسانی که اللها حقیقی را نمیشناسند، وِردهای بیمعنی تکرار نکنید. ایشان گمان میکنند که با تکرار زیاد، دعایشان مستجاب میشود.
شما مانند ایشان نباشید، زیرا پدر آسمانی شما بهخوبی آگاه است به چه نیاز دارید، حتی پیش از آنکه از او درخواست کنید.
«پس شما این گونه دعا کنید: «”ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدّس باد.
ملکوت تو بیاید. خواست تو آنچنان که در آسمان انجام میشود، بر زمین نیز به انجام رسد.
نان روزانۀ ما را امروز به ما عطا فرما.
گناهان ما را ببخش، چنانکه ما نیز آنانی را که در حق ما گناه میکنند، میبخشیم.
و نگذار که تسلیم وسوسه شویم، بلکه ما را از آن شریر رهایی ده. زیرا ملکوت و قدرت و جلال تا ابد از آن توست. آمین!“
«اگر آنانی را که در حق شما گناه میکنند ببخشید، پدر آسمانیتان نیز شما را خواهد بخشید.
اما اگر گناهان دیگران را نبخشید، پدرتان نیز گناهان شما را نخواهد بخشید.
«وقتی روزه میگیرید، مانند ریاکاران تظاهر نکنید، زیرا میکوشند صورت و قیافۀ خود را پریشان و نامرتب نشان دهند تا مردم آنها را به خاطر روزهداریشان تحسین کنند. براستی به شما میگویم که ایشان پاداش خود را به تمامی دریافت کردهاند.
اما تو وقتی روزه میگیری، سر و صورت خود را تمیز و مرتب کن،
تا کسی از روزۀ تو باخبر نشود جز پدرت که نادیدنی است؛ و او از آنچه در خلوت خود میکنی آگاه است، و تو را پاداش خواهد داد.
«گنج خود را بر روی این زمین ذخیره نکنید، جایی که بید و زنگ به آن آسیب میرسانند، و دزدان نقب میزنند و آن را میدزدند.
گنج خود را در آسمان ذخیره کنید، جایی که بید و زنگ نمیتوانند به آن آسیب رسانند، و دزدان نیز نقب نمیزنند و آن را نمیدزدند.
گنج تو هر جا باشد، دلت نیز همان جا خواهد بود.
«چشم تو چراغی است که روشنایی بدنت را تأمین میکند. اگر چشمت سالم باشد، تمام وجودت نیز سرشار از روشنایی خواهد بود.
اما اگر چشمت بیمار باشد، تمام وجودت در تاریکی غوطهور خواهد بود. پس اگر آن روشنایی که گمان میبری در توست، در واقع تاریکی باشد، چه تاریکی عمیقی خواهد بود!
«هیچکس نمیتواند به دو ارباب خدمت کند، زیرا یا از یکی نفرت خواهد داشت و به دیگری مِهر خواهد ورزید، و یا سرسپردۀ یکی خواهد بود و دیگری را خوار خواهد شمرد. همچنین نمیتوانید هم بندهٔ خدا باشید و هم بندهٔ پول.
«پس نصیحت من این است که نگران زندگی روزمره خود نباشید، که آیا به اندازۀ کافی خوراک و نوشیدنی و پوشاک دارید یا نه. آیا زندگی از خوراک و بدن از پوشاک با ارزشتر نیست؟
به پرندگان نگاه کنید؛ نه میکارند، نه درو میکنند، و نه در انبارها ذخیره میکنند، زیرا پدر آسمانی شما روزی آنها را میرساند. آیا شما با ارزشتر از آنها نیستید؟
آیا همۀ نگرانیهایتان میتواند یک لحظه به عمرتان بیفزاید؟
«چرا نگران لباس و پوشاک خود هستید؟ به گلهای صحرایی نگاه کنید که چگونه رشد و نموّ میکنند. آنها نه کار میکنند و نه برای خود لباس میدوزند.
با این حال به شما میگویم که سلیمان نیز با تمام فرّ و شکوه خود، هرگز لباسی به زیبایی آنها بر تن نکرد.
پس اگر خدا به فکر گلهای صحراست که امروز هستند و فردا در تنور انداخته میشوند، چقدر بیشتر، ای کمایمانان، به فکر شماست.
«پس نگران این چیزها نباشید و نگویید چه بخوریم یا چه بنوشیم یا چه بپوشیم.
زیرا بیایمانان برای این چیزها غصه میخورند، اما پدر آسمانی شما از قبل میداند به اینها نیاز دارید.
پس شما اول از همه بهدنبال ملکوت و عدالت خدا باشید، و او همهٔ نیازهای شما را برآورده خواهد ساخت.
«پس نگران فردا نباشید، زیرا فردا نگرانیهای خود را بههمراه دارد. مشکلات امروز برای امروز کافی است.
7
«در مورد دیگران قضاوت نکنید، تا خودتان مورد قضاوت قرار نگیرید.
زیرا هر طور که دیگران را مورد قضاوت قرار دهید و برایشان رأی صادر کنید، همانگونه نیز در مورد شما قضاوت خواهد شد. و با همان معیاری که دیگران را قضاوت کنید، خود نیز مورد قضاوت قرار خواهید گرفت.
چرا پَرِ کاه را در چشم برادرت میبینی، اما تیر چوب را در چشم خود نمیبینی؟
چگونه جرأت میکنی به برادرت بگویی: ”بگذار پر کاه را از چشمت درآورم“، حال آنکه خودت تیرِ چوبی در چشم داری؟
ای ریاکار، نخست چوب را از چشم خود درآور، آنگاه میتوانی بهتر ببینی تا پرِ کاه را از چشم برادرت درآوری.
«آنچه مقدّس است به سگها ندهید، و مرواریدهای خود را جلوی خوکها نیندازید، زیرا آنها مرواریدها را لگدمال میکنند و برگشته، به شما حملهور میشوند.
«درخواست کنید تا به شما داده شود؛ بجویید تا پیدا کنید؛ بکوبید تا در به روی شما باز شود.
زیرا هر که درخواست کند، به دست خواهد آورد، و هر که بجوید، پیدا خواهد کرد، و هر که بکوبد، در به رویش باز خواهد شد.
کدام یک از شما اگر فرزندش از او نان بخواهد، به او سنگ میدهد؟
یا اگر ماهی بخواهد، به او مار میدهد؟
پس اگر شما، اشخاص گناهکار، میدانید که باید چیزهای خوب را به فرزندانتان بدهید، چقدر بیشتر پدر آسمانی شما به کسانی که از او درخواست کنند، هدایای خوب عطا خواهد کرد.
پس با مردم آن گونه رفتار کنید که انتظار دارید با شما رفتار کنند. این است اصل تورات و کتب انبیا.
«تنها با عبور از درِ تنگ میتوانید به ملکوت خدا دست یابید. راهی که به سوی هلاکت میرود بسیار عریض است و دروازهاش بسیار وسیع، و کسانی که آن را انتخاب میکنند، بسیارند.
اما دری که به روی حیات جاودان گشوده میشود، بسیار تنگ است و راهش نیز باریک، و تنها عدهٔ کمی به آن راه مییابند.
«مراقب پیامبران دروغین باشید، آنها که در لباس میشِ بیآزار نزد شما میآیند، اما در واقع گرگهای درنده میباشند.
ایشان را میتوانید از میوههایشان بشناسید، یعنی از شیوۀ عملکردشان. آیا انگور را از بوتۀ خار یا انجیر را از خَس میچینند؟
درخت خوب، میوهٔ خوب میدهد و درخت بد، میوهٔ بد.
درخت خوب نمیتواند میوهٔ بد بدهد؛ درخت بد نیز نمیتواند میوهٔ خوب بدهد.
پس هر درختی که میوهٔ بد بدهد، بریده شده، در آتش انداخته میشود.
بله، همانطور که درخت را از میوهاش میشناسند، شما نیز میتوانید مردم را از اعمالشان بشناسید.
«گمان مبرید هر که مرا ”يهوها! يهوها!“ صدا کند، وارد ملکوت آسمان خواهد شد. فقط آنانی وارد خواهند شد که ارادۀ پدر آسمانی مرا در عمل بهجا آوَرَند.
در روز داوری، بسیاری به من خواهند گفت: ”يهوها! يهوها! ما به نام تو نبوّت کرده، پیام تو را به مردم رساندیم، و با ذکر نام تو، ارواح پلید را اخراج کردیم، و معجزاتِ بسیاری به نام تو انجام دادیم.“
اما من با صراحت پاسخ خواهم داد: ”هرگز شما را نشناختهام. از من دور شوید، ای بدکاران.“»
«هر که به تعالیم من گوش فرا میدهد و به آنها عمل میکند، شخصی داناست. او مانند کسی است که خانهاش را بر صخرهای محکم بنا کرد.
هر چه باران بارید و سیل آمد، و باد و توفان بر آن خانه وزید، خراب نشد، زیرا روی صخره بنا شده بود.
اما هر که تعالیم مرا بشنود و از آنها اطاعت نکند، نادان است. او مانند کسی است که خانهاش را بر شن و ماسه بنا کرد.
وقتی باران و سیل آمد و باد و توفان بر آن خانه وزید، چنان خراب شد که اثری از آن باقی نماند.»
وقتی یهوشع بیان این امور را به پایان رساند، جماعت از تعلیم او شگفتزده شدند،
زیرا با قدرت و اقتدار به ایشان تعلیم میداد، نه مانند علمای دین یهود.
8
هنگامی که یهوشع از بالای تپه به پایین میآمد، بسیاری بهدنبال او به راه افتادند.
ناگهان مردی جذامی به او نزدیک شد و در مقابل او زانو زد و گفت: «ای سَرورم، اگر بخواهی، میتوانی مرا شفا داده، پاک سازی.»
یهوشع دست خود را دراز کرد و بر او گذاشت و فرمود: «البته که میخواهم؛ شفا بیاب!» در همان لحظه، جذام او از بین رفت!
آنگاه یهوشع به او فرمود: «مواظب باش که در این باره چیزی به کسی نگویی؛ بلکه نزد کاهن برو تا تو را معاینه کند، و آن هدیهای را هم که موسی برای جذامیهای شفا یافته تعیین کرده، با خودت ببر تا به همه ثابت شود که شفا یافتهای.»
وقتی یهوشع وارد شهر کَفَرناحوم شد، یک افسر رومی نزدش آمد و خواهشکنان به او گفت:
«سَروَر من، خدمتکار جوانم فلج شده، در بستر افتاده، و از درد به خود میپیچد».
یهوشع به او گفت: «من میآیم و او را شفا میدهم.»
اما افسر در پاسخ عرض کرد: «سَروَرم، من شایسته نیستم که به خانهٔ من بیایی. از همین جا فقط سخنی بگو که خدمتکارم شفا خواهد یافت.
من این را میدانم، چون من از افسران مافوق فرمان میگیرم، و خودم هم سربازانی زیر فرمان خود دارم. کافی است به یکی بگویم ”برو“، میرود، یا به دیگری بگویم ”بیا“، میآید؛ یا اگر به غلامم بگویم ”فلان کار را بکن“، انجام میدهد.»
یهوشع با شنیدن این سخن، حیرت کرد! سپس رو به کسانی که به دنبالش میآمدند کرد و گفت: «براستی به شما میگویم که چنین ایمانی حتی در یسرال هم ندیدهام.
این را به شما بگویم که بسیاری از سرتاسر جهان، از شرق و غرب آمده، با ابراهیم و اسحاق و یعقوب، در ضیافتِ ملکوت آسمان همنشین خواهند شد؛
اما بسیاری از یهودیان، که ملکوت برای آنان مهیا شده بود، به تاریکیِ بیرونی افکنده خواهند شد، به جایی که در آن گریه و ساییدن دندان بر دندان خواهد بود.»
سپس رو به افسر رومی کرد و گفت: «به خانهات برگرد. مطابق ایمانت انجام شد.» خدمتکار جوان او در همان لحظه شفا یافته بود!
هنگامی که یهوشع به خانهٔ پطرس رسید، دید که مادر زن او تب کرده و در رختخواب است.
اما وقتی یهوشع دست او را لمس کرد تبش قطع شد. پس او برخاست و سرگرم پذیرایی از یهوشع شد.
هنگام غروب، مردم عدهٔ زیادی از دیوزدگان را نزد یهوشع آوردند، و او فقط با گفتن یک کلمه، ارواح پلید را از وجود آنان اخراج کرد و همۀ بیماران را شفا بخشید.
به این شکل، کلام خدا توسط یشعیهوی نبی به حقیقت پیوست که گفته بود: «او ضعفهای ما را برداشت و مرضهای ما را حمل کرد.»
وقتی یهوشع دید که جمعیت بزرگی نزد او گرد میآیند، به شاگردانش فرمود: «به آن طرف دریاچه برویم.»
در آن لحظه، یکی از علمای دین یهود نزد او آمد و گفت: «استاد، هر جا بروی، از تو پیروی خواهم کرد.»
اما یهوشع به او گفت: «روباهها برای خود لانه دارند و پرندگان، آشیانه؛ اما پسر انسان جایی ندارد که حتی سرش را بر آن بگذارد.»
یکی دیگر از شاگردانش به او گفت: «سَرورم، اجازه بفرما تا اول به خانه بازگردم و پدرم را دفن کنم.»
اما یهوشع به او گفت: «دنبال من بیا، و بگذار مردگان، مردگانِ خود را دفن کنند.»
آنگاه یهوشع سوار قایق شد و شاگردانش نیز او را دنبال کردند.
ناگهان دریاچه دچار توفانی سخت شد، به طوری که قایق نزدیک بود غرق شود. اما یهوشع در خواب بود.
شاگردانش به او نزدیک شدند و بیدارش کرده، فریادکنان گفتند: «سَرور ما، به دادمان برس؛ نزدیک است غرق شویم!»
یهوشع پاسخ داد: «ای کمایمانان! چرا چنین وحشت کردهاید؟» سپس برخاست و بر باد و امواج نهیب زد، و آرامشی کامل پدید آمد.
شاگردان که حیرتزده شده بودند، به یکدیگر میگفتند: «این چگونه شخصی است که حتی باد و امواج نیز از او فرمان میبرند!»
وقتی یهوشع به آن طرف دریاچه، به ناحیۀ جَدَریان رسید، دو مرد دیوزده به او برخوردند. آن دو در قبرستان زندگی میکردند و چنان خشن و وحشی بودند که کسی جرأت نداشت از آن منطقه عبور کند.
آنها فریاد زدند: «ای پسر خدا، با ما چه کار داری؟ آیا آمدهای تا قبل از زمانی که خدا تعیین کرده، ما را عذاب دهی؟»
از قضا، کمی دورتر یک گلهٔ خوک میچرید.
پس ارواح پلید از یهوشع خواهش کرده، گفتند: «اگر میخواهی ما را بیرون کنی، ما را به درون این گلۀ خوکها بفرست.»
یهوشع به آنها گفت: «بسیار خوب، بروید.» ارواح پلید از وجود آن دو مرد بیرون آمدند و به درون خوکها رفتند. ناگاه تمام گله، از سراشیبی تپه به دریاچه ریختند و خفه شدند.
خوکچرانها فرار کرده، به شهر رفتند و به همه گفتند که بر آن دو دیوزده چه گذشت.
در نتیجه، تمام اهالی شهر بیرون ریختند تا یهوشع را ببینند، و وقتی او را دیدند، از او التماس کردند که از آنجا برود و ایشان را به حال خودشان بگذارد.
9
پس یهوشع سوار قایق شد و به شهر خود، که در آن طرف دریاچه بود، بازگشت.
آنگاه مرد مفلوجی را که روی تشکی دراز کشیده بود، نزد او آوردند. یهوشع وقتی ایمان ایشان را دید، به آن مرد مفلوج گفت: «فرزندم، ناامید نباش! گناهانت بخشیده شد!»
بعضی از علمای دین که در آنجا حضور داشتند، با خود گفتند: «کفر میگوید! آیا او فکر میکند خداست؟»
یهوشع که از افکار ایشان آگاه بود، از آنها پرسید: «چرا چنین افکار پلیدی به دل خود راه میدهید؟
گفتن کدام یک آسانتر است؟ اینکه بگویم ”گناهانت آمرزیده شد“، یا اینکه بگویم ”برخیز و راه برو“؟
پس اکنون به شما ثابت میکنم که پسر انسان، در این دنیا، اقتدار آمرزش گناهان را دارد.» آنگاه رو به مرد افلیج کرد و گفت: «برخیز و بسترت را جمع کن و به خانه برو!»
آن مرد از جا پرید و به خانه رفت!
وقتی جمعیت این را دیدند، ترس وجودشان را فرا گرفت. ایشان خدا را شکر کردند که چنین قدرتی به انسان بخشیده است.
یهوشع بر سر راه خود، به یک باجگیر برخورد به نام مَتّیٰ، که در جایگاه باجگیری نشسته بود. یهوشع به او فرمود: «بیا و از من پیروی کن!» او بلافاصله به دنبال یهوشع راه افتاد.
روزی یهوشع و شاگردانش در ضیافتی در خانهٔ متیٰ، بر سر سفره نشسته بودند. بسیاری از باجگیران و اشخاص بدنام شهر نیز میهمان متیٰ بودند.
فریسیان وقتی این را دیدند، از شاگردان یهوشع پرسیدند: «چرا استاد شما با این اشخاص پست غذا میخورد؟»
یهوشع وقتی این را شنید، فرمود: «بیماران نیاز به پزشک دارند، نه تندرستان!»
سپس افزود: «بروید و کمی در مورد این کلام تفکر کنید که میفرماید: ”من از شما انتظار دارم رحم داشته باشید، نه اینکه قربانی تقدیم کنید.“ زیرا من آمدهام تا گناهکاران را به توبه دعوت کنم، نه آنانی را که خود را عادل میپندارند!»
روزی شاگردان یحیی نزد یهوشع آمده، از او پرسیدند: «چرا ما و فریسیان روزه میگیریم، اما شاگردان تو روزه نمیگیرند؟»
یهوشع در پاسخ فرمود: «آیا ممکن است میهمانان جشن عروسی تا زمانی که داماد با ایشان است، عزاداری کنند؟ اما روزی خواهد آمد که داماد از ایشان گرفته خواهد شد، و در آن زمان، روزه خواهند گرفت.
«هیچکس لباس پوسیده را، با پارچهای نو که هنوز آب نرفته، وصله نمیکند، زیرا وقتی آن وصله آب رفت، از آن لباس کهنه جدا میگردد، و پارگی آن بدتر میشود.
همینطور شراب تازه را در مَشکهای کهنه نمیریزند، زیرا مشکها در اثر فشار شراب نو، پاره میشوند، و هم مشکها از بین میروند و هم شراب ضایع میگردد. شراب تازه را باید در مَشکهای تازه ریخت، تا هر دو سالم بمانند.»
هنوز سخن یهوشع تمام نشده بود که سرپرست کنیسۀ آن محل آمد و در مقابل او زانو زده، گفت: «دخترم همین الان فوت کرد. اما اگر فقط بیایی و دستت را بر او بگذاری، میتوانی او را به زندگی بازگردانی.»
پس یهوشع برخاست و بههمراه شاگردانش به سوی خانۀ او به راه افتاد.
درست در همین وقت، زنی که دوازده سال از خونریزی دائمی رنج میبرد، از پشت سر یهوشع خود را به او رساند و به گوشهٔ ردای او دست زد،
چون با خود فکر کرده بود: «اگر فقط به ردایش دست بزنم، شفا خواهم یافت.»
یهوشع برگشت و چون او را دید، گفت: «دخترم، ناامید نباش! ایمانت تو را شفا داده است!» آن زن در همان لحظه شفا یافت.
وقتی یهوشع به خانهٔ سرپرست کنیسه رسید، با جماعتی پرهیاهو روبرو شد و صدای موسیقی عزا را شنید.
پس فرمود: «بیرون بروید. این دختر نمرده؛ فقط خوابیده است!» اما آنها به او خندیدند!
سرانجام وقتی مردم را بیرون کردند، یهوشع به داخل رفته، دست دختر را گرفت، و دختر از جای خود برخاست.
خبر این معجزه در سراسر آن نواحی پیچید.
وقتی یهوشع از خانهٔ آن دختر بیرون آمد، دو مرد نابینا به دنبال او افتاده، فریاد میزدند: «ای پسر داوودِ پادشاه، بر ما رحم کن.»
آنان با یهوشع وارد خانهای شدند که در آن اقامت داشت. یهوشع از ایشان پرسید: «آیا ایمان دارید که میتوانم چشمان شما را باز کنم؟» گفتند: «بله، ای سَرور، ایمان داریم.»
پس او دست بر چشمان ایشان گذاشت و فرمود: «مطابق ایمانتان برایتان انجام شود!»
ناگهان چشمان ایشان باز شد و توانستند ببینند! یهوشع با تأکید به ایشان فرمود: «در این مورد به کسی چیزی نگویید.»
اما ایشان بیرون رفتند و شهرت او را در سرتاسر آن منطقه پخش کردند.
وقتی یهوشع و شاگردانش از آنجا خارج میشدند، مردی دیوزده را که نمیتوانست سخن بگوید، نزد او آوردند.
پس وقتی یهوشع آن روح پلید را از آن مرد لال بیرون راند، او شروع به حرف زدن کرد. جماعت غرق حیرت شدند و گفتند: «در یسرال هرگز چنین چیزی دیده نشده است.»
اما فریسیان گفتند: «او ارواح پلید را به قدرت رئیس ارواح پلید، بیرون میراند.»
در آن زمان، یهوشع به تمام شهرها و دهات آن منطقه گشته، در کنیسهها تعلیم میداد و مژدۀ ملکوت خدا را اعلام میکرد و هر نوع مرض و بیماری را شفا میبخشید.
وقتی جماعت را دید، دلش به حال آنها سوخت، زیرا مانند گوسفندانی بیشبان، سردرگم و درمانده بودند.
پس به شاگردانش گفت: «محصول بسیار است، اما کارگر کم.
پس، از صاحب محصول درخواست کنید تا برای جمعآوری محصول، کارگران بیشتری بفرستد.»
10
آنگاه یهوشع دوازده شاگردش را نزد خود فرا خواند و به ایشان اقتدار داد تا ارواح پلید را بیرون کنند و هر نوع بیماری و مرض را شفا دهند.
این است نامهای آن دوازده رسول:شمعون (معروف به پِطرُس) و آندریاس (برادر پطرس)؛ یعقوب (پسر زِبِدی) و یوحنا (برادر یعقوب)
فیلیپ، بَرتولما، توما، متی (باجگیر معروف)، یعقوب (پسر حلفی)، تَدّای،
شمعون (عضو حزب فداییان) و یهوده اِسخریوطی (کسی که در آخر به یهوشع خیانت کرد).
یهوشع این دوازده رسول را با این دستورالعملها به مأموریت فرستاد و به ایشان فرمود: «نزد غیریهودیان و سامریان نروید،
بلکه فقط نزد قوم یسرال بروید که گوسفندان گمشدهٔ خدا هستند.
بروید و به ایشان اعلام کنید که ملکوت آسمان نزدیک است.
بیماران را شفا دهید، مردگان را زنده کنید، جذامیها را شفا بخشید، و ارواح پلید را از وجود افراد بیرون کنید. مفت دریافت کردهاید، مفت هم بدهید.
در کمربندهایتان، سکههای طلا یا نقره یا مس با خود نبرید،
حتی کولهبار و کفش و لباس اضافی و چوبدستی نیز برندارید. بگذارید مردم از شما پذیرایی کنند، زیرا کارگر مستحق مزد خویش است.
هرگاه وارد شهر یا دهکدهای میشوید، شخص شایستهای را بجویید، و تا هنگام ترک آن محل، در خانهاش بمانید.
وقتی وارد خانهای میشوید، برای آن خیر و برکت بطلبید.
اگر معلوم شود که آن خانه شایسته است، خیر و برکتی که برای آن طلبیدید، بر آن قرار خواهد گرفت. اگر شایسته نباشد، برکت به خودتان باز خواهد گشت.
اگر اهل خانهای یا شهری به شما اجازۀ ورود ندادند، و یا به سخنانتان گوش نسپردند، گرد و خاک آنجا را به هنگام ترک محل، از پاهایتان بتکانید.
براستی به شما میگویم که در روز داوری، وضع شهرهای فاسد سُدوم و غموره بهتر از وضع چنین شهری خواهد بود.
«من شما را همچون گوسفندان به میان گرگها میفرستم. پس مانند مار، هوشیار باشید و مثل کبوتر، بیآزار.
اما مراقب باشید، زیرا مردم شما را گرفته، به محاکم خواهند سپرد، و در کنیسهها شلّاق خواهند زد.
بله، به خاطر من شما را برای محاکمه نزد والیان و پادشاهان خواهند برد. اما این فرصتی خواهد بود تا دربارهٔ من به فرمانروایان و غیریهودیان شهادت دهید.
«وقتی شما را بازداشت میکنند، نگران نباشید که چگونه پاسخ دهید یا چه بگویید، زیرا کلمات مناسب بهموقع به شما عطا خواهد شد.
زیرا این شما نیستید که سخن خواهید گفت، بلکه روح پدر شماست که از طریق شما سخن خواهد گفت.
«برادر، برادر خود را و پدر، فرزندش را تسلیم مرگ خواهد کرد. فرزندان بر ضد والدین خود برخاسته، سبب قتل آنان خواهند شد.
همۀ مردم به خاطر من از شما متنفر خواهند شد. اما هر که تا به آخر، زحمات را تحمل کند، نجات خواهد یافت.
«هرگاه شما را در شهری آزار رسانند، به شهری دیگر بگریزید. براستی به شما میگویم که پیش از آنکه بتوانید به تمام شهرهای یسرال بروید، پسر انسان خواهد آمد.
شاگرد از استاد خود و غلام از اربابش والاتر نیستند.
کافی است که شاگرد مانند استاد خود شود، و غلام نیز مانند اربابش. اگر مرا که سرپرست خانواده هستم، رئیس ارواح پلید نامیدند، اعضای خانوادهام را با چه نامهای بدتری خواهند خواند.
ولی از آنان که شما را تهدید میکنند نترسید، زیرا زمان آن خواهد رسید که هر آنچه پنهان است، آشکار شود، و همگان از آنچه مخفی است، آگاه گردند.
«سخنانی که اکنون در تاریکی به شما میگویم، آنها را در روز روشن بیان کنید. هر چه را که در گوش شما میگویم، بر بامها اعلام کنید تا همه بشنوند!
«نترسید از کسانی که میتوانند فقط جسمتان را بکُشند، اما نمیتوانند به روحتان آسیبی برسانند. فقط از خدا بترسید که قادر است هم بدن و هم روح شما را در جهنم هلاک کند.
قیمت دو گنجشک چقدر است؟ یک پول سیاه. اما حتی یک گنجشک هم بدون آگاهی پدر شما بر زمین نمیافتد.
حتی موهای سر شما نیز شمارش شده است.
پس نگران نباشید، زیرا ارزش شما بیشتر از هزاران گنجشک است.
«هر که نزد مردم مرا اقرار کند، من نیز او را در حضور پدر آسمانی خود اقرار خواهم کرد.
اما هر که مرا نزد مردم انکار کند، من نیز در حضور پدر آسمانی خود، او را انکار خواهم کرد.
«گمان مبرید که آمدهام صلح به زمین بیاورم! نیامدهام تا صلح بیاورم، بلکه تا شمشیر بیاورم.
من آمدهام تا ”پسر را علیه پدرش، دختر را علیه مادرش، و عروس را علیه مادرشوهرش برانگیزم.
بهطوری که اهل خانۀ شخص، دشمنان او خواهند بود.“
«اگر پدر یا مادر خود را بیش از من دوست بدارید، شایسته نیستید که از آنِ من باشید؛ و اگر پسر یا دختر خود را بیش از من دوست بدارید، شایسته نیستید که از آنِ من باشید.
هر که حاضر نباشد صلیب خود را بردارد و از من پیروی کند، شایسته نیست که از آنِ من باشد.
هر که بخواهد جان خود را حفظ کند، آن را از دست خواهد داد؛ اما هر که جانش را به خاطر من از دست بدهد، آن را خواهد یافت.
«هر که شما را بپذیرد، مرا پذیرفته است؛ و هر که مرا بپذیرد، فرستندۀ مرا پذیرفته است.
هر که پیامبری را بهعنوان فرستادهای از سوی خدا بپذیرد، خود نیز پاداش یک پیامبر را دریافت خواهد کرد، و هر که شخص صالحی را به خاطر صالح بودنش بپذیرد، پاداشی مانند پاداش او خواهد یافت.
و اگر کسی به این کوچکان، از آن رو که شاگرد منند، حتی یک لیوان آب خنک بدهد، براستی به شما میگویم، بیپاداش نخواهد ماند.»
11
یهوشع پس از آنکه این دستورالعملها را به آن دوازده شاگرد خود داد، از آنجا روانه شد تا در شهرهای سرتاسر آن منطقه تعلیم دهد و موعظه کند.
وقتی یحییٰ که در زندان بود، خبر کارهای مسیح را شنید، شاگردان خود را نزد او فرستاد تا از او بپرسند:
«آیا تو همان مسیح موعود هستی، یا باید منتظر کس دیگری باشیم؟»
یهوشع در جواب ایشان فرمود: «نزد یحیی بازگردید و آنچه شنیدید و دیدید، برای او بیان کنید که
چگونه نابینایان بینا میشوند، لنگان راه میروند، جذامیها شفا مییابند، ناشنوایان شنوا میگردند، مردهها زنده میشوند و به فقیران بشارت داده میشود.
و به او بگویید: خوشا به حال کسی که به سبب من نلغزد.»
وقتی شاگردان یحیی میرفتند، یهوشع شروع کرد به سخن گفتن با جماعت دربارهٔ او و فرمود: «برای دیدن چگونه مردی به بیابان رفته بودید؟ آیا مردی سست چون نِی، که از هر بادی به لرزه در میآید؟
یا انتظار داشتید مردی را ببینید با لباسهای نفیس؟ نه، آنان که لباسهای نفیس بر تن دارند، در قصرهای پادشاهان زندگی میکنند.
آیا رفته بودید پیامبری را ببینید؟ بله، به شما میگویم که یحیی از یک پیامبر نیز برتر است.
یحیی همان کسی است که در کتب مقدّس دربارهاش نوشته شده: ”من پیامآور خود را پیشاپیش تو میفرستم، و او راه را پیش رویت آماده خواهد ساخت.“
«براستی به شما میگویم که از میان تمامی انسانهایی که تا به حال زیستهاند، کسی بزرگتر از یحیای تعمیددهنده نیست؛ با این حال، کوچکترین فرد در ملکوت آسمان بزرگتر از اوست.
و از زمان شروع رسالت یحیی تاکنون، ملکوت آسمان با قدرت و شدّت رو به گسترش است، و زورمندان به آن حملهور میشوند.
زیرا همۀ انبیا و تورات تا زمان یحیی نبوّت میکردند.
و اگر حاضرید آنچه را که میگویم بپذیرید، او همان ایلیای نبی است که طبق گفتۀ انبیا، میبایست بیاید.
هر که گوش شنوا دارد، بشنود.
«این نسل را به چه میتوانم تشبیه کنم؟ مانند کودکانی هستند که در کوچه و بازار بازی میکنند، و از دوستان خود شکایت کرده، میگویند:
”برایتان آهنگ عروسی نواختیم، نرقصیدید؛ آهنگ عزا نواختیم، گریه نکردید.“
چون یحیی که وقت خود را صرف خوردن و نوشیدن نمیکرد، میگویید: ”دیوزده است“.
اما پسر انسان که در ضیافتها شرکت میکند و میخورد و مینوشد، میگویید: ”پرخور و میگسار است و همنشین باجگیران و گناهکاران!“ اما درست بودن حکمت را از نتایج و ثمراتش میتوان ثابت کرد.»
آنگاه یهوشع به سرزنش شهرهایی پرداخت که اکثر معجزات خود را در آنها بهعمل آورده بود، اما آنها از گناهان خود توبه نکرده و به سوی خدا بازگشت نکرده بودند.
«وای بر تو ای خورَزین، و وای بر تو ای بیتصیدا! زیرا اگر معجزاتی که در شما انجام دادم، در شهرهای فاسد صور و صیدون انجام داده بودم، اهالی آنها مدتها قبل، از گناهانشان توبه میکردند، و پلاسپوش و خاکسترنشین میشدند تا پشیمانی خود را نشان دهند.
اما به شما میگویم که در روز داوری، وضع صور و صیدون بهتر از وضع شما خواهد بود.
و تو ای کَفَرناحوم، آیا به آسمان بالا خواهی رفت؟ هرگز! تو به عالَم مردگان پایین خواهی رفت، زیرا اگر معجزاتی که در تو بهعمل آوردم، در شهر فاسدِ سُدوم انجام داده بودم، تا به امروز باقی میماند.
به تو میگویم که در روز داوری، وضع سُدوم بهتر از وضع تو خواهد بود.»
در این هنگام، یهوشع دعا کرد و فرمود: «ای پدر، مالک آسمان و زمین، سپاس تو را که این امور را از کسانی که خود را دانا و زیرک میپندارند، پنهان ساختی و آنها را بر کسانی آشکار فرمودی که مانند کودکاناند.
بله ای پدر، خشنودی تو این بود که به این طریق عمل کنی.
«پدرم همه چیز را به دست من سپرده است. هیچکس براستی پسر را نمیشناسد جز پدر، و هیچکس براستی پدر را نمیشناسد جز پسر و نیز آنانی که پسر بخواهد او را به ایشان بشناساند.»
سپس فرمود: «بیایید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، و من به شما آسایش خواهم بخشید.
یوغ مرا بر دوش بگیرید و از من بیاموزید، زیرا فروتن هستم و افتادهدل، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت.
زیرا یوغ من راحت است، و باری که بر دوشتان میگذارم، سبک.»
12
در یکی از آن روزها، یهوشع در روز شبّات با شاگردان خود از میان کشتزارهای گندم میگذشت. شاگردانش که گرسنه بودند، شروع به چیدن خوشههای گندم و خوردن دانههای آن کردند.
اما فریسیها وقتی این را دیدند، اعتراضکنان گفتند: «ببین، شاگردان تو با خوشهچینی در روز شبّات، احکام مذهبی را زیر پا میگذارند.»
یهوشع در پاسخ فرمود: «مگر در کتب مقدّس نخواندهاید که وقتی داوود پادشاه و یارانش گرسنه بودند، چه کردند؟
او وارد معبد شد و خودش و همراهانش با خوردن گِردههای نان حضور، احکام مذهبی را زیر پا گذاشتند، زیرا فقط کاهنان اجازه داشتند از آن نان بخورند.
یا مگر در توراتِ موسی نخواندهاید که کاهنانی که در معبد مشغول خدمت هستند، اجازه دارند حتی در روز شبّات نیز کار کنند؟
به شما میگویم در اینجا کسی هست که از معبد نیز بزرگتر است.
اما اگر معنی این جمله از کتب مقدّس را درک میکردید که میفرماید: ”من از شما انتظار دارم رحم داشته باشید، نه اینکه قربانی تقدیم کنید“، در آن صورت، شاگردان مرا که خطایی نکردهاند محکوم نمیکردید.
زیرا پسر انسان، صاحب اختیار شبّات نیز هست.»
آنگاه یهوشع به کنیسۀ آنها رفت،
و در آنجا مردی را دید که دستش از کار افتاده بود. فریسیها از یهوشع پرسیدند: «آیا شریعت به شخص اجازه میدهد در روز شبّات کسی را شفا دهد؟» البته آنها قصد داشتند از پاسخ او بهانهای بیابند تا بر او اتهام وارد سازند.
یهوشع در پاسخ فرمود: «اگر یکی از شما گوسفندی داشته باشد که در روز شبّات در گودالی بیفتد، آیا برای بیرون آوردن آن، کاری انجام نخواهید داد؟
اما ارزش انسان چقدر بیشتر از گوسفند است! پس طبق شریعت انجام کار نیک در روز شبّات روا است!»
آنگاه به آن مرد گفت: «دستت را دراز کن!» و وقتی چنین کرد، آن دستش نیز مانند دست دیگرش سالم شد.
پس از آن فریسیها بیرون رفتند و جلسه تشکیل دادند تا برای قتل او توطئه بچینند.
اما یهوشع که از توطئۀ آنان آگاه بود، آن ناحیه را ترک گفت، و عدهٔ زیادی به دنبال او روانه شدند. او تمام بیماران ایشان را شفا بخشید،
اما با تأکید از آنها خواست تا به دیگران نگویند که او کیست.
و به این ترتیب، پیشگویی یشعیهوی نبی دربارۀ او به انجام رسید، که میفرماید:
«این است خدمتگزار من، که او را برگزیدهام. او محبوب من است و مایۀ خشنودی من. روح خود را بر او خواهم نهاد، و او عدل و انصاف را به قومها اعلان خواهد کرد.
او نخواهد جنگید و فریاد نخواهد زد و صدایش را در کوی و برزن بلند نخواهد کرد.
نِیِ خردشده را نخواهد شکست، و شعلۀ شمعی را که سوسو میزند، خاموش نخواهد کرد. او سرانجام عدل و انصاف را به پیروزی خواهد رساند.
و نامش مایهٔ امید همۀ قومها خواهد بود.»
سپس، مرد دیوزدهای را نزدش آوردند که هم کور بود و هم لال. یهوشع او را شفا بخشید، بهطوری که توانست هم حرف بزند و هم ببیند.
مردم همه تعجب کردند و گفتند: «آیا ممکن است که یهوشع، همان پسر داوود و مسیح موعود باشد؟»
اما وقتی خبر این معجزه به گوش فریسیان رسید، گفتند: «او ارواح پلید را به قدرت شیطان، رئیس ارواح پلید، بیرون میراند.»
یهوشع از افکار ایشان آگاهی یافت و فرمود: «هر مملکتی که دچار جنگ داخلی شود، نابودیاش حتمی است. شهر یا خانهای نیز که در آن در اثر دشمنیها تفرقه ایجاد گردد، از هم فرو خواهد پاشید.
حال اگر شیطان بخواهد شیطان را بیرون کند، به این معنی است که تجزیه شده و با خودش میجنگد. پس چگونه حکومتش پایدار خواهد ماند؟
و اگر قدرت من از شیطان است، تکلیف مریدان شما چه خواهد شد، زیرا ایشان نیز ارواح پلید اخراج میکنند؟ از این رو، ایشان شما را به خاطر حرفی که زدید، محکوم خواهند ساخت!
اما اگر من بهوسیلهٔ روح خدا، ارواح پلید را بیرون میکنم، پس بدانید که ملکوت خدا به میان شما آمده است.
و نیز چگونه امکان دارد شخص به خانۀ مردی قوی مانند شیطان داخل شود و اموال او را غارت کند؟ فقط شخصی نیرومندتر از او میتواند چنین کند، کسی که بتواند او را ببندد و بعد خانهاش را غارت کند.
«هر که با من نباشد، بر ضد من است، و هر که با من کار نکند، در واقع علیه من کار میکند.
«پس به شما میگویم، هر نوع گناه و هر کفری قابل بخشایش است – بهجز کفر به روحالقدس که هرگز آمرزیده نخواهد شد.
هر سخنی که برضد پسر انسان گفته شود، قابل بخشایش است، اما هر که برضد روحالقدس سخن گوید، هرگز آمرزیده نخواهد شد، نه در این دنیا، و نه در دنیای بعد.
«درخت را از میوهاش میتوان شناخت. اگر درخت خوب باشد، میوهاش نیز خوب خواهد بود. و اگر درخت بد باشد، میوهاش هم بد خواهد بود.
ای افعیزادهها! شما که باطنتان اینقدر بد است، چگونه میتوانید سخنان نیکو و درست بر زبان بیاورید؟ زیرا زبان از آنچه دل از آن پر است، سخن میگوید.
شخص نیکو از خزانۀ دل نیکویش، چیزهای نیکو بیرون میآوَرَد، و انسان شریر از خزانۀ دل بدش، چیزهای شریرانه.
این را نیز به شما میگویم که انسان برای هر سخن پوچ که بر زبان میراند، باید در روز داوری به خدا حساب پس بدهد.
پس گفتههایتان یا شما را تبرئه خواهند کرد، یا محکوم.»
روزی برخی از علمای دین و عدهای از فریسیها نزد یهوشع آمدند و گفتند: «استاد، میخواهیم آیتی به ما نشان بدهی تا اقتدار خود را ثابت کنی.»
اما یهوشع پاسخ داد و فرمود: «نسل شریر و زناکار آیتی میطلب! اما تنها آیتی که به ایشان میدهم، آیت یونس نبی است.
زیرا همانطور که یونس سه روز و سه شب در شکم آن ماهی بزرگ ماند، پسر انسان نیز سه روز و سه شب در دل زمین خواهد ماند.
در روز داوری، مردم نینوا بر ضد این نسل به پا خاسته، آن را محکوم خواهند ساخت، زیرا ایشان با شنیدن موعظهٔ یونس توبه کردند. و اکنون کسی بزرگتر از یونس در اینجا هست، اما حاضر نیستید توبه کنید.
در روز داوری، ملکهٔ سبا برخواهد خاست و مردم این دوره و زمانه را محکوم خواهد ساخت، زیرا او با زحمت فراوان، راهی دراز را پیمود تا بتواند سخنان حکیمانۀ سلیمان را بشنود. اما شخصی برتر از سلیمان در اینجاست، اما چه کم هستند کسانی که به او گوش میدهند.
«وقتی یک روح پلید، کسی را ترک میکند، به صحراهای بیآب میرود تا جایی برای استراحت بیابد، اما نمییابد.
پس میگوید: ”به شخصی که از او درآمدم، باز میگردم.“ پس باز میگردد و میبیند که خانۀ قبلیاش خالی، جاروشده و مرتب است.
سپس هفت روح دیگر پیدا میکند که از خودش هم پلیدتر هستند، و وارد آن شخص شده، در آنجا زندگی میکنند. به این ترتیب، وضع آن شخص بدتر از قبل میشود. تجربۀ این نسل شریر نیز چنین خواهد بود.»
در همان حال که یهوشع با جماعت سخن میگفت، مادر و برادرانش بیرون ایستاده بودند و میخواستند با او صحبت کنند.
پس شخصی به او گفت: «مادر و برادرانت بیرون ایستادهاند و میخواهند با تو صحبت کنند.»
یهوشع در پاسخ فرمود: «مادر من کیست؟ برادرانم چه کسانی هستند؟»
سپس به شاگردانش اشاره کرد و گفت: «اینها هستند مادر و برادران من.
هر که ارادۀ پدر آسمانی مرا بهجا آوَرَد، او برادر و خواهر و مادر من است!»
13
همان روز، یهوشع از خانه خارج شد و در کنار دریاچه نشست.
چیزی نگذشت که گروه بزرگی دور او جمع شدند. او نیز سوار قایق شد و نشست، و در حالی که همه در ساحل ایستاده بودند، به تعلیم ایشان پرداخت.
او مطالب بسیاری به شکل مَثَل برای ایشان بیان کرد، مانند این مَثَل: «روزی کشاورزی رفت تا در مزرعهاش بذر بکارد.
هنگامی که بذر میپاشید، مقداری از بذرها در جاده افتاد و پرندهها آمده، آنها را از آن زمین خشک برداشتند و خوردند.
بعضی روی خاکی افتادند که زیرش زمین سنگلاخ بود. بذرها روی آن خاک کمعمق، خیلی زود سبز شدند.
ولی وقتی خورشید برآمد، همه سوختند و از بین رفتند، چون ریشهٔ عمیقی نداشتند.
بعضی دیگر از بذرها لابلای خارها افتاد، و خارها رشد کرده، آن گیاهان ظریف را خفه کردند.
اما مقداری از بذرها در زمین خوب افتاد و محصول به بار آورد، محصولی صد یا شصت یا سی برابر آنچه کاشته شده بود.
هر که گوش شنوا دارد، بشنود!»
شاگردان یهوشع نزد او آمدند و پرسیدند: «چرا وقتی با مردم سخن میگویی، از مَثَل استفاده میکنی؟»
یهوشع در پاسخ فرمود: «زیرا قدرت درک اسرار ملکوت آسمان به شما عطا شده، اما نه به دیگران.
چون کسی که بتواند آنچه را که دارد خوب به کار ببرد، به او باز هم بیشتر داده میشود. ولی کسی که کارش را درست انجام ندهد، آن را هر چقدر هم کوچک باشد از دست خواهد داد.
به همین دلیل است که از این مَثَلها استفاده میکنم، زیرا نگاه میکنند، اما نمیبینند و گوش میدهند، اما نمیشنوند و درک نمیکنند.
این امر به نبوّت یشعیهوی نبی جامۀ عمل میپوشانَد که میفرماید: «”وقتی آنچه را که میگویم، بشنوید، چیزی نخواهید فهمید. وقتی آنچه را که انجام میدهم، ببینید، آن را درک نخواهید کرد.
زیرا دل این مردمان سخت شده، و گوشهایشان قادر به شنیدن نیست، و چشمان خود را بستهاند، بهگونهای که چشمانشان نمیتوانند ببینند، و گوشهایشان قادر به شنیدن نیستند، و دلشان نمیتواند درک کند، و نمیتوانند نزد من بازگردند تا شفایشان بخشم.“
«اما خوشا به حال شما که چشمانتان میبینند و گوشهایتان میشنوند.
براستی به شما میگویم که بسیاری از انبیا و عادلان مشتاق بودند آنچه را که شما میبینید، ببینند، اما ندیدند؛ و آنچه را که میشنوید، بشنوند، اما نشنیدند!
«و حال، به معنی مَثَل کشاورز گوش کنید:
گذرگاه کشتزار که بذرها بر آن افتاد، به کسی اشاره میکند که کلام مربوط به ملکوت را میشنود، اما آن را درک نمیکند. پس شیطان سر میرسد و بذرهایی را که در دل او کاشته شده بود، میرباید. این همان بذری است که در گذرگاه کاشته شده بود.
«خاکی که زیرش سنگ بود، بیانگر کسانی است که پیام خدا را میشنوند و بیدرنگ آن را با شادی میپذیرند،
اما چون ریشه ندارند، زیاد دوام نمیآورند. اینها گرچه اول خوب پیش میروند ولی همین که به خاطر کلام آزار و اذیتی ببینند، فوری ایمان خود را از دست میدهند.
زمینی که از خارها پوشیده شده بود، حالت کسی را نشان میدهد که کلام را میشنود، اما نگرانیهای زندگی و زرق و برق ثروت، کلام خدا را در او خفه میکنند، و هیچ ثمری به بار نمیآید.
و اما زمین خوب بیانگر کسی است که کلام خدا را میشنود و درک میکند و محصولی به بار میآوَرَد که صد، یا شصت یا سی برابر آن چیزی است که کاشته شده بود.»
یهوشع مَثَل دیگری به این شرح برای ایشان بیان کرد: «ملکوت آسمان مانند ماجرای شخصی است که در مزرعهٔ خود بذر خوب کاشته بود.
اما وقتی همه خواب بودند، دشمنش آمد و لابلای بذر گندم، علف هرز کاشت و رفت.
وقتی گندم رشد کرد و خوشه داد، علف هرز هم با آن بالا آمد.
«پس کارگرانش آمده، به او گفتند: ”آقا، مگر بذر خوب در مزرعهات نکاشتی؟ پس علف هرز از کجا آمده است؟“
«او جواب داد: ”این کار دشمن است“. گفتند: ”میخواهی برویم علفهای هرز را از خاک بیرون بکشیم؟“
«جواب داد: ”نه! چون ممکن است موقع درآوردن آنها، گندمها را نیز از ریشه درآورید.
بگذارید تا وقت درو، هر دو با هم رشد کنند. آنگاه به دروگرها خواهم گفت که اول، علف هرز را درآورند و دسته کنند و بسوزانند، و بعد، گندم را جمع کنند و به انبارم بیاورند.“»
یهوشع مَثَل دیگری برای ایشان تعریف کرد: «ملکوت آسمان مانند دانهٔ ریز خردل است که در مزرعهای کاشته شده باشد.
دانهٔ خردل گرچه یکی از کوچکترین دانههاست، اما وقتی رشد میکند، از تمام بوتههای دیگر بزرگتر شده، به اندازهٔ یک درخت میشود، به طوری که پرندهها میآیند و در لابلای شاخههایش لانه میکنند.»
باز مَثَل دیگری بیان فرمود: «ملکوت آسمان مانند خمیرمایهای است که زنی آن را برمیدارد و با سه کیسه آرد مخلوط میکند تا همۀ خمیر وَر بیاید.»
یهوشع برای بیان مقصود خود، همیشه از این نوع مَثَلها و حکایات استفاده میکرد. در واقع، او هیچگاه بدون استفاده از چنین مثلهایی با آنان سخن نمیگفت.
به این ترتیب، این کلام که خدا از طریق نبی بیان فرموده بود، به انجام رسید: «میخواهم با مَثَلها سخن گویم. میخواهم اسراری را بیان کنم که از زمان آفرینش جهان تا حال، پوشیده مانده است.»
آنگاه یهوشع جماعت را ترک گفت و به خانه رفت. پس شاگردانش نزد او آمده، گفتند: «خواهش میکنیم مَثَل گندم و علف هرز را برای ما شرح بده.»
یهوشع پاسخ داد: «پسر انسان همان کسی است که بذر خوب میکارد.
مزرعه نیز این جهان است و بذرهای خوب مردمان ملکوت هستند، و علفهای هرز نیز پیروان آن شریر هستند.
دشمنی که علفهای هرز را لابلای گندمها کاشت، ابلیس است. فصل درو، آخر زمان است، و دروگرها، فرشتگاناند.
«همانطور که علفهای هرز را جمع کردند و در آتش سوزاندند، در آخر زمان نیز همینطور خواهد شد.
پسر انسان فرشتگان خود را خواهد فرستاد تا هر چیزی را که باعث گناه میشود و هر انسان بدکاری را از ملکوت او جدا کنند،
و آنها را در داخل کورهٔ آتش بیندازند، جایی که در آن گریه و فشار دندان بر دندان است.
در آن زمان، انسانهای نیک در ملکوت پدر خود، همچون خورشید خواهند درخشید. هر که گوش شنوا دارد، بشنود!»
«ملکوت آسمان مانند گنجی است که مردی در یک مزرعه پیدا کرد و دوباره آن را زیر خاک پنهان ساخت و از ذوق آن، رفت و هر چه داشت فروخت تا پول کافی به دست آوَرَد و آن مزرعه را بخرد و صاحب آن گنج شود.»
«و باز، ملکوت آسمان مانند تاجری است که در جستجوی مرواریدهای نفیس بود.
سرانجام وقتی مروارید گرانبهایی یافت، رفت و هر چه داشت فروخت تا آن را بخرد.»
«باز ملکوت آسمان مانند یک تور ماهیگیری است که به آب انداخته شد و همه گونه ماهی در آن گرفتار شدند.
وقتی تور پُر شد، آن را به ساحل کشیدند. سپس نشستند، و ماهیهای خوب را در سبدها گرد آوردند، اما ماهیهای بد را دور انداختند.
در آخر دنیا نیز همینطور خواهد شد. فرشتگان آمده، بدکاران را از درستکاران جدا خواهند کرد
و آنها را در داخل کورۀ آتش خواهند انداخت، جایی که در آن گریه و فشار دندان بر دندان خواهد بود.
آیا همۀ اینها را درک میکنید؟» شاگردانش جواب دادند: «بله!»
سپس افزود: «هر عالِمِ دینی که اکنون شاگرد ملکوت آسمان شده، مانند صاحبخانهای است که از خزانۀ خود گنجهایی نو و کهنه بیرون میآوَرَد.»
یهوشع پس از بیان این حکایتها، آن ناحیه را ترک گفت،
و به شهر ناصره، محل زندگی خود بازگشت. وقتی در کنیسه به تعلیم دادن مردم پرداخت، ایشان در حیرت افتادند و گفتند: «این حکمت و قدرت برای معجزه کردن را از کجا کسب کرده است؟»
سپس تمسخرکنان گفتند: «مگر او همان پسر نجار نیست؟ ما که مادرش، مریم را میشناسیم، و همینطور برادرانش، یعقوب و یوسف و شمعون و یهوده را.
خواهرانش نیز همگی اینجا زندگی میکنند. پس این چیزها را از کجا آموخته است؟»
به همین دلیل، بسیار آزردهخاطر شدند و نخواستند به او ایمان بیاورند. پس یهوشع به ایشان گفت: «نبی همه جا مورد احترام است، جز در وطنش و در میان خانوادۀ خود.»
از این رو، به علّت بیایمانیشان، معجزۀ زیادی در آنجا به عمل نیاورد.
14
وقتی هیرودیس، فرمانروای جلیل، دربارۀ یهوشع شنید،
به مشاوران خود گفت: «بیشک، این همان یحیای تعمیددهنده است که زنده شده، و به همین دلیل است که میتواند چنین معجزاتی انجام دهد.»
زیرا هیرودیس، به خاطر هیرودیا، که زن برادرش فیلیپ بود، یحیی را گرفته و در زندان به زنجیر کشیده بود،
به این علّت که یحیی به هیرودیس میگفت: «ازدواج با زن برادرت برخلاف شریعت است.»
هیرودیس نیز قصد داشت یحیی را بکشد، اما از شورش مردم میترسید، چون او را نبی میدانستند.
اما در جشن ولادت هیرودیس، دختر هیرودیا رقصی اجرا کرد که بسیار باعث شادی هیرودیس شد،
بهطوری که برای او قسم خورد که هر چه بخواهد، به او بدهد.
دختر هیرودیا نیز به تحریک مادرش، گفت: «سرِ یحیای تعمیددهنده را در همین جا روی یک طَبَق به من بده.»
پادشاه از گفتۀ خود پشیمان شد، اما چون در حضور میهمانانش قسم خورده بود، دستور داد درخواست او را بهجا آورند.
پس در زندان، سر یحیی را از تن جدا کرده،
در یک طَبَق آوردند و تقدیم دختر کردند، دختر نیز آن را نزد مادرش برد.
آنگاه شاگردان یحیی آمدند و بدن او را برده، به خاک سپردند. سپس نزد یهوشع رفته، جریان را به او اطلاع دادند.
وقتی یهوشع از این امر آگاهی یافت، سوار قایقی شد و به جای دورافتادهای رفت تا تنها باشد. اما مردم که مطلع شدند یهوشع به کدام سَمت میرود، از شهرهای بسیار با پای پیاده به آن سو روانه شدند.
وقتی یهوشع از قایق پیاده شد، جمعیتی انبوه را دید، و دلش به حال ایشان سوخت و بیمارانی را که در میان جمعیت بودند، شفا بخشید.
نزدیک غروب، شاگردان نزد او آمدند و گفتند: «در این جای دور افتاده، چیزی برای خوردن پیدا نمیشود. هوا نیز رو به تاریکی میرود. پس به مردم بگو به دهات اطراف بروند و برای خود خوراک تهیه کنند.»
اما یهوشع فرمود: «لازم نیست بروند. خودتان به ایشان خوراک دهید.»
پاسخ دادند: «ما بهجز پنج نان و دو ماهی، چیز دیگری نداریم!»
یهوشع فرمود: «آنها را نزد من بیاورید!»
سپس به مردم گفت که بر روی سبزهها بنشینند. آنگاه پنج نان و دو ماهی را برداشت و به سوی آسمان نگاه کرده، برکت داد. سپس نانها را تکهتکه کرد و به شاگردانش داد تا به مردم بدهند.
همه خوردند و سیر شدند و شاگردان از خُردههای باقیمانده، دوازده سبد پر برداشتند.
تعداد کسانی که در آن روز غذا دریافت کردند، بهجز زنان و کودکان، حدود پنج هزار مرد بود.
بلافاصله پس از آن، یهوشع با اصرار، از شاگردانش خواست تا سوار قایق شوند و به آن طرف دریاچه بروند، و خودش مردم را مرخص کرد.
پس از آن، به تنهایی به کوه رفت تا دعا کند. شب فرا رسید و او هنوز در آنجا تنها بود.
در این هنگام، شاگردان که از ساحل خیلی دور شده بودند، در دریاچه گرفتار امواج شدند، زیرا بادِ تندی میوزید و ایشان با امواج دست و پنجه نرم میکردند.
اما نزدیک ساعت سه صبح، یهوشع در حالی که روی آب راه میرفت، به آنها نزدیک شد.
ایشان وقتی او را در حال راه رفتن روی آب دیدند، وحشتزده شدند و از ترس، فریاد برآوردند که «این شَبَح است».
اما یهوشع بیدرنگ ایشان را صدا زده، گفت: «قوی باشید! نترسید! منم!»
پطرس در جواب گفت: «سَروَرم، اگر خودت هستی، بگو تا من هم روی آب راه بروم و نزدت بیایم.»
یهوشع فرمود: «بسیار خوب، بیا!» پطرس از قایق بیرون آمد و روی آب راه افتاده، به طرف یهوشع رفت.
اما وقتی به اطراف نگاه کرد و باد را دید، به وحشت افتاد و شروع کرد به فرو رفتن در آب. پس فریاد زد: «سَروَرَم، نجاتم ده!»
یهوشع بلافاصله دست خود را دراز کرد و او را گرفت و فرمود: «ای کمایمان، چرا شک کردی؟»
وقتی سوار قایق شدند، باد از وزیدن بازایستاد.
سپس آنانی که در قایق بودند، او را پرستش کرده، حیرتزده گفتند: «واقعاً که تو پسر خدا هستی.»
وقتی به آن سوی دریاچه رسیدند، در ساحل جنیسارت از قایق پیاده شدند.
چون مردم یهوشع را شناختند، خبر ورودش را بهسرعت در تمام منطقه پخش کردند، و دیری نگذشت که مردم بیماران خود را آوردند تا شفا یابند.
آنها به او التماس میکردند تا به بیماران اجازه دهد فقط به لبۀ ردایش دست بزنند؛ و هر که به او دست میزد، شفا مییافت.
15
در این هنگام عدهای از فریسیها و علمای دین از یروشلیم آمدند تا با یهوشع بحث کنند. آنها پرسیدند:
«چرا شاگردان تو آداب و رسومی را که از اجداد ما به ما رسیده است، نادیده میگیرند و پیش از خوردن غذا، دستهایشان را نمیشویند؟»
یهوشع جواب داد: «چرا خود شما برای اینکه آداب و رسوم گذشتهٔ خود را حفظ کنید، احکام خدا را زیر پا میگذارید؟
یکی از احکام خدا این است که ”پدر و مادر خود را گرامی بدار“ و نیز ”هر که به پدر و مادر خود ناسزا بگوید، باید کشته شود“.
اما شما میگویید که هیچ اشکالی ندارد اگر کسی به پدر و مادر خود بگوید: ”ببخشید، نمیتوانم به شما کمک کنم، چون آنچه میبایست به شما بدهم، در راه خدا صدقه دادهام.“
پس شما با این قانونی که وضع کردهاید، به آنها میگویید دیگر واجب نیست پدر و مادر خود را احترام کنند. اینچنین شما برای حفظ سنّت خود، کلام خدا را زیر پا میگذارید.
ای ریاکاران، یشعیهوی نبی در وصف شما چه خوب گفته که
”این قوم با زبان خود مرا تکریم میکنند، اما دلشان از من دور است.
عبادت آنان باطل است زیرا رسوم بشری را به جای احکام الهی به مردم تعلیم میدهند.“»
سپس، یهوشع مردم را نزد خود خواند و فرمود: «خوب گوش دهید و سعی کنید بفهمید.
آنچه که به دهان فرو میرود، آن چیزی نیست که شخص را نجس میسازد، بلکه آنچه از دهان او بیرون میآید، همان است که او را نجس میسازد.»
در این موقع شاگردانش نزد او آمدند و گفتند: «فریسیها از گفتههای شما ناراحت شدهاند.»
یهوشع جواب داد: «هر نهالی که پدر آسمانی من نکاشته باشد، از ریشه کنده خواهد شد.
پس، با آنان کاری نداشته باشید. ایشان کورهایی هستند که عصاکش کورهای دیگر شدهاند، و اگر یکی در چاه بیفتد، دیگری را هم به دنبال خود میکشد.»
آنگاه پطرس از یهوشع خواست تا توضیح دهد که چگونه ممکن است انسان چیزی ناپاک بخورد و نجس نشود.
یهوشع گفت: «آیا شما نیز هنوز درک نمیکنید؟!
آیا متوجه نیستید که آنچه انسان میخورد، وارد معدهاش شده، و بعد از بدن دفع میگردد؟
اما سخنان بد از دل بد سرچشمه میگیرد و گوینده را نجس میسازد.
زیرا از درون دل است که این قبیل چیزها: فکرهای پلید، آدمکشی، زنا و روابط نامشروع، دزدی، شهادت دروغ و تهمت.
بله، این چیزها هستند که انسان را نجس میسازند، نه غذا خوردن با دستهای آب نکشیده!»
آنگاه یهوشع ایالت جلیل را ترک گفته، به نواحی صور و صیدون رفت.
در آنجا یک زن کنعانی نزد او آمد و التماسکنان گفت: «ای سَروَرِ من، ای پسر داوود، به من رحم کنید! دختر من سخت گرفتار روحی پلید شده است. روح یک لحظه او را راحت نمیگذارد.»
اما یهوشع هیچ جوابی به او نداد، تا اینکه شاگردان از او خواهش کرده، گفتند: «جوابی به او بده تا برود، چون با نالههایش ما را خسته کرده است.»
یهوشع فرمود: «خدا مرا فرستاده تا یهودیان را کمک کنم، نه غیریهودیان را، زیرا یهودیان گوسفندان گمگشتهٔ خدا هستند.»
آنگاه آن زن جلو آمده، پیش پای یهوشع به خاک افتاد و التماس کرده، گفت: «سرور من، خواهش میکنم به من کمک کنید.»
یهوشع فرمود: «درست نیست که نان را از دست فرزندان بگیریم و جلوی سگها بیندازیم.»
زن جواب داد: «بله، سرورم، حق با شماست؛ ولی سگها هم از خردههای نانی که از سفرهٔ صاحبشان میریزد میخورند.»
یهوشع به او فرمود: «ای زن، ایمان تو عظیم است. برو که آرزویت برآورده شد.» همان لحظه دختر او شفا یافت.
یهوشع از آنجا به راه افتاد و به کنارۀ دریای جلیل رسید. سپس از کوه بالا رفته، در آنجا نشست.
آنگاه مردم دستهدسته آمده، لنگان و کوران و افراد زمینگیر و لال و سایر بیماران را نزد او آوردند و او همه ایشان را شفا بخشید.
کسانی که در عمرشان یک کلمه حرف نزده بودند با هیجان سخن میگفتند؛ لنگان راه میرفتند؛ کسانی که زمینگیر بودند جست و خیز میکردند؛ و آنانی که کور بودند با شگفتی به اطراف نگاه میکردند! مردم حیرت کرده بودند و اللها یسرال را سپاس میگفتند.
در این هنگام، یهوشع شاگردان خود را فرا خواند و به ایشان فرمود: «دلم به حال این مردم میسوزد، الان سه روز است که با من هستند و دیگر چیزی برایشان نمانده تا بخورند. نمیخواهم آنها را گرسنه به خانههایشان بازگردانم، چون ممکن است در راه ضعف کنند.»
شاگردانش جواب دادند: «در این بیابان از کجا میتوانیم برای سیر کردن این همه مردم نان تهیه کنیم؟»
یهوشع پرسید: «چقدر نان دارید؟» جواب دادند: «هفت نان و چند ماهی کوچک!»
پس به مردم فرمود تا بر زمین بنشینند.
سپس هفت نان و چند ماهی را گرفت و خدا را شکر نمود و تکهتکه کرده، به شاگردانش داد. ایشان نیز نانها را به مردم دادند.
همه خوردند و سیر شدند. سپس شاگردان هفت زنبیل پر از خردههای باقی مانده برداشتند.
تعداد کسانی که خوراک خوردند، غیر از زنها و بچهها، چهار هزار مرد بود.
آنگاه یهوشع مردم را مرخص کرد، ولی خودش سوار قایق شده، به ناحیهٔ مجدل رفت.
16
روزی فریسیها و صدوقیها که سران مذهبی و سیاسی قوم بودند، آمدند تا یهوشع را بیازمایند. به این منظور از او خواستند آیتی آسمانی به ایشان نشان دهد تا اقتدار خود را ثابت کند.
او جواب داد: «شما خوب میتوانید وضع هوا را پیشبینی کنید. اگر عصر، آسمان سرخ باشد، میگویید فردا هوا خوب خواهد بود؛
و اگر صبح، آسمان سرخ باشد، میگویید که باران خواهد بارید. شما که نشانههای آسمان را تعبیر میکنید، چطور نمیتوانید نشانههای زمانها را تعبیر نمایید!
نسل شریر و زناکار آیتی میطلب! اما تنها آیتی که به ایشان میدهم، آیت یونس نبی است.» این را گفت و از ایشان جدا شد.
وقتی به آن سوی دریا رسیدند، شاگردان متوجه شدند که فراموش کردهاند با خود نان بردارند.
یهوشع به ایشان فرمود: «مواظب باشید و از خمیرمایۀ فریسیها و صدوقیها خود را دور نگه دارید.»
پس شاگردان با یکدیگر به بحث پرداختند که چطور فراموش کردند نان بردارند.
یهوشع پی برد که با یکدیگر دربارهٔ چه گفتگو میکنند. پس گفت: «ای کمایمانان، چرا در این باره بحث میکنید که نان ندارید؟
آیا هنوز هم نمیفهمید؟ آیا به یاد ندارید آن پنج نان و پنج هزار نفر و چند سبد را که برداشتید؟
یا از یاد بردهاید که یکبار دیگر با هفت نان، چهار هزار نفر را سیر کردم؟ چند زنبیل از خُردهها جمع کردید؟
پس چرا درک نمیکنید که من دربارهٔ نان سخن نمیگویم؟ باز هم میگویم: از خمیرمایهٔ فریسیها و صدوقیها خود را دور نگاه دارید.»
بالاخره شاگردان فهمیدند که منظور یهوشع از «خمیرمایه»، همانا تعلیمات فریسیها و صدوقیها است.
وقتی یهوشع به قیصریهٔ فیلیپی رسید، از شاگردانش پرسید: «مردم پسر انسان را که میدانند؟»
جواب دادند: «بعضیها میگویند که یحیای تعمیددهنده است؛ عدهای نیز میگویند ایلیا، یا یرمیهوو یا یکی دیگر از پیامبران است که دوباره ظهور کرده است.»
سپس پرسید: «شما چه میگویید؟ به نظر شما من که هستم؟»
شمعون پطرس جواب داد: «تویی مسیح، پسر اللها زنده!»
یهوشع فرمود: «ای شمعون، پسر یونا، خوشا به حال تو! زیرا تو این حقیقت را از انسان نیاموختی، بلکه پدر آسمانی من این را بر تو آشکار ساخته است.
و من نیز میگویم که تویی پطرس، یعنی ”صخره“، و من بر روی این صخره، کلیسای خود را بنا میکنم، و قدرتهای جهنم هرگز قادر به نابودی آن نخواهند بود.
من کلیدهای ملکوت آسمان را به تو میدهم. آنچه بر زمین ببندی، در آسمان نیز بسته خواهد شد، و آنچه بر زمین بگشایی، در آسمان نیز گشوده خواهد شد.»
آنگاه به شاگردانش دستور اکید داد که به کسی نگویند که او مسیح است.
از آن پس، یهوشع آشکارا به شاگردانش میگفت که لازم است به یروشلیم برود و اینکه در آنجا مشایخ و کاهنان اعظم و علمای دین او را آزار داده، خواهند کشت، اما در روز سوم زنده خواهد شد.
پطرس او را به کناری کشیده، با مخالفت به او گفت: «سَروَر من، خدا نکند که چنین اتفاقی برای شما بیفتد.»
یهوشع برگشت و به پطرس فرمود: «دور شو از من ای شیطان! تو دام خطرناکی برای من هستی! تو با دید انسانی به این موضوع نگاه میکنی، نه با دید اللهای.»
آنگاه یهوشع به شاگردانش گفت: «اگر کسی از شما بخواهد پیرو من باشد باید از خودخواهی دست بردارد و صلیب خود را بر دوش گیرد و مرا پیروی کند.
هر که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد؛ اما هر که جانش را به خاطر من از دست بدهد، آن را نجات خواهد داد.
چه فایده که انسان تمام دنیا را ببرد، اما جانش را از دست بدهد؟ مگر چیزی با ارزشتر از جان او پیدا میشود؟
زیرا پسر انسان با فرشتگان خود در شکوه و جلال پدر خود خواهد آمد و هر کس را از روی اعمالش داوری خواهد کرد.
یقین بدانید که در اینجا کسانی ایستادهاند که تا پسر انسان را نبینند که در ملکوتِ خود میآید، نخواهند مرد.»
17
شش روز بعد، یهوشع پطرس و یعقوب و برادر او یوحنا را برداشت و آنان را بر فراز کوهی بلند، به خلوت برد.
در آنجا، ظاهر یهوشع در مقابل چشمان ایشان دگرگون شد، بهطوری که چهرهاش چون خورشید درخشان گردید، و لباسش همچون نور، سفید شد.
ناگاه موسی و ایلیا ظاهر شدند و با یهوشع به گفتگو پرداختند.
پطرس شگفتزده گفت: «سَرورم، چه خوب است که ما اینجا هستیم. اگر بخواهی، سه سایبان میسازم، یکی برای تو، یکی برای موسی، و یکی دیگر برای ایلیا.»
هنوز سخن پطرس تمام نشده بود که ابری درخشان بر ایشان سایه افکند و ندایی از آن در رسید که: «این است پسر عزیز من که از او بسیار خشنودم؛ به او گوش فرا دهید.»
با شنیدن این ندا، شاگردان بر زمین افتاده، از ترس لرزیدند.
یهوشع نزدیک شد و دست بر ایشان گذاشت و فرمود: «برخیزید، نترسید!»
هنگامی که آنان چشمان خود را باز کردند، جز یهوشع کسی را ندیدند.
هنگامی که از کوه پایین میآمدند، یهوشع به ایشان فرمود: «دربارۀ آنچه دیدید به کسی چیزی نگویید تا زمانی که پسر انسان پس از مرگ زنده شود.»
شاگردانش از او پرسیدند: «چرا علمای دین یهود اصرار دارند که قبل از ظهور مسیح، ایلیای نبی باید دوباره ظهور کند؟»
یهوشع جواب داد: «البته که اول ایلیا میآید تا همه چیز را آماده کند.
اما من به شما میگویم که ایلیا آمده است ولی کسی او را نشناخت و با او بسیار بدرفتاری کردند. همچنین پسر انسان نیز از دست آنها آزار خواهد دید.»
آنگاه شاگردانش فهمیدند که یهوشع دربارهٔ یحیای تعمیددهنده سخن میگوید.
وقتی از کوه پایین آمدند، با جمعیت بزرگی روبرو شدند. از آن میان، مردی آمده، در مقابل یهوشع زانو زد و گفت:
«سَرورم، به پسرم رحم کنید؛ او صرع دارد و حملههای سخت به او دست میدهد، به طوری که خود را در آب و آتش میاندازد.
من او را نزد شاگردان شما آوردم، ولی ایشان نتوانستند او را شفا دهند.»
یهوشع جواب داد: «ای مردم بیایمان و نامطیع! تا کی رفتار شما را تحمل کنم؟ او را نزد من بیاورید.»
آنگاه یهوشع به روح ناپاکی که در آن پسر بود، نهیب زد و آن روح از پسر بیرون آمد و از آن لحظه، او شفا یافت.
سپس شاگردان در خلوت از یهوشع پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم روح پلید را از وجود پسر بیرون کنیم؟»
یهوشع گفت: «از آن جهت که ایمانتان کم است. براستی به شما میگویم اگر ایمانی به کوچکی دانهٔ خردل نیز داشته باشید، میتوانید به این کوه بگویید ”از اینجا به آنجا منتقل شو!“ و منتقل خواهد شد. برای کسی که ایمان داشته باشد، هیچ کاری غیرممکن نیست.
ولی این نوع روح پلید از بدن خارج نمیشود مگر با دعا و روزه.»
در همان روزها که در جلیل به سر میبردند، یهوشع به ایشان گفت: «پسر انسان را به دست مردم تسلیم خواهند کرد.
آنها او را خواهند کشت، اما روز سوم زنده خواهد شد.» شاگردان با شنیدن این سخن بسیار اندوهگین شدند.
وقتی به کَفَرناحوم رسیدند، مأموران اخذ مالیات معبد پیش پطرس آمده، از او پرسیدند: «آیا استادتان مالیات معبد را نمیپردازد؟»
پطرس جواب داد: «البته که میپردازد!» سپس وارد خانه شد تا موضوع را به یهوشع بگوید. ولی پیش از آنکه سخنی بگوید، یهوشع از او پرسید: «پطرس، چه فکر میکنی؟ آیا پادشاهان جهان از اتباع خود باج و خراج میگیرند، یا از بیگانگانی که اسیر شدهاند؟»
پطرس جواب داد: «از بیگانگان.» یهوشع فرمود: «خوب، پس اتباع از پرداخت باج و خراج معافند!
ولی به هر حال، برای اینکه ایشان را نرنجانیم، به ساحل برو و قلابی به آب بینداز و اولین ماهیای که گرفتی، دهانش را باز کن؛ سکهای در آن پیدا میکنی که برای مالیات ما دو نفر کافی است. آن را به ایشان بده.»
18
همان موقع، شاگردان نزد یهوشع آمده، پرسیدند: «چه کسی در ملکوت آسمان از همه بزرگتر است.»
یهوشع بچۀ کوچکی را صدا زد و او را به میان شاگردان آورد،
و گفت: «تا دگرگون نشوید و مانند کودکان نگردید، هرگز نخواهید توانست وارد ملکوت آسمان گردید.
پس، هر که خود را مانند این کودک فروتن سازد، در ملکوت آسمان بزرگترین خواهد بود؛
و هر که به خاطر من چنین کودکی را بپذیرد، در واقع مرا پذیرفته است.
ولی اگر کسی باعث شود یکی از این کودکان که به من ایمان دارند، ایمانش را از دست بدهد، برای او بهتر است که یک سنگ بزرگ دور گردنش آویخته و به دریا انداخته شود.
«وای به حال این دنیا که باعث میشود مردم ایمانشان را از دست بدهند! البته وسوسۀ گناه همیشه وجود دارد، ولی وای به حال کسی که مردم را وسوسه کند.
اگر دستت یا پایت باعث لغزش تو میشود، آن را قطع کن و دور انداز، زیرا بهتر است با یک دست و یک پا وارد حیات شوی، تا اینکه با دو دست و دو پا به آتش ابدی انداخته شوی.
و اگر چشمت باعث لغزش تو میگردد، آن را از حدقه درآور و دور انداز، زیرا بهتر است با یک چشم وارد حیات جاوید شوی تا اینکه با دو چشم در آتش دوزخ انداخته شوی.
«هیچگاه این بچههای کوچک را تحقیر نکنید، چون آنها در آسمان فرشتگانی دارند که همیشه در پیشگاه پدر آسمانی من حاضر میشوند.
زیرا پسر انسان آمده تا گمشده را نجات بخشد.
«اگر مردی صد گوسفند داشته باشد، و یکی از آنها از گله دور بیفتد و گم شود، آن مرد چه میکند؟ آیا آن نود و نه گوسفند دیگر را در کوهسار رها نمیکند تا به دنبال گوسفند گمشدهاش برود؟
بله، او میرود و وقتی آن را پیدا کرد، برای آن یک گوسفند بیشتر شاد میشود تا برای آن نود و نه گوسفندی که جانشان در خطر نبوده است.
به همین ترتیب، خواست پدر آسمانی شما این نیست که حتی یکی از این کودکان از دست برود و هلاک گردد.
«اگر برادری به تو بدی کند، برو و خصوصی با او گفتگو کن و او را متوجهٔ خطایش بساز. اگر سخن تو را گوش گرفت و به تقصیرش اعتراف کرد، برادری را باز یافتهای.
ولی اگر قبول نکرد، این بار با دو یا سه شاهد پیش او برو تا این اشخاص شاهد سخنان تو باشند.
ولی اگر باز هم به گفتههای شما گوش نداد، آنگاه موضوع را با کلیسا در میان بگذار؛ و اگر کلیسا به تو حق بدهد و آن برادر باز هم زیر بار نرود، آنگاه کلیسا باید با او همچون یک بیگانه یا باجگیر فاسد رفتار کند.
مطمئن باشید که آنچه بر زمین ببندید، در آسمان نیز بسته خواهد شد، و آنچه بر زمین بگشایید، در آسمان نیز گشوده خواهد شد.
«این را نیز به شما میگویم که اگر دو نفر از شما اینجا بر روی زمین دربارهٔ چیزی که از خدا میخواهید با هم یکدل باشید، پدر آسمانی من آن را به شما خواهد داد.
چون هر جا که دو یا سه نفر به نام من جمع شوند، من آنجا در میان آنها حاضرم.»
در این هنگام پطرس پیش آمد و پرسید: «سَرور من، برادری را که به من بدی میکند، تا چند مرتبه باید ببخشم؟ آیا هفت بار؟»
یهوشع جواب داد: «نه، هفتاد مرتبه هفت بار.»
آنگاه افزود: «وقایع ملکوت آسمان مانند ماجرای آن پادشاهی است که تصمیم گرفت حسابهای خود را تسویه کند.
در جریان این کار، یکی از بدهکاران را به دربار آوردند که مبلغ هنگفتی به پادشاه بدهکار بود.
اما چون پول نداشت قرضش را بپردازد، پادشاه دستور داد در مقابل قرضش، او را با زن و فرزندان و تمام داراییاش بفروشند.
ولی آن مرد بر پاهای پادشاه افتاد و التماس کرد و گفت: ”ای پادشاه استدعا دارم به من مهلت بدهید تا همهٔ قرضم را تا به آخر تقدیم کنم.“
پادشاه دلش به حال او سوخت و او را آزاد کرد و قرضش را بخشید.
ولی وقتی این بدهکار از دربار پادشاه بیرون آمد، فوری به سراغ همکارش رفت که فقط صد دینار از او طلب داشت. پس گلوی او را فشرد و گفت: ”زود باش، بدهیات را بپرداز!“
بدهکار بر پاهای او افتاد و التماس کرد: ”خواهش میکنم مهلتی به من بده تا تمام بدهیات را بپردازم.“
اما طلبکار راضی نشد و او را به زندان انداخت تا پولش را تمام و کمال بپردازد.
وقتی دوستان این شخص ماجرا را شنیدند، بسیار اندوهگین شدند و به حضور پادشاه رفته، تمام جریان را به عرض او رساندند.
پادشاه بلافاصله آن مرد را خواست و به او فرمود: ”ای ظالم بدجنس! من محض خواهش تو آن قرض کلان را بخشیدم.
آیا حقش نبود تو هم به این همکارت رحم میکردی، همانطور که من به تو رحم کردم؟“
پادشاه بسیار غضبناک شد و دستور داد او را به زندان بیندازند و شکنجه دهند، و تا دینار آخر قرضش را نپرداخته، آزادش نکنند.
«بلی، و اینچنین پدر آسمانی من با شما رفتار خواهد کرد اگر شما برادرتان را از ته دل نبخشید.»
19
چون یهوشع سخنان خود را به پایان رساند، جلیل را ترک کرد و به ناحیهای از یهودیه در آن سوی رود اردن رفت.
جمعیت انبوهی نیز به دنبال او به راه افتادند و در آنجا یهوشع بیماران ایشان را شفا بخشید.
آنگاه بعضی از فریسیان پیش آمدند تا با بحث و گفتگو، او را غافلگیر کنند. پس به یهوشع گفتند: «آیا مرد اجازه دارد زن خود را به هر علّتی طلاق دهد؟»
یهوشع جواب داد: «مگر در کتب مقدّس نخواندهاید که در آغاز خلقت، خالق جهان ”ایشان را مرد و زن آفرید“،
و فرمود: ”به این سبب است که مرد از پدر و مادر خود جدا میشود و به زن خود میپیوندد، و آن دو یک تن میشوند“.
بنابراین، از آن پس دیگر دو تن نیستند بلکه یک تن. پس آنچه را خدا پیوست، انسان جدا نکند.»
پرسیدند: «اگر چنین است، چرا موسی فرموده که مرد میتواند به زن خود طلاقنامه داده، او را رها کند؟»
یهوشع جواب داد: «موسی به علّت سنگدلی شما اجازه داد که زن خود را طلاق دهید، امّا این خواست خدا در آغاز خلقت نبود.
و من به شما میگویم، هر که زن خود را به هر علّتی جز خیانت طلاق دهد و با زن دیگری ازدواج کند، زناکار محسوب میشود.»
شاگردان یهوشع به او گفتند: «با این حساب، ازدواج نکردن بهتر است!»
یهوشع فرمود: «همه نمیتوانند این گفته را بپذیرند، مگر کسانی که خدا تواناییاش را به آنان داده باشد.
بعضی به علّت نقص مادرزادی قادر به ازدواج نیستند؛ بعضی را نیز مردم ناقص کردهاند و نمیتوانند ازدواج کنند؛ و بعضی نیز به خاطر ملکوت آسمان ازدواج نمیکنند. هر که قدرت اجرای این اصل ازدواج را دارد، بگذارید آن را بپذیرد.»
مردم کودکان خود را نزد یهوشع آوردند تا او دست بر سر آنها بگذارد و دعا کند. ولی شاگردان، آنها را سرزنش کردند.
یهوشع فرمود: «بگذارید کودکان نزد من بیایند و مانع ایشان نشوید. زیرا ملکوت آسمان مال کسانی است که مانند این کودکان هستند.»
سپس دست بر سر ایشان گذاشت و آنان را برکت داده، از آنجا رفت.
در همان روزها، شخصی نزد یهوشع آمد و پرسید: «استاد، من چه کار نیکی انجام دهم تا بتوانم زندگی جاوید داشته باشم؟»
یهوشع گفت: «چرا از من دربارهٔ کار نیکو میپرسی؟ فقط یک نفر هست که نیکوست. ولی در جوابت باید بگویم که اگر احکام خدا را نگاه داری، زندگی جاوید خواهی داشت.»
پرسید: «کدام یک از احکام را؟» یهوشع جواب داد: «قتل نکن، زنا نکن، دزدی نکن، شهادت دروغ نده،
پدر و مادر خود را گرامی بدار، و همسایهات را همچون جان خویش دوست بدار.»
مرد جواب داد: «همۀ این احکام را انجام دادهام. حالا دیگر چه باید بکنم؟»
یهوشع به او گفت: «اگر میخواهی این راه را به کمال برسانی، برو و هر چه داری بفروش و پولش را به فقرا بده تا گنج تو در آسمان باشد نه بر زمین! آنگاه بیا و مرا پیروی کن!»
ولی وقتی مرد جوان این را شنید، اندوهگین از آنجا رفت، زیرا ثروت زیادی داشت.
آنگاه یهوشع به شاگردانش گفت: «این را بدانید که برای ثروتمندان ورود به ملکوت آسمان بسیار سخت است.
باز به شما میگویم، گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از وارد شدن شخص ثروتمند به ملکوت خدا!»
شاگردان از این سخن شگفتزده شده، پرسیدند: «پس چه کسی در این دنیا میتواند نجات پیدا کند؟»
یهوشع نگاهی به ایشان انداخت و فرمود: «از نظر انسان این کار غیرممکن است، ولی برای خدا همه چیز ممکن است.»
پطرس گفت: «ما که از همه چیز دست کشیدهایم تا از تو پیروی کنیم، چه سودی عاید ما میشود؟»
یهوشع جواب داد: «وقتی من در آن دنیای جدید بر تخت سلطنتم بنشینم، شما شاگردان من نیز بر دوازده تخت نشسته، دوازده قبیلهٔ یسرال را داوری خواهید نمود.
هر که به خاطر من از برادر و خواهر، پدر و مادر و فرزند، خانه و زمین چشم بپوشد، صد چندان بیشتر خواهد یافت و زندگی جاوید را نیز به دست خواهد آورد.
ولی بسیاری که اکنون اول هستند، آخر خواهند شد و کسانی که آخرند، اول.»
20
«زیرا ملکوت آسمان را میتوان به ماجرای صاحب باغی تشبیه کرد که صبح زود بیرون رفت تا برای باغ خود چند کارگر بگیرد.
او با کارگرها قرار گذاشت که به هر یک، مزد یک روز کامل را بپردازد؛ سپس همه را به سر کارشان فرستاد.
«ساعاتی بعد، بار دیگر بیرون رفت و کارگرانی را در میدان دید که بیکار ایستادهاند.
پس، آنان را نیز به باغ خود فرستاد و گفت که هر چه حقشان باشد، غروب به ایشان خواهد داد.
پس آنها نیز مشغول کار شدند. باز نزدیک ظهر، و نیز ساعت سه بعد از ظهر بیرون رفت و چنین کرد.
«ساعت پنج بعد از ظهر، بار دیگر رفت و چند نفر دیگر را پیدا کرد که بیکار ایستاده بودند و پرسید: «چرا تمام روز اینجا بیکار ماندهاید؟
«جواب دادند: هیچکس به ما کار نداد. «به ایشان گفت: بروید به باغ من و کار کنید.
«غروب آن روز، صاحب باغ به سرکارگر خود گفت که کارگرها را فرا بخواند و از آخرین تا اولین نفر، مزدشان را بپردازد.
به کسانی که ساعت پنج به کار مشغول شده بودند، مزد یک روز تمام را داد.
در آخر، نوبت کارگرانی شد که اول از همه به کار مشغول شده بودند؛ ایشان انتظار داشتند بیشتر از دیگران مزد بگیرند. ولی به آنان نیز همان مقدار داده شد.
وقتی آنها مزدشان را گرفتند به صاحب باغ شکایت کرده، گفتند:
”به اینها که فقط یک ساعت کار کردهاند، به اندازهٔ ما دادهاید که تمام روز زیر آفتاب سوزان جان کندهایم؟“
«مالک باغ رو به یکی از ایشان کرده، گفت: ای رفیق، من که به تو ظلمی نکردم. مگر تو قبول نکردی با مزد یک روز کار کنی؟
پس مزد خود را بگیر و برو. دلم میخواهد به این آخری به همان اندازه مزد بدهم که به تو دادم.
آیا من حق ندارم هر طور که دلم میخواهد پولم را خرج کنم؟ آیا این درست است که تو از سخاوت من دلخور شوی؟
«پس کسانی که اکنون آخرند، اول خواهند شد و کسانی که اولند، آخر.»
در راه یروشلیم، یهوشع دوازده شاگرد خود را به کناری کشید و به ایشان گفت:
«اکنون به یروشلیم میرویم، و در آنجا پسر انسان را به کاهنان اعظم و علمای دین خواهند سپرد. آنها او را به مرگ محکوم خواهند کرد
و به رومیها تحویل خواهند داد تا او را مسخره کنند و شلّاق بزنند و به صلیب بکشند. اما روز سوم او زنده خواهد شد.»
آنگاه مادر یعقوب و یوحنا، پسران زبدی، دو پسر خود را نزد یهوشع آورده، در برابرش زانو زد و خواهش کرد که درخواست او را اجابت کند.
یهوشع پرسید: «چه درخواستی داری؟» آن زن جواب داد: «وقتی در ملکوت خود، بر تخت سلطنت بنشینی، اجازه بفرما یکی از پسرانم در سمت راست و دیگری در سمت چپ تو بنشینند.»
یهوشع در پاسخ گفت: «شما نمیدانید چه میخواهید! آیا میتوانید از جام تلخ رنج و عذابی که من باید بهزودی بنوشم، شما نیز بنوشید؟» جواب دادند: «بله، میتوانیم.»
یهوشع به ایشان فرمود: «البته از جام من خواهید نوشید، ولی من اختیار آن را ندارم که شما را در سمت راست و چپ خود بنشانم. این جایگاه برای کسانی نگاه داشته شده که پدرم آنها را از قبل انتخاب کرده است.»
وقتی بقیه شاگردان فهمیدند که یعقوب و یوحنا چه درخواستی کردهاند، بر آن دو خشمگین شدند.
ولی یهوشع همهٔ شاگردان را فرا خوانده، گفت: «در این دنیا، حکمرانان بر مردم ریاست میکنند و اربابان به زیردستان خود دستور میدهند.
ولی در میان شما نباید چنین باشد. بلکه برعکس، هر که میخواهد در میان شما بزرگ باشد، باید خدمتگزار همه باشد؛
و هر که میخواهد در بین شما اول باشد، باید غلام شما باشد.
چون پسر انسان نیز نیامده تا کسی به او خدمت کند، بلکه آمده است تا به دیگران کمک کند و جانش را در راه آزادی دیگران فدا سازد.»
وقتی یهوشع و شاگردانش از شهر اریحا خارج میشدند، عدۀ زیادی به دنبال او به راه افتادند.
در همین هنگام، دو کور که کنار جاده نشسته بودند، چون شنیدند که یهوشع از آنجا میگذرد، صدای خود را بلند کرده، فریاد زدند: «ای سَروَر ما، ای پسر داوود، بر ما رحم کن!»
جمعیت بر سرشان فریاد زدند: «ساکت شوید!» اما آنان صدای خود را بلندتر میکردند که: «ای سَرور ما، ای پسر داوود، به ما رحم کن!»
سرانجام وقتی یهوشع به آنجا رسید، ایستاد و از ایشان پرسید: «چه میخواهید برایتان بکنم؟»
جواب دادند: «سَروَر ما، میخواهیم چشمانمان باز شود!»
یهوشع دلش به حال ایشان سوخت و دست بر چشمانشان گذاشت. بیدرنگ بینایی خود را بازیافتند و از پی یهوشع روانه شدند.
21
هنگامی که به حوالی یروشلیم، به نزدیکی بیتفاجی واقع در کوه زیتون رسیدند، یهوشع دو نفر از شاگردان خود را جلوتر فرستاد
و فرمود: «به دهکدهای که در مقابل شماست بروید. هنگامی که وارد شدید، الاغی را با کُرّهاش خواهید دید که بستهاند. آنها را باز کنید و نزد من بیاورید.
اگر کسی پرسید که چه میکنید، بگویید: ”يهوه لازمشان دارد،“ و او بیدرنگ اجازه خواهد داد آنها را بیاورید.»
با این کار، پیشگویی یکی از انبیای دوران گذشته جامهٔ عمل پوشید که گفته بود:
«به یروشلیم بگویید: ”پادشاهت نزد تو میآید. او فروتن است و سوار بر الاغ، بر کرّهٔ الاغ.“»
آن دو شاگرد رفتند و هر چه یهوشع گفته بود، انجام دادند.
ایشان الاغ و کرّهاش را آوردند و لباسهای خود را بر پشت آنها انداختند و یهوشع سوار شد.
از میان جمعیت، عدۀ زیادی رداهای خود را در مقابل او، روی جاده پهن میکردند و عدهای هم شاخههای درختان را بریده، جلوی او روی جاده پهن میکردند.
مردم از جلو و از پشت سر حرکت میکردند و فریاد میزدند: «هوشیعانا بر پسر داوود! مبارک است آن که به نام يهوه میآید. هوشیعانا در عرش برین!»
وقتی او وارد یروشلیم شد، تمام شهر به هیجان آمد. مردم میپرسیدند: «این مرد کیست؟»
جواب میشنیدند: «او عیسای پیامبر است از ناصرهٔ جلیل.»
آنگاه یهوشع به داخل معبد رفت و کسانی را که در آنجا خرید و فروش میکردند، بیرون راند و میزهای صرافان و بساط کبوترفروشان را واژگون کرد.
یهوشع به ایشان گفت: «کتب مقدّس میفرماید که ”خانهٔ من خانهٔ دعا خوانده خواهد شد“، اما شما آن را لانۀ دزدان ساختهاید.»
در همان حال، نابینایان و افلیجان نزد او به معبد آمدند و او همه را شفا داد.
کاهنان اعظم و علمای دین نیز این معجزات را میدیدند، و میشنیدند که کودکان فریاد زده، میگویند: «خوش آمدی، ای پسر داوود پادشاه!»
از این رو به خشم آمده، به یهوشع گفتند: «نمیشنوی این بچهها چه میگویند؟» یهوشع جواب داد: «چرا، میشنوم! مگر شما هرگز کتب مقدّس را نخواندهاید؟ در آنجا نوشته شده که ”کودکان و شیرخوارگان، زبان به ستایش تو میگشایند!“»
آنگاه از شهر خارج شده به بیتعنیا رفت و شب را در آنجا به سر برد.
صبح روز بعد، وقتی یهوشع به یروشلیم بازمیگشت، گرسنه شد.
کنار جاده درخت انجیری دید؛ جلو رفت تا میوهای از آن بچیند. اما جز برگ چیز دیگری بر درخت نیافت. پس گفت: «باشد که دیگر هرگز از تو میوهای بهعمل نیاید!» بلافاصله درخت خشک شد.
شاگردان که از دیدن این واقعه حیرتزده شده بودند، گفتند: «چه زود درخت انجیر خشک شد!»
یهوشع به ایشان گفت: «براستی به شما میگویم اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید، نه فقط این کار، بلکه بزرگتر از این نیز انجام خواهید داد. حتی میتوانید به این کوه بگویید، ”از جا کنده شو و به دریا افکنده شو“، و چنین خواهد شد.
اگر ایمان داشته باشید، هر چه در دعا بخواهید، خواهید یافت.»
یهوشع بار دیگر به معبد آمد و به تعلیم مردم پرداخت. کاهنان اعظم و مشایخ قوم پیش آمدند و از او پرسیدند: «با چه اختیاری این کارها را انجام میدهی؟ چه کسی به تو این اختیار را داده است؟»
یهوشع فرمود: «من به شرطی جواب شما را میدهم که اول به سؤال من جواب دهید.
آیا اقتدار یحیی برای تعمید دادن مردم از آسمان بود یا از انسان؟» ایشان درباره این موضوع با یکدیگر مشورت کرده، گفتند: «اگر بگوییم از سوی خدا فرستاده شده بود، خود را به دام انداختهایم، زیرا خواهد پرسید: پس چرا به او ایمان نیاوردید؟
و اگر بگوییم از انسان بود، این مردم بر ما هجوم خواهند آورد، چون همه یحیی را پیامبر میدانند.»
سرانجام گفتند: «ما نمیدانیم!» یهوشع فرمود: «پس در این صورت من هم به شما نمیگویم که با چه اقتداری این کارها را میکنم.
«اما نظرتان در این مورد چیست؟ «مردی دو پسر داشت. به پسر بزرگتر گفت: پسرم، امروز به مزرعه برو و کار کن.
جواب داد: ”نمیروم!“ ولی بعد پشیمان شد و رفت.
پس از آن، به پسر کوچکترش همین را گفت. او جواب داد: ”اطاعت میکنم آقا.“ ولی نرفت.
به نظر شما کدام پسر دستور پدر را اطاعت کرده است؟» جواب دادند: «البته پسر بزرگتر.» آنگاه یهوشع منظورش را از این حکایت بیان فرمود: «مطمئن باشید باجگیران فاسد و فاحشهها زودتر از شما وارد ملکوت خدا خواهند شد،
زیرا یحیی شما را به توبه و بازگشت به سوی خدا دعوت کرد، اما شما به دعوتش توجهی نکردید، در حالی که بسیاری از باجگیران و فاحشهها به سخنان او ایمان آوردند. حتی با دیدن این موضوع، باز هم شما توبه نکردید و ایمان نیاوردید.
«به مَثَل دیگری گوش کنید: صاحب مِلکی تاکستانی درست کرد، دور تا دور آن را دیوار کشید، حوضی برای له کردن انگور ساخت، و یک برج هم برای دیدهبانی احداث کرد و باغ را به چند باغبان اجاره داد، و خود به سفر رفت.
در فصل انگورچینی، خدمتکارانش را فرستاد تا سهم خود را از محصول باغ بگیرد.
ولی باغبانان ایشان را گرفته، یکی را زدند، یکی را کشتند و دیگری را سنگسار کردند.
صاحب باغ خدمتکاران بیشتری فرستاد تا سهم خود را بگیرد؛ ولی نتیجه همان بود.
سرانجام پسر خود را فرستاد، با این تصور که به او احترام خواهند گذاشت.
ولی وقتی باغبانها چشمشان به پسر مالک افتاد، به یکدیگر گفتند: ”او وارث است؛ پس بیایید او را بکشیم تا باغ مال ما شود.“
پس او را از باغ بیرون کشیدند و کشتند.
«حالا به نظر شما وقتی صاحب باغ برگردد، با باغبانها چه خواهد کرد؟»
سران قوم جواب دادند: «حتماً انتقام شدیدی از آنان خواهد گرفت و باغ را به باغبانهایی اجاره خواهد داد تا بتواند سهم خود را به موقع از ایشان بگیرد.»
آنگاه یهوشع از ایشان پرسید: «آیا تا به حال در کتب مقدّس نخواندهاید که: ”سنگی که معماران دور افکندند، سنگ اصلی ساختمان شده است. این کارِ يهوه است و در نظر ما عجیب مینماید“؟
«منظورم این است که ملکوت خدا از شما گرفته و به قومی داده خواهد شد که میوۀ آن را بدهند.
اگر کسی روی این سنگ بیفتد، تکهتکه خواهد شد؛ و اگر این سنگ بر روی کسی بیفتد، او را له خواهد کرد.»
وقتی کاهنان اعظم و فریسیان متوجه شدند که یهوشع دربارهٔ آنان سخن میگوید و منظورش از باغبانهای ظالم در این مَثَل، خود آنهاست،
تصمیم گرفتند او را بکشند، اما از مردم ترسیدند چون همه یهوشع را پیامبر میدانستند.
22
یهوشع برای تشریح ملکوت آسمان، حکایت دیگری بیان کرده، گفت: «پادشاهی برای عروسی پسرش جشن مفصلی ترتیب داد
و عدهٔ بسیاری را نیز به این جشن دعوت کرد. وقتی همه چیز آماده شد، خدمتکاران خود را به دنبال دعوتشدگان فرستاد تا آنان را به جشن بیاورند. اما هیچکس نیامد!
پس بار دیگر افرادی فرستاد تا بگویند: ”عجله کنید! به عروسی بیایید! زیرا گاوهای پرواری خود را سر بریدهام و همه چیز آماده است!“
«ولی مهمانان با بیاعتنایی، پوزخندی زدند و هر یک به سر کار خود رفتند، یکی به مزرعهاش و دیگری به محل کسب خود!
حتی بعضی، فرستادههای پادشاه را زدند و چند نفرشان را نیز کشتند.
«وقتی خبر به گوش پادشاه رسید، به خشم آمد و فوری سپاهی فرستاده، همهٔ آنان را کشت و شهرشان را به آتش کشید.
سپس به افراد خود گفت: ”جشن عروسی سرجای خود باقی است، اما مهمانانی که من دعوت کرده بودم، لیاقت آن را نداشتند.
حال، به کوچه و بازار بروید و هر که را دیدید به عروسی دعوت کنید.“
«پس ایشان رفته، هر که را یافتند، خوب و بد، با خود آوردند، به طوری که تالار عروسی از مهمانان پر شد.
ولی وقتی پادشاه وارد شد تا به مهمانان خوش آمد گوید، متوجه شد یکی از آنان لباس مخصوص عروسی را که برایش آماده کرده بودند، به تن ندارد.
«پادشاه از او پرسید: ”ای دوست، چرا بدون لباس عروسی به اینجا آمدی؟“ ولی او جوابی نداشت بدهد.
«پس پادشاه دستور داد: دست و پایش را ببندید و بیرون در تاریکی رهایش کنید تا در آنجا گریه و زاری کند.
«پس ملاحظه میکنید که دعوتشدگان بسیارند، اما برگزیدگان کم!»
فریسیان با هم مشورت کردند تا راهی بیابند که یهوشع را به هنگام بحث به دام بیندازند و مدرکی از سخنانش علیه او به دست آورند و دستگیرش کنند.
پس تصمیم گرفتند چند نفر از شاگردان خود را با عدهای از هیرودیان نزد یهوشع بفرستند و این سؤال را از او بکنند: «استاد، میدانیم مردی صادق هستی و راه خدا را بهدرستی تعلیم میدهی و از کسی ترسی نداری، زیرا تحت تأثیر ظاهر و مقام افراد قرار نمیگیری.
حال به ما بگو آیا باید به دولت روم خَراج داد یا خیر؟»
یهوشع که میدانست آنها چه نقشهای در سر دارند، جواب داد: «ای ریاکاران، با این سؤالها میخواهید مرا غافلگیر کنید؟
یکی از سکههایی را که با آن خَراج میدهید، به من نشان دهید.» به او سکهای دادند.
از ایشان پرسید: «نقش و نام چه کسی روی این سکه است؟»
جواب دادند: «قیصر روم.» فرمود: «بسیار خوب، مال قیصر را به قیصر بدهید، و مال خدا را به خدا.»
جواب یهوشع ایشان را مات و مبهوت ساخت؛ پس او را رها کرده، رفتند.
در همان روز، عدهای از صدوقیها که منکر قیامت هستند، نزد او آمدند و پرسیدند:
«استاد، موسی فرموده است که اگر مردی بیاولاد فوت شود، برادر آن مرد باید آن زن بیوه را به همسری بگیرد، و برای برادر خود نسلی باقی بگذارد.
ما خانوادهای را میشناختیم که هفت برادر بودند. اولی، زنی گرفت و بیاولاد مُرد. بنابراین همسر او، زن برادر دومی شد.
این یکی هم بیاولاد مرد، و آن زن به عقد برادر سومی درآمد؛ و این ادامه یافت و او زن هر هفت برادر شد.
در آخر، آن زن نیز مرد.
حال در روز قیامت، آن زن، همسر کدام یک از این برادران خواهد بود؟ چون او در واقع زن همهٔ ایشان بوده است.»
یهوشع جواب داد: «شما چقدر گمراهید، زیرا نه از کلام خدا چیزی میدانید نه از قدرت خدا.
زیرا در روز قیامت، انسانها دیگر ازدواج نمیکنند بلکه مثل فرشتگان آسمان خواهند بود.
اما دربارهٔ روز قیامت، مگر در کتب مقدّس نخواندهاید که خدا میفرماید:
من هستم اللها ابراهیم، اللها اسحاق و اللها یعقوب؟ پس خدا، اللها مردگان نیست، بلکه اللها زندگان میباشد.»
مردم وقتی جواب یهوشع را شنیدند از تعلیم او در شگفت شدند.
اما فریسیان وقتی شنیدند که یهوشع چه جواب دندانشکنی به صدوقیان داده است، تصمیم گرفتند خودشان او را در بحث گرفتار سازند.
از این رو، یکی از فریسیها که فقیه بود، پرسید:
«استاد، در میان دستورهای مذهبی کدام یک از همه بزرگتر است؟»
یهوشع جواب داد: «يهوه، اللها خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی فکر خود دوست بدار.
این اولین و مهمترین دستور خداست.
دومین دستور مهم نیز مانند اولی است: همسایهات را همچون جان خویش دوست بدار.
تمام احکام خدا و گفتار انبیا در این دو حکم خلاصه میشود و اگر شما این دو را انجام دهید، در واقع همه را انجام دادهاید.»
در همان حال که فریسیان دور یهوشع را گرفته بودند، از ایشان پرسید:
«دربارهٔ مسیح چه فکر میکنید؟ او پسر کیست؟» جواب دادند: «پسر داوود پیغمبر.»
یهوشع پرسید: «پس چرا داوود با الهام خدا، مسیح را يهوه میخواند؟ زیرا میگوید:
”يهوه به يهوه من گفت: به دست راست من بنشین تا دشمنانت را به زیر پایت بیفکنم.“
اگر داوود مسیح را ”يهوه من“ میخواند، چگونه ممکن است مسیح پسر او باشد؟»
ایشان جوابی نداشتند بدهند؛ و پس از آن دیگر کسی جرأت نکرد سؤالی از او بپرسد.
23
آنگاه یهوشع خطاب به مردم و شاگردانش فرمود:
«علمای دین و فریسیان مُفَسران شریعت موسی هستند.
پس آنچه به شما تعلیم میدهند، بهجا آورید، اما هیچگاه از اعمالشان سرمشق نگیرید، زیرا هرگز به تعالیمی که میدهند، خودشان عمل نمیکنند.
ایشان تکالیف دینی بسیار سنگینی بر دوش مردم میگذارند، اما هرگز حاضر نیستند حتی انگشتی برای کمک به ایشان تکان دهند.
«هر کاری میکنند، برای تظاهر است. دعاها و آیههای کتب مقدّس را مینویسند و به بازویشان میبندند، و دامن رداهایشان را بلندتر میدوزند تا جلب توجه کنند و مردم آنان را دیندار بدانند.
چقدر دوست دارند که در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند، و در کنیسهها بهترین جا را داشته باشند،
و به هنگام عبور از کوچه و بازار مردم به ایشان تعظیم کنند و آنان را ”استاد“ خطاب کنند.
اما شما چنین القابی را از مردم نپذیرید، چون شما یک استاد دارید و همهٔ شما با هم برابر و برادرید.
همچنین، هیچکس را بر روی زمین ”پدر“ نگویید، چون شما یک ”پدر آسمانی“ دارید که خداست.
و نگذارید کسی شما را ”استاد“ بخواند، چون یک استاد دارید که مسیح است.
«هر چه بیشتر به دیگران خدمت کنید، بزرگتر خواهید بود، زیرا بزرگی در خدمت کردن است.
زیرا هر که بکوشد خود را بزرگ جلوه دهد، خوار خواهد شد، اما کسی که خود را فروتن سازد، سربلند خواهد گردید.
«وای به حال شما، ای علمای دین و فریسیان! چقدر ریاکارید! نه میگذارید دیگران به ملکوت آسمان وارد شوند و نه خود وارد میشوید.
«وای بر شما ای علمای دین و فریسیان ریاکار! شما وقتی دعاهای طولانی میکنید و تظاهر به دینداری مینمایید، تمام هوش و حواستان به این است که چگونه اموال بیوهزنان را تصاحب کنید. از این رو مجازات شما بسیار شدید خواهد بود.
وای به حال شما ای علمای دین و فریسیان! شما همه جا را زیر پا میگذارید تا کسی را پیدا کنید که مرید شما شود؛ و وقتی موفق شدید، او را دو برابر بدتر از خودتان سزاوار جهنم میسازید.
«وای به حال شما ای عصاکشهای کور! زیرا میگویید: ”اشکالی ندارد کسی به معبد قسم بخورد چون میتواند قسمش را بشکند؛ ولی کسی که به ظرفهای طلایی که در معبد هست، قسم بخورد باید آن را حتماً وفا کند.“
ای نادانان! ای نابینایان! کدام مهمتر است، طلا یا معبد که طلا را تقدیس میکند؟
«همچنین میگویید: ”قسم به مذبح را میشود شکست، ولی قسم به هدیهٔ روی مذبح را باید حتماً وفا کرد.“
ای احمقهای کور! کدام مهمتر است هدیهای که روی مذبح است یا خود مذبح که هدیه را تقدیس میکند؟
وقتی به مذبح قسم میخورید، در واقع به خود مذبح و هر چه که بر آن است قسم یاد میکنید؛
و وقتی به معبد قسم میخورید، در واقع به خود خانه و به اللهای که در آن خانه هست قسم یاد میکنید؛
و وقتی به آسمان قسم میخورید، در واقع به تخت خدا و خود خدا که بر تخت نشسته است قسم میخورید.
«وای به حال شما ای علمای دین و فریسیان ریاکار! شما حتی دهیک محصول نعناع و شِوید و زیره باغچهتان را هدیه میدهید، اما احکام مهمتر شریعت را که عدالت و رحمت و امانت است، نادیده میگیرید. شما باید دهیک را بدهید، ولی احکام مهمتر را نیز فراموش نکنید.
ای عصاکشهای کور، که پشه را از صافی میگذرانید ولی شتر را میبلعید!
«وای به حال شما ای علمای دین و فریسیان ریاکار! چون شما بیرون کاسه و بشقاب را آنقدر تمیز میکنید تا بدرخشد، ولی درون آنها از طمع و ناپرهیزی پر است.
ای فریسیهای کور، اول درون کاسه و بشقاب را تمیز کنید که بیرونشان هم پاک خواهد شد.
«وای به حال شما ای علمای دین و فریسیان ریاکار! شما مانند قبرهای سفید شدهای هستید که ظاهری زیبا دارند اما داخل آنها پر است از استخوانهای مردگان و کثافات!
شما میکوشید خود را دیندار جلوه دهید، ولی در زیر آن عبای مقدّستان، دلهایی دارید پر از ریا و گناه.
«وای بر شما ای علمای دین و فریسیان ریاکار! شما برای پیامبران مقبره میسازید و آرامگاه مقدّسین را زینت میدهید
و میگویید: ”اگر ما به جای اجدادمان بودیم، در کشتن پیامبران با آنها شریک نمیشدیم.“
«اما با این گفته، به زبان خود اعلام میدارید که فرزندان قاتلان انبیا هستید.
شما قدم به قدم از آنان پیروی میکنید؛ شما در اعمال بد، از ایشان پیشی گرفتهاید.
ای مارهای خوش خط و خال! چگونه میتوانید از مجازات جهنم جان به در ببرید؟
«من، انبیا و مردان حکیم و علما را به سوی شما میفرستم، و شما بعضی را به دار خواهید کشید و بعضی را در کنیسههای خود زیر ضربههای شلّاق گرفته، شهر به شهر آواره خواهید کرد.
پس خون مردم بیگناهی که بر زمین ریخته شده است، به گردن شما خواهد بود، از خون هابیل معصوم گرفته تا خون زکریه پسر برخیا که او را در داخل معبد، بین محرابگاه و مذبح، کشتید.
براستی به شما میگویم که این نسل تاوان همۀ اینها را پس خواهد داد.
«ای یروشلیم، ای یروشلیم، ای قاتلِ انبیا و سنگسارکنندۀ فرستادگان خدا! چند بار خواستم فرزندان تو را جمع کنم همانطور که مرغ جوجههای خود را زیر بال خود میگیرد، اما تو نخواستی.
پس اکنون خانهات ویران خواهد ماند.
زیرا به شما میگویم که دیگر مرا نخواهید دید تا زمانی که بگویید ”مبارک است آن که به نام يهوه میآید.“»
24
هنگامی که یهوشع از معبد خارج میشد، شاگردانش آمده، خواستند او را به دیدن ساختمانهای معبد ببرند.
اما یهوشع به ایشان گفت: «این ساختمانها را میبینید؟ براستی به شما میگویم که سنگی بر سنگی دیگر باقی نخواهد ماند، بلکه همه زیر و رو خواهند شد.»
ساعاتی بعد، وقتی او در دامنهٔ کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش آمده، از او پرسیدند: «به ما بگو این وقایع در چه زمانی روی خواهند داد؟ نشانۀ بازگشت تو و آخر دنیا چیست؟»
یهوشع به ایشان گفت: «مواظب باشید کسی شما را گمراه نکند.
زیرا بسیاری به نام من آمده، خواهند گفت، ”من مسیح هستم“ و عدهٔ زیادی را گمراه خواهند کرد.
از دور و نزدیک خبر جنگها به گوشتان خواهد رسید. اما پریشان نشوید زیرا جنگها اتفاق خواهند افتاد، اما به این زودی دنیا به آخر نخواهد رسید.
قومها و ممالک به هم اعلان جنگ خواهند داد، و در جاهای مختلف دنیا، قحطیها و زمین لرزهها پدید خواهد آمد.
اما اینها تنها آغاز درد زایمان است.
«آنگاه شما را تسلیم خواهند کرد تا شکنجه شوید، و شما را خواهند کشت. تمام مردم دنیا به خاطر نام من از شما نفرت خواهند داشت.
بسیاری از ایمان خود برخواهند گشت و یکدیگر را تسلیم کرده، از هم متنفر خواهند شد.
بسیاری برخاسته، خود را نبی معرفی خواهند کرد و عدهٔ زیادی را گمراه خواهند نمود.
گناه آنقدر گسترش پیدا خواهد کرد که محبت بسیاری سرد خواهد شد.
اما هر که تا به آخر، زحمات را تحمل کند، نجات خواهد یافت.
«سرانجام وقتی مژدهٔ انجیل به گوش همهٔ مردم جهان رسید و همه از آن باخبر شدند، آنگاه دنیا به آخر خواهد رسید.
«پس وقتی ”مکروه ویرانگر“ را ببینید که در جای مقدّس بر پا شده است (خواننده توجه کند)
آنگاه کسانی که در یهودیه هستند به تپههای اطراف فرار کنند،
و کسانی که روی پشت بام میباشند، به هنگام فرار حتی برای برداشتن چیزی داخل خانه نروند؛
و همینطور کسانی که در مزرعه هستند، برای برداشتن لباس به خانه برنگردند.
«وای به حال زنانی که در آن زمان آبستن باشند یا کودک شیرخوار داشته باشند.
دعا کنید که فرار شما در زمستان یا در روز شَبّات که دروازههای شهر بسته است، نباشد.
چون در آن روزها مردم به چنان مصیبتی دچار خواهند شد که از آغاز جهان تا به حال روی نداده است و هرگز نیز روی نخواهد داد.
«در واقع، اگر آن روزهای سخت کوتاه نمیشد، هیچ انسانی جان به در نمیبرد؛ اما محض خاطر برگزیدگان خدا، آن روزها کوتاه خواهد شد.
«در آن روزها اگر کسی به شما بگوید، ”ببین، مسیح اینجاست!“ یا ”ببین، آنجاست!“ باور نکنید.
چون از این مسیحها و پیامبرهای دروغین زیاد خواهند آمد و حتی معجزات حیرتانگیز نیز خواهند کرد، به طوری که اگر ممکن بود حتی برگزیدگان خدا را هم گمراه میکردند.
ببینید، من اینها را از پیش به شما گفتم.
«پس اگر بیایند و به شما بگویند که مسیح در بیابان دوباره ظهور کرده، به سخنشان اهمیت ندهید؛ و اگر بگویند نزد ما مخفی شده، باور نکنید.
زیرا همانطور که صاعقه در یک لحظه از شرق تا غرب را روشن میسازد، آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود.
جایی که لاشه باشد، لاشخورها در آنجا جمع خواهند شد!
«بلافاصله، پس از آن مصیبتها، خورشید تیره و تار شده، ماه دیگر نور نخواهد داد. ستارگان فرو خواهند ریخت و نیروهایی که زمین را نگاه داشتهاند، به لرزه در خواهند آمد.
«و سرانجام نشانهٔ آمدن پسر انسان در آسمان ظاهر خواهد شد. آنگاه مردم در سراسر جهان عزا خواهند گرفت و پسر انسان را خواهند دید که بر ابرهای آسمان، با قدرت و شکوه عظیم میآید.
او فرشتگان خود را با صدای بلند شیپور خواهد فرستاد تا برگزیدگان خود را از گوشه و کنار زمین و آسمان جمع کنند.
«حال از درخت انجیر درس بگیرید. هر وقت شاخههای آن جوانه میزند و برگ میآورد، میفهمید تابستان نزدیک است.
همینطور نیز وقتی تمام این نشانهها را ببینید، بدانید که پایان کار بسیار نزدیک شده است.
«براستی به شما میگویم که تا این چیزها اتفاق نیفتد، این نسل از میان نخواهد رفت.
«آسمان و زمین از بین خواهند رفت، اما کلام من هرگز زایل نخواهد شد.
اما هیچکس نمیداند در چه روز و ساعتی دنیا به آخر خواهد رسید، حتی فرشتگان هم نمیدانند، پسر خدا نیز از آن بیخبر است. فقط پدرم خدا آن را میداند.
زمان ظهور پسر انسان مانند روزگار نوح خواهد بود.
در روزهای پیش از توفان، قبل از اینکه نوح وارد کشتی شود، مردم سرگرم عیش و نوش و میهمانی و عروسی بودند.
در آن وقت کسی باور نمیکرد که واقعاً توفانی در کار باشد، تا آن که توفان آمد و همهٔ آنان را با خود برد. آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود.
آنگاه از دو مرد که در مزرعه با هم کار میکنند، یکی برده خواهد شد و دیگری خواهد ماند؛
دو زن که در کنار هم سرگرم آرد کردن گندم باشند، یکی برده خواهد شد و دیگری خواهد ماند.
پس شما هم آماده باشید چون نمیدانید يهوه شما چه روزی باز میگردد.
«اگر صاحب خانه میدانست که دزد در چه ساعتی میآید، بیدار میماند و نمیگذاشت دزد وارد خانهاش شود.
پس شما نیز آماده باشید، زیرا پسر انسان هنگامی باز خواهد گشت که کمتر انتظارش را دارید.
«خدمتگزار وفادار و دانا کسی است که اربابش بتواند او را به سرپرستی سایر خدمتگزاران خانهاش بگمارد تا خوراک آنان را بهموقع بدهد.
خوشا به حال چنین خدمتگزاری که وقتی اربابش باز میگردد، او را در حال انجام وظیفه ببیند.
یقین بدانید که او را ناظر تمام دارایی خود خواهد ساخت.
«ولی اگر آن خدمتگزار شریر باشد و با خود فکر کند که ”اربابم به این زودی نمیآید،“
و به آزار همکارانش بپردازد و مشغول عیاشی با میگساران شود،
آنگاه در روزی که انتظارش را ندارد، اربابش باز خواهد گشت
و او را به سختی تنبیه کرده، به سرنوشت ریاکاران دچار خواهد ساخت و به جایی خواهد انداخت که گریه و ناله و فشار دندان بر دندان باشد.
25
«در آن زمان، ملکوت آسمان شبیه ده ندیمه خواهد بود که چراغهای خود را روشن کردند تا به استقبال داماد بروند.
پنج تن از این ندیمهها دانا و پنج تن دیگر نادان بودند.
ندیمههای نادان چراغهای خود را برداشتند، اما روغن با خود نبردند.
ولی ندیمههای دانا با چراغهای خود ظرفهای پر از روغن نیز بردند.
چون آمدن داماد به طول انجامید، ندیمهها به خواب رفتند.
اما در نیمههای شب، صدایی به گوش رسید که: ”داماد میآید! برخیزید و به پیشوازش بروید!“
همۀ ندیمهها بیدار شدند و چراغهای خود را آماده کردند.
پنج دختری که روغن کافی نیاورده بودند، چون چراغهایشان در حال خاموش شدن بود، از پنج دختر دیگر روغن خواستند.
ولی ایشان جواب دادند: ”اگر از روغن خود به شما بدهیم، برای خودمان کفایت نخواهد کرد. بهتر است بروید و از فروشندگان برای خودتان روغن بخرید.“
ولی وقتی آنان برای خرید روغن رفته بودند، داماد از راه رسید و کسانی که آماده بودند، با او به جشن عروسی داخل شدند و در بسته شد.
کمی بعد، آن پنج دختر دیگر رسیدند و از پشت در فریاد زدند: ”سرور ما، سرور ما، در را باز کنید!“
اما او جواب داد: ”براستی به شما میگویم، من شما را نمیشناسم!“
پس بیدار باشید چون نمیدانید در چه روز و ساعتی باز میگردم.
«ملکوت آسمان را میتوان با این حکایت نیز تشریح کرد: مردی عزم سفر داشت. پس خدمتگزاران خود را فراخواند و به آنان سرمایهای داد تا در غیاب او، آن را به کار بیندازند.
به هر کدام به اندازهٔ تواناییاش داد: به اولی پنج کیسهٔ طلا، به دومی دو کیسهٔ طلا و به سومی یک کیسهٔ طلا. سپس عازم سفر شد.
اولی که پنج کیسهٔ طلا گرفته بود، بیدرنگ مشغول خرید و فروش شد و طولی نکشید که پنج کیسهٔ طلای دیگر هم به دارایی او اضافه شد.
دومی هم که دو کیسه طلا داشت، همین کار را کرد و دو کیسۀ طلای دیگر نیز سود برد.
ولی سومی که یک کیسهٔ طلا داشت، زمین را کند و پولش را زیر سنگ مخفی کرد.
«پس از مدتی طولانی، ارباب از سفر برگشت و خدمتگزاران خود را برای تسویۀ حساب فرا خواند.
شخصی که پنج کیسۀ طلا گرفته بود، پنج کیسۀ دیگر نیز تحویل داد و گفت: ”ای سرور، به من پنج کیسه دادی، این هم پنج کیسۀ دیگر که سود کردهام.“
ارباب به او گفت: ”آفرین، ای خادم نیک و امین! حال که در امور کوچک امین و درستکار بودی، مسئولیتهای بیشتری به تو خواهم سپرد. بیا و در شادی من شریک شو!“
«سپس آن که دو کیسه گرفته بود جلو آمد و گفت: ”به من دو کیسهٔ طلا دادی، این هم دو کیسهٔ دیگر که سود کردهام.“
«ارباب به او گفت: ”آفرین، ای خادم نیک و امین! حال که در امور کوچک امین و درستکار بودی، مسئولیتهای بیشتری به تو خواهم سپرد. بیا و در شادی من شریک شو!“
«آنگاه خدمتگزاری که یک کیسۀ طلا گرفته بود، جلو آمد و گفت: ”سرورم، میدانستم که آنقدر مرد سختگیری هستی که از زمینی که چیزی در آن نکاشتهای، محصول درو میکنی، و از زمینی که بذر در آن نپاشیدهای محصول جمع میکنی.
پس، از ترسم پولت را زیر سنگ مخفی کردم تا مبادا از دست برود. بفرما، این هم پول تو!“
«اما ارباب جواب داد: ”ای خادم بدکار و تنبل! تو که میدانستی من آنقدر سختگیرم که از زمینی که چیزی در آن نکاشتهام، محصول درو میکنم، و از زمینی که بذر در آن نپاشیدهام محصول جمع میکنم،
پس چرا پولم را به صرافان ندادی تا وقتی از سفر برمیگردم سودش را بگیرم؟“
سپس اضافه کرد: ”پول این مرد را بگیرید و به آن شخصی بدهید که ده کیسهٔ طلا دارد.
چون کسی که بتواند آنچه را که دارد خوب به کار ببرد، به او باز هم بیشتر داده میشود. ولی کسی که کارش را درست انجام ندهد، آن را هر چقدر هم کوچک باشد از دست خواهد داد.
حالا این خدمتگزار را که به درد هیچ کاری نمیخورد، بگیرید و در تاریکی بیندازید، تا در آنجا از شدت گریه، دندانهایش را بر هم بفشارد.“
«هنگامی که من، مسیح موعود، باشکوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بیایم، آنگاه بر تخت باشکوه خود خواهم نشست.
سپس تمام قومهای روی زمین در مقابل من خواهند ایستاد و من ایشان را از هم جدا خواهم کرد، همانطور که یک چوپان، گوسفندان را از بزها جدا میکند؛
گوسفندها را در طرف راستم قرار میدهم و بزها را در طرف چپم.
«آنگاه به عنوان پادشاه، به کسانی که در طرف راست منند خواهم گفت: ”بیایید ای عزیزان پدرم! بیایید تا شما را در برکات ملکوت خدا سهیم گردانم، برکاتی که از آغاز آفرینش دنیا برای شما آماده شده بود.
زیرا وقتی من گرسنه بودم، شما به من خوراک دادید؛ تشنه بودم، به من آب دادید؛ غریب بودم، به من جا دادید؛
برهنه بودم، به من لباس دادید؛ بیمار و زندانی بودم، به عیادتم آمدید.“
«نیکوکاران در پاسخ خواهند گفت: ”يهوها، کی گرسنه بودید تا به شما خوراک بدهیم؟ کی تشنه بودید تا به شما آب بدهیم؟
کی غریب بودید تا شما را به منزل ببریم یا برهنه بودید تا لباس بپوشانیم؟
کی بیمار یا زندانی بودید تا به ملاقات شما بیاییم؟“
«آنگاه به ایشان خواهم گفت: ”وقتی این خدمتها را به کوچکترین برادران من میکردید، در واقع به من مینمودید.“
«سپس به کسانی که در طرف چپ من قرار دارند، خواهم گفت: ”ای لعنت شدگان از اینجا بروید و به آتش ابدی داخل شوید که برای ابلیس و فرشتگان او آماده شده است.
زیرا گرسنه بودم و شما به من خوراک ندادید؛ تشنه بودم و به من آب ندادید؛
غریب بودم و به من جا ندادید؛ برهنه بودم و مرا نپوشانیدید؛ بیمار و زندانی بودم و شما به ملاقاتم نیامدید.“
«آنها جواب خواهند داد: ”يهوها، کی شما گرسنه و تشنه یا غریب و برهنه یا بیمار و زندانی بودید و ما خدمتی به شما نکردیم؟“
«در جواب خواهم گفت: ”وقتی به کوچکترین برادران من کمک نکردید، در واقع به من کمک نکردید.“
«و این اشخاص به مجازات جاودان خواهند رسید، ولی نیکوکاران به زندگی جاوید خواهند پیوست.»
26
چون یهوشع همۀ این سخنان را به پایان رساند، به شاگردانش گفت:
«همانطور که میدانید، دو روز دیگر عید پِسَح آغاز میشود. در این عید مرا دستگیر کرده، بر صلیب خواهند کشت.»
در این هنگام، کاهنان اعظم و مشایخ قوم در خانهٔ قیافا، کاهن اعظم، گرد آمدند،
و با یکدیگر مشورت کردند که با چه حیلهای یهوشع را دستگیر کرده، بکشند؛
ولی تصمیم گرفتند این کار را به هنگام عید نکنند تا آشوبی به راه نیفتد.
در آن هنگام یهوشع در بیتعنیا در خانهٔ شمعون جذامی بود.
سر سفره، زنی با یک شیشه عطر گرانبها وارد شد و عطر را بر سر یهوشع ریخت.
شاگردانش وقتی این را دیدند، اوقاتشان تلخ شد و گفتند:
«حیف از این عطر که تلف شد. میشد آن را به سیصد سکۀ نقره بفروشیم و پولش را به فقرا بدهیم.»
یهوشع که میدانست به یکدیگر چه میگویند، گفت: «چرا این زن را آزار میدهید؟ او کار نیکویی در حق من کرده است.
فقرا را همیشه با خود دارد، ولی مرا همیشه با خود نخواهید داشت.
این زن در واقع با ریختن این عطر روی من، بدن مرا برای دفن آماده کرد.
براستی به شما میگویم، در هر نقطهٔ جهان که انجیل موعظه شود، خدمتی نیز که این زن به من کرد، ذکر خواهد شد.»
آنگاه یهودهی اسخریوطی که یکی از دوازده شاگرد بود، نزد کاهنان اعظم رفت
و گفت: «چقدر به من میدهید تا یهوشع را به شما تسلیم کنم؟» آنان سی سکهٔ نقره به او دادند.
از آن هنگام، او به دنبال فرصت مناسبی بود تا یهوشع را به ایشان تسلیم کند.
روز اول عید فطیر فرا رسید. شاگردان یهوشع نزد او آمده، پرسیدند: «کجا میخواهی برایت تدارک ببینیم تا شام پِسَح را بخوری؟»
او در جواب گفت که به شهر نزد فلان شخص رفته، بگویند: «استاد ما میگوید: ”وقت من فرا رسیده است. میخواهم با شاگردانم در منزل شما شام پسَح را بخوریم.“»
شاگردان طبق گفتۀ یهوشع عمل کرده، شام پسَح را در آنجا تدارک دیدند.
شب، یهوشع با دوازده شاگرد خود بر سر سفره نشست.
هنگام خوردن شام او به ایشان گفت: «براستی به شما میگویم که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد.»
همه از این سخن غمگین شدند و یکی پس از دیگری از او پرسیدند: «سرورم، من که آن شخص نیستم؟»
او در پاسخ فرمود: «آن که دستش را با دست من به سوی بشقاب دراز کرد، همان کسی است که به من خیانت میکند.
پسر انسان باید بمیرد، همانطور که در کتب مقدّس دربارۀ او نوشته شده است. اما وای به حال آنکه او را تسلیم دشمن میکند. برای او بهتر میبود که هرگز به دنیا نمیآمد.»
یهوده نیز که بعد به او خیانت کرد، از او پرسید: «استاد، آیا آن شخص منم؟» یهوشع جواب داد: «بله، خودت گفتی!»
وقتی شام میخوردند، یهوشع نان را برداشت و شکر نمود؛ سپس آن را تکهتکه کرد و به شاگردان داد و فرمود: «بگیرید بخورید، این بدن من است.»
پس از آن، جام شراب را برداشت، شکر کرد و به ایشان داده، گفت: «هر یک از شما از این جام بنوشید.
این خون من است که با آن، پیمان جدید میان خدا و قومش را مهر میکنم. خون من برای آمرزش گناهان بسیاری ریخته میشود.
به شما میگویم که من دیگر از این محصول انگور نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در ملکوت پدرم، تازه بنوشم.»
سپس سرودی خواندند و به سوی کوه زیتون به راه افتادند.
آنگاه یهوشع به ایشان فرمود: «امشب همهٔ شما مرا تنها میگذارید. چون در کتب مقدّس نوشته شده که خدا چوپان را میزند و گوسفندان گله پراکنده میشوند.
اما پس از زنده شدنم، به جلیل خواهم رفت و شما را در آنجا خواهم دید.»
پطرس گفت: «اگر حتی همه تو را تنها بگذارند، من از کنارت دور نخواهم شد.»
یهوشع به او گفت: «باور کن که همین امشب، پیش از بانگ خروس، تو سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمیشناسی!»
ولی پطرس گفت: «حتی اگر لازم باشد، با تو خواهم مرد، ولی هرگز تو را انکار نخواهم کرد!» بقیه شاگردان نیز چنین گفتند.
پس یهوشع با شاگردان خود به یک باغ زیتون رسیدند، که به باغ جتسیمانی معروف بود. او به ایشان گفت: «شما اینجا بنشینید تا من کمی دورتر رفته، دعا کنم.»
سپس پطرس و دو پسر زبدی یعنی یعقوب و یوحنا را نیز با خود برد و در حالی که اندوه و اضطراب وجود او را فرا گرفته بود،
به ایشان گفت: «از شدت حزن و اندوه، در آستانۀ مرگ هستم. شما همینجا بمانید و با من بیدار باشید.»
سپس کمی دورتر رفت و بر زمین افتاد و چنین دعا کرد: «پدر، اگر ممکن است، این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار؛ اما نه به خواهش من، بلکه به خواست تو.»
آنگاه نزد آن سه شاگرد برگشت و دید که در خوابند. پس به پطرس گفت: «نتوانستید حتی یک ساعت با من بیدار بمانید؟
بیدار بمانید و دعا کنید تا وسوسه بر شما غلبه نکند. روحْ تمایل دارد، اما جسم ضعیف است.»
باز ایشان را گذاشت و رفت و چنین دعا کرد: «پدر، اگر ممکن نیست این جام از مقابل من برداشته شود، پس آن را مینوشم. آنچه خواست توست بشود.»
وقتی بازگشت، دید که هنوز در خوابند، چون نمیتوانستند پلکهایشان را باز نگاه دارند.
پس برای بار سوم رفت و همان دعا را کرد.
سپس، نزد شاگردان بازگشت و گفت: «آیا هنوز در خوابید و استراحت میکنید؟ اکنون زمان مقرر فرا رسیده است و پسر انسان در چنگ بدکاران گرفتار میشود.
برخیزید، باید برویم. نگاه کنید، این هم تسلیم کنندۀ من!»
سخن یهوشع هنوز به پایان نرسیده بود که یهوده، از راه رسید. همراه او عدهای با شمشیر و چوب و چماق نیز آمده بودند. آنان از سوی کاهنان اعظم و مشایخ قوم فرستاده شده بودند.
تسلیمکنندۀ او یهوده، به همراهان خود گفته بود: «هر که را ببوسم، همان است؛ او را بگیرید.»
پس یهوده مستقیم به سوی یهوشع رفت و گفت: «سلام استاد!» و او را بوسید.
یهوشع گفت: «دوست من، کار خود را انجام بده!» پس آن عده جلو رفتند و یهوشع را گرفتند.
در این لحظه یکی از همراهان یهوشع شمشیر خود را کشید و با یک ضربه، گوش غلام کاهن اعظم را برید.
یهوشع به او فرمود: «شمشیرت را غلاف کن. هر که شمشیر بکشد، با شمشیر نیز کشته خواهد شد.
مگر نمیدانی که میتوانم از پدرم درخواست کنم تا هزاران فرشته به کمک من بفرستد؟
ولی اگر چنین کنم، چگونه پیشگوییهای کتب مقدّس جامۀ عمل خواهند پوشید که میفرمایند چنین وقایعی باید رخ دهند؟»
آنگاه رو به آن عده کرد و گفت: «مگر من دزد فراری هستم که با چوب و چماق و شمشیر به سراغم آمدهاید؟ من هر روز در برابر چشمانتان در معبد بودم و به مردم تعلیم میدادم؛ چرا در آنجا مرا نگرفتید؟
بله، میبایست اینطور میشد، چون تمام این وقایع را انبیا در کتب مقدّس پیشگویی کردهاند.» در این گیرودار، تمام شاگردان، او را تنها گذاشته، فرار کردند.
پس آن گروه، یهوشع را به خانهٔ قیافا، کاهن اعظم بردند. در آنجا تمام علمای دین و مشایخ یهود جمع بودند.
در ضمن، پطرس هم از دور به دنبال یهوشع رفت تا وارد حیاط خانهٔ کاهن اعظم شد و کنار سربازان نشست تا ببیند بر سر یهوشع چه میآید.
کاهنان اعظم، و در واقع، تمام اعضای شورای عالی یهود جمع شده بودند و به دنبال شاهدانی میگشتند که به دروغ به یهوشع تهمت بزنند، تا بتوانند به مرگ محکومش کنند.
ولی با این که چند نفر را یافتند و آنان نیز شهادت دروغ دادند، ولی سخنان ایشان با هم یکی نبود. سرانجام دو نفر را پیدا کردند که
میگفتند: «این مرد میگفت من میتوانم معبد را خراب کنم، و آن را ظرف سه روز باز بنا نمایم.»
آنگاه کاهن اعظم برخاست و به یهوشع گفت: «خوب، چه میگویی؟ آیا آنچه میگویند صحت دارد؟»
ولی یهوشع خاموش ماند. کاهن اعظم به او گفت: «به نام اللها زنده از تو میخواهم جواب بدهی. آیا تو مسیح، پسر خدا هستی یا نه؟»
یهوشع جواب داد: «تو خودت میگویی! و من هم به شما میگویم که از این پس پسر انسان را خواهید دید که به دست راست خدا نشسته، بر ابرهای آسمان میآید.»
آنگاه کاهن اعظم یقۀ لباس خود را درید و فریاد زد: «کفر گفت! دیگر چه نیاز به شاهد داریم؟ خودتان شنیدید که کفر گفت.
چه رأی میدهید؟» همه فریاد زدند: «باید بمیرد!»
آنگاه به صورتش آب دهان انداخته، او را زدند. بعضی نیز به او سیلی زده،
با ریشخند میگفتند: «ای مسیح، نبوّت کن! بگو ببینیم چه کسی تو را زد؟»
اما پطرس هنوز بیرون خانه، در حیاط نشسته بود که یکی از کنیزان کاهن اعظم نزد او آمد و گفت: «به گمانم تو نیز با عیسای جلیلی بودی!»
ولی پطرس در حضور همه منکر شد و گفت: «نمیدانم چه میگویی!»
اندکی بعد، در کنار در، کنیز دیگری به او برخورد و به آنانی که در آنجا بودند گفت: «این مرد نیز با عیسای ناصری بود.»
پطرس دوباره انکار کرد، و حتی این بار قسم خورده، گفت: «من اصلاً این مرد را نمیشناسم.»
ولی کمی بعد، کسانی که آنجا ایستاده بودند پیش پطرس آمده، به او گفتند: «تو حتماً یکی از شاگردان او هستی، چون لهجهات جلیلی است!»
پطرس این بار به لعنت کردن و قسم خوردن شروع کرد و گفت: «من اصلاً این مرد را نمیشناسم.» درست در همین هنگام خروس بانگ زد،
و پطرس گفتهٔ یهوشع را به یاد آورد که گفته بود: «پیش از بانگ خروس، تو سه بار مرا انکار خواهی کرد.» پس بیرون رفت و به تلخی گریست.
27
چون صبح شد، کاهنان اعظم و مشایخ، با یکدیگر مشورت کردند تا راهی بیابند که یهوشع را بکشند.
پس او را دست بسته به پیلاتُس، فرماندار رومی، تحویل دادند.
اما یهوده، تسلیمکنندۀ او، وقتی دید که یهوشع به مرگ محکوم شده است، از کار خود پشیمان شد و سی سکه نقرهای را که گرفته بود، نزد کاهنان اعظم و سران قوم آورد تا به ایشان بازگرداند.
او به آنان گفت: «من گناه کردهام چون باعث محکومیت مرد بیگناهی شدهام.» آنان جواب دادند: «به ما چه؟ خودت خواستی!»
پس او سکهها را در معبد ریخت و بیرون رفت و خود را با طناب خفه کرد.
کاهنان اعظم سکهها را از روی زمین جمع کردند و گفتند: «ریختن این سکهها در خزانۀ معبد حرام است، زیرا خونبهاست.»
بنابراین، پس از بحث و مشورت، قرار بر این شد که با آن پول قطعه زمینی را بخرند که کوزهگرها از خاکش استفاده میکردند، و از آن زمین به عنوان قبرستان بیگانگانی استفاده کنند که در یروشلیم فوت میشدند.
به همین، دلیل آن قبرستان تا به امروز نیز به «زمین خون» معروف است.
این واقعه، پیشگویی ارمیای نبی را به انجام رساند که فرموده بود: «آنها سی سکۀ نقره یعنی قیمتی را که مردم یسرال برای او تعیین کرده بودند برداشتند،
و از کوزهگرها زمینی خریدند، همانگونه که يهوه به من فرموده بود.»
در این هنگام، یهوشع را به حضور پیلاتُس، فرماندار رومی آوردند. فرماندار از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟» یهوشع جواب داد: «همینطور است که میگویی.»
آنگاه کاهنان اعظم و سران قوم یهود اتهاماتی بر او وارد ساختند، اما او هیچ جواب نداد.
پس پیلاتُس به او گفت: «نمیشنوی چه میگویند؟»
اما یهوشع همچنان خاموش بود، به طوری که سکوت او فرماندار را نیز به تعجب واداشت.
و رسم فرماندار بر این بود که هر سال در عید پِسَح، یک زندانی را به خواست مردم آزاد کند.
در آن سال، زندانی مشهوری به اسم باراباس در زندان بود.
آن روز صبح، وقتی مردم گرد آمدند، پیلاتُس به ایشان گفت: «کدام یک از این دو نفر را میخواهید برایتان آزاد کنم: باراباس یا یهوشع را که مسیح شماست؟»
چون خوب میدانست که سران قوم از روی حسادت یهوشع را دستگیر کردهاند.
در همان هنگام که پیلاتُس جلسه دادگاه را اداره میکرد، همسرش برای او پیغامی فرستاده، گفت: «با این مرد بیگناه کاری نداشته باش، چون دیشب به خاطر او خوابهای وحشتناکی دیدهام.»
کاهنان اعظم و مقامات قوم یهود از این فرصت استفاده کردند و مردم را واداشتند که از پیلاتُس آزادی باراباس و اعدام یهوشع را بخواهند.
پس فرماندار دوباره پرسید: «کدام یک از این دو نفر را میخواهید برایتان آزاد کنم؟» مردم فریاد زدند: «باراباس را!»
پیلاتُس پرسید: «پس با یهوشع که مسیح شماست، چه کنم؟» مردم یکصدا فریاد زدند: «مصلوبش کن!»
پیلاتُس پرسید: «چرا؟ مگر چه گناهی کرده است؟» ولی باز فریاد زدند: «مصلوبش کن!»
وقتی پیلاتُس دید که اصرار او فایدهای ندارد، و حتی ممکن است شورشی به پا شود، دستور داد کاسهٔ آبی حاضر کنند، و در مقابل چشمان مردم دستهای خود را شست و گفت: «من از خون این مرد، بری هستم؛ دیگر خودتان میدانید!»
جمعیت فریاد زدند: «خونش به گردن ما و فرزندان ما باشد!»
پس پیلاتُس، باراباس را برای ایشان آزاد کرد و دستور داد یهوشع را پس از شلّاق زدن، ببرند و مصلوب کنند.
سربازان ابتدا یهوشع را به حیاط کاخ فرماندار بردند و تمام سربازان را به دور او جمع کردند.
سپس، لباس او را درآوردند و ردایی ارغوانی به او پوشاندند،
و تاجی از خار ساخته، بر سر او گذاشتند، و یک چوب، به نشانهٔ عصای سلطنت، به دست راست او دادند و در برابرش زانو زده، با ریشخند میگفتند: «درود بر پادشاه یهود!»
پس از آن، به صورتش آب دهان انداختند و چوب را از دستش گرفته، بر سرش زدند.
پس از اینکه از مسخره کردن او خسته شدند، شنل را از دوشش برداشته، لباس خودش را به او پوشانیدند، و او را بردند تا مصلوبش کنند.
در راه، به مردی برخوردند از اهالی قیروان که نامش شمعون بود. او را وادار کردند صلیب یهوشع را بر دوش بگیرد و ببرد.
وقتی به محلی به نام جُلجُتا که به معنی جمجمه است، رسیدند،
سربازان به او شرابی مخلوط به زرداب دادند؛ اما وقتی آن را چشید، نخواست بنوشد.
سربازان، پس از مصلوب کردن او، بر سر تقسیم لباسهایش قرعه انداختند.
سپس همان جا در اطراف صلیب به تماشای جان دادن او نشستند.
تقصیرنامۀ او را نیز بالای سرش بر صلیب نصب کردند: «این است یهوشع، پادشاه یهود.»
دو شورشی را نیز با او به صلیب کشیدند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ او.
کسانی که از آنجا رد میشدند، سرهای خود را تکان داده، ریشخندکنان
میگفتند: «تو که میخواستی معبد را خراب کنی و در عرض سه روز آن را باز بسازی، خود را نجات بده! اگر واقعاً پسر اللهای، از صلیب پایین بیا!»
کاهنان اعظم و علمای دین و مشایخ نیز او را مسخره کرده، میگفتند:
«دیگران را نجات میداد اما نمیتواند خودش را نجات دهد! اگر پادشاه یسرال است همین الان از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان بیاوریم؟
او به خدا توکل کرد، پس اگر خدا دوستش دارد، بگذار نجاتش دهد، زیرا ادعا میکرد که پسر خداست!»
حتی آن دو شورشی نیز که با او مصلوب شده بودند، به او دشنام میدادند.
آن روز، از ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر، تاریکی تمام آن سرزمین را فراگرفت.
نزدیک به ساعت سه، یهوشع با صدای بلند فریاد زد: «ایلی، ایلی، لَمّا سَبَقتَنی»، یعنی «اللها من، اللها من، چرا مرا واگذاشتی؟»
بعضی که آنجا ایستاده بودند، تصور کردند که ایلیا نبی را صدا میزند.
یکی از آنان دوید و اسفنجی از شراب ترشیده را بر سر یک چوب گذاشت و نزدیک دهان او برد تا بنوشد.
ولی دیگران گفتند: «کاری نداشته باش! بگذار ببینیم آیا ایلیا میآید او را نجات دهد یا نه؟»
آنگاه یهوشع فریاد بلند دیگری برآورد و روح خود را تسلیم کرد.
در آن لحظه، ناگهان پردهٔ معبد از بالا تا پایین دو پاره شد و چنان زمین لرزهای رخ داد که سنگها شکافته،
و قبرها باز شدند و بسیاری از مقدّسین خدا که مرده بودند، زنده شدند؛
و پس از زنده شدن یهوشع، از قبرستان به یروشلیم رفتند و بسیاری ایشان را دیدند.
آن افسر رومی و سربازانش که وظیفۀ نگهبانی از یهوشع را بر عهده داشتند، از این زمینلرزه و رویدادها وحشت کردند و گفتند: «براستی این مرد پسر خدا بود.»
عدهای از زنان که یهوشع را خدمت میکردند و به دنبال او از جلیل آمده بودند، در آنجا حضور داشتند و از دور ناظر واقعه بودند.
در بین ایشان مریم مجدلیه، مریم مادر یعقوب و یوسف، و نیز مادر یعقوب و یوحنا، پسران زبدی، دیده میشدند.
هنگام غروب، مردی ثروتمند به نام یوسف که اهل رامه و یکی از پیروان یهوشع بود،
به حضور پیلاتُس رفت و از او جسد یهوشع را درخواست کرد. پیلاتُس دستور داد جسد را در اختیار او قرار دهند.
یوسف جسد را گرفت و در کتان پاکی پیچید،
و در مقبرهای که به تازگی برای خود در صخره تراشیده بود، جای داد. سپس سنگی بزرگ در مقابل قبر قرار داد و رفت.
مریم مجدلیه و آن مریم دیگر در آنجا روبروی قبر نشسته بودند.
روز بعد، پس از مراسم اولین روز پِسَح، کاهنان اعظم و فریسیان نزد پیلاتُس رفتند
و گفتند: «قربان، به یاد داریم که آن فریبکار وقتی زنده بود، میگفت: ”من پس از سه روز زنده میشوم.“
پس خواهش میکنیم دستور فرمایید قبر را تا سه روز زیر نظر داشته باشند، تا شاگردانش نتوانند بیایند و جسد او را بدزدند و ادعا کنند که او زنده شده است! اگر موفق به این کار شوند، وضع بدتر از اول میشود.»
پیلاتُس گفت: «چرا از نگهبانان معبد استفاده نمیکنید؟ آنان خوب میتوانند از قبر محافظت کنند.»
پس رفتند و سنگ در قبر را مُهر و موم کردند و نگهبانان گماشتند تا کسی به قبر نزدیک نشود.
28
بعد از شَبّات، صبح زود روز یکشنبه، مریم مجدلیه و آن مریم دیگر به سر قبر رفتند.
ناگهان زمین لرزهای شدید رخ داد، زیرا یکی از فرشتگان يهوه از آسمان پایین آمده، به سوی مقبره رفت و سنگ دهانۀ آن را به کناری غلتاند و بر آن نشست.
صورت فرشته میدرخشید و لباسش مثل برف سفید بود.
نگهبانان با دیدن او به شدت ترسیده، لرزان شدند و همچون مرده، بیحرکت بر زمین افتادند.
فرشته به زنان گفت: «نترسید! میدانم به دنبال عیسای مصلوب میگردید؛
او اینجا نیست! همانطور که خودش گفته بود، زنده شده است. بیایید و جایی که جسد او را گذاشته بودند، به چشم خود ببینید.
و اکنون شتابان رفته، به شاگردانش بگویید که او زنده شده است و به جلیل میرود تا ایشان را در آنجا ببیند. فراموش نکنید این پیغام را به آنان برسانید.»
زنان با ترسی آمیخته با شادیِ بسیار از قبر خارج شدند و شتابان به سراغ شاگردان رفتند تا پیغام فرشته را به ایشان بدهند.
در همان حال که میدویدند، ناگهان یهوشع را در مقابل خود دیدند! او گفت: «سلام!» زنها به پاهای او افتادند و او را پرستش کردند.
یهوشع به ایشان فرمود: «نترسید! بروید و به برادران من بگویید که هر چه زودتر به جلیل بروند تا مرا در آنجا ببینند.»
زنان هنوز به شهر نرسیده بودند، که چند نگهبان از سر قبر، خود را به شهر رساندند و به کاهنان اعظم جریان را گفتند.
آنها نیز پس از دیدار و مشورت با مشایخ، پول زیادی به نگهبانان داده،
گفتند: «بگویید، ”شاگردانِ یهوشع شبانه آمدند و وقتی ما در خواب بودیم، جسد او را دزدیدند.“
اگر این موضوع به گوش فرماندار برسد، ما جوابش را خواهیم داد تا مشکلی برای شما ایجاد نشود.»
نگهبانان رشوه را گرفتند و خبر دروغ را شایع کردند، به طوری که هنوز هم که هنوز است، یهودیان این قصه را باور میکنند.
پس یازده شاگرد یهوشع به جلیل رفتند و بر کوهی که یهوشع گفته بود، جمع شدند.
وقتی یهوشع را در آنجا دیدند، او را پرستش کردند، ولی بعضی از ایشان شک داشتند که او همان یهوشع باشد.
آنگاه یهوشع جلو آمد و به ایشان فرمود: «تمام اختیارات در آسمان و زمین به من داده شده است.
پس بروید و تمام قومها را شاگرد من سازید و ایشان را به اسم پدر و پسر و روحالقدس تعمید دهید؛
و به ایشان تعلیم دهید که تمام دستورهایی را که به شما دادهام، اطاعت کنند. مطمئن باشید هر جا که بروید، حتی اگر دورترین نقطه دنیا باشد، من همیشه همراه شما هستم!»
mark
1
آغازِ اِنجیل یهوشع مسیح، پسر خدا:
همانگونه که در کتاب یشعیهوی نبی نوشته شده: «من پیامآور خود را پیشاپیش تو میفرستم، و او راهت را آماده خواهد ساخت.
او صدایی است که در بیابان بانگ بر میآوَرَد و میگوید: ”راه را برای آمدن يهوه آماده کنید! جاده را برای او هموار سازید!“»
این شخص همان یحیای تعمیددهنده بود که در بیابان ظاهر شده، به مردم موعظه میکرد که تعمید بگیرند تا نشان دهند که از گناهانشان دست کشیدهاند و به سوی خدا بازگشتهاند تا گناهانشان آمرزیده شود.
مردم از یروشلیم و از تمام سرزمین یهودیه به آن بیابان میشتافتند تا سخنان او را بشنوند. آنان به اعمال و رفتار بد خود اعتراف میکردند و از یحیی در رود اردن تعمید میگرفتند.
لباس یحیی از پشم شتر و کمربند او از چرم و خوراکش نیز ملخ و عسل صحرایی بود.
او به مردم چنین میگفت: «بهزودی شخصی خواهد آمد که از من خیلی بزرگتر است، به طوری که من حتی شایسته نیستم که خم شده بند کفشهایش را باز کنم.
من شما را با آب تعمید میدهم، ولی او شما را به روحالقدس تعمید خواهد داد.»
یکی از همان روزها، یهوشع از شهر ناصره، واقع در ایالت جلیل، نزد یحیی رفت و از او در رود اردن تعمید گرفت.
هنگامی که یهوشع از آب بیرون میآمد، دید که آسمان باز شد و روحالقدس به شکل کبوتری فرود آمد و بر او قرار گرفت،
و ندایی از آسمان در رسید و گفت: «تو پسر عزیز من هستی که از تو بسیار خشنودم.»
بلافاصله پس از این رویداد، روح خدا، یهوشع را به بیابان برد.
او در آنجا چهل روز تنها ماند. فقط حیوانات وحشی با او بودند. در این مدت شیطان او را وسوسه میکرد، اما فرشتگان از او مراقبت مینمودند.
مدتی بعد، پس از آنکه یحیی به دستور هیرودیس پادشاه، زندانی شد، یهوشع به جلیل آمد تا پیام خدا را به مردم برساند.
او فرمود: «زمان موعود فرا رسیده است و ملکوت خدا نزدیک شده است. پس، از گناهان خود توبه کنید و به این خبر خوش ایمان بیاورید.»
روزی یهوشع در کنارۀ دریاچهٔ جلیل قدم میزد که شمعون و برادرش آندریاس را دید که تور به دریا میانداختند، زیرا شغل هر دو ماهیگیری بود.
یهوشع ایشان را فرا خوانده، گفت: «به دنبال من بیایید و من به شما نشان خواهم داد که چگونه انسانها را برای خدا صید کنید.»
ایشان نیز بیدرنگ تورهای خود را بر زمین گذاشتند و به دنبال او به راه افتادند.
قدری جلوتر از آنجا، یعقوب و یوحنا، پسران زبدی را دید که در قایق، تورهای ماهیگیری خود را تعمیر میکردند.
ایشان را نیز دعوت کرد تا پیرویاش کنند، و ایشان بیدرنگ پدر خود زبدی را با کارگران گذاشتند و به دنبال او به راه افتادند.
سپس همگی وارد شهر کَفَرناحوم شدند، و صبح روز شَبّات به کنیسه رفتند. در آنجا یهوشع پیغام خدا را برای مردم بیان فرمود.
مردم از تعلیم او شگفتزده شدند، زیرا با قدرت و اقتدار به ایشان تعلیم میداد، نه مانند علمای دین.
در آن کنیسه مردی بود که روح پلید داشت. او با دیدن یهوشع ناگهان فریاد برآورد:
«ای عیسای ناصری، چرا ما را آسوده نمیگذاری؟ آیا آمدهای ما را هلاک سازی؟ تو را میشناسم. تو قدّوس خدا هستی!»
یهوشع به آن روح پلید اجازه نداد بیش از این چیزی بگوید، و به او دستور داده، گفت: «ساکت باش! از این مرد بیرون بیا!»
همان دم، روح پلید او را به زمین زد، نعرهای برآورد و از جسم او خارج شد.
حیرت همهٔ حاضرین را فرو گرفت؛ ایشان با هیجان به یکدیگر میگفتند: «این دیگر چه نوع تعلیم جدیدی است؟ کلام او به قدری قدرت دارد که حتی ارواح پلید نیز از او فرمان میبرند!»
طولی نکشید که خبر کارهای یهوشع در سراسر ایالت جلیل پیچید.
یهوشع از کنیسه بیرون آمد، و بیدرنگ به اتفاق یعقوب و یوحنا به خانهٔ شمعون و آندریاس رفت.
وقتی به خانه رسیدند، دیدند که مادر زن شمعون تب کرده و خوابیده است؛ فوری به یهوشع خبر دادند.
یهوشع به بالین او رفت، دستش را گرفت و او را برخیزاند. همان لحظه تبش قطع شد و برخاست و مشغول پذیرایی گردید.
شامگاهان، پس از غروب آفتاب، مردم بیماران و دیوزدگان را نزد یهوشع آوردند.
تمام اهالی شهر نیز برای تماشا جلوی در خانه جمع شده بودند.
یهوشع بسیاری را که به بیماریهای گوناگون دچار بودند، شفا بخشید و روحهای پلید بسیاری را از دیوزدگان بیرون کرد، اما به روحهای پلید اجازه نداد چیزی بگویند زیرا او را میشناختند.
صبح روز بعد، وقتی هنوز هوا تاریک بود، یهوشع برخاست و تنها به جای خلوتی رفت تا در آنجا دعا کند.
کمی بعد شمعون با سایرین به جستجوی او رفتند.
وقتی او را یافتند، گفتند: «همه به دنبال شما میگردند.»
ولی یهوشع در جواب ایشان فرمود: «باید به شهرهای دیگر هم بروم، تا به اهالی آنجا نیز پیغامم را برسانم، چون به خاطر همین آمدهام.»
پس در تمام ایالت جلیل سفر کرد و در کنیسهها به تعلیم و راهنمایی مردم پرداخت و ارواح پلید را از دیوانهها بیرون کرد.
روزی یک جذامی آمده، نزد یهوشع زانو زد و التماسکنان گفت: «اگر بخواهی، میتوانی مرا شفا ببخشی و پاک سازی.»
یهوشع دلش برای او سوخت، پس دست بر او گذاشته، فرمود: «البته که میخواهم؛ شفا بیاب!»
همان لحظه جذام او برطرف شد و شفا یافت.
هنگامی که یهوشع او را مرخص مینمود، با تأکید زیاد به او فرمود:
«مواظب باش که در این باره چیزی به کسی نگویی؛ بلکه نزد کاهن برو تا تو را معاینه کند. آنچه را هم که موسی برای جذامیهای شفا یافته تعیین کرده، با خودت ببر تا به همه ثابت شود که شفا یافتهای.»
اما او همانطور که میرفت، فریاد میزد که شفا یافته است. در نتیجه، مردم دور یهوشع جمع شدند، به طوری که از آن به بعد دیگر نتوانست آزادانه وارد شهری شود. او مجبور بود پس از آن در جاهای دورافتادۀ بیرون شهر بماند، ولی مردم از همه جا نزد او میشتافتند.
2
پس از چند روز، یهوشع به کَفَرناحوم بازگشت و مردم خبردار شدند که او در خانه است.
پس طولی نکشید که خانه از مردم پر شد، به طوری که حتی بیرون خانه نیز جای ایستادن نبود. در آن حال، او پیام خدا را برای مردم بیان میکرد.
در همین هنگام، چهار نفر آمدند و مرد مفلوجی را بر تختی آوردند.
ولی نتوانستند خود را از لابلای جمعیت به یهوشع برسانند. پس به پشت بام رفتند و قسمتی از سقف بالای سر یهوشع را برداشتند و مفلوج را با تُشَکَش در مقابل پاهای او به پایین فرستادند.
وقتی یهوشع دید که چقدر ایمانشان به او قوی است، به آن افلیج فرمود: «فرزندم، گناهانت بخشیده شد!»
بعضی از علمای دین که در آنجا نشسته بودند، با خود فکر کردند:
«مگر او خداست که چنین چیزی میگوید؟ این کفر است! غیر از خدا چه کسی میتواند گناهان انسان را ببخشد.»
یهوشع همان لحظه فهمید که چه فکر میکنند، پس رو به ایشان کرده، فرمود: «چرا در دل خود چنین میاندیشید؟
گفتن کدام یک به این مفلوج آسانتر است، اینکه بگویم ”گناهانت آمرزیده شد،“ یا اینکه بگویم ”برخیز و تشک خود را بردار و راه برو؟“
پس اکنون به شما ثابت میکنم که پسر انسان در این دنیا، اقتدار آمرزش گناهان را دارد.» آنگاه رو به مرد افلیج کرد و گفت:
«برخیز و بسترت را جمع کن و به خانه برو!»
افلیج از جا پرید و بلافاصله بستر خود را جمع کرد و در مقابل چشمان حیرتزدهٔ مردم، از آن خانه خارج شد. همه خدا را شکر میکردند و به یکدیگر میگفتند: «تا به حال چنین چیزی ندیده بودیم!»
یهوشع بار دیگر به ساحل دریا رفت و مردم دور او حلقه زدند. یهوشع نیز ایشان را تعلیم میداد.
سپس هنگامی که میرفت، لاوی پسر حلفی را دید؛ او مأمور جمعآوری باج و خراج بود و در محل کارش نشسته بود. یهوشع به او فرمود: «بیا و از من پیروی کن.» لاوی نیز بلافاصله به دنبال یهوشع به راه افتاد.
روزی یهوشع و شاگردانش در ضیافتی در خانهٔ لاوی، بر سر سفره نشسته بودند. بسیاری از باجگیران و اشخاص بدنام شهر نیز میهمان او بودند. (در میان پیروان یهوشع، تعداد این گونه اشخاص زیاد بود.)
اما بعضی از علمای دین که فریسی بودند، وقتی یهوشع را دیدند که با باجگیران و سایر گناهکاران سر یک سفره نشسته است، به شاگردان او گفتند: «چرا او با این اشخاص پست غذا میخورد؟»
وقتی یهوشع سخن آنان را شنید به ایشان فرمود: «بیماران نیاز به پزشک دارند، نه تندرستان! من آمدهام تا گناهکاران را به توبه دعوت کنم، نه آنانی را که خود را عادل میپندارند!»
پیروان یحیی و نیز فریسیان عادت داشتند به طور مرتب روزه بگیرند، پس عدهای نزد یهوشع آمدند و از او پرسیدند: «چرا شاگردان یحیی و شاگردان فریسیان روزه میگیرند، اما شاگردان تو روزه نمیگیرند؟»
یهوشع به ایشان فرمود: «آیا ممکن است میهمانان جشن عروسی تا زمانی که داماد با ایشان است، روزه بگیرند؟ تا وقتی داماد با آنهاست نمیتوانند روزه بگیرند.
اما روزی خواهد آمد که داماد از ایشان گرفته خواهد شد، و در آن زمان، روزه خواهند گرفت.
«هیچکس لباس پوسیده را، با پارچهای نو که هنوز آب نرفته، وصله نمیکند، زیرا وقتی آن وصله آب رفت، از آن لباس کهنه جدا میگردد، و پارگی آن بدتر میشود.
همچنین، کسی شراب تازه را در مَشکهای کهنه نمیریزد، چون شراب مَشکها را پاره میکند؛ آنگاه هم شراب و هم مَشکها از بین میروند. شراب تازه را باید در مَشکهای تازه ریخت.»
در یکی از روزهای شَبّات، یهوشع و شاگردانش از میان کشتزارهای گندم میگذشتند. در همان حال که میرفتند، شاگردان خوشههای گندم را میچیدند تا بخورند.
فریسیان به یهوشع گفتند: «چرا شاگردان تو با خوشهچینی در روز شبّات، احکام مذهبی را زیر پا میگذارند.»
اما یهوشع پاسخ داد: «مگر تا به حال در کتب مقدّس نخواندهاید که وقتی داوود پادشاه و یارانش گرسنه و محتاج بودند، چه کردند؟
زمانی که اَبیّاتار، کاهن اعظم بود، او وارد معبد شد و با خوردن نان حضور، احکام مذهبی را زیر پا گذاشت، زیرا فقط کاهنان اجازه داشتند از آن نان بخورند. او از این نان به یارانش نیز داد.»
سپس افزود: «روز شَبّات برای انسان به وجود آمد، نه انسان برای روز شَبّات.
بنابراین، پسر انسان حتی صاحب اختیار شَبّات نیز هست.»
3
در کَفَرناحوم یهوشع بار دیگر به کنیسه رفت و در آنجا مردی را دید که دستش از کار افتاده بود.
آن روز شَبّات بود؛ به همین دلیل مخالفانش او را زیر نظر داشتند تا اگر آن مرد را در آن روز شفا بخشد، این موضوع را بهانهای قرار دهند و او را متهم کنند که در شبّات کار میکند.
یهوشع به آن مرد فرمود: «بیا اینجا بایست تا همه بتوانند تو را ببینند!»
سپس رو به مخالفانش کرد و فرمود: «سؤالی از شما دارم: آیا طبق شریعت در روز شَبّات باید نیکی کرد یا بدی؟ باید جان انسان را نجات داد یا آن را هلاک کرد؟» هیچکس حرفی نزد.
یهوشع نگاهی خشمگین بر کسانی که اطرافش بودند انداخت و از سنگدلی آنان سخت آزردهخاطر شده، به آن مرد فرمود: «دستت را دراز کن!» مرد دستش را دراز کرد و دستش سالم شد.
فریسیان بلافاصله از کنیسه خارج شدند و نزد افراد حزب «هیرودیان» رفتند و با یکدیگر مشورت کردند تا راهی بیابند که یهوشع را بکشند.
در این هنگام، یهوشع به همراه پیروانش به سوی ساحل دریاچه رفت و جمعی بیشمار از اهالی جلیل نیز در پی او روانه شدند.
همچنین گروهی بسیار از مردم یهودیه و یروشلیم و ادومیه و آن طرف رود اردن، حتی از صور و صیدون به دنبالش روانه شدند، زیرا خبر معجزات او را شنیده بودند.
جمعیت به قدری زیاد بود که به شاگردانش فرمود قایقی برایش آماده نگاه دارند تا مردم بر او ازدحام نکنند،
زیرا آن روز، بسیاری را شفا میبخشید، به طوری که تمام بیماران به سوی او هجوم میآوردند تا به او دست بزنند و شفا بیابند.
کسانی نیز که گرفتار ارواح پلید بودند، وقتی چشمشان به او میافتاد، در مقابلش به خاک میافتادند و فریاد برآورده، میگفتند: «تو پسر خدا هستی!»
ولی یهوشع با تأکید زیاد، به آنها میفرمود که نزد مردم او را شهرت ندهند.
سپس یهوشع به کوهی برآمد و از آنانی که منظور نظرش بودند، دعوت کرد تا نزد او بیایند.
سپس، از میانشان دوازده نفر را برگزید و ایشان را رسول نامید، تا همراه او باشند و ایشان را بفرستد که پیام خدا را به گوش مردم برسانند،
و این اقتدار را داشته باشند که ارواح پلید را بیرون برانند.
آن دوازده نفر که تعیین کرد اینان هستند: شمعون (که یهوشع او را «پِطرُس» لقب داد)؛
یعقوب و یوحنا (که پسران زبدی بودند و یهوشع آنان را «پسران رعد» لقب داد)؛
آندریاس، فیلیپ، بَرتولُما، متی، توما، یعقوب (پسر حلفی)، تَدّای، شمعون (عضو حزب فداییان)؛
و یهودهی اِسخَریوطی (همان که بعداً به یهوشع خیانت کرد).
وقتی یهوشع به خانهای که محل اقامتش بود بازگشت، باز عدهٔ زیادی جمع شدند، به طوری که حتی فرصت غذا خوردن نیز پیدا نکردند.
نزدیکانش با شنیدن این خبر آمدند تا او را به خانهاش ببرند، زیرا فکر میکردند عقلش را از دست داده است.
عدهای از علمای دین نیز که از یروشلیم آمده بودند، میگفتند: «شیطان به جلدش رفته! او ارواح پلید را به قدرت رئیس ارواح پلید بیرون میراند.»
یهوشع ایشان را نزد خود فراخواند و مَثَلها زده، از ایشان پرسید: «چگونه ممکن است شیطان خودش را بیرون براند؟
مملکتی که دچار جنگ داخلی شود، نابودیاش حتمی است.
همچنین، خانهای نیز که در آن در اثر دشمنیها تفرقه ایجاد گردد، از هم فرو خواهد پاشید.
و اگر شیطان بر ضد خودش تجزیه شده، با خودش میجنگید، قادر به انجام هیچ کاری نمیشد و تا به حال نابود شده بود.
در ضمن، چگونه امکان دارد شخص به خانۀ مردی قوی مانند شیطان داخل شود و اموال او را غارت کند؟ فقط شخصی نیرومندتر از او میتواند چنین کند، کسی که بتواند او را ببندد و بعد خانهاش را غارت کند.
عین حقیقت را به شما میگویم که هر گناه و کفری قابل بخشش است،
اما هر که به روحالقدس کفر گوید، هرگز آمرزیده نخواهد شد و بار این گناه تا ابد بر دوش او خواهد ماند.»
یهوشع این را به این علّت گفت که مردم به جای اینکه معجزات او را ناشی از قدرت روحالقدس بدانند، میگفتند که او به قدرت شیطان معجزه میکند.
آنگاه مادر و برادران یهوشع آمدند و بیرون ایستاده، کسی را فرستادند تا او را خبر کند.
در حالی که یهوشع در میان عدهای نشسته بود، به او پیغام داده، گفتند: «مادر و برادرانت بیرون منتظر هستند.»
در پاسخ ایشان فرمود: «مادر من کیست؟ برادرانم چه کسانی هستند؟»
و نگاهی به آنانی که در اطرافش نشسته بودند انداخت و فرمود: «اینها هستند مادر و برادران من.
هر که خواست خدا را بهجا آوَرَد، برادر و خواهر و مادر من است.»
4
بار دیگر یهوشع در کنار دریاچه به تعلیم مردم پرداخت و گروهی دور او جمع شدند، به طوری که مجبور شد سوار قایقی شود و کمی از ساحل فاصله بگیرد و از همان جا با مردم سخن بگوید.
او مطالب بسیاری را به شکل مَثَل به مردم میآموخت، مانند این مَثَل:
«گوش کنید! روزی کشاورزی رفت تا در مزرعهاش بذر بکارد.
هنگامی که بذر میپاشید، مقداری از بذرها در جاده افتادند و پرندهها آمده، آنها را از آن زمین خشک برداشتند و خوردند.
بعضی روی خاکی افتادند که زیرش زمین سنگلاخ بود. بذرها روی آن خاک کمعمق، خیلی زود سبز شدند.
ولی وقتی خورشید برآمد، همه سوختند و از بین رفتند، چون ریشهٔ عمیقی نداشتند.
بعضی دیگر از بذرها لابلای خارها افتادند، و خارها رشد کرده، آن گیاهان ظریف را خفه کردند و نگذاشتند ثمری بدهند.
اما مقداری از بذرها در زمین خوب افتادند و جوانه زدند و محصول به بار آوردند، محصولی سی یا شصت یا صد برابر آنچه کاشته شده بود.»
سپس گفت: «هر که گوش شنوا دارد، بشنود!»
پس از آن، وقتی آن دوازده نفر و سایر پیروانش با او تنها بودند، از او پرسیدند: «منظور از این داستان چه بود؟»
یهوشع جواب داد: «درک اسرار ملکوت خدا به شما عطا شده. اما برای آنانی که از من پیروی نمیکنند، باید همه چیز را به صورت مَثَل بیان کرد،
تا این نوشتۀ کتب مقدّس تحقق یابد که: ”وقتی آنچه را انجام میدهم، ببینند، آن را نخواهند فهمید. وقتی آنچه را که میگویم، بشنوند، آن را درک نخواهند کرد. اگر نه، نزد من بازمیگردند و آمرزیده میشوند.“»
سپس به ایشان گفت: «اگر منظور این مَثَل را درک نکردید، مَثَلهای دیگر را که خواهم گفت، چگونه خواهید فهمید؟
منظور از کشاورز کسی است که پیام خدا را مانند بذر در دل مردم میکارد.
آن جادهٔ خشک که بعضی بذرها بر آن افتاد، بیانگر کسانی است که پیام خدا را میشنوند، ولی چون قلبشان سخت است، شیطان میآید و آنچه را که کاشته شده است میرباید.
خاکی که زیرش سنگ بود، بیانگر کسانی است که پیام خدا را میشنوند و بیدرنگ آن را با شادی میپذیرند.
اما چون ریشه ندارند، زیاد دوام نمیآورند. اینها گرچه اول خوب پیش میروند ولی همین که به خاطر کلام آزار و اذیتی ببینند، فوری ایمان خود را از دست میدهند.
زمینی که از خارها پوشیده شده بود، حالت کسی را نشان میدهد که کلام را میشنود،
اما نگرانیهای زندگی، زرق و برق ثروت و هوس چیزهای دیگر در او رسوخ کرده، کلام خدا را در او خفه میکنند، و هیچ ثمری به بار نمیآید.
و اما زمین خوب بیانگر کسانی است که کلام خدا را میپذیرند و محصولی به بار میآوَرَند که سی، یا شصت یا صد برابر آن چیزی است که کاشته شده بود.»
سپس از ایشان پرسید: «چراغی را که روشن میکنند، آیا زیر کاسه یا تخت میگذارند؟ نه، بلکه آن را روی پایه میگذارند تا نورش بر همه بتابد.
همینطور نیز هر چه پوشیده است روزی عیان خواهد شد، و هر چه مخفی است ظاهر خواهد شد.
هر که گوش شنوا دارد، بشنود.»
سپس ادامه داد: «به آنچه میشنوید، خوب توجه کنید! زیرا هر چه دقیقتر گوش کنید، درک بیشتری به شما عطا خواهد شد، و بیشتر نیز دریافت خواهید کرد.
چون کسی که بتواند آنچه را که دارد خوب به کار ببرد، به او باز هم بیشتر داده میشود. ولی کسی که کارش را درست انجام ندهد، آن را هر چقدر هم کوچک باشد از دست خواهد داد.
«حال، داستان دیگری تعریف میکنم تا بدانید ملکوت خدا چگونه است: کشاورزی در مزرعهاش بذر پاشید و رفت.
روزها گذشت و کمکم بذر سبز شد و رشد کرد بدون آنکه کشاورز بداند چگونه این امر اتفاق افتاد.
زیرا زمین بدون کمک کسی، خودش بذر را به ثمر میآورد. یعنی اول ساقه بالا میآید، بعد خوشه درست میشود، و بعد از آن دانهٔ کامل در خوشه پدید میآید.
و وقتی به ثمر رسید، کشاورز داس را برمیدارد تا محصول را درو کند.»
سپس گفت: «چطور میتوانم ملکوت خدا را برای شما تشریح کنم؟ با چه مثلی آن را برایتان شرح دهم؟
مانند دانهٔ خردل است که گرچه یکی از کوچکترین دانههاست که در زمین میکارند،
ولی وقتی کاشته شد، از همهٔ گیاهان بزرگتر میشود و شاخههای بلند میآورد، به طوری که پرندگان میتوانند زیر سایهاش آشیانه بسازند.»
او پیام خدا را تا آنجا که مردم میتوانستند بفهمند، به صورت داستان و با مَثَلهای بسیار برای ایشان بیان میکرد.
در واقع یهوشع همیشه به صورت داستان و مثل به مردم تعلیم میداد. ولی وقتی با شاگردانش تنها میشد، معنی تمام آنها را برای ایشان شرح میداد.
غروب آن روز، یهوشع به شاگردانش فرمود: «به آن طرف دریاچه برویم.»
پس آن عدهای را که در ساحل گرد آمده بودند، روانه کردند و با همان قایقی که یهوشع در آن نشسته بود، به راه افتادند. البته عدهای نیز با قایقهای دیگر همراهشان رفتند.
چیزی نگذشت که توفانی شدید درگرفت. امواج سهمگین، قایق را آنچنان در هم میکوبید که نزدیک بود از آب پر شده، غرق شود.
اما یهوشع در انتهای قایق آسودهخاطر، سر را بر بالشی گذاشته و خوابیده بود. شاگردان سراسیمه او را بیدار کردند و گفتند: «استاد، به فکر ما نیستی؟ ما غرق میشویم!»
او برخاست و بر باد نهیب زد و به دریا فرمان داد: «ساکت شو! آرام باش!» همان لحظه باد از وزیدن بازایستاد و آرامشی کامل پدید آمد.
یهوشع به شاگردانش فرمود: «چرا اینقدر ترسیده بودید؟ آیا هنوز هم به من اعتماد ندارید؟»
ایشان در حالی که ترس سراسر وجودشان را فرا گرفته بود، به یکدیگر میگفتند: «این کیست که حتی باد و دریا هم از او فرمان میبرند!»
5
به این ترتیب به آن طرف دریاچه، به سرزمین جِراسیان رسیدند.
هنگامی که یهوشع پا به ساحل گذاشت، شخصی که گرفتار روح پلید بود از قبرستان بیرون آمد و به او برخورد.
این مرد همیشه در قبرستان به سر میبرد، و هیچکس نمیتوانست حتی با زنجیر نیز او را ببندد،
چون بارها او را به زنجیر کشیده و دست و پایش را نیز در پابندهای آهنین بسته بودند، ولی زنجیرها را پاره کرده و پابندها را هم شکسته بود. او به قدری نیرومند بود که کسی نمیتوانست او را رام کند.
روز و شب در کوهستان و قبرستان نعره میکشید و خود را به سنگهای تیز میزد و زخمی میکرد.
وقتی یهوشع را از دور دید، به طرف او دوید و در مقابلش به خاک افتاده،
نعره زد: «ای یهوشع، ای پسر اللها متعال، با من چه کار داری؟ تو را به خدا مرا عذاب نده!»
زیرا یهوشع به آن روح پلید فرمان داده بود که: «ای روح پلید از این مرد خارج شو!»
یهوشع از او پرسید: «نام تو چیست؟» جواب داد: «نام من لِژیون است، چون ما عدهٔ زیادی هستیم که داخل این مرد شدهایم.»
ارواح پلید شروع به خواهش و تمنا کردند که از آن سرزمین بیرونشان نکند.
از قضا، در آن حوالی یک گلهٔ خوک میچرید.
پس ارواح پلید از او استدعا کرده، گفتند: «ما را به درون خوکها بفرست؛ بگذار وارد آنها شویم.»
یهوشع اجازه داد. پس همهٔ روحهای پلید از آن مرد بیرون آمدند و به درون خوکها رفتند و تمام آن گله که تعداد آن حدود دو هزار خوک بود، از سراشیبی تپه به دریاچه ریختند و خفه شدند.
خوکچرانها فرار کرده، این واقعه را در شهر و روستا به مردم خبر دادند، و جماعت نیز با عجله آمدند تا اتفاقی را که افتاده بود ببینند.
طولی نکشید که عدهٔ زیادی دور یهوشع جمع شدند و وقتی دیدند آن دیوزده که پیش از آن گرفتار یک لِژیون روح پلید بود، اکنون لباس پوشیده و عاقل در آنجا نشسته است، ترسیدند.
کسانی که ماجرا را به چشم خود دیده بودند، آنچه بر مرد دیوزده و خوکها اتفاق افتاده بود، برای مردم تعریف کردند.
به طوری که چیزی نگذشت که جمعیت بزرگی جمع شدند و از یهوشع خواهش کردند که از سرزمینشان برود و دیگر کاری به کارشان نداشته باشد.
وقتی یهوشع سوار قایق میشد، مردی که قبلاً دیوزده بود به او التماس کرد تا او را نیز همراه خود ببرد.
ولی یهوشع اجازه نداد و گفت: «به خانهات برگرد و به اقوام و آشنایانت بگو که خدا برای تو چه کرده و چگونه لطف او شامل حال تو شده است.»
او نیز روانه شد و در تمام سرزمین دکاپولیس برای همه بازگو میکرد که یهوشع چه کار بزرگی برایش انجام داده، و همه از شنیدن آن مبهوت میشدند.
یهوشع سوار قایق شد و به آن سوی دریاچه رفت. وقتی به ساحل رسید، عدهٔ زیادی نزدش گرد آمدند.
در این هنگام مردی به نام یایروس که سرپرست کنیسه یهودیان آن شهر بود، خود را به یهوشع رساند و در مقابل پاهای او به خاک افتاد.
او التماسکنان گفت: «دختر کوچکم در حال مرگ است؛ از شما خواهش میکنم بیایید و دستتان را بر او بگذارید تا شفا یابد و نمیرد.»
یهوشع با او به راه افتاد. در همان حال، عدهٔ بیشماری نیز به دنبالش روانه شدند. تعداد افراد به قدری زیاد بود که از هر طرف بر او فشار میآوردند.
در میان آن جمعیت، زنی بود که مدت دوازده سال خونریزی داشت.
با اینکه برای معالجه، به پزشکان بسیاری مراجعه کرده بود و برای این کار تمام داراییاش را نیز از دست داده بود، ولی بهبود نیافته بود، بلکه برعکس رفتهرفته بدتر هم شده بود.
ولی او شنیده بود که یهوشع بیماران را شفا میبخشد. به همین دلیل، خود را از میان مردم به پشت سر یهوشع رساند و به ردای او دست زد،
چون با خود فکر کرده بود: «اگر فقط به ردایش دست بزنم، شفا خواهم یافت.»
پس همین کار را کرد و فوری خونریزیاش قطع شد و خود نیز متوجه شد که شفا یافته است.
یهوشع نیز همان لحظه درک کرد که از او نیروی شفابخشی صادر شد. پس به اطراف نگاهی کرد و پرسید: «چه کسی به لباس من دست زد؟»
شاگردانش با تعجب به او گفتند: «میبینی که از همه طرف به تو فشار میآورند، و میپرسی چه کسی به تو دست زد؟»
ولی یهوشع همچنان به اطراف نگاه میکرد تا کسی را که به لباسش دست زده بود، پیدا کند.
آن زن که میدانست چه اتفاقی برایش افتاده، با ترس و لرز پیش آمد و در مقابل پاهای یهوشع به زمین افتاد و گفت که چه کرده است.
یهوشع به او گفت: «دخترم، ایمانت تو را شفا داده! به سلامت برو و از این بلا آزاد باش!»
یهوشع هنوز با آن زن سخن میگفت که عدهای از خانۀ یایروس آمدند و به او خبر داده، گفتند: «دخترت مرد. دیگر چرا به استاد زحمت میدهی؟»
وقتی یهوشع این را شنید، به یایروس گفت: «نترس! فقط ایمان داشته باش!»
این را گفت و اجازه نداد غیر از پطرس، یعقوب و یوحنا کسی دیگر همراهش به خانهٔ یایروس برود.
وقتی به خانهٔ یایروس رسیدند، دیدند عدهای پریشانحال، با صدای بلند شیون و زاری میکنند.
یهوشع داخل شد و به ایشان فرمود: «چرا گریه و زاری راه انداختهاید؟ دختر نمرده، فقط خوابیده است.»
اما آنها به او خندیدند؛ ولی یهوشع همه را بیرون کرد و با پدر و مادر و آن سه شاگرد، وارد اتاقی شد که دختر در آن آرامیده بود.
یهوشع دستش را گرفت و فرمود: «تالیتا، کوم!»، یعنی «ای دختر کوچک، به تو میگویم برخیز!»
آن دختر که دوازده سال بیشتر نداشت، فوری برخاست و شروع به راه رفتن کرد. پدر و مادرش با دیدن این معجزه، غرق در حیرت و شگفتی شدند.
یهوشع با تأکید بسیار به ایشان فرمود که ماجرا را به کسی نگویند، و گفت به دختر غذا دهند.
6
آنگاه یهوشع از آن دیار روانه شد و همراه شاگردانش به ناصره، شهری که در آن بزرگ شده بود، بازگشت.
روز شَبّات به کنیسه رفت و به تعلیم دادن پرداخت. بسیاری از مردم با شنیدن سخنان او غرق در شگفتی شده، میگفتند: «این مرد همۀ این حکمت و قدرت معجزات را از کجا به دست آورده است؟
او که همان نجّار است و مادرش مریم و برادرانش هم یعقوب و یوشا و یهوده و شمعون هستند؛ خواهرانش نیز در میان ما زندگی میکنند.» و بدین ترتیب به او حسادت ورزیده، بیاحترامی کردند.
یهوشع به ایشان فرمود: «نبی همه جا مورد احترام است، جز در وطنش و در میان خویشان و خانوادۀ خود.»
و او نتوانست معجزهٔ بزرگی در آن شهر انجام دهد چون مردم به او ایمان نداشتند، فقط دست خود را بر چند بیمار گذاشت و ایشان را شفا بخشید.
یهوشع نمیتوانست باور کند که همشهریان او تا این حد بیایمان باشند. آنگاه یهوشع به دهکدههای مختلف رفته، به تعلیم دادن مردم پرداخت.
او دوازده شاگرد خود را فرا خواند و ایشان را دو به دو فرستاد و به ایشان اقتدار داد تا ارواح پلید را از مردم بیرون کنند.
در ضمن به ایشان فرمود: «جز چوبدستی چیزی همراه خود نبرید. نه خوراک، نه کولهبار، نه پول در کمربند خود،
و نه حتی کفش و لباس اضافی.
به هر خانهای که وارد شدید، تا هنگام ترک آن محل، در آن خانه بمانید.
اگر در جایی شما را نپذیرفتند و حاضر نبودند به سخنانتان گوش دهند، از آنجا بیرون بروید و گرد و خاکی را که از آن ده بر پاهایتان نشسته است پاک کنید، تا نشان دهید که آنان چه فرصتی را از دست دادهاند.»
پس ایشان رفته، همهٔ مردم را به توبه از گناهان دعوت کردند.
ایشان روحهای پلید زیادی را بیرون کردند و بیماران بسیاری را با روغن تدهین کرده، شفا دادند.
طولی نکشید که خبر کارهای یهوشع به گوش هیرودیس پادشاه رسید زیرا همه جا گفتگو دربارهٔ معجزات او بود. بعضی میگفتند: «بیشک، این همان یحیای تعمیددهنده است که زنده شده، و به همین دلیل است که میتواند چنین معجزاتی انجام دهد.»
عدهای نیز بر این گمان بودند که او همان ایلیای نبی است که ظهور کرده است. دیگران نیز میگفتند که او پیامبری است مانند پیامبران بزرگ گذشته.
اما هیرودیس میگفت: «نه، این باید همان یحیی باشد که من سرش را از تن جدا کردم، و حالا دوباره زنده شده است.»
ماجرا از این قرار بود که هیرودیس سربازانی فرستاده، یحیی را دستگیر کرده و به زندان انداخته بود، به خاطر هیرودیا که زن فیلیپ، برادر هیرودیس بود، و حالا هیرودیس او را به زنی گرفته بود.
یحیی به هیرودیس گفته بود: «ازدواج تو با هیرودیا، همسر برادرت فیلیپ، کار درستی نیست.»
هیرودیا از یحیی کینه به دل داشت و میخواست او را بکشد، اما این کار بدون اجازهٔ هیرودیس ممکن نبود.
هیرودیس به یحیی احترام میگذاشت چون میدانست که او مرد نیک و مقدّسی است؛ بنابراین، از او حمایت میکرد و هرگاه با یحیی گفتگو مینمود، وجدانش ناراحت میشد. با این حال دوست میداشت سخنان او را بشنود.
اما سرانجام فرصت مناسبی برای هیرودیا پیش آمد. به این ترتیب که هیرودیس در روز تولد خود، ضیافتی ترتیب داد و همهٔ درباریان و فرماندهان و بزرگان ایالت جلیل را دعوت کرد.
آنگاه دختر هیرودیا وارد مجلس شد و رقصید و هیرودیس و میهمانانش را شاد کرد. پس هیرودیس پادشاه برای او قسم خورد و گفت: «هر چه میخواهی بگو تا به تو بدهم.»
و نیز سوگند خورده گفت: «هر چه از من بخواهی، حتی نصف مملکتم را، به تو خواهم داد.»
دختر بیدرنگ نزد مادرش رفت تا با او مشورت کند. مادرش نیز به او گفت: «سر یحیی را درخواست کن!»
دختر با عجله برگشت و درخواستش را به پادشاه گفت: «از تو میخواهم سر یحیای تعمیددهنده را همین الان در یک طَبَق به من بدهی.»
پادشاه از گفتۀ خود سخت پشیمان شد، اما چون در حضور میهمانانش قسم خورده بود، نتوانست درخواست او را رد کند.
یکی از جلادان را به زندان فرستاد تا سر یحیی را از تن جدا کند و برایش بیاورد.
جلاد نیز به زندان رفت و سر یحیی را برید و آن را در یک سینی برای دختر آورد. او نیز سر بریده را نزد مادرش برد.
هنگامی که شاگردان یحیی از ماجرا باخبر شدند، آمدند و بدن او را برده، به خاک سپردند.
پس از مدتی، رسولان نزد یهوشع برگشتند و او را از کارهایی که کرده و تعالیمی که داده بودند آگاه ساختند.
یهوشع به ایشان گفت: «بیایید از غوغای جمعیت کمی دور شویم و استراحت کنیم.» رفت و آمد مردم آنقدر زیاد بود که حتی فرصت نمیکردند چیزی بخورند.
پس سوار قایقی شدند تا به جای خلوتی بروند.
وقتی مردم دیدند که ایشان میروند، در کنار دریا آنقدر دویدند تا به مقصد ایشان رسیدند و پیش از آنکه یهوشع و شاگردانش از قایق پیاده شوند، در آن محل حاضر بودند.
وقتی یهوشع از قایق پیاده شد، جمعیتی انبوه را دید، و دلش به حال ایشان سوخت، زیرا مانند گوسفندانی بیشبان بودند، پس چیزهای بسیاری به ایشان آموخت.
نزدیک غروب، شاگردان نزد او آمدند و گفتند: «در این جای دور افتاده، چیزی برای خوردن پیدا نمیشود. هوا نیز رو به تاریکی میرود.
پس به مردم بگو به دهات و مزرعههای اطراف بروند و برای خود خوراک تهیه کنند.»
ولی یهوشع فرمود: «شما خودتان به ایشان خوراک بدهید.» پرسیدند: «با دست خالی؟ ما دویست دینار لازم داریم تا بتوانیم غذا بخریم و آنها را سیر کنیم!»
یهوشع فرمود: «بروید ببینید چقدر نان داریم.» پس از پرس و جو، آمدند و گفتند که پنج نان و دو ماهی دارند.
آنگاه یهوشع به شاگردانش فرمود تا مردم را دستهدسته بر سبزهها بنشانند.
طولی نکشید که مردم در گروههای پنجاه نفری و صد نفری، بر زمین نشستند.
یهوشع آن پنج نان و دو ماهی را برداشت و به سوی آسمان نگاه کرده، برکت داد. سپس نانها را تکهتکه کرد و به شاگردانش داد تا پیش مردم بگذارند؛ دو ماهی را نیز بین همه تقسیم کرد.
همه خوردند و سیر شدند
و شاگردان از خُردههای نان و ماهی، دوازده سبدِ پر برداشتند.
جمعاً پنج هزار مرد با خانوادههایشان نان خوردند.
بلافاصله پس از آن، یهوشع با اصرار، از شاگردانش خواست تا سوار قایق شوند و به بیت صیدا در آن طرف دریاچه بروند، و خودش مردم را مرخص کرد.
پس یهوشع مردم را مرخص فرمود و خودش به کوه رفت تا دعا کند.
به هنگام غروب، قایق شاگردان به وسط دریاچه رسیده بود و یهوشع هنوز در تنهایی مشغول دعا بود.
در این هنگام، او دید که ایشان در زحمت افتادهاند، زیرا بادِ تندی میوزید. اما نزدیک ساعت سه صبح، یهوشع در حالی که روی آب راه میرفت، به آنها نزدیک شد و میخواست از ایشان بگذرد
که شاگردان او را در حال راه رفتن روی آب دیدند، و به گمان اینکه روحی میبینند، از ترس فریاد زدند،
چون همه او را میدیدند و مضطرب شده بودند. ولی یهوشع بیدرنگ با ایشان صحبت کرده، گفت: «قوی باشید! نترسید! منم!»
آنگاه سوار قایق شد و باد از وزیدن بازایستاد. شاگردان سخت حیرتزده شده بودند.
چون هنوز به اهمیت معجزۀ نانها پی نبرده بودند و دلشان سخت شده بود.
وقتی به آن سوی دریاچه رسیدند، در ساحل جنیسارت از قایق پیاده شدند و در آنجا لنگر انداختند.
از قایق که بیرون آمدند، مردم فوری او را شناختند
و در سراسر آن ناحیه خبر ورود او را پخش کردند. طولی نکشید که از هر طرف بیماران را روی تختها نزد او آوردند.
یهوشع هر جا قدم میگذاشت، چه در دهات و چه در شهرها و چه در مزرعهها، مردم بیماران را بر سر راه او میگذاشتند و التماس میکردند که لااقل اجازه دهد به لبۀ ردایش دست بزنند؛ و هر که به او دست میزد، شفا مییافت.
7
روزی چند نفر از فریسیان و علمای دین یهود از یروشلیم آمدند تا با یهوشع ملاقات کنند.
وقتی آنها دیدند که بعضی از شاگردان او با دستهای نجس، یعنی ناشسته، غذا میخورند، آنان را سرزنش کردند.
زیرا یهودیان، بخصوص فرقهٔ فریسیان، تا دستها را تا آرنج نشویند، هرگز دست به غذا نمیزنند. این یکی از سنتهای ایشان است.
از این رو، هر بار که از بازار به خانه میآیند، پیش از غذا همیشه باید به این ترتیب شستشو کنند. این فقط یک نمونه از قوانین و مقررات بسیاری است که طی سالیان دراز بهجا آوردهاند و هنوز هم به آن سخت پایبند میباشند. نمونهٔ دیگر، شستن پیالهها، دیگها و کاسههاست.
پس فریسیان و علمای دین از یهوشع پرسیدند: «چرا شاگردانت این سنت قدیمی ما را رعایت نمیکنند و پیش از غذا، دستهای خود را نمیشویند؟ آنها با دستهای نجس غذا میخورند.»
یهوشع در پاسخ ایشان فرمود: «ای ریاکاران، یشعیهوی نبی در وصف شما چه خوب گفته که ”این قوم با زبان خود مرا تکریم میکنند، اما دلشان از من دور است. عبادت آنان باطل است زیرا رسوم بشری را به جای احکام الهی به مردم تعلیم میدهند.“
چون شما دستورهای مهم خدا را کنار گذاشتهاید و آداب و رسوم خود را جانشین آن ساختهاید.
حتی حاضرید احکام خدا را زیر پا بگذارید تا آداب و رسوم خودتان را حفظ کنید.
برای مثال، موسی از طرف خدا این دستور را به شما داد که ”پدر و مادر خود را گرامی بدار،“ و نیز ”هر که به پدر و مادر خود ناسزا بگوید، باید کشته شود.“
اما شما میگویید که هیچ اشکالی ندارد اگر کسی به پدر و مادر خود بگوید: ”ببخشید، نمیتوانم به شما کمک کنم، چون آنچه میبایست به شما بدهم، در راه خدا صدقه دادهام.“
و به این ترتیب، به او اجازه میدهید نسبت به پدر و مادر محتاجش بیاعتنا شود.
شما با این کارتان فرمان خدا را زیر پا میگذارید تا سنّت خود را به دیگران منتقل کنید و از این گونه کارها بسیار انجام میدهید.»
آنگاه یهوشع مردم را نزد خود فرا خواند و فرمود: «همۀ شما خوب گوش دهید و سعی کنید بفهمید.
آنچه انسان را نجس میسازد، چیزهایی نیست که وارد بدنش میشود. بلکه آنچه از دل او بیرون میآید، همان است که او را نجس میسازد.
هر که گوش شنوا دارد، بشنود!»
وقتی یهوشع وارد خانهای شد تا از جمعیت دور باشد، شاگردان مقصود او را از این گفته جویا شدند.
یهوشع به ایشان فرمود: «آیا شما نیز درک نمیکنید؟ مگر نمیدانید که آنچه میخورید، به روحتان لطمهای نمیزند و آن را نجس نمیسازد؟
زیرا خوراک با قلب و روح شما کاری ندارد، بلکه از معدهٔ شما عبور میکند و دفع میشود.» (با این گفته، یهوشع نشان داد که هر نوع خوراک، پاک و حلال است.)
سپس افزود: «آنچه از درون انسان بیرون میآید، آن است که او را نجس میسازد.
چون اینهاست که از وجود و دل انسان بیرون میآید: فکرهای پلید، روابط نامشروع، دزدی، آدمکشی، زنا،
طمع، شرارت، فریب و تقلب، هرزگی، حسادت، بدگویی و غیبت، خودپسندی و هرگونه حماقت دیگر.
تمام این چیزهای شرمآور از وجود و قلب انسان سرچشمه میگیرند و انسان را نجس ساخته، او را از خدا دور میکنند.»
آنگاه یهوشع ایالت جلیل را ترک گفته، به نواحی صور رفت. او وارد خانهای شد و نمیخواست کسی متوجه آمدنش گردد؛ ولی میسر نشد، چون مانند همیشه خبر ورودش فوری در همه جا پیچید.
همان موقع، زنی نزد او آمد که دختر کوچکش گرفتار روحی پلید بود. او خبر معجزات یهوشع را شنیده بود. از این رو آمد و بر پاهای یهوشع افتاد،
و التماس کرد که فرزندش را از شرّ آن روح پلید نجات دهد. این زن اهل فینیقیهٔ سوریه و غیریهودی بود.
یهوشع به او گفت: «من باید نخست قوم خود، یعنی یهودیان را یاری کنم. درست نیست که نان را از دست فرزندان بگیریم و جلوی سگها بیندازیم.»
زن جواب داد: «درست است، سَروَرَم. ولی سگها هم از خردههای نان فرزندان میخورند.»
یهوشع گفت: «آفرین، نیکو پاسخ گفتی. به خاطر همین پاسخ، دخترت را شفا میبخشم. به خانهات برگرد! روح پلید از دخترت بیرون رفته است.»
هنگامی که زن به خانهاش رسید، دید دخترش آرام بر تخت دراز کشیده و روح پلید از او بیرون رفته است.
سپس یهوشع از صور به صیدون رفت و از راه دکاپولیس به طرف دریاچهٔ جلیل بازگشت.
در آنجا مردی را پیش او آوردند که کر بود و در ضمن لکنت زبان هم داشت. آنان التماس کردند تا یهوشع دستهایش را بر سر او بگذارد و او را شفا دهد.
یهوشع او را از میان جمعیت به گوشهای برد و انگشتانش را در گوش او گذاشت و آب دهان انداخت و به زبان مرد مالید.
سپس به سوی آسمان نگاه کرد و آهی کشید و گفت: «باز شو!»
بلافاصله آن مرد شفا یافت و توانست به خوبی بشنود و صحبت کند.
یهوشع به مردم فرمود که به کسی چیزی نگویند. اما هر چقدر بیشتر ایشان را قدغن میکرد، بیشتر خبر را پخش میکردند،
چون این معجزه تأثیر عمیقی بر آنها گذاشته بود. ایشان به یکدیگر میگفتند: «کارهای این مرد چه عالی است. حتی کر و لال را نیز شفا میبخشد.»
8
در یکی از همان روزها، بار دیگر جمعیتی انبوه نزد او جمع شدند و باز خوراکشان تمام شد. یهوشع شاگردان خود را فرا خواند و به ایشان فرمود:
«دلم به حال این مردم میسوزد، الان سه روز است که با من هستند و دیگر چیزی برایشان نمانده تا بخورند.
اگر ایشان را گرسنه به خانههایشان بفرستم، مطمئناً در راه ضعف خواهند کرد، چون بعضی از ایشان از راه دور آمدهاند.»
شاگردانش با تعجب گفتند: «در این بیابان از کجا میتوانیم برای سیر کردن آنها نان تهیه کنیم؟»
یهوشع پرسید: «چقدر نان دارید؟» جواب دادند: «هفت نان.»
پس به مردم فرمود تا بر زمین بنشینند. سپس هفت نان را گرفت و خدا را شکر نمود و تکهتکه کرده، به شاگردانش داد. ایشان نیز نانها را به مردم دادند.
چند ماهی کوچک نیز پیدا کردند. ماهیها را نیز برکت داد و به شاگردانش فرمود تا بین مردم تقسیم کنند.
مردم همه خوردند و سیر شدند. سپس شاگردان هفت زنبیل پر از خردههای باقیمانده برداشتند.
تعداد افراد در آنجا حدود چهار هزار نفر بود. سپس یهوشع جماعت را مرخص کرد،
و بلافاصله همراه شاگردانش سوار قایق شد و به ناحیۀ دلمانوته رفت.
وقتی فریسیان از آمدن یهوشع باخبر شدند، گرد آمدند تا با او به بحث و مجادله بپردازند. آنها برای آزمایش او، آیتی آسمانی از او خواستند تا اقتدار خود را ثابت کند.
یهوشع آهی از دل برآورد و گفت: «چرا این نسل دائم در پی آیت هستند؟ براستی به شما میگویم، هیچ آیتی به آنها نخواهم داد!»
پس ایشان را ترک گفت و سوار قایق شد و به آن طرف دریاچه رفت.
ولی شاگردان قبل از حرکت، فراموش کردند به اندازهٔ کافی با خود نان بردارند و در قایق فقط یک نان داشتند.
در همان حال که در دریاچه پیش میرفتند، یهوشع به ایشان هشدار داد و گفت: «مواظب باشید و از خمیرمایهٔ فریسیها و خمیرمایۀ هیرودیس خود را دور نگه دارید.»
پس شاگردان در این باره که نان با خود نیاوردهاند شروع به بحث با یکدیگر کردند.
یهوشع پی برد که با یکدیگر دربارهٔ چه گفتگو میکنند. پس گفت: «چرا در این باره بحث میکنید که نان ندارید؟ آیا هنوز هم نمیبینید و نمیفهمید؟ آیا دلتان آنقدر سخت است که نمیتوانید درک کنید؟
شما که چشم دارید، پس چرا نمیبینید؟ چرا گوشهایتان را باز نمیکنید تا بشنوید؟
آیا فراموش کردید چطور پنج هزار نفر را با پنج نان سیر کردم؟ چند سبد پر از باقیماندهها برداشتید؟» جواب دادند: «دوازده سبد.»
گفت: «وقتی با هفت نان، چهار هزار نفر را سیر کردم، چند زنبیل از خُردهها جمع کردید؟» گفتند: «هفت زنبیل!»
گفت: «آیا هنوز هم درک نمیکنید؟»
هنگامی که به بیتصیدا رسیدند، مرد کوری را نزد او آوردند و از او خواهش کردند که بر او دست بگذارد و شفایش دهد.
یهوشع دست آن مرد را گرفت و از ده بیرون برد، آب دهان به چشمهای او مالید و دستهای خود را بر چشمان او گذاشت و از او پرسید: «چیزی میبینی؟»
مرد به اطراف نگاه کرد و گفت: «میبینم، ولی نه کاملاً خوب. مردم را مثل تنهٔ درختان میبینم که راه میروند.»
یهوشع بار دیگر دستهایش را روی چشمان آن مرد گذاشت. آنگاه چشمان وی باز شد و بینایی خود را بازیافت، و همه چیز را بهخوبی میدید.
یهوشع او را به سوی خانه و خانوادهاش فرستاد و فرمود که وارد دهکده نشود.
یهوشع با شاگردان خود، ایالت جلیل را ترک گفت و به دهات قیصریهٔ فیلیپی رفت. در بین راه از ایشان پرسید: «مردم دربارهٔ من چه نظری دارند؟ به نظر آنها من که هستم؟»
شاگردان جواب دادند: «بعضیها میگویند که همان یحیای تعمیددهنده هستی؛ عدهای هم میگویند که ایلیا یا یکی دیگر از پیامبران هستی که دوباره ظهور کرده است.»
پرسید: «شما چه میگویید؟ به نظر شما من که هستم؟» پطرس جواب داد: «تو مسیح هستی.»
ولی یهوشع به ایشان دستور اکید داد که دربارهٔ او چیزی به کسی نگویند.
آنگاه یهوشع به ایشان گفت که لازم است پسر انسان آزارِ بسیار ببیند و از طرف مشایخ و کاهنان اعظم و علمای دین محکوم شده، کشته شود، اما پس از سه روز زنده خواهد شد.
وقتی یهوشع این مطلب را آشکارا بیان کرد، پطرس او را به کناری کشید و به او گفت که نباید چنین سخنانی بر زبان بیاورد.
یهوشع برگشت و نگاهی به شاگردان کرد؛ سپس با لحنی تند به پطرس فرمود: «دور شو از من ای شیطان! تو با دید انسانی به این موضوع نگاه میکنی، نه با دید اللهای.»
آنگاه شاگردان و مردم را فراخواند و فرمود: «اگر کسی از شما بخواهد پیرو من باشد باید از خودخواهی دست بردارد و صلیب خود را بر دوش گیرد و مرا پیروی کند.
هر که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد؛ اما هر که جانش را به خاطر من و به خاطر انجیل از دست بدهد، آن را نجات خواهد داد.
«چه فایده که انسان تمام دنیا را ببرد، اما جانش را از دست بدهد؟
مگر چیزی با ارزشتر از جان او پیدا میشود؟
و اگر کسی در این روزگار فاسد و پر از گناه از من و از سخنان من عار داشته باشد، پسر انسان نیز هنگامی که در جلال پدر خود، با فرشتگان مقدّس بازگردد، از او عار خواهد داشت.»
9
یهوشع به شاگردان خود فرمود: «یقین بدانید که در اینجا کسانی ایستادهاند که تا آمدن قدرتمند ملکوت خدا را نبینند، نخواهند مرد.»
شش روز بعد، یهوشع پطرس و یعقوب و یوحنا را برداشت و آنان را بر فراز کوهی بلند، به خلوت برد. در آنجا، ظاهر یهوشع در مقابل چشمان ایشان دگرگون شد
و لباسش درخشان و بسیار سفید شد، چنانکه هیچکس بر روی زمین نمیتواند لباسی را آنقدر سفید بشوید.
آنگاه ایلیا و موسی ظاهر شدند و با یهوشع به گفتگو پرداختند.
پطرس شگفتزده گفت: «استاد، چه خوب است ما اینجا هستیم! بگذار سه سایبان بسازیم، یکی برای تو، یکی برای موسی، و یکی دیگر هم برای ایلیا.»
پطرس این حرف را زد تا چیزی گفته باشد، چون نمیدانست چه بگوید و همه از ترس میلرزیدند.
اما در همان حال، ابری بالای سرشان سایه افکند و ندایی از آن در رسید که «این است پسر عزیز من؛ به او گوش فرا دهید.»
ایشان بلافاصله به اطراف نگاه کردند، ولی جز یهوشع کسی را ندیدند.
هنگامی که از کوه پایین میآمدند، یهوشع به ایشان دستور داد تا دربارۀ آنچه دیدهاند به کسی چیزی نگویند تا زمانی که پسر انسان پس از مرگ زنده شود.
آنان نیز اطاعت نمودند، ولی اغلب دربارهٔ آن ماجرا با یکدیگر گفتگو میکردند و در این فکر بودند که منظور یهوشع از «زنده شدن» چه بوده است.
سپس از یهوشع پرسیدند: «چرا علمای دین یهود اصرار دارند که قبل از ظهور مسیح، ایلیای نبی باید دوباره ظهور کند؟»
یهوشع پاسخ داد: «البته که اول ایلیا میآید تا همه چیز را آماده کند. ولی در مورد پسر انسان، در کتب مقدّس چه نوشته شده است؟ نوشته شده که او عذاب خواهد کشید، و با خفت و خواری با او رفتار خواهند کرد.
اما من به شما میگویم، همانطور که نوشته شده، ایلیا آمده است، و با او بسیار بدرفتاری کردند.»
وقتی نزد بقیۀ شاگردان رسیدند، دیدند عدهٔ زیادی دور آنها جمع شدهاند و چند تن از علمای دین نیز با ایشان بحث و گفتگو میکنند.
جماعت بهمجرد اینکه یهوشع را دیدند، غرق در حیرت شدند، و شتابان دویدند تا او را تحیّت گویند.
یهوشع پرسید: «دربارهٔ چه بحث میکنید؟»
مردی از آن میان جواب داد: «استاد، پسرم را به اینجا آوردم تا او را شفا دهید. او نمیتواند حرف بزند چون اسیر یک روح پلید است.
هرگاه روح پلید پسرم را میگیرد، او را بر زمین میکوبد و دهانش کف میکند و دندانهایش به هم میخورند و بدنش مثل چوب خشک میشود. از شاگردانت خواهش کردم روح پلید را از او بیرون کنند، ولی نتوانستند.»
یهوشع فرمود: «ای مردم بیایمان! تا کی رفتار شما را تحمل کنم؟ او را نزد من بیاورید.»
پس او را آوردند؛ اما به محض اینکه چشمش به یهوشع افتاد، روح پلید او را تکان سختی داد و بر زمین زد. پسر میغلتید و دهانش کف میکرد.
یهوشع از پدر او پرسید: «از کی چنین شده است؟» جواب داد: «از کودکی.
روح پلید بارها او را در آب و آتش انداخته تا نابودش کند. به ما رحم کن و اگر میتوانی او را شفا بده.»
یهوشع فرمود: «اگر میتوانم؟! اگر ایمان داشته باشی همه چیز برایت امکان خواهد داشت.»
پدر فوری با صدای بلند جواب داد: «بلی، ایمان دارم؛ کمکم کن تا ایمانم بیشتر شود.»
چون یهوشع دید جمعیت زیادتر میشود، به روح پلید نهیب زده، گفت: «ای روح کر و لال، به تو میگویم از این پسر بیرون برو و دیگر داخل او نشو!»
روح پلید نعرهای زد و بار دیگر پسر را تکان داد و از او خارج شد. پسر غش کرد و مانند مرده بیحرکت بر زمین افتاد. مردم به یکدیگر گفتند: «مُرد!»
اما یهوشع دست او را گرفت و بلند کرد. پسر، صحیح و سالم بر پاهای خود ایستاد.
بعداً وقتی یهوشع در خانه تنها بود، شاگردانش در خلوت از او پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم روح پلید را از وجود پسر بیرون کنیم؟»
یهوشع فرمود: «این نوع روح پلید جز با دعا بیرون نمیرود.»
یهوشع از آنجا به جلیل رفت و سعی کرد از نظر مردم دور بماند،
تا بتواند وقت بیشتری را با شاگردانش صرف کند و ایشان را تعلیم دهد. او به ایشان میگفت: «پسر انسان را به دست مردم تسلیم خواهند کرد و او را خواهند کشت. اما پس از سه روز زنده خواهد شد.»
ولی منظور او را نفهمیدند و میترسیدند بپرسند.
سپس به کَفَرناحوم رسیدند. وقتی به خانهای وارد شدند که بنا بود در آنجا بمانند، یهوشع از ایشان پرسید: «در بین راه با هم چه میگفتید؟»
ایشان خجالت میکشیدند جواب دهند، زیرا در بین راه بحث و گفتگو میکردند که کدام یک از ایشان از همه بزرگتر است.
پس یهوشع نشست و آنها را دور خود جمع کرد و گفت: «هر که میخواهد اول باشد، باید آخر همه و خدمتگزار همه باشد.»
سپس کودکی را به میان آورد و او را در آغوش گرفت و گفت:
«هر که به خاطر من چنین کودکی را بپذیرد، در واقع مرا پذیرفته است، و هر که مرا بپذیرد، نه فقط مرا، بلکه فرستندۀ مرا نیز پذیرفته است.»
یوحنا، به او گفت: «استاد، مردی را دیدیم که به نام تو ارواح پلید را از مردم بیرون میکرد؛ ولی ما به او گفتیم که این کار را نکند چون از گروه ما نبود.»
یهوشع فرمود: «مانع او نشوید، چون کسی که به اسم من معجزهای میکند، مخالف من نیست.
کسی که بر ضد ما نیست، با ما است.
اگر کسی به شما حتی یک لیوان آب بدهد، فقط به خاطر اینکه به مسیح تعلق دارید، بدون شک بیپاداش نخواهد ماند.
ولی اگر کسی باعث شود یکی از این کودکان که به من ایمان دارند، ایمانش را از دست بدهد، برای او بهتر است که یک سنگ بزرگ دور گردنش آویخته و به دریا انداخته شود.
«اگر دستت باعث لغزش تو میشود، آن را قطع کن، زیرا بهتر است با یک دست به حیات وارد شوی، تا اینکه با دو دست به دوزخ بروی، جایی که آتش آن هرگز خاموش نمیشود.
جایی که کِرم آنها نمیمیرد و آتش خاموشی نمیپذیرد.
و اگر پایت باعث لغزش تو میشود، آن را قطع کن و دور انداز، زیرا بهتر است با یک پا به حیات وارد شوی، تا اینکه با دو پا به دوزخ انداخته شوی.
جایی که کِرم آنها نمیمیرد و آتش خاموشی نمیپذیرد.
«اگر چشمت باعث لغزش تو میگردد، آن را از حدقه درآور، زیرا بهتر است با یک چشم وارد ملکوت خدا شوی تا اینکه با دو چشم به دوزخ انداخته شوی.
جایی که کرمهای بدنخوار هرگز نمیمیرند و آتش، هیچگاه خاموش نمیشود.
«زیرا هر کس با آتش نمکین و آزموده خواهد شد.
«نمک خوب است، اما اگر طعم و خاصیتش را از دست بدهد، چگونه میتوان طعم و خاصیتش را به آن برگرداند؟ پس شما نیز در میان خود خاصیت نمک را داشته باشید و با هم در صلح و صفا زندگی کنید.»
10
یهوشع از کَفَرناحوم به طرف سرزمین یهودیه و قسمت شرقی رود اردن رفت. باز عدهٔ زیادی در آنجا نزد او گرد آمدند و او نیز طبق عادت خود، به تعلیم ایشان پرداخت.
آنگاه بعضی از فریسیان پیش آمدند تا با بحث و گفتگو، او را غافلگیر کنند. پس به یهوشع گفتند: «آیا مرد اجازه دارد زن خود را طلاق دهد؟»
یهوشع نیز از ایشان پرسید: «موسی در مورد طلاق چه دستوری داده است؟»
جواب دادند: «موسی اجازه داده که مرد طلاقنامهای بنویسد و زن خود را رها کند.»
یهوشع فرمود: «موسی به علّت سنگدلی شما این حکم را صادر کرد.
اما در ابتدای آفرینش، خدا ”ایشان را مرد و زن آفرید.“
و ”به این سبب است که مرد از پدر و مادر خود جدا میشود و به زن خود میپیوندد،
و آن دو یک تن میشوند“. بنابراین، از آن پس دیگر دو تن نیستند بلکه یک تن.
پس آنچه را خدا پیوست، انسان جدا نکند.»
بعداً وقتی یهوشع در خانه تنها بود، شاگردانش بار دیگر سر صحبت را دربارهٔ همین موضوع باز کردند.
یهوشع به ایشان فرمود: «هر که زن خود را طلاق دهد و با زن دیگری ازدواج کند، نسبت به زن خود مرتکب زنا شده است.
همچنین اگر زنی از شوهرش جدا شود و با مرد دیگری ازدواج کند، او نیز مرتکب زنا شده است.»
مردم کودکان خود را نزد یهوشع آوردند تا بر سر ایشان دست بگذارد و برکتشان دهد. اما شاگردان یهوشع آنها را برای این کار سرزنش کردند.
ولی وقتی یهوشع رفتار شاگردان را دید، ناراحت شد و به ایشان گفت: «بگذارید کودکان نزد من بیایند و مانع ایشان نشوید. زیرا ملکوت خدا مال کسانی است که مانند این کودکان هستند.
براستی به شما میگویم که هر که ملکوت خدا را مانند یک کودک نپذیرد، هرگز به آن داخل نخواهد شد.»
آنگاه بچهها را در آغوش گرفت و دست بر سر ایشان گذاشت و آنان را برکت داد.
وقتی یهوشع عازم سفر بود، شخصی با عجله آمده، نزد او زانو زد و پرسید: «ای استاد نیکو، چه باید بکنم تا زندگی جاوید نصیبم شود؟»
یهوشع از او پرسید: «چرا مرا نیکو میخوانی؟ هیچکس نیکو نیست، جز خدا!
و اما در مورد سؤالت، خودت که احکام را میدانی: قتل نکن، زنا نکن، دزدی نکن، شهادت دروغ نده، کسی را فریب نده و پدر و مادر خود را گرامی بدار.»
مرد جواب داد: «همۀ این احکام را از کودکی انجام دادهام.»
یهوشع نگاهی گرم و پر محبت به او کرد و فرمود: «تو فقط یک چیز کم داری؛ برو و هر چه داری بفروش و پولش را به فقرا بده تا گنج تو در آسمان باشد نه بر زمین! آنگاه بیا و مرا پیروی کن!»
مرد با چهرهای در هم و افسرده، از آنجا رفت، زیرا ثروت زیادی داشت.
یهوشع لحظهای به اطراف نگاه کرد و بعد به شاگردان خود فرمود: «برای ثروتمندان چه سخت است ورود به ملکوت خدا.»
شاگردان از این گفتهٔ یهوشع تعجب کردند. پس یهوشع بازگفت: «ای فرزندان، ورود به ملکوت خدا بسیار سخت است.
گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از وارد شدن شخص ثروتمند به ملکوت خدا!»
شاگردان از این سخن شگفتزده شده، پرسیدند: «پس چه کسی در این دنیا میتواند نجات پیدا کند؟»
یهوشع نگاهی به ایشان انداخت و فرمود: «از نظر انسان این کار غیرممکن است، ولی از نظر خدا اینطور نیست، زیرا برای خدا همه چیز ممکن است.»
آنگاه پطرس گفت: «ما از همه چیز دست کشیدهایم تا از تو پیروی کنیم.»
یهوشع جواب داد: «خاطرجمع باشید، اگر کسی چیزی را به خاطر من و انجیل از دست بدهد، مثل خانه، برادر، خواهر، پدر، مادر، فرزند و اموال خود،
خدا به او صد برابر بیشتر خانه، برادر، خواهر، مادر و فرزند و زمین خواهد داد، همراه با رنج و زحمت. و در عالم آینده نیز زندگی جاوید نصیب او خواهد شد.
ولی بسیاری که اکنون اول هستند، آخر خواهند شد و کسانی که آخرند، اول.»
پس ایشان به سوی یروشلیم به راه افتادند. یهوشع جلو میرفت و شاگردان به دنبال او. ناگهان ترس و حیرت سراسر وجود شاگردان را فرا گرفت. یهوشع دوازده شاگرد را به کناری کشید و یکبار دیگر به ایشان گفت که در یروشلیم چه سرنوشتی در انتظار اوست. او فرمود:
«اکنون به یروشلیم میرویم، و در آنجا پسر انسان را به کاهنان اعظم و علمای دین خواهند سپرد. آنها او را به مرگ محکوم خواهند کرد. سپس وی را به رومیها تحویل خواهند داد.
ایشان او را مسخره خواهند کرد و به رویش آب دهان انداخته، او را شلّاق خواهند زد و سرانجام او را خواهند کشت؛ ولی پس از سه روز او زنده خواهد شد.»
یعقوب و یوحنا (پسران زبدی) نزد او آمده، گفتند: «استاد، ممکن است لطفی در حق ما بکنی؟»
یهوشع پرسید: «چه لطفی؟»
گفتند: «وقتی بر تخت باشکوهت بنشینی، اجازه بفرما یکی از ما در سمت راست و دیگری در سمت چپ تخت سلطنتت بنشینیم.»
یهوشع جواب داد: «شما نمیدانید چه میخواهید! آیا میتوانید از جام تلخ رنج و عذابی که من باید بنوشم، شما نیز بنوشید؟ یا رنج و عذابی را که من باید در آن تعمید بگیرم، شما نیز در آن تعمید بگیرید؟»
جواب دادند: «بله، میتوانیم.» یهوشع فرمود: «البته از جام من خواهید نوشید و در تعمیدی که میگیرم، شما هم تعمید خواهید گرفت،
ولی من اختیار آن را ندارم که شما را در سمت راست و چپ خود بنشانم. این جایگاه برای کسانی نگاه داشته شده که از قبل انتخاب شدهاند.»
وقتی بقیه شاگردان فهمیدند که یعقوب و یوحنا چه درخواستی کردهاند، بر آن دو خشمگین شدند.
پس یهوشع همهٔ شاگردان را فرا خوانده، گفت: «در این دنیا، حکمرانان بر مردم ریاست میکنند و اربابان به زیردستان خود دستور میدهند.
ولی در میان شما نباید چنین باشد. بلکه برعکس، هر که میخواهد در میان شما بزرگ باشد، باید خدمتگزار همه باشد.
و هر که میخواهد در بین شما اول باشد، باید غلام همه باشد.
چون پسر انسان نیز نیامده تا کسی به او خدمت کند، بلکه آمده است تا به دیگران کمک کند و جانش را در راه آزادی دیگران فدا سازد.»
سپس به اریحا رسیدند. وقتی از شهر بیرون میرفتند، جمعیتی انبوه به دنبالشان به راه افتادند. در کنار راه، کوری به نام بارتیمائوس نشسته بود و گدایی میکرد.
وقتی بارتیمائوس شنید که عیسای ناصری از آن راه میگذرد، شروع به داد و فریاد کرد و گفت: «ای یهوشع، ای پسر داوود، بر من رحم کن!»
بسیاری از مردم بر سرش فریاد زدند: «ساکت شو!» اما او صدایش را بلندتر میکرد که: «ای پسر داوود، به من رحم کن!»
وقتی سر و صدای او به گوش یهوشع رسید، همان جا ایستاد و فرمود: «بگویید اینجا بیاید.» پس مردم او را صدا زده، گفتند: «بخت به تو روی آورده؛ برخیز که تو را میخواند.»
بارتیمائوس ردای کهنهٔ خود را کناری انداخت و از جا پرید و پیش یهوشع آمد.
یهوشع پرسید: «چه میخواهی برایت بکنم؟» گفت: «استاد، میخواهم بینا شوم.»
یهوشع به او فرمود: «برو که ایمانت تو را شفا داده است.» آن مرد بیدرنگ بینایی خود را بازیافت و از پی یهوشع در راه روانه شد.
11
هنگامی که به حوالی یروشلیم، به نزدیکی بیتفاجی و بیتعنیا واقع در کوه زیتون رسیدند، یهوشع دو نفر از شاگردان خود را جلوتر فرستاد
و به ایشان فرمود: «به دهکدهای که در مقابل شماست بروید. هنگامی که وارد شدید، کرّهٔ الاغی را خواهید دید که بستهاند. تا به حال کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و به اینجا بیاورید.
و اگر کسی پرسید: ”چه میکنید؟“ بگویید: ”يهوه لازمش دارد و بیدرنگ آن را پس خواهد فرستاد.“»
آن دو شاگرد رفتند و کره الاغ را یافتند که در کوچهای، کنار درِ خانهای بسته شده بود. وقتی کره را باز میکردند،
عدهای که در آن نزدیکی ایستاده بودند، پرسیدند: «چه میکنید؟ چرا کره را باز میکنید؟»
پس آنچه یهوشع فرموده بود، گفتند. آنان نیز اجازه دادند که کره را ببرند.
کُرّه را نزد یهوشع آوردند و شاگردان رداهای خود را بر پشت آن انداختند تا او سوار شود.
عدۀ زیادی از مردم نیز رداهای خود را در مقابل او، روی جاده پهن میکردند و عدهای نیز شاخههایی را که در مزارع بریده بودند، جلوی او روی جاده پهن میکردند.
مردم از هر سو او را احاطه کرده بودند و فریاد برمیآوردند: «هوشیعانا!» «مبارک است آن که به نام يهوه میآید!»
«مبارک است سلطنت پدر ما داوود که فرا میرسد!» «هوشیعانا در عرش برین!»
به این ترتیب، یهوشع وارد یروشلیم شد و به معبد رفت. او با دقت همه چیز را زیر نظر گرفت و بیرون آمد. هنگام غروب، شهر را ترک گفت و همراه دوازده شاگرد خود به بیتعنیا رفت.
صبح روز بعد، هنگامی که از بیتعنیا برمیگشتند، یهوشع گرسنه شد.
کمی دورتر درخت انجیری دید که برگ داشت؛ پس به طرف آن رفت تا شاید انجیری پیدا کند. اما جز برگ چیز دیگری بر درخت نیافت، چون هنوز فصل میوه نرسیده بود.
یهوشع به درخت فرمود: «باشد که دیگر هرگز کسی از تو میوه نخورد!» و شاگردانش این را شنیدند.
هنگامی که بار دیگر وارد یروشلیم شدند، یهوشع به معبد رفت و آنانی را که در آنجا مشغول خرید و فروش بودند، بیرون راند و بساط صرافان و کبوترفروشان را واژگون ساخت،
و نگذاشت کسی با کالایی وارد محوطهٔ معبد شود.
سپس به مردم گفت: «در کتب مقدّس نوشته شده که ”خانهٔ من خانهٔ دعا برای همۀ قومها خوانده خواهد شد“، اما شما آن را لانۀ دزدان ساختهاید.»
هنگامی که کاهنان اعظم و علمای دین از کار یهوشع باخبر شدند، در پی فرصت برای کشتن او برآمدند. اما از او میترسیدند، زیرا همه از تعالیم او شگفتزده بودند.
عصر آن روز، مانند روزهای دیگر از شهر بیرون رفتند.
صبح روز بعد، وقتی به یروشلیم بازمیگشتند، شاگردان درخت انجیر را دیدند که از ریشه خشک شده است.
پطرس به خاطر آورد که یهوشع روز قبل، درخت را نفرین کرده بود. پس با تعجب گفت: «استاد نگاه کنید! درخت انجیری که نفرین کردید، خشک شده است!»
یهوشع گفت: «به خدا ایمان داشته باشید.
براستی به شما میگویم: اگر کسی به این کوه بگوید، ”از جا کنده شو و به دریا افکنده شو“، و در دل خود شک نکند، بلکه ایمان داشته باشد که آنچه میگوید روی خواهد داد، برای او انجام خواهد شد.
خوب گوش کنید: هر چه در دعا بخواهید، ایمان داشته باشید که آن را یافتهاید، و از آنِ شما خواهد بود.
«ولی وقتی دعا میکنید، اگر نسبت به کسی کینهای در دل دارید، او را ببخشید، تا پدر آسمانی شما نیز گناهان شما را ببخشد.
امّا اگر شما نبخشید، پدر آسمانی شما نیز گناهان شما را نخواهد بخشید.»
آنها بار دیگر وارد یروشلیم شدند. به محض اینکه یهوشع قدم به معبد گذاشت، کاهنان اعظم و علمای دین و مشایخ دور او را گرفتند
و پرسیدند: «با چه اختیاری همۀ این کارها را انجام میدهی؟ چه کسی حق انجام آنها را به تو داده است؟»
یهوشع فرمود: «من به شرطی جواب شما را میدهم که اول به سؤال من جواب دهید.
آیا اقتدار یحیی برای تعمید دادن مردم از آسمان بود یا از انسان؟ جواب مرا بدهید.»
ایشان درباره این موضوع با یکدیگر مشورت کرده، گفتند: «اگر بگوییم از سوی خدا فرستاده شده بود، خود را به دام انداختهایم، زیرا خواهد پرسید: پس چرا به او ایمان نیاوردید؟
و اگر بگوییم از انسان بود، ممکن است مردم علیه ما قیام کنند.» زیرا همۀ مردم یحیی را پیامبری راستین میدانستند.
سرانجام گفتند: «ما نمیدانیم!» یهوشع فرمود: «پس در این صورت من هم به سؤال شما جواب نمیدهم.»
12
یهوشع برای تعلیم مردم، حکایات و مَثَلهای بسیاری بیان میکرد. او یکبار فرمود: «شخصی تاکستانی درست کرد و دور آن دیواری کشید. در آن حوضچهای نیز برای گرفتن آب انگور کَند و یک برج دیدبانی نیز بنا کرد. سپس باغ را به چند باغبان اجاره داد و خود به سفر رفت.
در فصل انگورچینی، خدمتکارش را فرستاد تا سهم خود را از محصول باغ بگیرد.
ولی باغبانها او را گرفته، زدند و دست خالی برگرداندند.
«صاحب باغ یک نفر دیگر را فرستاد؛ این بار به او دشنام دادند و او را زدند و سرش را نیز شکستند.
نفر بعدی را نیز کشتند. دیگران را هم یا زدند یا کشتند.
تا اینکه فقط یک نفر برای صاحب تاکستان باقی ماند، یعنی تنها پسرش. آخر او را فرستاد، با این تصور که به او احترام خواهند گذاشت.
«ولی باغبانها به یکدیگر گفتند: ”او وارث است؛ پس بیایید او را بکشیم تا باغ مال ما شود.“
پس او را گرفتند و کشتند و جنازهاش را از باغ بیرون انداختند.
«حال به نظر شما، صاحب باغ چه خواهد کرد؟ او خواهد آمد و همۀ باغبانها را خواهد کشت و باغ را به دیگران اجاره خواهد داد.
مگر در کتب مقدّس نخواندهاید که: ”سنگی که معماران دور افکندند، سنگ اصلی ساختمان شده است.
این کارِ يهوه است و در نظر ما عجیب مینماید“.»
سران قوم یهود خواستند همان جا او را بگیرند، چون فهمیدند که منظور یهوشع از باغبانهای ظالم، اشاره به ایشان میباشد. اما از مردم ترسیدند، پس او را به حال خود گذاشتند و رفتند.
اما بعداً، چند تن از فریسیان و هیرودیان را به عنوان جاسوس فرستادند تا از گفتههای یهوشع دلیلی بیابند و بازداشتش کنند.
پس جاسوسان آمدند و گفتند: «استاد، میدانیم مردی صادق هستی، و از کسی ترس نداری زیرا تحت تأثیر ظاهر و مقام افراد قرار نمیگیری، بلکه راه خدا را به درستی تعلیم میدهی. آیا باید به دولت روم خَراج داد یا نه؟»
یهوشع متوجهٔ نیرنگ ایشان شد و فرمود: «چرا میخواهید مرا آزمایش کنید. سکهای به من نشان دهید تا بگویم.»
وقتی سکه را به او دادند، پرسید: «نقش و اسم چه کسی روی این سکه است؟» جواب دادند: «قیصر روم.»
فرمود: «مال قیصر را به قیصر بدهید، و مال خدا را به خدا!» جواب یهوشع ایشان را حیران کرد.
سپس عدهای از صدوقیها که منکر قیامت هستند، نزد او آمدند و پرسیدند:
«استاد، در تورات موسی آمده است که اگر مردی بیاولاد فوت شود، برادر آن مرد باید آن زن بیوه را به همسری بگیرد، و برای برادر خود نسلی باقی بگذارد.
حال، هفت برادر بودند؛ اولی زنی گرفت و بیاولاد مُرد.
پس دومی همسر او را به زنی گرفت، ولی او هم بیفرزند مرد. سومی هم او را به زنی گرفت و بیاولاد فوت کرد.
و به همین ترتیب، همهٔ برادرها مردند ولی هیچکدام صاحب فرزند نشدند. سرانجام آن زن نیز مرد.
حال در روز قیامت، آن زن، همسر کدام یک از این برادران خواهد بود؟ چون او در واقع زن همهٔ ایشان بوده است.»
یهوشع جواب داد: «شما چقدر گمراهید، زیرا نه از کلام خدا چیزی میدانید نه از قدرت خدا.
زیرا در روز قیامت، انسانها دیگر ازدواج نمیکنند بلکه مثل فرشتگان آسمان خواهند بود.
«اما دربارهٔ زنده شدن مردگان، مگر سرگذشت موسی و بوتهٔ سوزان را در کتاب تورات نخواندهاید؟ در آنجا خدا به موسی فرمود: من هستم اللها ابراهیم، اللها اسحاق و اللها یعقوب.
پس خدا، اللها مردگان نیست، بلکه اللها زندگان میباشد. حال میبینید چقدر در اشتباهید!»
یکی از علمای دین که در آنجا ایستاده بود و به گفت و گوی ایشان گوش میداد، وقتی دید یهوشع چه جواب دندانشکنی به آنان داد، پرسید: «از تمام احکام خدا، کدام یک از همه مهمتر است؟»
یهوشع پاسخ داد: «مهمترین حکم این است: ”بشنو، ای یسرال، يهوه اللها ما، يهوه یکتاست.
يهوه، اللها خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی فکر و با تمامی قوّت خود دوست بدار.“
«و دومین حکم مهم این است: ”همسایهات را همچون جان خویش دوست بدار.“ «هیچ دستوری مهمتر از این دو نیست.»
عالِم مذهبی در جواب یهوشع گفت: «استاد، کاملاً درست فرمودید. فقط یک خدا وجود دارد و غیر از او اللها دیگری نیست.
و من قبول دارم که دوست داشتن خدا با تمامی دل و با تمامی عقل و با تمامی قوت خود و دوست داشتن همسایه همچون جان خویش مهمتر از همۀ هدایا و قربانیهاست.»
یهوشع که دید این شخص متوجهٔ حقیقت شده است، فرمود: «تو از ملکوت خدا دور نیستی.» پس از آن دیگر کسی جرأت نکرد سؤالی از او بپرسد.
یک روز که یهوشع در معبد به مردم تعلیم میداد، پرسید: «چرا علمای دین میگویند که مسیح موعود، پسر داوود است؟
در حالی که داوود خودش، وقتی از روح خدا به او الهام شد، چنین گفت: ”يهوه به يهوه من گفت: به دست راست من بنشین تا دشمنانت را به زیر پایت بیفکنم.“
اگر داوود خودش، مسیح را ”يهوه من“ میخواند، چگونه ممکن است مسیح پسر او باشد؟» مردم از این گونه سؤالات بسیار لذت میبردند و با شور و علاقهٔ فراوان به سخنان او گوش میدادند.
باز خطاب به مردم فرمود: «از این علمای متظاهر دینی دوری کنید که دوست دارند با قباهای بلند، خودنمایی کنند و به هنگام عبور از کوچه و بازار، مردم به ایشان تعظیم کنند؛
و چقدر دوست دارند که در کنیسهها بهترین جا را داشته باشند و در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند.
اما حتی وقتی دعاهای طولانی میکنند و تظاهر به دینداری مینمایند، تمام هوش و حواسشان به این است که چگونه اموال بیوهزنان را تصاحب کنند. از این رو مجازات آنان بسیار شدید خواهد بود.»
سپس یهوشع به مکانی از معبد رفت که در آنجا صندوق اعانات قرار داشت. او به مردمی که پول خود را در صندوق میانداختند، مینگریست. بعضی که ثروتمند بودند، مبلغ زیادی تقدیم میکردند.
در آن میان، بیوهزن فقیری آمد و دو سکهٔ ناچیز در صندوق انداخت.
یهوشع شاگردان خود را فرا خواند و به ایشان فرمود: «آنچه این بیوهزن فقیر در صندوق انداخت، از تمام آنچه که این ثروتمندان هدیه کردند، بیشتر بود.
چون آنها قسمت کوچکی از آنچه را که احتیاج نداشتند دادند، ولی این زن فقیر هر چه داشت، یعنی تمام روزی خود را داد.»
13
آن روز، هنگامی که از معبد بیرون میرفتند، یکی از شاگردان به تعریف از ساختمانهای معبد پرداخت و گفت: «استاد ببینید این ساختمانها چقدر زیبا هستند! چه سنگبُریهای ظریفی دارند!»
یهوشع جواب داد: «بلی، این ساختمانهای زیبا را میبینید؟ بدان که سنگی بر سنگی دیگر باقی نخواهد ماند، بلکه همه زیر و رو خواهد شد.»
وقتی یهوشع در کوه زیتون، روبروی معبد نشسته بود، پطرس و یعقوب و یوحنا و آندریاس در خلوت نزد او آمدند و پرسیدند:
«به ما بگو این وقایع در چه زمانی روی خواهد داد؟ نشانۀ نزدیک شدن وقوع آنها چیست؟»
یهوشع جواب داد: «مواظب باشید کسی شما را گمراه نکند.
زیرا بسیاری به نام من آمده، خواهند گفت، ”من مسیح هستم“ و عدۀ زیادی را گمراه خواهند کرد.
از دور و نزدیک خبر جنگها به گوشتان خواهد رسید. اما پریشان نشوید زیرا جنگها اتفاق خواهند افتاد، اما به این زودی دنیا به آخر نخواهد رسید.
«قومها و ممالک به هم اعلان جنگ خواهند داد، و در جاهای مختلف دنیا، زمین لرزهها و قحطیها پدید خواهند آمد. اما اینها تنها آغاز درد زایمان است.
وقتی این رویدادها را دیدید، مراقب خود باشید، زیرا مردم شما را گرفته، به محاکم خواهند سپرد و در کنیسهها شلّاق خواهند زد. بله، شما را به خاطر من، نزد والیان و پادشاهان خواهند برد. ولی همین امر، فرصت مناسبی خواهد بود تا دربارۀ من به آنها شهادت دهید.
پیام انجیل باید اول به تمام قومها برسد و بعد زمان به آخر خواهد رسید.
اما وقتی شما را میگیرند و به دادگاه میبرند، پیشاپیش نگران نباشید که چه بگویید. هر چه خدا به شما میگوید همان را بگویید، زیرا در آن موقع، روحالقدس سخن خواهد گفت، نه شما.
«برادر، برادر خود را و پدر، فرزندش را تسلیم مرگ خواهد کرد. فرزندان بر ضد والدین خود برخاسته، سبب قتل آنان خواهند شد.
همه به خاطر من از شما متنفر خواهند شد. اما هر که تا به آخر، زحمات را تحمل کند، نجات خواهد یافت.
«پس وقتی ”مکروه ویرانگر“ را در جایی که نباید، برپا ببینید (خواننده توجه کند)، آنگاه کسانی که در یهودیه هستند، به تپههای اطراف فرار کنند.
و کسانی که روی پشت بام میباشند، به هنگام فرار حتی برای برداشتن چیزی داخل خانه نروند؛
و همینطور کسانی که در مزرعه هستند، برای برداشتن لباس به خانه برنگردند.
«وای به حال زنانی که در آن زمان آبستن باشند یا کودک شیرخوار داشته باشند.
دعا کنید که فرار شما در زمستان نباشد.
چون در آن روزها مردم به چنان مصیبتی دچار خواهند شد که از آغاز جهانی که خدا آفرید تا به حال روی نداده است و هرگز نیز روی نخواهد داد.
و اگر يهوه آن روزهای سخت را کوتاه نمیکرد، هیچ انسانی جان به در نمیبرد؛ اما محض خاطر برگزیدگانش آن روزها را کوتاه کرده است.
«در آن روزها اگر کسی به شما بگوید، ”ببین، مسیح اینجاست!“ یا ”ببین، آنجاست!“ باور نکنید.
چون از این مسیحها و پیامبرهای دروغین زیاد خواهند آمد و حتی معجزات نیز خواهند کرد، به طوری که اگر ممکن بود حتی برگزیدگان خدا را هم گمراه میکردند.
پس مراقب خود باشید. من اینها را از پیش به شما گفتم.
«اما در آن روزها، پس از آن مصیبتها، خورشید تیره و تار شده، ماه دیگر نور نخواهد داد.
ستارگان فرو خواهند ریخت و نیروهایی که زمین را نگاه داشتهاند، به لرزه در خواهند آمد.
«آنگاه تمام مردم، پسر انسان را خواهند دید که در ابرها با قدرت و شکوه عظیم میآید.
او فرشتگان خود را خواهد فرستاد تا برگزیدگان خود را از گوشه و کنار زمین و آسمان جمع کنند.
«حال از درخت انجیر درس بگیرید. هر وقت شاخههای آن جوانه میزند و برگ میآورد، میفهمید تابستان نزدیک است.
همینطور نیز وقتی تمام این نشانهها را ببینید، بدانید که پایان کار بسیار نزدیک شده است.
«براستی به شما میگویم که تا این چیزها اتفاق نیفتد، این نسل از میان نخواهد رفت.
آسمان و زمین از بین خواهند رفت، اما کلام من هرگز زایل نخواهد شد.
«اما هیچکس نمیداند در چه روز و ساعتی دنیا به آخر خواهد رسید، حتی فرشتگان هم نمیدانند، پسر خدا نیز از آن بیخبر است. فقط پدرم خدا آن را میداند.
پس بیدار و آماده باشید، چون نمیدانید آن لحظه کی فرا میرسد.
«بازگشت من مانند بازگشت مردی است که به سرزمین دیگری به سفر رفته است، و برای هر یک از خدمتگزاران خود وظیفهٔ خاصی معین کرده و به دربان نیز فرموده تا منتظر بازگشت او باشد.
«پس شما هم آماده باشید چون نمیدانید صاحب خانه چه روزی باز میگردد: سر شب، نیمۀ شب، سحر یا صبح. مواظب باشید که وقتی میآیم، در خواب غفلت نباشید. باز هم میگویم چشم به راه من باشید. این است پیام من به شما و به همه.»
14
دو روز به عید پِسَح مانده بود. در ایام این عید، یهودیان فقط نان فطیر میخوردند. کاهنان اعظم و علمای دین هنوز در پی فرصت میگشتند تا یهوشع را بیسر و صدا دستگیر کنند و بکشند.
ولی میگفتند: «در روزهای عید نمیتوان این کار را کرد مبادا مردم سر به شورش بگذارند.»
در این هنگام، یهوشع در بیتعنیا در خانهٔ شمعون جذامی میهمان بود. وقت شام، زنی با یک شیشه عطر گرانبها از سُنبُل خالص وارد شد و شیشه را باز کرد و عطر را بر سر یهوشع ریخت.
بعضی از حضار از این عمل ناراحت شده، به یکدیگر گفتند: «افسوس! چرا عطر به این گرانی بههدر رفت؟
میشد آن را به سیصد سکۀ نقره بفروشیم و پولش را به فقرا بدهیم.» به این ترتیب، آن زن را سخت سرزنش کردند.
ولی یهوشع گفت: «کاری به کار او نداشته باشید! چرا او را آزار میدهید؟ او کار نیکویی در حق من کرده است.
فقرا همیشه دور و بر شما هستند، هرگاه بخواهید میتوانید کمکشان کنید. ولی من مدت زیادی با شما نخواهم بود.
این زن هر چه از دستش برمیآمد، انجام داد. در واقع بدن مرا پیشاپیش برای دفن، تدهین کرد.
براستی به شما میگویم، در هر نقطهٔ جهان که انجیل موعظه شود، خدمتی نیز که این زن به من کرد، ذکر خواهد شد.»
آنگاه یهودهی اسخریوطی که یکی از دوازده شاگرد بود، نزد کاهنان اعظم رفت تا یهوشع را به ایشان تسلیم کند.
کاهنان وقتی دانستند به چه منظور آمده است، بسیار شاد شدند و به او وعدۀ پول دادند. او نیز در پی فرصت میگشت تا یهوشع را به ایشان تسلیم کند.
در روز اول عید فطیر که در آن برۀ پِسَح را قربانی میکردند، شاگردان یهوشع پرسیدند: «کجا میخواهی برایت تدارک ببینیم تا شام پِسَح را بخوری؟»
یهوشع دو نفر از ایشان را به یروشلیم فرستاد تا شام را حاضر کنند و گفت: «وقتی داخل شهر شوید، مردی با کوزهای آب در دست به شما بر میخورد. به دنبال او بروید.
به هر خانهای که داخل شد، به صاحب آن خانه بگویید، ”استادمان ما را فرستاده است تا اتاقی را که برای ما حاضر کردهای تا امشب شام پِسَح را بخوریم، به ما نشان دهی.“
او شما را به بالاخانه، به یک اتاق بزرگ و مفروش و آماده خواهد برد. شام را همان جا تدارک ببینید.»
پس آن دو شاگرد به شهر رفتند و همه چیز را همانطور که یهوشع گفته بود یافتند و شام پسَح را در آنجا تدارک دیدند.
هنگام شب، یهوشع و بقیهٔ شاگردان رسیدند.
وقتی دور سفره نشستند، یهوشع گفت: «براستی به شما میگویم که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد. بله، یکی از خود شما که اینجا با من شام میخورد.»
همه از این سخن غمگین شدند و یکی پس از دیگری از او پرسیدند: «من که آن شخص نیستم؟»
یهوشع جواب داد: «یکی از شما دوازده نفر است، همان که نان خود را با من در این کاسه فرو میبَرَد.
پسر انسان باید بمیرد، همانطور که در کتب مقدّس دربارۀ او نوشته شده است. اما وای به حال آنکه او را تسلیم دشمن میکند. برای او بهتر میبود که هرگز به دنیا نمیآمد.»
وقتی شام میخوردند، یهوشع نان را برداشت و شکر نمود؛ سپس آن را تکهتکه کرد و به شاگردان داد و فرمود: «بگیرید، این بدن من است.»
پس از آن جام شراب را برداشت، شکر کرد و به ایشان داد و همه از آن نوشیدند.
آنگاه به ایشان فرمود: «این خون من است که با آن، پیمان جدید میان خدا و قومش را مهر میکنم. خون من در راه بسیاری ریخته میشود.
براستی به شما میگویم که دیگر از این محصول انگور نخواهم نوشید تا روزی که آن را در ملکوت خدا، تازه بنوشم.»
سپس سرودی خواندند و به سوی کوه زیتون به راه افتادند.
آنگاه یهوشع به ایشان فرمود: «همهٔ شما مرا تنها میگذارید. چون در کتب مقدّس نوشته شده که خدا چوپان را میزند و گوسفندان پراکنده میشوند.
اما پس از زنده شدنم، به جلیل خواهم رفت و شما را در آنجا خواهم دید.»
پطرس گفت: «حتی اگر همه تو را تنها بگذارند، من از کنارت دور نخواهم شد.»
یهوشع به او گفت: «باور کن که همین امشب، پیش از آنکه خروس دو بار بانگ بزند، تو سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمیشناسی!»
ولی پطرس گفت: «حتی اگر لازم باشد، با تو خواهم مرد، ولی هرگز تو را انکار نخواهم کرد!» بقیه شاگردان نیز چنین گفتند.
سپس به یک باغ زیتون رسیدند، که به باغ جتسیمانی معروف بود. یهوشع به شاگردان خود گفت: «شما اینجا بنشینید تا من بروم دعا کنم.»
او پطرس، یعقوب و یوحنا را نیز با خود برد. در حالی که پریشانی و اضطراب وجود او را فرا گرفته بود،
به ایشان گفت: «از شدت حزن و اندوه، در آستانۀ مرگ هستم. شما همینجا بمانید و با من بیدار باشید.»
سپس کمی دورتر رفت و بر زمین افتاده، دعا کرد که اگر ممکن باشد از رنج و عذابی که برایش مقدر است، دور بماند.
او دعا کرده، گفت: «اَبّا، ای پدر، هر کاری نزد تو امکانپذیر است. پس این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار. اما خواست تو را میخواهم، نه خواست خود را.»
آنگاه نزد آن سه شاگرد برگشت و دید که در خوابند. پس به پطرس گفت: «شمعون! خوابی؟ نتوانستی حتی یک ساعت با من بیدار بمانی؟
بیدار بمانید و دعا کنید تا وسوسه بر شما غلبه نکند. روحْ تمایل دارد، اما جسم ضعیف است.»
باز رفت و همان دعا را کرد.
وقتی بازگشت، دید که هنوز در خوابند، چون نمیتوانستند پلکهایشان را باز نگاه دارند و نمیدانستند چه بگویند.
وقتی برای بار سوم برگشت، گفت: «آیا هنوز در خوابید و استراحت میکنید؟ بس است! اکنون زمان مقرر فرا رسیده است و پسر انسان در چنگ بدکاران گرفتار میشود.
برخیزید، باید برویم. نگاه کنید، این هم تسلیم کنندۀ من!»
سخن یهوشع هنوز به پایان نرسیده بود که یهوده، یکی از دوازده شاگرد یهوشع، از راه رسید؛ عدهای بسیار نیز با شمشیر و چوب و چماق او را همراهی میکردند. آنان از طرف کاهنان اعظم و سران قوم یهود آمده بودند.
تسلیمکنندۀ او یهوده، به همراهان خود گفته بود: «هر که را ببوسم، همان است؛ او را بگیرید.»
پس به محض اینکه یهوده رسید، نزد یهوشع رفت و گفت: «استاد!» و او را بوسید.
آنان نیز یهوشع را گرفتند و محکم بستند تا ببرند.
ولی یکی از آنان که همراه یهوشع بود، شمشیر خود را کشید و با یک ضربه، گوش غلام کاهن اعظم را برید.
یهوشع گفت: «مگر من دزد فراری هستم که با چوب و چماق و شمشیر به سراغم آمدهاید؟
چرا در معبد مرا نگرفتید؟ من که هر روز در آنجا بودم و تعلیم میدادم. ولی لازم است تمام اینها اتفاق بیفتد تا پیشگویی کلام خدا جامۀ عمل بپوشد.»
در این گیرودار، تمام شاگردان او را تنها گذاشته، فرار کردند.
جوانی نیز از پشت سرشان میآمد که فقط پارچهای بر خود انداخته بود. چون کوشیدند او را بگیرند،
پارچه را در دست آنها رها کرد و عریان پا به فرار گذاشت.
پس یهوشع را به خانهٔ کاهن اعظم بردند. بیدرنگ، تمام کاهنان اعظم و مشایخ و علمای دین در آنجا جمع شدند.
پطرس نیز از دور به دنبال یهوشع میآمد تا وارد خانهٔ کاهن اعظم شد و میان سربازان، کنار آتش نشست.
در داخل خانه، کاهنان اعظم و اعضای شورای عالی یهود سعی میکردند علیه یهوشع مدرکی به دست آورند تا بتوانند به مرگ محکومش کنند، اما موفق نشدند مدرکی علیه او بیابند.
چند نفر نیز شهادت دروغ دادند ولی گفتههایشان با هم یکسان نبود.
سرانجام، بعضی برخاسته، به دروغ علیه او شهادت داده، گفتند:
«ما شنیدیم که میگفت من این معبد را که با دست انسان ساخته شده است، خراب میکنم و بدون کمک دست انسان، در عرض سه روز، معبدی دیگر میسازم.»
ولی این تهمت نیز به جایی نرسید.
آنگاه کاهن اعظم در حضور شورای عالی برخاست و از یهوشع پرسید: «خوب، چه میگویی؟ آیا آنچه میگویند صحت دارد؟»
یهوشع خاموش ماند و پاسخی نداد. پس کاهن اعظم پرسید: «آیا تو مسیح، پسر اللها متبارک هستی؟»
یهوشع گفت: «هستم، و پسر انسان را خواهید دید که به دست راست خدا نشسته، بر ابرهای آسمان میآید.»
کاهن اعظم یقۀ لباس خود را درید و فریاد زد: «دیگر چه نیاز به شاهد داریم؟
خودتان شنیدید که کفر گفت. چه رأی میدهید؟» همگی فتوا دادند که باید بمیرد.
آنگاه برخی از آنها بر صورتش آب دهان میانداختند و چشمانش را میبستند و به صورتش سیلی میزدند و با ریشخند میگفتند: «نبوّت کن!» نگهبانان نیز بههنگام بردنش، او را میزدند.
اما پطرس هنوز پایین، در حیاط بود. در آن حال، یکی از کنیزان کاهن اعظم نیز به آنجا آمد
و او را دید که کنار آتش خود را گرم میکند؛ پس به او خیره شد و گفت: «مثل اینکه تو هم با عیسای ناصری بودی!»
پطرس انکار کرد و گفت: «نمیدانم چه میگویی!» و به گوشهٔ دیگر حیاط رفت. همان وقت خروس بانگ زد.
آن کنیز دوباره پطرس را دید و به دیگران گفت: «او را میبینید؟ او هم یکی از آنهاست!»
باز پطرس انکار کرد. کمی بعد، دیگران که دور آتش بودند، به او گفتند: «تو باید یکی از آنها باشی، چون لهجهات جلیلی است!»
پطرس لعنت کرد و قسم خورد که من او را نمیشناسم.
بار دوم خروس بانگ زد و پطرس گفتهٔ یهوشع را به یاد آورد که به او گفته بود: «پیش از آنکه خروس دو بار بانگ بزند، تو سه بار مرا انکار خواهی کرد.» پس سخت اندوهگین شد و گریست.
15
صبح زود، کاهنان اعظم، مشایخ و علمای دین، یعنی تمام اعضای شورای عالی، پس از مشورت و تصمیمگیری، یهوشع را دست بسته، به پیلاتُس، فرماندار رومی، تحویل دادند.
پیلاتُس از یهوشع پرسید: «تو پادشاه یهود هستی؟» یهوشع جواب داد: «بلی، چنین است که میگویی.»
کاهنان اعظم، اتهامات بسیاری علیه یهوشع وارد میکردند.
پس پیلاتُس باز از او پرسید: «چرا هیچ نمیگویی؟ ببین چه تهمتهایی به تو میزنند.»
ولی یهوشع باز هیچ نگفت، به طوری که پیلاتُس تعجب کرد.
و رسم فرماندار این بود که هر سال در عید پِسَح، یک زندانی را به خواست مردم آزاد کند.
یکی از زندانیان در آن سال باراباس بود که با یاغیان دیگر در شورشی در شهر، مرتکب قتل شده بود.
از این رو، عدهای از جمعیت نزد پیلاتُس رفته، خواهش کردند مانند هر سال یک زندانی را برایشان آزاد سازد.
پیلاتُس پرسید: «آیا میخواهید پادشاه یهود را برایتان آزاد کنم؟»
زیرا او فهمیده بود که کاهنان اعظم از روی حسادت یهوشع را دستگیر کردهاند.
ولی کاهنان اعظم مردم را تحریک کردند تا به عوض یهوشع، آزادی باراباس را بخواهند.
پیلاتُس پرسید: «اگر باراباس را آزاد کنم، با این شخص که میگویید پادشاه یهود است، چه کنم؟»
فریاد زدند: «مصلوبش کن!»
پیلاتُس پرسید: «چرا؟ مگر چه گناهی کرده است؟» ولی باز فریاد زدند: «مصلوبش کن!»
پیلاتُس که از شورش مردم بیمناک بود، و در ضمن میخواست ایشان را راضی نگاه دارد، باراباس را برای ایشان آزاد کرد و دستور داد یهوشع را پس از شلّاق زدن، ببرند و مصلوب کنند.
آنگاه سربازان رومی یهوشع را به حیاط کاخ فرمانداری بردند و تمام سربازان را جمع کردند.
سپس ردایی ارغوانی به او پوشاندند و تاجی از خار ساخته، بر سر او گذاشتند.
آنها در مقابل او تعظیم کرده، میگفتند: «درود بر پادشاه یهود!»
سپس با چوب بر سرش میزدند و بر او آب دهان میانداختند و جلوی او زانو زده، با ریشخند او را سجده میکردند.
پس از اینکه از مسخره کردن او خسته شدند، شنل را از دوشش برداشته، لباس خودش را به او پوشانیدند، و او را بردند تا مصلوبش کنند.
در راه به رهگذری برخوردند که از صحرا به شهر بازمیگشت. نام او شمعون اهل قیروان، و پدر اسکندر و روفس بود. سربازان او را وادار کردند صلیب یهوشع را بر دوش بگیرد و ببرد.
سربازان یهوشع را به محلی بردند به نام جُلجُتا، که به معنی جمجمه است.
ایشان به او شرابی مخلوط با مُر دادند تا بنوشد، اما او نپذیرفت.
آنگاه او را بر صلیب میخکوب کردند و برای تقسیم جامههایش قرعه انداختند تا ببینند هر یک چه قسمتی نصیبش میگردد.
تقریباً سه ساعت به ظهر مانده بود که او را مصلوب کردند.
بر تقصیرنامهٔ او نوشتند: «پادشاه یهود.»
دو شورشی را نیز با او به صلیب کشیدند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ او.
به این ترتیب، پیشگویی کتب مقدّس به انجام رسید که میفرماید: «او از خطاکاران محسوب شد.»
کسانی که از آنجا رد میشدند، سرهای خود را تکان داده، ریشخندکنان میگفتند: «تو که میخواستی معبد را خراب کنی و در عرض سه روز آن را باز بسازی،
خود را نجات بده و از صلیب پایین بیا!»
کاهنان اعظم و علمای دین نیز که در آنجا حضور داشتند، مسخرهکنان میگفتند: «دیگران را نجات میداد، اما نمیتواند خودش را نجات دهد!
بگذار مسیح، پادشاه یسرال، همین الان از صلیب پایین بیاید تا ببینیم و به او ایمان بیاوریم!» حتی آن دو مرد نیز که در کنار او به صلیب کشیده شده بودند، به او دشنام میدادند.
آن روز، از ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر، تاریکی تمام آن سرزمین را فراگرفت.
در ساعت سه، یهوشع با صدای بلند فریاد زد: «ایلوئی، ایلوئی، لَمّا سَبَقتَنی؟»، یعنی «اللها من، اللها من، چرا مرا واگذاشتی؟»
بعضی که آنجا ایستاده بودند، تصور کردند که ایلیای نبی را صدا میزند.
یکی از آنان دوید و ظرفی از شراب ترشیده را بر سر یک چوب گذاشت و نزدیک دهان او برد تا بنوشد و گفت: «او را به حال خود بگذاریم و ببینیم که آیا ایلیا میآید تا او را پایین بیاورد!»
آنگاه یهوشع فریاد دیگری برآورد و جان سپرد.
در این هنگام، پردهٔ معبد از بالا تا پایین دو پاره شد.
وقتی افسر رومی در پای صلیب، دید که یهوشع چگونه جان سپرد، گفت: «واقعاً این مرد پسر خدا بود!»
چند زن نیز آنجا بودند که از دور این وقایع را میدیدند. در میان ایشان مریم مجدلیه، مریم (مادر یعقوب کوچک و یوشا) و سالومه بودند.
این زنان هنگامی که یهوشع در جلیل بود، او را پیروی و خدمت میکردند. بسیاری زنان دیگر نیز که همراه او به یروشلیم آمده بودند، در آنجا حضور داشتند.
آن روز، روز تهیه، یعنی روز پیش از شبّات بود. نزدیک غروب،
شخصی به نام یوسف، اهل رامه، که یکی از اعضای محترم شورای عالی یهود بود و مشتاقانه در انتظار فرا رسیدن ملکوت خدا به سر میبُرد، شهامت به خرج داد و نزد پیلاتُس رفت و جسد یهوشع را درخواست کرد.
پیلاتُس که تعجب کرده بود یهوشع به این زودی فوت کرده باشد، افسر مسئول را احضار کرد و موضوع را از او جویا شد.
وقتی آن افسر مرگ یهوشع را تأیید کرد، پیلاتُس اجازه داد یوسف پیکر را ببرد.
یوسف نیز مقداری پارچهٔ کتان خرید و جسد را از بالای صلیب پایین آورد و در آن پیچید و در مقبرهای که در صخره تراشیده شده بود، قرار داد. سپس سنگی نیز جلوی درِ مقبره که شبیه غار بود، غلتانید.
مریم مجدلیه و مریم مادر یوشا نیز آنجا بودند و دیدند جسد یهوشع را کجا گذاشتند.
16
عصر روز شَبّات، در پایان روز استراحت، مریم مجدلیه، سالومه و مریم مادر یعقوب داروهای معطر خریدند تا مطابق رسم یهود، پیکر یهوشع را با آن معطر سازند.
روز بعد که یکشنبه بود، صبح زود پیش از طلوع آفتاب، رهسپار مقبره شدند.
در بین راه از همدیگر میپرسیدند: «چه کسی سنگ را برای ما از جلوی مقبره میغلتاند؟»
اما وقتی به مقبره رسیدند، دیدند که آن سنگ بزرگ از جلوی مقبره به کناری غلتانیده شده است.
پس وارد مقبره که شبیه غار بود شدند و دیدند مرد جوانی با جامۀ سفید در طرف راست قبر نشسته است. زنان مات و مبهوت شدند.
ولی فرشته به ایشان گفت: «نترسید. مگر به دنبال عیسای ناصری نمیگردید که بر صلیب کشته شد؟ او اینجا نیست. او برخاسته و زنده شده است! نگاه کنید! این هم جایی که پیکرش را گذاشته بودند!
اکنون بروید و به شاگردان او و پطرس بگویید که او پیش از شما به جلیل میرود تا شما را در آنجا ببیند، درست همانطور که پیش از مرگ به شما گفته بود.»
زنان هراسان و متحیّر، از مقبره بیرون رفتند و گریختند. ایشان چنان ترسان بودند که نتوانستند به کسی چیزی بگویند.
یهوشع روز یکشنبه صبح زود، از میان مردگان برخاست. اولین کسی که او را دید، مریم مجدلیه بود، که یهوشع هفت روح پلید را از او بیرون کرده بود.
او نیز رفت و به شاگردان یهوشع که گریان و پریشانحال بودند، خبر داد.
اما آنها وقتی شنیدند که یهوشع زنده شده و مریم او را دیده است، باور نکردند.
تا اینکه عصر همان روز، یهوشع با ظاهری متفاوت خود را به دو نفر از ایشان نشان داد. آنان از شهر یروشلیم به سوی یکی از دهات اطراف میرفتند.
ایشان شتابان به یروشلیم بازگشتند و به دیگران خبر دادند. ولی باز هیچکس حرفشان را باور نکرد.
در آخر یهوشع به آن یازده شاگرد، بههنگام صرف خوراک ظاهر شد و ایشان را به خاطر بیایمانی و ناباوری سماجتآلودشان سرزنش کرد، زیرا گفتههای کسانی را که او را بعد از رستاخیزش دیده بودند، باور نکرده بودند.
سپس به ایشان گفت: «حال باید به سراسر دنیا بروید و پیغام انجیل را به مردم برسانید.
کسانی که ایمان بیاورند و تعمید بگیرند، نجات مییابند، اما کسانی که ایمان نیاورند، داوری خواهند شد.
«کسانی که ایمان میآورند، با قدرت من، ارواح پلید را از مردم بیرون خواهند کرد و به زبانهای تازه سخن خواهند گفت.
مارها را برخواهند داشت و در امان خواهند بود، و اگر زهر کشندهای نیز بخورند آسیبی نخواهند دید، و دست بر بیماران خواهند گذاشت و ایشان را شفا خواهند بخشید.»
چون يهوهْ یهوشع سخنان خود را به پایان رساند، به آسمان بالا برده شد و به دست راست خدا نشست.
پس شاگردان به همه جا رفته، پیغام انجیل را به همه میرساندند. يهوه نیز با ایشان کار میکرد و با معجزاتی که عطا میفرمود، پیغام ایشان را ثابت میکرد.
luke
1
بسیاری دست به تألیف حکایت اموری زدهاند که نزد ما به انجام رسیده است.
برای انجام این کار، آنها از مطالبی استفاده کردهاند که از طریق شاهدان عینی وقایع و شاگردان اولیه، در دسترس ما قرار گرفته است.
از آنجا که من خود، این مطالب را از آغاز تا پایان، با دقت بررسی و مطالعه کردهام، چنین صلاح دیدم که ماجرا را به طور کامل و به ترتیب برای شما، عالیجناب تِئوفیلوس، بنویسم،
تا از درستی تعلیمی که یافتهاید، اطمینان حاصل کنید.
ماجرا را از کاهنی یهودی آغاز میکنم، با نام زکریه، که در زمان هیرودیس، پادشاه یهودیه، زندگی میکرد. او عضو دستهای از کاهنان معبد بود که اَبیّا نام داشت. همسرش الیزابت نیز مانند خود او از قبیلهٔ کاهنان یهود و از نسل هارون برادر موسی بود.
زکریه و الیزابت هر دو در نظر خدا بسیار درستکار بودند و با جان و دل تمام احکام و فرایض يهوه را رعایت میکردند.
اما آنها فرزندی نداشتند، زیرا الیزابت نازا بود؛ از این گذشته، هر دو بسیار سالخورده بودند.
یکبار که گروه زکریه در معبد خدمت میکرد، و او به انجام وظایف کاهنیِ خود مشغول بود،
به حکم قرعه نوبت به او رسید که به جایگاه مقدّس معبد داخل شود و در آنجا بخور بسوزاند.
به هنگام سوزاندن بخور، جمعیت انبوهی در صحن معبد مشغول عبادت بودند.
ناگهان فرشتهای بر زکریه ظاهر شد و در طرف راست مذبح بخور ایستاد.
زکریه از دیدن فرشته مبهوت و هراسان شد.
فرشته به او گفت: «ای زکریه، نترس! چون آمدهام به تو خبر دهم که خدا دعایت را شنیده است، و همسرت الیزابت برایت پسری به دنیا خواهد آورد که نامش را یحیی خواهی گذاشت.
این پسر باعث شادی و سُرور شما خواهد شد، و بسیاری نیز از تولدش شادی خواهند نمود.
زیرا او در نظر يهوه بزرگ خواهد بود. او هرگز نباید شراب و مشروبات سُکرآور بنوشد، چون حتی پیش از تولد، از روحالقدس پر خواهد بود!
بسیاری از بنییسرال توسط او به سوی يهوه، اللها خود بازگشت خواهند نمود.
او خدمت خود را با همان روح و قدرت ایلیای نبی انجام خواهد داد. او پیشاپیش مسیح خواهد آمد تا مردم را برای ظهور او آماده کند و دل پدران را به سوی فرزندان بازگرداند. او سبب خواهد شد افراد سرکش، حکمت خداترسان را بپذیرند.»
زکریه به فرشته گفت: «ولی این غیرممکن است، چون من پیر شدهام و همسرم نیز سالخورده است!»
فرشته در جواب گفت: «من جبرائیل هستم که در حضور خدا میایستم و اوست که مرا فرستاده تا این خبر خوش را به تو بدهم.
اما حال که سخنان مرا باور نکردی، لال خواهی شد و تا زمانی که کودک به دنیا بیاید یارای سخن گفتن نخواهی داشت؛ زیرا آنچه گفتم، در زمان مقرر واقع خواهد شد.»
در این میان، مردم در صحن معبد منتظر زکریه بودند و از اینکه او در بیرون آمدن از جایگاه مقدّس این همه تأخیر میکرد، در حیرت بودند.
سرانجام وقتی بیرون آمد و نتوانست با ایشان سخن گوید، از اشارات او پی بردند که در جایگاه مقدّس معبد رؤیایی دیده است.
زکریه پس از پایان دوره خدمتش، به خانهٔ خود بازگشت.
طولی نکشید که همسرش الیزابت باردار شد. او برای مدت پنج ماه گوشهنشینی اختیار کرد و میگفت:
«سرانجام يهوه بر من نظر لطف انداخت و کاری کرد که دیگر در میان مردم شرمگین نباشم!»
در ششمین ماه بارداری الیزابت، خدا فرشته خود جبرائیل را به ناصره، یکی از شهرهای ایالت جلیل فرستاد،
تا نزد دختری به نام مریم برود. مریم نامزدی داشت به نام یوسف، از نسل داوود پادشاه.
جبرائیل بر مریم ظاهر شد و گفت: «درود بر تو، که بسیار مورد لطف هستی! يهوه با توست!»
مریم از این سخنان پریشان و متحیّر شد، و نمیدانست این چه نوع تحیّتی میتواند باشد.
فرشته به او گفت: «ای مریم، نترس! زیرا خدا بر تو نظر لطف انداخته است!
تو بهزودی باردار شده، پسری به دنیا خواهی آورد و نامش را یهوشع خواهی نهاد.
او بسیار بزرگ خواهد بود و پسر اللها متعال نامیده خواهد شد، و يهوه تخت سلطنت جدّش، داوود را به او خواهد سپرد،
تا برای همیشه بر نسل یعقوب سلطنت کند، سلطنتی که هرگز پایانی نخواهد داشت!»
مریم از فرشته پرسید: «اما چگونه چنین چیزی امکان دارد؟ دست هیچ مردی هرگز به من نرسیده است!»
فرشته پاسخ داد: «روحالقدس بر تو خواهد آمد، و قدرت اللها متعال بر تو سایه خواهد افکند. از این رو، آن نوزاد مقدّس بوده، پسر خدا خوانده خواهد شد.
بدان که خویشاوند تو، الیزابت نیز شش ماه پیش در سن پیری باردار شده و بهزودی پسری به دنیا خواهد آورد؛ بله، همان کس که همه او را نازا میخواندند.
زیرا برای خدا هیچ کاری محال نیست!»
مریم گفت: «من خدمتگزار يهوه هستم. هر چه دربارۀ من گفتی، همان بشود.» آنگاه فرشته او را ترک گفت.
پس از چند روز، مریم تدارک سفر دید و شتابان به کوهستان یهودیه رفت،
جایی که زکریه زندگی میکرد. مریم وارد خانه شده، به الیزابت سلام کرد.
به محض اینکه صدای سلام مریم به گوش الیزابت رسید، آن طفل در رحم او به حرکت درآمد. آنگاه الیزابت از روحالقدس پر شد،
و با صدای بلند به مریم گفت: «تو در میان زنان خجستهای، و فرزندت نیز خجسته است.
چه افتخار بزرگی است برای من، که مادر يهوهم به دیدنم بیاید!
وقتی وارد شدی و به من سلام کردی، به محض اینکه صدایت را شنیدم، بچه از شادی در رَحِمِ من به حرکت درآمد!
خوشا به حال تو، زیرا ایمان آوردی که هر چه خدا به تو گفته است، به انجام خواهد رسید!»
مریم گفت: «يهوه را با تمام وجود ستایش میکنم،
و روح من، به سبب نجاتدهندهام خدا، شاد و مسرور است!
چون او منِ ناچیز را مورد عنایت قرار داده است. از این پس، همهٔ نسلها مرا خوشبخت خواهند خواند،
زیرا اللها قادر و قدوس در حق من کارهای بزرگ کرده است.
«لطف و رحمت او، نسل اندر نسل شامل حال آنانی میشود که از او میترسند.
او دست خود را با قدرت دراز کرده و متکبران را همراه نقشههایشان پراکنده ساخته است.
سلاطین را از تخت به زیر کشیده و فروتنان را سربلند کرده است.
گرسنگان را با نعمتهای خود سیر کرده، اما ثروتمندان را تهی دست روانه نموده است.
او رحمت خود را به یاد آورده، و خادم خویش یسرال را یاری داده است.
بله، او که وعدهٔ ابدی خود را که به ابراهیم و فرزندانش داده بود، به یاد آورده است.»
مریم حدود سه ماه نزد الیزابت ماند. سپس به خانه خود بازگشت.
سرانجام، انتظار الیزابت پایان یافت و زمان وضع حملش فرا رسید و پسری به دنیا آورد.
وقتی که همسایگان و بستگان او از این خبر آگاهی یافتند و دیدند که يهوه چه لطف بزرگی در حق او نموده است، نزد او آمده، در شادیاش شریک شدند.
چون نوزاد هشت روزه شد، تمام بستگان و دوستانشان برای مراسم ختنه گرد آمدند و قصد داشتند نام پدرش، زکریه را بر او بگذارند.
اما الیزابت نپذیرفت و گفت: «نام او یحیی خواهد بود.»
گفتند: «اما در خانواده تو، کسی چنین نامی نداشته است.»
پس با اشاره، از پدر نوزاد پرسیدند که میخواهد نام او را چه بگذارد.
زکریه با اشاره، تختهای خواست و در برابر چشمان حیرتزدهٔ همه نوشت: «نامش یحیی است!»
در همان لحظه زبانش باز شد و قدرت سخن گفتن را بازیافت و به شکرگزاری خدا پرداخت.
همسایگان با دیدن تمام این وقایع بسیار متعجب شدند، و خبر این ماجرا در سراسر کوهستان یهودیه پخش شد.
هر که این خبر را میشنید، به فکر فرو میرفت و از خود میپرسید: «این طفل، در آینده چه خواهد شد؟»، زیرا همه میدیدند که او مورد توجه خاص يهوه قرار دارد.
آنگاه پدرش زکریه، از روحالقدس پر شد و نبوّت کرده، چنین گفت:
«يهوه، اللها یسرال را سپاس باد، زیرا به یاری قوم خود شتافته و ایشان را رهایی بخشیده است.
او بهزودی برای ما نجاتدهندهای قدرتمند از نسل داوود خواهد فرستاد؛
چنانکه از دیرباز، از زبان انبیای مقدّس خود وعده میداد
که شخصی را خواهد فرستاد تا ما را از چنگ دشمنانمان و از دست همه آنانی که از ما نفرت دارند، رهایی بخشد.
«او نسبت به نیاکان ما، رحیم و مهربان بوده است. بله، او عهد و پیمان مقدّس خود را به یاد آورده است،
همان عهدی را که با سوگند با جدّ ما، ابراهیم بست،
که ما را از دست دشمنانمان رهایی بخشد تا بتوانیم بدون ترس و واهمه او را عبادت کنیم
و تمام روزهای عمر خود را در حضور او با پاکی و عدالت بگذرانیم.
«و تو ای فرزند من، نبی اللها متعال نامیده خواهی شد، زیرا پیشاپیش يهوه حرکت خواهی کرد تا راه او را آماده نمایی،
و قوم او را آگاه سازی که با آمرزش گناهانشان نجات خواهند یافت.
اینها، همه به سبب رحمت و شفقت بیپایان اللها ماست. بهزودی سپیده صبح از افق آسمان بر ما طلوع خواهد کرد
تا بر کسانی که در تاریکی و سایۀ مرگ ساکن هستند، بتابد و همهٔ ما را به سوی آرامش و صلح و صفا هدایت نماید.»
آن کودک رشد میکرد و در روح، نیرومند میشد. او در بیابانها به سر میبُرد، تا روزی فرا رسید که میبایست خدمت خود را بهطور علنی در میان قوم یسرال آغاز کند.
2
در آن زمان، اوگوستوس، قیصر روم، فرمان داد تا مردم را در تمام سرزمینهای تحت سُلطه امپراتوریاش سرشماری کنند.
این اولین سرشماری زمانی صورت گرفت که کورینیوس بر سوریه فرمان میراند.
برای شرکت در سرشماری، هر شخص میبایست به شهر آبا و اجدادی خود میرفت.
از این رو، یوسف نیز از شهر ناصره در دیار جلیل، به زادگاه داوود پادشاه یعنی بیتلحم در دیار یهودیه رفت زیرا او از نسل داوود پادشاه بود.
مریم نیز که نامزد یوسف بود و آخرین روزهای بارداری خود را میگذراند، همراه او رفت تا ثبت نام کند.
هنگامی که در بیتلحم بودند، وقت وضع حمل مریم فرا رسید،
و نخستین فرزند خود را که پسر بود، به دنیا آورد و او را در قنداقی پیچید و در آخوری خوابانید، زیرا در مسافرخانهٔ آنجا برای ایشان جا نبود.
در دشتهای اطراف آن شهر، چوپانانی بودند که شبانگاه از گلههای خود مراقبت میکردند.
آن شب، ناگهان فرشتهای در میان ایشان ظاهر شد و نور جلال يهوه در اطرافشان تابید و ترس همه را فرا گرفت.
اما فرشته به ایشان اطمینان خاطر داد و گفت: «مترسید! من حامل مژدهای برای شما هستم، مژدهای شادیبخش برای همهٔ مردم!
و آن این است که همین امروز در شهر داوود، نجاتدهندهای برای شما زاده شد، همان که مسیح و يهوه است.
علامت درستی سخن من این است که نوزادی را خواهید دید که در قنداق پیچیده و در آخور خوابانیدهاند.»
ناگهان گروه بیشماری از فرشتگان آسمانی به آن فرشته پیوستند. آنان در ستایش خدا، میسرائیدند و میگفتند:
«خدا را در آسمانها جلال باد و بر زمین، در میان مردمی که خدا را خشنود میسازند، آرامش و صفا برقرار باد!»
چون فرشتگان به آسمان بازگشتند، چوپانان به یکدیگر گفتند: «بیایید به بیتلحم برویم و این واقعهٔ عجیب را که يهوه خبرش را به ما داده است، به چشم ببینیم.»
پس با شتاب به بیتلحم رفتند و مریم و یوسف را پیدا کردند. آنگاه نوزاد را دیدند که در آخوری خوابیده است.
چوپانان بیدرنگ ماجرا را به گوش همه رساندند و سخنانی را که فرشته درباره نوزاد گفته بود، بازگو کردند.
هر که گفتههای آنان را میشنید، حیرتزده میشد.
اما مریم، تمام این رویدادها را در دل خود نگاه میداشت و اغلب دربارهٔ آنها به فکر فرو میرفت.
پس چوپانان به صحرا نزد گلههای خود بازگشتند و به سبب آنچه مطابق گفتهٔ فرشتگان دیده و شنیده بودند، خدا را سپاس میگفتند.
در روز هشتم تولد نوزاد، در مراسم ختنهٔ او، نامش را یهوشع گذاشتند، یعنی همان نامی که فرشته پیش از باردار شدن مریم، برای او تعیین کرده بود.
روزی که قرار بود والدین یهوشع به یروشلیم، به خانۀ خدا بروند و مطابق شریعت موسی، مراسم طهارت خود را بجا آورند، یهوشع را نیز به آنجا بردند تا به يهوه وقف کنند؛
زیرا در شریعت آمده بود که پسر ارشد هر خانواده باید وقف يهوه گردد.
پس والدین یهوشع برای طهارت خود، قربانی لازم را تقدیم کردند، که مطابق شریعت میبایست دو قمری یا دو جوجه کبوتر باشد.
در آن زمان مردی صالح، خداترس و پر از روحالقدس، به نام شمعون، در یروشلیم زندگی میکرد. او در انتظار بود تا مسیح ظهور کند و یسرال را نجات بخشد.
روحالقدس بر او آشکار ساخته بود که تا مسیح موعود را نبیند، چشم از جهان فرو نخواهد بست.
آن روز، روحالقدس او را هدایت کرد که به خانۀ خدا برود؛ و هنگامی که یوسف و مریم، عیسای کوچک را آوردند تا مطابق شریعت، به خدا وقف کنند،
شمعون، او را در آغوش کشید و خدا را ستایش کرد و گفت:
«يهوها، اکنون دیگر میتوانم با خیالی آسوده چشم از جهان فرو بندم، همانطور که قول داده بودی.
با چشمان خود نجات تو را دیدهام،
نجاتی که برای همۀ ملتها آماده کردهای.
او همچون نوری بر دیگر قومها خواهد تابید و مایه سربلندی قوم تو، بنییسرال، خواهد شد!»
یوسف و مریم مات و مبهوت ایستاده بودند و از آنچه درباره یهوشع گفته میشد، به شگفت آمده بودند.
اما شمعون برای ایشان دعای خیر کرد. سپس به مریم، مادر کودک گفت: «این کودک تعیین شده تا باعث افتادن و برخاستن بسیاری از بنییسرال شود، و آیتی باشد که بر علیهاش سخن بگویند،
و بدین طور افکار دلهای بسیاری آشکار خواهد شد. شمشیری نیز به قلب تو فرو خواهد رفت!»
در معبد زنی میزیست به نام آنّا، دختر فنوئیل از قبیلهٔ اشیر که بسیار سالخورده بود. او پس از هفت سال زندگی زناشویی، شوهرش را از دست داده بود
و تا هشتاد و چهار سالگی همچنان بیوه مانده بود. آنّا هرگز معبد را ترک نمیکرد، بلکه شب و روز، با روزه و دعا به عبادت مشغول بود.
هنگامی که شمعون با یوسف و مریم سخن میگفت، آنّا نیز وارد شده، خدا را شکر نمود و به تمام کسانی که چشم به راه ظهور رهاییدهندۀ یروشلیم بودند، دربارۀ آن طفل سخن گفت.
یوسف و مریم، پس از اجرای مراسم دینی، به شهر خود ناصره در ایالت جلیل، بازگشتند.
در آنجا، یهوشع رشد کرد و بزرگ شد. او سرشار از حکمت بود و فیض خدا بر او قرار داشت.
والدین یهوشع هر سال برای شرکت در مراسم عید پِسَح به یروشلیم میرفتند.
وقتی یهوشع دوازده ساله شد، طبق رسم یهود، او را نیز همراه خود بردند.
پس از پایان ایام عید، عازم ناصره شدند. اما یهوشع بدون اطلاع یوسف و مادرش، در یروشلیم ماند.
آنان روز اول متوجهٔ غیبت او نشدند، چون فکر میکردند که او در میان همسفرانشان است. اما وقتی شب شد و دیدند که یهوشع هنوز نزد ایشان نیامده، در میان بستگان و دوستان خود به دنبال او گشتند،
اما او را نیافتند. پس مجبور شدند به یروشلیم بازگردند و او را جستجو کنند.
سرانجام، پس از سه روز جستجو، او را در صحن معبد یافتند که در میان علمای دین نشسته بود و به سخنان آنها گوش میداد و از آنها سؤال میکرد.
هر که سخنان او را میشنید، از فهم و جوابهای او به حیرت فرو میرفت.
والدینش وقتی او را دیدند، متحیّر شدند! مادرش به او گفت: «پسرم، چرا با ما چنین کردی؟ من و پدرت، دلواپس بودیم و همه جا را به دنبالت گشتیم!»
یهوشع پاسخ داد: «چه نیازی بود به دنبالم بگردید؟ مگر نمیدانستید که من باید در خانۀ پدرم باشم؟»
اما آنان منظور یهوشع را درک نکردند.
آنگاه یهوشع به همراه یوسف و مریم به ناصره بازگشت و همواره مطیع ایشان بود. مادرش نیز تمام این امور را در خاطر خود نگاه میداشت.
اما یهوشع در حکمت و قامت رشد میکرد و مورد پسند خدا و مردم بود.
3
در سال پانزدهم فرمانروایی تیبریوس قیصر روم، هنگامی که پُنتیوس پیلاتُس والی یهودیه بود، هیرودیس حاکم جلیل، فیلیپ برادر هیرودیس حاکم ایتوریه و تراخونیتس، و لیسانیوس حاکم آبلیه،
و حنّا و قیافا کاهنان اعظم بودند، کلام خدا در بیابان بر یحیی، پسر زکریه، نازل شد.
پس یحیی رسالت خود را آغاز کرده، در مناطق اطراف رود اردن میگشت و به مردم موعظه میکرد که تعمید بگیرند تا نشان دهند که از گناهانشان دست کشیدهاند و به سوی خدا بازگشتهاند تا گناهانشان آمرزیده شود.
یحیی همان کسی است که یشعیهوی نبی دربارهاش گفته بود: «او صدایی است در بیابان که بانگ بر میآوَرَد: راه را برای آمدن يهوه آماده کنید! جاده را برای او هموار سازید!
درهها پر خواهند شد؛ کوهها و تپهها هموار خواهند گردید! راههای کج راست و جادههای ناهموار صاف خواهند شد.
آنگاه همه مردم نجات خدا را خواهند دید.»
بسیاری از مردم، برای تعمید نزد یحیی میآمدند. یکبار او به عدهای از ایشان گفت: «ای افعیزادگان، چه کسی به شما هشدار داد که از غضب آیندهٔ خدا بگریزید؟
رفتارتان باید نشان دهد که واقعاً توبه کردهاید یا نه. این فکر را نیز از سرتان بیرون کنید که چون جدّتان ابراهیم است، از غضب خدا در امان خواهید ماند، زیرا خدا میتواند از این سنگهای بیابان برای ابراهیم فرزندان به وجود آورد!
اکنون تیشه بر ریشۀ درختان گذاشته شده است. هر درختی که ثمرۀ نیکو نیاورد، بریده شده، در آتش افکنده خواهد شد.»
از او پرسیدند: «چه باید بکنیم؟»
جواب داد: «اگر دو پیراهن دارید، یکی را بدهید به کسی که ندارد. اگر خوراک دارید، آن را با گرسنگان قسمت کنید.»
حتی باجگیران نیز که به بدنامی معروف بودند، برای تعمید نزد او آمدند و پرسیدند: «استاد، ما چه کنیم؟»
پاسخ داد: «بیش از آنچه دولت روم تعیین کرده است، از کسی باج و خراج نگیرید.»
عدهای از سربازان نیز از او پرسیدند: «ما چه کنیم؟» یحیی جواب داد: «با زور و تهدید از مردم پول نگیرید. تهمت ناروا به کسی نزنید و به حقوقی که میگیرید، قانع باشید.»
در آن روزها، امید مردم به ظهور مسیح موعود قوت گرفته بود و همه از خود میپرسیدند که آیا یحیی همان مسیح است یا نه؟
یحیی در این باره به مردم گفت: «من شما را با آب تعمید میدهم. اما بهزودی شخصی خواهد آمد که شما را با روحالقدس و آتش تعمید خواهد داد. مقام او بالاتر از من است و من حتی شایسته نیستم که بند کفشهایش را باز کنم.
او آماده است تا با چارشاخ خود، کاه را از گندم جدا سازد. سپس خرمنگاه خود را پاک ساخته، گندم را در انبار جمع خواهد کرد، اما کاه را در آتشی خاموشنشدنی خواهد سوزاند.»
و یحیی با نصایحی اینچنین، کلام خدا را به مردم اعلام میکرد و مژده میداد که ملکوت خدا نزدیک است.
اما پس از اینکه یحیی آشکارا هیرودیس آنتیپاس را به سبب ازدواج با هیرودیا، زن برادر خود، و خطاهای فراوان دیگرش سرزنش کرد،
هیرودیس او را به زندان انداخت و به این ترتیب، گناه دیگری بر گناهان بیشمار خود افزود.
روزی، وقتی همه در حال تعمید گرفتن بودند، یهوشع نیز تعمید گرفت. و چون مشغول دعا بود، آسمان گشوده شد،
و روحالقدس به شکل کبوتری نازل شد و بر او قرار گرفت؛ ندایی نیز از آسمان در رسید که میگفت: «تو پسر محبوب من هستی! از تو بسیار خشنودم!»
یهوشع حدود سی سال داشت که خدمت خود را آغاز کرد. مردم او را پسر یوسف میدانستند. پدر یوسف، هالی بود.
پدر هالی، متات بود. پدر متات، لاوی بود. پدر لاوی، ملکی بود. پدر ملکی، ینا بود. پدر ینا، یوسف بود.
پدر یوسف، متاتیا بود. پدر متاتیا، آموس بود. پدر آموس، ناحوم بود. پدر ناحوم، حسلی بود. پدر حسلی، نجی بود.
پدر نجی، مائت بود. پدر مائت، متاتیا بود. پدر متاتیا، شمعی بود. پدر شمعی، یوسف بود. پدر یوسف، یهوده بود. پدر یهوده، یوحنا بود.
پدر یوحنا، ریسا بود. پدر ریسا، زروبابِل بود. پدر زروبابِل، سالتیئیل بود. پدر سالتیئیل، نیری بود.
پدر نیری، ملکی بود. پدر ملکی، ادی بود. پدر ادی، قوسام بود. پدر قوسام، ایلمودام بود. پدر ایلمودام، عیر بود.
پدر عیر، یوسی بود. پدر یوسی، العازار بود. پدر العازار، یوریم بود. پدر یوریم، متات بود. پدر متات، لاوی بود.
پدر لاوی، شمعون بود. پدر شمعون، یهوده بود. پدر یهوده، یوسف بود. پدر یوسف، یونان بود. پدر یونان، ایلیاقیم بود.
پدر ایلیاقیم، ملیا بود. پدر ملیا، مینان بود. پدر مینان، متاتا بود. پدر متاتا، ناتان بود. پدر ناتان، داوود بود.
پدر داوود، یسیٰ بود. پدر یسیٰ، عوبید بود. پدر عوبید، بوعز بود. پدر بوعز، شلمون بود. پدر شلمون، نحشون بود.
پدر نحشون، عمیناداب بود. پدر عمیناداب، ارام بود. پدر ارام، حصرون بود. پدر حصرون، فارص بود. پدر فارص، یهوده بود.
پدر یهوده، یعقوب بود. پدر یعقوب، اسحاق بود. پدر اسحاق، ابراهیم بود. پدر ابراهیم، تارح بود. پدر تارح، ناحور بود.
پدر ناحور، سروج بود. پدر سروج، رعو بود. پدر رعو، فِلِج بود. پدر فِلِج، عابر بود. پدر عابر، صالح بود.
پدر صالح، قینان بود. پدر قینان، ارفکشاد بود. پدر ارفکشاد، سام بود. پدر سام، نوح بود. پدر نوح، لمک بود.
پدر لمک، متوشالح بود. پدر متوشالح، خنوخ بود. پدر خنوخ، یارد بود. پدر یارد، مهللئیل بود. پدر مهللئیل، قینان بود.
پدر قینان، انوش بود. پدر انوش، شیث بود. پدر شیث، آدم بود. پدر آدم، خدا خالق او بود.
4
یهوشع پر از روحالقدس، از رود اردن بازگشت و روح خدا او را در بیابان هدایت میکرد.
در آنجا ابلیس به مدت چهل روز او را وسوسه میکرد. در تمام این مدت، یهوشع چیزی نخورد؛ از این رو در پایان، بسیار گرسنه شد.
ابلیس به او گفت: «اگر پسر خدا هستی، به این سنگ بگو تا نان شود!»
یهوشع در جواب فرمود: «در کتب مقدّس نوشته شده که: ”انسان تنها به نان زنده نیست.“»
سپس ابلیس او را به مکانی بلند برد و در یک آن، تمام ممالک جهان را به او نشان داد،
و گفت: «تمام اختیارات و شکوه اینها را به تو خواهم بخشید، زیرا به من داده شدهاند، و من میتوانم آنها را به هر که بخواهم واگذار کنم.
کافی است مرا پرستش کنی، تا همۀ آنها از آنِ تو گردند.»
یهوشع جواب داد: «در کتب مقدّس آمده: «”يهوه، اللها خود را بپرست و تنها او را عبادت کن.“»
آنگاه ابلیس از آنجا او را به یروشلیم برد و بر روی بام معبد قرار داد و گفت: «اگر پسر اللهای، خود را از اینجا به پایین پرت کن،
چون نوشته شده است: ”به فرشتگان خود فرمان خواهد داد تا تو را حفظ کنند.
آنها تو را بر دستهای خود بلند خواهند کرد تا حتی پایت هم به سنگی نخورَد.“»
یهوشع پاسخ داد: «بله، ولی این نیز نوشته شده که: ”يهوه، اللها خود را آزمایش نکن.“»
وقتی ابلیس تمام وسوسههای خود را به پایان رساند، برای مدتی یهوشع را رها کرد.
آنگاه یهوشع، پر از قدرت روحالقدس، به جلیل بازگشت. همه جا گفتگو دربارۀ او بود.
او بهطور مرتب در کنیسههای ایشان تعلیم میداد، و همه تحسینش میکردند.
وقتی به ناصره، شهری که در آن بزرگ شده بود آمد، طبق عادت همیشگیاش، روز شَبّات به کنیسه شهر رفت. در حین مراسم، او برخاست تا قسمتی از کلام خدا را برای جماعت بخواند.
آنگاه طومار یشعیهوی نبی را به او دادند. او طومار را باز کرد و آن قسمت را خواند که میفرماید:
«روح يهوه بر من است، زیرا مرا مسح کرده تا به بینوایان بشارت دهم. او مرا فرستاده تا به اسیران مژدۀ آزادی دهم و بینایی را به نابینایان اعلام نمایم و ستمدیدگان را آزاد سازم؛
و بشارت دهم که زمان لطف يهوه فرا رسیده است.»
سپس طومار را پیچید و به خادم کنیسه سپرد و نشست. و در آن حال که همۀ حضار در کنیسه به او چشم دوخته بودند،
به سخن گفتن با ایشان شروع کرد و فرمود: «آیاتی که هم اکنون شنیدید، همین امروز جامۀ عمل پوشید!»
همه کسانی که در آنجا بودند او را تحسین نمودند. آنها تحت تأثیر سخنان فیضبخش او قرار گرفته، از یکدیگر میپرسیدند: «چگونه چنین چیزی امکان دارد؟ مگر این شخص، همان پسر یوسف نیست؟»
یهوشع به ایشان فرمود: «بیشک میخواهید این ضربالمثل را در حق من بیاورید که ”ای طبیب، خود را شفا بده!“ و به من بگویید: ”معجزاتی را که شنیدهایم در کَفَرناحوم انجام دادهای، در اینجا، در شهر خود نیز انجام بده!“
اما بدانید که هیچ نبی در دیار خود پذیرفته نیست!
در زمان ایلیای نبی، در یسرال سه سال و نیم باران نبارید و قحطی سختی پدید آمد. با اینکه در آن زمان، بیوهزنان بسیاری در یسرال بودند که نیاز به کمک داشتند،
خدا ایلیا را به یاری هیچیک از آنان نفرستاد، بلکه او را نزد بیوهزنی غیریهودی از اهالی صرفه صیدون فرستاد.
یا الیشع نبی را در نظر بگیرید که نعمان سوری را از جذام شفا داد، در صورتی که در یسرال جذامیهای بسیاری بودند که احتیاج به شفا داشتند.»
حضار از این سخنان به خشم آمدند
و برخاسته، او را از شهر بیرون کردند و به سراشیبی تپهای که شهرشان بر آن قرار داشت، بردند تا او را از آنجا به پایین بیندازند.
اما یهوشع از میان ایشان گذشت و رفت.
پس از آن، یهوشع به کَفَرناحوم، یکی از شهرهای ایالت جلیل رفت و در روزهای شَبّات کلام خدا را برای مردم شرح میداد.
در آنجا نیز، مردم از تعالیم او شگفتزده شدند، زیرا با قدرت و اقتدار سخن میگفت.
در آن کنیسه مردی بود که روح پلید داشت. او با دیدن یهوشع فریاد برآورد:
«ای عیسای ناصری، چرا ما را آسوده نمیگذاری؟ آیا آمدهای ما را هلاک سازی؟ تو را میشناسم. تو قدّوس خدا هستی!»
یهوشع اجازه نداد آن روح پلید بیش از این چیزی بگوید و به او دستور داده، گفت: «ساکت باش! از این مرد بیرون بیا!» روح پلید در برابر چشمان بهتزدهٔ همه، آن مرد را بر زمین انداخت و بیآنکه آسیب بیشتری به او برساند، از جسم او خارج شد.
مردم حیرتزده، از یکدیگر میپرسیدند: «مگر چه قدرتی در سخنان این مرد هست که حتی ارواح پلید نیز از او اطاعت میکنند؟»
بدینگونه خبر کارهای یهوشع در سراسر آن ناحیه پیچید.
سپس یهوشع از کنیسه بیرون آمد و به خانه شمعون رفت. در آنجا مادر زن شمعون، به تب شدیدی مبتلا شده بود؛ آنها به یهوشع التماس کردند که او را شفا بخشد.
یهوشع بر بالین او خم شد و به تب نهیب زد و تبش قطع شد. او بیدرنگ برخاست و مشغول پذیرایی از آنها شد.
غروب آن روز، مردم تمام افرادی را که مبتلا به بیماریهای گوناگون بودند، نزد یهوشع آوردند. او نیز بر یکایک آنها دست میگذاشت و آنان را شفا میبخشید.
روحهای پلید نیز به فرمان یهوشع، فریادکنان از جسم دیوانگان خارج میشدند و میگفتند: «تو پسر خدا هستی!» اما او ارواح پلید را ساکت میکرد و نمیگذاشت چیزی بگویند، چون میدانستند که او مسیح است.
فردای آن روز، صبح زود، یهوشع برای دعا، به محل دورافتادهای رفت. اما مردم در جستجوی او بودند، و وقتی او را یافتند، به او بسیار التماس کردند که همان جا در کَفَرناحوم بماند و از نزد ایشان نرود.
یهوشع به آنان گفت: «لازم است که به شهرهای دیگر نیز بروم و مژده فرا رسیدن ملکوت خدا را به مردم اعلام کنم، زیرا برای همین منظور فرستاده شدهام.»
پس در سراسر آن سرزمین، در کنیسهها، پیغام خدا را به مردم میرسانید.
5
روزی یهوشع در کنار دریاچهٔ جنیسارت ایستاده بود و جمعیت از هر طرف به سوی او هجوم میآوردند تا کلام خدا را بشنوند.
آنگاه یهوشع دو قایق خالی در ساحل دریاچه دید که ماهیگیرها از آنها بیرون آمده بودند و تورهای خود را پاک میکردند.
پس سوار یکی از آن قایقها شد و به شمعون که صاحب قایق بود، فرمود که آن را اندکی از ساحل دور نماید تا در آن نشسته، از آنجا مردم را تعلیم دهد.
پس از آنکه سخنان خود را به پایان رسانید، به شمعون فرمود: «اکنون قایق را به جای عمیق دریاچه ببر، و تورهایتان را به آب بیندازید تا ماهی فراوان صید کنید!»
شمعون در جواب گفت: «استاد، دیشب زحمت بسیار کشیدیم، ولی چیزی صید نکردیم. اما اکنون به دستور تو، یکبار دیگر تورها را خواهم انداخت!»
این بار آنقدر ماهی گرفتند که نزدیک بود تورها پاره شوند!
بنابراین از همکاران خود در قایق دیگر کمک خواستند. طولی نکشید که هر دو قایق از ماهی پر شد، به طوری که نزدیک بود غرق شوند!
وقتی شمعون پطرس به خود آمد و پی برد که چه معجزهای رخ داده است، در مقابل یهوشع زانو زد و گفت: «سَروَر من، از من دور شو، چون من ناپاکتر از آنم که در حضور تو بایستم.»
در اثر صید آن مقدار ماهی، او و همکارانش وحشتزده شده بودند.
همکاران او، یعقوب و یوحنا، پسران زبدی نیز همان حال را داشتند. یهوشع به پطرس فرمود: «نترس! از این پس، مردم را برای خدا صید خواهی کرد!»
وقتی به خشکی رسیدند، بیدرنگ هر چه داشتند، رها کردند و به دنبال یهوشع به راه افتادند.
روزی یهوشع در یکی از شهرها بود که ناگاه یک جذامی او را دید و پیش پاهایش به خاک افتاد و گفت: «سَروَر من، اگر بخواهی، میتوانی مرا شفا داده، پاک سازی.»
یهوشع دست خود را دراز کرد و بر او گذاشت و فرمود: «البته که میخواهم؛ شفا بیاب!» در همان لحظه، جذام او از بین رفت!
یهوشع به او فرمود: «در این باره به کسی چیزی نگو، بلکه نزد کاهن برو تا تو را معاینه کند. آن قربانی را هم که موسی برای جذامیهای شفا یافته تعیین کرده، با خودت ببر تا به همه ثابت شود که شفا یافتهای.»
کارهای یهوشع روزبهروز بیشتر زبانزد مردم میشد و همه دستهدسته میآمدند تا پیغام او را بشنوند و از امراض خود شفا یابند.
ولی یهوشع بیشتر اوقات برای دعا به نقاط دور افتاده در خارج شهر میرفت.
روزی یهوشع در خانهای مشغول تعلیم مردم بود. عدهای از علمای دین و فریسیان نیز از یروشلیم و سایر شهرهای جلیل و یهودیه در آنجا حضور داشتند. در همان حال، یهوشع با قدرت يهوه، بیماران را شفا میبخشید.
در آن میان، چند نفر آمدند و مرد مفلوجی را روی تشکی به همراه آوردند. آنها کوشیدند که خود را از میان انبوه جمعیت به داخل خانه، نزد یهوشع برسانند.
اما چون به سبب ازدحام جمعیت موفق به این کار نشدند، به پشت بام رفتند و بعضی از سفالهای سقف را برداشتند و مفلوج را با تُشَکَش به پایین فرستادند و در وسط جمعیت، در مقابل یهوشع گذاشتند.
وقتی یهوشع ایمان ایشان را دید، به آن مرد فلج فرمود: «ای مرد، گناهانت بخشیده شد!»
فریسیان و علمای دین که در آنجا بودند، با خود فکر کردند: «چه کفری! مگر این شخص خود را که میداند؟ غیر از خدا، چه کسی میتواند گناهان انسان را ببخشد؟»
یهوشع فوراً متوجه افکار آنان شد و فرمود: «چرا در دل خود چنین میاندیشید؟
گفتن کدام یک آسانتر است؟ اینکه بگویم ”گناهانت آمرزیده شد“، یا اینکه بگویم، ”برخیز و راه برو“؟
پس اکنون به شما ثابت میکنم که پسر انسان، در این دنیا، اقتدار آمرزش گناهان را دارد.» آنگاه رو به مرد افلیج کرد و گفت: «برخیز و بسترت را جمع کن و به خانه برو!»
آن مرد در برابر چشمان همه، فوراً از جا برخاست، بستر خود را برداشت و در حالی که با تمام وجود خدا را شکر میکرد، به خانه رفت.
حیرت همهٔ حضار را فرا گرفته بود. ایشان با ترس همراه با احترام خدا را شکر میکردند و میگفتند: «امروز شاهد اتفاقات عجیبی بودیم!»
پس از آن، وقتی یهوشع از شهر خارج میشد، باجگیری را دید که در محل کارش نشسته است. نام این شخص، لاوی بود. یهوشع به او فرمود: «بیا و از من پیروی کن!»
همان لحظه، لاوی همه چیز را رها کرد و به دنبال یهوشع به راه افتاد.
مدتی بعد، لاوی در خانه خود ضیافت بزرگی به افتخار یهوشع ترتیب داد. جمعی از همکاران باجگیر او و میهمانان دیگر نیز دعوت داشتند.
اما فریسیان و علمای وابسته به ایشان نزد شاگردان یهوشع رفته، لب به شکایت گشودند و گفتند: «چرا شما با این اشخاص پست میخورید و میآشامید؟»
یهوشع در جواب ایشان گفت: «بیماران نیاز به پزشک دارند، نه تندرستان!
من آمدهام تا گناهکاران را به توبه دعوت کنم، نه آنانی را که خود را عادل میپندارند!»
یکبار به یهوشع گفتند: «شاگردان یحیی اغلب اوقات در روزه به سر میبرند و دعا میکنند. شاگردان فریسیها نیز چنین میکنند. اما چرا شاگردان تو، همیشه در حال خوردن و نوشیدن هستند؟»
یهوشع در جواب، از ایشان پرسید: «آیا در جشن عروسی، تا وقتی که داماد آنجاست، میتوانید میهمانان را به روزه داشتن وادار کنید؟
اما زمانی میرسد که داماد از آنها گرفته خواهد شد، و در آن زمان روزه خواهند گرفت.»
سپس یهوشع مَثَلی آورد و گفت: «کسی لباس نو را پاره نمیکند تا تکهای از پارچۀ آن را به لباس کهنه وصله بزند، چون نه فقط لباس نو از بین میرود، بلکه پارگی لباس کهنه نیز با وصله نو، بدتر میشود.
همچنین کسی شراب تازه را در مَشکهای کهنه نمیریزد، چون شراب تازه، مَشکها را پاره میکند، آنگاه هم شراب میریزد و هم مَشکها از بین میروند.
شراب تازه را باید در مشکهای تازه ریخت.
اما پس از نوشیدن شراب کهنه، دیگر کسی تمایلی به شراب تازه ندارد، چون میگوید که شراب کهنه بهتر است.»
6
در یکی از روزهای شَبّات، یهوشع و شاگردانش از میان کشتزارهای گندم میگذشتند و شاگردان خوشههای گندم را میچیدند، به کف دست میمالیدند و پوستش را کنده، میخوردند.
بعضی از فریسیان که این صحنه را دیدند، به یهوشع گفتند: «چرا با خوشهچینی در روز شبّات، احکام مذهبی را زیر پا میگذارید؟»
یهوشع جواب داد: «مگر در کتب مقدّس نخواندهاید که وقتی داوود پادشاه و یارانش گرسنه بودند، چه کردند؟
او وارد معبد شد و با خوردن نان حضور، احکام مذهبی را زیر پا گذاشت، زیرا فقط کاهنان اجازه داشتند از آن نان بخورند. او از این نان به یارانش نیز داد.»
سپس یهوشع فرمود: «پسر انسان، صاحب اختیار شَبّات نیز هست!»
یک روز دیگر که باز شَبّات بود، یهوشع به کنیسه رفت و به تعلیم پرداخت. از قضا، در آنجا مردی حضور داشت که دست راستش از کار افتاده بود.
علمای دینی و فریسیها یهوشع را زیر نظر داشتند تا ببینند آیا در آن روز شبّات کسی را شفا میدهد یا نه، چون دنبال بهانهای بودند تا او را متهم کنند که در شبّات کار میکند.
یهوشع که افکار ایشان را درک کرده بود، به آن مرد فرمود: «بیا اینجا بایست تا همه بتوانند تو را ببینند!» او نیز رفت و ایستاد.
یهوشع به فریسیها و علمای دینی فرمود: «سؤالی از شما دارم: آیا طبق شریعت در روز شَبّات باید نیکی کرد یا بدی؟ باید جان انسان را نجات داد یا آن را نابود کرد؟»
سپس به یکیک ایشان نگریست و به آن مرد گفت: «دستت را دراز کن!» او نیز اطاعت کرد و دستش سالم شد.
دشمنان یهوشع از این کار او به خشم آمده، با یکدیگر به گفتگو پرداختند که با او چه کنند.
در یکی از آن روزها، یهوشع برای دعا به کوهستان رفت و تمام شب را به راز و نیاز با خدا پرداخت.
صبح زود، پیروان خود را فرا خواند و از میان آنها، دوازده نفر را برگزید و ایشان را رسول خواند:
شمعون (که او را پطرس نامید)، آندریاس (برادر پطرس)، یعقوب، یوحنا، فیلیپ، برتولما،
متی، توما، یعقوب (پسر حلفی)، شمعون (معروف به فدایی)،
یهوده (پسر یعقوب)، یهوده اسخریوطی (کسی که در آخر به یهوشع خیانت کرد).
سپس همگی از دامنه کوه پایین آمدند و به محلی وسیع و هموار رسیدند. در آنجا تمام پیروانش و گروه بسیاری از مردم، گرد او جمع شدند. این عده از سراسر ایالت یهودیه، یروشلیم و حتی سواحل شمالی صور و صیدون آمده بودند تا سخنان او را بشنوند و از امراض خود شفا یابند.
آن کسانی نیز که از ارواح پلید رنج میبردند، آمدند و شفا یافتند.
مردم همه کوشش میکردند خود را به او برسانند، چون به محض اینکه به او دست میزدند، نیرویی از او صادر میشد و آنان را شفا میبخشید!
در این هنگام، یهوشع رو به شاگردان خود کرد و فرمود: «خوشا به حال شما که فقیرید، زیرا ملکوت خدا از آن شماست!
«خوشا به حال شما که اکنون گرسنهاید، زیرا سیر و بینیاز خواهید شد. خوشا به حال شما که گریان هستید، زیرا زمانی خواهد رسید که از خوشی خواهید خندید!
«خوشا به حال شما، وقتی که مردم به خاطر پسر انسان، از شما متنفر شوند و شما را در جمع خود راه ندهند و به شما ناسزا گویند و تهمت زنند!
در این گونه مواقع شادی و پایکوبی کنید، زیرا در آسمان پاداشی بزرگ در انتظار شماست؛ بدانید که اجداد آنان با انبیای قدیم نیز همینگونه رفتار کردهاند.
«اما وای به حال شما ثروتمندان، زیرا خوشی شما فقط در این جهان است.
«وای به حال شما که اکنون سیرید، زیرا گرسنگی سختی در انتظار شماست! «وای به حال شما که امروز خندانید، زیرا عزا و اندوه انتظارتان را میکشد!
«وای بر شما، آنگاه که مردم از شما تعریف و تمجید کنند، زیرا نیاکان ایشان با انبیای دروغین نیز به همینگونه رفتار میکردند!
«اما به همه شما که سخنان مرا میشنوید، میگویم که دشمنان خود را دوست بدارید و به کسانی که از شما نفرت دارند، خوبی کنید.
برای آنانی که به شما ناسزا میگویند، دعای خیر کنید. برای افرادی که به شما آزار میرسانند، برکت خدا را بطلبید.
«اگر کسی به یک طرف صورتت سیلی بزند، طرف دیگر را نیز به او پیشکش کن! اگر کسی خواست عبایت را از تو بگیرد، قبایت را هم از او دریغ نکن.
اگر کسی از تو چیزی بخواهد، به او بده، و اگر کسی اموالت را از تو بگیرد، در فکر پس گرفتن نباش.
با مردم آن گونه رفتار کنید که انتظار دارید با شما رفتار کنند.
«اگر فقط کسانی را دوست بدارید که شما را دوست میدارند، چه برتری بر دیگران دارید؟ حتی خطاکاران نیز چنین میکنند!
اگر فقط به کسانی خوبی کنید که به شما خوبی میکنند، آیا کار بزرگی کردهاید؟ گناهکاران نیز چنین میکنند!
و اگر فقط به کسانی قرض بدهید که میتوانند به شما پس بدهند، چه هنری کردهاید؟ حتی گناهکاران نیز اگر بدانند پولشان را پس میگیرند، به یکدیگر قرض میدهند.
«اما شما، دشمنانتان را دوست بدارید و به ایشان خوبی کنید! قرض بدهید و نگران پس گرفتن آن نباشید. در این صورت پاداش آسمانی شما بزرگ خواهد بود، زیرا همچون فرزندان اللها متعال رفتار کردهاید، چون خدا نیز نسبت به حقناشناسان و بدکاران مهربان است.
پس مانند پدر آسمانی خود دلسوز باشید.
«در مورد دیگران قضاوت نکنید، تا خودتان مورد قضاوت قرار نگیرید. دیگران را محکوم نکنید، تا خدا نیز شما را محکوم نکند. دیگران را ببخشایید تا خودتان نیز بخشوده شوید.
بدهید تا به شما داده شود. هدیهای که میدهید، بهطور کامل به خودتان برخواهد گشت، آن هم با پیمانهای پُر، لبریز، فشرده و تکان داده شده، که در دامنتان ریخته خواهد شد! زیرا هر پیمانهای که بهکار ببرید، همان برای شما بهکار خواهد رفت.»
سپس یهوشع این مثل را آورد: «آیا کور میتواند عصاکش کور دیگر بشود؟ آیا اگر یکی در چاه بیفتد، دیگری را هم به دنبال خود نمیکشد؟
شاگرد برتر از استادش نیست، اما شاگردی که بهطور کامل تربیت شده باشد، مانند استادش خواهد شد.
«چرا پَرِ کاه را در چشم برادرت میبینی، اما تیر چوب را در چشم خود نمیبینی؟
چگونه جرأت میکنی به برادرت بگویی: ”برادر، بگذار پر کاه را از چشمت درآورم“، حال آنکه خودت تیرِ چوبی در چشم داری؟ ای ریاکار، نخست چوب را از چشم خود درآور، آنگاه میتوانی بهتر ببینی تا پرِ کاه را از چشم برادرت درآوری.
«اگر درخت خوب باشد، میوهاش نیز خوب خواهد بود، و اگر بد باشد، میوهاش نیز بد خواهد بود.
درخت را از میوهاش میشناسند. نه بوتهٔ خار انجیر میدهد و نه بوتهٔ تمشک، انگور!
شخص نیکو از خزانۀ دل نیکویش، چیزهای نیکو بیرون میآوَرَد، و انسان شریر از خزانۀ دل بدش، چیزهای شریرانه. زیرا سخنانی از زبان انسان جاری میشود که دلش از آن لبریز است.
«چگونه مرا ”يهوها! يهوها!“ میخوانید، اما دستورهایم را اطاعت نمیکنید؟
هر که نزد من آید و سخنان مرا بشنود و به آنها عمل کند،
مانند شخصی است که خانهاش را بر بنیاد محکم سنگی میسازد. وقتی سیلاب بیاید و به آن خانه فشار بیاورد، پا برجا میماند، زیرا بنیادی محکم دارد.
اما کسی که سخنان مرا میشنود و اطاعت نمیکند، مانند کسی است که خانهاش را روی زمین سست بنا میکند. هرگاه سیل به آن خانه فشار آوَرَد، فرو میریزد و ویران میشود.»
7
هنگامی که یهوشع این سخنان را به پایان رسانید، به کَفَرناحوم بازگشت.
در آن شهر، یک افسر رومی، غلامی داشت که برایش خیلی عزیز بود. از قضا آن غلام بیمار شد و به حال مرگ افتاد.
وقتی آن افسر دربارۀ یهوشع شنید، چند نفر از بزرگان یهود را فرستاد تا از او خواهش کنند که بیاید و غلامش را شفا بخشد.
پس آنان با اصرار، به یهوشع التماس کردند که همراه ایشان برود و آن غلام را شفا دهد. ایشان گفتند: «این افسر مرد بسیار نیکوکاری است. اگر کسی پیدا شود که لایق لطف تو باشد، همین شخص است.
زیرا نسبت به یهودیان مهربان بوده و کنیسهای نیز برای ما ساخته است!»
یهوشع با ایشان رفت. اما پیش از آنکه به خانه برسند، آن افسر چند نفر از دوستان خود را فرستاد تا به یهوشع چنین بگویند: «سَروَر من، به خود زحمت نده که به خانۀ من بیایی، چون من شایستۀ چنین افتخاری نیستم.
خود را نیز لایق نمیدانم که نزد تو بیایم. از همان جا فقط سخنی بگو که خدمتکارم شفا خواهد یافت.
من این را میدانم، چون من از افسران مافوق فرمان میگیرم، و خودم هم سربازانی زیر فرمان خود دارم. کافی است به یکی بگویم ”برو“، میرود، یا به دیگری بگویم ”بیا“، میآید؛ یا اگر به غلامم بگویم ”فلان کار را بکن“، انجام میدهد.»
یهوشع با شنیدن این سخن، حیرت کرد! سپس رو به جماعتی که به دنبالش میآمدند کرد و گفت: «براستی به شما میگویم که چنین ایمانی حتی در یسرال هم ندیدهام.»
وقتی دوستان آن افسر به خانه بازگشتند، دیدند که آن غلام کاملاً شفا یافته است.
چندی بعد، یهوشع با شاگردان خود به شهری به نام نائین رفت و مانند همیشه، گروه بزرگی از مردم نیز همراه او بودند.
وقتی به دروازه شهر رسیدند، دیدند که جنازهای را میبرند. جوانی که تنها پسر یک بیوهزن بود، مرده بود. بسیاری از اهالی آن شهر، با آن زن عزاداری میکردند.
وقتی عیسای يهوه، آن مادر داغدیده را دید، دلش به حال او سوخت و فرمود: «گریه نکن!»
سپس نزدیک تابوت رفت و بر آن دست گذاشت. کسانی که تابوت را میبردند، ایستادند. یهوشع فرمود: «ای جوان، به تو میگویم، برخیز!»
بلافاصله، آن جوان برخاست و نشست و با کسانی که دور او را گرفته بودند، مشغول گفتگو شد! به این ترتیب، یهوشع او را به مادرش بازگردانید.
تمام کسانی که این معجزه را دیدند، با ترس و احترام، خدا را شکر کرده، میگفتند: «پیامبری بزرگ در میان ما ظهور کرده است! يهوه به یاری ما آمده است!»
آنگاه خبر این معجزه در سراسر ایالت یهودیه و در سرزمینهای اطراف منتشر شد.
هنگامی که یحیی خبر کارهای یهوشع را از زبان شاگردان خود شنید، دو نفر از ایشان را فرا خواند
و آنها را نزد او فرستاد تا بپرسند: «آیا تو همان مسیح موعود هستی، یا باید منتظر کس دیگری باشیم؟»
آن دو شاگرد نزد یهوشع رسیدند و گفتند: «یحیای تعمیددهنده ما را نزد تو فرستاده تا از تو بپرسیم ”آیا تو همان مسیح موعود هستی، یا باید منتظر کس دیگری باشیم؟“»
در همان لحظه، یهوشع بسیاری را از بیماریها و امراض و ارواح پلید شفا داد، و به نابینایان بینایی بخشید.
آنگاه به شاگردان یحیی پاسخ داد: «نزد یحیی برگردید و آنچه دیدید و شنیدید، برای او بیان کنید که چگونه نابینایان بینا میشوند، لنگان راه میروند، جذامیها شفا مییابند، ناشنوایان شنوا میگردند، مردهها زنده میشوند و به فقیران بشارت داده میشود.
و به او بگویید: خوشا به حال کسی که به سبب من نلغزد.»
وقتی فرستادگان یحیی رفتند، یهوشع به سخن گفتن دربارۀ او پرداخت و به جماعت گفت: «برای دیدن چگونه مردی به بیابان رفته بودید؟ آیا مردی سست چون نِی، که از هر بادی به لرزه در میآید؟
یا انتظار داشتید مردی را ببینید با لباسهای نفیس؟ نه، آنان که لباسهای فاخر میپوشند و در تجمل زندگی میکنند، در قصرهای پادشاهانند!
آیا رفته بودید پیامبری را ببینید؟ بله، به شما میگویم که یحیی از یک پیامبر نیز برتر است.
او همان کسی است که کتب مقدّس دربارهاش میفرماید: ”من پیامآور خود را پیشاپیش تو میفرستم، و او راه را پیش رویت آماده خواهد ساخت.“
به شما میگویم که از میان تمامی انسانهایی که تا به حال زیستهاند، کسی بزرگتر از یحیی نیست؛ با این حال، کوچکترین فرد در ملکوت خدا بزرگتر از اوست.
«تمام کسانی که پیغام یحیی را شنیدند، حتی باجگیران، تسلیم خواست خدا گردیده، از دست او تعمید گرفتند.
ولی فریسیها و علمای دین، دعوت خدا را رد کردند و حاضر نشدند از او تعمید بگیرند.
«پس مردم این نسل را به چه میتوانم تشبیه کنم؟ دربارۀ آنها چه میتوانم بگویم؟
مانند کودکانی هستند که در کوچه و بازار بازی میکنند، و از دوستان خود شکایت کرده، میگویند: ”برایتان آهنگ عروسی نواختیم، نرقصیدید؛ آهنگ عزا نواختیم، گریه نکردید.“
زیرا درباره یحیای تعمیددهنده که وقت خود را صرف نان خوردن و شراب نوشیدن نمیکرد، میگفتید که دیوزده است!
اما پسر انسان که در ضیافتها شرکت میکند و میخورد و مینوشد، میگویید: ”پرخور و میگسار است و همنشین باجگیران و گناهکاران!“
اما درست بودن حکمت را از نتایج زندگی پیروانش میتوان ثابت کرد.»
روزی یکی از فریسیان یهوشع را برای صرف غذا به خانۀ خود دعوت کرد. یهوشع نیز دعوت او را پذیرفت و به خانه او رفت. وقتی سر سفره نشسته بودند،
زنی بدکاره که شنیده بود یهوشع در خانۀ آن فریسی است، شیشهای نفیس پر از عطر گرانبها برداشت،
و وارد خانه شد و پشت سر یهوشع، نزد پاهایش نشست و شروع به گریستن کرد. قطرههای اشک او روی پاهای یهوشع میچکید و او با گیسوانش آنها را پاک میکرد. سپس پاهای یهوشع را بوسید و روی آنها عطر ریخت.
صاحب خانه یعنی آن فریسی، وقتی این وضع را مشاهده نمود و آن زن را شناخت، با خود گفت: «اگر این مرد فرستاده خدا بود، یقیناً متوجه میشد که این زن گناهکار و پلید است!»
یهوشع خیالات دل او را درک کرد و به او گفت: «شمعون، میخواهم چیزی به تو بگویم.» شمعون گفت: «بفرما، استاد!»
آنگاه یهوشع داستانی برای او تعریف کرد و گفت: «شخصی از دو نفر طلب داشت، از یکی ۵۰۰ سکه و از دیگری ۵۰ سکه.
اما هیچیک از آن دو، نمیتوانست بدهی خود را بپردازد. پس آن مرد مهربان هر دو را بخشید و از طلب خود چشمپوشی کرد! حال، به نظر تو کدام یک از آن دو او را بیشتر دوست خواهد داشت؟»
شمعون جواب داد: «به نظر من، آن که بیشتر بدهکار بود.» یهوشع فرمود: «درست گفتی!»
سپس به آن زن اشاره کرد و به شمعون گفت: «به این زن که اینجا زانو زده است، خوب نگاه کن! وقتی به خانهٔ تو آمدم به خودت زحمت ندادی که برای شستشوی پاهایم، آب بیاوری. اما او پاهای مرا با اشک چشمانش شست و با موهای سرش خشک کرد.
به رسم معمول، صورتم را نبوسیدی؛ اما از وقتی که داخل خانه شدم، این زن از بوسیدن پاهای من دست نکشیده است.
تو غفلت کردی که به رسم احترام، روغن بر سرم بمالی، ولی او پاهای مرا عطرآگین کرده است.
از اینروست که او محبت بیشتری نشان میدهد، چون گناهان بسیارش آمرزیده شده است. اما هر که کمتر بخشیده شده باشد، محبت کمتری نشان میدهد.»
آنگاه رو به آن زن کرد و فرمود: «گناهان تو بخشیده شد!»
اشخاصی که بر سر سفره حضور داشتند، با خود میگفتند: «این مرد کیست که گناهان مردم را نیز میآمرزد؟»
یهوشع به آن زن فرمود: «ایمانت باعث نجاتت شده است! برخیز و آسودهخاطر برو.»
8
چندی بعد، یهوشع سفری به شهرها و دهات ایالت جلیل کرد تا همه جا مژده ملکوت خدا را اعلام کند. آن دوازده شاگرد
و چند زن که از ارواح پلید و یا از امراض شفا یافته بودند نیز او را همراهی میکردند. مریم مجدلیه که یهوشع هفت روح پلید از وجود او بیرون کرده بود،
یونا، همسر خوزا (رئیس دربار هیرودیس)، و سوسن از جمله این زنان بودند. ایشان و بسیاری از زنان دیگر، از دارایی شخصی خود، یهوشع و شاگردانش را خدمت میکردند.
مردم از همۀ شهرها نزد یهوشع میآمدند. یک روز، عدهٔ زیادی نزدش جمع شدند و او این مَثَل را برای ایشان بیان نمود:
«روزی کشاورزی برای پاشیدن بذر خود بیرون رفت. هنگامی که بذر میپاشید، مقداری از بذرها در جاده افتاد و لگدمال شد و پرندهها آمده، آنها را از آن زمین خشک برداشتند و خوردند.
بعضی میان سنگها افتاد و سبز شد، اما چون زمین رطوبت نداشت، زود پژمرد و خشکید.
بعضی دیگر از بذرها لابلای خارها افتاد، و خارها با بذرها رشد کرده، آن گیاهان ظریف را خفه کردند.
اما مقداری از بذرها در زمین خوب افتاد و رویید و صد برابر محصول داد.» سپس با صدای بلند فرمود: «هر که گوش شنوا دارد، بشنود!»
شاگردان پرسیدند: «معنی این حکایت چیست؟»
فرمود: «دانستن اسرار ملکوت خدا به شما عطا شده، اما برای تعلیم به دیگران، از مَثَل استفاده میکنم، تا آن نوشتۀ کتب مقدّس تحقق یابد که میفرماید: ”نگاه میکنند، اما نمیبینند؛ میشنوند، اما نمیفهمند.“
«معنی حکایت این است: بذر، همان کلام خداست.
گذرگاه مزرعه که بعضی از بذرها در آنجا افتاد، دل سخت کسانی را نشان میدهد که کلام خدا را میشنوند، اما بعد ابلیس آمده، کلام را میرباید و میبرد و نمیگذارد ایمان بیاورند و نجات پیدا کنند،
خاکی که زیرش سنگ بود، بیانگر کسانی است که پیام خدا را میشنوند و آن را با شادی میپذیرند، اما چون ریشه ندارند، مدتی ایمان میآورند، سپس وقتی با وسوسه روبرو میشوند ایمان خود را از دست میدهند.
زمینی که از خارها پوشیده شده، حالت کسانی را نشان میدهد که کلام را میشنوند، اما نگرانیها، مادیات و لذات زندگی، کلام خدا را در آنها خفه کرده، ثمری به بار نمیآید.
«اما زمین خوب بیانگر کسانی است که با قلبی آماده و پذیرا به کلام خدا گوش میدهند و با جدیت از آن اطاعت میکنند تا ثمر به بار آورند.
«هیچکس چراغ را روشن نمیکند که آن را بپوشاند یا زیر تخت بگذارد! بلکه آن را بر چراغدان میگذارد تا هر که داخل میشود، نورش را ببیند.
همینطور نیز هر آنچه مخفی است، عیان شود، و هر آنچه نهفته است، ظاهر شود و همگان از آن آگاه گردند.
پس به آنچه میشنوید، دقت کنید. چون کسی که بتواند آنچه را که دارد خوب به کار ببرد، به او باز هم بیشتر داده میشود. ولی کسی که کارش را درست انجام ندهد، همان نیز که گمان میکند دارد، از دست خواهد داد.»
یکبار، مادر و برادران یهوشع آمدند تا او را ببینند، اما به علّت ازدحام جمعیت نتوانستند وارد خانهای شوند که در آن تعلیم میداد.
به یهوشع خبر دادند که: «مادر و برادرانت بیرون ایستادهاند و منتظرند تو را ببینند.»
یهوشع پاسخ داد: «مادر و برادران من کسانی هستند که پیغام خدا را میشنوند و آن را اطاعت میکنند.»
روزی یهوشع به شاگردانش فرمود: «به آن طرف دریاچه برویم.» پس سوار قایق شدند و رفتند.
در بین راه، یهوشع را خواب در ربود. ناگهان توفان سختی درگرفت، طوری که آب قایق را پر کرد و جانشان به خطر افتاد.
شاگردان با عجله یهوشع را بیدار کردند و فریاد زدند: «استاد، استاد، نزدیک است غرق شویم!» یهوشع برخاست و بر باد و امواج سهمگین نهیب زد. آنگاه توفان فروکش کرد و همه جا آرامش پدید آمد.
سپس از ایشان پرسید: «ایمانتان کجاست؟» ایشان با ترس و تعجب به یکدیگر گفتند: «این کیست که حتی به باد و دریا فرمان میدهد و از او فرمان میبرند؟»
به این ترتیب به آن طرف دریاچه، به سرزمین جِراسیان رسیدند که مقابل منطقۀ جلیل بود.
وقتی یهوشع از قایق پیاده شد، مردی دیوزده از شهر به سوی او آمد. او نه لباس میپوشید و نه در خانه میماند بلکه در قبرستانها زندگی میکرد.
به محض اینکه یهوشع را دید، نعره زد و به پایش افتاد و با صدای بلند گفت: «ای یهوشع، پسر اللها متعال، با من چه کار داری؟ التماس میکنم مرا عذاب ندهی!»
زیرا یهوشع به روح پلید دستور میداد که از وجود آن مرد بیرون بیاید. این روح پلید بارها به آن مرد حمله کرده بود و حتی هنگامی که دست و پایش را با زنجیر میبستند، به آسانی زنجیرها را میگسیخت و سر به بیابان میگذاشت. او به طور کامل در چنگال ارواح پلید اسیر بود.
یهوشع از او پرسید: «نام تو چیست؟» جواب داد: «لِژیون»، زیرا ارواح پلید بسیاری وارد او شده بودند.
سپس ارواح پلید به یهوشع التماس کردند که آنها را به هاویه نفرستد.
از قضا، در آن حوالی یک گلهٔ خوک بر تپهای میچرید. ارواح پلید به یهوشع التماس کردند که اجازه دهد داخل خوکها گردند. یهوشع اجازه داد.
آنگاه ارواح پلید از وجود آن مرد بیرون آمدند و به درون خوکها رفتند. ناگاه تمام آن گله از سراشیبی تپه به دریاچه ریختند و خفه شدند.
وقتی خوکچرانها این را دیدند، فرار کردند و در شهر و روستا ماجرا را برای مردم بازگفتند.
طولی نکشید که مردم دستهدسته آمدند تا واقعه را به چشم خود ببینند. وقتی آن دیوانه را دیدند که لباس پوشیده و پیش پاهای یهوشع عاقل نشسته است، ترسیدند.
کسانی که ماجرا را به چشم دیده بودند، برای دیگران تعریف میکردند که آن دیوزده چگونه شفا یافته بود.
مردم که از این واقعه دچار وحشت شده بودند، از یهوشع خواهش کردند که از آنجا برود و دیگر کاری به کارشان نداشته باشد. پس او سوار قایق شد تا به کناره دیگر دریاچه بازگردد.
مردی که ارواح پلید از او بیرون آمده بودند به یهوشع التماس کرد که اجازه دهد همراه او برود. اما یهوشع اجازه نداد و به او فرمود:
«نزد خانوادهات برگرد و بگو که خدا چه کار بزرگی برایت انجام داده است.» او نیز به شهر رفت و برای همه بازگو نمود که یهوشع چه معجزه بزرگی در حق او انجام داده است.
هنگامی که یهوشع به کناره دیگر دریاچه بازگشت، مردم با آغوش باز از او استقبال کردند، چون منتظرش بودند.
ناگهان مردی به نام یایروس که سرپرست کنیسه شهر بود، آمد و بر پاهای یهوشع افتاد و به او التماس کرد که همراه او به خانهاش برود،
و دختر دوازده سالهاش را که تنها فرزندش بود و در آستانه مرگ قرار داشت، شفا دهد. یهوشع خواهش او را پذیرفت و در میان انبوه جمعیت، با او به راه افتاد. مردم از هر طرف دور او را گرفته بودند و بر او فشار میآوردند.
در میان آن جمعیت، زنی بود که مدت دوازده سال خونریزی داشت و با اینکه تمام داراییاش را صرف معالجه خود نموده بود نتوانسته بود بهبود بیابد.
از پشت سر یهوشع، خود را به او رساند و به گوشهٔ ردای او دست زد. به محض اینکه دستش به گوشۀ ردای یهوشع رسید، خونریزیاش قطع شد.
یهوشع ناگهان برگشت و پرسید: «چه کسی به من دست زد؟» همه انکار کردند. پطرس گفت: «استاد، میبینید که مردم از هر طرف فشار میآورند…»
اما یهوشع فرمود: «یک نفر با قصدی خاص به من دست زد، زیرا احساس کردم نیروی شفابخشی از من صادر شد!»
آن زن که دید یهوشع از همه چیز آگاهی دارد، با ترس و لرز آمد و در برابر او به زانو افتاد. آنگاه در حضور همه بیان کرد که به چه علّت به او دست زده و چگونه شفا یافته است.
یهوشع به او گفت: «دخترم، ایمانت تو را شفا داده است. به سلامت برو!»
یهوشع هنوز با آن زن سخن میگفت که شخصی از خانۀ یایروس آمد و به او خبر داده گفت: «دخترت مرد. دیگر به استاد زحمت نده.»
اما وقتی یهوشع این را شنید، به یایروس گفت: «نترس! فقط ایمان داشته باش، و دخترت شفا خواهد یافت!»
هنگامی که به خانه رسیدند، یهوشع اجازه نداد که به غیر از پطرس، یعقوب، یوحنا و پدر و مادر آن دختر، شخص دیگری با او وارد اتاق شود.
در آن خانه عدۀ زیادی جمع شده و گریه و زاری میکردند. یهوشع به ایشان فرمود: «گریه نکنید! دختر نمرده؛ فقط خوابیده است!»
همه به او خندیدند، چون میدانستند که دختر مرده است.
آنگاه یهوشع وارد اتاق شد و دست دختر را گرفت و فرمود: «دخترم، برخیز!»
همان لحظه، او زنده شد و فوراً از جا برخاست! یهوشع فرمود: «چیزی به او بدهید تا بخورد.»
والدین او حیرت کرده بودند، اما یهوشع به ایشان دستور اکید داد که به کسی نگویند چه اتفاقی افتاده است.
9
روزی یهوشع دوازده شاگرد خود را فرا خواند و به ایشان قدرت و اقتدار داد تا ارواح پلید را از وجود دیوزدگان بیرون کنند و بیماران را شفا بخشند.
آنگاه ایشان را فرستاد تا فرا رسیدن ملکوت خدا را به مردم اعلام نمایند و بیماران را شفا دهند.
پیش از آنکه به راه افتند، یهوشع به آنان فرمود: «در این سفر، هیچ چیز با خود نبرید، نه چوبدستی، نه کولهبار، نه خوراک، نه پول و نه لباس اضافی.
به هر خانهای که وارد شدید، تا هنگام ترک آن محل، در آن خانه بمانید.
اگر اهالی شهری به پیغام شما توجهی نکردند، به هنگام ترک آن شهر، حتی گرد و خاک آنجا را نیز از پاهایتان بتکانید تا شهادتی بر ضد آنها باشد.»
پس شاگردان، شهر به شهر و آبادی به آبادی میگشتند و پیغام انجیل را به مردم میرساندند و بیماران را شفا میبخشیدند.
وقتی که هیرودیس حکمران جلیل خبر معجزات یهوشع را شنید، حیران و پریشان شد، زیرا بعضی درباره یهوشع میگفتند که او همان یحیای تعمیددهنده است که زنده شده است.
عدهای دیگر نیز میگفتند که او همان ایلیا است که ظهور کرده یا یکی از پیامبران گذشته است که زنده شده است.
اما هیرودیس میگفت: «من خود سر یحیی را از تنش جدا کردم! پس این دیگر کیست که این داستانهای عجیب و غریب را دربارهاش میشنوم؟» و او میکوشید یهوشع را ملاقات کند.
پس از مدتی، رسولان برگشتند و یهوشع را از آنچه انجام داده بودند، آگاه ساختند. آنگاه یهوشع همراه ایشان، به دور از چشم مردم، به سوی شهر بیتصیدا به راه افتاد.
اما بسیاری از مردم از مقصد او باخبر شدند و به دنبالش راه افتادند. یهوشع نیز با خوشرویی ایشان را پذیرفت و باز درباره ملکوت خدا ایشان را تعلیم داد و بیماران را شفا بخشید.
نزدیک غروب، دوازده شاگرد یهوشع نزد او آمدند و گفتند: «مردم را مرخص فرما تا به دهات و مزرعههای اطراف بروند و خوراک و سرپناهی بیابند، چون در این بیابان، چیزی برای خوردن پیدا نمیشود.»
یهوشع جواب داد: «شما خودتان به ایشان خوراک بدهید!» شاگردان با تعجب گفتند: «چگونه؟ ما حتی برای خودمان، چیزی جز پنج نان و دو ماهی نداریم! شاید میخواهی که برویم و برای تمام این جمعیت غذا بخریم؟»
فقط تعداد مردها در آن جمعیت، حدود پنج هزار نفر بود. آنگاه یهوشع فرمود: «به مردم بگویید که در دستههای پنجاه نفری، بر روی زمین بنشینند.»
شاگردان همه را نشاندند.
یهوشع آن پنج نان و دو ماهی را برداشت و به سوی آسمان نگاه کرده، برکت داد. سپس نانها را تکهتکه کرد و به شاگردانش داد تا در میان مردم تقسیم کنند.
همه خوردند و سیر شدند و شاگردان از خُردههای باقیمانده، دوازده سبد برداشتند.
یک روز که یهوشع به تنهایی دعا میکرد، شاگردانش نزد او آمدند و او از ایشان پرسید: «به نظر مردم، من که هستم؟»
جواب دادند: «بعضیها میگویند که یحیای تعمیددهنده هستی؛ عدهای نیز میگویند ایلیا و یا یکی از پیامبران گذشته هستی که زنده شده است.»
آنگاه از ایشان پرسید: «شما چه؟ شما مرا که میدانید؟» پطرس در جواب گفت: «تو مسیحِ خدا هستی!»
اما یهوشع به ایشان دستور اکید داد که این را به کسی نگویند.
سپس به ایشان فرمود: «لازم است که پسر انسان رنج بسیار بکشد و مشایخ و کاهنان اعظم و علمای دین او را محکوم کرده، بکشند، اما او روز سوم زنده خواهد شد!»
سپس به همه فرمود: «اگر کسی از شما بخواهد پیرو من باشد باید از خودخواهی دست بردارد و هر روز صلیب خود را بر دوش گیرد و مرا پیروی کند.
هر که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد؛ اما هر که جانش را به خاطر من از دست بدهد، آن را نجات خواهد داد.
چه فایده که انسان تمام دنیا را ببرد، اما جانش را از دست بدهد یا آن را تلف کند؟
«و اگر کسی از من و از سخنان من عار داشته باشد، پسر انسان نیز هنگامی که در جلال خود و جلال پدر، با فرشتگان مقدّس بازگردد، از او عار خواهد داشت.
اما یقین بدانید که در اینجا کسانی ایستادهاند که تا ملکوت خدا را نبینند، نخواهند مرد.»
حدود هشت روز پس از این سخنان، یهوشع پطرس و یعقوب و یوحنا را برداشت و بر فراز کوهی برآمد تا دعا کند.
به هنگام دعا، ناگهان چهرۀ یهوشع نورانی شد و لباسش از سفیدی، چشم را خیره میکرد.
ناگاه، دو مرد، یعنی موسی و ایلیا، ظاهر شدند و با یهوشع به گفتگو پرداختند.
ظاهر ایشان بس پرشکوه بود. گفتگوی ایشان دربارۀ خروج یهوشع از این جهان بود، امری که قرار بود در یروشلیم اتفاق بیفتد.
اما در این هنگام، پطرس و همراهانش به خواب رفته بودند. وقتی بیدار شدند، یهوشع و آن دو مرد را غرق در نور و جلال دیدند.
هنگامی که موسی و ایلیا آن محل را ترک میگفتند، پطرس که دستپاچه بود و نمیدانست چه میگوید، به یهوشع گفت: «استاد، چه خوب است ما اینجا هستیم! بگذار سه سایبان بسازیم، برای تو، یکی برای موسی، و یکی دیگر هم برای ایلیا.»
سخن پطرس هنوز تمام نشده بود که ابری درخشان پدیدار گشت و وقتی بر ایشان سایه انداخت، شاگردان را ترس فرا گرفت.
آنگاه از ابر ندایی در رسید که «این است پسر من که او را برگزیدهام؛ به او گوش فرا دهید!»
چون ندا خاتمه یافت، متوجه شدند که یهوشع تنهاست. آنان تا مدتها، به کسی دربارۀ این واقعه چیزی نگفتند.
روز بعد، وقتی از تپه پایین میآمدند، با جمعیت بزرگی روبرو شدند.
ناگهان مردی از میان جمعیت فریاد زد: «استاد، التماس میکنم بر پسرم، که تنها فرزندم است، نظر لطف بیندازی،
چون یک روح پلید مرتب داخل وجود او میشود و او را به فریاد کشیدن وا میدارد. این روح پلید او را متشنج میکند، به طوری که دهانش کف میکند. او همیشه به پسرم حمله میکند و به سختی او را رها میسازد.
از شاگردانت درخواست کردم که این روح را از وجود پسرم بیرون کنند، اما نتوانستند.»
یهوشع فرمود: «ای مردم بیایمان و نامطیع! تا کِی باید با شما باشم و رفتار شما را تحمل کنم؟ پسرت را نزد من بیاور!»
در همان هنگام که پسر را میآوردند، روح پلید او را به شدت تکان داد و بر زمین زد. پسر میغلتید و دهانش کف میکرد. اما یهوشع به روح پلید نهیب زد و پسر را شفا بخشید و به پدرش سپرد.
مردم همه از قدرت خدا شگفتزده شده بودند. در همان حال که همه با حیرت از کارهای عجیب یهوشع تعریف میکردند، او به شاگردان خود فرمود:
«به آنچه میگویم، خوب توجه کنید: پسر انسان را به دست مردم تسلیم خواهند کرد.»
اما شاگردان منظور او را نفهمیدند، چون ذهنشان کور شده بود و میترسیدند در این باره از او سؤال کنند.
سپس بین شاگردان یهوشع این بحث درگرفت که کدام یک از ایشان بزرگتر است!
یهوشع که متوجه افکار ایشان شده بود، کودکی را نزد خود خواند،
و به ایشان فرمود: «هر که به خاطر من این کودک را بپذیرد، مرا پذیرفته است؛ و هر که مرا بپذیرد، فرستندۀ مرا پذیرفته است. زیرا در میان شما کسی واقعاً بزرگتر است که از همه کوچکتر باشد.»
یوحنا، به او گفت: «استاد، مردی را دیدیم که به نام تو ارواح پلید را از مردم بیرون میکرد؛ ولی ما به او گفتیم که این کار را نکند چون از گروه ما نبود.»
یهوشع گفت: «مانع او نشوید، چون کسی که بر ضد شما نباشد، با شماست.»
هنگامی که زمان بازگشت یهوشع به آسمان نزدیک شد، با عزمی راسخ به سوی یروشلیم به راه افتاد.
او چند نفر را جلوتر فرستاد تا در یکی از دهکدههای سامرینشین، محلی برای اقامت ایشان آماده سازند.
اما اهالی آن دهکده، ایشان را نپذیرفتند چون میدانستند که عازم یروشلیم هستند. (سامریان و یهودیان، دشمنی دیرینهای با یکدیگر داشتند.)
وقتی فرستادگان برگشتند و این خبر را آوردند، یعقوب و یوحنا به یهوشع گفتند: «استاد، آیا میخواهی از خدا درخواست کنیم که از آسمان آتش بفرستد و ایشان را از بین ببرد، همانگونه که ایلیا نیز کرد؟»
اما یهوشع ایشان را سرزنش نمود.
بنابراین از آنجا به آبادی دیگری رفتند.
در بین راه، شخصی به یهوشع گفت: «هر جا بروی، از تو پیروی خواهم کرد.»
اما یهوشع به او گفت: «روباهها برای خود لانه دارند و پرندگان، آشیانه؛ اما پسر انسان جایی ندارد که حتی سرش را بر آن بگذارد.»
یکبار نیز او کسی را دعوت کرد تا پیرویاش نماید. آن شخص گفت: «سَرورم، اجازه بفرما تا اول به خانه بازگردم و پدرم را دفن کنم.»
یهوشع به او گفت: «بگذار مردگان، مردگانِ خود را دفن کنند. وظیفه تو این است که بیایی و مژده ملکوت خدا را در همه جا اعلام نمایی.»
شخصی نیز به یهوشع گفت: «يهوها، من حاضرم تو را پیروی کنم. اما بگذار اول بروم و با خانوادهام خداحافظی کنم!»
یهوشع به او فرمود: «کسی که آغاز به شخم زدن بکند و بعد، به عقب نگاه کند، لیاقت خدمت در ملکوت خدا را ندارد!»
10
آنگاه، عیسای يهوه هفتاد نفر دیگر را تعیین کرد و ایشان را دو به دو به شهرها و نقاطی که خود عازم آن بود، فرستاد،
و به آنها فرمود: «محصول بسیار است، اما کارگر کم. پس، از صاحب محصول درخواست کنید تا برای جمعآوری محصول، کارگران بیشتری بفرستد.
بروید و فراموش نکنید که من شما را همچون برهها به میان گرگها میفرستم.
با خود نه پول بردارید، نه کولهبار و نه حتی یک جفت کفش اضافی. در بین راه نیز برای سلام و احوالپرسی وقت تلف نکنید.
«وارد هر خانهای که شدید، قبل از هر چیز بگویید: برکت بر این خانه باشد.
اگر کسی در آنجا لیاقت برکت را داشته باشد، برکت شامل حالش میشود و اگر لیاقت نداشته باشد، برکت به خود شما برمیگردد.
پس در همان خانه بمانید و از خانه به خانهای دیگر نقل مکان نکنید. هر چه به شما میدهند، بخورید و بنوشید، زیرا کارگر مستحق مزد خویش است!
«وقتی وارد شهری شدید و از شما استقبال کردند، هر چه پیش شما بگذارند، بخورید،
و بیماران آنجا را شفا دهید و به ایشان بگویید: ملکوت خدا به شما نزدیک شده است.
«اما اگر شهری شما را نپذیرفت، به کوچههای آن بروید و بگویید:
”ما حتی گرد و خاک شهرتان را که بر پاهای ما نشسته، میتکانیم. اما بدانید که ملکوت خدا نزدیک شده است.“
به شما میگویم که در روز داوری وضع شهر فاسد سُدوم بهتر از وضع چنین شهری خواهد بود.
«وای بر تو ای خورَزین، و وای بر تو ای بیتصیدا! زیرا اگر معجزاتی که در شما انجام دادم، در شهرهای فاسد صور و صیدون انجام داده بودم، اهالی آنها مدتها قبل، از گناهانشان توبه میکردند، و پلاسپوش و خاکسترنشین میشدند تا پشیمانی خود را نشان دهند.
بله، در روز داوری، وضع صور و صیدون بهتر از وضع شما خواهد بود.
و تو ای کَفَرناحوم، آیا به آسمان بالا خواهی رفت؟ هرگز! تو به عالَم مردگان پایین خواهی رفت!»
سپس به شاگردان خود گفت: «هر که پیام شما را بپذیرد، مرا پذیرفته است، و هر که شما را رد کند، در واقع مرا رد کرده است، و هر که مرا رد کند، فرستندۀ مرا رد کرده است.»
پس از مدتی، آن هفتاد شاگرد بازگشتند و با خوشحالی به یهوشع خبر داده، گفتند: «يهوها، حتی ارواح پلید نیز به نام تو، از ما اطاعت میکنند!»
یهوشع فرمود: «بلی، من شیطان را دیدم که همچون برق، از آسمان به زیر افتاد!
من به شما اقتدار بخشیدهام تا مارها و عقربها را لگدمال کنید و بر تمام قدرت دشمن چیره شوید؛ و هیچ چیز هرگز به شما آسیب نخواهد رسانید!
با وجود این، فقط از این شادی نکنید که ارواح پلید از شما اطاعت میکنند، بلکه از این شاد باشید که نام شما در آسمان ثبت شده است!»
آنگاه دل یهوشع سرشار از شادی روح خدا گردید و فرمود: «ای پدر، مالک آسمان و زمین، سپاس تو را که این امور را از کسانی که خود را دانا و زیرک میپندارند، پنهان ساختی و آنها را بر کسانی آشکار فرمودی که مانند کودکاناند. بله ای پدر، خشنودی تو این بود که به این طریق عمل کنی.»
سپس به شاگردان خود گفت: «پدرم همه چیز را به دست من سپرده است. هیچکس براستی پسر را نمیشناسد جز پدر، و هیچکس براستی پدر را نمیشناسد جز پسر و نیز آنانی که پسر بخواهد او را به ایشان بشناساند.»
سپس، در تنهایی به آن دوازده شاگرد فرمود: «خوشا به حال شما که این چیزها را میبینید!
به شما میگویم که بسیاری از انبیا و پادشاهان آرزو داشتند آنچه را که شما میبینید، ببینند، اما ندیدند؛ و آنچه را که میشنوید، بشنوند، اما نشنیدند!»
روزی یکی از علمای دین که میخواست اعتقادات یهوشع را امتحان کند، از او پرسید: «استاد، چه باید بکنم تا زندگی جاوید نصیبم شود؟»
یهوشع به او گفت: «در کتاب تورات، در این باره چه نوشته شده است؟»
جواب داد: «نوشته شده که يهوه، اللها خود را با تمامی دل، با تمامی جان، با تمامی قوت و با تمامی فکر خود دوست بدار. و همسایهات را نیز همچون جان خویش دوست بدار!»
یهوشع فرمود: «بسیار خوب، تو نیز چنین کن تا حیات جاودانی داشته باشی.»
اما او چون میخواست سؤال خود را موجّه و بهجا جلوه دهد، باز پرسید: «خوب، همسایه من کیست؟»
یهوشع در جواب، داستانی تعریف کرد و فرمود: «یک یهودی از یروشلیم به شهر اریحا میرفت. در راه به دست راهزنان افتاد. ایشان لباس و پول او را گرفتند و او را کتک زده، نیمه جان کنار جاده انداختند و رفتند.
از قضا، کاهنی یهودی از آنجا میگذشت. وقتی او را کنار جاده افتاده دید، راه خود را کج کرد و از سمت دیگر جاده رد شد.
سپس یکی از خادمان خانۀ خدا از راه رسید و نگاهی به او کرد. اما او نیز راه خود را در پیش گرفت و رفت.
«آنگاه یک سامری از راه رسید (یهودیها و سامریها، با یکدیگر دشمنی داشتند). وقتی آن مجروح را دید، دلش به حال او سوخت،
نزدیک رفت و کنارش نشست، زخمهایش را شست و مرهم مالید و بست. سپس او را بر الاغ خود سوار کرد و به مهمانخانهای برد و از او مراقبت نمود.
روز بعد، هنگامی که آنجا را ترک میکرد، مقداری پول به صاحب مهمانخانه داد و گفت: از این شخص مراقبت کن و اگر بیشتر از این خرج کنی، وقتی برگشتم، پرداخت خواهم کرد!
«حال، به نظر تو کدام یک از این سه نفر، همسایه آن مرد بیچاره بود؟»
جواب داد: «آنکه بر او ترحم نمود و کمکش کرد.» یهوشع فرمود: «تو نیز برو و چنین کن!»
در سر راه خود به یروشلیم، یهوشع و شاگردان به دهی رسیدند. در آنجا زنی به نام مارتا ایشان را به خانهٔ خود دعوت کرد.
او خواهری داشت به نام مریم. وقتی یهوشع به خانه ایشان آمد، مریم با خیالی آسوده نشست تا به سخنان او گوش فرا دهد.
اما مارتا که برای پذیرایی از آن همه میهمان، پریشان شده و به تکاپو افتاده بود، نزد یهوشع آمد و گفت: «سَروَر من، آیا این دور از انصاف نیست که خواهرم اینجا بنشیند و من به تنهایی همه کارها را انجام دهم؟ لطفاً به او بفرما تا به من کمک کند!»
عیسای يهوه به او فرمود: «مارتا، تو برای همه چیز خود را ناراحت و مضطرب میکنی،
اما فقط یک چیز اهمیت دارد. مریم همان را انتخاب کرده است و من نمیخواهم او را از این فیض محروم سازم!»
11
روزی یهوشع مشغول دعا بود. وقتی دعایش تمام شد، یکی از شاگردانش به او گفت: «يهوها، همانطور که یحیی طرز دعا کردن را به شاگردان خود آموخت، تو نیز آن را به ما بیاموز.»
یهوشع به ایشان گفت که چنین دعا کنند: «ای پدر، نام تو مقدّس باد. ملکوت تو بیاید.
نان روزانۀ ما را هر روز به ما عطا فرما.
گناهان ما را ببخش، چنانکه ما نیز آنانی را که در حق ما گناه میکنند، میبخشیم. و نگذار که تسلیم وسوسه شویم.»
سپس یهوشع تعلیم خود را دربارۀ دعا ادامه داد و فرمود: «فرض کنید دوستی دارید و نیمهشب دَرِ خانهاش را میزنید و میگویید: ”ای رفیق، سه گِرده نان به من قرض بده،
چون یکی از دوستانم همین الان از سفر نزدم آمده و هیچ خوراکی ندارم که به او بدهم.“
او از داخل خانه جواب میدهد که با بچههایش در رختخواب خوابیده است و نمیتواند برخیزد و به شما نان دهد.
«به شما میگویم که حتی اگر به خاطر دوستی از جا بلند نشود و به شما نان ندهد، اما اگر به در زدن ادامه دهید، برخواهد خاست و هر چه نیاز دارید، به شما خواهد داد، تا مبادا آبرویش برود.
«پس به شما میگویم، درخواست کنید تا به شما داده شود؛ بجویید تا پیدا کنید؛ بکوبید تا در به روی شما باز شود.
زیرا هر که درخواست کند، به دست خواهد آورد، و هر که بجوید، پیدا خواهد کرد، و هر که بکوبد، در به رویش باز خواهد شد.
«کدام یک از شما پدران، اگر فرزندش از او ماهی بخواهد، به او مار میدهد؟
یا اگر تخم مرغ بخواهد، آیا به او عقرب میدهید؟ هرگز!
«پس اگر شما، اشخاص گناهکار، میدانید که باید چیزهای خوب را به فرزندانتان بدهید، چقدر بیشتر پدر آسمانی شما به کسانی که از او درخواست کنند، روحالقدس را عطا خواهد کرد.»
روزی یهوشع، روح پلیدی را از شخصی لال بیرون کرد و زبان آن شخص باز شد. کسانی که این ماجرا را دیدند، بسیار تعجب کردند و به هیجان آمدند.
اما بعضی از آن میان گفتند: «او ارواح پلید را به قدرت شیطان، رئیس ارواح پلید، بیرون میراند.»
عدهای دیگر نیز خواستار آیتی آسمانی شدند، تا اقتدار خود را ثابت کند.
یهوشع افکار هر یک از ایشان را خواند و فرمود: «هر مملکتی که دچار جنگ داخلی شود، نابودیاش حتمی است. و هر خانهای نیز که در آن در اثر دشمنیها تفرقه ایجاد گردد، از هم فرو خواهد پاشید.
شما میگویید شیطان به من قدرت داده تا ارواح پلید او را بیرون کنم. اما اگر شیطان بر ضد خودش تجزیه شده، با خودش میجنگد، در این صورت حکومت او چگونه برقرار خواهد ماند؟
و اگر قدرت من از شیطان است، تکلیف مریدان شما چه خواهد شد، زیرا ایشان نیز ارواح پلید اخراج میکنند؟ از این رو، ایشان شما را به خاطر حرفی که زدید، محکوم خواهند ساخت!
اما اگر من با قدرت خدا، ارواح پلید را بیرون میکنم، پس بدانید که ملکوت خدا به میان شما آمده است.
زیرا زمانی که شخصی نیرومند، مانند شیطان، کاملاً مسلح، از کاخ خود محافظت میکند، اموالش در امن و امان است،
تا زمانی که شخصی نیرومندتر حمله کند و بر او چیره شود، و اسلحۀ او را بگیرد و اموالش را غارت کند.
«هر که با من نباشد، بر ضد من است، و هر که با من کار نکند، در واقع علیه من کار میکند.
«وقتی یک روح پلید، کسی را ترک میکند، به صحراهای بیآب میرود تا جایی برای استراحت بیابد. اما چون جای مناسبی نمییابد، میگوید: ”به شخصی که از او درآمدم، باز میگردم.“
پس باز میگردد و میبیند که خانۀ قبلیاش جاروشده و مرتب است.
سپس هفت روح دیگر پیدا میکند که از خودش هم پلیدتر هستند، و وارد آن شخص شده، در آنجا زندگی میکنند. به این ترتیب، وضع آن شخص بدتر از قبل میشود.»
این سخنان هنوز بر زبان یهوشع بود که زنی از میان جمعیت با صدای بلند گفت: «خوشا به حال آن مادری که تو را به دنیا آورد و شیر داد!»
یهوشع در جواب فرمود: «اما خوشبختتر کسی است که کلام خدا را میشنود و به آن عمل میکند!»
هنگامی که شمار جمعیت فزونی مییافت، یهوشع فرمود: «مردم این نسل چقدر شریرند! همواره از من میخواهند آیتی به ایشان نشان دهم. اما تنها آیتی که به ایشان میدهم، آیت یونس است.
آنچه برای او اتفاق افتاد، نشانهای بود برای مردم نینوا که او را خدا فرستاده است. همچنین آنچه برای پسر انسان اتفاق میافتد، آیتی خواهد بود برای این نسل که مرا خدا فرستاده است.
در روز داوری، ملکهٔ سبا برخواهد خاست و مردم این دوره و زمانه را محکوم خواهد ساخت، زیرا او با زحمت فراوان، راهی دراز را پیمود تا بتواند سخنان حکیمانۀ سلیمان را بشنود. اما شخصی برتر از سلیمان در اینجاست، اما چه کم هستند کسانی که به او گوش میدهند.
در روز داوری، مردم نینوا بر ضد این نسل به پا خاسته، آن را محکوم خواهند ساخت، زیرا ایشان با شنیدن موعظهٔ یونس توبه کردند. و اکنون کسی بزرگتر از یونس در اینجا هست، اما حاضر نیستید توبه کنید.
«هیچکس چراغ را روشن نمیکند تا پنهانش سازد، بلکه آن را بر چراغدان میگذارد تا هر که داخل میشود نورش را ببیند.
چشم تو چراغی است که روشنایی بدنت را تأمین میکند. اگر چشمت سالم باشد، تمام وجودت نیز سرشار از روشنایی خواهد بود. اما اگر چشمت ناسالم باشد، وجودت مملو از تاریکی خواهد بود.
پس هوشیار باشید، مبادا به جای نور، تاریکی بر وجودتان حکمفرما باشد!
اگر باطن شما نورانی بوده، هیچ نقطۀ تاریکی در آن نباشد، آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود، گویی چراغی پُرنور بر شما میتابد.»
وقتی یهوشع سخنان خود را به پایان رسانید، یکی از فریسیها، او را برای صرف غذا دعوت کرد. یهوشع به خانۀ او رفت و بر سر سفره نشست.
اما آن فریسی وقتی دید که یهوشع دستهایش را پیش از خوردن نشست، تعجب کرد!
يهوه به او فرمود: «شما فریسیان بیرون کاسه و بشقاب را آنقدر تمیز میکنید تا بدرخشد، ولی درون شما از کثافت طمع و خباثت پر است.
ای نادانان، آیا همان اللهای که ظاهر را آفرید، باطن را نیز نیافرید؟
پس با کمک به فقیران، باطن خود را پاک سازید، و آنگاه همه چیز برایتان پاک خواهد بود.
«وای بر شما ای فریسیان! شما حتی دهیک محصول نعناع و سُداب و هرگونه سبزی دیگر را هدیه میدهید، اما عدالت را نادیده میگیرید و از محبت به خدا غافل هستید. شما باید دهیک را بدهید، ولی عدالت و محبت را نیز فراموش نکنید.
«وای بر شما ای فریسیها، زیرا دوست دارید که در کنیسهها در بهترین جا بنشینید و هنگام عبور از کوچه و بازار مردم به شما تعظیم کنند.
چه عذاب هولناکی در انتظار شماست! شما مانند قبرهایی هستید که در صحرا میان علفها پنهاناند، مردم از کنارتان رد میشوند بیآنکه بدانند چقدر فاسد هستید.»
یکی از علمای دین که در آنجا ایستاده بود، به یهوشع گفت: «استاد، با این سخنانت به ما نیز توهین کردی!»
یهوشع فرمود: «و شما ای علمای دین، وای بر شما، زیرا تکالیف دینی بسیار سنگینی بر دوش مردم میگذارید، اما هرگز حاضر نیستید حتی انگشتی برای کمک به ایشان تکان دهید.
وای بر شما، زیرا شما برای انبیایی که به دست اجدادتان کشته شدند، مقبره میسازید.
بنابراین، شهادت میدهید که کار نیاکانتان مورد تأیید شماست. انبیا را ایشان کشتند، و مقبرههایشان را شما بنا میکنید.
«از همین روست که خدا با حکمتی که دارد درباره شما فرموده است: پیامبران و رسولان نزد شما خواهم فرستاد، اما شما برخی را کشته، و برخی دیگر را آزار خواهید رساند.
پس خون همۀ انبیا که از ابتدای پیدایش جهان تا به حال ریخته شده است، بر گردن این نسل خواهد بود،
از خون هابیل گرفته تا خون زکریه که در معبد، میان مذبح و جایگاه مقدّس، کشته شد. بله، این نسل برای همۀ اینها حساب پس خواهند داد.
وای بر شما ای علمای دین، چون کلید معرفت را از دسترس مردم خارج ساختهاید. نه خودتان وارد ملکوت میشوید، و نه میگذارید دیگران وارد شوند.»
وقتی یهوشع از آن محفل بیرون آمد، فریسیها و علمای دین که از سخنان او بسیار خشمگین شده بودند، او را به سختی مورد انتقاد قرار داده، کوشیدند با سؤالات خود او را در تنگنا قرار دهند.
ایشان از آن پس در صدد برآمدند که با استفاده از سخنان خودش او را به دام بیندازند و گرفتارش سازند.
12
هنگامی که هزاران نفر جمع شده بودند، به طوری که یکدیگر را پایمال میکردند، یهوشع نخست رو به شاگردان کرد و به ایشان فرمود: «از خمیرمایۀ فریسیها، یعنی از ریاکاری برحذر باشید!
زمان آن خواهد رسید که هر آنچه پنهان است، آشکار شود، و همگان از آنچه مخفی است، آگاه گردند.
هرآنچه در تاریکی گفتهاید، در روشنایی شنیده خواهد شد، و آنچه که در اتاقهای دربسته زمزمه کردهاید، بر بامها اعلام خواهد شد تا همه بشنوند!
«ای دوستان من، از آنانی نترسید که قادرند فقط جسمتان را بکُشند، چون بعد از آن نمیتوانند کاری بکنند!
اما به شما خواهم گفت از که بترسید: از اللهای بترسید که هم قدرت دارد بکُشَد و هم به جهنم بیندازد. بله، از او باید ترسید.
«قیمت پنج گنجشک چقدر است؟ دو پول سیاه. با وجود این، خدا حتی یکی از آنها را فراموش نمیکند!
حتی موهای سر شما نیز شمارش شده است. پس نگران نباشید، زیرا ارزش شما بیشتر از هزاران گنجشک است.
«به شما میگویم، هر که نزد مردم مرا اقرار کند، من نیز که پسر انسان هستم، او را در حضور فرشتگان خدا، اقرار خواهم کرد.
اما هر که مرا نزد مردم انکار کند، در حضور فرشتگان خدا انکار خواهد شد.
با این حال، هر سخنی که برضد پسر انسان گفته شود، قابل بخشایش است، اما هر که برضد روحالقدس سخن گوید، هرگز آمرزیده نخواهد شد.
«هنگامی که شما را برای محاکمه، به کنیسههای یهود و نزد بزرگان و حاکمان میبرند، نگران نباشید که برای دفاع از خود، چه بگویید،
چون روحالقدس همان لحظه به شما خواهد آموخت که چه بگویید.»
در این هنگام، شخصی از میان جمعیت به او گفت: «استاد، به برادرم بفرما که ارث پدرم را با من تقسیم کند!»
یهوشع در پاسخ فرمود: «ای مرد، چه کسی مرا تعیین کرده که در میان شما قضاوت و حَکَمیّت کنم؟»
سپس فرمود: «مراقب باشید! از هر نوع طمع بپرهیزید، زیرا زندگی حقیقی به فراوانی ثروت بستگی ندارد.»
سپس این حکایت را برای ایشان بیان کرد: «شخصی ثروتمند از مزرعۀ خود محصولی فراوان به دست آورد.
پس با خود اندیشیده، گفت: ”چه باید بکنم؟ جایی برای انبار کردن محصول خود ندارم.“
سپس به خود گفت: ”دانستم چه کنم. انبارهای خود را خراب کرده، انبارهای بزرگتری خواهم ساخت، و تمام غلات و اموال خود را در آنها ذخیره خواهم کرد.
آنگاه به خود خواهم گفت: ای مردِ خوشبخت، تو برای چندین سال، محصول فراوان ذخیره کردهای! حالا دیگر آسوده باش و به عیش و نوش بپرداز و خوش بگذران!“
«اما خدا به او فرمود: ”ای نادان! همین امشب جانت را خواهم گرفت. آنگاه اموالی که اندوختهای، به چه کسی خواهد رسید؟“
«این است سرنوشت کسی که در این دنیا مال و ثروت جمع کند، اما رابطهای غنی با خدا نداشته باشد.»
آنگاه به شاگردان خود فرمود: «پس نصیحت من این است که نگران زندگی روزمره خود نباشید، که آیا به اندازۀ کافی خوراک و پوشاک دارید یا نه.
زیرا زندگی از خوراک و بدن از پوشاک با ارزشتر است!
به کلاغها نگاه کنید؛ نه میکارند، نه درو میکنند و نه انبار دارند تا خوراک را ذخیره کنند، زیرا خدا روزی آنها را میرساند. اما شما با ارزشتر از پرندگان هستید!
آیا همۀ نگرانیهایتان میتواند یک لحظه به عمرتان بیفزاید؟
پس اگر با غصه خوردن، حتی قادر به انجام کوچکترین کار هم نیستید، پس چرا برای امور بزرگتر نگران و مضطرب میشوید؟
«به گلهای وحشی نگاه کنید که چگونه رشد و نموّ میکنند. آنها نه کار میکنند و نه برای خود لباس میدوزند. با این حال به شما میگویم که سلیمان نیز با تمام فرّ و شکوه خود، هرگز لباسی به زیبایی آنها بر تن نکرد.
پس اگر خدا به فکر گلهای وحشی است که امروز هستند و فردا در تنور انداخته میشوند، چقدر بیشتر، ای کمایمانان، به فکر شماست.
برای خوراک نیز نگران نباشید که چه بخورید و چه بنوشید! غصه نخورید، چون خدا روزی شما را میرساند.
زیرا بیایمانان برای این چیزها غصه میخورند، اما پدر آسمانی شما از قبل میداند به اینها نیاز دارید.
پس شما بهدنبال ملکوت خدا باشید، و او همهٔ نیازهای شما را برآورده خواهد ساخت.
«پس ای گله کوچک من، نترسید! چون رضای خاطر پدر شما در این است که ملکوت را به شما عطا فرماید.
بنابراین، هر چه دارید بفروشید و به فقرا بدهید و گنج خود را در آسمان بیندوزید. در آسمان کیسهها هرگز پوسیده نمیشوند و به سرقت نمیروند و بید آنها را از بین نمیبرد.
زیرا گنجتان هر جا باشد، دلتان نیز همان جا خواهد بود.
«همواره لباس بر تن، برای خدمت آماده باشید و چراغدان خود را فروزان نگاه دارید!
مانند خدمتکارانی باشید که منتظرند اربابشان از جشن عروسی بازگردد، و حاضرند هر وقت که برسد و در بزند، در را به رویش باز کنند.
خوشا به حال آن خدمتکارانی که وقتی اربابشان میآید، بیدار باشند. یقین بدانید که او خود لباس کار بر تن کرده، آنان را بر سر سفره خواهد نشاند و به پذیرایی از ایشان خواهد پرداخت.
بله، خوشا به حال آن غلامانی که وقتی اربابشان میآید، بیدار باشند، خواه نیمهشب باشد، خواه سپیده دم!
اگر صاحب خانه میدانست که دزد در چه ساعتی میآید، نمیگذاشت دزد وارد خانهاش شود.
پس شما نیز آماده باشید، زیرا پسر انسان هنگامی باز خواهد گشت که کمتر انتظارش را دارید.»
پطرس از یهوشع پرسید: «يهوها، آیا این را فقط برای ما میگویی یا برای همه؟»
عیسای يهوه در جواب فرمود: «خدمتگزار وفادار و دانا کسی است که اربابش بتواند او را به سرپرستی سایر خدمتگزاران خانهاش بگمارد تا خوراک آنان را بهموقع بدهد.
خوشا به حال چنین خدمتگزاری که وقتی اربابش باز میگردد، او را در حال انجام وظیفه ببیند.
یقین بدانید که او را ناظر تمام دارایی خود خواهد ساخت.
«ولی اگر آن خدمتگزار با خود فکر کند که ”اربابم به این زودی نمیآید،“ و به آزار همکارانش بپردازد و وقت خود را به عیش و نوش و میگساری بگذراند،
آنگاه در روزی که انتظارش را ندارد، اربابش باز خواهد گشت و او را به سختی تنبیه کرده، به سرنوشت خیانتکاران دچار خواهد ساخت.
«آن خدمتکاری که وظیفه خود را بداند و به آن عمل نکند، به سختی مجازات خواهد شد.
اما اگر کسی ندانسته عمل خلافی انجام دهد، کمتر مجازات خواهد شد. به هر که مسئولیت بزرگتری سپرده شود، بازخواست بیشتری نیز از او به عمل خواهد آمد. و نزد هر که امانت بیشتری گذاشته شود، از او مطالبه بیشتری نیز خواهد شد.
«من آمدهام تا بر روی زمین آتش داوری بیفروزم، و کاش هر چه زودتر این کار انجام شود!
اما پیش از آن، باید از تجربیاتی سخت بگذرم، و چقدر در اندوه هستم، تا آنها به پایان برسند!
«آیا گمان میبرید که آمدهام تا صلح به زمین بیاورم؟ نه! بلکه آمدهام تا میان مردم جدایی اندازم.
از این پس خانوادهها از هم خواند پاشید، دو نفر به جانب من خواهند بود و سه نفر بر ضد من.
پدر علیه پسر و پسر علیه پدر، مادر علیه دختر و دختر علیه مادر، مادر شوهر علیه عروس و عروس علیه مادر شوهر.»
سپس رو به جماعت کرد و فرمود: «وقتی میبینید ابرها از سوی مغرب میآیند، میگویید که باران خواهد آمد و همانطور نیز میشود.
و هنگامی که باد جنوبی میوزد، میگویید که امروز هوا گرم خواهد شد، و همانگونه نیز میشود.
ای ریاکاران، شما میتوانید نشانههای هوای زمین و آسمان را تعبیر کنید، اما نمیدانید چگونه زمان حاضر را تعبیر نمایید!
چرا نمیخواهید حقیقت را بپذیرید؟
«وقتی کسی از تو شاکی است و تو را به دادگاه میبَرَد، سعی کن پیش از رسیدن به نزد قاضی، با او صلح کنی، مبادا تو را پیش قاضی بکشاند و قاضی تو را به مأمور تحویل دهد و مأمور تو را به زندان بیفکند.
و اگر چنین شود، در زندان خواهی ماند، و تا دینار آخر را نپرداخته باشی، بیرون نخواهی آمد!»
13
در همین وقت به یهوشع اطلاع دادند که پیلاتُس، گروهی از زائران جلیلی را در یروشلیم به هنگام تقدیم قربانی در معبد، قتل عام کرده است.
یهوشع با شنیدن این خبر، فرمود: «آیا تصور میکنید این عده، از سایر مردم جلیل گناهکارتر بودند، که این گونه رنج دیدند و کشته شدند؟
به هیچ وجه! شما نیز اگر از راههای بد خویش باز نگردید و به سوی خدا بازگشت ننمایید، مانند ایشان هلاک خواهید شد!
یا آن هجده نفری که برج ”سلوام“ بر روی ایشان فرو ریخت و کشته شدند، آیا از همه ساکنان یروشلیم، گناهکارتر بودند؟
هرگز! شما نیز اگر توبه نکنید، همگی هلاک خواهید شد!»
سپس این داستان را بیان فرمود: «شخصی در باغ خود، درخت انجیری کاشته بود. اما هر بار که به آن سر میزد، میدید که میوهای نیاورده است.
سرانجام صبرش به پایان رسید و به باغبان خود گفت: این درخت را بِبُر، چون سه سال تمام انتظار کشیدهام و هنوز یک دانه انجیر هم نداده است! نگه داشتنش چه فایدهای دارد؟ زمین را نیز بیهوده اشغال کرده است!
«باغبان جواب داد: باز هم به آن فرصت بدهید! بگذارید یک سال دیگر هم بماند تا از آن به خوبی مواظبت کنم و کود فراوان به آن بدهم.
اگر سال آینده میوه داد که چه بهتر؛ اما اگر نداد، آنگاه آن را خواهم برید.»
یک روز شَبّات، یهوشع در کنیسه کلام خدا را تعلیم میداد.
در آنجا زنی حضور داشت که مدت هجده سال، روحی پلید او را علیل ساخته بود به طوری که پشتش خمیده شده، به هیچ وجه نمیتوانست راست بایستد.
وقتی یهوشع او را دید، به او فرمود: «ای زن، تو از این مرض شفا یافتهای!»
سپس بر او دست گذاشت و آن زن بلافاصله شفا یافت و راست ایستاده، شروع به ستایش يهوه نمود!
اما سرپرست کنیسه غضبناک شد، چون یهوشع آن زن را روز شَبّات شفا داده بود. پس با خشم به حضار گفت: «در هفته شش روز باید کار کرد. در این شش روز بیایید و شفا بگیرید، اما نه در روز شَبّات.»
اما عیسای يهوه در جواب او فرمود: «ای ریاکار! مگر تو خود روز شَبّات کار نمیکنی؟ مگر روز شَبّات، گاو یا الاغت را از آخور باز نمیکنی تا برای آب دادن بیرون ببری؟
پس حال چرا از من ایراد میگیری که در روز شَبّات، این زن را رهایی دادم، زنی که همچون ما از نسل ابراهیم است، و هجده سال در چنگ شیطان اسیر بود؟»
با شنیدن این سخن، دشمنان او همه شرمگین شدند، اما مردم از معجزات او غرق شادی گشتند.
آنگاه یهوشع درباره ملکوت خدا مثالی آورد و فرمود: «ملکوت خدا به چه میماند؟ آن را به چه تشبیه کنم؟
مانند دانهٔ کوچک خردل است که در باغی کاشته میشود و پس از مدتی، تبدیل به چنان بوته بزرگی میگردد که پرندگان در میان شاخههایش آشیانه میکنند.»
باز گفت: «ملکوت خدا را به چه تشبیه کنم؟
مانند خمیرمایهای است که زنی آن را برمیدارد و با سه کیسه آرد مخلوط میکند تا همۀ خمیر ور بیاید.»
یهوشع بر سر راه خود به یروشلیم، به شهرها و دهات مختلف میرفت و کلام خدا را به مردم تعلیم میداد.
روزی، شخصی از او پرسید: «يهوها، آیا فقط تعداد محدودی نجات خواهند یافت؟» یهوشع فرمود:
«درِ ملکوت خدا تنگ است. پس بکوشید تا داخل شوید، زیرا یقین بدانید که بسیاری تلاش خواهند کرد که داخل گردند، اما نخواهند توانست.
زمانی خواهد رسید که صاحب خانه در را خواهد بست. آنگاه شما بیرون ایستاده، در خواهید زد و التماس خواهید کرد که: يهوها، يهوها، در را به روی ما باز کن! اما او جواب خواهد داد که: من شما را نمیشناسم!
«شما خواهید گفت: ما با تو غذا خوردیم! تو در کوچههای شهر ما تعلیم دادی! چگونه ما را نمیشناسی؟
«اما او باز خواهد گفت: من به هیچ وجه شما را نمیشناسم! ای بدکاران از اینجا دور شوید!
«آنگاه در آنجا گریه و ساییدن دندان بر دندان خواهد بود، زیرا خواهید دید که ابراهیم و اسحاق و یعقوب و همه انبیا در ملکوت خدا هستند و خودتان بیرون ماندهاید.
مردم از سرتاسر جهان، از شرق و غرب، از شمال و جنوب، آمده، در ضیافتِ ملکوت خدا شرکت خواهند کرد.
بله، یقین بدانید هستند کسانی که اکنون آخر شمرده میشوند، ولی اول خواهند گردید و کسانی که اول شمرده میشوند، آخر خواهند شد.»
همان موقع، چند نفر از فریسیها آمدند و به او گفتند: «اگر میخواهی زنده بمانی، هر چه زودتر از جلیل برو، چون هیرودیس پادشاه قصد دارد تو را بکُشد!»
یهوشع جواب داد: «بروید و به آن روباه بگویید که من امروز و فردا، ارواح پلید را بیرون میکنم و بیماران را شفا میبخشم و روز سوم، خدمتم را به پایان خواهم رساند.
بله، امروز و فردا و پس فردا، باید به راه خود ادامه دهم، چون محال است که نبی در جای دیگری به غیر از یروشلیم کشته شود!
«ای یروشلیم، ای یروشلیم، ای قاتلِ انبیا و سنگسارکنندۀ فرستادگان خدا! چند بار خواستم فرزندان تو را جمع کنم همانطور که مرغ جوجههای خود را زیر بال خود میگیرد، اما تو نخواستی.
پس اکنون خانهات ویران خواهد ماند. و به شما میگویم که دیگر مرا نخواهید دید تا زمانی که بگویید ”مبارک است آن که به نام يهوه میآید.“»
14
یک روز شَبّات، یهوشع در خانه یکی از بزرگان فریسی دعوت داشت. و آنها او را به دقت زیر نظر داشتند.
در آنجا بیماری نیز حضور داشت که بدنش آب آورده و دستها و پاهایش متورم شده بود.
یهوشع از فریسیان و علمای دین که در آنجا حضور داشتند، پرسید: «آیا طبق دستورهای تورات، میتوان بیماری را در روز شَبّات شفا داد یا نه؟»
ایشان پاسخی ندادند! پس یهوشع بر آن بیمار دست نهاد و شفایش داد و به خانه فرستاد.
سپس رو به ایشان کرد و پرسید: «کدام یک از شما، در روز شَبّات کار نمیکند؟ آیا اگر الاغ یا گاوتان در چاه بیفتد، بیدرنگ نمیروید تا بیرونش بیاورید؟»
اما ایشان جوابی نداشتند که بدهند.
یهوشع چون دید که همهٔ مهمانان سعی میکنند بالای مجلس بنشینند، ایشان را چنین نصیحت کرد:
«هرگاه به جشن عروسی دعوت میشوید، بالای مجلس ننشینید، زیرا ممکن است مهمانی مهمتر از شما بیاید و
میزبان از شما بخواهد که جایتان را به او بدهید. آنگاه باید با شرمساری برخیزید و در پایین مجلس بنشینید!
پس اول، پایین مجلس بنشینید تا وقتی میزبان شما را آنجا ببیند، بیاید و شما را به بالای مجلس هدایت کند. آنگاه، در حضور مهمانان سربلند خواهید شد.
زیرا هر که بکوشد خود را بزرگ جلوه دهد، خوار خواهد شد، اما کسی که خود را فروتن سازد، سربلند خواهد گردید.»
سپس رو به صاحب خانه کرد و گفت: «هرگاه ضیافتی ترتیب میدهی، دوستان و برادران و بستگان و همسایگان ثروتمند خود را دعوت نکن، چون ایشان هم در عوض، تو را دعوت خواهند کرد.
بلکه وقتی مهمانی میدهی، فقیران، لنگان و شلان و نابینایان را دعوت کن.
آنگاه خدا در روز قیامت درستکاران، تو را اجر خواهد داد، زیرا کسانی را خدمت کردی که نتوانستند محبتت را جبران کنند.»
یکی از آنانی که بر سر سفره نشسته بود، چون این سخنان را شنید، گفت: «خوشا به حال کسی که در ضیافت ملکوت خدا شرکت کند!»
یهوشع در جواب او این داستان را بیان کرد: «شخصی ضیافت مفصلی ترتیب داد و بسیاری را دعوت کرد.
وقتی همه چیز آماده شد، خدمتکار خود را فرستاد تا به دعوتشدگان بگوید، ”تشریف بیاورید، همه چیز آماده است.“
اما هر یک از دعوتشدگان به نوعی عذر و بهانه آوردند. یکی گفت که قطعه زمینی خریده است و باید برود آن را ببیند.
دیگری گفت که پنج جفت گاو خریده است و باید برود آنها را امتحان کند.
یکی دیگر نیز گفت که تازه ازدواج کرده و به همین دلیل نمیتواند بیاید.
«خدمتکار بازگشت و پاسخ دعوتشدگان را به اطلاع ارباب خود رسانید. ارباب به خشم آمد و به او گفت: ”فوری به میدانها و کوچههای شهر برو و فقیران و مفلوجان و شلان و کوران را دعوت کن!“
وقتی این دستور اجرا شد، باز هنوز جای اضافی باقی بود.
پس ارباب به خدمتکارش گفت: ”حال به شاهراهها و کورهراهها برو و هر که را میبینی به اصرار بیاور تا خانه من پر شود.
چون از آن کسانی که دعوت کرده بودم، هیچیک طعم خوراکهایی را که تدارک دیدهام، نخواهند چشید!“»
یک بار که جمعیت بزرگی به دنبال یهوشع میرفتند، او رو به ایشان کرد و گفت:
«هر که میخواهد پیرو من باشد، باید مرا از پدر و مادر، زن و فرزند، برادر و خواهر و حتی از جان خود نیز بیشتر دوست بدارد.
هر که صلیب خود را برندارد و از من پیروی نکند، نمیتواند شاگرد من باشد.
«اما پیش از آنکه در مورد پیروی از من، تصمیمی بگیرید، همه جوانب را خوب بسنجید! اگر کسی در نظر دارد ساختمانی بسازد، ابتدا مخارج آن را برآورد میکند تا ببیند آیا از عهده آن برمیآید یا نه.
مبادا وقتی بنیاد عمارت را گذاشت، سرمایهاش تمام شود و نتواند کار را تمام کند! آنگاه همه تمسخرکنان خواهند گفت:
این شخص ساختن عمارتی را شروع کرد، اما نتوانست آن را به پایان برساند!
«یا فرض کنید پادشاهی میخواهد با پادشاه دیگری بجنگد. او ابتدا با مشاورانش مشورت میکند تا ببیند که آیا با یک نیروی ده هزار نفری، میتواند یک لشکر بیست هزار نفری را شکست بدهد یا نه.
اگر دید که قادر به این کار نیست، هنگامی که سپاه دشمن هنوز دور است، نمایندگانی را میفرستد تا درباره شرایط صلح مذاکره کنند.
به همین طریق، کسی که میخواهد شاگرد من شود، نخست باید بنشیند و حساب کند که آیا میتواند به خاطر من از مال و دارایی خود چشم بپوشد یا نه.
«نمک خوب است، اما اگر طعم و خاصیتش را از دست بدهد، چگونه میتوان طعم و خاصیتش را به آن برگرداند؟
نمک بیطعم و بیخاصیت حتی به درد کود زمین هم نمیخورد. فقط باید آن را دور ریخت. هر که گوش شنوا دارد، بشنود!»
15
بسیاری از باجگیران و سایر مطرودین جامعه، اغلب گرد میآمدند تا سخنان یهوشع را بشنوند.
اما فریسیان و علمای دین از او ایراد گرفتند که چرا با مردمان بدنام و پست، نشست و برخاست میکند و بر سر یک سفره مینشیند.
پس یهوشع این مثل را برای ایشان آورد:
«اگر یکی از شما، صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها از گله دور بیفتد و گم شود، چه میکند؟ آیا آن نود و نه گوسفند را در صحرا نمیگذارد و به جستجوی آن گمشده نمیرود تا آن را پیدا کند.
وقتی آن را یافت با شادی بر دوش میگذارد
و به خانه میآید و دوستان و همسایگان را جمع میکند و میگوید: ”با من شادی کنید، زیرا گوسفند گمشدۀ خود را پیدا کردهام.“
به همین صورت، با توبه یک گناهکار گمراه و بازگشت او به سوی خدا، در آسمان شادی بیشتری رخ میدهد تا برای نود و نه نفر دیگر که گمراه و سرگردان نشدهاند.
«یا زنی را در نظر بگیرید که ده سکهٔ نقره داشته باشد و یکی را گم کند، آیا چراغ روشن نمیکند و با دقت تمام گوشه و کنار خانه را نمیگردد و همه جا را جارو نمیکند تا آن را پیدا کند؟
و وقتی آن را پیدا کرد، آیا تمام دوستان و همسایگان خود را جمع نمیکند تا با او شادی کنند؟
به همینسان، فرشتگان خدا شادی میکنند از اینکه یک گناهکار توبه کند و به سوی خدا بازگردد.»
برای آنکه موضوع بیشتر روشن شود، یهوشع این داستان را نیز بیان فرمود: «مردی دو پسر داشت.
روزی پسر کوچک به پدرش گفت: پدر، میخواهم سهمی که از دارایی تو باید پس از مرگت به من به ارث برسد، از هم اکنون به من بدهی. پس پدر موافقت نمود و دارایی خود را بین دو پسرش تقسیم کرد.
«چیزی نگذشت که پسر کوچکتر، هر چه داشت جمع کرد و به سرزمینی دور دست رفت. در آنجا تمام ثروت خود را در عیاشیها و راههای نادرست بر باد داد.
وقتی تمام پولهایش را خرج کرده بود، قحطی شدیدی در آن سرزمین پدید آمد، طوری که او سخت در تنگی قرار گرفت و نزدیک بود از گرسنگی بمیرد.
پس به ناچار رفت و به بندگی یکی از اهالی آن منطقه درآمد. او نیز وی را به مزرعه خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند.
آن پسر به روزی افتاده بود که آرزو میکرد بتواند با خوراک خوکها، شکم خود را سیر کند؛ کسی هم به او کمکی نمیکرد.
«سرانجام روزی به خود آمد و فکر کرد: در خانه پدرم، خدمتکاران نیز خوراک کافی و حتی اضافی دارند، و من اینجا از گرسنگی هلاک میشوم!
پس برخواهم خاست و نزد پدر رفته، به او خواهم گفت: ای پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کردهام،
و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی. خواهش میکنم مرا به نوکری خود بپذیر!
«پس بیدرنگ برخاست و به سوی خانهٔ پدر به راه افتاد. اما هنوز از خانه خیلی دور بود که پدرش او را دید و دلش به حال او سوخت و به استقبالش دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید.
«پسر به او گفت: پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کردهام، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی.
«اما پدرش به خدمتکاران گفت: عجله کنید! بهترین جامه را از خانه بیاورید و به او بپوشانید! انگشتری به دستش و کفش به پایش کنید!
و گوساله پرواری را بیاورید و سر ببرید تا جشن بگیریم و شادی کنیم!
چون این پسر من، مرده بود و زنده شد؛ گم شده بود و پیدا شده است! «پس ضیافت مفصلی بر پا کردند.
«در این اثنا، پسر بزرگ در مزرعه مشغول کار بود. وقتی به خانه بازمیگشت، صدای ساز و رقص و پایکوبی شنید.
پس یکی از خدمتکاران را صدا کرد و پرسید: چه خبر است؟
«خدمتکار جواب داد: برادرت بازگشته و پدرت چون او را صحیح و سالم بازیافته، گوساله پرواری را سر بریده و جشن گرفته است!
«برادر بزرگ خشم گرفت و حاضر نشد وارد خانه شود. تا اینکه پدرش بیرون آمد و به او التماس کرد که به خانه بیاید.
اما او در جواب گفت: سالهاست که من مِثلِ یک غلام به تو خدمت کردهام و حتی یک بار هم از دستورهایت سرپیچی نکردهام. اما در تمام این مدت به من چه دادی؟ حتی یک بزغاله هم ندادی تا سر ببُرم و با دوستانم به شادی بپردازم!
اما این پسرت که ثروت تو را با فاحشهها تلف کرده، حال که بازگشته است، بهترین گوساله پرواری را که داشتیم، سر بریدی و برایش جشن گرفتی!
«پدرش گفت: پسر عزیزم، تو همیشه در کنار من بودهای؛ و هر چه من دارم، در واقع به تو تعلق دارد و سهم ارث توست!
اما حالا باید جشن بگیریم و شادی کنیم، چون این برادر تو، مرده بود و زنده شده است؛ گم شده بود و پیدا شده است!»
16
یهوشع این حکایت را نیز برای شاگردان خود تعریف کرد: «مردی ثروتمند مباشری داشت که به حساب داراییهای او رسیدگی میکرد. اما به او خبر رسید که مباشرش اموال او را به هدر میدهد.
پس او را خواست و به او گفت: شنیدهام که اموال مرا حیف و میل میکنی! پس هر چه زودتر حسابهایت را ببند، چون از کار برکنارت خواهم کرد!
«مباشر پیش خود فکر کرد: حالا چه کنم؟ وقتی از این کار برکنار شدم، نه قدرت بیل زدن دارم، و نه غرورم اجازه میدهد گدایی کنم.
فهمیدم چه کنم! باید کاری کنم که وقتی از اینجا میروم، دوستان زیادی داشته باشم تا از من نگهداری کنند.
«پس هر یک از بدهکاران ارباب خود را فرا خواند و با ایشان گفتگو کرد. از اولی پرسید: چقدر به ارباب من بدهکاری؟
«جواب داد: صد حلب روغن زیتون. «مباشر گفت: درست است. این هم قبضی است که امضا کردهای. پارهاش کن و در یک قبض دیگر، بنویس پنجاه حلب!
«از دیگری پرسید: تو چقدر بدهکاری؟ «جواب داد: صد خروار گندم. «به او گفت: قبض خود را بگیر و به جای آن بنویس هشتاد خروار!
«آن مرد ثروتمند، مباشر متقلب را تحسین کرد، زیرا با زیرکی عمل کرده بود! در واقع، مردمان این دنیا در روابط خود با دنیای پیرامون خود، زیرکتر از فرزندان نور هستند.
به شما میگویم که از مال و منال دنیایی خود استفاده کنید تا دوستانی برای خود بیابید. آنگاه وقتی اموال زمینیتان از میان رفت، در مَسکنهای جاودانی پذیرفته خواهید شد.
«اگر در کارهای کوچک درستکار باشید، در کارهای بزرگ نیز درستکار خواهید بود؛ و اگر در امور جزئی نادرست باشید، در انجام وظایف بزرگ نیز نادرست خواهید بود.
پس اگر در مورد ثروتهای دنیوی، امین و درستکار نبودید، چگونه در خصوص ثروتهای حقیقی در آسمان به شما اعتماد خواهند کرد؟
و اگر در مال دیگران خیانت کنید، چه کسی مال خود شما را به دستتان خواهد سپرد؟
«هیچ خدمتکاری نمیتواند به دو ارباب خدمت کند، زیرا یا از یکی نفرت خواهد داشت و به دیگری مِهر خواهد ورزید، و یا سرسپردۀ یکی خواهد بود و دیگری را خوار خواهد شمرد. همچنین نمیتوانید هم بندهٔ خدا باشید و هم بندهٔ پول.»
فریسیها وقتی این سخنان را شنیدند، او را مسخره کردند، زیرا که پولدوست بودند.
یهوشع به ایشان فرمود: «شما دوست دارید خود را در نظر مردم عادل و درستکار نشان دهید، اما خدا از دل شما باخبر است. آنچه مردم برایش ارزش بسیاری قائلاند، در نظر خدا نفرتانگیز و ناپسند است.
تا پیش از موعظههای یحیی، تورات موسی و نوشتههای انبیا راهنمای شما بودند. اما حال که یحیی مژده فرا رسیدن ملکوت خدا را داده است، مردم میکوشند به زور وارد آن گردند.
اما این بدان معنی نیست که تورات اعتبار خود را از دست داده باشد. آسانتر است که آسمان و زمین از میان برود تا نقطهای از تورات بیفتد.
«هر که زن خود را طلاق دهد و با زن دیگری ازدواج کند، زنا کرده است، و هر مردی نیز که با زن طلاق داده شدهای ازدواج کند، مرتکب زنا شده است.»
یهوشع فرمود: «مرد ثروتمندی بود که جامههای نفیس و گرانبها میپوشید و هر روز به عیش و نوش و خوشگذرانی میپرداخت.
فقیری زخمآلود نیز بود، به نام ایلعازر، که او را کنار دروازۀ خانهٔ آن ثروتمند میگذاشتند.
ایلعازر آرزو میداشت که از پس مانده خوراک او، شکم خود را سیر کند. حتی سگها نیز میآمدند و زخمهایش را میلیسیدند.
«سرانجام آن فقیر مرد و فرشتهها او را نزد ابراهیم بردند، جایی که نیکان به سر میبرند. آن ثروتمند هم مرد و او را دفن کردند،
اما روحش به دنیای مردگان رفت. در آنجا، در همان حالی که عذاب میکشید، به بالا نگاه کرد و از دور ابراهیم را دید که ایلعازر در کنارش ایستاده است.
پس فریاد زد: ای پدرم ابراهیم، بر من رحم کن و ایلعازر را به اینجا بفرست تا فقط انگشتش را در آب فرو ببرد و زبانم را خنک سازد، چون در میان این شعلهها عذاب میکشم!
«اما ابراهیم به او گفت: فرزندم، به خاطر بیاور که تو در زندگی، هر چه میخواستی، داشتی، اما ایلعازر از همه چیز محروم بود. پس حالا او در آسایش است و تو در عذاب!
از این گذشته، شکاف عمیقی ما را از یکدیگر جدا میکند، به طوری که نه ساکنین اینجا میتوانند به آن سو بیایند و نه ساکنین آنجا به این سو.
«مرد ثروتمند گفت: ای پدرم ابراهیم، پس التماس میکنم که او را به خانه پدرم بفرستی،
تا پنج برادر مرا از وجود این محل رنج و عذاب آگاه سازد، مبادا آنان نیز پس از مرگ به اینجا بیایند!
ابراهیم فرمود: موسی و انبیا بارها و بارها ایشان را از این امر آگاه ساختهاند. برادرانت میتوانند به سخنان ایشان توجه کنند.
«آن ثروتمند جواب داد: نه، ای پدرم ابراهیم! برادرانم به کلام آنها توجهی نمیکنند. اما اگر کسی از مردگان نزد ایشان برود، بدون شک از گناهانشان توبه خواهند کرد.
«ابراهیم فرمود: اگر به سخنان موسی و انبیا توجهی ندارند، حتی اگر کسی از مردگان هم نزد ایشان برود، به سخنان او توجه نخواهند کرد و به راه راست هدایت نخواهند شد.»
17
روزی یهوشع به شاگردان خود فرمود: «وسوسهٔ گناه همیشه وجود خواهد داشت، ولی وای به حال کسی که مردم را وسوسه کند.
برای او بهتر است که یک سنگ بزرگ دور گردنش آویخته و به دریا انداخته شود تا اینکه باعث لغزش یکی از این کودکان گردد.
پس مراقب اعمال و کردار خود باشید! «اگر برادرت گناه کند، او را توبیخ کن؛ و اگر توبه کرد، او را ببخش.
حتی اگر روزی هفت مرتبه به تو بدی کند، و هر بار نزد تو بازگردد و اظهار پشیمانی کند، او را ببخش!»
رسولان به يهوه گفتند: «ایمان ما را زیاد کن.»
یهوشع فرمود: «اگر ایمانی به کوچکی دانۀ خردل نیز داشته باشید، میتوانید به این درخت توت دستور بدهید که از جایش کنده شده، در دریا کاشته شود، و درخت از دستور شما اطاعت خواهد کرد.
«وقتی خدمتکاری از شخم زدن یا گوسفندچرانی به خانه باز میگردد، آیا اربابش به او میگوید: ”بیا، بنشین و غذا بخور“؟
نه، خواهد گفت: ”شام مرا آماده کن و از من پذیرایی نما؛ و منتظر شو تا من بخورم و بنوشم، بعد تو بخور و بنوش.“
از خدمتکارش تشکر نیز نمیکند، زیرا وظیفهاش را انجام میدهد.
به همین صورت، شما نیز وقتی دستورهای مرا اجرا میکنید، انتظار تعریف و تمجید نداشته باشید، چون فقط وظیفه خود را انجام دادهاید.»
یهوشع بر سر راه خود به یروشلیم، در مرز بین جلیل و سامره،
وقتی وارد روستایی میشد، ناگاه دَه جذامی به او برخوردند. جذامیها، از دور ایستاده،
فریاد زدند: «ای یهوشع، ای استاد، بر ما رحم فرما!»
یهوشع متوجهٔ آنان شد و فرمود: «نزد کاهنان بروید و خود را به ایشان نشان دهید.» هنگامی که میرفتند، آثار جذام از روی بدنشان محو شد.
یکی از آنان وقتی دید که شفا یافته است، در حالی که با صدای بلند خدا را شکر میکرد، نزد یهوشع بازگشت،
و در برابر او بر خاک افتاد و برای لطفی که در حقش کرده بود، از وی تشکر نمود. این شخص، یک سامری بود.
یهوشع فرمود: «مگر من ده نفر را شفا ندادم؟ پس آن نُه نفر دیگر کجا هستند؟
آیا بهجز این غریبه، کسی نبود که بازگردد و از خدا تشکر کند؟»
پس به آن مرد فرمود: «برخیز و برو! ایمانت تو را شفا داده است!»
روزی بعضی از فریسیان از یهوشع پرسیدند: «ملکوت خدا کی آغاز خواهد شد؟» یهوشع جواب داد: «ملکوت خدا با علائم قابل دیدن آغاز نخواهد شد.
و نخواهند گفت که در این گوشه یا آن گوشه زمین آغاز شده است، زیرا ملکوت خدا در میان شماست.»
کمی بعد، در این باره به شاگردان خود فرمود: «زمانی میرسد که آرزو خواهید کرد حتی برای یک روز هم که شده، با شما باشم، اما این آرزو برآورده نخواهد شد.
به شما خبر خواهد رسید که من بازگشتهام و در فلان جا هستم. اما باور نکنید و به دنبال من نگردید.
زیرا همانطور که صاعقه در یک لحظه میدرخشد و آسمان را از یک کران تا کران دیگر روشن میسازد، پسر انسان نیز در روز آمدنش چنین خواهد بود.
اما پیش از آن، لازم است که زحمات بسیاری متحمل گردم و توسط این قوم طرد شوم.
«زمان ظهور پسر انسان مانند روزگار نوح خواهد بود.
مردم سرگرم عیش و نوش و میهمانی و عروسی بودند تا آن روز که نوح وارد کشتی شد. آنگاه سیل آمد و همه را نابود کرد.
«در آن زمان، دنیا مانند زمان لوط خواهد بود که مردم غرق کارهای روزانهشان بودند؛ میخوردند و مینوشیدند؛ خرید و فروش میکردند؛ میکاشتند و میساختند،
تا صبح روزی که لوط از شهر سدوم بیرون آمد و آتش و گوگرد از آسمان بارید و همه چیز را از بین برد.
بله، آمدن پسر انسان نیز چنین خواهد بود.
«در آن روز، کسی که بر پشت بام خانه باشد برای بردن اموالشان به داخل خانه باز نگردد؛ و کسی که در مزرعه باشد، به خانه باز نگردد.
به خاطر بیاورید بر سر زن لوط چه آمد!
هر که بخواهد جان خود را حفظ کند، آن را از دست خواهد داد؛ اما هر که جانش را از دست بدهد، آن را حفظ خواهد کرد.
در آن شب، دو نفر که بر یک تخت خوابیده باشند، یکی بُرده خواهد شد و دیگری خواهد ماند.
دو زن که در کنار هم سرگرم آرد کردن گندم باشند، یکی برده خواهد شد و دیگری خواهد ماند.
دو مرد نیز که در مزرعه کار میکنند، یکی برده شده، و دیگری برجای خواهد ماند.»
شاگردان از یهوشع پرسیدند: «يهوها، به کجا برده خواهند شد؟» یهوشع فرمود: «جایی که لاشه باشد، لاشخورها در آنجا جمع خواهند شد!»
18
روزی یهوشع برای شاگردانش مثلی آورد تا نشان دهد که لازم است همیشه دعا کنند و تا جواب دعای خود را نگرفتهاند، از دعا کردن باز نایستند.
پس چنین فرمود: «در شهری، قاضیای بود که نه از خدا میترسید و نه اعتنایی به مردم میکرد.
بیوهزنی از اهالی همان شهر، دائماً نزد او میآمد و میگفت: ”در این دعوای حقوقی، حق مرا از دشمنم بگیر.“
قاضی تا مدتی اعتنایی به شکایت او نکرد. اما سرانجام با خود گفت: با اینکه نه از خدا میترسم و نه توجهی به مردم دارم،
اما چون این زن مدام مایۀ دردسر من میشود، پس حقش را خواهم ستاند، تا دیگر مرا به ستوه نیاوَرَد.»
آنگاه عیسای يهوه فرمود: «ببینید این قاضی بیانصاف چه میگوید!
اگر چنین شخص بیانصافی، راضی شود به داد مردم برسد، آیا خدا به داد برگزیدگان خود که شبانه روز به درگاه او دعا و التماس میکنند، نخواهد رسید؟
یقین بدانید که خیلی زود دعای ایشان را اجابت خواهد فرمود. اما سؤال اینجاست که وقتی پسر انسان به این دنیا بازگردد، چند نفر را خواهد یافت که ایمان داشته باشند؟»
سپس برای کسانی که به پاکی و پرهیزگاری خود میبالیدند و سایر مردم را حقیر میشمردند، این داستان را تعریف کرد:
«دو نفر به معبد رفتند تا دعا کنند؛ یکی، فریسی مغروری بود و دیگری، باجگیری بدنام.
فریسی کناری ایستاد و با خود چنین دعا کرد: ای خدا تو را شکر میکنم که من مانند سایر مردم، خصوصاً مانند این باجگیر، گناهکار نیستم. نه دزدی میکنم، نه به کسی ظلم میکنم و نه مرتکب زنا میشوم.
در هفته دو بار روزه میگیرم و از هر چه که به دست میآورم، یک دهم را در راه تو میدهم.
«اما آن باجگیر گناهکار در فاصلهای دور ایستاد و به هنگام دعا، حتی جرأت نکرد از خجالت سر خود را بلند کند، بلکه با اندوه به سینه خود زده، گفت: اللهاا، بر من گناهکار رحم فرما!
«به شما میگویم که این مرد گناهکار، بخشیده شد و به خانه رفت، اما آن فریسی خودپسند، از بخشش و رحمت خدا محروم ماند. زیرا هر که بکوشد خود را بزرگ جلوه دهد، خوار خواهد شد، اما کسی که خود را فروتن سازد، سربلند خواهد گردید.»
مردم کودکان خود را نزد یهوشع آوردند تا بر سر ایشان دست بگذارد و برکتشان دهد. اما شاگردان یهوشع وقتی این را دیدند، آنها را سرزنش کردند.
اما یهوشع کودکان را نزد خود فرا خواند و به شاگردان فرمود: «بگذارید کودکان نزد من بیایند و مانع ایشان نشوید. زیرا ملکوت خدا مال کسانی است که مانند این کودکان هستند.
براستی به شما میگویم که هر که ملکوت خدا را مانند یک کودک نپذیرد، هرگز به آن داخل نخواهد شد.»
روزی یکی از سران قوم یهود از یهوشع پرسید: «ای استاد نیکو، چه باید بکنم تا زندگی جاوید نصیبم شود؟»
یهوشع از او پرسید: «چرا مرا نیکو میخوانی؟ هیچکس نیکو نیست، جز خدا!
و اما در مورد سؤالت؛ خودت که احکام را میدانی: زنا نکن، قتل نکن، دزدی نکن، شهادت دروغ نده، و پدر و مادر خود را گرامی بدار.»
آن مرد جواب داد: «همۀ این احکام را از کودکی انجام دادهام.»
یهوشع فرمود: «هنوز یک چیز کم داری. برو و هر چه داری بفروش و پولش را به فقرا بده تا گنج تو در آسمان باشد نه بر زمین! آنگاه بیا و مرا پیروی کن!»
ولی وقتی آن مرد این را شنید، اندوهگین از آنجا رفت، زیرا ثروت زیادی داشت.
در همان حال که میرفت، یهوشع او را مینگریست. سپس رو به شاگردان کرد و فرمود: «برای ثروتمندان چه سخت است ورود به ملکوت خدا.
گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از وارد شدن شخص ثروتمند به ملکوت خدا!»
کسانی که این سخن را شنیدند، گفتند: «پس چه کسی در این دنیا میتواند نجات پیدا کند؟»
یهوشع فرمود: «آنچه از نظر انسان غیرممکن است، برای خدا ممکن است.»
پطرس گفت: «ما خانه و زندگیمان را رها کردهایم تا از تو پیروی کنیم.»
یهوشع جواب داد: «خاطرجمع باشید، اگر کسی به خاطر ملکوت خدا، مانند شما خانه، زن و فرزندان، برادران و خواهران، و پدر و مادر خود را ترک کند،
در همین دنیا چندین برابر به او عوض داده خواهد شد و در عالم آینده نیز زندگی جاوید را خواهد یافت.»
سپس آن دوازده شاگرد را نزد خود گرد آورد و به ایشان فرمود: «چنانکه میدانید، ما به سوی یروشلیم میرویم. وقتی به آنجا برسیم، تمام آنچه که انبیای پیشین درباره پسر انسان پیشگویی کردهاند، عملی خواهد شد.
در آنجا او را به رومیها تحویل خواهند داد، و آنها او را مسخره کرده، به او بیاحترامی خواهند کرد و به صورتش آب دهان خواهند انداخت،
شلّاقش خواهند زد و خواهند کشت. اما در روز سوم او زنده خواهد شد!»
اما شاگردان چیزی از سخنان او درک نکردند، و مفهوم آنها از ایشان مخفی نگاه داشته شد، و متوجه نبودند دربارۀ چه سخن میگوید.
ایشان در طی راه به نزدیکی شهر اریحا رسیدند. در کنار راه، مردی نابینا نشسته بود و گدایی میکرد.
چون صدای رفت و آمد مردم را شنید، پرسید: «چه خبر است؟»
گفتند: «عیسای ناصری در حال عبور است!»
بلافاصله فریادکنان گفت: «ای یهوشع، ای پسر داوود، بر من رحم کن!»
آنانی که پیشاپیش یهوشع میرفتند، بر سرش فریاد زدند: «ساکت شو!» اما او صدایش را بلندتر میکرد که: «ای پسر داوود، به من رحم کن!»
یهوشع ایستاد و دستور داد او را نزدش بیاورند. وقتی مرد نابینا نزدیک شد، یهوشع از او پرسید: «چه میخواهی برایت بکنم؟» جواب داد: «سرور من، میخواهم بینا شوم.»
یهوشع فرمود: «بسیار خوب، بینا شو! ایمانت تو را شفا داده است!»
همان لحظه آن کور، بینایی خود را بازیافت و در حالی که خدا را شکر میکرد، از پی یهوشع به راه افتاد. وقتی مردم این ماجرا را دیدند، همگی خدا را ستایش کردند.
19
یهوشع وارد اریحا شد و از میان شهر میگذشت.
در اریحا شخص ثروتمندی زندگی میکرد، به نام «زَکّی» که رئیس باجگیران بود؛
او میخواست ببیند یهوشع کیست، اما به سبب ازدحام مردم نمیتوانست، چون کوتاهقد بود.
پس جلو دوید و از درخت چناری که در کنار راه بود، بالا رفت تا از آنجا یهوشع را ببیند.
وقتی یهوشع نزدیک درخت رسید، به بالا نگاه کرد و او را به نام صدا زد و فرمود: «زَکّی، بشتاب و پایین بیا! چون امروز باید به خانه تو بیایم و مهمانت باشم!»
زَکّی با عجله پایین آمد و با هیجان و شادی، یهوشع را به خانه خود برد.
تمام کسانی که این واقعه را دیدند، گله و شکایت سر داده، با ناراحتی میگفتند: «او میهمان یک گناهکار بدنام شده است!»
اما زَکّی در حضور عیسای يهوه ایستاد و گفت: «سَروَر من، اینک نصف دارایی خود را به فقرا خواهم بخشید، و اگر از کسی مالیات اضافی گرفته باشم، چهار برابر آن را پس خواهم داد!»
یهوشع به او فرمود: «این نشان میدهد که امروز نجات به اهل این خانه روی آورده است، زیرا این مرد نیز یکی از فرزندان ابراهیم است.
زیرا پسر انسان آمده تا گمشده را بجوید و نجات بخشد.»
هنگامی که یهوشع به یروشلیم نزدیک میشد، داستانی تعریف کرد تا نظر بعضی اشخاص را درباره ملکوت خدا اصلاح کند، چون تصور میکردند که ملکوت خدا همان موقع آغاز خواهد شد.
پس چنین فرمود: «روزی نجیبزادهای به سرزمینی دوردست احضار شد تا به مقام پادشاهی منصوب شود و به سرزمین خود برگردد.
اما پیش از عزیمت، ده نفر از دستیاران خود را فراخواند و به هر یک، سکهای طلا داد تا در غیاب او به تجارت بپردازند.
اما برخی از اهالی آن ایالت که با او مخالف بودند، نمایندگانی به حضور امپراتور فرستادند تا اطلاع دهند که مایل نیستند آن نجیبزاده بر آنان حکمرانی کند.
«اما آن شخص به مقام پادشاهی منصوب شد و به ایالت خود بازگشت و دستیاران خود را فرا خواند تا ببیند با پولش چه کردهاند و چه مقدار سود به دست آوردهاند.
«پس اولی آمد و گفت: ”سرورم، سکۀ تو ده سکۀ دیگر سود آورده است.“
«پادشاه گفت: ”آفرین بر تو، ای خدمتگزار خوب! چون در کار و مسئولیت کوچکی که به تو سپردم، امین بودی، حکمرانی ده شهر را به تو واگذار میکنم!“
«نفر دوم نیز گزارش داد: ”سرورم، سکۀ تو پنج سکۀ دیگر سود آورده است.“
«به او نیز گفت: ”بسیار خوب! تو نیز حاکم پنج شهر باش!“
«اما سومی همان مبلغی را که در ابتدا گرفته بود، بدون کم و زیاد پس آورد و گفت: ”سرورم، من سکۀ تو را در پارچهای پیچیدم و در جای امنی نگاه داشتم.
من از تو میترسیدم، چرا که مرد سختگیری هستی. چیزی را که متعلق به تو نیست میگیری، و از جایی که نکاشتهای، محصول درو میکنی.“
«پادشاه او را سرزنش کرده، گفت: ”ای خادم بدکار، تو با این سخنان خودت را محکوم کردی! تو که میدانستی من اینقدر سختگیر هستم که چیزی را که مال من نیست میگیرم و از جایی که نکاشتهام، محصول درو میکنم،
پس چرا پولم را به صرافان ندادی تا وقتی از سفر برمیگردم سودش را بگیرم؟“
«آنگاه به حاضران فرمود که سکه را از او بگیرند و به آن خدمتکاری بدهند که ده سکه سود آورده بود.
«گفتند: قربان، او خودش به اندازه کافی دارد!
«پادشاه جواب داد: بله، این حقیقت همیشه صادق است که کسی که بتواند آنچه را که دارد خوب به کار ببرد، به او باز هم بیشتر داده میشود، ولی کسی که کارش را درست انجام ندهد، آن را هر چقدر هم کوچک باشد از دست خواهد داد.
و اما مخالفینی که نمیخواستند من بر آنان حکومت کنم، ایشان را اکنون به اینجا بیاورید و در حضور من، گردن بزنید.»
پس از بیان این حکایت، یهوشع پیشاپیش دیگران، به سوی یروشلیم به راه افتاد.
وقتی به بیتفاجی و بیتعنیا واقع در کوه زیتون رسیدند، دو نفر از شاگردان خود را جلوتر فرستاد،
و به ایشان فرمود: «به دهکدهای که در مقابل شماست بروید. هنگامی که وارد شدید، کرّهٔ الاغی را خواهید دید که بستهاند. تا به حال کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و به اینجا بیاورید.
اگر کسی پرسید: ”چرا کُرّه را باز میکنید؟“ بگویید: ”يهوه لازمش دارد!“»
آن دو شاگرد رفتند و کرّه الاغ را همانگونه که یهوشع فرموده بود، یافتند.
وقتی آن را باز میکردند، صاحبانش پرسیدند: «چه میکنید؟ چرا کره الاغ را باز میکنید؟»
جواب دادند: «يهوه لازمش دارد!»
پس کرّه الاغ را نزد یهوشع آوردند، و جامههای خود را بر آن انداختند تا او سوار شود.
هنگامی که یهوشع به راه افتاد، مردم رداهای خود را در مقابل او، روی جاده پهن میکردند.
وقتی به سرازیری کوه زیتون رسیدند، گروه انبوه پیروانش فریاد شادی برآورده، برای همه معجزات و کارهای عجیبی که او انجام داده بود، خدا را شکر میکردند،
و میگفتند: «مبارک باد پادشاهی که به نام يهوه میآید! آرامش در آسمان، و جلال در عرش برین باد!»
آنگاه برخی از فریسیان که در میان جمعیت بودند، به یهوشع گفتند: «استاد، پیروانت را امر کن که ساکت باشند!»
یهوشع جواب داد: «اگر آنان ساکت شوند، سنگهای کنار راه بانگ شادی برخواهند آورد!»
اما همین که به یروشلیم نزدیک شدند و یهوشع شهر را از دور دید، برای آن گریست،
و گفت: «کاش میتوانستی درک کنی که امروز چه چیزی برایت آرامش و صلح میآورد، اما اکنون از دیدگانت پنهان شده است!
بهزودی دشمنانت، در پشت همین دیوارها، سنگرها ساخته، از هر سو تو را محاصره کرده، عرصه را بر تو تنگ خواهند نمود.
آنگاه تو را با خاک یکسان کرده، ساکنانت را به خاک و خون خواهند کشید. حتی نخواهند گذاشت سنگی بر سنگی دیگر باقی بماند، بلکه همه چیز را زیر و رو خواهند کرد. زیرا فرصتی را که خدا به تو داده بود، رد کردی!»
سپس وارد معبد شد و کسانی را که در آنجا مشغول خرید و فروش بودند، بیرون کرد و بساط آنان را در هم ریخت،
و به ایشان گفت: «کتب مقدّس میفرماید که ”خانهٔ من خانهٔ دعا خواهد بود“، اما شما آن را لانۀ دزدان ساختهاید.»
از آن پس یهوشع هر روز در خانۀ خدا تعلیم میداد. کاهنان اعظم، علمای دین و مشایخ قوم در پی فرصتی بودند تا او را بکشند،
اما راهی پیدا نمیکردند، چون مردم همواره گرد او جمع میشدند تا سخنانش را بشنوند.
20
در یکی از همان روزها که یهوشع در معبد تعلیم میداد و پیغام نجاتبخش خدا را به مردم اعلام میکرد، کاهنان اعظم و علمای دین به همراه مشایخ نزد او آمدند،
و گفتند: «با چه اختیاری این کارها را انجام میدهی؟ چه کسی این اختیار را به تو داده است؟»
یهوشع پاسخ داد: «پیش از آنکه جواب شما را بدهم، میخواهم از شما سؤالی بکنم:
آیا اقتدار یحیی برای تعمید دادن مردم از آسمان بود یا از انسان؟»
ایشان درباره این موضوع با یکدیگر مشورت کرده، گفتند: «اگر بگوییم از سوی خدا فرستاده شده بود، خود را به دام انداختهایم، زیرا خواهد پرسید: پس چرا به او ایمان نیاوردید؟
و اگر بگوییم از انسان بود، مردم ما را سنگسار خواهند کرد، چون یحیی را پیامبر میدانند.»
سرانجام گفتند: «ما نمیدانیم از کجاست!»
یهوشع فرمود: «پس در این صورت من هم به سؤال شما جواب نمیدهم.»
آنگاه یهوشع رو به مردم کرده، این مَثَل را برای ایشان تعریف کرد: «شخصی تاکستانی درست کرد و آن را به چند باغبان اجاره داد و خودش به سفری طولانی رفت.
در فصل انگورچینی، خدمتکارش را فرستاد تا سهم خود را از محصول باغ بگیرد. ولی باغبانها او را زدند و دست خالی برگرداندند.
پس صاحب باغ یک نفر دیگر را فرستاد. اما باز هم بیفایده بود؛ او نیز کتک خورد، ناسزا شنید و دست خالی بازگشت.
سومی را فرستاد. او را نیز زدند و زخمی کردند و از باغ بیرون انداختند.
«صاحب باغ با خود گفت: حال چه باید کرد؟ فهمیدم چه کنم! پسر عزیزم را خواهم فرستاد. بدون شک به او احترام خواهند گذاشت.
«اما باغبانها وقتی پسر او را دیدند، با هم مشورت کرده، گفتند: ”او وارث است؛ پس بیایید او را بکشیم تا باغ مال ما شود.“
«پس او را از باغ بیرون انداختند و کشتند. حال به نظر شما، صاحب باغ چه خواهد کرد؟
او خواهد آمد و همۀ باغبانها را خواهد کشت و باغ را به دیگران اجاره خواهد داد.» شنوندگان اعتراضکنان گفتند: «چطور ممکن است باغبانها چنین کاری کنند!»
یهوشع نگاهی به ایشان کرد و گفت: «پس منظور کلام خدا چیست که میگوید: ”سنگی که معماران دور افکندند، سنگ اصلی ساختمان شده است؟“
هر کس بر آن سنگ بیفتد، خرد خواهد شد و اگر آن سنگ بر کسی بیفتد، او را له خواهد کرد!»
وقتی کاهنان اعظم و علمای دین این داستان را شنیدند، خواستند همان جا او را دستگیر کنند، چون فهمیدند که منظور یهوشع از باغبانهای ظالم در این مَثَل، خود آنهاست. اما این کار را نکردند، زیرا از مردم ترسیدند.
از این رو میکوشیدند او را وادار کنند سخنی بگوید تا از آن، علیه خودش استفاده کنند و او را به مقامات رومی تحویل دهند. به همین منظور چند مأمور مخفی نزد او فرستادند که خود را صادق و درستکار نشان میدادند.
ایشان به یهوشع گفتند: «استاد، ما میدانیم که آنچه تو میگویی و تعلیم میدهی، راست و درست است. ما میدانیم که تو بدون توجه به مقام و موقعیت افراد، همیشه حقیقت را میگویی و راه خدا را بهدرستی تعلیم میدهی.
آیا ما باید به دولت روم خَراج بدهیم یا نه؟»
یهوشع که متوجه مکر و حیلهٔ ایشان شده بود، گفت:
«سکهای به من نشان دهید. نقش و نام چه کسی بر روی آن است؟» جواب دادند: «قیصر روم.»
فرمود: «مال قیصر را به قیصر بدهید، و مال خدا را به خدا!»
به این ترتیب، تلاش آنان برای به دام انداختن یهوشع بینتیجه ماند و از جواب او مات و مبهوت ماندند و دیگر حرفی نزدند.
سپس عدهای از صدوقیها که منکر قیامت هستند نزد او آمدند و پرسیدند:
«استاد، در تورات موسی آمده است که اگر مردی بیاولاد فوت شود، برادر آن مرد باید آن زن بیوه را به همسری بگیرد، و برای برادر خود نسلی باقی بگذارد.
حال، هفت برادر بودند؛ اولی زنی گرفت و بیاولاد مُرد.
برادر کوچکترش با آن بیوه ازدواج کرد و او هم بیاولاد مرد.
به این ترتیب، تا برادر هفتم، همه یکی پس از دیگری، با آن زن ازدواج کردند و همه نیز بیاولاد مردند.
در آخر، آن زن نیز مرد.
حال در روز قیامت، آن زن، همسر کدام یک از این برادران خواهد بود؟ چون او در واقع زن همهٔ ایشان بوده است.»
یهوشع جواب داد: «ازدواج، برای مردم فانی این دنیاست؛
اما کسانی که شایسته شمرده شوند که به عالَم آینده و قیامت مردگان برسند، نه زن خواهند گرفت و نه شوهر خواهند کرد،
و دیگر نخواهند مُرد، زیرا همچون فرشتگان خواهند بود. ایشان فرزندان خدا هستند، زیرا فرزندان قیامتاند.
«اما دربارۀ زنده شدن مردگان، موسی به روشنی نشان داد که قیامت وجود خواهد داشت. زیرا وقتی موسی بازگو میکند که چگونه خدا در بوته سوزان بر او ظاهر شد، از خدا به عنوان اللها ابراهیم، اللها اسحاق و اللها یعقوب نام میبرد.
بدینسان، خدا، اللها زندگان است و نه مردگان، زیرا در نظر خدا، همه زنده هستند!»
چند نفر از علمای دین که آنجا ایستاده بودند، گفتند: «استاد، بسیار خوب جواب دادی!»
پس از آن دیگر کسی جرأت نکرد سؤالی از او بپرسد.
اما این بار یهوشع خود سؤالی از ایشان کرد. او فرمود: «چرا میگویند که مسیح موعود پسر داوود است؟
در حالی که خود داوود، در کتاب زبور میگوید: ”يهوه به يهوه من گفت: به دست راست من بنشین
تا دشمنانت را به زیر پایت بیفکنم.“
اگر داوود مسیح را ”يهوه من“ میخواند، چگونه ممکن است مسیح پسر او باشد؟»
سپس در حالی که مردم به او گوش میدادند، رو به شاگردان خود کرد و گفت:
«از این علمای متظاهر دینی دوری کنید که دوست دارند با قباهای بلند، خودنمایی کنند و به هنگام عبور از کوچه و بازار، مردم به ایشان تعظیم کنند؛ و چقدر دوست دارند که در کنیسهها بهترین جا را داشته باشند و در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند.
اما حتی وقتی دعاهای طولانی میکنند و تظاهر به دینداری مینمایند، تمام هوش و حواسشان به این است که چگونه اموال بیوهزنان را تصاحب کنند. از این رو مجازات آنان بسیار شدید خواهد بود.»
21
وقتی یهوشع در معبد ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد، ثروتمندانی را دید که هدایای خود را در صندوق بِیتالمال میریختند.
در همان حال بیوهزن فقیری نیز آمد و دو سکۀ ناچیز در صندوق انداخت.
یهوشع فرمود: «در واقع این بیوهزن فقیر بیشتر از تمام آن ثروتمندان هدیه داده است.
چون آنها قسمت کوچکی از آنچه را که احتیاج نداشتند دادند، ولی این زن فقیر هر چه داشت داد.»
در این هنگام بعضی از شاگردان یهوشع از سنگهای زیبایی که در بنای خانۀ خدا به کار رفته بود و از هدایای گرانبهایی که مردم وقف کرده بودند، تعریف میکردند. اما یهوشع به ایشان فرمود:
«روزی فرا میرسد که تمام این چیزهایی که میبینید، سنگی بر سنگی دیگر باقی نخواهد ماند، بلکه همه زیر و رو خواهد شد.»
ایشان با تعجب گفتند: «استاد، این وقایع در چه زمانی روی خواهد داد؟ نشانۀ نزدیک شدن آنها چیست؟»
یهوشع در جواب فرمود: «مواظب باشید کسی شما را گمراه نکند. زیرا بسیاری به نام من آمده، خواهند گفت، ”من مسیح هستم“ و ”زمان موعود فرا رسیده است“. اما باور نکنید.
و هنگامی که خبر جنگها و آشوبها را بشنوید، پریشان نشوید زیرا باید اول چنین وقایعی اتفاق بیفتد، اما به این زودی دنیا به آخر نخواهد رسید.»
سپس ادامه داد: «قومها و ممالک به هم اعلان جنگ خواهند داد.
در جاهای مختلف دنیا، زمین لرزههای عظیم، قحطیها و بیماریهای مسری پدید خواهد آمد و در آسمان نیز چیزهای عجیب و هولناک دیده خواهد شد.
«اما قبل از این وقایع، دوره آزار و جفا و شکنجه پیش خواهد آمد. شما را به خاطر نام من، به کنیسهها و زندانها خواهند سپرد، و به حضور پادشاهان و والیان خواهند کشاند.
اما این فرصتی خواهد بود تا دربارۀ من شهادت دهید.
پس پیشاپیش نگران نباشید که چگونه از خود دفاع کنید،
زیرا به شما خواهم آموخت که چه بگویید، به طوری که هیچیک از دشمنانتان، یارای پاسخگویی و ایستادگی در مقابل شما را نخواهند داشت!
پدر و مادر و برادران و بستگان و دوستانتان به شما خیانت خواهند کرد و شما را تسلیم دشمن خواهند کرد؛ و برخی از شما کشته خواهید شد؛
تمام مردم دنیا به خاطر نام من از شما متنفر خواهند شد.
اما مویی از سر شما گُم نخواهد شد!
اگر تا به آخر تحمل کنید، جانهای خود را نجات خواهید داد.
«اما هرگاه دیدید که یروشلیم به محاصره دشمن درآمده، بدانید که زمان نابودی آن فرا رسیده است.
آنگاه کسانی که در یهودیه هستند، به تپههای اطراف فرار کنند و آنانی که در یروشلیم هستند از شهر بیرون بروند و کسانی که در بیرون شهر هستند، به شهر باز نگردند.
زیرا آن زمان، هنگام مجازات خواهد بود، روزهایی که تمام هشدارهای انبیا تحقق خواهند یافت.
وای به حال زنانی که در آن زمان آبستن باشند یا کودک شیرخوار داشته باشند. زیرا این قوم دچار مصیبت سختی شده، خشم و غضب خدا بر آنان عارض خواهد شد؛
ایشان به دم شمشیر خواهند افتاد و یا اسیر شده، به سرزمینهای بیگانه تبعید خواهند گشت. یروشلیم نیز به دست بیگانگان افتاده، پایمال خواهد شد تا زمانی که دوره تسلط بیگانگان به پایان رسد.
«آنگاه در آسمان اتفاقات عجیبی خواهد افتاد و در خورشید و ماه و ستارگان، علائم هولناکی دیده خواهد شد. بر روی زمین، قومها از غرش دریاها و خروش امواج آن، آشفته و پریشان خواهند شد.
بسیاری از تصور سرنوشت هولناکی که در انتظار دنیاست، ضعف خواهند کرد؛ زیرا نیروهایی که زمین را نگاه داشتهاند، به لرزه در خواهند آمد.
آنگاه تمام مردم روی زمین پسر انسان را خواهند دید که در ابری، با قدرت و شکوه عظیم میآید.
پس وقتی این رویدادها آغاز میشوند، بایستید و به بالا نگاه کنید، زیرا نجات شما نزدیک است!»
سپس این مثل را برایشان زد: «درخت انجیر یا سایر درختان را بنگرید.
وقتی شکوفه میکنند، بیآنکه کسی به شما بگوید، میفهمید تابستان نزدیک است.
همینطور نیز وقتی تمام این نشانهها را ببینید، بدانید که بهزودی ملکوت خدا آغاز خواهد شد.
«براستی به شما میگویم که تا این چیزها اتفاق نیفتد، این نسل از میان نخواهد رفت.
آسمان و زمین از بین خواهند رفت، اما کلام من هرگز زایل نخواهد شد.
«پس مراقب باشید! نگذارید پرخوری، میگساری و غم و غصههای زندگی، دلتان را سنگین سازد و آن روز مانند دامی شما را غافلگیر کند.
زیرا آن روز بر همۀ مردم جهان خواهد آمد.
پس هر لحظه مراقب باشید و همیشه دعا کنید تا از این رویدادهای وحشتناک در امان بوده، در حضور پسر انسان بایستید.»
به این ترتیب، او هر روز در معبد به تعلیم مردم میپرداخت و هنگام عصر نیز از شهر خارج شده، شب را در کوه زیتون به صبح میرساند.
مردم نیز از صبح زود برای شنیدن سخنانش در معبد جمع میشدند.
22
عید فطیر که به پِسَح نیز معروف است نزدیک میشد.
در طی روزهای عید، کاهنان اعظم و سایر علمای دین در پی فرصت بودند تا یهوشع را بیسر و صدا بگیرند و به قتل برسانند، اما از شورش مردم وحشت داشتند.
در همین زمان، شیطان وارد وجود یهوده اسخریوطی یکی از دوازده شاگرد یهوشع شد.
پس او نزد کاهنان اعظم و فرماندهان محافظین معبد رفت تا با ایشان گفتگو کند که چگونه یهوشع را به دستشان تسلیم نماید.
ایشان نیز از این امر بسیار شاد شدند و قول دادند که مبلغی به او بدهند.
بنابراین یهوده به دنبال فرصتی میگشت تا به دور از چشم مردم، یهوشع را به آنان تسلیم کند.
روز عید فطیر که میبایست برۀ پسَح قربانی شود، فرا رسید.
پس یهوشع، دو نفر از شاگردان، یعنی پطرس و یوحنا را به شهر فرستاده، گفت: «بروید و شام پسَح را تدارک ببینید تا بخوریم.»
ایشان از یهوشع پرسیدند: «کجا میخواهی تدارک ببینیم؟»
فرمود: «وقتی داخل شهر شوید، مردی با کوزهای آب در دست به شما بر میخورد. به دنبال او بروید. به هر خانهای که داخل شد،
به صاحب آن خانه بگویید، ”استادمان ما را فرستاده است تا اتاقی را که برای ما حاضر کردهای تا امشب شام پِسَح را بخوریم، به ما نشان دهی“.
او شما را به بالاخانه، به یک اتاق بزرگ و مفروش خواهد برد. شام را همان جا تدارک ببینید.»
آن دو شاگرد به شهر رفتند و همه چیز را همانطور که یهوشع گفته بود یافتند و شام پسَح را در آنجا تدارک دیدند.
هنگامی که وقت مقرر فرا رسید، یهوشع با دوازده رسول بر سر سفره نشست.
آنگاه به ایشان فرمود: «با اشتیاق زیاد، در انتظار چنین لحظهای بودم، تا پیش از آغاز رنجها و زحماتم، این شام پِسَح را با شما بخورم.
زیرا به شما میگویم که دیگر از این شام نخواهم خورد تا آن زمان که مفهوم واقعی آن در ملکوت خدا جامۀ تحقق بپوشد.»
آنگاه پیالهای به دست گرفت و شکر کرد و آن را به شاگردان داد و فرمود: «بگیرید و میان خود تقسیم کنید،
زیرا به شما میگویم که من تا زمان برقراری ملکوت خدا، دیگر از این محصول انگور نخواهم نوشید.»
سپس نان را برداشت و خدا را شکر نمود و آن را پاره کرد و به ایشان داد و گفت: «این بدن من است که در راه شما فدا میشود. این را به یاد من به جا آورید.»
به همین ترتیب، پس از شام، جامی دیگر برداشت و گفت: «این جام، نشانهٔ عهد جدید میان خدا و قومش است، عهدی که با خون خود آن را مهر میکنم. خون من در راه شما ریخته میشود.
اما اینجا، سر همین سفره، کسی نشسته است که خود را دوست ما میداند، ولی او همان کسی است که به من خیانت میکند.
پسر انسان باید مطابق نقشهٔ خدا کشته شود، اما وای به حال کسی که او را تسلیم دشمن میکند!»
شاگردان شروع کردند به پرسیدن از یکدیگر که کدام یک از ایشان دست به چنین کاری خواهد زد!
در ضمن بین شاگردان این بحث درگرفت که کدام یک از ایشان بزرگتر است.
یهوشع به ایشان گفت: «در این دنیا، پادشاهان و بزرگان به زیر دستانشان دستور میدهند و آنها هم چارهای جز اطاعت ندارند.
اما در میان شما کسی از همه بزرگتر است که خود را کوچکتر از همه بداند و به دیگران خدمت کند.
در این دنیا، ارباب بر سر سفره مینشیند و نوکرانش به او خدمت میکنند. اما اینجا بین ما اینطور نیست، چون من خدمتگزار شما هستم.
و شما کسانی هستید که در سختیهای من، نسبت به من وفادار بودهاید؛
از این رو، همانگونه که پدرم به من اجازه داده است تا فرمانروایی کنم، من نیز به شما اجازه میدهم که در سلطنت من شریک شوید،
و بر سر سفرهٔ من بنشینید و بخورید و بنوشید، و بر تختها نشسته، بر دوازده قبیلهٔ یسرال فرمانروایی کنید.
«ای شمعون، شمعون، شیطان میخواست همگی شما را بیازماید و همانند گندم، غربال کند؛
اما من برای تو دعا کردم تا ایمانت از بین نرود. پس وقتی توبه کردی و به سوی من بازگشتی، ایمان برادرانت را تقویت و استوار کن!»
شمعون گفت: «يهوها، من حاضرم با تو به زندان بروم، حتی با تو بمیرم!»
یهوشع فرمود: «پطرس، بدان که همین امشب، پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمیشناسی!»
سپس از شاگردان پرسید: «هنگامی که شما را فرستادم تا پیام انجیل را به مردم اعلام کنید، و پول و کولهبار و لباس اضافی با خود بر نداشته بودید، آیا به چیزی محتاج شدید؟» جواب دادند: «نه.»
فرمود: «اما اکنون اگر کولهبار و پول دارید، با خود بردارید؛ و اگر شمشیر ندارید، جامۀ خود را بفروشید و شمشیری بخرید!
چون زمان انجام این پیشگویی درباره من رسیده است که میگوید: او از خطاکاران محسوب شد. آری، هر چه درباره من پیشگویی شده است، عملی خواهد شد.»
گفتند: «استاد، دو شمشیر داریم.» اما یهوشع فرمود: «بس است!»
آنگاه یهوشع همراه شاگردان خود، از آن بالاخانه بیرون آمد و طبق عادت به کوه زیتون رفت.
در آنجا به ایشان گفت: «دعا کنید تا وسوسه بر شما غلبه نکند!»
سپس به اندازه پرتاب یک سنگ دورتر رفت و زانو زد و چنین دعا کرد:
«ای پدر، اگر خواست توست، این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار، اما خواست تو را میخواهم، نه خواست خود را.»
آنگاه از آسمان فرشتهای ظاهر شد و او را تقویت کرد.
پس او با شدت بیشتری به دعا ادامه داد، و از کشمکش روحی آنچنان در رنج و عذاب بود که عرق او همچون قطرههای درشت خون بر زمین میچکید.
سرانجام، برخاست و نزد شاگردان برگشت و دید که از فرط غم و اندوه، به خواب رفتهاند.
پس به ایشان گفت: «چرا خوابیدهاید؟ برخیزید و دعا کنید تا وسوسه بر شما غلبه نکند!»
این کلمات هنوز بر زبان او بود که ناگاه گروهی با هدایت یهوده، یکی از دوازده شاگرد یهوشع، سر رسیدند. او جلو آمد و به رسم دوستی، صورت یهوشع را بوسید.
یهوشع به او گفت: «یهوده، آیا پسر انسان را با بوسهای تسلیم میکنی؟»
اما شاگردان، وقتی متوجه جریان شدند، فریاد زدند: «استاد، آیا اجازه میدهید بجنگیم؟ شمشیرهایمان حاضر است!»
همان لحظه یکی از ایشان به روی خادم کاهن اعظم شمشیر کشید و گوش راست او را برید.
یهوشع بلافاصله گفت: «دیگر بس است!» سپس گوش او را لمس کرد و شفا داد.
آنگاه یهوشع به کاهنان اعظم، فرماندهان محافظین معبد و مشایخی که آن گروه را رهبری میکردند، گفت: «مگر دزد فراری هستم که با چوب و چماق و شمشیر به سراغم آمدهاید؟
من هر روز با شما در معبد بودم؛ چرا در آنجا مرا نگرفتید؟ اما اکنون زمان شماست، زمان فرمانروایی ظلمت!»
به این ترتیب او را گرفته، به خانه کاهن اعظم بردند. پطرس نیز از دور ایشان را دنبال کرد.
سربازان در حیاط آتشی روشن کردند و دور آن نشستند. پطرس نیز در میان ایشان نشست.
در این هنگام، کنیزی، چهره پطرس را در نور آتش دید و او را شناخت و گفت: «این مرد هم با یهوشع بود!»
اما پطرس انکار کرد و گفت: «دختر، من اصلاً او را نمیشناسم!»
کمی بعد، یک نفر دیگر متوجه او شد و گفت: «تو هم باید یکی از آنها باشی.» جواب داد: «نه آقا، نیستم!»
در حدود یک ساعت بعد، یک نفر دیگر با تأکید گفت: «من مطمئن هستم که این مرد یکی از شاگردان یهوشع است، چون هر دو اهل جلیل هستند.»
پطرس گفت: «ای مرد، از گفتههایت سر در نمیآورم!» و همین که این را گفت، خروس بانگ زد.
همان لحظه یهوشع سرش را برگرداند و به پطرس نگاه کرد. آنگاه سخن یهوشع را به یاد آورد که به او گفته بود: «تا فردا صبح، پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد!»
پس پطرس از حیاط بیرون رفت و به تلخی گریست.
اما نگهبانانی که یهوشع را تحت نظر داشتند، او را مسخره میکردند و به او سیلی میزدند،
و چشمان او را بسته، میگفتند: «نبوّت کن! بگو ببینیم چه کسی تو را زد؟»
و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او میگفتند.
وقتی هوا روشن شد، شورای مشایخ، مرکب از کاهنان اعظم و علمای دین، تشکیل جلسه دادند. ایشان یهوشع را احضار کرده،
از او پرسیدند: «به ما بگو، آیا تو مسیح هستی یا نه؟» یهوشع فرمود: «اگر هم بگویم، باور نخواهید کرد
و اگر از شما بپرسم، جواب نخواهید داد.
اما از این پس پسر انسان به دست راست خدا خواهد نشست!»
همه فریاد زده، گفتند: «پس تو ادعا میکنی که پسر خدا هستی؟» فرمود: «بله، شما خود گفتید که هستم.»
فریاد زدند: «دیگر چه نیاز به شاهد داریم؟ خودمان کفر را از زبانش شنیدیم!»
23
آنگاه اعضای شورا همگی برخاسته، یهوشع را به حضور «پیلاتُس»، فرماندار رومی یهودیه بردند،
و شکایات خود را علیه او عنوان کرده، گفتند: «این شخص مردم را تحریک میکند که به دولت روم مالیات ندهند، و ادعا میکند که مسیح، یعنی پادشاه ماست.»
پیلاتُس از یهوشع پرسید: «آیا تو مسیح، پادشاه یهود هستی؟» یهوشع جواب داد: «خودت گفتی.»
پیلاتُس رو به کاهنان اعظم و جماعت کرد و گفت: «خوب، اینکه جرم نیست!»
ایشان پافشاری نموده، گفتند: «اما او در سراسر یهودیه، از جلیل تا یروشلیم، هر جا میرود، به ضد دولت روم آشوب بپا میکند.»
پیلاتُس پرسید: «مگر او اهل جلیل است؟»
وقتی از این امر اطمینان حاصل کرد، دستور داد او را نزد هیرودیس ببرند، زیرا ایالت جلیل جزو قلمرو حکومت هیرودیس بود. اتفاقاً هیرودیس در آن روزها، به مناسبت عید، در یروشلیم به سر میبرد.
هیرودیس از دیدن یهوشع بسیار شاد شد، چون درباره او خیلی چیزها شنیده بود و امیدوار بود که با چشم خود یکی از معجزات او را ببیند.
او سؤالات گوناگونی از یهوشع کرد، اما هیچ جوابی نشنید.
در این میان، کاهنان اعظم و دیگر علمای دین حاضر شدند و یهوشع را به باد تهمت گرفتند.
هیرودیس و سربازانش نیز او را مسخره کرده، مورد اهانت قرار دادند، و ردایی شاهانه به او پوشاندند و نزد پیلاتُس باز فرستادند.
همان روز پیلاتُس و هیرودیس، دشمنی خود را کنار گذاشته، با یکدیگر صلح کردند.
آنگاه پیلاتُس، کاهنان اعظم و سران یهود و مردم را فرا خواند
و به ایشان گفت: «شما این مرد را به اتهام شورش به ضد حکومت روم نزد من آوردید. من در حضور خودتان از او بازجویی کردم و متوجه شدم که اتهامات شما علیه او بیاساس است.
هیرودیس نیز به همین نتیجه رسید و به همین علّت او را نزد ما پس فرستاد. این مرد کاری نکرده است که مجازاتش اعدام باشد.
بنابراین، فقط دستور میدهم شلّاقش بزنند، و بعد آزادش میکنم.»
(طبق رسم، در هر عید پِسَح یک زندانی آزاد میشد.)
اما مردم یکصدا فریاد برآوردند: «اعدامش کن و باراباس را برای ما آزاد کن!»
(باراباس به جرم شورش و قتل در یروشلیم، زندانی شده بود.)
پیلاتُس بار دیگر با مردم سخن گفت، چون میخواست یهوشع را آزاد کند.
اما ایشان بلندتر فریاد زدند: «مصلوبش کن! مصلوبش کن!»
باز برای بار سوم پیلاتُس گفت: «چرا؟ مگر او چه گناهی کرده است؟ من دلیلی ندارم که به مرگ محکومش کنم. دستور میدهم شلّاقش بزنند و آزادش میکنم.»
اما مردم با صدای بلند فریاد میزدند و با اصرار میخواستند که او مصلوب شود؛ و سرانجام فریادهای ایشان غالب آمد،
و پیلاتُس به درخواست ایشان، حکم اعدام یهوشع را صادر کرد.
سپس، باراباس را که به علّت شورش و خونریزی در حبس بود، آزاد کرد و یهوشع را تحویل داد تا هرگونه میخواهند با او رفتار کنند.
سربازان رومی یهوشع را بردند. هنگامی که میرفتند، مردی به نام شمعون قیروانی را که از مزرعه به شهر بازمیگشت، گرفتند و صلیب را بر دوش او گذاشته، وادارش کردند آن را پشت سر یهوشع ببرد.
جمعیتی انبوه در پی او به راه افتادند و زنان بسیاری نیز در میان آنان برای او گریه و ماتم میکردند و به سینه خود میزدند.
یهوشع رو به این زنان کرد و گفت: «ای دختران یروشلیم، برای من گریه نکنید؛ به حال خود و فرزندانتان گریه کنید!
چون روزهایی میآید که مردم خواهند گفت: ”خوشا به حال زنان بیاولاد و رَحِمهایی که هرگز نزاییدهاند و سینههایی که هرگز شیر ندادهاند!“
و به کوهها التماس خواهند کرد که، ”بر ما بیفتید“ و به تپهها که ”ما را بپوشانید“.
زیرا اگر چنین چیزهایی وقتی درخت سبز است، به انجام برسد، پس آن هنگام که درخت خشک باشد، چه رخ خواهد داد؟»
دو جنایتکار را نیز بردند تا با او اعدام کنند.
وقتی به محلی رسیدند به نام جمجمه، او را در آنجا بههمراه آن دو جنایتکار به صلیب میخکوب کردند، یکی را در سَمت راست او، و دیگری را در سمت چپ.
در چنین وضعی، یهوشع فرمود: «ای پدر، اینها را ببخش، زیرا که نمیدانند چه میکنند.» سربازان رومی لباسهای یهوشع را به حکم قرعه میان خود تقسیم کردند.
مردم ایستاده بودند و تماشا میکردند. سران قوم نیز ایستاده، به او میخندیدند و مسخرهکنان میگفتند: «دیگران را نجات میداد؛ حال اگر واقعاً مسیح و برگزیده خداست، خود را نجات دهد!»
سربازان نیز او را مسخره نموده، شراب ترشیده خود را به او تعارف میکردند،
و میگفتند: «اگر تو پادشاه یهود هستی، خود را نجات بده!»
روی صلیب، بالای سر او، تختهای کوبیدند که روی آن نوشته شده بود: «این است پادشاه یهود!»
یکی از آن دو جنایتکار که در کنار یهوشع مصلوب شده بود، به طعنه به او گفت: «اگر تو مسیح هستی، چرا خودت و ما را نجات نمیدهی؟»
اما آن مجرم دیگر او را سرزنش کرد و گفت: «حتی الان هم که محکوم به مرگ شدهای، از خدا نمیترسی؟
این حق ما است که بمیریم، چون گناهکاریم. اما از این شخص، یک خطا هم سر نزده است.»
سپس رو به یهوشع کرد و گفت: «ای یهوشع، وقتی ملکوت خود را آغاز کردی، مرا هم به یاد آور!»
یهوشع جواب داد: «خاطرجمع باش که تو همین امروز با من در بهشت خواهی بود!»
به هنگام ظهر، تاریکی تمام آن سرزمین را فراگرفت،
و نور خورشید از تابیدن بازایستاد. آنگاه پرده ضخیمی که در جایگاه مقدّس معبد آویزان بود، از وسط دو پاره شد.
سپس یهوشع با صدایی بلند گفت: «ای پدر، روح خود را به دستهای تو میسپارم.» این را گفت و جان سپرد.
افسر رومی که مأمور اجرای حکم بود، وقتی این صحنه را دید خدا را ستایش کرد و گفت: «این مرد حقیقتاً بیگناه بود!»
کسانی که برای تماشا گرد آمده بودند، وقتی این اتفاقات را دیدند، اندوهگین و سینهزنان، به خانههای خود بازگشتند.
در این میان، دوستان یهوشع و زنانی که از جلیل به دنبال او آمده بودند، دورتر ایستاده، نگاه میکردند.
در این میان، شخصی بود نیک و باتقوا به نام یوسف، از اعضای شورای عالی یهود،
اما با تصمیم و اقدام ایشان موافقت نکرده بود. او که زادگاهش شهر رامه، واقع در یهودیه بود، مشتاقانه در انتظار فرارسیدن ملکوت خدا به سر میبرد.
او نزد پیلاتُس رفت و جسد یهوشع را درخواست کرد.
پس از کسب اجازه، جسد یهوشع را از بالای صلیب پایین آورد، آن را در کفن پیچید و در مقبرهای تراشیده شده در دل صخره که قبلاً کسی در آن گذاشته نشده بود، قرار داد.
تمام کار کفن و دفن، همان عصر جمعه انجام شد. یهودیان کارهای روز تعطیل شَبّات را عصر روز جمعه تدارک میدیدند.
زنانی که از جلیل به دنبال یهوشع آمده بودند، همراه یوسف رفتند و محل مقبره را دیدند و مشاهده کردند که جسد یهوشع چگونه در آن گذاشته شد.
سپس به خانه بازگشتند و دارو و عطریات تهیه کردند که به رسم آن زمان، به جسد بمالند تا زود فاسد نشود. اما وقتی دارو آماده شد، دیگر روز شَبّات فرا رسیده بود. پس مطابق قانون مذهبی یهود، در آن روز به استراحت پرداختند.
24
روز یکشنبه، صبح خیلی زود، زنها دارو و عطریاتی را که تهیه کرده بودند، با خود برداشته، به سوی مقبره رفتند.
وقتی به آنجا رسیدند، دیدند سنگ از جلوی مقبره به کناری غلتانیده شده است.
پس وارد مقبره شدند. اما پیکر عیسای يهوه را نیافتند!
ایشان مات و مبهوت ایستاده، در این فکر بودند که بر سر جسد چه آمده است. ناگاه دو مرد با جامههایی درخشان و خیرهکننده، در مقابل ایشان ظاهر شدند.
زنان بسیار ترسیدند و آنان را تعظیم کردند. آن دو مرد پرسیدند: «چرا در بین مردگان به دنبال شخص زنده میگردید؟
او اینجا نیست! او برخاسته است! به یاد آورید سخنانی را که در جلیل به شما گفت که
”پسر انسان، یعنی یهوشع، میبایست به دست مردم گناهکار تسلیم شده، مصلوب شود و در روز سوم برخیزد!“»
آنگاه زنان گفتههای یهوشع را به یاد آوردند.
پس با عجله از مقبره بازگشتند تا آن یازده شاگرد و سایرین را از این وقایع آگاه سازند.
زنانی که به سر قبر رفته بودند، عبارت بودند از مریم مجدلیه، یونا، مریم مادر یعقوب و چند زن دیگر.
ولی شاگردان گفتههای زنان را هذیان پنداشتند و سخنانشان را باور نکردند.
اما پطرس به سوی مقبره دوید تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. وقتی به آنجا رسید، خم شد و با دقت به داخل مقبره نگاه کرد. تنها چیزی که دید، نوارهای کفن کتانی بود که دُورِ پیکر یهوشع پیچیده بودند، اما اکنون خالی بودند! او حیران و متعجب به خانه بازگشت.
در همان روز یکشنبه، دو نفر از پیروان یهوشع به دهکدهٔ عموآس میرفتند که با یروشلیم حدود ده کیلومتر فاصله داشت.
در راه درباره وقایع چند روز گذشته گفتگو میکردند،
که ناگهان خود یهوشع از راه رسید و با آنان همراه شد.
اما چشمانشان بسته نگاه داشته شد تا او را نشناسند.
یهوشع پرسید: «گویا سخت مشغول بحث هستید! موضوع گفتگویتان چیست؟» آن دو، ایستادند. آثار غم و اندوه از چهرهشان نمایان بود.
یکی از آن دو که «کلئوپاس» نام داشت، جواب داد: «تو در این شهر باید تنها کسی باشی که از وقایع چند روز اخیر بیخبر ماندهای!»
یهوشع پرسید: «کدام وقایع؟» گفتند: «وقایعی که برای عیسای ناصری اتفاق افتاد! او نبی و معلم توانایی بود؛ اعمال و معجزههای خارق العادهای انجام میداد و مورد توجه خدا و انسان بود.
اما کاهنان اعظم و سران مذهبی ما او را گرفتند و تحویل دادند تا به مرگ محکوم شده، مصلوب گردد.
ولی ما با امیدی فراوان، تصور میکردیم که او همان مسیح موعود است که ظهور کرده تا قوم یسرال را نجات دهد. علاوه بر اینها، حالا که سومین روز بعد از این ماجراها است،
چند زن از جمع ما، با سخنان خود ما را به حیرت انداختند، زیرا آنان امروز صبح زود به مقبره رفتند،
اما پیکر او را نیافتند. ایشان آمدند و به ما گفتند که فرشتگانی را دیدهاند که به آنها گفتهاند که او زنده است!
پس چند نفر از مردان ما به سر قبر رفتند و دیدند که هر چه زنان گفته بودند، عین واقعیت بوده است، اما یهوشع را ندیدند.»
آنگاه یهوشع به ایشان فرمود: «چقدر شما نادان هستید! چرا اینقدر برایتان دشوار است که به سخنان انبیا ایمان بیاورید؟
آیا ایشان به روشنی پیشگویی نکردهاند که مسیح پیش از آنکه به عزت و جلال خود برسد، میبایست تمام این زحمات را ببیند؟»
سپس تمام پیشگوییهایی را که درباره خودش در تورات موسی و کتابهای سایر انبیا آمده بود، برای آنان شرح داد.
در این هنگام به دهکده عموآس و پایان سفرشان رسیدند و یهوشع خواست که به راه خود ادامه دهد.
اما چون هوا کمکم تاریک میشد، آن دو مرد با اصرار خواهش کردند که شب را نزد ایشان بماند. پس یهوشع به خانه ایشان رفت.
وقتی بر سر سفره نشستند، یهوشع نان را برداشت و شکرگزاری نموده، به هر یک تکهای داد.
ناگهان چشمانشان باز شد و او را شناختند! همان لحظه یهوشع ناپدید شد.
آن دو به یکدیگر گفتند: «دیدی وقتی در راه، مطالب کتاب آسمانی را برای ما شرح میداد، چگونه دلمان به تپش افتاده بود و به هیجان آمده بودیم؟»
پس بیدرنگ به یروشلیم بازگشتند و نزد آن یازده شاگرد یهوشع رفتند که با سایر پیروان او گرد آمده بودند،
و میگفتند: «يهوه حقیقتاً زنده شده است! پطرس نیز او را دیده است!»
آنگاه آن دو نفر نیز ماجرای خود را تعریف کردند و گفتند که چگونه یهوشع در بین راه به ایشان ظاهر شد و به چه ترتیب سر سفره، هنگام پاره کردن نان، او را شناختند.
در همان حال که گرم گفتگو بودند، ناگهان یهوشع در میانشان ایستاد و سلام کرد.
اما همه وحشت کردند، چون تصور کردند که روح میبینند!
یهوشع فرمود: «چرا وحشت کردهاید؟ چرا شک دارید و نمیخواهید باور کنید که خودم هستم!
به جای میخها در دستها و پایهایم نگاه کنید! میبینید که واقعاً خودم هستم. به من دست بزنید تا خاطرجمع شوید که من روح نیستم، چون روح گوشت و استخوان ندارد، اما همینطور که میبینید، من دارم.»
در همان حال که سخن میگفت، دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد.
آنان شاد و حیرتزده بودند و نمیتوانستند آنچه را که میدیدند، باور کنند. یهوشع از ایشان پرسید: «آیا در اینجا چیزی برای خوردن دارید؟»
آنها مقداری ماهی پخته به او دادند.
او نیز در برابر چشمان شگفتزده ایشان، آن را خورد.
آنگاه به ایشان فرمود: «آیا به یاد دارید که پیش از مرگم، وقتی با شما بودم، میگفتم که هر چه در تورات موسی و کتابهای انبیا و زبور داوود، درباره من نوشته شده است، همه باید عملی شود؟ حال، با آنچه که برای من اتفاق افتاد، همه آنها عملی شد!»
آنگاه ذهنشان را باز کرد تا همهٔ پیشگوییهای کتاب آسمانی را درک کنند.
سپس فرمود: «بله، از زمانهای دور، در کتابهای انبیا نوشته شده بود که مسیح موعود باید رنج و زحمت ببیند، جانش را فدا کند و روز سوم زنده شود؛
و این است پیام نجاتبخشی که باید از یروشلیم به همهٔ قومها برسد: ”همه کسانی که از گناهانشان توبه کنند و به سوی من بازگردند، آمرزیده خواهند شد.“
شما دیدهاید و شاهد هستید که همه این پیشگوییها واقع شده است.
«اینک من روحالقُدُس را که پدرم به شما وعده داده است، بر شما خواهم فرستاد. از این رو پیش از آنکه این پیام نجاتبخش را به دیگران اعلام کنید، در یروشلیم بمانید تا روحالقدس بیاید و شما را با قدرت الهی از عالم بالا، مجهز کند.»
آنگاه یهوشع ایشان را با خود تا نزدیکی «بیتعنیا» برد. در آنجا دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرد و ایشان را برکت داد،
و در همان حال، ایشان را ترک کرد و به آسمان بالا برده شد.
شاگردان او را پرستش کردند و با شادی بسیار به یروشلیم بازگشتند،
و به معبد رفتند. آنان همواره در آنجا مانده، خدا را شکر و ستایش میکردند.
acts
1
در کتاب نخست خود، ای تئوفیلوس، به شرح کامل زندگی و تعالیم یهوشع پرداختم و نوشتم که او چگونه،
پس از آنکه احکام خود را توسط روحالقدس به رسولان برگزیدهٔ خود داد، به آسمان بالا رفت.
او در مدت چهل روز پس از مرگ خود، بارها خود را زنده به رسولان ظاهر ساخت و به طرق گوناگون به ایشان ثابت کرد که واقعاً زنده شده است. در این فرصتها، او دربارهٔ ملکوت خدا با ایشان سخن میگفت.
در یکی از این دیدارها بود که یهوشع به ایشان گفت: «از شهر یروشلیم بیرون نروید بلکه منتظر روحالقدس باشید زیرا او همان هدیهای است که پدرم وعدهاش را داده و من نیز دربارهاش با شما سخن گفتم.
«یحیی شما را با آب تعمید داد ولی تا چند روز دیگر شما با روحالقدس تعمید خواهید یافت.»
هنگامی که یهوشع با شاگردان بود آنان از او پرسیدند: «يهوها، آیا در همین زمان است که حکومت از دست رفتهٔ یسرال را باز برقرار خواهی کرد؟»
جواب داد: «این زمانها را پدرم، خدا، تعیین میکند و دانستن آنها کار شما نیست.
ولی آنچه لازم است بدانید این است که وقتی روحالقدس بر شما نازل شود، قدرت خواهید یافت تا در یروشلیم، در سراسر یهودیه، سامره، و تا دورترین نقاط جهان دربارهٔ من شهادت دهید.»
پس از آنکه یهوشع این سخنان را به پایان رساند، در مقابل چشمان ایشان، به سوی آسمان بالا بُرده شد و ابری او را از نظر ایشان پنهان ساخت.
ایشان هنوز برای دیدن او به آسمان خیره بودند که ناگهان متوجه شدند دو مرد سفیدپوش در میانشان ایستادهاند
و گفتند: «ای مردان جلیلی، چرا اینجا ایستادهاید و به آسمان خیره شدهاید؟ همین یهوشع که از شما گرفته و به آسمان برده شد، روزی نیز باز خواهد گشت، به همین شکل که دیدید به آسمان رفت.»
این رویداد تاریخی بر روی کوه زیتون واقع شد که با یروشلیم در حدود یک کیلومتر فاصله داشت. پس، از آنجا به شهر بازگشتند.
چون رسیدند، به بالاخانۀ منزلی رفتند که در آن اقامت داشتند. نام آنانی که حضور داشتند، از این قرار است: پطرس، یوحنا، یعقوب، آندریاس، فیلیپ، توما، برتولما، متی، یعقوب (پسر حلفی)، شمعون (عضو حزب فداییان)، یهوده (پسر یعقوب).
ایشان بهطور مرتب با هم گرد میآمدند و در دعا متحد میشدند، بههمراه مریم، مادر یهوشع، و چند زن دیگر، و برادران یهوشع.
در یکی از آن روزها که در حدود صد و بیست نفر حاضر بودند، پطرس برخاست و به ایشان گفت:
«برادران، لازم بود پیشگویی کتب مقدّس دربارهٔ یهوده عملی شود که اشخاص شریر را راهنمایی کرد تا یهوشع را بگیرند، زیرا مدتها قبل از آن، داوود نبی خیانت یهوده را با الهام از روحالقدس پیشگویی کرده بود.
یهوده یکی از ما بود. او را نیز یهوشع مسیح انتخاب کرده بود تا مانند ما رسول خدا باشد.
ولی با پولی که بابت خیانت خود گرفت، مزرعهای خرید، و در همان جا با سر سقوط کرد، و از میان دو پاره شد و تمام رودههایش بیرون ریخت.
خبر مرگ او فوری در یروشلیم پیچید و مردم اسم آن زمین را ”حَقِل دَما“، یعنی زمین خون گذاشتند.» پطرس ادامه داد و گفت:
«در این مورد در کتاب مزامیر نوشته شده است: ”ای کاش خانهاش خراب گردد و کسی در آن ساکن نشود.“ و باز میفرماید: ”مقام او را به دیگری بدهند.“
«پس حال، باید یک نفر دیگر را انتخاب کنیم که در تمام مدتی که يهوه یهوشع در میان ما زندگی میکرد، با ما بوده باشد،
یعنی از زمانی که یحیی مردم را تعمید میداد، تا زمانی که یهوشع از میان ما به بالا برده شد. زیرا یکی از این افراد باید با ما شاهد بر رستاخیز او باشد.»
حاضرین دو نفر را معرفی کردند، یکی «یوسف برسابا» که به او یوستوس نیز میگفتند، و دیگری «متیاس».
آنگاه دعا کرده، گفتند: «يهوها، تو از قلب همه باخبری. به ما نشان بده کدام یک از این دو نفر را انتخاب کردهای
تا رسول تو و جانشین یهودهی خائن باشد که به سزای عمل خود رسید.»
پس ایشان قرعه انداختند و متیاس انتخاب شد و به جمع آن یازده رسول پیوست.
2
هنگامی که روز پِنتیکاست فرا رسید، همه با هم در یک جا جمع بودند.
ناگهان صدایی شبیه صدای وزش باد شدید از آسمان آمد و خانهای را که در آن جمع بودند، پر کرد.
سپس چیزی شبیه زبانههای آتش ظاهر شده، تقسیم شد و بر سر هر یک از ایشان قرار گرفت.
آنگاه همه از روحالقدس پر شدند و برای اولین بار شروع به سخن گفتن به زبانهایی کردند که با آنها آشنایی نداشتند، زیرا روح خدا این قدرت را به ایشان بخشیده بود.
آن روزها، یهودیان دیندار برای مراسم عید از تمام سرزمینها به یروشلیم آمده بودند.
پس وقتی صدا از آن خانه به گوش رسید، گروهی با سرعت آمدند تا ببینند چه شده است. وقتی شنیدند شاگردان یهوشع به زبان ایشان سخن میگویند، مات و مبهوت ماندند!
آنان با تعجب به یکدیگر میگفتند: «این چگونه ممکن است؟ با اینکه این اشخاص از اهالی جلیل هستند،
ولی به زبانهای محلی ما سخن میگویند، به زبان همان سرزمینهایی که ما در آنجا به دنیا آمدهایم!
ما که از پارتها، مادها، ایلامیها، اهالی بینالنهرین، یهودیه، کپدوکیه، پونتوس، آسیا،
فریجیه و پمفلیه، مصر، قسمت قیروانی زبان لیبی،
کریت و عربستان هستیم، و حتی کسانی که از روم آمدهاند هم یهودی و هم آنانی که یهودی شدهاند، همگی میشنویم که این اشخاص به زبان خود ما از اعمال عجیب خدا سخن میگویند!»
همه در حالی که مبهوت بودند، از یکدیگر میپرسیدند: «این چه واقعهای است؟»
بعضی نیز مسخره کرده، میگفتند: «اینها مست هستند!»
آنگاه پطرس با یازده رسول دیگر از جا برخاست و با صدای بلند به ایشان گفت: «ای اهالی یروشلیم، ای زائرینی که در این شهر به سر میبرید، گوش کنید!
اینها برخلاف آنچه شما فکر میکنید مست نیستند. چون اکنون ساعت نه صبح است و هنگام شرابخواری و مستی نیست!
آنچه امروز صبح شاهد آن هستید، یوال نبی چنین پیشگویی کرده بود:
«”خدا میفرماید: در روزهای آخر، روح خود را بر همۀ مردم خواهم ریخت. پسران و دختران شما نبوّت خواهند کرد، جوانان شما رؤیاها و پیران شما خوابها خواهند دید.
در آن روزها روح خود را حتی بر غلامان و کنیزانم خواهم ریخت و ایشان نبوّت خواهند کرد.
بالا، در آسمان، عجایب، و پایین، بر زمین، آیات به ظهور خواهم آورد، از خون و آتش و بخار.
پیش از فرا رسیدن روز بزرگ و پرشکوه يهوه، آفتاب تاریک و ماه مانند خون سرخ خواهد شد
اما هر که نام يهوه را بخواند نجات خواهد یافت.“
«حال، ای مردان یسرالی به من گوش دهید! همانطور که خود نیز میدانید، خدا بهوسیلۀ عیسای ناصری معجزات عجیب ظاهر کرد تا به همه ثابت کند که یهوشع از جانب او آمده است.
از سوی دیگر، خدا مطابق اراده و نقشهای که از پیش تعیین فرموده بود، به شما اجازه داد تا به دست اجنبیهای بیدین، یهوشع را بر صلیب کشیده، بکُشید.
ولی خدا او را دوباره زنده ساخت و از قدرت مرگ رهانید، زیرا مرگ نمیتوانست چنین کسی را در چنگ خود اسیر نگه دارد.
«زیرا داوود نبی میفرماید: ”يهوه را همیشه پیش روی خود دیدهام. او در کنار من است و هیچ چیز نمیتواند مرا بلرزاند.
پس دلم شاد است و زبانم در وجد؛ بدنم نیز در امید ساکن است.
زیرا تو جان مرا در چنگال مرگ رها نخواهی کرد و نخواهی گذاشت قُدّوسِ تو در قبر بپوسد.
تو راه حیات را به من نشان خواهی داد. حضور تو مرا از شادی لبریز میکند.“
«برادران عزیز، کمی فکر کنید! این سخنان را جدّ ما داوود دربارهٔ خودش نگفت زیرا او مرد، دفن شد و قبرش نیز هنوز همینجا در میان ماست.
ولی چون نبی بود، میدانست خدا قول داده و قسم خورده است که از نسل او، مسیح را بر تخت سلطنت او بنشاند.
داوود به آیندهٔ دور نگاه میکرد و زنده شدن مسیح را میدید و میگفت که خدا جان او را در چنگال مرگ رها نخواهد کرد و نخواهد گذاشت بدنش در قبر بپوسد.
داوود در واقع دربارهٔ یهوشع پیشگویی میکرد و همهٔ ما با چشمان خود دیدیم که خدا یهوشع را زنده ساخت.
«او اکنون در آسمان، بر عالیترین جایگاه افتخار در کنار خدا نشسته است و روحالقدس موعود را از پدر دریافت کرده و او را به پیروان خود عطا فرموده است، که امروز شما نتیجهاش را میبینید و میشنوید.
«زیرا داوود خودش هرگز به آسمان بالا نرفت. با این حال، گفت: ”يهوه به يهوه من گفت: به دست راست من بنشین
تا دشمنانت را به زیر پایت بیفکنم.“
«از این جهت، من امروز به وضوح و روشنی به همهٔ شما هموطنان یسرالیام میگویم که خدا همین یهوشع را که شما بر روی صلیب کشتید، بهعنوان يهوه و مسیح تعیین فرموده است!»
سخنان پطرس مردم را سخت تحت تأثیر قرار داد. بنابراین، به او و به سایر رسولان گفتند: «برادران، اکنون باید چه کنیم؟»
پطرس جواب داد: «هر یک از شما باید از گناهانتان دست کشیده، به سوی خدا بازگردید و به نام یهوشع مسیح تعمید بگیرید تا خدا گناهانتان را ببخشد. آنگاه خدا به شما نیز این هدیه، یعنی روحالقدس را عطا خواهد فرمود.
زیرا مسیح به شما که از سوی يهوه، اللها ما دعوت شدهاید، و نیز به فرزندان شما و همچنین به کسانی که در سرزمینهای دور هستند، وعده داده که روحالقدس را عطا فرماید.»
سپس پطرس به تفصیل دربارهٔ یهوشع سخن گفت و تمام شنوندگان را تشویق نمود که خود را از گناهان مردم شرور آن زمانه آزاد سازند.
از کسانی که پیام او را پذیرفتند، تقریباً سه هزار نفر تعمید گرفتند و به جمع ایشان پیوستند.
ایشان خود را وقف تعالیمی ساختند که رسولان میدادند، و با سایر ایمانداران رفاقت و مشارکت میکردند، و با هم خوراک خورده، رسم شام يهوه را برگزار میکردند، و مرتب با یکدیگر به دعا میپرداختند.
در ضمن، در اثر معجزات زیادی که توسط رسولان به عمل میآمد، در دل همه ترسی توأم با احترام نسبت به خدا ایجاد شده بود.
به این ترتیب، تمام ایمانداران با هم بودند و هر چه را که داشتند، با هم قسمت میکردند.
ایشان دارایی خود را نیز میفروختند و بین فقرا تقسیم مینمودند؛
و هر روز مرتب در معبد با هم عبادت میکردند، در خانهها برای شام يهوه جمع میشدند، و با خوشحالی و شکرگزاری هر چه داشتند با هم میخوردند،
و خدا را سپاس میگفتند. اهالی شهر نیز به ایشان احترام میگذاشتند و خدا هر روز عدهای را نجات میبخشید و به جمع ایشان میافزود.
3
یک روز بعد از ظهر پطرس و یوحنا به معبد میرفتند تا مانند هر روز در مراسم دعای ساعت سه شرکت کنند.
وقتی به نزدیکی معبد رسیدند، مردی را دیدند که لنگ مادرزاد بود. هر روز او را میآوردند و در کنار یکی از دروازههای معبد که «دروازۀ زیبا» نام داشت میگذاشتند تا از کسانی که وارد معبد میشدند گدایی کند.
وقتی پطرس و یوحنا میخواستند وارد معبد شوند، آن مرد از ایشان پول خواست.
ایشان به او خیره شدند. سپس پطرس گفت: «به ما نگاه کن!»
گدای لنگ به امید اینکه چیزی به او بدهند، با اشتیاق به ایشان نگاه کرد.
پطرس گفت: «من نقره یا طلایی ندارم که به تو بدهم! اما آنچه را که دارم، به تو میدهم! در نام یهوشع مسیح ناصری به تو دستور میدهم که برخیزی و راه بروی!»
سپس دست او را گرفت و از زمین بلندش کرد. در همان لحظه پاها و قوزک پاهای او صحیح و سالم شد و قوت گرفت،
به طوری که از جا پرید، لحظهای روی پاهای خود ایستاد و به راه افتاد! آنگاه در حالی که بالا و پایین میپرید و خدا را شکر میکرد، با پطرس و یوحنا داخل معبد شد.
اشخاصی که آنجا بودند، او را دیدند که راه میرود و خدا را شکر میکند،
و پی بردند که او همان گدای لنگی است که هر روز در کنار «دروازهٔ زیبای» معبد مینشست، بیاندازه تعجب کردند!
پس همه به طرف ایوان سلیمان هجوم بردند و او را دیدند که کنار پطرس و یوحنا بود و از آنها جدا نمیشد. آنگاه با احترام ایستادند و با حیرت به این واقعهٔ عجیب خیره شدند.
پطرس از این فرصت استفاده کرد و به گروهی که در آنجا گرد آمده بودند گفت: «ای مردان یسرالی، چرا اینقدر تعجب کردهاید؟ چرا اینچنین به ما خیره شدهاید؟ مگر خیال میکنید که ما با قدرت و دینداری خودمان این شخص را شفا دادهایم؟
اللها ابراهیم، اسحاق، یعقوب که اللها اجداد ماست با این معجزه، خدمتگزار خود یهوشع را سرافراز کرده است. منظورم همان یهوشع است که شما تسلیمش کردید و در حضور پیلاتُس انکارش نمودید، در صورتی که پیلاتُس میخواست او را آزاد سازد.
بله، شما نخواستید او آزاد شود، بلکه آن مرد پاک و مقدّس را رد کردید، و اصرار داشتید به جای او یک قاتل آزاد شود.
شما سرچشمۀ حیات را کشتید، ولی خدا او را زنده کرد. من و یوحنا شاهد این واقعه هستیم چون بعد از آنکه او را کشتید، ما او را زنده دیدیم!
«شما خود میدانید که این مرد فقیر قبلاً لنگ بود. اما اکنون، نام یهوشع او را شفا داده است، یعنی ایمان به نام یهوشع باعث شفای کامل او شده است.
«برادران عزیز، در ضمن این را نیز میدانم که رفتار شما و سران قوم شما از روی نادانی بود.
از طرف دیگر، دست خدا هم در این کار بود، زیرا مطابق پیشگوییهای همۀ انبیا، مسیح میبایست بر روی صلیب برای آمرزش گناهان ما جان خود را فدا میکرد.
پس، توبه کنید، از گناهانتان دست بکشید و به سوی خدا بازگردید تا گناهانتان پاک شود و دوران آسودگی و خرمّی از جانب يهوه فرا برسد.
و یهوشع را، که همانا مسیح شماست، بار دیگر بفرستد.
چون همانطور که خدا از زمانهای قدیم به زبان انبیای مقدّس خود فرموده بود، او باید در آسمان بماند، تا زمانی فرا برسد که خدا همه چیز را اِحیا کند و به حالت اول برگرداند.
موسی نیز فرموده: ”يهوهْ اللها شما، از میان برادران شما، پیامبری مانند من برایتان خواهد فرستاد. به هر چه او میگوید، باید با دقت گوش کنید؛
هر که به او گوش ندهد، از میان قوم منقطع خواهد شد.“
«سموئیل و تمام پیامبران بعد از او، واقعهٔ امروز را پیشگویی کردند.
شما فرزندان همان پیامبران هستید و خدا به شما نیز مانند اجدادتان وعده داده است که تمام مردم روی زمین را بهوسیلۀ نسل ابراهیم برکت دهد. این همان وعدهای است که خدا به ابراهیم داد.
از این جهت خدا خدمتگزار خود را اول از همه نزد شما، ای بنییسرال، فرستاد تا شما را از راههای گناهآلودتان بازگرداند و به این وسیله به شما برکت دهد.»
4
ایشان هنوز مشغول گفتگو با مردم بودند که ناگهان کاهنان اعظم با سرنگهبان معبد و چند تن از فرقهٔ صدوقیها بر ایشان تاختند.
ایشان از اینکه پطرس و یوحنا دربارهٔ زنده شدن یهوشع با مردم سخن میگفتند، بسیار مضطرب و پریشان شده بودند.
پس آنان را گرفتند و چون عصر بود تا روز بعد زندانی کردند.
اما بسیاری از کسانی که پیام ایشان را شنیده بودند، ایمان آوردند و به این ترتیب تعداد ایمانداران به حدود پنج هزار رسید!
روز بعد، بزرگان و مشایخ و علمای دین در یروشلیم تشکیل جلسه دادند.
حَنّا کاهن اعظم با قیافا، یوحنا، اسکندر و سایر بستگانش نیز حضور داشتند.
آنگاه پطرس و یوحنا را آوردند و از ایشان پرسیدند: «این کار را به چه قدرت و به چه نامی انجام دادهاید؟»
پطرس که پر از روحالقدس بود، به ایشان گفت: «ای بزرگانِ قوم و مشایخ،
اگر منظورتان این کار خیری است که در حق این شخص لنگ کردهایم و میپرسید که چگونه شفا پیدا کرده است،
اجازه دهید صریحاً به همۀ شما و تمامی قوم یسرال بگویم که این معجزه را در نام یهوشع مسیح ناصری و با قدرت او انجام دادهایم، یعنی همان کسی که شما بر صلیب کشتید ولی خدا او را زنده کرد. بله، با قدرت اوست که این مرد الان صحیح و سالم اینجا ایستاده است.
چون بنا به گفتهٔ کتب مقدّس، یهوشع همان سنگی است که شما معمارها رد کردید، ولی سنگ اصلی ساختمان شده است.
غیر از یهوشع مسیح کسی نیست که بتواند ما را رستگار سازد! چون در زیر آسمان، نام دیگری وجود ندارد که مردم بتوانند توسط آن از گناه نجات یابند.»
وقتی اعضای شورا جرأت و شهامت پطرس و یوحنا را دیدند، مات و مبهوت ماندند، خصوصاً که میدیدند افرادی عادی و بدون تحصیلات مذهبی هستند. همچنین پی بردند که ایشان از پیروان یهوشع بودهاند.
از طرف دیگر، فقیر لنگ نیز صحیح و سالم کنار ایشان ایستاده بود و نمیتوانستند شفای او را انکار کنند!
پس ایشان را از تالار شورا بیرون فرستادند تا با یکدیگر مشورت کنند.
آنان از یکدیگر میپرسیدند: «با ایشان چه کنیم؟ ما که نمیتوانیم منکر این معجزهٔ بزرگ شویم، چون در یروشلیم همه از آن باخبرند.
ولی شاید بتوانیم جلوی تبلیغاتشان را بگیریم. پس به ایشان میگوییم اگر بار دیگر نام یهوشع را بر زبان بیاورند و دست به چنین کارهایی بزنند، مسئول عواقب آن خواهند بود.»
پس ایشان را احضار کرده، گفتند که دیگر دربارهٔ یهوشع با کسی سخن نگویند.
اما پطرس و یوحنا جواب دادند: «خودتان قضاوت کنید! آیا درست است که به جای اطاعت از حکم خدا، از دستور شما اطاعت کنیم؟
ما نمیتوانیم آنچه را که از یهوشع دیده و شنیدهایم، به کسی نگوییم.»
پس آن دو را پس از تهدیدهای بیشتر رها کردند، چون نمیدانستند چطور مجازاتشان کنند بدون اینکه آشوب تازهای به راه افتد؛ زیرا به خاطر این معجزهٔ بزرگ، همه خدا را شکر میکردند.
معجزهٔ شفای مردی که بیش از چهل سال فلج بود!
پطرس و یوحنا به محض اینکه آزاد شدند، نزد سایر رسولان یهوشع بازگشتند و تصمیمات کاهنان اعظم و مشایخ را برای ایشان بازگو کردند.
آنگاه تمام ایمانداران با هم دعا کرده، گفتند: «ای يهوه متعال، ای آفرینندۀ آسمان و زمین و دریا و هر آنچه در آنهاست،
تو مدتها پیش بهوسیلهٔ روحالقدس از زبان جدّ ما و خدمتگزار خود داوود نبی فرمودی: ”چرا قومها شورش میکنند؟ چرا ملتها بیجهت توطئه میچینند؟
پادشاهان جهان صفآرایی کردهاند و رهبران ممالک با هم جمع شدهاند بر ضد يهوه و مسیح او.“
«این درست همان چیزی است که در این شهر رخ داد، زیرا هیرودیس پادشاه، و پونتیوس پیلاتُس فرماندار، و غیریهودیان، با قوم یسرال، ضد یهوشع مسیح، خدمتگزار مقدّس تو همدست شدند،
تا کاری را انجام دهند که قدرت و ارادۀ تو از پیش مقدّر کرده بود.
و حال، ای يهوه، به تهدیدهای ایشان گوش کن و به ما خدمتگزاران خود جرأت بده تا پیام تو را به مردم برسانیم.
قدرت شفابخش خود را نیز به ما عطا فرما تا بهوسیلۀ نام خدمتگزار مقدّس تو یهوشع، معجزات بزرگ و کارهای عجیب انجام دهیم.»
پس از این دعا، خانهای که در آن بودند به لرزه درآمد و همه از روحالقدس پر شدند و پیام خدا را با جرأت به مردم رساندند.
تمام ایمانداران با هم یکدل و یکرأی بودند، و کسی دارایی خود را از آن خود نمیدانست، چون هر چه را که داشتند، با هم قسمت میکردند.
رسولان دربارهٔ زنده شدن عیسای يهوه با قدرتی عظیم شهادت میدادند، و فیض خدا نیرومندانه در ایشان عمل میکرد.
کسی نیز محتاج نبود، چون هر کس زمین یا خانهای داشت، میفروخت و پولش را
به رسولان میداد تا بین نیازمندان تقسیم کنند.
برای مثال، شخصی بود به نام یوسف که رسولان او را برنابا یعنی «مُشوّق» لقب داده بودند! او از قبیلهٔ لاوی و اهل قبرس بود.
او مزرعهٔ خود را فروخت و پولش را آورد و پیش قدمهای رسولان گذاشت.
5
شخصی نیز بود به نام حنانیا، با همسرش سفیره، که زمینی را فروخت،
ولی فقط قسمتی از مبلغ آن را نزد رسولان آورد و ادعا کرد که تمام مبلغ را آورده، و بقیه را برای خود نگاه داشت. زن او نیز از حیلهٔ او باخبر بود.
پطرس گفت: «حنانیا، شیطان قلب تو را از طمع پر کرده است. وقتی گفتی این تمام قیمت زمین است، در واقع به روحالقدس دروغ گفتی.
زمین مال خودت بود که بفروشی یا نفروشی. بعد از فروش هم دست خودت بود که چقدر بدهی یا ندهی. چرا این کار را کردی؟ تو به ما دروغ نگفتی، بلکه به خدا دروغ گفتی.»
به محض اینکه حنانیا این سخن را شنید، بر زمین افتاد و جابهجا مرد! همه وحشت کردند!
پس جوانان آمدند، او را در کفن پیچیدند و به خاک سپردند.
حدود سه ساعت بعد، همسر او بیخبر از مرگ شوهرش آمد.
پطرس از او پرسید: «آیا شما زمینتان را به همین قیمت فروختید؟» گفت: «بلی، به همین قیمت.»
پطرس گفت: «شما چرا با هم همدست شدید تا روح خدا را امتحان کنید؟ جوانانی که شوهرت را بردند و به خاک سپردند، تازه برگشتهاند. پس تو را نیز خواهند برد.»
بلافاصله آن زن نیز پیش پاهای پطرس بر زمین افتاد و جان داد. وقتی جوانان رسیدند، دیدند که او هم مرده است. پس، جنازهٔ او را نیز بردند و در کنار شوهرش به خاک سپردند.
در نتیجه، ترس عظیمی کلیسا و تمام کسانی را که این واقعه را میشنیدند فرا گرفت.
رسولان نشانههای معجزهآسا و عجایب بسیاری بهعمل میآوردند. و همۀ مؤمنین بهطور مرتب برای دعا در معبد، در قسمتی به نام ایوان سلیمان جمع میشدند.
اما دیگر هیچکس جرأت نمیکرد به ایشان ملحق شود، گرچه احترام زیادی برای ایشان قائل بودند.
با این حال، مردان و زنانِ بیشتر و بیشتری به يهوه ایمان میآوردند و به او میپیوستند.
در نتیجۀ کارِ رسولان، مردم بیماران خود را بر روی تخت و تشک به کوچهها میآوردند تا وقتی پطرس از آنجا رد میشود، دستکم سایهٔ او بر بعضی از ایشان بیفتد!
مردم حتی از اطراف یروشلیم میآمدند و دیوزدگان و بیماران خود را میآوردند و همه شفا مییافتند.
پس، کاهن اعظم و همه دستیارانش که از فرقهٔ صدوقیها بودند، از حسد به جوش آمدند،
و رسولان را گرفتند و به زندان انداختند.
ولی همان شب فرشتهٔ يهوه آمده، درهای زندان را باز کرد و آنان را بیرون آورد و به ایشان گفت:
«بروید و در صحن معبد بایستید و پیام کامل این حیات را به ایشان بیان کنید!»
پس صبح زود به معبد رفتند و مشغول موعظه شدند! کاهن اعظم و همکارانش به معبد آمدند و از تمام اعضای شورای یهود و مشایخ یسرال دعوت کردند تا جلسهای تشکیل دهند. چند نفر را نیز فرستادند تا رسولان را از زندان بیاورند و محاکمه کنند.
اما وقتی مأموران به زندان رفتند، کسی را در آنجا نیافتند. پس بازگشتند و گزارش داده، گفتند:
«درهای زندان کاملاً قفل بود، نگهبانان نیز کنار درها نگهبانی میدادند. اما وقتی درها را باز کردیم، کسی داخل زندان نبود!»
فرماندهٔ نگهبانان و کاهنان اعظم از این خبر گیج و مبهوت شدند و از خود میپرسیدند که سرانجامِ این ماجرا چه خواهد شد!
در همین وقت یک نفر خبر آورد و گفت: «اشخاصی که شما زندانی کرده بودید، در معبد برای مردم موعظه میکنند!»
فرماندهٔ نگهبانان با افراد خود رفت و ایشان را با احترام به جلسهٔ شورا آوردند، چون میترسیدند که اگر به زور متوسّل شوند، مردم ایشان را سنگسار کنند.
پس رسولان را آوردند و ایشان را در برابر شورا حاضر ساختند. آنگاه کاهن اعظم از ایشان پرسید:
«مگر ما به شما نگفتیم که دیگر هرگز در نام این مرد موعظه نکنید؟ اما شما برخلاف دستور ما، تمام شهر یروشلیم را با سخنان خود پر کردهاید و میخواهید خون این مرد را به گردن ما بیندازید!»
پطرس و رسولان جواب دادند: «ما دستور خدا را اطاعت میکنیم، نه دستور انسان را.
شما یهوشع را بر روی صلیب کشتید، اما اللها اجداد ما او را زنده کرد،
و او را به دست راست خود نشانده، سرافراز نمود تا پادشاه و نجات دهنده باشد و قوم یسرال فرصت داشته باشند که توبه کنند تا گناهانشان بخشیده شود.
حال، ما رسولان، شاهد این واقعه هستیم و روحالقدس نیز شاهد است، همان روح پاک که خدا او را به مطیعان خود عطا میکند.»
اعضای شورا از جواب رسولان به خشم آمدند و تصمیم گرفتند که ایشان را نیز بکشند.
اما یکی از اعضای شورا به نام غمالائیل، از فرقهٔ فریسیان، که هم در مسائل دینی خبره بود و هم در نظر مردم محترم، برخاست و خواهش کرد که رسولان را چند لحظه بیرون ببرند.
سپس به همکاران خود گفت: «ای سران قوم یسرال، مواظب باشید چه تصمیمی دربارهٔ این اشخاص میگیرید.
چندی پیش، مردی به نام تئودا که ادعا میکرد شخص بزرگی است، نزدیک به چهارصد نفر را با خود همدست ساخت. او کشته شد و پیروانش نیز بیسر و صدا تار و مار شدند.
«پس از او، در زمان سرشماری، شخصی دیگر به نام یهودهی جلیلی برخاست و عدهای مرید پیدا کرد. ولی او نیز کشته شد و مریدانش پراکنده شدند.
«پس به نظر من کاری به کار این اشخاص نداشته باشید. اگر آنچه میگویند و میکنند از خودشان است، طولی نمیکشد که خودبهخود از بین خواهد رفت.
اما اگر از جانب خداست، نمیتوانید آنها را از میان بردارید. مواظب باشید مبادا با خدا درافتاده باشید.»
اعضای شورا نصیحت او را قبول کردند، و رسولان را آورده، شلّاق زدند و گفتند که دیگر دربارهٔ یهوشع با کسی سخن نگویند. سپس ایشان را آزاد کردند.
رسولان از آنجا بیرون آمدند و شاد بودند که خدا ایشان را شایسته دانست که به خاطر نام او رنج بکشند و بیاحترامی ببینند.
از آن پس هر روز در خانهها کلام خدا را تعلیم میدادند و در معبد وعظ میکردند که یهوشع همان مسیح است.
6
با افزایش تعداد ایمانداران، شکایتها در میان ایشان به وجود آمد. کسانی که یونانی زبان بودند، گله داشتند که میان بیوهزنان ایشان و بیوهزنان عبری زبان، تبعیض قائل میشوند و به اینان به اندازهٔ آنان خوراک نمیدهند.
پس، آن دوازده رسول تمام ایمانداران را جمع کردند و گفتند: «ما باید وقت خود را صرف رساندن پیام خدا به مردم کنیم، نه صرف رساندن خوراک به این و آن.
پس برادران عزیز، از میان خود هفت نفر نیکنام که پر از روحالقدس و حکمت باشند انتخاب کنید تا آنان را مسئول این کار کنیم.
ما نیز وقت خود را صرف دعا، موعظه و تعلیم خواهیم نمود.»
این پیشنهاد را همه پسندیدند و این اشخاص را انتخاب کردند: استیفان (مردی با ایمانی قوی و پر از روحالقدس)، فیلیپ، پروخروس، نیکانور، تیمون، پرمیناس و نیکلائوس اهل انطاکیه. نیکلائوس یک غیریهودی بود که اول یهودی و بعد مسیحی شده بود.
این هفت نفر را به رسولان معرفی کردند و رسولان نیز برای ایشان دعا کرده، دست بر سرشان گذاشتند و برکتشان دادند.
پس پیام خدا همچنان در همه جا اعلام میشد و تعداد ایمانداران در شهر یروشلیم افزایش مییافت. حتی بسیاری از کاهنان یهودی نیز پیرو یهوشع شدند.
استیفان نیز که مردی بسیار باایمان و پر از قدرت روحالقدس بود، در میان مردم معجزات شگفتانگیز و نشانههای عظیم بهعمل میآورد.
اما یک روز چند یهودی از کنیسهای مشهور به «آزاد مردان» برای بحث و مجادله نزد استیفان آمدند. این عده از قیروان، اسکندریهٔ مصر، قیلیقیه و آسیا آمده بودند.
ولی کسی نمیتوانست در برابر حکمت و روحی که استیفان با آن سخن میگفت، مقاومت کند.
پس آنان به چند نفر رشوه دادند تا بگویند ما شنیدیم که استیفان به موسی و به خدا کفر میگفت.
این تهمت به شدت مردم و مشایخ و علمای دین را بر ضد استیفان تحریک کرد. پس سران قوم یهود او را گرفتند و برای محاکمه به مجلس شورا بردند.
شاهدان دروغین بر ضد استیفان شهادت داده، میگفتند که او مرتب به معبد و تورات موسی بد میگوید.
میگفتند: «ما با گوش خودمان شنیدیم که میگفت عیسای ناصری معبد را خراب خواهد کرد و تمام احکام موسی را باطل خواهد ساخت!»
در این لحظه، همۀ آنانی که در شورا نشسته بودند، به استیفان خیره شده بودند و دیدند که صورتش همچون صورت فرشته است!
7
آنگاه کاهن اعظم از استیفان پرسید: «آیا این تهمتها صِحّت دارد؟»
استیفان گفت: «ای برادران و پدران گوش دهید. اللها پرشکوه و جلال، در بینالنهرین بر جدّ ما ابراهیم ظاهر شد، پیش از آنکه او به حران کوچ کند.
خدا به او فرمود: ولایت، خانه پدری و خویشاوندان خود را رها کن و به سرزمینی که من تو را بدانجا هدایت خواهم نمود، برو.
«پس ابراهیم از سرزمین کلدانیان بیرون آمد و به حران رفت و تا مرگ پدرش در آنجا ماند. سپس خدا او را به اینجا آورد، به سرزمینی که شما اکنون در آن زندگی میکنید.
ولی در آن زمان، حتی یک وجب از این زمین را به او نداد. اما به او قول داد که سرانجام تمام این سرزمین از آن او و نسل او خواهد شد، و این در حالی بود که ابراهیم هنوز صاحب فرزندی نشده بود.
از طرف دیگر، خدا به ابراهیم فرمود: ”نسل تو مدت چهارصد سال در مملکت بیگانهای بندگی خواهند کرد و مورد ظلم و ستم قرار خواهند گرفت.
و همچنین فرمود: من آن قومی را که ایشان را اسیر سازند، مجازات خواهم نمود و بعد قوم خود را به این سرزمین باز خواهم آورد تا مرا عبادت کنند.“
«در آن هنگام، خدا آیین ختنه را نیز به ابراهیم داد تا نشان عهد و پیمان بین نسل او و خدا باشد. پس اسحاق، پسر ابراهیم، وقتی هشت روزه بود، ختنه شد. اسحاق پدر یعقوب بود و یعقوب صاحب دوازده پسر شد که هر کدام سرسلسلهٔ یکی از قبیلههای بنییسرال شدند.
فرزندان یعقوب به یوسف حسد بردند و او را فروختند تا در مصر غلام شود. ولی خدا با یوسف بود،
و او را از تمام غمها و رنجهایش آزاد کرد و مورد لطف فرعون، پادشاه مصر قرار داد. خدا به یوسف حکمت فوقالعادهای عطا کرد، تا آنجا که فرعون او را نخستوزیر مصر و وزیر دربار خود ساخت.
«آنگاه قحطی و مصیبتی عظیم در مصر و کنعان پدید آمد به حدی که اجداد ما چیزی برای خوردن نداشتند.
وقتی یعقوب شنید که در مصر هنوز غله پیدا میشود، پسران خود را فرستاد تا غله بخرند.
بار دوم که به مصر رفتند، یوسف خود را به برادرانش شناسانید، سپس ایشان را به حضور فرعون معرفی کرد.
پس از آن، یوسف پدر خود یعقوب و خانوادهٔ برادرانش را به مصر آورد که جمعاً هفتاد و پنج نفر بودند.
به این ترتیب، یعقوب و همهٔ پسرانش به مصر رفتند و عاقبت در همان جا نیز فوت شدند،
و جنازههای ایشان را به شکیم بردند و در آرامگاهی که ابراهیم از پسران حمور، پدر شکیم، خریده بود، به خاک سپردند.
«کمکم زمان تحقق وعدهٔ خدا به ابراهیم در مورد آزادی فرزندان او از مصر نزدیک میشد و تعداد ایشان نیز در مصر به سرعت فزونی مییافت.
سپس، پادشاهی در مصر روی کار آمد که یوسف را نمیشناخت و از خدمات او خبر نداشت.
این پادشاه دشمن قوم ما بود و والدین عبرانی را مجبور میکرد نوزادان خود را در بیابان به حال خود بگذارند تا بمیرند.
«در همان زمان بود که موسی به دنیا آمد. او طفلی بسیار زیبا بود. پدر و مادرش سه ماه او را در خانه پنهان کردند.
در آخر وقتی مجبور شدند او را رها کنند، دختر فرعون، پادشاه مصر، او را یافت و به فرزندی پذیرفت.
موسی تمام علوم و حکمت مصر را فرا گرفت تا جایی که شاهزادهای بانفوذ و سخنوری برجسته شد.
«وقتی موسی چهل ساله شد، روزی به فکرش رسید که دیداری از برادران یسرالی خود به عمل آورد.
در این بازدید یک مصری را دید که به یک یسرالی ظلم میکرد. پس موسی به حمایت او رفت و آن مصری را کشت.
موسی تصور میکرد برادران یسرالیاش متوجه شدهاند که خدا او را به کمک ایشان فرستاده است. ولی ایشان به هیچ وجه به این موضوع پی نبرده بودند.
«روز بعد، باز به دیدن آنان رفت. این بار دید که دو یسرالی با هم دعوا میکنند. پس سعی کرد ایشان را با هم آشتی دهد و گفت: عزیزان، شما با هم برادر هستید و نباید اینچنین با یکدیگر دعوا کنید! این کار اشتباهی است!
«ولی شخصی که مقصر بود به موسی گفت: چه کسی تو را حاکم و داور ما ساخته است؟
آیا میخواهی مرا هم بکشی، همانطور که دیروز آن مصری را کشتی؟
«وقتی موسی این را شنید، ترسید و به سرزمین مِدیان گریخت و در آنجا همسری اختیار کرد و صاحب دو پسر شد.
«چهل سال بعد، روزی در بیابان نزدیک کوه سینا، فرشتهای در بوتهای شعلهور به او ظاهر شد.
موسی با دیدن این منظره، تعجب کرد و دوید تا آن را از نزدیک ببیند. اما ناگهان صدای يهوه به گوش او رسید که میگفت:
من هستم اللها اجداد تو، اللها ابراهیم، اللها اسحاق، و اللها یعقوب. «موسی از ترس بر خود لرزید و دیگر جرأت نکرد به بوته نگاه کند.
يهوه به او فرمود: کفشهایت را درآور، زیرا جایی که بر آن ایستادهای، زمین مقدّس است.
من غم و اندوه قوم خود را در مصر دیدهام و نالههای ایشان را شنیدهام و آمدهام تا نجاتشان دهم. پس بیا تا تو را به مصر بفرستم.
«به این ترتیب، خدا همان کسی را به مصر بازگرداند که قوم یسرال او را رد کرده و به او گفته بودند: چه کسی تو را حاکم و داور ما ساخته است؟ خدا توسط فرشتهای که در بوتهٔ آتش ظاهر شد موسی را فرستاد تا هم حاکم ایشان باشد و هم نجاتدهندۀ ایشان.
موسی با معجزات بسیار قوم یسرال را از مصر بیرون آورد، و از دریای سرخ عبور داد و چهل سال ایشان را در بیابان هدایت کرد.
«همین موسی به قوم یسرال گفت: خدا از میان برادران شما، پیامبری مانند من برایتان خواهد فرستاد.
«موسی در بیابان با نیاکان ما بود، یعنی با مجمعِ قوم خدا. او واسطهای بود بین قوم یسرال و آن فرشتهای که کلمات حیاتبخش را در کوه سینا به او داد تا آنها را به ما برساند.
ولی اجداد ما نخواستند مطیع موسی شوند. آنها او را رد کردند و خواستند که به مصر بازگردند.
ایشان به هارون گفتند: برای ما بتهایی بساز تا اللهاان ما باشند و ما را به مصر بازگردانند، زیرا نمیدانیم بر سر این موسی که ما را از مصر بیرون آورد، چه آمده است!
«پس بُتی به شکل گوساله ساختند و برایش قربانی کردند و به افتخار آنچه ساخته بودند، جشن گرفتند.
از این رو خدا از آنان بیزار شد و ایشان را به حال خود گذاشت تا آفتاب، ماه و ستارگان را عبادت کنند! در کتاب انبیا، يهوه میفرماید: ای قوم یسرال، در آن چهل سالی که در بیابان سرگردان بودید، آیا برای من قربانی و هدایا آوردید؟
نه، عشق و علاقهٔ واقعی شما به بتهایتان بود، به پرستشگاهِ بُتِ مولِک، ستارۀ بت رِفان، و تمام آن بتهایی که ساخته بودید تا آنها را بپرستید. پس من نیز شما را به آن سوی بابِل تبعید خواهم کرد.
«اجداد ما در بیابان خیمهٔ عبادت را حمل میکردند. این خیمه درست مطابق آن نقشهای ساخته شده بود که خدا به موسی نشان داده بود.
سالها بعد، وقتی یوشع در سرزمین موعود، با اقوام بتپرست میجنگید، این خیمه را به آنجا آورد. قوم یسرال نیز تا زمان داوود پادشاه، در آن عبادت میکردند.
«خدا نسبت به داوود عنایت خاصی داشت. داوود نیز از يهوه درخواست کرد تا این افتخار نصیبش گردد که برای اللها یعقوب محلی برای سکونت بنا کند.
ولی در واقع سلیمان بود که آن را ساخت، همان معبد را.
اما واقعیت این است که اللها متعال در معابدی که به دست انسان ساخته شده باشد، منزل نمیکند، چنانکه خودش از زبان نبی فرموده:
آسمان، تخت سلطنت من است، و زمین کرسی زیر پایم. آیا میتوانید معبدی اینچنین برایم بسازید؟ آیا میتوانید چنین مکانی برای آسودن برایم بنا کنید؟
مگر دست من تمام این هستی را نیافریده است؟
«ای خدانشناسان، ای یاغیان! تا کی میخواهید مانند اجدادتان با روحالقدس مقاومت کنید؟
کدام پیامبری است که نیاکان شما او را شکنجه و آزار نداده باشند، پیامبرانی که آمدن آن مرد عادل، یعنی مسیح، را پیشگویی میکردند؟ و سرانجام مسیح را نیز گرفتید و کشتید!
بله، شما عمداً با خدا و احکام او مخالفت میکنید، گرچه این احکام را از فرشتگان دریافت کردید.»
سران قوم یهود از شنیدن این سخنان سخت برآشفتند و به شدت خشمگین شدند.
ولی استیفان پر از روحالقدس به سوی آسمان خیره شد و جلال خدا را دید و همچنین یهوشع را که به دست راست خدا ایستاده بود.
پس به ایشان گفت: «نگاه کنید! من آسمان را میبینم که گشوده شده و مسیح را میبینم که به دست راست خدا ایستاده است!»
حاضرین که دیگر طاقت شنیدن این سخنان را نداشتند، گوشهای خود را گرفته، فریادی بلند سر دادند و بر سر استیفان ریختند،
و کشانکشان او را از شهر بیرون بردند تا سنگسارش کنند. شاهدان و متهمکنندگان او، عباهای خود را از تن درآوردند و پیش پای جوانی سولُس نام گذاشتند.
در همان حالی که استیفان را سنگسار میکردند، او چنین دعا کرد: «ای عیسای يهوه، روح مرا بپذیر!»
سپس روی زانوها افتاد و با صدای بلند گفت: «يهوها، این گناه را به حساب آنان مگذار!» بعد از این دعا، جان سپرد.
8
و سولُس با کشته شدن استیفان موافق بود. از آن روز به بعد، شکنجه و آزار ایمانداران کلیسای یروشلیم شروع شد. به طوری که همه به یهودیه و سامره فرار کردند. فقط رسولان در یروشلیم باقی ماندند.
ولی چند یهودی خداشناس جمع شدند و جنازهٔ استیفان را به خاک سپردند. ایشان از این پیشآمد بسیار اندوهگین بودند.
اما سولُس همه جا میرفت و ایمانداران به مسیح را شکنجه میداد. او خانه به خانه میگشت و مردان و زنان را به زور بیرون میکشید و به زندان میانداخت.
ولی ایماندارانی که از یروشلیم گریخته بودند، به هر جا میرفتند خبر خوش دربارۀ یهوشع را به مردم میرساندند.
فیلیپ نیز به یکی از شهرهای سامره رفت و دربارۀ مسیح با اهالی آنجا سخن گفت.
مردم، به خاطر معجزات او، به دقت به سخنان او گوش میدادند.
ارواح پلید نیز با فریادهای بلند از وجود دیوزدگان بیرون میآمدند، و مفلوجان و لنگان شفا مییافتند.
از این جهت، آن شهر غرق در شادی شد!
در این میان، در شهر سامره مردی بود به نام شمعون که سالهای سال جادوگری میکرد و مردم را به حیرت وا میداشت و ادعا میکرد که شخص بزرگی است.
همگان، از کوچک و بزرگ، از او به عنوان «قدرت عظیم خدا» یاد میکردند.
ایشان بهدقت به سخنان او گوش فرا میدادند، زیرا وی برای مدتی طولانی با چشمبندیهایش باعث شگفتی آنان شده بود.
اما وقتی مردم به پیغام فیلیپ دربارهٔ ملکوت خدا و یهوشع مسیح ایمان آوردند، هم مردان و هم زنان تعمید گرفتند.
سپس شمعون نیز ایمان آورده، تعمید گرفت. او از فیلیپ جدا نمیشد و از معجزات او مات و مبهوت میماند.
وقتی رسولان در یروشلیم شنیدند که اهالی سامره پیغام خدا را قبول کردهاند، پطرس و یوحنا را به آنجا فرستادند.
وقتی ایشان به سامره رسیدند، برای نوایمانان دعا کردند تا روحالقدس را بیابند،
زیرا ایشان فقط به نام عیسای يهوه تعمید گرفته بودند و هنوز روحالقدس بر هیچیک از ایشان نازل نشده بود.
پس پطرس و یوحنا دستهای خود را بر سر این نوایمانان گذاشتند و ایشان نیز روحالقدس را یافتند.
وقتی شمعون دید که با قرار گرفتن دستهای رسولان بر سر مردم، روحالقدس عطا میشود، مبلغی پول نزد پطرس و یوحنا آورد تا این قدرت را بخرد.
او گفت: «به من نیز این قدرت را بدهید تا هر وقت دست بر سر کسی میگذارم، روحالقدس را بیابد!»
اما پطرس جواب داد: «پولت با تو نابود باد! گمان میکنی هدیهٔ خدا را میتوان با پول خرید!
تو از این نعمت بینصیب هستی، چون دلت نزد خدا پاک نیست.
از این شرارتِ خود توبه کن و دعا کن تا شاید خدا این افکار ناپاکت را ببخشد.
زیرا میبینم که پر از حسادت تلخ و اسیر گناه هستی!»
شمعون با التماس گفت: «برای من دعا کنید تا بلایی بر سرم نیاید!»
پطرس و یوحنا آنچه را که خدا در زندگی آنان کرده بود، برای ایمانداران سامره تعریف کردند و کلام يهوه را به آنان تعلیم دادند. آنگاه به یروشلیم بازگشتند. سر راهشان به چند روستا نیز سر زدند و پیغام خدا را به اهالی آنجا نیز بشارت دادند.
پس از این واقعه، فرشتهٔ يهوه به فیلیپ گفت: «برخیز و رو به جنوب، به راهی برو که از یروشلیم به بیابان غزه میرود.»
پس فیلیپ به طرف آن جاده به راه افتاد. وقتی به آنجا رسید به خزانهدار مملکت حبشه برخورد که در دربار «کنداکه»، ملکهٔ حبشه، نفوذ و قدرت فراوانی داشت. او برای عبادت در معبد به یروشلیم رفته بود،
و اکنون با کالسکه به وطن خود بازمیگشت. در ضمن کتاب یشعیهوی نبی را با صدای بلند میخواند.
روح خدا به فیلیپ گفت: «تندتر برو تا به کالسکه برسی.»
فیلیپ جلو دوید و شنید که چه میخواند. پس پرسید: «آیا آنچه را که میخوانید درک میکنید؟»
مرد حبشی جواب داد: «نه، وقتی کسی نیست به من بیاموزد، چگونه میتوانم درک کنم؟» پس، از فیلیپ خواهش کرد که سوار کالسکه شود و کنار او بنشیند.
آن قسمتی که از کتب مقدّس میخواند، این بود: «همچنانکه گوسفند را به سوی کشتارگاه میبرند، او را نیز به کشتارگاه بردند. او مثل برهای که پشمهایش را میچینند، لب به اعتراض نگشود.
او فروتن بود؛ از این رو هرگونه بیعدالتی در حق او روا داشتند. چه کسی میتواند از نسل او سخن بگوید؟ زیرا حیات او از زمین برداشته شد.»
خزانهدار حبشی از فیلیپ پرسید: «آیا یشعیهو این چیزها را دربارهٔ خودش میگفت یا دربارهٔ شخص دیگری؟»
آنگاه فیلیپ از آن نوشتهٔ مقدّس شروع کرد و با استفاده از قسمتهای دیگر کتابمقدّس، پیام نجاتبخش یهوشع را به او رسانید.
همچنانکه کالسکه پیش میرفت، به یک برکهٔ آب رسیدند. مرد حبشی گفت: «نگاه کن! این هم آب! آیا امکان دارد حالا تعمید بگیرم؟»
فیلیپ جواب داد: «اگر با تمام وجودت ایمان آوردهای، امکان دارد.» جواب داد: «من ایمان دارم که یهوشع مسیح، پسر خداست.»
پس کالسکه را نگاه داشتند و هر دو داخل آب رفتند و فیلیپ او را تعمید داد.
وقتی از آب بیرون آمدند، روح يهوه فیلیپ را برداشت و برد و خزانهدار حبشی دیگر او را ندید، ولی راه خود را با خوشحالی پیش گرفت و رفت.
اما فیلیپ در شهر اشدود دیده شد. پس هم در آنجا و هم در شهرهای سر راه خود، پیغام خدا را به مردم رساند تا به شهر قیصریه رسید.
9
و اما سولُس هنوز سخت به تهدید و کشتار پیروان مسیح شدیداً ادامه میداد. او در یروشلیم، نزد کاهن اعظم رفت
و از او معرفینامههایی خطاب به کنیسههای دمشق خواست تا آنها در امر بازداشت پیروان طریقت که در آن شهر باشند، با وی همکاری کنند. او میخواست ایشان را، چه مرد و چه زن، دستبسته به یروشلیم بیاورد.
پس راهی دمشق شد، اما در راه، در نزدیکی شهر، ناگهان نوری خیرهکننده از آسمان گرداگرد سولس تابید،
به طوری که بر زمین افتاد و صدایی شنید که به او میگفت: «شائول! شائول! چرا به من جفا میکنی؟»
سولس پرسید: «يهوها، تو کیستی؟» آن صدا جواب داد: «من یهوشع هستم، همان که تو به او جفا میرسانی!
اکنون برخیز و به شهر برو. در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی.»
همسفران سولُس مبهوت ماندند، چون صدایی میشنیدند، ولی کسی را نمیدیدند!
وقتی سولُس به خود آمد و از زمین برخاست، متوجه شد که چیزی نمیبیند. پس دست او را گرفتند و به دمشق بردند.
او در آنجا سه روز نابینا بود و در این مدت نه چیزی خورد و نه چیزی نوشید.
در دمشق، شخصی ایماندار زندگی میکرد به نام حنانیا. يهوه در رؤیا به او فرمود: «حنانیا!» حنانیا جواب داد: «بله، ای يهوه!»
يهوه فرمود: «برخیز و به کوچهای که ”راست“ نام دارد، به خانهٔ یهوده برو و سراغ سولس طرسوسی را بگیر. او همین الان مشغول دعاست.
من در رؤیا به او نشان دادهام که شخصی به نام حنانیا میآید و دست بر سر او میگذارد تا دوباره بینا شود!»
حنانیا عرض کرد: «يهوها، ولی من شنیدهام که این شخص به ایمانداران یروشلیم بسیار آزار رسانده است!
و میگویند از طرف کاهنان اعظم اجازه دارد که همۀ آنانی را که در این شهر نام تو را میخوانند، دستگیر کند!»
اما يهوه فرمود: «برو و آنچه میگویم، انجام بده، چون او وسیلۀ برگزیدۀ من است تا پیام مرا به قومها و پادشاهان و همچنین بنییسرال برساند.
من به او نشان خواهم داد که چقدر باید در راه من زحمت بکشد.»
پس حنانیا رفته، سولس را یافت و دست خود را بر سر او گذاشت و گفت: «برادر شائول، يهوه یعنی همان یهوشع که در راه به تو ظاهر شد، مرا فرستاده است که برای تو دعا کنم تا از روحالقدس پر شوی و چشمانت نیز دوباره بینا شود.»
در همان لحظه، چیزی مثل پولک از چشمان سولس افتاد و بینا شد. او بیدرنگ برخاست و تعمید یافت.
سپس غذا خورد و قوت گرفت. سولس چند روز در دمشق نزد ایمانداران ماند.
آنگاه به کنیسههای یهود رفت و به همه اعلام کرد که یهوشع در حقیقت پسر خداست!
کسانی که سخنان او را میشنیدند، مات و مبهوت میماندند و میگفتند: «مگر این همان نیست که در یروشلیم پیروان یهوشع را شکنجه میداد و اینجا نیز آمده است تا آنها را بگیرد و زندانی کند و برای محاکمه نزد کاهنان اعظم ببرد؟»
ولی سولس با شور و اشتیاق فراوان موعظه میکرد و برای یهودیان دمشق با دلیل و برهان ثابت مینمود که یهوشع در حقیقت همان مسیح است.
پس از گذشت روزهای بسیار، سران قوم یهود تصمیم گرفتند او را بکشند.
سولس از نقشهٔ آنان باخبر شد و دانست که شب و روز کنار دروازههای شهر کشیک میدهند تا او را به قتل برسانند.
پس طرفداران سولس یک شب او را در زنبیلی گذاشتند و از شکاف حصار شهر به پایین فرستادند.
وقتی به یروشلیم رسید بسیار کوشید تا نزد ایمانداران برود. ولی همه از او میترسیدند و تصور میکردند که حیلهای در کار است.
تا اینکه برنابا او را نزد رسولان آورد و برای ایشان تعریف کرد که چگونه سولس در راه دمشق يهوه را دیده و يهوه به او چه فرموده و اینکه چگونه در دمشق با قدرت به نام یهوشع وعظ کرده است.
پس سولُس نزد رسولان ماند و آزادانه در یروشلیم آمد و رفت میکرد و با شهامت به نام يهوه موعظه مینمود.
ولی عدهای از یهودیان یونانی زبان که سولُس با ایشان بحث میکرد، توطئه چیدند تا او را بکشند.
وقتی سایر ایمانداران از وضع خطرناک سولُس آگاه شدند، او را به قیصریه بردند و از آنجا به خانهاش در طرسوس روانه کردند.
به این ترتیب کلیسا آرامش یافت و قوت گرفت و در یهودیه و جلیل و سامره پیشرفت کرد. ایمانداران در ترس خدا و تسلی روحالقدس زندگی میکردند و بر تعدادشان افزوده میشد.
پطرس نیز به همه جا میرفت و به وضع ایمانداران رسیدگی میکرد. در یکی از این سفرها، نزد ایمانداران شهر لُده رفت.
در آنجا شخصی را دید به نام اینیاس که به مدت هشت سال فلج و بستری بود.
پطرس به او گفت: «ای اینیاس، یهوشع مسیح تو را شفا میدهد! برخیز و بسترت را جمع کن!» او نیز بلافاصله شفا یافت.
آنگاه تمام اهالی لده و شارون با دیدن این معجزه، به يهوه ایمان آوردند.
در شهر یافا شاگردی بود به نام طابیتا (که یونانی آن دورکاس به معنی غزال است). او زن نیکوکاری بود و همیشه در حق دیگران خصوصاً فقرا خوبی میکرد.
ولی در همین زمان بیمار شد و فوت کرد. دوستانش جسد او را شستند و در بالاخانهای گذاشتند تا ببرند و او را دفن کنند.
در این هنگام، شنیدند که پطرس در شهر لُده، نزدیک یافا است. پس دو نفر را فرستادند تا از او خواهش کنند که هر چه زودتر به یافا بیاید.
همین که پطرس آمد، او را به بالاخانهای بردند که جسد دورکاس در آن بود. در آنجا بیوهزنان گرد آمده، گریهکنان لباسهایی را که دورکاس در زمان حیات خود برای ایشان دوخته بود، به او نشان میدادند.
ولی پطرس خواست که همه از اتاق بیرون روند. آنگاه زانو زد و دعا نمود. سپس رو به جنازه کرد و گفت: «طابیتا، برخیز!» آن زن چشمان خود را باز کرد و وقتی پطرس را دید، برخاست و نشست!
پطرس دستش را گرفت و او را برخیزانید و ایمانداران و بیوهزنان را خواند و او را زنده به ایشان سپرد.
این خبر در سراسر یافا پیچید و بسیاری به يهوه ایمان آوردند.
پطرس نیز مدتی در آن شهر نزد شمعون چَرمساز اقامت گزید.
10
در شهر قیصریه افسری رومی زندگی میکرد به نام کُرنیلیوس، که فرماندهٔ هنگی بود معروف به «هنگ ایتالیایی».
او و اهل خانهاش خداپرست و پرهیزگار بودند. کرنیلیوس همیشه با سخاوت به فقرای یهودی کمک کرده، به درگاه خدا دعا میکرد.
یک روز، ساعت سه بعد از ظهر، در رؤیا فرشتهٔ خدا را دید. فرشته نزد او آمد و گفت: «کُرنیلیوس!»
کرنیلیوس با وحشت به او خیره شد و پرسید: «سرورم، چه فرمایشی دارید؟» فرشته جواب داد: «دعاها و نیکوکاریهای تو همچون هدیۀ یادگاری به پیشگاه خدا رسیده است!
اکنون کسانی به یافا بفرست تا شمعون پطرس را به اینجا بیاورند.
او در خانهٔ شمعون چرمساز که خانهاش در کنار دریاست، میهمان است.»
وقتی فرشته ناپدید شد، کرنیلیوس دو نفر از نوکران خود را با یک سرباز خداشناس که محافظ او بود، فرا خواند
و تمام ماجرا را به ایشان گفت و آنان را به یافا فرستاد.
روز بعد، وقتی این افراد به شهر یافا نزدیک میشدند، پطرس به پشت بام رفت تا دعا کند. ظهر بود
و پطرس گرسنه شد. در همان حال که خوراک را آماده میکردند، پطرس در عالم رؤیا دید که
آسمان باز شد و چیزی شبیه سفرهای بزرگ به طرف زمین آمد که از چهار گوشه آویزان بود.
در آن سفره، انواع مختلف چارپایان و خزندگان و پرندگان وجود داشت.
سپس صدایی به پطرس گفت: «برخیز و هر کدام را که میخواهی، ذبح کن و بخور!»
پطرس گفت: «ای يهوه، من چنین کاری نخواهم کرد، چون در تمام طول عمرم هرگز به چیزی حرام و ناپاک لب نزدهام!»
باز آن صدا گفت: «آنچه را که خدا پاک ساخته، تو ناپاک نخوان!»
این رؤیا سه بار تکرار شد. سپس، آن سفره به آسمان بالا رفت.
پطرس گیج شده بود، چون نه معنی این رؤیا را درک میکرد و نه میدانست چه باید بکند. در همین وقت، آن سه نفری که کرنیلیوس فرستاده بود، خانه را پیدا کرده، به دم در رسیده بودند،
و میگفتند: «آیا شمعون معروف به پطرس در اینجا اقامت دارد؟»
در حالی که پطرس دربارهٔ رؤیا میاندیشید، روحالقدس به او گفت: «سه نفر آمدهاند تا تو را ببینند.
برخیز و پایین برو، و بدون شک و تردید همراه ایشان برو، زیرا ایشان را من فرستادهام.»
پطرس پایین رفت و به ایشان گفت: «من پطرس هستم. چه فرمایشی دارید؟»
جواب دادند: «ما از جانب کرنیلیوس، افسرِ رومی آمدهایم. او شخص نیکوکار و خداترسی است و مورد احترام یهودیان نیز میباشد. فرشتهای نیز به او ظاهر شده و گفته است که به دنبال شما بفرستد و شما را به خانه دعوت کرده، سخنانتان را بشنود.»
پطرس آنان را به خانه برد و پذیرایی کرد و روز بعد با ایشان به قیصریه رفت. چند نفر از ایمانداران «یافا» نیز با او رفتند.
فردای آن روز به قیصریه رسیدند. کرنیلیوس بستگان و دوستان نزدیک خود را هم جمع کرده بود و انتظار ایشان را میکشید.
به محض اینکه پطرس وارد خانه شد، کرنیلیوس در مقابل او به خاک افتاد و او را پرستش کرد.
اما پطرس او را برخیزانید و گفت: «بلند شو! من نیز مانند تو یک انسانم.»
پس برخاسته، گفتگوکنان به اتاقی که عدهٔ زیادی در آن جمع بودند، رفتند.
پطرس به ایشان گفت: «شما خود میدانید که قوانین یهود اجازه نمیدهد که من به خانهٔ شخصی غیریهودی بیایم. ولی خدا در رؤیا به من نشان داده است که هرگز نباید کسی را نجس بدانم.
از این رو وقتی شما به دنبال من فرستادید، بیچون و چرا آمدم. حال بفرمایید به چه علّت مرا خواستهاید؟»
کُرنیلیوس جواب داد: «چهار روز پیش، در همین وقت یعنی ساعت سه بعد از ظهر، طبق عادت در خانهٔ خود مشغول دعا بودم که ناگهان دیدم شخصی با لباس نورانی روبروی من ایستاده است!
او به من گفت: کرنیلیوس، خدا دعاهای تو را شنیده است و کمکهای تو را در حق مردم قبول کرده است!
حال چند نفر را به یافا بفرست و شمعون پطرس را دعوت کن تا به اینجا بیاید. او در خانهٔ شمعون چرمساز که خانهاش در ساحل دریاست، میهمان است.
«پس بیدرنگ به دنبال شما فرستادم و شما نیز لطف کرده، زود آمدید. حال، همگی در اینجا هستیم و در حضور خدا منتظریم تا پیامی را که يهوه فرموده که به ما بگویید، بشنویم.»
آنگاه پطرس جواب داد: «حالا میفهمم که فقط یهودیان محبوب خدا نیستند!
بلکه هر کس از هر نژاد و قومی که خدا را بپرستد و کارهای نیک بکند، مورد پسند او واقع میشود.
شما یقیناً از آن بشارت و مژدهای که خدا به قوم یسرال داده آگاه میباشید، یعنی این مژده که انسان میتواند بهوسیلۀ یهوشع مسیح که يهوه همه است، به سوی خدا بازگردد.
شما میدانید که این امر چگونه پس از تعمیدی که یحیی بدان موعظه میکرد، در جلیل آغاز شد و به سرتاسر یهودیه رسید.
و بدون شک میدانید که خدا عیسای ناصری را با روحالقدس و قدرت خود مَسْح کرد. او به همه جا میرفت و کارهای نیک انجام میداد و همۀ آنانی را که تحت ظلم و قدرت ابلیس قرار داشتند شفا میبخشید، زیرا خدا با او بود.
«و ما رسولان شاهد تمام اعمالی هستیم که او در سرزمین یهود و در یروشلیم انجام داد و در همان شهر بود که او را بر صلیب کشتند.
ولی سه روز بعد، خدا او را زنده کرد و ظاهر فرمود،
البته نه به همۀ مردم، بلکه به شاهدانی که از پیش انتخاب کرده بود، یعنی به ما که بعد از زنده شدنش، با او خوردیم و نوشیدیم.
و خدا ما را فرستاده تا این خبر خوش را به همه برسانیم و بگوییم که خدا یهوشع را تعیین نموده تا داور زندگان و مردگان باشد.
تمام پیامبران نیز نوشتهاند که هر کس به او ایمان بیاورد، گناهانش بخشیده خواهد شد.»
هنوز سخن پطرس تمام نشده بود که روحالقدس بر تمام شنوندگان نازل شد!
یهودیانی که همراه پطرس آمده بودند، وقتی دیدند که روحالقدس به غیریهودیان نیز عطا شده است، مات و مبهوت ماندند.
زیرا شنیدند که ایشان به زبانهای غیر سخن میگویند و خدا را میستایند. آنگاه پطرس گفت:
«حالا که اینها روحالقدس را درست مانند ما یافتهاند، آیا کسی میتواند از تعمیدشان در آب مانع گردد؟»
پس به نام یهوشع مسیح ایشان را تعمید داد. آنگاه کرنیلیوس التماس کرد که پطرس چند روزی نزد آنان بماند.
11
خبر ایمان آوردن غیریهودیان بلافاصله در همه جا پیچید و به گوش رسولان و سایر پیروان مسیح در یهودیه نیز رسید.
پس هنگامی که پطرس به یروشلیم بازگشت، ایمانداران یهودی تبار با او درگیر شدند
و گفتند که چرا با غیریهودیان نشست و برخاست کرده و از همه بدتر، با آنان بر سر یک سفره غذا خورده است.
آنگاه پطرس موضوع را از اول به تفصیل برای ایشان تعریف کرد و گفت:
«یک روز در شهر یافا بودم. وقتی دعا میکردم، در رؤیا دیدم که چیزی شبیه سفرهای بزرگ از آسمان پایین آمد که از چهار گوشه آویزان بود.
وقتی خوب به آن نگاه کردم دیدم در آن سفره انواع چارپایان اهلی و وحشی، خزندگان و پرندگان وجود داشت.
سپس صدایی شنیدم که به من گفت: برخیز و از هر کدام که میخواهی ذبح کن و بخور.
«گفتم: ”ای يهوه، من چنین کاری نخواهم کرد، چون در تمام طول عمرم هرگز به چیزی حرام و ناپاک لب نزدهام!“
«اما آن صدا از آسمان بار دیگر گفت: ”آنچه را که خدا پاک ساخته، تو ناپاک نخوان!“
«این صحنه سه بار تکرار شد. سپس آن سفره دوباره به آسمان بالا رفت.
درست در همین وقت، سه نفر به خانهای که من در آن میهمان بودم رسیدند. آنها آمده بودند که مرا به قیصریه ببرند.
روحالقدس به من گفت که همراه ایشان بروم و به غیریهودی بودن ایشان توجهی نداشته باشم. این شش برادر نیز با من آمدند. پس به خانهٔ شخصی رسیدیم که به دنبال من فرستاده بود.
او برای ما تعریف کرد که چگونه فرشتهای بر او ظاهر شده و به او گفته: ”کسانی به یافا بفرست تا شمعون پطرس را پیدا کنند.
او خواهد گفت که چطور تو و خانوادهات میتوانید نجات بیابید!“
«هنگامی که برای ایشان شروع به صحبت کردم، روحالقدس بر ایشان نازل شد، درست همانطور که اول بر ما نازل شد.
آنگاه به یاد سخنان يهوه افتادم که فرمود: ”یحیی با آب تعمید میداد؛ ولی شما با روحالقدس تعمید خواهید یافت.“
حال، اگر خدا به این غیریهودیان نیز همان هدیه را داد که به ما پس از ایمان آوردن به يهوهْ یهوشع مسیح بخشید، پس من که باشم که سرِ راه خدا بایستم.»
وقتی این را شنیدند، قانع شدند و گفتند: «خدا را شکر که همان لطفی را که در حق ما نمود، در حق غیریهودیان نیز انجام داده و به ایشان این امکان را بخشیده تا دست از گناه کشیده، به سوی او بازگردند و حیات جاودانی را به دست آورند.»
پس از قتل استیفان، وقتی شکنجه و آزارِ ایمانداران یروشلیم شروع شد، آنانی که از یروشلیم فرار کرده بودند، تا فینیقیه و قبرس و انطاکیه پیش رفتند و پیغام انجیل را فقط به یهودیان رساندند.
ولی چند نفر از ایمانداران اهل قبرس و قیروان وقتی به انطاکیه رسیدند، با یونانیان نیز دربارهٔ عیسای يهوه سخن گفتند.
قدرت يهوه با آنان بود، به طوری که بسیاری از این غیریهودیان ایمان آوردند و به سوی يهوه بازگشت کردند.
وقتی این خبر به گوش ایمانداران کلیسای یروشلیم رسید، برنابا را که اهل قبرس بود، به انطاکیه فرستادند تا به این نوایمانان کمک کند.
وقتی برنابا به آنجا رسید و دید که خدا چه کارهای شگفتآوری انجام میدهد، بسیار شاد شد و ایمانداران را تشویق کرد که با تمام وجود به يهوه وفادار بمانند.
برنابا شخصی مهربان و پر از روحالقدس بود و ایمانی قوی داشت. در نتیجه، مردم دستهدسته به يهوه ایمان میآوردند.
برنابا به طرسوس رفت تا سولس را بیابد.
وقتی او را پیدا کرد به انطاکیه آورد و هر دو یک سال در انطاکیه ماندند و عدهٔ زیادی از نوایمانان را تعلیم دادند. در انطاکیه بود که برای نخستین بار پیروان یهوشع مسیح را «مسیحی» لقب دادند.
در این هنگام، چند نبی از یروشلیم به انطاکیه آمدند.
یکی از آنان که نامش اَغابوس بود، در یک مجلس عبادتی برخاست و با الهام روح خدا پیشگویی کرد که بهزودی سرزمین یسرال دچار قحطی سختی خواهد شد. این قحطی در زمان فرمانروایی کلودیوس قیصر پدید آمد.
پس، مسیحیان آنجا تصمیم گرفتند هر کس در حد توانایی خود، هدیهای بدهد تا برای مسیحیان یهودیه بفرستند.
این کار را کردند و هدایای خود را به دست برنابا و سولس سپردند تا نزد مشایخ کلیسای یروشلیم ببرند.
12
در همین زمانها بود که هیرودیس پادشاه به آزار و شکنجهٔ عدهای از پیروان مسیح پرداخت.
به دستور او یعقوب برادر یوحنا با شمشیر کشته شد.
وقتی هیرودیس دید که این کارش موجب خرسندی سران یهود شده، پطرس را نیز در ایام عید پِسَح یهود دستگیر کرد،
و او را به زندان انداخت و دستور داد شانزده سرباز، زندان او را نگهبانی کنند. هیرودیس قصد داشت بعد از عید پِسَح، پطرس را بیرون آورد تا در ملاء عام محاکمه شود.
ولی در تمام مدتی که پطرس در زندان بود، کلیسا با جدیّتِ تمام برای او دعا میکردند.
شبِ قبل از روزی که قرار بود پطرس توسط هیرودیس محاکمه شود، او به دو زنجیر بسته و بین دو سرباز خوابیده بود. سربازان دیگر نیز کنار در زندان کشیک میدادند.
ناگهان محیط زندان نورانی شد و فرشتهٔ يهوه آمد و کنار پطرس ایستاد! سپس به پهلوی پطرس زد و او را بیدار کرد و گفت: «زود برخیز!» همان لحظه زنجیرها از مچ دستهایش باز شد و بر زمین فرو ریخت!
فرشته به او گفت: «لباسها و کفشهایت را بپوش.» پطرس نیز پوشید. آنگاه فرشته به او گفت: «ردایت را بر دوش خود بینداز و به دنبال من بیا!»
به این ترتیب، پطرس از زندان بیرون آمد و به دنبال فرشته به راه افتاد. ولی در تمام این مدت تصور میکرد که خواب میبیند و باور نمیکرد که بیدار باشد.
سپس از نگهبانان اول و دوم گذشتند تا به دروازهٔ آهنی زندان رسیدند که به کوچهای باز میشد. این در نیز خودبهخود باز شد! پس، از آنجا هم رد شدند تا به آخر کوچه رسیدند، و ناگهان فرشته او را ترک کرد.
پطرس که تازه متوجهٔ ماجرا شده بود، به خود گفت: «پس حقیقت دارد که يهوه فرشتهٔ خود را فرستاده، مرا از چنگ هیرودیس و نقشهای که رهبران یهود برای من کشیده بودند، رهانیده است!»
آنگاه، پس از لحظهای تأمل، به خانهٔ مریم مادر یوحنا معروف به مرقس رفت. در آنجا عدهٔ زیادی برای دعا گرد آمده بودند.
پطرس در زد و خادمهای به نام رُدا آمد تا در را باز کند.
وقتی صدای پطرس را شنید، از فرط شادی، بدون اینکه در را باز کند، برگشت تا به همه مژده دهد که پطرس در میزند.
ولی آنان حرف او را باور نکردند و گفتند: «مگر دیوانه شدهای؟» اما وقتی دیدند اصرار میکند، گفتند: «لابد فرشتۀ اوست.»
ولی پطرس بیوقفه در میزد. سرانجام رفتند و در را باز کردند. وقتی دیدند خود پطرس است، مات و مبهوت ماندند.
پطرس اشاره کرد که آرام باشند و تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و چطور يهوه او را از زندان بیرون آورده است. پیش از رفتن نیز از ایشان خواست تا یعقوب و سایر برادران را آگاه سازند. بعد به جای امنتری رفت.
صبح در زندان غوغایی بپا شد. همه پطرس را جستجو میکردند.
وقتی هیرودیس به دنبال او فرستاد و آگاه شد که در زندان نیست، هر شانزده نگهبان را بازداشت کرده، حکم اعدامشان را صادر کرد. آنگاه یهودیه را ترک کرده، به قیصریه رفت و مدتی در آنجا ماند.
وقتی هیرودیس در قیصریه بود، گروهی از نمایندگان شهرهای صور و صیدون به دیدن او آمدند. هیرودیس نسبت به اهالی این دو شهر خصومت عمیقی داشت. پس ایشان حمایت بلاستوس وزیر دربار او را به دست آوردند و از هیرودیس تقاضای صلح کردند، زیرا اقتصاد شهرهای آنان به داد و ستد با سرزمین او بستگی داشت.
در روز مقرر، هیرودیس لباس شاهانهای پوشید و بر تخت سلطنت نشست و نطقی ایراد کرد.
مردم فریاد برآوردند: «این صدای خداست، نه صدای انسان!»
همان لحظه فرشتهٔ يهوه هیرودیس را چنان زد که بدنش پر از کرم شد و مرد، زیرا به جای اینکه خدا را تمجید کند، گذاشت مردم او را پرستش کنند.
اما پیغام خدا به سرعت به همه میرسید و تعداد ایمانداران روزبهروز بیشتر میشد.
برنابا و سولس نیز به یروشلیم رفتند و هدایای مسیحیان را به کلیسا دادند و بعد به شهر انطاکیه بازگشتند. در این سفر یوحنا معروف به مرقس را نیز با خود بردند.
13
در کلیسای انطاکیهٔ سوریه، تعدادی نبی و معلم وجود داشت که عبارت بودند از: برنابا، شمعون که به او «سیاه» نیز میگفتند، لوکیوس اهل قیروان، منائن که برادرخواندۀ هیرودیس پادشاه بود، و سولس.
یک روز، وقتی این اشخاص روزه گرفته بودند و خدا را عبادت میکردند، روحالقدس به ایشان فرمود: «برنابا و سولس را برای من جدا کنید تا به خدمت مخصوصی که ایشان را بدان فرا خواندهام، مشغول شوند.»
پس به روزه و دعا ادامه داده، دستها بر سر آن دو گذاشتند و آنان را روانه ساختند.
برنابا و پولس با هدایت روحالقدس سفر خود را آغاز کردند. نخست به بندر سُلوکیه رفتند و از آنجا با کشتی عازم جزیرهٔ قبرس شدند.
در قبرس به شهر سَلامیس رفتند و در کنیسهٔ یهودیان کلام خدا را موعظه کردند. یوحنا معروف به مرقس نیز بهعنوان دستیار، آنها را همراهی میکرد.
در آن جزیره، شهر به شهر گشتند و پیغام خدا را به مردم رساندند، تا اینکه به شهر پافُس رسیدند. در آنجا به یک جادوگر یهودی برخوردند به نام باریشوع که ادعای پیغمبری میکرد.
وی با «سرجیوس پولس» که فرماندار رومی قبرس و شخصی فرهیخته و دانا بود، طرح دوستی ریخته بود. فرماندار برنابا و سولس را به حضور خود فراخواند، چون میخواست پیغام خدا را از زبان آنان بشنود.
ولی عِلیما، همان جادوگر (زیرا معنی نامش همین است)، مزاحم میشد و نمیگذاشت فرماندار به پیغام برنابا و پولس گوش دهد و سعی میکرد نگذارد به يهوه ایمان بیاورد.
آنگاه سولُس که پولُس نیز خوانده میشد، پُر از روحالقدس شده، مستقیم به چشمان عِلیما نگاه کرد و گفت:
«ای فرزند ابلیس، ای حیلهگر بدذات، ای دشمن تمام خوبیها، آیا از مخالفت کردن با خدا دست برنمیداری؟
حال که چنین است، خدا تو را چنان میزند که تا مدتی کور شوی و نور خورشید را نبینی!» در دَم، چشمان عِلیما تیره و تار شد و کورکورانه به این سو و آن سو میرفت و التماس میکرد کسی دست او را بگیرد و راه را به او نشان دهد.
وقتی فرماندار این را دید، از قدرت پیام خدا متحیر شد و ایمان آورد.
پولس و همراهانش پافُس را ترک کردند و با کشتی عازم ایالت پامْفیلیا شدند و در بندر پِرجه پیاده شدند. در آنجا یوحنا معروف به مرقس از ایشان جدا شد و به یروشلیم بازگشت.
ولی برنابا و پولس به شهر انطاکیه در ایالت پیسیدیه رفتند. ایشان روز شَبّات برای پرستش خدا به کنیسهٔ یهود وارد شدند.
وقتی قرائت تورات و کتب انبیا به پایان رسید، رؤسای کنیسه برایشان پیام فرستاده، گفتند: «برادران، اگر سخن آموزندهای دارید، لطفاً برایمان بیان کنید.»
پولس از جا برخاست و با دست اشاره کرد تا ساکت باشند و گفت: «ای مردان یسرال، و ای غیریهودیانِ خداپرست، به من گوش فرا دهید.
«اللها بنییسرال، اجداد ما را انتخاب کرد و باشکوه و جلال تمام از چنگ مصریها رهایی بخشید و ایشان را سرافراز نمود.
در آن چهل سالی که در بیابان سرگردان بودند، او آنان را تحمل کرد.
سپس، هفت قوم ساکن کنعان را از بین برد و سرزمین آنان را به یسرال به میراث بخشید.
پس از آن، چهارصد و پنجاه سال، یعنی تا زمان سموئیل نبی، رهبران گوناگون، این قوم را اداره کردند.
«پس از آن، قوم خواستند برای خود پادشاهی داشته باشند؛ و خدا شائول، پسر قیس از قبیلهٔ بنیامین را به ایشان داد که چهل سال بر آنان سلطنت کرد.
ولی خدا او را برکنار نمود و داوود را به جای وی پادشاه ساخت و فرمود: داوود، پسر یَسا، مرد دلخواه من است. او کسی است که هر چه بگویم اطاعت، میکند.
و یهوشع، آن نجاتدهندهای که خدا وعدهاش را به یسرال داد، از نسل همین داوود پادشاه است.
«ولی پیش از آمدن او، یحیی موعظه میکرد که لازم است تمامی قوم یسرال از گناهان خود دست بکشند، به سوی خدا بازگشت نمایند و تعمید بگیرند.
وقتی یحیی دورهٔ خدمت خود را به پایان رساند، به مردم گفت: آیا تصور میکنید که من مسیح هستم؟ نه، من مسیح نیستم. مسیح بهزودی خواهد آمد. من حتی شایسته نیستم که بند کفشهایش را باز کنم.
«برادران، خدا این نجات را به همهٔ ما هدیه کرده است. این نجات هم برای شماست که از نسل ابراهیم میباشید، و هم برای شما غیریهودیان که خداپرست هستید.
«ولی یهودیانِ شهر یروشلیم، با سران قوم خود یهوشع را کشتند، و به این ترتیب پیشگویی پیامبران را تحقق بخشیدند. ایشان او را نپذیرفتند و پی نبردند که او همان کسی است که پیامبران دربارهاش پیشگویی کردهاند، با اینکه هر شَبّات نوشتههای آن پیامبران را میخواندند و میشنیدند.
هر چند یهوشع بیگناه بود، ولی به پیلاتُس اصرار کردند که او را بکشد.
سرانجام وقتی تمام بلاهای پیشگوییشده را بر سر او آوردند، او را از صلیب پایین آورده، در مقبره گذاشتند.
ولی خدا او را زنده کرد!
و کسانی که همراه او از جلیل به یروشلیم آمده بودند، بارها او را زنده دیدند. ایشان اکنون شاهدان او نزد قوم ما، یعنی قوم یسرال هستند.
«من و برنابا برای همین به اینجا آمدهایم تا این خبر خوش را به شما نیز برسانیم. این وعده به اجداد ما داده شد
و خدا آن را با زنده کردن یهوشع، برای ما که فرزندان ایشانیم، وفا کرد. این است آنچه در مزمور دوم دربارۀ یهوشع نوشته شده است: «”تو پسر من هستی! امروز من پدر تو شدهام.“
«زیرا خدا وعده داده بود که او را از مردگان برخیزاند تا در قبر نپوسد، چنانکه در کتب مقدّس آمده: ”آن برکات مقدّسی را که به داوود وعده دادم، برای تو انجام خواهم داد.“
مزمور دیگری به طور مفصل شرح میدهد که: ”تو نخواهی گذاشت قُدّوسِ تو در قبر بپوسد.“
این آیه اشاره به داوود نیست چون داوود، در زمان خود مطابق میل خدا خدمت کرد و بعد مرد، دفن شد و بدنش نیز پوسید.
پس این اشاره به شخص دیگری است، یعنی به کسی است که خدا او را دوباره زنده کرد و بدنش از مرگ ضرر و زیانی ندید.
«برادران، توجه کنید! در این مرد، یعنی یهوشع برای گناهان شما امید آمرزش هست.
هر که به او ایمان آورد، از قید تمام گناهانش آزاد خواهد شد و خدا او را خوب و شایسته به حساب خواهد آورد؛ و این کاری است که شریعت موسی هرگز نمیتواند برای ما انجام دهد.
پس مواظب باشید مبادا گفتههای پیامبران شامل حال شما نیز بشود که میگویند:
شما که حقیقت را خوار میشمارید، ببینید و تعجب کنید و نابود شوید! زیرا در روزگار شما کاری میکنم که حتی وقتی خبرش را به شما دهند، باور نکنید!»
آن روز وقتی پولس و برنابا کنیسه را ترک میگفتند، مردم از ایشان خواهش کردند که هفتهٔ بعد نیز دربارۀ این امور برای ایشان صحبت کنند.
وقتی جماعت مرخص شدند، بسیاری از یهودیان و غیریهودیان خداپرست به دنبال پولس و برنابا رفتند. این دو با ایشان سخن گفتند و ترغیبشان کردند تا در فیض خدا ثابتقدم بمانند.
هفتهٔ بعد تقریباً همهٔ مردم شهر آمدند تا کلام خدا را از زبان آنان بشنوند.
اما وقتی سران یهود دیدند که مردم اینچنین از پیغام رسولان استقبال میکنند، از روی حسادت از آنان بدگویی کردند و هر چه پولس میگفت، ضد آن را میگفتند.
آنگاه پولس و برنابا با دلیری گفتند: «لازم بود که پیغام خدا را اول به شما یهودیان برسانیم. ولی حالا که شما آن را رد کردید، آن را به غیریهودیان اعلام خواهیم کرد، چون شما نشان دادید که لایق حیات جاودانی نیستید.
و این درست همان دستوری است که يهوه به ما داد و فرمود: ”تو را برای قومهای جهان نور ساختم تا نجات را به کرانهای زمین برسانی.“»
وقتی غیریهودیان این را شنیدند، بسیار شاد شدند و يهوه را برای پیامش سپاس گفتند، و آنان که برای حیات جاودانی تعیین شده بودند، ایمان آوردند.
به این ترتیب، پیام خدا به تمام آن ناحیه رسید.
آنگاه سران قوم یهود، زنان دیندار و متشخص و بزرگان شهر را بر ضد پولس و برنابا تحریک کردند، و بههمراه جمعی از مردم بر سر ایشان ریختند و آنان را از آنجا راندند.
پولس و برنابا نیز در مقابل این عمل، گرد و خاک آن شهر را از پاهای خود تکاندند و از آنجا به شهر قونیه رفتند.
اما کسانی که در اثر پیغام آنان ایمان آوردند، سرشار از شادی و روحالقدس شدند.
14
در شهر قونیه نیز پولس و برنابا به کنیسه یهود رفتند و چنان با قدرت سخن گفتند که عدهٔ زیادی از یهودیان و غیریهودیان ایمان آوردند.
اما یهودیانی که ایمان نیاورده بودند، غیریهودیان را نسبت به پولس و برنابا بدگمان ساختند و تا توانستند از آنان بدگویی کردند.
با وجود این، پولس و برنابا مدت زیادی آنجا ماندند و با دلیری پیغام خدا را به مردم اعلام نمودند. يهوه نیز به ایشان قدرت داد تا معجزاتی بزرگ و حیرتآور انجام دهند تا ثابت شود که پیغامشان از سوی اوست.
اما در شهر دو دستگی ایجاد شد؛ گروهی طرفدار سران یهود بودند و گروهی دیگر طرفدار رسولان مسیح.
آنگاه جمعی از مردمان غیریهودی و یهودی، بههمراه رهبرانشان توطئه چیدند تا بر ایشان تاخته، سنگسارشان کنند.
رسولان وقتی از این امر آگاهی یافتند، به شهرهای منطقۀ لیکائونیه، یعنی لِستره و دِربه و اطراف آنجا گریختند،
و به هر جا میرسیدند، پیغام خدا را به مردم میرساندند.
در لستره به مردی که لنگ مادرزاد بود برخوردند که هرگز راه نرفته بود.
هنگامی که پولس موعظه میکرد، او گوش فرا میداد و پولس به او چشم دوخته، دید ایمان شفا یافتن دارد.
پس به او گفت: «برخیز و بایست!» او نیز از جا جست و شروع کرد به راه رفتن!
وقتی حاضران این واقعه را دیدند فریاد برآورده، به زبان محلی گفتند: «این اشخاص اللهاان هستند که به صورت انسان ظاهر شدهاند!»
ایشان تصور کردند که برنابا زِئوس است و پولس نیز هِرمِس، چون پولس سخنگوی اصلی بود.
کاهنِ زئوس که معبدش درست بیرون دروازۀ شهر بود، چند گاو و تاجهایی از گُل به دروازۀ شهر آورد؛ او و جماعت آماده میشدند تا قربانی تقدیمشان کنند.
اما وقتی برنابا و پولس به قصد مردم پی بردند، لباسهای خود را پاره کردند و به میان مردم رفتند و فریاد زدند:
«ای مردم، چرا چنین میکنید؟ ما صرفاً انسان هستیم، درست مانند خودتان! ما برایتان این مژده را آوردهایم که باید از این چیزهای باطل و بیارزش دست بردارید و به اللها زنده روی بیاورید، اللهای که آسمان و زمین و دریا و هرآنچه را که در آنهاست، آفرید.
در دوران گذشته، خدا قومها را به حال خود رها کرد تا به هر راهی که میخواهند بروند،
با اینکه برای اثبات وجود خود، همواره دلایل کافی به ایشان میداد. برای نمونه، از رحمت خود، به موقع برایتان باران میفرستد، و محصول خوب و غذای کافی به شما عطا میکند، و دلتان را از شادی لبریز میسازد.»
سرانجام، حتی با این سخنان، به زحمت توانستند مردم را از تقدیم قربانی باز دارند.
ولی چند روز بعد، یهودیانی از انطاکیه و قونیه آمدند و اهالی شهر را چنان تحریک نمودند که بر سر پولس ریختند و او را سنگسار کردند و به گمان اینکه دیگر مرده است، او را کشانکشان به بیرون شهر بردند.
اما چون ایمانداران دور او گرد آمدند، او برخاست و به شهر بازگشت و روز بعد با برنابا به شهر دربه رفت.
در آنجا نیز پیغام خدا را به مردم اعلام کردند و عدهای را شاگرد مسیح ساختند. بعد از آن باز به لستره، قونیه و انطاکیه بازگشتند،
و در آنجا ایمانداران را تقویت کرده، تشویقشان میکردند که به ایمان خود وفادار بمانند، و میگفتند: «باید با عبور از سختیهای بسیار، وارد ملکوت خدا شویم.»
سپس در هر کلیسا، مسیحیان باتجربه را به عنوان شیخ تعیین کردند. آنگاه روزه گرفته، برای ایشان دعا کردند و آنان را به دست يهوهی که به او ایمان داشتند سپردند.
پس از آن، از راه پیسیدیه به پمفلیه سفر کردند.
و باز در پرجه موعظه کردند و از آنجا به اتالیه رفتند.
سرانجام، با کشتی به انطاکیهٔ سوریه بازگشتند، یعنی به شهری که این سفر طولانی را از آنجا آغاز کرده و در آن به فیض خدا سپرده شده بودند تا این خدمت را انجام دهند.
وقتی پولس و برنابا به انطاکیه رسیدند، مسیحیان را گرد آوردند و گزارش سفر خود را تقدیم کرده، مژده دادند که چگونه خدا درهای ایمان را به روی غیریهودیان نیز گشوده است.
آنان مدت زیادی نزد مسیحیان انطاکیه ماندند.
15
در همان زمان که پولس و برنابا در انطاکیه بودند، عدهای از یهودیه آمدند و به مسیحیان تعلیم غلط داده، میگفتند: «اگر کسی به آیین موسی وفادار نماند و ختنه نشود، محال است بتواند نجات پیدا کند.»
پولس و برنابا در این باره به مخالفت و مباحثۀ شدید با ایشان پرداختند، تا بالاخره قرار شد مسیحیان انطاکیه، پولس و برنابا را با چند نفر از میان خود به یروشلیم بفرستند تا عقیدهٔ رسولان و مشایخ کلیسای آنجا را در این باره جویا شوند.
پس ایشان با بدرقهٔ کلیسا، به سوی یروشلیم حرکت کردند و سر راهشان، در شهرهای فینیقیه و سامره نیز به مسیحیان سر زدند و مژده دادند که غیریهودیان نیز به مسیح ایمان آوردهاند؛ و همه از شنیدن این خبر شاد شدند.
وقتی به یروشلیم رسیدند اعضای کلیسا و رسولان و مشایخ، ایشان را با آغوش باز پذیرفتند. پولس و برنابا نیز آنچه را که خدا بهوسیلۀ ایشان انجام داده بود گزارش دادند.
آنگاه چند نفر از مسیحیان که قبلاً از فرقهٔ فریسیان بودند، برخاسته، گفتند: «تمام غیریهودیانی که مسیحی شدهاند باید ختنه شوند و شریعت موسی را نگاه دارند.»
پس رسولان و مشایخ کلیسا تصمیم گرفتند جلسهای تشکیل دهند تا به این موضوع رسیدگی کنند.
در این جلسه، پس از مباحثهٔ بسیار، پطرس برخاست و به ایشان گفت: «برادران، شما همه میدانید که از مدتها پیش خدا مرا از میان خودتان انتخاب کرد تا پیغام انجیل را به غیریهودیان برسانم تا ایشان آن را بشنوند و ایمان آورند.
خدا که از دل مردم باخبر است، روحالقدس را همانطور که به ما داد، به غیریهودیان نیز ارزانی داشت تا این حقیقت را ثابت کند که ایشان را نیز مانند ما میپذیرد.
«پس خدا میان ما و آنان هیچ فرقی نگذاشت، چون همانطور که دل ما را با ایمان پاک کرد، دل آنان را نیز پاک نمود.
حال، چرا میخواهید از کار خدا ایراد بگیرید و باری روی دوش دیگران بگذارید که نه ما توانستیم حمل کنیم و نه اجداد ما؟
مگر ایمان ندارید که با فیض عیسای يهوه، همه یکسان نجات پیدا میکنند؟»
بدین ترتیب، بحث خاتمه یافت. سپس حضار به برنابا و پولس گوش دادند و ایشان معجزاتی را که خدا در میان غیریهودیان به عمل آورده بود، بازگو کردند.
پس از ایشان، نوبت به یعقوب رسید. او برخاست و گفت: «برادران، گوش کنید.
پطرس برای شما بیان کرد که چگونه خدا برای نخستین بار بر غیریهودیان ظاهر شد تا برای جلال خود، از میان ایشان قومی جدید انتخاب کند.
و این امر که غیریهودیان ایمان میآورند، دقیقاً منطبق با کلام انبیا است، همانطور که نوشته شده:
”پس از آن، باز خواهم گشت و خیمۀ افتادهٔ داوود را از نو بر پا خواهم داشت و ویرانههایش را بازسازی خواهم کرد و آن را به حالت نخست برخواهم گردانید،
تا باقی افراد بشر بتوانند يهوه را بجویند، حتی تمام قومهایی که نام مرا بر خود دارند. این است سخن يهوهی که این امور را به انجام میرسانَد“،
اموری که از دیرباز معلوم بوده است.
«بنابراین، عقیدهٔ من این است که نباید در مورد غیریهودیانی که به سوی خدا باز میگردند، مسائل را دشوار سازیم.
فقط بنویسیم که گوشت حیواناتی را که برای بتها قربانی شدهاند و خون و حیوانات خفهشده را نخورند و از بیعفتی بپرهیزند.
چون سالهاست که روزهای شَبّات در هر شهر در کنیسهها این شریعت موسی موعظه میشود.»
پس رسولان و مشایخ کلیسا با تمام اعضای کلیسا رأی دادند که دو نفر را همراه پولس و برنابا به انطاکیه بفرستند تا نتیجهٔ این جلسه را به ایشان اطلاع دهند. این دو نفر یکی یهوده معروف به برسابا بود و دیگری سیلاس. ایشان هر دو از افراد سرشناس کلیسا بودند.
متن نامهای که با خود بردند، از این قرار بود: «ما رسولان، مشایخ و برادران اهل یروشلیم به شما برادران غیریهودی اهل انطاکیه، سوریه و قیلیقیه سلام میرسانیم.
از قرار معلوم، افرادی از میان ما نزد شما آمده، شما را مشوش ساخته و رنجاندهاند و بدون دستور ما به شما گفتهاند که برای نجات یافتن، باید شریعت یهود را نگاه دارید.
پس، ما تصمیم گرفتیم از طرف خود این دو نماینده را همراه عزیزانمان برنابا و پولس نزد شما بفرستیم،
افرادی که به خاطر يهوه ما یهوشع مسیح از جان خود گذشتهاند.
پس ما یهوده و سیلاس را میفرستیم تا به شما بگویند که نظر ما دربارهٔ مشکل شما چیست.
زیرا با هدایت روحالقدس صلاح دیدیم که باری بر دوش شما نگذاریم، جز این ضروریات که:
از گوشت حیواناتی که برای بتها قربانی میشوند و گوشت حیوانات خفه شده و خون و بیعفتی بپرهیزید. اگر از این چیزها دوری کنید، کار خوبی خواهید کرد. همین و بس.»
این چهار نفر بیدرنگ به انطاکیه رفتند و تمام مسیحیان را دور هم جمع کردند و آن نامه را به ایشان دادند.
وقتی نامه را خواندند بیاندازه شاد شدند.
سپس، یهوده و سیلاس که هر دو نبی بودند، با سخنان بسیار ایمانداران را تشویق و تقویت کردند.
سپس مدتی در آنجا ماندند، و بعد ایمانداران ایشان را به سلامت روانه کردند تا به کلیسای یروشلیم برگردند.
اما سیلاس تصمیم گرفت در آنجا بماند.
پولس و برنابا در انطاکیه ماندند تا همراه دیگران، کلام خدا را تعلیم و بشارت دهند.
پس از چندی، پولس به برنابا پیشنهاد کرد که بازگردند و به شهرهایی که قبلاً در آنجا موعظه کرده بودند، سر بزنند تا ببینند ایمانداران در چه حالند.
برنابا موافقت کرد و خواست یوحنا معروف به مرقس را نیز با خود ببرند.
ولی پولس صلاح نمیدید کسی را با خود ببرند که در پامفیلیا آنان را ترک نموده و با ایشان همکاری نکرده بود.
اختلاف آنان بر سر این موضوع به قدری شدت گرفت که از هم جدا شدند. برنابا مرقس را برداشت و با کشتی رهسپار قبرس شد؛
امّا پولس، سیلاس را انتخاب کرد و به دست برادران به فیض يهوه سپرده شده، عازم سفر گشت.
سپس به سراسر سوریه و کیلیکیه سفر کرده، کلیساها را استوار میکرد.
16
به این ترتیب، پولس و سیلاس به شهر دربه و سپس به لستره رفتند. در شهر لستره با شاگردی جوان، به نام تیموتائوس، آشنا شدند. مادر وی مسیحی یهودینژاد، ولی پدرش یونانی بود.
مسیحیان لستره و قونیه دربارهٔ تیموتائوس شهادت خوبی میدادند.
پس، پولس از او خواست که در این سفر همراه ایشان برود. ولی به احترام یهودیان آن نواحی، پیش از حرکت، تیموتائوس را ختنه کرد، چون همه میدانستند که پدرش یونانی است.
سپس، با هم شهر به شهر گشتند و تصمیمی را که رسولان و مشایخ یروشلیم دربارهٔ غیریهودیان گرفته بودند، به اطلاع کلیساها رساندند.
به این ترتیب، ایمان مسیحیان رشد میکرد و بر تعداد آنان افزوده میشد.
وقتی از شهرهای ایالات فریجیه و غلاطیه گذشتند، روحالقدس اجازه نداد که این بار به ایالت آسیا بروند.
پس به سرحد ایالت میسیا رسیدند و کوشیدند از راه شمال به ایالت بطینیا بروند، اما باز روح یهوشع به ایشان اجازه نداد.
پس، از ایالت میسیا گذشتند و به شهر تروآس آمدند.
همان شب پولس رؤیایی دید. در این رؤیا شخصی را در مقدونیهٔ یونان دید که به او التماس میکند و میگوید: «به اینجا بیا و ما را کمک کن.»
پس چون این رؤیا را دید، مطمئن شدیم که يهوه ما را خوانده است تا پیغام انجیل را در مقدونیه نیز اعلام کنیم. از این رو بیدرنگ عازم آنجا شدیم.
بنابراین، در تروآس سوار قایق شدیم و مستقیم به ساموتراکی رفتیم. روز بعد از آنجا رهسپار نیاپولیس شدیم.
و سرانجام به فیلیپی رسیدیم که یکی از شهرهای مستعمرهٔ روم و داخل مرز مقدونیه بود. چند روز در آنجا ماندیم.
در روز شَبّات، از شهر بیرون رفتیم و به کنار رودخانه رسیدیم، چون تصور میکردیم که در آنجا میتوانیم مکانی برای دعا بیابیم. پس به گفتگو با زنانی نشستیم که در آنجا گرد آمده بودند.
یکی از این زنان لیدیه نام داشت. او فروشندهٔ پارچههای ارغوانی و اهل طیاتیرا و زنی خداپرست بود. همانطور که به پیام ما گوش میداد، يهوه دل او را گشود، به طوری که هر چه را که پولس میگفت، میپذیرفت.
او با تمام اعضای خانوادهاش تعمید گرفت و خواهش کرد که میهمان او باشیم و گفت: «اگر اطمینان دارید که براستی به يهوه ایمان دارم، پس بیایید میهمان من باشید.» آنقدر اصرار نمود تا سرانجام قبول کردیم.
یک روز که به محل دعا در کنار رودخانه میرفتیم، به کنیزی برخوردیم که اسیر روحی پلید بود و فالگیری میکرد و از این راه سود کلانی عاید اربابانش مینمود.
آن دختر به دنبال پولس و ما میآمد و با صدای بلند به مردم میگفت: «این مردان خدمتگزاران اللها متعال هستند و راه نجات را به شما اعلان میکنند.»
چند روز کار او همین بود تا اینکه پولس آزردهخاطر شد و به روح ناپاکی که در او بود گفت: «به نام یهوشع مسیح به تو دستور میدهم که از وجود این دختر بیرون بیایی!» در همان لحظه روح پلید او را رها کرد.
وقتی اربابان او دیدند که با این کار درآمدشان قطع شده، پولس و سیلاس را گرفتند و کشانکشان تا میدان شهر به دادگاه بردند.
آنها در حضور مقامات شهر فریاد میزدند: «این یهودیان شهر ما را به آشوب کشیدهاند.
رسومی را تعلیم میدهند که برخلاف قوانین ما رومیان است.»
گروهی از مردم شهر نیز با آنان همدست شدند. در دادگاه لباسهای پولس و سیلاس را از تنشان درآوردند و ایشان را سخت چوب زدند.
پس از ضرب و شتم فراوان، هر دو را به زندان انداختند و زندانبان را تهدید کردند که اگر اینها فرار کنند، او را خواهند کشت.
او نیز ایشان را به بخش درونی زندان برد و پاهای آنان را با زنجیر بست.
نیمههای شب وقتی پولس و سیلاس مشغول دعا و سرود خواندن بودند و دیگران نیز به آنان گوش میدادند،
ناگهان زلزلهای رخ داد! شدت آن به قدری زیاد بود که پایههای زندان لرزید و همهٔ درها باز شد و زنجیرها از دست و پای زندانیان فرو ریخت!
زندانبان از خواب پرید و دید تمام درهای زندان باز است و فکر کرد که زندانیان فرار کردهاند؛ پس شمشیرش را کشید تا خود را بکشد.
ولی پولس فریاد زد: «به خود صدمهای نزن! ما همه اینجا هستیم!»
زندانبان خواست تا چراغی برایش بیاورند و سراسیمه به درون زندان دوید و در حالی که میلرزید به پای پولس و سیلاس افتاد.
سپس ایشان را از زندان بیرون آورد و با التماس گفت: «آقایان، من چه کنم تا نجات یابم؟»
جواب دادند: «به عیسای يهوه ایمان آور تا تو و تمام افراد خانوادهات نجات یابید.»
آنگاه پیام يهوه را به او و اهل خانهاش رساندند.
او نیز فوری زخمهای ایشان را شست و سپس با اهل خانهاش تعمید گرفت.
آنگاه پولس و سیلاس را به خانه برد و به ایشان خوراک داد. زندانبان و اهل خانهٔ او از اینکه به خدا ایمان آورده بودند، بسیار شاد بودند.
وقتی صبح شد از طرف دادگاه مأمورانی آمدند و به زندانبان گفتند: «پولس و سیلاس را آزاد کن بروند.»
او نیز به پولس گفت: «مقامات شهر دستور دادهاند که شما را آزاد کنم. پس به سلامتی بروید.»
اما پولس جواب داد: «ما را در انظار مردم زدند و بدون محاکمه به زندان انداختند و حالا میگویند مخفیانه بیرون برویم! هرگز! چون تابعیت ما رومی است، اعضای دادگاه باید با پای خود بیایند و از ما عذرخواهی کنند!»
مأموران بازگشتند و به دادگاه گزارش دادند. وقتی شنیدند که پولس و سیلاس تابع دولت روم هستند، وحشت کردند.
پس به زندان آمدند و با التماس گفتند: «لطفاً تشریف ببرید.» و با احترام ایشان را از زندان بیرون آوردند و خواهش کردند که از شهر بیرون بروند.
پولس و سیلاس وقتی از زندان بیرون آمدند، به خانه لیدیه بازگشتند تا با ایمانداران ملاقات کنند و یکبار دیگر ایشان را تشویق کنند. سپس آنجا را ترک کردند.
17
ایشان از شهرهای آمفیپولیس و آپولونیا گذشتند و به تسالونیکی رسیدند. در آن شهر یهودیان کنیسهای داشتند.
پولس بر طبق عادت همیشگی خود وارد کنیسه شد و سه هفتهٔ پیدرپی روزهای شَبّات از کتب مقدّس با حضار بحث میکرد،
و توضیح میداد که لازم بود مسیح رنج ببرد و از مردگان برخیزد. او میگفت: «این یهوشع که خبرش را به شما دادم، همان مسیح است.»
عدهای از شنوندگان با گروهی از مردان یونانی خداپرست و بسیاری از زنان سرشناس شهر متقاعد شده، ایمان آوردند.
اما سران یهود حسد بردند و گروهی از اراذل و اوباش را از کوچه و بازار جمع کردند و آشوب به راه انداختند. سپس، به خانهٔ یاسون هجوم بردند تا پولس و سیلاس را بگیرند و برای مجازات به مقامات تحویل دهند.
اما وقتی ایشان را در خانهٔ یاسون پیدا نکردند، یاسون را با عدهای از ایمانداران دیگر کشانکشان نزد مقامات شهر برده، فریاد میزدند: «پولس و سیلاس دنیا را به هم ریختهاند و حالا به اینجا آمدهاند تا آرامش شهر ما را نیز بر هم زنند.
این یاسون هم آنان را به خانهٔ خود راه داده است. اینها همه خائن هستند چون یهوشع را پادشاه میدانند، نه قیصر را.»
مردم شهر و همچنین دادرسان از شنیدن این خبر نگران شدند.
پس، مقامات شهر از ایشان ضمانت گرفتند که کار خلافی نکنند و بعد آزادشان کردند.
همان شب مسیحیان با عجله پولس و سیلاس را به بیریه فرستادند. در آنجا باز طبق معمول به کنیسه یهود رفتند تا پیغام انجیل را اعلام نمایند.
ولی اهالی بیریه از مردم تسالونیکی نجیبتر بودند و با اشتیاق به پیغام آنان گوش میدادند و هر روز کتب مقدّس را با دقت میخواندند تا ببینند گفتههای پولس و سیلاس مطابق کلام خدا هست یا نه.
به این ترتیب، عدهٔ زیادی از یهودیان و نیز بسیاری از زنان و مردان سرشناس یونانی ایمان آوردند.
اما وقتی یهودیان تسالونیکی باخبر شدند که پولس در بیریه موعظه میکند، به آنجا رفتند و در آنجا نیز آشوبی بر پا کردند.
مسیحیان بیدرنگ پولس را به سوی کنارۀ دریا فرستادند، ولی سیلاس و تیموتائوس همان جا ماندند.
همراهان پولس تا شهر آتن با او رفتند و از آنجا به بیریه بازگشتند و از طرف پولس برای سیلاس و تیموتائوس پیغام آوردند که هر چه زودتر به آتن بروند.
وقتی پولس در آتن منتظر سیلاس و تیموتائوس بود، از وجود آن همه بت که در شهر بود، به شدت آشفته شد.
پس برای گفتگو با یهودیان و غیریهودیان خداپرست، به کنیسه یهود میرفت و هر روز در بازار هر که را میدید با وی گفتگو میکرد.
گروهی از فیلسوفان اپیکوری و رواقی نیز به مباحثه با او پرداختند. برخی از آنان میپرسیدند: «این مردِ پُرحرف سعی دارد چه بگوید؟» بعضی نیز میگفتند: «گویا میخواهد از اللهاان بیگانه دفاع کند.» ایشان این حرفها را میزدند، چون پولس خبر خوش یهوشع و قیامت را اعلان میکرد.
پس او را به تالار اجتماعات شهر دعوت کردند که بالای تپهای به نام «آریوپاگوس» بود و گفتند: «بیا دربارهٔ این مذهب تازه بیشتر برای ما صحبت کن.
چون چیزهایی که تو میگویی برای ما تازگی دارد و میخواهیم بیشتر بشنویم.»
تمام اهالی آتن و حتی خارجیان آنجا گویی کاری نداشتند بهجز اینکه دور هم جمع شوند و تمام وقت خود را صرف گفتگو دربارهٔ عقاید تازه کنند.
پس پولس در تالار اجتماعات تپهٔ مریخ در مقابل مردم ایستاد و گفت: «ای اهالی آتن، میبینم که شما بسیار مذهبی هستید،
چون وقتی در شهر گردش میکردم، پرستشگاههای فراوان شما را بهدقت نگاه میکردم. حتی قربانگاهی دیدم که روی آن نوشته شده بود ”تقدیم به اللهای ناشناخته.“ این خدا که شما بدون شناختنش میپرستید، همان است که میخواهم دربارهاش با شما سخن بگویم.
«او همان کسی است که این دنیا و هر چه را که در آن هست آفریده است. چون او خود، صاحب آسمان و زمین است، در این بتخانهها که به دست انسان ساخته شدهاند، ساکن نمیشود،
و احتیاج به دسترنج ما ندارد، چون بینیاز است! زیرا خود او به همه نَفَس و حیات میبخشد، و هر نیاز انسان را رفع میکند.
او تمام مردم دنیا را از یک انسان به وجود آورد، یعنی از آدم، و قومها را در سرتاسر این زمین پراکنده ساخته است؛ او زمان به قدرت رسیدن و سقوط هر یک از قومهای جهان و مرزهای آنها را از پیش تعیین کرده است.
«قصد خدا این بود که مردمان به جستجوی او برآیند تا شاید او را یافته، به او برسند؛ حال آنکه او حتی از قلب ما نیز به ما نزدیکتر است.
زیرا در اوست که زندگی و حرکت و هستی داریم. همانطور که یکی از شعرای شما نیز گفته است که ”از نسل او هستیم“.
پس حال که از نسل خدا هستیم، نباید خدا را بُتی تصور کنیم که صنعتگر از طلا یا نقره یا سنگ ساخته باشد.
در گذشته، خدا از نادانی بشر در این امور چشمپوشی میکرد، اما اکنون به همگان حکم میفرماید که توبه کنند و به سوی او بازگردند.
زیرا او روزی را معین فرموده است که در آن مردم این دنیا را بهوسیلۀ شخص مورد نظر خود با عدل و انصاف داوری کند. خدا با زنده کردن این شخص از مردگان، به همه نشان داد او چه کسی است.»
وقتی شنیدند که پولس دربارهٔ زنده شدن مرده سخن میگوید، به او خندیدند. اما بعضی نیز گفتند: «میخواهیم در این باره باز هم برای ما صحبت کنی.»
به این شکل، پولس از میان ایشان بیرون رفت.
با این حال، چند نفر او را پیروی کرده، ایمان آوردند. از بین اینها دیونیسیوس، عضو «آریوپاگوس»، یعنی انجمن شهر بود، و نیز زنی به نام داماریس، و چند نفر دیگر.
18
پس از آن، پولس از آتن به قُرِنتُس رفت.
در آن شهر با مردی یهودی به نام آکیلا، متولد پونتوس، آشنا شد. او به اتفاق همسرش پریسکیلا به تازگی از ایتالیا به قرنتس آمده بود، زیرا کلودیوس قیصر همۀ یهودیان را از روم اخراج کرده بود.
پولس نزد آنان ماند و مشغول کار شد چون او نیز مانند ایشان خیمهدوز بود.
پولس هر شَبّات به کنیسه میرفت و با یهودیان و یونانیان مباحثه میکرد و میکوشید آنان را متقاعد کند.
پس از آنکه سیلاس و تیموتائوس از مقدونیه رسیدند، پولس تمام وقت خود را صرف موعظه کرد و برای یهودیان دلیل میآورد که یهوشع همان مسیح است.
اما وقتی یهودیان با او مخالفت کرده، ناسزا گفتند، پولس گرد و خاک آن شهر را از لباس خود تکاند و گفت: «خونتان به گردن خودتان! من از خون شما مُبَرا هستم. از این پس پیغام خدا را به غیریهودیان خواهم رساند.»
سپس پولس کنیسه را ترک گفت و به خانۀ یک غیریهودی خداپرست به نام تیتیوس یوستوس رفت، که خانهاش در جوار کنیسه بود.
کْریسْپوس، سرپرست کنیسه و همۀ خانوادهاش به يهوه ایمان آوردند. بسیاری دیگر در قُرِنتُس که پیام پولس را شنیدند نیز ایمان آوردند و تعمید گرفتند.
یک شب يهوه در رؤیا به پولس فرمود: «از هیچکس نترس! با دلیری موعظه کن و از این کار دست نکش!
چون من با تو هستم و کسی نمیتواند به تو آسیبی برساند. بسیاری در این شهر به من تعلق دارند.»
پس پولس یک سال و نیم در آنجا ماند و کلام خدا را تعلیم داد.
اما وقتی گالیون حاکم ایالت اخائیه شد، یهودیان با هم بر ضد پولس برخاستند و او را برای محاکمه به حضور حاکم بردند.
آنان پولس را متهم ساخته، گفتند: «او مردم را وا میدارد خدا را با روشهای خلاف شریعت عبادت کنند.»
ولی درست در همان لحظه که پولس میخواست از خود دفاع کند، گالیون رو به مدعیان کرد و گفت: «ای یهودیان، گوش کنید! اگر جرم و جنایتی در کار بود، به سخنان شما گوش میدادم،
اما چون جنگ و جدال شما بر سر کلمات، اشخاص و قوانین مذهب خودتان است، خود شما آن را حل و فصل کنید. من نه به این چیزها علاقه دارم و نه در آنها دخالت میکنم.»
آنگاه ایشان را از دادگاه بیرون کرد.
پس ایشان رفته، بر سر سوستانیس که سرپرست جدید کنیسه یهودیان بود، ریختند و او را بیرون دادگاه کتک زدند. اما گالیو، حاکم آن ایالت، هیچ اعتنایی نکرد.
پس از این واقعه پولس مدتی در آن شهر ماند و بعد با مسیحیان وداع نمود و همراه پریسکیلا و آکیلا از راه دریا به سوی سوریه حرکت کرد. در شهر کَنخَریه مطابق رسم یهودیان موی سر خود را تراشید، چرا که نذر کرده بود.
وقتی به بندر اَفَسُس رسید، پریسکیلا و اکیلا را در کشتی گذاشت و برای گفتگو به کنیسه یهود رفت.
یهودیان از او خواستند چند روز پیش ایشان بماند، ولی پولس قبول نکرد چون میخواست به موقع به یروشلیم برسد.
او گفت: «هر طور باشد، باید روز عید در یروشلیم باشم.» ولی قول داد که اگر خدا بخواهد بعدها به افسس بازگردد. آنگاه دوباره سوار کشتی شد و آنجا را ترک نمود.
در بندر قیصریه از کشتی پیاده شد و به دیدن ایمانداران کلیسای یروشلیم رفت و بعد، از راه دریا راهی انطاکیه شد.
پس از مدتی از آنجا به غلاطیه و فریجیه رفت و از مسیحیان دیدن کرد و ایشان را در ایمان به يهوه تقویت نمود.
در این هنگام، شخصی یهودی به نام اَپُلُس، از اهالی اسکندریه، به افسس رسید. او سخنوری ماهر بود و دانشی دقیق از کتب مقدّس داشت.
وی در طریقت يهوه تعلیم یافته بود، و با شور و حرارت روح سخن میگفت و بهدقت دربارهٔ یهوشع تعلیم میداد، گرچه تنها از تعمید یحیی آگاهی داشت و بس.
وقتی پریسکیلا و آکیلا موعظهٔ دلیرانۀ او را در کنیسه شنیدند، او را نزد خود بردند و طریقت خدا را دقیقتر به او تعلیم دادند.
وقتی اپلس تصمیم گرفت به ایالت اَخائیه برود، ایمانداران او را تشویق کردند و نامههایی برای مسیحیانِ آن منطقه نوشتند تا از او به گرمی استقبال کنند. وقتی به آنجا رسید، باعث کمک فراوان به آنانی شد که از طریق فیض، ایمان آورده بودند،
زیرا در حضور همه، تمام دلایل یهودیان را رد میکرد و از کتب مقدّس دلایل قوی میآورد که یهوشع در حقیقت همان مسیح است.
19
در همان زمان که اپلس در شهر قرنتس بود، پولس نیز در مناطق داخلی سفر میکرد، تا اینکه به افسس رسید، و در آنجا با چند ایماندار ملاقات کرد.
پولس از ایشان پرسید: «آیا وقتی به یهوشع مسیح ایمان آوردید، روحالقدس را یافتید؟» جواب دادند: «نه، ما حتی نمیدانیم روحالقدس چیست!»
پولس پرسید: «پس به چه ایمانی اعتراف کردید و تعمید گرفتید؟» جواب دادند: «به آنچه یحیی تعلیم داده است.»
پولس به ایشان گفت: «تعمیدی که یحیی میداد برای این بود که مردم از گناه دست کشیده، به سوی خدا بازگردند و به یهوشع ایمان بیاورند، یعنی به همان کسی که یحیی وعدهٔ ظهورش را میداد.»
وقتی این را شنیدند، به نام عیسای يهوه تعمید گرفتند.
سپس، هنگامی که پولس دست بر سر آنان گذاشت، روحالقدس بر ایشان قرار گرفت و به زبانهای مختلف سخن گفتند و نبوّت کردند.
این افراد حدوداً دوازده نفر بودند.
در ضمن، پولس برای مدت سه ماه، هر شَبّات به کنیسه میرفت و با شهامت سخن میگفت، و دربارۀ ملکوت خدا مباحثه میکرد و دلایل قانعکننده میآورد.
اما بعضی سرسخت و لجوج شدند و از ایمان آوردن سر باز میزدند، و در ملأ عام به «طریقت» بد میگفتند. پس پولس آنها را ترک گفت و ایمانداران را با خود برد. سپس هر روز در تالار سخنرانی تیرانوس جلسات بحث و گفتگو برگزار میکرد.
دو سال به این ترتیب گذشت تا اینکه تمام ساکنان ایالت آسیا پیغام يهوه را شنیدند، هم یهودیان و هم یونانیان.
يهوه به پولس قدرت داد تا معجزات شگفتآوری به انجام رساند،
به طوری که هرگاه دستمال یا تکهای از لباس او را روی اشخاص بیمار میگذاشتند، شفا مییافتند و ارواح پلید از وجودشان بیرون میرفتند.
یک بار گروهی از یهودیان دورهگرد که شهر به شهر میگشتند و برای اخراج ارواح پلید ورد میخواندند، خواستند امتحان کنند که اگر اسم عیسای يهوه را بر زبان آورند، میتوانند ارواح پلید را از وجود دیوانگان بیرون کنند یا نه. وردی هم که میخواندند این بود: «ای روح پلید، به همان یهوشع که پولس دربارهاش موعظه میکند، تو را قسم میدهیم که از وجود این دیوانه بیرون بیایی!»
این کار را هفت پسر «اِسکیوا» که یک کاهن یهودی بود، انجام میدادند.
اما وقتی این را روی یک دیوانه امتحان کردند، روح پلید جواب داده، گفت: «من یهوشع را میشناسم، پولس را هم میشناسم، ولی شما دیگر کیستید؟»
سپس، دیوانه به آنان حمله کرد و آنان را چنان زد که برهنه و خونآلود از خانه فرار کردند!
این خبر در سراسر افسس پیچید و به گوش همۀ یهودیان و یونانیها رسید، به طوری که همه ترسیدند و از آن پس به نام عیسای يهوه احترام میگذاشتند.
بسیاری از کسانی که به مسیح ایمان آوردند، آمدند و در ملأ عام به اعمال گناهآلود خود اعتراف کردند.
برخی نیز که قبلاً به سحر و جادو اشتغال داشتند، طومارها و طلسمهای خود را آوردند و در مقابل همه سوزاندند. وقتی بهای آنها را تخمین زدند، بالغ بر پنجاه هزار سکه نقره شد.
این پیشآمد تأثیر عمیق پیغام خدا را در آن نواحی نشان میداد.
پس از تمام این وقایع، پولس از سوی روح خدا هدایت شد که پیش از مراجعت به یروشلیم، از مقدونیه و اَخائیه عبور کند. او میگفت: «بعد از آن باید به روم نیز بروم!»
پس همکاران خود، تیموتائوس و ارسطوس را جلوتر به یونان فرستاد و خود کمی بیشتر در آسیا ماند.
ولی تقریباً در همین هنگام، در افسس شورشی بر ضد مسیحیان بر پا شد.
این شورش به تحریک شخصی به نام دیمیتریوس به راه افتاد که یک زرگر بود و مجسمههای نقرهای از آرتِمیس، یکی از الهههای یونانیها، میساخت و برای صنعتگران شهر کسب و کاری فراوان ایجاد میکرد.
روزی دیمیتریوس کارگران و همکاران خود را جمع کرد و به ایشان گفت: «آقایان، درآمد ما از این کسب و کار است.
ولی به طوری که میدانید و دیده و شنیدهاید، این پولس بسیاری را متقاعد ساخته است که این بتها خدا نیستند. به همین جهت بازار ما کساد شده است! نه فقط ما در افسس ضرر میبینیم، بلکه همکاران ما در سرتاسر آسیا ورشکست میشوند.
و نه فقط کسب و کار ما از رونق میافتد، بلکه حتی ممکن است این معبد الهۀ ما، آرتِمیس، از چشم و دل مردم بیفتد و این اللها باشکوه فراموش شود، اللهای که نه فقط تمام مردم ایالت آسیا بلکه در سرتاسر دنیا مردم او را میپرستند.»
وقتی حاضرین این را شنیدند، خشمگین شده، فریاد زدند: «بزرگ است آرتمیسِ افسسیان!»
کمکم مردم از گوشه و کنار جمع شدند و طولی نکشید که غوغایی در شهر بر پا شد. همه به سوی تماشاخانهٔ شهر هجوم بردند و گایوس و ارِستَرخوس را که از همسفران پولس و اهل مکادونیه بودند گرفتند و کشانکشان برای محاکمه بردند.
پولس میخواست مداخله کند، اما مسیحیان مانع شدند.
چند نفر از مقامات آن ایالت نیز که از دوستان پولس بودند، برای او پیغام فرستادند و خواهش کردند که پا به میدان مسابقات نگذارد.
در میدان آشوبی به پا شد. مردم تا نفس داشتند فریاد میزدند و هر کس یک چیز میگفت. بیشترشان نیز نمیدانستند چرا به آنجا آمدهاند.
در این بین چند یهودی، اسکندر را یافتند و او را جلو انداخته، از او خواستند تا ماجرا را توضیح دهد. اسکندر با تکان دادن دست از مردم خواست که ساکت شوند و سعی کرد چیزی بگوید.
اما وقتی فهمیدند یهودی است، بلندتر فریاد زدند: «بزرگ است آرتِمیسِ افسسیان!» این سر و صدا تا دو ساعت ادامه یافت.
سرانجام شهردار توانست ایشان را آرام کند و چند کلمه سخن بگوید. شهردار گفت: «ای مردم افسس، همه میدانند که شهر ما افسس، حافظ معبد آرتِمیسِ بزرگ است و تمثال او از آسمان برای ما بر زمین افتاده است.
چون در این شکی نیست، پس اگر کسی چیزی بگوید، شما نباید زود رنجیدهخاطر شوید و کاری نسنجیده انجام دهید.
شما این دو نفر را به اینجا آوردهاید در صورتی که نه از معبد ما چیزی دزدیدهاند و نه به الهۀ ما بیاحترامی کردهاند.
اگر دیمیتریوس و صنعتگران از کسی شکایتی دارند، درِ دادگاه باز است و قضات هم آمادهاند تا به شکایتها رسیدگی کنند. بگذارید ایشان از راههای قانونی اقدام کنند.
اگر در مورد موضوع دیگری گله و شکایتی باشد، در جلسات رسمی انجمن شهر، حل و فصل خواهد شد.
زیرا این خطر وجود دارد که حاکم رومی به خاطر آشوب امروز، از ما بازخواست کند. اگر چنین کند قادر به پاسخگویی نیستیم و هیچ دلیلی برای توجیه آن نداریم.»
سپس، ایشان را مرخص نمود و همه متفرق شدند.
20
وقتی هیاهو پایان یافت، پولس به دنبال مسیحیان فرستاد و پس از موعظه و تشویق، از آنان خداحافظی کرد و به طرف مقدونیه به راه افتاد.
سر راه خود به هر شهری که میرسید، برای مسیحیان موعظه میکرد. به این ترتیب، به یونان رسید
و سه ماه در آنجا اقامت گزید. او آماده میشد که با کشتی به سوریه برود، اما وقتی پی برد که یهودیان توطئه چیدهاند او را بکشند، تصمیم گرفت از راه مقدونیه مراجعت کند.
چند نفر نیز تا ایالت آسیا همراه او رفتند که عبارت بودند از سوپاترس اهل بیریه، ارسترخوس و سکندس اهل تسالونیکی، گایوس اهل دربه، تیموتائوس، تیخیکوس و تروفیموس که همه به شهرهای خود در آسیا بازمیگشتند.
ایشان جلوتر رفتند و در تروآس منتظر ما ماندند.
پس از عید پِسَح، از شهر فیلیپی سوار کشتی شدیم و پنج روز بعد به بندر تروآس در آسیا رسیدیم و یک هفته در آنجا ماندیم.
در روز اول هفته، برای پاره کردن نان گرد آمدیم و پولس برای مردم سخن میگفت؛ و چون قصد داشت روز بعد از آن شهر برود، تا نیمههای شب به صحبت کردن ادامه داد.
در بالاخانهای که جمع بودیم، چراغهای بسیاری روشن بود.
همینطور که پولس سخن را طول میداد، جوانی به نام اِفتیخُس که کنار پنجره نشسته بود، خوابش برد و از طبقهٔ سوم به پایین افتاد و مرد.
پولس پایین رفت و خود را روی مرد جوان انداخت و گفت: «ناراحت نباشید. او زنده است!»
آنگاه به بالاخانه بازگشت و نان را پاره کرد و خورد. سپس باز سخن را ادامه داد تا کمکم هوا روشن شد. آنگاه ایشان را ترک گفت.
در این فاصله، آن جوان را صحیح و سالم به خانه بردند و همگی تسلی عظیمی یافتند.
پولس میخواست از راه خشکی به اَسوس برود، ولی ما پیش از او با کشتی به آن شهر رفتیم.
در اسوس به هم رسیدیم و با کشتی به مِتیلینی رفتیم.
روز بعد، از جزیرهٔ خیوس گذشتیم و روز دوم به بندر ساموس رسیدیم، و روز سوم وارد میلیتوس شدیم.
پولس نمیخواست این بار در شهر افسس توقف نماید، چون عجله داشت که اگر ممکن باشد، برای عید پنتیکاست در یروشلیم باشد.
اما وقتی در میلیتوس از کشتی پیاده شدیم، برای مشایخ کلیسای افسس پیغام فرستاد که بیایند در کشتی او را ببینند.
وقتی آمدند، به آنان گفت: «شما میدانید از روزی که به ایالت آسیا قدم گذاشتم تا به حال،
با کمال فروتنی و اشک و آه به يهوه خدمت کرده و همیشه با خطر مرگ روبرو بودهام، چون یهودیان برای کشتن من توطئه میچیدند.
با وجود این، هرگز تردیدی به خود راه ندادهام که هرآنچه را که برایتان سودمند بوده، موعظه کنم، بلکه حقیقت را به شما تعلیم دادهام، چه در میان مردم و چه در خانهها.
همچنین، چه به یهودیان و چه به یونانیان اعلام کردهام که باید از طریق توبه، به سوی خدا بازگردند، و به يهوهمان، یهوشع مسیح، ایمان داشته باشند.
«اکنون به دستور روح يهوه میخواهم به یروشلیم بروم و نمیدانم در آنجا برایم چه پیش خواهد آمد،
بهجز اینکه روحالقدس در هر شهر به من میگوید که زندان و زحمت در انتظارم میباشد.
اما جان من برایم ارزشی ندارد مگر اینکه آن را در راه خدمتی که عیسای يهوه به من سپرده است صرف کنم و آن را به کمال انجام دهم، یعنی پیغام خوش انجیل فیض خدا را به دیگران برسانم.
«میدانم که بعد از این، هیچکدام از شما که پیغام خدا را بارها به شما اعلام کردهام، دیگر مرا نخواهید دید.
بنابراین، امروز قاطعانه اعلان میکنم که چنانچه کسی از میان شما به راه هلاکت رفته، خون او به گردن من نیست.
چون در حق کسی کوتاهی نکردم، بلکه پیغام خدا را به همه رساندم.
«پس مراقب خود و قوم خدا باشید. گلۀ خدا یعنی کلیسا را که با خون خود خریده است خوراک دهید و شبانی کنید، کلیسایی که روحالقدس شما را بر آن ناظر قرار داده است.
میدانم وقتی بروم معلمین دروغین مانند گرگان درنده به جان شما خواهند افتاد و به گله رحم نخواهند کرد.
بعضی از میان خود شما نیز حقیقت را وارونه جلوه خواهند داد تا مردم را به دنبال خود بکشند.
پس، مواظب خود باشید! فراموش نکنید در این سه سالی که با شما بودم، پیوسته از شما مواظبت میکردم و شبانه روز در دعا برای شما اشک میریختم.
«و حال شما را به دست خدا و کلام فیض او میسپارم که قادر است ایمان شما را بنا کند و به اتفاق همۀ کسانی که تقدیس شدهاند، به شما نیز میراث بخشد.
«میبینید که من هرگز به پول و لباس کسی چشم طمع نداشتهام،
بلکه با این دستها همیشه کار میکردم تا خرج خود و همراهانم را تأمین کنم.
از لحاظ کار سخت و کمک به فقرا نیز پیوسته برای شما نمونه بودم، چون کلمات عیسای يهوه را به خاطر داشتم که فرمود: دادن بهتر از گرفتن است.»
وقتی سخن پولس تمام شد، زانو زد و با ایشان دعا کرد.
سپس، همه بسیار گریه کردند و پولس را در آغوش کشیده، بوسیدند.
آنچه که بیشتر از همه آنان را اندوهگین ساخت، این سخن پولس بود که گفته بود: «دیگر مرا نخواهید دید». آنگاه او را تا کشتی بدرقه کردند.
21
وقتی از آنها جدا شدیم، با کشتی مستقیم به جزیرهٔ کوس رفتیم. روز بعد به رودس رسیدیم و از آنجا به پاترا رفتیم.
در پاترا یک کشتی یافتیم که به فینیقیه میرفت. پس سوار آن شدیم و حرکت کردیم.
جزیرهٔ قبرس را از دور تماشا کردیم و از جنوب آن گذشتیم و در بندر صور در سوریه پیاده شدیم تا کشتی بارش را خالی کند.
در آنجا ایماندارانی یافتیم و هفت روز نزد ایشان ماندیم. ایشان بهواسطۀ روح خدا، پولس را ترغیب میکردند که به یروشلیم نرود.
آخر هفته وقتی به کشتی بازگشتیم، تمام ایمانداران با زنان و فرزندانشان ما را تا ساحل بدرقه کردند. در آنجا همه با هم دعا کردیم
و بعد از خداحافظی، سوار کشتی شدیم و آنها نیز به خانههایشان بازگشتند.
پس از ترک بندر صور، به پتولامیس رسیدیم. در آنجا به دیدن ایمانداران رفتیم، ولی فقط یک روز در آنجا ماندیم.
از آنجا عازم قیصریه شدیم و به خانهٔ فیلیپ مبشر رفتیم. فیلیپ یکی از آن هفت نفری بود که انتخاب شده بودند تا مسئول تقسیم خوراک بین بیوهزنان باشند.
او چهار دختر داشت که هنوز ازدواج نکرده بودند و خدا به ایشان این عطا را داده بود که بتوانند نبوّت کنند.
در آن چند روزی که آنجا بودیم، مردی به نام اَغابوس از یهودیه وارد قیصریه شد
و به دیدن ما آمد. او نیز عطای نبوّت داشت. روزی اَغابوس کمربند پولس را گرفت و با آن دست و پای خود را بست و گفت: «روحالقدس میفرماید: ”یهودیان در یروشلیم صاحب این کمربند را به همین ترتیب خواهند بست و او را به دست رومیها خواهند سپرد.“»
با شنیدن این مطلب، همهٔ ما و ایمانداران قیصریه به پولس التماس کردیم که به یروشلیم نرود.
ولی پولس گفت: «چرا گریه میکنید؟ شما دل مرا میشکنید! من حاضرم نه فقط در یروشلیم زندانی شوم، بلکه به خاطر عیسای يهوه جانم را نیز بدهم.»
وقتی دیدیم که او منصرف نمیشود، دیگر اصرار نکردیم و گفتیم: «هر چه خواست خداست، همان بشود.»
کمی بعد بار سفر بستیم و عازم یروشلیم شدیم.
در این سفر چند نفر از مسیحیان قیصریه نیز همراه ما آمدند. وقتی به یروشلیم رسیدیم، به خانهٔ شخصی به نام مناسون رفتیم. مناسون اهل قبرس و یکی از مسیحیان قدیمی بود.
مسیحیان یروشلیم همه به گرمی از ما پذیرایی کردند.
روز دوم پولس ما را با خود برد تا با یعقوب ملاقات کنیم. تمام مشایخ کلیسای یروشلیم نیز حضور داشتند.
پس از سلام و احوالپرسی، پولس آنچه را که خدا بهوسیلۀ او در میان غیریهودیان انجام داده بود، به طور مفصل برای ایشان بیان کرد.
ایشان ابتدا خدا را شکر کردند بعد گفتند: «برادر، خودت میدانی که هزاران یهودی به مسیح ایمان آوردهاند و اصرار دارند که مسیحیان یهودینژاد باید آداب و رسوم یهودی خود را حفظ کنند.
از طرف دیگر، در میان آنان شایع شده است که تو به یهودیانی که در میان غیریهودیان زندگی میکنند، تعلیم میدهی که از شریعت موسی برگردند و میگویی که نباید فرزندان خود را ختنه کنند و سنن یهود را نگاه دارند.
حال، چه باید کرد؟ چون حتماً باخبر میشوند که تو آمدهای.
«پس ما اینطور پیشنهاد میکنیم: چهار نفر در اینجا هستند که به رسم یهود نذر کردهاند.
تو با ایشان به معبد برو و مراسم طهارت را با آنان انجام بده و در ضمن مخارج ایشان را نیز بپرداز تا بتوانند سرشان را بتراشند. آنگاه به همه ثابت خواهد شد که تو رعایت سنن یهود را برای مسیحیان یهودینژاد جایز میدانی و خودت نیز احکام یهود را اطاعت میکنی و با ما در این امور همعقیده میباشی.
«از مسیحیان غیریهودی هم ما هرگز نخواستیم پایبند آداب و رسوم یهود باشند. فقط به آنان نوشتیم گوشت حیواناتی که برای بتها قربانی میشوند و گوشت حیوانات خفه شده و خون نخورند و از بیعفتی بپرهیزند.»
پولس راضی شد و روز بعد با آن چهار نفر مراسم طهارت را بجا آورد و به معبد رفت. سپس اعلام کرد که یک هفته بعد برای هر یک از ایشان قربانی تقدیم خواهد کرد.
هنوز هفته به آخر نرسیده بود که چند نفر از یهودیان از ایالت آسیا پولس را در معبد دیدند و مردم را بر ضد او شورانیدند. ایشان وی را گرفته،
فریاد برآورده، گفتند: «ای بنییسرال، بشتابید و کمک کنید! این همان است که بر ضد قوم ما موعظه میکند و به همه میگوید که احکام یهود را زیر پا بگذارند. حتی به معبد توهین میکند و غیریهودیان را نیز با خود آورده تا اینجا را نجس سازد!»
چون صبح همان روز پولس را با یک غیریهودی به نام تروفیموس اهل افسس، در بازار دیده بودند و تصور کردند پولس او را به معبد آورده است.
تمام مردم شهر به هیجان آمدند و آشوب بزرگی به راه افتاد. پولس را به زور از معبد بیرون کشیدند و فوری درها را پشت سر او بستند.
همینطور که او را به قصد کُشت میزدند، به فرماندهٔ هنگ رومی خبر رسید که در یروشلیم غوغاست.
او نیز بیدرنگ با سربازان و افسران خود به سوی جمعیت شتافت. چشم مردم که به سربازها افتاد، از زدن پولس دست کشیدند.
فرماندهٔ هنگ، پولس را گرفت و دستور داد با دو زنجیر او را ببندند. سپس از مردم پرسید: «این کیست و چه کرده است؟»
در جواب او هر کس یک چیز میگفت. وقتی در آن غوغا و جنجال چیزی دستگیرش نشد، دستور داد پولس را به قلعۀ نظامی مجاور ببرند.
وقتی به پلههای قلعه رسیدند، مردم چنان هجوم آوردند که سربازان مجبور شدند برای حفظ جان پولس او را روی شانههای خود ببرند.
جمعیت نیز به دنبال آنها فریاد میزدند: «اعدامش کنید! اعدامش کنید!»
وقتی وارد قلعه میشدند، پولس به فرمانده گفت: «اجازه میفرمایید با شما چند کلمه حرف بزنم؟» فرمانده با تعجب پرسید: «آیا تو زبان یونانی را میدانی؟ مگر تو همان مصری نیستی که چند سال پیش شورشی به پا کرد و با چهار هزار آدمکش به بیابان گریخت؟»
پولس جواب داد: «نه، من یهودی هستم، اهل طرسوس قیلیقیه، شهری که پرآوازه است. خواهش میکنم اجازه بفرمایید با این مردم چند کلمه حرف بزنم.»
وقتی فرمانده اجازه داد، پولس بر روی پلهها ایستاد و با دست به مردم اشاره کرد. وقتی همه ساکت شدند، او به زبان عبری به ایشان گفت:
22
«برادران عزیز و پدران من، اجازه دهید برای دفاع از خود چند کلمه سخن بگویم.»
وقتی شنیدند به زبان خودشان سخن میگوید، بیشتر ساکت شدند.
آنگاه پولس گفت: «من نیز مانند شما یهودی هستم و در شهر طرسوس قیلیقیه به دنیا آمدهام. ولی در همین یروشلیم، در خدمت غمالائیل تحصیل کردهام. در مکتب او احکام و آداب و رسوم دین یهود را بهدقت فراگرفتم، و بسیار غیرت داشتم که در هر کاری باعث تکریم خدا گردم، همانگونه که شما نیز امروز برای او غیرت دارید.
من پیروان طریقت یهوشع را تا سرحد مرگ شکنجه و آزار میدادم؛ و مردان و زنان مسیحی را دستگیر و زندانی میکردم.
کاهن اعظم و اعضای شورای عالی یهود شاهد هستند که آنچه میگویم راست است، زیرا از آنان خطاب به سران یهود در دمشق نامه دریافت کردم تا اجازه دهند مسیحیان را بیابم و دست بسته به یروشلیم بیاورم تا مجازات شوند.
«وقتی در راه دمشق بودم، نزدیک ظهر ناگهان نور خیرهکنندهای از آسمان گرداگرد من تابید،
به طوری که بر زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من میگفت: ”شائول! شائول! چرا به من جفا میکنی؟“
«پرسیدم: ”يهوها، تو کیستی؟“ «فرمود: ”من عیسای ناصری هستم، همان که تو به او جفا میرسانی!“
«همراهان من نور را دیدند، اما گفتههای کسی را که با من سخن میگفت، درک نکردند.
«گفتم: ”يهوها، حالا چه کنم؟“ «يهوه فرمود: ”برخیز و به دمشق برو. در آنجا آنچه لازم است به تو گفته خواهد شد.“
«من از شدّت آن نور نابینا شدم. پس همراهانم دستم را گرفتند و به دمشق بردند.
در آنجا شخصی بود به نام حنانیا که مردی دیندار بود، و با دقت احکام خدا را اطاعت میکرد و در بین یهودیان دمشق عزیز و محترم بود.
حنانیا نزد من آمد، در کنارم ایستاد و گفت: ”ای برادر شائول، بینا شو!“ و همان لحظه بینا شدم و توانستم او را ببینم!
«سپس به من گفت: ”اللها نیاکان ما تو را برگزیده تا ارادۀ او را بدانی و آن عادل، یعنی مسیح موعود را با چشمان خود دیده، کلامی از دهان او بشنوی.
تو باید پیغام او را به همه جا ببری و آنچه را که دیده و شنیدهای، برای همه بازگو کنی.
حالا چرا معطلی؟ برخیز و تعمید بگیر، و نام او را بخوان تا از گناهانت پاک شوی.“
«یک روز پس از بازگشتم به یروشلیم، در حالی که در معبد دعا میکردم، از خود بیخود شدم
و در رؤیایی او را دیدم که میگفت: ”عجله کن! از یروشلیم بیرون برو چون اهالی این شهر پیغام تو را رد میکنند.“
«گفتم: ”يهوها، ولی آنها حتماً میدانند که من مسیحیان را در هر کنیسه میزدم و زندانی میکردم.
وقتی شاهد تو استیفان کشته میشد، من آنجا ایستاده، با کشتن او موافق بودم و لباسهای اشخاصی را که او را سنگسار میکردند، نگه میداشتم.“
«ولی يهوه به من فرمود: ”از یروشلیم بیرون بیا، چون میخواهم تو را به مکانهای دور، نزد غیریهودیان بفرستم!“»
مردم به سخنان پولس گوش سپردند، تا جایی که او کلمهٔ غیریهودیان را بر زبان آورد. پس همگی صدای خود را بلند کرده، فریاد میزدند: «چنین شخصی را از صفحۀ روزگار محو کنید! او لایق زنده بودن نیست!»
مردم پشت سر هم فریاد میزدند، و لباسهای خود را در هوا تکان میدادند و گرد و خاک بلند میکردند.
آنگاه فرماندهٔ هنگ، پولس را به داخل قلعه آورد و دستور داد او را شلّاق بزنند تا به جرم خود اعتراف کند. مخصوصاً میخواست بداند چرا مردم چنین خشمگین شدهاند.
وقتی او را میبستند تا شلّاق بزنند، پولس به افسری که آنجا ایستاده بود گفت: «آیا قانون به شما اجازه میدهد یک رومی را بدون بازجویی شلّاق بزنید؟»
افسر وقتی این را شنید پیش فرمانده رفت و گفت: «میدانی چه میکنی؟ این مرد رومی است!»
فرمانده پیش پولس رفت و پرسید: «بگو ببینم، آیا تو رومی هستی؟» پولس گفت: «بله، من رومی هستم.»
فرمانده گفت: «من هم تابع روم هستم، برای من خیلی گران تمام شد تا توانستم رومی بشوم!» پولس گفت: «ولی من رومی به دنیا آمدم!»
کسانی که قرار بود از او بازجویی کنند، وقتی شنیدند رومی است، با عجله از آنجا دور شدند. فرمانده نیز بسیار ترسید زیرا دستور داده بود یک تبعهٔ روم را ببندند و شلّاق بزنند.
روز بعد، فرمانده پولس را از زندان بیرون آورد و دستور داد کاهنان اعظم و شورای یهود جلسهای تشکیل بدهند. پولس را نیز حاضر کرد تا در بازجویی علّت تمام این دردسرها معلوم شود.
23
پولس در حالی که به اعضای شورا خیره شده بود گفت: «ای برادران، من همیشه نزد خدا با وجدانی پاک زندگی کردهام!»
بلافاصله حنانیا، کاهن اعظم، به اشخاصی که نزدیک پولس بودند، دستور داد تا بر دهانش بزنند.
پولس به او گفت: «ای خوشظاهرِ بدباطن، خدا تو را خواهد زد! تو آنجا نشستهای تا مرا طبق احکام شرع قضاوت کنی، اما خودت شریعت را زیر پا میگذاری، چون دستور میدهی مرا به این شکل بزنند!»
کسانی که نزدیک پولس ایستاده بودند، به او گفتند: «به کاهن اعظمِ خدا اهانت میکنی؟»
پولس جواب داد: «برادران، نمیدانستم که او کاهن اعظم است، زیرا نوشته شده: به سران قوم خود بد مگو.»
آنگاه پولس که پی برده بود گروهی از اعضای شورا صدوقی هستند و گروهی دیگر فریسی، با صدای بلند گفت: «ای برادران، من فریسی هستم. تمام اجدادم نیز فریسی بودهاند! و امروز به این دلیل اینجا محاکمه میشوم که به قیامت مردگان اعتقاد دارم!»
این سخن در میان اعضای شورا جدایی انداخت و فریسیان به مخالفت با صدوقیان برخاستند.
زیرا صدوقیان معتقد بودند که زندگی بعد از مرگ و فرشته و روح وجود ندارد، در صورتی که فریسیها به تمام اینها اعتقاد داشتند.
به این طریق، جنجالی برپا شد. در این میان عدهای از علمای دین که فریسی بودند، برخاستند و با اعتراض گفتند: «ما خطایی در این شخص نمییابیم. شاید در راه دمشق روح یا فرشتهای با او سخن گفته باشد.»
جدال چنان بالا گرفت که فرمانده ترسید پولس را تکهتکه کنند، پس به سربازان دستور داد او را از چنگ مردم بیرون آورده، به داخل قلعه بازگردانند.
آن شب يهوه در کنار پولس ایستاد و به او فرمود: «پولس، دل قوی دار! همانطور که اینجا با مردم دربارهٔ من سخن گفتی، در روم نیز سخن خواهی گفت.»
صبح روز بعد، گروهی از یهودیان جمع شدند و سوگند یاد کردند که تا پولس را نکشند، نه چیزی بخورند و نه چیزی بنوشند!
شمار کسانی که در این توطئه دخیل بودند، بیش از چهل نفر بود.
آنها نزد کاهنان اعظم و مشایخ رفتند و تصمیم خود را با آنان در میان گذاشته، گفتند: «ما قسم خوردهایم تا پولس را نکشیم لب به غذا نزنیم.
شما و اهل شورا به فرماندهٔ هنگ بگویید که بار دیگر پولس را به شورا بفرستد، به این بهانه که میخواهید دربارۀ او بیشتر تحقیق کنید. آنگاه ما در بین راه او را خواهیم کشت.»
ولی خواهرزادهٔ پولس به نقشهٔ آنان پی برد و به قلعه آمد و پولس را از این امر آگاه ساخت.
پولس یکی از مأموران را صدا زد و گفت: «این جوان را نزد فرمانده ببر، چون میخواهد خبر مهمی به او بدهد.»
مأمور او را پیش فرمانده برد و گفت: «پولس زندانی، مرا صدا زد و خواهش کرد این جوان را نزد شما بیاورم تا خبری به عرضتان برساند.»
فرمانده دست پسر را گرفت و به گوشهای برد و از او پرسید: «چه میخواهی بگویی؟»
گفت: «همین فردا یهودیان میخواهند از شما خواهش کنند که پولس را به شورا ببرید، به بهانهٔ اینکه میخواهند تحقیق بیشتری دربارۀ او بکنند.
ولی خواهش میکنم شما این کار را نکنید! چون بیش از چهل نفرشان کمین کردهاند تا بر سر او بریزند و او را بکشند. قسم نیز خوردهاند که تا او را نکشند، نه چیزی بخورند و نه چیزی بنوشند. حالا همه حاضر و آمادهاند، فقط منتظرند که شما با درخواستشان موافقت کنید.»
وقتی آن جوان میرفت، فرمانده به او گفت: «به کسی نگو که این موضوع را به من گفتهای.»
سپس فرمانده دو نفر از افسران خود را احضار کرد و به ایشان دستور داده، گفت: «دویست سرباز پیاده، دویست نیزهدار و هفتاد سواره نظام آماده کنید تا امشب ساعت نُه به قیصریه بروند.
یک اسب هم برای پولس آماده کنید تا سوار شود، و او را صحیح و سالم نزد فِلیکْسِ فرماندار برسانید.»
این نامه را هم برای فرماندار نوشت:
«کلودیوس لیسیاس به جناب فِلیکْس، فرماندار گرامی سلام میرساند.
یهودیان این مرد را گرفته بودند و میخواستند او را بکشند. وقتی فهمیدم رومی است، سربازانی فرستادم و نجاتش دادم.
سپس او را به شورای ایشان بردم تا معلوم شود چه کرده است.
متوجه شدم دعوا بر سر عقاید یهودی خودشان است و البته چیزی نبود که بشود به سبب آن او را زندانی یا اعدام کرد.
اما وقتی آگاه شدم که توطئه چیدهاند تا او را بکشند، تصمیم گرفتم وی را به حضور شما بفرستم. به هر کس هم که از او شکایت داشته باشد میگویم به حضور شما بیاید.»
پس همان شب سربازان مطابق دستور فرماندهٔ خود، پولس را به شهر آنتی پاتریس رسانیدند.
صبح روز بعد پولس را تحویل سواره نظام دادند تا او را به قیصریه ببرند و خود به قلعه بازگشتند.
وقتی به قیصریه رسیدند، پولس را با نامه به فرماندار تحویل دادند.
فرماندار نامه را خواند. سپس از پولس پرسید: «اهل کجایی؟» پولس جواب داد: «اهل قیلیقیه هستم.»
فرماندار به او گفت: «هرگاه شاکیانت برسند، به پروندهات رسیدگی خواهم کرد.» سپس، دستور داد که او را در قصر هیرودیس پادشاه نگه دارند.
24
پنج روز بعد، حنانیا کاهن اعظم با عدهای از مشایخ یهود و یک وکیل دعاوی به نام تِرْتولوس، به قیصریه آمد تا شکایت خود را از پولس تقدیم دادگاه کند.
وقتی پولس را به داخل فرا خواندند، تِرتولوس شکایت خود را به این شرح در پیشگاه فِلیکْس مطرح ساخت: «عالیجناب فرماندار، مدت زیادی است که ما یهودیان، در دورۀ حکومت شما از صلح و آرامش بهرهمند بودهایم، و در اثر دوراندیشی شما، اصلاحاتی در این ملت پدید آمده است.
به خاطر همۀ اینها، از شما بیاندازه سپاسگزاریم.
برای اینکه سر شما را درد نیاورم، اجازه میخواهم به طور خلاصه اتّهامات این متّهم را به عرض برسانم.
او شخصی فتنهانگیز است که دائم یهودیان را در سرتاسر جهان به شورش و یاغیگری بر ضد دولت روم تحریک میکند؛ و سردستهٔ فرقهای است به نام ”ناصریها“.
ما زمانی او را گرفتیم که قصد داشت معبد را نجس سازد. میخواستیم او را مطابق شریعت خود محاکمه کنیم،
ولی لیسیاس، فرماندهٔ هنگ آمد و به زور او را از چنگ ما خارج ساخت،
و به مدّعیان او دستور داد تا به حضور شما بیایند. خود شما میتوانید از او بازجویی کنید تا به صحت این اتهامات پی ببرید.»
بقیه یهودیان نیز گفتههای او را تأیید کردند.
سپس نوبت به پولس رسید. فرماندار به او اشاره کرد تا برخیزد و از خود دفاع کند. پولس گفت: «جناب فرماندار، میدانم که سالهای سال است که شما در مقام قضاوت، به مسائل یهود رسیدگی میکنید. این امر به من قوت قلب میدهد تا آزادانه از خود دفاع کنم.
شما خیلی سریع میتوانید تحقیق کنید و پی ببرید که من فقط دوازده روز پیش وارد یروشلیم شدم تا در معبد عبادت کنم.
آنگاه معلوم خواهد شد که من هرگز نه در معبد آشوب به راه انداختهام و نه در کنیسه و نه در شهر،
و مطمئن هستم که ایشان نمیتوانند اتهاماتی را که به من میزنند، ثابت کنند.
«ولی به یک مورد اعتراف میکنم. من به ”طریقت“، همان راه نجات که به قول ایشان یک فرقۀ انحرافی است، ایمان دارم. من مانند اجدادم خدا را خدمت میکنم و به شریعت یهود و نوشتههای پیامبران یهود ایمان دارم.
«من مانند خود این آقایان، ایمان دارم که هم برای نیکان و هم برای بدان روز قیامت در پیش است.
به همین دلیل با تمام تواناییام میکوشم در حضور خدا و انسان با وجدانی پاک زندگی کنم.
«من پس از سالها دوری با مقداری هدایا برای کمک به قوم خود و انجام مراسم قربانی به یروشلیم بازگشتم.
متهمکنندگان من وقتی مشغول انجام آیین تطهیر بودم، مرا در معبد دیدند. نه دار و دستهای همراهم بود، و نه جار و جنجالی به راه انداخته بودم!
اما چند یهودی از ایالت آسیا در آنجا بودند، که ایشان نیز میبایست در اینجا حضور مییافتند تا اگر شکایتی از من داشتند، مطرح میکردند.
حال، از این آقایانی که اینجا هستند بپرسید که شورای ایشان، چه خطایی در من دیده است؟
بهجز اینکه با صدای بلند در حضور ایشان گفتم: ”به خاطر ایمان به قیامت مردگان است که امروز در پیشگاه شما محاکمه میشوم!“»
فلیکس که از «طریقت» بهخوبی آگاهی داشت، محاکمه را به تعویق انداخت و گفت: «منتظر باشید تا لیسیاس، فرماندهٔ پادگان بیاید. آنگاه به شکایت شما رسیدگی خواهم کرد.»
سپس، دستور داد پولس را زندانی کنند ولی به افسر مسئول سفارش کرد که با او خوشرفتاری نمایند تا از هر جهت راحت باشد و بگذارند دوستانش به ملاقات او بیایند و احتیاجاتش را تأمین کنند.
چند روز بعد، فلیکس با همسر خود، دروسیلا که یهودی بود، آمد و پولس را احضار کرد. وقتی پولس دربارهٔ ایمان به یهوشع مسیح سخن میگفت، هر دو با دقت گوش میدادند.
اما وقتی از عدالت و خویشتنداری و داوریِ آینده سخن به میان آورد، فلیکس وحشت کرد و به پولس گفت: «فعلاً بس است! هر وقت مناسب تشخیص دادم، به دنبالت خواهم فرستاد.»
در ضمن، فلیکس امید داشت پولس رشوهای به او بدهد تا آزادش کند؛ پس وقت و بیوقت به دنبال او میفرستاد و با او صحبت میکرد.
دو سال به این ترتیب گذشت تا اینکه پُرکیوس فِستوس جانشین فلیکس شد. فلیکس هم چون میخواست یهودیان از او راضی باشند، پولس را همچنان در زندان نگاه داشت.
25
سه روز پس از اینکه فستوس وارد قیصریه شد و پست جدید خود را تحویل گرفت، از قیصریه به یروشلیم سفر کرد.
در آنجا سران کاهنان و مشایخ یهود نزد فستوس رفتند و اتهامات خود را علیه پولس عرضه داشتند،
و اصرار کردند که هر چه زودتر او را به یروشلیم بفرستد. نقشهٔ آنان این بود که پولس را در بین راه بکشند.
ولی فستوس جواب داد: «چون پولس در قیصریه است و خودم نیز بهزودی به آنجا باز میگردم،
پس عدهای از رهبران شما میتوانند همراه من بیایند تا او را محاکمه کنیم.»
فستوس نزدیک هشت تا ده روز در یروشلیم ماند و سپس به قیصریه بازگشت و روز بعد پولس را برای بازجویی احضار کرد.
وقتی پولس وارد دادگاه شد، یهودیان یروشلیم دور او را گرفتند و تهمتهای زیادی بر او وارد آوردند که البته نتوانستند آنها را ثابت کنند.
پولس تمام اتهامات آنان را رد کرد و گفت: «من بیتقصیرم. من نه مخالف شریعت یهود هستم، نه به معبد بیاحترامی کردهام، و نه علیه حکومت روم دست به اقدامی زدهام.»
فستوس که میخواست رضایت یهودیان را جلب کند، از پولس پرسید: «آیا میخواهی به یروشلیم بروی و آنجا در حضور من محاکمه شوی؟»
پولس جواب داد: «نه! این محکمۀ رسمی حکومت روم است، و در نتیجه باید درست در همینجا محاکمه شوم. شما خودتان خوب میدانید که من هیچ خطایی نسبت به یهودیان مرتکب نشدهام.
اگر هم کاری کردهام که سزاوار مرگ باشم، حاضرم بمیرم! ولی اگر بیتقصیرم، نه شما و نه هیچکس دیگر حق ندارد مرا به دست اینها بسپارد تا کشته شوم. من درخواست میکنم خود قیصر به دادخواست من رسیدگی فرمایند.»
فستوس با مشاوران خود مشورت کرد و بعد جواب داد: «بسیار خوب! حالا که میخواهی قیصر به دادخواست تو رسیدگی کند، به حضور او خواهی رفت.»
چند روز بعد اگریپاس پادشاه با همسر خود برنیکی برای خوشامدگویی به فستوس، به قیصریه آمد.
در آن چند روزی که آنجا بودند، فستوس موضوع پولس را پیش کشید و به پادشاه گفت: «یک زندانی داریم که فلیکس محاکمه او را به من واگذار کرد.
وقتی در یروشلیم بودم سران کاهنان و مشایخ یهود نزد من از او شکایت کردند و خواستند اعدامش کنم.
البته من فوری به ایشان گفتم که قانون روم کسی را بدون محاکمه محکوم نمیکند، بلکه اول به او فرصت داده میشود تا با شاکیان خود روبرو شود و از خود دفاع کند.
«وقتی شاکیان به اینجا آمدند، روز بعد دادگاه تشکیل دادم و دستور دادم پولس را بیاورند.
ولی تهمتهایی که به او زدند، آن نبود که من انتظار داشتم.
موضوع فقط مربوط به مذهب خودشان بود و یک نفر به نام یهوشع که ایشان میگویند مرده است، اما پولس ادعا میکند که او زنده است!
از آنجا که من در این گونه مسائل وارد نبودم، از او پرسیدم: آیا میخواهی به یروشلیم بروی و در آنجا محاکمه شوی؟
ولی پولس به قیصر متوسل شد! پس، او را به زندان فرستادم تا ترتیب رفتنش را به حضور قیصر بدهم.»
اگریپاس گفت: «خود من هم مایل هستم سخنان این مرد را بشنوم.» فستوس جواب داد: «بسیار خوب، فردا او را به حضور شما خواهم آورد.»
روز بعد، وقتی پادشاه و برنیکی باشکوه و جلال تمام همراه با اُمرای سپاه و مقامات بلند مرتبۀ شهر وارد تالار دادگاه شدند، فستوس دستور داد پولس را بیاورند.
آنگاه فستوس گفت: «ای اگریپاس پادشاه و حضار محترم، این است آن مردی که هم یهودیان قیصریه و هم یهودیان یروشلیم خواستار مرگش میباشند.
ولی به نظر من کاری نکرده است که سزاوار مرگ باشد. به هر حال، او برای تبرئهٔ خود به قیصر متوسل شده است و من هم چارهای ندارم جز اینکه او را به حضور قیصر بفرستم.
ولی نمیدانم برای قیصر چه بنویسم، چون واقعاً تقصیری ندارد. به همین جهت، او را به حضور شما آوردهام و مخصوصاً به حضور شما ای اگریپاس پادشاه، تا از او بازجویی کنید و بعد بفرمایید چه بنویسم.
چون صحیح نیست یک زندانی را به حضور قیصر بفرستم ولی ننویسم جرم او چیست!»
26
اگریپاس به پولس گفت: «اجازه داری در دفاع از خود سخن بگویی.» آنگاه پولس دست خود را دراز کرده، به دفاع از خود پرداخت و گفت:
«ای اگریپاس پادشاه، برای من باعث افتخار است که بتوانم در حضور شما به اتهاماتی که از طرف یهودیان بر من وارد شده است جواب دهم و از خود دفاع کنم.
مخصوصاً که میدانم شما با قوانین و آداب و رسوم یهود آشنا هستید، پس تمنا دارم با شکیبایی به عرایضم توجه بفرمایید:
«همانطور که یهودیان میدانند، من از کودکی در دین یهود آموزش دقیقی دیدم، اول در شهر خود طرسوس و بعد در یروشلیم، و مطابق آن هم زندگی کردهام.
اگر ایشان بخواهند، میتوانند سخنانم را تصدیق کنند که من همیشه یک فریسی خیلی جدی بوده و از قوانین و آداب و رسوم یهود اطاعت کردهام.
ولی این همه تهمت که به من میزنند به این علّت است که من در انتظار انجام آن وعدهای میباشم که خدا به اجداد ما داده است.
تمام دوازده قبیلهٔ یسرال نیز شبانه روز تلاش میکنند تا به همین امیدی برسند که من دارم، همین امیدی که، ای پادشاه، یهودیان آن را در من محکوم میکنند.
چرا باید برای شما ای حاضرین باور نکردنی باشد که خدا میتواند مردگان را زنده کند؟
«من هم زمانی معتقد بودم که باید پیروان عیسای ناصری را آزار داد.
از این جهت، به دستور سران کاهنان، مسیحیان زیادی را در یروشلیم زندانی کردم. وقتی به مرگ محکوم میشدند، من نیز به ضد ایشان رأی موافق میدادم.
در همهٔ کنیسهها بارها مسیحیان را با زجر و شکنجه وادار میکردم به مسیح کفر بگویند. شدت مخالفت من به قدری زیاد بود که حتی تا شهرهای دور دست نیز آنان را تعقیب میکردم.
«یک روز، در یکی از چنین مأموریتهایی، به سوی دمشق میرفتم و اختیارات تام و دستورهای کاهنان اعظم را نیز در دست داشتم.
در بین راه نزدیک ظهر، ای پادشاه، از آسمان نور خیرهکنندهای گرداگرد من و همراهانم تابید، نوری که از خورشید نیز درخشانتر بود.
وقتی همهٔ ما بر زمین افتادیم، صدایی شنیدم که به زبان عبری به من میگفت: ”شائول! شائول! چرا به من جفا میکنی؟ لگد زدن به سُکها برایت دشوار است.“
«پرسیدم: ”يهوها تو کیستی؟“ «يهوه فرمود: ”من یهوشع هستم، همان که تو به او جفا میرسانی.
حال، برخیز! چون به تو ظاهر شدهام تا تو را انتخاب کنم که خدمتگزار و شاهد من باشی. تو باید واقعهٔ امروز و اموری را که در آینده به تو نشان خواهم داد، به مردم اعلام کنی.
و من از تو در برابر قوم خود و قومهای بیگانه حمایت خواهم کرد. بله، میخواهم تو را نزد غیریهودیان بفرستم،
تا چشمانشان را باز کنی، تا از گناه دست کشیده، و از ظلمت شیطان بیرون آیند، و در نور خدا زندگی کنند. و من گناهان ایشان را خواهم بخشید و آنان را به خاطر ایمانی که به من دارند، در برکات مقدّسین سهیم خواهم ساخت.“
«بنابراین، ای اگریپاس پادشاه، من از آن رؤیای آسمانی سرپیچی نکردم.
پس نخست به یهودیان در دمشق، یروشلیم و سرتاسر یهودیه و بعد به غیریهودیان اعلام کردم که توبه نموده، به سوی خدا بازگشت کنند و با اعمال خود نشان دهند که واقعاً توبه کردهاند.
به خاطر همین موضوع، یهودیان در معبد مرا دستگیر کردند و کوشیدند مرا بکشند.
اما به یاری خدا و تحت حمایت او، تا امروز زنده ماندهام تا این حقایق را برای همه، چه کوچک و چه بزرگ، بیان کنم. پیغام من همان است که انبیای یهود و موسی به مردم تعلیم میدادند،
که مسیح میبایست درد و رنج بکشد و اولین کسی باشد که پس از مرگ زنده شود تا به این وسیله، به زندگی یهود و غیریهود روشنایی بخشد.»
ناگهان فستوس فریاد زد: «پولس تو دیوانهای! مطالعۀ بسیار مغز تو را خراب کرده است!»
اما پولس جواب داد: «عالیجناب فستوس، من دیوانه نیستم. آنچه میگویم عین حقیقت است.
خود پادشاه نیز این امور را میدانند. من بسیار روشن و واضح سخن میگویم، چون خاطرجمع هستم که پادشاه با تمام این رویدادها آشنایی دارند، زیرا هیچیک از آنها در خفا اتفاق نیفتاده است.
ای اگریپاس پادشاه، آیا به انبیای یهود ایمان دارید؟ میدانم که دارید…»
اگریپاس سخن او را قطع کرد و گفت: «آیا تصور میکنی چنین زود میتوانی مرا متقاعد کنی که مسیحی شوم؟»
پولس در پاسخ گفت: «چه زود یا چه دیر، از خدا میخواهم که نه فقط شما، بلکه تمام کسانی که امروز سخن مرا میشنوند، مانند من مسیحی شوند، البته نه یک مسیحی در زنجیر!»
آنگاه پادشاه، فرماندار، برنیکی و سایرین برخاستند و از تالار دادگاه بیرون رفتند.
هنگامی که در این مورد با یکدیگر مذاکره نمودند، به توافق رسیده، گفتند: «این مرد کاری نکرده است که سزاوار مرگ یا حبس باشد.»
اگریپاس به فستوس گفت: «اگر از قیصر دادخواهی نکرده بود، میشد او را آزاد کرد.»
27
سرانجام ترتیبی دادند که ما را با کشتی به ایتالیا بفرستند. پولس و چند زندانی دیگر را به افسری به نام یولیوس که از افسران گارد امپراتوری بود، تحویل دادند.
ما سوار کشتیای شدیم که از آدرامیتیوم آمده بود و قرار بود در چند بندر در ایالت آسیا لنگر بیندازد. پس سفر دریایی خود را با آن آغاز کردیم. آریستارخوس، از شهر تسالونیکی واقع در ایالت مقدونیه نیز ما را در این سفر همراهی میکرد.
روز بعد که در بندر صیدون لنگر انداختیم، یولیوس با پولس بسیار خوشرفتاری کرد و اجازه داد که به دیدن دوستانش برود و تا موقع حرکت کشتی میهمان آنان باشد.
از آنجا باز راه دریا را در پیش گرفتیم ولی باد مخالف چنان شدید بود که کشتی از مسیرش خارج شد. پس مجبور شدیم از شمال قبرس که باد پناه بود حرکت کنیم.
از آبهای ایالات قیلیقیه و پمفلیه که گذشتیم، در میرا پیاده شدیم که در ایالت لیکیه واقع است.
در آنجا افسر ما یک کشتی مصری پیدا کرد که از اسکندریه میآمد و عازم ایتالیا بود. پس ما را سوار آن کرد.
پس از چند روز که دریا متلاطم بود، بالاخره به بندر قنیدوس نزدیک شدیم. ولی کولاک به قدری شدید بود که مجبور شدیم مسیر خود را تغییر دهیم و به طرف جزیرهٔ کریت برویم. از بندر سلمونی گذشتیم
و با زحمت بسیار آهستهآهسته در جهت مخالف باد به طرف ساحل جنوبی پیش رفتیم تا به بندر زیبا رسیدیم که نزدیک شهر لسائیه بود.
ما وقت زیادی را به هدر دادیم، و دیگر سفر دریایی خطرناک شده بود، زیرا روز کفاره گذشته بود. پولس این موضوع را به مسئولان کشتی تذکر داد و گفت:
«ای مردان، به عقیدۀ من، سفرمان فاجعهبار خواهد بود و صدمۀ بسیاری به کشتی و بار آن وارد خواهد شد، حتی به جان ما نیز.»
ولی افسری که مسئول زندانیان بود به ناخدا و صاحب کشتی بیشتر گوش میداد تا به پولس.
و چون بندر زیبا پناهگاه خوبی نبود و نمیشد زمستان را در آنجا گذراند، اکثر کارکنان کشتی مصلحت دانستند که به فینیکس بروند تا زمستان را در آنجا به سر برند. فینیکس از بنادر خوب کریت بود و هم رو به شمال غربی و هم رو به جنوب غربی داشت.
در همان وقت از جنوب، باد ملایمی وزید و گمان کردند برای سفر روز خوبی است. پس، لنگر کشتی را کشیدند و در طول ساحل حرکت کردیم.
اما طولی نکشید که ناگهان هوا تغییر کرد. باد شدیدی معروف به باد شمال شرقی، از جانب جزیره به سوی ما وزیدن گرفت.
توفان کشتی را به طرف دریا راند. آنها اول سعی کردند کشتی را به ساحل برسانند ولی موفق نشدند. بهناچار کشتی را به حال خود رها کردند تا ببینند چه پیش میآید. باد تند هم آن را به جلو میراند.
بالاخره کشتی را به جنوب جزیرهٔ کوچکی رساندیم به نام کلودا، و در آنجا با هزار زحمت قایق نجات را که در عقب کشتی بود، روی کشتی آوردند.
سپس کشتی را با طناب محکم بستند تا بدنهٔ آن بیشتر دوام بیاورد. از ترس اینکه مبادا کشتی در شنزار ساحل آفریقا گیر کند، بادبانهای آن را پایین کشیدند و گذاشتند تا باد تند آن را به پیش براند.
روز بعد که دریا توفانیتر بود، بار کشتی را به دریا ریختند.
فردای آن روز هم لوازم یدکی کشتی و هر چه را که به دستشان رسید، به دریا ریختند.
روزها یکی پس از دیگری سپری میشد، بدون این که رنگ آفتاب یا ستارگان را ببینیم. باد همچنان با شدت میخروشید و دمی فرو نمینشست. همه امیدشان را از دست داده بودند.
برای مدت زیادی هیچکس لب به غذا نزده بود، تا اینکه پولس کارکنان کشتی را دور خود جمع کرد و گفت: «آقایان، اگر از همان اول به من گوش میدادید و از بندر زیبا جدا نمیشدید، این همه ضرر و زیان نمیدیدید!
ولی حالا غصه نخورید؛ حتی اگر کشتی غرق شود، به جان هیچیک از ما ضرری نخواهد رسید.
چون دیشب فرشتهٔ آن اللهای که از آن او هستم و خدمتش میکنم، در کنارم ایستاد
و گفت: ”پولس، نترس چون تو حتماً به حضور قیصر خواهی رسید! علاوه بر این، خدا به درخواست تو، زندگی تمام همسفرانت را نجات خواهد داد.“
«پس دل و جرأت داشته باشید! من به خدا ایمان دارم. هر چه خدا فرموده است، همان خواهد شد!
ولی این را نیز بدانید که در یک جزیره، کشتی ما از هم متلاشی خواهد شد.»
پس از چهارده روز توفان، در یک نیمهشب هولناک، در حالی که در دریای آدریاتیک دستخوش موجهای کوهپیکر دریا بودیم، دریانوردان احساس کردند که به خشکی نزدیک شدهایم.
عمق آب را که اندازه گرفتند، معلوم شد چهل متر است. کمی بعد باز اندازه گرفتند و معلوم شد فقط سی متر است.
با این حساب ترسیدند کشتی به تختهسنگهای ساحل بخورد، بنابراین از پشت کشتی چهار لنگر به دریا انداختند و دعا میکردند هر چه زودتر روز شود.
چند نفر از ملاحان میخواستند کشتی را رها کنند و بگریزند. پس به این بهانه که میخواهند لنگرهای جلوی کشتی را به آب بیندازند، قایق نجات را به آب انداختند.
اما پولس به سربازان و افسر فرماندهٔ آنان گفت: «اگر ملاحان در کشتی نمانند، همهٔ شما از بین خواهید رفت.»
پس سربازان طنابهای قایق نجات را بریدند و آن را در دریا رها کردند تا کسی فرار نکند.
وقتی هوا روشن شد، پولس به همه التماس کرد که چیزی بخورند و گفت: «دو هفته است که شما لب به غذا نزدهاید.
خواهش میکنم برای سلامتی خودتان چیزی بخورید. چون مویی از سر شما کم نخواهد شد!»
آنگاه نانی برداشت، در مقابل همه از خدا تشکر کرد و تکهای از آن را خورد.
ناگهان همه احساس کردند که حالشان بهتر شده و مشغول خوردن شدند.
در کشتی جمعاً دویست و هفتاد و شش نفر بودیم.
کارکنان کشتی پس از صرف غذا، تمام گندمی را که در کشتی بود، به دریا ریختند و کشتی سبکتر شد.
وقتی روز شد، نتوانستند بدانند آنجا کجاست. ولی خلیجی دیدند با ساحلی شنی. نمیدانستند آیا میتوانند از میان تخته سنگها کشتی را به ساحل برسانند یا نه.
بالاخره تصمیم گرفتند امتحان کنند. پس لنگرها را بریدند و در دریا رها کردند. سکان کشتی را شل کردند، بادبانهای جلو را بالا کشیدند و یکراست به طرف ساحل پیش رفتند.
اما کشتی به سدی از شن و گل در زیر آب برخورد و به گل نشست. دماغهٔ کشتی در شن فرو رفت و قسمت عقب آن در اثر امواج شدید متلاشی شد.
سربازان به افسر فرماندهٔ خود توصیه کردند که اجازه دهد زندانیان را بکشند، مبادا کسی شناکنان به ساحل برسد و فرار کند!
اما یولیوس موافقت نکرد چون میخواست پولس را نجات دهد. سپس به تمام کسانی که میتوانستند شنا کنند دستور داد به داخل آب بپرند و خود را به خشکی برسانند،
و بقیه سعی کنند روی تختهپارهها و قطعات کشتی به دنبال آنان بروند. به این ترتیب همگی به سلامت به ساحل رسیدند!
28
وقتی سالم به ساحل رسیدیم، فهمیدیم در جزیرهٔ مالت هستیم. مردم آن جزیره با ما بسیار خوشرفتاری کردند و چون باران میآمد و سرد بود آتشی درست کردند تا از ما پذیرایی کنند.
پولس نیز هیزم جمع میکرد و روی آتش میگذاشت. ناگهان در اثر حرارت، ماری سمی از هیزمها بیرون آمد و محکم به دست او چسبید!
وقتی اهالی جزیره دیدند که مار بر دستش آویخته، به یکدیگر گفتند: «بدون شک این مرد قاتل است! با اینکه از توفان جان به در برد، اما عدالت نمیگذارد زنده بماند!»
اما پولس مار را در آتش انداخت بدون این که صدمهای ببیند.
مردم منتظر بودند بدن پولس ورم کند، یا ناگهان بیفتد و بمیرد، ولی هر چه منتظر شدند، خبری نشد. پس نظرشان را عوض کردند و گفتند: «او یکی از اللهاان است!»
نزدیک ساحل، همان جایی که ما پیاده شدیم، مِلکی بود متعلق به پوبلیوس، حاکم آن جزیره. او ما را با خوشی به خانهٔ خود برد و با کمال احترام سه روز از ما پذیرایی کرد.
از قضا پدر پوبلیوس مبتلا به تب و اسهال خونی بود. پولس نزد او رفت و برایش دعا کرد و دست بر سر او گذاشت و شفایش داد!
آنگاه همهٔ بیماران دیگر آن جزیره نیز آمدند و شفا یافتند.
در نتیجه سیل هدایا به سوی ما جاری شد. به هنگام حرکت نیز، هر چه برای سفر لازم داشتیم برای ما به کشتی آوردند.
سه ماه بعد، با یک کشتی دیگر حرکت کردیم. این بار با کشتی اسکندریهای به اسم «اللهاان دوقلو» که زمستان در آن جزیره مانده بود سفر میکردیم.
سر راهمان سه روز در سیراکیوس ماندیم.
از آنجا دور زدیم تا به ریگیون رسیدیم. روز بعد باد جنوبی وزید. پس یک روزه به بندر پوطیولی رسیدیم.
در آنجا ایماندارانی یافتیم که از ما خواهش کردند یک هفته پیش ایشان بمانیم. به این ترتیب، به روم رسیدیم.
مسیحیان روم که شنیده بودند ما میآییم، تا فوروم بر سر راه اَپیوس، به پیشواز ما آمدند. بعضی نیز در شهر «سه میخانه» به استقبال ما آمدند. وقتی پولس ایشان را دید، خدا را شکر کرد و جان تازهای گرفت.
وقتی به روم رسیدیم، به پولس اجازه دادند که هر جا میخواهد زندگی کند. فقط یک نگهبان همیشه مراقب او بود.
سه روز پس از ورودمان به روم، پولس سران یهود آنجا را جمع کرد و به ایشان گفت: «ای برادران، یهودیان یروشلیم مرا گرفتند و تحویل دولت روم دادند تا آزارم دهند، با اینکه نه به کسی آزار رسانده بودم و نه به آداب و رسوم اجدادمان بیحرمتی کرده بودم.
رومیها از من بازجویی کردند و خواستند آزادم کنند، چون پی بردند کاری نکردهام که سزاوار مرگ باشم.
اما وقتی یهودیان مخالفت کردند، مجبور شدم از قیصر دادخواهی کنم، بیآنکه از قوم خود شکایت کرده باشم.
اما از شما خواهش کردم امروز به اینجا بیایید تا ضمن آشنایی با یکدیگر، بگویم که این زنجیری که به دستهای من بستهاند به خاطر این است که ایمان دارم امید یسرال یعنی مسیح موعود ظهور کرده است.»
ایشان در پاسخ گفتند: «ما چیزی بر ضد تو نشنیدهایم. نه نامهای از یهودیه داشتهایم و نه گزارشی از مسافرانی که از یروشلیم آمدهاند.
ولی میخواهیم از خودت بشنویم که چه ایمانی داری، چون تنها چیزی که دربارهٔ مسیحیان میدانیم این است که همه جا از آنان بد میگویند.»
پس قرار شد یک روز دیگر بیایند. در روز مقرر، عدهٔ زیادی به خانهٔ او آمدند و پولس دربارهٔ ملکوت خدا و یهوشع مسیح برای ایشان صحبت کرد. او از صبح تا شب از پنج کتاب موسی و کتب انبیای یهود برای سخنان خود دلیل میآورد.
در میان حضار، بعضی ایمان آوردند و بعضی نیاوردند.
اما بعد از بحث و جدل با یکدیگر، از پولس جدا شدند، در حالی که این سخنان آخر او پیدرپی در گوشهایشان طنینافکن بود که گفته بود: «روحاُلقُدس چه خوب به یشعیهوی نبی فرموده است:
«”نزد این قوم برو و بگو: وقتی آنچه را که میگویم، بشنوید، چیزی نخواهید فهمید. وقتی آنچه را که انجام میدهم، ببینید، آن را درک نخواهید کرد.
زیرا دل این مردمان سخت شده، و گوشهایشان قادر به شنیدن نیست، و چشمان خود را بستهاند، بهگونهای که چشمانشان نمیتوانند ببینند، و گوشهایشان قادر به شنیدن نیستند، و دلشان نمیتواند درک کند، و نمیتوانند نزد من بازگردند تا شفایشان بخشم.“
«پس میخواهم بدانید که نجات خدا نزد غیریهودیان فرستاده شده، و ایشان گوش فرا خواهند داد.»
پس از آنکه این را گفت، یهودیان از آنجا رفتند، در حالی که سخت با یکدیگر جرّ و بحث میکردند.
پولس دو سال تمام در خانهٔ اجارهای خود ساکن بود و تمام کسانی را که به دیدن او میآمدند، با روی خوش میپذیرفت
و با شهامت دربارهٔ ملکوت خدا و یهوشع مسیح يهوه با ایشان سخن میگفت، بدون آنکه کسی مانع او شود.
john
1
در آغاز کلمه بود، کلمه با خدا بود، و کلمه، خدا بود.
او در آغاز با خدا بود.
هر چه وجود دارد، بهوسیلۀ او آفریده شده و چیزی نیست که توسط او آفریده نشده باشد.
در او حیات بود، و این حیات همانا نور جمیع انسانها بود.
او همان نوری است که در تاریکی میدرخشد و تاریکی هرگز نمیتواند آن را خاموش کند.
خدا یحیی را فرستاد
تا این نور را به مردم معرفی کند و مردم بهواسطۀ او ایمان آورند.
یحیی آن نور نبود، او فقط شاهدی بود تا نور را به مردم معرفی کند.
آن نور حقیقی که به هر انسانی روشنایی میبخشد، به جهان میآمد.
گرچه جهان را او آفریده بود، اما زمانی که به این جهان آمد، کسی او را نشناخت.
او نزد قوم خود آمد، اما حتی آنها نیز او را نپذیرفتند.
اما به تمام کسانی که او را پذیرفتند و به او ایمان آوردند، این حق را داد که فرزندان خدا گردند.
این اشخاص تولدی نو یافتند، نه همچون تولدهای معمولی که نتیجهٔ امیال و خواستههای آدمی است، بلکه این تولد را خدا به ایشان عطا فرمود.
کلمه، انسان شد و بر روی این زمین و در بین ما زندگی کرد. او لبریز از فیض و راستی بود. ما جلال او را به چشم خود دیدیم، جلال پسر بینظیر پدر آسمانی ما، خدا.
یحیی او را به مردم معرفی کرد و گفت: «این همان است که به شما گفتم کسی که بعد از من میآید، مقامش از من بالاتر است، زیرا پیش از آنکه من باشم، او وجود داشت.»
از فراوانی او، برکاتی فیضآمیز پیدرپی نصیب همگی ما شد.
زیرا شریعت بهواسطۀ موسی داده شد، اما فیض و راستی بهوسیلهٔ یهوشع مسیح آمد.
کسی هرگز خدا را ندیده است؛ اما پسر یگانهٔ خدا که به قلب پدرش نزدیک است او را به ما شناساند.
روزی سران قوم یهود از یروشلیم، چند تن از کاهنان و دستیارانشان را نزد یحیی فرستادند تا بدانند آیا او ادعا میکند که مسیح است یا نه.
یحیی صریحاً اظهار داشت: «نه، من مسیح نیستم.»
پرسیدند: «خوب، پس که هستی؟ آیا ایلیای پیامبر هستی؟» جواب داد: «نه!» پرسیدند: «آیا آن پیامبر نیستی که ما چشم به راهش میباشیم؟» باز هم جواب داد: «نه.»
گفتند: «پس بگو کیستی تا بتوانیم برای سران قوم که ما را به اینجا فرستادهاند، جوابی ببریم.»
یحیی گفت: «چنانکه یشعیهوی نبی پیشگویی کرده، من صدای ندا کنندهای هستم که در بیابان فریاد میزند: ای مردم، راه را برای آمدن يهوه هموار سازید.»
سپس، افرادی که از طرف فرقهٔ فریسیها آمده بودند،
از او پرسیدند: «خوب، اگر نه مسیح هستی، نه ایلیا و نه آن پیامبر، پس با چه اجازه و اختیاری مردم را تعمید میدهی؟»
یحیی گفت: «من مردم را فقط با آب تعمید میدهم؛ ولی همین جا در میان این جمعیت، کسی هست که شما او را نمیشناسید.
او بهزودی خدمت خود را در بین شما آغاز میکند. مقام او به قدری بزرگ است که من حتی شایسته نیستم بند کفشهایش را باز کنم.»
این گفتگو در بیتعَنیا روی داد. بیتعنیا در آن طرف رود اردن و جایی است که یحیی مردم را تعمید میداد.
روز بعد، یحیی، یهوشع را دید که به سوی او میآید. پس به مردم گفت: «نگاه کنید! این همان برّهای است که خدا فرستاده تا برای آمرزش گناهان تمام مردم دنیا قربانی شود.
این همان کسی است که گفتم بعد از من میآید ولی مقامش از من بالاتر است، زیرا پیش از آنکه من باشم، او وجود داشت.
من هم او را نمیشناختم، اما برای این آمدم که مردم را با آب تعمید دهم تا به این وسیله او را به قوم یسرال معرفی کنم.»
سپس گفت: «من روح خدا را دیدم که به شکل کبوتری از آسمان آمد و بر او قرار گرفت.
همانطور که گفتم، من هم او را نمیشناختم ولی وقتی خدا مرا فرستاد تا مردم را تعمید دهم، در همان وقت به من فرمود: ”هرگاه دیدی روح خدا از آسمان آمد و بر کسی قرار گرفت، بدان که او همان است که منتظرش هستید. اوست که مردم را با روحالقدس تعمید خواهد داد.“
و چون من با چشم خود این را دیدهام، شهادت میدهم که او پسر خداست.»
فردای آن روز، وقتی یحیی با دو نفر از شاگردان خود ایستاده بود،
یهوشع را دید که از آنجا میگذرد، یحیی با اشتیاق به او نگاه کرد و گفت: «ببینید! این همان برهای است که خدا فرستاده است.»
آنگاه دو شاگرد یحیی برگشتند و در پی یهوشع رفتند.
یهوشع که دید دو نفر به دنبال او میآیند، برگشت و از ایشان پرسید: «چه میخواهید؟» جواب دادند: «آقا، کجا اقامت دارید؟»
فرمود: «بیایید و ببینید.» پس همراه یهوشع رفتند و از ساعت چهار بعد از ظهر تا غروب نزد او ماندند.
(یکی از آن دو، آندریاس برادر شمعون پطرس بود.)
آندریاس رفت و برادر خود را یافته، به او گفت: «شمعون، ما مسیح را پیدا کردهایم!»
و او را آورد تا یهوشع را ببیند. یهوشع چند لحظه به او نگاه کرد و فرمود: «تو شمعون، پسر یونا هستی. ولی از این پس پطرس نامیده خواهی شد!» (پطرس یعنی «صخره».)
روز بعد، یهوشع تصمیم گرفت به ایالت جلیل برود. در راه، فیلیپ را دید و به او گفت: «همراه من بیا.»
(فیلیپ نیز اهل بیتصیدا و همشهری آندریاس و پطرس بود.)
فیلیپ رفت و نتنائیل را پیدا کرد و به او گفت: «نتنائیل، ما مسیح را یافتهایم، همان کسی که موسی و پیامبران خدا دربارهاش خبر دادهاند. نامش یهوشع است، پسر یوسف و اهل ناصره.»
نتنائیل با تعجب پرسید: «گفتی اهل ناصره؟ مگر ممکن است از ناصره هم چیز خوبی بیرون آید؟» فیلیپ گفت: «خودت بیا و او را ببین.»
یهوشع وقتی دید که نتنائیل نزدیک میشود، به او فرمود: «ببینید، این شخص که میآید، مردی بس صدیق و یک یسرالی واقعی است.»
نتنائیل پرسید: «مرا از کجا میشناسی؟» یهوشع فرمود: «قبل از آنکه فیلیپ تو را پیدا کند، من زیر درخت انجیر تو را دیدم.»
نتنائیل حیرتزده گفت: «استاد، تو پسر اللهای! تو پادشاه یسرال میباشی!»
یهوشع گفت: «چون فقط گفتم تو را زیر درخت انجیر دیدم، به من ایمان آوردی؟ بعد از این چیزهای بزرگتر خواهی دید.»
سپس اضافه کرد: «براستی به شما میگویم که خواهید دید آسمان گشوده شده و فرشتگان خدا بر پسر انسان بالا و پایین میروند، چرا که او همان نردبان میان آسمان و زمین است.»
2
دو روز بعد، مادر یهوشع در یک جشن عروسی در دهکدهٔ قانا در جلیل میهمان بود.
یهوشع و شاگردان او نیز به عروسی دعوت شده بودند.
هنگام جشن، شراب تمام شد. مادر یهوشع با نگرانی نزد او آمد و گفت: «شراب ندارند!»
یهوشع فرمود: «بانوی گرامی، چرا مرا درگیر این کار میسازی؟ زمان من هنوز فرا نرسیده است.»
با این حال، مادر یهوشع به خدمتکاران گفت: «هر چه به شما میگوید، انجام دهید.»
در آنجا شش خمرهٔ سنگی بود که فقط در مراسم مذهبی یهودیان از آن استفاده میشد و گنجایش هر یک حدود صد لیتر بود.
یهوشع به خدمتکاران فرمود: «این خمرهها را پر از آب کنید.»
وقتی پر کردند، فرمود: «حالا کمی از آن را بردارید و نزد رئیس مجلس ببرید!»
رئیس مجلس خبر نداشت آن آب را که شراب شده بود، از کجا آوردهاند (هرچند خدمتکاران میدانستند). پس وقتی آن را چشید، داماد را صدا زد
و گفت: «میزبانان همیشه با شراب خوب از میهمانان پذیرایی میکنند و بعد که همه سرشان گرم شد، شراب ارزانتر را میآورند. ولی تو شراب خوب را برای آخر نگه داشتهای.»
بدین ترتیب یهوشع نخستین نشانۀ معجزهآسای خود را در قانای جلیل به ظهور آورد و جلال خود را آشکار ساخت و شاگردانش به او ایمان آوردند.
سپس یهوشع با مادر، برادران و شاگردان خود برای چند روز به شهر کَفَرناحوم رفت.
عید پِسَح که یکی از اعیاد بزرگ یهود بود، نزدیک میشد. پس یهوشع به شهر یروشلیم رفت.
آنجا، در معبد، مردم را دید که برای انجام مراسم قربانی، به خرید و فروش گاو، گوسفند و کبوتر مشغولند. صرّافان پولها را روی میزها چیده بودند و با مشتریها داد و ستد میکردند.
یهوشع با طناب، تازیانهای ساخت و همه را از آنجا بیرون کرد. او گاوان و گوسفندان را بیرون راند و سکههای صرافان را بر زمین ریخت و میزهای ایشان را واژگون ساخت.
سپس به سراغ کبوترفروشان رفت و گفت: «اینها را از اینجا بیرون ببرید و خانهٔ پدر مرا به بازار تبدیل نکنید.»
آنگاه شاگردان او آن نبوّت کتب مقدّس را به یاد آوردند که میفرماید: «اشتیاقی که برای خانۀ تو دارم، مثل آتش در من زبانه میکشد.»
سران قوم یهود از یهوشع پرسیدند: «تو چه اجازه و اختیاری داری که این کارها را انجام دهی؟ اگر خدا اجازۀ این را به تو داده، با نشانهای معجزهآسا آن را به ما ثابت کن!»
یهوشع جواب داد: «بسیار خوب، معجزهای که برای شما میکنم این است: این معبد را خراب کنید تا من در عرض سه روز آن را دوباره بسازم!»
گفتند: «چه میگویی؟ چهل و شش سال طول کشید تا این خانه را ساختند. تو میخواهی در سه روز آن را بسازی؟»
ولی منظور یهوشع از «این معبد»، بدن خودش بود.
پس از اینکه یهوشع از میان مردگان برخاست و زنده شد، شاگردانش این گفتهٔ او را به یاد آوردند. آنگاه به کتب مقدّس و نیز به کلام یهوشع ایمان آوردند.
به خاطر نشانههای معجزآسای او در روزهای عید، بسیاری در یروشلیم به او ایمان آوردند.
ولی یهوشع به آنها اعتماد نکرد، چون از قلب مردم آگاه بود،
و لازم نبود کسی به او بگوید که مردم چقدر زود تغییر عقیده میدهند، چون او انسان را خوب میشناخت.
3
در این میان، مردی بود از گروه فریسیان به نام نیقودیموس، که یکی از اعضای شورای عالی یهود بود.
او شبی نزد یهوشع آمد و گفت: «استاد، ما روحانیون این شهر، همه میدانیم که تو از طرف خدا آمدهای تا ما را تعلیم دهی. نشانههای معجزهآسایت گواه بر این است که خدا با توست.»
یهوشع جواب داد: «براستی به تو میگویم، اگر تولدی تازه پیدا نکنی، هرگز نمیتوانی ملکوت خدا را ببینی.»
نیقودیموس با تعجب گفت: «منظورت از تولد تازه چیست؟ چگونه امکان دارد پیرمردی مثل من، به شکم مادرش بازگردد و دوباره متولد شود؟»
یهوشع جواب داد: «آنچه میگویم عین حقیقت است. تا کسی از آب و روح تولد نیابد، نمیتواند وارد ملکوت خدا شود.
زندگی جسمانی را انسان تولید میکند، ولی زندگی روحانی را روح خدا از بالا میبخشد.
پس تعجب نکن که گفتم باید تولد تازه پیدا کنی.
درست همانگونه که صدای باد را میشنوی ولی نمیتوانی بگویی از کجا میآید و به کجا میرود، در مورد تولد تازه نیز انسان نمیتواند پی ببرد که روح خدا آن را چگونه عطا میکند.»
نیقودیموس پرسید: «منظورت چیست؟ من سخنانت را به درستی درک نمیکنم.»
یهوشع جواب داد: «نیقودیموس، تو از علمای دینی یسرال هستی؛ چگونه این چیزها را درک نمیکنی؟
براستی به تو میگویم که ما آنچه را که میدانیم و دیدهایم میگوییم ولی شما نمیتوانید باور کنید.
من از امور این دنیا با شما سخن میگویم و شما باور نمیکنید. پس اگر از امور آسمان با شما صحبت کنم چگونه باور خواهید کرد؟
چون هیچکس تا به حال به آسمان بالا نرفته که از آنجا برگشته باشد. اما پسر انسان از آسمان به این جهان آمده است.
همانگونه که موسی در بیابان مجسمهای برنزی از مار را بر بالای چوبی بلند کرد، پسر انسان نیز باید بلند کرده شود،
تا هر که به او ایمان آوَرَد، حیات جاویدان یابد.
زیرا خدا به قدری مردم جهان را دوست دارد که یگانه پسر خود را فرستاده است، تا هر که به او ایمان آورد، هلاک نشود بلکه زندگی جاوید بیابد.
خدا پسر خود را به جهان نفرستاد تا مردمان را محکوم سازد، بلکه تا جهان را بهوسیلهٔ او نجات بخشد.
«کسانی که به او ایمان بیاورند، هیچ نوع محکومیت و هلاکتی در انتظارشان نیست؛ ولی کسانی که به او ایمان نیاورند، از هم اکنون محکومند، چون به یگانه پسر خدا ایمان نیاوردهاند.
محکومیت بیایمانان به این دلیل است که نور از آسمان به این جهان آمد ولی مردم تاریکی را بیشتر از نور دوست داشتند، چون اعمال و رفتارشان بد است.
مردم از نور آسمانی نفرت دارند، چون میخواهند در تاریکی، گناه ورزند؛ پس به نور نزدیک نمیشوند، مبادا کارهای گناهآلودشان دیده شود و به سزای اعمالشان برسند.
ولی درستکاران با شادی به سوی نور میآیند تا همه ببینند که آنچه میکنند، پسندیدهٔ خداست.»
پس از آن، یهوشع و شاگردانش یروشلیم را ترک گفتند. او مدتی در ناحیۀ یهودیه با اهالی آنجا به سر برد و ایشان را تعمید میداد.
یحیی در این هنگام نزدیک سالیم در محلی به نام عینون مردم را تعمید میداد، چون در آنجا آب زیاد بود و مردم برای تعمید نزد وی میآمدند.
این پیش از آن بود که یحیی به زندان بیفتد.
روزی، میان یکی از یهودیان و شاگردان یحیی بر سر آیین تطهیر بحثی درگرفت.
شاگردان یحیی نزد او آمدند و گفتند: «استاد، آن شخصی که آن طرف رود اردن بود و گفتی که مسیح است، اکنون او نیز مردم را تعمید میدهد و همه نزد او میروند، در صورتی که باید پیش ما بیایند.»
یحیی جواب داد: «کسی نمیتواند چیزی دریافت کند، مگر آنچه که از آسمان به او عطا شود.
کار من این است که راه را برای مسیح باز کنم تا مردم همه نزد او بروند. شما خود شاهدید که من صریحاً گفتم که مسیح نیستم، بلکه آمدهام تا راه را برای او باز کنم.
در یک عروسی، عروس پیش داماد میرود و دوست داماد در شادی او شریک میشود. من نیز دوست دامادم و از خوشی داماد خوشحالم.
او باید روزبهروز بزرگتر شود و من کوچکتر.
«او از آسمان آمده و مقامش از همه بالاتر است. من از این زمین هستم و فقط امور زمینی را درک میکنم.
او آنچه را که دیده و شنیده است بیان میکند، ولی عدهٔ کمی سخنان او را باور میکنند.
کسی که سخنان او را باور میکند، تأیید میکند که خدا حقیقت است،
زیرا او از جانب خدا فرستاده شده است. او کلام خدا را بیان میکند، چرا که خدا روح خود را بدون حد و حصر به او میبخشد.
پدر آسمانی ما او را دوست میدارد، و همه چیز را به دست او سپرده است.
هر که به پسر خدا ایمان بیاورد، حیات جاویدان دارد. اما هر که از پسر خدا اطاعت نکند، هرگز حیات جاویدان را تجربه نخواهد کرد، بلکه خشم خدا بر او باقی میماند.»
4
وقتی یهوشع فهمید که فریسیها شنیدهاند او بیشتر از یحیی مردم را تعمید میدهد و پیروان بیشتری یافته است
(البته شاگردان یهوشع مردم را تعمید میدادند، نه خود او)،
یهودیه را ترک گفت و به جلیل بازگشت.
برای رفتن به جلیل، لازم بود یهوشع از سامره بگذرد.
در طول راه، در سامره، به دهکدهای رسید به نام سوخار، نزدیک به قطعه زمینی که یعقوب به پسر خود، یوسف، داده بود.
چاه یعقوب در آنجا قرار داشت، و یهوشع خسته از سفر، در کنار چاه نشست. حدود ظهر بود.
چیزی نگذشت که زنی سامری سر رسید تا از چاه آب بکشد. یهوشع به او فرمود: «کمی آب به من بده.»
(شاگردانش برای خرید خوراک، به دهکده رفته بودند.)
آن زن تعجب کرد، زیرا یهودیان با سامریان معاشرت نمیکنند؛ پس به یهوشع گفت: «چطور تو که یهودی هستی، از من که سامریام آب میخواهی؟»
یهوشع جواب داد: «اگر میدانستی که خدا چه هدیهٔ عالی میخواهد به تو بدهد و اگر میدانستی که من کیستم، آنگاه از من آب زنده میخواستی.»
زن گفت: «تو که دَلوْ و طناب نداری و چاه هم که عمیق است؛ پس این آب زنده را از کجا میآوری؟
مگر تو از جد ما یعقوب بزرگتری؟ چگونه میتوانی آب بهتر از این به ما بدهی، آبی که یعقوب و پسران و گلهٔ او از آن مینوشیدند؟»
یهوشع جواب داد: «مردم با نوشیدن این آب، باز هم تشنه میشوند.
ولی کسی که از آبی که من میدهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد، بلکه آن آب در او تبدیل به چشمهای جوشان خواهد شد و به او زندگی جاوید خواهد بخشید.»
زن گفت: «آقا، خواهش میکنم قدری از آن آب به من بده تا دیگر تشنه نشوم و مجبور نباشم هر روز این راه را بیایم و برگردم.»
ولی یهوشع فرمود: «برو و شوهرت را بیاور.»
زن جواب داد: «شوهر ندارم.» یهوشع فرمود: «راست گفتی.
تا به حال پنج بار شوهر کردهای، و این مردی که اکنون با او زندگی میکنی، شوهر تو نیست. عین حقیقت را گفتی!»
زن که مات و مبهوت مانده بود، گفت: «آقا، میبینم که نبی هستی!»
و بیدرنگ موضوع گفتگو را عوض کرده، گفت: «چرا شما یهودیان اینقدر اصرار دارید که فقط یروشلیم را محل پرستش خدا بدانید، در صورتی که ما سامریان مثل اجدادمان این کوه را محل عبادت میدانیم؟»
یهوشع جواب داد: «ای زن، سخنم را باور کن. زمانی میرسد که پدر را نه بر این کوه خواهید پرستید و نه در یروشلیم.
شما سامریان دربارهٔ کسی که میپرستید چیزی نمیدانید، اما ما یهودیان او را میشناسیم، زیرا نجات از طریق قوم یهود فرا میرسد.
اما زمانی میآید، و در واقع همین الان آمده است، که پرستندگان راستین، پدر را به روح و راستی پرستش خواهند کرد. پدر طالب چنین پرستندگانی است.
زیرا خدا روح است، و هر که بخواهد او را بپرستد، باید به روح و راستی بپرستد.»
زن گفت: «من میدانم که مسیح به زودی میآید. شما یهودیها هم این را قبول دارید، و وقتی او بیاید، همه چیز را برای ما روشن خواهد کرد.»
یهوشع فرمود: «من که با تو سخن میگویم، همان مسیح هستم!»
در همین وقت، شاگردان یهوشع از راه رسیدند و وقتی دیدند او با یک زن گفتگو میکند، تعجب کردند، ولی هیچیک از ایشان جرأت نکرد بپرسد چرا با او صحبت میکند.
آنگاه زن کوزهٔ خود را همان جا کنار چاه گذاشت و به شهر بازگشت و به مردم گفت:
«بیایید مردی را ببینید که هر چه تا به حال کرده بودم، به من بازگفت. فکر نمیکنید او همان مسیح باشد؟»
پس مردم از ده بیرون ریختند تا یهوشع را ببینند.
در این میان، شاگردان اصرار میکردند که یهوشع چیزی بخورد.
ولی یهوشع به ایشان گفت: «من خوراکی دارم که شما از آن خبر ندارید.»
شاگردان از یکدیگر پرسیدند: «مگر کسی برای او خوراک آورده است؟»
یهوشع فرمود: «خوراک من این است که خواست خدا را به جا آورم و کاری را که به عهدهٔ من گذاشته است انجام دهم.
آیا فکر میکنید وقت برداشت محصول چهار ماه دیگر، در آخر تابستان است؟ نگاهی به اطرافتان بیندازید تا ببینید که مزرعههای وسیعی از جانهای مردم برای درو آماده است.
دروگران مزد خوبی میگیرند تا این محصول را در انبارهای آسمانی ذخیره کنند. چه برکت عظیمی نصیب کارنده و دروکننده میشود!
این مَثَل، اینجا هم صدق میکند که دیگران کاشتند و ما درو کردیم.
من شما را میفرستم تا محصولی را درو کنید که زحمت کاشتنش را دیگران کشیدهاند. زحمت را دیگران کشیدهاند و محصول را شما جمع میکنید!»
آن زن به هر که در آن شهر میرسید، سخنان یهوشع را بازگو میکرد و میگفت: «این شخص هر چه تا به حال کرده بودم، به من بازگفت!» از این جهت، بسیاری از سامریان به یهوشع ایمان آوردند.
وقتی آنان به نزد یهوشع رسیدند، خواهش کردند که نزدشان بماند. او نیز دو روز با ایشان ماند.
در همین دو روز، بسیاری به سخنان او گوش دادند و به او ایمان آوردند.
آنگاه به آن زن گفتند: «ما دیگر فقط به خاطر سخن تو به او ایمان نمیآوریم، زیرا خودمان سخنان او را شنیدهایم و ایمان داریم که او نجاتدهندۀ جهان است.»
بعد از دو روز، یهوشع از آنجا به منطقۀ جلیل رفت،
چون همانطور که خود میگفت: «نبی در دیار خود مورد احترام نیست.»
وقتی به جلیل رسید، مردم با آغوش باز از او استقبال کردند، زیرا در روزهای عید در یروشلیم، معجزات او را دیده بودند.
همچنانکه در جلیل میگشت، بار دیگر به شهر قانا رفت، همان جایی که در جشن عروسی آب را تبدیل به شراب کرده بود. وقتی یهوشع در آنجا به سر میبرد، افسری که پسرش بیمار بود، از شهر کَفَرناحوم نزد او آمد.
او شنیده بود که یهوشع از ایالت یهودیه حرکت کرده و به جلیل رسیده است. پس به قانا آمده، یهوشع را یافت و از او خواهش کرد تا بیاید و پسرش را شفا دهد، چون پسرش در آستانهٔ مرگ بود.
یهوشع پرسید: «آیا تا معجزات بسیار نبینید، ایمان نخواهید آورد؟»
آن افسر التماس کرد و گفت: «سرورم، خواهش میکنم تا پسرم نمرده، بیا و او را شفا بده.»
آنگاه یهوشع فرمود: «برگرد به خانه؛ پسرت شفا یافته است.» آن مرد به گفتۀ یهوشع اطمینان کرد و به شهر خود بازگشت.
هنوز در راه بود که خدمتکارانش به او رسیدند و با خوشحالی مژده داده، گفتند: «ارباب، پسرت خوب شد!»
پرسید: «کی حالش بهتر شد؟» گفتند: «دیروز در حدود ساعت یک بعد از ظهر، ناگهان تب او قطع شد.»
پدر فهمید که این همان لحظهای بود که یهوشع فرمود: «پسرت شفا یافته است.» پس با تمام خانوادهٔ خود به یهوشع ایمان آورد.
این دومین معجزهٔ یهوشع بود که بعد از بیرون آمدن از یهودیه، در جلیل انجام داد.
5
پس از مدتی، یهوشع به یروشلیم بازگشت تا در مراسم یکی از اعیاد یهود شرکت کند.
داخل شهر، نزدیک دروازهای به نام دروازهٔ گوسفند، استخری بود که به زبان عبری آن را بیتحِسدا میگفتند، و پنج سکوی سر پوشیده در اطرافش بود.
در آنجا دستهدسته بیماران کور و لنگ و افلیج بر روی زمین دراز کشیده بودند و منتظر بودند آب استخر تکان بخورد.
زیرا هر چند وقت یکبار، فرشتهای از آسمان میآمد و آب استخر را تکان میداد و اولین کسی که داخل استخر میشد، شفا مییافت.
یکی از بیمارانی که در آنجا بود، مردی بود که سی و هشت سال تمام زمینگیر بود.
وقتی یهوشع او را دید و پی برد که بیماریاش طول کشیده است، پرسید: «میخواهی شفا بیابی؟»
بیمار جواب داد: «سَروَرَم، دیگر رمقی در بدنم نمانده است. کسی را نیز ندارم که وقتی آب تکان میخورَد، مرا در استخر بیندازد. تا میآیم به خود حرکتی بدهم، میبینم که قبل از من، دیگری داخل آب شده است.»
یهوشع به او فرمود: «برخیز، بسترت را جمع کن و راه برو!»
همان لحظه بیمار شفا یافت و بستر خود را جمع کرد و به راه افتاد. ولی آن روز که یهوشع این معجزه را انجام داد، شَبّات بود.
پس سران قوم یهود اعتراضکنان به مردی که شفا یافته بود گفتند: «چه میکنی؟ مگر نمیدانی امروز شَبّات است و نباید کاری انجام دهی؟ پس چرا رختخوابت را جمع میکنی؟»
جواب داد: «آن کسی که مرا شفا داد، به من گفت چنین کنم.»
پرسیدند: «چه کسی به تو چنین دستوری داده است؟»
آن مرد جوابی نداشت بدهد چون یهوشع در میان جمعیت ناپدید شده بود.
ولی بعد، یهوشع در معبد او را یافت و فرمود: «ببین، تو دیگر شفا پیدا کردهای، حالا اگر میخواهی وضعت بدتر از اول نشود، دیگر گناه نکن.»
او نزد سران قوم رفت و گفت: «کسی که مرا شفا داد، یهوشع است.»
پس، ایشان به آزار و اذیت یهوشع پرداختند و او را متهم به قانونشکنی کردند چون روز شَبّات این معجزه را انجام داده بود.
ولی یهوشع جواب داد: «پدر من خدا همیشه کارهای نیک انجام میدهد، و من نیز از او پیروی میکنم.»
با شنیدن این پاسخ، سران قوم یهود بیش از پیش در صدد کشتن او برآمدند، چون نه تنها قانون مذهبی را میشکست، بلکه خدا را نیز پدر خود میخواند و به این ترتیب خود را با خدا برابر میساخت.
یهوشع ادامه داد: «براستی به شما میگویم که پسر نمیتواند به میل خود کاری انجام دهد، بلکه فقط کارهایی را بهعمل میآورد که میبیند پدرش انجام میدهد. زیرا هر کاری که پدر انجام میدهد، پسر نیز انجام میدهد.
زیرا پدر، پسر را دوست دارد و هر چه میکند، به پسر میگوید. او معجزههای بزرگتر از شفای این مرد نیز انجام خواهد داد تا شما تعجب کنید.
زیرا همانگونه که پدر مردگان را زنده میکند و به ایشان حیات میبخشد، پسر نیز به هر که بخواهد، حیات میبخشد.
پدر بر کسی داوری نمیکند، بلکه داوری گناهان تمام مردم را به پسر واگذار کرده،
تا همه به او احترام بگذارند همانطور که به خدا احترام میگذارند. اگر به پسر احترام نگذارید، در واقع به پدری که او را فرستاده احترام نمیگذارید.
«حقیقت را به شما میگویم: هر که به کلام من گوش دهد و به خدا که مرا فرستاده است ایمان بیاورد، زندگی جاوید دارد و هرگز به خاطر گناهانش بازخواست نخواهد شد، بلکه از همان لحظه از مرگ نجات پیدا کرده، به زندگی جاوید پیوسته است.
مطمئن باشید زمانی فرا خواهد رسید و در واقع الان فرا رسیده است که صدای پسر خدا به گوش مردگان خواهد رسید و هر که به آن گوش دهد، زنده خواهد شد.
پدر در خود حیات دارد و آن را به پسر نیز عطا کرده است تا در خود حیات داشته باشد.
و به او اختیار داده است تا مردم را داوری کند، زیرا پسر انسان است.
از این سخن من تعجب نکنید، زیرا زمانی فرا میرسد که جمیع آنان که در قبر هستند، صدای او را خواهند شنید،
و از قبر بیرون خواهند آمد، تا کسانی که نیکی کردهاند، به زندگی جاوید برسند و کسانی که بدی کردهاند، محکوم گردند.
من به تنهایی نمیتوانم کاری انجام دهم. من بر مبنای آنچه خدا میگوید داوری میکنم. از این رو، داوری من عادلانه است، زیرا در پی انجام ارادۀ کسی هستم که مرا فرستاد، نه ارادۀ خودم.
«وقتی دربارهٔ خودم چیزی میگویم، شما باور نمیکنید.
اما شخص دیگری هست که به نفع من شهادت میدهد، و به شما اطمینان میدهم که هرآنچه او دربارۀ من میگوید، راست است.
شما افرادی را برای تحقیق نزد یحیی فرستادید، و شهادت او دربارۀ من راست بود.
از این گذشته، شاهد اصلی من انسان نیست بلکه خداست. گفتم که یحیی شاهد است، تا شما به من ایمان آورید و نجات بیابید.
یحیی مانند چراغی بود که نور میبخشید و شما حاضر بودید برای مدتی در نورش شاد باشید.
ولی من شاهدی بزرگتر از سخنان یحیی دارم، و آن معجزاتی است که انجام میدهم. پدرم به من گفته است این معجزهها را بهعمل بیاورم، و همین معجزههاست که ثابت میکند خدا مرا فرستاده است.
خدا خود گواه من است، اللهای که هرگز او را ندیدهاید و صدایش را نشنیدهاید.
علّتش نیز این است که شما به سخنان خدا گوش نمیدهید، چون نمیخواهید به من که با پیام خدا نزد شما فرستاده شدهام، ایمان بیاورید.
«شما کتب مقدّس را به دقّت بررسی میکنید، چون عقیده دارید که به شما زندگی جاوید میدهد. در صورتی که همان کتاب به من اشاره میکند و مرا به شما معرفی مینماید.
با این حال شما نمیخواهید نزد من بیایید تا زندگی جاوید را به دست آورید.
«نظر و تأیید شما برای من هیچ ارزشی ندارد،
زیرا شما را خوب میشناسم که در دلتان نسبت به خدا محبت ندارید.
من از جانب خدا آمدهام و شما مرا رد میکنید؛ ولی حاضرید کسانی را قبول کنید که از طرف خدا فرستاده نشدهاند بلکه نمایندهٔ خود شما و از جنس خودتان میباشند!
تعجبی ندارد که نمیتوانید به من ایمان بیاورید، چون خواستار دریافت احترام از یکدیگر هستید، و به حرمتی که از جانب اللها یگانه میآید، اعتنایی ندارید.
«با این حال، فکر نکنید کسی که در حضور پدر، شما را متهم خواهد ساخت، من هستم. کسی هست که شما را متهم میسازد، همان موسی که به او امید بستهاید.
شما حتی به موسی ایمان ندارید، چون اگر داشتید، به من نیز ایمان میآوردید، برای اینکه موسی در کتاب تورات درباره من نوشته است.
و چون نوشتههای او را قبول ندارید، به من نیز ایمان نمیآورید.»
6
پس از این رویداد، یهوشع به آن سوی دریاچهٔ جلیل رفت (دریاچهٔ جلیل به دریاچهٔ تیبریه نیز معروف است)،
و جمعیت انبوهی او را دنبال میکردند، زیرا نشانههای معجزهآسایی را که او با شفای بیماران بهعمل میآورد، دیده بودند.
آنگاه یهوشع به تپهای برآمد و با شاگردانش نشست.
عید پِسَح یهودیان نیز نزدیک بود.
وقتی یهوشع نگاه کرد و دید که جماعت بزرگی به سوی او میآیند، به فیلیپ فرمود: «از کجا نان بخریم تا این جماعت را سیر کنیم؟»
یهوشع این سؤال را از او کرد تا ببیند نظر او چیست، چون یهوشع خود میدانست چه کند.
فیلیپ جواب داد: «خروارها نان لازم است تا بتوانیم این جمعیت را سیر کنیم.»
یکی دیگر از شاگردان یهوشع، آندریاس برادر شمعون پطرس، گفت:
«پسربچهای اینجاست که پنج نان جو و دو ماهی دارد. ولی این به چه کار این جمعیت میآید؟»
یهوشع فرمود: «بگویید همه بنشینند.» پس تمام جمعیت روی سبزهها نشستند. فقط مردها در آن جمعیت، پنج هزار نفر بودند.
آنگاه یهوشع نانها را برداشت، خدا را شکر کرد و داد تا بین مردم تقسیم کنند. با ماهیها نیز چنین کرد. مردم هر قدر خواستند خوردند.
وقتی همه سیر شدند، یهوشع به شاگردان فرمود: «تکههای باقیمانده را جمع کنید تا چیزی تلف نشود.»
پس آنها جمع کردند و از پس ماندههای آن نان جو که مردم خورده بودند، دوازده سبد پر شد.
وقتی مردم این معجزهٔ بزرگ را دیدند گفتند: «بدون شک این همان پیامبری است که ما چشم به راهش بودهایم.»
وقتی یهوشع دید که مردم میخواهند او را به زور ببرند و پادشاه کنند، از ایشان جدا شد و به تنهایی بر فراز کوهی برآمد.
هنگام غروب، شاگردان یهوشع به کنار دریاچه رفتند و به انتظار او نشستند.
ولی وقتی دیدند هوا تاریک شده و یهوشع هنوز از کوه باز نگشته، سوار قایق شدند و به طرف کَفَرناحوم، که در آن سوی دریاچه بود، حرکت کردند.
در همان حال که پارو میزدند و جلو میرفتند، باد شدیدی وزیدن گرفت و دریاچه توفانی شد.
هنوز بیش از پنج یا شش کیلومتر از ساحل دور نشده بودند که ناگهان در میان ظلمت و توفان، یهوشع را دیدند که روی آب به طرف قایق راه میرود. همه وحشت کردند.
ولی یهوشع به ایشان فرمود: «نترسید! منم!»
وقتی خواستند او را سوار قایق کنند، متوجه شدند که قایق به ساحل رسیده است.
صبح روز بعد، آن سوی دریاچه، مردم بار دیگر جمع شدند تا یهوشع را ببینند، زیرا دیده بودند که شاگردان یهوشع با تنها قایقی که در آنجا بود آن محل را ترک گفته و یهوشع را با خود نبرده بودند.
چند قایق دیگر نیز از تیبریه به محلی که يهوه نانها را برکت داد و مردم خوردند، رسیدند.
وقتی مردم متوجه شدند که نه یهوشع در آنجا است و نه شاگردان، سوار قایق شده، خود را به کَفَرناحوم رساندند تا او را بیابند.
وقتی به آنجا رسیدند و یهوشع را پیدا کردند، پرسیدند: «استاد، کِی به اینجا آمدی؟»
یهوشع جواب داد: «حقیقت این است که شما برای خوراک نزد من آمدهاید نه به سبب ایمان به من.
اینقدر در فکر چیزهای زودگذر این دنیا نباشید، بلکه نیروی خود را در راه کسب زندگی جاوید صرف کنید. این زندگی جاوید را پسر انسان به شما میبخشد، زیرا اللها پدر مُهر تأییدش را بر او زده است.»
گفتند: «چه باید بکنیم تا کارهای مورد نظر خدا را به انجام برسانیم؟»
یهوشع فرمود: «خدا از شما میخواهد که به من که فرستادهٔ او هستم، ایمان آورید.»
گفتند: «چه نشانۀ معجزهآسایی بهعمل میآوری تا آن را ببینیم و به تو ایمان بیاوریم؟ چه عملی انجام میدهی؟
نیاکان ما در بیابان، مَنّا، آن نان معجزهآسا را خوردند، چنانکه نوشته شده: ”او از آسمان بدیشان نان داد تا بخورند.“»
یهوشع فرمود: «براستی به شما میگویم که این پدر من بود که به ایشان نان میداد، نه موسی. و اکنون نیز اوست که میخواهد نان حقیقی را از آسمان به شما ببخشد.
این نان حقیقی را خدا از آسمان فرستاده است تا به مردم دنیا زندگی جاوید ببخشد.»
گفتند: «آقا، از این نان هر روز به ما بده.»
یهوشع جواب داد: «نان حیات من هستم. هر که نزد من آید، دیگر هرگز گرسنه نخواهد شد و هر که به من ایمان آوَرَد، هیچگاه تشنه نخواهد گردید.
ولی همانگونه که قبلاً گفتم، شما با اینکه مرا دیدهاید، هنوز به من ایمان نیاوردهاید.
ولی بعضی نزد من خواهند آمد و ایشان کسانی هستند که پدرم، خدا به من داده است و ممکن نیست هرگز ایشان را از دست بدهم.
چون من از آسمان آمدهام تا آنچه را که خدا میخواهد انجام دهم، نه آنچه را که خودم میخواهم.
و خدا از من میخواهد که هیچیک از کسانی را که به من بخشیده، از دست ندهم، بلکه ایشان را در روز قیامت برخیزانم.
چون خواست خدا این است که هر که پسر او را دید و به او ایمان آورد، زندگی جاوید بیابد، و من در روز قیامت او را برخواهم خیزانید.»
باز یهودیان لب به اعتراض گشودند، چون یهوشع ادعا کرده بود نانی است که از آسمان آمده است.
پس گفتند: «مگر این همان یهوشع، پسر یوسف نیست؟ همهٔ ما پدر و مادرش را میشناسیم! حالا چطور شده که ادعا میکند از آسمان آمده است؟»
ولی یهوشع جواب داد: «اینقدر اعتراض نکنید.
فقط کسی میتواند نزد من بیاید که پدرم خدا که مرا فرستاده است او را به سوی من جذب کند، و من در روز قیامت او را زنده خواهم ساخت.
همانطور که در کتب انبیا آمده است: ”همه از خدا تعلیم خواهند یافت.“ پس کسانی که صدای اللها پدر را بشنوند و راستی را از او بیاموزند، به سوی من میآیند.
البته منظورم این نیست که کسی خدا را دیده است. هرگز! چون فقط من که از نزد او آمدهام، او را دیدهام.
«براستی به شما میگویم که هر که به من ایمان آورد، از همان لحظه، زندگی جاوید دارد.
من نان حیات هستم.
پدران شما در بیابان آن نان را خوردند، اما عاقبت مردند.
اما هر که از این نان آسمانی بخورد، تا به ابد زنده میماند.
آن نان زنده که از آسمان نازل شد، منم. هر که از این نان بخورد، تا ابد زنده میماند. این نان همان بدن من است که فدا میکنم تا جهان حیات بیابد.»
یهودیان با شنیدن این سخن، بار دیگر سخت مشاجره کرده، به یکدیگر گفتند: «چه گفتۀ عجیبی! چطور میخواهد بدنش را به ما بدهد تا بخوریم؟»
پس یهوشع باز فرمود: «براستی به شما میگویم که تا بدن پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید، هرگز نمیتوانید زندگی جاوید داشته باشید.
ولی کسی که بدنم را بخورد و خونم را بنوشد زندگی جاوید دارد، و من در روز قیامت او را زنده خواهم ساخت.
چون بدنم خوراک واقعی و خونم نوشیدنی واقعی است.
به همین دلیل، هر که بدنم را بخورد و خونم را بنوشد، در من خواهد ماند و من در او.
من به قدرت پدرم خدا زندگی میکنم، همان که مرا به این جهان فرستاد. به همین شکل، کسی نیز که از من تغذیه میکند، به قدرت من زندگی خواهد کرد.
نان واقعی منم که از آسمان آمدهام. نانی که اجداد شما در بیابان خوردند، نتوانست ایشان را برای همیشه زنده نگه دارد. اما هر که از این نان بخورد، برای همیشه زنده خواهد ماند.»
یهوشع این سخنان را در کنیسه کَفَرناحوم بیان کرد.
درک این سخنان چنان سخت بود که حتی شاگردان یهوشع نیز به یکدیگر میگفتند: «درک این تعلیم بسیار دشوار است. چه کسی میتواند آن را بپذیرد؟»
یهوشع متوجه شد که شاگردان او نیز لب به اعتراض گشودهاند؛ پس به ایشان فرمود: «آیا سخنان من باعث آزار شما شده است؟
پس اگر ببینید که پسر انسان بار دیگر به آسمان، به جایی که قبلاً بود، بالا میرود، چه حالی به شما دست خواهد داد؟
فقط روح خداست که به انسان زندگی جاودانی میبخشد. از تلاشهای انسانی فایدهای حاصل نمیگردد. سخنانی که به شما گفتم، روح و حیات هستند.
با این حال، بعضی از شما به من ایمان نخواهید آورد.» چون یهوشع از همان ابتدا میدانست چه کسانی به او ایمان خواهند آورد و چه کسی به او خیانت خواهد کرد.
پس گفت: «به همین دلیل گفتم فقط کسی میتواند نزد من بیاید که پدرم خدا او را به سوی من جذب کند.»
با شنیدن این سخن، بسیاری از پیروانش از او روی گرداندند و دیگر او را پیروی نکردند.
آنگاه یهوشع رو به آن دوازده شاگرد کرد و پرسید: «شما نیز میخواهید بروید؟»
شمعون پطرس جواب داد: «سرور ما، نزد که برویم؟ فقط تویی که با سخنانت به انسان زندگی جاوید میبخشی.
و ما ایمان آوردهایم و میدانیم که تویی آن قدّوسِ خدا.»
آنگاه یهوشع فرمود: «من خودم شما دوازده نفر را انتخاب کردم؛ ولی یکی از شما بازیچه دست ابلیس است.»
یهوشع درباره یهوده پسر شمعون اِسخریوطی سخن میگفت که یکی از آن دوازده شاگرد بود و در آخر به یهوشع خیانت کرد.
7
پس از آن یهوشع به ناحیۀ جلیل رفت و در روستاهای آنجا میگشت تا از یهودیه دور باشد، زیرا در آنجا سران یهود میخواستند او را بکشند.
اما عید خیمهها که یکی از اعیاد بزرگ یهود بود، نزدیک میشد.
برادران یهوشع به او گفتند: «اینجا را ترک کن و به یهودیه برو تا پیروانت معجزات تو را ببینند.
چون اگر بخواهی خود را اینطور پنهان کنی، هرگز به شهرت نخواهی رسید. اگر براستی شخص بزرگی هستی، این را به دنیا ثابت کن.»
حتی برادرانش نیز به او ایمان نداشتند.
یهوشع جواب داد: «من نمیتوانم الان بروم، ولی شما میتوانید. الان وقت آمدن من نیست. ولی برای شما فرقی ندارد که کِی بروید،
چون مردم دنیا از شما نفرت ندارند ولی از من متنفرند، زیرا من اعمال زشت و گناهآلودشان را به ایشان گوشزد میکنم.
شما الان بروید و در مراسم عید شرکت کنید. ولی من بعد، در وقت مناسب خواهم آمد.»
ایشان رفتند، ولی یهوشع در جلیل ماند.
سپس، یهوشع نیز برای عید رفت، اما طوری که کسی متوجه آمدن او نشد.
در آنجا سران یهود او را جستجو میکردند و با کنجکاوی از یکدیگر میپرسیدند: «پس یهوشع کجاست؟»
در میان مردم نیز بحث زیاد بود. برخی طرفدار او بودند و میگفتند: «یهوشع مرد بزرگواری است»، و برخی مخالف او بودند و میگفتند: «نه، یهوشع مردم را گمراه میکند».
با این حال، هیچکس جرأت نمیکرد آزادانه دربارهٔ او اظهار نظر کند، چون از سران قوم یهود میترسیدند.
وقتی نیمی از ایام عید سپری شده بود، یهوشع وارد معبد شد و برای مردم موعظه کرد.
سران قوم یهود از سخنان او تعجب کردند و به یکدیگر گفتند: «عجیب است! چگونه امکان دارد شخصی که هیچوقت در مدرسهٔ دینی ما درس نخوانده است، اینقدر معلومات داشته باشد؟»
یهوشع به ایشان فرمود: «آنچه به شما میگویم، از فکر و نظر خودم نیست بلکه از اللهای است که مرا فرستاده است.
اگر کسی براستی بخواهد مطابق خواست خدا زندگی کند، پی خواهد برد که آنچه من میگویم، از خداست نه از خودم.
کسی که نظر خود را بگوید، هدفش این است که مورد توجه مردم قرار گیرد؛ ولی کسی که میخواهد خدا مورد تمجید و ستایش قرار گیرد، او شخص درستکار و بیریایی است.
مگر موسی تورات را به شما نداده است؟ اما هیچیک از شما از آن اطاعت نمیکند. چرا میخواهید مرا بکشید؟»
ایشان از این سخن، یکه خوردند و گفتند: «تو به کلی عقلت را از دست دادهای! چه کسی میخواهد تو را بکشد؟»
یهوشع جواب داد: «من یک بیمار را در روز شَبّات شفا دادم و همه تعجب کردید.
در صورتی که خود شما نیز در روز شَبّات کار میکنید. به دستور موسی پسرانتان را حتی در روز شَبّات ختنه میکنید. (البته ختنه از زمان ابراهیم رسم شد، نه از زمان موسی.)
اگر روز ختنهٔ پسرتان به شَبّات بیفتد، شما او را در روز شَبّات ختنه میکنید تا شریعت موسی را نشکسته باشید. پس چرا مرا محکوم میکنید که روز شَبّات یک بیمار را شفای کامل دادم؟
از قضاوت بر اساس معیارهای ظاهری دست بردارید، و با معیارهای حقیقی قضاوت کنید.»
بعضی از اهالی یروشلیم به یکدیگر میگفتند: «مگر این همان نیست که میخواهند او را بکشند؟
پس چطور حالا آزادانه موعظه میکند و کسی به او چیزی نمیگوید؟ شاید سران قوم ما نیز سرانجام پی بردهاند که او همان مسیح است.
ولی این غیرممکن است. چون ما شنیدهایم که وقتی مسیح بیاید، هیچکس نمیداند از کجا آمده است. در صورتی که ما همه میدانیم که این شخص کجا متولد شده است.»
پس یهوشع به هنگام موعظهٔ خود در معبد، به مردم فرمود: «شما البته مرا میشناسید و میدانید کجا متولد و کجا بزرگ شدهام. ولی من از طرف کسی آمدهام که شما او را نمیشناسید، و او حقیقت محض است.
من او را میشناسم برای اینکه از او هستم و اوست که مرا نزد شما فرستاد.»
با شنیدن این سخنان، سران قوم خواستند او را بگیرند ولی کسی جرأت این کار را به خود نداد، چون هنوز زمان مقرر نرسیده بود.
با وجود این، در همان وقت بسیاری ایمان آوردند که او همان مسیح است و به یکدیگر گفتند: «آیا انتظار دارید مسیح که چشم به راهش بودیم، از این بیشتر معجزه کند؟»
هنگامی که فریسیان و سران کاهنان شنیدند مردم دربارهٔ یهوشع چه میگویند، بیدرنگ مأمورانی فرستادند تا او را بگیرند.
آنگاه یهوشع به مردم فرمود: «من فقط مدت کوتاهی در میان شما خواهم بود. پس از آن، نزد فرستندهٔ خود باز خواهم گشت.
آنگاه شما مرا جستجو خواهید کرد، اما مرا نخواهید یافت و به جایی که میروم، نمیتوانید به آن راه یابید.»
سران قوم از این گفتۀ یهوشع تعجب کردند و از یکدیگر پرسیدند: «مگر کجا میخواهد برود؟ شاید میخواهد از این مملکت خارج شود و نزد یهودیان در سایر ممالک برود. شاید هم میخواهد نزد غیریهودیان برود.
منظورش چه بود که گفت: ”مرا جستجو خواهید کرد، اما مرا نخواهید یافت و به جایی که میروم، نمیتوانید به آن راه یابید“؟»
در روز آخر عید که مهمترین روز آن بود، یهوشع با صدای بلند به مردم فرمود: «هر که تشنه است، نزد من بیاید و بنوشد.
چنانکه در کتب مقدّس نوشته شده، هر که به من ایمان بیاورد، ”از درون او نهرهای آب زنده جاری خواهد شد.“»
منظور یهوشع از نهرهای آب زنده، همان روحالقدس بود که به کسانی داده میشود که به یهوشع ایمان بیاورند. ولی روحالقدس هنوز به کسی عطا نشده بود، چون یهوشع هنوز به جلال نرسیده بود.
مردم وقتی این سخن را از یهوشع شنیدند، گفتند: «براستی این باید همان پیامبری باشد که منتظرش بودیم.»
دیگران میگفتند: «این خودِ مسیح است.» بعضی نیز میگفتند: «این مرد نمیتواند مسیح باشد. آیا مسیح از جلیل میآید؟
مگر در کتب مقدّس نوشته نشده که مسیح از نسل داوود پادشاه است و در دهکدهٔ بیتلحم، زادگاه داوود، متولد میشود؟»
پس، مردم چند دسته شدند.
بعضی نیز خواستند او را بگیرند، ولی کسی دست به سوی او دراز نکرد.
مأمورانی که رفته بودند تا یهوشع را بگیرند، دست خالی بازگشتند. فریسیها و سران کاهنان پرسیدند: «پس چرا او را نیاوردید؟»
گفتند: «هیچکس تا به حال مانند این مرد سخنانی چنین دلنشین نگفته است.»
فریسیها ایشان را ریشخند کرده، گفتند: «پس شما هم فریب خوردهاید؟
آیا حتی یک نفر از ما سران قوم و فریسیها به او ایمان آوردهایم؟
این مردم نادان که به او ایمان آوردهاند، شریعت را نمیدانند. لعنت خدا بر ایشان باد!»
در اینجا نیقودیموس، همان که قبلاً نزد یهوشع رفته بود و یکی از ایشان بود، برخاست و گفت:
«آیا شریعت به ما اجازه میدهد کسی را بدون محاکمه، محکوم سازیم؟»
به او جواب دادند: «مگر تو هم جلیلی هستی؟ برو و کتب مقدّس را با دقت بخوان تا ببینی که هیچ پیامبری از جلیل ظهور نمیکند.»
پس از این سخن، همه برخاستند و به خانههای خود رفتند.
8
یهوشع به کوه زیتون بازگشت.
ولی روز بعد، صبح زود، باز به معبد رفت. مردم نیز دور او جمع شدند. یهوشع نشست و مشغول تعلیم ایشان شد.
در همین وقت، سران قوم و فریسیان زنی را که در حال زنا گرفته بودند، کشانکشان به مقابل جمعیت آوردند
و به یهوشع گفتند: «استاد، ما این زن را به هنگام عمل زنا گرفتهایم.
او مطابق قانون موسی باید کشته شود. ولی نظر تو چیست؟»
آنان میخواستند یهوشع چیزی بگوید تا او را به دام بیندازند و محکوم کنند. ولی یهوشع سر را پایین انداخت و با انگشت بر زمین مینوشت.
سران قوم اصرار میکردند که او جواب دهد. پس یهوشع سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود: «اگر میخواهید او را سنگسار کنید، سنگ اول را باید کسی به او بزند که خود تا به حال گناهی نکرده باشد.»
سپس، دوباره سر را پایین انداخت و به نوشتن بر روی زمین ادامه داد.
سران قوم، از پیر گرفته تا جوان، یکایک بیرون رفتند تا اینکه در مقابل جمعیت فقط یهوشع ماند و آن زن.
آنگاه یهوشع بار دیگر سر را بلند کرد و به آن زن فرمود: «آنانی که تو را متهم میساختند، کجا رفتند؟ حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند؟»
زن گفت: «نه، سرورم!» یهوشع فرمود: «من نیز تو را محکوم نمیکنم. برو و دیگر گناه نکن.»
یهوشع در یکی از تعالیم خود، به مردم فرمود: «من نور جهان هستم، هر که مرا پیروی کند، در تاریکی نخواهد ماند، زیرا نور حیاتبخش راهش را روشن میکند.»
فریسیان گفتند: «تو بر خودت شهادت میدهی، پس شهادتت معتبر نیست.»
یهوشع فرمود: «من هر چه میگویم عین حقیقت است، حتی اگر دربارهٔ خودم باشد. چون میدانم از کجا آمدهام و به کجا باز میگردم. ولی شما این را نمیدانید.
شما با معیارهای انسانی مرا قضاوت میکنید، اما من هیچکس را قضاوت نمیکنم.
اگر نیز چنین کنم، قضاوت من کاملاً درست است، چون من تنها نیستم، بلکه پدری که مرا فرستاد، با من است.
مطابق شریعتِ شما، اگر دو نفر دربارهٔ موضوعی شهادت دهند، شهادت ایشان به طور مسلم قابل قبول است.
دربارهٔ من نیز دو نفر هستند که شهادت میدهند، یکی خودم و دیگری پدرم که مرا فرستاده است.»
پرسیدند: «پدرت کجاست؟» یهوشع جواب داد: «شما که نمیدانید من کیستم، چگونه میخواهید پدرم را بشناسید؟ اگر مرا میشناختید، پدرم را نیز میشناختید.»
یهوشع این سخنان را در قسمتی از معبد که خزانه در آنجا بود، بیان کرد. با این حال کسی او را نگرفت، چون وقت او هنوز به سر نرسیده بود.
باز به ایشان فرمود: «من میروم و شما به دنبال من خواهید گشت و در گناهانتان خواهید مرد؛ و به جایی نیز که من میروم، شما نمیتوانید بیایید.»
یهودیان از یکدیگر پرسیدند: «مگر میخواهد خودش را بکشد؟ منظورش چیست که میگوید جایی میروم که شما نمیتوانید بیایید؟»
آنگاه یهوشع به ایشان فرمود: «شما از پایین هستید و من از بالا. شما متعلق به این جهان هستید ولی من نیستم.
برای همین گفتم که شما در گناهانتان خواهید مرد، چون اگر ایمان نیاورید که من همان هستم که ادعا میکنم، در گناهانتان خواهید مرد.»
مردم از او پرسیدند: «تو کیستی؟» یهوشع جواب داد: «من همانم که از اول به شما گفتم.
برای خیلی چیزها میتوانم شما را محکوم کنم و خیلی چیزها دارم که به شما تعلیم دهم؛ اما فعلاً این کار را نمیکنم. فقط چیزهایی را میگویم که فرستندۀ من از من خواسته است، و او حقیقت محض است.»
ولی ایشان درک نکردند که او دربارهٔ پدرش، خدا، سخن میگوید.
پس، یهوشع فرمود: «وقتی پسر انسان را بر صلیب بلند کردید، آنگاه پی خواهید برد که من هستم، و از خود کاری نمیکنم، بلکه هر چه پدر به من آموخته، همان را بیان میکنم.
کسی که مرا فرستاده است با من است و مرا تنها نگذاشته، زیرا همواره کارهای پسندیدهٔ او را به جا میآورم.»
در این وقت، بسیاری با شنیدن این سخنان به او ایمان آوردند.
یهوشع به یهودیانی که به او ایمان آورده بودند فرمود: «اگر به تعالیم من وفادار بمانید، شاگردان واقعی من خواهید بود.
آنگاه حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد ساخت.»
گفتند: «منظورت چیست که میگویی آزاد خواهید شد؟ ما فرزندان ابراهیم هستیم و هرگز بردۀ کسی نبودهایم.»
یهوشع جواب داد: «این عین حقیقت است که هر که گناه میکند، اسیر و بردهٔ گناه است.
برده جایگاهی دائمی در خانواده ندارد، اما پسر برای همیشه متعلق به آن خانواده است.
پس، اگر پسر شما را آزاد کند، در واقع آزادید.
بله، میدانم که شما فرزندان ابراهیم هستید. با این حال، بعضی از شما میخواهید مرا بکشید، زیرا در دل شما جایی برای تعالیم من نیست.
«من هر چه از پدرم دیدهام، میگویم. شما نیز هر چه از پدر خود آموختهاید، انجام میدهید.»
گفتند: «پدر ما ابراهیم است.» یهوشع جواب داد: «نه، اگر چنین بود، شما نیز از رفتار خوب ابراهیم سرمشق میگرفتید.
من حقایقی را که از خدا شنیدهام به شما گفتهام، با این حال شما میخواهید مرا بکشید. ابراهیم هرگز چنین کاری نمیکرد!
وقتی چنین میکنید، از پدر واقعیتان پیروی مینمایید.» مردم جواب دادند: «ما که حرامزاده نیستیم. پدر واقعی ما خداست.»
یهوشع فرمود: «اگر اینطور بود، مرا دوست میداشتید. چون من از جانب خدا نزد شما آمدهام. من خودسرانه نیامدهام بلکه خدا مرا پیش شما فرستاده است.
چرا نمیتوانید سخنان مرا بفهمید؟ دلیلش این است که نمیخواهید به من گوش دهید.
شما فرزندان پدر واقعیتان ابلیس میباشید و دوست دارید اعمال بد او را انجام دهید. او از همان اول قاتل بود و از حقیقت نفرت داشت. در وجود او ذرهای حقیقت پیدا نمیشود، چون ذاتاً دروغگو و پدر همۀ دروغگوهاست.
به همین دلیل است که وقتی من حقیقت را به شما میگویم، نمیتوانید باور کنید.
کدام یک از شما میتواند مرا حتی به یک گناه متهم سازد؟ پس حال که حقیقت را از من میشنوید، چرا به من ایمان نمیآورید؟
هر کس که پدرش خدا باشد، با خوشحالی به سخنان خدا گوش میدهد؛ و چون شما گوش نمیدهید، ثابت میکنید که فرزندان خدا نیستید.»
سران قوم فریاد زده، گفتند: «ای سامری اجنبی، ما از ابتدا درست میگفتیم که تو دیوزدهای.»
یهوشع فرمود: «من دیوزده نیستم. من به پدرم، خدا، احترام میگذارم، ولی شما به من بیاحترامی میکنید.
با اینکه من نمیخواهم خود را عزت و بزرگی ببخشم، اما این خداست که مرا بزرگی و عزت خواهد بخشید. اوست داور راستین.
این که میگویم عین حقیقت است: هر که احکام مرا اطاعت کند، هرگز نخواهد مرد.»
سران یهود گفتند: «حالا دیگر برای ما ثابت شد که تو دیوزدهای. ابراهیم و تمام پیامبران بزرگ خدا مردند؛ حال، تو ادعا میکنی که هر که از تو اطاعت کند، هرگز نخواهد مرد؟
یعنی تو از پدر ما ابراهیم که مرد، بزرگتری؟ از پیامبران خدا هم که مردند بزرگتری؟ خود را که میدانی؟»
یهوشع به ایشان فرمود: «اگر من بخواهم خودم را جلال بدهم، این کار ارزشی نخواهد داشت؛ اما این پدر من است که به من جلال میبخشد، همان کسی که ادعا میکنید اللها شماست.
شما او را نمیشناسید، اما من او را میشناسم؛ و اگر بگویم او را نمیشناسم، آنگاه مانند شما دروغگو خواهم بود! ولی حقیقت این است که من خدا را میشناسم و کاملاً مطیع او هستم.
جدّ شما ابراهیم با شادی چشم به راه آمدن من بود؛ او آن را دید و شاد گردید.»
سران قوم یهود فریاد زدند: «چه میگویی؟ تو حتی پنجاه سال نیز نداری و میگویی ابراهیم را دیدهای؟»
یهوشع به ایشان فرمود: «این حقیقت محض است که پیش از آنکه ابراهیم باشد، من هستم!»
سران قوم که دیگر طاقت شنیدن سخنان او را نداشتند، سنگ برداشتند تا او را بکشند. ولی یهوشع از کنار ایشان گذشت و از معبد بیرون رفت و از نظرها پنهان شد.
9
وقتی یهوشع از محلی میگذشت، کور مادرزادی را دید.
شاگردان از او پرسیدند: «استاد، این شخص چرا کور به دنیا آمده است؟ آیا در اثر گناهان خود او بوده است یا در نتیجهٔ گناهان پدر و مادرش؟»
یهوشع جواب داد: «این به خاطر گناهان خودش یا والدینش نیست. اما این اتفاق افتاد تا قدرت خدا در او دیده شود.
تا فرصت باقیست من باید وظیفهای را که فرستندۀ من به عهدهٔ من گذاشته است انجام دهم، زیرا وقت کمی تا شب باقی مانده و در آن نمیتوان کاری انجام داد.
من تا وقتی در این جهان هستم، به آن نور میبخشم!»
آنگاه آب دهان بر زمین انداخت و با آن گِل درست کرد و به چشمان کور مالید،
و به او فرمود: «به حوض سیلوحا برو و چشمانت را بشوی.» (سیلوحا به زبان عبری به معنی «فرستاده» میباشد.) آن کور نیز رفت، و چشمان خود را در آن حوض شست و بینا بازگشت.
همسایهها و کسانی که او را به عنوان فقیری نابینا میشناختند، از یکدیگر پرسیدند: «آیا این همان گدای کور است؟»
بعضی گفتند همانست و بعضی دیگر گفتند: «نه، غیرممکن است که او باشد. اما شباهت زیادی به او دارد.» مرد فقیر گفت: «من همانم.»
از او پرسیدند: «پس چه شد که بینا شدی؟»
گفت: «شخصی که مردم او را یهوشع میخوانند، گِل درست کرد، به چشمانم مالید و گفت که به حوض سیلوحا بروم و گِل را از چشمانم بشویم. من هم رفتم و شستم و بینا شدم.»
پرسیدند: «او حالا کجاست؟» جواب داد: «نمیدانم.»
پس او را نزد فریسیان بردند.
آن روز که یهوشع گِل ساخت و او را شفا داد، شَبّات بود.
فریسیان جریان را از او پرسیدند. او نیز گفت: «او گِل درست کرد و به چشمانم مالید و وقتی چشمانم را شستم، بینا شدم.»
بعضی از فریسیان گفتند: «اگر چنین باشد، یهوشع از جانب خدا نیست، زیرا روز شبّات کار میکند.» دیگران گفتند: «ولی چگونه یک شخص گناهکار میتواند چنین معجزهای بکند؟» پس بین ایشان اختلاف افتاد.
آنگاه فریسیها بازگشتند و به آن مردی که قبلاً نابینا بود، گفتند: «تو خودت چه میگویی؟ این شخص که چشمانت را باز کرد، کیست؟» جواب داد: «به نظر من باید پیامبری از طرف خدا باشد.»
سران قوم یهود که نمیخواستند باور کنند که او نابینا بوده، پدر و مادرش را خواستند
و از آنها پرسیدند: «آیا این پسر شماست؟ آیا درست است که کور به دنیا آمده؟ پس چطور چشمانش باز شد؟»
پدر و مادرش جواب دادند: «بله، میدانیم که این پسر ماست و همینطور میدانیم که کور به دنیا آمده است.
ولی نه میدانیم چطور چشمانش باز شد و نه میدانیم چه کسی این کار را برایش انجام داده است. از خودش بپرسید. او بالغ است و میتواند خودش همه چیز را بگوید.»
پدر و مادر او از ترس سران قوم یهود چنین گفتند، چون ایشان اعلام کرده بودند که هر که بگوید یهوشع همان مسیح است، او را از تمام مزایای جامعه محروم خواهند کرد.
از همین رو بود که والدینش گفتند: «او بالغ است؛ از خودش بپرسید.»
فریسیها دوباره آن شخص را که نابینا بود خواستند و گفتند: «برای این شفا خدا را تمجید کن نه یهوشع را، چون ما میدانیم که یهوشع آدم گناهکاری است.»
جواب داد: «اینکه او گناهکار است یا نه، من نمیدانم. فقط میدانم که کور بودم و اکنون بینا هستم!»
از او پرسیدند: «خوب، یهوشع با تو چه کرد؟ چطور چشمانت را باز کرد؟»
جواب داد: «من یک بار به شما گفتم، مگر نشنیدید؟ چرا میخواهید دوباره تعریف کنم؟ آیا شما هم میخواهید شاگرد او بشوید؟»
آنها او را دشنام داده، گفتند: «تو خودت شاگرد او هستی. ما شاگرد موسی میباشیم.
ما میدانیم که خدا با موسی سخن میگفت. اما دربارهٔ این شخص، هیچ چیز نمیدانیم.»
جواب داد: «این خیلی عجیب است که او میتواند کوری را بینا کند و شما دربارهٔ او هیچ چیز نمیدانید؟
همه میدانند که خدا به دعای اشخاص شیاد گوش نمیدهد، بلکه دعای کسی را میشنود که خداترس باشد و ارادهٔ او را انجام دهد.
از آغاز جهان تا به حال هیچوقت کسی پیدا نشده که بتواند چشمان کور مادرزاد را باز کند.
اگر این شخص از طرف خدا نبود، چگونه میتوانست چنین کاری بکند؟»
ایشان فریاد زدند: «تو سراپا در گناه متولد شدهای؛ حال میخواهی به ما درس بدهی؟» پس او را بیرون کردند.
وقتی این خبر به گوش یهوشع رسید، او را پیدا کرد و فرمود: «آیا تو به پسر انسان ایمان داری؟»
جواب داد: «سَروَرم، بگو او کیست، چون میخواهم به او ایمان بیاورم.»
یهوشع فرمود: «تو او را دیدهای و هم اکنون با تو سخن میگوید.»
گفت: «بله، ای يهوه، ایمان دارم.» و یهوشع را پرستش کرد.
یهوشع به او فرمود: «من به این جهان آمدهام تا داوری کنم، تا به نابینایان بینایی ببخشم و به آنانی که تصور میکنند میبینند، نشان دهم که کورند.»
بعضی از فریسیان که آنجا بودند، گفتند: «آیا منظورت این است که ما کوریم؟»
یهوشع جواب داد: «اگر کور بودید، گناهی نمیداشتید؛ اما حالا که ادعا میکنید بینایید، گناهکار باقی میمانید.
10
«هر که نخواهد از در واردِ آغل گوسفندان شود بلکه از روی دیوار به داخل بپرد، دزد و راهزن است.
زیرا شبان گوسفندان همیشه از در وارد میشود.
دربان نیز برای شبان در را باز میکند، گوسفندان صدای او را میشنوند و نزد او میآیند. شبان نام گوسفندان خود را یک به یک میخواند و آنها را بیرون میبرد.
او پیشاپیش گوسفندان حرکت میکند و گوسفندان به دنبالش میروند، چون صدای او را میشناسند.
گوسفندان بهدنبال غریبهها نمیروند، بلکه از آنان میگریزند، چون با صدای غریبهها آشنا نیستند.»
کسانی که این مَثَل را شنیدند، منظور یهوشع را درک نکردند.
پس برای ایشان توضیح داد و فرمود: «مطمئن باشید که من آن دری هستم که گوسفندان از آن وارد میشوند.
دیگران که پیش از من آمدند، همه دزد و راهزن بودند. به همین جهت، گوسفندان واقعی به سخنان ایشان گوش ندادند.
بله، من در هستم. کسانی که از این در وارد میشوند، نجات پیدا میکنند و در داخل و بیرون میگردند و چراگاه سبز و خرّم مییابند.
کار دزد این است که بدزدد، بکشد و نابود کند؛ اما من آمدهام تا به شما حیات واقعی را به فراوانی عطا نمایم.
«من شبان نیکو هستم. شبان نیکو از جان خود میگذرد تا گوسفندان را از چنگال گرگها نجات دهد.
ولی کسی که مزدور است و شبان نیست، وقتی میبیند گرگ میآید، گوسفندان را گذاشته، فرار میکند، چون گوسفندان از آن او نیستند و او شبانشان نیست. آنگاه گرگ به گله میزند و گوسفندان را پراکنده میکند.
مزدور میگریزد، چون برای مزد کار میکند و به فکر گوسفندان نیست.
«من شبان نیکو هستم و گوسفندانم را میشناسم و آنها نیز مرا میشناسند.
درست همانطور که پدرم مرا میشناسد و من او را میشناسم. من جان خود را در راه گوسفندان فدا میکنم.
من گوسفندان دیگری نیز دارم که در این آغل نیستند؛ آنها را نیز باید بیاورم. آنها نیز به صدای من توجه کرده، همه با هم یک گله خواهند شد و یک شبان خواهند داشت.
«پدرم مرا دوست دارد، چون من جانم را میدهم و باز پس میگیرم.
کسی نمیتواند به زور جانم را بستاند. من داوطلبانه آن را فدا میکنم. زیرا اختیار این را دارم که جانم را فدا کنم، و اختیار آن را دارم تا آن را باز پس بگیرم. این اختیار را پدرم به من داده است.»
سران قوم یهود وقتی این سخنان را شنیدند، باز دربارهٔ او اختلاف نظر پیدا کردند.
بعضی گفتند: «این مرد دیوانه است و عقل خود را از دست داده است. چرا به حرفهای او گوش میدهید؟»
دیگران گفتند: «به نظر دیوانه نمیآید. مگر دیوانه میتواند چشمان کور را باز کند؟»
پس از آن در یروشلیم جشن سالگرد تقدیس معبد، موسوم به جشن حَنوکا فرا رسید. زمستان بود،
و یهوشع در صحن معبد، در تالار سلیمان قدم میزد.
سران قوم یهود دور او را گرفتند و پرسیدند: «تا به کی میخواهی ما را در شک و تردید نگاه داری؟ اگر تو همان مسیح هستی، روشن و واضح به ما بگو.»
یهوشع جواب داد: «من قبلاً به شما گفتم ولی باور نکردید. معجزههایی که به قدرت پدرم میکنم، ثابت میکند که من مسیح هستم.
اما شما به من ایمان نمیآورید، زیرا جزو گوسفندان من نیستید.
گوسفندان من صدای مرا میشناسند، من نیز ایشان را میشناسم و آنها به دنبال من میآیند.
من به ایشان زندگی جاوید میبخشم تا هرگز هلاک نشوند. هیچکس نیز نمیتواند ایشان را از دست من بگیرد.
چون پدرم ایشان را به من داده است و او از همه قویتر است؛ هیچ انسانی نمیتواند ایشان را از پدرم بگیرد.
من و پدر یک هستیم.»
باز سران قوم یهود سنگها برداشتند تا او را بکشند.
یهوشع فرمود: «از جانب پدرم کارهای نیک بسیاری انجام دادهام. برای کدام یک از آنها میخواهید مرا سنگسار کنید؟»
جواب دادند: «ما به خاطر کفری که میگویی میخواهیم تو را بکشیم، نه برای کارهای خوبت. چون تو یک انسانی ولی ادعای اللهای میکنی.»
یهوشع در پاسخ فرمود: «مگر در تورات شما نوشته نشده که ”گفتم شما اللهاانید“؟
حال، اگر کتب مقدّس که نمیتوانند نادرست باشند، به کسانی که کلام خدا به ایشان رسید، میفرمایند که ”اللهاان“ هستند،
آیا کفر است کسی که خدا او را تقدیس کرده و به جهان فرستاده، بگوید ”من پسر خدا“ هستم؟
اگر معجزه نمیکنم، به من ایمان نیاورید.
ولی اگر میکنم و باز نمیتوانید به خود من ایمان بیاورید، لااقل به معجزاتم ایمان آورید تا بدانید که پدر در من است و من در پدر.»
بار دیگر خواستند او را بگیرند ولی یهوشع رفت و از آنان دور شد.
سپس به آن طرف رود اردن رفت، یعنی نزدیک به جایی که یحیی در آغاز مردم را تعمید میداد.
در آنجا بسیاری از مردم نزد او آمدند؛ ایشان به یکدیگر میگفتند: «یحیی معجزهای نکرد، ولی هر چه درباره این شخص گفت، راست بود.»
و بسیاری که در آنجا بودند، به یهوشع ایمان آوردند.
11
روزی، شخصی به نام ایلعازر بیمار شد. او در بیتعنیا زندگی میکرد، در همان دهکدۀ مریم و خواهرش مارتا.
این مریم که برادرش اکنون بیمار بود، همان است که عطری گرانبها را بر پاهای یهوشع ریخت و با گیسوانش آنها را خشک کرد.
این دو خواهر برای یهوشع پیغام فرستاده، گفتند: «سرور ما، دوست عزیزتان سخت بیمار است.»
وقتی یهوشع این خبر را شنید فرمود: «این بیماری موجب مرگ ایلعازر نخواهد شد، بلکه باعث جلال خدا خواهد گشت، و پسر خدا نیز از این رویداد جلال خواهد یافت.»
یهوشع با اینکه نسبت به مارتا و مریم و ایلعازر لطف خاصی داشت،
اما وقتی خبر بیماری ایلعازر را شنید، در محلی که بود، دو روز دیگر نیز ماند.
پس از آن، به شاگردان خود فرمود: «بیایید به یهودیه بازگردیم.»
شاگردان اعتراض کرده، گفتند: «همین چند روز پیش بود که سران یهود میخواستند تو را در یهودیه بکشند. حال میخواهی باز به آنجا بروی؟»
یهوشع جواب داد: «در روز، دوازده ساعت هوا روشن است. تا زمانی که همه جا روشن است، مردم میتوانند راه بروند و نیفتند. آنها راه را میبینند زیرا از نور این جهان برخوردارند.
فقط در شب است که خطر افتادن وجود دارد، چون هوا تاریک است.»
آنگاه فرمود: «دوست ما ایلعازر خوابیده است و من میروم تا او را بیدار کنم.»
شاگردان به او گفتند: «سرور ما، پس حالش خوب خواهد شد.»
ولی منظور یهوشع این بود که ایلعازر مرده است، اما شاگردان تصور کردند منظورش این است که ایلعازر در خواب است.
آنگاه یهوشع به طور واضح فرمود: «ایلعازر مرده است.
و من خوشحالم که در کنار او نبودم، چون مرگ او یک بار دیگر به شما فرصت خواهد داد که به من ایمان آورید. حال بیایید نزد او برویم.»
یکی از شاگردان او به نام توما، که به او دوقلو هم میگفتند، به شاگردان دیگر گفت: «بیایید ما نیز برویم و با او بمیریم.»
وقتی به بیتعنیا رسیدند، شنیدند که ایلعازر را چهار روز پیش به خاک سپردهاند.
بیتعنیا فقط چند کیلومتر تا یروشلیم فاصله داشت
و عدهای از سران قوم یهود از آنجا آمده بودند تا مارتا و مریم را برای مرگ برادرشان تسلی بدهند.
وقتی به مارتا خبر دادند که یهوشع آمده است، برخاست و بیدرنگ به پیشواز او رفت، ولی مریم در خانه ماند.
مارتا به یهوشع گفت: «سَرورم، اگر اینجا بودید، برادرم نمیمرد.
حال نیز دیر نشده؛ اگر از خدا بخواهید، برادرم دوباره زنده خواهد شد.»
یهوشع فرمود: «مارتا، برادرت زنده خواهد شد.»
مارتا گفت: «بله، میدانم که در روز قیامت زنده خواهد شد.»
یهوشع فرمود: «من قیامت و حیات هستم. هر که به من ایمان داشته باشد، حتی اگر بمیرد، زنده خواهد شد.
و چون به من ایمان دارد، زندگی جاوید یافته، هرگز هلاک نخواهد شد. مارتا! آیا به این گفتۀ من ایمان داری؟»
مارتا گفت: «بله، سرورم، من ایمان دارم که تو مسیح، پسر خدا هستی، همان که منتظرش بودیم.»
آنگاه مارتا به خانه بازگشت و مریم را از مجلس عزاداری بیرون برد و به او گفت: «یهوشع اینجاست و میخواهد تو را ببیند.»
مریم بیدرنگ نزد یهوشع رفت.
یهوشع بیرون دهکده بود، در همان جایی که مارتا با او ملاقات کرده بود.
یهودیانی که در خانه سعی میکردند مریم را دلداری دهند، وقتی دیدند که او با عجله از خانه بیرون میرود، تصور کردند به سر قبر میرود تا باز گریه کند. پس ایشان نیز به دنبال او رفتند.
وقتی مریم نزد یهوشع رسید، به پاهای او افتاد و گفت: «سرورم، اگر اینجا بودید، برادرم نمیمرد.»
وقتی یهوشع دید که مریم گریه میکند و یهودیان نیز با او ماتم گرفتهاند عمیقاً متأثر و پریشان گردید.
او پرسید: «کجا او را دفن کردهاید؟» گفتند: «سرور ما، بیا و ببین.»
یهوشع گریست.
سران یهود به یکدیگر گفتند: «ببینید چقدر او را دوست میداشت.»
ولی بعضی میگفتند: «این مرد که چشمان کور را باز کرد، چرا نتوانست کاری کند که ایلعازر نمیرد؟»
باز یهوشع به شدت متأثر شد. سرانجام به سر قبر رسیدند. قبر او غاری بود که سنگ بزرگی جلوی دهانهاش غلتانیده بودند.
یهوشع فرمود: «سنگ را به کنار بغلتانید!» ولی مارتا، خواهر ایلعازر گفت: «سرورم، حالا دیگر متعفن شده، چون چهار روز است که او را دفن کردهایم.»
یهوشع فرمود: «مگر نگفتم اگر ایمان داشته باشی، جلال خدا را خواهی دید؟»
پس سنگ را کنار زدند. آنگاه یهوشع به آسمان نگاه کرد و فرمود: «پدر، شکر میکنم که دعای مرا شنیدهای.
البته همیشه دعایم را میشنوی ولی این را به خاطر مردمی که اینجا هستند گفتم، تا ایمان آورند که تو مرا فرستادهای.»
سپس با صدای بلند فرمود: «ایلعازر، بیرون بیا!»
ایلعازر از قبر بیرون آمد، در حالی که تمام بدنش در کفن پیچیده شده و پارچهای سر و صورتش را پوشانده بود. یهوشع فرمود: «او را باز کنید تا بتواند راه برود.»
بعضی از یهودیان که با مریم بودند و این معجزه را دیدند، به یهوشع ایمان آوردند.
ولی بعضی نیز نزد فریسیان رفته، واقعه را گزارش دادند.
کاهنان اعظم و فریسیان بیدرنگ جلسهای تشکیل دادند تا به این موضوع رسیدگی کنند. ایشان به یکدیگر میگفتند: «چه کنیم؟ این شخص معجزات بسیاری انجام میدهد.
اگر او را به حال خود بگذاریم، تمام این قوم به دنبال او خواهند رفت. آنگاه رومیها به اینجا لشکرکشی کرده، معبد و قوم ما را از بین خواهند برد.»
یکی از ایشان به نام قیافا، که در آن سال کاهن اعظم بود، برخاست و گفت: «شما اصلاً متوجه موضوع نیستید.
آیا درک نمیکنید که بهتر است یک نفر برای قوم بمیرد تا آن که همۀ قوم هلاک شوند.»
او این را از خود نگفت، بلکه چون در آن سال کاهن اعظم بود، به او الهام شد. او با این سخن، در واقع پیشگویی کرد که یهوشع باید برای قوم یهود فدا شود،
و نه فقط برای قوم یهود، بلکه برای جمع کردن و متحد ساختن همهٔ فرزندان خدا که در سراسر دنیا پراکندهاند.
از آن روز به بعد، سران قوم یهود توطئه چیدند تا یهوشع را به قتل رسانند.
یهوشع از آن پس، دیگر در میان مردم آشکار نمیشد، بلکه با شاگردانش از یروشلیم به دهکدهٔ افرایم در نزدیکی بیابان رفت و در آنجا ماند.
کمکم عید پِسَح که از روزهای مقدّس یهود بود نزدیک میشد. مردم از سراسر مملکت در یروشلیم جمع میشدند تا خود را برای شرکت در مراسم عید آماده کنند.
در این میان، همه میخواستند یهوشع را ببینند، و در معبد با کنجکاوی از یکدیگر میپرسیدند: «چه فکر میکنید؟ آیا یهوشع برای شرکت در مراسم عید به یروشلیم خواهد آمد؟»
ولی از طرف دیگر کاهنان اعظم و فریسیان اعلام کرده بودند که هر که یهوشع را ببیند، خبر دهد تا او را بگیرند.
12
شش روز پیش از آغاز عید پِسَح، یهوشع وارد بیتعنیا شد، همان جایی که ایلعازر مرده را زنده کرده بود.
یک شب در آن دهکده به افتخار یهوشع ضیافتی ترتیب دادند. مارتا پذیرایی میکرد و ایلعازر با یهوشع بر سر سفره نشسته بود.
آنگاه مریم شیشهای از عطر سنبل خالص و گرانبها را برداشته، آن را روی پاهای یهوشع ریخت و با گیسوان خود آنها را خشک کرد. خانه از بوی عطر پر شد.
ولی یهوده اسخریوطی که یکی از شاگردان یهوشع بود و بعد به او خیانت کرد، گفت:
«چرا این عطر به سیصد سکه نقره فروخته نشد، تا پولش را به فقرا بدهیم؟»
البته او در فکر فقرا نبود بلکه در فکر خودش بود، چون مسئول دخل و خرج و نگهداری پول شاگردان بود و اغلب از این پول میدزدید.
یهوشع جواب داد: «کاری به کار او نداشته باشید! او با این کار، بدن مرا برای دفن آماده کرد.
فقرا همیشه دور و بر شما هستند، ولی مرا همیشه با خود نخواهید داشت.»
وقتی یهودیان یروشلیم شنیدند که یهوشع به آنجا آمده، دستهدسته به دیدن او شتافتند. آنان در ضمن بسیار مایل بودند ایلعازر را نیز که یهوشع او را زنده کرده بود، ببینند.
پس کاهنان اعظم تصمیم گرفتند ایلعازر را هم بکشند،
زیرا به خاطر او بعضی از سران قوم یهود نیز ایمان آورده بودند که یهوشع همان مسیح است.
روز بعد، در تمام شهر خبر پیچید که یهوشع به یروشلیم میآید. پس، جمعیت انبوهی که برای مراسم عید آمده بودند،
با شاخههای نخل به پیشواز او رفتند، در حالی که فریاد میزدند: «هوشیعانا!» «مبارک است آن که به نام يهوه میآید!» «مبارک است پادشاه یسرال!»
یهوشع نیز کرّه الاغی یافت و بر آن سوار شد، همانگونه که نوشته شده است:
«نترس، ای دختر صهیون، اینک پادشاه تو میآید، سوار بر کرّهٔ الاغی!»
شاگردان او در آن زمان متوجه این پیشگویی نشدند، ولی بعد از این که یهوشع به جلال خود در آسمان بازگشت، پی بردند که تمام این چیزها قبلاً دربارۀ او نوشته شده بود، و همانگونه نیز بر او واقع شده بود.
در بین جمعیت، کسانی که زنده شدن ایلعازر را به چشم خود دیده بودند، آن را برای دیگران تعریف میکردند.
در واقع به خاطر همین نشانۀ معجزهآسا بود که مردم با چنان شور و حرارتی به پیشواز او رفتند.
فریسیها به یکدیگر گفتند: «دیگر از ما کاری ساخته نیست. ببینید، تمام دنیا به دنبال او رفتهاند!»
عدهای یونانی که برای مراسم عید به یروشلیم آمده بودند،
نزد فیلیپ که اهل بیتصیدای جلیل بود، رفتند و گفتند: «آقا، ما میخواهیم یهوشع را ببینیم.»
فیلیپ این را با آندریاس در میان گذاشت و هر دو رفتند و به یهوشع گفتند.
یهوشع جواب داد: «وقت آن رسیده است که پسر انسان به جلالی که در آسمان داشت بازگردد.
این که میگویم عین حقیقت است: اگر دانهٔ گندم در خاک نیفتد و نمیرد، تنها میماند؛ اما اگر بمیرد دانههای تازۀ بسیاری تولید میکند.
اگر کسی جان خود را دوست بدارد، آن را از دست خواهد داد. اما کسی که در این جهان از جان خود بگذرد، آن را برای حیات جاویدان حفظ خواهد کرد.
«هر که بخواهد مرا خدمت کند، باید به دنبال من بیاید. و هر جا من باشم، خدمتگزارم نیز باید باشد. و پدر، هر کسی را که به من خدمت کند، تکریم خواهد کرد.
اکنون جانم آشفته است. آیا باید دعا کنم که: ”ای پدر، از آنچه میخواهد بر من واقع شود، مرا رهایی ده؟“ ولی من برای همین امر به این جهان آمدهام!
پس میگویم: ”ای پدر، نام خود را جلال و سرافرازی ده.“» ناگاه صدایی از آسمان گفت: «جلال دادم و باز جلال خواهم داد.»
وقتی مردم این صدا را شنیدند، بعضی گمان بردند که صدای رعد بود و بعضی دیگر گفتند: «فرشتهای با او سخن گفت.»
ولی یهوشع فرمود: «این صدا برای شما بود، نه برای من.
چون وقت آن رسیده است که خدا مردم دنیا را داوری کند و فرمانروای این دنیا، یعنی شیطان را از قدرت بیندازد.
وقتی مرا از زمین بلند کردید، همه را به سوی خود جذب خواهم کرد.»
یهوشع با این گفته، به نوع مرگ خود بر صلیب اشاره کرد.
مردم پرسیدند: «تو از مرگ سخن میگویی؟ تا جایی که ما میدانیم مسیح باید همیشه زنده بماند و هرگز نمیرد. پس چرا تو میگویی که مسیح باید بمیرد؟ اصلاً دربارهٔ که صحبت میکنی؟»
یهوشع جواب داد: «نور من فقط تا مدتی کوتاه بر شما خواهد تابید؛ پس تا فرصت هست، در نور راه بروید، تا تاریکی بر شما چیره نشود. آنان که در تاریکی راه میروند، نمیتوانند ببینند به کجا میروند.
تا دیر نشده، به نور ایمان آورید تا نورانی شوید.» آنگاه یهوشع رفت و خود را از چشم مردم پنهان کرد.
با وجود تمام معجزاتی که یهوشع کرد، بسیاری از مردم ایمان نیاوردند که او همان مسیح است.
این درست همان است که یشعیهوی نبی پیشگویی کرده بود که: «يهوها، چه کسی پیام ما را باور کرده، و بازوی توانای يهوه بر چه کسی آشکار شده است؟»
البته ایشان نتوانستند ایمان بیاورند، چون همانطور که یشعیهو گفته بود:
«خدا چشمانشان را کور و دلهایشان را سخت کرده است، تا با چشمانشان نبینند و با دلهایشان نفهمند و به سوی خدا باز نگردند تا شفایشان دهد.»
یشعیهو به این دلیل این را گفت که جلال او را دید و دربارۀ او سخن گفت.
با این همه، بعضی از سران قوم یهود ایمان آوردند که او همان مسیح است، ولی به کسی نگفتند چون میترسیدند فریسیان از کنیسه بیرونشان کنند.
در واقع چیزی که برای این اشخاص اهمیت داشت، جلب نظر و احترام مردم بود نه جلب رضای خدا.
پس یهوشع با صدای بلند به مردم فرمود: «هر که به من ایمان بیاورد، نه فقط به من، بلکه به کسی نیز ایمان آورده که مرا فرستاده است.
چون آن که مرا دید، گویی فرستندۀ مرا دیده است.
من مثل نوری آمدهام تا در این دنیای تاریک بدرخشم تا تمام کسانی که به من ایمان میآورند، در تاریکی سرگردان نشوند.
اگر کسی صدای مرا بشنود ولی اطاعت نکند، من از او بازخواست نخواهم کرد، زیرا من نه برای بازخواست بلکه برای نجات جهان آمدهام.
ولی تمام کسانی که مرا و سخنان مرا نمیپذیرند، در روز قیامت بهوسیلهٔ کلام من از ایشان بازخواست خواهد شد.
این سخنان از من نیست، بلکه من آنچه را که پدرم خدا گفته است، به شما میگویم؛
و میدانم که احکام او انسان را به زندگی جاوید میرساند. پس من هر چه میگویم، همان است که خدا به من میفرماید.»
13
شب عید پِسَح فرا رسید. یهوشع میدانست که وقت آن رسیده که این جهان را ترک کند و نزد پدر برود. او که شاگردانش را در طول خدمت زمینیاش محبت کرده بود، اکنون محبت خود را به کمال به ایشان نشان داد.
وقت شام بود، و ابلیس از پیش، یهوده، پسر شمعون اسخریوطی را برانگیخته بود که به یهوشع خیانت کند.
یهوشع میدانست که پدر اختیار همه چیز را به دست او سپرده، و اینکه از نزد خدا آمده و باید بار دیگر نزد او بازگردد.
پس، از سر شام بلند شد، لباس خود را درآورد، حولهای به کمر بست،
آب در لگن ریخت و به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حوله پرداخت.
وقتی به شمعون پطرس رسید، پطرس به او گفت: «سرورم، تو نباید پاهای ما را بشویی.»
یهوشع جواب داد: «اکنون علّت کار مرا درک نمیکنی؛ ولی یک روز خواهی فهمید.»
پطرس بار دیگر با اصرار گفت: «نه، هرگز نمیگذارم پاهای مرا بشویی.» یهوشع فرمود: «اگر پاهای تو را نشویم تو به من تعلق نخواهی داشت.»
پطرس با عجله گفت: «سرورم، پس حالا که اینطور است، نه فقط پا، بلکه دست و صورتم را نیز بشوی.»
یهوشع جواب داد: «کسی که تازه حمام کرده، فقط کافی است که پاهای خود را بشوید تا تمام بدنش پاکیزه شود. شما نیز پاکید ولی نه همه.»
چون یهوشع میدانست چه کسی به او خیانت خواهد کرد؛ از این جهت گفت که همهٔ شاگردان پاک نیستند.
پس از آنکه پاهای شاگردان خود را شست، لباس خود را پوشید و سر میز شام نشست و پرسید: «آیا فهمیدید چرا این کار را کردم؟
شما مرا استاد و يهوه میخوانید، و درست میگویید چون همینطور نیز هست.
حال، اگر من که يهوه و استاد شما هستم، پاهای شما را شستم، شما نیز باید پاهای یکدیگر را بشویید.
من به شما سرمشقی دادم تا شما نیز همینطور رفتار کنید.
چون مسلماً خدمتکار از اربابش بالاتر نیست و قاصد نیز از فرستندهاش مهمتر نمیباشد.
در زندگی، سعادت در این است که به آنچه میدانید، عمل کنید.»
«این را به همهٔ شما نمیگویم، چون تکتک شما را که انتخاب کردهام، خوب میشناسم. اما آنچه در کتب مقدّس آمده باید جامۀ عمل بپوشد که میفرماید: ”کسی که نان و نمک مرا میخورْد، دشمن من شده است.“
این را به شما میگویم تا وقتی واقع شد، به من ایمان بیاورید.
بدانید که هر کس فرستادۀ مرا قبول کند، مرا پذیرفته است و آنکه مرا قبول کند فرستندۀ مرا پذیرفته است.»
پس از این سخن، یهوشع به شدت محزون شد و با دلی شکسته گفت: «براستی به شما میگویم که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد.»
شاگردان مات و مبهوت به یکدیگر نگاه میکردند و در حیرت بودند که یهوشع این را درباره چه کسی میگوید.
یکی از شاگردان، که یهوشع دوستش میداشت، کنار او تکیه زده بود.
شمعون پطرس به او اشاره کرد تا بپرسد کیست که دست به چنین کار وحشتناکی میزند.
پس، آن شاگرد به یهوشع نزدیکتر شد و پرسید: «يهوها، آن شخص کیست؟»
فرمود: «آن کسی است که یک لقمه میگیرم و به او میدهم.» آنگاه لقمهای گرفت و آن را به یهوده پسر شمعون اسخریوطی داد.
به محض اینکه لقمه از گلوی یهوده پایین رفت، شیطان داخل او شد. پس یهوشع به او فرمود: «کاری را که میخواهی انجام دهی، زودتر عملی کن!»
هیچکس به هنگام شام منظور یهوشع را نفهمید.
فقط بعضی گمان کردند که چون پول دست یهوده بود، یهوشع به او دستور داد که برود و خوراک بخرد و یا چیزی به فقرا بدهد.
یهوده لقمه را خورد و بیدرنگ در تاریکی شب بیرون رفت.
به محض اینکه یهوده از اتاق خارج شد، یهوشع فرمود: «وقت آن رسیده است که پسر انسان وارد جلالش شود و خدا نیز توسط او جلال یابد.
خدا نیز بهزودی بزرگی و جلال خود را به من خواهد داد.
ای فرزندان من که برایم بسیار عزیز هستید، چقدر این لحظات کوتاهند. بهزودی باید شما را بگذارم و بروم. آنگاه همانطور که به سران قوم یهود گفتم، همه جا به دنبال من خواهید گشت، اما مرا نخواهید یافت و نخواهید توانست به جایی که میروم، بیایید.
«پس حال، دستوری تازه به شما میدهم: یکدیگر را دوست بدارید همانگونه که من شما را دوست میدارم.
محبت شما به یکدیگر، به جهان ثابت خواهد کرد که شما شاگردان من میباشید.»
شمعون پطرس پرسید: «سرور من، کجا میخواهید بروید؟» یهوشع جواب داد: «حال، نمیتوانی با من بیایی، ولی بعد به دنبالم خواهی آمد.»
پطرس پرسید: «سرورم، چرا نمیتوانم حالا بیایم؟ من حتی حاضرم جانم را فدای تو کنم.»
یهوشع جواب داد: «تو جانت را فدای من میکنی؟ همین امشب پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمیشناسی.»
14
«خاطرتان آسوده باشد. شما که به خدا ایمان دارید، به من نیز ایمان داشته باشید.
در خانۀ پدرِ من منزلگاه بسیار است. اگر چنین نبود، به شما نمیگفتم که میروم مکانی برای شما آماده سازم.
پس وقتی بروم و مکانی برای شما آماده سازم، خواهم آمد و شما را نزد خود میبرم تا همیشه در آنجا که من هستم، شما نیز با من باشید.
شما میدانید من به کجا میروم و میدانید چگونه به آنجا بیایید.»
توما گفت: «ما حتی نمیدانیم به کجا میروی، پس چطور میتوانیم راه را بدانیم؟»
یهوشع به او فرمود: «من راه و راستی و حیات هستم؛ هیچکس نمیتواند نزد پدر بیاید مگر بهوسیلهٔ من.
اگر میدانستید من کیستم، آنگاه میدانستید پدرم کیست. اما از حالا به بعد، او را میشناسید و او را دیدهاید.»
فیلیپ گفت: «يهوها، پدر را به ما نشان بده که همین برای ما کافی است.»
یهوشع جواب داد: «فیلیپ، آیا بعد از تمام این مدتی که با شما بودهام، هنوز هم نمیدانی من کیستم؟ هر که مرا ببیند، اللها پدر را دیده است. پس دیگر چرا میخواهی او را ببینی؟
آیا ایمان نداری که من در پدر هستم و او در من است؟ سخنانی که میگویم، از خودم نیست بلکه از پدر من است که در من ساکن است؛ و اوست که این کارها را میکند.
فقط ایمان داشته باش که من در اللها پدر هستم و او در من است؛ وگرنه به خاطر این معجزات بزرگ که از من دیدهای، به من ایمان آور.
اینکه میگویم عین حقیقت است: هر که به من ایمان بیاورد، میتواند همان کارهایی را بکند که من کردهام، و حتی بزرگتر از اینها نیز انجام دهد، چون من نزد پدر باز میگردم.
شما میتوانید به نام من، هر چیزی درخواست کنید، و من آن را برایتان انجام خواهم داد. چون من که پسر خدا هستم هر چه برای شما انجام دهم، باعث بزرگی و جلال پدر خواهد شد.
بله، به نام من هر چه لازم دارید بخواهید تا به شما عطا کنم.
«اگر مرا دوست دارید، از احکام من اطاعت کنید.
و من از پدرم درخواست خواهم کرد تا پشتیبان و تسلیبخش دیگری به شما عطا نماید که همیشه با شما بماند.
این پشتیبان و تسلیبخش همان روحالقدس است که شما را با تمام حقایق آشنا خواهد ساخت. مردم دنیا به او دسترسی ندارند، چون نه در جستجوی او هستند و نه او را میشناسند. ولی شما در جستجوی او هستید و او را میشناسید، چون او همیشه با شماست و در وجودتان خواهد بود.
«شما را یتیم و بیسرپرست نخواهم گذاشت و نزد شما خواهم آمد.
برای مدت کوتاهی جهان مرا نخواهد دید، اما شما خواهید دید. چون من زندهام شما نیز خواهید زیست.
وقتی زندگی را از سر گیرم، خواهید دانست که من در اللها پدر هستم و شما در من هستید و من نیز در شما هستم.
کسی مرا دوست دارد که از احکام من اطاعت کند؛ و چون مرا دوست دارد، پدرم نیز او را دوست خواهد داشت و من نیز او را دوست خواهم داشت و خود را به او نشان خواهم داد.»
یکی از شاگردان او به اسم یهوده (البته نه یهودهی اِسخریوطی) پرسید: «سرور من، چرا خود را فقط به ما نشان میدهی، اما نه به همۀ مردم این جهان؟»
یهوشع جواب داد: «من خود را فقط به کسانی نشان میدهم که مرا دوست میدارند و از احکام من اطاعت میکنند. پدرم نیز ایشان را دوست دارد و ما نزد ایشان آمده، با ایشان زندگی خواهیم کرد.
اگر کسی مرا دوست نداشته باشد، کلام مرا اطاعت نخواهد کرد. سخنانی که میشنوید، از من نیست، بلکه از پدری است که مرا فرستاده است.
این چیزها را اکنون که با شما هستم، میگویم.
ولی وقتی پدر ”تسلیبخش“ را به جای من فرستاد، یعنی همان روحالقدس را، او همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد؛ در ضمن هر چه را که به شما گفتهام، به یادتان خواهد آورد.
«من هدیهای نزد شما میگذارم و میروم. این هدیه، آرامش فکر و دل است. آرامشی که من به شما میدهم، مانند آرامشهای دنیا بیدوام و زودگذر نیست. پس مضطرب و هراسان نباشید.
فراموش نکنید چه گفتم؛ گفتم که میروم و زود باز میگردم. اگر واقعاً مرا دوست داشته باشید، از این خبر شاد خواهید شد، چون نزد پدرم میروم که از من بزرگتر است.
من همه چیز را از پیش به شما گفتم تا وقتی واقع میشود، به من ایمان آورید.
«دیگر فرصت زیادی نمانده است تا باز با شما سخن گویم، زیرا شیطان که فرمانروای این دنیاست، نزدیک میشود. البته او بر من هیچ قدرتی ندارد.
من آزادانه آنچه پدر از من میخواهد میکنم تا مردم دنیا بدانند که من چقدر پدرم را دوست دارم. «برخیزید از اینجا برویم.»
15
«من تاک حقیقی هستم و پدرم باغبان است.
او هر شاخهای را که میوه ندهد، میبُرَد و شاخههایی را که میوه میدهند، هَرَس میکند تا میوهٔ بیشتری بدهند.
بهوسیلهٔ احکامی که به شما دادم، خدا شما را اصلاح و پاک کرده است تا قویتر و مفیدتر باشید.
در من بمانید و بگذارید من هم در شما بمانم. زیرا وقتی شاخه از درخت جدا شود، دیگر نمیتواند میوه بدهد. شما نیز جدا از من نمیتوانید بارور و مفید باشید.
«بله، من تاک هستم، شما نیز شاخههای من. هر که در من بماند و من نیز در او، میوهٔ فراوان میدهد، چون جدا از من هیچ کاری از شما ساخته نیست.
اگر کسی از من جدا شود، مانند شاخهای بیفایده آن را میبُرَند و دور میاندازند. و آن شاخه میخشکد و سپس، آن را با سایر شاخهها جمع میکنند تا در آتش بسوزانند.
ولی اگر در من بمانید و از کلام من اطاعت کنید، هر چه بخواهید به شما داده خواهد شد.
شاگردان واقعی من محصول فراوان میدهند و این، باعث بزرگی و جلال پدرم میشود.
«همانطور که پدر مرا دوست دارد، من نیز شما را دوست دارم. پس در محبت من بمانید.
اگر از کلام من اطاعت نمایید، در محبت من خواهید ماند، درست همانگونه که من از احکام پدرم اطاعت میکنم و در محبت او میمانم.
این را گفتم تا شما نیز از شادی من لبریز شوید؛ بله، تا مالامال از خوشی گردید.
از شما میخواهم که به همان اندازه که من شما را دوست میدارم، شما نیز یکدیگر را دوست بدارید.
بزرگترین محبتی که شخص میتواند در حق دوستانش بکند، این است که جان خود را در راه ایشان فدا سازد. محبت را باید اینچنین سنجید.
و شما دوستان منید اگر از آنچه میگویم اطاعت کنید.
دیگر شما را ”بنده“ نمیخوانم، چون معمولاً بنده مورد اعتماد اربابش نیست. من شما را ”دوستان خود“ میخوانم، به این دلیل که به شما اعتماد کرده، هر چه پدرم به من گفته است، همه را به شما گفتهام.
«شما مرا برنگزیدید، بلکه من شما را برگزیدم و شما را فرستادم که بروید و میوههای ماندگار بیاورید، تا هر چه از پدرم به نام من بخواهید به شما بدهد.
از شما میخواهم که یکدیگر را دوست بدارید،
چون مردم دنیا از شما نفرت خواهند داشت. اما بدانید که پیش از اینکه از شما نفرت کنند، از من نفرت داشتهاند.
اگر به دنیا دل میبستید، دنیا شما را دوست میداشت. ولی شما به آن دل نبستهاید، چون من شما را از میان مردم دنیا جدا کردهام. به همین دلیل از شما نفرت دارند.
آیا به خاطر دارید چه گفتم؟ مقام خدمتکار از اربابش بالاتر نیست. پس اگر مرا اذیت کردند، شما را نیز اذیت خواهند کرد و اگر به سخنان من گوش ندادند، به سخنان شما نیز گوش نخواهند داد.
مردم دنیا شما را آزار و اذیت خواهند کرد، از این رو که شما از آن منید و همچنین به این دلیل که خدا را نمیشناسند، اللهای که مرا فرستاده است.
«اگر من به دنیا نمیآمدم و با مردم سخن نمیگفتم، تقصیری نمیداشتند. ولی حال که آمدهام، دیگر برای گناهانشان عذر و بهانهای ندارند.
هر که از من نفرت دارد، از پدرم نیز نفرت دارد.
اگر من در مقابل چشمان این مردم کارهایی نکرده بودم که غیر از من کسی تا به حال نکرده بود، بیتقصیر میبودند؛ ولی اینک حتی با دیدن تمام این معجزات، باز از من و از پدرم نفرت دارند؛
به این شکل، آنچه در تورات ایشان نوشته شده، جامۀ عمل میپوشد که میفرماید: ”بیجهت از من نفرت داشتند“.
«اما من آن روح تسلیبخش را به کمک شما خواهم فرستاد. او سرچشمۀ تمام حقایق است و از طرف پدرم آمده، دربارهٔ من همه چیز را به شما خواهد گفت.
شما نیز باید دربارهٔ من با تمام مردم سخن بگویید، چون از ابتدا با من بودهاید.»
16
«این امور را از هم اکنون به شما میگویم تا وقتی با مشکلات روبرو میشوید، ایمان خود را از دست ندهید.
شما را از کنیسهها بیرون خواهند راند و حتی زمانی فرا خواهد رسید که مردم شما را خواهند کشت به خیال اینکه خدا را خدمت میکنند.
به این علّت با شما اینچنین رفتار خواهند کرد که نه پدر را میشناسند، و نه مرا.
پس در آن موقع به یاد داشته باشید که خبر تمام این پیشآمدها را از قبل به شما دادهام. علّت اینکه این موضوع را زودتر به شما نگفتم این است که خودم با شما بودم.
«اما اکنون نزد کسی میروم که مرا فرستاد، و هیچیک از شما نمیپرسید: ”به کجا میروی؟“
در عوض غمگین و محزونید.
رفتن من به نفع شماست، چون اگر نروم، آن روح تسلیبخش نزد شما نخواهد آمد. ولی اگر بروم او خواهد آمد، زیرا من او را نزد شما خواهم فرستاد.
وقتی او بیاید، جهان را در رابطه با گناه، عدالت خدا و داوری آینده محکوم خواهد کرد.
گناهِ جهان آن است که نمیخواهد به من ایمان بیاورد.
عدالت خدا ظاهر میشود زیرا من نزد پدر میروم و دیگر مرا نخواهید دید.
داوری خواهد آمد، زیرا رئیس این جهان هم اکنون تحت محکومیت قرار دارد.
«بسیار چیزهای دیگر دارم که بگویم، ولی افسوس که حال نمیتوانید بفهمید.
ولی وقتی روحالقدس که سرچشمۀ همهٔ راستیها است بیاید، تمام حقایق را بر شما آشکار خواهد ساخت. زیرا از جانب خود سخن نخواهد گفت، بلکه آنچه را که از من شنیده است، بیان خواهد کرد. او از آینده نیز شما را باخبر خواهد ساخت.
او جلال و بزرگی مرا به شما نشان خواهد داد و با این کار باعث عزت و احترام من خواهد شد.
تمام بزرگی و جلال پدرم از آن من است. وقتی گفتم جلال و بزرگی مرا به شما نشان میدهد، منظورم همین بود.
«بهزودی خواهم رفت و دیگر مرا نخواهید دید. ولی بعد از مدت کوتاهی باز میگردم و دوباره مرا خواهید دید.»
بعضی از شاگردان او از یکدیگر پرسیدند: «استاد چه میگوید؟ منظورش از این سخن چیست که میگوید: ”دیگر مرا نخواهید دید، ولی بعد از مدت کوتاهی دوباره مرا خواهید دید؟“
منظورش از ”نزد پدر میروم“ چیست؟»
یهوشع متوجه شد که شاگردان میخواهند از او سؤال کنند. پس فرمود: «میپرسید منظورم چیست که گفتم: ”دیگر مرا نخواهید دید، ولی بعد از مدت کوتاهی خواهید دید؟“
مردم دنیا از رفتن من شاد خواهند شد، ولی شما محزون خواهید گردید و خواهید گریست. ولی وقتی دوباره مرا ببینید، گریهٔ شما تبدیل به شادی خواهد شد.
همچون زنی که درد میکشد تا نوزادی به دنیا آورد؛ ولی بعد از زایمان، رنج او به شادی تبدیل میشود و درد را فراموش میکند، زیرا انسان جدیدی به دنیا آورده است.
شما نیز اکنون غمگین میباشید، ولی دوباره شما را خواهم دید. آنگاه شاد خواهید شد و کسی نمیتواند آن شادی را از شما بگیرد.
در آن هنگام دیگر از من چیزی نخواهید خواست. من واقعیت را به شما میگویم، شما خودتان هر چه از پدرم به نام من بخواهید، به شما خواهد داد.
تا به حال به نام من چیزی نخواستهاید. بخواهید تا بیابید و شاد شوید و شادیتان کامل گردد.
«این چیزها را با مَثَلها به شما گفتم. ولی زمانی فرا میرسد که دیگر نیازی به این کار نخواهد بود و همه چیز را به روشنی دربارهٔ پدرم به شما خواهم گفت.
آنگاه به نام من درخواست خواهید کرد. البته لازم نیست که من سفارش شما را به پدر بکنم تا آنچه را که میخواهید به شما بدهد؛
چرا که خودِ پدر، شما را دوست دارد، زیرا شما مرا دوست دارید و ایمان دارید که من از نزد پدرم آمدهام.
بله، من از نزد پدرم خدا به این دنیا آمدهام، و حال دنیا را میگذارم و نزد او باز میگردم.»
شاگردان گفتند: «اکنون آشکارا با ما سخن میگویی و نه با مَثَل.
اکنون پی بردیم که همه چیز را میدانی و حتی نیاز نداری کسی سؤالش را با تو در میان بگذارد. همین برای ما کافی است تا ایمان بیاوریم که شما از نزد خدا آمدهاید.»
یهوشع پرسید: «آیا سرانجام به این موضوع ایمان آوردید؟
ولی وقتی میرسد، و یا بهتر بگویم همین الان رسیده است که شما مانند کاه پراکنده میشوید و هر یک به خانۀ خود برمیگردید و مرا تنها میگذارید. ولی من تنها نیستم، چون پدرم با من است.
این چیزها را گفتم تا خیالتان آسوده باشد. در این دنیا با مشکلات و زحمات فراوان روبرو خواهید شد؛ با این حال شجاع باشید، چون من بر دنیا پیروز شدهام.»
17
وقتی یهوشع سخنان خود را به پایان رساند، به سوی آسمان نگاه کرد و گفت: «پدر، وقت موعود فرا رسیده است. بزرگی و جلال پسرت را آشکار کن تا او نیز جلال و بزرگی را به تو بازگرداند.
زیرا تو اختیار زندگی تمام مردم دنیا را به دست او سپردهای؛ و او به آن عدهای که به او عطا کردهای، زندگی جاوید میبخشد.
و حیات جاویدان این است که تو را که یگانه اللها راستین هستی، و یهوشع مسیح را که فرستادهای، بشناسند.
«بر روی زمین آنچه را که به من محول کرده بودی، انجام دادم تا باعث بزرگی و جلال تو شوم.
و حال، ای پدر، مرا در حضور خود جلال بده، با همان جلالی که پیش از آفرینش جهان نزد تو داشتم.
«من تو را به کسانی که به من بخشیدی، شناساندم. ایشان در دنیا بودند و تو ایشان را به من بخشیدی. در واقع همیشه از آن تو بودند و تو ایشان را به من دادی؛ و هر چه به ایشان گفتم، اطاعت کردند.
حال، میدانند که هر چه من دارم، هدیهٔ توست.
هر دستوری به من دادی، به ایشان دادم و ایشان قبول کردند و دانستند که من از نزد تو به این جهان آمدهام و ایمان دارند که تو مرا فرستادهای.
«من برای مردم دنیا دعا نمیکنم بلکه برای کسانی دعا میکنم که به من بخشیدی، چون از آن تو هستند.
هر چه از آن من باشد متعلق به تو نیز هست، و هر چه از آن تو باشد متعلق به من هم میباشد. از این جهت، ایشان باعث افتخار و سربلندی منند.
بهزودی من این جهان را گذاشته، نزد تو خواهم آمد، ولی ایشان در این جهان میمانند. پس ای پدر مقدّس، کسانی را که به من بخشیدهای، با توجهات پدرانهات حفظ فرما تا مانند من و تو با هم یکی باشند.
تا زمانی که با ایشان بودم، با قدرت نامی که به من دادی، از ایشان محافظت کردم. ایشان را طوری حفظ کردم که هیچیک از دست نرفت، مگر آن کس که برای هلاکت مقرر شده بود، تا نوشتۀ کتب مقدّس به واقعیت بپیوندد.
«و حال، نزد تو میآیم. تا وقتی که با آنان بودم، چیزهای بسیار به ایشان گفتم تا از خوشی من لبریز باشند.
من احکام تو را به ایشان دادهام. دنیا از آنان نفرت دارد، زیرا آنان به این دنیا تعلق ندارند، چنانکه من ندارم.
نمیخواهم که ایشان را از دنیا ببری، بلکه میخواهم آنان را از قدرت شیطان حفظ کنی.
ایشان نیز مانند من از این دنیا نیستند.
کلام راستی خود را به آنان بیاموز تا پاک و مقدّس شوند.
همانطور که تو مرا به این جهان فرستادی، من نیز ایشان را به میان مردم میفرستم.
من خود را وقف آنان کردهام تا در راستی و پاکی رشد کنند.
«من فقط برای این شاگردان دعا نمیکنم؛ بلکه برای ایمانداران آینده نیز دعا میکنم که بهوسیلهٔ شهادت ایشان به من ایمان خواهند آورد.
دعا میکنم تا همه یک باشند، همانطور که ای پدر، من و تو با هم یکی هستیم؛ تا همچنانکه تو در منی، و من در تو ایشان نیز با ما یک باشند، تا از این راه مردم جهان ایمان آورند که تو مرا فرستادهای.
«جلالی را که به من بخشیدی به ایشان دادهام، تا آنان نیز مانند ما یکی گردند.
من در ایشان و تو در من، تا به این ترتیب ایشان نیز به تمام معنا با هم یکی باشند، و مردم دنیا بدانند که تو مرا فرستادهای و بفهمند که ایشان را دوست داری، به همان اندازه که مرا دوست داری.
پدر، میخواهم همهٔ آنانی که به من ایمان میآورند، در آینده با من باشند تا از نزدیک بزرگی و جلال مرا ببینند. تو به من جلال دادی، چون حتی پیش از آفرینش جهان مرا دوست میداشتی.
«ای پدرِ عادل، مردم جهان تو را نمیشناسند ولی من تو را میشناسم و این شاگردان میدانند که تو مرا فرستادهای.
من تو را به ایشان شناساندم و باز هم خواهم شناسانید تا آن محبت بیپایانی که تو نسبت به من داری در ایشان نیز به وجود آید و من هم در ایشان باشم.»
18
پس از پایان دعا، یهوشع با شاگردانش به باغی از درختان زیتون واقع در آن سوی درهٔ قدرون رفت.
یهودهی خائن نیز آن محل را میشناخت، زیرا یهوشع و شاگردانش بارها در آنجا گرد آمده بودند.
پس یهوده به همراه سربازان و محافظین مخصوص معبد که کاهنان اعظم و فریسیان در اختیارش گذاشته بودند، با اسلحه و مشعلها و چراغها وارد باغ شدند.
یهوشع با اینکه میدانست چه در انتظار اوست، جلو رفت و از ایشان پرسید: «چه کسی را میخواهید؟»
جواب دادند: «عیسای ناصری را!» یهوشع فرمود: «من خودم هستم!» وقتی یهوشع این را میگفت یهوده نیز آنجا ایستاده بود.
به محض اینکه گفت من خودم هستم، همه عقبعقب رفتند و بر زمین افتادند.
یهوشع باز از ایشان پرسید: «چه کسی را میخواهید؟» باز جواب دادند: «عیسای ناصری را.»
فرمود: «من که گفتم خودم هستم. اگر مرا میخواهید، بگذارید اینها بروند.»
او چنین کرد تا آنچه قبلاً گفته بود به انجام برسد که: «هیچیک از کسانی را که به من بخشیدی، از دست ندادم.»
در همین وقت، شمعون پطرس شمشیر خود را کشید و گوش راست خادم کاهن اعظم را برید. نام آن خادم مالخوس بود.
یهوشع به پطرس فرمود: «شمشیرت را غلاف کن. آیا جامی را که پدرم به من داده است، نباید بنوشم؟»
آنگاه سربازان و فرماندهان و محافظین معبد یهود یهوشع را گرفتند و دستهای او را بستند،
و او را نخست نزد حنا، پدرزن قیافا که در آن سال کاهن اعظم بود، بردند.
قیافا همان است که به سران قوم یهود گفته بود که بهتر است یک نفر برای قوم بمیرد.
شمعون پطرس و نیز یک شاگرد دیگر، یهوشع را دنبال کردند. آن شاگرد چون با کاهن اعظم آشنا بود، توانست بههمراه یهوشع داخل خانهٔ کاهن اعظم شود.
ولی پطرس پشت در ماند، تا اینکه آن شاگرد دیگر آمد و با کنیزی که دربان آنجا بود، گفتگو کرد و پطرس را با خود به داخل خانه برد.
آن کنیز از پطرس پرسید: «آیا تو از شاگردان یهوشع هستی؟» جواب داد: «نه، نیستم.»
بیرون، هوا سرد بود. پس خدمتکاران و مأموران، آتشی درست کردند و دور آن جمع شدند. پطرس نیز به میان ایشان رفت تا خود را گرم کند.
در داخل، کاهن اعظم، از یهوشع دربارهٔ شاگردان و تعالیم او سؤالاتی کرد.
یهوشع جواب داد: «همه میدانند من چه تعلیمی میدهم. من آشکارا در کنیسهها و در معبد موعظه کردهام؛ تمام سران قوم یهود سخنان مرا شنیدهاند و به کسی مخفیانه چیزی نگفتهام.
چرا این سؤال را از من میکنی؟ از کسانی بپرس که سخنانم را شنیدهاند. آنان خوب میدانند من چه گفتهام.»
وقتی این را گفت، یکی از نگهبانان معبد که آنجا ایستاده بود، به یهوشع سیلی زد و گفت: «به کاهن اعظم اینطور جواب میدهی؟»
یهوشع جواب داد: «اگر سخنی ناراست گفتم، آن را ثابت کن. ولی اگر سخنم راست است، چرا سیلی میزنی؟»
سپس حنا یهوشع را دست بسته، نزد قیافا فرستاد که او نیز کاهن اعظم بود.
در حالی که شمعون پطرس در کنار آتش ایستاده بود و خود را گرم میکرد، یک نفر دیگر از او پرسید: «مگر تو از شاگردان او نیستی؟» جواب داد: «البته که نیستم.»
یکی از خدمتکاران کاهن اعظم که از خویشان کسی بود که پطرس گوشش را بریده بود، گفت: «مگر من خودم تو را در باغ با یهوشع ندیدم؟»
باز پطرس حاشا کرد. همان لحظه خروس بانگ زد.
نزدیک صبح، بازجویی از یهوشع تمام شد. پس قیافا او را به کاخ فرماندار رومی فرستاد. یهودیان برای اینکه نجس نشوند، داخل کاخ نشدند، چون اگر داخل میشدند دیگر نمیتوانستند در مراسم عید پِسَح و مراسم قربانی شرکت کنند.
پس فرماندار رومی که نامش پیلاتُس بود، بیرون آمد و پرسید: «اتهام این شخص چیست؟ چه شکایتی از او دارید؟»
جواب دادند: «اگر مجرم نبود، او را به تو تسلیم نمیکردیم.»
پیلاتُس گفت: «پس او را ببرید و مطابق قوانین مذهبی خودتان محاکمه کنید.» سران یهود گفتند: «ما یهودیان اجازۀ اعدام کسی را نداریم.»
این مطابق پیشگویی خود یهوشع بود که فرموده بود به چه طریقی باید بمیرد.
پیلاتُس به داخل کاخ برگشت و دستور داد یهوشع را نزد او بیاورند. آنگاه از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهود هستی؟»
یهوشع پرسید: «آیا این سؤال خودت است، یا دیگران در مورد من به تو گفتهاند؟»
پیلاتُس گفت: «مگر من یهودی هستم که این چیزها را از من میپرسی؟ قوم خودت و کاهنانشان تو را به اینجا آوردهاند. چه کردهای؟»
یهوشع فرمود: «پادشاهی من یک پادشاهی زمینی نیست. اگر بود، پیروانم میجنگیدند تا در چنگ سران قوم یهود گرفتار نشوم. پادشاهی من متعلق به این دنیا نیست.»
پیلاتُس پرسید: «به هر حال منظورت این است که تو پادشاهی؟» یهوشع فرمود: «تو میگویی که من پادشاهم. به همین منظور است که متولد شدم و به جهان آمدهام تا بر حقیقت شهادت دهم؛ و تمام کسانی که حقیقت را دوست میدارند، تصدیق میکنند که آنچه میگویم حقیقت است.»
پیلاتُس گفت: «حقیقت چیست؟» سپس بیرون رفت و به یهودیان گفت: «او هیچ جرمی مرتکب نشده است؛
ولی رسم این است که در هر عید پِسَح یک زندانی را برای شما آزاد کنم. آیا میخواهید پادشاه یهود را آزاد کنم؟»
ولی جماعت فریاد زدند: «نه، او را نه! باراباس را میخواهیم!» (باراباس یک انقلابی شورشی بود.)
19
آنگاه به دستور پیلاتُس، یهوشع را شلّاق زدند.
سپس سربازان از خار تاجی ساختند و بر سر او گذاشتند و ردایی ارغوانی به او پوشاندند،
و او را مسخره کرده، میگفتند: «زنده باد پادشاه یهود!» و به او سیلی میزدند.
پیلاتُس باز بیرون رفت و به یهودیان گفت: «اینک او را نزد شما میآورم؛ ولی بدانید که او بیتقصیر است.»
آنگاه یهوشع با تاج خار و لباس بلند ارغوانی بیرون آمد. پیلاتُس به مردم گفت: «ببینید، این همان شخص است.»
به محض اینکه چشم کاهنان اعظم و محافظین مخصوص معبد به یهوشع افتاد، فریاد زدند: «مصلوبش کن! مصلوبش کن!» پیلاتُس گفت: «شما خودتان او را ببرید و مصلوب کنید. من که دلیلی برای محکوم کردن او نیافتهام.»
سران یهود جواب دادند: «مطابق شریعت ما، او باید کشته شود، چون ادعا میکند که پسر خداست.»
وقتی پیلاتُس این را شنید بیشتر وحشت کرد.
پس دوباره یهوشع را به داخل کاخ خود برد و از او پرسید: «تو اهل کجایی!» ولی یهوشع به او جوابی نداد.
پیلاتُس گفت: «چرا جواب نمیدهی؟ مگر متوجه نیستی که قدرت آن را دارم که آزادت سازم یا مصلوبت کنم؟»
یهوشع فرمود: «اگر خدا این قدرت را به تو نمیداد، با من هیچ کاری نمیتوانستی بکنی. ولی گناه کسانی که مرا پیش تو آوردند، سنگینتر از گناه توست.»
پیلاتُس خیلی تلاش کرد تا یهوشع را آزاد سازد، ولی سران یهود به او گفتند: «این شخص یاغی است، چون ادعای پادشاهی میکند. پس اگر آزادش کنی، معلوم میشود مطیع قیصر نیستی.»
با شنیدن این سخن، پیلاتُس یهوشع را بیرون آورد و خود بر مسند داوری نشست، در مکانی که به «سنگفرش» معروف بود و به زبان عبرانیان «جَبّاتا» خوانده میشد.
آن روز، روز «آمادگی» برای عید پِسَح بود، و ظهر هم نزدیک میشد. پیلاتُس به یهودیان گفت: «این هم پادشاهتان!»
مردم فریاد زدند: «نابودش کن، نابودش کن! مصلوبش کن!» پیلاتُس گفت: «میخواهید پادشاهتان را اعدام کنم؟» کاهنان اعظم فریاد زدند: «غیر از قیصر، پادشاه دیگری نداریم.»
پس پیلاتُس یهوشع را در اختیار ایشان گذاشت تا بُرده، مصلوبش کنند. سربازان یهوشع را تحویل گرفتند
و صلیب را بر دوشش گذاشته، او را از شهر بیرون بردند تا به محلی به نام جمجمه رسیدند که به زبان عبرانیان جُلجُتا خوانده میشود.
در آنجا او را با دو نفر دیگر، در دو طرف او مصلوب کردند، و یهوشع در وسط آن دو قرار گرفت.
پیلاتُس دستور داد در بالای صلیب او نوشتهای نصب کنند که روی آن نوشته شده بود: «عیسای ناصری، پادشاه یهود.»
بسیاری از یهودیان آن نوشته را خواندند، زیرا مکانی که یهوشع در آن مصلوب شده بود، نزدیک شهر بود، و این نوشته هم به زبانهای آرامی، لاتینی (یعنی رومی باستان) و یونانی بود.
پس، سران کاهنان به پیلاتُس گفتند: «این نوشته را عوض کنید و به جای ”پادشاه یهود“ بنویسید: ”او گفت که من پادشاه یهود هستم.“»
پیلاتُس جواب داد: «آنچه نوشتم، نوشتم.»
وقتی سربازان یهوشع را مصلوب کردند، لباسهای او را بین خود به چهار قسمت تقسیم نمودند؛ ولی وقتی به ردای او رسیدند، دیدند که یکپارچه بافته شده و درز ندارد.
پس به یکدیگر گفتند: «حیف است این را پاره کنیم. بنابراین قرعه میاندازیم تا ببینیم به که میرسد.» و این مطابق پیشگویی کتب مقدّس بود که میفرماید: «لباسهایم را میان خود تقسیم کردند و بر ردای من قرعه انداختند.» پس سربازان نیز چنین کردند.
در پای صلیب، مریم مادر یهوشع، خالهٔ یهوشع، مریم زن کلوپا و مریم مجدلیه ایستاده بودند.
وقتی یهوشع مادر خود را در کنار شاگردی که دوستش میداشت، دید، به مادر خود گفت: «این پسر تو باشد.»
و به آن شاگرد نیز فرمود: «او مادر تو باشد.» از آن روز به بعد، آن شاگرد مادر یهوشع را به خانهٔ خود برد.
یهوشع میدانست که دیگر همه چیز تمام شده است. پس برای اینکه مطابق پیشگویی کتب مقدّس عمل کرده باشد، فرمود: «تشنهام.»
در آنجا یک کوزۀ شراب ترشیده بود. پس اسفنجی در آن فرو کردند و بر سر نی گذاشتند و جلوی دهان او بردند.
وقتی یهوشع چشید، فرمود: «تمام شد!» و سر خود را پایین انداخت و روح خود را تسلیم کرد.
سران قوم یهود نمیخواستند جسدها فردای آن روز که شَبّات و روز اول عید بود، بالای دار بمانند. بنابراین، از پیلاتُس خواهش کردند که دستور بدهد ساق پاهای ایشان را بشکنند تا زودتر بمیرند و جسدشان را از بالای دار پایین بیاورند.
پس سربازان آمدند و ساق پاهای آن دو نفر را که همراه یهوشع مصلوب شده بودند، شکستند.
ولی وقتی به یهوشع رسیدند، دیدند که مرده است. پس ساقهای او را نشکستند.
با این حال، یکی از سربازان نیزهٔ خود را به پهلوی یهوشع فرو کرد، که بلافاصله خون و آب از آن خارج شد.
کسی که این وقایع را دید، بر آنها شهادت داده است، و شهادت او راست است. او میداند که حقیقت را میگوید، و به این منظور شهادت میدهد تا شما نیز ایمان بیاورید.
این امور رخ داد تا نوشتۀ کتب مقدّس جامۀ عمل بپوشد که میفرماید: «هیچیک از استخوانهای او شکسته نخواهد شد.»
و در بخشی دیگر نیز آمده که «به تماشای کسی خواهند نشست که به او نیزه زدند.»
ساعتی بعد، یکی از بزرگان یهود، به نام یوسف که اهل رامه بود و از ترس سران قوم، مخفیانه شاگرد یهوشع شده بود، با بیباکی به حضور پیلاتُس رفت و اجازه خواست تا جسد یهوشع را از بالای صلیب پایین بیاورد و به خاک بسپارد. پیلاتُس به او اجازه داد و او نیز پیکر یهوشع را پایین آورد و با خود برد.
بههمراه او، نیقودیموس هم که یک شب نزد یهوشع آمده بود، حدود سی کیلو مواد مُعَطّر که از مُر و چوب عود تهیه شده بود، برای مراسم تدفین آورد.
ایشان جسد یهوشع را گرفتند و آن را به رسم تدفین یهود با عطریات در کفن پیچیدند.
در نزدیکی محل اعدام، باغ کوچکی بود و مقبرهای نو در آن قرار داشت که تا آن زمان، جسدی در آن گذاشته نشده بود.
پس چون روز تدارک برای پِسَح یهود در پیش بود و قبر در همان نزدیکی قرار داشت، جسد یهوشع را همان جا دفن کردند.
20
روز یکشنبه، صبح زود، وقتی هوا هنوز تاریک بود، مریم مجدلیه به سوی قبر رفت و با کمال تعجب دید که آن سنگ از جلوِ مقبره کنار رفته است.
پس شتابان نزد پطرس و آن شاگردی که یهوشع دوستش میداشت آمد و گفت: «پیکر سرورمان را از مقبره بردهاند و معلوم نیست کجا گذاشتهاند.»
پس پطرس و آن شاگرد دیگر به سوی مقبره روانه شدند.
هر دو میدویدند، اما آن شاگرد دیگر از پطرس جلو افتاد و زودتر از او به آنجا رسید.
پس خم شد و به داخل نگاه کرد و کفن کتانی را دید که در آنجا قرار داشت، اما داخل نشد.
سپس شمعون پطرس رسید و داخل مقبره شد. او نیز فقط کفن خالی را دید،
و متوجه شد که پارچهای که به سر و صورت یهوشع پیچیده بودند، همانطور پیچیده و جدا از کفن مانده بود.
آنگاه آن شاگرد نیز داخل مقبره شد و دید و ایمان آورد که یهوشع زنده شده است!
چون تا آن هنگام هنوز به این حقیقت پی نبرده بودند که کتب مقدّس میفرماید که او باید زنده شود.
پس به خانه رفتند.
ولی مریم مجدلیه به مقبره برگشته بود و حیران ایستاده، گریه میکرد. همچنانکه اشک میریخت، خم شد و داخل مقبره را نگاه کرد.
در همان هنگام، دو فرشته را دید با جامههای سفید، که در جایی نشسته بودند که پیکر یهوشع گذاشته شده بود، یکی نزدیک سر و دیگری نزدیک پاها.
فرشتهها از مریم پرسیدند: «چرا گریه میکنی؟» جواب داد: «پیکر سرورم را بردهاند و نمیدانم کجا گذاشتهاند.»
ناگاه مریم احساس کرد کسی پشت سر او ایستاده است. برگشت و نگاه کرد. یهوشع خودش بود. ولی مریم او را نشناخت.
یهوشع از مریم پرسید: «چرا گریه میکنی؟ به دنبال چه کسی میگردی؟» مریم به گمان اینکه باغبان است، به او گفت: «سرورم، اگر تو او را بردهای، بگو کجا گذاشتهای تا بروم او را بردارم.»
یهوشع گفت: «مریم!» مریم به طرف او برگشت و با شادی فریاد زد: «رَبّونی!» (که به زبان عبرانیان یعنی «استاد».)
یهوشع فرمود: «به من دست نزن، چون هنوز نزد پدرم بالا نرفتهام. ولی برو و برادرانم را پیدا کن و به ایشان بگو که من نزد پدر خود و پدر شما و اللها خود و اللها شما بالا میروم.»
مریم شاگردان را پیدا کرد و به ایشان گفت: «يهوه زنده شده است! من خودم او را دیدم!» و پیغام او را به ایشان داد.
غروب همان روز، شاگردان دور هم جمع شدند و از ترس سران قوم یهود، درها را از پشت بستند. ولی ناگهان یهوشع را دیدند که در میانشان ایستاده است. یهوشع فرمود: «آرامش و سلامتی بر شما باد!»
و زخم دستها و پهلوی خود را به ایشان نشان داد تا او را بشناسند. وقتی يهوه خود را دیدند، بیاندازه شاد شدند.
یهوشع باز به ایشان فرمود: «آرامش و سلامتی بر شما باد. همچنانکه پدر مرا به این جهان فرستاد، من نیز شما را به میان مردم میفرستم.»
آنگاه به ایشان دمید و فرمود: «روحالقدس را بیابید.
هرگاه گناهان کسی را ببخشید، بخشیده میشود، و هرگاه نبخشید، بخشیده نمیشود.»
توما معروف به «دوقلو» که یکی از دوازده شاگرد مسیح بود، آن شب در آن جمع نبود.
پس، وقتی به او گفتند که يهوه را دیدهاند، جواب داد: «من که باور نمیکنم. تا خودم زخم میخهای صلیب را در دستهای او نبینم و انگشتانم را در آنها نگذارم و به پهلوی زخمیاش دست نزنم، باور نمیکنم که او زنده شده است.»
یک هفتهٔ بعد، باز شاگردان دور هم جمع شدند. این بار توما نیز با ایشان بود. باز هم درها بسته بود که ناگهان یهوشع را دیدند که در میانشان ایستاد و فرمود: «آرامش و سلامتی بر شما باد!»
یهوشع رو به توما کرد و فرمود: «انگشتت را در زخم دستهایم بگذار. دست به پهلویم بزن و بیش از این بیایمان مباش. بلکه ایمان داشته باش!»
توما گفت: «ای يهوه من، و ای اللها من.»
یهوشع به او فرمود: «بعد از اینکه مرا دیدی، ایمان آوردی. ولی خوشا به حال کسانی که ندیده به من ایمان میآورند.»
شاگردان یهوشع معجزات بسیاری از او دیدند که در این کتاب نوشته نشده است.
ولی همین مقدار نوشته شد تا ایمان آورید که یهوشع، همان مسیح و پسر خداست و با ایمان به او، زندگی جاوید بیابید.
21
پس از چند روز، در کنار دریاچهٔ جلیل، یهوشع بار دیگر خود را به شاگردانش نشان داد. شرح واقعه چنین بود.
چند نفر از شاگردان کنار دریا بودند: شمعون پطرس، توما معروف به دوقلو، نتنائیل اهل قانای جلیل، پسران زبدی و دو نفر دیگر از شاگردان.
شمعون پطرس گفت: «من میروم ماهی بگیرم.» همه گفتند: «ما هم میآییم.» پس، سوار قایق شدند و رفتند، ولی آن شب چیزی نگرفتند.
صبح زود دیدند یک نفر در ساحل ایستاده است، ولی چون هوا هنوز نیمه روشن بود، نتوانستند تشخیص دهند که کیست.
او صدا زد: «بچهها، ماهی گرفتهاید؟» جواب دادند: «نه.»
گفت: «تورتان را در سمت راست قایق بیندازید تا بگیرید.» آنها هم انداختند. آنقدر ماهی در تور جمع شد که از سنگینی نتوانستند تور را بالا بکشند.
آنگاه شاگردی که یهوشع او را دوست میداشت، به پطرس گفت: «این يهوه است!» شمعون پطرس هم که تا کمر برهنه بود، بیدرنگ لباسش را به خود پیچید و داخل آب پرید و شناکنان خود را به ساحل رساند.
بقیه در قایق ماندند و تور پر از ماهی را به ساحل کشیدند. ساحل حدود صد متر با قایق فاصله داشت.
وقتی به ساحل رسیدند، دیدند آتش روشن است و ماهی روی آن گذاشته شده، و مقداری هم نان آنجاست.
یهوشع فرمود: «چند تا از ماهیهایی را که تازه گرفتهاید، بیاورید.»
شمعون پطرس رفت و تور را به ساحل کشید و ماهیها را شمرد؛ صد و پنجاه و سه ماهی بزرگ در تور بود، با وجود این، تور پاره نشده بود.
یهوشع فرمود: «بیایید و صبحانه بخورید.» ولی هیچیک جرأت نکرد از او بپرسد که آیا او خود عیسای يهوه است یا نه، چون همه مطمئن بودند که خود اوست.
آنگاه یهوشع نان و ماهی را گرفت و بین شاگردان تقسیم کرد.
این سومین باری بود که یهوشع پس از زنده شدن، خود را به شاگردان نشان میداد.
بعد از صبحانه، یهوشع از شمعون پطرس پرسید: «شمعون، پسر یونا، آیا تو از دیگران بیشتر مرا دوست داری؟» پطرس جواب داد: «بله سرورم، خودتان میدانید که من شما را دوست دارم.» یهوشع به او فرمود: «پس به برههای من خوراک بده.»
یهوشع بار دیگر پرسید: «شمعون، پسر یونا، آیا براستی مرا دوست میداری؟» پطرس جواب داد: «بله سرورم، خودتان میدانید که من شما را دوست میدارم.» یهوشع فرمود: «پس، از گوسفندان من مراقبت کن.»
برای بار سوم یهوشع به او فرمود: «ای شمعون، ای پسر یونا، آیا مرا دوست میداری؟» پطرس رنجیدهخاطر شد که یهوشع برای بار سوم از او پرسید که «آیا مرا دوست میداری؟» پس گفت: «سرورم، شما از همه چیز آگاهید. میدانید که دوستتان دارم.» یهوشع به او فرمود: «پس به برههای کوچک من خوراک بده.
واقعیت این است که وقتی جوان بودی هر کاری میخواستی میتوانستی بکنی و هر جا میخواستی میرفتی، ولی وقتی پیر شوی، دیگران دستت را میگیرند و به این طرف و آن طرف میکشند، و جایی میبرند که نمیخواهی بروی.»
این را فرمود تا پطرس بداند که با چه نوع مرگی خواهد مرد و خدا را جلال خواهد داد. بعد یهوشع به او فرمود: «حالا به دنبال من بیا.»
پطرس برگشت و دید شاگردی که یهوشع دوستش میداشت به دنبالشان میآید، یعنی همان کسی که سر شام، کنار یهوشع تکیه زده، از او پرسیده بود: «استاد، کدام یک از ما به شما خیانت میکنیم؟»
پطرس از یهوشع پرسید: «سرورم، بر سر او چه خواهد آمد؟»
یهوشع جواب داد: «اگر بخواهم او بماند تا بازگردم، چه ربطی به تو دارد؟ تو دنبال من بیا.»
پس این خبر در میان برادران پیچید که آن شاگرد محبوب نخواهد مرد. در صورتی که یهوشع هرگز چنین چیزی نگفت، او فقط فرمود: «اگر بخواهم او بماند تا بازگردم، چه ربطی به تو دارد.»
آن شاگرد تمام این چیزها را دید و اینجا نوشت؛ و ما همه میدانیم که این نوشتهها عین حقیقت است.
من گمان میکنم اگر تمام رویدادهای زندگی یهوشع در کتابها نوشته میشد، دنیا گنجایش آن کتابها را نمیداشت!
revelation
1
این است مکاشفۀ یهوشع مسیح که خدا به او داد تا آنچه را که میبایست به زودی واقع شود، به خادمانش نشان دهد. او فرشتۀ خود را فرستاد تا این مکاشفه را بر خادم خود یوحنا آشکار سازد.
یوحنا نیز تمام سخنان خدا و یهوشع مسیح و هر آنچه را که خود دید و شنید، به نگارش درآورد.
خوشا به حال کسی که این کلام نبوّت را میخواند و خوشا به حال آنان که به آن گوش فرا میدهند، و آنچه را در آن نوشته شده، نگاه میدارند، زیرا زمان وقوع این رویدادها نزدیک است.
از طرف یوحنا، به هفت کلیسا که در ایالت آسیا هستند. فیض و آرامش بر شما باد، از جانب پروردگاری که هست و بود و میآید، و از جانب روح هفتگانه که در پیشگاه تخت الهی است،
و از جانب یهوشع مسیح که تمام حقیقت را به طور کامل بر ما آشکار میفرماید. مسیح نخستین کسی است که پس از مرگ زنده شد، و برتر از تمام پادشاهان این جهان است. سپاس و ستایش بر او که ما را محبت مینماید و با خون خود ما را شست و از گناهانمان رهانید؛
او ما را در پادشاهی خود، کاهنان منصوب کرده تا خدا یعنی پدر او را خدمت نماییم. او را تا ابد قدرت و جلال باد! آمین.
بنگرید! او سوار بر ابرها میآید. هر چشمی او را خواهد دید؛ حتی آنانی که به او نیزه زدند، او را خواهند دید؛ و تمام قومهای جهان برای او سوگواری خواهند کرد. بله، آمین! بگذار چنین باشد.
خدا میفرماید: «من الف و یا هستم. من ابتدا و انتها هستم.» این را يهوهی میفرماید که صاحب تمام قدرتهاست، و هست و بود و میآید.
من، یوحنا، که این نامه را برای شما مینویسم، مانند شما در راه يهوه رنج میکشم. اما او به ما صبر و تحمل عطا فرموده و ما را در ملکوت خود سهیم نموده است. من به علّت اعلام پیغام انجیل و بشارت دربارهٔ یهوشع، به جزیرهٔ پطموس تبعید شدم.
در روزِ يهوه، روح خدا مرا فرو گرفت. ناگهان از پشت سر خود، صدایی بلند همچون صدای شیپور شنیدم،
که میگفت: «من الف و یا هستم. من ابتدا و انتها هستم. هر چه میبینی، در نامهای بنویس و آن را برای هفت کلیسا بفرست، یعنی برای کلیساهای اَفِسُس، اِسمیرنا، پِرگاموم، تیاتیرا، ساردِس، فیلادِلفیه و لائودیکیه.»
هنگامی که برگشتم تا کسی را که با من سخن میگفت ببینم، در پشت سر خود هفت شمعدان طلا دیدم.
در میان شمعدانها، مردی را دیدم شبیه پسر انسان که ردایی بلند بر تن داشت و کمربندی طلایی دور سینهاش بود.
سر و موی او سفید بود چون برف و پشم، و چشمانش تیز و نافذ بود همچون شعلههای آتش.
پاهای او میدرخشید، مانند مسی که در کورۀ آتش صیقل داده باشند. صدای او مثل آبشار طنینافکن بود.
در دست راست او، هفت ستاره بود، و شمشیر دو دمِ تیزی هم در دهانش قرار داشت. صورت او همچون خورشید بود در درخشش کاملش.
وقتی چشمم به او افتاد، مانند مرده جلوی پای او افتادم. اما او دست راست خود را بر من گذاشت و فرمود: «نترس! من ابتدا و انتها هستم! من زنده بودم و مُردم، و حال تا به ابد زندهام، و کلیدهای مرگ و عالم مردگان را در دست دارم.
«پس آنچه دیدهای، یعنی آنچه الان در حال وقوع است و آنچه از این پس خواهد شد، همه را بنویس.
معنی هفت ستارهای که در دست راست من دیدی و همچنین هفت شمعدان طلا این است: هفت ستاره، فرشتگان هفت کلیسا هستند، و هفت شمعدان، خود هفت کلیسا میباشند.
2
«این پیام را برای فرشتۀ کلیسای اَفِسُس بنویس: آنکه هفت ستاره را در دست راست خود دارد و در میان هفت شمعدان طلا قدم میزند، این پیام را برای تو دارد:
از اعمال نیک و زحمات و صبر تو آگاهم. میدانم که از هیچ گناهی در میان اعضای خود چشمپوشی نمیکنی و ادعای کسانی را که میگویند فرستادهٔ اللهاند، به دقت سنجیدهای و پی بردهای که دروغ میگویند.
تو به خاطر من رنج و زحمت کشیدهای و مقاومت کردهای.
با این حال، ایرادی در تو میبینم: تو محبت نخستین خود را ترک کردهای.
پس به یاد آور از کجا سقوط کردهای. برگرد پیش من و کارهایی را به جا آور که در ابتدا به جا میآوردی. اگر توبه نکنی، خواهم آمد و شمعدان تو را از میان کلیساها برخواهم داشت.
اما نکتهٔ خوبی در تو هست: تو نیز مانند من از رفتار نیکولاییان متنفر هستی.
هر که این را میشنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه میگوید: هر که پیروز شود، به او اجازه خواهم داد از میوهٔ درخت حیات که در باغ خداست بخورد.
«این پیام را برای فرشتۀ کلیسای اسمیرنا بنویس: این پیام کسی است که اول و آخر است و مُرد ولی اکنون زنده است:
از سختیها، زحمات و فقر تو آگاهم، ولی تو ثروتمندی! از کفرهایی که مخالفانت میگویند نیز باخبرم. ایشان خود را یهودی میخوانند، اما نیستند، زیرا از کنیسۀ شیطانند.
از زحمات و مشکلاتی که در پیش داری، نترس! بهزودی ابلیس بعضی از شما را به زندان خواهد افکند تا شما را بیازماید. شما به مدت ده روز آزار و زحمت خواهید دید، اما تا پای مرگ وفادار بمانید تا تاج زندگی جاوید را بر سر شما بگذارم.
هر که این را میشنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه میگوید: هر که پیروز شود، از مرگ دوم آسیبی نخواهد دید.
«این پیام را برای فرشتۀ کلیسای پِرگاموم بنویس: این پیام کسی است که میداند شمشیر دو دم تیز خود را چگونه به کار برد:
میدانم که در شهری به سر میبری که مقرّ حکومت شیطان است و مردم شیطان را میپرستند. با این حال، به من وفادار ماندهای و مرا انکار نکردهای؛ حتی زمانی که آنتیپاس، شاهد وفادار من، به دست هواداران شیطان شهید شد، تو نسبت به من امین ماندی.
با وجود این، چند ایراد در تو میبینم. تو زیر بار تعالیم غلط کسانی میروی که مانند بلعام هستند که به بالاق یاد داد چگونه قوم یسرال را به گناه بکشاند. طبق راهنماییهای بلعام، قوم یسرال را به بیعفتی و خوردن خوراکهایی که به بتها تقدیم شده بود، تشویق کردند.
در میان شما نیز کسانی از نیکولاییان هستند که از همان تعلیم پیروی میکنند.
پس از گناهت توبه کن، و گرنه ناگهان نزد تو خواهم آمد و با شمشیر دهانم با آنان خواهم جنگید.
هر که این را میشنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه میگوید: هر که پیروز شود، از ”مَنّای“ مخفی در آسمان به او خواهم داد؛ و من به او سنگ سفیدی خواهم بخشید که بر آن نام جدیدی نوشته شده است، نامی که هیچکس از آن باخبر نیست، غیر از کسی که آن را دریافت میکند.
«این پیام را برای فرشتۀ کلیسای تیاتیرا بنویس: این پیام پسر خداست که چشمانش همچون شعلههای آتش و پاهایش مانند مس صیقلی است:
من از اعمال تو، از محبت و ایمان و خدمت و پایداری تو آگاهم. میدانم که در تمام این امور بیش از پیش ترقی میکنی.
با این حال، ایرادی در تو میبینم: تو، به آن زن، ایزابل که ادعا میکند نبیه است، اجازه میدهی تا تعالیم غلط بدهد و باعث شود که خدمتگزاران من از راه راست منحرف شوند و به بیعفتی کشیده شده، خوراکهایی را بخورند که برای بتها قربانی شدهاند.
من به او فرصت دادم تا توبه کرده، راهش را تغییر دهد؛ اما نخواست.
پس او را با تمام مریدان فاسدش، بر بستر بیماری خواهم انداخت و به مصیبتی سخت دچار خواهم ساخت، مگر اینکه به سوی من بازگردند و از گناهانی که با او کردهاند، دست بکشند؛
فرزندانش را نیز از بین خواهم برد. آنگاه همهٔ کلیساها خواهند دانست که من اعماق قلب انسانها را جستجو میکنم و از افکار همه آگاهم. من به هر کس مطابق اعمالش پاداش و جزا خواهم داد.
و اما از بقیهٔ شما که در تیاتیرا هستید و به دنبال این تعالیم غلط نرفتهاید، انتظار و درخواست دیگری ندارم. منظورم از تعالیم غلط، همان تعالیمی است که اسمش را ”حقایق عمیق“ گذاشتهاند، که در واقع، چیزی نیست جز عمقهای شیطان! پس من انتظار دیگری از شما ندارم؛ فقط آنچه دارید محکم نگاه دارید تا بازگردم.
هر که بر این مشکلات پیروز شود و تا زمان بازگشت من، به خواست و ارادهٔ من عمل کند، به او قدرت خواهم بخشید تا بر تمام قومها حکمرانی کند،
و با عصای آهنین بر آنان حکومت نماید، همانگونه که پدرم نیز چنین قدرتی به من داد تا بر آنان سلطنت کنم. روزی همهٔ ایشان مانند کوزهٔ گلی خُرد خواهند شد.
همچنین من ستارهٔ صبح را به او خواهم بخشید.
هر که این را میشنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه میگوید.
3
«این پیام را برای فرشتۀ کلیسای ساردس بنویس: این پیام از سوی کسی است که روح هفتگانهٔ خدا و هفت ستاره را دارد: میدانم که ظاهراً کلیسایی فعال و زنده هستی، اما در حقیقت مردهای.
پس بیدار شو و به خود بیا و نگذار آنچه باقی مانده، از بین برود، چون آن هم در شرف نابودی است؛ زیرا رفتارت در نظر خدا پر از عیب و نقص است.
به سوی آن پیغامی که در ابتدا شنیدی و ایمان آوردی، بازگرد و به آن پایبند باش؛ نزد من بازگرد، و گرنه مانند دزد خواهم آمد و تو غافلگیر خواهی شد.
با این همه، در ساردس کسانی هستند که لباس خود را با لکههای این دنیا آلوده نکردهاند؛ ایشان شایستگی خواهند داشت که در لباس سفید در کنار من گام بردارند.
هر که پیروز شود، لباس سفید بر تن خواهد نمود. من نیز هرگز نام او را از دفتر حیات پاک نخواهم کرد، بلکه در حضور پدرم خدا و فرشتگانش اعلام خواهم نمود که او از آن من است.
هر که این را میشنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه میگوید.
«این پیام را برای فرشتۀ کلیسای فیلادلفیه بنویس: این پیام از سوی کسی است که پاک و صادق است و کلید داوود را دارد. دری را که او بگشاید، کسی نمیتواند ببندد؛ و دری را که او ببندد، کسی نمیتواند بگشاید.
تو را خوب میشناسم؛ میدانم که چندان نیرومند نیستی، اما تلاش خود را کردهای تا از احکام من اطاعت نمایی؛ نام مرا نیز انکار نکردهای. پس من نیز دری به روی تو گشودهام که کسی نمیتواند ببندد.
اینک آنانی را که از کنیسۀ شیطانند و خود را یهودی میخوانند، اما نیستند، مجبور خواهم ساخت تا آمده، به پاهای تو بیفتند و بدانند که من تو را دوست داشتهام.
تو از من اطاعت کردی، گرچه این امر به قیمت اذیت و آزارت تمام شد، اما تو در تمام مشکلاتت، صبر و تحمل نشان دادی. از این رو، من نیز تو را از دورهٔ آزمایش سخت حفظ خواهم نمود، تا از بلایی که بر سر تمام مردم دنیا خواهد آمد، در امان باشی.
من بهزودی خواهم آمد. پس آنچه داری محکم نگاه دار تا کسی نتواند تاج و پاداش عظیم تو را برباید.
هر که پیروز شود، او را ستونی محکم در معبد اللهام خواهم ساخت تا همواره در حضور خدا باشد و دیگر هرگز بیرون نرود. نام اللها خود را نیز بر او خواهم نهاد تا متعلق به شهر اللهام، یروشلیم جدید گردد که از آسمان از جانب اللهام میآید. همچنین نام جدید خود را بر او خواهم نهاد.
هر که این را میشنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه میگوید.
«این پیام را برای فرشتۀ کلیسای لائودیکیه بنویس: آن آمین، آن شاهد امین و راست، آنکه منشاء تمام خلقت خداست، چنین میگوید:
من تو را خوب میشناسم؛ میدانم که نه سرد هستی و نه گرم. کاش یکی از این دو بودی!
اما چون نه سرد هستی و نه گرم، تو را از دهان خود قی کرده، بیرون خواهم ریخت.
تو گمان میکنی که ثروتمند هستی و هر چه میخواهی، بدون کم و کاست در اختیار داری. اما غافلی از اینکه بدبخت و بیچاره و بینوا و کور و عریان هستی.
بنابراین، به تو نصیحت میکنم که از من طلای ناب را بخری، طلایی که با آتش تصفیه شده است، تا ثروت واقعی را به دست آوری. از من لباس سفید و پاک را بخر و بپوش تا برهنه و شرمسار نباشی. از من دارو بخر و به چشمانت بمال تا بینا شوی.
من آنانی را که دوست میدارم، تأدیب و تنبیه میکنم. تو را نیز تنبیه میکنم تا از لاقیدی دست کشیده، برای خدا غیور شوی.
اکنون در مقابل در ایستاده، در را میکوبم. هر که صدای مرا بشنود و در را بگشاید، داخل شده، با او همسفره خواهم شد و او نیز با من.
من به هر که پیروز شود، اجازه خواهم داد که بر تخت سلطنتیام، در کنار من بنشیند، همانطور که من نیز پیروز شدم و در کنار پدرم بر تخت او نشستم.
هر که این را میشنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه میگوید.»
4
سپس، همانطور که نگاه میکردم، دیدم که در آسمان دروازهای گشوده شد. آنگاه همان آوایی که قبلاً نیز شنیده بودم، به گوشم رسید؛ آن آوا که همچون صدای شیپوری نیرومند بود، به من گفت: «بالا بیا تا وقایع آینده را به تو نشان دهم.»
ناگهان روح خدا مرا فرو گرفت و من تختی در آسمان دیدم و بر آن تخت کسی نشسته بود.
او همچون سنگِ یشم و عقیق میدرخشید. گرداگرد تخت او را رنگین کمانی تابان چون زمرد، فرا گرفته بود.
دور آن تخت، بیست و چهار تخت دیگر قرار داشت؛ بر آنها بیست و چهار پیر نشسته بودند که همه لباسی سفید بر تن و تاجی از طلا بر سر داشتند.
از آن تخت بزرگ، رعد و برق برمیخاست و غرش رعد طنینافکن بود. در مقابل آن تخت، هفت چراغ نیز روشن بود. این هفت چراغ همان روح هفتگانهٔ خدا هستند.
در برابر تخت، دریایی از بلور درخشان به چشم میخورد. چهار موجود زنده نیز در چهار گوشهٔ تخت ایستاده بودند که در جلو و پشت سر خود، چشم داشتند.
نخستین موجود زنده، به شکل شیر بود؛ دومی شبیه گاو، سومی به صورت انسان و چهارمی به شکل عقابی در حال پرواز بود.
این موجودات زنده هرکدام شش بال داشتند، و میان بالهایشان پر از چشم بود. ایشان شبانه روز، بدون وقفه نام خدا را ذکر نموده، میگفتند: «قدوس، قدوس، قدوس است يهوه اللها قادر مطلق که بود و هست و میآید!»
هر بار که این موجودات زنده به آنکه بر تخت نشسته بود و تا ابد زنده است، جلال و حرمت و سپاس میفرستند،
آن بیست و چهار پیر نزد او سجده نموده، او را که تا ابد زنده است، پرستش میکنند، و تاجهای خود را پیش تخت او انداخته،
این سرود را میخوانند: «يهوها، جلال و حرمت و قدرت، برازندهٔ توست؛ زیرا تو آفرینندهٔ تمام موجودات هستی و همه چیز به ارادهٔ تو به وجود آمد.»
5
پس از آن، در دست راست آن کسی که بر تخت نشسته بود، طوماری دیدم که بر هر دو طرف آن نوشته شده بود و با هفت مُهر، آن را مهر و موم کرده بودند.
آنگاه فرشتهٔ نیرومندی را دیدم که با صدای بلند میپرسید: «چه کسی لیاقت دارد که این مهرها را بشکند و طومار را بگشاید؟»
اما کسی در آسمان و زمین و در میان مردگان پیدا نشد که قادر باشد طومار را باز کند و بخواند.
من از روی ناامیدی، به شدت میگریستم، زیرا هیچکس پیدا نشد که لیاقت گشودن و خواندن طومار را داشته باشد.
اما یکی از آن بیست و چهار پیر به من گفت: «گریه نکن. ببین، شیر قبیلهٔ یهوده که از نسل داوود است، پیروز شده است! او لیاقت دارد طومار و هفت مهر آن را بگشاید.»
آنگاه برهای دیدم که گویی ذبح شده باشد، اما در مقابل تخت و موجودات زنده، و در میان بیست و چهار پیر ایستاده بود. او هفت شاخ و هفت چشم داشت که همان روح هفتگانهٔ خداست که به تمام نقاط جهان فرستاده میشود.
آنگاه برّه نزدیک آمد و طومار را از دست راست آنکه بر تخت نشسته بود، گرفت.
وقتی طومار را گرفت، آن بیست و چهار پیر در برابر او سجده کردند. هر یک از آنان یک چنگ و کاسههای طلایی پر از بخور داشتند که دعاهای ایمانداران است.
ایشان برای او سرود جدیدی میخواندند و میگفتند: «تو لیاقت داری که طومار را بگیری و مهرش را باز کرده، آن را بخوانی، زیرا جانت را قربانی کردی و مردم را از هر نژاد و زبان و قوم و قبیله برای خدا خریدی،
و ایشان را برای اللها ما کاهن ساختی و به سلطنت رساندی؛ از این رو بر زمین سلطنت خواهند کرد.»
سپس در رؤیا، میلیونها فرشته را دیدم که گرداگرد تخت و موجودات زنده و پیران جمع شده،
با صدای بلند این سرود را میخوانند: «برّهٔ خدا که جانش را در راه نجات مردم قربانی کرد، لیاقت دارد که صاحب قدرت و دولت، حکمت و قوت، حرمت و جلال و برکت باشد.»
آنگاه صدای تمام موجودات آسمان و زمین و زیر زمین و دریاها را شنیدم که میسرودند و میگفتند: «ستایش و حرمت، جلال و قوت تا ابد از آنِ برّه و آنکه بر تخت نشسته است باد.»
و آن چهار موجود زنده گفتند: «آمین»، و آن بیست و چهار پیر سجده کرده، او را پرستیدند.
6
همچنانکه محو تماشا بودم، برّه نخستین مهر از آن هفت مُهر را گشود. ناگاه یکی از آن چهار موجود زنده، با صدایی همچون غرش رعد گفت: «بیا!»
نگاه کردم و اسبی سفید دیدم. سوار بر اسب، کسی را دیدم که کمانی در دست و تاجی بر سر داشت. او اسب را به جلو میراند تا در نبردهای بسیار، پیروز شود و فاتح جنگ باشد.
سپس برّه مهر دوم را باز کرد. آنگاه شنیدم که موجود زندهٔ دوم گفت: «بیا!»
این بار، اسبی سرخ پدیدار شد. به سوار آن شمشیری بزرگ و اقتدار داده شده بود تا صلح و سلامتی را از زمین بردارد. در نتیجه، جنگ و خونریزی در همه جا آغاز شد.
چون برّه مهر سوم را گشود، شنیدم که موجود زندهٔ سوم گفت: «بیا!» آنگاه اسب سیاهی را دیدم که سوارش ترازویی در دست داشت.
سپس از میان چهار موجود زنده، صدایی به گوش رسید که میگفت: «یک قرص نان گندم، یا یک کیلو آرد جو، به قیمت مزد روزانهٔ یک کارگر باشد. اما به روغن زیتون و شراب آسیبی نرسان!»
وقتی برّه مهر چهارم را گشود، صدای موجود زندهٔ چهارم را شنیدم که گفت: «بیا!»
نگاه کردم و دیدم اسب رنگ پریدهای ظاهر شد که سوارش مرگ نام داشت. به دنبال او، اسب دیگری میآمد که نام سوارش دنیای مردگان بود. به آن دو، اختیار و قدرت داده شد تا یک چهارم زمین را بهوسیلۀ جنگ، قحطی، بیماری و جانوران وحشی نابود کنند.
وقتی مهر پنجم را باز کرد، مذبحی ظاهر شد. زیر مذبح، روحهای کسانی را دیدم که برای موعظهٔ کلام خدا و شهادت راستین خود شهید شده بودند.
ایشان با صدایی بلند به يهوه میگفتند: «ای يهوه پاک و حق، تا به کی بر ساکنان زمین داوری نمیکنی و انتقام خون ما را از آنان نمیگیری؟»
سپس به هر یک از ایشان، ردایی سفید دادند و گفتند که کمی دیگر نیز استراحت کنند تا همقطارانشان که باید مانند ایشان به خاطر خدمت به یهوشع مسیح شهید گردند، به جمع آنان بپیوندند.
آنگاه بَرّه مهر ششم را گشود. ناگهان زلزلهٔ شدیدی رخ داد و خورشید مانند پارچهای سیاه، تیره و تار گشت و ماه به رنگ خون درآمد.
سپس دیدم که ستارگان آسمان بر زمین میریزند، درست مانند انجیرهای نارس که در اثر باد شدید، از درخت کنده شده، بر زمین میافتند.
آسمان نیز مانند یک طومار به هم پیچید و ناپدید گشت و تمام کوهها و جزیرهها تکان خورده، از جای خود منتقل شدند.
پادشاهان زمین و رهبران جهان، فرمانداران و ثروتمندان، کوچک و بزرگ، برده و آزاد، همه خود را در غارها و زیر تخته سنگهای کوهها پنهان کردند.
ایشان به کوهها و صخرهها التماس کرده، میگفتند: «ای کوهها و ای صخرهها، بر ما بیفتید و ما را از روی آنکه بر تخت نشسته و از خشم برّه پنهان کنید.
زیرا روز عظیم خشم آنان فرا رسیده است. پس کیست که تاب مقاومت داشته باشد؟»
7
آنگاه چهار فرشته دیدم که در چهار گوشهٔ زمین ایستادهاند و نمیگذارند بادهای چهارگانه بر زمین بوزند، تا دیگر برگی بر درختان به حرکت در نیاید و دریا صاف و بیحرکت بماند.
سپس، فرشتهٔ دیگری را دیدم که از مشرق میآمد و مهر بزرگ اللها زنده را به همراه میآورد. او به آن چهار فرشتهای که قدرت داشتند به زمین و دریا صدمه بزنند، گفت:
«دست نگه دارید! به دریا و زمین و درختان آسیبی نرسانید، تا مهر خدا را به پیشانی بندگان او بزنم.»
تعداد کسانی که از تمام قبیلههای بنییسرال مهر شدند، یکصد و چهل و چهار هزار نفر بود، از هر قبیله دوازده هزار. اسامی قبیلهها عبارت بودند از: یهوده، رئوبین، جاد، اشیر، نفتالی، منسی، شمعون، لاوی، یساکار، زبولون، یوسف و بنیامین.
پس از آن، دیدم که گروه بزرگی از تمام قومها، قبیلهها، نژادها و زبانها، در پیشگاه تخت و در برابر برّه ایستادهاند. تعداد ایشان چنان زیاد بود که امکان شمارش وجود نداشت. ایشان لباسی سفید بر تن داشتند و در دستشان شاخههای نخل دیده میشد.
آنان همگی با صدای بلند میگفتند: «نجات ما از جانب اللها ما که بر تخت نشسته، و از جانب برّه است.»
در این هنگام، تمام فرشتگان گرداگرد تخت و پیران و چهار موجود زنده ایستادند. سپس، آنان در مقابل تخت سجده کرده، خدا را پرستش نمودند،
و گفتند: «آمین! حمد و جلال و حکمت، سپاس و حرمت، قدرت و قوت از آن اللها ما باد، تا به ابد. آمین!»
آنگاه یکی از آن بیست و چهار پیر به من رو کرد و پرسید: «آیا میدانی این سفیدپوشان چه کسانی هستند و از کجا آمدهاند؟»
جواب دادم: «این را تو میدانی، سرورم.» به من گفت: «اینها همان کسانی هستند که از عذاب سخت بیرون آمدهاند. ایشان لباسهای خود را با خون ”برّه“ شسته و سفید کردهاند.
به همین جهت، اکنون در حضور تخت خدا هستند و او را شبانه روز در معبد او خدمت میکنند. او که بر تخت نشسته است، ایشان را در حضور خود پناه میدهد.
آنان از این پس، از گرسنگی و تشنگی و گرمای سوزان نیمروز در امان خواهند بود،
زیرا ”برّه“ که پیش تخت ایستاده است، ایشان را خوراک داده، شبان آنان خواهد بود و ایشان را به چشمههای آب حیات هدایت خواهد کرد؛ و خدا هر اشکی را از چشمان ایشان پاک خواهد نمود.»
8
هنگامی که برّه مُهر هفتم را گشود، در آسمان نزدیک به نیم ساعت سکوت مطلق برقرار شد.
سپس دیدم که هفت فرشته در حضور خدا ایستادهاند. به ایشان هفت شیپور داده شد.
پس از آن، فرشتهٔ دیگری آمد و در کنار مذبح ایستاد. در دست او آتشدانی برای سوزاندن بخور بود. پس به او مقدار زیادی بخور دادند تا با دعاهای مؤمنین بیامیزد و بر روی مذبح زرّین که پیش تخت خدا قرار دارد، تقدیم کند.
آنگاه بوی معطر بخور، آمیخته به دعاهای مؤمنین، از دست فرشته به پیشگاه خدا بالا رفت.
سپس آن فرشته، آتشدان را از آتش مذبح پر کرد و به سوی زمین انداخت. ناگاه، رعد و برق و زلزله ایجاد شد.
آنگاه، هفت فرشتهای که هفت شیپور داشتند، آماده شدند تا شیپورها را به صدا درآورند.
فرشتهٔ اول شیپور را به صدا درآورد. ناگهان، بر روی زمین تگرگ و آتش و خون بارید، به طوری که یک سوم زمین آتش گرفت و یک سوم درختان با تمام سبزهها سوخت.
فرشتهٔ دوم شیپور را نواخت. ناگاه چیزی مثل کوهی بزرگ و آتشین به دریا افتاد، به طوری که یک سوم تمام کشتیها غرق شدند و یک سوم دریا مانند خون، سرخ شد، و یک سوم تمام ماهیها مردند.
وقتی فرشتهٔ سوم شیپور را به صدا درآورد، ستارهای شعلهور از آسمان بر روی یک سوم رودخانهها و چشمهها افتاد.
نام آن ستاره «تلخی» بود؛ و هنگامی که وارد یک سوم تمام آبهای زمین شد، آبها تلخ گردید و بسیاری به علّت تلخی آن جان سپردند.
سپس فرشتهٔ چهارم شیپور را نواخت. همان لحظه ضربهای به یک سوم خورشید و ماه و ستارگان وارد آمد، به طوری که یک سوم آنها تاریک شد. به این ترتیب، یک سوم روز و یک سوم شب در تاریکی فرو رفت.
همچنانکه غرق تماشا بودم، عقابی دیدم که در وسط آسمان پرواز میکند و به آواز بلند میگوید: «وای، وای، وای به حال اهالی زمین، زیرا اکنون آن سه فرشتهٔ دیگر نیز شیپور خود را به صدا در خواهند آورد.»
9
هنگامی که فرشتهٔ پنجم شیپورش را به صدا درآورد، دیدم که «ستارهای» از آسمان بر زمین افتاد. به این ستاره، کلید چاهی را دادند که انتها نداشت.
وقتی با آن کلید، چاه را باز کرد، دودی مانند دود کورهای بزرگ برخاست، به طوری که آفتاب و هوا از دود چاه تیره و تار شد.
سپس از میان دود، ملخهایی بیرون آمده، روی زمین را پوشاندند؛ و به آنها قوت داده شد تا مانند عقربها نیش بزنند.
اما به آنها گفته شد که با علف و گیاه و درختان کاری نداشته باشند، بلکه فقط به کسانی آسیب برسانند که مهر خدا را بر پیشانی خود ندارند.
به آنها اجازه داده شد که مردم را برای مدت پنج ماه آزار و شکنجه دهند تا ایشان مانند کسی که عقرب گزیده باشد، درد بکشند؛ اما به ملخها اجازهٔ کشتن مردم داده نشد.
در آن زمان، مردم آرزوی مرگ خواهند کرد، اما مرگ از ایشان خواهد گریخت.
ملخها شبیه اسبانی بودند که برای جنگ آراسته شدهاند. بر روی سرشان چیزی شبیه تاجهای زرّین قرار داشت و صورتشان همچون صورت انسان بود.
آنها مویی بلند مانند موی زنان، و دندانهایی مانند دندانهای شیران داشتند.
زرههایی که پوشیده بودند، مانند زره آهنین جنگ بود. صدای بالهایشان نیز مثل صدای هجوم لشکری بود که با ارابههای جنگی به میدان رزم حمله میبرد.
آنها دمهای نیشداری مانند دم عقرب داشتند که با آنها میتوانستند مردم را تا پنج ماه آزار دهند.
پادشاه آنها، همان فرشتهٔ چاه بیانتهاست، که به زبان عبری او را «اَبَدون» و به یونانی «اپولیون» مینامند، و معنی آن، «نابود کننده» میباشد.
یک وای یعنی یک بلا گذشت. اما هنوز دو بلای دیگر در راه است.
وقتی فرشتهٔ ششم شیپور را نواخت، از چهار گوشهٔ مذبح زرّین که در حضور خدا قرار داشت، صدایی شنیدم،
که به فرشتهٔ ششم که شیپور داشت، گفت: «آن چهار فرشته را که در رود بزرگ فرات بسته شدهاند، آزاد ساز.»
آنگاه آن چهار فرشته که برای چنین ساعت و روز و ماه و سالی آماده شده بودند، آزاد شدند تا یک سوم مردم را بکشند.
شنیدم که آنها دویست میلیون جنگجوی سواره در اختیار داشتند.
اسبان و سواران ایشان را در رؤیا دیدم. سواران آنان، زره جنگی به تن داشتند که بعضی به رنگ سرخ آتشین، بعضی آبی آسمانی و بقیه به رنگ زرد بود. سر اسبان ایشان، بیشتر به سر شیران شباهت داشت و از دهانشان دود و آتش و گوگرد بیرون میآمد که یک سوم مردم را از بین برد.
قدرت مرگبار آنها، نه تنها در دهانشان بلکه در دمشان نیز بود، زیرا دمشان شبیه سر مارهایی بود که نیش میزنند و زخمهایی کشنده ایجاد میکنند.
کسانی که از این بلایا جان به در بردند، باز حاضر نشدند از کارهای شریرانۀ خود توبه کرده، خدا را بپرستند. ایشان حاضر نبودند از پرستش شیطان و بتهای طلا و نقره و مس و سنگ و چوب دست بکشند، بتهایی که نه میبینند، نه میشنوند و نه حرکت میکنند.
اینان نمیخواستند از آدمکشی، جادوگری، زنا و دزدی دست بکشند و به سوی خدا بازگردند.
10
سپس فرشتهٔ نیرومند دیگری را دیدم که از آسمان پایین میآمد. گرداگرد او را ابر فرا گرفته بود و بر فراز سرش رنگین کمانی قرار داشت. صورتش نیز همچون خورشید میدرخشید و پاهایش مانند ستونهای آتش بود.
در دست او طوماری کوچک و گشوده قرار داشت. او پای راستش را بر دریا و پای چپش را بر زمین گذاشت،
و صدایی بلند چون غرش شیر برآورد. در جواب او هفت رعد سخن گفتند.
آماده میشدم تا گفتهٔ رعدها را بنویسم که ناگاه صدایی از آسمان به من گفت: «دست نگه دار! سخن رعدها نباید آشکار شود. آنها را ننویس!»
آنگاه فرشتهای که بر دریا و خشکی ایستاده بود، دست راست خود را به سوی آسمان بلند کرد،
و به کسی که تا به ابد زنده است و آسمان را با تمام موجودات آنها، و زمین را با تمام موجودات آنها، و دریا را با تمام موجودات آنها آفرید، قسم خورد که دیگر تأخیری پیش نخواهد آمد،
بلکه وقتی فرشتهٔ هفتم شیپور را بنوازد، نقشۀ رازگونۀ خدا عملی خواهد شد، همانگونه که خدا به انبیای خود وعده داده بود.
بار دیگر صدایی از آسمان به من گفت: «برو و طومار باز را از آن فرشتهای که بر دریا و خشکی ایستاده است، بگیر.»
پس به او نزدیک شدم و از او خواستم طومار را به من بدهد. گفت: «بگیر و بخور. وقتی آن را در دهانت گذاشتی، مانند عسل شیرین خواهد بود، اما وقتی خوردی معدهات تلخ خواهد شد.»
پس طومار را گرفتم و خوردم. درست همانگونه که گفته بود، در دهانم شیرین بود، اما وقتی خوردم، معدهام تلخ شد.
آنگاه به من گفت: «تو باید باز هم دربارهٔ قومها، نژادها، زبانها و پادشاهان بسیار، نبوّت کنی.»
11
به من یک چوب اندازهگیری دادند و گفتند: «برو و معبد خدا و همچنین مذبحی را که در آنست اندازه بگیر، و بعد کسانی را که در آنجا پرستش میکنند، بشمار.
اما محوطهٔ بیرونی را اندازه نگیر زیرا به سایر قومها واگذار شده است؛ ایشان به مدت چهل و دو ماه ”شهر مقدّس“ را پایمال خواهند کرد.
اما من دو شاهد خود را خواهم فرستاد و به آنان قدرت خواهم داد تا پلاس پوشیده، برای مدت هزار و دویست و شصت روز پیغام مرا به گوش مردم برسانند.»
این دو شاهد همان دو درخت زیتون و دو چراغدان هستند که در حضور اللها تمام زمین میایستند.
هر که بخواهد به ایشان اذیت و آزاری برساند، با آتشی که از دهانشان بیرون میآید، نابود خواهد شد. هر که آنان را اذیت کند، این گونه باید بمیرد.
ایشان، در این سه سال و نیم که پیغام خدا را به مردم اعلام میکنند، قدرت خواهند داشت هرگاه که بخواهند، مانع بارش باران گردند، چشمههای آب را به خون تبدیل کنند و جهان را به بلایای گوناگون دچار سازند.
وقتی آن دو نفر دورهٔ سه سال و نیمهٔ شهادت خود را به پایان برسانند، آن وحش که از چاه بیانتها بیرون میآید، به ایشان اعلان جنگ خواهد داد و ایشان را شکست داده، خواهد کشت.
اجساد آنان نیز سه روز و نیم در خیابانهای آن شهر بزرگ که به کنایه سُدوم و مصر خوانده میشود، به نمایش گذاشته خواهد شد. این همان جایی است که يهوه ایشان نیز بر روی صلیب کشته شد. در این مدت، به کسی اجازه داده نمیشود که جنازهٔ ایشان را دفن کند، و مردم از قومهای مختلف آنها را تماشا خواهند کرد.
در سراسر دنیا، همه برای مرگ این دو سخنگوی خدا که اینقدر مردم را به تنگ آورده بودند، به جشن و پایکوبی خواهند پرداخت و برای یکدیگر هدیه خواهند فرستاد.
اما پس از سه روز و نیم، روح حیاتبخش از جانب خدا وارد جسم آن دو خواهد شد و ایشان بر پاهای خود خواهند ایستاد. با دیدن این صحنه، همه دچار وحشتی هولناک خواهند شد،
و صدایی از آسمان خواهند شنید که به آن دو میگوید: «به اینجا بالا بیایید!» آنگاه ایشان در برابر چشمان حیرتزدهٔ دشمنان، با ابرها به آسمان بالا خواهند رفت.
در همان لحظه، زلزلهٔ شدیدی رخ خواهد داد که یک دهم شهر را با خاک یکسان خواهد کرد و هفت هزار نفر کشته خواهند شد. آنگاه کسانی که زنده ماندهاند، از ترس، اللها آسمان را پرستش خواهند کرد.
دو بلا گذشت. بلای سوم بهزودی از راه خواهد رسید.
درست در همین هنگام که فرشتهٔ هفتم شیپور خود را به صدا درآورد، از آسمان صداهای بلندی به گوش رسید که میگفت: «سلطنت جهان از آنِ يهوه ما و مسیح او شد و او تا ابد سلطان است.»
آنگاه بیست و چهار پیر که در حضور خدا بر تختهای خود نشسته بودند، روی بر زمین نهاده، او را سجده کردند،
و گفتند: «ای يهوه، اللها قادر مطلق که هستی و بودی، تو را سپاس میگوییم که قدرت عظیم خود را به دست گرفته و سلطنت را شروع کردهای.
قومها بر تو خشمناک بودند، اما اکنون تویی که باید بر آنان خشمناک شوی. اینک وقت آن است که مردگان را داوری نمایی و به خدمتگزارانت یعنی پیامبران، ایمانداران و کسانی که به نام تو احترام میگذارند، از کوچک و بزرگ پاداش دهی. اینک وقت آن است که همهٔ کسانی را که دنیا را به نابودی کشاندهاند، نابود سازی.»
آنگاه معبد در آسمان گشوده شد و صندوقی که عهدنامهٔ خدا در آن بود، ظاهر گشت. سپس رعد و برق شد و آسمان غرید و تگرگ و زلزله پدید آمد.
12
پس از آن، منظرهٔ عجیبی در آسمان دیده شد که از رویداد مهمی خبر میداد: زنی را دیدم که آفتاب را مانند لباس به تن کرده بود و در زیر پاهایش ماه قرار داشت و بر سرش تاجی با دوازده ستاره بود.
زن، آبستن بود و از درد زایمان مینالید و برای زاییدن دقیقه شماری میکرد.
ناگهان، اژدهای سرخی ظاهر شد که هفت سر، هفت تاج و ده شاخ داشت.
او با دُمش یک سوم ستارگان را به دنبال خود کشید و بر زمین ریخت. اژدها در مقابل زن که در حال زاییدن بود، ایستاد تا نوزاد او را ببلعد.
زن، پسری به دنیا آورد. این پسر با عصای آهنین بر تمام قومها فرمان خواهد راند. پس وقتی پسر به دنیا آمد، از دست اژدها ربوده شد و به سوی خدا و تخت او بالا برده شد.
اما مادرش به بیابان فرار کرد. خدا آنجا را برای او آماده کرده بود تا به مدت هزار و دویست و شصت روز از او مراقبت شود.
سپس در آسمان جنگی روی داد. میکائیل و فرشتگان زیر فرمان او با اژدها و فرشتگان او جنگیدند.
اژدها شکست خورد و همراه فرشتگانش از آسمان رانده شد.
بله، این اژدهای بزرگ، یعنی آن مار قدیمی که اسمش ابلیس یا شیطان است و همان کسی است که تمام مردم دنیا را فریب میدهد، با تمام دار و دستهاش بر زمین افکنده شد.
آنگاه در آسمان صدایی بلند شنیدم که اعلام میکرد: «زمان نجات و قدرت و سلطنت خدا و حکومت بر حق مسیح او رسیده است! چون مدعی برادران ما که روز و شب در پیشگاه اللها ما به برادران ما تهمت میزد، سقوط کرد.
برادران ما با خون ”برّه“ و با بیان حقیقت، بر او پیروز شدند. ایشان جانشان را دریغ نداشتند بلکه آن را در راه خدمت خدا نثار کردند.
پس ای آسمانها، شادی کنید! ای ساکنان آسمان، شاد باشید! اما وای بر تو ای زمین، وای بر تو ای دریا، زیرا ابلیس با خشم زیاد به سراغ شما آمده است، چون میداند که فرصت زیادی ندارد.»
وقتی اژدها دید که به زمین افتاده است، دست آزار به سوی زنی که پسر را زاییده بود دراز کرد.
اما به زن دو بال عقاب بزرگ داده شد تا به بیابان پرواز کند، و در آنجا سه سال و نیم از گزند مار که همان اژدهاست، در امان باشد.
ناگاه از دهان مار، سیل آب به سوی زن جاری شد تا او را در کام خود فرو برد.
اما زمین به یاری زن شتافت و دهان باز کرد و سیل را فرو برد.
آنگاه اژدها بر زن خشم گرفت و رفت تا با بقیهٔ فرزندان او بجنگد. فرزندان آن زن همان کسانی هستند که فرمان خدا را اطاعت میکنند و به حقیقتی که به وسیلهٔ یهوشع آشکار شده، پایبند میباشند.
13
پس اژدها به کنار دریا رسید و در آنجا به انتظار نشست. آنگاه وحشی را دیدم که از دریا بالا میآمد. این جانور هفت سر داشت و ده شاخ. روی هر شاخ او یک تاج بود و روی هر سر او نام کفرآمیزی نوشته شده بود.
این وحش شبیه پلنگ بود اما پاهایش مانند پاهای خرس و دهانش مانند دهان شیر بود. اژدها تاج و تخت و قدرت و اختیارات خود را به او بخشید.
یکی از سرهایش را دیدم که زخم کشندهای برداشته بود، ولی خودبهخود خوب شد! آنگاه تمام مردم دنیا از این معجزه غرق در حیرت شدند و وحش را با ترس و احترام پیروی کردند.
آنان اژدها را که چنین قدرتی به آن جانور داده بود، ستایش نمودند. وحش را نیز پرستش کرده، گفتند: «کیست به بزرگی او؟ چه کسی میتواند با او بجنگد؟!»
سپس، اژدها وحش را تحریک کرد تا به گزافهگویی بپردازد، و به او اختیار داد تا امور دنیا را به مدت چهل و دو ماه به دست گیرد.
در تمام این مدت، به اسم خدا و معبد و تمام کسانی که در آسمانند کفر میگفت.
اژدها به او قدرت داد تا با قوم مقدّس خدا جنگیده، ایشان را شکست دهد و بر تمام قومها و قبیلهها از هر زبان و نژاد دنیا حکومت کند؛
همهٔ مردم دنیا نیز او را پرستش خواهند کرد. اما کسانی که نامشان از آغاز آفرینش، در دفتر حیات که متعلق به برّه است، نوشته شده، او را پرستش نخواهند نمود.
هر که میتواند گوش دهد، به دقت گوش کند:
کسی که قرار است زندانی شود، زندانی خواهد شد، و کسی که قرار است با شمشیر کشته شود، کشته خواهد شد. لازم است قوم مقدّس خدا در چنین وضعی پایدار و وفادار بمانند.
سپس، وحش دیگری دیدم که از داخل زمین بیرون آمد. این جانور دو شاخ داشت، مانند شاخهای برّه، ولی مانند اژدها سخن میگفت.
او تمام قدرت آن وحش اول را که از زخم کشنده خود خوب شده بود، به کار میگرفت و از تمام دنیا میخواست که وحش اول را بپرستند.
او پیش چشمان همه دست به معجزات باور نکردنی میزد و از آسمان آتش به زمین میآورد!
او از جانب وحش اول اجازه مییافت تا این کارهای عجیب را انجام داده، مردم دنیا را فریب دهد و ایشان را وادار سازد مجسمهٔ بزرگی از جانور اول بسازند، همان وحشی که از زخم شمشیر جان به در برده بود.
حتی او توانست به آن مجسمه جان ببخشد تا بتواند سخن گوید، و همهٔ کسانی را که او را نمیپرستند، به مرگ محکوم کند.
از این گذشته، بزرگ و کوچک، فقیر و غنی، برده و آزاد را وادار کرد تا علامت مخصوص را بر روی دست راست یا پیشانی خود بگذارند؛
تا هیچکس نتواند چیزی بخرد مگر این که علامت مخصوص آن وحش، یعنی اسم یا عدد او را بر خود داشته باشد.
در اینجا نیاز به حکمت است. هر که باهوش باشد میتواند عدد وحش را محاسبه کند، زیرا این عدد، عدد یک انسان است و عدد او ۶۶۶ است.
14
آنگاه برّه را دیدم که در یروشلیم بر کوه صهیون ایستاده است. همراه او صد و چهل و چهار هزار نفر بودند که بر پیشانیشان نام او و نام پدر او نوشته شده بود.
آنگاه، صدایی از آسمان شنیدم که مانند ریزش آبشار و غرش رعد بود، اما در عین حال به نغمهٔ چنگنوازان نیز شباهت داشت.
این گروه، در برابر تخت خدا و در مقابل آن چهار موجود زنده و بیست و چهار پیر سرودی تازه میخواندند. این سرود را کسی نمیتوانست بخواند، مگر آن صد و چهل و چهار هزار نفر که از تمام دنیا بازخرید و آزاد شده بودند.
آنان همان کسانی هستند که خود را آلودۀ زنان نساختهاند، زیرا باکرهاند. آنان هر جا برّه میرود، او را دنبال میکنند. این اشخاص از بین مردم خریداری شدهاند تا به عنوان هدیهٔ مقدّس به خدا و برّه تقدیم شوند.
ایشان پاک و بیعیب هستند و حتی یک دروغ از دهانشان خارج نشده است.
آنگاه فرشتهٔ دیگری را دیدم که در وسط آسمان پرواز میکرد و پیغام شاد انجیل جاودانی را برای اهالی زمین میبرد تا به گوش هر قوم و قبیله، از هر زبان و نژاد برساند.
فرشته با صدای بلند میگفت: «از خدا بترسید و او را جلال دهید، زیرا وقت آن رسیده است که مردم را داوری کند. او را بپرستید که آسمان و زمین و دریا و چشمهها را آفریده است.»
سپس فرشتهٔ دیگری را دیدم که به دنبال او آمد و گفت: «بابِل سقوط کرد، آن شهر بزرگ ویران شد، زیرا تمام قومهای دنیا را فاسد میکرد و آنها را وا میداشت تا از شراب فساد و هرزگی او مست شوند.»
سپس فرشتهٔ سوم آمد و فریاد زد: «کسانی که آن وحش و مجسمهاش را بپرستند و علامت مخصوص او را بر پیشانی یا دست خود بگذارند،
جام غضب و مکافات خدا را که در آن هیچ تخفیف و استثنائی نیست، خواهند نوشید و در حضور فرشتگان مقدّس و ”برّه“، در شعلههای آتش عذاب خواهند کشید.
دود آتشی که ایشان را عذاب خواهد داد تا ابد بالا خواهد رفت، به طوری که شب و روز آسایش نخواهند داشت، زیرا آن وحش و مجسمهاش را پرستیدند و علامت نام او را بر بدن خود گذاشتند.
لازم است قوم مقدّس خدا در چنین وضعی پایدار مانده، دستورهای خدا را اطاعت نمایند و ایمان خود را به یهوشع نگاه دارند.»
آنگاه، صدایی از آسمان شنیدم که به من میگفت: «این را بنویس: خوشا به حال کسانی که از این پس در يهوه میمیرند.» و روح گفت: «حالا دیگر از تمام دردها آسوده میشوند، و به خاطر کارهای خوبی که کردهاند پاداش میگیرند.»
سپس همینطور که نگاه میکردم، ابری سفید دیدم که یک نفر شبیه پسر انسان بر آن نشسته بود. بر سر او، تاجی زرّین و در دستش داس تیزی به چشم میخورد.
فرشتهٔ دیگری از معبد آمد و به کسی که بر ابر نشسته بود، با صدای بلند گفت: «داس را به کار بینداز و درو کن، چون وقت درو است و محصول زمین رسیده است.»
پس او که بر ابر نشسته بود، داس خود را به کار انداخت و محصول زمین درو شد.
پس از آن، فرشتهٔ دیگری از معبدی که در آسمان است بیرون آمد. او نیز داس تیزی در دست داشت.
سپس فرشتهای دیگر از مذبح بیرون آمد که قدرت و اختیار آتش در دست او بود. او به فرشتهای که داس در دست داشت گفت: «حالا داست را به کار انداز تا خوشهها را از تاک زمین بچینی، چون انگورهایش رسیده و برای داوری آماده شده است.»
پس آن فرشته، زمین را با داسش درو کرد و انگورها را در ظرف بزرگ غضب خدا ریخت.
انگورها را در داخل آن ظرف که در خارج از شهر بود، با پا آنقدر فشردند تا رودی از خون جاری شد که طولش ۱٬۶۰۰ پرتابِ تیر بود و ارتفاعش به دهنهٔ یک اسب میرسید.
15
در آسمان علامت عجیب دیگری دیدم که از پیش آمد مهمی خبر میداد: هفت فرشته، هفت بلای آخر را نگاه داشته بودند که بر زمین بریزند، تا سرانجام خشم و غضب خدا فروکش کند.
سپس، در برابر خود چیزی شبیه دریای آتش و بلور دیدم که موج میزد. در کنار دریا کسانی ایستاده بودند که بر آن وحش و مجسمهاش و بر عدد نام او پیروز شده بودند. همهٔ آنان چنگهایی در دست داشتند که خدا به ایشان داده بود،
و سرود موسی خدمتگزار خدا و سرود برّه را میخواندند، و میگفتند: «بزرگ و باشکوه است کارهای تو، ای اللها بیهمتا! حق و عدل است راههای تو، ای پادشاه قومها! ای يهوه، کیست که از تو نترسد؟ کیست که نام تو را حرمت ندارد؟ زیرا تنها تو پاکی. همهٔ قومها خواهند آمد و در پیشگاه تو پرستش خواهند کرد، زیرا کارهای خوب تو را میبینند.»
سپس، نگاه کردم و معبد، یعنی خیمۀ خدا را در آسمان دیدم که به روی همه کاملاً باز بود.
آن هفت فرشته که هفت بلا را نگاه داشته بودند تا بر زمین بریزند، از حضور خدا بیرون آمدند. ایشان لباس سفید بیلکهای بر تن داشتند که از کتان پاک بود، و دور سینهشان نیز کمربندی طلایی بسته بودند.
یکی از آن چهار موجود زنده، به هر یک از فرشتگان جامی زرّین داد که پر از غضب اللها زندهٔ ابدی بود.
معبد از دود قدرت و جلال خدا پر شد، به طوری که دیگر کسی نمیتوانست داخل شود، تا این که آن هفت فرشته، هفت بلا را ریختند و تمام کردند.
16
آنگاه از معبد صدایی بلند شنیدم که به آن هفت فرشته میگفت: «بروید و هفت جام غضب خدا را بر زمین خالی کنید.»
پس فرشتهٔ اول بیرون رفت و وقتی جام خود را بر زمین خالی کرد، در بدن کسانی که نشان آن وحش را داشتند و مجسمهاش را پرستش میکردند، زخمهایی دردناک و وحشتناک به وجود آمد.
فرشتهٔ دوم جامش را در دریا ریخت و آب دریا مثل خون مرده شد، و تمام جانوران دریایی مردند.
سپس فرشتهٔ سوم جام خود را بر رودخانهها و چشمهها ریخت و آب آنها به خون تبدیل شد.
آنگاه شنیدم این فرشته که فرشتهٔ آبها بود، میگفت: «ای قدوس، که هستی و بودهای، تو عادلی در این حکمها که فرستادهای.
زیرا آنها خون مقدّسین و انبیای تو را ریختند. پس به آنان خون دادی تا بنوشند، چون سزایشان همین است.»
آنگاه صدایی از مذبح شنیدم که میگفت: «بله، ای يهوه، ای اللها توانا، تو از روی حق و عدل داوری و مجازات میکنی.»
سپس فرشتهٔ چهارم جامش را روی خورشید خالی کرد تا خورشید با آتش خود همه را بسوزاند.
پس همه از آن حرارت شدید سوختند. اما به جای این که از افکار و رفتار بد خود توبه کرده، خدا را جلال دهند، به سبب این بلاها به او کفر میگفتند.
فرشتهٔ پنجم جامش را بر تخت آن وحش ریخت، به طوری که تاج و تخت او در تاریکی فرو رفت، و دار و دستهٔ او از شدت درد، لبهای خود را میگزیدند.
ایشان نیز از درد زخمهای خود، به اللها آسمان کفر گفتند و از رفتار بد خود توبه نکردند.
فرشتهٔ ششم جامش را بر رودخانهٔ بزرگ فرات خالی کرد و آب رودخانه خشک شد، به طوری که پادشاهان مشرقزمین توانستند نیروهای خود را بدون برخورد با مانع به سوی غرب ببرند.
آنگاه دیدم سه روح پلید به شکل قورباغه، از دهان اژدها و آن وحش و پیامبر دروغین بیرون آمدند.
این روحهای پلید که میتوانند معجزه نیز بکنند، به سراغ تمام فرمانروایان جهان رفتند تا در آن روز عظیم داوری خدا، آنها را به ضد يهوه وارد جنگ کنند.
حال، به آنچه یهوشع مسیح میگوید توجه کنید: «مانند دزد، زمانی که منتظر نیستید میآیم! خوشا به حال کسی که برای بازگشت من آماده است و لباس خود را نگاه میدارد مبادا برهنه راه رود و رسوا شود.»
آنگاه تمام لشکرهای جهان را در محلی گرد آوردند که به زبان عبری آن را «حارمجدون» (یعنی «کوه مجدو») مینامند.
فرشتهٔ هفتم نیز جامش را در هوا خالی کرد. آنگاه از آن تخت که در معبد بود، صدایی بلند شنیدم که میگفت: «همه چیز به پایان رسید!»
در آن هنگام، چنان رعد و برق و زمین لرزهٔ شدیدی شد که در تاریخ بشر سابقه نداشت.
شهر بزرگ بابِل نیز سه قسمت گردید و سایر شهرهای دنیا هم به صورت تودههای پاره سنگ درآمدند. به این ترتیب، خدا از گناهان بابِل چشمپوشی نکرد، بلکه جام غضب خود را تا آخرین قطره، به او نوشانید؛
جزیرهها ناپدید و کوهها زیر و رو شدند؛
تگرگ وحشتناکی بر سر مردم بارید، تگرگی که هر دانهٔ آن پنجاه کیلو بود! و مردم برای این بلای وحشتناک به خدا کفر و ناسزا گفتند.
17
آنگاه یکی از آن هفت فرشته که بلاها را بر روی زمین ریخته بود، نزد من آمد و گفت: «همراه من بیا تا به تو نشان دهم که بر سر آن فاحشهٔ معروف که بر آبهای دنیا نشسته است، چه خواهد آمد،
زیرا پادشاهان دنیا با او زنا کردهاند و مردم دنیا از شراب زنای او سرمست شدهاند.»
روح خدا مرا در خود فرو گرفت و فرشته مرا به بیابان برد. در آنجا زنی دیدم نشسته بر پشت یک وحش سرخ رنگ که سراسر بدنش با شعارهای کفرآمیزی نسبت به خدا پوشیده شده بود، و هفت سر و ده شاخ داشت.
لباس زن، سرخ و ارغوانی، و جواهرات او از طلا و سنگهای قیمتی و مروارید بود و در دستش یک جام طلایی داشت که پر بود از فساد و زنا.
بر پیشانی او این اسم مرموز نوشته شده بود: «بابِل بزرگ، مادر فاحشهها و فساد دنیا.»
و متوجه شدم که آن زن مست است؛ او سرمست از خون خلق خدا و شهدای یهوشع بود. من با ترس و وحشت به او خیره شدم.
فرشته پرسید: «چرا متعجب شدی؟ من راز آن زن و آن وحش را که هفت سَر و ده شاخ دارد و زن سوار بر اوست، برایت شرح خواهم داد.
آن وحش که دیدی، زمانی بود، ولی حالا دیگر نیست. با وجود این، از چاه بیانتها به زودی بالا میآید و در فنای ابدی فرو خواهد رفت. مردم دنیا، غیر از کسانی که نامشان در دفتر حیات نوشته شده است، وقتی آن وحش پس از مرگ، دوباره ظاهر شود، مات و مبهوت خواهند ماند.
«برای درک این همه، حکمت لازم است. هفت سر وحش نشانهٔ هفت کوهند که آن زن بر آنها فرمان میراند. آنها نشانۀ هفت پادشاه نیز هستند.
همچنین، نشانهٔ هفت پادشاه هستند که پنج تن از آنان از بین رفتهاند، ششمی فعلاً سلطنت میکند و هفتمی نیز به زودی میآید، اما زیاد دوام نخواهد آورد.
آن وحش سرخ رنگ که زمانی بود، پادشاه هشتم است که قبلاً به عنوان یکی از آن هفت پادشاه سلطنت میکرد. بعد از دورهٔ دوم سلطنتش، او نیز هلاک میشود.
ده شاخ او، نشانهٔ ده پادشاه است که هنوز به قدرت نرسیدهاند ولی برای مدت کوتاهی به پادشاهی رسیده، با او سلطنت خواهند کرد.
همگی ایشان، با هم پیمانی را امضا خواهند کرد که به موجب آن، قدرت و اختیارات خود را به آن حیوان واگذار خواهند کرد،
و با هم به جنگ ”برّه“ خواهند رفت، اما از او شکست خواهند خورد، زیرا ”برّه“ سَرور سَروران و شاه شاهان است و خلق او فراخواندگان و برگزیدگان و وفاداران او میباشند.»
سپس فرشته به من گفت: «آبهایی که آن فاحشه بر آنها فرمان میراند، نشانهٔ گروههای مختلف مردم از هر نژاد و قوم است.
«آن وحش سرخ رنگ و ده شاخش که دیدی از فاحشه بیزار خواهند شد. پس بر او هجوم آورده، غارتش خواهند کرد و او را لخت و عریان در آتش رها خواهند نمود،
زیرا خدا فکری در سرشان گذاشته تا نقشهٔ او را عملی کنند و اختیاراتشان را به وحش سرخ بدهند تا به این وسیله کلام خدا عملی شود.
این زن که در رؤیا دیدی، نشانهٔ شهر بزرگی است که بر پادشاهان دنیا سلطنت میکند.»
18
بعد از این رؤیاها، فرشتهٔ دیگری را دیدم که با اختیار تام از آسمان پایین آمد. این فرشته چنان میدرخشید که تمام زمین را روشن ساخت.
او با صدای بلند فریاد میزد: «بابِل سقوط کرد، آن شهر بزرگ ویران شد! به کلی ویران شد! بابِل کمینگاه دیوها و شیاطین و ارواح پلید شده است.
زیرا تمام قومها از شراب فساد و هرزگی او سرمست شدهاند. پادشاهان دنیا در آنجا خوشگذرانی کردهاند، و تاجران دنیا از زندگی پرتجمل آن ثروتمند شدهاند.»
آنگاه صدای دیگری از آسمان شنیدم که میگفت: «ای خلق من، از این شهر دل بکنید و خود را با گناهانش آلوده نسازید، و گرنه شما نیز به همان مکافات خواهید رسید.
زیرا گناهان این شهر تا فلک بر روی هم انباشته شده است. از این رو، يهوه آماده است تا او را به مجازات جنایاتش برساند.
پس، برای کارهای زشتش دو چندان به او سزا دهید. او برای دیگران جام شکنجه پر کرده، پس دو برابر به خودش بنوشانید.
تا حال زندگیاش غرق در تجمل و خوشگذرانی بوده است؛ از این پس آن را با شکنجه و عذاب لبریز کنید. میگوید: ”من بیوهٔ بینوا نیستم؛ من ملکهٔ این تاج و تخت میباشم؛ هرگز رنگ غم و اندوه را نخواهم دید.“
پس در عرض یک روز، مرگ و عزا و قحطی دامنگیر او خواهد شد و او در آتش خواهد سوخت. چون يهوه توانا او را به مکافات خواهد رساند.»
آنگاه پادشاهان دنیا که با او زنا میکردند و از این کار لذت میبردند، وقتی ببینند دود از خاکسترش بلند میشود، برایش عزا گرفته،
از ترس، دور از او خواهند ایستاد و نالهکنان خواهند گفت: «افسوس که بابِل، آن شهر بزرگ در یک چشم به هم زدن نابود شد!»
تاجران دنیا نیز برایش عزا گرفته، زارزار خواهند گریست، زیرا دیگر کسی نخواهد بود که اجناسشان را بخرد.
این شهر، بزرگترین خریدار اجناس ایشان بود، اجناسی نظیر طلا و نقره، سنگهای قیمتی و مروارید، کتانهای لطیف و ابریشمهای ارغوانی و قرمز، انواع چوبهای معطر و زینتآلات عاج، گرانترین کندهکاریهای چوبی، مس و آهن و مرمر، ادویه و عطر، بخور و پماد، کندر و شراب و روغن زیتون، آرد ممتاز و گندم، گاو و گوسفند، اسب و ارّابه، برده و جانهای انسانها.
تاجران اشکریزان خواهند گفت: «تمام چیزهای دوست داشتنیات را از دست دادی. تجملات و شوکت تو همه بر باد رفته است و هرگز دوباره نصیبت نخواهد شد.»
پس، تاجرانی که با فروش این اجناس ثروتمند شدهاند، دور ایستاده، از خطری که ایشان را تهدید میکند خواهند ترسید و گریهکنان خواهند گفت:
«افسوس که آن شهر بزرگ با تمام زیبایی و ثروتش، در یک چشم به هم زدن دود شد! شهری که مثل زن زیبایی بود که لباسهای نفیس از کتان ارغوانی و قرمز میپوشید و با طلا و سنگهای قیمتی و مروارید خود را زینت میداد.»
صاحبان کشتیها و نااللهاان و دریانوردان خواهند ایستاد و از دور
برای شهری که دود از خاکسترش بالا میرود، اشک ریخته، خواهند گفت: «در تمام دنیا، کجا دیگر چنین شهری پیدا خواهد شد؟»
و از غم و غصه، خاک بر سر خود ریخته، خواهند گفت: «افسوس، افسوس از این شهر بزرگ! از ثروت بیحد و اندازهاش، همهٔ ما ثروتمند شدیم؛ و حال در یک لحظه همه چیز دود شد!»
اما تو ای آسمان، از سرنوشت بابِل شاد باش! و شما ای قوم خدا و رسولان و انبیا شادی کنید! زیرا خدا انتقام شما را از او گرفته است.
آنگاه، یک فرشتهٔ پرقدرت، تخته سنگی را که به شکل آسیاب بود برداشت و آن را به دریا انداخت و فریاد زد: «شهر بزرگ بابِل تا ابد ناپدید خواهد شد، همانطور که این سنگ ناپدید شد.
دیگر هرگز نوای موسیقی در این شهر شنیده نخواهد شد. هیچ صنعت و صنعتگری در آن نخواهد بود، و دیگر صدای آسیاب در آن به گوش نخواهد رسید.
دیگر هیچ چراغی در آن روشن نخواهد شد و صدای شادی عروس و داماد در آن شنیده نخواهد شد. تاجرانش زمانی بزرگترین سرمایهداران دنیا بودند و این شهر تمام قومها را با نیرنگهای خود فریب میداد.
خون تمام انبیا و قوم مقدّس خدا و خون همۀ کسانی که در جهان کشته شدند، به گردن این شهر است.»
19
پس از آن، صدای گروه بیشماری را شنیدم که در آسمان سرود شکرگزاری خوانده، میگفتند: «هَلِلویاه، خدا را شکر! نجات از سوی اللها ما میآید. عزت و اکرام و قدرت فقط برازندهٔ اوست،
زیرا داوری او حق و عدل است. او فاحشهٔ بزرگ را که زمین را با فساد خود آلوده میساخت، مجازات نمود و انتقام خون خدمتگزاران خود را از او گرفت.»
ایشان بارها و بارها سراییده، میگفتند: «هَلِلویاه، خدا را شکر! دود از خاکستر این شهر تا ابد بالا خواهد رفت!»
آنگاه، آن بیست و چهار پیر و چهار موجود زنده سجده کرده، خدا را که بر تخت نشسته بود، پرستش نمودند و گفتند: «آمین، هللویاه. خدا را شکر!»
سپس از میان تخت، صدای دیگری آمد که میگفت: «شما ای خدمتگزاران خدا، کوچک و بزرگ، اللها ما را سپاس گویید و او را اکرام نمایید.»
سپس، آوای خوش آهنگ دیگری را شنیدم، آوایی همچون سرود گروهی عظیم که طنین آن چون امواج خروشان دریاها و غرش پیاپی رعدها بود، و میگفت: «هللویاه، خدا را شکر! زیرا يهوه توانای ما سلطنت میکند.
بیایید با یکدیگر وجد و شادی کنیم و او را احترام نماییم، زیرا زمان جشن عروسی برّه فرا رسیده است. عروس او نیز خود را مهیا کرده،
و به او اجازه داده شده تا پاکترین و سفیدترین و لطیفترین لباس کتان را بپوشد.» مقصود از کتان لطیف، همانا اعمال نیک خلق خداست.
آنگاه فرشته به من گفت: «بنویس: خوشا به حال کسانی که به جشن عروسی برّه دعوت شدهاند. این را يهوه میفرماید.»
در این لحظه بود که به پای او افتادم تا او را بپرستم. اما او گفت: «نه، چنین نکن! من نیز مانند تو، یکی از خدمتگزاران خدا هستم. من نیز مانند برادران تو، دربارهٔ ایمان به یهوشع شهادت میدهم. تمام این نبوّتها و هر آنچه که به تو نشان دادم، همه در وصف یهوشع است.»
سپس دیدم که آسمان گشوده شد. در آنجا اسبی سفید بود که سوارش «امین و حق» نام داشت، زیرا به حق و عدل مبارزه و مجازات میکند.
چشمان او مانند شعلههای آتش بود و بر سرش تاجهای فراوانی قرار داشت. بر پیشانیاش نیز نامی نوشته شده بود که فقط خودش معنی آن را میدانست.
او جامهٔ خونآلودی در برداشت و لقبش «کلمهٔ خدا» بود.
لشکرهای آسمانی که لباسهای کتان سفید و پاک بر تن داشتند، سوار بر اسبان سفید، به دنبال او میآمدند.
از دهان او شمشیر تیزی بیرون میآمد تا با آن قومهای بیایمان را سرکوب کند. او با عصای آهنین بر آنان حکمرانی خواهد نمود و با پاهای خود، شراب خشم اللها توانا را در چرخشت خواهد فشرد.
بر لباس و ران او نیز این لقب نوشته شده بود: «شاه شاهان و سرور سروران.»
سپس، فرشتهای را دیدم که در آفتاب ایستاده بود و با صدای بلند به پرندگان میگفت: «بیایید و بر سر سفرهای که خدا برای شما تدارک دیده است، جمع شوید.
بیایید و بخورید از گوشت پادشاهان و فرماندهان و زورمندان؛ از گوشت اسبان و سواران آنها، و از گوشت هر انسانی، بزرگ و کوچک، برده و آزاد.»
آنگاه دیدم که آن وحش، حکومتهای جهان و لشکریان آنها را گرد آورد تا با آن اسب سوار و لشکر او بجنگند.
اما وحش با پیامبر دروغینش گرفتار شدند و هر دو زندهزنده به دریاچهٔ آتش که با گوگرد میسوزد انداخته شدند؛ بله، همان پیامبری که از جانب وحش معجزات خیره کننده انجام میداد تا تمام کسانی را که علامت وحش را داشتند و مجسمهاش را میپرستیدند، فریب دهد.
آنگاه تمام دار و دستهٔ او با شمشیر تیزی که در دهان اسب سوار بود کشته شدند، و پرندگان شکم خود را با گوشت آنان سیر کردند.
20
سپس، فرشتهای را دیدم که از آسمان پایین آمد. او کلید چاه بیانتها را همراه میآورد و زنجیری محکم نیز در دست داشت.
او اژدها را گرفت و به زنجیر کشید و برای مدت هزار سال به چاه بیانتها افکند. سپس درِ چاه را بست و قفل کرد، تا در آن هزار سال نتواند هیچ قومی را فریب دهد. پس از گذشت این مدت، اژدها برای مدت کوتاهی باید آزاد گذاشته شود. اژدها، همان مار قدیم است که ابلیس و شیطان نیز نامیده میشود.
آنگاه تختهایی دیدم که بر آنها کسانی نشسته بودند که اختیار و قدرت دادرسی به آنها داده شده بود. سپس جانهای کسانی را دیدم که به سبب اعلام پیام یهوشع و کلام خدا سرهایشان از تن جدا شده بود. همچنین جانهای آنانی را دیدم که وحش و مجسمهاش را نپرستیده بودند و علامتش را بر پیشانی و دست خود نداشتند. اینان همگی، زندگی را از سر نو آغاز کردند و با مسیح هزار سال سلطنت نمودند.
این قیامت اول است. قیامت بعدی در پایان آن هزار سال رخ خواهد داد؛ در آن زمان، بقیهٔ مردگان زنده خواهند شد.
خوشبخت و مقدّسند آنانی که در این قیامت اول سهمی دارند. اینان از مرگ دوم هیچ هراسی ندارند، بلکه کاهنان خدا و مسیح بوده، با او هزار سال سلطنت خواهند کرد.
پس از پایان آن هزار سال، شیطان از زندان آزاد خواهد شد.
او بیرون خواهد رفت تا قومهای جهان یعنی جوج و ماجوج را فریب داده، برای جنگ متحد سازد. آنان سپاه عظیمی را تشکیل خواهند داد که تعدادشان همچون ماسههای ساحل دریا بیشمار خواهد بود.
ایشان در دشت وسیعی، خلق خدا و شهر محبوب یروشلیم را از هر سو محاصره خواهند کرد. اما آتش از آسمان، از سوی خدا خواهد بارید و همه را خواهد سوزاند.
سپس ابلیس که ایشان را فریب داده بود، به دریاچهٔ آتش افکنده خواهد شد. دریاچهٔ آتش همان جایی است که با گوگرد میسوزد و آن وحش و پیامبر دروغین او شبانه روز، تا به ابد، در آنجا عذاب خواهند کشید.
آنگاه تخت بزرگ سفیدی را دیدم. بر آن تخت کسی نشسته بود که زمین و آسمان از روی او گریختند و ناپدید شدند.
سپس مردهها را دیدم که از بزرگ و کوچک در برابر خدا ایستادهاند. دفترها یکی پس از دیگری گشوده شد تا به دفتر حیات رسید. مردگان همگی بر طبق نوشتههای این دفترها محاکمه شدند.
بنابراین، دریا و زمین و قبرها، مردههایی را که در خود داشتند، تحویل دادند تا مطابق اعمالشان محاکمه شوند.
آنگاه مرگ و دنیای مردگان به دریاچهٔ آتش افکنده شد. این است مرگ دوم، یعنی همان دریاچهٔ آتش.
هر که نامش در دفتر حیات نبود، به دریاچهٔ آتش افکنده شد.
21
سپس زمین و آسمان تازهای را دیدم، چون آن زمین و آسمان اول ناپدید شده بود. از دریا هم دیگر خبری نبود.
و من، یوحنا، شهر مقدّسِ یروشلیم را دیدم که از آسمان از جانب خدا پایین میآمد. چه منظرهٔ باشکوهی بود! شهر یروشلیم به زیبایی یک عروس بود که خود را برای ملاقات داماد آماده کرده باشد!
از تخت، صدایی بلند شنیدم که میگفت: «خوب نگاه کن! معبد از این پس در میان آدمیان خواهد بود. از این پس خدا با ایشان زندگی خواهد کرد و ایشان خلقهای خدا خواهند شد. بله، خود خدا با ایشان خواهد بود.
خدا هر اشکی را از چشمان آنها پاک خواهد کرد. دیگر نه مرگی خواهد بود و نه غمی، نه نالهای و نه دردی، زیرا تمام اینها متعلق به دنیای پیشین بود که از بین رفت.»
آنگاه او که بر تخت نشسته بود، گفت: «اینک همه چیز را نو میسازم!» و به من گفت: «این را بنویس چون آنچه میگویم، راست و درست است.
دیگر تمام شد! من الف و یا، و اول و آخر هستم. من به هر که تشنه باشد از چشمهٔ آب حیات به رایگان خواهم داد تا بنوشد.
هر که پیروز شود تمام این نعمتها را به ارث خواهد برد و من اللها او خواهم بود و او فرزند من.
ولی ترسوها و بیایمانان و مفسدان و قاتلان و زناکاران و جادوگران و بتپرستان و همۀ دروغگویان – جای همه در دریاچهای است که با آتش و گوگرد میسوزد. این همان مرگ دوم است.»
آنگاه یکی از آن هفت فرشته که هفت جام بلای آخر را در دست داشتند، نزد من آمد و گفت: «همراه من بیا تا عروس را به تو نشان دهم. او همسر برّه است.»
سپس مرا در روح به قله کوه بلندی برد. از آنجا، شهر مقدّس یروشلیم را دیدم که از جانب خدا از آسمان پایین میآمد.
شهر غرق در جلال خدا بود، و مثل یک تکه جواهر قیمتی، همچون یشم، که بلورهای شفافش برق میزند، میدرخشید.
دیوارهای شهر، پهن و بلند بود. شهر دوازده دروازه و دوازده فرشتهٔ دربان داشت. اسامی دوازده قبیلهٔ بنییسرال روی دروازهها نوشته شده بود.
در هر طرف، یعنی در شمال، جنوب، شرق و غرب شهر، سه دروازه وجود داشت.
دیوارهای شهر دوازده پایه داشت که بر آنها اسامی رسولان برّه نوشته شده بود.
در دست فرشته یک چوب طلا بود که با آن در نظر داشت شهر و دروازهها و دیوارهایش را اندازه بگیرد.
وقتی شهر را اندازه گرفت، معلوم شد به شکل مربع است، یعنی طول و عرضش با هم مساوی است. در واقع، طول و عرض و ارتفاع آن، هر کدام دوازده هزار پرتابِ تیر بود.
سپس بلندی دیوار شهر را اندازه گرفت و معلوم شد در همه جا صد و چهل و چهار ذراع است. فرشته با استفاده از واحدهای مشخص، این اندازهها را به من گفت.
خود شهر از طلای خالص مانند شیشه شفاف ساخته شده بود و دیوار آن از یَشم بود که بر روی دوازده لایه از سنگهای زیربنای جواهرنشان ساخته شده بود: لایهٔ اول از یشم، دومی از سنگ لاجورد، سومی از عقیق سفید، چهارمی از زمرد،
پنجمی از عقیق سرخ، ششمی از عقیق، هفتمی از زبرجد، هشتمی از یاقوت کبود، نهمی از یاقوت زرد، دهمی از عقیق سبز، یازدهمی از فیروزه و دوازدهمی از یاقوت بود.
جنس دوازده دروازهٔ شهر از مروارید بود، هر دروازه از یک قطعه مروارید. خیابان اصلی شهر از طلای ناب بود که مثل شیشه میدرخشید.
در شهر هیچ معبدی دیده نمیشد، زیرا اللها قادر مطلق و برّه معبد آن هستند.
این شهر احتیاجی به نور خورشید و ماه نداشت، چون شکوه و جلال خدا و برّه شهر را روشن میساخت.
نورش قومهای زمین را نیز نورانی میکرد، و پادشاهان دنیا میآمدند و جلال خود را نثار آن میکردند.
دروازههای شهر هرگز بسته نمیشود، چون در آنجا همیشه روز است و شبی وجود ندارد!
عزّت و جلال و افتخار تمام قومها به آن وارد میشود.
هیچ بدی یا شخص نادرست و فاسد اجازه ورود به آنجا را ندارد. این شهر فقط جای کسانی است که نامشان در دفتر حیات برّه نوشته شده باشد.
22
آنگاه رودخانهٔ آب حیات را به من نشان داد که مثل بلور، صاف و زلال بود. رودخانه از تخت خدا و برّه جاری میشد،
و از وسط جادهٔ اصلی میگذشت. دو طرف رودخانه، درختان حیات قرار داشت که سالی دوازده بار میوه میدادند یعنی هر ماه یک نوع میوهٔ تازه. برگهایش نیز شفابخش بود و برای درمان قومها به کار میرفت.
در شهر چیزی بد یافت نخواهد شد، چون تخت خدا و برّه در آنجاست. خدمتگزاران خدا، او را پرستش خواهند کرد،
و رویش را خواهند دید و نامش روی پیشانیشان نوشته خواهد بود.
در آنجا دیگر شب نخواهد بود. احتیاجی هم به چراغ و خورشید نخواهد بود، چون يهوه بزرگ نور ایشان خواهد بود و ایشان تا ابد سلطنت خواهند کرد.
آنگاه فرشته به من گفت: «این سخنان راست و قابل اعتماد است. و اللهای که وقایع آینده را از قبل به انبیا خود اطلاع میدهد، فرشتهٔ خود را فرستاده است تا آنچه را که بهزودی روی خواهد داد به شما اطلاع دهد.»
«گوش کنید! من بهزودی میآیم. خوشا به حال کسانی که آنچه را که در این کتاب نبوّت شده، باور میکنند.»
من، یوحنا، تمام این چیزها را دیدم و شنیدم و زانو زدم تا فرشتهای را که آنها را به من نشان داده بود، پرستش کنم.
ولی او بار دیگر به من گفت: «نه، این کار را نکن. من نیز مانند تو و برادرانت یعنی انبیا خدا، و تمام کسانی که به حقایق این کتاب اعتماد دارند، از خدمتگزاران یهوشع میباشم. پس فقط خدا را پرستش کن.»
سپس به من دستور داده، گفت: «کلام نبوّت این کتاب را مُهر نکن، چون بهزودی به وقوع خواهد پیوست.
وقتی آن زمان فرا رسد، بدکاران باز هم به کارهای بد خود ادامه خواهند داد و فاسدان باز هم فاسدتر خواهند شد، ولی نیکان، نیکتر و پاکان، پاکتر میگردند.»
یهوشع مسیح میفرماید: «چشم به راه باشید، من به زودی میآیم و برای هر کس مطابق اعمالش پاداشی با خود خواهم آورد.
من الف و یا، آغاز و پایان، اول و آخر هستم.
خوشا به حال کسانی که لباسهایشان را دائماً میشویند. آنها اجازهٔ ورود به شهر و خوردن میوهٔ درخت حیات را خواهند داشت.
اما سگها، یعنی جادوگران، زناکاران، قاتلان، بتپرستان، و همۀ کسانی که دروغ را دوست دارند و آن را به عمل میآورند، به شهر راه نخواهند یافت.
«من، یهوشع، فرشتهٔ خود را نزد شما فرستادم تا این چیزها را به کلیساها اعلام کند. من از اصل و نسب داوود هستم. من ستارهٔ درخشندهٔ صبح میباشم.»
روح و عروس میگویند: «بیا!» هر کس این را میشنود، بگوید: «بیا!» هر که تشنه است بیاید، و هر کس مایل است بیاید، و از آب حیات به رایگان بنوشد.
به کسی که کلام نبوّت این کتاب را میشنود با صراحت میگویم که اگر به نوشتههای این کتاب چیزی اضافه کند، خدا بلاهای این کتاب را بر سرش خواهد آورد.
و اگر از این پیشگوییها مطلبی کم کند، يهوه او را از درخت حیات و شهر مقدّس که آن را شرح دادم، بینصیب خواهد ساخت.
کسی که این چیزها را گفته است، میفرماید: «بله، من بهزودی میآیم!» «آمین! ای عیسای يهوه، بیا!»
فیض يهوه ما یهوشع با همهٔ شما باد! آمین!